کاربر میهمان به پرتال راسخون خوش آمدید ورود به محيط کاربري فراموشی رمز عبور عضویت پنج شنبه بیست و هفنم اسفند 1388 خورشیدی (اصلاح الگوی مصرف)
مقالات موضوعی

مسیر جاری: صفحه اصلي / مقالات موضوعی / جهان سياست / صهیونیسم و اسرائیل

تبلیغات سایت 

خبرنگار افتخاری
پنج شنبه 17 بهمن 1387

دروغ پردازی صهیونیسم و واقعيت يهود ستيزى

چاپ نظرات
بازديدها: 150  
تعداد آرا: 3  
دروغ پردازی صهیونیسم و واقعيت يهود ستيزى
دروغ پردازی صهیونیسم و واقعيت يهود ستيزى

نويسنده:عليرضا سلطانشاهى

مقدمه‏

يهودستيزى واقعيتى انكار ناپذير است،در عين اينكه تاكنون هيچ مستمسكى بهتر از آن‏ براى صهيونيسم يافت نشده است.يهود ستيزى واقعيت دارد ولى بدون دليل نيست و دلايل آن‏ به باورهاى يهوديت و به رفتار آنان باز مى‏گردد و اگر كسان ديگرى غير از يهوديان نيز داراى اين‏ باورها بودند و يا رفتارى همگون با يهوديان داشتند،دشمنى و يا ستيز ديگران را به خود جلب‏ مى‏كردند.
علت ديگر بر تداوم يهود ستيزى،خواست صهيونيست‏ها است.آنان براى عملى كردن ايده‏ جنبش ملى خود نياز به مظلوم نمايى دارند تا از اين طريق حضور نامشروع خود را در فلسطين‏ مشروع جلوه داده،جهانيان را بفريبند و چه دستاويزى بهتر از آن كه ديگران را متهم به دشمنى‏ ذاتى با يهود كنند؟به همين دليل افسانه قتل عام يهود يا واقعه هولوكاست بايد به عنوان يكى از مظاهر مظلوميت يهوديان همواره در قالب‏ها و زمان‏هاى مختلف به رخ جهانيان كشيده شود.

واژه شناسى‏

واژه فارسى يهودستيزى يا يهود آزارى به جاى واژه انگليسى‏Antisemitismبكار گرفته شده‏ است كه البته برگردان صحيحى نيست.چرا كه اين واژه انگليسى به معنى،ضديت با نژاد سامى يا سامى ستيزى است.و نژاد سامى نيز به نوادگان فرزند بزرگ حضرت نوح عليه السلام بر مى‏گردد،كه شامل‏ اعراب،يهوديان و غيره مى‏شود.
شايد اگر واژه قديمى يهودى منفور براى بيان اين مفهوم مصطلح مى‏گشت، ديگر نيازى به‏ ديگر نياز به‏ شرح وجه تسميه واژه آنتى سميتيسم نبود و كار محققين را نيز در به كار گيرى ترجمه صحيح آن‏ آسان مى‏نمود چرا كه در اين خصوص ديگر مخير به استفاده از معناى تحت اللفظى‏ سامى ستيزى به جاى آنتى سميتيسم و معناى مصطلح آن،يهود ستيزى يا يهود آزارى‏ نمى‏شدند. واژه آنتى سميتيسم اولين بار در سال 1879 توسط فردى به نام ويلهلم مار ابداع گرديد.
منابع مختلف توصيف‏هاى متفاوتى از وى به دست داده‏اند.بعضى از«وى به عنوان يك آشوبگر آلمانى ياد كرده‏اند كه مبارزات يهود ستيزانه را در مركز اروپا سازماندهى كرده است» ،عده ديگر «وى را يك محقق آنتى سميتيسم دانسته» و«عده‏اى از وى به عنوان يك تئوريسين نژادى ياد كرده‏اند». عده‏اى نيز او را يك روزنامه نگار آلمانى اهل هامبورگ مى‏دانند كه اين واژه را براى‏ اولين بار در كتاب خود تحت عنوان«پيروزى يهوديت بر ژرمن گرايى»آورده است. پيش از آنكه به بررسى تعاريف هر يك از منابع،حول محور واژه يهود ستيزى بپردازيم.بايد به اين نكته توجه كنيم كه اساسا دليل به كارگيرى چنين واژه‏اى كه اطلاق جزء به كل است،چه‏ مى‏باشد.
بسيارى از محققين بر آنند كه ريشه واژه قرن نوزدهمى آنتى سميتيسم را بايد در نظريه‏ آلمانى ملت،جستجو كرد.نظريه پردازان اصلى در اين نظريه چمبرلين،گوبينو و واگنر مى‏باشند.
اين عده به ويژه گوبينو معتقدند كه تنها نژاد خالص ژرمن‏ها هستند. از سوى ديگر«واژه آنتى سميتيسم داراى ريشه‏هاى زبانشناسى است.
اغلب زبان‏هاى‏اروپايى همچون انگليسى،آلمانى،روسى،فرانسه،يونانى،اعضاء خانواده زبانى هستند كه هندو- اروپايى ناميده مى‏شود.در گذشته كلمه آريايى براى توضيح زبان هندو-اروپايى بكار برده‏ مى‏شد.متخصصين معتقدند كه اين زبان‏ها،همگى از يك زبان مشتق گرديده است كه هزاران‏ سال پيش،تكلم مى‏شد.يكى ديگر از زبان‏هاى اصلى اين خانواده كه به محور هندو-اروپايى‏ مرتبط نيست،زبان سامى است.شامل عبرى و عربى.در قرن نوزدهم بعضى از نويسندگان‏ سياسى به اين مبحث پرداختند كه مردمى كه در دوران جديد به زبان هندو-اروپايى صحبت‏ مى‏كنند،متعلق به نژاد آريايى هستند و يهوديان امروزى كه ريشه عبرى زبانشان هندو-اروپايى‏ نيست،از نژاد جداگانه‏اى به نام سامى،هستند.نويسندگان آنتى سميت،عمدتا معتقدند مردمى‏ كه به زبان هندو-اروپايى تكلم مى‏كنند،از اعضاء يك نژاد برتر هستند». و اينگونه ضديت با نژاد سامى در قالب واژه آنتى سميتيسم،شكل گرفت.
اما محققين تعابير متفاوتى از اين واژه به دست داده‏اند.عده‏اى آنتى سميتيسم را بدخواهى‏ يا بدرفتارى نسبت به يهوديان در دياسپورا دانسته‏اند .يا«احساس غير دوستانه آريايى نژادان‏ نسبت به كليميان در عرصه اجتماع و دنياى تجارت» ،به عنوان مفهوم آنتى سميتيسم بر شمرده‏ شده است.
فرهنگ لغت خاورميانه،آنتى سميتيسم را تبعيض يا تعصب عليه يهوديان با پيشداورى‏ معنى كرده است.«Prejudice»يعنى«احساس شديد خوب يا تنفر عليه چيزى يا كسى كه بدون‏ دليل و علم باشد.» برخى يهود ستيزى را نام يك بيمارى مى‏دانند كه گريبانگير بسيارى از اقوام‏ غير يهودى مى‏شود.صهيونيست‏ها و يهوديان حامى اين طرز تفكر،هيچگاه عامل اين بيمارى را مورد توجه قرار نمى‏دهند بلكه به شرح بيمارى و پيامدهاى آن پرداخته‏اند.هرتصل ،بنيانگذار صهيونيسم مى‏گويد: مللى كه يهوديان در ميانشان زندگى مى‏كنند،بدون استثناء،يا آشكارا ضد يهودند،يا در نهان. حييم وايزمن دومين رهبر صهيونيست‏ها نيز معتقد است:«ضديت با يهود ميكروبى است‏ كه هر غير يهودى هر جا باشد و هر چند منكر آن باشد،بدان آلوده است.» به نظر لئو پينسكر : ضديت با يهود و ترس از يهود يك بيمارى دماغى علاج ناپذير است كه به همين‏ صورت موروثى گشته و در مقام يك بيمارى طى هزاران سال به نسل‏هاى متعدد به‏ ارث رسيده و درمان ناپذير گرديده است. يك چنين تفكرى در معناى لغوى واژه آنتى سميتيسم و در بيان صهيونيست‏ها،يك‏ دشمنى بى‏دليل را القاء مى‏كند كه طى قرون متمادى در يك مسير مشخص و با هدفى معين‏ طرح ريزى شده است.هرتصل در همين معنا مى‏گويد: ما ملتى هستيم كه در هر كجا،صادقانه كوشش كرديم خود را در بين جامعه حل‏ كنيم و جزو آن جامعه بشويم و همرنگ جامعه‏ايكه دور و بر ما بود شده همانند آن‏ زندگى و سلوك كنيم و فقط ايمان و عقيده پدرانمان را نگاهداريم و آن را حفظ كنيم‏ به ما اجازه ندادند اين عمل را انجام دهيم/...همه/بى‏نتيجه و بلا اثر ماند./.../در كشورى كه در آن زندگى مى‏كرديم ما را اجنبى و خارجى پنداشتند حتى كسانيكه‏ كمتر از ما سابقه سكونت و اقامت داشتند،ما را غريبه و ناآشنا خواندند.تحت‏ شكنجه و آزارمان قرار دادند.در تمام دنيا وضع بهمين حال باقى است. هيچ يك از رهبران يهودى هيچگاه به اين سؤال جواب نداده‏اند كه ديگران به چه دليل با دين و آئين آن‏ها مخالف هستند؟در واقع صهيونيست‏ها اقدام به ريشه‏يابى اين وضع نكرده‏اند و يا نخواسته‏اند كه ريشه اين برخوردها معلوم شود و به همين دليل تنها به ذكر بيمارى پرداخته‏اند و نه عامل بيمارى.در حاليكه مى‏بايست«ميكروب بيمارى يهود ستيزى»در طى قرون‏ بازشناسى شود تا ديگران هم به اين نكته اساسى رهنمون شوند كه چه دليلى دارد كه‏ غير يهوديان حتى حاضر به تحمل دين يهودى نيز نباشند،چه رسد به يهودى به عنوان يك‏ قوميت و نژاد و بدون دليل باعث آزار آنان شوند.
پرداختن يكطرفه به يهود ستيزى،فارغ از توجه به ريشه‏هاى آن در بسيارى از موارد گريبانگير برخى از نظريه پردازان غير يهودى نيز شده است.تاسيت از جمله اين افراد است كه‏ «هوادار ضد ساميگرى بود و از گوشه و كنار آنچه را كه مى‏توانست از كلمات برخورنده و تحقير آميز عليه آن‏ها جمع آورى مى‏كرد.وى آنها را با عبارت‏هايى مانند:اعقاب اسرائيل جذامى، پرستندگان سرخر،قوم نفرت انگيز و امثال اينها،و با بيان موجز و فشرده‏اى كه از ويژگيهاى اوست‏ يكى از كوتاهترين جمله‏هاى ضد سامى را از خود باقى گذاشت: هر چه در نزد ما مقدس است،نزد آنها كفر آميز و زشت است و هر چه نزد آنها محترم‏ و مجاز است،نزد ما تنفرانگيز و نارواست. وى در كتاب خود«در جايى كه سخن از تبعيد 4000 برده آزاد شده (متهم به داشتن افكار خرافى مصرى و يهودى) به جزيره سارانى در ميان است مى‏گويد:اگر آب و هواى ناسالم آن‏ سرزمين موجب مرگ آن‏ها شود،فقدان ناچيزى است.» چنين برخوردى،نتايجى را در برداشته كه بسيارى از غير يهوديان نيز اسير آن شده‏اند و ناخود آگاه كلمه جهود و يهودى،در ذهنشان همسان با كلماتى ناخوشايند با بار منفى است.و در ميان بزرگان تاريخ هم،كم نبوده‏اند كسانى كه با اين انگيزه خو كرده و متاثر از آن بوده‏اند؛افرادى‏ نظير ناپلئون كه در خصوص آنان مى‏گويد: اين يهودى‏ها مثل آفات موذى كشاورزى و كرم‏هاى صد پاى درختى هستند كه‏ بالاخره فرانسه مرا خواهند بلعيد. بايد صرف نظر از احساسات درست يا نادرست نسبت به يهود و يهوديت،علت يهود ستيزى‏ كه عمدتا توسط خود يهوديان در محاق تاريكى و غفلت نگه داشته شده است،بررسى و شناسايى شود.

ريشه‏هاى يهود ستيزى‏

بسيارى از پژوهشگران يهودى و غير يهودى از قبيل برنارد لازار 5 ،آبا ابان 6 ،هانا آرنت 7 ،روژه‏ گارودى ،فرانسوا دوفونتت ،ژول ايساك ،بلومن كرانتس ،ايكور پولياكف ،لووسكى، ويل دورانت ،حميد عنايت و...به بازشناسى ريشه‏اى يهود ستيزى توجه داشته‏اند.
آبا ابان سياستمدار و نظريه پرداز معروف اسرائيلى در كتاب خود تحت عنوان«قوم من تاريخ‏ بنى اسرائيل»بخشى را به يهود ستيزى اختصاص داده است.وى در آن مجموعه بر آن است كه دو دليل را به عنوان ريشه‏هاى يهودستيزى معرفى نمايد.دليل و يا عامل اول،موضوعى تحت‏ عنوان«خون براى فطير مقدس» است.و دومين دليل مقاوله نامه‏ها يا همان پروتكل‏هاى دانشوران صهيون است. برنارد لازار در كتاب معروف و مفصل خود تحت عنوان«يهود ستيزى،تاريخ و دلايل آن» كه‏ بعد از جريانات مربوط به قضيه دريفوس در اواخر قرن نوزدهم به نگارش در آمد،معتقد است‏ كه سه نوع يهود ستيزى وجود دارد:يهود ستيزى مسيحى،يهود ستيزى اقتصادى،يهود ستيزى‏ نژادى.و طبق همين الگو،دشمنى غير يهوديان با يهوديان را به دشمنى مذهبى،دشمنى‏ اجتماعى،دشمنى نژادى،دشمنى ملى،دشمنى فكرى و اخلاقى تقسيم بندى مى‏كند و كتاب‏ خود را بر همين اساس با يك سير تاريخى از دوره باستان تا انقلاب فرانسه به نگارش در آورده و دشمنى‏هاى مذكور را در اين سير تاريخى مورد توجه و بررسى و ريشه‏يابى قرار مى‏دهد. فرانسوا دوفونتت،دلايل يهود ستيزى را با خاستگاهى اروپايى در چهار سرفصل عمده بيان‏ مى‏كند:اول مصلوب كردن حضرت عيسى عليه السلام با خيانت يهوديان.دوم منع زناشويى زن مسيحى‏ با مرد يهودى و بالعكس و آن هم به دليل بيم از پيدايش تمايلات روحانى عليه مسيحيت.سوم‏ انجام مراسم دينى همچون رسم نواختن بر گوش يك يهودى در روز عيد قيام مسيح در شهر تولوز.چهارم افتراى قتل 1 طى مراسم دينى 2 مرحوم دكتر عنايت نيز در كتاب«اسلام و سوسياليسم در مصر و سه گفتار ديگر»،گفتارى را به يهود آزارى در 22 صفحه اختصاص داده است.او ريشه‏هاى يهود آزارى را ابتدا اتهام به‏ يهوديان در مورد مصلوب كردن حضرت عيسى و سپس سرمايه‏پرستى آن‏ها با در دست داشتن‏ حربه ربا مى‏داند. 3 دلايل يهود ستيزى از ديد ويل دورانت در كتاب تاريخ تمدن از جامعيت بيشترى برخوردار است.وى هفت دليل براى يهود ستيزى بر مى‏شمارد: -دلايل و عقايد دينى (عقايد دينى يهوديان و غير يهوديان) ؛ -دلايل نژادى؛ -آئين قربانى مقدس و يا همان خون براى فطير مقدس؛ 4-رقابت‏هاى اقتصادى و رباخوارى يهوديان؛ 5-ملى گرايى مسيحيان و مقاومت يهوديان؛ 6-مرگ سياه يا طاعون و نقش يهود در شيوع آن؛ 7-انكيزيسيون يا تفتيش عقايد (عمدتا در اسپانيا) . حال با استفاده از نقطه نظرات مورخين و نظريه پردازان مذكور،دلايل و ريشه‏هاى يهود ستيزى را مى‏توان به سه دسته تقسيم كرد.
1-دلايل اعتقادى‏ 2-دلايل رفتارى يهوديان‏ 3-دلايل سياسى‏

