مينهاي خداوند در خليج فارس
با عرض ادب خدمت آقا امام زمان و نايب برحقش حضرت امام خميني. خدا را شكر ميكنم كه باز به بندة حقير توفيق داد كه خدمت آقايان برسيم و چند دقيقهاي از وقت گرانقدر و با ارزش شما عزيزان را بگيريم. در يك چنين
ادامه...
چه كسي پوتينهاي مرا واكس زد؟!
«شهید صیاد پایهگذار وحدت در سپاه و ارتش بود. ما میگفتیم: «ارتش، سپاهی دو لشکر الهی.» ولی ایشان میگفتند: نه، بگویید: ارتش، سپاهی، یک لشکر الهی.»
پس از عزل بنیصدر ملعون، و با انجام عملیات فرماندهی کل
ادامه...
پرستوهاي مهاجر هاجر
سالها این مادر بود که برای سه فرزند شهیدش مراسم یادبود برگزار میکرد، اما سال گذشته، در آستانة زمستان، روح بلند او میهمان شهيدان «آهندوست» شد. مادری که با سوادی در حد خواندن قرآن، سه انسان آسمانی را
ادامه...
بي بال پريدن
به هر بهانهاي ميآمد سراغ ما. موقع خيارچيني آمده بود كمك. همينطور كه كار ميكرد، سؤال هم ميپرسيد. ظهر شده بود. گفتم: «برو، ناهارت دير ميشود.» لجوجانه ميگفت: «نه باز هم بگوييد، ميخواهم بيشتر اسلام
ادامه...
پلاک آشنا
«حسن کردم اين آدم چقدر با بقيه فرق مي کند... توي اين مدت بين بچه هاي شهر حسابي جا افتاده بود. همه او را مي شناختند و به حرف ها و کارهايش احترام مي گذاشتند. من هم ارادت خاصي به شيخ شريف داشتم. مرد عمل بود.
ادامه...
مردههاي ايران قرباني نيستند؛ شهيدند
رزمندگاني كه با سربندهاي قرمز «اللهاكبر» بهسوي خط مقدم حركت ميكنند، آرزو ميكنند هيچگاه زنده برنگردند. در پاييز گذشته كه موج رزمندگان ايراني به سوي جبهههاي جنوب سرازير شدند، گفته ميشد كه بيش از نُه
ادامه...
لباسم را به بهشت بردند
گفتم: چه عرض كنم. باشه. فقط يادت باشه اين رو كردستان داده بودن. نگه داشتم براي سفر بعدي. ديدي كه جنوب هم نبردمش. كلي دلش تنگ جنگه. تنگ جنوبه. دلش پوسيد توي كردستان.» خنديد و ريشهاي بور و كوتاهش را پيچوند
ادامه...
لاين بودن و نبودن
پايش را گذاشته بود روي مين. طرفش نبود؛ طرف چپش. از طرف راستش عكس انداخته بودند. عكسش روي دكور پذيرايي بود. ميگفت قبل رفتنش پنج روز مرخصي گرفته بود. ميگفت پنج بار (قبل از رفتن) ازش ميخواد سير نگاهش كنه.
ادامه...
شهيد نشديد، لااقل مرد باشيد
ستارههاي پرفروغ و نوراني محلة مهديآباد ساري، هميشه در آسمان اين شهر درخشيدهاند. در جستوجوي يافتن يكي از اين ستارهها وارد كوچه شهيد معلم كلايي ميشوي. نميداني خانه مهدي كجاست. پاهايت بياختيار تو
ادامه...
به عراقيها گفتم: داوطلب آمدم
توي گرگوميش هوا ديدم چند نفر طرفم ميآيند. داد زدم: «من اينجام. زخمي شدم.» ولي آنها به طرفم تيراندازي كردند. توي دلم گفتم: عجب آدمهايي هستند. من ميگم تير خوردم، اينها باز تير ميزنند. نزديكتر كه
ادامه...
به بهانه دلتنگي تنها يادگار سيدمجتبي...
دوست داشتم از شهيد علمدار برايتان مينوشتم. خيليها او را ديگر خوب ميشناسند. يكي با نگاهش انس گرفته، ديگري با صدايش آرام ميگيرد و كسي ديگر هم با حضور بر سنگ مزارش كه سالهاست زيارتگاه عاشقان شهادت است،
ادامه...
آنكه فهميد، آنكه نفهميد
عجب بچهاي بود «نادر»! اصلاً رحم و مروت نداشت. خيلي شوخ و شاد بود، ولي وقتي ميديد كسي ادا درميآورد يا به قول ما «ريا ميكند» بدجوري قاطي ميكرد. ميگفت ريا بدترين نوع دروغ است. اصلاً انگار به ريا و دغل
ادامه...
آن شب كه واويلا شده
داوود اميريان، يك كار تحقيقي گسترده درباره گردان ذوالجناح شروع كرده است. گردان ذوالجناح، قاطرهايي بودند كه بخش عمدهاي از بار دفاع هشتساله را بر دوش (بخوانيد: بر پشت) كشيدند. اگر خاطرهاي، عكسي، اطلاعاتي
ادامه...
شب رسوايي مرگ
رزمندهاي خود را روي سيمخاردار انداخته بود تا رزمندگان ديگر از روي بدنش عبور كنند. دلم هوري ريخت. زير پوتينهايم را نيمنگاهي كردم. زانوهايم سست شد. روي كمر جواني راه ميرفتم و جلوتر، جوان ديگر.
تا
ادامه...