دردسر
تازه در کتاب خانه را باز کرده بودم. پنج - شش نفري پشت ميزها نشسته بودند که سر و کله اش پيدا شد. آرام و بي سر و صدا و بي سلام و احوال پرسي با يک بغل کتاب از جلويم گذشت و پشت ميز گوشه کتاب خانه نشست. معمولاً
ادامه...
کُفرستان
... آره ننه، تو خيال مي کني حالا که بچه ت پشتِ لباش سبز شده و به قول تو: براي خودش مردي شده، ديگه همه چي تمومه و بوجود تو نيازي نداره! اما ننه به خدا قسم اشتباه مي کني. تازه اوّل خطّه! اصلاً اگه بچگي
ادامه...
احتمالات
هنوز دو دقيقه نشده بود به حياط رفته بود كه سر طاس راجر تلفورد از بالاي نرده ها ظاهر شد . تعجبي نداشت. كمتر اتفاقي در محل مي افتاد كه از ديد تلفورد و زنش ، آيلين دور بماند . بي انصافي است آنها را فقط همسايه
ادامه...
پس از جدايي
همسر من پس از جداييمون نمي دونست دوست داره چه كسي يا چه چيزي بشه . تازه موقعي فهميدم حق با من بوده كه شنيدم تُستر شده . تُستر! اين بود همه اون چيزي كه بدون من مي تونست به اش برسه . تازه ، تُستر خوبي هم
ادامه...
منو دوست داري ؟
در ابتدا بايد درك مناسبي از ماهيت سرشماري هاي ساليانه داشته باشيم كه تجلي ميلِ هميشگي ما به دانستن است ، دانستنِ اينكه دقيقا در كجا ايستاده ايم . اين سرشماري ها كه در ابتدا فقط شامل شمارش نفوس مي شد ،
ادامه...
امپراتور هوا
اجازه بدهيد خودم را به شما معرفي كنم. من شصت و نه سال دارم ، در همان خانه اي زندگي مي كنم كه در آن بزرگ شده ام و مدت هاي مديد در اين شهر دبير زيست شناسي و نجومِ دبيرستان بوده ام ، آن قدر كه نوه يكي از
ادامه...
گزيدة مكالمه هاي تلفني استراوينسكي
پيرمرد بزرگ ، ايگوراستراوينسكي ، آهنگساز ، رهبر اركستر ، منتقد و معلم موسيقي شبيه مجسمه اي غول پيكر بود كه يك پايش در اين قاره و پاي ديگرش در آن يكي قاره است . او در اروپا براي ساخت تصنيف هايي چون «مناسك
ادامه...
اميد مثقالي
آنچه را «اميد مثقالي» ـ جوان ترين ويولن نوازِ اركسترِ تالار هنرهاي نوين ـ برايم تعريف كرده است با زايشي تازه ي، در داستاني به نام خودش مي نويسم . اميد مثقالي را تصور كن ،در پسِ ميله هاي بازداشتگاه نشسته
ادامه...
تيله ها
از شش تا ده سالگي ي، لا ينقطع با برادرم دعوا مي كردم و هر چه زمان پيش تر مي رفت ، كتك هايي كه از او مي خوردم هم شديدتر مي شد . برادرم فقط هجده ماه بيشتر سن داشت اما به زور و جثه كاملا از من سر بود و از
ادامه...
داستان يك دوچرخه
هر دوچرخه اي براي خودش يك داستاني دارد. اما پيش از همه ، از داستان دوچرخه اي بگويم كه اولين دوچرخه اي بود كه با پول خودم خريدم. با پول خودم كه نه . با پولي كه توي خيابان پيدايش كردم . و تازه آن را هم خودم
ادامه...
نيلوفر آبي
ساعت از هشت شب گذشته بود. واپسين رنگهاي زرد پاييزي، داشت جاي خودش را به رنگ سپيد و برفي زمستان مي داد. درختها، جامه ها را از تن درآورده و مردم جامه هاي بسيار برتن نموده بودند. ايستگاه راه آهن مشهد، پربود
ادامه...
مهتاب ايل
آفتاب بهاري داشت کم کم، گرم و گرمتر مي شد تا پيراهن سپيدي را که زمستان برتن کوههاي سر به آسمان کشيده زاگرس نموده بود، درآورد. کرفس ها با زيبايي سر از زير برفها بيرون آورده بودند. کبکها به آرامي روي برفها
ادامه...
مادر
زمستان از راه رسيده بود. محمد با دستاني پر از ميوه و شيريني به خانه آمده بود، بچه ها با ديدن پدر از شادي به هوا پريدند. محمد، بچه ها را بوسيد. زکيّه و محبوبه، دختران محمد آقا، براي پدر ناز مي کردند.
احمد،
ادامه...
گوهر يکتا
دريا، آرام آرام، از آرامش دور مي شد. کوهه هاي آب، چون نهنگهاي خشمگين از دل دريا برمي خاستند و با خروشي سهمگين خود را به کرانه هاي دريا مي کوبيدند. ماسه هاي کنار دريا، همچون ابريشم زيبا، به زير پا فرش شده
ادامه...