دلايل اعتقادى‏

الف:مسيحيت و يهوديت‏
يهوديان با تفاخر به سابقه توحيد و يكتاپرستى خود و بنا بر نظر كاپلان،خاخام معروف‏ يهودى«تنها به علت مخالفتى كه با شرك يونانيان از خود نشان دادند خويشتن را به گونه‏اى از دنياى متمدن روزگار خويش خارج كردند» بدين معنى كه با ابراز عقايد خود و تاكيد بر آن، مخالفت اقوام و ملل ديگر را عليه خود برانگيختند.
آبا ابان در اين مورد معتقد است: يهودى‏ها طى تاريخ طولانى خود بكرات طعم تلخ تعدى و بى‏مهرى ملل دنيا را چشيده بودند.براى چه؟براى اينكه از ديانت اجدادى خويش دست بر نمى‏داشتند.
ديده شده بود اغلب آنها تا پاى مرگ از ايمان خود چشم پوشى نكرده و مرگ را در مقابل حفظ ايمان خود بجان خريده بودند. و از همين روست كه هانا آرنت،ريشه‏يابى در يهوديت ستيزى و نه يهود ستيزى را در اعتقادات موحدانه يهود در مقابل مشركين،در تمام اعصار مى‏داند و اين گونه نتيجه مى‏گيرد كه‏ چون اقوام معارض با دين يهود توانايى مقابله و يا همسويى با آن را نداشتند با پيروان يهوديت نيز به مخالفت پرداختند و يهود ستيزى نيز بوجود آمد. دايرة المعارف بريتانيكا نيز در تكميل اين مفهوم مى‏نويسد: از گذشته‏هاى دور اختلافات مذهبى اولين اصل يهود ستيزى بوده است.در دوران‏ رواج فرهنگ يونانى-يهودى،به طور مثال تفكيك اجتماعى يهوديان و امتناع آنان از پذيرش پرستش خدايان از سوى مردمان به خصوص در قرون قبل از ميلاد،سبب‏ بيزارى در ميان بى‏دينان شد. 4 در جاى ديگر فرويد نيز به ريشه يابى يهود ستيزى با تأكيد و توجه به تفكرات موحدانه يهود تاكيد مى‏ورزد. 5 با مرور اين اظهار نظرها،به ويژه از سوى معتقدين،اين تصور ايجاد مى‏شود كه اين رويه‏ يهوديت بسيار هم ممدوح و پسنديده است چرا كه تكيه بر اعتقادات متضمن بقاى واقعى يك‏ فرهنگ و يا تمدن است.
اما زمانى كه حضرت مسيح عليه السلام از سوى خداوند به رسالت مبعوث شدند و عليرغم اينكه‏ يهوديان به تكامل تدريجى اديان و حتى وعده ظهور دينى كامل‏تر وقوف داشتند،ولى همان‏ موضعى را اتخاذ كردند كه در مقابل مشركين.«از ديدگاه يهوديان اصيل،آيين مسيحيان همچون‏ مرتدان و دين مسيح به منزله آيينى بود كه از تحريف يهوديت به وجود آمده باشد.» و به همين‏ دليل نه تنها از رسالت حضرت عيسى عليه السلام استقبال نكردند بلكه تا جايى كه مى‏توانستند،با توطئه‏هاى متعدد،اين دين جديد را براى اضمحلال قطعى مشايعت كردند.
جان ناس در كتاب معروف خود به نام«تاريخ جامع اديان»نيز رابطه يهود و مسيحيت را از همان ابتدا خصمانه معرفى مى‏كند و به همين دليل تمام كوشش‏هاى به كار گرفته شده جهت‏ تقريب آنان را بدون نتيجه مثبت ارزيابى مى‏نمايد. يقينا اين روابط خصمانه حاصل تنفرى بود كه طى قرون متمادى ميان اين دو وجود داشته‏ است.بنابر نقل دورانت: بى‏شك علت نافذ و دايمى اين تنفر تضاد شديدى بود كه در ميان عقايد دينى آنها وجود داشت.يهوديت براى اصول عقايد مسيحيت مدعى و محكى جاودانى بود. در واقع يهوديان با نفى تعاليم حضرت مسيح عليه السلام كه بر پايه محبت و گذشت در ميان تمام‏ انسان‏هاى جهان بود،اين تنفر ابدى را در ميان پيروان دو نحله اعتقادى غرس كردند.و به همين‏ دليل هم«حضرت مسيح نيز آنها و كاهنانشان را در هيكل سليمان و قدس سرزنش كرد و آنها را با صفاتى ننگ‏آور مانند:فرزندان كشندگان پيامبران و مارهاى فرزندان افعى،توصيف نمود.» به اين علت،به اعتقاد مسحييان ضديت يهوديان با حضرت مسيح عليه السلام نهايتا منجر به تصليب‏ حضرت عيسى عليه السلام گشت و داغ ننگ خيانتى از اين رهگذر را تا ابد بر پيشانى يهوديان گذاشت.
مرحوم حميد عنايت نيز مهمترين عامل تخاصم ميان يهوديان و مسيحيان را موضوع‏ تصليب حضرت عيسى عليه السلام مى‏داند و بنابر اعتقاد مسيحيان بيان مى‏دارد كه: يهوديان در آزار عيسى‏[عليه السلام‏]با روميان همداستان شدند و تصميم به دستگيرى و تكفير عيسى‏[عليه السلام‏]نيز از جانب سنهدرين يعنى شوراى ريش سفيدان اسرائيل‏ گرفته شد و از روى همين تصميم بود كه پونطيوس پيلاطوس6 حاكم رومى‏ فلسطين به كشتن عيسى‏[عليه السلام‏]فرمان داد در بعضى منابع از شور و اشتياق فراوان يهوديان در تحريك پونطيوس پيلاطوس براى‏ تصليب حضرت عيسى عليه السلام سخن به ميان آمده است. جالب اينجاست كه اسرائيل شاهاك يهودى با استناد به تلمود بر محكوم شدن مسيح در يك‏ دادگاه خاخامى حقيقى به جرم بت پرستى و تحريك يهوديان به بت پرستى و ناسزاگويى،صحه‏ گذارده و نهايتا مصلوب شدن ايشان را تاييد مى‏كند.در واقع همگى منابع يهودى كلاسيك كه از اعدام او خبر مى‏دهند،مسئوليت آن را با غرور به عهده مى‏گيرند و از آن شادمانى مى‏كنند. اقدام يهوديان در فراهم نمودن زمينه‏هاى تكفير حضرت مسيح عليه السلام به اينجا ختم نشد و به‏ خيانت آنها در ارائه اطلاعات از محل اختفاى ايشان منجر شد.اين وظيفه،را فردى يهودى به نام‏ يهودا اسخريوطى (جوداس اسكاريوت) برعهده گرفت.طبق روايات اناجيل وى«يكى از 12 حوارى (شاگرد) عيسى مسيح‏[عليه السلام بود كه...]به شوراى سنهدرين گزارش داد و نگهبانان معبد سليمان كه نيروى انتظامى و بازوى اجرايى سنهدرين بودند،عيسى عليه السلام را دستگير كرده و به‏ محل اجلاس كاهنان و حاخام‏هاى يهودى بردند.» و اين در حالى بود كه حضرت مسيح از قبل‏ نسبت به اين خيانت اطلاع داشته و در هنگام آخرين شام،يهودا اسخريوطى را آشكارا متهم‏ ساخت. شخصيت يهودا اسخريوطى با شخصيت نمونه‏وار«يهودى»در فرهنگ اروپايى‏ انطباق دارد؛او مسئول امور مالى مسيحيان است،به سرقت وجوه بيت المال دست‏ مى‏زند و در ازاى 30 سكه نقره عيسى‏[عليه السلام‏]را به روحانيون يهودى مى‏فروشد.[...]در متون پايه‏اى مسيحيت،يهودا اسخر يوطى،شخصيتى پليد شناخته مى‏شود و نمادى از يهوديت و نام او مترادف با يهودى (جودائيوس) است.در اساطير دينى‏ مسيحى،تثليث شيطان-يهودى-يهودا اسخر يوطى،نماد شر به شمار مى‏رود.چنانكه خواهيم ديد تا سده نوزدهم ميلادى و حتى در آثار ماركس يهودى تبار نيز واژه يهودى چنين معنايى دارد.به همين دليل،يهوديان از زمان استقرار جدى‏ در سرزمين‏هاى درون قاره اروپا خود را اسرائيلى يا عبرانى‏[و در ايران،كليمى و نه‏ يهودى‏]مى‏خواندند. جبهه گيرى يهوديت و مسيحيت عليه يكديگر را مى‏توان با مرور بر متون دينى آنان به دقت‏ دريافت.آنها براى مصون ماندن از ضربه طرف مقابل همواره يكديگر را متهم و چهره يكديگر را مخدوش كرده‏اند.كه البته بسيارى بر اين عقيده‏اند كه تلمود در اين مسير گوى سبقت را از كتب‏ مسيحى ربوده است.ويل دورانت در همين مورد خاطرنشان مى‏سازد: هر گونه تنظيم و تدوين قوانين يهود،مبتنى بر كتاب دينى تلمود بود[...]در قسمتى‏ از تلمود،كه بيشتر جنبه ادبى و روايتى داشت و به نام هگادا خوانده شده است، جملاتى يافت مى‏شدند كه برخى از عقايد مسيحيان را مورد تمسخر قرار مى‏دادند. اسرائيل شاهاك نيز در كتاب خود بخشى را به تلمود و فرامين آن اختصاص مى‏دهد.وى‏ مى‏نويسد:«چاپ نخست مقررات كامل قانون تلموذى-ميشنه تورا از ابن ميمون-بدون‏ كوچكترين حذف،در رم در 1480 در دوره سيكست چهارم،پاپى كه از نظر سياسى بسيار فعال، اما دائما در مضيقه پولى بود،منتشر گرديد،اين اثر پر از توهين آميزترين احكام در قبال همگى‏ بيگانگان بود،و نيز حملات خشن بسيار روشن عليه مسيحيت و شخص عيسى مسيح‏[عليه السلام‏].» و حتى در بعضى از فرازهاى آن«علاوه بر يك رشته اتهامات جنسى ركيك عليه عيسى‏ مسيح‏[عليه السلام‏]،مى‏گويد كه كيفر او در دوزخ اينست كه در حمامى از مدفوع جوشان افكنده شود.» در جاى ديگر«به يهوديان فرمان مى‏دهد كه هر نسخه از عهد جديد را كه به دست آنان مى‏افتد، بسوزانند و در صورت امكان به طور علنى.» شاهاك مدعى تداوم اين حكم تا حال حاضر است و ذكر مى‏كند: در روز 23 مارس 1980 صدها نسخه از عهد جديد علنا و طى مراسمى در اورشليم‏ و تحت نظارت عاليه«يادلعاخيم»سوزانده شد؛اين سازمان مذهبى از كمك مالى‏ وزير مذاهب اسرائيل بهره‏مند مى‏گردد. برنارد لويس پژوهشگر معاصر فرانسوى يهودى در كتاب«سامى‏ها و ضد سامى‏ها» مى‏نويسد كه آيزنمنجر پژوهشگر زبان‏هاى شرقى در آلمان نيز پس از مطالعه تلمود،در كتاب‏ دو جلدى خود در همين راستا معتقد است كه زير بناى دشمنى با مسيحيت را مى‏توان در همين‏ كتاب يافت. در مقابل تلمود،كتاب مذهبى مسيحيان نيز جايگاهى نه چندان زيربنايى در خلق تفكر ضد يهودى از دير باز تاكنون داشته است و در اين ميان عهد جديد از كتاب مقدس حائز اهميت‏ بيشترى است.
[اين كتاب‏]تأثيرى فراوان در ايجاد نفرت از يهوديان در ديگر ملل بر جاى گذاشت‏ چون كتاب مقدس،يكى از پرتيراژترين و موثرترين كتابها در جهان محسوب‏ مى‏شود.در اين كتاب مطالب فراوانى درباره مسئوليت يهوديان در به دار آويختن‏ حضرت مسيح‏[عليه السلام‏]و نيز درباره گناهان و خطاها و دورى آنها از تعاليم استوار دينى‏ و عدم توجهشان به پروردگار و احكام و قوانين او آمده است. پاپ‏هاى مسيحى نيز با استناد به همين موارد با صدور احكام و خطابه‏هاى آتشين مواضع‏ ضد يهودى را در جوامع مسيحى،شديدا تقويت مى‏كردند.از جمله: اينوسنت سوم (1216-1161) بود كه مدت 18 سال‏[...]مقام پاپى داشت‏[...]وى‏ در سال 1215 چهارمين شوراى لاتران را تحت استيلاى خويش تشكيل داد و قطعنامه‏هايى به تصويب رساند كه طى يكى از آنها گفته مى‏شد:يهوديان بايد به‏ مرتبه پست بردگان تنزل داده شوند.زيرا به مسيح ايمان نياورده‏اند.نسبت به‏ ميزبانان خود بى‏حرمتند و كودكان مسيحى را در مراسم دينى خود مى‏كشند و از خون ايشان فطير مى‏سازند.
در زمان كنستانتين در قرن چهارم اولين سياست ضد يهودى در مقام حكومتى وضع‏ گرديد. و فعاليت‏هاى ضد يهودى گسترش وسيعترى يافت و نهايتا منجر به تهاجم به خانه‏ يهوديان شد.و هزاران نسخه تلمود به دست مردم افتاد و در رم،بولونيا،راوانا،فرارا،پادوا،و نيز مانتوا،شعله‏هاى آتش از كتاب‏هاى يهوديان به هوا برخاست. در واقع جايى كه مسيحيت بخشى از هويت ملى تاريخى مردمى مى‏شد،يهود ستيزى‏ زمينه رشد داشت.همچون جنوب آمريكا با حضور جنبش‏هاى دست راستى مثل جان پيرچ و كوكلوس كلانها و يا در بعضى از كشورهاى كاتوليك نشين اروپاى معاصر همچون«فرانسه كه‏ مى‏توان نمونه‏اى از آنرا در بيان ناكه نماينده مجلس فرانسه در سال 1895 دريافت،كه مى‏گويد: اگر ضد سامى بودن تنها عبارت از اين باشد كه عقايد اصولى و پندارهاى حاكم بر دين‏ يهود مورد بحث و انكار قرار گيرد،من با كمال صراحت اعلام مى‏كنم كه خود من يك‏ ضد سامى هستم. 6 يهوديت با اين تصوير با سابقه از دشمنى صريح با دنياى مسيحى كه حداقل از حيث نفوس‏ برتر از آن است،امكان حضور قوى نخواهد داشت فلذا رهبران و علماى متجدد يهودى،به همراه‏ بعضى از سياستمداران كه اهداف خاصى از يهوديت منحرف از شريعت حضرت موسى عليه السلام را پى جويى مى‏كردند،به تكاپوى جديدى دست يازيدند تا از آن طريق جونازيباى موجود را به نفع‏ خود تغيير داده و اتهامات مطرح را موهوم و يا با قصد و غرض تلقى و تبليغ نمايند.
مهمترين اتهام،تبانى و دست داشتن يهود در مصلوب نمودن حضرت عيسى عليه السلام بود كه در بسيارى از موارد به عنوان ريشه اصلى ضديت با يهوديان ارزيابى مى‏شد.و يهوديان به دو طريق‏ در مقام توجيه و تحريف اصل اتهام بر آمدند.
نخست با طرح مباحث تاريخى و اثبات عدم دست داشتن يهوديان در تصليب حضرت‏ مسيح عليه السلام،اقدامات همه جانبه‏اى را انجام دادند،در حالى كه نه ادله قوى داشتند و نه قادر به‏ امحاء اسناد موجود در تلمود بودند.شيرين دخت دقيقيان با اشاره به كتاب«يهودا،خائن يا دوست عيسى»اثر پروفسور كلاسن،«چكيده نظريه‏هاى»كلاسن را اين گونه بازگو مى‏كند:
در مورد يهودا اسكاريوتى (با تلفظ عربى اسخريوتى) تاريخ جعلى درست شده است‏ زيرا نام اين حوارى عيسى از قضا نام كلى يهوديان را به ياد مى‏آورد و با تخريب اين‏ شخصيت از سوى روميان،دشمنى يهود و مسيحيت اسطوره‏اى شده است.كلاسن‏ بحث واژه شناسانه را كليد راه‏يابى به حقيقت رويدادها در انجيل قرار مى‏دهد.واژه‏ يونانى‏PARADIDOMIبه معناى تسليم كردن كليد شهر مغلوب است و تنها امروز خيانت معنا مى‏شود.كلاسن بر آن است كه هيچ نمونه‏اى در متون يونانى كلاسيك و نيز يونانى به قلم يوسفوس و معاصر انجيلها وجود ندارد كه در آن اين واژه معناى‏ خيانت بدهد.چهل و چهار بار اين واژه در مورد يهودا تكرار شده است.در كتاب‏ مقدسى كه به دستور شاه جيمز ترجمه شد،اين واژه همه جا غير از چهار بار معادل‏ BETRAYيا خيانت برگردان شده است.به گمان كلاسن اين برگردان نادرست،اين نظر را كه يهودا خائن بود،تقويت كرده است. البته استدلال‏هاى ديگرى نيز براى تطهير چهره يهود از اين اتهام بافته شده كه از حوصله‏ اين مقال خارج است.
روش ديگر كه به همين منظور به كار گرفته شد،بحث و محاجه با علماى مسيحى و فشار بر آنها بود تا آنها با استفاده از موقعيت خود،يهوديان را از اين اتهام مبرا جلوه داده حكم تبرئه آنها را صادر كنند و بالاخره هم به اين موفقيت نائل آمدند به طورى كه: در 1962 پاپ جان بيست و سوم پس از مناظره با پروفسور آبراهام هشل اعلام كرد كه چون به صليب كشيدن عيسى براى تكميل نقشه خدا براى نجات بشر لازم بوده‏ است،همه كسانى كه از ديدگاه انجيل‏ها در اين كار مسئولند،هيچ جنايتى نكرده‏اند و خودشان،هم ميهنان و هم مذهبانشان همگى وسيله مشيت الهى بوده‏اند. در سال 1996 در عين ناباورى و عليرغم دست داشتن يهوديان در آن تبانى به اصطلاح‏ مشيت گونه،پاپ اعلام كرد:«يهوديان مسئول قتل حضرت عيسى‏[عليه السلام‏]نبوده‏اند.
مرحوم حميد عنايت،جريان تبرئه و يا كمرنگ كردن نقش يهود در تصليب حضرت‏ عيسى عليه السلام را به گونه‏اى ديگر بيان مى‏كند: اروپائيانى كه از تبهكارى‏هاى هيتلر به شرم آمدند و به فكر چاره جوئى براى‏ پيشگيرى از نظائر آن افتادند،يكى از راههاى پايان دادن به مسلك دشمنى با يهود را تبرئه يهوديان از گناه همدستى در خدا كشى‏DEICIDEدانستند.در نتيجه چنين‏ چاره جوئيهايى بود كه در دومين شوراى واتيكان كه در نوامبر سال 1964 براى‏ اصلاح روش و بينش كليساى كاتوليك و تعيين خطمشى آن در جهان امروز برگزار شد.معافيت يهوديان از مسئوليت جمعى در مصلوب كردن عيسى در ضمن‏ اعلاميه‏اى راجع به رابطه كليساى كاتوليك با مذاهب غير مسيحى با 1651 رأى‏ موافق و 142 رأى موافق مشروط و 99 رأى مخالف به تصويب رسيد.بيشتر مخالفت‏ها از جانب اعراب مسيحى صورت گرفت.و شدتش چنان بود كه انتشار اعلاميه تا اكتبر سال بعد به تعويق افتاد.
ب:تعاليم و اعتقادات تلمودى‏
تلمود به عنوان يكى از منابع مهم،تفسيرى از تعاليم،عقايد،آداب و احكام يهوديت است كه‏ همواره مرجع يهوديان در تمام اعصار بوده و هست.اين كتاب از دو بخش ميشناه (متن اصلى) و گمارا (شرح متن اصلى) تشكيل شده است.ميشناه بين سالهاى 190 تا 200 پس از ميلاد،يعنى‏ حدود يك قرن پس از ويران شدن هيكل توسط تيتوس رومى بوسيله يهودا هاناسى جمع آورى‏ شد.گمارا نيز دو نوع است گماراى اورشليم كه در سال 400 و گماراى بابل كه در سال 500 جمع آورى و تدوين شد.
صرفنظر از مباحثى كه مربوط به شكل تلمود مى‏شود و اتفاقا اطلاع از آن هم ضرورى است، در اين مقال مى‏خواهيم به محتواى تلمود به عنوان منبعى كه عامل بسيارى از كينه‏توزى‏ها و نفرت‏ها شده،نظرى هر چند مختصر بيافكنيم تا شايد ريشه مهم و اساسى يهود ستيزى در بعد اعتقادى آن را دريابيم.
در سال 1888 ميلادى مطبوعات (مجله) مينروه روايت جالبى را از يك مطلب‏ مربوط به نتايج حاصل از فعاليت‏هاى يك كميته تحقيق كه در سال 1240 ميلادى‏ به دستور سن لويى پادشاه فرانسه تشكيل شده بود چاپ كرد كه هرگز مورد ابطال‏ قرار نگرفت.پادشاه وقت فرانسه خواسته بود بداند كه چرا يهوديان تا آن حد در فرانسه منفور هستند؟بدين منظور وى يك دادگاه سلطنتى به رياست شخص‏ خويش افتتاح كرد.كتاب تلمود،توسط يك نفر يهودى مسيحى شده كه زبان عبرى‏ را خوب سخن مى‏گفت،در معرض قضاوت دادگاه قرار گرفت.براى روشن شدن‏ اصالت و اعتبار متون دينى تلمود،دادگاه از جچيل،خاخام پاريس به همراه دو خاخام ديگر به نامهاى يهودا سموئيل،و ژاكوب كه دومى از خطباى مشهور فرانسه و اسپانيا بود،دعوت به عمل آورد تا در جلسات شركت كنند.پادشاه منصف فرانسه‏ سعى كرد تا بيشترى تمهيدات را تدارك ببيند كه خاخام‏هاى نام برده بتوانند به‏ راحتى از تلمود دفاع كنند و اصالت و اعتبار متون تلمودى را در محضر جلسه اثبات‏ نمايند.على رغم همه اينها،دادگاه اجبارا به اين نتيجه رسيد كه قوانين تلمودى‏ مخالف و بلكه منافى و ناسازگار با هر گونه نظم اجتماعى است،و اين مطلب منحصر به جوامع مسيحى نبود،بلكه در مورد هر اجتماع غير يهودى مصداق داشت.در اثر همين تحقيقات بود كه آن دادگاه بدين نتيجه رسيد كه تلمود نه تنها مكررا مريم‏ مقدس را مورد اهانت قرار مى‏داد،بلكه حتى شك به وجود مى‏آورد كه حضرت‏ عيسى عليه السلام از يك مادر باكره به دنيا آمده است و جسارت را تا جايى پيش مى‏برد كه‏ مى‏گفت عيسى عليه السلام فرزند سربازى به نام پاندارا و زنى بدكاره بود.مسيحيان وقتى‏ شنيدند كه خاخام‏هاى دعوت شده رأى بر صحت اين سخنان ترجمه شده از روى‏ تلمود مى‏دهند شگفت زده شدند.سن لويى،پادشاه فرانسه،در اثر رأى نهايى اين‏ دادگاه تحقيق و تفحص،فرمان داد كه كتاب تلمود را به كلى بسوزانند.
با شنيدن اين روايت يقينا،كنجكاوى براى اطلاع از محتواى تلمود بيشتر خواهد شد و اين كه‏ چطور ممكن است از متون دينى يك قوم همچون يهوديت،نفرت برون تراود و اقوام و امم ديگر را از خود براند.مسلما در ابتدا بايد بدانيم كه ديدگاه يهوديان در خصوص اقوام و ملل ديگر چيست و چطور شده است كه غير يهوديان نسبت به يهوديان داراى اين تنفر شديد هستند.
جنتيل در ايجاد اين تنفر است.يهوديان در فرهنگ و عقيده منحرف از شريعت حضرت موسى عليه السلام،بجاى اينكه خود را معتقد به دين موسوى بدانند،خود را از نژاد و خون يهودى مى‏دانند.مقدم بودن نژاد بر دين و مذهب در اين قوم باعث شده است كه آنان‏ هيچ كس را به دين خود دعوت نكنند،و كسى را يهودى بدانند كه مادرى يهودى داشته باشد.از همين رو«در موارد متعددى واژه‏هاى كلى از قبيل«همانند تو»،«بيگانه»،يا حتى«انسان»به‏ معنايى انحصار طلبانه و قوم گرايانه گرفته شده‏اند.» در اين دايره هر كسى كه داراى نژادى غير يهودى باشد به وى جنتيل يا گوئيم گفته مى‏شود و همين واژه كافى است تا كوهى از تبعيضات نژادى ناروا،در لفافه‏اى از احكام مذهبى عليه‏ غير يهوديان به عنوان حيوانات انسان نما بار شود.كه در اين فرصت كوتاه فهرست‏وار بدان نظرى‏ مجمل خواهيم داشت.
1-اسرائيل شاهاك مى‏گويد: مقامات هلاخايى بر سر اين ملاحظه كه واژه«بيگانگان» (GENTILS) در اين ديدگاه به‏ همگى غير يهوديان اشاره دارد به توافق رسيده‏اند. -به نوشته كتاب هاتانيا،كتاب مقدس جنبش هابادى از شاخه‏هاى قوى هاسيديسم،غير يهوديان مخلوقات شيطان هستند كه مطلقا هيچ چيز نيكويى نزد آنان يافت نمى‏شود.تفاوت‏ كيفى ميان يهوديان و غير يهوديان از مرحله جنينى وجود دارد. -بنابر حكم تلمود نجات يك غير يهودى افتاده در چاه جايز نمى‏باشد.و اما نيز او را در چاه‏ بيشتر فرو بردن نيز نبايد.
-در جنگ زمانى كه لشكريان ما به يك يورش نهايى دست مى‏زنند.«هلاخا به آنها اجازه و فرمان مى‏دهد كه حتى از غير نظاميان خوب كشتار كنند،يعنى غير نظاميانى كه خود را چنين‏ جلوه مى‏دهند» -«يك يهودى تعبدگرا از همان اوان جوانى در چهارچوب مطالعات مقدس خويش‏ مى‏آموزد كه بيگانگان با سگان قابل مقايسه هستند،كه از آنها به نيكى ياد كردن گناه است.» -«نكته پذيرفته شده اين است كه در فريب بيگانگان به جاى مداواى آنان هيچ چيز قابل‏ سرزنش نيست،اگر اين كار خصومتى را بر نمى‏انگيزد» -دكتر مجاز نيست كه يك روز سبت [براى نجات يك بيگانه‏]با درشكه جابجا شود.مگر اينكه آوردن عذر و بهانه غير ممكن گردد.» -«حتى در برابر دستمزد نبايد به يك زن غير يهودى كه روز سبت در حال زايمان است يارى‏ رساند.از خصومت نيز نبايد بيمى به دل راه داد.حتى زمانى كه با چنين كمكى بى‏حرمتى به‏ سبت در كار نباشد.» -«اگر ديده شود كه يك كشتى كه يهوديانى را حمل مى‏كند،در خطر است،وظيفه هر كسى‏ است كه سبت را بخاطر نجات او نقض نمايد.با اين وجود بنابر تفسيرى از خاخام عاكيوا ايگر (متوفى به سال 1873) ،اين قاعده فقط زمانى اعتبار دارد كه بدانند كه يهوديان در عرشه كشتى‏ هستند.اما اگر از هويت مسافران چيزى دانسته نباشد،[سبت‏]نبايد نقض گردد.زيرا كه بيشتر آدمهاى دنيا از زمره بيگانگان و غير يهوديان هستند.بدين ترتيب از آنجا كه احتمال بسيار كمى‏ وجود دارد كه كسى از مسافران يهودى باشد،بايد گذاشت كه غرق شوند.» -يك طبيب يهودى نبايد يك بيمار غير يهودى را مداوا نمايد.ابن ميمون كه خود يك‏ طبيب مشهور بود،در اين زمينه بسيار صراحت دارد و مى‏گويد:«پس بدانيد و آگاه باشيد كه‏ مداواى يك بيگانه حتى در برابر دستمزد ممنوع است.[...]با اين وجود اگر از او هراس داريد يا اين كه از خصومت او مى‏ترسيد او را در برابر دستمزد مداوا كنيد. اما ممنوع است كه اين كار بى‏اجرت انجام گيرد» 11-يك يهودى نبايد از شرابى بنوشد كه يك بيگانه-سهمى-هر چه باشد-در ساختن آن‏ داشته است.از آن مهمتر،شراب در يك بطرى باز،حتى اگر كاملا توسط يهوديان ساخته شده‏ باشد،به محض آن كه بيگانه‏اى بطرى را لمس كند يا دستش را از فراز سر آن بگذراند به يكى از محرمات بدل مى‏گردد.» 3 12-«همچنين مجموعه‏اى از قواعد وجود دارند كه ستايش بيگانگان 4 و اعمالشان را به هر نحو ممنوع مى‏سازند.» 5 13-«يهودى مومن كه از برابر گورستانى مى‏گذرد،بايد ورد لعنت بر زبان آورد اگر مردگان‏ بيگانه‏اند.و ورد رحمت اگر گورستان يهوديان در ميان است» 6 14-«تلموذ بر يهوديى كه از نزديك مسكنى كه غير يهوديان در آن سكونت دارند مى‏گذرد مقرر مى‏دارد كه از خداوند ويرانى آن خانه را طلب نمايد و اگر اين خانه ويران است،خداوند را به‏ خاطر انتقامجوييش شكرگزارى كند.» 7 15-«تلموذ و تمامى مقامات خاخامى قديمى نه تنها صاحب شى‏ء گمشده يك بيگانه را مجاز مى‏شمارند،بلكه قاطعانه باز گرداندن آن را ممنوع مى‏نمايند» .
16-«بنابر دانشنامه تلموذى آن كس كه با زن يك بيگانه روابط جسمانى دارد،مستوجب‏ مجازات مرگ نيست.» 9 17-«نمى‏توان روابط جنسى ميان يك مرد يهودى و يك زن غير يهودى را زنا توصيف كرد.بنا بر تلموذ،چنين روابطى از گناه حيوانيت ناشى مى‏گردند. (به همين دليل،در كل فرض مى‏شود كه بيگانگان پدرشان معلوم نيست» 1 18-«بيگانگان كه (طبق هلاخا) دروغگويان مادرزاد هستند،گواهى‏شان در برابر يك دادگاه‏ خاخامى هيچ ارزشى ندارد.در اين زمينه موقعيت آنان همانند زنان،بردگان و صغيران يهودى‏ است؛در عمل حتى بدتر است.» 2 19-«تلموذ هر نوع هبه‏اى را به يك بيگانه اكيدا ممنوع مى‏نمايد.» 3 20-«شولهان عاروخ به صراحت بسيار مى‏گويد.دزدى كيفى (همراه با خشونت) اكيدا ممنوع است اگر قربانى يهودى باشد.اما همان عمل چون به دست يك يهودى،به زيان بيگانه‏اى‏ انجام گردد به راستى ممنوع نيست.مگر در اوضاع و احوال خاصى،مثلا زمانى كه بيگانگان تحت‏ فرمانروايى ما نيستند»؛اما مجاز است«وقتى كه آنان تحت فرمانروايى ما هستند». 4 با رويت 20 بند مذكور كه بنا بر نظر افرادى همچون پوپر،به يك تجديد نظر صادقانه در فكر يهودى نسبت به غير يهودى نياز است. 5 تصويرى از چهره يهود در ذهن متبادر مى‏شود كه‏ ممكن است در بعضى از موارد با واقعيات تطابق نداشته باشد.اسرائيل شاهاك يهودى در كتاب‏ خود به اين استثنائات نيز توجه مى‏دهد و خاطرنشان مى‏سازد كه رعايت همين استثناء در بسيارى از موارد ضامن بقاى يهوديت در تمام اعصار بوده است و آن هم به دو دليل: 1-احكام سخت عليه غير يهوديان تنها در صورتى معلق مى‏ماند كه سودى بيشتر از اعمال‏ احكام،نصيب يهوديان شود.اين اصل را مى‏توان در كتاب«تاريخ يهود،مذهب يهود»به عينه‏ مشاهده كرد.
