عضویت العربیة
شنبه، 3 آبان 1393 (سال حماسه سیاسی - حماسه اقتصادی)
پیامبر اکرم صلّی الله علیه و آله فرمودند: روز غدیرخم برترین عید امّت من است. بحار الأنوار ، ج 97 ، ص110
مسیر جاری : صفحه اصلی/انجمن ها/دین پژوهی/حکومت دینی/دفاع مقدس و شهداء

داستان های ایثار و شهادت و دفاع مقدس

داستان های ایثار و شهادت و دفاع مقدس
یک شنبه 17 بهمن 1389  6:37 PM

عنوان : نهنگي بزرگ تر از اقيانوس هندو ياشيميايي موميايي نيست !
تاريخ : 1388/12/08
شاعر / نويسنده : مجيد پورولي كلشتري
موضوع :داستان ايثار و شهادت و دفاع مقدس
-" مگر توي آسمان اين شهر اكسيژن نيست ؟"
هر روز هزاربار از خودم مي پرسم . دكترها كپسول اكسيژن بالاي سرم مي گذارند و آن را با لوله هاي طويل و رنگارنگ از دهان و بيني به حلقم سرازير مي كنند . انگار كه توي آسمان اين شهر اكسيژن نيست . آن قديم ها مي شد با نوشتن خلاص شد . مي شد همه چيز را – تمام دردها و رنج ها را – با يك خودكار بيك آبي بالا آورد و ريخت توي دل سفيد كاغذ. نوشتن يك جور بالا آوردن بود . تهوع با شرافتي كه هيچ كس به آن ايرادي نمي گرفت و پيراهن آدم لك برنمي داشت . اما حالا نه . حالا انگار ديگر زمانه مال مانيست . زمانه صاحب دارد و ما ميهمان زمانه ايم . دست هايم استخواني و رنجور شده اند و به نوشتن نمي روند . ! هفت ما ه است كه توي اين بيمارستان تمام سوژه هاي دنبيا را گم كرده ام و تنهاي تنها يك سوژه براي نوشتن دارم و آن داستان ماهي سرخ كوچكي است كه توي مرداب گير افتاده . هفت ماه است كه مرا به تخت فلزي مصلوب كرده اند و برايم يادواره و يابود و قاب عكس و بيلبورد خواب مي بينند .
شاعرها بر وزن هاي ناموزون و با جوهر سياه مرا به شعر سپيدشان ميهمان مي كنند و نويسنده ها در قالب پست مدرن مرا به كاغذ مي كشند و دكترها كپسول اكسيژن خالص بالاي سرم مي گذارند و آن را با لوله هاي طويل و رنگارنگ از دهان و بيني به حلقم سرازير مي كنند . اين جا طهران است . تخت شماره 57.بيمارستان افلاك . اتاقك شيشه اي . به وقت امروز ! امروز كه آسمان آبي نيست و سي و هفت روز است كه هوا ابري ست و من چند روز ديگر بيش تر زنده نيستم . و اين ها ، سطر به سطر ، حرف هاي مرد لاغر و رنجوري است كه سري تاس دارد و گونه اي تكيده و چشم هايي گود افتاده . مردي كه انگار رنگ را از مردمك هايش دزديده اند و تبعيدش كرده اند توي اتاقك شيشه اي . درست مثل ماهي سرخ كوچك كه از اعماق دريا بگيرندش و بياورند بياندازند توي آكواريوم. مردي كه خاطره هاي ديروزش را نمي تواند فراموش كند و اين نافراموشي براي خيلي ها يك بيماري لاعلاج خطرناك است .
چهار روز كم تر از چهل روز است كه اين جا توي بيمارستان افلاك ، توي اتاقك شيشه اي ، تكه اي از خاك دو كوهه روي تخت دراز كشيده و دلش براي آسمان تنگ شده است ... مردم اسمش را گذاشته اند بيمارستان ساسان . من و رفقايم اما ... بيمارستان افلاك مي شناسيم . شايد اين شروع خوبي براي داستان نباشد. آن هم داستاني كوتاه درباره مردي كه تماشاي آسمان را برايش قدغن كرده اند . ريحانه هر روز مي آيد و از آبي آسمان برايم مي گويد . و من با چشم هايم برايش مي گويم كه مي توانم بوي برف را حتي از پشت ديوارهاي سيماني اين بيمارستان حس كنم . برفي كه قرار است چهار روز ديگر درست روز چهلم ، ساعت 6 عصر ببارد . و ريحانه را از پيش گويي پدرش بهت مي كند . كف دست هايش را مي چسباند پشت شيشه و با نگاهي نمناك به آخرين روزهاي پدرش نگاه مي كند . پدري كه حالا سرش تاس شده و كچلي خنده دارش كرده . پدري كه توي دماغ و حلقش لوله هاي رنگي فرو كرده اند تا اكسيژن رت به زور بفرستند توي ريه هايش . ريحانه به پدر نگاه مي كند و مي گويد :
-" بابا ... اين لوله هاي رنگي چه قدر به تو مي آيند ."
با پدرش كه ريه هايش دفترچه خاطرات گاز خردل است شوخي مي كند . پدري كه دوست دارد ريحانه اش را در آغوش بكشد و ببوسد . اما ديوارهاي شيشه اي در آغوش كشيدن را برايش ممنوع كرده اند . چهار روز كم تر از چهل روز است كه اين جا توي بيمارستان افلاك ، توي اتاقك شيشه اي ، تكه اي از خاك دوكوهه را چسبانده اند روي زمين و زمين گيرش كرده اند . به زور اكسيژن را توي حلقوم خسته اش فرو مي برند تا شايد يك روز بيش تر ميان شان بماتد و دست و پا بزند ...
سه روز كم تر از چهل روز است كه اين جا دراز كشيده ام . سه روز ديگر . ساعت شش عصر از اين سقف سيماني عبور مي كنم و خلاص مي شوم . دكترها با وجود تمام كتاب هاي قطوري كه خوانده اندو با وجود تمام برگه هاي آزمايش و ۀن همه ي تئوري اثبات شده و نشده، هنوز اين را نمي دانند . فقط خودم مي دانم . خوابش را ديده ام . خواب پروانه شدن را . توي گروهان عاشورا تمام آن بچه ها كه رفتند ، همه شان خواب پروانه ديده بودند . رسول ... ايرج ... نادر...
پرستار با چشم هاي بهت زده از پشت شيشه صدايش را بلند مي كند و مي پرسد .
