مقدمه
يهودستيزى واقعيتى انكار ناپذير است،در عين اينكه تاكنون هيچ مستمسكى بهتر از آن براى صهيونيسم يافت نشده است.يهود ستيزى واقعيت دارد ولى بدون دليل نيست و دلايل آن به باورهاى يهوديت و به رفتار آنان باز مىگردد و اگر كسان ديگرى غير از يهوديان نيز داراى اين باورها بودند و يا رفتارى همگون با يهوديان داشتند،دشمنى و يا ستيز ديگران را به خود جلب مىكردند.
علت ديگر بر تداوم يهود ستيزى،خواست صهيونيستها است.آنان براى عملى كردن ايده جنبش ملى خود نياز به مظلوم نمايى دارند تا از اين طريق حضور نامشروع خود را در فلسطين مشروع جلوه داده،جهانيان را بفريبند و چه دستاويزى بهتر از آن كه ديگران را متهم به دشمنى ذاتى با يهود كنند؟به همين دليل افسانه قتل عام يهود يا واقعه هولوكاست بايد به عنوان يكى از مظاهر مظلوميت يهوديان همواره در قالبها و زمانهاى مختلف به رخ جهانيان كشيده شود.
واژه شناسى
واژه فارسى يهودستيزى يا يهود آزارى به جاى واژه انگليسىAntisemitismبكار گرفته شده است كه البته برگردان صحيحى نيست.چرا كه اين واژه انگليسى به معنى،ضديت با نژاد سامى يا سامى ستيزى است.و نژاد سامى نيز به نوادگان فرزند بزرگ حضرت نوح عليه السلام بر مىگردد،كه شامل اعراب،يهوديان و غيره مىشود.
شايد اگر واژه قديمى يهودى منفور براى بيان اين مفهوم مصطلح مىگشت، ديگر نيازى به ديگر نياز به شرح وجه تسميه واژه آنتى سميتيسم نبود و كار محققين را نيز در به كار گيرى ترجمه صحيح آن آسان مىنمود چرا كه در اين خصوص ديگر مخير به استفاده از معناى تحت اللفظى سامى ستيزى به جاى آنتى سميتيسم و معناى مصطلح آن،يهود ستيزى يا يهود آزارى نمىشدند. واژه آنتى سميتيسم اولين بار در سال 1879 توسط فردى به نام ويلهلم مار ابداع گرديد.
منابع مختلف توصيفهاى متفاوتى از وى به دست دادهاند.بعضى از«وى به عنوان يك آشوبگر آلمانى ياد كردهاند كه مبارزات يهود ستيزانه را در مركز اروپا سازماندهى كرده است» ،عده ديگر «وى را يك محقق آنتى سميتيسم دانسته» و«عدهاى از وى به عنوان يك تئوريسين نژادى ياد كردهاند». عدهاى نيز او را يك روزنامه نگار آلمانى اهل هامبورگ مىدانند كه اين واژه را براى اولين بار در كتاب خود تحت عنوان«پيروزى يهوديت بر ژرمن گرايى»آورده است. پيش از آنكه به بررسى تعاريف هر يك از منابع،حول محور واژه يهود ستيزى بپردازيم.بايد به اين نكته توجه كنيم كه اساسا دليل به كارگيرى چنين واژهاى كه اطلاق جزء به كل است،چه مىباشد.
بسيارى از محققين بر آنند كه ريشه واژه قرن نوزدهمى آنتى سميتيسم را بايد در نظريه آلمانى ملت،جستجو كرد.نظريه پردازان اصلى در اين نظريه چمبرلين،گوبينو و واگنر مىباشند.
اين عده به ويژه گوبينو معتقدند كه تنها نژاد خالص ژرمنها هستند. از سوى ديگر«واژه آنتى سميتيسم داراى ريشههاى زبانشناسى است.
اغلب زبانهاىاروپايى همچون انگليسى،آلمانى،روسى،فرانسه،يونانى،اعضاء خانواده زبانى هستند كه هندو- اروپايى ناميده مىشود.در گذشته كلمه آريايى براى توضيح زبان هندو-اروپايى بكار برده مىشد.متخصصين معتقدند كه اين زبانها،همگى از يك زبان مشتق گرديده است كه هزاران سال پيش،تكلم مىشد.يكى ديگر از زبانهاى اصلى اين خانواده كه به محور هندو-اروپايى مرتبط نيست،زبان سامى است.شامل عبرى و عربى.در قرن نوزدهم بعضى از نويسندگان سياسى به اين مبحث پرداختند كه مردمى كه در دوران جديد به زبان هندو-اروپايى صحبت مىكنند،متعلق به نژاد آريايى هستند و يهوديان امروزى كه ريشه عبرى زبانشان هندو-اروپايى نيست،از نژاد جداگانهاى به نام سامى،هستند.نويسندگان آنتى سميت،عمدتا معتقدند مردمى كه به زبان هندو-اروپايى تكلم مىكنند،از اعضاء يك نژاد برتر هستند». و اينگونه ضديت با نژاد سامى در قالب واژه آنتى سميتيسم،شكل گرفت.
اما محققين تعابير متفاوتى از اين واژه به دست دادهاند.عدهاى آنتى سميتيسم را بدخواهى يا بدرفتارى نسبت به يهوديان در دياسپورا دانستهاند .يا«احساس غير دوستانه آريايى نژادان نسبت به كليميان در عرصه اجتماع و دنياى تجارت» ،به عنوان مفهوم آنتى سميتيسم بر شمرده شده است.
فرهنگ لغت خاورميانه،آنتى سميتيسم را تبعيض يا تعصب عليه يهوديان با پيشداورى معنى كرده است.«Prejudice»يعنى«احساس شديد خوب يا تنفر عليه چيزى يا كسى كه بدون دليل و علم باشد.» برخى يهود ستيزى را نام يك بيمارى مىدانند كه گريبانگير بسيارى از اقوام غير يهودى مىشود.صهيونيستها و يهوديان حامى اين طرز تفكر،هيچگاه عامل اين بيمارى را مورد توجه قرار نمىدهند بلكه به شرح بيمارى و پيامدهاى آن پرداختهاند.هرتصل ،بنيانگذار صهيونيسم مىگويد: مللى كه يهوديان در ميانشان زندگى مىكنند،بدون استثناء،يا آشكارا ضد يهودند،يا در نهان. حييم وايزمن دومين رهبر صهيونيستها نيز معتقد است:«ضديت با يهود ميكروبى است كه هر غير يهودى هر جا باشد و هر چند منكر آن باشد،بدان آلوده است.» به نظر لئو پينسكر : ضديت با يهود و ترس از يهود يك بيمارى دماغى علاج ناپذير است كه به همين صورت موروثى گشته و در مقام يك بيمارى طى هزاران سال به نسلهاى متعدد به ارث رسيده و درمان ناپذير گرديده است. يك چنين تفكرى در معناى لغوى واژه آنتى سميتيسم و در بيان صهيونيستها،يك دشمنى بىدليل را القاء مىكند كه طى قرون متمادى در يك مسير مشخص و با هدفى معين طرح ريزى شده است.هرتصل در همين معنا مىگويد: ما ملتى هستيم كه در هر كجا،صادقانه كوشش كرديم خود را در بين جامعه حل كنيم و جزو آن جامعه بشويم و همرنگ جامعهايكه دور و بر ما بود شده همانند آن زندگى و سلوك كنيم و فقط ايمان و عقيده پدرانمان را نگاهداريم و آن را حفظ كنيم به ما اجازه ندادند اين عمل را انجام دهيم/...همه/بىنتيجه و بلا اثر ماند./.../در كشورى كه در آن زندگى مىكرديم ما را اجنبى و خارجى پنداشتند حتى كسانيكه كمتر از ما سابقه سكونت و اقامت داشتند،ما را غريبه و ناآشنا خواندند.تحت شكنجه و آزارمان قرار دادند.در تمام دنيا وضع بهمين حال باقى است. هيچ يك از رهبران يهودى هيچگاه به اين سؤال جواب ندادهاند كه ديگران به چه دليل با دين و آئين آنها مخالف هستند؟در واقع صهيونيستها اقدام به ريشهيابى اين وضع نكردهاند و يا نخواستهاند كه ريشه اين برخوردها معلوم شود و به همين دليل تنها به ذكر بيمارى پرداختهاند و نه عامل بيمارى.در حاليكه مىبايست«ميكروب بيمارى يهود ستيزى»در طى قرون بازشناسى شود تا ديگران هم به اين نكته اساسى رهنمون شوند كه چه دليلى دارد كه غير يهوديان حتى حاضر به تحمل دين يهودى نيز نباشند،چه رسد به يهودى به عنوان يك قوميت و نژاد و بدون دليل باعث آزار آنان شوند.
پرداختن يكطرفه به يهود ستيزى،فارغ از توجه به ريشههاى آن در بسيارى از موارد گريبانگير برخى از نظريه پردازان غير يهودى نيز شده است.تاسيت از جمله اين افراد است كه «هوادار ضد ساميگرى بود و از گوشه و كنار آنچه را كه مىتوانست از كلمات برخورنده و تحقير آميز عليه آنها جمع آورى مىكرد.وى آنها را با عبارتهايى مانند:اعقاب اسرائيل جذامى، پرستندگان سرخر،قوم نفرت انگيز و امثال اينها،و با بيان موجز و فشردهاى كه از ويژگيهاى اوست يكى از كوتاهترين جملههاى ضد سامى را از خود باقى گذاشت: هر چه در نزد ما مقدس است،نزد آنها كفر آميز و زشت است و هر چه نزد آنها محترم و مجاز است،نزد ما تنفرانگيز و نارواست. وى در كتاب خود«در جايى كه سخن از تبعيد 4000 برده آزاد شده (متهم به داشتن افكار خرافى مصرى و يهودى) به جزيره سارانى در ميان است مىگويد:اگر آب و هواى ناسالم آن سرزمين موجب مرگ آنها شود،فقدان ناچيزى است.» چنين برخوردى،نتايجى را در برداشته كه بسيارى از غير يهوديان نيز اسير آن شدهاند و ناخود آگاه كلمه جهود و يهودى،در ذهنشان همسان با كلماتى ناخوشايند با بار منفى است.و در ميان بزرگان تاريخ هم،كم نبودهاند كسانى كه با اين انگيزه خو كرده و متاثر از آن بودهاند؛افرادى نظير ناپلئون كه در خصوص آنان مىگويد: اين يهودىها مثل آفات موذى كشاورزى و كرمهاى صد پاى درختى هستند كه بالاخره فرانسه مرا خواهند بلعيد. بايد صرف نظر از احساسات درست يا نادرست نسبت به يهود و يهوديت،علت يهود ستيزى كه عمدتا توسط خود يهوديان در محاق تاريكى و غفلت نگه داشته شده است،بررسى و شناسايى شود.
ريشههاى يهود ستيزى
بسيارى از پژوهشگران يهودى و غير يهودى از قبيل برنارد لازار 5 ،آبا ابان 6 ،هانا آرنت 7 ،روژه گارودى ،فرانسوا دوفونتت ،ژول ايساك ،بلومن كرانتس ،ايكور پولياكف ،لووسكى، ويل دورانت ،حميد عنايت و...به بازشناسى ريشهاى يهود ستيزى توجه داشتهاند.
آبا ابان سياستمدار و نظريه پرداز معروف اسرائيلى در كتاب خود تحت عنوان«قوم من تاريخ بنى اسرائيل»بخشى را به يهود ستيزى اختصاص داده است.وى در آن مجموعه بر آن است كه دو دليل را به عنوان ريشههاى يهودستيزى معرفى نمايد.دليل و يا عامل اول،موضوعى تحت عنوان«خون براى فطير مقدس» است.و دومين دليل مقاوله نامهها يا همان پروتكلهاى دانشوران صهيون است. برنارد لازار در كتاب معروف و مفصل خود تحت عنوان«يهود ستيزى،تاريخ و دلايل آن» كه بعد از جريانات مربوط به قضيه دريفوس در اواخر قرن نوزدهم به نگارش در آمد،معتقد است كه سه نوع يهود ستيزى وجود دارد:يهود ستيزى مسيحى،يهود ستيزى اقتصادى،يهود ستيزى نژادى.و طبق همين الگو،دشمنى غير يهوديان با يهوديان را به دشمنى مذهبى،دشمنى اجتماعى،دشمنى نژادى،دشمنى ملى،دشمنى فكرى و اخلاقى تقسيم بندى مىكند و كتاب خود را بر همين اساس با يك سير تاريخى از دوره باستان تا انقلاب فرانسه به نگارش در آورده و دشمنىهاى مذكور را در اين سير تاريخى مورد توجه و بررسى و ريشهيابى قرار مىدهد. فرانسوا دوفونتت،دلايل يهود ستيزى را با خاستگاهى اروپايى در چهار سرفصل عمده بيان مىكند:اول مصلوب كردن حضرت عيسى عليه السلام با خيانت يهوديان.دوم منع زناشويى زن مسيحى با مرد يهودى و بالعكس و آن هم به دليل بيم از پيدايش تمايلات روحانى عليه مسيحيت.سوم انجام مراسم دينى همچون رسم نواختن بر گوش يك يهودى در روز عيد قيام مسيح در شهر تولوز.چهارم افتراى قتل 1 طى مراسم دينى 2 مرحوم دكتر عنايت نيز در كتاب«اسلام و سوسياليسم در مصر و سه گفتار ديگر»،گفتارى را به يهود آزارى در 22 صفحه اختصاص داده است.او ريشههاى يهود آزارى را ابتدا اتهام به يهوديان در مورد مصلوب كردن حضرت عيسى و سپس سرمايهپرستى آنها با در دست داشتن حربه ربا مىداند. 3 دلايل يهود ستيزى از ديد ويل دورانت در كتاب تاريخ تمدن از جامعيت بيشترى برخوردار است.وى هفت دليل براى يهود ستيزى بر مىشمارد: -دلايل و عقايد دينى (عقايد دينى يهوديان و غير يهوديان) ؛ -دلايل نژادى؛ -آئين قربانى مقدس و يا همان خون براى فطير مقدس؛ 4-رقابتهاى اقتصادى و رباخوارى يهوديان؛ 5-ملى گرايى مسيحيان و مقاومت يهوديان؛ 6-مرگ سياه يا طاعون و نقش يهود در شيوع آن؛ 7-انكيزيسيون يا تفتيش عقايد (عمدتا در اسپانيا) . حال با استفاده از نقطه نظرات مورخين و نظريه پردازان مذكور،دلايل و ريشههاى يهود ستيزى را مىتوان به سه دسته تقسيم كرد.
1-دلايل اعتقادى 2-دلايل رفتارى يهوديان 3-دلايل سياسى
دلايل اعتقادى
الف:مسيحيت و يهوديت
يهوديان با تفاخر به سابقه توحيد و يكتاپرستى خود و بنا بر نظر كاپلان،خاخام معروف يهودى«تنها به علت مخالفتى كه با شرك يونانيان از خود نشان دادند خويشتن را به گونهاى از دنياى متمدن روزگار خويش خارج كردند» بدين معنى كه با ابراز عقايد خود و تاكيد بر آن، مخالفت اقوام و ملل ديگر را عليه خود برانگيختند.
آبا ابان در اين مورد معتقد است: يهودىها طى تاريخ طولانى خود بكرات طعم تلخ تعدى و بىمهرى ملل دنيا را چشيده بودند.براى چه؟براى اينكه از ديانت اجدادى خويش دست بر نمىداشتند.
ديده شده بود اغلب آنها تا پاى مرگ از ايمان خود چشم پوشى نكرده و مرگ را در مقابل حفظ ايمان خود بجان خريده بودند. و از همين روست كه هانا آرنت،ريشهيابى در يهوديت ستيزى و نه يهود ستيزى را در اعتقادات موحدانه يهود در مقابل مشركين،در تمام اعصار مىداند و اين گونه نتيجه مىگيرد كه چون اقوام معارض با دين يهود توانايى مقابله و يا همسويى با آن را نداشتند با پيروان يهوديت نيز به مخالفت پرداختند و يهود ستيزى نيز بوجود آمد. دايرة المعارف بريتانيكا نيز در تكميل اين مفهوم مىنويسد: از گذشتههاى دور اختلافات مذهبى اولين اصل يهود ستيزى بوده است.در دوران رواج فرهنگ يونانى-يهودى،به طور مثال تفكيك اجتماعى يهوديان و امتناع آنان از پذيرش پرستش خدايان از سوى مردمان به خصوص در قرون قبل از ميلاد،سبب بيزارى در ميان بىدينان شد. 4 در جاى ديگر فرويد نيز به ريشه يابى يهود ستيزى با تأكيد و توجه به تفكرات موحدانه يهود تاكيد مىورزد. 5 با مرور اين اظهار نظرها،به ويژه از سوى معتقدين،اين تصور ايجاد مىشود كه اين رويه يهوديت بسيار هم ممدوح و پسنديده است چرا كه تكيه بر اعتقادات متضمن بقاى واقعى يك فرهنگ و يا تمدن است.
اما زمانى كه حضرت مسيح عليه السلام از سوى خداوند به رسالت مبعوث شدند و عليرغم اينكه يهوديان به تكامل تدريجى اديان و حتى وعده ظهور دينى كاملتر وقوف داشتند،ولى همان موضعى را اتخاذ كردند كه در مقابل مشركين.«از ديدگاه يهوديان اصيل،آيين مسيحيان همچون مرتدان و دين مسيح به منزله آيينى بود كه از تحريف يهوديت به وجود آمده باشد.» و به همين دليل نه تنها از رسالت حضرت عيسى عليه السلام استقبال نكردند بلكه تا جايى كه مىتوانستند،با توطئههاى متعدد،اين دين جديد را براى اضمحلال قطعى مشايعت كردند.
جان ناس در كتاب معروف خود به نام«تاريخ جامع اديان»نيز رابطه يهود و مسيحيت را از همان ابتدا خصمانه معرفى مىكند و به همين دليل تمام كوششهاى به كار گرفته شده جهت تقريب آنان را بدون نتيجه مثبت ارزيابى مىنمايد. يقينا اين روابط خصمانه حاصل تنفرى بود كه طى قرون متمادى ميان اين دو وجود داشته است.بنابر نقل دورانت: بىشك علت نافذ و دايمى اين تنفر تضاد شديدى بود كه در ميان عقايد دينى آنها وجود داشت.يهوديت براى اصول عقايد مسيحيت مدعى و محكى جاودانى بود. در واقع يهوديان با نفى تعاليم حضرت مسيح عليه السلام كه بر پايه محبت و گذشت در ميان تمام انسانهاى جهان بود،اين تنفر ابدى را در ميان پيروان دو نحله اعتقادى غرس كردند.و به همين دليل هم«حضرت مسيح نيز آنها و كاهنانشان را در هيكل سليمان و قدس سرزنش كرد و آنها را با صفاتى ننگآور مانند:فرزندان كشندگان پيامبران و مارهاى فرزندان افعى،توصيف نمود.» به اين علت،به اعتقاد مسحييان ضديت يهوديان با حضرت مسيح عليه السلام نهايتا منجر به تصليب حضرت عيسى عليه السلام گشت و داغ ننگ خيانتى از اين رهگذر را تا ابد بر پيشانى يهوديان گذاشت.
مرحوم حميد عنايت نيز مهمترين عامل تخاصم ميان يهوديان و مسيحيان را موضوع تصليب حضرت عيسى عليه السلام مىداند و بنابر اعتقاد مسيحيان بيان مىدارد كه: يهوديان در آزار عيسى[عليه السلام]با روميان همداستان شدند و تصميم به دستگيرى و تكفير عيسى[عليه السلام]نيز از جانب سنهدرين يعنى شوراى ريش سفيدان اسرائيل گرفته شد و از روى همين تصميم بود كه پونطيوس پيلاطوس6 حاكم رومى فلسطين به كشتن عيسى[عليه السلام]فرمان داد در بعضى منابع از شور و اشتياق فراوان يهوديان در تحريك پونطيوس پيلاطوس براى تصليب حضرت عيسى عليه السلام سخن به ميان آمده است. جالب اينجاست كه اسرائيل شاهاك يهودى با استناد به تلمود بر محكوم شدن مسيح در يك دادگاه خاخامى حقيقى به جرم بت پرستى و تحريك يهوديان به بت پرستى و ناسزاگويى،صحه گذارده و نهايتا مصلوب شدن ايشان را تاييد مىكند.در واقع همگى منابع يهودى كلاسيك كه از اعدام او خبر مىدهند،مسئوليت آن را با غرور به عهده مىگيرند و از آن شادمانى مىكنند. اقدام يهوديان در فراهم نمودن زمينههاى تكفير حضرت مسيح عليه السلام به اينجا ختم نشد و به خيانت آنها در ارائه اطلاعات از محل اختفاى ايشان منجر شد.اين وظيفه،را فردى يهودى به نام يهودا اسخريوطى (جوداس اسكاريوت) برعهده گرفت.طبق روايات اناجيل وى«يكى از 12 حوارى (شاگرد) عيسى مسيح[عليه السلام بود كه...]به شوراى سنهدرين گزارش داد و نگهبانان معبد سليمان كه نيروى انتظامى و بازوى اجرايى سنهدرين بودند،عيسى عليه السلام را دستگير كرده و به محل اجلاس كاهنان و حاخامهاى يهودى بردند.» و اين در حالى بود كه حضرت مسيح از قبل نسبت به اين خيانت اطلاع داشته و در هنگام آخرين شام،يهودا اسخريوطى را آشكارا متهم ساخت. شخصيت يهودا اسخريوطى با شخصيت نمونهوار«يهودى»در فرهنگ اروپايى انطباق دارد؛او مسئول امور مالى مسيحيان است،به سرقت وجوه بيت المال دست مىزند و در ازاى 30 سكه نقره عيسى[عليه السلام]را به روحانيون يهودى مىفروشد.[...]در متون پايهاى مسيحيت،يهودا اسخر يوطى،شخصيتى پليد شناخته مىشود و نمادى از يهوديت و نام او مترادف با يهودى (جودائيوس) است.در اساطير دينى مسيحى،تثليث شيطان-يهودى-يهودا اسخر يوطى،نماد شر به شمار مىرود.چنانكه خواهيم ديد تا سده نوزدهم ميلادى و حتى در آثار ماركس يهودى تبار نيز واژه يهودى چنين معنايى دارد.به همين دليل،يهوديان از زمان استقرار جدى در سرزمينهاى درون قاره اروپا خود را اسرائيلى يا عبرانى[و در ايران،كليمى و نه يهودى]مىخواندند. جبهه گيرى يهوديت و مسيحيت عليه يكديگر را مىتوان با مرور بر متون دينى آنان به دقت دريافت.آنها براى مصون ماندن از ضربه طرف مقابل همواره يكديگر را متهم و چهره يكديگر را مخدوش كردهاند.كه البته بسيارى بر اين عقيدهاند كه تلمود در اين مسير گوى سبقت را از كتب مسيحى ربوده است.ويل دورانت در همين مورد خاطرنشان مىسازد: هر گونه تنظيم و تدوين قوانين يهود،مبتنى بر كتاب دينى تلمود بود[...]در قسمتى از تلمود،كه بيشتر جنبه ادبى و روايتى داشت و به نام هگادا خوانده شده است، جملاتى يافت مىشدند كه برخى از عقايد مسيحيان را مورد تمسخر قرار مىدادند. اسرائيل شاهاك نيز در كتاب خود بخشى را به تلمود و فرامين آن اختصاص مىدهد.وى مىنويسد:«چاپ نخست مقررات كامل قانون تلموذى-ميشنه تورا از ابن ميمون-بدون كوچكترين حذف،در رم در 1480 در دوره سيكست چهارم،پاپى كه از نظر سياسى بسيار فعال، اما دائما در مضيقه پولى بود،منتشر گرديد،اين اثر پر از توهين آميزترين احكام در قبال همگى بيگانگان بود،و نيز حملات خشن بسيار روشن عليه مسيحيت و شخص عيسى مسيح[عليه السلام].» و حتى در بعضى از فرازهاى آن«علاوه بر يك رشته اتهامات جنسى ركيك عليه عيسى مسيح[عليه السلام]،مىگويد كه كيفر او در دوزخ اينست كه در حمامى از مدفوع جوشان افكنده شود.» در جاى ديگر«به يهوديان فرمان مىدهد كه هر نسخه از عهد جديد را كه به دست آنان مىافتد، بسوزانند و در صورت امكان به طور علنى.» شاهاك مدعى تداوم اين حكم تا حال حاضر است و ذكر مىكند: در روز 23 مارس 1980 صدها نسخه از عهد جديد علنا و طى مراسمى در اورشليم و تحت نظارت عاليه«يادلعاخيم»سوزانده شد؛اين سازمان مذهبى از كمك مالى وزير مذاهب اسرائيل بهرهمند مىگردد. برنارد لويس پژوهشگر معاصر فرانسوى يهودى در كتاب«سامىها و ضد سامىها» مىنويسد كه آيزنمنجر پژوهشگر زبانهاى شرقى در آلمان نيز پس از مطالعه تلمود،در كتاب دو جلدى خود در همين راستا معتقد است كه زير بناى دشمنى با مسيحيت را مىتوان در همين كتاب يافت. در مقابل تلمود،كتاب مذهبى مسيحيان نيز جايگاهى نه چندان زيربنايى در خلق تفكر ضد يهودى از دير باز تاكنون داشته است و در اين ميان عهد جديد از كتاب مقدس حائز اهميت بيشترى است.
[اين كتاب]تأثيرى فراوان در ايجاد نفرت از يهوديان در ديگر ملل بر جاى گذاشت چون كتاب مقدس،يكى از پرتيراژترين و موثرترين كتابها در جهان محسوب مىشود.در اين كتاب مطالب فراوانى درباره مسئوليت يهوديان در به دار آويختن حضرت مسيح[عليه السلام]و نيز درباره گناهان و خطاها و دورى آنها از تعاليم استوار دينى و عدم توجهشان به پروردگار و احكام و قوانين او آمده است. پاپهاى مسيحى نيز با استناد به همين موارد با صدور احكام و خطابههاى آتشين مواضع ضد يهودى را در جوامع مسيحى،شديدا تقويت مىكردند.از جمله: اينوسنت سوم (1216-1161) بود كه مدت 18 سال[...]مقام پاپى داشت[...]وى در سال 1215 چهارمين شوراى لاتران را تحت استيلاى خويش تشكيل داد و قطعنامههايى به تصويب رساند كه طى يكى از آنها گفته مىشد:يهوديان بايد به مرتبه پست بردگان تنزل داده شوند.زيرا به مسيح ايمان نياوردهاند.نسبت به ميزبانان خود بىحرمتند و كودكان مسيحى را در مراسم دينى خود مىكشند و از خون ايشان فطير مىسازند.
در زمان كنستانتين در قرن چهارم اولين سياست ضد يهودى در مقام حكومتى وضع گرديد. و فعاليتهاى ضد يهودى گسترش وسيعترى يافت و نهايتا منجر به تهاجم به خانه يهوديان شد.و هزاران نسخه تلمود به دست مردم افتاد و در رم،بولونيا،راوانا،فرارا،پادوا،و نيز مانتوا،شعلههاى آتش از كتابهاى يهوديان به هوا برخاست. در واقع جايى كه مسيحيت بخشى از هويت ملى تاريخى مردمى مىشد،يهود ستيزى زمينه رشد داشت.همچون جنوب آمريكا با حضور جنبشهاى دست راستى مثل جان پيرچ و كوكلوس كلانها و يا در بعضى از كشورهاى كاتوليك نشين اروپاى معاصر همچون«فرانسه كه مىتوان نمونهاى از آنرا در بيان ناكه نماينده مجلس فرانسه در سال 1895 دريافت،كه مىگويد: اگر ضد سامى بودن تنها عبارت از اين باشد كه عقايد اصولى و پندارهاى حاكم بر دين يهود مورد بحث و انكار قرار گيرد،من با كمال صراحت اعلام مىكنم كه خود من يك ضد سامى هستم. 6 يهوديت با اين تصوير با سابقه از دشمنى صريح با دنياى مسيحى كه حداقل از حيث نفوس برتر از آن است،امكان حضور قوى نخواهد داشت فلذا رهبران و علماى متجدد يهودى،به همراه بعضى از سياستمداران كه اهداف خاصى از يهوديت منحرف از شريعت حضرت موسى عليه السلام را پى جويى مىكردند،به تكاپوى جديدى دست يازيدند تا از آن طريق جونازيباى موجود را به نفع خود تغيير داده و اتهامات مطرح را موهوم و يا با قصد و غرض تلقى و تبليغ نمايند.
مهمترين اتهام،تبانى و دست داشتن يهود در مصلوب نمودن حضرت عيسى عليه السلام بود كه در بسيارى از موارد به عنوان ريشه اصلى ضديت با يهوديان ارزيابى مىشد.و يهوديان به دو طريق در مقام توجيه و تحريف اصل اتهام بر آمدند.
نخست با طرح مباحث تاريخى و اثبات عدم دست داشتن يهوديان در تصليب حضرت مسيح عليه السلام،اقدامات همه جانبهاى را انجام دادند،در حالى كه نه ادله قوى داشتند و نه قادر به امحاء اسناد موجود در تلمود بودند.شيرين دخت دقيقيان با اشاره به كتاب«يهودا،خائن يا دوست عيسى»اثر پروفسور كلاسن،«چكيده نظريههاى»كلاسن را اين گونه بازگو مىكند:
در مورد يهودا اسكاريوتى (با تلفظ عربى اسخريوتى) تاريخ جعلى درست شده است زيرا نام اين حوارى عيسى از قضا نام كلى يهوديان را به ياد مىآورد و با تخريب اين شخصيت از سوى روميان،دشمنى يهود و مسيحيت اسطورهاى شده است.كلاسن بحث واژه شناسانه را كليد راهيابى به حقيقت رويدادها در انجيل قرار مىدهد.واژه يونانىPARADIDOMIبه معناى تسليم كردن كليد شهر مغلوب است و تنها امروز خيانت معنا مىشود.كلاسن بر آن است كه هيچ نمونهاى در متون يونانى كلاسيك و نيز يونانى به قلم يوسفوس و معاصر انجيلها وجود ندارد كه در آن اين واژه معناى خيانت بدهد.چهل و چهار بار اين واژه در مورد يهودا تكرار شده است.در كتاب مقدسى كه به دستور شاه جيمز ترجمه شد،اين واژه همه جا غير از چهار بار معادل BETRAYيا خيانت برگردان شده است.به گمان كلاسن اين برگردان نادرست،اين نظر را كه يهودا خائن بود،تقويت كرده است. البته استدلالهاى ديگرى نيز براى تطهير چهره يهود از اين اتهام بافته شده كه از حوصله اين مقال خارج است.