لوئيس مارشالكو در تأييد نظر مذكور در كتاب«فاتحين جهانى»مى‏گويد: يكى ديگر از حربه‏هاى بى‏نهايت موثر يك نفر يهودى،توانمندى وى،مانند يك فرد دمدمى مزاج و متلون،در پذيرش رنگ محيط پيرامون خويش است.نام برده در فرانسه،مجارستان،انگلستان و يا هر جاى ديگرى كه باشد،در زمينه محيط بومى‏ آنجا ادغام مى‏شود.اما عليرغم اين كه وى در انگلستان همانند يك جنتلمن (آقاى) انگليسى و در آمريكا نيز مانند يك يانكى واقعى به نظر مى‏آيد،اين مطلب صرفا نقاب دروغينى بيش نيست و كارى حساب شده براى دفاع از منافع خويش و همچنين كسب پيروزى است. -در صورتى كه خطرى متوجه يهوديان شود و خصومت غير يهوديان را عليه يهوديان‏ برانگيزد،حكم تلمودى معلق مى‏ماند.
و به همين دلايل و با رعايت همين استثنائات است كه مثلا در آمريكا شاهد،حمايت عده‏اى‏ يهودى سرشناس همچون آبراهام هشل از نهضت مارتين لوتر كينگ هستيم.در حاليكه چگونه‏ مى‏توان با حمايت از سياهان از حقوق فلسطينيان حتى حقوق فردى اوليه‏شان به اين سادگى‏ گذشت. در واقع«منافع خاص يهوديان‏[به عنوان تنها انگيزه‏]به همان گونه كه براى‏ كمونيست‏هايى كه همين سياهان را حمايت مى‏كردند،هدف يك«بهره بردارى»سياسى از جماعت آفريقايى-آمريكايى بود،در مورد يهوديان،بنابر اين بود كه حمايت كور از اصل سياست‏ اسرائيل در خاورميانه به دست آورند.»
ج:نظريه قوم يا نژاد برگزيده‏
شايد بتوان جواب تمام سؤالاتى كه احيانا با خواندن عقايد تلمودى ايجاد مى‏شود و چرايى‏ چنين تفكرى را عليه غير يهوديان،در يك جمله خلاصه كرد.و آن اينكه«يهوديان خود را قوم‏ برگزيده مى‏دانند»و به همين دليل ديگران را نژاد پست قلمداد نموده،رفتارى متناسب با حيوانات با آنها دارند.
نژاد يا قوم برگزيده يكى ديگر از عوامل اصلى تضاد و تنفر غير يهوديان از يهوديان است كه‏ همواره در متون اعتقادى آنان يافت مى‏شود.
يهوديان خويشتن را بازماندگان طوايفى مى‏دانند كه در آغاز هزاره دوم پيش از ميلاد در جنوب بين النهرين سكنى داشتند و سپس به سرزمين كنعان مهاجرت كردند.
نسل‏هاى بعد به مصر كوچيدند.در مصر مقهور ستم فراعنه شدند و زندگى مشقت‏ بارى يافتند.در حوالى سال 1350 پيش از ميلاد،موسى عليه السلام دين خود را اعلام كرد كه برخلاف اديان بين النهرين و مصر و كنعان بر بنياد پرستش خداى يگانه استوار بود؛و در مهاجرتى معروف،ايشان را به سرزمين كنعان انتقال داد.بطور كامل در كنعان استقرار يافتند و در سالهاى پايانى هزاره دوم پيش از ميلاد نخستين دولت‏ خويش را در اين منطقه به پا كردند.[...]در آغاز عبرانى ناميده مى‏شدند و سپس‏ بنى اسرائيل،تنها از دوران تبعيد گروهى از بزرگان‏شان در بابل (539-598 پيش از ميلاد) به يهودى شهرت يافتند زيرا تبعيديان از قبيله يهودا بودند. آقاى عبد الله شهبازى در ادامه تاريخچه قوم يهود مى‏گويد: يهودا نماد دورويى و خدعه در ميان پسران يعقوب است.از سويى در ماجراى توطئه‏ برادران عليه جان يوسف نقش اصلى را به دست دارد.و از سوى ديگر در نزد يعقوب، ساير برادران را مقصر و خود را دوستدار يوسف و عامل نجات جان او جلوه مى‏دهد.
او با اين خدعه،سرانجام جانشين يوسف و فرمانرواى قوم بنى اسرائيل مى‏شود. شايد تبيين تفاوت و تمايز ميان بنى اسرائيل و يهودا،ظاهرا در راستاى هدف اين مقال‏ نگنجد،ولى براى بحث نژادگرايى يهوديان و تأثيرات ارثى متعاقب آن بسيار لازم است.شايد هم‏ بسيار لازم باشد كه بدانيم«در قرآن كريم نيز،ميان واژه‏هاى بنى اسرائيل و يهود تفاوتى محسوس‏ مى‏توان ديد.در قرآن،بنى اسرائيل به قوم پيامبرانى چون موسى عليه السلام اطلاق مى‏شود.» بدين‏ معنا كه رنگ و صبغه دينى در معرفى اين قوم بسيار محسوس است و در مقابل«يهوديان به شدت‏ ناسپاس و حريص بر دنيا،ربطى به ابراهيم و اسماعيل و اسحاق و يعقوب و فرزندان يعقوب‏ ندارند» .كه لعن و نفرين خداوند بواسطه طغيانشان نصيب مى‏گردد و عاقبت به عنوان حزب‏ شيطان معرفى مى‏شوند در واقع همين يهوديان بودند كه«هفتاد پيغمبر در اول روز بكشتند و چندين زاهد برخاستند تا امر معروف كنند و ايشان را از قتل بازدارند و در آخر روز ايشان را نيز بكشتند.» يهوديان آغازگر انحراف به سمت دنيا و تمنيات دنيوى در رسالت راستين حضرت موسى‏ بودند و به همين دليل قوميت را به جاى دين و اعتقاد،محوريت بخشيدند.و پيامبران راستين‏ خداوند را نه به عنوان هدايتگر بلكه به عنوان پادشاهان و نماد قدرت و شوكت خويش‏ مى‏شمردند. و يقينا محدوده حكومتى يك پادشاه عليرغم يك پيامبر كه امتى را در بردارد،به‏ يك ملت و به معناى دقيق آن در يهوديت به قوم محدود مى‏شود.و آنچه اصالت مى‏يابد قوم يهود است و نه دين يهودى؛و يهودى آن است كه مادرش،يهودى باشد و نه اعتقادى لزوما به دين‏ يهوديت داشته باشد.و طبق نظر جاكوب كلاتكين «براى اينكه كسى جزء ملت يهود به شمار آيد،لازم نيست به دين يهوديت يا مفاهيم معنوى آن معتقد باشد» و اتفاقا اگر زمانى متوجه‏ شديم كه چرا يهوديان به تبليغ دين خود نمى‏پردازند،بايد به نكته‏اى كه گذشت،توجه نمود. و اما اين مسير انحرافى از كجا شروع مى‏شود و مايه تقويت فكرى آن از كجاست؟در اين مورد بسيارى از محققين،متون اعتقادى را مستمسك بسيار خوبى براى تحقق اين نيات مى‏دانند كه‏ فهرست‏وار بعضى از آنها را در عهد عتيق مرور مى‏كنيم.تا دريابيم كه چگونه انديشه قوم و يا ملت‏ برگزيده مسير عملى خود را پيموده است.
-«شما منحصرا به خداوند،خدايتان تعلق داريد و او شما را از ميان قومهاى روى زمين‏ برگزيده است تا قوم خاص او باشيد.» -«خداوند امروز طبق وعده‏اش اعلام فرموده است كه شما قوم خاص او هستيد و بايد تمامى‏ قوانين او را اطاعت كنيد» -«او از بين تمام مردم روى زمين شما را انتخاب كرده است تا برگزيدگان او باشيد.شما كوچكترين قوم روى زمين بوديد.پس او شما را بسبب اينكه قومى بزرگتر از ساير قومها بوديد برنگزيد و محبت نكرد.بلكه به اين دليل كه شما را دوست داشت و مى‏خواست عهد خود را كه با پدرانتان بسته بود بجا آورد.به همين دليل است كه او را شما را با چنين قدرت و معجزات عجيب و بزرگى از بردگى در مصر رهانيد» -«از ميان همه اقوام،شما قوم خاص من خواهيد بود،هر چند سراسر جهان مال من است.
اما شما براى من ملتى مقدس خواهيد بود و چون كاهنان مرا خدمت خواهيد كرد.» فرازهاى مذكور از عهد عتيق دست آويزهاى مناسبى براى يهوديان بود تا برگزيدگى نژادى را بر برگزيدگى ايمانى اولويت داده،اهداف دنيوى خود را پيجويى نمايند.و بدين وسيله ملى‏گرايى‏ در دين يهوديت را پى‏ريزى كرده نژاد را مايه تفاخر بر ديگران بدانند.و با استفاده از دستمايه‏هاى‏ توراتى نظريات صريح و آشكارى از برگزيدگى اين قوم عنوان نمايند كه نمونه‏هاى آن را مى‏توان‏ در انديشه ناهوم سوكولف ديد كه در اين مورد مى‏گويد:«در ميان ملل متمدن،يهوديان بى‏گمان‏ خالص‏ترين نژادند» و يا در كلام الى ويزل به اين نيت درونى يهوديان پى برد كه يهودى را از هر كس ديگرى به‏ انسانيت نزديكتر مى‏داند و يا در لسان خاخام آيزنبرگ :«انسان هر چه يهوديتر باشد انسانتر است.» همين مفهوم و تعبير را مى‏توان در اثر موسى هس با ايده‏هاى نژاد يهودى خالص‏ دريافت. موشه دايان نيز با اين مفهوم،سخنى دارد كه شنيدنى است.وى مى‏گويد: اگر كتاب كتاب‏ها يعنى توراتى هست؛و اگر قوم مقدسى هست؛سرزمين مقدسى نيز بايد باشد. در واقع شايد نتوان بهتر از اين اظهارات يافت كه چگونه دين ابزار مطامع سياسى شده است.
ويل دورانت در تاريخ تمدن،ملى گرايى را به عنوان نغمه‏اى مى‏داند كه به سرود نفرت عليه‏ يهوديان افزوده شد همچنين«پروفسور كريستيان لاسن نخستين كسى بود كه در 1847 سامى نژادان را از بسيارى جنبه‏ها از نژاد آريا و ديگر نژادها بركنار شمرد» و نظرات مشخصى‏ نسبت به اين نژاد عنوان كرد كه عمدتا عكس العمل طبيعى كسانى است كه با داعيه‏هاى قوم‏ برگزيده روبرو هستند.وى اين نژاد را اين گونه معرفى مى‏كند:
از نظر مذهب انحصار طلب و گريزان از معاشرت،از نظر شعر و ادب طرفدار غزلسرايى‏ و آثار غنايى،از نظر ويژگى‏هاى روانى،دستخوش عواطف و احساسات،و از نظر اجتماعى،نافذ و محيط شناس و در كار بازرگانى هوشيار و غير قابل رقابت. رابرت فيورليخت در خصوص برگزيدگى قوم يهود مى‏گويد كه اين اعتقاد«به منظور توجيه‏ وجودشان به عنوان ملتى واحد و الهى كردن فتوحاتشان و به زانو در آوردن ملت‏هاى غير برگزيده‏ به كار گرفته شده است.» سومبارت نيز اين جدايى ميان يهوديان و اقوام ديگر را در ادعاى يهوديان به برگزيدگى خود مى‏داند كه نهايتا موجب تنفر از آنان شده و زمينه لازم براى فريب غير يهودى و چيرگى بر آن را فراهم مى‏نمايد كه البته تبعات منفى فراوانى را دامنگير يهوديان كرده است.و بسيارى همچون‏ اسرائيل شاهاك بر آن تصريح دارند كه اسطوره نوين نژاد يهودى مهمترين نشانه ظاهرى و مشخصه يهود ستيزى نوين است و يا مردخاى كاپلان«ايده ملت برگزيده را نوعى خودپسندى و عشق به خود تلقى كرده و معتقد است اين ايده يك ايده كثيف و نژادپرستانه است.» و در تاريخ‏ شاهد آن هستيم كه موجبات محدوديت براى يهوديان را فراهم نموده است.
عليرغم اين محدوديت،يهوديان موجوديت خود را با توجه به احكام صريح خود،حفظ كرده‏ و استمرار مى‏بخشيدند.بنا بر نظر صدوقيان«يهوديان بايد همرنگ مردم دنيا شوند». در حاليكه«هرگز در ملل و اقوام ديگر حل نخواهند شد و هرگز هم آداب و خلقيات غريبه‏ها را نخواهند پذيرفت.يك نفر يهودى،در هر موقعيتى يهودى باقى خواهد ماند» منتهى با بكارگيرى سلاح نفاق همچون دوره‏اى از تاريخ يهود در اسپانيا كه بسيارى از آنان در ظاهر به دين‏ مسيحيت گرويدند ولى همچنان بر آداب و عقايد خود در قرن پانزده استوار ماندند و به همين‏ دليل لقب مارانوس يا دروغين كيش را بر خود ضرب كردند. يهوديان عليرغم فشارهاى موجود با رفتار منافقانه خود توانستند در جوامع غير يهودى‏ خود را حفظ كنند و حتى در بسيارى از موارد از آميزش با اقوام ديگر پرهيز نمايند.هنگام‏ تشكيل حكومت جعلى خود نيز،قانونى را در سال 1953 به تصويب رساندند كه ازدواج بين‏ يهوديان و غير يهوديان را با استناد به فرازهايى از عهد عتيق ممنوع ساختند.
گتو 3
«بر اساس فرهنگهاى انگليسى،واژه گتو به احتمال زياد از ريشه ايتاليايى‏BORGHETTO،مصغر BORGO،است،به معناى محله يا كوى در يك شهر.اين كلمه در انگليسى‏BOROUGHاست.كاربرد آن به مرور زمان متحول شده و سرانجام به محله‏هاى يهودى نشين كشورهاى اروپايى اختصاص‏ يافت.» همچنين در باب معنى اين واژه گفته شده كه مشتق از نام يك كارخانه ريخته گرى در ايتاليا است كه براى اولين بار در سال 1516 در منطقه ونتين براى تمركز يهوديان در نظر گرفته شد. ويل دورانت در باب علل پيدايى گتوها معتقد است كه«ونيز مدت‏هاى دراز پناهگاه خوبى‏ براى يهوديان بود.چند بار اقداماتى براى اخراج يهوديان از آن شهر بعمل آمد (1487-1395) ، اما مجلس سناى ونيز به عنوان خدمتگزاران موثر تجارت و ماليه كشور از ايشان جانبدارى‏ مى‏كرد.قسمت عمده تجارت صادراتى و نيز به دست بازرگانان يهودى انجام مى‏شد،و همچنين‏ ايشان در وارد كردن پشم و ابريشم از اسپانيا و ادويه و مرواريد از هندوستان سهم بسزايى‏ داشتند.يهوديان ونيز به اختيار خود محله‏اى را كه به تبعيت از نام ايشان«جودكا»خوانده مى‏شد.
اشغال كرده بودند.در سال 1516 سناى ونيز پس از شور با سران قوم يهود مقرر ساخت كه عموم‏ يهوديان،به جز عده معدودى كه اجازه مخصوص داشتند،در قسمتى از شهر كه به نام گتو خوانده‏ شد،سكنا گزينند؛و ظاهرا اين نام از واژه ايتاليايى گتو (كارخانه ريخته گرى) آمده است.زيرا در آن محله يك چنين كارخانه‏اى وجود داشت.» شمار زيادى از محققين معتقدند كه اين محله‏هاى يهودى نشين با اختيار خود يهوديان‏
انتخاب مى‏شد و آن طور كه عده‏اى تبليغ مى‏كنند،يهوديان مجبور به سكونت در آن مناطق‏ نبوده‏اند.
در واقع يهوديان با تمركز در محله‏هاى يهودى نشين،جدايى خود از ديگران را به وضوح‏ نشان مى‏دادند و اينكه نمى‏توانند آشكارا با كسانى زندگى كنند كه خود را از آنها برتر دانسته و آداب و رسوم خاص دارند.ضمن آنكه غير يهوديان به واسطه بيگانه بودن،نمى‏توانستند از فعاليت يهوديان در اين محله‏ها آگاه شوند.در همين خصوص و عليرغم تصور قالبى كه وجود دارد،آقاى شهبازى نويسنده كتاب«زرسالاران يهودى و پارسى،استعمار بريتانيا و ايران»نيز معتقد است كه گتوها ضامن بقاى يهوديان و منافع آنها بوده،ضمن آنكه بعدها حربه‏اى براى‏ مظلوم نمايى مى‏شود.ايشان در اين خصوص مى‏نويسد: چنين است داستان گتوها؛محلاتى كه داوطلبانه و براى حفظ ساختار و اسرار درونى‏ خود در آن زيستند و با سماجت،به رغم تمايل و گاه حتى بدگمانى و فشار جوامع‏ ميزبان،حاضر به ترك آن نشدند و آنگاه كه اين گتوها فرو پاشيد،داستان آن را به‏ پرچم مظلوميت خويش و لعن ميزبانان بدل ساختند. مويد اين مفهوم،اعتراف يهوديان مبنى بر جارى بودن زندگى با تمام نيازهاى ضرورى در اين محله‏ها بود.يهوديان اگر چه سعى دارند كه زندگى در اين محله‏ها را غير قابل تحمل و تحميلى‏ و سخت جلوه دهند ولى خود معترف هستند كه هر گتو يك كنيسه داشت جهت برگزارى مراسم‏ و جشن‏هاى سالانه يهوديان (همچون پوريم) كه حتى با برپايى مراسم شادمانى و نمايش،و با لعنت بر غير يهوديانى همچون هامان اين روزها را بزرگ مى‏داشتند 3 در اين محله‏ها با ذكر تمام‏ تضييقاتى كه مدعى بودند ولى آموزش در جريان بود و حتى مدعى هستند كه يهوديان گتو صد در صد با سواد بودند.و اين در مورد دختران نيز صادق بود.چرا كه بچه‏ها در سن 3 يا 4 سالگى‏ پس از باز كردن زبان تحويل معلم كنيسه مى‏شدند. هر كنيسه در گتو محل عبادت،مشورت و حل اختلافات بود ضمن آنكه شريان زندگى را در دست داشت. در واقع يهوديان با تمركز در اين محله‏ها،موجوديت اعتقادى،نژادى،فرهنگى و اخلاقى خود را حفظ مى‏كردند و حتى اجازه نفوذ به ديگران در اين گتوها را نمى‏دادند و در روزهاى خاصى نيز بيرون از آن رفت و آمد نمى‏كردند و شب‏ها نيز آنرا مى‏بستند. يعنى يك‏ جامعه كوچك محافظت شده و مقاوم در برابر كسانيكه بيگانه پنداشته مى‏شوند و به همين دليل‏ بايد از آنها دورى جست.
با تمام اين تفاصيل در برترى نژادى و برگزيدگى قومى و عليرغم تمام مساعى بكار گرفته شده‏ از سوى يهوديان جهت القاى اين شبهه كه نژاد يهود اصالت ذاتى داشته و همين،دليل برگزيدگى‏ آن است و بايد جدا از ديگران و جداى از سرنوشت ديگران زندگى كرده و تصميم بگيرد،عده‏اى از ميان خودشان نظراتى متفاوت ارائه كرده‏اند.از جمله رافائل پاتاى،مدير تحقيقات انستيتو تئودر هرتصل كه مى‏گويد: يافته‏هاى مردم شناسى نشان مى‏دهد كه برخلاف نظريه شايع،چيزى به نام نژاد يهود وجود ندارد.بررسى درباره يهوديان از مناطق مختلف جهان مسلم مى‏دارد كه‏ اينان از نظر ويژگى‏هاى جسمانى-قامت،وزن،رنگ پوست،بافت و رنگ مو،رنگ‏ چشم،دنباله جمجمه،دنباله چهره،گروه خون و جز آن-شديدا با هم فرق دارند. و به همين دلايل«استوار كردن صهيونيسم بر ايده مردم يهود،از نظر خاخام هيرش يك‏ ارتداد محسوب مى‏شود.» يقينا يك چنين سوء استفاده‏اى از واژه ملت براى دين يهود جهت تحقق صهيونيسم،مجمع‏ عمومى سازمان ملل را به عنوان مظهر اراده جهانى واداشت تا با 72 رأى موافق،35 رأى مخالف و 32 رأى ممتنع قطعنامه برابرى صهيونيسم با نژادپرستى را در 10 نوامبر 1975 به تصويب‏ برساند. اگر چه حييم هرتزوگ از آن پس،سازمان ملل متحد را در مسير تبديل شدن به مركز جهانى يهود ستيزى ارزيابى كرد. ولى بهرحال دريافت اين حقيقت براى جهانيان لازم است كه‏ براى مقابله با يهود ستيزى بايد همزمان با نژادپرستى يهودى مبارزه نمود
د:خون براى فطير مقدس‏
BLOOD LIBLEواژه‏اى آشنا در منظر محققين يهود ستيزى و به معناى«تهمت خون»است.اين اتهام در طول تاريخ حضور يهوديان در اروپا و سپس ديگر مناطق دنيا،همواره به عنوان‏ يكى از عوامل اصلى ضديت با يهوديان مطرح بوده است.
يهوديان در يكى از اعياد خود به نام عيد فطير كه از روز نودزهم ماه نيسان شروع مى‏شود،به‏ مدت يكهفته از خوردن نان مايه‏دار نهى مى‏شوند. اين نان ماتزو يا فطير ناميده مى‏شود.كه در تهيه آن از خون كودكان غير يهودى استفاده مى‏گردد. اين اتهام از دوران قرون وسطى تا قرن بيستم گسترانيده شده و در دوران معاصر نيز هر چند وقت يكبار شاهد مطرح شدن آن هستيم.عده‏اى معتقدند كه«اين اتهام براى اولين بار به قضيه‏ ويليام نروژ بر مى‏گردد كه در سال 1144 رخ داد.و تعدادى از يهوديان در پى پذيرش اين گناه‏ شكنجه شدند.و بسيارى از آنان نيز در نهايت قتل عام شدند.اين موضوع در ادبيات انگليسى هم‏ وارد شد و داستان‏هاى كانتربرى از نمونه‏هاى برجسته آن است.» نمونه‏هاى بارزى از اين اتهام را مى‏توان در سال 1840 در دمشق و رودس به هنگام برپايى‏ مراسم عيد پسح مشاهده كرد كه بنابر نظر ناهوم سوكوف در هفتم فوريه همان سال يك كشيش‏ كاتوليك به نام پدر توماس در يكى از محله‏هاى شهر دمشق كه وى در آنجا سكونت داشت ناپديد شد.از آنجا كه اين كشيش كاتوليك آخرين بار در نزديكى آرايشگاه يك فرد يهودى ديده شده‏ بود،اين آرايشگر دستگير،بازجويى و شكنجه شد.اين يهودى كه تاب تحمل شكنجه را نداشت‏ چند تن از يهوديان سرشناس را به كشتن پدر توماس متهم كرد...در پى اين اتهام،بسيارى از يهوديان بازداشت زندانى و براى اقرار به گناه به شدت شكنجه شدند.يهوديان در تلاش براى‏ پايان بخشيدن به اين رفتار هولناك،به محمد على پاشاى مصر متوسل شدند.و او نيز دستورات‏ اكيدى در اين باره صادر كرد.در اواخر همان سال يهوديان دوباره به ربودن يك پسر بچه متهم‏ شدند. نمونه ديگر«اتهام قتل يك كودك غير يهودى به مندل بيليس در سال 1911 در روسيه‏ است.كه نهايتا منجر به زندانى شدن وى گشت» به طور كلى مواجهه يهوديان و مورخين وابسته به آنان،پيرامون تهمت خون،نفى كل قضيه و بر شمردن آن به عنوان يك توطئه عليه يهوديت است.آنها بطرق مختلف بر آن هستند كه همواره‏ اين موضوع را به عنوان يك اتهام مطرح نمايند و بعضا شبهاتى ايجاد كنند كه«مثلا تصور نوشيدن شراب سفيد رنگ در ايام خاص توسط يهوديان،تصور نوشيدن خون مسيحيان را به‏ اشتباه،ايجاد كرده است.» عده‏اى«معتقدند كه اتهام خون در ميان تمام عناصر ادبيات ضد يهودى ويران كننده‏ترين‏ اتهام است». و بشدت از اين موضوع متعجب هستند كه چگونه يك موضوعى با اين وسعت از قرون وسطى تاكنون همچنان مطرح است و يهوديان همواره در پى انكار آن هستند.
گستردگى و اهميت اين موضوع به آن حد است كه ويل دورانت در تاريخ تمدن از آن به عنوان‏ يك مصيبت بزرگ براى يهوديان ياد مى‏كند و مى‏گويد: گر چه مى‏بايست مسيحيان اعتقاد داشته باشند كه كشيش هنگام انجام دادن مراسم‏ دينى قرص نان را تبديل به جسم و خون مسيح مى‏سازد،اما برخى از مسيحيان‏ مانند لالردها،نسبت به اين امر مشكوك بودند.رواج داستان‏هايى راجع به نان‏ مقدس و خون آمدن از آن،بر اثر زخم كارد يا خراش نوك سنجاق،موجب تحكيم‏ اين اعتقاد مى‏شد،و چه كسى جرئت مى‏كرد،به چنين عمل مهيبى دست بزند مگر يك يهودى؟ حبيب لوى نيز در كتاب«تاريخ يهود ايران»عليرغم انبوه نمونه‏ها،بدون اندك استدلال و استنادى همچون ساير محققين يهودى در مقام انكار اين موضوع بر مى‏آيد و ريشه طرح اين‏ مسائل را در محبوبيت‏[!]يهوديان در نزد مسلمانان در يك نمونه واقع شده در تبريز مى‏داند كه‏ مسيحيان با حسادت و رقابتى كه با يهوديان داشته‏اند،اين اتهام را وارد نموده‏اند. آبا ابان نيز در كتاب خود بدون ارائه بيان مستدلى به بيان شرح اين موضوع مى‏پردازد و اشاعه آن را از عوامل يهودستيزى مى‏داند و مى‏گويد: يكى از علل عمده عود روحيه ضديت با يهود تهمت بى‏معنى گرفتن خون مسيحيان‏ براى نان فطير بود تهمتى ناروا و دروغ كه از روزگاران قديم در بين ملت‏ها شايع‏ شده و هنوز خودنمايى مى‏كرد جالب اينكه آبا ابان بدون ذكر اينكه چه دليلى باعث طرح اين موضوع در اين گستره تاريخى‏ شده،با بى‏منطقى بارز ادامه مى‏دهد كه«مسيحيان سفيه و نادان مى‏گفتند،يهودى‏ها براى‏ مراسم مذهبى عيد فسح بخون مسيحيان احتياج دارند،با اين جهت در شب عيد،مسيحيان را مى‏كشتند تا خون آنها را در خمير مايه نان فطير مخلوط كنند.» اگر چه يهوديان موفق به اخذ اعلاميه پاپ اينوسنت چهارم در باطل اعلام كردن تهمت‏ ريختن خون مسيحيان در فطير توسط يهوديان شدند. ولى خود نيز تعجب مى‏كنند كه چرا هنوز سوزاندن تلمود تا قرن هجدهم ادامه داشته است.و تاكنون نيز اين سؤال را در ذهن آگاهان‏ بدون پاسخ گذاشته‏اند كه چگونه با اين حجم گزارشات و اخبار از يك چنين موضوعى باز مى‏توان‏ آن را بدون ارائه دليل منكر شد.آقاى شمس الدين رحمانى در موخره خود بر كتابى كه پيرامون‏ همين موضوع به نگارش در آمده است، اين سوال را اين گونه بررسى مى‏كند كه به راستى چگونه‏ مى‏توان يك واقعه مشخص را در مدتى طولانى-از قرن 12 ميلادى تا امروز-و در سطحى وسيع- از اروپا و خاورميانه تا آسيا-شايعه و اتهام ناميد.واقعا مردم كشورهاى مختلف با اعتقادات و مذاهب گوناگون،چرا اين گونه-يكسان-خشمگين و انتقامجو،اين اتهامات را مى‏پذيرند و نسبت‏ به متهم اين گونه عكس العمل نشان مى‏دهند؟چرا همين مردم كه با يهود اين گونه رفتار مى‏كنند با ديگر اقليت‏ها چنين برخوردى ندارند؟در واقع يا بايد بپذيريم همه دنيا در طول قرون و اعصار، انسانهايى نادان و وحشى و خونخوار بوده‏اند و يهوديان مظلوم و بيگناه قربانى بدويت همه‏ بشريت شده‏اند و يا باور كنيم كه واقعا چنين حادثه‏اى رخ مى‏داد و از چشم مردم پنهان نمى‏ماند.
كما اينكه برخى از محققان هم به وجود چنين شيوه‏اى اقرار دارند.» تحقيقات خود يهوديان نيز بر تقويت يك چنين نظرى كمك مى‏نمايد و نمونه‏اى از آن را مى‏توان در خلاصه كرونولوژى يهودستيزى از انتشارات معتبر كتر پابليشينگ هاوس در بيت المقدس در سال 1974 مشاهده كرد. 6 اين منبع بسيار معتبر-از نظر يهوديان-كه دستى در تهيه دايرة المعارف معروف يهود دارد،در 158 بند به گاهشمار يهود ستيزى از 3 قرن قبل از ميلاد تا 1970 مى‏پردازد كه 12 بند آن مربوط به اتهام خون است.و حتى آبا ابان تا سال 1840 پانزده مورد از چنين اتهامى عليه يهوديان را در شهرهاى رومانى،لهستان،روسيه،ايتاليا و آلمان‏ ذكر مى‏كند. و باز هم طرح اين سوال كه چگونه با ذكر اين حجم از اين اتهام به عنوان ريشه يهود ستيزى،باز هم عده‏اى اصرار بر انكار آن دارند و يا حداقل مستدلا در صدد پاسخگويى به آن نيستند؟

