یکی بود ، یکی نبود
چه تو قصه ، چه حقیقت ، یکی بود یکی نبود این جدایی های مبهم ، کار دنیای حسوده آخر حکایت عشق ، نرسید کلاغ خونه شده این پایان کهنه ، واسه دنیا یه بهونه
ادامه...
می خوام تو رو
می خوام تو رو که باشی ، جون بدی تا نمیرم عزیز هم ترانه ، تو واژه ها اسیرم می خوام تو رو که باشی ، تو دم دم نفس هام
تو لحظه های دردم ، محکم بگیری دست هام
ادامه...
مرگ و زندگی
اون حلقه که تو دستته ، طناب اعدام منه ستاره ی غرق به خون تو سفره ی شام منه تو اون جا غرق زندگی ، من این جا غرق مردنم
مثل یه دیوونه دارم اشک می ریزم ، جون می کنم
ادامه...
ماه گرد حلقه ها
گره گرم نگامون ، نرمی لبخندهامون لحن عاشق صدامون ، لحظه لحظه قصه هامون سوسوی ستاره هامون ، چشم از دوری جدامون
یادمون میاره روزه ماه گرد حلقه هامون
ادامه...
جادو
یه کاری کردی ، قلبم که بدونت حتی مردن سخته حتی بی تو خوبم ، لذت از زندگی بردن
یه کاری کردی که از یاد نمی ری حتی یه لحظه درد عشقت کرده پیرم اما باور کن می ارزه
ادامه...
شاهزاده
تو که هستی زندگی هست ، قدرت هر خستگی هست می شه دست قسمت رو بست زیر ضربه های لعنت ، که یه دشمن تو خلوت نمی سوزه ، می کوبونه ، هر خیال عاشقونه
بود و موند و خوند و نشکست
ادامه...
رویای دریا
یه لحظه هم سخته که بودنت رو حس نکردن یه حسی شبیه حس سرد و تلخ مردن نمی تونم ، نمی ذارم ، نمی خوام و نمی شه تمومه لحظه هامونو به خاطره سپردن
یه ثانیه اش ، یه عمره فکر کنم که دیگه نیستی آهای جدایی ، نمی
ادامه...
خدا رو چه دیدی
خدا رو چه دیدی ، تو شاید بمونی شاید غصه هامو ، تو چشمام بخونی خدا رو چه دیدی ، شاید دل سپردی شاید عشقمون رو تو از یاد نبردی
هنوز بی قرارم به یاد نگاهت ، نشستم تو بارون بازم چشم به راهت هنوز
ادامه...
آغوش
کی گفته باید بشکنم تا دستمو بگیری خسته شدم از عمری غربت و غم و اسیری کی گفته باید گریه ی شب هامو در بیاری
تا لحظه ای وقت شریفت رو واسم بذاری
ادامه...
به تو مدیونم
واسه ی چشای خیسم ، به تو مدیونم این که از غم می نویسم ، به تو مدیونم این که بی جونم و سردم ، این که بی روحم و زردم پی آرامشی که بردی و من پی اش می گردم ، به تو مدیونم به تو مدیونم ، به تو مدیونم
ادامه...
تصنیف شیدایی
در همه دير مغان نيست چو من شيدايي خرقه جايي گرو باده و دفتر جايي دل كه آيينه صافي است غباري دارد وز خدا مي طلبم صحبت روشن رايي
شرح اين قصه مگر شمع برآرد به زبان
ادامه...
تصنیف آستان جانان
شعری بخوان که با او رطل گران توان زد راهی بزن که آهی بر ساز آن توان زد گلبانگ سربلندی بر آسمان توان زد بر آستان جانان گر سر توان نهادن
بر چشم دشمنان تیر از این کمان توان زد قد خمیده ما سهلت
ادامه...
آواز دشتي
سری ديرم كه سامونش نمي بو غمي ديرم كه در مونش نمي بو اگر باور نداري سوي من آي ببين دردي كه درمونش نمي بو
خوش آن ساعت كه يار از در در آيو
ادامه...
آواز آستان جانان
سينه مالامال درد است اي دريغا مرهمي دل ز تنهايي به جان آمد خدا را همدمي چشم آسايش كه دارد از سپهر تيز رو ساقيا جامي به من ده تا بياسايم دمي
زيركي را گفتم اين احوال بين، خنديد و گفت صعب روزي بوالعجب
ادامه...