روش ديگر كه به همين منظور به كار گرفته شد،بحث و محاجه با علماى مسيحى و فشار بر آنها بود تا آنها با استفاده از موقعيت خود،يهوديان را از اين اتهام مبرا جلوه داده حكم تبرئه آنها را صادر كنند و بالاخره هم به اين موفقيت نائل آمدند به طورى كه: در 1962 پاپ جان بيست و سوم پس از مناظره با پروفسور آبراهام هشل اعلام كرد كه چون به صليب كشيدن عيسى براى تكميل نقشه خدا براى نجات بشر لازم بوده است،همه كسانى كه از ديدگاه انجيلها در اين كار مسئولند،هيچ جنايتى نكردهاند و خودشان،هم ميهنان و هم مذهبانشان همگى وسيله مشيت الهى بودهاند. در سال 1996 در عين ناباورى و عليرغم دست داشتن يهوديان در آن تبانى به اصطلاح مشيت گونه،پاپ اعلام كرد:«يهوديان مسئول قتل حضرت عيسى[عليه السلام]نبودهاند.
مرحوم حميد عنايت،جريان تبرئه و يا كمرنگ كردن نقش يهود در تصليب حضرت عيسى عليه السلام را به گونهاى ديگر بيان مىكند: اروپائيانى كه از تبهكارىهاى هيتلر به شرم آمدند و به فكر چاره جوئى براى پيشگيرى از نظائر آن افتادند،يكى از راههاى پايان دادن به مسلك دشمنى با يهود را تبرئه يهوديان از گناه همدستى در خدا كشىDEICIDEدانستند.در نتيجه چنين چاره جوئيهايى بود كه در دومين شوراى واتيكان كه در نوامبر سال 1964 براى اصلاح روش و بينش كليساى كاتوليك و تعيين خطمشى آن در جهان امروز برگزار شد.معافيت يهوديان از مسئوليت جمعى در مصلوب كردن عيسى در ضمن اعلاميهاى راجع به رابطه كليساى كاتوليك با مذاهب غير مسيحى با 1651 رأى موافق و 142 رأى موافق مشروط و 99 رأى مخالف به تصويب رسيد.بيشتر مخالفتها از جانب اعراب مسيحى صورت گرفت.و شدتش چنان بود كه انتشار اعلاميه تا اكتبر سال بعد به تعويق افتاد.
ب:تعاليم و اعتقادات تلمودى
تلمود به عنوان يكى از منابع مهم،تفسيرى از تعاليم،عقايد،آداب و احكام يهوديت است كه همواره مرجع يهوديان در تمام اعصار بوده و هست.اين كتاب از دو بخش ميشناه (متن اصلى) و گمارا (شرح متن اصلى) تشكيل شده است.ميشناه بين سالهاى 190 تا 200 پس از ميلاد،يعنى حدود يك قرن پس از ويران شدن هيكل توسط تيتوس رومى بوسيله يهودا هاناسى جمع آورى شد.گمارا نيز دو نوع است گماراى اورشليم كه در سال 400 و گماراى بابل كه در سال 500 جمع آورى و تدوين شد.
صرفنظر از مباحثى كه مربوط به شكل تلمود مىشود و اتفاقا اطلاع از آن هم ضرورى است، در اين مقال مىخواهيم به محتواى تلمود به عنوان منبعى كه عامل بسيارى از كينهتوزىها و نفرتها شده،نظرى هر چند مختصر بيافكنيم تا شايد ريشه مهم و اساسى يهود ستيزى در بعد اعتقادى آن را دريابيم.
در سال 1888 ميلادى مطبوعات (مجله) مينروه روايت جالبى را از يك مطلب مربوط به نتايج حاصل از فعاليتهاى يك كميته تحقيق كه در سال 1240 ميلادى به دستور سن لويى پادشاه فرانسه تشكيل شده بود چاپ كرد كه هرگز مورد ابطال قرار نگرفت.پادشاه وقت فرانسه خواسته بود بداند كه چرا يهوديان تا آن حد در فرانسه منفور هستند؟بدين منظور وى يك دادگاه سلطنتى به رياست شخص خويش افتتاح كرد.كتاب تلمود،توسط يك نفر يهودى مسيحى شده كه زبان عبرى را خوب سخن مىگفت،در معرض قضاوت دادگاه قرار گرفت.براى روشن شدن اصالت و اعتبار متون دينى تلمود،دادگاه از جچيل،خاخام پاريس به همراه دو خاخام ديگر به نامهاى يهودا سموئيل،و ژاكوب كه دومى از خطباى مشهور فرانسه و اسپانيا بود،دعوت به عمل آورد تا در جلسات شركت كنند.پادشاه منصف فرانسه سعى كرد تا بيشترى تمهيدات را تدارك ببيند كه خاخامهاى نام برده بتوانند به راحتى از تلمود دفاع كنند و اصالت و اعتبار متون تلمودى را در محضر جلسه اثبات نمايند.على رغم همه اينها،دادگاه اجبارا به اين نتيجه رسيد كه قوانين تلمودى مخالف و بلكه منافى و ناسازگار با هر گونه نظم اجتماعى است،و اين مطلب منحصر به جوامع مسيحى نبود،بلكه در مورد هر اجتماع غير يهودى مصداق داشت.در اثر همين تحقيقات بود كه آن دادگاه بدين نتيجه رسيد كه تلمود نه تنها مكررا مريم مقدس را مورد اهانت قرار مىداد،بلكه حتى شك به وجود مىآورد كه حضرت عيسى عليه السلام از يك مادر باكره به دنيا آمده است و جسارت را تا جايى پيش مىبرد كه مىگفت عيسى عليه السلام فرزند سربازى به نام پاندارا و زنى بدكاره بود.مسيحيان وقتى شنيدند كه خاخامهاى دعوت شده رأى بر صحت اين سخنان ترجمه شده از روى تلمود مىدهند شگفت زده شدند.سن لويى،پادشاه فرانسه،در اثر رأى نهايى اين دادگاه تحقيق و تفحص،فرمان داد كه كتاب تلمود را به كلى بسوزانند.
با شنيدن اين روايت يقينا،كنجكاوى براى اطلاع از محتواى تلمود بيشتر خواهد شد و اين كه چطور ممكن است از متون دينى يك قوم همچون يهوديت،نفرت برون تراود و اقوام و امم ديگر را از خود براند.مسلما در ابتدا بايد بدانيم كه ديدگاه يهوديان در خصوص اقوام و ملل ديگر چيست و چطور شده است كه غير يهوديان نسبت به يهوديان داراى اين تنفر شديد هستند.
جنتيل در ايجاد اين تنفر است.يهوديان در فرهنگ و عقيده منحرف از شريعت حضرت موسى عليه السلام،بجاى اينكه خود را معتقد به دين موسوى بدانند،خود را از نژاد و خون يهودى مىدانند.مقدم بودن نژاد بر دين و مذهب در اين قوم باعث شده است كه آنان هيچ كس را به دين خود دعوت نكنند،و كسى را يهودى بدانند كه مادرى يهودى داشته باشد.از همين رو«در موارد متعددى واژههاى كلى از قبيل«همانند تو»،«بيگانه»،يا حتى«انسان»به معنايى انحصار طلبانه و قوم گرايانه گرفته شدهاند.» در اين دايره هر كسى كه داراى نژادى غير يهودى باشد به وى جنتيل يا گوئيم گفته مىشود و همين واژه كافى است تا كوهى از تبعيضات نژادى ناروا،در لفافهاى از احكام مذهبى عليه غير يهوديان به عنوان حيوانات انسان نما بار شود.كه در اين فرصت كوتاه فهرستوار بدان نظرى مجمل خواهيم داشت.
1-اسرائيل شاهاك مىگويد: مقامات هلاخايى بر سر اين ملاحظه كه واژه«بيگانگان» (GENTILS) در اين ديدگاه به همگى غير يهوديان اشاره دارد به توافق رسيدهاند. -به نوشته كتاب هاتانيا،كتاب مقدس جنبش هابادى از شاخههاى قوى هاسيديسم،غير يهوديان مخلوقات شيطان هستند كه مطلقا هيچ چيز نيكويى نزد آنان يافت نمىشود.تفاوت كيفى ميان يهوديان و غير يهوديان از مرحله جنينى وجود دارد. -بنابر حكم تلمود نجات يك غير يهودى افتاده در چاه جايز نمىباشد.و اما نيز او را در چاه بيشتر فرو بردن نيز نبايد.
-در جنگ زمانى كه لشكريان ما به يك يورش نهايى دست مىزنند.«هلاخا به آنها اجازه و فرمان مىدهد كه حتى از غير نظاميان خوب كشتار كنند،يعنى غير نظاميانى كه خود را چنين جلوه مىدهند» -«يك يهودى تعبدگرا از همان اوان جوانى در چهارچوب مطالعات مقدس خويش مىآموزد كه بيگانگان با سگان قابل مقايسه هستند،كه از آنها به نيكى ياد كردن گناه است.» -«نكته پذيرفته شده اين است كه در فريب بيگانگان به جاى مداواى آنان هيچ چيز قابل سرزنش نيست،اگر اين كار خصومتى را بر نمىانگيزد» -دكتر مجاز نيست كه يك روز سبت [براى نجات يك بيگانه]با درشكه جابجا شود.مگر اينكه آوردن عذر و بهانه غير ممكن گردد.» -«حتى در برابر دستمزد نبايد به يك زن غير يهودى كه روز سبت در حال زايمان است يارى رساند.از خصومت نيز نبايد بيمى به دل راه داد.حتى زمانى كه با چنين كمكى بىحرمتى به سبت در كار نباشد.» -«اگر ديده شود كه يك كشتى كه يهوديانى را حمل مىكند،در خطر است،وظيفه هر كسى است كه سبت را بخاطر نجات او نقض نمايد.با اين وجود بنابر تفسيرى از خاخام عاكيوا ايگر (متوفى به سال 1873) ،اين قاعده فقط زمانى اعتبار دارد كه بدانند كه يهوديان در عرشه كشتى هستند.اما اگر از هويت مسافران چيزى دانسته نباشد،[سبت]نبايد نقض گردد.زيرا كه بيشتر آدمهاى دنيا از زمره بيگانگان و غير يهوديان هستند.بدين ترتيب از آنجا كه احتمال بسيار كمى وجود دارد كه كسى از مسافران يهودى باشد،بايد گذاشت كه غرق شوند.» -يك طبيب يهودى نبايد يك بيمار غير يهودى را مداوا نمايد.ابن ميمون كه خود يك طبيب مشهور بود،در اين زمينه بسيار صراحت دارد و مىگويد:«پس بدانيد و آگاه باشيد كه مداواى يك بيگانه حتى در برابر دستمزد ممنوع است.[...]با اين وجود اگر از او هراس داريد يا اين كه از خصومت او مىترسيد او را در برابر دستمزد مداوا كنيد. اما ممنوع است كه اين كار بىاجرت انجام گيرد» 11-يك يهودى نبايد از شرابى بنوشد كه يك بيگانه-سهمى-هر چه باشد-در ساختن آن داشته است.از آن مهمتر،شراب در يك بطرى باز،حتى اگر كاملا توسط يهوديان ساخته شده باشد،به محض آن كه بيگانهاى بطرى را لمس كند يا دستش را از فراز سر آن بگذراند به يكى از محرمات بدل مىگردد.» 3 12-«همچنين مجموعهاى از قواعد وجود دارند كه ستايش بيگانگان 4 و اعمالشان را به هر نحو ممنوع مىسازند.» 5 13-«يهودى مومن كه از برابر گورستانى مىگذرد،بايد ورد لعنت بر زبان آورد اگر مردگان بيگانهاند.و ورد رحمت اگر گورستان يهوديان در ميان است» 6 14-«تلموذ بر يهوديى كه از نزديك مسكنى كه غير يهوديان در آن سكونت دارند مىگذرد مقرر مىدارد كه از خداوند ويرانى آن خانه را طلب نمايد و اگر اين خانه ويران است،خداوند را به خاطر انتقامجوييش شكرگزارى كند.» 7 15-«تلموذ و تمامى مقامات خاخامى قديمى نه تنها صاحب شىء گمشده يك بيگانه را مجاز مىشمارند،بلكه قاطعانه باز گرداندن آن را ممنوع مىنمايند» .
16-«بنابر دانشنامه تلموذى آن كس كه با زن يك بيگانه روابط جسمانى دارد،مستوجب مجازات مرگ نيست.» 9 17-«نمىتوان روابط جنسى ميان يك مرد يهودى و يك زن غير يهودى را زنا توصيف كرد.بنا بر تلموذ،چنين روابطى از گناه حيوانيت ناشى مىگردند. (به همين دليل،در كل فرض مىشود كه بيگانگان پدرشان معلوم نيست» 1 18-«بيگانگان كه (طبق هلاخا) دروغگويان مادرزاد هستند،گواهىشان در برابر يك دادگاه خاخامى هيچ ارزشى ندارد.در اين زمينه موقعيت آنان همانند زنان،بردگان و صغيران يهودى است؛در عمل حتى بدتر است.» 2 19-«تلموذ هر نوع هبهاى را به يك بيگانه اكيدا ممنوع مىنمايد.» 3 20-«شولهان عاروخ به صراحت بسيار مىگويد.دزدى كيفى (همراه با خشونت) اكيدا ممنوع است اگر قربانى يهودى باشد.اما همان عمل چون به دست يك يهودى،به زيان بيگانهاى انجام گردد به راستى ممنوع نيست.مگر در اوضاع و احوال خاصى،مثلا زمانى كه بيگانگان تحت فرمانروايى ما نيستند»؛اما مجاز است«وقتى كه آنان تحت فرمانروايى ما هستند». 4 با رويت 20 بند مذكور كه بنا بر نظر افرادى همچون پوپر،به يك تجديد نظر صادقانه در فكر يهودى نسبت به غير يهودى نياز است. 5 تصويرى از چهره يهود در ذهن متبادر مىشود كه ممكن است در بعضى از موارد با واقعيات تطابق نداشته باشد.اسرائيل شاهاك يهودى در كتاب خود به اين استثنائات نيز توجه مىدهد و خاطرنشان مىسازد كه رعايت همين استثناء در بسيارى از موارد ضامن بقاى يهوديت در تمام اعصار بوده است و آن هم به دو دليل: 1-احكام سخت عليه غير يهوديان تنها در صورتى معلق مىماند كه سودى بيشتر از اعمال احكام،نصيب يهوديان شود.اين اصل را مىتوان در كتاب«تاريخ يهود،مذهب يهود»به عينه مشاهده كرد.
لوئيس مارشالكو در تأييد نظر مذكور در كتاب«فاتحين جهانى»مىگويد: يكى ديگر از حربههاى بىنهايت موثر يك نفر يهودى،توانمندى وى،مانند يك فرد دمدمى مزاج و متلون،در پذيرش رنگ محيط پيرامون خويش است.نام برده در فرانسه،مجارستان،انگلستان و يا هر جاى ديگرى كه باشد،در زمينه محيط بومى آنجا ادغام مىشود.اما عليرغم اين كه وى در انگلستان همانند يك جنتلمن (آقاى) انگليسى و در آمريكا نيز مانند يك يانكى واقعى به نظر مىآيد،اين مطلب صرفا نقاب دروغينى بيش نيست و كارى حساب شده براى دفاع از منافع خويش و همچنين كسب پيروزى است. -در صورتى كه خطرى متوجه يهوديان شود و خصومت غير يهوديان را عليه يهوديان برانگيزد،حكم تلمودى معلق مىماند.
و به همين دلايل و با رعايت همين استثنائات است كه مثلا در آمريكا شاهد،حمايت عدهاى يهودى سرشناس همچون آبراهام هشل از نهضت مارتين لوتر كينگ هستيم.در حاليكه چگونه مىتوان با حمايت از سياهان از حقوق فلسطينيان حتى حقوق فردى اوليهشان به اين سادگى گذشت. در واقع«منافع خاص يهوديان[به عنوان تنها انگيزه]به همان گونه كه براى كمونيستهايى كه همين سياهان را حمايت مىكردند،هدف يك«بهره بردارى»سياسى از جماعت آفريقايى-آمريكايى بود،در مورد يهوديان،بنابر اين بود كه حمايت كور از اصل سياست اسرائيل در خاورميانه به دست آورند.»
ج:نظريه قوم يا نژاد برگزيده
شايد بتوان جواب تمام سؤالاتى كه احيانا با خواندن عقايد تلمودى ايجاد مىشود و چرايى چنين تفكرى را عليه غير يهوديان،در يك جمله خلاصه كرد.و آن اينكه«يهوديان خود را قوم برگزيده مىدانند»و به همين دليل ديگران را نژاد پست قلمداد نموده،رفتارى متناسب با حيوانات با آنها دارند.
نژاد يا قوم برگزيده يكى ديگر از عوامل اصلى تضاد و تنفر غير يهوديان از يهوديان است كه همواره در متون اعتقادى آنان يافت مىشود.
يهوديان خويشتن را بازماندگان طوايفى مىدانند كه در آغاز هزاره دوم پيش از ميلاد در جنوب بين النهرين سكنى داشتند و سپس به سرزمين كنعان مهاجرت كردند.
نسلهاى بعد به مصر كوچيدند.در مصر مقهور ستم فراعنه شدند و زندگى مشقت بارى يافتند.در حوالى سال 1350 پيش از ميلاد،موسى عليه السلام دين خود را اعلام كرد كه برخلاف اديان بين النهرين و مصر و كنعان بر بنياد پرستش خداى يگانه استوار بود؛و در مهاجرتى معروف،ايشان را به سرزمين كنعان انتقال داد.بطور كامل در كنعان استقرار يافتند و در سالهاى پايانى هزاره دوم پيش از ميلاد نخستين دولت خويش را در اين منطقه به پا كردند.[...]در آغاز عبرانى ناميده مىشدند و سپس بنى اسرائيل،تنها از دوران تبعيد گروهى از بزرگانشان در بابل (539-598 پيش از ميلاد) به يهودى شهرت يافتند زيرا تبعيديان از قبيله يهودا بودند. آقاى عبد الله شهبازى در ادامه تاريخچه قوم يهود مىگويد: يهودا نماد دورويى و خدعه در ميان پسران يعقوب است.از سويى در ماجراى توطئه برادران عليه جان يوسف نقش اصلى را به دست دارد.و از سوى ديگر در نزد يعقوب، ساير برادران را مقصر و خود را دوستدار يوسف و عامل نجات جان او جلوه مىدهد.
او با اين خدعه،سرانجام جانشين يوسف و فرمانرواى قوم بنى اسرائيل مىشود. شايد تبيين تفاوت و تمايز ميان بنى اسرائيل و يهودا،ظاهرا در راستاى هدف اين مقال نگنجد،ولى براى بحث نژادگرايى يهوديان و تأثيرات ارثى متعاقب آن بسيار لازم است.شايد هم بسيار لازم باشد كه بدانيم«در قرآن كريم نيز،ميان واژههاى بنى اسرائيل و يهود تفاوتى محسوس مىتوان ديد.در قرآن،بنى اسرائيل به قوم پيامبرانى چون موسى عليه السلام اطلاق مىشود.» بدين معنا كه رنگ و صبغه دينى در معرفى اين قوم بسيار محسوس است و در مقابل«يهوديان به شدت ناسپاس و حريص بر دنيا،ربطى به ابراهيم و اسماعيل و اسحاق و يعقوب و فرزندان يعقوب ندارند» .كه لعن و نفرين خداوند بواسطه طغيانشان نصيب مىگردد و عاقبت به عنوان حزب شيطان معرفى مىشوند در واقع همين يهوديان بودند كه«هفتاد پيغمبر در اول روز بكشتند و چندين زاهد برخاستند تا امر معروف كنند و ايشان را از قتل بازدارند و در آخر روز ايشان را نيز بكشتند.» يهوديان آغازگر انحراف به سمت دنيا و تمنيات دنيوى در رسالت راستين حضرت موسى بودند و به همين دليل قوميت را به جاى دين و اعتقاد،محوريت بخشيدند.و پيامبران راستين خداوند را نه به عنوان هدايتگر بلكه به عنوان پادشاهان و نماد قدرت و شوكت خويش مىشمردند. و يقينا محدوده حكومتى يك پادشاه عليرغم يك پيامبر كه امتى را در بردارد،به يك ملت و به معناى دقيق آن در يهوديت به قوم محدود مىشود.و آنچه اصالت مىيابد قوم يهود است و نه دين يهودى؛و يهودى آن است كه مادرش،يهودى باشد و نه اعتقادى لزوما به دين يهوديت داشته باشد.و طبق نظر جاكوب كلاتكين «براى اينكه كسى جزء ملت يهود به شمار آيد،لازم نيست به دين يهوديت يا مفاهيم معنوى آن معتقد باشد» و اتفاقا اگر زمانى متوجه شديم كه چرا يهوديان به تبليغ دين خود نمىپردازند،بايد به نكتهاى كه گذشت،توجه نمود. و اما اين مسير انحرافى از كجا شروع مىشود و مايه تقويت فكرى آن از كجاست؟در اين مورد بسيارى از محققين،متون اعتقادى را مستمسك بسيار خوبى براى تحقق اين نيات مىدانند كه فهرستوار بعضى از آنها را در عهد عتيق مرور مىكنيم.تا دريابيم كه چگونه انديشه قوم و يا ملت برگزيده مسير عملى خود را پيموده است.
-«شما منحصرا به خداوند،خدايتان تعلق داريد و او شما را از ميان قومهاى روى زمين برگزيده است تا قوم خاص او باشيد.» -«خداوند امروز طبق وعدهاش اعلام فرموده است كه شما قوم خاص او هستيد و بايد تمامى قوانين او را اطاعت كنيد» -«او از بين تمام مردم روى زمين شما را انتخاب كرده است تا برگزيدگان او باشيد.شما كوچكترين قوم روى زمين بوديد.پس او شما را بسبب اينكه قومى بزرگتر از ساير قومها بوديد برنگزيد و محبت نكرد.بلكه به اين دليل كه شما را دوست داشت و مىخواست عهد خود را كه با پدرانتان بسته بود بجا آورد.به همين دليل است كه او را شما را با چنين قدرت و معجزات عجيب و بزرگى از بردگى در مصر رهانيد» -«از ميان همه اقوام،شما قوم خاص من خواهيد بود،هر چند سراسر جهان مال من است.
اما شما براى من ملتى مقدس خواهيد بود و چون كاهنان مرا خدمت خواهيد كرد.» فرازهاى مذكور از عهد عتيق دست آويزهاى مناسبى براى يهوديان بود تا برگزيدگى نژادى را بر برگزيدگى ايمانى اولويت داده،اهداف دنيوى خود را پيجويى نمايند.و بدين وسيله ملىگرايى در دين يهوديت را پىريزى كرده نژاد را مايه تفاخر بر ديگران بدانند.و با استفاده از دستمايههاى توراتى نظريات صريح و آشكارى از برگزيدگى اين قوم عنوان نمايند كه نمونههاى آن را مىتوان در انديشه ناهوم سوكولف ديد كه در اين مورد مىگويد:«در ميان ملل متمدن،يهوديان بىگمان خالصترين نژادند» و يا در كلام الى ويزل به اين نيت درونى يهوديان پى برد كه يهودى را از هر كس ديگرى به انسانيت نزديكتر مىداند و يا در لسان خاخام آيزنبرگ :«انسان هر چه يهوديتر باشد انسانتر است.» همين مفهوم و تعبير را مىتوان در اثر موسى هس با ايدههاى نژاد يهودى خالص دريافت. موشه دايان نيز با اين مفهوم،سخنى دارد كه شنيدنى است.وى مىگويد: اگر كتاب كتابها يعنى توراتى هست؛و اگر قوم مقدسى هست؛سرزمين مقدسى نيز بايد باشد. در واقع شايد نتوان بهتر از اين اظهارات يافت كه چگونه دين ابزار مطامع سياسى شده است.
ويل دورانت در تاريخ تمدن،ملى گرايى را به عنوان نغمهاى مىداند كه به سرود نفرت عليه يهوديان افزوده شد همچنين«پروفسور كريستيان لاسن نخستين كسى بود كه در 1847 سامى نژادان را از بسيارى جنبهها از نژاد آريا و ديگر نژادها بركنار شمرد» و نظرات مشخصى نسبت به اين نژاد عنوان كرد كه عمدتا عكس العمل طبيعى كسانى است كه با داعيههاى قوم برگزيده روبرو هستند.وى اين نژاد را اين گونه معرفى مىكند:
از نظر مذهب انحصار طلب و گريزان از معاشرت،از نظر شعر و ادب طرفدار غزلسرايى و آثار غنايى،از نظر ويژگىهاى روانى،دستخوش عواطف و احساسات،و از نظر اجتماعى،نافذ و محيط شناس و در كار بازرگانى هوشيار و غير قابل رقابت. رابرت فيورليخت در خصوص برگزيدگى قوم يهود مىگويد كه اين اعتقاد«به منظور توجيه وجودشان به عنوان ملتى واحد و الهى كردن فتوحاتشان و به زانو در آوردن ملتهاى غير برگزيده به كار گرفته شده است.» سومبارت نيز اين جدايى ميان يهوديان و اقوام ديگر را در ادعاى يهوديان به برگزيدگى خود مىداند كه نهايتا موجب تنفر از آنان شده و زمينه لازم براى فريب غير يهودى و چيرگى بر آن را فراهم مىنمايد كه البته تبعات منفى فراوانى را دامنگير يهوديان كرده است.و بسيارى همچون اسرائيل شاهاك بر آن تصريح دارند كه اسطوره نوين نژاد يهودى مهمترين نشانه ظاهرى و مشخصه يهود ستيزى نوين است و يا مردخاى كاپلان«ايده ملت برگزيده را نوعى خودپسندى و عشق به خود تلقى كرده و معتقد است اين ايده يك ايده كثيف و نژادپرستانه است.» و در تاريخ شاهد آن هستيم كه موجبات محدوديت براى يهوديان را فراهم نموده است.
عليرغم اين محدوديت،يهوديان موجوديت خود را با توجه به احكام صريح خود،حفظ كرده و استمرار مىبخشيدند.بنا بر نظر صدوقيان«يهوديان بايد همرنگ مردم دنيا شوند». در حاليكه«هرگز در ملل و اقوام ديگر حل نخواهند شد و هرگز هم آداب و خلقيات غريبهها را نخواهند پذيرفت.يك نفر يهودى،در هر موقعيتى يهودى باقى خواهد ماند» منتهى با بكارگيرى سلاح نفاق همچون دورهاى از تاريخ يهود در اسپانيا كه بسيارى از آنان در ظاهر به دين مسيحيت گرويدند ولى همچنان بر آداب و عقايد خود در قرن پانزده استوار ماندند و به همين دليل لقب مارانوس يا دروغين كيش را بر خود ضرب كردند. يهوديان عليرغم فشارهاى موجود با رفتار منافقانه خود توانستند در جوامع غير يهودى خود را حفظ كنند و حتى در بسيارى از موارد از آميزش با اقوام ديگر پرهيز نمايند.هنگام تشكيل حكومت جعلى خود نيز،قانونى را در سال 1953 به تصويب رساندند كه ازدواج بين يهوديان و غير يهوديان را با استناد به فرازهايى از عهد عتيق ممنوع ساختند.
گتو 3
«بر اساس فرهنگهاى انگليسى،واژه گتو به احتمال زياد از ريشه ايتاليايىBORGHETTO،مصغر BORGO،است،به معناى محله يا كوى در يك شهر.اين كلمه در انگليسىBOROUGHاست.كاربرد آن به مرور زمان متحول شده و سرانجام به محلههاى يهودى نشين كشورهاى اروپايى اختصاص يافت.» همچنين در باب معنى اين واژه گفته شده كه مشتق از نام يك كارخانه ريخته گرى در ايتاليا است كه براى اولين بار در سال 1516 در منطقه ونتين براى تمركز يهوديان در نظر گرفته شد. ويل دورانت در باب علل پيدايى گتوها معتقد است كه«ونيز مدتهاى دراز پناهگاه خوبى براى يهوديان بود.چند بار اقداماتى براى اخراج يهوديان از آن شهر بعمل آمد (1487-1395) ، اما مجلس سناى ونيز به عنوان خدمتگزاران موثر تجارت و ماليه كشور از ايشان جانبدارى مىكرد.قسمت عمده تجارت صادراتى و نيز به دست بازرگانان يهودى انجام مىشد،و همچنين ايشان در وارد كردن پشم و ابريشم از اسپانيا و ادويه و مرواريد از هندوستان سهم بسزايى داشتند.يهوديان ونيز به اختيار خود محلهاى را كه به تبعيت از نام ايشان«جودكا»خوانده مىشد.
اشغال كرده بودند.در سال 1516 سناى ونيز پس از شور با سران قوم يهود مقرر ساخت كه عموم يهوديان،به جز عده معدودى كه اجازه مخصوص داشتند،در قسمتى از شهر كه به نام گتو خوانده شد،سكنا گزينند؛و ظاهرا اين نام از واژه ايتاليايى گتو (كارخانه ريخته گرى) آمده است.زيرا در آن محله يك چنين كارخانهاى وجود داشت.» شمار زيادى از محققين معتقدند كه اين محلههاى يهودى نشين با اختيار خود يهوديان
انتخاب مىشد و آن طور كه عدهاى تبليغ مىكنند،يهوديان مجبور به سكونت در آن مناطق نبودهاند.