-" آقاي قهرمان ! اخه مگه مي شه كسي مردنش رو به خواب ببينه ؟"
سرم را مي چرخانم سمت پرستار . با لبخند نگاهش مي كنم . صدايم مي زند قهرمان . اسمش ايران است . ايران معاصر ، خانم پرستار جان يفت شب ، كه تمام شب ها وقتي هيچ كس توي راهرو نيست ، وقتي تاريكي و تنهايي توي اين آكواريوم به قلبم چنگ مي زند ، مي آيد كنار ديواره ي شيشه اي مي نشيند روي يك صندلي چوبي و با من حرف مي زند . دوست دارد برايش از همان پروانه بگويم كه خواب ديده ام . درست يادم نيست . انگار از پنجره امد بال زد و بال زد تا رسيد به من . يك دور دور سرم چرخيد و بعد خيلي آرام نشست روي شانه ام . رسول هم همين را ديده بود . ايرج هم . تمام بچه ها ديده بودند كه يك پروانه نشسته روي شانه شان . ايران لبخند مي زند . وقتي با ريحانه و ايران حرف مي زنم وقتي از آن روزها برايشان مي گويم انگار وزنم كم تر مي شود . انگار از تخت فاصله مي گيرم و بالا مي روم . گفتن اين چيزهاخلاصم مي كند . برايش از قديم ترها مي گويم . آن وقت هايي كه تازه از دوكوهه برگشته بودم و حس مي كردم چقدر توي تهران غريبم . آن روزها حتي ريحانه با من غريبه بود . با بهت به مرد پشمالوي ژنده پوشي نگاه مي كرد كه مي گفتند قهرمان جنگ است . مردي با يك اوركت و يك ساك دستي كهنه و ديگر هيچ .. و ريحانه با خودش فكر مي كرد اين قهرمان جنگ كه قرار است پدرش باشد ، چه قدر غريبه است . چه قدر شكلش شبيه هيچ كس نيست . گفتند :
-" تا حالا كجا بودي ؟گ
گفتند :
"مي موندي همون جا اخوي ! چه عجب يادت افتاد جنگ تموم شده ."
گفتند :
-" ساعتت را به وقت ما كوك كن ! تقويمت را به روز و ماه و سال ما ."
آن روزها ... مرد پشمالوي قهرمان جنگ ، راههاي ديگري داشت براي خلاص شدن . مي رفت ميان باريكه سرسبز قطعه ي شهداي گمنام و تمام زرق و برق ها ي شهر را فراموش مي كرد . تمام كنايه ها را ف تمام طعنه ها را ، گاهي وقت ها سر مي گذاشت روي سنگ هاي بي اسم و گريه مي كرد ، كنار آن همه مزار . مي گفت :
-" آهاي شمايي كه حتي اسم تون به ما نمي گين ! چرا راه پروانه شدن يادم ندادين ؟ چرا من با خودتون نبردين ؟ يادتون نيست ؟ ما با هم بوديم . توي يه جنگ . توي يه خاكريز ... "
و روزهاي بعد ، و روزهاي بعد تر ... ريحانه دست انداخت دور گردن پدرش . صورت پدر را بوسيد . دستش را بوسيد. ريش بلندش را كوتاه كرد . موهاي پدر را شانه زد و باوركرد پدر مرد زمانه است ، اگر چه هم رنگ زمانه نيست . يادم هست جمعه ها ، با ريحانه بالاي تك تك سنگ ها مي نشستيم و ازآدم هاي خوابيده اي زير سنگ ها اسم شان را مي پرسيديم . ريحانه كم كم به پدر عادت كرد و به سئوالهاي ريحانه .
-" بابا .. چرا جنگ شد ؟"
- " چرا جنگيديم ؟"
- "چرا صلح كرديم ؟"
- " چرا بعد از صلح شما برنگشته ايد به خانه ؟"
و پدر با خودش فكر كرد چرا تمام اين سالها سئوالهاي ريحانه را كسي جواب نداده است . انگار آن هايي كه تو شهر مانده بودند ، به جاي فكر كردن به سئوالهاي ذهن ريحانه ، به دو دو تا چهار تا فكر مي كردند . و پدر تنه سك سئوال از ريحانه پرسيد .
-" چرا مادرت از من جدا شد ؟"
دكتر ها اسم حال و روزم را گذاشته اند عوارض بمب هاي شيمايي . اما اين چيزها من را نمي ترساند . خودم مي دانم كه اين ها همه اش اسم است و من قرار است چند روز ديگر پروانه شوم . آقاي دكتر زمانه ، مرد ميانسال خوش برخوردي است كه هر روز سه نوبت براي ديدنم مي آيد . با مردمك هاي رنگ پريده ام برايش از پروانه شدن مي گويم / چهار روز كم تر از چهل روز است كه اين جا توي بيمارستان افلاك توي اتاقك شيشه اي تكه اي از خاك دو كوهه بال بال مي زند تا پر بگيرد . اين جا مردي هست كه با وجود تمام شدن جنگ ، هنوز در دلش جنگي به پاست . جنگي كه انگار با قبولي فطع نامه شعله بيش تري گرفته ... نه . خيلي وقت ها از شروع شدن داستان هاي تكراري حوصله م سر مي رود . ريحانه مي گويد ديگر زمان داستانهاي جنگي نيست . مي گويد مردم داستانهاي مدرن دوست دارند . داستان هايي كه در آن زني نيمه برهنه باشد . يا دختري به پسري عشق بورزد و آخرش ... را هيچ كس نتواند بفهمد. ريحانه هر روز بعد از ظهر از دانشگاه يك راست مي آيد اين جا براي تماشاي پدر. و هميشه توي آن مردمك هاي قشنگش يك سئوال بي داد مي كند كه :
-" چرا وقتي جنگ تمام شد ... پدرم به خانه برنگشت ؟"
دوست دام برايش از پيله بگويم از پروانه شدن . نمي دانم بايد از كجا شروع كنم . يادم هست كه آن جا ، ميان آن خاك ريزهاي ساكت بي سرباز ماندم و ترسيدم برگردم . آخر چگونه مي تواني برگردي وفتي كه تمام هم سنگرهايت را جا گذاشته اي ؟يادم نيست چند روز ميان آن همه سنگر تهي دراز كشيدم. آن روزها صلح و قطع نامه براي خيلي ها شيرين و جذاب بود. خيلي ها مشتاق برگشتن بودند. مشتاق زندگي كردن . مشتاق زندگي در شرايط عادي . اما من ... دلم مي خواست ميان آن همه خاطره ... يك جايي كنار آن همه ردپاي پوتين هاي خون گرفته ... دفن مي شدم و هيچ وقت زنده برنمي گشتم . وقتي درباره اين حس هاي غريب براي ريحانه مي گويم ، شانه هايش را مي دهد بالا ، دستش را مي گذارد توي دست هايم و با مردمك هاي علامت سئوالي اش نگاهم مي كند . مي گويم .:
-" ريحانه جان !آن جا ... حس غريب و ناشناخته اي بود كه بعد ها توي خيابان هاي زرق و برق گرفته ي تهران ، ميان اين آدمهاي شيك پوش و اين ماشين هاي لوكس و اين برج هاي بلند ، هيچ وقت هيچ جا ، برايم تكرار نشد . "
و ريحانه فقط نگاهم مي كند . مي دانم دوستم دارد . دوستم دارد چون پدرش هستم . چون از خون من است . چون اسمم توي شناسنامه اش است . اما دلم مي خواهد ريحانه آرزوهاي پدرش را ، روياهاي پدرش را دوست داشته باشد .
- " ريحانه جان عزيزم ! آن روزها تهران پيله بود ... هنوز هم پيله است ... نه فقط تهران ... شايد تمام كهكشان راه شيري هم پيله بود .... گاهي وقت ها قلب آدم آن قدر برزگ مي شود كه انگار سينه اش برايش تنگ است . ... ما ... همه ي مان ... توي همان خاكريز ها قلب مان بزرگ شد ... ما با قلب هاي معمولي رفتيم ... با قلب هاي كوچك مان .. كه اندازه ي يك مشت بود ... اما حالا ... حالا قلبم ديگر ... "
دست مي گذارد روي سينه ام . صداي ضربان قلب آن قدر بلند است كه فكر مي كنم تمام دنيا آن را بشنود . دلم نمي خواهد ريحانه با خودش فكر كند كه چه قدر پدرش شاعر خوبي است ! و چه احساس غريبي دارد ! دوست ندارم توي دلش بگويد .
-" چه پروانه كچل بي بالي كه روز به روز لاغرترو زرد تر و رنجورتر مي شود ...."
-" ريحانه جان بابا .. اين شكل و شمايل ... راه و رسم پريدن پروانه شدن است ... بابا توي اين آكواريوم ماندني نيست ... بابا دلش مي خواهد برود پيش همان بچه ها .. همان ها كه رفتند و او را جا گذاشتند ... "
كاش مي شد تمام جبهه را ، وجب به وجب خاكريزهايش را واژه كنم و بريزم پاي ريحانه . دلم مي خواهد باور كند اين ها فيلم سينمايي كه خيلي وقت ها مضحك مي شوند و ان نقاشي هاي خسته كننده و تكراري روي ديوارهاي خيابان ، حتي ثانيه اي از آن هشت سال نيست.
از ايران خواسته ام تا داستان جنگ را بنويسد . داستان مردي را كه وقتي از جنگ برگشت كوچه اش را پيدا نكرد . مردي كه شهرش را گم كرده بود . مردي كه با چشم هاي خودش ديد كه چه طور آن همه برج روي آن همه خانه ساخته شد و چه طور دسته اي از بچه ها ي جنگ پروانه بودن يادشان رفت و دوباره پيله تنيدند دور خودشان . پيله هاي خوش رنگ و لعاب . از ايران خواسته ام داستاني درباره ي مردي بنويسد كه وقتي از جنگ برگشت ، همسرش را ، عشقش را ، تمام زندگي را توي خانه اش نديد ...
-" آقاي قاضي ! اون زن من بود ، عشق من بود ، من ..."
قاضي به چشم هاي نمناكم نگاه مي كند و دست هايش را مي گذارد روي شانه ام .
-" متاسفم ، اما قانون قانونه آقا . هر زن تنهايي كه شوهرش اونو رها كرده باشه ، حق داره درخواست طلاق كنه ."
با بهت شانه ام را مي دهم بالا .
-" من ... جبهه بودم آقاي اقضي ."
قاضي لبخند مي زند .
-" من هم جبهه بودم برادر. آرمان هاي من و شما ، آرمان هاي خودمونه . ما حق نداريم به زور آرمان هامون رو به كس ديگه اي حتي اگه اون كس همسرمون باشه تحميل كنيم . "
اسمش را گذاشته اند عقايد تحميلي ، اسم هر آن چه كه توي ذهن ما بود ، توي ذهن بچه هاي جبهه . اما انگاريادشان نبود بچه هاي جبهه براي جنگ تحميلي نرفتند . خودشان رفتند . به عشق امام . به عشق ايران . ايران مثل هميشه صندلي چوبي اش را مي گذارد پشت ديواره ي شيشه اي و با تعجب نگاهم مي كند و مي گويد :
-" همسرتون از شما جدا شده ؟"
نگاهش مس كنم. با قدم هاي لرزان پس مي رود ؛ آرام و آهسته و تكيه مي دهو به نارون پير . نمي تواند توي چشم هايم نگاه كند . خجالت مي كشد . اسم قانوني اش را گذاشته بودند طلاق غيابي . نگاه مي كنم توي چشم هايش و صدايش مي كنم .
-"دنيا ... !"
جوابم را نمي دهد . انگار صدايم را نشنيده . سرش را مي اندازد پايين و خاك را نگاه مي كند . ديگر چشم هايش برايم قشنگ نيست و عمقي ندارد ديگر مردمك هايش مرا به آسمان نمي برند . حالا دو تا مردمك معمولي هستند كه با يك جفت لنز تقلبي قرار است قشنگ تر جلوه كنند و نمي كنند . چادر مشكي را از سرش برداشته . قشنگ تر شده . آن قشنگي كه جامعه خوشش بيايد . نه آن قشنگي كه من شوهر سابقش همان كه مي گفت تمام هست و نيستش هستم ، خوشم بيا د! لباسش لباس روز است و حالا به حتم با خودش مي گويد كه يك مرد از ديروز با افكاري ديروزي تر ايستاده در برابرش . عينك دودي مي گذارد روي چشم هايش تا بي رنگي و كم رنگي مردمك هايش را سانسور كند. مات و مبهوت نگاهم مي كند و مي گويد :
-" چه طور پيدايم كردي ؟"
لبخند مي زنم برايش . از همان لبخندها كه خودش مي داند كه از هزار و يك گريه تلخ تر است . پاهايم مي لرزد. سرم را مي گيرم بالا و به آسمان نگاه مي كنم .