دلايل رفتارى‏

دلايل رفتارى از جمله ريشه‏هاى ايجاد يهودستيزى به شمار مى‏آيد.بدين معنا كه يهوديان‏ همواره در ميان ملل ديگر رفتارى از خود بروز داده‏اند كه برگرفته از خلق و خوى جمعى و مرسوم‏ آنها در طول تاريخ بوده است.رباخوارى،جاسوسى،جادوگرى،توطئه عليه ملل ديگر همچون‏ شايعه پراكندن مرگ سياه و يا تدوين پروتكل‏هاى صهيون براى سيطره بر جهان و يا برده‏دارى از جمله رفتارهايى است كه به نام يهود ثبت شده است و ما بر آن هستيم تا در اين مقال ضمن‏ بررسى صحت و سقم يك چنين برداشت‏هايى از رفتار يهوديان به دلايل انتساب اين اعمال به‏ يهوديان پرداخته و عواقب حاصل از آن را كه جز نفرت عليه آنان نيافريده است بازگو كنيم.
الف-رباخوارى‏
مرحوم حميد عنايت در بررسى ريشه‏هاى يهود ستيزى از سرمايه‏دارى و روش‏هاى‏ زيانكارانه آن به عنوان«كهن‏ترين و بلاخيزترين ريشه يهود آزارى»ياد مى‏كند. دايرة المعارف‏ بريتانيا نيز بيزارى اقتصادى را در كنار تعصب مذهبى،از جمله دلايل عمده يهود ستيزى‏ مى‏داند كه نمود آن در تجارت،بازرگانى و بانكدارى رونق گرفته از نزول خوارى يهوديان است.» بدون شك قبل از بررسى هر زمينه‏اى بايد به متون اعتقادى يهوديان نظرى افكند تا چگونگى صدور مجوز چنين عملى را به منظور رديابى انگيزه‏هاى اين رفتار ارزيابى كرد.آن هم با اين مقصود كه متون اعتقادى منشأ رفتار يهوديان در اين مورد نيست بلكه بنابر نظر ماركس‏ خصلت يهود،سودجويى است كه در مقاله‏اش به عنوان مسئله يهود مطرح است. 1-«وام دادن بدون بهره همچنان يك عمل خيريه ستايش انگيز است،اگر وام گيرنده يهودى‏ باشد؛و محكوم كردنى است اگر غير يهودى باشد.» 2-«وام با بهره:در تلموذ رسما اين گونه وام را ممنوع مى‏كند و براى هر يهودى كه از وامى كه به‏ يهودى ديگر داده بهره‏اى بر مى‏گيرد،مجازات سنگينى پيش بينى مى‏نمايد.برعكس به گفته‏ بيشتر مقامات تلمودى،اين يك وظيفه مذهبى است كه وقتى وامى به بيگانگاه‏[بيگانگان‏]داده‏ مى‏شود بيشترين بهره اخذ گردد». 3-«برادر خود را به سود قرض مده،نه به سود نقره و نه به سود آذوقه و نه به سودى چيزى كه به‏ سود داده مى‏شود.غريبه را مى‏توانى به سود قرض بدهى،اما برادر خود را به سود قرض مده» 4-بسيارى از مقامات خاخامى‏[...]از جمله«ابن ميمون،تكليف مى‏كنند كه از وام گيرندگان‏ غير يهودى سنگين‏ترى نرخهاى ممكن بهره طلب گردد» 5-علاوه بر رباخوارى از غير يهوديان،تقلب و نيرنگ زدن به غير يهوديان مجاز است ولى به‏ يك يهودى،با فروش يا خريد به يك قيمت اغراق آميز ممنوع مى‏باشد. 6-«هرگونه فريبكارى در معاملات در حق يك يهودى گناهى بزرگ است.در حق يك‏ غير يهودى تنها فريبكارى مستقيم ممنوع است». موارد بالا نمونه‏هايى از مجوزهاى رباخوارى و تقلب در معاملات يهوديان عليه غير يهوديان‏ است كه ناخودآگاه منطبق با گفته تاسيتوس مورخ بزرگ رومى (55-120 ميلادى) است كه در مورد اين قوم نتيجه مى‏گيرد كه«در ميان خود سخت به يكديگر وفادار و نرم دلند،ولى همه‏ بيگانگان را دشمن مى‏دارند.نه با بيگانگان همكاسه مى‏شوند و نه از ايشان زن مى‏گيرند.مردمى‏ سخت پرشور و سودايى‏اند ولى از زنان بيگانه دورى مى‏جويند.چنين روحيه‏اى به يهوديان‏ اجازه داد تا در معاملات بازرگانى خود با غير يهود،پاره‏اى از ملاحظات و قيود اخلاقى را كه مانع‏ از فعايت آزادى اقتصادى است كنار بگذارند و براى بدست آوردن حداكثر سود بكوشند.»
اگر بپذيريم كه يهوديان در بسيارى از اين موارد،اصلا نياز به پول هم كيش خود ندارند تا به‏ آن ربا دهند و يا در معامله با او تقلب نمايند،طبيعتا به اين نتيجه مى‏رسيم كه غير يهوديان‏ قربانى محتوم يك چنين رفتارى هستند كه همواره از آن خسران ديده و جان و مال خود را در اين مسير از دست داده‏اند.
در بررسى اين خصلت عميق يهوديان،عده‏اى شرايط ويژه را مسبب چنين رفتارى مى‏دانند از جمله اينكه در«جامعه فئودالى از حق زمين محروم بودند» و اجبارا سعى در ذخيره اموال‏ منقول داشته‏اند.و يا اينكه به دليل حفاظت از خود در زمان وقايعى كه منجر به اخراجشان‏ مى‏شود بتوانند سريعا آن را به پول تبديل كرده از جايى كه به جاى ديگر منتقل شوند و به همين‏ دليل«از فعالترين كسانى هستند كه به توسعه ارزشهاى پولى پرداختند و با آن به عنوان يك‏ مال التجاره برخورد كردند،ضمن آنكه براى قرض دادن و احياء مصادره‏هاى اجتناب ناپذير دوره‏اى،از ربا بهره بردند.» همچنين فرانسوا دوفونتت نويسنده كتاب«نژادگرايى-راسيسيم»در تبيين چنين شرايطى‏ كه منجر به رباخوارى يهوديان مى‏شود به اين صورت استدلال مى‏كند كه«به پيروى از برخى‏ رسوم،يهوديان از داشتن اموال غير منقول ممنوع بودند،در عوض به آنها اجازه داده مى‏شد كه‏ مالك تاكستانها يا زمينها و خانه‏هايى باشند و آن به اين منظور بود كه در صورت اخراج يا تبعيد ناگهانى آنها-كه هميشه آثارى بدنبال داشت-اين املاك مورد مصادره و ضبط قرار گيرد.از اين رو هيچ جاى شگفتى نيست كه يهوديان بيشتر وقت‏ها به كارها و حرفه‏هايى دست بزنند كه در موقع‏ ضرورت بتوانند به سهولت با دار و ندار خويش فرار را بر قرار ترجيح دهند و صحنه را خالى كنند.
از جمله اين كارها و حرفه‏ها بايد از پوست فروشى،جواهر سازى،[طلا سازى،بافتن پارچه‏هاى‏ زربفت،عطر سازى،]صرافى،رباخوارى و از اين قبيل مشاغل نام برد» اما پرسشى كه در اينجا مطرح مى‏شود آن است كه اولا چرا يهوديان از داشتن اموال‏ غير منقول ممنوع هستند؟ثانيا چرا بايد در شرايطى بسر برند كه همواره در انتظار اخراجشان از سرزمينى به سرزمين ديگر باشند؟در واقع جواب مشترك اين دو سؤال در سودجويى يهوديان‏ نهفته است كه اولا با سيرى ناپذير بودن فزونخواهى آنان،ريشه دوانيدن آنان در هر مملكتى، مشكلاتى را براى آن سرزمين فراهم مى‏آورد. و ثانيا بدبختى هر مليت كه ناشى از سودجويى‏ يهوديان باشد،يك اقدام اساسى را در پى دارد كه همانا قيام عليه منافع آنان است و اگر در نهايت‏ بتوانند اخراج آنها.بنابر قول مليون فرانسوى اين نكته را بايد توجه كرد كه«يهودى‏ها هيچ وطنى‏ ندارند.براى آنها وطن جايى است كه در آنجا موجبات پيشرفت و ترقى ايشان فراهم باشد.
يهودى‏ها وطن را در جايى جستجو مى‏كنند كه در آنجا منافعشان حفظ گردد» و به عبارتى بهتر در هر جا كه بتوانند به راحتى بر ذخيره‏هاى مالى بيافزايند،آنجا را وطن خود مى‏پندارند.
بنابراين نمى‏توان شرايط تحميلى براى داشتن يك شغل خاص را عامل اصلى رباخوارى‏ يهوديان دانست.
اصولا يهودى رباخوار را به صورت مخلوقى كه مختص جامعه قرون وسطايى است،معرفى‏ مى‏كنند و عده‏اى معتقدند كه اسحاق آبرابانل «از نخستين متفكرينى است كه به دفاع صريح و آشكار از رباخوارى برخاست و بنيان‏هاى توجيه نظرى و دينى آن را در ميان مسيحيان گذارد» .
وى در سال 1496 رساله‏اى نوشت كه در سال 1551 چاپ شد و در آن از مبادلات مالى‏ مبتنى بر بهره دفاع نمود.او نوشت: در بهره هيچ چيز نكوهيده‏اى وجود ندارد.اين كاملا درست است كه مردم از پول، شراب و غله خود بهره دريافت كنند[...]اين روش متعارف و صحيح،مبادله مالى‏ است.وام بدون بهره را تنها بايد به همدينان پرداخت.به آن كسانى كه ما به ايشان‏ لطف ويژه داريم. بدين وسيله«از قرن پانزدهم به بعد پيشرفت اقتصادى اروپا با پيشرفت يهود همزمان شد و يهوديان در بنيادگذارى اقتصاد امروزى اروپا سهم بزرگى ادا كردند.به عقيده سومبارت، اگر روابط بازرگانى در اروپا جنبه بين المللى يافت و شبكه آن به تدريج مناطق ديگر جهان را در بر گرفت و اگر نظام بازرگانى اروپا از قرن پانزدهم به بعد پيوسته كار آمدتر و پرسودتر و عقلانى‏تر شد و به صورت امروزى خود در آمد و از اينها مهم‏تر اگر روحيه سرمايه‏دارى در ميان اروپاييان‏ رسوخ كرد،همه تا اندازه زيادى نتيجه كوشش‏ها[و البته سودجويى‏ها]ى يهوديان بوده است». سومبارت در ريشه‏يابى و بررسى روند رو به گسترش سرمايه‏دارى غرب جاى پاى يهوديت را در جاى جاى اين مراحل شناخته و به تبيين آن مى‏پردازد.وى معتقد است كه نقدينگى‏ يهوديان به دليل چنگ اندازى آنان بر دو نوع كالاست:«اول،معادن تازه كشف شده طلا و نقره در آمريكاى مركزى و جنوبى» كه«با داشتن آن قدرتى به دست مى‏آورند كه قوانين سياسى و مذهبى را نيز منكر شده و بنابر نظر برنارد لازار آقايى آقاهاى خود را به دست مى‏آورند.» «دوم،پنبه و نيل كه مواد اصلى صنايع نساجى بود» كه در حال حاضر آنها را نيز مسخر يهوديان مى‏بينيم.
بنابر نظر سومبارت«پيدا شدن بورس كه به منزله قلب فعاليت‏هاى اقتصادى امروزى است و رواج انواع برگه‏هاى بهادار،به ويژه برات و سفته نيز فرآورده نبوغ سوداگرانه يهودى است و او مى‏نويسد كه كهنه‏ترين برات را در تاريخ اروپا يك يهودى به نام سيمون روبنس در سال 1207 ميلادى كشيد و يهوديان چون در قرون وسطى در شمار فعال‏ترين صرافان و رباخواران و وام دهندگان بودند،بعدها واسطه‏هاى عمده بازرگانى بين المللى شدند و استفاده از ارز را در معاملات آن باب كردند.» در واقع همه اين فعاليت‏ها را در پرتو فردگرايى يا انديويدواليسمى انجام مى‏دادند كه خود براى تجارت و مصرف آزاد،آن را لازم دانسته،از آن حمايت مى‏كردند. سومبارت كه تحقيقات گسترده‏اى را در خصوص ريشه‏هاى سرمايه‏دارى و نقش يهوديان در آن انجام داده است،بر اين اعتقاد است كه تعقل اقتصادى مورد نياز براى سرمايه‏دار شدن‏ متضمن سه شرط است:اول برنامه گذارى،تا هر كارى از روى نظم و تدبير باشد.دوم كارايى،تا در هرگونه كار توليدى بهترين افزارها برگزيده شود.سوم حساب دانى.و در ادامه مى‏افزايد كه‏ آرزومندان سرمايه‏دار شدن علاوه بر جمع اين شرايط از دو صفت نيز بايد برخوردار باشند:اول‏ مرد همت و خطر باشند و دوم سوداگر باشند.يعنى همه كارها را بر محك پول بسنجند و سراسر اين جهان را چون بازارى بزرگ بينگارند كه،كارهاى آن خواه خوب يا بد،از روى عرضه و تقاضا و سود و زيان،مى‏گردد.اينك اگر آموزش‏هاى دين يهود را به شكلى كه در تورات و تلمود و قوانين‏ ابن ميمون و يعقوب بن عاشر و يوسف قرو بررسى كنيم مى‏بينم كه دين يهود جامع اوصاف‏ روحيه سرمايه‏دارى است. از همين رو هميشه به فعاليت‏هاى اقتصادى معينى رو آورده‏اند و از زمان حضرت سليمان از توانگرترين مردمان بوده‏اند و چگونگى استفاده از اندوخته‏هاى پولى را آموخته‏اند و به اهميت فلزهاى گرانبها پى برده‏اند با اين اوصافى كه سومبارت از خصلت ذاتى يهوديان در سودجويى و سرمايه پرستى و بعبارتى‏ زرسالارى برشمرد،به راحتى مى‏توان به درك حقيقى از اين طنز لويناس پى برد كه مى‏گويد: «نمى‏دانم كه دنيا به يهودى نياز دارد يا نه ولى مطمئنم كه يهودى به دنيا نياز دارد.» طبيعتا چنين ميل شديدى به زرسالارى كه حاصل رباخوارى است و نهايتا منجر به ضايع‏ شدن حق ديگران مى‏شود،بازتاب‏هاى عديده‏اى را در جوامع گوناگون به عنوان يكى از علل مهم‏ رفتار يهود در پيدايش يهود ستيزى داشته است.البته يهوديان نيز بر آن وقوف داشته و حتى‏ معترف هستند.قرآن كريم نيز«نخستين مأخذى است كه اشتغال يهوديان به رباخوارى را مطرح‏ ساخته است» چرا كه مى‏فرمايد: و اخذهم الرّبوا و قد نهوا عنه و اكلهم اموال النّاس بالباطل و اعتدنا للكافرين منهم عذابا اليما. با آنكه نهيشان كرده بوديم،ربا مى‏گرفتند و اموال مردم را به باطل مى‏خوردند و ما براى كافرينشان عذاب دردناكى تهيه كرده‏ايم. اين موضع گيرى اسلام در قبال ربا و رباخواران به زعم دايرة المعارف يهود مانعى جدى در راه‏ رباخوارى يهود پديد ساخت. در مسيحيت نيز مواجهه مسيحيان با رباخوارى يهوديان‏ چهره‏هاى متفاوتى از تشنج را علاوه بر اختلافات مذهبى،هويدا ساخت.
ويل دورانت معتقد است كه: رقابت‏هاى اقتصادى نيز در پس اين خصومت‏هاى دينى پنهان بودند.در زمانى كه به‏ پيروى از احكام پاپ ربا خوارى در ميان مسيحيان حرام شمرده مى‏شد يهوديان‏ تقريبا انحصار وام دادن و بهره گرفتن را در سراسر عالم مسيحيت در دست داشتند.
بعدها كه بانكداران مسيحى اين تحريم دينى را ناديده انگاشتند تجارتخانه‏هايى‏ [...در شهرهاى مختلف اروپا]،تأسيس يافتند كه مدعى و رقيب اين امتياز انحصارى‏ يهوديان شدند؛و در نتيجه نقطه اصطكاك و تضاد تازه‏اى ميان مسيحيان و يهوديان‏ بوجود آمد. تضاد ميان مسيحيان و يهوديان در باب ربا خوارى يهوديان،«چنان در اروپا توسعه يافت كه از سال 1230 مخالفت شديد كليسا را برانگيخت و موجى از مبارزه با ربا خوارى را پديد ساخت.» در سال 1231 شاه سيسيل طى فرمانى حداكثر بهره مجاز ربا خواران يهودى را ده‏ درصد اعلام كرد.
در سال 1239،لويى نهم،پادشاه فرانسه،طى فرمانى رباخوارى را در سرزمين‏ خود ممنوع كرد.
در سال 1244 شاه اتريش نيز فرامينى صادر كرد و براى بهره يهوديان سقفى‏ محدود قايل شد.
شاه آراگون و حكمرانان ايتاليا،كه با يهوديان پيوند بيشتر داشتند،حداكثر بهره‏ مجاز را 20 درصد اعلام كردند؛ولى در عمل بهره مرسوم 33 تا 43 درصد و گاه بسيار بيشتر بود.در سال 1275 ادوارد اول،پادشاه انگليس (1307-1272) قوانينى‏ سخت عليه رباخوارى وضع كرد.و سرانجام فرمان اخراج يهوديان را صادر نمود.در سال 1290 مأموران مسلح دولتى به شهر لينكلن حمله بردند و يهوديان را از انگليس اخراج كردند.
...در سال 1306 فيليپ چهارم،پادشاه فرانسه،نيز يهوديان را از اين كشور اخراج كرد.در سال 1315،لويى دهم،طى فرمانى بار ديگر اجازه بازگشت يهوديان‏ به فرانسه را صادر نمود ولى به شرط آنكه دو سوم از كليه منافعى كه از راه رباخوارى،تا پيش از نفى بلد شدنشان به‏ دست آورده بودند،به پادشاه فرانسه تقديم دارند. با اين همه«ربا خوارى يهوديان چنان اعتراض‏ مردم را برانگيخت كه«فيليپ دراز»پادشاه بعدى فرانسه،مجبور شد در سال 1322 با آنان را اخراج كند.
اين موج چنان نيرومند بود كه حتى آلفونسوى يازدهم،شاه كاستيل و لئون كه در بار او كانون‏ ربا خوارى به شمار مى‏رفت،زير فشار پاپ مجبور شد در سال 1348 طى فرمانى ربا خوارى را ممنوع كند.اين فرمان كمى بعد (1351) لغو شد.» از ميان تمام قيام‏ها و اقدامات ضد يهودى به دليل نزول خوارى و يا ربا خوارى يهوديان،قيام‏ بوگدان خملنيتسكى 2 (1657-1595) در لهستان از ويژگى خاصى برخوردار است.اين قيام در منطقه يهودى نشين لهستان كه ساكنين موسوم به«يهوديان خاور»را در بر مى‏گرفت آغاز شد.
يهوديان اهل اين منطقه چه در آن روز و چه در حال حاضر كه به آمريكا و اسرائيل مهاجرت‏ كرده‏اند،داراى نفوذ سياسى و اقتصادى خاصى هستند. قيام خملنيتسكى به دليل استثمار بيرحمانه روستائيان از سوى رباخواران،و مباشرين و مستأجران و پيمانكاران يهودى و اشرافيت لهستان در سال 1649-1648 شكل گرفت.در جريان اين قيام توده‏هاى دهقانان عاصى و عوام روحيه‏اى به شدت ضد يهودى از خود نشان‏ دادند. كه در تاريخ«به عنوان يك يهود ستيزى صاف و ساده تلقى مى‏شود» و بعضا هم يهوديان‏ از آن به عنوان يك خاطره ناخوشايند ياد كرده و رهبر قيام را خمل پليد نام نهاده‏اند. و هم اكنون‏ نيز سياست‏هايى كه خاستگاه آن منطقه اوكراين و يا شوروى سابق باشد،در مطبوعات اسرائيل‏ به عنوان ميراث خملنيتسكى يا اعقاب آن اطلاق مى‏شود. شورش‏ها و يا قيام‏هاى 1819 كه از ورتز بورگ شروع شده بود و بعد سراسر ايالت‏هاى آلمان را در بر گرفت و به اطريش و مجارستان و لهستان نيز سرايت كرد، و يا سقوط بورس آلمان در سال‏ 1873 همگى ريشه در شيوه‏هاى عملكرد بانكداران ،رباخواران و سرمايه گذاران و صرافان يهود، داشته است كه عواقب وخيمى را عليه خودشان بوجود آورد.
به غير از عملكرد رباخواران يهودى در اروپا نمونه‏اى خواندنى از نحوه برخورد با يهوديان در آمريكا قابل ذكر است.آبا ابان در كتاب خود داستان را اين گونه آغاز مى‏كند: اولين يهوديانى كه وارد آمريكايى شمالى شدند،يكدسته 23 نفرى از يهوديان مهاجر برزيل‏[...]بودند كه در سپتامبر سال 1654 وارد نيو آمستردام 1 ،شهرى كه در آن‏ جمعيت كوچك هلندى از مأمورين كمپانى Dutch West India[كمپانى هند شرقى‏ هلند]مأمور رود هودسون‏[...]اقامت داشتند شدند.و خسته و كوفته در بندر منتظر اجازه ورود متوقف شدند ولى از طرف حاكم محل‏[...]به آنها خبر دادند كه هر چه‏ زودتر ميبايست آنجا را ترك گويند[...حاكم طى‏]نامه‏اى به شرح زير به‏ كمپانى‏[...مذكور]نوشت‏[...]همه يهوديانيكه باينجا ميايند مايلند براى هميشه در شهر ما سكونت نمايند ولى چون از سوابق ايشان با خبريم (پيشه رباخوارى و معاملات تقلبى كه با مسيحيان دارند) از پذيرفتن آنها معذوريم.براى مقامات مؤثر دولتى،قضات دادگاه و همچنين براى مردمى كه به شما اعتماد داشته و پاس احترام‏ شما را دارند و نيز براى مقام روحانى كليسا بسيار ناگوار است اشخاصى را كه‏ بهيچوجه به آنها علاقه و اعتماد ندارند در بين خود بپذيرند و نيز چون اطلاع داريم‏ كه اين اشخاص صاحب هيچگونه صنعت و حرفه هنرى نيستند واهمه داريم مبادا در آينده سر بار جامعه فقير ما گردند[...]ما با خلوص نيت دعا ميكنيم كه خدا ما را از گزند كسانيكه نام عيسى مسيح را به كفر ميالايند و از شر اشخاص بى‏آبرو و متقلب‏ حفظ كند. اين واقعه،معروف و ضعيت و عملكرد يهود است كه جزئى از فرهنگ و ذهنيت غير يهوديان را شكل مى‏دهد.آنچنانكه«در فرهنگ اروپائى واژه يهودى مترادف با رباخوار است.» و اگر حتى در يك زمان و مكان ديگر واقعا يهوديان،چنين رفتارى را در پيش نگرفته و حتى خود جزء فقرا و تنگدستان بوده‏اند،باز هم«عامه مردم ميل داشته‏اند كه ايشان را سرمايه دارانى پنهان كار بدانند و همه جنبه‏هاى زشت سرمايه دارى،يعنى بهره‏كشى و رباخوارى و گران فروشى و احتكار و انحصار را به فريب و فساد يهود نسبت دهند و چه بسيار مشكل خواهد بود زدودن معانى واژه يهود«در برخى كتاب‏هاى معتبر لغت (فرهنگنامه‏ها) [كه‏]واژه يهودى اين گونه معنى مى‏شد:يهودى، صفتى است تحقيرآميز-ربادهنده و رباخوار» و چه مشكل‏تر خواهد بود زدودن آثار نمايشنامه‏هايى همچون«تاجر ونيزى» اثر شكسپير،كه در قالب هنر،يك اصل مسلم را در طول‏ تاريخ زنده نگه داشته و به عنوان نمادى از فرهنگ عامه مطرح است.
ب:برده‏دارى و تجارت برده‏
ديدگاه تحقير آميز يهوديان نسبت به غير يهوديان بعلاوه سودجويى و فزون‏خواهى ذاتى اين‏ قوم،پديده‏اى را در تاريخ بشريت ايجاد كرده است كه يقينا مايه افتخار تمدن انسانى نبوده و نخواهد بود.
برده‏دارى و بهره‏كشى از نوع بشر و تجارت برده توسط يهوديان موضوع تحقيقى است كه‏ حتى اسرائيل شاهاك نيز بدان پرداخته است. و مؤيد چنين نظرى را عمدتا مى‏توان با رجوع به‏ منابع يهودى دائر بر مجاز بودن آن دريافت.
ابن ميمون يهوديان را به نام مذهبشان مجاز كرد كه كودكان غير يهودى را براى فروش‏ بربايند. چرا كه«فقه تلمودى برده‏دارى را مجاز مى‏شمرد» آنچه مى‏توان بر نتايج حاصل از اين رفتار يهوديان نسبت به غير يهوديان مترتب دانست، فزون‏خواهى و كسب درآمد بيشتر بوده و تنها براى به خدمت گرفتن بردگان به عنوان«غلام‏ خانگى نبوده،بلكه‏[برده‏]از ابزار مهم توليد به شمار مى‏رفته است.در واقع،در فقه يهودى،برده‏ در رديف ساير ابزار توليد،يكى از وسايل استحصال است.بحث فوق بدين معناست كه با فروش‏ ملك آيا فروشنده حق دارد برده خود را بهمراه خويش به محل ديگر انتقال دهد،يا او بايد به‏ ملكيت مالك جديد در آيد.»
با ابتناء به چنين ديدگاهى است كه يهوديان در تولد يك نوع از كسب درآمد،آنهم به‏ زشت‏ترين روش،مشهور گرديده‏اند و فعاليت خود را به ويژه در دوران فئوداليسم گسترش‏ داده‏اند.به طوريكه«در سده نهم ميلادى بنادر ايتاليا به كانون مهم تجارت يهودى برده بدل شد و محل استقرار و تكاپوى گسترده تجار يهودى»تجارت يهودى برده چنان بيرحمانه بود كه اگوبار اسقف ليون (840-814) را به اعتراض واداشت.اگوبار فعاليتى سخت را آغاز كرد.او شش رساله‏ عليه يهوديان نوشت كه دو تاى آنان به فروش بردگان به ويژه كودكان مسيحى،بوسيله يهوديان‏ اختصاص داشت و عنوان يكى چنين بود:«درباره ضرورت اجتناب از همكارى با يهوديان».او عرايضى به امپراطور پرهيزكار[!]نوشت كه بى‏حاصل بود.دفاع آگوبار تنها از بردگان مسيحى نبود او درباره بى‏پناهى بردگان غير مسيحى نيز مطالبى نوشت و خواستار حمايت كليسا از آنها شد.
اگوبار مى‏گفت كه يهوديان در زير پوشش كتاب مقدس سنن قومى خود را ادامه مى‏دهند.» و بدينوسيله به فعاليت خود گسترش داده و حتى«طبق يك تحقيق توسط انجمن آمريكايى تاريخ‏ يهود،به جايى مى‏رسند كه 75 درصدشان در جنوب آمريكا برده بردارى مى‏كنند و فقط 36 درصد سفيدپوستان غير يهود از جمله برده‏داران به شمار مى‏رفتند.» برده‏دارى و نقش يهوديان در بسط و گسترش آن به عنوان يك امر واقع و محتوم وجدان‏ بسيارى از آگاهان و محققين را به درد آورده و«حتى خيلى از آنها توانسته‏اند كه اين واقعيت را در روزنامه‏هاى مهمى همچون واشنگتن پست مطرح نموده.» بر نقش يهود صحه گذارند و اگر شركت كنندگان اسرائيلى و آمريكايى در كنفرانس ضد نژاد پرستى در دوربان آفريقايى جنوبى-در سال‏2002-به عنوان مهمترين نژادپرستى و برده‏داران مورد بغض و كينه آفريقاييان قرار گرفتند،بى‏دليل نبود.و واقعا اگر زمانى غير يهوديان بخواهند تاوان اين ظلم بى‏جبران را از يهوديان استيفا كنند به چه راضى خواهند شد؟
ج:طاعون يا مرگ سياه‏
محققين يكى از ريشه‏هاى عمده يهود ستيزى در اروپا را در اتهامى مى‏دانند كه به يهوديان‏ بابت شيوع طاعون نسبت داده شده است.اين بيمارى از سال 1347 تا 1349 در اروپا فراگير شد و قربانيان بسيار زيادى را گرفت.ويل دورانت مى‏گويد علت اين كه شيوع اين بيمارى را در اروپا به‏ يهوديان نسبت دادند.آن بود كه مردم معتقد بودند يهوديان به قصد نابود كردن امت مسيح، چاه‏هاى آب را به سم آلوده كرده‏اند و حاصل تحقيقات چنين انتشار يافت كه يهوديان ساكن‏ تولد و مأمورانى با جعبه‏هاى سم،ساخته شده از اجساد بزمجه و مارمولك و قلب مسيحيان،به‏ كليه مراكز يهوديان در كشورهاى اروپا فرستاده‏اند تا چاه‏ها و سرچشمه‏ها را با آن مسموم كنند. دليل عمده براى متهم كردن يهوديان به اين عمل،ابتدا قليل بودن ميزان قربانيان يهودى‏ در همه گيرى اين مرض ويرانگر بود كه البته ويل دورانت و ساير منابع معتقدند كه«اختلافات در قوانين بهداشت و طرز درمان پزشكان يهودى» و يا«رعايت وسواس آميز قوانين پاكيزگى و حلال‏ و حرام (بودن بعضى) خوراكى‏ها،حتى در سالهاى خشكسالى» باعث شده بود كه اين تب عفونى‏ از يهوديان كمتر از مسيحيان قربانى بگيرد.
دليل دوم،اعتراف عده‏اى از يهوديان بود مبنى بر اينكه آنها اقدام به انتشار اين سموم‏ كرده‏اند.باز هم منابع يهودى معتقدند كه اين اعترافات در زير شكنجه به دست آمده است. صرف نظر از درستى يا نادرستى اين اتهام بايد اعتراف كرد كه اگر اين مرض خطرناك بسيارى‏ از مردم اروپا را از ميان برد،اتهام آن بر يهوديان نيز باعث شد كه بسيارى از يهوديان از محل خود سفر كرده و روحيه ضديت با يهود،بدنبال اين واقعه عميق‏تر شود.تا جائيكه«در سراسر اروپاى‏ مسيحى‏[روى هم رفته‏]پانصد و ده مركز يهودى نشين بكلى خالى از سكنه شدند.» در اين ميان‏ عده‏اى همچون شاهاك نيز معتقدند كه افزايش روحيه ضد يهودى در آلمان به دليل شيوع اين‏ اتهام به يهوديان،در واقع بهانه‏اى بود تا مردم با بعضى از عناصر و حكام زرمدار تسويه حساب‏ كنند.وى در اين باره مى‏گويد: قتل عام‏هاى يهوديان به هنگام طاعون‏هاى بزرگ بر خلاف فرمان‏هاى روشن و بى‏ابهام پاپ،امپراتور،اسقفها و شاهزادگان آلمانى،صورت گرفتند.در شهرهاى آزاد همچنان كه در استراسبورگ،اين كشتارها منظما نتيجه يك انقلاب محلى بودند كه‏ به واژگونى يك شوراى شهردارى وابسته به حكومت خواص-و حامى يهوديان-و به‏ جايگزينى آن با يك تشكيلات ادارى مردمى‏تر انجاميد.
د:پروتكلهاى زعماى صهيون‏
پروتكل‏ها يا مقاوله‏نامه‏هاى بزرگان يا زعماى صهيون در 24 بند خود،برنامه‏اى جهانى را تدوين كرده است كه طى مراحل مختلف و در تمام زمينه‏هاى سياسى،فرهنگى،اقتصادى و حتى مذهبى بدنبال تحقق هدف اساسى يهوديان براى استقرار حكومت واحد جهانى است.
فى الواقع محققين در برداشت خود از اين پروتكل‏ها معتقدند كه آنها برنامه‏اى است كه‏ «سرمايه‏داران و اقتصاددانان يهود براى ويران كردن بناى مسيحيت،قلمرو پاپ و دست آخر اسلام،آن را تنظيم كرده‏اند[...و پس از آن‏]سلطنتى يهودى-داودى برقرار خواهند كرد كه با تدابير و امكانات خود به يهوديان،با آن كه اقليتى ناچيز هستند،امكان خواهد داد،تا بر جهان، مستبدانه حكومت كنند.» در خصوص پيدايش اين پروتكل‏ها،اقوال متفاوتى وجود دارد كه مشهورترين آن ترجمه اين‏ متن از عبرى به زبان روسى براى اولين بار توسط سرگئى نيلوس روسى در سال 1905 يا 1906 است.و بعد نيز ويكتور مارسدن آن را در سال 1918 از روسى به انگليسى ترجمه كرده است.
عده‏اى زمان نگارش اين متن را به كنفرانس بال در اوت 1897 نسبت مى‏دهند.-اولين‏ كنفرانس جهانى رهبران يهودى جهان و رسميت يافتن جنبش ملى يهود يا صهيونيسم به‏ رهبرى تئودور هرتصل- در كنفرانس مذكور تمام فعاليت‏هاى پيدا و پنهان يهوديان در قالبى منسجم و سازمان يافته‏ شكل رسمى پيدا مى‏كند و در واقع اگر اين پروتكل‏ها را مانيفست يهوديت براى ورود به قرن‏ بيستم بدانيم،مطلبى به گزاف نگفته‏ايم و اگر با كمى تأمل در اين پروتكل‏ها و مقايسه آنها با تحقق بند بند آن در جوامع امروز بنگريم به حقيقت مطلب بيش از پيش پى خواهيم برد.به دليل‏ مطول بودن متن 24 پروتكل به بخشى از آن،جهت اطلاع و بحث متعاقب آن،بسنده خواهيم‏ كرد.به ويژه آن بخش كه به يهودستيزى اشاره دارد و آن را براى حفظ و حمايت برادران خود يك‏ امر ضرورى مى‏داند.
-زمانى كه پادشاه اسرائيل تاجى را كه اروپا به او هديه مى‏كند،بر سر مقدس خود گذاشت،پدر جهان خواهد شد. (پروتكل پانزدهم) -همه ملت‏ها و نيز حكومت‏هاى آنها از لحاظ ميزان آگاهى بر اسرار حكومت ما در طول تاريخ،همچون كودكى نابالغ بوده‏اند. (پروتكل پانزدهم(
-ما مى‏توانيم هر وقت كه لازم باشد،افكار عمومى را درباره يك موضوع سياسى‏ تهييج يا آرام كنيم و يا آن را به او بقبولانيم،يا ذهن او را درباره آن موضوع دچار شك‏ و تشويش سازيم،امروز مطلب درست و حق را منتشر مى‏كنيم و فردا مطالب كذب و باطل و بهتان آميز را،گاه واقعيت‏ها را و زمانى مطالب ضد و نقيض آنها را؛و در اين‏ ميان،همواره مواظبيم كه پايمان نلغزد و به سر در نياييم. (پروتكل دوازدهم) -برنامه‏هاى ما حكم مى‏كند كه يك سوم مردم جاسوسى دو سوم ديگر را بكنند.
(پروتكل پانزدهم) -ما همه دربارها را پر از مردان و زنانى كرديم كه نزد آنها محبوبيت داشتند،اما مزدور ما بودند. (پروتكل بيستم) -ما حكومت خود را در انبوهى از بانكداران،صنعتگران و سرمايه داران محاط خواهيم كرد[...]اين،ارقامند كه در همه جا حرف آخر را مى‏زنند (پروتكل هشتم) -خداوند به ما قوم برگزيده،نعمت اسارت،تبعيد،تفرّق و پراكندگى در جهان را ارزانى داشت.اين امور در گذشته نشان ضعف ما بودند،بعدها سبب قدرت ما شدند، قدرتى كه امروز ما را در آستانه حكومت جهانى قرار داده است.ما تا به اينجا رسيده‏ايم،و فقط مانده است كه ساختمان حكومت آينده خود را بر اين شالودها استوار كنيم،و اين كار،چندان دشوار نيست. (پروتكل يازدهم) -گوييم‏[غير يهوديان‏]بدون كمك متخصصان ما قادر به انديشيدن و درست فكر كردن نيستند،آنها كوته بين‏تر از آنند كه ضرورت ايجاد آنچه را كه ما در روز تأسيس‏ پادشاهى خود به وجود خواهيم آورد،دريابند. (پروتكل سوم) برخورد يهوديان در اين 24 پروتكل كه شاهد بخشى از آن بوديم،به گونه‏اى است كه‏ غير يهوديان محكوم به پذيرفتن استيلاى آنان به بدترين شيوه هستند و اگر با مطالعه اين سند روحيه‏اى ضد يهودى در اذهان غير يهودى شكل گيرد،اتفاقى طبيعى رخ داده است.
اين جو عمدتا پس از انتشار نسخه انگليسى آن پس از جنگ اول جهانى«از 1920 شكل‏ مى‏گيرد.در تابستان همان سال نشريه مورنينگ پست در لندن،18 قسمت از توطئه‏اى را كه‏ عليه مسيحيان توسط يهوديان،فراماسون‏ها،بلشويك‏ها،طرح ريزى شده بود،منتشر كرد كه به‏ خطر يهودى-فراماسونرى معروف شد.[...]در ايالات متحده،هنرى فورد فرد متشخص در صنعت اتومبيل‏سازى،مصمم به انتشار آن در سطح گسترده‏اى شد.در آلمان پس از شكست در جنگ اول جهانى،زمينه براى تبليغات ضديهودى با هدف نسبت دادن آن به يك توطئه‏ فراماسونرى و يهوديت بين الملل فراهم شد كه نهايتا منجر به چاپ پروتكل‏ها در سال 1920 در پنج نوبت در آلمان گرديد.در ايتاليا نيز كشيشى به نام جيووانى پريوزى ضمن چاپ پروتكل‏ها نقش مؤثرى از رهبرى جريان يهودستيز در ايتاليا را بر عهده گرفت» .بدون شك چنين‏ جرياناتى در طول قرن بيستم،عامل ناامنى دائمى براى يهوديان را فراهم آورد كه اساسا آنها را به فكر واداشت رويه‏اى جديد اتخاذ نمايند كه آن هم انكار صحت پروتكل‏ها و توطئه و جعلى بودن‏ آن بود.
آبا ابان تئوريسين معروف صهيونيست،پروتكل‏ها را سندى جعلى به منظور اغفال تزار و بدبين كردن وى نسبت به يهودى‏ها مى‏داند كه در سال‏هاى 1901 تا 1905 در پاريس تهيه‏ شده بود. از سوى ديگر روزنامه«تايمز لندن اين سند را يك سند ساختگى و جعلى توصيف‏ كرده نوشت كه اين سند اساسا بر پايه دروغ محض بنا شده و كسى نبايد در پرتو تبليغات مضر اغفال گردد.» و آنچه هم اكنون در منابع و مراجع از پروتكل‏ها در مى‏يابيم،سراسر جعلى و دروغ پنداشتن‏ آن به لسانى علمى است.از جمله در كتاب‏DICTIONARY OF JEWISH LORE AND LEGEND مى‏خوانيم: پروتكل‏هاى زعماى صهيون از جمله اسناد يهود ستيزانه است كه جزئيات توطئه‏هاى‏ يهوديان در سطح بين المللى را جهت استيلا بر جهان نشان مى‏دهد.اين پروتكل‏ها بر اساس تصور مسيحيت قرون وسطى شكل گرفت كه يهوديان را پيرو شيطان فرض‏ مى‏كرد.اين پروتكل‏ها براى اولين بار در اواخر قرن 19 كه توسط پليس تزارى تهيه‏ شده بود،مطرح گشت.آنان نيز اين متن را بر اساس نظرات ناپلئون سوم-كه يهوديت‏ بدنبال سيطره بر جهان است-نگاشته بودند و نهايتا احساسات يهود ستيزى را بالا بردند. نكته حائز اهميت در منظر بسيارى از محققين در اين مقال آن است كه اگر تمام‏ استدلال‏هاى مستند و غير مستند پيرامون جعلى بودن پروتكل‏ها را نيز بپذيرند،باز هم يك‏ سؤال همچنان باقى مى‏ماند و آن اين كه چگونه تمام آن برنامه‏ها و وعده‏هاى داده شده در اين‏ پروتكل‏ها بدون برنامه‏ريزى،هم اكنون محقق شده است؟آيا هم اكنون شاهد سيطره يهود بر اقتصاد،رسانه‏ها،كانون‏هاى سياست جهانى،فرهنگ و غيره نيستيم؟آيا هم اكنون دولت‏ يهودى در اراضى فلسطينى تشكيل نشده است؟آيا توطئه‏هاى يهود براى اضمحلال امت‏ اسلامى و تحقق ملى‏گرايى در جهان اسلام به وقوع نپيوسته است؟و ده‏ها سؤالى كه از بطن‏ پروتكل‏ها بر مى‏آيد و همچنان بى‏جواب مانده است.
يهوديان منزه از چنين توطئه چينى‏هايى هستند،چرا اين كتاب مخاطب‏ ميليونى دارد و همواره بر آن نيز افزوده مى‏شود؟ سؤال‏هايى نظير اين‏ها با خواندن 24 پروتكل زعماى صهيون زيادتر خواهد شد و منكرين و معتقدين به جعلى بودن پروتكل‏ها نيز بايد براى آن جواب‏هاى متناسب بيابند.

دلايل سياسى و اقتصادى‏

دلايل سياسى يهودستيزى را بايد در انگيزه‏هايى دانست كه براى مقاصد و مطامع سياسى‏ عده‏اى از دولت مردان و يا رهبران گروه‏ها و جريان‏هاى سياسى به كار گرفته مى‏شد.
هدف از بيان اين دلايل،ذكر تضييقات به عمل آمده عليه يهوديت به عنوان بررسى ريشه‏هاى‏ يهودستيزى نيست،بلكه مقصود،بيان يك هدف سياسى است كه از يهود ستيزى به عنوان يك‏
وسيله در نيل به آن هدف بهره‏بردارى مى‏شود.در واقع يهود ستيزى دستاويز سياست بازانى‏ است كه با قربانى نمودن يهوديان به اهداف خود مى‏رسند.در بسط و تفصيل اين دليل،مى‏توان‏ مطامع اقتصادى را به عنوان هدف اصلى و سوء استفاده از يك جريان سياسى برشمرد.اكنون به‏ هر دو وجه اين دليل خواهيم پرداخت.
الف.مطامع اقتصادى‏
يهودى‏ها در طول تاريخ به دنبال منافع اقتصادى سر تاسر دنيا را طى كرده‏اند اما براى مخفى‏ كردن حرص و آزشان به منافع صرفا دنيوى،نام«مهاجرت»به آن داده‏اند.
«مهاجرت»شاه بيت تحريف گونه اين مبحث در يهوديت است.در واقع يهوديان با بهره‏گيرى‏ از اين روش خود را همچنان حفظ كرده و مكان زندگى خود را به واسطه سودى كه از لحاظ مادى‏ برايشان دارد،انتخاب نموده و به آن مهاجرت مى‏كنند.طبعا در چنين جريانى مطرح شدن‏ «مهاجرت و ضرورت عمل به آن»در انديشه يهودى،تقدس يك سرزمين و رويكرد مذهبى و تعلق ملى بدان،گزافه‏اى بيش نيست،چرا كه تعلق مادى براى يهوديت مهم‏تر و با ارزش‏تر از تعلق ملى و يا مذهبى به يك سرزمين است.
جهت آشنايى بيشتر با اين مفهوم،نمونه‏اى از يك چنين رويكردى را در انديشه و عمل‏ يهوديان به هنگام مخير نمودن آنان در بابل،در زمان بازگشت به اورشليم،مى‏توان در منابع‏ مختلف مشاهده كرد كه چگونه يهوديان از رفتن به سرزمينى كه معبدشان در آن است امتناع‏ ورزيده و مناطق خوش رونق تجارى پارس و بين النهرين را بر مى‏گزينند.
مهاجرت ضامن بقاى يهود با روحيه سوداگرى او در طول قرون متمادى بوده است.اين معنا در ادبيات مذهبى يهود به واژه«گالوت» اطلاق مى‏شود كه به معناى هجرت و هم چنين مكانى‏ است كه يهوديان به هجرت رفته‏اند. اما يهوديان چنين وانمود مى‏كنند كه اين مهاجرت آنان‏ ارادى و از روى ميل نبوده است،فلذا«آنرا رنگ و صبغه‏اى اجبارى داده واژه‏اى تحت عنوان‏ «تبعيد» ،را براى آن برگزيده‏اند» تا از اين طريق مقصد اصلى خود را از غير يهوديان پوشانده و براى اسكان در هر جايى كه مى‏خواهند،مانعى نداشته باشند.آبا ابان در نقاشى اين تصور مى‏گويد:
اصولا يهودى‏ها هميشه از چندين جهت نسبت به وضع خود در بيم و هراس بودند يكى اينكه مذهب و ديانت ايشان با اهالى اروپا فرق داشت و دايم كليسا با آنها مخالفت ميكرد ديگر اينكه سرمايه داران مسيحى نيز كه وضع خود را در خطر ميديدند بشدت بر عليه يهودى‏ها توطئه و دسيسه چينين كرده،ايشانرا مورد حسادت‏ و قبطه قرار مى‏دادند.و بعلاوه اهالى اروپا يهودى‏ها را اجنبى و خائن مى‏پنداشتند و هر خدمت صادقانه‏اى را از طرف يهودى ها خيانت به كشور دانسته و با نظر سوء ظن‏ و بدبينى بآن مينگريستند و بهمين جهت اجازه نميدادند،در سياست دخالت كرده‏ ابراز لياقتى بنمايد.تنها چيزى كه در هزارها امتياز از روى ترحم به ايشان واگذار كرده بودند شانس و فرصت تبعه شدن بود و بس. در نظر سومبارت اين اجبار و تنگنا براى مهاجرت نيز مورد قبول نيست.وى معتقد است كه‏ انديشه تبعيد محور اصلى ايدئولوژى يهود است اجبارى بودن اين تبعيدها را نمى‏پذيرد و مى‏نويسد مهاجرت اوليه از فلسطين نيز به طور عمده داوطلبانه بود.به زعم سومبارت،كوچروى‏ و تمايل به مهاجرت در ذات روان فرهنگى قوم يهود نهفته است. وى در جاى ديگر خاطرنشان مى‏سازد كه«تمايل به مهاجرت و جابجايى جمعيتى و ايجاد مراكز بين المللى تجارى از طريق اين مهاجرت‏ها نيز،از خصيصه‏هاى اصلى روانى اين قوم‏ است.» در كتاب«يهوديان،خدا و تاريخ»نوشته دايمونت آغاز اين مهاجرت را كه يهوديان از آن به‏ تبعيد ياد مى‏كنند،انهدام نخستين سلسله سلطنتى يهودا و پيامد آن را اسارت بابل مى‏داند.از همين زمان است كه واژه جديد دياسپورا مفهوم تبعيد را تكميل مى‏كند. اين واژه يونانى در فرهنگ يهود به معناى پراكندگى است و بارى از مفهوم گرده افشانى در خود دارد و به معناى‏ دقيق پراكندن است. دايمونت اذعان مى‏كند كه«دياسپوراى واقعى براى يهوديان از فتح بابل از سوى ايرانيان آغاز شد.وقتى ايرانيان به يهوديان اجازه بازگشت به زادگاهشان را دادند،بسيارى از آنان ماندن را به‏ جاى بازگشت به فلسطين،برگزيدند.اقامت يهوديان در بابل پيش از پيروزى ايران،ناخواسته و اجبارى بود.پيش از پيروزى ايران،آنان در تبعيد مى‏زيستند و اينك ديگر در دياسپورا». منابع ديگر يهودى نيز بر اين نكته اعتراف دارند كه«بيشتر يهوديانى كه به اسارت بابل رفتند، به فلسطين باز نگشتند در طول صدها سال بعدى در ميان سراسر 127 استان امپراتورى ايران‏ پراكنده شدند.در همان دوره،جامعه يهودى در مصر پديد آمد و به سرعت رشد كرد.» يهوديان دياسپورا و يا پراكنده در سراسر جهان،بلحاظ«لجاجت،قدرت اراده و توان شگرف‏ در انعطاف پذيرى» كه سومبارت آن را از جمله خصايص يهودى مى‏داند،آموزه‏هاى خاص‏ اجتماعى،اقتصادى،سياسى و اخلاقى ممالك ساكن را سريعا فرا گرفته در صدد ادغام ظاهرى در آنها برآمدند.چرا كه در بسيارى از موارد الصاق ستاره زرد و مشخص بودن به عنوان يك يهودى با علامات خاص،با پنهانكارى آنها منافات داشته است و شايد به همين دليل«يهوديان در طول‏ تاريخ در همه جاى دنيا،جوامعى،دو يا سه زبانه بودند.دانستن زبان عبرى براى آموزش تورات از پنج سالگى اجبارى بود.آنان زبان جوامعى را كه به آن مهاجرت مى‏كردند،خيلى زود مى‏آموختند.در هجرت بابل و ايران،زبان آرامى زبان دوم آنان و فارسى زبان سوم آنان بود.» در واقع زبان به عنوان يكى از مهمترين دلايل تمايز يهوديان با ساكنين همجوار در دياسپورا مورد توجه بوده است.
در خصوص هم رنگى مذهبى،آداب و رسوم و خلقيات نيز مباحث مهمى مطرح بوده كه به‏ آنها خواهيم پرداخت.ضمن آن كه مشاغلى را برعهده مى‏گرفتند كه منطبق با وضعيت آنها در طول تاريخ بوده.به عنوان مثال انگيزه‏هاى اجتماعى براى روى آوردن به حرفه پزشكى در ميان‏ يهوديان بسيار بود.«اين حرفه برخلاف صنعت و پيشه‏ورى حتى نياز به مكان ويژه‏اى نداشت.
ابزار آن،قابل حمل بود و همه جا به آسانى مى‏شد مهارت خود را بدون هيچ ابزار غير قابل حملى‏ اثبات كرد.» شغل صرافى،پيله‏ورى،داروسازى،دلاّلى و...از جمله مشاغلى است كه يهوديان به‏ تبحر در آن شهره هستند.
مهاجرت،تبعيد و پراكندگى،وضعيتى براى قوم يهود بوجود آورده است كه در بررسى ابعاد تاريخى آن با مشكل مواجه خواهيم شد و به همين دليل«نوشتن كتاب‏هاى تاريخ يهود كار دشوارى است.به فرض تاريخ يونان را مى‏توان با تقسيم بندى به برش‏هاى زمانى نوشت.اما در مورد تاريخ يهود،وقتى مى‏خواهيم بعد زمانى سده‏هاى ميانه را بررسى كنيم،بايد بعد مكانى را نيز بيافزائيم و در اين صورت فصل‏هاى متعدد درباره مناطق گوناگون جهان خواهيم داشت.اگر مدت پراكندگى را 2500 سال بدانيم و نقشه‏اى تاريخى-جغرافيايى از پراكندگى را نيز در نظر بگيريم،به اين دشوارى در كار تاريخ‏نگارى پى مى‏بريم.» چرا كه تا حال حاضر نيز بسيارى از محققين نتوانسته‏اند،جمعيت دقيق يهوديان و محل اسكان و وقايع مربوط به آنها را دقيقا ثبت‏ نمايند و اگر آن دسته از يهوديانى كه به دلايل مختلف هم رنگ قوميت‏ها و مليت‏ها و مذاهب‏ ديگر شده،تا منافع خود را تضمين نمايند،به اين گستره بيافزاييم،كار دشوارتر است.كم نيستند يهوديانى كه به نام هم كيش و هم وطن و هم شهرى بدون اطلاع ديگران به دنبال آمال و اجراى‏ سنت‏ها و رسوم خود هستند.
ب-مقاصد سياسى‏
يهوديان با طرح مباحثى كه نتيجه مستقيم و غير مستقيم آن،القاء«محدوديت براى‏ آنان در سرزمينهاى ميزبان»است،به دنبال آن هستند كه بر شيپور مظلوم نمايى خود بدمند تا مهاجرت كه براى آن‏ها موجب انتفاع دنيوى است،مخفى بماند و به منزله فرار از ظلم و جور،جلوه‏ كند.
تاريخ نگارى يهود بر مظلوم نمايى استوار است و اين مظلوم نمايى به دليل پشتوانه‏ نيرومند تبليغاتى آن بر افكار عمومى جهان به شدت مؤثر بوده است‏[...]اين‏ مظلوم نمايى از آغاز با تحريف‏ها و اغراق‏هاى بزرگ و حيرت انگيز آميخته است تا بدانجا كه مى‏توان گفت،تاريخ هيچ قومى چنين با دروغ‏هاى بزرگ و آگاهانه رقم‏ نخورده است.
نخستين مظلوميت تاريخى يهوديان،گم شدن اسباط ده گانه بنى اسرائيل است‏ كه در واقع قربانى توطئه يهوديان شدند.دومين مظلوميت تاريخى ايشان،ماجراى‏ تبعيد بابل است. در يكى دو قرن اخير،قضاياى پوگروم‏ها در روسيه،دريفوس در فرانسه و هولوكاست در جنگ دوم جهانى بر سلسله مداوم اين داستان‏ها افزوده شد.
در حقيقت يهوديان با توسل بر همين شيوه توانستند موجوديت يك پديده بى‏ريشه در منطقه خاورميانه را-اسرائيل-تثبيت كنند.اعتراف جوليانو اوربانى وزير فرهنگ ايتاليا، روشن كننده منظور اين بحث است: ما اروپايى‏ها براى گريز از عذاب وجدانى كه در برابر يهودستيزى در جنگ دوم‏ جهانى حس كرديم،اقدام به جعل دولت اسرائيل نموديم. 1 يهوديان با تلفيق حربه مظلوم نمايى و ابزارى به نام مهاجرت براى موقعيتى بهتر،استراتژى‏ اصولى يهوديت را پى‏ريزى كردند و توانستند با توسل به همين روش در سراسر جهان پراكنده‏ شوند.اين از دلايل مهم عدم تعلق يهوديان به يك سرزمين خاص است و جالب اين كه بدانيم‏ هيچ قوميتى با جمعيت حداكثر 14 ميليونى خود در سراسر دنيا،به اين صورت پراكنده نشده‏ است.در واقع با مرورى كوتاه بر محل‏هاى تمركز يهوديان در دنيا متوجه خواهيم شد كه اين قوم‏ در هر جا كه برايش سودى در بر دارد،حاضر است.
با اين رويكرد،به نمونه‏هاى تاريخى از جريان‏هاى يهودستيزى با دلايل سياسى آن‏ مى‏پردازيم.تا فصل جديدى از بررسى ريشه‏هاى يهودستيزى را به پيش ببريم.با اين تفاوت كه‏ در اين فصل يهوديان خود بر تنوره يهودستيزى مى‏دمند و آتش آن را شعله‏ورتر مى‏كنند.