در واقع يهوديان با تمركز در محلههاى يهودى نشين،جدايى خود از ديگران را به وضوح نشان مىدادند و اينكه نمىتوانند آشكارا با كسانى زندگى كنند كه خود را از آنها برتر دانسته و آداب و رسوم خاص دارند.ضمن آنكه غير يهوديان به واسطه بيگانه بودن،نمىتوانستند از فعاليت يهوديان در اين محلهها آگاه شوند.در همين خصوص و عليرغم تصور قالبى كه وجود دارد،آقاى شهبازى نويسنده كتاب«زرسالاران يهودى و پارسى،استعمار بريتانيا و ايران»نيز معتقد است كه گتوها ضامن بقاى يهوديان و منافع آنها بوده،ضمن آنكه بعدها حربهاى براى مظلوم نمايى مىشود.ايشان در اين خصوص مىنويسد: چنين است داستان گتوها؛محلاتى كه داوطلبانه و براى حفظ ساختار و اسرار درونى خود در آن زيستند و با سماجت،به رغم تمايل و گاه حتى بدگمانى و فشار جوامع ميزبان،حاضر به ترك آن نشدند و آنگاه كه اين گتوها فرو پاشيد،داستان آن را به پرچم مظلوميت خويش و لعن ميزبانان بدل ساختند. مويد اين مفهوم،اعتراف يهوديان مبنى بر جارى بودن زندگى با تمام نيازهاى ضرورى در اين محلهها بود.يهوديان اگر چه سعى دارند كه زندگى در اين محلهها را غير قابل تحمل و تحميلى و سخت جلوه دهند ولى خود معترف هستند كه هر گتو يك كنيسه داشت جهت برگزارى مراسم و جشنهاى سالانه يهوديان (همچون پوريم) كه حتى با برپايى مراسم شادمانى و نمايش،و با لعنت بر غير يهوديانى همچون هامان اين روزها را بزرگ مىداشتند 3 در اين محلهها با ذكر تمام تضييقاتى كه مدعى بودند ولى آموزش در جريان بود و حتى مدعى هستند كه يهوديان گتو صد در صد با سواد بودند.و اين در مورد دختران نيز صادق بود.چرا كه بچهها در سن 3 يا 4 سالگى پس از باز كردن زبان تحويل معلم كنيسه مىشدند. هر كنيسه در گتو محل عبادت،مشورت و حل اختلافات بود ضمن آنكه شريان زندگى را در دست داشت. در واقع يهوديان با تمركز در اين محلهها،موجوديت اعتقادى،نژادى،فرهنگى و اخلاقى خود را حفظ مىكردند و حتى اجازه نفوذ به ديگران در اين گتوها را نمىدادند و در روزهاى خاصى نيز بيرون از آن رفت و آمد نمىكردند و شبها نيز آنرا مىبستند. يعنى يك جامعه كوچك محافظت شده و مقاوم در برابر كسانيكه بيگانه پنداشته مىشوند و به همين دليل بايد از آنها دورى جست.
با تمام اين تفاصيل در برترى نژادى و برگزيدگى قومى و عليرغم تمام مساعى بكار گرفته شده از سوى يهوديان جهت القاى اين شبهه كه نژاد يهود اصالت ذاتى داشته و همين،دليل برگزيدگى آن است و بايد جدا از ديگران و جداى از سرنوشت ديگران زندگى كرده و تصميم بگيرد،عدهاى از ميان خودشان نظراتى متفاوت ارائه كردهاند.از جمله رافائل پاتاى،مدير تحقيقات انستيتو تئودر هرتصل كه مىگويد: يافتههاى مردم شناسى نشان مىدهد كه برخلاف نظريه شايع،چيزى به نام نژاد يهود وجود ندارد.بررسى درباره يهوديان از مناطق مختلف جهان مسلم مىدارد كه اينان از نظر ويژگىهاى جسمانى-قامت،وزن،رنگ پوست،بافت و رنگ مو،رنگ چشم،دنباله جمجمه،دنباله چهره،گروه خون و جز آن-شديدا با هم فرق دارند. و به همين دلايل«استوار كردن صهيونيسم بر ايده مردم يهود،از نظر خاخام هيرش يك ارتداد محسوب مىشود.» يقينا يك چنين سوء استفادهاى از واژه ملت براى دين يهود جهت تحقق صهيونيسم،مجمع عمومى سازمان ملل را به عنوان مظهر اراده جهانى واداشت تا با 72 رأى موافق،35 رأى مخالف و 32 رأى ممتنع قطعنامه برابرى صهيونيسم با نژادپرستى را در 10 نوامبر 1975 به تصويب برساند. اگر چه حييم هرتزوگ از آن پس،سازمان ملل متحد را در مسير تبديل شدن به مركز جهانى يهود ستيزى ارزيابى كرد. ولى بهرحال دريافت اين حقيقت براى جهانيان لازم است كه براى مقابله با يهود ستيزى بايد همزمان با نژادپرستى يهودى مبارزه نمود
د:خون براى فطير مقدس
BLOOD LIBLEواژهاى آشنا در منظر محققين يهود ستيزى و به معناى«تهمت خون»است.اين اتهام در طول تاريخ حضور يهوديان در اروپا و سپس ديگر مناطق دنيا،همواره به عنوان يكى از عوامل اصلى ضديت با يهوديان مطرح بوده است.
يهوديان در يكى از اعياد خود به نام عيد فطير كه از روز نودزهم ماه نيسان شروع مىشود،به مدت يكهفته از خوردن نان مايهدار نهى مىشوند. اين نان ماتزو يا فطير ناميده مىشود.كه در تهيه آن از خون كودكان غير يهودى استفاده مىگردد. اين اتهام از دوران قرون وسطى تا قرن بيستم گسترانيده شده و در دوران معاصر نيز هر چند وقت يكبار شاهد مطرح شدن آن هستيم.عدهاى معتقدند كه«اين اتهام براى اولين بار به قضيه ويليام نروژ بر مىگردد كه در سال 1144 رخ داد.و تعدادى از يهوديان در پى پذيرش اين گناه شكنجه شدند.و بسيارى از آنان نيز در نهايت قتل عام شدند.اين موضوع در ادبيات انگليسى هم وارد شد و داستانهاى كانتربرى از نمونههاى برجسته آن است.» نمونههاى بارزى از اين اتهام را مىتوان در سال 1840 در دمشق و رودس به هنگام برپايى مراسم عيد پسح مشاهده كرد كه بنابر نظر ناهوم سوكوف در هفتم فوريه همان سال يك كشيش كاتوليك به نام پدر توماس در يكى از محلههاى شهر دمشق كه وى در آنجا سكونت داشت ناپديد شد.از آنجا كه اين كشيش كاتوليك آخرين بار در نزديكى آرايشگاه يك فرد يهودى ديده شده بود،اين آرايشگر دستگير،بازجويى و شكنجه شد.اين يهودى كه تاب تحمل شكنجه را نداشت چند تن از يهوديان سرشناس را به كشتن پدر توماس متهم كرد...در پى اين اتهام،بسيارى از يهوديان بازداشت زندانى و براى اقرار به گناه به شدت شكنجه شدند.يهوديان در تلاش براى پايان بخشيدن به اين رفتار هولناك،به محمد على پاشاى مصر متوسل شدند.و او نيز دستورات اكيدى در اين باره صادر كرد.در اواخر همان سال يهوديان دوباره به ربودن يك پسر بچه متهم شدند. نمونه ديگر«اتهام قتل يك كودك غير يهودى به مندل بيليس در سال 1911 در روسيه است.كه نهايتا منجر به زندانى شدن وى گشت» به طور كلى مواجهه يهوديان و مورخين وابسته به آنان،پيرامون تهمت خون،نفى كل قضيه و بر شمردن آن به عنوان يك توطئه عليه يهوديت است.آنها بطرق مختلف بر آن هستند كه همواره اين موضوع را به عنوان يك اتهام مطرح نمايند و بعضا شبهاتى ايجاد كنند كه«مثلا تصور نوشيدن شراب سفيد رنگ در ايام خاص توسط يهوديان،تصور نوشيدن خون مسيحيان را به اشتباه،ايجاد كرده است.» عدهاى«معتقدند كه اتهام خون در ميان تمام عناصر ادبيات ضد يهودى ويران كنندهترين اتهام است». و بشدت از اين موضوع متعجب هستند كه چگونه يك موضوعى با اين وسعت از قرون وسطى تاكنون همچنان مطرح است و يهوديان همواره در پى انكار آن هستند.
گستردگى و اهميت اين موضوع به آن حد است كه ويل دورانت در تاريخ تمدن از آن به عنوان يك مصيبت بزرگ براى يهوديان ياد مىكند و مىگويد: گر چه مىبايست مسيحيان اعتقاد داشته باشند كه كشيش هنگام انجام دادن مراسم دينى قرص نان را تبديل به جسم و خون مسيح مىسازد،اما برخى از مسيحيان مانند لالردها،نسبت به اين امر مشكوك بودند.رواج داستانهايى راجع به نان مقدس و خون آمدن از آن،بر اثر زخم كارد يا خراش نوك سنجاق،موجب تحكيم اين اعتقاد مىشد،و چه كسى جرئت مىكرد،به چنين عمل مهيبى دست بزند مگر يك يهودى؟ حبيب لوى نيز در كتاب«تاريخ يهود ايران»عليرغم انبوه نمونهها،بدون اندك استدلال و استنادى همچون ساير محققين يهودى در مقام انكار اين موضوع بر مىآيد و ريشه طرح اين مسائل را در محبوبيت[!]يهوديان در نزد مسلمانان در يك نمونه واقع شده در تبريز مىداند كه مسيحيان با حسادت و رقابتى كه با يهوديان داشتهاند،اين اتهام را وارد نمودهاند. آبا ابان نيز در كتاب خود بدون ارائه بيان مستدلى به بيان شرح اين موضوع مىپردازد و اشاعه آن را از عوامل يهودستيزى مىداند و مىگويد: يكى از علل عمده عود روحيه ضديت با يهود تهمت بىمعنى گرفتن خون مسيحيان براى نان فطير بود تهمتى ناروا و دروغ كه از روزگاران قديم در بين ملتها شايع شده و هنوز خودنمايى مىكرد جالب اينكه آبا ابان بدون ذكر اينكه چه دليلى باعث طرح اين موضوع در اين گستره تاريخى شده،با بىمنطقى بارز ادامه مىدهد كه«مسيحيان سفيه و نادان مىگفتند،يهودىها براى مراسم مذهبى عيد فسح بخون مسيحيان احتياج دارند،با اين جهت در شب عيد،مسيحيان را مىكشتند تا خون آنها را در خمير مايه نان فطير مخلوط كنند.» اگر چه يهوديان موفق به اخذ اعلاميه پاپ اينوسنت چهارم در باطل اعلام كردن تهمت ريختن خون مسيحيان در فطير توسط يهوديان شدند. ولى خود نيز تعجب مىكنند كه چرا هنوز سوزاندن تلمود تا قرن هجدهم ادامه داشته است.و تاكنون نيز اين سؤال را در ذهن آگاهان بدون پاسخ گذاشتهاند كه چگونه با اين حجم گزارشات و اخبار از يك چنين موضوعى باز مىتوان آن را بدون ارائه دليل منكر شد.آقاى شمس الدين رحمانى در موخره خود بر كتابى كه پيرامون همين موضوع به نگارش در آمده است، اين سوال را اين گونه بررسى مىكند كه به راستى چگونه مىتوان يك واقعه مشخص را در مدتى طولانى-از قرن 12 ميلادى تا امروز-و در سطحى وسيع- از اروپا و خاورميانه تا آسيا-شايعه و اتهام ناميد.واقعا مردم كشورهاى مختلف با اعتقادات و مذاهب گوناگون،چرا اين گونه-يكسان-خشمگين و انتقامجو،اين اتهامات را مىپذيرند و نسبت به متهم اين گونه عكس العمل نشان مىدهند؟چرا همين مردم كه با يهود اين گونه رفتار مىكنند با ديگر اقليتها چنين برخوردى ندارند؟در واقع يا بايد بپذيريم همه دنيا در طول قرون و اعصار، انسانهايى نادان و وحشى و خونخوار بودهاند و يهوديان مظلوم و بيگناه قربانى بدويت همه بشريت شدهاند و يا باور كنيم كه واقعا چنين حادثهاى رخ مىداد و از چشم مردم پنهان نمىماند.
كما اينكه برخى از محققان هم به وجود چنين شيوهاى اقرار دارند.» تحقيقات خود يهوديان نيز بر تقويت يك چنين نظرى كمك مىنمايد و نمونهاى از آن را مىتوان در خلاصه كرونولوژى يهودستيزى از انتشارات معتبر كتر پابليشينگ هاوس در بيت المقدس در سال 1974 مشاهده كرد. 6 اين منبع بسيار معتبر-از نظر يهوديان-كه دستى در تهيه دايرة المعارف معروف يهود دارد،در 158 بند به گاهشمار يهود ستيزى از 3 قرن قبل از ميلاد تا 1970 مىپردازد كه 12 بند آن مربوط به اتهام خون است.و حتى آبا ابان تا سال 1840 پانزده مورد از چنين اتهامى عليه يهوديان را در شهرهاى رومانى،لهستان،روسيه،ايتاليا و آلمان ذكر مىكند. و باز هم طرح اين سوال كه چگونه با ذكر اين حجم از اين اتهام به عنوان ريشه يهود ستيزى،باز هم عدهاى اصرار بر انكار آن دارند و يا حداقل مستدلا در صدد پاسخگويى به آن نيستند؟
دلايل رفتارى
دلايل رفتارى از جمله ريشههاى ايجاد يهودستيزى به شمار مىآيد.بدين معنا كه يهوديان همواره در ميان ملل ديگر رفتارى از خود بروز دادهاند كه برگرفته از خلق و خوى جمعى و مرسوم آنها در طول تاريخ بوده است.رباخوارى،جاسوسى،جادوگرى،توطئه عليه ملل ديگر همچون شايعه پراكندن مرگ سياه و يا تدوين پروتكلهاى صهيون براى سيطره بر جهان و يا بردهدارى از جمله رفتارهايى است كه به نام يهود ثبت شده است و ما بر آن هستيم تا در اين مقال ضمن بررسى صحت و سقم يك چنين برداشتهايى از رفتار يهوديان به دلايل انتساب اين اعمال به يهوديان پرداخته و عواقب حاصل از آن را كه جز نفرت عليه آنان نيافريده است بازگو كنيم.
الف-رباخوارى
مرحوم حميد عنايت در بررسى ريشههاى يهود ستيزى از سرمايهدارى و روشهاى زيانكارانه آن به عنوان«كهنترين و بلاخيزترين ريشه يهود آزارى»ياد مىكند. دايرة المعارف بريتانيا نيز بيزارى اقتصادى را در كنار تعصب مذهبى،از جمله دلايل عمده يهود ستيزى مىداند كه نمود آن در تجارت،بازرگانى و بانكدارى رونق گرفته از نزول خوارى يهوديان است.» بدون شك قبل از بررسى هر زمينهاى بايد به متون اعتقادى يهوديان نظرى افكند تا چگونگى صدور مجوز چنين عملى را به منظور رديابى انگيزههاى اين رفتار ارزيابى كرد.آن هم با اين مقصود كه متون اعتقادى منشأ رفتار يهوديان در اين مورد نيست بلكه بنابر نظر ماركس خصلت يهود،سودجويى است كه در مقالهاش به عنوان مسئله يهود مطرح است. 1-«وام دادن بدون بهره همچنان يك عمل خيريه ستايش انگيز است،اگر وام گيرنده يهودى باشد؛و محكوم كردنى است اگر غير يهودى باشد.» 2-«وام با بهره:در تلموذ رسما اين گونه وام را ممنوع مىكند و براى هر يهودى كه از وامى كه به يهودى ديگر داده بهرهاى بر مىگيرد،مجازات سنگينى پيش بينى مىنمايد.برعكس به گفته بيشتر مقامات تلمودى،اين يك وظيفه مذهبى است كه وقتى وامى به بيگانگاه[بيگانگان]داده مىشود بيشترين بهره اخذ گردد». 3-«برادر خود را به سود قرض مده،نه به سود نقره و نه به سود آذوقه و نه به سودى چيزى كه به سود داده مىشود.غريبه را مىتوانى به سود قرض بدهى،اما برادر خود را به سود قرض مده» 4-بسيارى از مقامات خاخامى[...]از جمله«ابن ميمون،تكليف مىكنند كه از وام گيرندگان غير يهودى سنگينترى نرخهاى ممكن بهره طلب گردد» 5-علاوه بر رباخوارى از غير يهوديان،تقلب و نيرنگ زدن به غير يهوديان مجاز است ولى به يك يهودى،با فروش يا خريد به يك قيمت اغراق آميز ممنوع مىباشد. 6-«هرگونه فريبكارى در معاملات در حق يك يهودى گناهى بزرگ است.در حق يك غير يهودى تنها فريبكارى مستقيم ممنوع است». موارد بالا نمونههايى از مجوزهاى رباخوارى و تقلب در معاملات يهوديان عليه غير يهوديان است كه ناخودآگاه منطبق با گفته تاسيتوس مورخ بزرگ رومى (55-120 ميلادى) است كه در مورد اين قوم نتيجه مىگيرد كه«در ميان خود سخت به يكديگر وفادار و نرم دلند،ولى همه بيگانگان را دشمن مىدارند.نه با بيگانگان همكاسه مىشوند و نه از ايشان زن مىگيرند.مردمى سخت پرشور و سودايىاند ولى از زنان بيگانه دورى مىجويند.چنين روحيهاى به يهوديان اجازه داد تا در معاملات بازرگانى خود با غير يهود،پارهاى از ملاحظات و قيود اخلاقى را كه مانع از فعايت آزادى اقتصادى است كنار بگذارند و براى بدست آوردن حداكثر سود بكوشند.»
اگر بپذيريم كه يهوديان در بسيارى از اين موارد،اصلا نياز به پول هم كيش خود ندارند تا به آن ربا دهند و يا در معامله با او تقلب نمايند،طبيعتا به اين نتيجه مىرسيم كه غير يهوديان قربانى محتوم يك چنين رفتارى هستند كه همواره از آن خسران ديده و جان و مال خود را در اين مسير از دست دادهاند.
در بررسى اين خصلت عميق يهوديان،عدهاى شرايط ويژه را مسبب چنين رفتارى مىدانند از جمله اينكه در«جامعه فئودالى از حق زمين محروم بودند» و اجبارا سعى در ذخيره اموال منقول داشتهاند.و يا اينكه به دليل حفاظت از خود در زمان وقايعى كه منجر به اخراجشان مىشود بتوانند سريعا آن را به پول تبديل كرده از جايى كه به جاى ديگر منتقل شوند و به همين دليل«از فعالترين كسانى هستند كه به توسعه ارزشهاى پولى پرداختند و با آن به عنوان يك مال التجاره برخورد كردند،ضمن آنكه براى قرض دادن و احياء مصادرههاى اجتناب ناپذير دورهاى،از ربا بهره بردند.» همچنين فرانسوا دوفونتت نويسنده كتاب«نژادگرايى-راسيسيم»در تبيين چنين شرايطى كه منجر به رباخوارى يهوديان مىشود به اين صورت استدلال مىكند كه«به پيروى از برخى رسوم،يهوديان از داشتن اموال غير منقول ممنوع بودند،در عوض به آنها اجازه داده مىشد كه مالك تاكستانها يا زمينها و خانههايى باشند و آن به اين منظور بود كه در صورت اخراج يا تبعيد ناگهانى آنها-كه هميشه آثارى بدنبال داشت-اين املاك مورد مصادره و ضبط قرار گيرد.از اين رو هيچ جاى شگفتى نيست كه يهوديان بيشتر وقتها به كارها و حرفههايى دست بزنند كه در موقع ضرورت بتوانند به سهولت با دار و ندار خويش فرار را بر قرار ترجيح دهند و صحنه را خالى كنند.
از جمله اين كارها و حرفهها بايد از پوست فروشى،جواهر سازى،[طلا سازى،بافتن پارچههاى زربفت،عطر سازى،]صرافى،رباخوارى و از اين قبيل مشاغل نام برد» اما پرسشى كه در اينجا مطرح مىشود آن است كه اولا چرا يهوديان از داشتن اموال غير منقول ممنوع هستند؟ثانيا چرا بايد در شرايطى بسر برند كه همواره در انتظار اخراجشان از سرزمينى به سرزمين ديگر باشند؟در واقع جواب مشترك اين دو سؤال در سودجويى يهوديان نهفته است كه اولا با سيرى ناپذير بودن فزونخواهى آنان،ريشه دوانيدن آنان در هر مملكتى، مشكلاتى را براى آن سرزمين فراهم مىآورد. و ثانيا بدبختى هر مليت كه ناشى از سودجويى يهوديان باشد،يك اقدام اساسى را در پى دارد كه همانا قيام عليه منافع آنان است و اگر در نهايت بتوانند اخراج آنها.بنابر قول مليون فرانسوى اين نكته را بايد توجه كرد كه«يهودىها هيچ وطنى ندارند.براى آنها وطن جايى است كه در آنجا موجبات پيشرفت و ترقى ايشان فراهم باشد.
يهودىها وطن را در جايى جستجو مىكنند كه در آنجا منافعشان حفظ گردد» و به عبارتى بهتر در هر جا كه بتوانند به راحتى بر ذخيرههاى مالى بيافزايند،آنجا را وطن خود مىپندارند.
بنابراين نمىتوان شرايط تحميلى براى داشتن يك شغل خاص را عامل اصلى رباخوارى يهوديان دانست.
اصولا يهودى رباخوار را به صورت مخلوقى كه مختص جامعه قرون وسطايى است،معرفى مىكنند و عدهاى معتقدند كه اسحاق آبرابانل «از نخستين متفكرينى است كه به دفاع صريح و آشكار از رباخوارى برخاست و بنيانهاى توجيه نظرى و دينى آن را در ميان مسيحيان گذارد» .
وى در سال 1496 رسالهاى نوشت كه در سال 1551 چاپ شد و در آن از مبادلات مالى مبتنى بر بهره دفاع نمود.او نوشت: در بهره هيچ چيز نكوهيدهاى وجود ندارد.اين كاملا درست است كه مردم از پول، شراب و غله خود بهره دريافت كنند[...]اين روش متعارف و صحيح،مبادله مالى است.وام بدون بهره را تنها بايد به همدينان پرداخت.به آن كسانى كه ما به ايشان لطف ويژه داريم. بدين وسيله«از قرن پانزدهم به بعد پيشرفت اقتصادى اروپا با پيشرفت يهود همزمان شد و يهوديان در بنيادگذارى اقتصاد امروزى اروپا سهم بزرگى ادا كردند.به عقيده سومبارت، اگر روابط بازرگانى در اروپا جنبه بين المللى يافت و شبكه آن به تدريج مناطق ديگر جهان را در بر گرفت و اگر نظام بازرگانى اروپا از قرن پانزدهم به بعد پيوسته كار آمدتر و پرسودتر و عقلانىتر شد و به صورت امروزى خود در آمد و از اينها مهمتر اگر روحيه سرمايهدارى در ميان اروپاييان رسوخ كرد،همه تا اندازه زيادى نتيجه كوششها[و البته سودجويىها]ى يهوديان بوده است». سومبارت در ريشهيابى و بررسى روند رو به گسترش سرمايهدارى غرب جاى پاى يهوديت را در جاى جاى اين مراحل شناخته و به تبيين آن مىپردازد.وى معتقد است كه نقدينگى يهوديان به دليل چنگ اندازى آنان بر دو نوع كالاست:«اول،معادن تازه كشف شده طلا و نقره در آمريكاى مركزى و جنوبى» كه«با داشتن آن قدرتى به دست مىآورند كه قوانين سياسى و مذهبى را نيز منكر شده و بنابر نظر برنارد لازار آقايى آقاهاى خود را به دست مىآورند.» «دوم،پنبه و نيل كه مواد اصلى صنايع نساجى بود» كه در حال حاضر آنها را نيز مسخر يهوديان مىبينيم.
بنابر نظر سومبارت«پيدا شدن بورس كه به منزله قلب فعاليتهاى اقتصادى امروزى است و رواج انواع برگههاى بهادار،به ويژه برات و سفته نيز فرآورده نبوغ سوداگرانه يهودى است و او مىنويسد كه كهنهترين برات را در تاريخ اروپا يك يهودى به نام سيمون روبنس در سال 1207 ميلادى كشيد و يهوديان چون در قرون وسطى در شمار فعالترين صرافان و رباخواران و وام دهندگان بودند،بعدها واسطههاى عمده بازرگانى بين المللى شدند و استفاده از ارز را در معاملات آن باب كردند.» در واقع همه اين فعاليتها را در پرتو فردگرايى يا انديويدواليسمى انجام مىدادند كه خود براى تجارت و مصرف آزاد،آن را لازم دانسته،از آن حمايت مىكردند. سومبارت كه تحقيقات گستردهاى را در خصوص ريشههاى سرمايهدارى و نقش يهوديان در آن انجام داده است،بر اين اعتقاد است كه تعقل اقتصادى مورد نياز براى سرمايهدار شدن متضمن سه شرط است:اول برنامه گذارى،تا هر كارى از روى نظم و تدبير باشد.دوم كارايى،تا در هرگونه كار توليدى بهترين افزارها برگزيده شود.سوم حساب دانى.و در ادامه مىافزايد كه آرزومندان سرمايهدار شدن علاوه بر جمع اين شرايط از دو صفت نيز بايد برخوردار باشند:اول مرد همت و خطر باشند و دوم سوداگر باشند.يعنى همه كارها را بر محك پول بسنجند و سراسر اين جهان را چون بازارى بزرگ بينگارند كه،كارهاى آن خواه خوب يا بد،از روى عرضه و تقاضا و سود و زيان،مىگردد.اينك اگر آموزشهاى دين يهود را به شكلى كه در تورات و تلمود و قوانين ابن ميمون و يعقوب بن عاشر و يوسف قرو بررسى كنيم مىبينم كه دين يهود جامع اوصاف روحيه سرمايهدارى است. از همين رو هميشه به فعاليتهاى اقتصادى معينى رو آوردهاند و از زمان حضرت سليمان از توانگرترين مردمان بودهاند و چگونگى استفاده از اندوختههاى پولى را آموختهاند و به اهميت فلزهاى گرانبها پى بردهاند با اين اوصافى كه سومبارت از خصلت ذاتى يهوديان در سودجويى و سرمايه پرستى و بعبارتى زرسالارى برشمرد،به راحتى مىتوان به درك حقيقى از اين طنز لويناس پى برد كه مىگويد: «نمىدانم كه دنيا به يهودى نياز دارد يا نه ولى مطمئنم كه يهودى به دنيا نياز دارد.» طبيعتا چنين ميل شديدى به زرسالارى كه حاصل رباخوارى است و نهايتا منجر به ضايع شدن حق ديگران مىشود،بازتابهاى عديدهاى را در جوامع گوناگون به عنوان يكى از علل مهم رفتار يهود در پيدايش يهود ستيزى داشته است.البته يهوديان نيز بر آن وقوف داشته و حتى معترف هستند.قرآن كريم نيز«نخستين مأخذى است كه اشتغال يهوديان به رباخوارى را مطرح ساخته است» چرا كه مىفرمايد: و اخذهم الرّبوا و قد نهوا عنه و اكلهم اموال النّاس بالباطل و اعتدنا للكافرين منهم عذابا اليما. با آنكه نهيشان كرده بوديم،ربا مىگرفتند و اموال مردم را به باطل مىخوردند و ما براى كافرينشان عذاب دردناكى تهيه كردهايم. اين موضع گيرى اسلام در قبال ربا و رباخواران به زعم دايرة المعارف يهود مانعى جدى در راه رباخوارى يهود پديد ساخت. در مسيحيت نيز مواجهه مسيحيان با رباخوارى يهوديان چهرههاى متفاوتى از تشنج را علاوه بر اختلافات مذهبى،هويدا ساخت.
ويل دورانت معتقد است كه: رقابتهاى اقتصادى نيز در پس اين خصومتهاى دينى پنهان بودند.در زمانى كه به پيروى از احكام پاپ ربا خوارى در ميان مسيحيان حرام شمرده مىشد يهوديان تقريبا انحصار وام دادن و بهره گرفتن را در سراسر عالم مسيحيت در دست داشتند.
بعدها كه بانكداران مسيحى اين تحريم دينى را ناديده انگاشتند تجارتخانههايى [...در شهرهاى مختلف اروپا]،تأسيس يافتند كه مدعى و رقيب اين امتياز انحصارى يهوديان شدند؛و در نتيجه نقطه اصطكاك و تضاد تازهاى ميان مسيحيان و يهوديان بوجود آمد. تضاد ميان مسيحيان و يهوديان در باب ربا خوارى يهوديان،«چنان در اروپا توسعه يافت كه از سال 1230 مخالفت شديد كليسا را برانگيخت و موجى از مبارزه با ربا خوارى را پديد ساخت.» در سال 1231 شاه سيسيل طى فرمانى حداكثر بهره مجاز ربا خواران يهودى را ده درصد اعلام كرد.
در سال 1239،لويى نهم،پادشاه فرانسه،طى فرمانى رباخوارى را در سرزمين خود ممنوع كرد.
در سال 1244 شاه اتريش نيز فرامينى صادر كرد و براى بهره يهوديان سقفى محدود قايل شد.
شاه آراگون و حكمرانان ايتاليا،كه با يهوديان پيوند بيشتر داشتند،حداكثر بهره مجاز را 20 درصد اعلام كردند؛ولى در عمل بهره مرسوم 33 تا 43 درصد و گاه بسيار بيشتر بود.در سال 1275 ادوارد اول،پادشاه انگليس (1307-1272) قوانينى سخت عليه رباخوارى وضع كرد.و سرانجام فرمان اخراج يهوديان را صادر نمود.در سال 1290 مأموران مسلح دولتى به شهر لينكلن حمله بردند و يهوديان را از انگليس اخراج كردند.
...در سال 1306 فيليپ چهارم،پادشاه فرانسه،نيز يهوديان را از اين كشور اخراج كرد.در سال 1315،لويى دهم،طى فرمانى بار ديگر اجازه بازگشت يهوديان به فرانسه را صادر نمود ولى به شرط آنكه دو سوم از كليه منافعى كه از راه رباخوارى،تا پيش از نفى بلد شدنشان به دست آورده بودند،به پادشاه فرانسه تقديم دارند. با اين همه«ربا خوارى يهوديان چنان اعتراض مردم را برانگيخت كه«فيليپ دراز»پادشاه بعدى فرانسه،مجبور شد در سال 1322 با آنان را اخراج كند.
اين موج چنان نيرومند بود كه حتى آلفونسوى يازدهم،شاه كاستيل و لئون كه در بار او كانون ربا خوارى به شمار مىرفت،زير فشار پاپ مجبور شد در سال 1348 طى فرمانى ربا خوارى را ممنوع كند.اين فرمان كمى بعد (1351) لغو شد.» از ميان تمام قيامها و اقدامات ضد يهودى به دليل نزول خوارى و يا ربا خوارى يهوديان،قيام بوگدان خملنيتسكى 2 (1657-1595) در لهستان از ويژگى خاصى برخوردار است.اين قيام در منطقه يهودى نشين لهستان كه ساكنين موسوم به«يهوديان خاور»را در بر مىگرفت آغاز شد.
