در وصف سید شهیدان اهل قلم
اي يکه سوار شرف، اي مردتر از مرد! بالايي من! روح تو درخاک چه مي کرد؟ مي گفت برو، عشق چنين گفت که بشتاب مي گفت بمان، عقل چنين گفت که برگرد ديروز يکي بوديم با هم، ولي امروز
تو نورتر از نوري و من گردتر از
ادامه...
در وصف خورشید(2)
به پاكي پاك تر از روح آبي سرود سرخ ناي انقلابي امير لحظه هاي عشق و ايثار شهيد سر زمين آفتابي او مظهري از شجاعت و ايمان بود از خويش گذشته عاشق جانان بود وقتي كه شهيد شد تبسم مي كرد آن كشته عشق بر سر
ادامه...
در وصف خورشید(1)
خون تو در درون كفن جوش مي زند روح تو در فضاي وطن جوش مي زند خون تو اي قرنفل سرخ شرف مدام در جام لاله هاي چمن جوش مي زند فريادهاي سرخ غرورآفرين تو در شعر و حرف و نغمه من جوش مي زند
خفتي به خاك سرد ولي
ادامه...
اسلام و شعر
متأسفانه گاهي اوقات ديده مي شود که بعضي از اهل قلم ـ بي غرض يا شايد هم با غرض ـ از بي علاقگي قرآن و اسلام به شعر صحبت مي کنند و اين طور القاء شبهه مي نمايند که اسلام مخالف شعر و شاعران است و براي مستند
ادامه...
اشعاری در وصف شهید عراقی
اگر چه در دل خود عقده اي كهن دارم نشان مهر تو را در دل سخن دارم خطا به خوان ظفر! اي بشير رويش نور! ز سوز مهر رخ ات، شعله در دهان دارم كجاست مرهم نوش آفرين دستانت؟ كه زخم كهنه تيغي براين بدن دارم چرا چو
ادامه...
يزد
اي فروغ ماه حسن، از روي رخشان شما آب روي خوبي از چاه زنخدان شما عزم ديدار تو دارد جان بر لب آمده بازگردد يا برآيد؟ چيست فرمان شما؟ کس به دور نرگشت طرفي نبست از عافيت به که نفروشند مستوري به سمتان شما
ادامه...
هشدار به امارات
نگردد آدمي هرگز مکرم مگر باشد به حقداني مسلم به زير سايه حق پروري ها توان آسوده با وجدان خرم بود انصاف بارِ حق ستايي که باشد افسري بر فرق عالم به حق کس تجاوز را چنان دان که در جام زلالش ريختن سم
تصرف
ادامه...
وطن من
آباد بماناد هماره وطن من کز اوست سرور دل و شور سخن من از گلشن فردوس که منظور نظرهاست در ديده من خوبتر آيد وطن من همراه به پيروزي ايراني و ايران پيروز شود شادي من بر مِحَن من برخاسته زين خاکم و يابم
ادامه...
وطن ما
نام وطن چه دلکش و زيباست جان بخش و دلفريب و دلاراست زان خوبتر دگر سخني نيست شيرين تر از تمام لغت هاست از بهر من شنيدن نامش بالاترين لذايذ دنياست يک لفظ هست و معني بي حد پنهان در آن هزار معماست اين
ادامه...
نياکان پاک
نياکاني که ما را ريشه بودند به عالَم شعر مردي مي سرودند محبت پيشه هر روزشان بود از آن، هر روزشان نوروزشان بود ز درياهاي نيکي آب خوردند ز گيتي جز نکونامي نبردند به دستي آيه عزت نوشتند به دوم، بذر استقلال
ادامه...
نوروز فرخنده باد
آمد بهار و خرم و شاداب شد زمين گيتي جوان ز نکهت انفاس فروردين سرسبز گشت دشت و دمن، بيشه و چمن از فرشي از حرير و ديباي زرنگين ابر بهار ريخت به صحرا و کوهسار درّ عميق و لؤلؤ و مرجان ز آستين گلشن که مانده
ادامه...
مهر وطن
تا که جان باشد به تن، مهر وطن در خون ماست جاودان ميهن ز عشق پاک و روزافزون ماست تا ز دشمن در امان باشد وطن، در راه آن جان فشاني عرف ما، سر باختن قانون ماست ترک يا تاجيک، يا کرد و لر و گيل و بلوچ خاک
ادامه...
گيلان
گيلان، اي سرزمين سبزه ي خوش رنگ زير بلند آسمان آبي و زيبا دورم من از تو، گر هزاران فرسنگ زير بلند آسمان آبي و زيبا دور توان شد مگر ز مادر دلبند دور توان شد مگر ز سينه پُر مهر؟ مي رود اين جان دردناک،
ادامه...
کهن ديارا...
کهئ ديارا! ديار يارا، عسس گر آيد به قصد جانم اگر بميرم، وگر بمانم، دل از تو کندن نمي توانم درخت خشکم، ستبر ريشه، ستاده تنها، کنار بيشه زجا نجنبم «اگر تبرزن، طمع ببندد به استخوانم» در اين کوير ار خسي نکشتي،
ادامه...