تفتيش عقايد (انكيزيسيون)

كتاب تاريخ تفتيش عقايد نوشته فرانكو مار تينلى به عنوان يكى از ده‏ها كتابى است كه قوانين‏ سال 1412 را ابتداى جريان انكيزيسيون دانسته و مى‏نويسد: [اين‏]قوانين صريحا ضد يهود به شمار مى‏آمد و در سال 1480 در تولد و به تأييد رسيده بود.از همين سال بود كه شاه فرديناند با توسل به حربه‏اى كه مى‏توان آن را عالمانه و پرتداوم ناميد به طرد و نفى بلد يهوديان از سرزمين اسپانيا پرداخته بود.[تا جايى كه‏]در ماه آوريل 1481 به كليه يهوديان قلمرو پادشاهى تكليف شد تا از محله‏هاى خود كه محله مخصوص يهوديان ناميده مى‏شدند،بيرون نيايند و در خارج‏ از اين كوى‏ها سكونت اختيار نكنند.اواخر سال بعد يعنى در 1482 در ايالت آندلس، دستور تخليه به يهوديان ابلاغ گرديد.در سال 1483 ايشان حوزه اسقفيه سويل‏ [...شتيلا]و كوردو (قرطبه) اخراج و نفى بلد گرديده بودند و بالاخره در 1486، ساراگوس (سرقسطه) ،آلبارسن و تيروئل از حضور اينان آزاد و پاكسازى شده بود.به‏ سبب تحمل اين تضييقات و نيز مهاجرت‏هاى جمعى و زندان و تبعيد،تعداد يهوديان به شدت رو به كاهش نهاده بود[...و سرانجام‏]روز 31 مارس 1492 فرمان‏ نفى بلد باقيمانده اقشار جماعت يهودى اسپانيا صادر و انتشار يافت.آخرين مهلتى‏ كه در اين زمينه اعطاء گرديد تاريخ نفى بلد را به 31 ژوئيه محول نمود. يهوديان در وضع به وجود آمده در اين زمان مخير به انتخاب مرگ يا غسل تعميد بودند كه‏ عمدتا غسل تعميد را برگزيدند،به طورى كه بيشترين رقم تغيير مذهب در تاريخ يهود،متعلق به‏ همين دوران است كه البته دليل آن را اولا عدم سكونت يهوديان اسپانيا در گتو و ثانيا پراكنده بودن آنان در سطح محله‏هاى اشرافى شهرهاى اسپانيا و ثالثا نداشتن هيچ تفاوت در ظاهر،لباس،زبان و آداب اجتماعى با اسپانيايى‏ها برشمرده‏اند. اگر چه اسپانيايى‏ها طبق وضعيت بوجود آمده در سال 1449 در شهر تولدو كه منجر به‏ تدوين قانون پاكخونى و ممنوعيت احراز پست از سوى نوكيشان شده بود،تجربه ارزنده‏اى از شيطنت يهوديان تغيير مذهب داده شده داشتند ولى به هر حال تن به اين انتخاب يهوديان‏ مبنى بر پذيرفتن غسل تعميدشان دادند.ولى در سال 1547 باز هم نظامنامه پاكى خون،به طور رسمى احياء گرديد. بدين ترتيب پيامد اوليه از اجراى انكيزيسيون در اسپانياى عصر فرديناند و ايزابل،اولا مهاجرت يهوديان بود و ثانيا تغيير مذهب و يا غسل تعميد بسيارى از يهوديان به منظور رهيدن‏ از انتخاب ديگرى به نام مرگ.اما در خصوص مهاجرت طبق نظر دايرة العمارف بريتانيكا اين‏ هجرت عظيم سبب شد تا بزرگترين مركز زندگى يهود تغيير كند. [اين‏]جابجايى جمعيتى كانون‏هاى يهودى از نيمه دوم سده پانزدهم تا پايان سده‏ هيجدهم زير ساخت اقتدار مالى يهوديان در سده نوزدهم و شالوده‏هاى نقش مهم‏ آنان را در پيدايش نظام جديد سرمايه‏دارى فراهم آورد.مورخين دانشگاه عبرى‏ اورشليم اين جابجايى جمعيتى را تداركى براى صعود نقش يهوديان در تكاپوى‏ اقتصادى عصر جديد مى‏دانند.در واقع‏[...]اگر كانون‏هاى بسته و منسجم يهودى در مراكز اصلى تجارت جهانى سده‏هاى شانزدهم و هفدهم مستقر نمى‏شد و اگر با حفظ پيوندهاى ميان خود يك شبكه بين المللى كارا و منسجم را پديد نمى‏ساخت، يهوديان،هيچگاه نمى‏توانستند به جايگاه امروزين دست يابند.» در اين ميان«تعداد واقعى مهاجران بدرستى قابل برآورد نخواهد بود.[در عين حال‏]اين‏ تعداد،از صد و شصت و پنج هزار تا رقم چشمگير چهار صد هزار تن تخمين زده شده است.» در حالى كه منابع يهوديان«كل يهوديان مهاجر را تنها حدود يك صد هزار نفر مى‏دانند كه‏ 50 هزار نفر به سرزمين‏هاى اسلامى و 50 هزار نفر به سرزمين‏هاى اروپايى مهاجرت كردند.از اين ميان 20 هزار نفر به سرزمين فاس (مراكش) و در همين حدود يا بيشتر به عثمانى رفتند. در همين راستا آقاى عبد الله شهبازى معتقد است: [در]دهه پايانى سده پانزدهم و نيمه اول سده شانزدهم،مسلمانان شبه جزيره ايبرى‏ گروه گروه به شرق اسلامى‏[...]پناه مى‏بردند.آوازه ستمگرى دينى حكمرانان‏ مسيحى در همه جا پيچيده بود و همدردى وسيعى را به سود مردم زير سلطه آنان‏ پديد آورده بود.اين مناسب‏ترين فضا براى جابجايى جمعيتى يهوديان بود؛ مهاجرتى كه در شرايط عادى به هيچ روى امكان نداشت.يهوديان با اين موج‏ آميختند،در نزد مسلمانان خويشتن را قربانيان ستم مسيحيان وانمود كردند.
بدينسان از نوعدوستى آنان برخوردار شدند و در موطن جديد جايگاهى استوار يافتند.مهاجرت مارانوها كه نامهاى مسيحى اسپانيائى و پرتغالى را بر خود داشتند، تا بدانجا بود كه در سده شانزدهم در بسيارى از سرزمين‏هاى اروپا،آسيا،آفريقا واژه‏ پرتغالى با واژه يهودى،يكى تلقى مى‏شد.اين مهاجرتى ساده نبود.يهوديان مارانو، بهمراه خود نقدينگى‏هاى انبوه جابجا مى‏كردند و لذا كمى پس از استقرار در مأواى‏ جديد به قدرت‏هاى درجه اول اقتصادى آن منطقه بدل مى‏شدند.
جالب‏تر اين كه«مهاجرت يك صد هزار نفرى فوق در يك دوره طولانى يك صد ساله صورت‏ گرفت.» و اين خلاف تصورى است كه از تفتيش عقايد به صورت تاريك،در ذهن‏ها وجود دارد و آن را محدود به چند سال اول مى‏داند و از سوى ديگر در شمار قربانيان آن نيز گزافه‏هايى گفته‏ شده كه يهوديان در دايرة المعارف خود به نام جودائيكا،آخرين تعداد قربانيان را 31912 نفر ذكر كرده‏اند. از پيامدهاى ديگر انكيزيسيون در اين دوره،همانطور كه ذكر شد،نوكيشان غسل‏ تعميد يافته يهودى بودند كه با نام و يا اصطلاح مارانو معروف گشتند.«اين لفظ را گاه مأخوذ از عبارت بيست و دوم از باب شانزدهم رساله اول پولس رسول به قرنتيان دانسته‏اند (كه مى‏گويد) : اگر كسى عيسى مسيح را دوست ندارد،آناتيما بادماراناتا همچنين اين لفظ ممكن است تعريفى از لفظ موريسكو يا مور باشد كه به عرب‏هاى اسپانيا گفته مى‏شود.در هر حال مارانو به زبان اسپانيايى به معنى خوك است.» كه البته بعضى از منابع‏ يهودى در توضيح اين واژه اظهار مى‏دارند كه:«كليسا به اين گروه‏[از يهوديان كه اجبارا غسل‏ تعميد را در قبال مرگ پذيرفته بودند]مارانو مى‏گفت كه به معناى ملعون است.» [اين عده‏]نسل در نسل پنهانى،مراسم يهودى را هر چند مختصر انجام مى‏دادند.
مشهور است كه يك مارانو به بهانه داشتن زخم معده تمام سال در خانه‏اش نان فطير مى‏خورد تا بتواند هشت روز عيد پسح،فطير بخورد و مورد شك جاسوسان تفتيش‏ عقايد،قرار نگيرد!مارانوها روزهاى كيپور در صحراها و كوهستان‏هاى خلوت جمع‏ مى‏شدند تا بتوانند روزه بگيرند و به صداى شوفار گوش بدهند.مارانوها اغلب از خانواده‏هاى بسيار ثروتمند بودند و به كسانى كه حاضر به تغيير مذهب نشده و در وضع خطرناكى مى‏زيستند،كمك‏هاى زيادى مى‏كردند.در خانه مانوراها،توراة و كتاب‏هاى نيايش و عرفان يهود پنهانى نگهدارى مى‏شد. اگر منابع مستند تاريخى،بر يك جابجايى بزرگ جمعيتى يهود در اين دوره،با چاشنى‏ مظلوم نمايى،مهر تأييد بزنند و حتى يهوديان به ظاهر غسل تعميد يافته مارانو را نيز هم چنان، يهودى تصور كنيم كه در كسوتى جديد به ماجراجويى‏هاى طمع كارانه خود،مشغول هستند، اين سؤال مطرح مى‏شود كه انكيزيسيون براى چه و از سوى چه كسانى طراحى شد؟ عده‏اى از محققين بر آن هستند كه جريان انكيزيسيون با اين مقدمه را معطوف به يك هدف‏ مشخص ارزيابى نمايند كه همانا«ريشه‏كن ساختن اسلام در شبه جزيره ايبرى 2 »بوده است.براى‏ تبيين استدلال چنين فرضى در ابتدا مى‏بايست به بررسى موارد ذيل پرداخت: 1-حكمرانان پايه‏گذار انكيزيسيون و پيوند ايشان با زرسالاران يهودى‏ -گردانندگان انكيزيسيون‏ -قربانيان انكيزيسيون. -پيوستگى منافع حكمرانان اسپانيا با زرمداران يهود لازمه بقاء حكومت‏هاى اسپانيايى در بسيارى از موارد بوده است.در سايه اين روابط هر دو طرف به اهداف خود نائل مى‏شدند.
حكمرانان پايه‏هاى حكومتى خود را بر پول و مناسبات مالى يهوديان قرار داده،پشتوانه‏اى قوى‏ از ثروت،به هنگام جنگ و روابط با دست كشورها ايجاد مى‏كردند و يهوديان نيز در خلال انباشت‏ ثروت خود در ساير زمينه‏ها نيز دست مى‏يافتند.به عنوان مثال بيش از صد سال پيش از آن كه‏ تفتيش عقايد مسيحى برپا شود،يهوديان كاستيل با استفاده از نفوذ خود در دستگاه پى‏ير اول، در سراسر مملكت عليه غير متعبدان خويش،دستگاه تفتيش عقايد به راه انداختند. و حتى‏ طبق اسناد بايگانى شده اسپانياى قرون سيزدهم و چهاردهم بسيارى از پادشاهان كاتوليك‏ اسپانيا با فرمان‏هاى مفصل و متعدد خود،متضمن اجراى اكيد و دقيق احكام يهودى هم چون‏ سبت بودند.در اين ميان هر جريمه‏اى كه به دستور دادگاه خاخامى به خاطر نقض دريافت‏ مى‏گرديد،نه دهم آن به سلطان تعلق مى‏گرفت. در خصوص اين بده و بستان‏هاى مالى مطالب فراوانى در تاريخ وجود دارد.ويل دورانت در اين مورد خاطرنشان مى‏سازد كه حتى هزينه ازدواج فرديناند و ايزابل با 20 هزار سكه طلايى كه‏ يك يهودى به آنان قرض داد،تأمين شد محققين بر اين نكته تأكيد دارند كه«دربار ايزابل و فرديناند مأواى برجسته‏ترين و ثروتمندترين زرسالاران يهودى سده پانزدهم بود؛هم آنان بودند كه طرح اشغال غرناطه را ريختند،به سرمايه گذارى هنگفت در آن دست زدند و سپس كريستف‏ كلمب را به سوى قاره آمريكا گسيل داشتند و موجى نوين از غارت ماوراء بحار را بنيان نهادند.» در كتاب تاريخ تفتيش عقايد نويسنده با اذعان به نفوذ بالاى يهوديان در دربار اسپانيا،صدور و اجراى فرمان تفتيش عقايد را بدون ذكر دليل به شرح ذيل ضرورى مى‏دانست: پادشاهان كاتوليك پس از پيروزى در نبرد گروناد[غرناطه‏]نفس راحتى كشيدند و بالاخره فرصت و امكان بركندن بنياد يهوديان را به دست آوردند.هر چند صرافان‏ بزرگ يهودى مانند اسحاق آبرابانل و ابراهيم سينور،مشت مشت طلا از كيسه‏ شخصى در وجه فرمانروايان اسپانيا سرازير ساخته بودند تا ايشان مخارج روزافزون‏ يك جنگ فرساينده را تأمين كنند.هر چند خزانه اسپانيا به طور مداوم پول و اعتبار يهوديان را از آن خود مى‏كرد،ليكن اين مسئله مانعى در مورد تصويب و اجراى قانون‏ نفى بلد سال 1492 به شمار نمى‏آمد. اين ديدگاه يا غافل از روابط واقعى يهوديان با حكمرانان انكيزيسيون است و يا هدف اصلى‏ انكيزيسيون را در نيافته و در نهايت با اطلاع از اين موارد،ذهن مخاطب خود را منحرف مى‏كند.
-بنيانگذاران و گردانندگان انكيزيسيون و خط و ربط پيدا و پنهان آنان با يهوديان،از دومين‏ دلايلى است كه جريان تفتيش عقايد را به زير سؤال مى‏برد.
پاپ سيكستوس چهارم،كسى كه فرمان تأسيس انكيزيسيون را صادر كرد،نيز ضد يهودى نبود.به عكس،به تعبير دايرة المعارف يهود،او پاپ عصر رنسانس بود و بيانگر دورانى كه روح رنسانس در رم پيروز شده بود.در اين زمان،برخلاف تصور رايج،رابطه پاپ و دستگاه كليسا با يهوديان بسيار دوستانه گزارش شده است؛تا بدان‏ حد كه پاپ با يهوديان رابطه شخصى نزديك داشت.او يهوديان را در كتابخانه‏ واتيكان و نيز به عنوان پزشك شخصى خويش به كار گرفت و حتى زمانيكه سخت‏ بيمار شد پزشكان يهودى خون او را عوض كردند. در منابع تاريخى همچنين آمده است كه طراح و نظريه پردازد و بنيانگذار فكرى انكيزيسيون‏ كشيشى يهودى الاصل به نام آلفونسو اسپينا 1 بوده كه با تمركز فعاليت خود در شهر مسلمان نشين مادريد،اقدامات فراوانى عليه آنان را پايه‏ريزى كرد. گويى هدف انكيزيسيون‏ تنها آزار و اخراج مسلمانان بوده است.
اگر به اين نكته نيز توجه داشته باشيم كه«توماس توركوئه مدا، دادستان كل انكيزيسيون در سراسر اسپانيا (1494-1483) و ديه گو دزا ،دادستان بعدى،هر دو يهودى الاصل بوده‏اند». بيشتر به اهداف انكيزيسيون واقف خواهيم شد.
3-قربانيان انكيزيسيون:شايد با بررسى اين نكته كه چه كسانى در جريان انكيزيسيون بيش‏ از همه ضربه خوردند و از اسپانيا اخراج شده و يا در آن كشتار شدند،به انگيزه‏هاى اصلى در پيدايش اين جريان بيشتر آگاه شويم.
برخى از محققين بر آن هستند كه نبرد غرناطه و غروب دوران اسلام در جنوب اروپا،نقطه‏ آغازى براى محو آثار اسلامى،در اين منطقه بوده است كه با برنامه‏اى تحت عنوان انكيزيسيون‏ سازماندهى شده است.به طوريكه«محكمه تفتيش عقايد در سپتامبر 1480 در شهر اشبيليه‏ (سويل) آغاز به كار كرد كه يك كانون مهم مسلمان نشين به شمار مى‏رفت.در سال 1486 آلفونسو دلاكاو الريا از خاندان يهودى لاوى و وزير مقتدر فرديناند،محكمه تفتيش عقايد (انكيزيسيون) را در بارسلونا برپا كرد.دايرة المعارف يهود پس از ذكر اين مطلب به طور مشروح‏ درباره رابطه دوستانه او با يهوديان سخن مى‏گويد[...بدين معنا]كه او انكيزيسيون را براى پيگرد مسلمانان و مخالفين اليگارشى يهودى تشكيل داد.» اين حقيقت زمانى عيان‏تر مى‏شود كه‏ وضعيت مسلمانان پس از سقوط غرناطه وخيم‏تر شده زمينه تعدى روزافزون مسيحيان بر مسلمانان فراهم مى‏شود تا جايى كه آزار و شكنجه و تفتيش عقايد گروه‏هاى ميليونى مسلمانان‏ شروع شده تا نخستين دهه سده هفدهم ميلادى،حدود سه ميليون مسلمان آواره مى‏شوند. در اين ميان مسلمانان تنها قربانيان انكيزيسيون نبودند،چرا كه يهوديان در اين مقطع‏ زمانى فرصت آنرا يافتند كه با بعضى از فرقه‏هايى كه از داخل يهوديت سر بر تافته بودند برخورد هم‏سان با مسلمانان داشته باشند.اين عده قرائيون و مرتدين بودند. قرائيون به عنوان خطرى جديد از درون جامعه يهودى،سلطه اليگارشى زرسالار اسپانيا را مورد تهديد جدى قرار داد. 3 كه در واقع با مطرح كردن تفكرات جديد،بدنه بيمار و منحرف‏ يهوديت زرپرست را به چالش كشيده بود.اين عده متفكرينى بودند كه از سده چهارم هجرى‏ (دهم ميلادى) همراه با ادباى برجسته عربى نويس،در ميان قرائيون بوجود آمدند و به نيرويى‏ مقتدر در ميان يهوديان بدل شدند كه به طور جدى يهوديت خاخامى را به معارضه مى‏طلبيد. قرائيون و خطر آنها براى كليت جامعه يهودى با ويژگى‏هاى خاص آن دوران،ذهن خاخام‏ها را تا آن حد متوجه خود كرده بود كه لزوم برخورد قاطعانه با آنها ضرورى تلقى شده بود.
به عنوان مثال بنا بر تفسير شولهان عاروخ،نجات يك غير يهودى در روز سبت در صورتى كه‏ جامعه آنها بر يهوديان مسلط هستند،تنها به اين دليل مجاز است كه مانع از خصومت آنها عليه‏ يهود شود.در حاليكه قرائيون به دليل قلت تعداد بر يهوديان مسلط نيستند،فلذا نجات جان آنان‏ در روز سبت مجاز نيست و نمى‏توان بخاطر نجات آنان حرمت روز سبت را نقض كرد. شايد بتوان مرتدين از دين يهود را در راستاى فكر و انديشه قرائيون ارزيابى كرد.در واقع‏ رهبران اين جريان هم چون آبنر برغشى (1340-1270) 7 به صورت اصولى پايه‏هاى يهوديت را از داخل يهوديت به لرزه در آورده بودند.
«[وى‏]يك طبيب يهودى ساكن شهر مسيحى نشين بورگس (برغش) ،پايتخت دولت‏ كاستيل بود،در سده سيزدهم ميلادى بورگس پرجمعيت‏ترين مركز يهودى نشين‏ كاستيل شمالى به شمار مى‏رفت و در آن 120 تا 150 خانوار يهودى مى‏زيستند.
آبنر از جوانى به تشكيك در مبانى يهوديت پرداخت به مدت 25 سال با خاخامهاى‏ يهودى كه مى‏كوشيدند ايمان او را بازگردانند دست و پنجه نرم كرد.تا سرانجام در سن 50 سالگى رسما مسيحى شد.او از آن پس تكاپويى سخت را عليه يهوديت آغاز كرد؛شاگردانى تربيت نمود و رساله‏هاى‏[رساله‏هايى‏]به زبان عبرى نوشت و در ميان‏ يهوديان توزيع كرد.آبنر را در زمره نخستين مرتدان يهودى مى‏شمردند كه عقايد جديد و علل ارتداد خود را مدون و سامان‏مند كرد و به ديگران ارائه داد. در واقع تشكيك در مبانى يهوديت با قرائيون و جريان مربوط به آن در داخل يهوديت آغاز شد و در بعضى از موارد به ارتداد قطعى،هم چون آبنر منتهى مى‏شد و در بعضى از موارد ديگر اين‏ تشكيك در بطن يهوديت مهار شده و يا افرادى هم چون اسپينوزا را در خود متولد كرد.و در يك‏ زمان هم عنان بن داود در فرقه قرائيون اين راه را ادامه داد و همگى زمينه‏هايى براى پيدايش‏ هاسكالا يا جنبش روشنفكرى يهودى شدند.

اسپينوزا

اسپينوزا از منتقدين جدى يهوديت است و در بعضى از موارد انتقادهاى وى منجر به اطلاق‏ يهودستيز به وى شده است،در حالى كه يهودى بوده و جزء علماى معروف يهودى نيز مى‏باشد.
«اجدادش از اسپانيا رانده شدند و پدر و مادرش از پرتغال به هلند مهاجرت كردند.» در واقع وى‏ به يك نحو از نسل قربانيان انكيزيسيون در شبه جزيره ايبرى مى‏باشد كه بعدها علم طغيان عليه‏ يهوديت خاخامى برافراشته است.در حقيقت نه مى‏توان وى را جزء قرائيون به حساب آورد و نه‏ مى‏توان واژه مرتد را به وى اطلاق كرد.ولى رفتارى همگون با قرائيون و مرتدين دارد و باعث شده‏ كه حتى عنوان يهودستيز را هم،يدك بكشد.البته يهوديان سعى در تطهير اين اطلاق به وى‏ دارند.آنان معتقدند: نقد يهوديت و ديدگاه‏هاى يهوديان نزد اغلب اين فيلسوفان به معناى آنتى سميتيسم‏ نيست.نه اسپينوزا يهودستيز بود و نه بعدها هگل،كانت،فيخته،شلاير ماخر،هاينه، نيچه و ديگرانى كه ديدگاه خود را نسبت به تاريخ و آراء يهود بيان كردند. در واقع يهوديان سعى دارند كه در نقادى يهوديت،يهود ستيزى را از بيان آراء فردى جدا كنند. آنها همچنين بر اين اعتقاد هستند كه«اسپينوزا در مجموع نه با يهوديان مخالفت داشت‏ و نه با مذهب يهود،مسئله او اقتدار كنيساى يهوديان و جزم‏هاى تحميلى از سوى آنان بود وزنگ‏هاى خطرى شد تا يهوديان به خود آيند و از زمانه و پيشرفت‏هاى جبرى آن عقب نمانند». يهوديان بدون اينكه به شرح و بسط عقايد اسپينوزا بپردازند،نه سعى دارند كه از او چهره‏اى‏ اسطوره‏اى از مخالفين يهودى و يهوديت بسازند و نه وى را از هر گونه خطايى كه كرده مبرا كنند.
اسپينوزا به دليل شخصيت علمى برجسته‏اش مايه افتخار است و به لحاظ عقايد انتقاديش مايه‏ تزاحم،و آنچه تأمل افزون مى‏طلبد آن است كه چرا يهوديت با اين رويكرد با اين رويكرد دوگانه،جوابى براى‏ انتقادهاى اسپينوزا مطرح نمى‏كند.چرا دليل مخالفت او با فلسفه وابسته به مذهب ابن ميمون روشن نيست؟چرا يهوديان جوابى يا توجيهى در قبال نظر مخالف اسپينوزا در مورد برگزيدگى‏ قوم يهود ارائه نمى‏كنند؟گويى يهوديان اين انتقادات را قبول دارند و عليرغم رفتار اسپينوزا،با چشم پوشى و قصد و نيت خاص از آن مى‏گذرند.
«اسپينوزا مسيحى نشد.[...]ولى رفتارش هيچ گونه شباهتى با رفتار يهوديانى كه به‏ مسيحيت گرويده بودند نداشت.» او«به وحى معتقد بود و هم خرد و انديشه فلسفى.ولى پاسخ‏ اين سوال را كه چرا در جامعه يهودى نماند؟بايد در تعارض طرز فكر او با طرز فكر اولياى معبد جست.با توجه به شرايطى كه اسپينوزا براى ماندنش در جامعه معبد پيشنهاد مى‏كرد،به او اجازه ماندن ندادند،بلكه به اتهام ناسزاگويى به خدا و موسى (گويا براى اينكه معتقد بود پنج‏ كتاب موسى‏[عليه السلام‏]در تورات از موسى‏[عليه السلام‏]نيست) و اعمال غير قابل تحملش (به احتمال قوى‏ به سبب پيروى نكردن از قوانين مربوط به تشريفات دينى) سرزنشش كردند و دشنامش‏ دادند.» شايد اين رفتار باعث شده بود كه حتى وى نسبت به يهوديان اين اعتقاد را پيدا كند كه آنها داراى سرشت شيطانى هستند و حتى مختصات خوب يهوديان نيز ناشى از سرشت شيطانى‏ آنان است.وى تأكيد مى‏كند كه وحدت يهوديان و حمايت آنان از يكديگر ناشى از نفرت آنان از همه مردم ديگر است و در نتيجه ساير مردم نيز از آنان نفرت دارند.حكومت آنان در فلسطين‏ منقرض شد،زيرا خداوند نيز از آنان نفرت داشت. سال 1656 جامعه يهودى به قدرى از شيوه زندگى اسپينوزا به خشم آمد كه ديگر نتوانست او را تحمل كند.وى را تكفير كردند و در ادامه«رئيس معبد كه مورتريا نام داشت به شهردارى‏ آمستردام نوشت كه عقايد اسپينوزا درباره كتاب مقدس با مذهب مسيحى نيز منافات دارد و با استناد بدين نكته خواستار تبعيد او از شهر گرديد و كليساى يكى از فرقه‏هاى مسيحى نيز اين‏ تقاضا را تاكيد كرد.«اسپينوزا»براى چند ماهى از آمستردام تبعيد شد به اوركرك رفت و در آنجا زير حمايت مقامات شهرى به سر برد.
اندكى پيش از خروجش از آمستردام،يهودى متعصبى قصد كشتنش را كرده بود و اسپينوزا با حضور ذهن و حركتى زيركانه از دست قاتل جان به در برده بود.» و بنابر روايتى پس از حمله به‏ وى در پله‏هاى كنيسه،ردايى را كه با خنجر پاره شده بود همچنان مى‏پوشيد. اگر چه نمى‏توان در بحث يهود ستيزى از عنوان اسپينوزا،بحثى به ميان آورد،ولى يهوديان از اين بابت با يك ظرافت برخورد مى‏كنند.آنها«مسئوليت تاريخى سوء استفاده آنتى سميتيسم را از اسپينوزا يكسره به دوش جامعه يهودى آمستردام،[به خاطر تكفيرش‏]مى‏اندازند.» در حاليكه براى رد انديشه اسپينوزا،چاره‏اى به غير از آن برايشان تصور نمى‏شد.جريان تفتيش عقايد در اسپانيا پيامدهاى ديگرى را نيز در پى داشت.مهمترين جريان كه‏ همپاى با تجديد نظر در ديدگاه‏هاى يهودى بوجود آمد،اعلام ظهور ماشيح توسط فردى به نام‏ شبتاى زوى بود كه عليرغم پذيرش آن توسط جامعه يهودى آثار سوئى بر كشورهايى نهاد كه‏ يهوديان اسپانيا به آن مهاجرت كرده بودند.جريان شبتاى زوى كه در سن 22 سالگى وى شروع‏ شد-در سال 1648-سالى كه در كتاب زوهر،سال ظهور مسيحا معرفى شده و سالى كه با پايان‏ يافتن جنگ‏هاى خونين سى ساله،عهدنامه وستفالى در آن منعقد شد و از آن زمان به بعد شاهد برچيده شدن امپراطورى مسيحى و ظهور دولت ملت در عرصه روابط بين الملل هستيم.
در واقع با پايان يافتن جنگ‏هاى سى ساله،ملت با ويژگى‏هاى نژادى،جايگزين امت با ويژگيهاى‏ مذهبى شد.و اين فرصت براى يهوديتى كه بيشتر بر نژاد استوار بود تا مذهب،بسيار مغتنم بود.
امپراطورى عثمانى پذيراى بسيارى از اين يهوديان بود كه نهايتا بواسطه شيطنت‏هاى مالى‏ و سياسى يهوديان حكم به پذيرش اسلام آنان،يا مرگ داده شد.و بسيارى از يهوديان،اسلام را و لو در ظاهر پذيرفتند.از اين زمان به بعد شاهد ظهور مسلمانان دروغين در امپراطورى عثمانى‏ تحت عنوان«دونمه» هستيم كه نقش بسزايى در تحولات آينده اين امپراطورى داشتند. يهوديت با جريان انكيزيسيون هم موانع داخلى و خارجى خود را از ميان برداشت و هم با مهاجرتى كه متعاقب آن صورت گرفت،فصل جديدى از تحولات موجود در تاريخ اين قوم را ورق‏ زد.چرا كه با مهاجرت يهوديان برخى«به فلسطين آمدند و همين امر موجب شد كه بار ديگر پاره‏اى از محافل يهودى خواب شيرين بازگشت به ارض موعود را ببينند.نخستين فريادى كه در اين راه بلند شد،از آن«داويد روبين»و شاگردش«سولومون مولوخ»بود كه در سال 1501 تا 1532 ميلادى كوشيدند يهوديان را براى مهاجرت به فلسطين متشكل كنند و از همين تاريخ، آئين يهودى،به صورت رابطه‏اى قومى در آمد كه يهوديان را از هر ملت و كشورى به سوى خود مى‏خواند.اين تحول،يكى از مقدمات ظهور صهيونيسم بود كه به زودى پرده از روى ماهيت‏ شوونيستى خود برگرفت». انكيزيسيون و مهاجرت يهوديان از شبه جزيره ايبرى و هم زمانى آن با سفر كريستف كلمب‏ به آمريكا نقطه آغاز يك تحول اساسى است كه با بهانه تفتيش عقايد در اسپانيا شكل گرفت و نهايتا در قرن بيستم منجر به تمركز فعاليت سياسى و اقتصادى يهوديان در دو منطقه مهم از جهان شد.نيمى از جمعيت چهارده ميليونى يهود،در آمريكا مستقر شد و بخشى ديگر در منطقه مهم خاورميانه و اين گونه مهاجرت به شرق و غرب،اليگارشى يهود را در بسط سيطره‏ اقتصادى خود به هدف نزديك كرد.

