او همان ارباب است!
مرد بي نوا به خاطر گرسنگي زياد، ناي راه رفتن نداشت. او هنوز پير نشده بود، بيمار نبود، هيچ عضوي از بدنش نقصي نداشت؛ فقط گرسنه، بينوا و دست خالي بود. برگشت و به ته صحرا خيره شد؛ جايي كه در پايين آن كوهي
ادامه...
درست مثل بادبادک
اگر آب و روغن مغزم به حريم همه پاک زده اند، پس چرا مي توانم براحتي عکس هاي اين آلبوم قديمي خانوادگي را ببينم و تاريخ هر عکس را زير آن بخوانم و حتي مکان گرفتن هر تصوير را بخوبي به خاطر آورم؟! و اگر صفحات
ادامه...
داستانک هايي براي يک لباس
ايستاده بود بالاي برجک نگهباني. تا چشم کار مي کرد شب بود و سفيدي برف. گه گاهي صداي زوزه گرگي از دور به گوش مي رسيد. سرما تا مغز استخوانش نفوذ کرده بود. دستانش بي حس شده بودند و دندان هايش بي اختيار به
ادامه...
آخرين سفر
قدم هايش را آهسته بر مي داشت. از گوشه در، نگاهي به اتاق انداخت. وقتي مطمئن شد همسر و فرزندانش در خواب عميقي هستند، به طرف زير زمين به راه افتاد. در حالي که دستش را حمايل شعله شمع کرده بود، وارد زير زمين
ادامه...
شب پر ستاره
ــ آخ نه براي بچه بده. سيگار رو خاموش كرد. دوباره روي كاناپه افتاد. توي ذهنش بچه اي رو بغل كرد او رو به هوا انداخت و گرفت و زير چونه اش رو بوسيد، بچه مي خنديد. لبخند به لب هاي فريد اومد و شادي توي وجودش
ادامه...
او...هميشه غريب
اي بابا! اين كه ديگه قديمي شده...حيوان با فكر ...اين هم مال روشنفكرهاس. حيوان با احساس. همين حرفهاست كه بدبخت مان كرده! حيوان ...حيوان ...حيوان ...با آقا رحيم بچه محل بوديم. كسي از او بد نديده بد، مستأجر
ادامه...
فراموشم نكن تا مي تواني
اي كاش هرگز به اينجا نمي آمديم. مادر شهرخودمون بدون هيچ گونه تنشي زندگي مي كرديم. محمد برنامه ريز و تعمير كار كامپيوتر مشهوري بود. او تجربه و سابقه تخصصي و تحصيلي بسياري داشت و در كارش موفق بود. درآمد
ادامه...
خوشبختي که از من ربوده شد
خيلي احساس خوشبختي مي کردم، وجود حميد در کنارم همه چيز را کامل مي کرد. حميد از هم دانشگاهي هايم بود که دوران کارشناسي ارشد را طي مي کرد. ظاهر و رفتارش دقيقاً مطابق با آن تصويري بود که من از مرد آينده ام
ادامه...
دنياي عموعباس
سفيدي يکدست منظره ي رو به رو، توي چشم مي زد. روي تخته يي ايستاده بود و به صدايي که از آن پايين مي آمد گوش مي دادم. غژ غژ... ممتد و يکنواخت. انگار قرن ها بود که اين تخته پاره صدا مي داد و حالا حالاها قصد
ادامه...
شوت بي هدف
مرد مرتب اين جمله را زير لب تکرار مي کرد و موزاييک هاي سفيد و سياه راهروي بيمارستان را يکي در ميان طي مي کرد. در نظر دختر بچه يي که چند متر آن طرف تر ايستاده بود، رفتار عصبي مرد آن قدر ترسناک مي آمد که
ادامه...
قهرماني که از قصه بيرون آمد
همان جلسه ي اول خواستگاري متوجه رفتارهاي عجيب غلامرضا شدم. با هم که صحبت مي کرديم به جاي خيلي از سؤالات معمول، فقط مي خواست بداند چه رمان هايي خوانده ام و اصلاً به ادبيات علاقه دارم يا نه؟ او مرتب از رماني
ادامه...
عاشقانه تا هميشه
من و اسد عاشقانه با هم ازدواج کرديم. گرچه دست هاي مان خالي بود و مي دانستيم که خانواده هاي مان هم توان مالي کمک به ما را ندارند، اما دل هاي مان گرم و پر از عشق به يکديگر بود و هراسي از هيچ چيز نداشتيم.
ادامه...
فقط مي توانم بگويم متأسفم
مي خواست بداند که کريسمس آن سال نزدشان خواهم رفت يا نه؟ پدر خوانده ام را مي گويم، جو مارتين، کارمند بازنشسته ي راه آهن که مانند هميشه اواسط هر ماه، نامه اش را درون صندوق پستي ام يافتم. «فرزند عزيز، احساس
ادامه...
روزهاي پر خاطره گذشته
سال هاي پرشر و شور اوايل انقلاب بود. خوانين فراري شده بودند. املاک، مستغلات و باغ ها به امان خدا رها شده و هر کس گوشه يي از آنها را تحت تملک گرفته بود. درست به موازات خياباني که به جرأت مي توانم بگويم
ادامه...