دل نوشته هایی به مناسبت روز دانشجو
از راه رسیده و نرسیده، گامهای آلودهاش را بر خاک ایران گذاشته و حالا قربانی میخواهد. گرگی است که بر گله خواهد زد و چوپان، به افتخار همنشینی با او، بهترینها را قربانی میکند. سه قطره خونی که 16 آذر
ادامه...
زندگی نامه خاقانی شَروانی
افضل الدین بدیل ابراهیم بن علی خاقانی حقایقی شَروانی ملقب به حسان العجم یکی از بزرگترین شاعران و از فحول بلغای ایران است . لقب حسّان ُالعَجَم را که بحق در خور اوست ، عموی او کافی الدین عمر به وی داد و
ادامه...
امامزاده
خانه پدریاش را آتش زده بودند، مدّتها بود به خاطر حادثه آن شب دربهدر شده بود، از همان شب مردم نظرشان دیگر برگشته بود. رحمان پس از مدّتها گوشهنشینی، خرابهگردی و آوارگی اینبار برگشته بود. جارویی در
ادامه...
لیلی
همان وقتی که داشتند لحد را روی صورتت میگذاشتند بالای سرت بودم ایستاده نه نشسته نه دست و پا میزدم زیر دست و پای مردم و خودم را با چنگ و دندان میرساندم بالای سرت. عاقبت صورتت را دیدم آن ریش بلند درویشی
ادامه...
از کوچ تا بهار
كوهرنگ در ميان هياهوي غريب باد در دل شب خفته بود. شب خيمه از زمين بر ميداشت و خروس مؤذن، هشدار ميداد كه سياهي جاي خود را به سپيدي خواهد داد. هوا زلال بود، چون چشمه اشك. آسمان ميانه سپيدي و سياهي موج
ادامه...
من فقط بابایم را می خواهم
ای خداوند مهربانی که ما را آفریده ای. اسم من مجید است. مجید اصغری. پسر حجت اصغری اصل. الان که دارم اینها را برایت می نویسم خیلی گریه ام می آید و یک قطره اشک افتاده روی دفترم و خیلی فوتش می کنم تا خشک شود.
ادامه...
زنها همه مثل هماند
وقتي كه يلدا گفت «شام نداريم»، هنوز به عمق فاجعهاي كه داشت اتفاق ميافتاد، پي نبرده بودم. تازه دو ساعت بود كه تلفن دوستي قديمي، مثل قلاب جرثقيل سرنوشت، مرا از خيل بيكاران بيرون آورده بود. شغل جديد من،
ادامه...
طعم شيرين عدالت
سالها قبل، در گوشهاي از اين دنياي پهناور و در شهري بزرگ، قاضي عالمي بر مسند قضاوت نشسته بود که هميشه در کارش رضاي خدا را در نظر گرفته بود و کوشيده بود تا بيرق قانون را در آن شهر برافراشته نگه دارد و دو
ادامه...
چهار شعر از رضا اسماعیلی
تا شقایق هست ...
شعر يعني ناگهان...! يك اتفاق ساده نيست.
شعر در قاب نگاه من، تمام زندگي است.
شعر يعني، ترجمان داغهاي سينهسوز.
شعر يعني، يك نفر تنهايي خود را گريست.
شعر يعني،
ادامه...
سه شعر از امیر علی مصدق
فانوس
نميخواهم چو اقيانوس باشم
كه بر هر ساحلي پابوس باشم
دلم ميخواهد از بهر غريقي
به شب، سوسوي يك فانوس باشم.
ادامه...
شرط بندی
شب پاییزی تاریکی بود. بانکدار پیر، آرام آرام داشت مطالعه می کرد و در ذهن خود میهمانی ای را بیاد می آورد که پاییز پانزده سال پیش ترتیب داده بود. آدم های باهوشی در آن میهمانی حضور داشتند و مکالمه ای بسیار
ادامه...
خندههای زیر لب
پدر بیاختیار طول اتاق دوازده متری را با پاهای بلندش به حیاط كوچك وصل میكند. لبهای كبودش بیوقفه حركت میكند. كلماتی نجواگونه از حنجره گرفتهاش بیرون میآید. مادر بر روی كتاب حافظ خم شده است. ادامه مصراع
ادامه...
یادداشت خواندنی رضا کیانیان از...
چرا مشهد در شان غربت توست. نه ولايت تو. تولدت مبارك يا غريب الغربا. ياد فيلم «فرش باد» افتادم كه در شهر غريب به شما پناه آوردم و مشگلم حل شد. حتي توي فيلم هم دست از سر شما برنميداريم. مشكلات همه رو حل
ادامه...
ترنم شیدایی
دستها باید قد بکشند تا آسمان را لمس کنند. دستهایمان از خدا بی نصیب مانده. کاش اندکی خدا بر شانه هایمان می بارید! چرا هیچ شانه ای نمی لرزد؟ چرا دستها تهی مانده اند؟ بالهایمان کوتاه شده. ببین سمت خدا راهها
ادامه...