پوگروم‏ها در روسيه‏

جمعيت فراوان يهوديان زرمدار روسيه تزارى،بستر مناسبى براى فعاليت‏هاى اقتصادى و سوداگرى‏هاى معمول در جامعه يهودى فراهم كرده بود.كه البته به لحاظ فقر اقتصادى مردم و نابسامانى روسيه،رضايت يهوديان را برآورده نمى‏كرد.ضمن آنكه فزونخواهى يهوديان نيز نهايتا منجر به محدوديت براى آنها مى‏شد.در خلال چنين اوضاعى در سال 1881 الكساندر دوم،طى‏ يك سوء قصد كشته شد و از ميان تمام متهمين،انگشت نشانه بسوى يهوديان اشاره رفت.با اين‏ حادثه،فصل جديدى از يهود ستيزى در جامعه روسيه آغاز مى‏شود كه به پوگروم معروف است.
در پى اين وقايع آمارهاى ضد و نقيضى از تعداد كشته شدگان يهودى مطرح مى‏شود و متعاقب آن سياست‏هاى محدود كننده‏اى عليه آنان اتخاذ مى‏گردد.«امپراطور اين كشور در سال‏ 1882 ميلادى برنامه‏هايى را تصويب مى‏كند كه به موجب آن،يهوديان از روستاهايى كه در آنجا صاحب زمين بودند،محروم شدند و آنها را در شهر و مراكز معينى محدود كردند.اين دگرگونى‏ سبب شد،بسيارى از فعاليت‏هاى يهوديان در زمينه بازرگانى و صنعتى با مشكل مواجه شوند.» محله‏هاى مورد نظر براى سكونت يهوديان همچون گتو در اروپا بود كه‏Paleناميده مى‏شد.
الكساندر سوم يهوديان را از مشاغل قضائى و حق رأى و انتخابات مجلس محلى محروم ساخت‏ همچنين قانونى گذراند كه يهوديان را از اختيار نام‏هاى مسيحى منع مى‏كرد. تاكنون با تمام تفاصيل مذكور كه در منابع تاريخى يافت مى‏شود،هرگز به اين سؤال جواب‏ داده نشد كه بر چه اساسى و چه مدركى يهوديان عامل قتل و الكساندر دوم بوده‏اند؟و آيا اصلا پوگروم‏ها آن حد و اندازه‏اى كه تبليغ كرده‏اند،كشته يهودى در بر داشته است؟ صرف نظر از موارد مذكور،پيامد مهم پوگروم‏ها در روسيه كه بعدها در اوايل قرن و نيز هم زمان‏ با جنگ اول در روسيه تكرار شد،مهاجرت يهود به سرزمينى بهتر بود كه اتفاقا به سفارش مؤكد بزرگانى از قوم يهود،هم چون ليليان بلوم صورت مى‏گرفت.يكى از اين سرزمين‏ها فلسطين بود كه در آن زمان رقم مهاجرين به آن سه هزار نفر برآورد شده است. سرزمين اصلى براى مهاجرت‏ يهوديان در آن زمان،اروپاى غربى و به ويژه آمريكا بود.بر اساس آمارهاى موجود 5 بين سال‏هاى‏ 1881 و آغاز جنگ اول جهانى در سال 1914 تقريبا دو ميليون نفر در ايالات متحده،بيش از سيصد و پنجاه هزار نفر در اروپاى غربى،دويست هزار نفر در بريتانيا و چهل هزار نفر در آفريقاى‏ جنوبى و صد و پانزده هزار نفر در آرژانتين و صد هزار نفر در كانادا ساكن شدند.
سازماندهى اين مهاجرت با اين گستردگى و پراكندگى را سازمان‏هاى صهيونيستى«از جمله‏ 372 مورد در روسيه،260 مورد در مجارستان و 3 مورد در فرانسه و 6 مورد در آمريكا» بر عهده‏ داشتند.در اين ميان مهاجرت به آمريكا از رونق خاصى برخوردار بود.
رهبران يهود متقاعد شدند كه بايد وسايل مهاجرت بآمريكا را فراهم كنند.لذا دست‏ بكار تشكيلات مفصلى شدند،تا مهاجرين براحتى رهسپار آمريكا شوند[...]خوراك‏ و مايحتاج مورد لزوم براى اشخاص مذهبى و متعصب از هر جهت فراهم گرديد خوراكيهاى«كاشر»[...]حلال مهيا و طومارهاى تورات را در لفافه‏هاى ابريشمين‏ ضد آب پيچيدند و كتاب‏هاى دعا[...]مخصوص اين مسافرت چاپ گرديد و در دسترس مسافرين گذاشته شد. گويى پوگروم‏ها بايد اتفاق مى‏افتاد تا اين برنامه‏ها محقق شود.
اين جابجايى وسيع جمعيتى يهوديان پيش از اين در تفتيش عقايد نيز صورت گرفت.در واقع شايد هيچ بهانه‏اى بهتر از آن يافت نمى‏شد كه يهوديان به بهانه محدوديت‏هاى عمده و كشتارهاى مشكوك،سرزمينى جديد،براى منافع و تكاپوهاى مالى خود فتح كنند.
در اواخر قرن نوزدهم،آمريكا زمينه بارور نمودن بيش از انتظار يهوديان را فراهم نمود و بدين وسيله يك چنين مهاجرت وسيعى صورت گرفت.آبا ابان صراحتا اذعان مى‏كند: يهودى‏هاى روسيه شروع به مهاجرت دسته جمعى كردند سالهاى 1882-1881 در تاريخ مهاجرت كليميهاى روسيه به كشورهاى آمريكا و بوجود آمدن مراكز وسيع‏ يهودى نشين در نيمه غربى دنيا مشخص و معلوم است.عده‏اى از اين مهاجرين نيز بطرف سرزمينهاى آباء و اجدادى‏[!]خود رو آورده،اساس كشور آينده اسرائيل را پايه گذارى كردند.عده‏اى نيز بطرف غرب بانگلستان و متصرفات آن بخصوص‏ آفريقاى جنوبى رفتند. يهوديان همواره بدنبال تقويت اين نظر غالب هستند كه دشوارى‏هاى زندگى در روسيه، عامل اصلى مهاجرت آنان بوده است و شايد در آن زمان حربه‏اى بهتر از اين براى پوشش‏ سودجويى خود در مناطق مساعد جهان،نيافتند.
نقشى كه شخصيت‏هاى برجسته يهودى در خلال پوگروم‏ها و پس از آن در ضرورت حل‏ مسئله يهود ايفا كردند،جاى بسى تأمل در پيدايى اين پديده در جامعه يهودى زده روسيه آن‏ دوران داشت.
لئو پينسكر[...]،پزشك يهودى اهل اودسا در كتابش به نام«در راه آزادى خويش» 1 [به بهانه بروز اين وقايع‏]مسأله را اين گونه مطرح مى‏كند كه در هر جا يهوديان در اقليت هستند،فشارها و محدوديت‏هايى كه بر آنان اعمال مى‏شده است،در حد اعلى خود بوده است و اين مهم به ناچار آنان را وادار مى‏سازد،تا در پى ايجاد وطنى‏ و سرزمينى از آن خويش باشند. و يا در جاى ديگر به منظور حداكثر بهره گيرى از اين وقايع عنوان مى‏كند«تا زمانى كه‏ يهوديان براى خود موطن ملى نداشته باشند،يهود-ستيزى پايان نخواهد يافت.» بديهى است كه صهيونيسم با طرح اين چنينى از جريان يهودستيزى توانست در تشكيل‏ پايه‏هاى جمعيتى حكومت خود،مهاجرينى را از كانون‏هاى مهم تمركز يهوديان دنيا از جمله‏ روسيه به سرزمين فلسطين رهسپار نمايد.
حتى اكنون هم پس از سال‏ها از تأسيس رژيم صهيونيستى،جماعت يهوديان روسى تبار كه‏ در اسرائيل حزبى به رهبرى ناتان شارنسكى با نام اسرائيل با آليا براى خود بنيان نهاده‏اند، همواره در حال افزايش هستند كه البته به تقويت مواضع آنان در اين رژيم كمك نموده است.
به عنوان مثال طى 6 ماهه اول سال 1999،تعداد 7933 يهودى روسيه،راهى اسرائيل شده‏اند كه 116%افزايش را نسبت به زمان مشابه در سال گذشته آن،نشان مى‏دهد. در واقع محققان‏ اين افزايش مهاجرت از روسيه را كه تا پيش از انتفاضه الاقصى در حال اوجگيرى بود،ناشى از افزايش يهود ستيزى در روسيه مى‏دانستند.مؤيد اين مطالب گزارش آژانس يهود در 5 اوت‏ 2001 مى‏باشد كه در آن يك گروه سازمان يافته در آمريكا كه كار خود را بر روى يهوديان اتحاد جماهير شوروى سابق متمركز كرده است،از نامه 98 تن از سناتورهاى ايالات متحده به ولاديمير پوتين،رئيس جمهور روسيه تقدير و ستايش كرد.اين نامه از افزايش يهود ستيزى در روسيه ابراز نگرانى كرده و همچنين به تعهد آمريكا مبنى بر رعايت حقوق اقليت‏ها و آزادى مذهب به عنوان‏ يك مسئله غير قابل انفكاك در روابط دو جانبه،بين آن كشور و روسيه،تأكيد نموده است.» اين‏ نظر زمانى قوت مى‏گيرد كه شعبه‏هاى محلى حزب كمونيست در تظاهرات اخير خود در اعتراض‏ به قانون ارضى جديد،پوسترهاى يهود ستيزى حمل كردند كه در آن جهودها به پول پرست بودن‏ متهم شده‏اند. صرف نظر از اين سؤال كه آيا مى‏شود،در روسيه رهيده از كمونيزم و شيفته ليبراليسم باز هم‏ يهود ستيزى وجود داشته باشد؟به اين نكته بايد توجه كرد كه روسيه از جمله كشورهايى است كه‏ حضور طولانى مدت يهوديان در اين كشور نابسامانى‏هاى فراوانى را براى مردم فراهم نموده‏ است و زمينه يك اقدام اساسى در بطن جامعه همچون آتشى زير خاكستر نهفته است.

قضيه دريفوس‏

آبا ابان از حسادت هميشگى فرانسويان به يهوديان ياد مى‏كند. دليل اين حسادت معلوم‏ نيست و اينكه چرا فرانسويان به آن شهره هستند ولى اين نظر،بهانه خوبى براى پيدايى قضيه‏اى‏ به نام دريفوس بوده است.
جريان از آنجا آغاز شد كه يك سروان يهودى فرانسوى به نام آلفرد دريفوس كه در قسمت‏ توپخانه ارتش خدمت مى‏كرد،در سال 1894 متهم به جاسوسى براى آلمان مى‏شود و محاكمه‏ شده و محكوم به حبس ابد مى‏گردد.عده‏اى از يهودى‏ها به دفاع از دريفوس،اتهام جاسوسى او را رد مى‏كنند و كسانى بر خيانت دريفوس و ديگر يهودى‏ها اصرار مى‏نمايند.اين قضيه،آشفتگى و بلواى سياسى بسيارى را در محافل حقوقى،روشنفكرى،نظامى و حكومتى فرانسه ايجاد مى‏كند كه نهايتا منجر به تبرئه دريفوس در سال 1906،يعنى 12 سال پس از شروع آن مى‏شود.
اين جريان،آثار عديده‏اى بر جامعه سياسى فرانسه نهاد و منجر به تحولات مهمى در بدنه‏ سياسى و نظامى اين كشور شد 4 كه پرداختن به جزئيات آن ما را از هدف اين مقال باز مى‏دارد.
آنچه مد نظر اين قلم است،بررسى پيامدهاى ناشى از اين قضيه به عنوان يك پديده يهود ستيزانه‏ براى جنبش ملى يهود يا صهيونيسم است كه ما به عنوان دلايل سياسى از پيدايى يهود ستيزى‏ بدنبال تحقيق در مورد آن هستيم.
واقعه دريفوس بنا بر عقيده بسيارى از متفكرين يهودى تنها از اين بابت بوجود آمد كه‏ دريفوس يك يهودى بود. در غير اينصورت دليلى وجود نداشت كه يك محاكمه براى يك جرم‏ جاسوسى،با اين تبعات مواجه شود.اما در خصوص دريفوس،زمينه‏ها و پيامدها متفاوت است و يا حداقل نتيجه آن بسيار قابل تأمل است.
صهيونيسم،با تمام زمينه‏هاى از پيش فراهم شده،تنها سه سال از گذشت محاكمه اوليه‏ دريفوس،نمود عينى در كنفرانس بال سوئيس مى‏يابد.و در اين ميان فردى به نام تئودر هرتصل، يك روزنامه نگار گمنام در اطريش 2 ،به رهبرى يك جريان مهم جهانى در سوئيس تبديل‏ مى‏شود.اگر به ابعاد،اهميت و ويژگى‏هاى كنفرانس بال توجه كنيم،درخواهيم يافت كه قضيه‏ دريفوس نه تنها نقطه آغاز يك برنامه هدفمند است،بلكه زنگ هشدارى به تمام دنيا براى اعلام‏ يك فعاليت و جريان قديمى است كه بايد در 1897 علنى شود.اگر هفت سال پس از آن هرتصل‏ در سال 1904 بميرد و يا در 1906،دريفوس تبرئه شود،تغييرى در اين پروسه طولانى ايجاد نمى‏كند.اينها عناصرى از يك برنامه هستند كه توسط طراحان اصلى آن در جريان است.
واقعه 12 ساله دريفوس كه هم زمانى معنى دارى با برپايى اولين كنگره صهيونيست‏ها در بال‏ سوئيس داشت،جرقه‏اى بود كه جنبش ملى يهود از بطن آن متولد شد و اگر تا پيش از اين، ضرورت‏هايى در باب تشكيل دولت يهود از سوى بزرگان يهودى مطرح مى‏شد،با وقوع جريان‏ دريفوس،هرتصل انگيزه لازم براى علنى كردن اين خواست درونى را با توجه به فضاى‏ ايجاد شده،پيدا كرد.وى در يكى از اظهاراتش قضيه دريفوس را عامل اصلى پيوستن خود به‏ نهضت صهيونيست عنوان مى‏كند.در واقع وى به هنگام رويت اين واقعه (به اصطلاح) تكان دهنده،به عنوان خبرنگار يك روزنامه در پاريس به سر مى‏برده است. عده‏اى معتقدند كه:قضيه دريفوس تأثير بسيار زيادى بر احساسات يهود ستيزانه نهاد و بر ضد روند ادغام يهوديان مؤثر بود و تئودر هرتصل كه پوشش خبرى محاكمه دريفوس را بر عهده‏ داشت،اولين بار به فكر يافتن خانه‏اى براى يهوديان افتاد. چرا كه هرتصل معتقد بود اولا يهوديان در سراسر جهان،در هر كشورى كه ساكن هستند،ملت واحدى را تشكيل مى‏دهند.
ثانيا آنها در هر زمان و مكانى مورد شكنجه و آزار بوده‏اند و ثالثا آنها قابل تشابه و يا تحليل در مللى‏ كه در ميان آنها زندگى مى‏كنند،نيستند.و اين خود دليل مسلمى بر تمام احساسات ضد يهود و نژاد پرستانه است. تئودر هرتصل در سال 1896،يعنى دو سال پس از محاكمه دريفوس،كتاب«دولت يهود» را به نگارش در آورد.در مقدمه اين كتاب هرتصل اعلام كرد: كه انديشه‏هاى او در اين كتاب،يعنى تأسيس دولت يهود،تازه‏گى ندارد.هيجانات و التهاباتى كه ناشى از انديشه‏هاى ضد سامى مى‏باشد،ضرورت و فوريت برپايى چنين‏ مهمى را در اسرع وقت در دستور كار قرار داده است. وى در ادامه مى‏افزايد: واقعيت نشأت گرفته از ابزار قدرت،اين امر را به ثبوت رسانده است كه يهوديان هرگز نخواهند توانست در بطن ملل ديگر تحليل روند و با آنان يكسان و يكسو شوند.
يهوديان هر گاه به صورت جمعيت‏هايى هر چند نامحدود و حتى انبوه هم در كنار يكديگر جمع مى‏شده‏اند،باز هم در معرض خطر و نابودى فيزيكى توسط ملل ديگر قرار مى‏گرفته‏اند[...]هرتسل مى‏خواهد يهوديان خود،سرورى و سيادت حكومت‏ خويش را در سرزمينى محدود و در چارچوبى كه نيازهاى مليشان را برآورده سازد برعهده گيرند. علاوه بر پيامدهاى مشخص قضيه دريفوس در ايجاد صهيونيسم،اين جريان منجر به ايجاد يك مهاجرت جديد از اروپا نيز شد كه جمعيتى بالغ بر سه ميليون يهودى به سوى بريتانيا،كانادا، استراليا،آفريقاى جنوبى رهسپار شدند.در اين زمان،مهاجرت به آمريكا و فلسطين،باز هم در اولويت بود 5 كه خود حكايت از جريانى هدفمند مى‏كند.
قضيه دريفوس در فرانسه،تحولات سياسى ويژه‏اى را نيز عليه جمهورى خواهان به راه‏ انداخت و افرادى همچون«ادوارد درومونت» كه از اعضاى فعال محافظه‏كار بودند،براى جلب‏ طرفدار بيشتر به جريان ضديهودى پيوستند.وى در كتاب خود تحت عنوان«فرانسه جهود» كوشيده بود كه با دستمايه‏هاى حقيقى از رفتار و اعتقادات يهوديان آنها را مسبب خرابى اوضاع‏ اقتصادى و فساد اخلاقى در فرانسه معرفى كند.گر چه عده يهودى‏ها نسبت به كل جمعيت‏ فرانسه بيش از يك ربع يك درصد نبود.درومونت معتقد بود كه نصف ثروت فرانسه را همين عده‏ معدود مالك شده‏اند.پيشنهاد او اين بود كه از يهودى‏هاى فرانسه سلب مالكيت شود،چون‏ معتقد بود كه همه ثروت كليمى‏ها از راه‏هاى نامشروع فراهم شده است.وى همچنين اظهار مى‏كرد كه يهودى‏ها و فراماسون‏ها با هم توطئه‏اى ترتيب داده‏اند تا مسيحيت را ضايع و خراب‏ كرده كنترل مردم را به دست گيرند.درومونت با چاپ 140 ميليون نسخه از اين كتاب (به‏ زبان‏هاى گوناگون در سراسر جهان) شهرت خاصى در ميان مردم فرانسه به دست آورد. صرف نظر از درستى يا نادرستى اظهارات درومونت بايد اعتراف كرد كه اين كتاب‏ دستمايه‏اى شد تا فرانسويان سال‏ها بعد با تمسك به آن رفتارى يهود ستيزانه در پيش گيرند كه‏ نمونه بارز آن را مى‏توان در حكومت ويشى آشكارا مشاهده كرد؛آن هنگام كه با روى كار آمدن‏ حزب نازى در آلمان اين جمله در افواه پخش شد:«آنچه را درومونت بمردم پيشنهاد كرد هيتلر انجامش داد.» حكومت ويشى آخرين پايگاه مهم يهودستيزى در فرانسه بود كه البته در پيدايى و پيامدهاى رفتار يهود ستيزانه آن شباهت‏هاى ويژه‏اى با رفتار نازى‏ها و تبليغات مربوط به آن‏ وجود دارد.و حتى بعضى از محققين بر اين اعتقاد هستند كه«رژيم مارشال پتن 5 فراتر از احكام‏ اشغالگران نازى،خود مبدع قوانين ضد يهودى بود كه در زمان خود سياست فراترى از[...] سختگيرى‏هاى رايش سوم محسوب مى‏شد.» 6 تا جايى كه مدعى هستند: [حكومت‏]ويشى قبل از صدور فرمانى از سوى آلمانها شروع به نشانه روى عليه‏ يهوديان كرد.تنها دو ماه پس از متاركه جنگ،حكومت ويشى قانون مجازات حمله‏ عليه گروههاى مذهبى و نژادى را ملغى اعلام كرد و در اكتبر 1940 اولين قانون‏ اختصاصى ضد يهودى به تصويب رسيد.در اين قانون يهوديان از احراز هر گونه شغل‏ دولتى،موقعيت‏هاى تدريس،نيروهاى نظامى منع شدند،همچنين تعداد زيادى از يهوديان در مشاغل ديگر نيز دچار محدوديت شدند.اين قانون بر اساس تئورى‏ نازى‏ها،يهود را به عنوان بخشى از خاندان بزرگ يهود مى‏داند.اين بدين معناست كه‏ يك شخص يهودى تبار كه والدينش به مذهب كاتوليك گرويده باشند و يا خودش‏ كاتوليك شده باشد،هنوز به عنوان يك يهودى مطرح است.به معناى ديگر اين قانون‏ يهوديان را به عنوان يكى از اعضاء نژاد ديگر به رسميت مى‏شناسد و نه از يك مذهب‏ ديگر. متعاقب تصويب چنين قانونى«در مارس 1941 حكومت ويشى يك سازمان ويژه دولتى را كه مربوط به امور يهوديان بود تأسيس كرد[...]و در ژانويه دستور داد كه تمام مايملك يهوديان‏ [هم چون مشاغل‏]بايد به آريائى‏ها تعلق گيرد و يا به غير يهوديان منتقل شود.» در خصوص صحت و سقم آنچه به حكومت ويشى نسبت داده شده و مى‏شود يقينا اسناد متقن و محكم گوياى حقايق خواهد بود كه البته طرف پيروز در استفاده از آنها،مصلحت و نفع‏ خود را در نظر مى‏گيرد.نكته قابل ذكر در اين ميان،آن است كه زمينه مساعد در فرانسه براى‏ طرح اين مباحث،مورد سوء استفاده تبليغاتى يهوديان قرار گرفت و با تحريف وقايع از حكومت‏ ويشى به رياست مارشال پتن تصويرى ارائه كرد كه خوشايند هيچ كس نيست.
پس از 50 سال از جنگ دوم جهانى،يهوديان و صهيونيست‏ها موقعيتى در فرانسه دارند كه‏ بعضا با تعدى نسبت به حقوق ديگران ايجاد شده است و تنفرى را ايجاد كرده است كه ما پيش از اين به عنوان دلايل عقيدتى و رفتارى يهود ستيزى بر شمرديم.شايد اين جمله بزرگ شده در مجله لوپوئن،منظور اين نوشتار را به گونه‏اى شفاف‏تر،بيان كند كه آيا با اين اظهارات صريح باز مى‏توان از عوامل حقيقى يهود ستيزى به سادگى گذشت و احساسات يهود ستيزانه را مهار نمود؟ «ما همه عامل موساد هستيم»؛«اين جمله از سوى كميته همكارى براى آزادى يهوديان‏ متهم به جاسوسى در ايران به شكل ناشيانه‏اى برگزيده شده است.اين عنوان در حقيقت تقليد احمقانه‏اى است از شعار ما همه يهوديان آلمانى هستيم»كه به وسيله رهبر شورش‏هاى‏ دانشجويى ماه مه 1968 ارائه شده بود.
حقيقت آن است كه«يهود ستيزى در فرانسه طى ده سال گذشته دچار تحول زيادى شده‏ است.نفرت از يهوديان در ميان نسلهاى جوان بسيار محسوس است.مدارس ابتدايى و راهنمايى‏ و دبيرستان‏ها و دانشگاه‏ها را به يكسان فرا گرفته است و به ويژه در حومه شهرهاى بزرگ در حال‏ گسترش است.يهودى ستيزان امروز اغلب هنگام صحبت از يهوديان واژه يهودى را با معكوس‏ كردن سجاها آن وارونه مى‏خوانند:فيوژ؛به جاى ژويف‏[كه در زبان فرانسه به معناى يهود است‏].
آنها خود را آنتى فيوژ مى‏خوانند.» و به همين دليل«جمله از يهوديان خوشم نمى‏آيد،جمله‏اى‏ است كه تمام يهوديان فرانسوى زير بيست و پنج سال،آنرا شنيده‏اند.» و اين مصداق واقعى از عملكرد يهود در فرانسه است كه حتى به عنوان يك مستمسك صهيونيستى مورد سوء استفاده‏ نيز خواهد بود.