يهوديان اهل اين منطقه چه در آن روز و چه در حال حاضر كه به آمريكا و اسرائيل مهاجرت كردهاند،داراى نفوذ سياسى و اقتصادى خاصى هستند. قيام خملنيتسكى به دليل استثمار بيرحمانه روستائيان از سوى رباخواران،و مباشرين و مستأجران و پيمانكاران يهودى و اشرافيت لهستان در سال 1649-1648 شكل گرفت.در جريان اين قيام تودههاى دهقانان عاصى و عوام روحيهاى به شدت ضد يهودى از خود نشان دادند. كه در تاريخ«به عنوان يك يهود ستيزى صاف و ساده تلقى مىشود» و بعضا هم يهوديان از آن به عنوان يك خاطره ناخوشايند ياد كرده و رهبر قيام را خمل پليد نام نهادهاند. و هم اكنون نيز سياستهايى كه خاستگاه آن منطقه اوكراين و يا شوروى سابق باشد،در مطبوعات اسرائيل به عنوان ميراث خملنيتسكى يا اعقاب آن اطلاق مىشود. شورشها و يا قيامهاى 1819 كه از ورتز بورگ شروع شده بود و بعد سراسر ايالتهاى آلمان را در بر گرفت و به اطريش و مجارستان و لهستان نيز سرايت كرد، و يا سقوط بورس آلمان در سال 1873 همگى ريشه در شيوههاى عملكرد بانكداران ،رباخواران و سرمايه گذاران و صرافان يهود، داشته است كه عواقب وخيمى را عليه خودشان بوجود آورد.
به غير از عملكرد رباخواران يهودى در اروپا نمونهاى خواندنى از نحوه برخورد با يهوديان در آمريكا قابل ذكر است.آبا ابان در كتاب خود داستان را اين گونه آغاز مىكند: اولين يهوديانى كه وارد آمريكايى شمالى شدند،يكدسته 23 نفرى از يهوديان مهاجر برزيل[...]بودند كه در سپتامبر سال 1654 وارد نيو آمستردام 1 ،شهرى كه در آن جمعيت كوچك هلندى از مأمورين كمپانى Dutch West India[كمپانى هند شرقى هلند]مأمور رود هودسون[...]اقامت داشتند شدند.و خسته و كوفته در بندر منتظر اجازه ورود متوقف شدند ولى از طرف حاكم محل[...]به آنها خبر دادند كه هر چه زودتر ميبايست آنجا را ترك گويند[...حاكم طى]نامهاى به شرح زير به كمپانى[...مذكور]نوشت[...]همه يهوديانيكه باينجا ميايند مايلند براى هميشه در شهر ما سكونت نمايند ولى چون از سوابق ايشان با خبريم (پيشه رباخوارى و معاملات تقلبى كه با مسيحيان دارند) از پذيرفتن آنها معذوريم.براى مقامات مؤثر دولتى،قضات دادگاه و همچنين براى مردمى كه به شما اعتماد داشته و پاس احترام شما را دارند و نيز براى مقام روحانى كليسا بسيار ناگوار است اشخاصى را كه بهيچوجه به آنها علاقه و اعتماد ندارند در بين خود بپذيرند و نيز چون اطلاع داريم كه اين اشخاص صاحب هيچگونه صنعت و حرفه هنرى نيستند واهمه داريم مبادا در آينده سر بار جامعه فقير ما گردند[...]ما با خلوص نيت دعا ميكنيم كه خدا ما را از گزند كسانيكه نام عيسى مسيح را به كفر ميالايند و از شر اشخاص بىآبرو و متقلب حفظ كند. اين واقعه،معروف و ضعيت و عملكرد يهود است كه جزئى از فرهنگ و ذهنيت غير يهوديان را شكل مىدهد.آنچنانكه«در فرهنگ اروپائى واژه يهودى مترادف با رباخوار است.» و اگر حتى در يك زمان و مكان ديگر واقعا يهوديان،چنين رفتارى را در پيش نگرفته و حتى خود جزء فقرا و تنگدستان بودهاند،باز هم«عامه مردم ميل داشتهاند كه ايشان را سرمايه دارانى پنهان كار بدانند و همه جنبههاى زشت سرمايه دارى،يعنى بهرهكشى و رباخوارى و گران فروشى و احتكار و انحصار را به فريب و فساد يهود نسبت دهند و چه بسيار مشكل خواهد بود زدودن معانى واژه يهود«در برخى كتابهاى معتبر لغت (فرهنگنامهها) [كه]واژه يهودى اين گونه معنى مىشد:يهودى، صفتى است تحقيرآميز-ربادهنده و رباخوار» و چه مشكلتر خواهد بود زدودن آثار نمايشنامههايى همچون«تاجر ونيزى» اثر شكسپير،كه در قالب هنر،يك اصل مسلم را در طول تاريخ زنده نگه داشته و به عنوان نمادى از فرهنگ عامه مطرح است.
ب:بردهدارى و تجارت برده
ديدگاه تحقير آميز يهوديان نسبت به غير يهوديان بعلاوه سودجويى و فزونخواهى ذاتى اين قوم،پديدهاى را در تاريخ بشريت ايجاد كرده است كه يقينا مايه افتخار تمدن انسانى نبوده و نخواهد بود.
بردهدارى و بهرهكشى از نوع بشر و تجارت برده توسط يهوديان موضوع تحقيقى است كه حتى اسرائيل شاهاك نيز بدان پرداخته است. و مؤيد چنين نظرى را عمدتا مىتوان با رجوع به منابع يهودى دائر بر مجاز بودن آن دريافت.
ابن ميمون يهوديان را به نام مذهبشان مجاز كرد كه كودكان غير يهودى را براى فروش بربايند. چرا كه«فقه تلمودى بردهدارى را مجاز مىشمرد» آنچه مىتوان بر نتايج حاصل از اين رفتار يهوديان نسبت به غير يهوديان مترتب دانست، فزونخواهى و كسب درآمد بيشتر بوده و تنها براى به خدمت گرفتن بردگان به عنوان«غلام خانگى نبوده،بلكه[برده]از ابزار مهم توليد به شمار مىرفته است.در واقع،در فقه يهودى،برده در رديف ساير ابزار توليد،يكى از وسايل استحصال است.بحث فوق بدين معناست كه با فروش ملك آيا فروشنده حق دارد برده خود را بهمراه خويش به محل ديگر انتقال دهد،يا او بايد به ملكيت مالك جديد در آيد.»
با ابتناء به چنين ديدگاهى است كه يهوديان در تولد يك نوع از كسب درآمد،آنهم به زشتترين روش،مشهور گرديدهاند و فعاليت خود را به ويژه در دوران فئوداليسم گسترش دادهاند.به طوريكه«در سده نهم ميلادى بنادر ايتاليا به كانون مهم تجارت يهودى برده بدل شد و محل استقرار و تكاپوى گسترده تجار يهودى»تجارت يهودى برده چنان بيرحمانه بود كه اگوبار اسقف ليون (840-814) را به اعتراض واداشت.اگوبار فعاليتى سخت را آغاز كرد.او شش رساله عليه يهوديان نوشت كه دو تاى آنان به فروش بردگان به ويژه كودكان مسيحى،بوسيله يهوديان اختصاص داشت و عنوان يكى چنين بود:«درباره ضرورت اجتناب از همكارى با يهوديان».او عرايضى به امپراطور پرهيزكار[!]نوشت كه بىحاصل بود.دفاع آگوبار تنها از بردگان مسيحى نبود او درباره بىپناهى بردگان غير مسيحى نيز مطالبى نوشت و خواستار حمايت كليسا از آنها شد.
اگوبار مىگفت كه يهوديان در زير پوشش كتاب مقدس سنن قومى خود را ادامه مىدهند.» و بدينوسيله به فعاليت خود گسترش داده و حتى«طبق يك تحقيق توسط انجمن آمريكايى تاريخ يهود،به جايى مىرسند كه 75 درصدشان در جنوب آمريكا برده بردارى مىكنند و فقط 36 درصد سفيدپوستان غير يهود از جمله بردهداران به شمار مىرفتند.» بردهدارى و نقش يهوديان در بسط و گسترش آن به عنوان يك امر واقع و محتوم وجدان بسيارى از آگاهان و محققين را به درد آورده و«حتى خيلى از آنها توانستهاند كه اين واقعيت را در روزنامههاى مهمى همچون واشنگتن پست مطرح نموده.» بر نقش يهود صحه گذارند و اگر شركت كنندگان اسرائيلى و آمريكايى در كنفرانس ضد نژاد پرستى در دوربان آفريقايى جنوبى-در سال2002-به عنوان مهمترين نژادپرستى و بردهداران مورد بغض و كينه آفريقاييان قرار گرفتند،بىدليل نبود.و واقعا اگر زمانى غير يهوديان بخواهند تاوان اين ظلم بىجبران را از يهوديان استيفا كنند به چه راضى خواهند شد؟
ج:طاعون يا مرگ سياه
محققين يكى از ريشههاى عمده يهود ستيزى در اروپا را در اتهامى مىدانند كه به يهوديان بابت شيوع طاعون نسبت داده شده است.اين بيمارى از سال 1347 تا 1349 در اروپا فراگير شد و قربانيان بسيار زيادى را گرفت.ويل دورانت مىگويد علت اين كه شيوع اين بيمارى را در اروپا به يهوديان نسبت دادند.آن بود كه مردم معتقد بودند يهوديان به قصد نابود كردن امت مسيح، چاههاى آب را به سم آلوده كردهاند و حاصل تحقيقات چنين انتشار يافت كه يهوديان ساكن تولد و مأمورانى با جعبههاى سم،ساخته شده از اجساد بزمجه و مارمولك و قلب مسيحيان،به كليه مراكز يهوديان در كشورهاى اروپا فرستادهاند تا چاهها و سرچشمهها را با آن مسموم كنند. دليل عمده براى متهم كردن يهوديان به اين عمل،ابتدا قليل بودن ميزان قربانيان يهودى در همه گيرى اين مرض ويرانگر بود كه البته ويل دورانت و ساير منابع معتقدند كه«اختلافات در قوانين بهداشت و طرز درمان پزشكان يهودى» و يا«رعايت وسواس آميز قوانين پاكيزگى و حلال و حرام (بودن بعضى) خوراكىها،حتى در سالهاى خشكسالى» باعث شده بود كه اين تب عفونى از يهوديان كمتر از مسيحيان قربانى بگيرد.
دليل دوم،اعتراف عدهاى از يهوديان بود مبنى بر اينكه آنها اقدام به انتشار اين سموم كردهاند.باز هم منابع يهودى معتقدند كه اين اعترافات در زير شكنجه به دست آمده است. صرف نظر از درستى يا نادرستى اين اتهام بايد اعتراف كرد كه اگر اين مرض خطرناك بسيارى از مردم اروپا را از ميان برد،اتهام آن بر يهوديان نيز باعث شد كه بسيارى از يهوديان از محل خود سفر كرده و روحيه ضديت با يهود،بدنبال اين واقعه عميقتر شود.تا جائيكه«در سراسر اروپاى مسيحى[روى هم رفته]پانصد و ده مركز يهودى نشين بكلى خالى از سكنه شدند.» در اين ميان عدهاى همچون شاهاك نيز معتقدند كه افزايش روحيه ضد يهودى در آلمان به دليل شيوع اين اتهام به يهوديان،در واقع بهانهاى بود تا مردم با بعضى از عناصر و حكام زرمدار تسويه حساب كنند.وى در اين باره مىگويد: قتل عامهاى يهوديان به هنگام طاعونهاى بزرگ بر خلاف فرمانهاى روشن و بىابهام پاپ،امپراتور،اسقفها و شاهزادگان آلمانى،صورت گرفتند.در شهرهاى آزاد همچنان كه در استراسبورگ،اين كشتارها منظما نتيجه يك انقلاب محلى بودند كه به واژگونى يك شوراى شهردارى وابسته به حكومت خواص-و حامى يهوديان-و به جايگزينى آن با يك تشكيلات ادارى مردمىتر انجاميد.
د:پروتكلهاى زعماى صهيون
پروتكلها يا مقاولهنامههاى بزرگان يا زعماى صهيون در 24 بند خود،برنامهاى جهانى را تدوين كرده است كه طى مراحل مختلف و در تمام زمينههاى سياسى،فرهنگى،اقتصادى و حتى مذهبى بدنبال تحقق هدف اساسى يهوديان براى استقرار حكومت واحد جهانى است.
فى الواقع محققين در برداشت خود از اين پروتكلها معتقدند كه آنها برنامهاى است كه «سرمايهداران و اقتصاددانان يهود براى ويران كردن بناى مسيحيت،قلمرو پاپ و دست آخر اسلام،آن را تنظيم كردهاند[...و پس از آن]سلطنتى يهودى-داودى برقرار خواهند كرد كه با تدابير و امكانات خود به يهوديان،با آن كه اقليتى ناچيز هستند،امكان خواهد داد،تا بر جهان، مستبدانه حكومت كنند.» در خصوص پيدايش اين پروتكلها،اقوال متفاوتى وجود دارد كه مشهورترين آن ترجمه اين متن از عبرى به زبان روسى براى اولين بار توسط سرگئى نيلوس روسى در سال 1905 يا 1906 است.و بعد نيز ويكتور مارسدن آن را در سال 1918 از روسى به انگليسى ترجمه كرده است.
عدهاى زمان نگارش اين متن را به كنفرانس بال در اوت 1897 نسبت مىدهند.-اولين كنفرانس جهانى رهبران يهودى جهان و رسميت يافتن جنبش ملى يهود يا صهيونيسم به رهبرى تئودور هرتصل- در كنفرانس مذكور تمام فعاليتهاى پيدا و پنهان يهوديان در قالبى منسجم و سازمان يافته شكل رسمى پيدا مىكند و در واقع اگر اين پروتكلها را مانيفست يهوديت براى ورود به قرن بيستم بدانيم،مطلبى به گزاف نگفتهايم و اگر با كمى تأمل در اين پروتكلها و مقايسه آنها با تحقق بند بند آن در جوامع امروز بنگريم به حقيقت مطلب بيش از پيش پى خواهيم برد.به دليل مطول بودن متن 24 پروتكل به بخشى از آن،جهت اطلاع و بحث متعاقب آن،بسنده خواهيم كرد.به ويژه آن بخش كه به يهودستيزى اشاره دارد و آن را براى حفظ و حمايت برادران خود يك امر ضرورى مىداند.
-زمانى كه پادشاه اسرائيل تاجى را كه اروپا به او هديه مىكند،بر سر مقدس خود گذاشت،پدر جهان خواهد شد. (پروتكل پانزدهم) -همه ملتها و نيز حكومتهاى آنها از لحاظ ميزان آگاهى بر اسرار حكومت ما در طول تاريخ،همچون كودكى نابالغ بودهاند. (پروتكل پانزدهم(
-ما مىتوانيم هر وقت كه لازم باشد،افكار عمومى را درباره يك موضوع سياسى تهييج يا آرام كنيم و يا آن را به او بقبولانيم،يا ذهن او را درباره آن موضوع دچار شك و تشويش سازيم،امروز مطلب درست و حق را منتشر مىكنيم و فردا مطالب كذب و باطل و بهتان آميز را،گاه واقعيتها را و زمانى مطالب ضد و نقيض آنها را؛و در اين ميان،همواره مواظبيم كه پايمان نلغزد و به سر در نياييم. (پروتكل دوازدهم) -برنامههاى ما حكم مىكند كه يك سوم مردم جاسوسى دو سوم ديگر را بكنند.
(پروتكل پانزدهم) -ما همه دربارها را پر از مردان و زنانى كرديم كه نزد آنها محبوبيت داشتند،اما مزدور ما بودند. (پروتكل بيستم) -ما حكومت خود را در انبوهى از بانكداران،صنعتگران و سرمايه داران محاط خواهيم كرد[...]اين،ارقامند كه در همه جا حرف آخر را مىزنند (پروتكل هشتم) -خداوند به ما قوم برگزيده،نعمت اسارت،تبعيد،تفرّق و پراكندگى در جهان را ارزانى داشت.اين امور در گذشته نشان ضعف ما بودند،بعدها سبب قدرت ما شدند، قدرتى كه امروز ما را در آستانه حكومت جهانى قرار داده است.ما تا به اينجا رسيدهايم،و فقط مانده است كه ساختمان حكومت آينده خود را بر اين شالودها استوار كنيم،و اين كار،چندان دشوار نيست. (پروتكل يازدهم) -گوييم[غير يهوديان]بدون كمك متخصصان ما قادر به انديشيدن و درست فكر كردن نيستند،آنها كوته بينتر از آنند كه ضرورت ايجاد آنچه را كه ما در روز تأسيس پادشاهى خود به وجود خواهيم آورد،دريابند. (پروتكل سوم) برخورد يهوديان در اين 24 پروتكل كه شاهد بخشى از آن بوديم،به گونهاى است كه غير يهوديان محكوم به پذيرفتن استيلاى آنان به بدترين شيوه هستند و اگر با مطالعه اين سند روحيهاى ضد يهودى در اذهان غير يهودى شكل گيرد،اتفاقى طبيعى رخ داده است.
اين جو عمدتا پس از انتشار نسخه انگليسى آن پس از جنگ اول جهانى«از 1920 شكل مىگيرد.در تابستان همان سال نشريه مورنينگ پست در لندن،18 قسمت از توطئهاى را كه عليه مسيحيان توسط يهوديان،فراماسونها،بلشويكها،طرح ريزى شده بود،منتشر كرد كه به خطر يهودى-فراماسونرى معروف شد.[...]در ايالات متحده،هنرى فورد فرد متشخص در صنعت اتومبيلسازى،مصمم به انتشار آن در سطح گستردهاى شد.در آلمان پس از شكست در جنگ اول جهانى،زمينه براى تبليغات ضديهودى با هدف نسبت دادن آن به يك توطئه فراماسونرى و يهوديت بين الملل فراهم شد كه نهايتا منجر به چاپ پروتكلها در سال 1920 در پنج نوبت در آلمان گرديد.در ايتاليا نيز كشيشى به نام جيووانى پريوزى ضمن چاپ پروتكلها نقش مؤثرى از رهبرى جريان يهودستيز در ايتاليا را بر عهده گرفت» .بدون شك چنين جرياناتى در طول قرن بيستم،عامل ناامنى دائمى براى يهوديان را فراهم آورد كه اساسا آنها را به فكر واداشت رويهاى جديد اتخاذ نمايند كه آن هم انكار صحت پروتكلها و توطئه و جعلى بودن آن بود.
آبا ابان تئوريسين معروف صهيونيست،پروتكلها را سندى جعلى به منظور اغفال تزار و بدبين كردن وى نسبت به يهودىها مىداند كه در سالهاى 1901 تا 1905 در پاريس تهيه شده بود. از سوى ديگر روزنامه«تايمز لندن اين سند را يك سند ساختگى و جعلى توصيف كرده نوشت كه اين سند اساسا بر پايه دروغ محض بنا شده و كسى نبايد در پرتو تبليغات مضر اغفال گردد.» و آنچه هم اكنون در منابع و مراجع از پروتكلها در مىيابيم،سراسر جعلى و دروغ پنداشتن آن به لسانى علمى است.از جمله در كتابDICTIONARY OF JEWISH LORE AND LEGEND مىخوانيم: پروتكلهاى زعماى صهيون از جمله اسناد يهود ستيزانه است كه جزئيات توطئههاى يهوديان در سطح بين المللى را جهت استيلا بر جهان نشان مىدهد.اين پروتكلها بر اساس تصور مسيحيت قرون وسطى شكل گرفت كه يهوديان را پيرو شيطان فرض مىكرد.اين پروتكلها براى اولين بار در اواخر قرن 19 كه توسط پليس تزارى تهيه شده بود،مطرح گشت.آنان نيز اين متن را بر اساس نظرات ناپلئون سوم-كه يهوديت بدنبال سيطره بر جهان است-نگاشته بودند و نهايتا احساسات يهود ستيزى را بالا بردند. نكته حائز اهميت در منظر بسيارى از محققين در اين مقال آن است كه اگر تمام استدلالهاى مستند و غير مستند پيرامون جعلى بودن پروتكلها را نيز بپذيرند،باز هم يك سؤال همچنان باقى مىماند و آن اين كه چگونه تمام آن برنامهها و وعدههاى داده شده در اين پروتكلها بدون برنامهريزى،هم اكنون محقق شده است؟آيا هم اكنون شاهد سيطره يهود بر اقتصاد،رسانهها،كانونهاى سياست جهانى،فرهنگ و غيره نيستيم؟آيا هم اكنون دولت يهودى در اراضى فلسطينى تشكيل نشده است؟آيا توطئههاى يهود براى اضمحلال امت اسلامى و تحقق ملىگرايى در جهان اسلام به وقوع نپيوسته است؟و دهها سؤالى كه از بطن پروتكلها بر مىآيد و همچنان بىجواب مانده است.
يهوديان منزه از چنين توطئه چينىهايى هستند،چرا اين كتاب مخاطب ميليونى دارد و همواره بر آن نيز افزوده مىشود؟ سؤالهايى نظير اينها با خواندن 24 پروتكل زعماى صهيون زيادتر خواهد شد و منكرين و معتقدين به جعلى بودن پروتكلها نيز بايد براى آن جوابهاى متناسب بيابند.
دلايل سياسى و اقتصادى
دلايل سياسى يهودستيزى را بايد در انگيزههايى دانست كه براى مقاصد و مطامع سياسى عدهاى از دولت مردان و يا رهبران گروهها و جريانهاى سياسى به كار گرفته مىشد.
هدف از بيان اين دلايل،ذكر تضييقات به عمل آمده عليه يهوديت به عنوان بررسى ريشههاى يهودستيزى نيست،بلكه مقصود،بيان يك هدف سياسى است كه از يهود ستيزى به عنوان يك
وسيله در نيل به آن هدف بهرهبردارى مىشود.در واقع يهود ستيزى دستاويز سياست بازانى است كه با قربانى نمودن يهوديان به اهداف خود مىرسند.در بسط و تفصيل اين دليل،مىتوان مطامع اقتصادى را به عنوان هدف اصلى و سوء استفاده از يك جريان سياسى برشمرد.اكنون به هر دو وجه اين دليل خواهيم پرداخت.
الف.مطامع اقتصادى
يهودىها در طول تاريخ به دنبال منافع اقتصادى سر تاسر دنيا را طى كردهاند اما براى مخفى كردن حرص و آزشان به منافع صرفا دنيوى،نام«مهاجرت»به آن دادهاند.
«مهاجرت»شاه بيت تحريف گونه اين مبحث در يهوديت است.در واقع يهوديان با بهرهگيرى از اين روش خود را همچنان حفظ كرده و مكان زندگى خود را به واسطه سودى كه از لحاظ مادى برايشان دارد،انتخاب نموده و به آن مهاجرت مىكنند.طبعا در چنين جريانى مطرح شدن «مهاجرت و ضرورت عمل به آن»در انديشه يهودى،تقدس يك سرزمين و رويكرد مذهبى و تعلق ملى بدان،گزافهاى بيش نيست،چرا كه تعلق مادى براى يهوديت مهمتر و با ارزشتر از تعلق ملى و يا مذهبى به يك سرزمين است.
جهت آشنايى بيشتر با اين مفهوم،نمونهاى از يك چنين رويكردى را در انديشه و عمل يهوديان به هنگام مخير نمودن آنان در بابل،در زمان بازگشت به اورشليم،مىتوان در منابع مختلف مشاهده كرد كه چگونه يهوديان از رفتن به سرزمينى كه معبدشان در آن است امتناع ورزيده و مناطق خوش رونق تجارى پارس و بين النهرين را بر مىگزينند.
مهاجرت ضامن بقاى يهود با روحيه سوداگرى او در طول قرون متمادى بوده است.اين معنا در ادبيات مذهبى يهود به واژه«گالوت» اطلاق مىشود كه به معناى هجرت و هم چنين مكانى است كه يهوديان به هجرت رفتهاند. اما يهوديان چنين وانمود مىكنند كه اين مهاجرت آنان ارادى و از روى ميل نبوده است،فلذا«آنرا رنگ و صبغهاى اجبارى داده واژهاى تحت عنوان «تبعيد» ،را براى آن برگزيدهاند» تا از اين طريق مقصد اصلى خود را از غير يهوديان پوشانده و براى اسكان در هر جايى كه مىخواهند،مانعى نداشته باشند.آبا ابان در نقاشى اين تصور مىگويد:
اصولا يهودىها هميشه از چندين جهت نسبت به وضع خود در بيم و هراس بودند يكى اينكه مذهب و ديانت ايشان با اهالى اروپا فرق داشت و دايم كليسا با آنها مخالفت ميكرد ديگر اينكه سرمايه داران مسيحى نيز كه وضع خود را در خطر ميديدند بشدت بر عليه يهودىها توطئه و دسيسه چينين كرده،ايشانرا مورد حسادت و قبطه قرار مىدادند.و بعلاوه اهالى اروپا يهودىها را اجنبى و خائن مىپنداشتند و هر خدمت صادقانهاى را از طرف يهودى ها خيانت به كشور دانسته و با نظر سوء ظن و بدبينى بآن مينگريستند و بهمين جهت اجازه نميدادند،در سياست دخالت كرده ابراز لياقتى بنمايد.تنها چيزى كه در هزارها امتياز از روى ترحم به ايشان واگذار كرده بودند شانس و فرصت تبعه شدن بود و بس. در نظر سومبارت اين اجبار و تنگنا براى مهاجرت نيز مورد قبول نيست.وى معتقد است كه انديشه تبعيد محور اصلى ايدئولوژى يهود است اجبارى بودن اين تبعيدها را نمىپذيرد و مىنويسد مهاجرت اوليه از فلسطين نيز به طور عمده داوطلبانه بود.به زعم سومبارت،كوچروى و تمايل به مهاجرت در ذات روان فرهنگى قوم يهود نهفته است. وى در جاى ديگر خاطرنشان مىسازد كه«تمايل به مهاجرت و جابجايى جمعيتى و ايجاد مراكز بين المللى تجارى از طريق اين مهاجرتها نيز،از خصيصههاى اصلى روانى اين قوم است.» در كتاب«يهوديان،خدا و تاريخ»نوشته دايمونت آغاز اين مهاجرت را كه يهوديان از آن به تبعيد ياد مىكنند،انهدام نخستين سلسله سلطنتى يهودا و پيامد آن را اسارت بابل مىداند.از همين زمان است كه واژه جديد دياسپورا مفهوم تبعيد را تكميل مىكند. اين واژه يونانى در فرهنگ يهود به معناى پراكندگى است و بارى از مفهوم گرده افشانى در خود دارد و به معناى دقيق پراكندن است. دايمونت اذعان مىكند كه«دياسپوراى واقعى براى يهوديان از فتح بابل از سوى ايرانيان آغاز شد.وقتى ايرانيان به يهوديان اجازه بازگشت به زادگاهشان را دادند،بسيارى از آنان ماندن را به جاى بازگشت به فلسطين،برگزيدند.اقامت يهوديان در بابل پيش از پيروزى ايران،ناخواسته و اجبارى بود.پيش از پيروزى ايران،آنان در تبعيد مىزيستند و اينك ديگر در دياسپورا». منابع ديگر يهودى نيز بر اين نكته اعتراف دارند كه«بيشتر يهوديانى كه به اسارت بابل رفتند، به فلسطين باز نگشتند در طول صدها سال بعدى در ميان سراسر 127 استان امپراتورى ايران پراكنده شدند.در همان دوره،جامعه يهودى در مصر پديد آمد و به سرعت رشد كرد.» يهوديان دياسپورا و يا پراكنده در سراسر جهان،بلحاظ«لجاجت،قدرت اراده و توان شگرف در انعطاف پذيرى» كه سومبارت آن را از جمله خصايص يهودى مىداند،آموزههاى خاص اجتماعى،اقتصادى،سياسى و اخلاقى ممالك ساكن را سريعا فرا گرفته در صدد ادغام ظاهرى در آنها برآمدند.چرا كه در بسيارى از موارد الصاق ستاره زرد و مشخص بودن به عنوان يك يهودى با علامات خاص،با پنهانكارى آنها منافات داشته است و شايد به همين دليل«يهوديان در طول تاريخ در همه جاى دنيا،جوامعى،دو يا سه زبانه بودند.دانستن زبان عبرى براى آموزش تورات از پنج سالگى اجبارى بود.آنان زبان جوامعى را كه به آن مهاجرت مىكردند،خيلى زود مىآموختند.در هجرت بابل و ايران،زبان آرامى زبان دوم آنان و فارسى زبان سوم آنان بود.» در واقع زبان به عنوان يكى از مهمترين دلايل تمايز يهوديان با ساكنين همجوار در دياسپورا مورد توجه بوده است.
در خصوص هم رنگى مذهبى،آداب و رسوم و خلقيات نيز مباحث مهمى مطرح بوده كه به آنها خواهيم پرداخت.ضمن آن كه مشاغلى را برعهده مىگرفتند كه منطبق با وضعيت آنها در طول تاريخ بوده.به عنوان مثال انگيزههاى اجتماعى براى روى آوردن به حرفه پزشكى در ميان يهوديان بسيار بود.«اين حرفه برخلاف صنعت و پيشهورى حتى نياز به مكان ويژهاى نداشت.
ابزار آن،قابل حمل بود و همه جا به آسانى مىشد مهارت خود را بدون هيچ ابزار غير قابل حملى اثبات كرد.» شغل صرافى،پيلهورى،داروسازى،دلاّلى و...از جمله مشاغلى است كه يهوديان به تبحر در آن شهره هستند.
مهاجرت،تبعيد و پراكندگى،وضعيتى براى قوم يهود بوجود آورده است كه در بررسى ابعاد تاريخى آن با مشكل مواجه خواهيم شد و به همين دليل«نوشتن كتابهاى تاريخ يهود كار دشوارى است.به فرض تاريخ يونان را مىتوان با تقسيم بندى به برشهاى زمانى نوشت.اما در مورد تاريخ يهود،وقتى مىخواهيم بعد زمانى سدههاى ميانه را بررسى كنيم،بايد بعد مكانى را نيز بيافزائيم و در اين صورت فصلهاى متعدد درباره مناطق گوناگون جهان خواهيم داشت.اگر مدت پراكندگى را 2500 سال بدانيم و نقشهاى تاريخى-جغرافيايى از پراكندگى را نيز در نظر بگيريم،به اين دشوارى در كار تاريخنگارى پى مىبريم.» چرا كه تا حال حاضر نيز بسيارى از محققين نتوانستهاند،جمعيت دقيق يهوديان و محل اسكان و وقايع مربوط به آنها را دقيقا ثبت نمايند و اگر آن دسته از يهوديانى كه به دلايل مختلف هم رنگ قوميتها و مليتها و مذاهب ديگر شده،تا منافع خود را تضمين نمايند،به اين گستره بيافزاييم،كار دشوارتر است.كم نيستند يهوديانى كه به نام هم كيش و هم وطن و هم شهرى بدون اطلاع ديگران به دنبال آمال و اجراى سنتها و رسوم خود هستند.
