کاربر میهمان به پرتال راسخون خوش آمدید ورود به محيط کاربري فراموشی رمز عبور عضویت دوشنبه پانزدهم شهریور 1389 خورشیدی (همت مضاعف و کار مضاعف)





مسیر جاری: صفحه اصلی / مقالات موضوعی / خانه و خانواده / دنیای کودکی / سایر مقالات

تبلیغات سایت 

پرسش و پاسخ های احکام روزه

ارسال این مطلب به دوستان

پست الکترونیک
ارسال Bookmark and Share
سه شنبه 16 مهر 1387

کارتون های دوران کودکی - پسر شجاع

چاپ نظرات
بازديدها: 1048  
تعداد آرا: 15  
پسر شجاع
کارتون های دوران کودکی - پسر شجاع

نويسنده: احسان بيكايي
بچه كه بوديم، خيلي چيزها برايمان مهم نبود. به خيلي چيزها توجه نمي‌كرديم و فقط لذتش را مي‌برديم. ساده‌ترين چيزها مي‌توانست تمام زندگي‌مان شود. تمام دنيايمان. ممكن بود همراه با پسر شجاع با خانم كوچولو قهر كنيم و يا همراه با خرس مهربان، حال شيپورچي را بگيريم. اصلا هم برايمان عجيب نبود كه خودمان را در آن دنياي رنگي با خطوط ساده و نقاشي تصور كنيم.
وقتي آن سورتمة پرنده با اسب بالدار سفيدش و دنباله‌اي از ستاره‌هاي درخشان شروع به حركت مي‌كرد و صورت پسر شجاع و خانم كوچولو كه با هم حرف مي‌زدند تمام تصوير را پر مي‌كرد و بعد چرخيدن آن‌ها در دايره‌هاي نوراني و تصوير وحشت‌زدة روباه كوچولو مي‌آمد كه به دكل چوبي قايق چنگ زده بود، ديگر هيچ چيز از دنيا نمي‌خواستيم. يك كاسه پر از پفك نمكي نارنجي و ديدن پسر شجاع كه مي‌رفت تا گياه كوهي براي درمان خانم كوچولو بياورد، همة دنيايمان مي‌شد و باز همان قسمت‌هاي تكراري دوست داشتني.
اصلا هم مهم نبود كه چرا سكنة اين دهكده اين‌قدر كم‌تعدادند و چرا آن‌قدر پدر و مادر مجرد در داستان زياد است. هيچ سؤال نمي‌كرديم كه مادر پسر شجاع كجاست؟ برايمان طبيعي بود كه آن آقاي سگ آبي را كه شبيه خشكبار فروش محله‌مان بود، پدر پسر شجاع بناميم؛ درست همان‌طور كه هم‌محلي‌ها مادر من را «مامانِ احسان» صدا مي‌كردند. پسر شجاع كه شروع مي‌شد، من هم وارد دنياي رنگي او مي‌شدم. با همان پيژامه و دمپايي و همان پيراهن آستين كوتاه چهارخانه. الان كه به عكس‌هاي اين برنامه نگاه مي‌كنم، ياد مشق‌هاي ننوشته‌ام مي‌افتم و عددنويسي با حروف و غروب‌هاي قرمز و نارنجي. آن موقع‌ها و پاييزهايي كه اذان وسط برنامه كودك مي‌افتاد. ياد تير كماني كه پشت گلدان قايم كرده بودم و ياد خانم كوچولو كه دوستش داشتم و شبيه دختر يكي از فاميل‌هاي دورمان بود كه بعدها شبيه بلفي كارتون بلفي و لي‌لي‌بيت شد.
ياد ايستادن‌هاي سر كوچه و جمله‌اي كه مي‌گفتيم: «من برم خونه. پسر شجاع داره.»


 

نظر شما 

* با عنایت به اینکه نظرات و پیشنهادات شما کاربران گرامی در بهبود پایگاه تاثیر کاملا موثری ایفا می کند لذا خواهشمند است ما را از نطرات ارزنده ی خود محروم نفرمایید . 
* نظرات شما پش از بررسی و بازبینی توسط گروه مدیریت برای نمایش در سایت قرار داده می شود .

  نام و نام خانوادگی
    نشانی پست الکترونیکی
  نظرات شما
    

نظرات کاربران درباره این مقاله 


سه شنبه 16 مهر 1387   محسن بوذرجمهری
جالب بود
یک شنبه 21 مهر 1387   hadi tarverdi
این داستان اذان وسط برنامه کودک رو متوجه نشدم، اگر نظر نویسنده این بوده که خاطره بدی از این موضوع داره نمیگم با نظرش موافقم یا مخالف ولی یه حرفی هست ، چرا باید کاری کنیم که صدای اذان ملال آور بشه ؟
جمعه 22 آذر 1387   محمدعلي حاجيان
خواهش ميكنم اگه امكان داره قسمتي ازسايت راهم اختصاص بديدكه بتونيم براي بچه هااين نوع كارتون هارابراشون دانلود كنيم
چهارشنبه 7 اسفند 1387   مهدی ذاکری
مفید بود
یک شنبه 17 خرداد 1388   صدف
سلام من از اذان وسط برنامه خیلی خاطره دارم و اینکه اینقدر کارتون آنت ودنی برامون جالب بود حاضر نبودیم اونو با چیزی عوض کنیم ایکیو سان و میتی کمان که دیگه هیچی ولی حالا بچه های ما اینقدر ایکس گرل و استرو بوی نگاه می کنن که گوتلاس و پسر شجاع واسه شون مسخره اس
یک شنبه 22 آذر 1388   mahdeyeh
یادش بخیر کارتون های قدیم چی بود ،کارتون های حالا چیه
پنج شنبه 26 آذر 1388   gholamreza
مفید بود



صفحه اصلی  |  مقالات  |  اخبار و اطلاع رسانی  |  کتابخانه موضوعی  |  مجموعه تصاویر  |  دریافت نرم افزار  |  معرفی پایگاه ها  |  بانک صوت و فیلم  |  کارت پستال
نقشه سایت  |  ارتباط با ما  |  درباره ما  |  عضویت  |  ورود به محیط کاربری

تمامی حقوق این پایگاه متعلق به پرتال فرهنگی و اطلاع رسانی راسخون می باشد. استفاده از مطالب این پایگاه فقط با ذکر منبع مجاز می باشد.