انديشه دولت يهودى‏

آماده سازى و سپس درگيرى ذهنى با موضوع بازگشت به سرزمين موعود و در پايان تشكيل‏ دولت يهود،ذهن بسيارى از نويسندگان برجسته يهودى در قرن نوزدهم را به خود مشغول كرد.
آنها بر آن بودند كه قلم و فكر خود را مبناى يك اقدام قرار دهند كه هم غير يهوديان توجيه شده و متقاعد به آن آرمان شوند و هم يهوديان عمل‏گرا الگو گرفته برنامه عملى خود را از بطن اين‏ نوشته‏ها دريابند.طريقتى كه با عنوان زمزمه‏هاى ادبى در ابتداى هر جريانى وجود دارد.
ادبيات صهيونيستى شايد مهمترين وظيفه را در برپايى دولت يهود به عنوان مطرح كننده‏ شالوده بحث،برعهده داشته و در اين ميان اشعار،رمان‏ها و آثار نويسندگان يهودى در اين قرن‏ قابل تأمل است.آنها در بسيارى از آثار خود با اين مسائل روبرو هستند: «-برترى مطلق يهودى و معصوميت قهرمان آن؛ -موضعگيرى در مقابل اعراب به طور اخص و ديگر ملت‏ها به طور اعم؛ -شخصيت يهودى و روابط آن با اسرائيل؛ -دلايل صهيونيستى براى اشغال فلسطين از جمله تأكيد بر سركوب يهود» سركوب يهود به دليل مظلوميت وى اتفاق مى‏افتد.چرا كه وى سرگردان و آواره است.
سرگردانى يهود تم بسيار مؤثرى است كه يهوديان از آن بهره فراوان برده‏اند.داستان يهودى‏ سرگردان كه توسط اوژن سو و بسيارى ديگر به رشته تحرير در آمده،بازگويى ستم غير يهوديان‏ به يهوديان است.
منشاء پيدايش اين واژه در ادبيات يهود به سرگذشت آن يهودى بر مى‏گردد كه به دليل اهانت‏ به حضرت عيسى عليه السلام تا پايان قرون و اعصار محكوم به سرگردانى است. داستان اين جريان از كتاب«گلچينهاى تاريخ»اثر راجر وندوور مندرج در كتاب تاريخ تمدن شنيدنى است: وقتى از يك نفر اسقف اعظم ارمنى،كه در اوايل قرن سيزدهم از صومعه سنت آلبنز ديدن مى‏كرد،پرسيدند كه آيا اين شايعه درست است كه آن يهودى كه با مسيح‏ صحبت كرده بود،هنوز در خاور نزديك زنده است،وى راهبان آن صومعه را به‏ حقيقى بودن آن شايعه اطمينان داد.ملازم وى نيز اضافه كرد كه اسقف اعظم پيش‏ از ترك گفتن خاك ارمنستان با آن يهودى فناناپذير غذا خورده است؛و نام لاتينى او كارتافيلوس؛ است و هنگامى كه عيسى‏[عليه السلام‏]از زادگاه پيلاطس خارج مى‏شد، همين كارتافيلوس بود كه دست به پشت پسر خدا گذارد و گفت تندتر برو و عيسى به‏ وى پاسخ داد:من مى‏روم،اما تو سرگردان خواهى ماند تا بازگردم. 4 غسان كنفانى در كتاب خود نام آن اسقف ارمنى را ژوزف گير عنوان مى‏كند و از قول وى‏ مى‏نويسد: [يهودى سرگردان‏]حدود 12 قرن است كه در گشت و گذار است.وى در زمان‏ مسيح،كارتافيلوس ناميده مى‏شد،و دربان دادگاهى بود كه مسيح را به مصلوب شدن‏ محكوم كرد.هنگامى كه مسيح،پس از صدور حكم از دادگاه خارج مى‏شد، كارتافيلوس بر پشت او زد و گفت:برو اى مسيح،درنگ چرا؟مسيح به آرامى به او نگريست و گفت من مى‏روم،اما تو،در انتظار خواهى بود تا بازگردم،از آن زمان تا به‏ امروز،كارتافيلوس،از گشت و گذار دست برنداشته است.او ساكت و غمگين،فقير و فروتن است و اميدوار است در برابر جنايتى كه بر اثر جهل مرتكب شده،بخشيده‏ شود زيرا مسيح،هنگامى كه بر روى صليب بود گفت:پدر،آنها را ببخش،چون‏ نمى‏دانند چكار مى‏كنند.»
لازم به ذكر است: ارمنيهاى ديگرى كه در سال 1252 از شهر سنت آلبنز ديدن كردند همين داستان را تكرار كردند.داستانپردازى عاميانه آن را شاخ و برگ داد و نام آن يهودى سرگردان را عوض كرد و به دنباله روايت افزود كه چگونه هر صد سال‏[...]وى دچار بيمارى‏ مهلكى مى‏شد و در بيهوشى عميق فرو مى‏رفت و سپس دوباره چون جوانى برومند، با خاطراتى تازه از محاكمه،مرگ و رستاخيز مسيح،از آن حالت بيرون مى‏آمد. اين داستان توسط ادباى متعددى در قالب رمان و نثر ادبى در آمده است كه يكى از معروف‏ترين آنها اثر ولفگانگ گوته است كه در سال 1836 منتشر شد. در كنار آن داستان‏ يهودى سرگردان اثر اوژن سو نيز داراى يك چنين اعتبارى مى‏باشد.
داستان يهودى سرگردان عليرغم موضوع اوليه خود،نتيجه‏اى معكوس براى يهوديان در بر داشت.در واقع يهوديان به دليل مجازاتى كه بايد مى‏شدند،مظلومانه جلوه كردند و اين داستان‏ عوض آنكه مايه شرمسارى آنان باشد،مايه مظلوميت آنان شد و نويسندگان صهيونيست از اين‏ زمينه براى مطرح كردن سركوب و ستم بر يهوديان استفاده فراوانى بردند.
نويسنده صهيونيست مسأله سركوب قوم يهود از سوى جهانيان را به طور مستمر تكرار مى‏كند.بزرگ جلوه دادن سركوب يهوديان،به اين علت است كه جهانيان هنوز سركوب يهوديان‏ را باور ندارند تا همبستگى خود را با يهوديان در مقابل اين سركوب نشان دهند و به همين دليل‏ در بيشتر رمان‏هاى صهيونيستى: قهرمان مرد يا زن يهودى غالبا گرفتار عشق و محبت شخص غير يهودى مى‏شود.
[...]با ايجاد ارتباط ميان اين يهودى و طرف ديگر نويسنده فرصت مى‏يابد به شرح‏ كامل نظرها و اهداف خود بپردازد و طولى نمى‏كشد كه در گفت و شنود آن دو، داستان رنج يهود به ميان مى‏آيد.به شكلى كه اصل داستان را تحت تأثير خود قرار مى‏دهد،در نتيجه طرف غير يهودى بر آنچه كه بر سر يهود در جاى ديگر اتفاق افتاده‏ خود را تا حدى مسئول مى‏بيند و به منظور كاستن از گناه خود به دعوت صهيونيسم‏ ايمان مى‏آورد و آن را مسئله خود قلمداد مى‏كند.
مضمون كتاب اكسدوس نوشته لئون اوريس و بعدها بسيارى از فيلم‏هاى صهيونيستى، حاكى از اين واقعيت است. از سوى ديگر لرد بايرون با سرودن قطعه شعرى تحت عنوان نغمه‏هاى يهودى احساسى‏ آكنده از اندوه و حسرت را مى‏پراكند.در واقع: شعر صهيونيستى در ميان شاعران غير يهود،بيش از همه،مديون و مرهون لرد بايرون است.شعر نغمه‏هاى يهودى تاكنون بارها به عبرى ترجمه شده و بيت زير از اين قطعه،از شهرت بسيارى برخوردار است.
كبوتر وحشى از براى خود آشيانه‏اى‏ و روباه نيز براى خود لانه‏اى دارد انسانها براى خود ميهنى دارند و يهوديان جز گور،هيچ ندارند. بايرون در جاى ديگر براى القاى ستمديدگى و سركوب قوم يهود،اين گونه اظهار مى‏دارد: تاريخ قوم يهود،داستان انسان‏هايى است كه از سرزمين خود بيرون رانده شده و به‏ اقصى نقاط جهان پناه برده‏اند و دريافته‏اند كه همه براى نابودى آنها اتفاق نظر دارند.
يهوديان قربانى فجايع بى‏شمار بوده‏اند و زندگى آنها چيزى جز عذاب پايدار نبوده‏ است. وى در جاى ديگر با تأكيد حيرت‏آورى،مظلوميت قوم يهود را اين گونه بيان مى‏كند: نفى بلدهاى بى‏شمار،سركوب،توقيف اموال و اخاذى،انواع مجازاتها،كشتارهاى‏ جمعى و فجايع گوناگون كه يهوديان،در هر دوره و هر كشورى از ابتداى آوارگى‏ تاكنون با آن دست به گريبان بوده‏اند و عوامل متعددى كه هدف آن پاك كردن نام و ياد يهوديان از چهره روزگار بوده است،آن چنان شديد و گسترده‏اند كه قلم از تشريح‏ آنها،عاجز است.
يهودا هالوى نيز در اثر خود«به بردگى نژاد پرستانه بر ضد يهوديان حمله مى‏كند.» و به‏ نحوى به تشريح سركوب يهوديان در اين قالب مى‏پردازد.منتهى همه اين نويسندگان،فعاليت‏ خود را در اين مرحله به پايان نمى‏برند.بلكه مخاطب خود را به چاره‏جويى واداشته تا حق اين قوم‏ ستمديده‏[!]ستانده شود.داستان كوتاه آلروى نوشته بنيامين ديزرائيلى در سال 1833 و يا كتاب كانيتگزباى كه در سال 1844 توسط همين نويسنده و دولتمرد به رشته تحرير در آمد، مبلغ ويژگى‏هاى برجسته يهود به عنوان يك ملت واحد و ضرورت برپايى فرمانروايى با سلطه‏ خودشان است.اين مفهوم در تانكرد با رنگ و صبغه‏اى افزون‏تر به تشريح جايگاه برگزيده قوم‏ يهود مى‏پردازد.
اگر قرار باشد كه انديشه برپايى دولت يهود،نقطه پايانى از اين سناريوى ادبى نويسندگان‏ صهيونيست باشد،مى‏بايست كتاب دانيل دروندا اثر جورج اليوت در سال 1876 را نماينده‏ اين قسمت دانست.چرا كه از قول يكى از شخصيت‏هاى كتاب مذكور مى‏خوانيم كه مأموريت قوم‏ يهود،هنوز به پايان نرسيده و آنان همچنان در راه بازگشت و باز پس گيرى فلسطين بايد همت‏ كنند. با اين سير مختصر از مفهوم نظرى دولت يهود مى‏توان نتيجه گرفت ادبيات صهيونيستى با نغمه‏هاى عبرى بايرون مظلوميت را و با ديويد آلروى ديزرائيلى،عظمت حكومت خيالى يهود در بيت المقدس را و با دانيل درونداى جورج اليوت،انديشه صهيونيسم را در قالب ادبيات بيان كرد.
اما اين سرزمينى كه قرار است دولت يهود بر آن حكمفرمايى نمايد كجاست؟در اين خصوص‏ «روايت‏هاى چندى از مرزهاى توراتى ارض اسرائيل،كه بنابر تأويل مقامات خاخامى،طبق‏ حقوق الهى به دولت يهود تعلق دارد،رايج است؛عظيمترين ارض اسرائيل در درون مرزهايش‏ شامل ممالك زير است.در جنوب،همه سينا و بخشى از مصر سفلا تا حدود قاهره؛در خاور همه‏ اردن،يك تكه درشت از عربستان سعودى،كويت و در عراق،جنوب غربى فرات؛در شمال همه‏ سوريه (از جمله لبنان) و يك جزء وسيع از تركيه (تا درياچه وان) ؛در باختر قبرس.» بدون توجه به اختلاف نظرى كه ميان طيف حداقل‏گرا و حداكثرگرا از محدوده سرزمينى‏ دولت يهود وجود دارد،به اين نكته بايد دقت كرد كه مقامات صهيونيست به صراحت خواستار تحقق مرزهاى توراتى هستند. آنها براى عملى نمودن اين نيّت خود از ابزارهاى استعمارى بهره‏ فراوان بردند.اگر در يك زمان نفوذى داشتند،آن را بكار گرفتند و در غير اين صورت،منافع خود را به منافع قدرت‏ها گره زده،با فشار و تطميع خود را متحد قدرت‏ها ناميدند و اين رويدادى بود كه‏ خاخام‏ها در سراسر دوران كلاسيك (همچنان كه در دوره مدرن) وفادارترين-اگر نگوييم‏ متعصب‏ترين-حاميان قدرت‏ها بودند. در همين خصوص مصاحبه هرتصل در 20 اكتبر 1902 با ژوزف چمبرلين وزير امور خارجه‏ بريتانيا مؤيد اين مطلب است: چمبرلين كه خود داراى گرايشات ضد يهودى بود و نسبت به افزايش بى‏رويه يهوديان‏ مستقر در انگليس بيمناك بود،تحت تأثير عقايد هرتسل قرار گرفت كه مى‏گفت، اسكان يهوديان در مناطق تحت نفوذ بريتانيا با توجه به جمع‏آورى سرمايه‏هاى‏ پراكنده‏اى كه دارند سبب رونق و افزايش منافع امپراتورى انگليس خواهد گرديد. او حتى در جاى ديگر مدعى شده بود كه ما در آنجا بايد بخشى از برج و بارو و استحكامات‏ اروپا عليه آسيا را تشكيل دهيم.يك برج ديده‏بانى تمدن عليه وحشيگرى بسازيم. بسيارى بر اين اعتقاد هستند كه اين خوى استعمارى هرتصل حاصل معاشرت وى با بعضى‏ از شخصيت‏هاى استعمارى است به طوريكه يادداشت‏هاى وى«نشانگر آن است كه او عقايد خود را با الهام از نفوذ فكرى و فعاليت‏هاى سيسيل جان رودس استعمارگر بزرگ انگليسى كه نام‏ خود را بر روى كشورى در آفريقا نهاده،گرفته است». .او همچنين ضرورت برپايى دولت مورد نظر خود را از زبان منافع قدرت‏ها،اين گونه بيان مى‏كند كه«بازگشت ما به فلسطين از بزرگترين‏ مسائل مورد علاقه قدرت‏هايى است كه در آسيا،چيزى را مى‏جويند.» و به همين ترتيب‏ صهيونيست‏ها با فعاليت در دستگاه سياسى قدرت‏ها،هر يك با طرح منافع مشترك بدنبال‏ تحقق نيّات خود بودند.هرتصل،حييم وايزمن،اسرائيل زانگويل در انگليس و آلفرد نوسيگ در آلمان و زيمرمن در روسيه تزارى و قاضى برانديس در كاخ سفيد اين مسئوليت را بر عهده‏ داشتند. و كار را به جايى رساندند كه ماكس نوردو پيرامون ضرورت طرح اين قضيه،خاطر نشان‏ مى‏سازد كه«آن زمان فرا رسيده بود كه اگر هم صهيونيسمى وجود نمى‏داشت بريتانياى كبير آنرا اختراع مى‏كرد.» رهبران صهيونيسم علاوه بر همراهى قدرت‏ها،به همراهى افكار عمومى و تصوير ظاهرى‏ حق بجانب هم نياز داشتند.در اين ميان عده‏اى هم لازم بود كه مسئوليت ظلم كردن بر يهوديان‏ را بر عهده گيرند تا چهره آنها مظلوم جلوه‏گر شود.
در اين مرحله صهيونيسم نياز به اتحاد با يهود ستيزان داشت.آنها بر اين اعتقاد بودند كه بايد با دهنده زدن به يهود ستيزى بر جنبه شيطانى آن غالب شده،يهود ستيزان را به خدمت بگيرند. به قول هرتصل«آنتى سميتيست‏ها،[يهود ستيزها]در آينده كارگزاران شايسته‏اى براى نگهدارى‏ منافع و اموال يهوديان پس از مهاجرت به فلسطين خواهند بود.» در جاى ديگر نيز خطاب به‏ كنت دوهرش مى‏گويد: آنتى سميتيسها[يهود ستيزان‏]در آينده نزديكى به صورت دوستان مورد اعتماد ما در خواهند آمد و كشورهاى آنتى سميتيست با ما متحد خواهند شد. وى بر اين مطلب به گونه‏اى ديگر در سال 1902 تأكيد كرده بود كه يهود ستيزها ما را در اخراج‏ يهوديان از كشورهاى خود و ايجاد كشور يهود كمك خواهند كرد. در واقع«از نظر تاريخى‏ صهيونيسم هم واكنشى در برابر يهود ستيزى و هم اتحادى محافظه‏كارانه با آن است.» و اگر در يك زمان«هرتصل با پلهو وزير يهودستيز تزار نيكولاى دوم عقد اتحاد بست» 1 نبايد تعجب كرد همچنين پيمان«ژاپوتنسكى با پتليورا رهبر اوكراينى ضد بلشويك،كه لشكريانش صد هزارى از يهوديان را در فاصله 1918 و 1921 قتل عام كردند،پيمانى منعقد نمود »،نبايد سؤال برانگيز باشد.چرا كه بر اساس همين ديد و رويه،بن گوريون نيز با يهود ستيزان در راست افراطى فرانسه‏ طى جنگ الجزاير متحد شده بود. حال اگر متحدانى نبودند،و يا متقاعد نشدند و يا با صهيونيست‏ها ارتباطى نداشتند كه اين‏ هدف را برآورده سازند،چه بايد كرد؟صهيونيست‏ها در جواب اين سؤال تأكيد مى‏كنند كه«بايد مردم را مجبور كرد كه روانه فلسطين گردند.» اجبارى كه كلاسنر ،متصدى افراد جابجا شده از آن ياد مى‏كند،بعضا با خشونت و كشتار يهوديان توسط صهيونيست‏ها نيز عملى مى‏شود چرا كه‏ زندگى توأم با امنيت براى يهوديان ساكن،در هر جا بغير از اسرائيل به نفع صهيونيست‏ها نيست.» در واقع بنابر نظر هرتصل آنچه به نفع صهيونيست‏هاست،يهود ستيزى و برانگيزاندن‏ يهوديان به مهاجرت مى‏باشد و رشد يهود ستيزى برابر با رشد صهيونيسم است. عبارت شفافتر از اين،اظهارات بن گوريون است به شرح ذيل: من از اعتراف بدين نكته شرم ندارم كه اگر قدرت مى‏داشتم-چنان كه آرزويش را دارم-گروهى از جوانان كارى را جدا مى‏كردم.جوانانى هوشمند،شايسته،فداكار نسبت به آرمان ما و آرزومند كمك به رهايى يهوديان.آنگاه اين جوانان را به‏ كشورهايى مى‏فرستادم كه يهوديانشان،غرق در خودخواهى گناه آلودند.وظيفه اين‏ جوانان اين مى‏بود كه خود را غير يهودى جلوه دهند و يهوديان را با شعارهاى‏ آنتى سميتيستى به ستوه آورند.شعارهايى از قبيل قاتل!يهودى!برگرد به فلسطين! من قول مى‏دهم كه نتيجه اين كار از لحاظ مهاجرت،هزاران بار بيش از نتايجى‏ مى‏بود كه موعظه هزاران فرستاده به بار آورده است كه در گوشهاى ناشنوا خوانده‏اند.
البته بن گوريون و همراهان وى قدرت اين اقدام را داشتند و حتى بسيار فراتر از آن هم عمل‏ كردند.يكى از نمونه‏هاى بارز اين اقدام يهود ستيزانه كه خود سازماندهى كرده بودند،ماجراى‏ كشتى پاتريا در سال 1940 در بندر حيفا است.كه به منظور برانگيختن نفرت عليه انگليسى‏ها كه تصميم گرفته بودند،يهوديانى را كه در معرض تهديد هيتلر!بودند،نجات دهند،بى‏هيچ‏ ترديد و درنگ،كشتى حامل يهوديان را منفجر كردند.فرمان انفجار اين كشتى كه منجر به مرگ‏ 252 يهودى و خدمه انگليسى آن شد،توسط رهبران صهيونيست هاگانا (به فرماندهى‏ بن گوريون) صادر گرديد. اين كشتى«حامل 1771 يهودى مهاجر غير قانونى از اروپا بود.» كه‏ به دليل عدم صدور مجوز ورود يهوديان به فلسطين از سوى انگليس‏ها در خليج حيفا لنگر انداخته بود.
نمونه عملى ديگر از اقدامات آرزومندانه بن گوريون،انفجار كنيسه يهوديان در بغداد توسط نيروهاى اعزامى بن گوريون است.در حالى كه جامعه ديرينه يهوديان در عراق بدون مشكل‏ روزگار مى‏گذراندند و بنابر اعتقاد قدورى ساسون (خاخام اعظم عراق) اين جامعه در عراق‏ به خوبى ريشه گرفته بود،چرا كه آنان و اعراب حتى از هزار سال پيش از همان حقوق و امتيازات‏ بهره‏مند شده‏اند و به عنوان عناصر جدا از هم در اين ملت تلقى نمى‏گردند. مسلمانان نيز پذيرفته‏اند كه دين يهود دين رسمى است و يهوديان عراق،اهل عراق هستند يهودى عراقى تا آن زمان هيچ مشكلى از حيث منزلت اجتماعى و جايگاه اقتصادى نداشت، زمانى تعداد ساكنين يهودى بغداد بر مسلمانان آن مى‏چربيد،در اين قرن،آنان‏ به صورت جامعه‏اى سعادتمند و تحصيل كرده توانسته بودند از رشد سريع و مدرنيزه شدن روز افزون كشور بيشترين بهره را ببرند.آنان بسيارى از مؤسسات ملى و قسمت اعظم بانكها و فروشگاههاى بزرگ را در اختيار داشتند،وضع فقيرترين‏ يهودى بهتر از وضع يك عراقى متوسط بود.يهوديان طبق قانون اساسى كشور از امتيازى برابر با ديگر شهروندان برخوردار بودند.آنان در مجلس اين كشور از امتيازى‏ برابر با ديگر شهروندان بهره‏مند بودند.يهوديان عراق در مجلس اين كشور نماينده‏ داشتند،در ادارات دولتى كار مى‏كردند و از 1920 تا 1925 يك يهودى وزارت‏
دارايى را برعهده داشت. در حاليكه تصور رايج در اين زمان نسبت به يهوديان در بعضى از مناطق جهان خلاف اين‏ وضعيت بود.
تنها واقعه مشكوكى كه اين وضعيت بسيار آرام را كمى در ميان يهوديان عراق دچار تلاطم‏ كرد،ناآرامى‏هاى حاصل از سفر سر آلفرد موند صهيونيست انگليسى در سال 1928 بود كه‏ مردم مسلمان عراق را براى اعلام مواضع خود در قبال تحركات صهيونيستى،به تظاهرات‏ واداشت كه البته با تدبير از سوى خود يهوديان و هوشيارى مسلمانان چنين غائله‏اى خاموش شد و«ديگر هرگز چنين خشونتى ديده نشد.يهوديان بر اين اساس و به خاطر رفاه اقتصادى كه‏ داشتند بار ديگر امنيت احساس كردند.» همان گونه كه پيش از اين ذكر شد،امنيت يهوديان در ساير كشورهاى جهان به غير از اسرائيل‏ به نفع رهبران صهيونيست نبود.از اين رو تدابيرى اتخاذ شد،تا يك ناامنى،همه چيز را به نفع‏ صهيونيست‏ها تغيير دهد.
وقوع سه انفجار در بغداد چنين هدفى را به مقدار زيادى براى يهوديان فراهم كرد.اولين‏ انفجار در آوريل 1950 مقارن با آخرين روزهاى عيد فصح در خيابان ابونواس صورت گرفت.كه‏ كشته يا مجروحى در بر نداشت.پس از اين انفجار 10 هزار نفر از يهوديان در كنيسه«عزرا داود» براى مهاجرت ثبت نام كردند.انفجار دوم پس از چندى در مركز ستاد اطلاعاتى آمريكا كه محل‏ رفت و آمد يهوديان بود رخ داد.اين انفجار هم كشته يا زخمى در بر نداشت و تعداد ثبت نام كنندگان در كنيسه عزرا داود كمتر از مرحله قبل بود اما سومين انفجار كه از اهميت‏ بالاترى برخوردار بود،در كنيسه مسعوداشم توو مركز گردهمايى يهوديان بالاخص يهوديان‏ كرد عراقى كه از سليمانيه آمده بودند،رخ داد و كشتگانى بر جاى گذاشت. اين سه انفجار تا حد زيادى در ميان يهوديان عراقى رعب و وحشت ايجاد كرد و صهيونيست‏ها را به هدف خود نزديك‏تر مى‏كرد.از همين رو«بوقهاى تبليغاتى در ايالات متحده‏ آمريكا با آخرين شدت كار مى‏كردند.دلارهاى آمريكايى قرار بود يهوديان عراق را نجات بدهد و اصلا مهم نبود كه اين يهوديان به نجات نيازى دارند يا نه.در روزنامه نيويورك تايمز هر روز[خبر] قتل عام يهوديان در عراق برقرار بود و كمتر كسى توجه مى‏كرد كه منبع اكثر اين اخبار تل آويو است.» اين فعاليت‏هاى سازمان يافته نهايتا منجر به طراحى عملياتى تحت عنوان«على بابا»كه‏ زمينه لازم براى مهاجرت يهوديان پس از آن سه انفجار را فراهم نمود و بدينوسيله مهاجرت‏ خيل عظيمى از جمعيت صد و سى هزار نفرى يهوديان عراقى به فلسطين اشغالى فراهم آمد و چندى نگذشت كه كل جمعيت يهوديان عراق به 5000 نفر رسيد. كه البته بعضى از منابع‏ جمعيت آنان را در سال 1952 يعنى فقط 5 سال از شروع عمليات مهاجرت 6000 نفر تخمين‏ زده‏اند. يعنى مافياى مهاجرت يهوديان به فلسطين ظرف حداكثر 5 سال موفق به انتقال‏ نزديك به 120000 يهودى عراقى شده است.
ويلبور كرين اولند،مشاور پيشين سى.آى.اى در عراق طى يادداشت خود پيرامون‏ دست اندركاران اين وقايع مى‏نويسد: درست پس از آنكه وارد بغداد شدم،يك شهروند اسرائيلى مورد شناسايى قرار گرفت...بازجويى از وى منجر به كشف 15 قبضه اسلحه شد كه جنبش زيرزمينى‏ صهيونيست وارد عراق كرده بود.تلاش در راه جلوه دادن عراقى‏ها به عنوان افرادى‏ ضد آمريكايى و به وحشت انداختن يهوديان منجر به آن شد كه صهيونيست‏ها، كتابخانه دفتر اطلاعات آمريكا و كنيسه‏ها را بمب گذارى كنند،و ديرى نپاييد كه‏ اعلاميه‏هايى انتشار يافتند كه طى آنها از يهوديان خواسته شده بود كه به اسرائيل‏ فرار كنند.دولت عراق كه از اين امر پريشان شده بود،بررسى و بازجويى تمام عيارى‏ را به اجرا در آورد و يافته‏هاى خود را با سفارت ما در ميان گذاشت. متعاقب اين تحولات،«بيست و هشت يهودى و نه عرب به جرم جاسوسى و داشتن اسلحه‏ غير قانونى‏[در ظهر روز 22 مه 1951 در عراق توسط پليس حكومت دستگير و تا ژانويه 1952 محاكمه آنان طول كشيد.]برخى از آنان به پرتاب نارنجك به قهوه خانه البيضه در بغداد كه طى‏ آن چهار يهودى در آوريل 1950 زخمى شدند،و بمب گذارى در دفتر ثبت نام مهاجران يهود در كنيسه مسعوداشم توو كه طى آن سه يهودى در ژانويه 1951 كشته شدند،در دفتر اطلاعات‏ سفارتخانه آمريكا در مارس 1951،در خانه يك يهودى در ماه مه 1951 و در يك مغازه يهودى‏ در ژوئن 1951 متهم شدند.» بعدها ضربه‏اى كه به يهوديان عراقى پس از مهاجرت وارد آمد بسيار بدتر از ضرباتى بود كه‏ آنها در عراق توسط صهيونيست‏ها،متحمل شدند و مجبور به رها كردن زندگى ايده‏آل خود شدند.ذكر اشعارى كه سال‏ها ورد زبان يهوديان عراقى در فلسطين اشغالى بود گوياى اين مفهوم‏ است: تو چه كردى بن گوريون؟ همه‏مان را مخفيانه از مرز رد كردى‏ ما به خاطر گذشته‏مان ترك تابعيت كرديم‏ و به اسرائيل آمديم.
كاش سوار قاطر بوديم و هنوز به اينجا نمى‏رسيديم‏ آه چه ساعت شومى بود! لعنت بر آن هواپيمايى كه ما را به اينجا آورد. شايد بهتر از اين اشعار نتوان مطلبى بيان كرد كه گوياى اوضاع يهوديتى باشد كه آلت دست‏ صهيونيست‏ها شده و به بدترين جايگاه خود افول كرده است.اين اشعار بارها و بارها توسط يهوديان عراقى خوانده مى‏شد.حتى در مراسم نامزدى و اعياد مذهبى آنان نيز بر سر زبان‏ها بود تا هم چنان به عنوان يك سند از كارنامه سراسر مصيبت صهيونيست‏ها،به وجدان جهانيان‏ ارائه شود.مصيبتى كه پيامد ظالمانه آن،متوجه يهوديان مى‏شد،يهوديانى كه وعده شير و عسل‏ در سرزمينى بدون مردم به آنها داده شده بود.يهوديانى كه در جامعه خود بر بخش عمده‏اى از منابع عراق تسلط داشت،ولى هم اكنون به گروهى تحت فرمان مبدل شده كه به هر بهانه‏اى و در هر موقعيتى بر آنان فشار وارد مى‏آيد.يهوديانى كه هميشه به تعداد دانشجويان و تحصيلكرده‏هايش فخر مى‏فروخت و هم اكنون به عنوان يك جامعه كوچك در اسرائيل زمينه‏ مساعدى براى رشد مجرمينى از هر نوع مى‏باشد. در حال حاضر تنها اين سؤال مطرح است كه آيا صهيونيسم با اين كارنامه،تا چه حد براى‏ اعتلاى آمال يهوديت گام برداشته است؟