ب-مقاصد سياسى
يهوديان با طرح مباحثى كه نتيجه مستقيم و غير مستقيم آن،القاء«محدوديت براى آنان در سرزمينهاى ميزبان»است،به دنبال آن هستند كه بر شيپور مظلوم نمايى خود بدمند تا مهاجرت كه براى آنها موجب انتفاع دنيوى است،مخفى بماند و به منزله فرار از ظلم و جور،جلوه كند.
تاريخ نگارى يهود بر مظلوم نمايى استوار است و اين مظلوم نمايى به دليل پشتوانه نيرومند تبليغاتى آن بر افكار عمومى جهان به شدت مؤثر بوده است[...]اين مظلوم نمايى از آغاز با تحريفها و اغراقهاى بزرگ و حيرت انگيز آميخته است تا بدانجا كه مىتوان گفت،تاريخ هيچ قومى چنين با دروغهاى بزرگ و آگاهانه رقم نخورده است.
نخستين مظلوميت تاريخى يهوديان،گم شدن اسباط ده گانه بنى اسرائيل است كه در واقع قربانى توطئه يهوديان شدند.دومين مظلوميت تاريخى ايشان،ماجراى تبعيد بابل است. در يكى دو قرن اخير،قضاياى پوگرومها در روسيه،دريفوس در فرانسه و هولوكاست در جنگ دوم جهانى بر سلسله مداوم اين داستانها افزوده شد.
در حقيقت يهوديان با توسل بر همين شيوه توانستند موجوديت يك پديده بىريشه در منطقه خاورميانه را-اسرائيل-تثبيت كنند.اعتراف جوليانو اوربانى وزير فرهنگ ايتاليا، روشن كننده منظور اين بحث است: ما اروپايىها براى گريز از عذاب وجدانى كه در برابر يهودستيزى در جنگ دوم جهانى حس كرديم،اقدام به جعل دولت اسرائيل نموديم. 1 يهوديان با تلفيق حربه مظلوم نمايى و ابزارى به نام مهاجرت براى موقعيتى بهتر،استراتژى اصولى يهوديت را پىريزى كردند و توانستند با توسل به همين روش در سراسر جهان پراكنده شوند.اين از دلايل مهم عدم تعلق يهوديان به يك سرزمين خاص است و جالب اين كه بدانيم هيچ قوميتى با جمعيت حداكثر 14 ميليونى خود در سراسر دنيا،به اين صورت پراكنده نشده است.در واقع با مرورى كوتاه بر محلهاى تمركز يهوديان در دنيا متوجه خواهيم شد كه اين قوم در هر جا كه برايش سودى در بر دارد،حاضر است.
با اين رويكرد،به نمونههاى تاريخى از جريانهاى يهودستيزى با دلايل سياسى آن مىپردازيم.تا فصل جديدى از بررسى ريشههاى يهودستيزى را به پيش ببريم.با اين تفاوت كه در اين فصل يهوديان خود بر تنوره يهودستيزى مىدمند و آتش آن را شعلهورتر مىكنند.
تفتيش عقايد (انكيزيسيون)
كتاب تاريخ تفتيش عقايد نوشته فرانكو مار تينلى به عنوان يكى از دهها كتابى است كه قوانين سال 1412 را ابتداى جريان انكيزيسيون دانسته و مىنويسد: [اين]قوانين صريحا ضد يهود به شمار مىآمد و در سال 1480 در تولد و به تأييد رسيده بود.از همين سال بود كه شاه فرديناند با توسل به حربهاى كه مىتوان آن را عالمانه و پرتداوم ناميد به طرد و نفى بلد يهوديان از سرزمين اسپانيا پرداخته بود.[تا جايى كه]در ماه آوريل 1481 به كليه يهوديان قلمرو پادشاهى تكليف شد تا از محلههاى خود كه محله مخصوص يهوديان ناميده مىشدند،بيرون نيايند و در خارج از اين كوىها سكونت اختيار نكنند.اواخر سال بعد يعنى در 1482 در ايالت آندلس، دستور تخليه به يهوديان ابلاغ گرديد.در سال 1483 ايشان حوزه اسقفيه سويل [...شتيلا]و كوردو (قرطبه) اخراج و نفى بلد گرديده بودند و بالاخره در 1486، ساراگوس (سرقسطه) ،آلبارسن و تيروئل از حضور اينان آزاد و پاكسازى شده بود.به سبب تحمل اين تضييقات و نيز مهاجرتهاى جمعى و زندان و تبعيد،تعداد يهوديان به شدت رو به كاهش نهاده بود[...و سرانجام]روز 31 مارس 1492 فرمان نفى بلد باقيمانده اقشار جماعت يهودى اسپانيا صادر و انتشار يافت.آخرين مهلتى كه در اين زمينه اعطاء گرديد تاريخ نفى بلد را به 31 ژوئيه محول نمود. يهوديان در وضع به وجود آمده در اين زمان مخير به انتخاب مرگ يا غسل تعميد بودند كه عمدتا غسل تعميد را برگزيدند،به طورى كه بيشترين رقم تغيير مذهب در تاريخ يهود،متعلق به همين دوران است كه البته دليل آن را اولا عدم سكونت يهوديان اسپانيا در گتو و ثانيا پراكنده بودن آنان در سطح محلههاى اشرافى شهرهاى اسپانيا و ثالثا نداشتن هيچ تفاوت در ظاهر،لباس،زبان و آداب اجتماعى با اسپانيايىها برشمردهاند. اگر چه اسپانيايىها طبق وضعيت بوجود آمده در سال 1449 در شهر تولدو كه منجر به تدوين قانون پاكخونى و ممنوعيت احراز پست از سوى نوكيشان شده بود،تجربه ارزندهاى از شيطنت يهوديان تغيير مذهب داده شده داشتند ولى به هر حال تن به اين انتخاب يهوديان مبنى بر پذيرفتن غسل تعميدشان دادند.ولى در سال 1547 باز هم نظامنامه پاكى خون،به طور رسمى احياء گرديد. بدين ترتيب پيامد اوليه از اجراى انكيزيسيون در اسپانياى عصر فرديناند و ايزابل،اولا مهاجرت يهوديان بود و ثانيا تغيير مذهب و يا غسل تعميد بسيارى از يهوديان به منظور رهيدن از انتخاب ديگرى به نام مرگ.اما در خصوص مهاجرت طبق نظر دايرة العمارف بريتانيكا اين هجرت عظيم سبب شد تا بزرگترين مركز زندگى يهود تغيير كند. [اين]جابجايى جمعيتى كانونهاى يهودى از نيمه دوم سده پانزدهم تا پايان سده هيجدهم زير ساخت اقتدار مالى يهوديان در سده نوزدهم و شالودههاى نقش مهم آنان را در پيدايش نظام جديد سرمايهدارى فراهم آورد.مورخين دانشگاه عبرى اورشليم اين جابجايى جمعيتى را تداركى براى صعود نقش يهوديان در تكاپوى اقتصادى عصر جديد مىدانند.در واقع[...]اگر كانونهاى بسته و منسجم يهودى در مراكز اصلى تجارت جهانى سدههاى شانزدهم و هفدهم مستقر نمىشد و اگر با حفظ پيوندهاى ميان خود يك شبكه بين المللى كارا و منسجم را پديد نمىساخت، يهوديان،هيچگاه نمىتوانستند به جايگاه امروزين دست يابند.» در اين ميان«تعداد واقعى مهاجران بدرستى قابل برآورد نخواهد بود.[در عين حال]اين تعداد،از صد و شصت و پنج هزار تا رقم چشمگير چهار صد هزار تن تخمين زده شده است.» در حالى كه منابع يهوديان«كل يهوديان مهاجر را تنها حدود يك صد هزار نفر مىدانند كه 50 هزار نفر به سرزمينهاى اسلامى و 50 هزار نفر به سرزمينهاى اروپايى مهاجرت كردند.از اين ميان 20 هزار نفر به سرزمين فاس (مراكش) و در همين حدود يا بيشتر به عثمانى رفتند. در همين راستا آقاى عبد الله شهبازى معتقد است: [در]دهه پايانى سده پانزدهم و نيمه اول سده شانزدهم،مسلمانان شبه جزيره ايبرى گروه گروه به شرق اسلامى[...]پناه مىبردند.آوازه ستمگرى دينى حكمرانان مسيحى در همه جا پيچيده بود و همدردى وسيعى را به سود مردم زير سلطه آنان پديد آورده بود.اين مناسبترين فضا براى جابجايى جمعيتى يهوديان بود؛ مهاجرتى كه در شرايط عادى به هيچ روى امكان نداشت.يهوديان با اين موج آميختند،در نزد مسلمانان خويشتن را قربانيان ستم مسيحيان وانمود كردند.
بدينسان از نوعدوستى آنان برخوردار شدند و در موطن جديد جايگاهى استوار يافتند.مهاجرت مارانوها كه نامهاى مسيحى اسپانيائى و پرتغالى را بر خود داشتند، تا بدانجا بود كه در سده شانزدهم در بسيارى از سرزمينهاى اروپا،آسيا،آفريقا واژه پرتغالى با واژه يهودى،يكى تلقى مىشد.اين مهاجرتى ساده نبود.يهوديان مارانو، بهمراه خود نقدينگىهاى انبوه جابجا مىكردند و لذا كمى پس از استقرار در مأواى جديد به قدرتهاى درجه اول اقتصادى آن منطقه بدل مىشدند.
جالبتر اين كه«مهاجرت يك صد هزار نفرى فوق در يك دوره طولانى يك صد ساله صورت گرفت.» و اين خلاف تصورى است كه از تفتيش عقايد به صورت تاريك،در ذهنها وجود دارد و آن را محدود به چند سال اول مىداند و از سوى ديگر در شمار قربانيان آن نيز گزافههايى گفته شده كه يهوديان در دايرة المعارف خود به نام جودائيكا،آخرين تعداد قربانيان را 31912 نفر ذكر كردهاند. از پيامدهاى ديگر انكيزيسيون در اين دوره،همانطور كه ذكر شد،نوكيشان غسل تعميد يافته يهودى بودند كه با نام و يا اصطلاح مارانو معروف گشتند.«اين لفظ را گاه مأخوذ از عبارت بيست و دوم از باب شانزدهم رساله اول پولس رسول به قرنتيان دانستهاند (كه مىگويد) : اگر كسى عيسى مسيح را دوست ندارد،آناتيما بادماراناتا همچنين اين لفظ ممكن است تعريفى از لفظ موريسكو يا مور باشد كه به عربهاى اسپانيا گفته مىشود.در هر حال مارانو به زبان اسپانيايى به معنى خوك است.» كه البته بعضى از منابع يهودى در توضيح اين واژه اظهار مىدارند كه:«كليسا به اين گروه[از يهوديان كه اجبارا غسل تعميد را در قبال مرگ پذيرفته بودند]مارانو مىگفت كه به معناى ملعون است.» [اين عده]نسل در نسل پنهانى،مراسم يهودى را هر چند مختصر انجام مىدادند.
مشهور است كه يك مارانو به بهانه داشتن زخم معده تمام سال در خانهاش نان فطير مىخورد تا بتواند هشت روز عيد پسح،فطير بخورد و مورد شك جاسوسان تفتيش عقايد،قرار نگيرد!مارانوها روزهاى كيپور در صحراها و كوهستانهاى خلوت جمع مىشدند تا بتوانند روزه بگيرند و به صداى شوفار گوش بدهند.مارانوها اغلب از خانوادههاى بسيار ثروتمند بودند و به كسانى كه حاضر به تغيير مذهب نشده و در وضع خطرناكى مىزيستند،كمكهاى زيادى مىكردند.در خانه مانوراها،توراة و كتابهاى نيايش و عرفان يهود پنهانى نگهدارى مىشد. اگر منابع مستند تاريخى،بر يك جابجايى بزرگ جمعيتى يهود در اين دوره،با چاشنى مظلوم نمايى،مهر تأييد بزنند و حتى يهوديان به ظاهر غسل تعميد يافته مارانو را نيز هم چنان، يهودى تصور كنيم كه در كسوتى جديد به ماجراجويىهاى طمع كارانه خود،مشغول هستند، اين سؤال مطرح مىشود كه انكيزيسيون براى چه و از سوى چه كسانى طراحى شد؟ عدهاى از محققين بر آن هستند كه جريان انكيزيسيون با اين مقدمه را معطوف به يك هدف مشخص ارزيابى نمايند كه همانا«ريشهكن ساختن اسلام در شبه جزيره ايبرى 2 »بوده است.براى تبيين استدلال چنين فرضى در ابتدا مىبايست به بررسى موارد ذيل پرداخت: 1-حكمرانان پايهگذار انكيزيسيون و پيوند ايشان با زرسالاران يهودى -گردانندگان انكيزيسيون -قربانيان انكيزيسيون. -پيوستگى منافع حكمرانان اسپانيا با زرمداران يهود لازمه بقاء حكومتهاى اسپانيايى در بسيارى از موارد بوده است.در سايه اين روابط هر دو طرف به اهداف خود نائل مىشدند.
حكمرانان پايههاى حكومتى خود را بر پول و مناسبات مالى يهوديان قرار داده،پشتوانهاى قوى از ثروت،به هنگام جنگ و روابط با دست كشورها ايجاد مىكردند و يهوديان نيز در خلال انباشت ثروت خود در ساير زمينهها نيز دست مىيافتند.به عنوان مثال بيش از صد سال پيش از آن كه تفتيش عقايد مسيحى برپا شود،يهوديان كاستيل با استفاده از نفوذ خود در دستگاه پىير اول، در سراسر مملكت عليه غير متعبدان خويش،دستگاه تفتيش عقايد به راه انداختند. و حتى طبق اسناد بايگانى شده اسپانياى قرون سيزدهم و چهاردهم بسيارى از پادشاهان كاتوليك اسپانيا با فرمانهاى مفصل و متعدد خود،متضمن اجراى اكيد و دقيق احكام يهودى هم چون سبت بودند.در اين ميان هر جريمهاى كه به دستور دادگاه خاخامى به خاطر نقض دريافت مىگرديد،نه دهم آن به سلطان تعلق مىگرفت. در خصوص اين بده و بستانهاى مالى مطالب فراوانى در تاريخ وجود دارد.ويل دورانت در اين مورد خاطرنشان مىسازد كه حتى هزينه ازدواج فرديناند و ايزابل با 20 هزار سكه طلايى كه يك يهودى به آنان قرض داد،تأمين شد محققين بر اين نكته تأكيد دارند كه«دربار ايزابل و فرديناند مأواى برجستهترين و ثروتمندترين زرسالاران يهودى سده پانزدهم بود؛هم آنان بودند كه طرح اشغال غرناطه را ريختند،به سرمايه گذارى هنگفت در آن دست زدند و سپس كريستف كلمب را به سوى قاره آمريكا گسيل داشتند و موجى نوين از غارت ماوراء بحار را بنيان نهادند.» در كتاب تاريخ تفتيش عقايد نويسنده با اذعان به نفوذ بالاى يهوديان در دربار اسپانيا،صدور و اجراى فرمان تفتيش عقايد را بدون ذكر دليل به شرح ذيل ضرورى مىدانست: پادشاهان كاتوليك پس از پيروزى در نبرد گروناد[غرناطه]نفس راحتى كشيدند و بالاخره فرصت و امكان بركندن بنياد يهوديان را به دست آوردند.هر چند صرافان بزرگ يهودى مانند اسحاق آبرابانل و ابراهيم سينور،مشت مشت طلا از كيسه شخصى در وجه فرمانروايان اسپانيا سرازير ساخته بودند تا ايشان مخارج روزافزون يك جنگ فرساينده را تأمين كنند.هر چند خزانه اسپانيا به طور مداوم پول و اعتبار يهوديان را از آن خود مىكرد،ليكن اين مسئله مانعى در مورد تصويب و اجراى قانون نفى بلد سال 1492 به شمار نمىآمد. اين ديدگاه يا غافل از روابط واقعى يهوديان با حكمرانان انكيزيسيون است و يا هدف اصلى انكيزيسيون را در نيافته و در نهايت با اطلاع از اين موارد،ذهن مخاطب خود را منحرف مىكند.
-بنيانگذاران و گردانندگان انكيزيسيون و خط و ربط پيدا و پنهان آنان با يهوديان،از دومين دلايلى است كه جريان تفتيش عقايد را به زير سؤال مىبرد.
پاپ سيكستوس چهارم،كسى كه فرمان تأسيس انكيزيسيون را صادر كرد،نيز ضد يهودى نبود.به عكس،به تعبير دايرة المعارف يهود،او پاپ عصر رنسانس بود و بيانگر دورانى كه روح رنسانس در رم پيروز شده بود.در اين زمان،برخلاف تصور رايج،رابطه پاپ و دستگاه كليسا با يهوديان بسيار دوستانه گزارش شده است؛تا بدان حد كه پاپ با يهوديان رابطه شخصى نزديك داشت.او يهوديان را در كتابخانه واتيكان و نيز به عنوان پزشك شخصى خويش به كار گرفت و حتى زمانيكه سخت بيمار شد پزشكان يهودى خون او را عوض كردند. در منابع تاريخى همچنين آمده است كه طراح و نظريه پردازد و بنيانگذار فكرى انكيزيسيون كشيشى يهودى الاصل به نام آلفونسو اسپينا 1 بوده كه با تمركز فعاليت خود در شهر مسلمان نشين مادريد،اقدامات فراوانى عليه آنان را پايهريزى كرد. گويى هدف انكيزيسيون تنها آزار و اخراج مسلمانان بوده است.
اگر به اين نكته نيز توجه داشته باشيم كه«توماس توركوئه مدا، دادستان كل انكيزيسيون در سراسر اسپانيا (1494-1483) و ديه گو دزا ،دادستان بعدى،هر دو يهودى الاصل بودهاند». بيشتر به اهداف انكيزيسيون واقف خواهيم شد.
3-قربانيان انكيزيسيون:شايد با بررسى اين نكته كه چه كسانى در جريان انكيزيسيون بيش از همه ضربه خوردند و از اسپانيا اخراج شده و يا در آن كشتار شدند،به انگيزههاى اصلى در پيدايش اين جريان بيشتر آگاه شويم.
برخى از محققين بر آن هستند كه نبرد غرناطه و غروب دوران اسلام در جنوب اروپا،نقطه آغازى براى محو آثار اسلامى،در اين منطقه بوده است كه با برنامهاى تحت عنوان انكيزيسيون سازماندهى شده است.به طوريكه«محكمه تفتيش عقايد در سپتامبر 1480 در شهر اشبيليه (سويل) آغاز به كار كرد كه يك كانون مهم مسلمان نشين به شمار مىرفت.در سال 1486 آلفونسو دلاكاو الريا از خاندان يهودى لاوى و وزير مقتدر فرديناند،محكمه تفتيش عقايد (انكيزيسيون) را در بارسلونا برپا كرد.دايرة المعارف يهود پس از ذكر اين مطلب به طور مشروح درباره رابطه دوستانه او با يهوديان سخن مىگويد[...بدين معنا]كه او انكيزيسيون را براى پيگرد مسلمانان و مخالفين اليگارشى يهودى تشكيل داد.» اين حقيقت زمانى عيانتر مىشود كه وضعيت مسلمانان پس از سقوط غرناطه وخيمتر شده زمينه تعدى روزافزون مسيحيان بر مسلمانان فراهم مىشود تا جايى كه آزار و شكنجه و تفتيش عقايد گروههاى ميليونى مسلمانان شروع شده تا نخستين دهه سده هفدهم ميلادى،حدود سه ميليون مسلمان آواره مىشوند. در اين ميان مسلمانان تنها قربانيان انكيزيسيون نبودند،چرا كه يهوديان در اين مقطع زمانى فرصت آنرا يافتند كه با بعضى از فرقههايى كه از داخل يهوديت سر بر تافته بودند برخورد همسان با مسلمانان داشته باشند.اين عده قرائيون و مرتدين بودند. قرائيون به عنوان خطرى جديد از درون جامعه يهودى،سلطه اليگارشى زرسالار اسپانيا را مورد تهديد جدى قرار داد. 3 كه در واقع با مطرح كردن تفكرات جديد،بدنه بيمار و منحرف يهوديت زرپرست را به چالش كشيده بود.اين عده متفكرينى بودند كه از سده چهارم هجرى (دهم ميلادى) همراه با ادباى برجسته عربى نويس،در ميان قرائيون بوجود آمدند و به نيرويى مقتدر در ميان يهوديان بدل شدند كه به طور جدى يهوديت خاخامى را به معارضه مىطلبيد. قرائيون و خطر آنها براى كليت جامعه يهودى با ويژگىهاى خاص آن دوران،ذهن خاخامها را تا آن حد متوجه خود كرده بود كه لزوم برخورد قاطعانه با آنها ضرورى تلقى شده بود.
به عنوان مثال بنا بر تفسير شولهان عاروخ،نجات يك غير يهودى در روز سبت در صورتى كه جامعه آنها بر يهوديان مسلط هستند،تنها به اين دليل مجاز است كه مانع از خصومت آنها عليه يهود شود.در حاليكه قرائيون به دليل قلت تعداد بر يهوديان مسلط نيستند،فلذا نجات جان آنان در روز سبت مجاز نيست و نمىتوان بخاطر نجات آنان حرمت روز سبت را نقض كرد. شايد بتوان مرتدين از دين يهود را در راستاى فكر و انديشه قرائيون ارزيابى كرد.در واقع رهبران اين جريان هم چون آبنر برغشى (1340-1270) 7 به صورت اصولى پايههاى يهوديت را از داخل يهوديت به لرزه در آورده بودند.
«[وى]يك طبيب يهودى ساكن شهر مسيحى نشين بورگس (برغش) ،پايتخت دولت كاستيل بود،در سده سيزدهم ميلادى بورگس پرجمعيتترين مركز يهودى نشين كاستيل شمالى به شمار مىرفت و در آن 120 تا 150 خانوار يهودى مىزيستند.
آبنر از جوانى به تشكيك در مبانى يهوديت پرداخت به مدت 25 سال با خاخامهاى يهودى كه مىكوشيدند ايمان او را بازگردانند دست و پنجه نرم كرد.تا سرانجام در سن 50 سالگى رسما مسيحى شد.او از آن پس تكاپويى سخت را عليه يهوديت آغاز كرد؛شاگردانى تربيت نمود و رسالههاى[رسالههايى]به زبان عبرى نوشت و در ميان يهوديان توزيع كرد.آبنر را در زمره نخستين مرتدان يهودى مىشمردند كه عقايد جديد و علل ارتداد خود را مدون و سامانمند كرد و به ديگران ارائه داد. در واقع تشكيك در مبانى يهوديت با قرائيون و جريان مربوط به آن در داخل يهوديت آغاز شد و در بعضى از موارد به ارتداد قطعى،هم چون آبنر منتهى مىشد و در بعضى از موارد ديگر اين تشكيك در بطن يهوديت مهار شده و يا افرادى هم چون اسپينوزا را در خود متولد كرد.و در يك زمان هم عنان بن داود در فرقه قرائيون اين راه را ادامه داد و همگى زمينههايى براى پيدايش هاسكالا يا جنبش روشنفكرى يهودى شدند.
اسپينوزا
اسپينوزا از منتقدين جدى يهوديت است و در بعضى از موارد انتقادهاى وى منجر به اطلاق يهودستيز به وى شده است،در حالى كه يهودى بوده و جزء علماى معروف يهودى نيز مىباشد.
«اجدادش از اسپانيا رانده شدند و پدر و مادرش از پرتغال به هلند مهاجرت كردند.» در واقع وى به يك نحو از نسل قربانيان انكيزيسيون در شبه جزيره ايبرى مىباشد كه بعدها علم طغيان عليه يهوديت خاخامى برافراشته است.در حقيقت نه مىتوان وى را جزء قرائيون به حساب آورد و نه مىتوان واژه مرتد را به وى اطلاق كرد.ولى رفتارى همگون با قرائيون و مرتدين دارد و باعث شده كه حتى عنوان يهودستيز را هم،يدك بكشد.البته يهوديان سعى در تطهير اين اطلاق به وى دارند.آنان معتقدند: نقد يهوديت و ديدگاههاى يهوديان نزد اغلب اين فيلسوفان به معناى آنتى سميتيسم نيست.نه اسپينوزا يهودستيز بود و نه بعدها هگل،كانت،فيخته،شلاير ماخر،هاينه، نيچه و ديگرانى كه ديدگاه خود را نسبت به تاريخ و آراء يهود بيان كردند. در واقع يهوديان سعى دارند كه در نقادى يهوديت،يهود ستيزى را از بيان آراء فردى جدا كنند. آنها همچنين بر اين اعتقاد هستند كه«اسپينوزا در مجموع نه با يهوديان مخالفت داشت و نه با مذهب يهود،مسئله او اقتدار كنيساى يهوديان و جزمهاى تحميلى از سوى آنان بود وزنگهاى خطرى شد تا يهوديان به خود آيند و از زمانه و پيشرفتهاى جبرى آن عقب نمانند». يهوديان بدون اينكه به شرح و بسط عقايد اسپينوزا بپردازند،نه سعى دارند كه از او چهرهاى اسطورهاى از مخالفين يهودى و يهوديت بسازند و نه وى را از هر گونه خطايى كه كرده مبرا كنند.
اسپينوزا به دليل شخصيت علمى برجستهاش مايه افتخار است و به لحاظ عقايد انتقاديش مايه تزاحم،و آنچه تأمل افزون مىطلبد آن است كه چرا يهوديت با اين رويكرد با اين رويكرد دوگانه،جوابى براى انتقادهاى اسپينوزا مطرح نمىكند.چرا دليل مخالفت او با فلسفه وابسته به مذهب ابن ميمون روشن نيست؟چرا يهوديان جوابى يا توجيهى در قبال نظر مخالف اسپينوزا در مورد برگزيدگى قوم يهود ارائه نمىكنند؟گويى يهوديان اين انتقادات را قبول دارند و عليرغم رفتار اسپينوزا،با چشم پوشى و قصد و نيت خاص از آن مىگذرند.
«اسپينوزا مسيحى نشد.[...]ولى رفتارش هيچ گونه شباهتى با رفتار يهوديانى كه به مسيحيت گرويده بودند نداشت.» او«به وحى معتقد بود و هم خرد و انديشه فلسفى.ولى پاسخ اين سوال را كه چرا در جامعه يهودى نماند؟بايد در تعارض طرز فكر او با طرز فكر اولياى معبد جست.با توجه به شرايطى كه اسپينوزا براى ماندنش در جامعه معبد پيشنهاد مىكرد،به او اجازه ماندن ندادند،بلكه به اتهام ناسزاگويى به خدا و موسى (گويا براى اينكه معتقد بود پنج كتاب موسى[عليه السلام]در تورات از موسى[عليه السلام]نيست) و اعمال غير قابل تحملش (به احتمال قوى به سبب پيروى نكردن از قوانين مربوط به تشريفات دينى) سرزنشش كردند و دشنامش دادند.» شايد اين رفتار باعث شده بود كه حتى وى نسبت به يهوديان اين اعتقاد را پيدا كند كه آنها داراى سرشت شيطانى هستند و حتى مختصات خوب يهوديان نيز ناشى از سرشت شيطانى آنان است.وى تأكيد مىكند كه وحدت يهوديان و حمايت آنان از يكديگر ناشى از نفرت آنان از همه مردم ديگر است و در نتيجه ساير مردم نيز از آنان نفرت دارند.حكومت آنان در فلسطين منقرض شد،زيرا خداوند نيز از آنان نفرت داشت. سال 1656 جامعه يهودى به قدرى از شيوه زندگى اسپينوزا به خشم آمد كه ديگر نتوانست او را تحمل كند.وى را تكفير كردند و در ادامه«رئيس معبد كه مورتريا نام داشت به شهردارى آمستردام نوشت كه عقايد اسپينوزا درباره كتاب مقدس با مذهب مسيحى نيز منافات دارد و با استناد بدين نكته خواستار تبعيد او از شهر گرديد و كليساى يكى از فرقههاى مسيحى نيز اين تقاضا را تاكيد كرد.«اسپينوزا»براى چند ماهى از آمستردام تبعيد شد به اوركرك رفت و در آنجا زير حمايت مقامات شهرى به سر برد.
اندكى پيش از خروجش از آمستردام،يهودى متعصبى قصد كشتنش را كرده بود و اسپينوزا با حضور ذهن و حركتى زيركانه از دست قاتل جان به در برده بود.» و بنابر روايتى پس از حمله به وى در پلههاى كنيسه،ردايى را كه با خنجر پاره شده بود همچنان مىپوشيد. اگر چه نمىتوان در بحث يهود ستيزى از عنوان اسپينوزا،بحثى به ميان آورد،ولى يهوديان از اين بابت با يك ظرافت برخورد مىكنند.آنها«مسئوليت تاريخى سوء استفاده آنتى سميتيسم را از اسپينوزا يكسره به دوش جامعه يهودى آمستردام،[به خاطر تكفيرش]مىاندازند.» در حاليكه براى رد انديشه اسپينوزا،چارهاى به غير از آن برايشان تصور نمىشد.جريان تفتيش عقايد در اسپانيا پيامدهاى ديگرى را نيز در پى داشت.مهمترين جريان كه همپاى با تجديد نظر در ديدگاههاى يهودى بوجود آمد،اعلام ظهور ماشيح توسط فردى به نام شبتاى زوى بود كه عليرغم پذيرش آن توسط جامعه يهودى آثار سوئى بر كشورهايى نهاد كه يهوديان اسپانيا به آن مهاجرت كرده بودند.جريان شبتاى زوى كه در سن 22 سالگى وى شروع شد-در سال 1648-سالى كه در كتاب زوهر،سال ظهور مسيحا معرفى شده و سالى كه با پايان يافتن جنگهاى خونين سى ساله،عهدنامه وستفالى در آن منعقد شد و از آن زمان به بعد شاهد برچيده شدن امپراطورى مسيحى و ظهور دولت ملت در عرصه روابط بين الملل هستيم.