-" فقط به من بگو چرا ؟"
با خودم فكر مي كنم وقتي توي شهرم هزار و يك همسر رنج ديده و داغ ديده ي وفادار وجود دارد ، نبايد به خاطر يك زن جدا شده فرياد زد . ريحانه دارد از من نقاشي مي كند . قول داده نقاشي اش تمام شد ام را به من نشان مي دهد . مي دانم نقاشي اش ماهي سرخ كوچكي را نشان مي دهد كه توي تنگ افتاده و دلش براي دريا تنگ شده است . ايران هم قرار است همين روزها داستاني درباره من بنويسد . داستان مرديكه بي حركت دراز كشيده روي تخت و آن همه لوله هاي رنگارنگ را فرو كرده اند توي دهان و دماغش . مردي كه هنوز نفس مي كشد . مردي كه هنوز زنده است و دوست ندارد قهرمان بازنشسته صدايش كنند . چهل روز است كه كسي به ملاقاتم نيامده . ايران مي گويد سريال هاي تلويزيوني و مسابقه ي فوتبال استقلال و پرسپوليس همزمان شده با نمايش گاه بين اللمي خوراك و پوشاك و سيرك بين المللي ايران و ايتاليا . مي گويد كه مردم سرشان شلوغ اشت و ديگر فرصتي براي تماشاي من ندارد. حس مي كنم شيشه هاي اتاقك به سينه ام فشار مي آورد. انگار حالا ديگر وقت پروانه شدن است . حس مي كنم حالا ديكر وقت پروانه شدن است . حس مي كنم حصار شيشه اي ديوارها تنگ و تنگ تر مي شود . دوست داشتم اتاقم پنجره اي داشت كه به خيابان باز مي شد تا مي توانستم آسمان را ، ابر را ، افتاب را ، باران را تماشا كنم . آخرين باري كه باران ديدم سال گذشته بود .توي قطعه ي شهداو شش سنگ در قامت شش قبر . رسول يوسفي ، كاظم شعبان ، ايران واحدي ، نادر زماني ، مصطفي صفرنژاد و ... هنوز به اندازه ي يك قر كنارشان جا مانده . صداي رعدي آسمان را مي شكافد . آرام و آهسته زمزمه مي كنم :
-" بچه ها ... شما رو به فاطمه ي زهرا ... شما رو به روح امام قسم ... دعا كنين منم بيام ... خسته شدم ... اين جا گير افتادم .. موندم ته اين باتلاق .... منو دعوت كنين منم بيام . "
و آن وقت با دست ، جاي خالي را كنار قبرها نشان ريحانه مي دهم .
-" ريحانه جان !.. بابا نگاه كن ... جاي من اين جاست ... من را از اين جا دفن كنيد !.. "
نگاهش مي كنم . تقاشي مي كند . نقاشي اش را از روي داستان ايران معاصر مي كشد . ايران معاصر هم انگار داستان اش را از روي نقاشي ريحانه مي نويسد. شايد هر دو مي خواهد هديه تولد و پروانه شدن را به من تقديم كنند . كاش مي دانستند كه پروانه شدن چه قدر سخت است و چه قدر درد دارد و بيش تر از آن ، زندگي توي پيله است كه سخت است . دكتر مي ايستد بالاي سرم . لبخند مي زند .
-گ يان روزها ي بي جنگي چه مي كني رزمنده ؟ دروازه هاي شهادت رو كه بستن و چفتش هم انداختن ، حوصله ات سر نمي ره ؟ "
نمي دانم چرا حس مي كنم از پشت ديورا هاي شيشه اي نسيم خنكي مي آيد طرفم . دكتر لبخند مي زند .
-" ژاپني ها دارن درباري زندگي تو سياره ها ي ديگه فكر مي كنن . اون وقت ما هنوز تو خاكريز ها داريم دنبال خاطره و استخوان مي گرديم . "
لبخند مي زنم . انگشت پاهاين سرد مي شود . پلك هايم سنگين است . دكتر توي نبضم دقيق مي شود. مي گويم :
-الان بايد توي ذهن ها وفكرهامون خاكريز بزنيم آقاي دكتر...دشمن خيلي بيش تر از اوني كه ما فكر مي كنيم پيش روي كرده ... توي لباس ها و شكل هاي مختلف ... "
نكاهم را مي چرخانم طرف قاب عمس امام كه بالاي تخت است . ساعت مچي اش شش ضرب مي زند . به ترك شيشه ي قاب عكس نگاه مي كنم كه از ميان سينه ي امام مي گذرد. حس مي كنم امام توي قاب تكان مي خورد . چشم هايم را به هم مي مالم . دكتر با عجله بالاي سرم تكان مي خورد و به دستگاهها نگاه مي كند . زنگ اضطراري را مي زند . ريحانه و ايران با بهت مي ايستند كنار ديواره ي شيشه اي و نگاه مي كنند . ناگهان ديوار شيشه اي مي شكافد و پنجره اي سبز در دلش باز مي شود . برف مي بارد . آسمان پيداست و چه قدر آبي است . نسيم مي آيد توي اتاق و مي پيچد دور اتاق . هيچ كس پنجره را نمي بيند . امام از توي قاب لبخند مي زند و دست هايم تكان مي خورند و بال مي شوند . دو بال بزرگ مثل بالهاي پروانه . ريحانه با مشت مي كوبد به شيشه . آهسته بال مي زنم . ايران مي دود توي اتاقك شيشه اي و پرستارها با كپسول اكسيژن و دستگاه ها مشغولند . دكتر ملحفه ي سفيد را مي كشد روي صورتم و غمگين زانو مي زند كنار تخت . ريحانه گريه مي كند . و با سر مي كوبد به شيشه . آهسته بال مي زنم طرف نقاشي . دست دراز مي كنم و كاغذ سفيد را از روي زمين بر مي دارم . توي كاغذ يك نهنگ بزرگ نقاشي شده .نهنگي كه ازتنگ و آكواريوم و دريا خيلي بزرگ تر است . نهنگي كه انگار از تمام درياهاي دنيا بزرگ تر است . ايران معاصر گريه مي كند . يك قطره اشك از چشمانش آرام مي افتد روي نقاشي و نهنگ توي اشك ايران معاصر شنا مي كند .
اين جا طهران است ، تخت شماره ي 57 . بيمارستان افلاك . اتاقك شيشه اي به وقت امروز ! امروز كه آسمان آبي ست و برف عاشقانه مي بارد.
***