هولوكاست‏

هولوكاست به معناى«سوزاندن با آتش است كه به طور كامل از ميان برود» و«از واژه‏هاى‏ يونانى«holos به معناى تمام و Kalein به معناى سوزاندن است» و به جريان كشتار وسيع‏[!؟] يهوديان در جنگ دوم جهانى اطلاق مى‏شود كه توسط فردى به نام الى ويزل براى اولين بار ابداع شد. معادل اين واژه در عبرى كلاسيك،اولم كاليل و در عبرى مدرن شوآه است .
به عنوان مثال در اعلاميه به اصطلاح«استقلال دولت صهيونيستى در سال 1948 از كلمه‏ هولوكاست در نسخه انگليسى استفاده مى‏كند و از كلمه شوآه در نسخه عبرى ».
بسيارى از مورخين و صاحبنظران بكارگيرى اختصاصى بعضى از اصطلاحات و واژه‏هاى‏ فرهنگ لغات را براى بيان بعضى از وقايع خاص نپذيرفته و نظرات مخالف خود را به طرق مختلف‏ بيان مى‏كنند.ولى تبليغات و رسانه‏ها و پيروزمندان جنگ كه وسايل ارتباطى در اختيار آنان‏ است به زعم خود تاريخ را مى‏نويسند،لغات را به يك واقعه اختصاص مى‏دهند و آنرا از طريق‏ رسانه‏ها تكرار مى‏كنند تا همه گير و ماندگار شود.
[آنچه‏]به يهوديان مربوط مى‏شود،حتى استفاده از كلماتى كه براى ناميدن قتل عام‏ آنها بكار مى‏رود،نشان دهنده مطالبات هويتى است.در حالى كه مدت زمان درازى‏ اصطلاح راه حل نهايى -اصطلاح نازى‏ها-ورد زبان‏ها بود،در سال 1944، حقوق‏دان لهستانى را فائل لمكين واژه نسل كشى را بكار برد.يهودكشى (پيشنهاد شده از سوى آرنومه ير،مورخ) و بعد هولوكاست (كه به لطف يك سريال تلويزيونى به‏ همين نام معروف شد) واژه‏هايى بودند كه در پى آمدند.اما كلمه شوآه‏[...]كه يك‏ كلمه عبرى و به معناى فاجعه است،واژه مورد علاقه همان كسانى است كه بر منحصر به فرد بودن قتل عام يهوديان تأكيد دارند.اين واژه نيز به لطف فيلم كلود لانزمن معروف گرديد. قبل از ورود به بحث هولوكاست،خاستگاه و زمينه‏هاى پيدايى اين قضيه مى‏بايست مورد مداقه قرار گيرد كه در اين ميان انديشه‏هاى رايج و مورد استفاده در آلمان دوره نازى از اهميت‏ بسيارى برخوردار است.از آن جمله مى‏توان به ايده‏هاى هوستون استوارت چمبرلين (1855-1927) انگليسى كه بعدها آلمانى شد،اشاره كرد.وى در كتاب خود به عنوان يك‏ دكترين نژادى كه«در سال 1899 در مونيخ آلمان به چاپ رسيد[...]بر آن است كه«ردپاى تاريخ‏ اروپا را بايد منطبق با ايدئولوژى نژادى آن يافت.چمبزلين،تيوتن‏ها را از قديمى‏ترين نژادهاى‏ آلمانى مى‏داند.موجوداتى با خلقتى كه قدرت احياءكنندگى دارد.او به يهوديان بر چسب‏ خارجى يا بيگانه مى‏زند كه داراى نفوذ ويرانگرى هستند.» آبا ابان در اين مورد مى‏نويسد: اساس عقيده برترى نژادى آلمانها بوسيله كتابى كه يكنفر عيسوى مرتد انگليسى، به نام‏[...چمبرلين‏]نوشته شده بود،پايه گذارى گرديد.اين كتاب‏[...]در قرن نوزدهم‏ منتشر شد.در اين اثر چمبرلائين‏[چمبرلين‏]كوشش كرده بود،تاريخ و سابقه نژاد ژرمن را با مدارك متيقن‏[متقن‏]جستجو كند.بنظر او حتى عيسى مسيح به نژاد آريايى تغيير شكل داده بوده است.به عقيده او نژاد يهودى از همه نژادها پست‏تر و بى‏ارزشتر بوده و او استكه‏[است كه‏]نژاد ژرمن را آلوده و ملوث كرده و يك دسته‏ تازه عبرى نما در بين ملت آلمان بوجود آورده است.اين نويسنده معتقد بود قوم‏ يهود ذهنا و اخلاقا فاقد روح و جسم است. مى‏گويند كه«وى روابط دوستانه‏اى با ريچارد واگنر (1883-1813) داشته و حتى با دختر وى نيز ازدواج كرده است». واگنر از جمله شخصيت‏هاى مهم و قابل تأمل در نظرات اساسى‏ يهود ستيزى است. اين موسيقى‏دان شهير آلمانى نيز مخالف سلطه فرهنگى يهوديان بر آلمان‏ و خواستار از بين رفتن حقوق سياسى آنان بوده است. او مى‏گويد: ما بايد حقيقتى را اعتراف و اقرار كنيم:موجبات خرابى و فساد ملت آلمان نفوذ قوم‏ يهود در ميان ما و رخنه رفتار ايشان در تمدن و فرهنگ ما است كه در مقابل آن‏ بيدفاع شده‏ايم. يكى ديگر از مهمترين نظريه‏پردازان نژادى كه نازى‏ها بسيار متأثر از او بودند،جوزف آرتور دوگوبينو (1882-1816) است.
وى در مهمترين اثر خود به نام رساله نابرابرى نژادهاى انسان معتقد است: بين نژادهاى انسانى اختلاف و تمايز وجود دارد و اين امر را تاريخ باستانشناسى و زبانشناسى تأييد مى‏كند.آريائيان هندى از نژاد عالى هستند.اما بين آنها،ساميان با نژاد پست‏تر سياه آميخته شده‏اند.از نژادهاى اروپائى،سلت‏ها و اسلاوها هم بعلت‏ آميزش با نژاد زرد،پست و فاسد شده‏اند.تنها يك نژاد خالص باقى مى‏ماند كه ژرمنها هستند،منظور ژرمنهايى نيستند كه با اسلاوها و سلت‏ها آميزش پيدا كرده‏اند،بلكه‏ نژاد بور و چشم آبى كه در انگلستان،بلژيك و شمال فرانسه سكونت دارند، مى‏باشند. بر اساس اين نظريه«نژاد آريا از ميان سفيدپوستان تمدن ساز و داراى خلوص والاى انسانى‏ در سعادت،عشق به آزادى و غيره است». در واقع در اين كتاب چهار جلدى عمدتا در ضمن‏ بحث پيرامون نژاد برتر،به معرفى نژاد پست‏تر نيز پرداخته شده بود. اين ديپلمات و مقاله نويس‏ فرانسوى با تمام فعاليت‏هاى ادبى،تنها از روى همين كتاب به شهرت رسيده است؛آن هم پس از مرگش و توسط ريچارد واگنر كه رفاقت خاصى با گوبينو داشت و موجبات اين شهرت را جامعه‏ ادبى (Bayreuth) متشكل از نويسندگان و دانشمندان علوم انسانى در سال 1894 فراهم نمود. بدون شك وى از جمله افرادى بود كه با كتاب خود،مستمسك مناسبى جهت يهود ستيزى‏ در آلمان را فراهم نمود چرا كه سياستمداران آلمانى با الهام از نظريه نژادى گوبينو و چمبرلين، نظريه‏اى پى‏ريزى كردند كه به«نظريه آلمانى ملت»معروف شد. اساس اين نظريه بر يكى بودن ملت و نژاد است و مى‏گويد،نژادها بنيان ملت است.اين تفكر تا سال 1945 در ميان مردم آموزش داده شد.بر طبق اين نظريه در قله هرمى كه نژادها پيرامون‏ آن به صورت سلسله مراتب وجود دارند،نژاد آريايى ناب است و نژادهاى رنگين و دو رگه در پايه‏ هرم قرار دارد.نژاد آريايى ناب كه از روزگار كهن تا به امروز پاكى خود را حفظ كرده،نژاد ژرمن يا آلمانى است كه ملت آلمان را پديد آورده است. آشنايى با نظريات مذكور و اطلاع از ابعاد و استفاده از نتايج آن،گام بعدى سياست‏مداران‏ آلمانى بود كه با الگوسازى و فعاليت‏هاى فرهنگى موثرى همچون سينما پى‏گيرى شد.سه فيلم‏ زوس جهود،سهم روچيلدها در واترلو و يهودى بى‏مرگ (سرگردان) از جمله مهم‏ترين‏ فعاليت‏هاى هنرى و سينمايى است كه در جهت تقويت تفكر نژادى دستگاه نازى توليد شد. به روشنى معلوم نيست كه يهود ستيزى در اروپا،به ويژه در دوره معاصر،خاستگاهى آلمانى‏ داشته باشد اما بسيار واضح است كه پيامدهاى اين جريان در آلمان،ثمرات بسيار مثبتى براى‏ جنبش صهيونيسم در برداشته است؛يعنى از آن زمان كه بيسمارك در سال 1873 جبهه‏اى‏ سياسى به نام Kultur Kapt بر خلاف متعصبين مذهبى يهودى برانگيخت و در سال 1879 به‏ دنبال يكسرى از وقايع داخلى،مبارزه‏اى به نام ضد ساميگرى را آغاز كرد. در آن زمان اين گونه تبليغ مى‏شد: هر آلمانى وطن پرست و خوب بايد از اين قوم دورى جسته و از آنها بپرهيزد.طولى‏ نكشيد كه اين ضديت و مخالفت با يهودى‏ها بشكل احساسات آنتى سميتيزم‏ [آنتى سميتيسم‏]بين ملت آلمان رواج پيدا كرد و حملات دامنه‏دارى بر ضد يهودى‏ها آغاز گرديد. برخى محققين دلايل رواج يهود ستيزى را در اين زمان موارد ذيل بيان مى‏دانند: 1-حملات بى‏باكانه به اصول عقايد،شخصيت‏ها،احزاب،افتخارات تاريخى و مفاخر مذهبى مسيحيان در بسيارى از روزنامه‏هايى كه در ملكيت يهوديان بود و يا توسط سردبيران يهودى اداره مى‏شد و بيشتر در برلين انتشار مى‏يافت.
2-برخوردارى كليميان از موقعيت ممتاز اجتماعى كه تا اندازه‏اى هم بر اثر بى‏توجهى مسيحيان بود.
3-رسوخ غير عادى يهوديان در بسيارى از زمينه‏هاى فعاليت‏هاى گوناگون مانند نويسندگى روزنامه،تئاتر،موسيقى،بازرگانى و صنعت (پارچه بافى و دوزندگى و بسيارى لوازم پيش ساخته) .
4-رفتار خودپسندانه بسيارى از نودولتان يهودى كه بر اثر بورس بازى به نوايى‏ رسيده بودند.
5-انحصارى شدن برخى از فعاليت‏هاى بازرگانى و صنعتى در دست يهوديان.
6-پشتيبانى مادى و معنوى كليميان از حزب سوسيال دموكرات‏[...] 7-همبستگى يهوديان در سراسر جهان.
8-حساسيت يهوديان در برابر هر گونه انتقاد و اشاره به موارد ضعف و ناتوانى‏ ايشان.
9-احساس عمومى داير بر اينكه يهوديان بيگانه و بيگانه پرست هستند.زيرا در محله مخصوص خود به سر مى‏برند.از نظر خوراك و پوشاك مجزا هستند،با مسيحيان ازدواج نمى‏كنند و فلسطين را وطن اصلى خود مى‏شمارند.
در ميان دلايل فوق آنچه اهميت بيشترى دارد آن است كه مردم آلمان بر اين تصور بودند كه‏ اقتصاد آلمان تحت كنترل يهوديان است. سرمايه گذارى يهوديان در بانك‏هاى اروپايى و افتتاح‏ شعب متعدد بانك‏هاى خاندان روتشيلد در پايتخت‏هاى مهم كشورهاى اروپايى،اين تصور را قوى‏تر مى‏كرد.در واقع آنها با ديدن وضع رو به بهبود يهوديان و اوضاع وخيم معيشتى خود، روحيه‏اى ضد پول پرستى پيدا كرده بودند كه مصداق آن را در يهوديان مى‏ديدند.
آنچه ذهن دولتمردان آلمان را متوجه خود كرده بود،ريشه كن كردن سيطره يهوديان بر مقدرات ملت آلمان بود.نام اين برنامه و طرح به زعم آنان«راه حل نهايى»بود كه به استراتژى‏ نازى‏ها جهت انهدام دشمن خود اطلاق و پس از نتيجه ندادن ساير روش‏ها،اتخاذ مى‏شد. هيتلر به عنوان رهبر اين جريان خواستار آن شد كه«يهوديان بايد اروپا را ترك كنند و بهترين‏ راه اين است كه همه آنها به روسيه بروند.» از سوى ديگر هيملر اظهار اميدوارى مى‏كرد«كه‏ روزى برسد كه با تخليه يهوديان از اروپا و فرستادن آنها به سوى آفريقا و يا مستعمره‏اى ديگر، ملت يهود به طور قطعى از بين برود.» در واقع آنان خواستار خروج يهوديان از آلمان و ثانيا رفتن آنها به يك جاى ديگر بودند.در ابتدا روسيه و بعد آفريقا و در مراحل بعدى مكان‏هاى ديگر.
يكى از روش‏هايى كه بدين منظور اتخاذ شد،«بلوايى بود كه عليه يهوديان در 9 نوامبر 1938 اجرا گرديد.طى تحقيقات كه موثق بودن آن قطعى نيست،يك خشونت همه جانبه عليه‏ يهوديت،در رأس كار دولت آلمان قرار گرفت.در تمام شهرهاى آلمان،نظاميان آلمانى حمله‏اى‏ را به خانه‏ها،فروشگاه‏ها،كنيسه‏ها،آغاز كردند.در نتيجه خيابان‏هاى آلمان مملو از شيشه‏ شكسته بود.درخشش دروغين در آن خيابانها،شبى را بوجود آورد كه آنرا كريستال ناچ به‏ معناى شب بلورين يا شب شيشه‏هاى شكسته ناميده‏اند.» جالب اين كه هرمان گورينگ و وكيلش در محاكمه نورنبرگ،در خصوص اين واقعه مدعى‏ شدند كه در اين ماجرا هيچ ضررى متوجه يهوديان نشد،چون بيمه آرين تمام زيان‏هاى وارده به‏ آنها را جبران كرد و اين دولت آلمان بود كه ناچار شد بابت شب بلورين تاوان سنگينى را بپردازد. تا اينجا بحثى بر سر كشتار نيست و اينكه راه حل نهايى لزوما بايد با محو يهوديان از صحنه‏ روزگار،اتخاذ شود.در حقيقت اگر اين راه حل با محو يهوديان از صفحه آلمان به انجام برسد،براى‏ آلمان‏ها كفايت مى‏كند.آنها معناى راه حل نهايى را از طرق متون مختلف،اخراج تمام يهوديان از اراضى تحت حاكميت هيتلر،ذكر كرده‏اند.و حتى در اساسنامه حزب ناسيونال سوسيال هم آمده‏ است كه تمام يهوديان مى‏بايست از آلمان و سپس از كل اروپا (زمانى كه بر اين قاره چيره‏ مى‏شوند) اخراج شوند و هيچ يهودى نمى‏تواند شهروند كامل آلمانى به حساب آيد. در باب ضرورت اجراى چنين سياستى،«روزنامه نيويورك تايمز،قابل اعتمادترين شواهد را در مورد سياست هيتلر درباره يهوديان چاپ كرد و آمارى به دست داد كه در آن گفته شده بود هيتلر حدود چهار صد هزار نفر از يهوديان آلمان را از سرزمين رايش به مهاجرت وادار نمود.از اين رو اگر وى حقيقتا بر نابودى يهوديان مصمم بود،ديگر به اين چهار صد هزار نفر اجازه‏ مهاجرت نمى‏داد.» نازى‏ها اين رويه خود را در كنفرانس معروف ونسى، براى اجرا به تصويب رساندند.اين‏ كنفرانس در 20 ژانويه 1942 در كنار درياچه ونسى،به منظور هماهنگى كليه فعاليت‏هاى اجزاء و سازماندهى كسانى كه در طرح راه حل نهايى شركت دارند،تشكيل شد. اين كنفرانس متشكل از وزيرانى بود كه در حل قضيه يهود مرتبط بودند و در آن،پيرامون‏ انتقال يهوديان به شرق اروپا توافق حاصل شده بود و هيچ بحثى در مورد اتاق‏هاى گاز و نه از قلع و قمع يهوديان نشد. پرده ساك نيز در كتاب خود به عنوان يك تجديد نظر طلب تاريخى ،اظهار مى‏دارد كه راندن يهوديان به سوى مشرق زمين،محور اصلى گفتگوهاى ونسى بوده است. ريمون آرون و ژاك فوره نيز پس از يك كنفرانس در سوربن در مراسم اختتاميه،به عنوان نتايج‏ بررسى‏هاى خود،اظهار داشتند كه«برغم دقيق‏ترين تحقيقات كارشناسى انجام شده،به يافتن‏ دستورى مبنى بر قتل عام يهوديان موفق نشديم». عليرغم وجود بسيارى از شواهد و اسنادى كه بر انكار قتل عام يهود در آلمان نازى دلالت‏ دارد،تبليغات صهيونيستى به دليل انتفاعى كه از اين رهگذر نصيب آرمان صهيونيسم مى‏شود، همواره به افسانه قتل عام يهوديان ابعاد تازه‏ترى مى‏بخشد.
«قتل عام شش ميليون يهودى»اين جمله‏اى است كه تمام مردم دنيا بايد در ذهن خود حك‏ كنند،تا هيچ وقت،آن را از ياد نبرند و اگر فراموش كردند كه بيش از 50 ميليون نفر،قربانى منافع‏ قدرت‏ها در جنگ جهانى دوم بوده‏اند،ايرادى ندارد؛چرا كه بر اساس تعاليم تلمودى اين شش‏ ميليون يهودى بشر هستند و 50 ميليون ديگر غير يهودى بوده و احكام مربوط به آنها نيز در فقه تلمودى روشن است.و اگر افرادى همچون گاستون پرونو،دكتر حقوق و فرمانده لژيون دنور اين سئوال را مطرح كردند«كه چرا فقط بايد از قربانيان يهودى صحبت و درباره غير يهوديان مهر سكوت بر لب زد؟آيا غير يهوديان حق يادبود ندارند؟»هيچ نبايد گفت چرا كه تعاريف در مورد نوع بشر متفاوت است.
حال اين سئوال مطرح است كه آيا واقعا شش ميليون يهودى در جنگ دوم جهانى و در اردوگاه‏هاى آلمان نازى قتل عام شده‏اند؟ همانطور كه پيش از اين نيز بيان شد،هيچ دستور و يا فرمانى از سوى سران حزب نازى مبنى‏ بر قتل عام يهود وجود ندارد.«كسانى كه در دادگاه نورنبرگ محكوم شدند،مكررا و با وجدانى‏ آسوده مى‏گفتند كه در تمام دوران جنگ،آنان چيزى راجع به قتل عام‏هاى جمعى يهوديان و يا زندان آشويتس و يا تربلينكا نمى‏دانستند و اولين بارى كه نام آنها را شنيدند از دهان دادستان‏ همين دادگاه بوده است. از سوى ديگر تنها توافق حاصله عليه يهود هم در كنفرانس ونسى بوده كه تنها بر تبعيد يهوديان به سوى شرق،تأكيد داشته است و هيچ كس در آن زمان از نابودى صنعتى يهوديان‏ سخنى نگفته و بالطبع از اين طريق نمى‏توان ادعايى را ثابت كرد.
در خصوص آثار به جاى مانده از قتل عام نيز بيان نتايج تحقيق يك افسر يهودى سازمان‏ اطلاعات آمريكا در سال 1949 گوياى اين مقصود است كه اصلا در اين اردوگاه‏ها صنعت‏ سوزاندن و يا خفه كردن از طريق گاز وجود نداشته.اين افسر يهودى،«اطلاعاتى‏[...]از يك‏ لهستانى‏[...]به دست آورده بود[كه بر اساس آن‏]به حفارى و كاوش در باغ سبزيجات يك اردوگاه‏ در مقياس وسيع اقدام كرد.اما على رغم همه زحمات سنگين و خستگى‏ناپذير وى و بودجه‏ زيادى كه خرج اين كار كرد هيچ گونه اثرى از خاكسترهاى فوق الذكر و يا اجساد يهوديان به دست‏ نيامد،كه البته جاى تعجبى هم نبود!به خصوص اين كه يكى از كوره‏هاى اردوگاه را اصلا پس از جنگ و براى فيلمبردارى صحنه‏هاى فيلم«آسياب مرگ»ساخته بودند.» پيرامون تعداد كشته شدگان در جنگ نيز،روى رقم شش ميليون از سوى بسيارى از محققين تشكيك شده است.از جمله روژه گارودى در«محاكمه آزادى»بيان مى‏كند كه رقم شش‏ ميليون را كه تا سال 1971 واقعى مى‏پنداشته،با ناهوم گلدمن ،رئيس كنگره جهانى يهود، مطرح كرده و گلدمن نيز اعتراف كرده است كه اين رقم را وى تعيين كرده است آن هم براى اين كه‏ مقدار بيشترى غرامت بابت كشته شدگان يهودى دريافت نمايد.در واقع گلدمن اذعان نموده‏ است كه هيچ سندى در اين خصوص وجود ندارد. حتى در دادگاه نورنبرگ نيز يك افسر يهودى‏ مرموز آمريكايى به نام ويلهلم هوتل به عنوان شاهد پيگردهاى آمريكايى‏ها رقم شش ميليون را بدون هيچ سندى گواهى كرده و اين گواهى تنها دليل اين ادعا بود. 5 آشويتس يكى از بزرگترين اردوگاه‏هايى است كه در كنار اردوگاه‏هايى همچون چل منو ، ميدانك ،تربلينكا،داخائو و بلزك كار به اصطلاح قتل عام را در كوره‏ها و يا اتاق‏هاى گاز انجام‏ مى‏داد.
در مورد تعداد كشته شدگان در اين اردوگاه گزارشات ضد و نقيضى ذكر شده است از جمله:
1-بنا به گزارش شوروى و باز بينى‏هاى پيوسته مورخين،چهار ميليون نفر در اردوگاه‏ آشويتس كشته شده‏اند.
2-بنابر اظهار نظر پولياكف،مورخ صهيونيست،در كتابش با عنوان«ادعيه نفرت» دو ميليون نفر در اين اردوگاه،قتل عام شده‏اند.
3-بنا به گفته رائول هيلبرگ، يكى ديگر از مورخين صهيونيست،يك ميليون و دويست و پنجاه هزار نفر در اين اردوگاه به قتل رسيده‏اند.
4-بداريدا،مدير موسسه تاريخ معاصر در مركز پژوهشهاى علمى فرانسه،در اين باره مى‏نويسد:از آنجا كه رقم چهار ميليون نفر بر هيچ قاعده محكمى استوار نيست،قابل قبول نيست.او همچنين در روزنامه لوموند مورخ 23 ژوئيه 1996 مى‏نويسد:اگر به قابل اعتمادترين آمار و ارقام اعتماد كنيم،به رقم تقريبى يك‏ ميليون كشته خواهيم رسيد جالب اينجاست كه نتايج اين گزارش‏ها منجر به تعويض تابلويى شد كه در آن رقم چهار ميليون كشته در اردوگاه آشوتيس را نشان مى‏داد و به جاى آن تابلويى نصب شد كه رقم يك‏ ميليون كشته را جايگزين كرده بود. هم اكنون در اصل رقم به صورت جدى مباحث مستندى وجود دارد و«اشغالگران آمريكايى‏ نيز به آن رسيده‏اند.آنها براى آگاهى از رقم حقيقى كسانى كه در اردوگاه‏ها جان باخته بودند، گزارشى تهيه كردند كه رقم كلى براى تمام اردوگاه‏ها را 1/2 ميليون نفر ذكر كرده بود و اين‏ در حالى است كه رقم ذكر شده در مورد آشويتس فقط يك ميليون بوده است.اين تناقض،زمانى‏ آشكارتر مى‏شود كه خبر يك روزنامه آلمانى در 12 ژوئن 1946 را با هم مرور كنيم.خبر اين‏ روزنامه حاكى از برگزارى كنفرانسى خبرى با شركت اعضاء برجسته كنگره جهانى يهود بود كه در آن دكتر ام.پرلزوليگ نماينده نيويورك در اين كنگره،عبارت زير را به زبان آورده بود: بهاى سقوط ناسيونال سوسياليسم و فاشيسم اين حقيقت است كه در نتيجه يك‏ يهودستيزى بى‏رحمانه و ظالمانه،هفت ميليون نفر از يهوديان جان خويش را از دست دادند.امروزه تعداد يهوديانى كه در اروپا باقى مانده‏اند حدود يك و نيم‏ ميليون نفر است. اين ادعاى محير العقول،روزنامه را واداشت كه در اين خصوص گزارش و تحقيقى را تهيه‏ نمايد و در شماره بعد خود چنين بنويسد: چنانچه اين رقم ادعايى صحيح باشد،در آن صورت بايد گفت لطمات جانى قوم يهود در جنگ بيشتر از مجموع تلفات نيروهاى آمريكايى،انگليسى،استراليايى،كانادايى، نيوزلندى،فرانسوى،بلژيكى،هلندى،دانماركى بوده است. مارشالكو با ارائه آمار ادامه مى‏دهد كه:كل تعداد يهوديان اروپا در سال 1933 بالغ بر 5/600/000 نفر بوده است و اين رقم مورد تأكيد يهوديان امريكا نيز مى‏باشد.از اين تعداد يك‏ ميليون يهودى بيرون خط مولوتف-روبين تروپ،اگر كسر شود و اگر يهوديان ساكن در كشورهاى‏ بى‏طرف و متفقين را هم كسر كنيم،رقم دو ميليون و پانصد هزار باقى مى‏ماند؛در حالى كه بنابر نظر كارشناسان،كل يهوديان ساكن در قلمرو هيتلر و هيملر به نيم ميليون هم نمى‏رسيد. «دقيق‏ترين بر آورد[ادعايى‏]از شمار يهوديان كه در داخل و خارج از اردوگاه‏هاى كار اجبارى، به دليل فجايع نازى‏ها،بى‏غذايى،بيمارى،عوامل مرتبط با جنگ‏[نه اتاق گاز و كوره‏هاى‏ آدم سوزى‏]جان خود را از دست دادند،300 هزار نفر است» و اگر بخواهيم اين تناقض و ادعاها را با وسواسى افزونتر ادامه دهيم،ارقام تفاوت بيشترى پيدا خواهد كرد.از جمله اينكه بنابر نظر روژه گارودى«در آوريل 1944،هيتلر پس از يازده سال قدرت مطلق‏[...]،نتوانسته بود،يهوديان‏ را از بين ببرد،زيرا دست كم يك ميليون يهودى را همچنان در اختيار داشت» در فرانسه اين‏ تعداد به گفته هانا آرنت محقق معروف در موضوع يهود ستيزى،به 250 هزار نفر يهودى مى‏رسيد و در جاى ديگر«ناهوم گلدمن در كتابى تحت عنوان«تناقض يهودى»مى‏نويسد كه در سال‏ 1945 حدود 600 هزار يهودى بازمانده از اردوگاههاى نازى وجود داشتند كه هيچ كشورى مايل‏ به پذيرش آنها نبود.»
اما بشنويم از آن عده يهوديانى كه از مهلكه به اصطلاح هيتلرى جان سالم بدر برده‏اند و جهانيان آنها را كشته مى‏پنداشتند.لوئيس لوين رئيس شوراى يهوديان آمريكا در 30 اكتبر 1946 در كنفرانسى در شيكاگو اظهار مى‏كند كه در«ابتداى جنگ،يهوديان در زمره اولين‏ گروههايى بودند كه از نواحى غربى شوروى كه در معرض تهديد مهاجمان هيتلرى قرار داشت، تخليه و با كشتى به مناطق امن شرق كوههاى اورال فرستاده شدند.بدين ترتيب جان دو ميليون‏ يهودى حفظ گرديد»ولى آمار آنها جزو قربانيان ثبت شد.

انتفاع طرفين از هولوكاست‏

هانا آرنت معتقد است كه«سياست ناسيونال سوسياليست‏ها در مورد يهوديان،سياستى بود كه كاملا طرفدار صهيونيسم بود» مؤيد چنين نظرى از سوى هاينتس هوهنه،روزنامه‏نگار آلمانى،بيان شد كه مى‏گويد«صهيونيست‏ها استقرار فاشيسم در آلمان را نه به مثابه يك مصيبت‏ ملى بلكه به عنوان فرصتى تاريخى و بى‏مانند در وصول به هدف‏هاى صهيونيستى خويش‏ مى‏ديدند.» در واقع مى‏توان چنين ارتباط دو جانبه سودمندى را در موارد ذيل خلاصه نمود: -انعقاد قرارداد هاوارا كه تسهيلات لازم جهت مهاجرت يهوديان به فلسطين را از طريق‏ انتقال سرمايه‏شان با صدور كالاهاى آلمانى فراهم مى‏نمود-همكارى گروه صهيونيستى بتار با نازى‏ها-مهاجرت وسيع يهوديان آلمان از طريق كميته«رستگارى»كه فردى با نام كاستنر مسئوليت آن را بر عهده داشت و در قبال آن خدماتى به نازى‏ها ارائه مى‏كرد. -اخذ غرامت از آلمان از 1952 به انحاء مختلف و ادامه آن تا سال 2002 به بازماندگان‏ به اصطلاح قتل عام يهود.
بر اساس توافق‏هاى حاصله«دولت آلمان زير فشارهاى باج خواهانه صهيونيست‏ها مجبور شد،موافقت خود را با اعطاى سالانه 50 ميليون مارك تا سال 2002 به رژيم صهيونيستى‏[...] اعلام نمايد. اين غرامت‏ها آنقدر مهم و مورد نياز دولت صهيونيستى بود كه كسب آن براى سران‏ صهيونيستى را مى‏توان در بيان بن گوريون خطاب به گلدمن (مجرى طرح) دريافت.وى‏ مى‏گويد: تو و من اين سعادت را داشته‏ايم كه دو معجزه را تجربه كنيم،ايجاد دولت اسرائيل و امضاى توافقنامه با آلمان.من مسئول اولى بودم و تو مسئول دومى. گلدمن به عنوان فعال اصلى در تحقق اين طرح مى‏گويد: هدف از اين افسانه سازى‏ها و دروغ پردازى‏ها صرفا گرفتن غرامت براى قربانيان‏ جنگ نبود.بلكه هدف از آن تهيه بودجه لازم در جهت پايه ريزى حكومتى بود كه‏ كوچك‏ترين حقى در اين رابطه نداشت زيرا زمانى كه اين جنايات انجام شد چنين‏ دولتى وجود خارجى نداشت.اما از اين مسئله براى فراهم آوردن تسليحات لازم‏ براى جنايات جديد بهره گرفت.

احياء هولوكاست‏

مقوله هولوكاست به عنوان يكى از مصاديق يهودستيزى از منظر صهيونيست‏ها،فرصت‏ مغتنمى را به وجود آورد كه به طرق مختلف و در مقاطع مناسب به كمك سياست‏هاى بى‏پايه و بى‏منطق صهيونيسم آمده،اهداف مورد نظر آنها را محقق سازد.
يهوديان با استفاده از شيوه‏ها و بسترهاى مناسب ذيل در مسير احياء هولوكاست اقدامات‏ گسترده‏اى را انجام داده‏اند تا اين موضوع همچنان در مخيله جهانيان زنده بماند: 1-انجام فعاليت‏هاى علمى تحقيقاتى گسترده و تهيه اسناد جهت اثبات هولوكاست.
2-برپايى موزه‏هاى يادبود در سراسر جهان به ويژه در فلسطين اشغالى (يادواشم) ،آمريكا و اروپا.
3-ساخت فيلم‏ها و سريال‏هاى متعدد و استفاده از فرصت‏هاى هنرى ديگر جهت‏
تأثير گذارى عميق بر روى مخاطبان.
4-اعلام روز يادبود و توافق بر آن در كشورهاى مختلف،به ويژه در اروپا و آمريكا.
5-تعقيب نازى‏ها با هدف زنده نگه داشتن كينه و نفرت و اثبات مظلوميت.
6-تأسيس سازمان‏هاى متعدد به منظور صيانت از اين دستاوردها،همچون ليكرا و يا سيمون ويزنتال.
7-محاكمه و مجازات كسانى كه در اين موضوع شك كنند.

انكار هولوكاست‏

با تمام تدابير و امكانات به كار گرفته شده جهت اثبات يك واقعه كذب تاريخى،عده‏اى با استناد به شواهد و يافته‏هاى تحقيقى اين داعيه صهيونيست‏ها مبنى بر وقوع هولوكاست را زير سؤال برده‏اند.اين عده عمدتا با«مؤسسه بازنگرى تاريخى» در ارتباط بوده و به‏ «تجديد نظر طلبان»مشهور هستند.
افرادى همچون مارك وبر،روبرت فوريسون،فردريك توبن،روژه گارودى،ديويد ايروينگ، آرمان امادروس و داريوژ راتايژاك معتقدند كه هولوكاست مهمترين حربه صهيونيستى است كه‏ واقعيت آن يقينا با اسناد موجود زير سؤال رفته و مدارك و شواهد ادعايى يهوديان بدون اعتبار و ابطال پذير است.

يهودستيزى به عنوان يك حربه صهيونيستى‏

اسرائيل شاهاك از هم كيشان يهودى خود تمنا مى‏كند كه به خاطر تحمل تاريخ ترسناك‏ يهود ستيزى،حق ندارند كه آنچه مى‏خواهند انجام دهند.تنها به اين دليل ساده كه رنج‏ برده‏اند. ولى صهيونيست‏ها خود در بوق يهود ستيزى مى‏دمند و اتفاقا همين كارى كه نبايد،انجام‏ مى‏دهند.آنها مى‏خواهند به واسطه وقوع آشويتس خود را مستحق برپايى يك دولت بنمايانند؛ به همين دليل نيز آبراهام هشل مى‏گويد كه دولت اسرائيل پاسخ خدا به آشويتس است و يا موشه زيمرمن،رئيس گروه مطالعات آلمانى در دانشگاه عبرى اورشليم تأكيد مى‏كند كه‏ «هالوكاست‏[هولوكاست‏]توجيه اصلى تأسيس دولت اسرائيل است». در واقع برپايى دولت‏ اسرائيل بنا بر عقل سليمى كه آنها ترويج مى‏كنند،نتيجه منطقى ظلمى است كه بر يهوديان در هولوكاست رفته است.
در اين خصوص آيزا برلين در كتاب فلسفه سياسى خود اين مفهوم را چنين بيان مى‏كند: يهوديان هم مثل همه انسان‏هاى ديگر[نيازى‏]دارند.اين نياز را در مورد يهوديان‏ بايد در بستر تاريخى درك كرد كه،تاريخ مردمى تحت تعقيب و آزار است. بنابر همين دليل و همين نياز،برلين«خواست تأسيس وطنى براى يهوديان را خواستى‏ قاطع و پاسخ ناپذير مى‏داند.چنين وطنى بايد تأسيس شود،زيرا بدون آن يهوديان در هر جاى‏ جهان هرگز نمى‏توانند از تعقيب و آزار مصون بمانند.» و بنا بر همين منطق و ضرورت است كه صهيونيسم،همواره بايد مايه حيات خود به نام‏ يهود ستيزى را همراه خود داشته باشد و اين دو بايد آن چنان با هم تلفيق شوند كه هيچ كس توان‏ و جرأت جدا كردن آنها را از يكديگر نداشته باشد.يعنى حتى اگر به صهيونيسم انتقادى وارد بود، ديگر نمى‏توان آن را مطرح كرد.چون منتقد به مثابه يهودستيز مطرح مى‏شود و يهودستيز به‏ عنوان كسى كه حق مسلم يك يهودى مظلوم و ستمديده را محترم نشمرده است،محكوم است.
مخالفين سياست‏هاى صهيونيستى در طول تاريخ حيات اين جنبش همواره با انگ‏ يهود ستيز مواجه بوده‏اند«و اين امر باعث شده است همه از ترس اينكه مبادا به يهود ستيزى‏ متهم شوند از افشا كردن انحراف طرح صهيونيسم خودارى كنند» و اين فضا وقتى سنگين‏تر مى‏شود كه يهوديان نيز بر آن تصريح مى‏كنند.همچون«خاخام آيزنبرگ كه معتقد است انتقاد از صهيونيسم يعنى يهود ستيزى...زيرا يهوديت بدون صهيونيسم قابل تصور نيست». افرادى كه‏ با اين منطق از سوى صهيونيست‏ها مورد هجمه قرار گرفته‏اند،در تاريخ 50 ساله اخير كم‏ نيستند.در انگلستان كه تفكر صهيونيسم در آن متولد شد،شخصيت‏هايى همچون ارنست‏ بيون،وزير خارجه حكومت كارگرى اتلى است كه به جرم حمايت از منافع استعمارى انگليس در مناطق نفت‏خيز عربى و مخالفت با طرح‏هاى دشمن‏زاى صهيونيستى در كشورهاى عربى، يهود ستيز لقب گرفت.و يا مى‏توان از جيمز فورستال وزير دفاع سابق آمريكا ياد كرد كه به دليل‏ صيانت و دفاع از منافع ملى كشورش در مناطق استراتژيك دنيا همچون فلسطين،يهودستيز ناميده شد و زندگى خصوصى‏اش صحنه تاخت و تاز صهيونيست‏ها قرار گرفت،به طورى كه ديگر توان ادامه زندگى برايش نماند و خودكشى كرد. از ميان يهوديان نيز اگر عده‏اى باشند كه از سياست‏هاى صهيونيستى حمايت نكنند، مشمول اين منطق مى‏شوند.خاخام يهودى شهر اودسا در شوروى نمونه،مويد اين گفتار است‏ كه تنها به اين علت كه حاضر به سخنرانى به سود اسرائيل در كنيسه نشده بود،وى را آنتى سميتيست خواندند. در اسرائيل نيز شكايت بر ضد صهيونيست‏ها از سوى خود يهوديان نيز جرأتى ستودنى‏ مى‏خواهد و بعضى از احزاب همچون ماتزپن نيز بر آن اعتراف داشته،از آن ترسان‏اند.اين سازمان‏ خاطر نشان مى‏سازد كه همه«از اين ترس همگانى آگاهند و بدين جهت است كه همواره در اين‏ ساز مى‏دمند.اين نغمه خوانى را نمى‏توان از شانتاژ عاطفى باز شناخت.» در حقيقت رمز موفقيت صهيونيست‏ها همواره اين بوده است كه حقايق را قلب و تعريف كنند.
در قبال چنين روش بى‏منطق و بى‏استدلالى مى‏توان رويه‏اى مناسب در پيش گرفت تا اين‏ ترفند صهيونيستى بى‏اثر شود.الگوى عملى اين رويه را بايد از زبان كشيش پى‏ير خطاب به روژه‏ گارودى در خلال محاكمه‏اش دريافت،كه مى‏گويد: من فكر مى‏كنم تو بايد ابتدا كلمه صهيونيسم را تعريف كنى.در اين صورت مخالفان‏ تو نخواهند توانست كوچكترين اتهامى مبنى بر يهودستيزى به تو وارد كنند. يعنى رويه‏اى كه آنها براى آميختگى آن دو در پيش گرفته‏اند،بالعكس شده و سعى شود كه‏ اين دو مفهوم از يكديگر به صورتى جداگانه بازشناخته شود و آنگاه در خصوص هر كدام‏ موضع گيرى مستدل منطقى و مستند صورت گيرد.
منبع: http://yahood.ir/


ارسال اين مقاله براي دوستان:
    آدرس پست الکترونيکي
 

نظر شما درباره این مقاله 

* با عنایت به اینکه نظرات و پیشنهادات شما کاربران گرامی در بهبود پایگاه تاثیر کاملا موثری ایفا می کند لذا خواهشمند است ما را از نطرات ارزنده ی خود محروم نفرمایید . 
* نظرات شما پش از بررسی و بازبینی توسط گروه مدیریت برای نمایش در سایت قرار داده می شود .

  نام و نام خانوادگی
    نشانی پست الکترونیکی
  نظرات شما
    

نظرات کاربران درباره این مقاله 


جمعه 18 بهمن 1387   وحيد فرح بخش
خوب بود
دوشنبه 12 اسفند 1387   محمدصدیق قاری
عالی بود.تشکر



صفحه اصلی  |  مقالات  |  اخبار و اطلاع رسانی  |  کتابخانه موضوعی  |  مجموعه تصاویر  |  دریافت نرم افزار  |  معرفی پایگاه ها  |  بانک صوت و فیلم  |  کارت پستال
نقشه سایت  |  ارتباط با ما  |  درباره ما  |  عضویت  |  ورود به محیط کاربری

تمامی حقوق این پایگاه متعلق به پرتال فرهنگی و اطلاع رسانی راسخون می باشد. استفاده از مطالب این پایگاه فقط با ذکر منبع مجاز می باشد.