در واقع با پايان يافتن جنگهاى سى ساله،ملت با ويژگىهاى نژادى،جايگزين امت با ويژگيهاى مذهبى شد.و اين فرصت براى يهوديتى كه بيشتر بر نژاد استوار بود تا مذهب،بسيار مغتنم بود.
امپراطورى عثمانى پذيراى بسيارى از اين يهوديان بود كه نهايتا بواسطه شيطنتهاى مالى و سياسى يهوديان حكم به پذيرش اسلام آنان،يا مرگ داده شد.و بسيارى از يهوديان،اسلام را و لو در ظاهر پذيرفتند.از اين زمان به بعد شاهد ظهور مسلمانان دروغين در امپراطورى عثمانى تحت عنوان«دونمه» هستيم كه نقش بسزايى در تحولات آينده اين امپراطورى داشتند. يهوديت با جريان انكيزيسيون هم موانع داخلى و خارجى خود را از ميان برداشت و هم با مهاجرتى كه متعاقب آن صورت گرفت،فصل جديدى از تحولات موجود در تاريخ اين قوم را ورق زد.چرا كه با مهاجرت يهوديان برخى«به فلسطين آمدند و همين امر موجب شد كه بار ديگر پارهاى از محافل يهودى خواب شيرين بازگشت به ارض موعود را ببينند.نخستين فريادى كه در اين راه بلند شد،از آن«داويد روبين»و شاگردش«سولومون مولوخ»بود كه در سال 1501 تا 1532 ميلادى كوشيدند يهوديان را براى مهاجرت به فلسطين متشكل كنند و از همين تاريخ، آئين يهودى،به صورت رابطهاى قومى در آمد كه يهوديان را از هر ملت و كشورى به سوى خود مىخواند.اين تحول،يكى از مقدمات ظهور صهيونيسم بود كه به زودى پرده از روى ماهيت شوونيستى خود برگرفت». انكيزيسيون و مهاجرت يهوديان از شبه جزيره ايبرى و هم زمانى آن با سفر كريستف كلمب به آمريكا نقطه آغاز يك تحول اساسى است كه با بهانه تفتيش عقايد در اسپانيا شكل گرفت و نهايتا در قرن بيستم منجر به تمركز فعاليت سياسى و اقتصادى يهوديان در دو منطقه مهم از جهان شد.نيمى از جمعيت چهارده ميليونى يهود،در آمريكا مستقر شد و بخشى ديگر در منطقه مهم خاورميانه و اين گونه مهاجرت به شرق و غرب،اليگارشى يهود را در بسط سيطره اقتصادى خود به هدف نزديك كرد.
پوگرومها در روسيه
جمعيت فراوان يهوديان زرمدار روسيه تزارى،بستر مناسبى براى فعاليتهاى اقتصادى و سوداگرىهاى معمول در جامعه يهودى فراهم كرده بود.كه البته به لحاظ فقر اقتصادى مردم و نابسامانى روسيه،رضايت يهوديان را برآورده نمىكرد.ضمن آنكه فزونخواهى يهوديان نيز نهايتا منجر به محدوديت براى آنها مىشد.در خلال چنين اوضاعى در سال 1881 الكساندر دوم،طى يك سوء قصد كشته شد و از ميان تمام متهمين،انگشت نشانه بسوى يهوديان اشاره رفت.با اين حادثه،فصل جديدى از يهود ستيزى در جامعه روسيه آغاز مىشود كه به پوگروم معروف است.
در پى اين وقايع آمارهاى ضد و نقيضى از تعداد كشته شدگان يهودى مطرح مىشود و متعاقب آن سياستهاى محدود كنندهاى عليه آنان اتخاذ مىگردد.«امپراطور اين كشور در سال 1882 ميلادى برنامههايى را تصويب مىكند كه به موجب آن،يهوديان از روستاهايى كه در آنجا صاحب زمين بودند،محروم شدند و آنها را در شهر و مراكز معينى محدود كردند.اين دگرگونى سبب شد،بسيارى از فعاليتهاى يهوديان در زمينه بازرگانى و صنعتى با مشكل مواجه شوند.» محلههاى مورد نظر براى سكونت يهوديان همچون گتو در اروپا بود كهPaleناميده مىشد.
الكساندر سوم يهوديان را از مشاغل قضائى و حق رأى و انتخابات مجلس محلى محروم ساخت همچنين قانونى گذراند كه يهوديان را از اختيار نامهاى مسيحى منع مىكرد. تاكنون با تمام تفاصيل مذكور كه در منابع تاريخى يافت مىشود،هرگز به اين سؤال جواب داده نشد كه بر چه اساسى و چه مدركى يهوديان عامل قتل و الكساندر دوم بودهاند؟و آيا اصلا پوگرومها آن حد و اندازهاى كه تبليغ كردهاند،كشته يهودى در بر داشته است؟ صرف نظر از موارد مذكور،پيامد مهم پوگرومها در روسيه كه بعدها در اوايل قرن و نيز هم زمان با جنگ اول در روسيه تكرار شد،مهاجرت يهود به سرزمينى بهتر بود كه اتفاقا به سفارش مؤكد بزرگانى از قوم يهود،هم چون ليليان بلوم صورت مىگرفت.يكى از اين سرزمينها فلسطين بود كه در آن زمان رقم مهاجرين به آن سه هزار نفر برآورد شده است. سرزمين اصلى براى مهاجرت يهوديان در آن زمان،اروپاى غربى و به ويژه آمريكا بود.بر اساس آمارهاى موجود 5 بين سالهاى 1881 و آغاز جنگ اول جهانى در سال 1914 تقريبا دو ميليون نفر در ايالات متحده،بيش از سيصد و پنجاه هزار نفر در اروپاى غربى،دويست هزار نفر در بريتانيا و چهل هزار نفر در آفريقاى جنوبى و صد و پانزده هزار نفر در آرژانتين و صد هزار نفر در كانادا ساكن شدند.
سازماندهى اين مهاجرت با اين گستردگى و پراكندگى را سازمانهاى صهيونيستى«از جمله 372 مورد در روسيه،260 مورد در مجارستان و 3 مورد در فرانسه و 6 مورد در آمريكا» بر عهده داشتند.در اين ميان مهاجرت به آمريكا از رونق خاصى برخوردار بود.
رهبران يهود متقاعد شدند كه بايد وسايل مهاجرت بآمريكا را فراهم كنند.لذا دست بكار تشكيلات مفصلى شدند،تا مهاجرين براحتى رهسپار آمريكا شوند[...]خوراك و مايحتاج مورد لزوم براى اشخاص مذهبى و متعصب از هر جهت فراهم گرديد خوراكيهاى«كاشر»[...]حلال مهيا و طومارهاى تورات را در لفافههاى ابريشمين ضد آب پيچيدند و كتابهاى دعا[...]مخصوص اين مسافرت چاپ گرديد و در دسترس مسافرين گذاشته شد. گويى پوگرومها بايد اتفاق مىافتاد تا اين برنامهها محقق شود.
اين جابجايى وسيع جمعيتى يهوديان پيش از اين در تفتيش عقايد نيز صورت گرفت.در واقع شايد هيچ بهانهاى بهتر از آن يافت نمىشد كه يهوديان به بهانه محدوديتهاى عمده و كشتارهاى مشكوك،سرزمينى جديد،براى منافع و تكاپوهاى مالى خود فتح كنند.
در اواخر قرن نوزدهم،آمريكا زمينه بارور نمودن بيش از انتظار يهوديان را فراهم نمود و بدين وسيله يك چنين مهاجرت وسيعى صورت گرفت.آبا ابان صراحتا اذعان مىكند: يهودىهاى روسيه شروع به مهاجرت دسته جمعى كردند سالهاى 1882-1881 در تاريخ مهاجرت كليميهاى روسيه به كشورهاى آمريكا و بوجود آمدن مراكز وسيع يهودى نشين در نيمه غربى دنيا مشخص و معلوم است.عدهاى از اين مهاجرين نيز بطرف سرزمينهاى آباء و اجدادى[!]خود رو آورده،اساس كشور آينده اسرائيل را پايه گذارى كردند.عدهاى نيز بطرف غرب بانگلستان و متصرفات آن بخصوص آفريقاى جنوبى رفتند. يهوديان همواره بدنبال تقويت اين نظر غالب هستند كه دشوارىهاى زندگى در روسيه، عامل اصلى مهاجرت آنان بوده است و شايد در آن زمان حربهاى بهتر از اين براى پوشش سودجويى خود در مناطق مساعد جهان،نيافتند.
نقشى كه شخصيتهاى برجسته يهودى در خلال پوگرومها و پس از آن در ضرورت حل مسئله يهود ايفا كردند،جاى بسى تأمل در پيدايى اين پديده در جامعه يهودى زده روسيه آن دوران داشت.
لئو پينسكر[...]،پزشك يهودى اهل اودسا در كتابش به نام«در راه آزادى خويش» 1 [به بهانه بروز اين وقايع]مسأله را اين گونه مطرح مىكند كه در هر جا يهوديان در اقليت هستند،فشارها و محدوديتهايى كه بر آنان اعمال مىشده است،در حد اعلى خود بوده است و اين مهم به ناچار آنان را وادار مىسازد،تا در پى ايجاد وطنى و سرزمينى از آن خويش باشند. و يا در جاى ديگر به منظور حداكثر بهره گيرى از اين وقايع عنوان مىكند«تا زمانى كه يهوديان براى خود موطن ملى نداشته باشند،يهود-ستيزى پايان نخواهد يافت.» بديهى است كه صهيونيسم با طرح اين چنينى از جريان يهودستيزى توانست در تشكيل پايههاى جمعيتى حكومت خود،مهاجرينى را از كانونهاى مهم تمركز يهوديان دنيا از جمله روسيه به سرزمين فلسطين رهسپار نمايد.
حتى اكنون هم پس از سالها از تأسيس رژيم صهيونيستى،جماعت يهوديان روسى تبار كه در اسرائيل حزبى به رهبرى ناتان شارنسكى با نام اسرائيل با آليا براى خود بنيان نهادهاند، همواره در حال افزايش هستند كه البته به تقويت مواضع آنان در اين رژيم كمك نموده است.
به عنوان مثال طى 6 ماهه اول سال 1999،تعداد 7933 يهودى روسيه،راهى اسرائيل شدهاند كه 116%افزايش را نسبت به زمان مشابه در سال گذشته آن،نشان مىدهد. در واقع محققان اين افزايش مهاجرت از روسيه را كه تا پيش از انتفاضه الاقصى در حال اوجگيرى بود،ناشى از افزايش يهود ستيزى در روسيه مىدانستند.مؤيد اين مطالب گزارش آژانس يهود در 5 اوت 2001 مىباشد كه در آن يك گروه سازمان يافته در آمريكا كه كار خود را بر روى يهوديان اتحاد جماهير شوروى سابق متمركز كرده است،از نامه 98 تن از سناتورهاى ايالات متحده به ولاديمير پوتين،رئيس جمهور روسيه تقدير و ستايش كرد.اين نامه از افزايش يهود ستيزى در روسيه ابراز نگرانى كرده و همچنين به تعهد آمريكا مبنى بر رعايت حقوق اقليتها و آزادى مذهب به عنوان يك مسئله غير قابل انفكاك در روابط دو جانبه،بين آن كشور و روسيه،تأكيد نموده است.» اين نظر زمانى قوت مىگيرد كه شعبههاى محلى حزب كمونيست در تظاهرات اخير خود در اعتراض به قانون ارضى جديد،پوسترهاى يهود ستيزى حمل كردند كه در آن جهودها به پول پرست بودن متهم شدهاند. صرف نظر از اين سؤال كه آيا مىشود،در روسيه رهيده از كمونيزم و شيفته ليبراليسم باز هم يهود ستيزى وجود داشته باشد؟به اين نكته بايد توجه كرد كه روسيه از جمله كشورهايى است كه حضور طولانى مدت يهوديان در اين كشور نابسامانىهاى فراوانى را براى مردم فراهم نموده است و زمينه يك اقدام اساسى در بطن جامعه همچون آتشى زير خاكستر نهفته است.
قضيه دريفوس
آبا ابان از حسادت هميشگى فرانسويان به يهوديان ياد مىكند. دليل اين حسادت معلوم نيست و اينكه چرا فرانسويان به آن شهره هستند ولى اين نظر،بهانه خوبى براى پيدايى قضيهاى به نام دريفوس بوده است.
جريان از آنجا آغاز شد كه يك سروان يهودى فرانسوى به نام آلفرد دريفوس كه در قسمت توپخانه ارتش خدمت مىكرد،در سال 1894 متهم به جاسوسى براى آلمان مىشود و محاكمه شده و محكوم به حبس ابد مىگردد.عدهاى از يهودىها به دفاع از دريفوس،اتهام جاسوسى او را رد مىكنند و كسانى بر خيانت دريفوس و ديگر يهودىها اصرار مىنمايند.اين قضيه،آشفتگى و بلواى سياسى بسيارى را در محافل حقوقى،روشنفكرى،نظامى و حكومتى فرانسه ايجاد مىكند كه نهايتا منجر به تبرئه دريفوس در سال 1906،يعنى 12 سال پس از شروع آن مىشود.
اين جريان،آثار عديدهاى بر جامعه سياسى فرانسه نهاد و منجر به تحولات مهمى در بدنه سياسى و نظامى اين كشور شد 4 كه پرداختن به جزئيات آن ما را از هدف اين مقال باز مىدارد.
آنچه مد نظر اين قلم است،بررسى پيامدهاى ناشى از اين قضيه به عنوان يك پديده يهود ستيزانه براى جنبش ملى يهود يا صهيونيسم است كه ما به عنوان دلايل سياسى از پيدايى يهود ستيزى بدنبال تحقيق در مورد آن هستيم.
واقعه دريفوس بنا بر عقيده بسيارى از متفكرين يهودى تنها از اين بابت بوجود آمد كه دريفوس يك يهودى بود. در غير اينصورت دليلى وجود نداشت كه يك محاكمه براى يك جرم جاسوسى،با اين تبعات مواجه شود.اما در خصوص دريفوس،زمينهها و پيامدها متفاوت است و يا حداقل نتيجه آن بسيار قابل تأمل است.
صهيونيسم،با تمام زمينههاى از پيش فراهم شده،تنها سه سال از گذشت محاكمه اوليه دريفوس،نمود عينى در كنفرانس بال سوئيس مىيابد.و در اين ميان فردى به نام تئودر هرتصل، يك روزنامه نگار گمنام در اطريش 2 ،به رهبرى يك جريان مهم جهانى در سوئيس تبديل مىشود.اگر به ابعاد،اهميت و ويژگىهاى كنفرانس بال توجه كنيم،درخواهيم يافت كه قضيه دريفوس نه تنها نقطه آغاز يك برنامه هدفمند است،بلكه زنگ هشدارى به تمام دنيا براى اعلام يك فعاليت و جريان قديمى است كه بايد در 1897 علنى شود.اگر هفت سال پس از آن هرتصل در سال 1904 بميرد و يا در 1906،دريفوس تبرئه شود،تغييرى در اين پروسه طولانى ايجاد نمىكند.اينها عناصرى از يك برنامه هستند كه توسط طراحان اصلى آن در جريان است.
واقعه 12 ساله دريفوس كه هم زمانى معنى دارى با برپايى اولين كنگره صهيونيستها در بال سوئيس داشت،جرقهاى بود كه جنبش ملى يهود از بطن آن متولد شد و اگر تا پيش از اين، ضرورتهايى در باب تشكيل دولت يهود از سوى بزرگان يهودى مطرح مىشد،با وقوع جريان دريفوس،هرتصل انگيزه لازم براى علنى كردن اين خواست درونى را با توجه به فضاى ايجاد شده،پيدا كرد.وى در يكى از اظهاراتش قضيه دريفوس را عامل اصلى پيوستن خود به نهضت صهيونيست عنوان مىكند.در واقع وى به هنگام رويت اين واقعه (به اصطلاح) تكان دهنده،به عنوان خبرنگار يك روزنامه در پاريس به سر مىبرده است. عدهاى معتقدند كه:قضيه دريفوس تأثير بسيار زيادى بر احساسات يهود ستيزانه نهاد و بر ضد روند ادغام يهوديان مؤثر بود و تئودر هرتصل كه پوشش خبرى محاكمه دريفوس را بر عهده داشت،اولين بار به فكر يافتن خانهاى براى يهوديان افتاد. چرا كه هرتصل معتقد بود اولا يهوديان در سراسر جهان،در هر كشورى كه ساكن هستند،ملت واحدى را تشكيل مىدهند.
ثانيا آنها در هر زمان و مكانى مورد شكنجه و آزار بودهاند و ثالثا آنها قابل تشابه و يا تحليل در مللى كه در ميان آنها زندگى مىكنند،نيستند.و اين خود دليل مسلمى بر تمام احساسات ضد يهود و نژاد پرستانه است. تئودر هرتصل در سال 1896،يعنى دو سال پس از محاكمه دريفوس،كتاب«دولت يهود» را به نگارش در آورد.در مقدمه اين كتاب هرتصل اعلام كرد: كه انديشههاى او در اين كتاب،يعنى تأسيس دولت يهود،تازهگى ندارد.هيجانات و التهاباتى كه ناشى از انديشههاى ضد سامى مىباشد،ضرورت و فوريت برپايى چنين مهمى را در اسرع وقت در دستور كار قرار داده است. وى در ادامه مىافزايد: واقعيت نشأت گرفته از ابزار قدرت،اين امر را به ثبوت رسانده است كه يهوديان هرگز نخواهند توانست در بطن ملل ديگر تحليل روند و با آنان يكسان و يكسو شوند.
يهوديان هر گاه به صورت جمعيتهايى هر چند نامحدود و حتى انبوه هم در كنار يكديگر جمع مىشدهاند،باز هم در معرض خطر و نابودى فيزيكى توسط ملل ديگر قرار مىگرفتهاند[...]هرتسل مىخواهد يهوديان خود،سرورى و سيادت حكومت خويش را در سرزمينى محدود و در چارچوبى كه نيازهاى مليشان را برآورده سازد برعهده گيرند. علاوه بر پيامدهاى مشخص قضيه دريفوس در ايجاد صهيونيسم،اين جريان منجر به ايجاد يك مهاجرت جديد از اروپا نيز شد كه جمعيتى بالغ بر سه ميليون يهودى به سوى بريتانيا،كانادا، استراليا،آفريقاى جنوبى رهسپار شدند.در اين زمان،مهاجرت به آمريكا و فلسطين،باز هم در اولويت بود 5 كه خود حكايت از جريانى هدفمند مىكند.
قضيه دريفوس در فرانسه،تحولات سياسى ويژهاى را نيز عليه جمهورى خواهان به راه انداخت و افرادى همچون«ادوارد درومونت» كه از اعضاى فعال محافظهكار بودند،براى جلب طرفدار بيشتر به جريان ضديهودى پيوستند.وى در كتاب خود تحت عنوان«فرانسه جهود» كوشيده بود كه با دستمايههاى حقيقى از رفتار و اعتقادات يهوديان آنها را مسبب خرابى اوضاع اقتصادى و فساد اخلاقى در فرانسه معرفى كند.گر چه عده يهودىها نسبت به كل جمعيت فرانسه بيش از يك ربع يك درصد نبود.درومونت معتقد بود كه نصف ثروت فرانسه را همين عده معدود مالك شدهاند.پيشنهاد او اين بود كه از يهودىهاى فرانسه سلب مالكيت شود،چون معتقد بود كه همه ثروت كليمىها از راههاى نامشروع فراهم شده است.وى همچنين اظهار مىكرد كه يهودىها و فراماسونها با هم توطئهاى ترتيب دادهاند تا مسيحيت را ضايع و خراب كرده كنترل مردم را به دست گيرند.درومونت با چاپ 140 ميليون نسخه از اين كتاب (به زبانهاى گوناگون در سراسر جهان) شهرت خاصى در ميان مردم فرانسه به دست آورد. صرف نظر از درستى يا نادرستى اظهارات درومونت بايد اعتراف كرد كه اين كتاب دستمايهاى شد تا فرانسويان سالها بعد با تمسك به آن رفتارى يهود ستيزانه در پيش گيرند كه نمونه بارز آن را مىتوان در حكومت ويشى آشكارا مشاهده كرد؛آن هنگام كه با روى كار آمدن حزب نازى در آلمان اين جمله در افواه پخش شد:«آنچه را درومونت بمردم پيشنهاد كرد هيتلر انجامش داد.» حكومت ويشى آخرين پايگاه مهم يهودستيزى در فرانسه بود كه البته در پيدايى و پيامدهاى رفتار يهود ستيزانه آن شباهتهاى ويژهاى با رفتار نازىها و تبليغات مربوط به آن وجود دارد.و حتى بعضى از محققين بر اين اعتقاد هستند كه«رژيم مارشال پتن 5 فراتر از احكام اشغالگران نازى،خود مبدع قوانين ضد يهودى بود كه در زمان خود سياست فراترى از[...] سختگيرىهاى رايش سوم محسوب مىشد.» 6 تا جايى كه مدعى هستند: [حكومت]ويشى قبل از صدور فرمانى از سوى آلمانها شروع به نشانه روى عليه يهوديان كرد.تنها دو ماه پس از متاركه جنگ،حكومت ويشى قانون مجازات حمله عليه گروههاى مذهبى و نژادى را ملغى اعلام كرد و در اكتبر 1940 اولين قانون اختصاصى ضد يهودى به تصويب رسيد.در اين قانون يهوديان از احراز هر گونه شغل دولتى،موقعيتهاى تدريس،نيروهاى نظامى منع شدند،همچنين تعداد زيادى از يهوديان در مشاغل ديگر نيز دچار محدوديت شدند.اين قانون بر اساس تئورى نازىها،يهود را به عنوان بخشى از خاندان بزرگ يهود مىداند.اين بدين معناست كه يك شخص يهودى تبار كه والدينش به مذهب كاتوليك گرويده باشند و يا خودش كاتوليك شده باشد،هنوز به عنوان يك يهودى مطرح است.به معناى ديگر اين قانون يهوديان را به عنوان يكى از اعضاء نژاد ديگر به رسميت مىشناسد و نه از يك مذهب ديگر. متعاقب تصويب چنين قانونى«در مارس 1941 حكومت ويشى يك سازمان ويژه دولتى را كه مربوط به امور يهوديان بود تأسيس كرد[...]و در ژانويه دستور داد كه تمام مايملك يهوديان [هم چون مشاغل]بايد به آريائىها تعلق گيرد و يا به غير يهوديان منتقل شود.» در خصوص صحت و سقم آنچه به حكومت ويشى نسبت داده شده و مىشود يقينا اسناد متقن و محكم گوياى حقايق خواهد بود كه البته طرف پيروز در استفاده از آنها،مصلحت و نفع خود را در نظر مىگيرد.نكته قابل ذكر در اين ميان،آن است كه زمينه مساعد در فرانسه براى طرح اين مباحث،مورد سوء استفاده تبليغاتى يهوديان قرار گرفت و با تحريف وقايع از حكومت ويشى به رياست مارشال پتن تصويرى ارائه كرد كه خوشايند هيچ كس نيست.
پس از 50 سال از جنگ دوم جهانى،يهوديان و صهيونيستها موقعيتى در فرانسه دارند كه بعضا با تعدى نسبت به حقوق ديگران ايجاد شده است و تنفرى را ايجاد كرده است كه ما پيش از اين به عنوان دلايل عقيدتى و رفتارى يهود ستيزى بر شمرديم.شايد اين جمله بزرگ شده در مجله لوپوئن،منظور اين نوشتار را به گونهاى شفافتر،بيان كند كه آيا با اين اظهارات صريح باز مىتوان از عوامل حقيقى يهود ستيزى به سادگى گذشت و احساسات يهود ستيزانه را مهار نمود؟ «ما همه عامل موساد هستيم»؛«اين جمله از سوى كميته همكارى براى آزادى يهوديان متهم به جاسوسى در ايران به شكل ناشيانهاى برگزيده شده است.اين عنوان در حقيقت تقليد احمقانهاى است از شعار ما همه يهوديان آلمانى هستيم»كه به وسيله رهبر شورشهاى دانشجويى ماه مه 1968 ارائه شده بود.
حقيقت آن است كه«يهود ستيزى در فرانسه طى ده سال گذشته دچار تحول زيادى شده است.نفرت از يهوديان در ميان نسلهاى جوان بسيار محسوس است.مدارس ابتدايى و راهنمايى و دبيرستانها و دانشگاهها را به يكسان فرا گرفته است و به ويژه در حومه شهرهاى بزرگ در حال گسترش است.يهودى ستيزان امروز اغلب هنگام صحبت از يهوديان واژه يهودى را با معكوس كردن سجاها آن وارونه مىخوانند:فيوژ؛به جاى ژويف[كه در زبان فرانسه به معناى يهود است].
آنها خود را آنتى فيوژ مىخوانند.» و به همين دليل«جمله از يهوديان خوشم نمىآيد،جملهاى است كه تمام يهوديان فرانسوى زير بيست و پنج سال،آنرا شنيدهاند.» و اين مصداق واقعى از عملكرد يهود در فرانسه است كه حتى به عنوان يك مستمسك صهيونيستى مورد سوء استفاده نيز خواهد بود.
انديشه دولت يهودى
آماده سازى و سپس درگيرى ذهنى با موضوع بازگشت به سرزمين موعود و در پايان تشكيل دولت يهود،ذهن بسيارى از نويسندگان برجسته يهودى در قرن نوزدهم را به خود مشغول كرد.
آنها بر آن بودند كه قلم و فكر خود را مبناى يك اقدام قرار دهند كه هم غير يهوديان توجيه شده و متقاعد به آن آرمان شوند و هم يهوديان عملگرا الگو گرفته برنامه عملى خود را از بطن اين نوشتهها دريابند.طريقتى كه با عنوان زمزمههاى ادبى در ابتداى هر جريانى وجود دارد.
ادبيات صهيونيستى شايد مهمترين وظيفه را در برپايى دولت يهود به عنوان مطرح كننده شالوده بحث،برعهده داشته و در اين ميان اشعار،رمانها و آثار نويسندگان يهودى در اين قرن قابل تأمل است.آنها در بسيارى از آثار خود با اين مسائل روبرو هستند: «-برترى مطلق يهودى و معصوميت قهرمان آن؛ -موضعگيرى در مقابل اعراب به طور اخص و ديگر ملتها به طور اعم؛ -شخصيت يهودى و روابط آن با اسرائيل؛ -دلايل صهيونيستى براى اشغال فلسطين از جمله تأكيد بر سركوب يهود» سركوب يهود به دليل مظلوميت وى اتفاق مىافتد.چرا كه وى سرگردان و آواره است.
سرگردانى يهود تم بسيار مؤثرى است كه يهوديان از آن بهره فراوان بردهاند.داستان يهودى سرگردان كه توسط اوژن سو و بسيارى ديگر به رشته تحرير در آمده،بازگويى ستم غير يهوديان به يهوديان است.
منشاء پيدايش اين واژه در ادبيات يهود به سرگذشت آن يهودى بر مىگردد كه به دليل اهانت به حضرت عيسى عليه السلام تا پايان قرون و اعصار محكوم به سرگردانى است. داستان اين جريان از كتاب«گلچينهاى تاريخ»اثر راجر وندوور مندرج در كتاب تاريخ تمدن شنيدنى است: وقتى از يك نفر اسقف اعظم ارمنى،كه در اوايل قرن سيزدهم از صومعه سنت آلبنز ديدن مىكرد،پرسيدند كه آيا اين شايعه درست است كه آن يهودى كه با مسيح صحبت كرده بود،هنوز در خاور نزديك زنده است،وى راهبان آن صومعه را به حقيقى بودن آن شايعه اطمينان داد.ملازم وى نيز اضافه كرد كه اسقف اعظم پيش از ترك گفتن خاك ارمنستان با آن يهودى فناناپذير غذا خورده است؛و نام لاتينى او كارتافيلوس؛ است و هنگامى كه عيسى[عليه السلام]از زادگاه پيلاطس خارج مىشد، همين كارتافيلوس بود كه دست به پشت پسر خدا گذارد و گفت تندتر برو و عيسى به وى پاسخ داد:من مىروم،اما تو سرگردان خواهى ماند تا بازگردم. 4 غسان كنفانى در كتاب خود نام آن اسقف ارمنى را ژوزف گير عنوان مىكند و از قول وى مىنويسد: [يهودى سرگردان]حدود 12 قرن است كه در گشت و گذار است.وى در زمان مسيح،كارتافيلوس ناميده مىشد،و دربان دادگاهى بود كه مسيح را به مصلوب شدن محكوم كرد.هنگامى كه مسيح،پس از صدور حكم از دادگاه خارج مىشد، كارتافيلوس بر پشت او زد و گفت:برو اى مسيح،درنگ چرا؟مسيح به آرامى به او نگريست و گفت من مىروم،اما تو،در انتظار خواهى بود تا بازگردم،از آن زمان تا به امروز،كارتافيلوس،از گشت و گذار دست برنداشته است.او ساكت و غمگين،فقير و فروتن است و اميدوار است در برابر جنايتى كه بر اثر جهل مرتكب شده،بخشيده شود زيرا مسيح،هنگامى كه بر روى صليب بود گفت:پدر،آنها را ببخش،چون نمىدانند چكار مىكنند.»
لازم به ذكر است: ارمنيهاى ديگرى كه در سال 1252 از شهر سنت آلبنز ديدن كردند همين داستان را تكرار كردند.داستانپردازى عاميانه آن را شاخ و برگ داد و نام آن يهودى سرگردان را عوض كرد و به دنباله روايت افزود كه چگونه هر صد سال[...]وى دچار بيمارى مهلكى مىشد و در بيهوشى عميق فرو مىرفت و سپس دوباره چون جوانى برومند، با خاطراتى تازه از محاكمه،مرگ و رستاخيز مسيح،از آن حالت بيرون مىآمد. اين داستان توسط ادباى متعددى در قالب رمان و نثر ادبى در آمده است كه يكى از معروفترين آنها اثر ولفگانگ گوته است كه در سال 1836 منتشر شد. در كنار آن داستان يهودى سرگردان اثر اوژن سو نيز داراى يك چنين اعتبارى مىباشد.