"دعا كنيد كه خداوند شهادت را نصيب شما كند . در غير اين صورت زماني فرا مي رسد كه جنگ تمام مي شود و رزمندگان امروز سه دسته مي شوند . دسته ي اول به مخالفت با گشته ي خود برمي خيزند و از گذشته ي خود پيمان مي شوند . دسته ي دوم راه بي تفاوتي را برمي گزينند و در زندگي مادي غرق مي شوند و همه چيز را فراموش مي كنند . دسته ي سوم به گذشته ي خود وفادار مي مانند و احساس مسوليت مي كنند . كه از شدت مصائب و غصه ها دق خواهند كرد .


قسمتي از وصيت نامه شهيد باكري

درباره نويسنده:متولد 1354، تهران
فارغ التحصيل كارشناسي ادبيات نمايشي
-برگزيده مسابقه داستان نويسي صحيفه سجاديه ، 1383
-رتبه اول و تقدير در اولين و دومين جايزه ادبي يوسف ،1385
-برگزيده جايزه ادبي اصفهان ، 1384
-رتبه اول مسابقه فيلم نامه نويسي داستان هاي قرآني ،1382
-رتبه دوم جشنواره كتاب سال دفاع مقدس و تقدير در جشنواره گام اول به خاطر كتاب " ما از دوكوهه آمده ايم "،1387


منبع: منتخب جايزه ادبي يوسف(مسابقه سراسري داستان دفاع مقدس)


bardia_m

bardia_m
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : آذر 1389 
تعداد پست ها : 6374

پاسخ به:داستان های ایثار و شهادت و دفاع مقدس
یک شنبه 17 بهمن 1389  6:48 PM

عنوان : شربت آلبالو
تاريخ : 1388/12/08
شاعر / نويسنده : منوچهر رضايي
موضوع :داستان ايثار و شهادت و دفاع مقدس
نشسته بود روي پيت خلبي ، زير سايه ي نارون زل زده بود به خانه ي مقابل . خانه اي كه حالا خانه نبود . ويرانه اي بود با نخلي سياه گيسو ، شكسته كمر ميان آجرها و آهن هاي عمود و لخت . با دري افتاده و ديواري پر از تركش ها ي ريز و درشت .
اگر پلك نمي زد . ، حتي اگر حركت نمي كرد نمي شد آن هيبت سياه و در غبار نشسته را زنده است .