داستان يهودى سرگردان عليرغم موضوع اوليه خود،نتيجهاى معكوس براى يهوديان در بر داشت.در واقع يهوديان به دليل مجازاتى كه بايد مىشدند،مظلومانه جلوه كردند و اين داستان عوض آنكه مايه شرمسارى آنان باشد،مايه مظلوميت آنان شد و نويسندگان صهيونيست از اين زمينه براى مطرح كردن سركوب و ستم بر يهوديان استفاده فراوانى بردند.
نويسنده صهيونيست مسأله سركوب قوم يهود از سوى جهانيان را به طور مستمر تكرار مىكند.بزرگ جلوه دادن سركوب يهوديان،به اين علت است كه جهانيان هنوز سركوب يهوديان را باور ندارند تا همبستگى خود را با يهوديان در مقابل اين سركوب نشان دهند و به همين دليل در بيشتر رمانهاى صهيونيستى: قهرمان مرد يا زن يهودى غالبا گرفتار عشق و محبت شخص غير يهودى مىشود.
[...]با ايجاد ارتباط ميان اين يهودى و طرف ديگر نويسنده فرصت مىيابد به شرح كامل نظرها و اهداف خود بپردازد و طولى نمىكشد كه در گفت و شنود آن دو، داستان رنج يهود به ميان مىآيد.به شكلى كه اصل داستان را تحت تأثير خود قرار مىدهد،در نتيجه طرف غير يهودى بر آنچه كه بر سر يهود در جاى ديگر اتفاق افتاده خود را تا حدى مسئول مىبيند و به منظور كاستن از گناه خود به دعوت صهيونيسم ايمان مىآورد و آن را مسئله خود قلمداد مىكند.
مضمون كتاب اكسدوس نوشته لئون اوريس و بعدها بسيارى از فيلمهاى صهيونيستى، حاكى از اين واقعيت است. از سوى ديگر لرد بايرون با سرودن قطعه شعرى تحت عنوان نغمههاى يهودى احساسى آكنده از اندوه و حسرت را مىپراكند.در واقع: شعر صهيونيستى در ميان شاعران غير يهود،بيش از همه،مديون و مرهون لرد بايرون است.شعر نغمههاى يهودى تاكنون بارها به عبرى ترجمه شده و بيت زير از اين قطعه،از شهرت بسيارى برخوردار است.
كبوتر وحشى از براى خود آشيانهاى و روباه نيز براى خود لانهاى دارد انسانها براى خود ميهنى دارند و يهوديان جز گور،هيچ ندارند. بايرون در جاى ديگر براى القاى ستمديدگى و سركوب قوم يهود،اين گونه اظهار مىدارد: تاريخ قوم يهود،داستان انسانهايى است كه از سرزمين خود بيرون رانده شده و به اقصى نقاط جهان پناه بردهاند و دريافتهاند كه همه براى نابودى آنها اتفاق نظر دارند.
يهوديان قربانى فجايع بىشمار بودهاند و زندگى آنها چيزى جز عذاب پايدار نبوده است. وى در جاى ديگر با تأكيد حيرتآورى،مظلوميت قوم يهود را اين گونه بيان مىكند: نفى بلدهاى بىشمار،سركوب،توقيف اموال و اخاذى،انواع مجازاتها،كشتارهاى جمعى و فجايع گوناگون كه يهوديان،در هر دوره و هر كشورى از ابتداى آوارگى تاكنون با آن دست به گريبان بودهاند و عوامل متعددى كه هدف آن پاك كردن نام و ياد يهوديان از چهره روزگار بوده است،آن چنان شديد و گستردهاند كه قلم از تشريح آنها،عاجز است.
يهودا هالوى نيز در اثر خود«به بردگى نژاد پرستانه بر ضد يهوديان حمله مىكند.» و به نحوى به تشريح سركوب يهوديان در اين قالب مىپردازد.منتهى همه اين نويسندگان،فعاليت خود را در اين مرحله به پايان نمىبرند.بلكه مخاطب خود را به چارهجويى واداشته تا حق اين قوم ستمديده[!]ستانده شود.داستان كوتاه آلروى نوشته بنيامين ديزرائيلى در سال 1833 و يا كتاب كانيتگزباى كه در سال 1844 توسط همين نويسنده و دولتمرد به رشته تحرير در آمد، مبلغ ويژگىهاى برجسته يهود به عنوان يك ملت واحد و ضرورت برپايى فرمانروايى با سلطه خودشان است.اين مفهوم در تانكرد با رنگ و صبغهاى افزونتر به تشريح جايگاه برگزيده قوم يهود مىپردازد.
اگر قرار باشد كه انديشه برپايى دولت يهود،نقطه پايانى از اين سناريوى ادبى نويسندگان صهيونيست باشد،مىبايست كتاب دانيل دروندا اثر جورج اليوت در سال 1876 را نماينده اين قسمت دانست.چرا كه از قول يكى از شخصيتهاى كتاب مذكور مىخوانيم كه مأموريت قوم يهود،هنوز به پايان نرسيده و آنان همچنان در راه بازگشت و باز پس گيرى فلسطين بايد همت كنند. با اين سير مختصر از مفهوم نظرى دولت يهود مىتوان نتيجه گرفت ادبيات صهيونيستى با نغمههاى عبرى بايرون مظلوميت را و با ديويد آلروى ديزرائيلى،عظمت حكومت خيالى يهود در بيت المقدس را و با دانيل درونداى جورج اليوت،انديشه صهيونيسم را در قالب ادبيات بيان كرد.
اما اين سرزمينى كه قرار است دولت يهود بر آن حكمفرمايى نمايد كجاست؟در اين خصوص «روايتهاى چندى از مرزهاى توراتى ارض اسرائيل،كه بنابر تأويل مقامات خاخامى،طبق حقوق الهى به دولت يهود تعلق دارد،رايج است؛عظيمترين ارض اسرائيل در درون مرزهايش شامل ممالك زير است.در جنوب،همه سينا و بخشى از مصر سفلا تا حدود قاهره؛در خاور همه اردن،يك تكه درشت از عربستان سعودى،كويت و در عراق،جنوب غربى فرات؛در شمال همه سوريه (از جمله لبنان) و يك جزء وسيع از تركيه (تا درياچه وان) ؛در باختر قبرس.» بدون توجه به اختلاف نظرى كه ميان طيف حداقلگرا و حداكثرگرا از محدوده سرزمينى دولت يهود وجود دارد،به اين نكته بايد دقت كرد كه مقامات صهيونيست به صراحت خواستار تحقق مرزهاى توراتى هستند. آنها براى عملى نمودن اين نيّت خود از ابزارهاى استعمارى بهره فراوان بردند.اگر در يك زمان نفوذى داشتند،آن را بكار گرفتند و در غير اين صورت،منافع خود را به منافع قدرتها گره زده،با فشار و تطميع خود را متحد قدرتها ناميدند و اين رويدادى بود كه خاخامها در سراسر دوران كلاسيك (همچنان كه در دوره مدرن) وفادارترين-اگر نگوييم متعصبترين-حاميان قدرتها بودند. در همين خصوص مصاحبه هرتصل در 20 اكتبر 1902 با ژوزف چمبرلين وزير امور خارجه بريتانيا مؤيد اين مطلب است: چمبرلين كه خود داراى گرايشات ضد يهودى بود و نسبت به افزايش بىرويه يهوديان مستقر در انگليس بيمناك بود،تحت تأثير عقايد هرتسل قرار گرفت كه مىگفت، اسكان يهوديان در مناطق تحت نفوذ بريتانيا با توجه به جمعآورى سرمايههاى پراكندهاى كه دارند سبب رونق و افزايش منافع امپراتورى انگليس خواهد گرديد. او حتى در جاى ديگر مدعى شده بود كه ما در آنجا بايد بخشى از برج و بارو و استحكامات اروپا عليه آسيا را تشكيل دهيم.يك برج ديدهبانى تمدن عليه وحشيگرى بسازيم. بسيارى بر اين اعتقاد هستند كه اين خوى استعمارى هرتصل حاصل معاشرت وى با بعضى از شخصيتهاى استعمارى است به طوريكه يادداشتهاى وى«نشانگر آن است كه او عقايد خود را با الهام از نفوذ فكرى و فعاليتهاى سيسيل جان رودس استعمارگر بزرگ انگليسى كه نام خود را بر روى كشورى در آفريقا نهاده،گرفته است». .او همچنين ضرورت برپايى دولت مورد نظر خود را از زبان منافع قدرتها،اين گونه بيان مىكند كه«بازگشت ما به فلسطين از بزرگترين مسائل مورد علاقه قدرتهايى است كه در آسيا،چيزى را مىجويند.» و به همين ترتيب صهيونيستها با فعاليت در دستگاه سياسى قدرتها،هر يك با طرح منافع مشترك بدنبال تحقق نيّات خود بودند.هرتصل،حييم وايزمن،اسرائيل زانگويل در انگليس و آلفرد نوسيگ در آلمان و زيمرمن در روسيه تزارى و قاضى برانديس در كاخ سفيد اين مسئوليت را بر عهده داشتند. و كار را به جايى رساندند كه ماكس نوردو پيرامون ضرورت طرح اين قضيه،خاطر نشان مىسازد كه«آن زمان فرا رسيده بود كه اگر هم صهيونيسمى وجود نمىداشت بريتانياى كبير آنرا اختراع مىكرد.» رهبران صهيونيسم علاوه بر همراهى قدرتها،به همراهى افكار عمومى و تصوير ظاهرى حق بجانب هم نياز داشتند.در اين ميان عدهاى هم لازم بود كه مسئوليت ظلم كردن بر يهوديان را بر عهده گيرند تا چهره آنها مظلوم جلوهگر شود.
در اين مرحله صهيونيسم نياز به اتحاد با يهود ستيزان داشت.آنها بر اين اعتقاد بودند كه بايد با دهنده زدن به يهود ستيزى بر جنبه شيطانى آن غالب شده،يهود ستيزان را به خدمت بگيرند. به قول هرتصل«آنتى سميتيستها،[يهود ستيزها]در آينده كارگزاران شايستهاى براى نگهدارى منافع و اموال يهوديان پس از مهاجرت به فلسطين خواهند بود.» در جاى ديگر نيز خطاب به كنت دوهرش مىگويد: آنتى سميتيسها[يهود ستيزان]در آينده نزديكى به صورت دوستان مورد اعتماد ما در خواهند آمد و كشورهاى آنتى سميتيست با ما متحد خواهند شد. وى بر اين مطلب به گونهاى ديگر در سال 1902 تأكيد كرده بود كه يهود ستيزها ما را در اخراج يهوديان از كشورهاى خود و ايجاد كشور يهود كمك خواهند كرد. در واقع«از نظر تاريخى صهيونيسم هم واكنشى در برابر يهود ستيزى و هم اتحادى محافظهكارانه با آن است.» و اگر در يك زمان«هرتصل با پلهو وزير يهودستيز تزار نيكولاى دوم عقد اتحاد بست» 1 نبايد تعجب كرد همچنين پيمان«ژاپوتنسكى با پتليورا رهبر اوكراينى ضد بلشويك،كه لشكريانش صد هزارى از يهوديان را در فاصله 1918 و 1921 قتل عام كردند،پيمانى منعقد نمود »،نبايد سؤال برانگيز باشد.چرا كه بر اساس همين ديد و رويه،بن گوريون نيز با يهود ستيزان در راست افراطى فرانسه طى جنگ الجزاير متحد شده بود. حال اگر متحدانى نبودند،و يا متقاعد نشدند و يا با صهيونيستها ارتباطى نداشتند كه اين هدف را برآورده سازند،چه بايد كرد؟صهيونيستها در جواب اين سؤال تأكيد مىكنند كه«بايد مردم را مجبور كرد كه روانه فلسطين گردند.» اجبارى كه كلاسنر ،متصدى افراد جابجا شده از آن ياد مىكند،بعضا با خشونت و كشتار يهوديان توسط صهيونيستها نيز عملى مىشود چرا كه زندگى توأم با امنيت براى يهوديان ساكن،در هر جا بغير از اسرائيل به نفع صهيونيستها نيست.» در واقع بنابر نظر هرتصل آنچه به نفع صهيونيستهاست،يهود ستيزى و برانگيزاندن يهوديان به مهاجرت مىباشد و رشد يهود ستيزى برابر با رشد صهيونيسم است. عبارت شفافتر از اين،اظهارات بن گوريون است به شرح ذيل: من از اعتراف بدين نكته شرم ندارم كه اگر قدرت مىداشتم-چنان كه آرزويش را دارم-گروهى از جوانان كارى را جدا مىكردم.جوانانى هوشمند،شايسته،فداكار نسبت به آرمان ما و آرزومند كمك به رهايى يهوديان.آنگاه اين جوانان را به كشورهايى مىفرستادم كه يهوديانشان،غرق در خودخواهى گناه آلودند.وظيفه اين جوانان اين مىبود كه خود را غير يهودى جلوه دهند و يهوديان را با شعارهاى آنتى سميتيستى به ستوه آورند.شعارهايى از قبيل قاتل!يهودى!برگرد به فلسطين! من قول مىدهم كه نتيجه اين كار از لحاظ مهاجرت،هزاران بار بيش از نتايجى مىبود كه موعظه هزاران فرستاده به بار آورده است كه در گوشهاى ناشنوا خواندهاند.
البته بن گوريون و همراهان وى قدرت اين اقدام را داشتند و حتى بسيار فراتر از آن هم عمل كردند.يكى از نمونههاى بارز اين اقدام يهود ستيزانه كه خود سازماندهى كرده بودند،ماجراى كشتى پاتريا در سال 1940 در بندر حيفا است.كه به منظور برانگيختن نفرت عليه انگليسىها كه تصميم گرفته بودند،يهوديانى را كه در معرض تهديد هيتلر!بودند،نجات دهند،بىهيچ ترديد و درنگ،كشتى حامل يهوديان را منفجر كردند.فرمان انفجار اين كشتى كه منجر به مرگ 252 يهودى و خدمه انگليسى آن شد،توسط رهبران صهيونيست هاگانا (به فرماندهى بن گوريون) صادر گرديد. اين كشتى«حامل 1771 يهودى مهاجر غير قانونى از اروپا بود.» كه به دليل عدم صدور مجوز ورود يهوديان به فلسطين از سوى انگليسها در خليج حيفا لنگر انداخته بود.
نمونه عملى ديگر از اقدامات آرزومندانه بن گوريون،انفجار كنيسه يهوديان در بغداد توسط نيروهاى اعزامى بن گوريون است.در حالى كه جامعه ديرينه يهوديان در عراق بدون مشكل روزگار مىگذراندند و بنابر اعتقاد قدورى ساسون (خاخام اعظم عراق) اين جامعه در عراق به خوبى ريشه گرفته بود،چرا كه آنان و اعراب حتى از هزار سال پيش از همان حقوق و امتيازات بهرهمند شدهاند و به عنوان عناصر جدا از هم در اين ملت تلقى نمىگردند. مسلمانان نيز پذيرفتهاند كه دين يهود دين رسمى است و يهوديان عراق،اهل عراق هستند يهودى عراقى تا آن زمان هيچ مشكلى از حيث منزلت اجتماعى و جايگاه اقتصادى نداشت، زمانى تعداد ساكنين يهودى بغداد بر مسلمانان آن مىچربيد،در اين قرن،آنان به صورت جامعهاى سعادتمند و تحصيل كرده توانسته بودند از رشد سريع و مدرنيزه شدن روز افزون كشور بيشترين بهره را ببرند.آنان بسيارى از مؤسسات ملى و قسمت اعظم بانكها و فروشگاههاى بزرگ را در اختيار داشتند،وضع فقيرترين يهودى بهتر از وضع يك عراقى متوسط بود.يهوديان طبق قانون اساسى كشور از امتيازى برابر با ديگر شهروندان برخوردار بودند.آنان در مجلس اين كشور از امتيازى برابر با ديگر شهروندان بهرهمند بودند.يهوديان عراق در مجلس اين كشور نماينده داشتند،در ادارات دولتى كار مىكردند و از 1920 تا 1925 يك يهودى وزارت
دارايى را برعهده داشت. در حاليكه تصور رايج در اين زمان نسبت به يهوديان در بعضى از مناطق جهان خلاف اين وضعيت بود.
تنها واقعه مشكوكى كه اين وضعيت بسيار آرام را كمى در ميان يهوديان عراق دچار تلاطم كرد،ناآرامىهاى حاصل از سفر سر آلفرد موند صهيونيست انگليسى در سال 1928 بود كه مردم مسلمان عراق را براى اعلام مواضع خود در قبال تحركات صهيونيستى،به تظاهرات واداشت كه البته با تدبير از سوى خود يهوديان و هوشيارى مسلمانان چنين غائلهاى خاموش شد و«ديگر هرگز چنين خشونتى ديده نشد.يهوديان بر اين اساس و به خاطر رفاه اقتصادى كه داشتند بار ديگر امنيت احساس كردند.» همان گونه كه پيش از اين ذكر شد،امنيت يهوديان در ساير كشورهاى جهان به غير از اسرائيل به نفع رهبران صهيونيست نبود.از اين رو تدابيرى اتخاذ شد،تا يك ناامنى،همه چيز را به نفع صهيونيستها تغيير دهد.
وقوع سه انفجار در بغداد چنين هدفى را به مقدار زيادى براى يهوديان فراهم كرد.اولين انفجار در آوريل 1950 مقارن با آخرين روزهاى عيد فصح در خيابان ابونواس صورت گرفت.كه كشته يا مجروحى در بر نداشت.پس از اين انفجار 10 هزار نفر از يهوديان در كنيسه«عزرا داود» براى مهاجرت ثبت نام كردند.انفجار دوم پس از چندى در مركز ستاد اطلاعاتى آمريكا كه محل رفت و آمد يهوديان بود رخ داد.اين انفجار هم كشته يا زخمى در بر نداشت و تعداد ثبت نام كنندگان در كنيسه عزرا داود كمتر از مرحله قبل بود اما سومين انفجار كه از اهميت بالاترى برخوردار بود،در كنيسه مسعوداشم توو مركز گردهمايى يهوديان بالاخص يهوديان كرد عراقى كه از سليمانيه آمده بودند،رخ داد و كشتگانى بر جاى گذاشت. اين سه انفجار تا حد زيادى در ميان يهوديان عراقى رعب و وحشت ايجاد كرد و صهيونيستها را به هدف خود نزديكتر مىكرد.از همين رو«بوقهاى تبليغاتى در ايالات متحده آمريكا با آخرين شدت كار مىكردند.دلارهاى آمريكايى قرار بود يهوديان عراق را نجات بدهد و اصلا مهم نبود كه اين يهوديان به نجات نيازى دارند يا نه.در روزنامه نيويورك تايمز هر روز[خبر] قتل عام يهوديان در عراق برقرار بود و كمتر كسى توجه مىكرد كه منبع اكثر اين اخبار تل آويو است.» اين فعاليتهاى سازمان يافته نهايتا منجر به طراحى عملياتى تحت عنوان«على بابا»كه زمينه لازم براى مهاجرت يهوديان پس از آن سه انفجار را فراهم نمود و بدينوسيله مهاجرت خيل عظيمى از جمعيت صد و سى هزار نفرى يهوديان عراقى به فلسطين اشغالى فراهم آمد و چندى نگذشت كه كل جمعيت يهوديان عراق به 5000 نفر رسيد. كه البته بعضى از منابع جمعيت آنان را در سال 1952 يعنى فقط 5 سال از شروع عمليات مهاجرت 6000 نفر تخمين زدهاند. يعنى مافياى مهاجرت يهوديان به فلسطين ظرف حداكثر 5 سال موفق به انتقال نزديك به 120000 يهودى عراقى شده است.
ويلبور كرين اولند،مشاور پيشين سى.آى.اى در عراق طى يادداشت خود پيرامون دست اندركاران اين وقايع مىنويسد: درست پس از آنكه وارد بغداد شدم،يك شهروند اسرائيلى مورد شناسايى قرار گرفت...بازجويى از وى منجر به كشف 15 قبضه اسلحه شد كه جنبش زيرزمينى صهيونيست وارد عراق كرده بود.تلاش در راه جلوه دادن عراقىها به عنوان افرادى ضد آمريكايى و به وحشت انداختن يهوديان منجر به آن شد كه صهيونيستها، كتابخانه دفتر اطلاعات آمريكا و كنيسهها را بمب گذارى كنند،و ديرى نپاييد كه اعلاميههايى انتشار يافتند كه طى آنها از يهوديان خواسته شده بود كه به اسرائيل فرار كنند.دولت عراق كه از اين امر پريشان شده بود،بررسى و بازجويى تمام عيارى را به اجرا در آورد و يافتههاى خود را با سفارت ما در ميان گذاشت. متعاقب اين تحولات،«بيست و هشت يهودى و نه عرب به جرم جاسوسى و داشتن اسلحه غير قانونى[در ظهر روز 22 مه 1951 در عراق توسط پليس حكومت دستگير و تا ژانويه 1952 محاكمه آنان طول كشيد.]برخى از آنان به پرتاب نارنجك به قهوه خانه البيضه در بغداد كه طى آن چهار يهودى در آوريل 1950 زخمى شدند،و بمب گذارى در دفتر ثبت نام مهاجران يهود در كنيسه مسعوداشم توو كه طى آن سه يهودى در ژانويه 1951 كشته شدند،در دفتر اطلاعات سفارتخانه آمريكا در مارس 1951،در خانه يك يهودى در ماه مه 1951 و در يك مغازه يهودى در ژوئن 1951 متهم شدند.» بعدها ضربهاى كه به يهوديان عراقى پس از مهاجرت وارد آمد بسيار بدتر از ضرباتى بود كه آنها در عراق توسط صهيونيستها،متحمل شدند و مجبور به رها كردن زندگى ايدهآل خود شدند.ذكر اشعارى كه سالها ورد زبان يهوديان عراقى در فلسطين اشغالى بود گوياى اين مفهوم است: تو چه كردى بن گوريون؟ همهمان را مخفيانه از مرز رد كردى ما به خاطر گذشتهمان ترك تابعيت كرديم و به اسرائيل آمديم.
كاش سوار قاطر بوديم و هنوز به اينجا نمىرسيديم آه چه ساعت شومى بود! لعنت بر آن هواپيمايى كه ما را به اينجا آورد. شايد بهتر از اين اشعار نتوان مطلبى بيان كرد كه گوياى اوضاع يهوديتى باشد كه آلت دست صهيونيستها شده و به بدترين جايگاه خود افول كرده است.اين اشعار بارها و بارها توسط يهوديان عراقى خوانده مىشد.حتى در مراسم نامزدى و اعياد مذهبى آنان نيز بر سر زبانها بود تا هم چنان به عنوان يك سند از كارنامه سراسر مصيبت صهيونيستها،به وجدان جهانيان ارائه شود.مصيبتى كه پيامد ظالمانه آن،متوجه يهوديان مىشد،يهوديانى كه وعده شير و عسل در سرزمينى بدون مردم به آنها داده شده بود.يهوديانى كه در جامعه خود بر بخش عمدهاى از منابع عراق تسلط داشت،ولى هم اكنون به گروهى تحت فرمان مبدل شده كه به هر بهانهاى و در هر موقعيتى بر آنان فشار وارد مىآيد.يهوديانى كه هميشه به تعداد دانشجويان و تحصيلكردههايش فخر مىفروخت و هم اكنون به عنوان يك جامعه كوچك در اسرائيل زمينه مساعدى براى رشد مجرمينى از هر نوع مىباشد. در حال حاضر تنها اين سؤال مطرح است كه آيا صهيونيسم با اين كارنامه،تا چه حد براى اعتلاى آمال يهوديت گام برداشته است؟
هولوكاست
هولوكاست به معناى«سوزاندن با آتش است كه به طور كامل از ميان برود» و«از واژههاى يونانى«holos به معناى تمام و Kalein به معناى سوزاندن است» و به جريان كشتار وسيع[!؟] يهوديان در جنگ دوم جهانى اطلاق مىشود كه توسط فردى به نام الى ويزل براى اولين بار ابداع شد. معادل اين واژه در عبرى كلاسيك،اولم كاليل و در عبرى مدرن شوآه است .
به عنوان مثال در اعلاميه به اصطلاح«استقلال دولت صهيونيستى در سال 1948 از كلمه هولوكاست در نسخه انگليسى استفاده مىكند و از كلمه شوآه در نسخه عبرى ».
بسيارى از مورخين و صاحبنظران بكارگيرى اختصاصى بعضى از اصطلاحات و واژههاى فرهنگ لغات را براى بيان بعضى از وقايع خاص نپذيرفته و نظرات مخالف خود را به طرق مختلف بيان مىكنند.ولى تبليغات و رسانهها و پيروزمندان جنگ كه وسايل ارتباطى در اختيار آنان است به زعم خود تاريخ را مىنويسند،لغات را به يك واقعه اختصاص مىدهند و آنرا از طريق رسانهها تكرار مىكنند تا همه گير و ماندگار شود.
[آنچه]به يهوديان مربوط مىشود،حتى استفاده از كلماتى كه براى ناميدن قتل عام آنها بكار مىرود،نشان دهنده مطالبات هويتى است.در حالى كه مدت زمان درازى اصطلاح راه حل نهايى -اصطلاح نازىها-ورد زبانها بود،در سال 1944، حقوقدان لهستانى را فائل لمكين واژه نسل كشى را بكار برد.يهودكشى (پيشنهاد شده از سوى آرنومه ير،مورخ) و بعد هولوكاست (كه به لطف يك سريال تلويزيونى به همين نام معروف شد) واژههايى بودند كه در پى آمدند.اما كلمه شوآه[...]كه يك كلمه عبرى و به معناى فاجعه است،واژه مورد علاقه همان كسانى است كه بر منحصر به فرد بودن قتل عام يهوديان تأكيد دارند.اين واژه نيز به لطف فيلم كلود لانزمن معروف گرديد. قبل از ورود به بحث هولوكاست،خاستگاه و زمينههاى پيدايى اين قضيه مىبايست مورد مداقه قرار گيرد كه در اين ميان انديشههاى رايج و مورد استفاده در آلمان دوره نازى از اهميت بسيارى برخوردار است.از آن جمله مىتوان به ايدههاى هوستون استوارت چمبرلين (1855-1927) انگليسى كه بعدها آلمانى شد،اشاره كرد.وى در كتاب خود به عنوان يك دكترين نژادى كه«در سال 1899 در مونيخ آلمان به چاپ رسيد[...]بر آن است كه«ردپاى تاريخ اروپا را بايد منطبق با ايدئولوژى نژادى آن يافت.چمبزلين،تيوتنها را از قديمىترين نژادهاى آلمانى مىداند.موجوداتى با خلقتى كه قدرت احياءكنندگى دارد.او به يهوديان بر چسب خارجى يا بيگانه مىزند كه داراى نفوذ ويرانگرى هستند.» آبا ابان در اين مورد مىنويسد: اساس عقيده برترى نژادى آلمانها بوسيله كتابى كه يكنفر عيسوى مرتد انگليسى، به نام[...چمبرلين]نوشته شده بود،پايه گذارى گرديد.اين كتاب[...]در قرن نوزدهم منتشر شد.در اين اثر چمبرلائين[چمبرلين]كوشش كرده بود،تاريخ و سابقه نژاد ژرمن را با مدارك متيقن[متقن]جستجو كند.بنظر او حتى عيسى مسيح به نژاد آريايى تغيير شكل داده بوده است.به عقيده او نژاد يهودى از همه نژادها پستتر و بىارزشتر بوده و او استكه[است كه]نژاد ژرمن را آلوده و ملوث كرده و يك دسته تازه عبرى نما در بين ملت آلمان بوجود آورده است.اين نويسنده معتقد بود قوم يهود ذهنا و اخلاقا فاقد روح و جسم است. مىگويند كه«وى روابط دوستانهاى با ريچارد واگنر (1883-1813) داشته و حتى با دختر وى نيز ازدواج كرده است». واگنر از جمله شخصيتهاى مهم و قابل تأمل در نظرات اساسى يهود ستيزى است. اين موسيقىدان شهير آلمانى نيز مخالف سلطه فرهنگى يهوديان بر آلمان و خواستار از بين رفتن حقوق سياسى آنان بوده است. او مىگويد: ما بايد حقيقتى را اعتراف و اقرار كنيم:موجبات خرابى و فساد ملت آلمان نفوذ قوم يهود در ميان ما و رخنه رفتار ايشان در تمدن و فرهنگ ما است كه در مقابل آن بيدفاع شدهايم. يكى ديگر از مهمترين نظريهپردازان نژادى كه نازىها بسيار متأثر از او بودند،جوزف آرتور دوگوبينو (1882-1816) است.