دو خط باريك از گوشه ي چشم ها ، غبار گونه ها را شسته بود و بعد از گذر از زير گيسو هاي پريشان حنا بسته اش رسيده بود . به خال آبي چانه اش . صدا هاي دور را نمي شنيد اما اگر صداي انفجار يا شليك گلوله اي نزديك بود خودش را جمع مي كرد و پشتش را فشار مي داد به آجرهاي داغ ديوار . كفشي به پا نداشت . پاشنه و چند انگشتش از جوراب سياه بيرون زده بود . مقابلش جعبه ي چوبي بود . روي جعبه ليواني پر از شربت آلبالو . صداي تانك كه آمد خودش را از ديوار كند و ملاقه را فرو برد توي سطل شربت . ملاقه را داخل شربت چرخاند . تانك آمد و از روي كفش ها و موتوري كه توي خيابان افتاده بود گذشت. چند سرباز با گوني هايي پرو جعبه هاي نوشابه پي تانك دويدند . كمي بعد صداي موسيقي آمد . نزديك و نزديك تز شد . سربازي ضبط صوت روشن را آويخته بود به فرمان دوچرخه . تا رسيد به آهن پاره هاي موتور نتوانست دوچرخه را كنترل كند . خورد زمين . ضبط خاموش شد . سرباز پا باز نشست روي آسفالت داغ .
ضبط ر دو دستي بلند كرد . دكمه هايش را يكي يكي فشار داد . ضبط را چند بار تكان داد و زد روي بلندگويش . بعد چباند به گوشش . بلند شد و ضبط را خاموش كرد و برد بالاي سر و كوبيد روي آسفالت . تانك را ركاب زد . كمي بعد جيپي آمد كه سرنشينانش با ديدن او توقف كردند . پياده شدند . آن كه زودتر پياده شد درجه داري بود با كلاه بري قرمز ، ييلاق و بلند بالا. با چشم هاي ريز و سيبيلي باريك پشت لب . نوك دماغ خطي و باريك اش را با انگشت خاراند . از بين سربازها كه كلاه كاسكت روي سر داشتند راه افتاد سمت او . با صداي يك انفجار كه از طرف اسكله آمد هر سه ايستادند ، سربازها نه افسر اما سر چرخاند به انتهاي خيابان . جايي كه صداي مرغان دريايي با صداي گلوله ها در هم آميخته بود . افسر چيزي لب گفت . دست گذاشت روي اسلح هي كمري اش . بعد تف كرد جلوي پايش . تف افتاد روي صورت عروسكي كه چشم هايش آبي بود و موهاي بورش جابه جا سوخته بود. با لگد زد به عروسك . عروسك رفت روي هوا . چرخيد و با سر خورد به تنه ي نارون . بعد برگشت افتاد توي آب سياه و راكد جوي . افسر پاگذاشت لب جدول .يونيفورمش بيرون آورد . سيگار را كه گوشه ي لب گذاشت شروع كرد به كند و كاو جيب هايش . يكي از سربازها كه چاق بود و كوتاه قد از روي جوي پريد و شعله فندكش را گرفت زير سيگار افسر .
افسر تكيه داد به تنه ي نارون ، دود سيگارش را فوت كرد سمت پيرزن . بعد زبانش را كشيد روي لب هاي سياه و كبودش . تلخ و كج خنديد . گفت :
_ " نه به كارمون نمي آد . "
سربازها زدند زير خنده . پيرزن اما هنوز نگاه به مقابل داشت . ملاقه را آرام توس سطل مي چرخاند . افسر با سرفه اي خلط دار نشست مقابل پيرزن . چشم دوخت به نگاه خشك او . به پلك ها و مژه ها ي غبار گرفته اش . به خطوط ريز و درشت صورتش ، به خال ميان ابروها.بعد دستش را بالا آورد. چند بار بشكن زد . پيرزن دست از چرخاندن ملاقه برداشت . آرام سرش را برد عقب .
افسر در همان حال كه با انگشت هايش گيس هاي نرم پيرزن را به بازي گرفته بود چرخيد سمت سربازها . گفت :
-" چه نازي هم مي كنه "
افسر با سرباز چاق زدند زير خنده . سرباز كه كنار جوي بود خنده اش نگرفت . سيگار روشن كرد و نشست روي جدول . پيرزن از بالاي سر او چشم دوخته بود به كاكل سياه نخل مقابل . سرباز كخ لب جوي نشسته بود گفت ك
-" بدبخت جامونده . نتونسته فرار كنه "
افسر زل زد به چشم هاي پيرزن . چشم هايي كه حالا كمي خيس شده بود و ياد دورها بود . گفت :
-" جا نمونده اين عجوزه . شرط مي بندم نخواستن با خودشون ببرند. سربارشون بوده . به دردشون نمي خوره . "
سرباز چاق گفت:
-" بدبخاته به درد ما هم نمي خوره "
سرباز لاغر كه لب جوي نشسته بود بلند شد و آمد پشت افسر ايستاد . سايه اش سياهي چند تركش را روي ديوار پوشاند . سرش را خم كرد روي سطل .
-" چي را دارد به هم مي زند اين ام سكوت "
افسر با دست زد روي باسن سرباز. صدايش را پيرزنانه كرد .گفت :
-" مگه تو فضولي اي ابن خبيث"
اين بار هر سه خنديدند . طولاني و كش دار. افسر سوت زد و با هر دو دست علامت سكوت داد . بعد انگشت اشاره را مقابل لب هاي كبودش عمود كرد :
-" هيس . اين طرز رفتاربا يك خانم نيست احمق ها . "
دست انداخت مچ پيرزن را گرفت پرسيد :
-" اسمت چيه خوشگله ؟"
پيرزن كند و بي رمق تقلا كرد تا مچش را از بين انگشت ها ي افسر رها كند . نتوانست . سرش را پايين انداخت . افسر مچش را بيش تر فشار داد . سر پيرزن لرزش خفيفي كرد اما بالا نيامد . افسر مچ پيرزن را رها كرد . سرباز لاغر ننشست كنار افسر. لبه ي كلاه كاسكتش را از روي ابروها بالا زد . پرسيد :
-" اين جا ، تو اين ويرانه ها چه كار مي كني ؟"
پيرزن آرام آرام سرش را بالا آورد و دوباره خيره شده در ويرانه هاي مقابل . چيزي هم نگفت . نگفت توي شلوغي شهر گم شده است . نگفت از ميان انفجارها گذشته اما دير رسيده بالاي سر جسد عزيزانش . نگفت هنوز ناله هاي دردناك نجمه و هاجر را از ميان ويرانه ها مي شنود.
نه چيزي نگفت . لب هايش لرزيد اما حتي آه داغ سينه اش را هم بيرون نداد . نيازي هم نبود .
افسر كيف دستش را مقابل چشم هاي پيرزن بالا پايين كرد . زير لب گفت :
-" كور نباشد اين ام سكوت "
و زد روي بازوي پيرزن
- " بلدي برقصي ؟"
سرباز چاق گفت :
-" مثل جميله "
افسر دود سيگارش را رها كرد داخل سطل شربت . گفت :
-" هر كس ساقي باشد رقص هم بلد است مگر نه ام سكوت "
بعد با انگشت هاي بلند و باريكش روي جعبه ضرب گرفت و خواند . چشمكي هم به سربازچاق انداخت كه سرباز شروع كرد به تكان دادن خودش . اسلحه را روي سينه رها كرد و با هر دو دست بشكن زد و چند بار دور خودش چرخيد . سرفه كرد .ايستاد . هر دو دست را روي كمر گذاشت و نفس تفس زنان گفت :
-" اين طوري بايد برقصي حاليت شد ؟"
پيرزن ملاقه را از شربت پر كرد . بالا آورد و ريخت توي سطل . سرباز چاق پريد :
-" اين شرابه ؟"
افسر گفت :
-" شربته احمق "
زن پلك زد . دوباره ملاقه پر از شربت كرد و بالا آورد و اين بار سرباز آرام ريخت داخل سطل . حال هر سه نشسته بودند مقابل پيرزن . سرباز لاغر گفت :
-" تو اين ويرانه ها مانده پي كسب و كار ؟"
سرباز چاق گفت :
" چي كار كنه بدبخت ، سرشو بگذاره زمين بميره ؟"
افسر دست برد به جيب يونيفورمش . بسته اي اسكناس بيرون اوردو يكي را كشيد و گذاشت روي جعبه . گفت :
-" چي كار كني بدبخت ، سرشو بگذار زمين بميره ؟!"
افسر دست برد به جيب بيونيفورمش بسته اي اسكناس بيرون آورد و يكي را كشيد و گذاشت روي جعبه . گفت:
-" رقص كه خواستيم ناز كردي لا اقل از مهمانات پذيرايي كن !"
سرباز لاغر گفت :
-" پول خودتونه "
و اسكناس را برداشت انداخت به دامن پيرزن . افسر دست برد داخل جعبه . ليواني برداشت و آورد بالا.
-" پاك و تميز . معلومه با سليقه هستي ام سكوت "
ليوان را جلو برد .
-حالا بريز
پيرزن ملاقه را در سطل شربت فرو برد و ليوان ها را پر كرد . سربازهابه هم نگاه كردند.
ليوان هاي شربت را به هم زدند و در حال خنده سركشيدند . افسر ليوانش را مقابل پيرزن گرفت . داد زد .
-" يكي ديگه عجوزه "
شربتش را يك نفس سر كشيد و ليوان را كوبيد به ديوار . خطاب به سربازها گفت :
-" دير شده بايد راه بيافتيم "
بلند شد و رفت سمت جيپ . سربازها هم ليوان ها را كوبيدند به ديوار . سرباز چاق گفت :
-" ناراحت نباش . پول شو داديم به تو "
بعد هر دو از جوي پريدند و رفتند سمت جيپ .
افسر اما دوباره برگشت با گام هايي بلند و صورتي افروخته . بالا سر پيرزن كه رسيد خم شد روي پيرزن . گفت :
-" تنهايي ديگه نه ؟! زني ، دختري تو اين خرابه ها قايم نكردي كه ؟"
پيرزن چيزي نگفت . لب هايش سفال بودند و چشمه ي نگاهش خشك .
افسر لگدي به جعبه زد و از جوي پرسد و رفت سمت جيپ روي صتدلي نشست و با دست علامت حركت داد و در همان حال نگاه كرد به پيرزن . زير لب گفت :
-" بدبخت بي چاره "
پيرزن بلند شد. داشت به آن ها نگاه مي كرد . افسر داد زد .
" گفتم راه بيفت احمق "
سرباز اما به جاي فرمان با هر دو دست گلوي خودش را گرفته بود و به شدت سرفه مي كرد . افسر ديد كه كف و خون از دهانش بيرون زد و با سر افتاد روي فرمان . افسر چرخيد به پشت سر . سرباز عقب در خودش مچاله شده بود و از گوشه ي دهانش خون مي ريخت توي يقه اش .
افسر دست برد به اسلحه ي كمري اش . داد زد :
- پيرزن لعنتي "
خواست پياده شود كه سرش گيج رفت و خورد زمين . عق زد و خون بالا آورد . با دست لرزان اسلحه را سمت پيرزن نشانه گرفت . اما ديگر دير شده بود . تنها توانست ببيند كه پيرزن سياه پوش ، با سطل شربت و جعبه ي چوبي اش آرام آرام دور مي شود .


متولد 1347، قزوين
ديپلم علوم انساني
-كسب رتبه ي سوم مسابقه ي داستان نويسي انجمن قلم ايران ويژه دفاع مقدس به خاطر داستان " ما را به كوفه مي برند" 1382
-رتبه ي اول داستان نويسي عاشوراي حسيني استان قزوين براي داستان " ان ها پنج نفر بودند " و " ما را به كوفه مي برند " – حوزه هنري استان قزوين . 1385


bardia_m

bardia_m
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : آذر 1389 
تعداد پست ها : 6374

پاسخ به:داستان های ایثار و شهادت و دفاع مقدس
یک شنبه 17 بهمن 1389  6:48 PM

عنوان : زنم مي خواهد كمي بميرد
تاريخ : 1388/12/08
شاعر / نويسنده : تيمور آقا محمدي
موضوع :داستان ايثار و شهادت و دفاع مقدس
حشره ي قهوه اي رنگ و درشتي را افتاده است برود به سمت آن تپه كه مثل سد ياجوج و ماجوج ، زير آب تمرگيده . حشره ، چاله گنده ي پر از روغن ترمز يا هر كوفت ديگري را دور مي زند تا برود به سمت آن تپه.

تا فرخنده برود دوتا پياز بزرگ از سبد بردارد و با كارد آويزان از آب چكان ، پوست شان را بكند و برش بزند و بريزد داخل دستگاه پياز خردكن و تقاتق آن را در بياورد ، خم مي شوم و لب هايم را روي پوست بي رمق دست مرضيه مي گذارم ، كه خوابش برده است ، تازه . بخار تند كتري مي رود بالا .
در اين مدتي كه آمده است به اين – به قول خودش گورستان – نتوانسته دلش را با پيرمرد صاف كند . بدجوري از او كينه دارد . همين كه افتاد بازداشت گاه ، شريفي از پشت در گفت :
-" خيالت راحت شد ؟ چند ماه كه رفتي پيش شمس علي حالت جا مي آيد !"
بازداشت گاه مساوي بود با چند هفته بدون امكانات در خدمت شمس علي ، و اين يعني تبعيد . كاملي مي گفت كه شمس علي خودش بارها آمده لشكر و به سرهنگ باقري گفته هر كه اقتاد بازداشت گاه ، هر كه دستش عاجز شديد شد بفرستيد پيش من .
سرباز ، نه دوست داشت مثل سروان رحيمي به او بگويد بابا حاجي ، نه دلش مي خواست اسم اش را صدا بزند .:شمس علي . عشقش مي كشيد به او بگويد : پيرمرد ... هي پيرمرد .! و او انگار كه نشنيده باشد به راه خود برود ، تا سرباز بدو بدو جلويش را بگيرد و چشم بدوزد به چشم هاي چروكيده ي او و حرفش را بزند .
حشره مي خواهد برود بالا. همه جا سنگ ريخته اند روي هم . چشم مي گرداند ، كوچك ترين آن ها برايش بزرگ است . زورش را جمع مي كند و مي پرد كه برود بالا . تالاپي مي افتد ، غلت مي خورد و آن ور تر كنار چاله آرام مي گيرد . پاهايش رو به آسمان و بال و كمرش روي خاك .
همين كه آمديم ، مرضيه نشست توي رختخوابي كه فرخنده برايش پهن كرده بود و چند بالش هم اين طرف و آن طرفش . خانومي تكيه داد يه چند بالشي كه چيده شده بود تا بالا. فرخنده هم نشست كنارش و دستش را گرفت بين دست ها و گريه مان گرفت ، دوتايي . انگار كه اشكي براي مرضيه نمانده باشد ، لبخند مي زد فقط ، تلخ ، ديگر حوصله اي براي ناراحت شدن هم برايش نمانده بود حتا . سر كيسه هاي فريزر را مي تابانم و يكي يكي مي چينم كنارش .
دست ها و پاهايش راجمع مي كند ، زور مي زند و به روبرو بر مي گردد. بال مي زند . اگر توي چاله افتاده بود كارش تمام بود ، بايد همان جا جان مي داد ، در كثافت روغن ها . نگاهي به آسمان مي كند . خورشيد كم رنگ مي چرخد توي چشمهايش .بايست برود . تقلا مي كند . مي رود طرف تخته سنگ . اين ور و آن ور را نگاه مي كند كه سنگ كوچك تري براي بالا رفتن پيدا كند . تا چشم كار مي كند سنگ هاي گنده گنده روي هم افتاده اند . تف .
وقتي آمد ، راست ايستاد رو به روي شمس علي ، كه ريش همه جاي صورتش را گرفته بود تا زير چشم ها ، تا جايي كه جا داشته باشد ، پيش روي كرده بود توي صورتش . موهايش كم بود و كلاهي كه هيچ وقت از سرش نمي افتاد ، همين . زودتر ازآن كه فكر مي كرد ، ترسش ريخته و سينه صاف كرد مقابلش . هر چه شمس علي بود گفت به خرجش نرفت . گفت بايد جاي مان جدا باشد ، من تو كانتير مي خوابم تو همان جا تو تانك خشايار .1
دست آخر داد زد :
-" مي دوني اصلا چيه پيرمرد ؟ من به تو اعتماد ندارم . "
ولي داشت ، فقط نمي خواست با او قاطي شود ، نمي خواست رابطه شان صميمي يا تمي دانم پدر ، پسري شود تا شمس علي حساب كار دستش بيايد و نتواند به او سخت بگيرد . چند هفته كه بيش تر نيست . تمام مي شود و او برمي گردد لشكر. حرصش مي گرفت از اين كه هر روز شمس علي قرآن قديمي را دست به دست مي برد و مي نشست روي تانك ها و مي خواند .
-" امير مي خواست منتظرتان بماند ، نگذاشتم .."
فرخنده از توي آشپزخانه مي گويد . به آشپزخانه مي روم . فرخنده تكيه داده است به كابينت . مرا كه مي بيند بلند مي شود چاي خشك مي ريزد توي قوري پيركس و بعد هم آب جوش :
-" گفتم سر مرضيه خلوت باشد، بهتر است . "
در كتري را بر مي دارد و قور ي را مي گذارد روي آن . قطرات چاي ، مي چسبد به ديواره قوري ، شتك يه شتك . سفره را پهن مي كند برايم ، پنير محلي ، كره و چاي شيرين و ناني كه تازه است هميشه ، اين طرف ها . قابلمه اي از كابينت زير ظرفشويي بيرون مي آور دو مي گذارد روي اجاق . روغن مايع را از توي يخچال در مي آورد و مي ريزد توي قابلمه ، بعد پيازهاي ريز را مي ريزد توي روغن وبا قاشق هم مي زند . نگاهش مي كنم .
-" گرسنه ام نيست ، تو بخور"
انگار كه بخواهد نماز ظهر بخواند، آهسته مي گويد ، و با احتياط كاسه اي از آب چكان برمي دارد و مي رود سراغ كابيت . هرم ادويه مي پيچد توي فضا در ظرفي را باز مي كند و كمي لپه مي ريزد توي كاسه . ظرف لپه را مي گذارد سر جايش . كمي آب مي ريزد روي آن و مي رود سراغ پيازها و هم شان مي زند. مرضيه مي گفت بايد كمي طلايي شده باشد . نگاهم مي كند كه نگاهش مي كنم . حشره مي لغزد و تلپي مي افتد و قل مي خورد تا لب چاله ، دست ها و پاها رو به آسمان . چه كاري است ؟ كاش همان جا توي لانه اش مي ماند، راحت! تن دادن به اين زحمت و ذلت ، به چه قيمتي ؟ كه برسد آن ور ؟ خب كه چي ؟ مگر حلوا خيرات مي كنند ؟ مگر آن طرف فردوس برين است و اين طرف دوزخ لعين ؟ اگر هست مي ارزد به خدا ... حشره ،كاري به اين حرف ها ندارد ، فقط مي داند كه بايد برود آن طرف تپه .
شمس علي نشسته است لب نفربر و سوزن مي زند به زير بغل پيراهن و در مي آورد. سرباز از پشت شيشه ي كانتينر نگاهش مي كند . حرصش مي گيرد از اين همه آهن قراضه كه جمع شده در اين انبار . تانك هاي چيفتن كج و كوله ، آيفاهاي بدون لاستيك ، نفربر هاي درب و داغان شده ، جبپ هايي كه لوله هاي قبضه 106 را از روي شان باز كرده اند ، خدا مي داند چند تا تانك زده اند . از اين همه ، چند تا به درد مي خورد كه شمس علي يكي شان را كرده است غار تنهايي خود . در اين دو هفته كه اين جا بوده ، هيچ خبري نشده است. هيچ . تنها تنابنده اي كه به اين انبار مي آيد، ماشين غذاست ، كه نزديك ها ي ظهر سرو كله اش پيدا مي شود . خم مي شود زير تخت را مي جويد ، چيزي پيدا نيست . مي نشيند كف كانتينر و سر مي برد زير تخت . پيراهن زير قبلا سفيد و حالا كرمي اش ، بيرون مي زند از شلوار و كمر پر از مو و سياهش هويدا مي شود . جعبه هاي كارتن را مي گردد ، توي پادگان گرفته اند ، اسلحه به دوش ، پشت ماشين ، روي برج نگهباني ، در سنگري كه سر نيزه هاي فرو رفته در كيسه هاي شن چوب لباسي شان شده ، سفره اي كه وسط اش چند كنسرو و نان خشك و ليوان هاي فرمز پلاستيكي و مرداني كه مي خندد توي دوربين ... و بلند مي شود .شمس علي هنوز سوزن مي زند . در را باز مي كند و با دمپايي ، شلوارگتر كرده و پيراهن زير مي افتد روي آسفالت محوطه . رديف مورچه روي شني نفربر بالا مي آيد و از آن سمت پايين مي رود. شمس علي سر مي برد نگاه شان مي كند . سرباز مي ايسند با گردن كج و دستي سايبان چشم مي گويد :
-" پس اين ماشين غذا چي شد ؟ "
شمس علي دست از كار مي كشد . مي رود و از انتهاي نفربر ، پلاستيك نان و پنير را مي آورد و مي دهد دست سرباز . سرباز سر از كارهاي شمس علي در نمي آورد ، غذا دادن هر روزه به مورپه هاي انبار . مي گردد توي محوطه و نان خشك ، برنج اضافي و هر چه دم دستش مي آيد را خرد مي كند براي شان . گاهي برشان مي دارد و مي برد توي نفربر ، پيش خودش . تانك ها.كارش بود تا ظهر . انگار كه سر قبرشان باشد ، انگشت مي گذاشت روي سطح فلزي و مي خواند . چند روز اول بود كه از او پرسيد :
-" فكر كنم هفته اي يه بار تمامش مي كني ها ؟"
شمس علي خنديده بود:
-" تمام نه ، ختم ! ... نخير. دو هفته اي مي كشد .
بسته ي گوشتي كه – حتما تا تلفن كرده اين كه خانومي دلش گرفته براي تان و هوس قيمه كرده و مي خواهيم بياييم آن جا تا بعد ازظهرش را بيفنيم به سمت اسلام آباد – از فريزر در آورده و گذاشته توي آن سيني فلزي روي ظرف شويي تا يخ اش باز شود را برمي دارد و همه اش را خالي مي كند توي قابلمه .
در يخچال را با پا باز مي كند و قوطي رب را مي گذارد كنار اجاق . مرضيه دو – سه قاشق رب مي ريخت توي قابلمه و تفتش مي داد تا حسابي خوش رنگ شود و بعد ادويه كاري به اش اضافه مي كرد و مي گفت هر چه ادويه اش بيش تر باشد ، مزه غذا بهتر مي شود . دست آخر هم لپه را با آب ريخت توي قابلمه و نگاهم مي كرد كه نگاهش مي كردم.