وى در مهمترين اثر خود به نام رساله نابرابرى نژادهاى انسان معتقد است: بين نژادهاى انسانى اختلاف و تمايز وجود دارد و اين امر را تاريخ باستانشناسى و زبانشناسى تأييد مىكند.آريائيان هندى از نژاد عالى هستند.اما بين آنها،ساميان با نژاد پستتر سياه آميخته شدهاند.از نژادهاى اروپائى،سلتها و اسلاوها هم بعلت آميزش با نژاد زرد،پست و فاسد شدهاند.تنها يك نژاد خالص باقى مىماند كه ژرمنها هستند،منظور ژرمنهايى نيستند كه با اسلاوها و سلتها آميزش پيدا كردهاند،بلكه نژاد بور و چشم آبى كه در انگلستان،بلژيك و شمال فرانسه سكونت دارند، مىباشند. بر اساس اين نظريه«نژاد آريا از ميان سفيدپوستان تمدن ساز و داراى خلوص والاى انسانى در سعادت،عشق به آزادى و غيره است». در واقع در اين كتاب چهار جلدى عمدتا در ضمن بحث پيرامون نژاد برتر،به معرفى نژاد پستتر نيز پرداخته شده بود. اين ديپلمات و مقاله نويس فرانسوى با تمام فعاليتهاى ادبى،تنها از روى همين كتاب به شهرت رسيده است؛آن هم پس از مرگش و توسط ريچارد واگنر كه رفاقت خاصى با گوبينو داشت و موجبات اين شهرت را جامعه ادبى (Bayreuth) متشكل از نويسندگان و دانشمندان علوم انسانى در سال 1894 فراهم نمود. بدون شك وى از جمله افرادى بود كه با كتاب خود،مستمسك مناسبى جهت يهود ستيزى در آلمان را فراهم نمود چرا كه سياستمداران آلمانى با الهام از نظريه نژادى گوبينو و چمبرلين، نظريهاى پىريزى كردند كه به«نظريه آلمانى ملت»معروف شد. اساس اين نظريه بر يكى بودن ملت و نژاد است و مىگويد،نژادها بنيان ملت است.اين تفكر تا سال 1945 در ميان مردم آموزش داده شد.بر طبق اين نظريه در قله هرمى كه نژادها پيرامون آن به صورت سلسله مراتب وجود دارند،نژاد آريايى ناب است و نژادهاى رنگين و دو رگه در پايه هرم قرار دارد.نژاد آريايى ناب كه از روزگار كهن تا به امروز پاكى خود را حفظ كرده،نژاد ژرمن يا آلمانى است كه ملت آلمان را پديد آورده است. آشنايى با نظريات مذكور و اطلاع از ابعاد و استفاده از نتايج آن،گام بعدى سياستمداران آلمانى بود كه با الگوسازى و فعاليتهاى فرهنگى موثرى همچون سينما پىگيرى شد.سه فيلم زوس جهود،سهم روچيلدها در واترلو و يهودى بىمرگ (سرگردان) از جمله مهمترين فعاليتهاى هنرى و سينمايى است كه در جهت تقويت تفكر نژادى دستگاه نازى توليد شد. به روشنى معلوم نيست كه يهود ستيزى در اروپا،به ويژه در دوره معاصر،خاستگاهى آلمانى داشته باشد اما بسيار واضح است كه پيامدهاى اين جريان در آلمان،ثمرات بسيار مثبتى براى جنبش صهيونيسم در برداشته است؛يعنى از آن زمان كه بيسمارك در سال 1873 جبههاى سياسى به نام Kultur Kapt بر خلاف متعصبين مذهبى يهودى برانگيخت و در سال 1879 به دنبال يكسرى از وقايع داخلى،مبارزهاى به نام ضد ساميگرى را آغاز كرد. در آن زمان اين گونه تبليغ مىشد: هر آلمانى وطن پرست و خوب بايد از اين قوم دورى جسته و از آنها بپرهيزد.طولى نكشيد كه اين ضديت و مخالفت با يهودىها بشكل احساسات آنتى سميتيزم [آنتى سميتيسم]بين ملت آلمان رواج پيدا كرد و حملات دامنهدارى بر ضد يهودىها آغاز گرديد. برخى محققين دلايل رواج يهود ستيزى را در اين زمان موارد ذيل بيان مىدانند: 1-حملات بىباكانه به اصول عقايد،شخصيتها،احزاب،افتخارات تاريخى و مفاخر مذهبى مسيحيان در بسيارى از روزنامههايى كه در ملكيت يهوديان بود و يا توسط سردبيران يهودى اداره مىشد و بيشتر در برلين انتشار مىيافت.
2-برخوردارى كليميان از موقعيت ممتاز اجتماعى كه تا اندازهاى هم بر اثر بىتوجهى مسيحيان بود.
3-رسوخ غير عادى يهوديان در بسيارى از زمينههاى فعاليتهاى گوناگون مانند نويسندگى روزنامه،تئاتر،موسيقى،بازرگانى و صنعت (پارچه بافى و دوزندگى و بسيارى لوازم پيش ساخته) .
4-رفتار خودپسندانه بسيارى از نودولتان يهودى كه بر اثر بورس بازى به نوايى رسيده بودند.
5-انحصارى شدن برخى از فعاليتهاى بازرگانى و صنعتى در دست يهوديان.
6-پشتيبانى مادى و معنوى كليميان از حزب سوسيال دموكرات[...] 7-همبستگى يهوديان در سراسر جهان.
8-حساسيت يهوديان در برابر هر گونه انتقاد و اشاره به موارد ضعف و ناتوانى ايشان.
9-احساس عمومى داير بر اينكه يهوديان بيگانه و بيگانه پرست هستند.زيرا در محله مخصوص خود به سر مىبرند.از نظر خوراك و پوشاك مجزا هستند،با مسيحيان ازدواج نمىكنند و فلسطين را وطن اصلى خود مىشمارند.
در ميان دلايل فوق آنچه اهميت بيشترى دارد آن است كه مردم آلمان بر اين تصور بودند كه اقتصاد آلمان تحت كنترل يهوديان است. سرمايه گذارى يهوديان در بانكهاى اروپايى و افتتاح شعب متعدد بانكهاى خاندان روتشيلد در پايتختهاى مهم كشورهاى اروپايى،اين تصور را قوىتر مىكرد.در واقع آنها با ديدن وضع رو به بهبود يهوديان و اوضاع وخيم معيشتى خود، روحيهاى ضد پول پرستى پيدا كرده بودند كه مصداق آن را در يهوديان مىديدند.
آنچه ذهن دولتمردان آلمان را متوجه خود كرده بود،ريشه كن كردن سيطره يهوديان بر مقدرات ملت آلمان بود.نام اين برنامه و طرح به زعم آنان«راه حل نهايى»بود كه به استراتژى نازىها جهت انهدام دشمن خود اطلاق و پس از نتيجه ندادن ساير روشها،اتخاذ مىشد. هيتلر به عنوان رهبر اين جريان خواستار آن شد كه«يهوديان بايد اروپا را ترك كنند و بهترين راه اين است كه همه آنها به روسيه بروند.» از سوى ديگر هيملر اظهار اميدوارى مىكرد«كه روزى برسد كه با تخليه يهوديان از اروپا و فرستادن آنها به سوى آفريقا و يا مستعمرهاى ديگر، ملت يهود به طور قطعى از بين برود.» در واقع آنان خواستار خروج يهوديان از آلمان و ثانيا رفتن آنها به يك جاى ديگر بودند.در ابتدا روسيه و بعد آفريقا و در مراحل بعدى مكانهاى ديگر.
يكى از روشهايى كه بدين منظور اتخاذ شد،«بلوايى بود كه عليه يهوديان در 9 نوامبر 1938 اجرا گرديد.طى تحقيقات كه موثق بودن آن قطعى نيست،يك خشونت همه جانبه عليه يهوديت،در رأس كار دولت آلمان قرار گرفت.در تمام شهرهاى آلمان،نظاميان آلمانى حملهاى را به خانهها،فروشگاهها،كنيسهها،آغاز كردند.در نتيجه خيابانهاى آلمان مملو از شيشه شكسته بود.درخشش دروغين در آن خيابانها،شبى را بوجود آورد كه آنرا كريستال ناچ به معناى شب بلورين يا شب شيشههاى شكسته ناميدهاند.» جالب اين كه هرمان گورينگ و وكيلش در محاكمه نورنبرگ،در خصوص اين واقعه مدعى شدند كه در اين ماجرا هيچ ضررى متوجه يهوديان نشد،چون بيمه آرين تمام زيانهاى وارده به آنها را جبران كرد و اين دولت آلمان بود كه ناچار شد بابت شب بلورين تاوان سنگينى را بپردازد. تا اينجا بحثى بر سر كشتار نيست و اينكه راه حل نهايى لزوما بايد با محو يهوديان از صحنه روزگار،اتخاذ شود.در حقيقت اگر اين راه حل با محو يهوديان از صفحه آلمان به انجام برسد،براى آلمانها كفايت مىكند.آنها معناى راه حل نهايى را از طرق متون مختلف،اخراج تمام يهوديان از اراضى تحت حاكميت هيتلر،ذكر كردهاند.و حتى در اساسنامه حزب ناسيونال سوسيال هم آمده است كه تمام يهوديان مىبايست از آلمان و سپس از كل اروپا (زمانى كه بر اين قاره چيره مىشوند) اخراج شوند و هيچ يهودى نمىتواند شهروند كامل آلمانى به حساب آيد. در باب ضرورت اجراى چنين سياستى،«روزنامه نيويورك تايمز،قابل اعتمادترين شواهد را در مورد سياست هيتلر درباره يهوديان چاپ كرد و آمارى به دست داد كه در آن گفته شده بود هيتلر حدود چهار صد هزار نفر از يهوديان آلمان را از سرزمين رايش به مهاجرت وادار نمود.از اين رو اگر وى حقيقتا بر نابودى يهوديان مصمم بود،ديگر به اين چهار صد هزار نفر اجازه مهاجرت نمىداد.» نازىها اين رويه خود را در كنفرانس معروف ونسى، براى اجرا به تصويب رساندند.اين كنفرانس در 20 ژانويه 1942 در كنار درياچه ونسى،به منظور هماهنگى كليه فعاليتهاى اجزاء و سازماندهى كسانى كه در طرح راه حل نهايى شركت دارند،تشكيل شد. اين كنفرانس متشكل از وزيرانى بود كه در حل قضيه يهود مرتبط بودند و در آن،پيرامون انتقال يهوديان به شرق اروپا توافق حاصل شده بود و هيچ بحثى در مورد اتاقهاى گاز و نه از قلع و قمع يهوديان نشد. پرده ساك نيز در كتاب خود به عنوان يك تجديد نظر طلب تاريخى ،اظهار مىدارد كه راندن يهوديان به سوى مشرق زمين،محور اصلى گفتگوهاى ونسى بوده است. ريمون آرون و ژاك فوره نيز پس از يك كنفرانس در سوربن در مراسم اختتاميه،به عنوان نتايج بررسىهاى خود،اظهار داشتند كه«برغم دقيقترين تحقيقات كارشناسى انجام شده،به يافتن دستورى مبنى بر قتل عام يهوديان موفق نشديم». عليرغم وجود بسيارى از شواهد و اسنادى كه بر انكار قتل عام يهود در آلمان نازى دلالت دارد،تبليغات صهيونيستى به دليل انتفاعى كه از اين رهگذر نصيب آرمان صهيونيسم مىشود، همواره به افسانه قتل عام يهوديان ابعاد تازهترى مىبخشد.
«قتل عام شش ميليون يهودى»اين جملهاى است كه تمام مردم دنيا بايد در ذهن خود حك كنند،تا هيچ وقت،آن را از ياد نبرند و اگر فراموش كردند كه بيش از 50 ميليون نفر،قربانى منافع قدرتها در جنگ جهانى دوم بودهاند،ايرادى ندارد؛چرا كه بر اساس تعاليم تلمودى اين شش ميليون يهودى بشر هستند و 50 ميليون ديگر غير يهودى بوده و احكام مربوط به آنها نيز در فقه تلمودى روشن است.و اگر افرادى همچون گاستون پرونو،دكتر حقوق و فرمانده لژيون دنور اين سئوال را مطرح كردند«كه چرا فقط بايد از قربانيان يهودى صحبت و درباره غير يهوديان مهر سكوت بر لب زد؟آيا غير يهوديان حق يادبود ندارند؟»هيچ نبايد گفت چرا كه تعاريف در مورد نوع بشر متفاوت است.
حال اين سئوال مطرح است كه آيا واقعا شش ميليون يهودى در جنگ دوم جهانى و در اردوگاههاى آلمان نازى قتل عام شدهاند؟ همانطور كه پيش از اين نيز بيان شد،هيچ دستور و يا فرمانى از سوى سران حزب نازى مبنى بر قتل عام يهود وجود ندارد.«كسانى كه در دادگاه نورنبرگ محكوم شدند،مكررا و با وجدانى آسوده مىگفتند كه در تمام دوران جنگ،آنان چيزى راجع به قتل عامهاى جمعى يهوديان و يا زندان آشويتس و يا تربلينكا نمىدانستند و اولين بارى كه نام آنها را شنيدند از دهان دادستان همين دادگاه بوده است. از سوى ديگر تنها توافق حاصله عليه يهود هم در كنفرانس ونسى بوده كه تنها بر تبعيد يهوديان به سوى شرق،تأكيد داشته است و هيچ كس در آن زمان از نابودى صنعتى يهوديان سخنى نگفته و بالطبع از اين طريق نمىتوان ادعايى را ثابت كرد.
در خصوص آثار به جاى مانده از قتل عام نيز بيان نتايج تحقيق يك افسر يهودى سازمان اطلاعات آمريكا در سال 1949 گوياى اين مقصود است كه اصلا در اين اردوگاهها صنعت سوزاندن و يا خفه كردن از طريق گاز وجود نداشته.اين افسر يهودى،«اطلاعاتى[...]از يك لهستانى[...]به دست آورده بود[كه بر اساس آن]به حفارى و كاوش در باغ سبزيجات يك اردوگاه در مقياس وسيع اقدام كرد.اما على رغم همه زحمات سنگين و خستگىناپذير وى و بودجه زيادى كه خرج اين كار كرد هيچ گونه اثرى از خاكسترهاى فوق الذكر و يا اجساد يهوديان به دست نيامد،كه البته جاى تعجبى هم نبود!به خصوص اين كه يكى از كورههاى اردوگاه را اصلا پس از جنگ و براى فيلمبردارى صحنههاى فيلم«آسياب مرگ»ساخته بودند.» پيرامون تعداد كشته شدگان در جنگ نيز،روى رقم شش ميليون از سوى بسيارى از محققين تشكيك شده است.از جمله روژه گارودى در«محاكمه آزادى»بيان مىكند كه رقم شش ميليون را كه تا سال 1971 واقعى مىپنداشته،با ناهوم گلدمن ،رئيس كنگره جهانى يهود، مطرح كرده و گلدمن نيز اعتراف كرده است كه اين رقم را وى تعيين كرده است آن هم براى اين كه مقدار بيشترى غرامت بابت كشته شدگان يهودى دريافت نمايد.در واقع گلدمن اذعان نموده است كه هيچ سندى در اين خصوص وجود ندارد. حتى در دادگاه نورنبرگ نيز يك افسر يهودى مرموز آمريكايى به نام ويلهلم هوتل به عنوان شاهد پيگردهاى آمريكايىها رقم شش ميليون را بدون هيچ سندى گواهى كرده و اين گواهى تنها دليل اين ادعا بود. 5 آشويتس يكى از بزرگترين اردوگاههايى است كه در كنار اردوگاههايى همچون چل منو ، ميدانك ،تربلينكا،داخائو و بلزك كار به اصطلاح قتل عام را در كورهها و يا اتاقهاى گاز انجام مىداد.
در مورد تعداد كشته شدگان در اين اردوگاه گزارشات ضد و نقيضى ذكر شده است از جمله:
1-بنا به گزارش شوروى و باز بينىهاى پيوسته مورخين،چهار ميليون نفر در اردوگاه آشويتس كشته شدهاند.
2-بنابر اظهار نظر پولياكف،مورخ صهيونيست،در كتابش با عنوان«ادعيه نفرت» دو ميليون نفر در اين اردوگاه،قتل عام شدهاند.
3-بنا به گفته رائول هيلبرگ، يكى ديگر از مورخين صهيونيست،يك ميليون و دويست و پنجاه هزار نفر در اين اردوگاه به قتل رسيدهاند.
4-بداريدا،مدير موسسه تاريخ معاصر در مركز پژوهشهاى علمى فرانسه،در اين باره مىنويسد:از آنجا كه رقم چهار ميليون نفر بر هيچ قاعده محكمى استوار نيست،قابل قبول نيست.او همچنين در روزنامه لوموند مورخ 23 ژوئيه 1996 مىنويسد:اگر به قابل اعتمادترين آمار و ارقام اعتماد كنيم،به رقم تقريبى يك ميليون كشته خواهيم رسيد جالب اينجاست كه نتايج اين گزارشها منجر به تعويض تابلويى شد كه در آن رقم چهار ميليون كشته در اردوگاه آشوتيس را نشان مىداد و به جاى آن تابلويى نصب شد كه رقم يك ميليون كشته را جايگزين كرده بود. هم اكنون در اصل رقم به صورت جدى مباحث مستندى وجود دارد و«اشغالگران آمريكايى نيز به آن رسيدهاند.آنها براى آگاهى از رقم حقيقى كسانى كه در اردوگاهها جان باخته بودند، گزارشى تهيه كردند كه رقم كلى براى تمام اردوگاهها را 1/2 ميليون نفر ذكر كرده بود و اين در حالى است كه رقم ذكر شده در مورد آشويتس فقط يك ميليون بوده است.اين تناقض،زمانى آشكارتر مىشود كه خبر يك روزنامه آلمانى در 12 ژوئن 1946 را با هم مرور كنيم.خبر اين روزنامه حاكى از برگزارى كنفرانسى خبرى با شركت اعضاء برجسته كنگره جهانى يهود بود كه در آن دكتر ام.پرلزوليگ نماينده نيويورك در اين كنگره،عبارت زير را به زبان آورده بود: بهاى سقوط ناسيونال سوسياليسم و فاشيسم اين حقيقت است كه در نتيجه يك يهودستيزى بىرحمانه و ظالمانه،هفت ميليون نفر از يهوديان جان خويش را از دست دادند.امروزه تعداد يهوديانى كه در اروپا باقى ماندهاند حدود يك و نيم ميليون نفر است. اين ادعاى محير العقول،روزنامه را واداشت كه در اين خصوص گزارش و تحقيقى را تهيه نمايد و در شماره بعد خود چنين بنويسد: چنانچه اين رقم ادعايى صحيح باشد،در آن صورت بايد گفت لطمات جانى قوم يهود در جنگ بيشتر از مجموع تلفات نيروهاى آمريكايى،انگليسى،استراليايى،كانادايى، نيوزلندى،فرانسوى،بلژيكى،هلندى،دانماركى بوده است. مارشالكو با ارائه آمار ادامه مىدهد كه:كل تعداد يهوديان اروپا در سال 1933 بالغ بر 5/600/000 نفر بوده است و اين رقم مورد تأكيد يهوديان امريكا نيز مىباشد.از اين تعداد يك ميليون يهودى بيرون خط مولوتف-روبين تروپ،اگر كسر شود و اگر يهوديان ساكن در كشورهاى بىطرف و متفقين را هم كسر كنيم،رقم دو ميليون و پانصد هزار باقى مىماند؛در حالى كه بنابر نظر كارشناسان،كل يهوديان ساكن در قلمرو هيتلر و هيملر به نيم ميليون هم نمىرسيد. «دقيقترين بر آورد[ادعايى]از شمار يهوديان كه در داخل و خارج از اردوگاههاى كار اجبارى، به دليل فجايع نازىها،بىغذايى،بيمارى،عوامل مرتبط با جنگ[نه اتاق گاز و كورههاى آدم سوزى]جان خود را از دست دادند،300 هزار نفر است» و اگر بخواهيم اين تناقض و ادعاها را با وسواسى افزونتر ادامه دهيم،ارقام تفاوت بيشترى پيدا خواهد كرد.از جمله اينكه بنابر نظر روژه گارودى«در آوريل 1944،هيتلر پس از يازده سال قدرت مطلق[...]،نتوانسته بود،يهوديان را از بين ببرد،زيرا دست كم يك ميليون يهودى را همچنان در اختيار داشت» در فرانسه اين تعداد به گفته هانا آرنت محقق معروف در موضوع يهود ستيزى،به 250 هزار نفر يهودى مىرسيد و در جاى ديگر«ناهوم گلدمن در كتابى تحت عنوان«تناقض يهودى»مىنويسد كه در سال 1945 حدود 600 هزار يهودى بازمانده از اردوگاههاى نازى وجود داشتند كه هيچ كشورى مايل به پذيرش آنها نبود.»
اما بشنويم از آن عده يهوديانى كه از مهلكه به اصطلاح هيتلرى جان سالم بدر بردهاند و جهانيان آنها را كشته مىپنداشتند.لوئيس لوين رئيس شوراى يهوديان آمريكا در 30 اكتبر 1946 در كنفرانسى در شيكاگو اظهار مىكند كه در«ابتداى جنگ،يهوديان در زمره اولين گروههايى بودند كه از نواحى غربى شوروى كه در معرض تهديد مهاجمان هيتلرى قرار داشت، تخليه و با كشتى به مناطق امن شرق كوههاى اورال فرستاده شدند.بدين ترتيب جان دو ميليون يهودى حفظ گرديد»ولى آمار آنها جزو قربانيان ثبت شد.
انتفاع طرفين از هولوكاست
هانا آرنت معتقد است كه«سياست ناسيونال سوسياليستها در مورد يهوديان،سياستى بود كه كاملا طرفدار صهيونيسم بود» مؤيد چنين نظرى از سوى هاينتس هوهنه،روزنامهنگار آلمانى،بيان شد كه مىگويد«صهيونيستها استقرار فاشيسم در آلمان را نه به مثابه يك مصيبت ملى بلكه به عنوان فرصتى تاريخى و بىمانند در وصول به هدفهاى صهيونيستى خويش مىديدند.» در واقع مىتوان چنين ارتباط دو جانبه سودمندى را در موارد ذيل خلاصه نمود: -انعقاد قرارداد هاوارا كه تسهيلات لازم جهت مهاجرت يهوديان به فلسطين را از طريق انتقال سرمايهشان با صدور كالاهاى آلمانى فراهم مىنمود-همكارى گروه صهيونيستى بتار با نازىها-مهاجرت وسيع يهوديان آلمان از طريق كميته«رستگارى»كه فردى با نام كاستنر مسئوليت آن را بر عهده داشت و در قبال آن خدماتى به نازىها ارائه مىكرد. -اخذ غرامت از آلمان از 1952 به انحاء مختلف و ادامه آن تا سال 2002 به بازماندگان به اصطلاح قتل عام يهود.
بر اساس توافقهاى حاصله«دولت آلمان زير فشارهاى باج خواهانه صهيونيستها مجبور شد،موافقت خود را با اعطاى سالانه 50 ميليون مارك تا سال 2002 به رژيم صهيونيستى[...] اعلام نمايد. اين غرامتها آنقدر مهم و مورد نياز دولت صهيونيستى بود كه كسب آن براى سران صهيونيستى را مىتوان در بيان بن گوريون خطاب به گلدمن (مجرى طرح) دريافت.وى مىگويد: تو و من اين سعادت را داشتهايم كه دو معجزه را تجربه كنيم،ايجاد دولت اسرائيل و امضاى توافقنامه با آلمان.من مسئول اولى بودم و تو مسئول دومى. گلدمن به عنوان فعال اصلى در تحقق اين طرح مىگويد: هدف از اين افسانه سازىها و دروغ پردازىها صرفا گرفتن غرامت براى قربانيان جنگ نبود.بلكه هدف از آن تهيه بودجه لازم در جهت پايه ريزى حكومتى بود كه كوچكترين حقى در اين رابطه نداشت زيرا زمانى كه اين جنايات انجام شد چنين دولتى وجود خارجى نداشت.اما از اين مسئله براى فراهم آوردن تسليحات لازم براى جنايات جديد بهره گرفت.
احياء هولوكاست
مقوله هولوكاست به عنوان يكى از مصاديق يهودستيزى از منظر صهيونيستها،فرصت مغتنمى را به وجود آورد كه به طرق مختلف و در مقاطع مناسب به كمك سياستهاى بىپايه و بىمنطق صهيونيسم آمده،اهداف مورد نظر آنها را محقق سازد.
يهوديان با استفاده از شيوهها و بسترهاى مناسب ذيل در مسير احياء هولوكاست اقدامات گستردهاى را انجام دادهاند تا اين موضوع همچنان در مخيله جهانيان زنده بماند: 1-انجام فعاليتهاى علمى تحقيقاتى گسترده و تهيه اسناد جهت اثبات هولوكاست.
2-برپايى موزههاى يادبود در سراسر جهان به ويژه در فلسطين اشغالى (يادواشم) ،آمريكا و اروپا.
3-ساخت فيلمها و سريالهاى متعدد و استفاده از فرصتهاى هنرى ديگر جهت
تأثير گذارى عميق بر روى مخاطبان.
4-اعلام روز يادبود و توافق بر آن در كشورهاى مختلف،به ويژه در اروپا و آمريكا.
5-تعقيب نازىها با هدف زنده نگه داشتن كينه و نفرت و اثبات مظلوميت.
6-تأسيس سازمانهاى متعدد به منظور صيانت از اين دستاوردها،همچون ليكرا و يا سيمون ويزنتال.
7-محاكمه و مجازات كسانى كه در اين موضوع شك كنند.
انكار هولوكاست
با تمام تدابير و امكانات به كار گرفته شده جهت اثبات يك واقعه كذب تاريخى،عدهاى با استناد به شواهد و يافتههاى تحقيقى اين داعيه صهيونيستها مبنى بر وقوع هولوكاست را زير سؤال بردهاند.اين عده عمدتا با«مؤسسه بازنگرى تاريخى» در ارتباط بوده و به «تجديد نظر طلبان»مشهور هستند.
افرادى همچون مارك وبر،روبرت فوريسون،فردريك توبن،روژه گارودى،ديويد ايروينگ، آرمان امادروس و داريوژ راتايژاك معتقدند كه هولوكاست مهمترين حربه صهيونيستى است كه واقعيت آن يقينا با اسناد موجود زير سؤال رفته و مدارك و شواهد ادعايى يهوديان بدون اعتبار و ابطال پذير است.
يهودستيزى به عنوان يك حربه صهيونيستى
اسرائيل شاهاك از هم كيشان يهودى خود تمنا مىكند كه به خاطر تحمل تاريخ ترسناك يهود ستيزى،حق ندارند كه آنچه مىخواهند انجام دهند.تنها به اين دليل ساده كه رنج بردهاند. ولى صهيونيستها خود در بوق يهود ستيزى مىدمند و اتفاقا همين كارى كه نبايد،انجام مىدهند.آنها مىخواهند به واسطه وقوع آشويتس خود را مستحق برپايى يك دولت بنمايانند؛ به همين دليل نيز آبراهام هشل مىگويد كه دولت اسرائيل پاسخ خدا به آشويتس است و يا موشه زيمرمن،رئيس گروه مطالعات آلمانى در دانشگاه عبرى اورشليم تأكيد مىكند كه «هالوكاست[هولوكاست]توجيه اصلى تأسيس دولت اسرائيل است». در واقع برپايى دولت اسرائيل بنا بر عقل سليمى كه آنها ترويج مىكنند،نتيجه منطقى ظلمى است كه بر يهوديان در هولوكاست رفته است.
در اين خصوص آيزا برلين در كتاب فلسفه سياسى خود اين مفهوم را چنين بيان مىكند: يهوديان هم مثل همه انسانهاى ديگر[نيازى]دارند.اين نياز را در مورد يهوديان بايد در بستر تاريخى درك كرد كه،تاريخ مردمى تحت تعقيب و آزار است. بنابر همين دليل و همين نياز،برلين«خواست تأسيس وطنى براى يهوديان را خواستى قاطع و پاسخ ناپذير مىداند.چنين وطنى بايد تأسيس شود،زيرا بدون آن يهوديان در هر جاى جهان هرگز نمىتوانند از تعقيب و آزار مصون بمانند.» و بنا بر همين منطق و ضرورت است كه صهيونيسم،همواره بايد مايه حيات خود به نام يهود ستيزى را همراه خود داشته باشد و اين دو بايد آن چنان با هم تلفيق شوند كه هيچ كس توان و جرأت جدا كردن آنها را از يكديگر نداشته باشد.يعنى حتى اگر به صهيونيسم انتقادى وارد بود، ديگر نمىتوان آن را مطرح كرد.چون منتقد به مثابه يهودستيز مطرح مىشود و يهودستيز به عنوان كسى كه حق مسلم يك يهودى مظلوم و ستمديده را محترم نشمرده است،محكوم است.
مخالفين سياستهاى صهيونيستى در طول تاريخ حيات اين جنبش همواره با انگ يهود ستيز مواجه بودهاند«و اين امر باعث شده است همه از ترس اينكه مبادا به يهود ستيزى متهم شوند از افشا كردن انحراف طرح صهيونيسم خودارى كنند» و اين فضا وقتى سنگينتر مىشود كه يهوديان نيز بر آن تصريح مىكنند.همچون«خاخام آيزنبرگ كه معتقد است انتقاد از صهيونيسم يعنى يهود ستيزى...زيرا يهوديت بدون صهيونيسم قابل تصور نيست». افرادى كه با اين منطق از سوى صهيونيستها مورد هجمه قرار گرفتهاند،در تاريخ 50 ساله اخير كم نيستند.در انگلستان كه تفكر صهيونيسم در آن متولد شد،شخصيتهايى همچون ارنست بيون،وزير خارجه حكومت كارگرى اتلى است كه به جرم حمايت از منافع استعمارى انگليس در مناطق نفتخيز عربى و مخالفت با طرحهاى دشمنزاى صهيونيستى در كشورهاى عربى، يهود ستيز لقب گرفت.و يا مىتوان از جيمز فورستال وزير دفاع سابق آمريكا ياد كرد كه به دليل صيانت و دفاع از منافع ملى كشورش در مناطق استراتژيك دنيا همچون فلسطين،يهودستيز ناميده شد و زندگى خصوصىاش صحنه تاخت و تاز صهيونيستها قرار گرفت،به طورى كه ديگر توان ادامه زندگى برايش نماند و خودكشى كرد. از ميان يهوديان نيز اگر عدهاى باشند كه از سياستهاى صهيونيستى حمايت نكنند، مشمول اين منطق مىشوند.خاخام يهودى شهر اودسا در شوروى نمونه،مويد اين گفتار است كه تنها به اين علت كه حاضر به سخنرانى به سود اسرائيل در كنيسه نشده بود،وى را آنتى سميتيست خواندند. در اسرائيل نيز شكايت بر ضد صهيونيستها از سوى خود يهوديان نيز جرأتى ستودنى مىخواهد و بعضى از احزاب همچون ماتزپن نيز بر آن اعتراف داشته،از آن ترساناند.اين سازمان خاطر نشان مىسازد كه همه«از اين ترس همگانى آگاهند و بدين جهت است كه همواره در اين ساز مىدمند.اين نغمه خوانى را نمىتوان از شانتاژ عاطفى باز شناخت.» در حقيقت رمز موفقيت صهيونيستها همواره اين بوده است كه حقايق را قلب و تعريف كنند.
در قبال چنين روش بىمنطق و بىاستدلالى مىتوان رويهاى مناسب در پيش گرفت تا اين ترفند صهيونيستى بىاثر شود.الگوى عملى اين رويه را بايد از زبان كشيش پىير خطاب به روژه گارودى در خلال محاكمهاش دريافت،كه مىگويد: من فكر مىكنم تو بايد ابتدا كلمه صهيونيسم را تعريف كنى.در اين صورت مخالفان تو نخواهند توانست كوچكترين اتهامى مبنى بر يهودستيزى به تو وارد كنند. يعنى رويهاى كه آنها براى آميختگى آن دو در پيش گرفتهاند،بالعكس شده و سعى شود كه اين دو مفهوم از يكديگر به صورتى جداگانه بازشناخته شود و آنگاه در خصوص هر كدام موضع گيرى مستدل منطقى و مستند صورت گيرد.
منبع: http://yahood.ir/