ناله ي خانومي بلند مي شود كه مي دم سمنش . سر برده است تو پلاستيك فريزر . سرش را ميان دست هايم مي گيرم و فشار مي دهم . با تمام تنش عق مي زند . فرخنده با دستمال ، عرق سر و صورتش را پاك مي كند . نگاهش مي كنم ، اشك ، پهناي صورتش را پر كرده ، دستمال مي كشد و قربان صدقه ي مرضيه مي رود هي ، كه آرام مي شود . پلاستيك سبز آب را گره مي زنم و مي برم حياط . بر كه مي گردم ، فرخنده ، سر مرضيه را روي پايش گرفته و انگشت هايش ، موهاي خيسش را مي كارود كه دست هايش را روي معده اش گذاشته و مقابل فرخنده مچاله شده . مي نشينم جاي فرخنده و سر خانومي را بغل مي كنم . پتو را مي كشد روي دوش مرضيه ، فرخنده . در اين چند ما ه ، به قدر چند سال پير شديم ؟ هر روز جلوي چشم مان آب مي رفت و ما كاري نمي توانستيم بكنيم . بالا آوردن هايش را اوايل جدي نگرفتيم ، گذاشتيم پاي حاملگي ،. در اين مدت درد معده اماني برايش نگذاشته است .
حشره اين بر از اين ور چاله مي رود . از كنار لباس پاره پوره ي مچاله ي سبز رنگي رد مي شود . آستين هايش تكه تكه شده است و كل سينه و دشت هايش قرمز ، انگار صاحبش را به زور از توي آن در آورده اند ، اخر جا دكمه هايش جرخورده است .
سرباز حرف و حديث هاي متناقضي درباره شمس علي شنيده است . يك بار هم سروان رحيمي كه آمده بود خوابگاه ، سربسته چيزهايي درباره او گفت . گفت كه شمس علي همان ابنداي جنگ ، زمين كشاورزي اش را در سرپل ذهاب رها مي كند و مي رود خط مقدم . بر كه مي گردد ، روستاشان بمباران شده و زن ودخترش شهيد شده اند . همه چيزش را مي فروشد و مي رود خط و ديگر به روستا برنمي گردد . بعد از جنگ هم مي ماند توي سپاه و مي شودنگهبان بي مزد و منت انبارها . مي گفت شمس علي را دست كم نگيريد ، يك بار مطلبي درباره اش چاپ كردند و تيتر زدند :" شمس علي ؛ بي سوادي الگوي باسوادان "
همين كه سروان رفت . كاملي كنار گوش سرباز گفت :
-" خر نشي ها !... خودم از نزديك ديدمش ، همه اش دنبال اذيت كردن سربازهاست . از اين كار لذت مي بره ."
فرخنده توي سيني براي مرضيه صبحانه مي آورد . در اين مريضي ، خانومب فقط پنير محلي با چاي شيرين مي توانسته بخورد ، آن هم خانه ي فرخنده اين ها .
مرده شور هر چه دكتر است را ببرند ، فقط بلدند پشت هم ويزيت هاي بدون دفترچه بگيرند. دكتر كارگر با آن ي تا نيمه طاسش مي گفت :
-" حال به هم خوردن را تا هفته ي شانزدهم قبول دارم ، بعد از آن ، مشكل از جاي ديگري است برويد سراغ متخصص داخلي "
غالبا آمپول هاي مزخرف B6 تجويز مي كرد كه ذره اي هم از استفراغ را كم نمي كرد . دكتر تقي لو مي گقت :
-" به خاطر بارداي ، من نمي توانم دارو بدهم ، بايد درد معده را تحمل كند ، به خاطر بچه اش "
با آن قدي كه كمي از ميزي كه پشت آن نشسته بود بالا مي آمد هي نگاه كتاب هايش مي كرد و دوز بالا ، دوز پايين مي كرد براي مان . مانديم معلق معلق .دكتر مرتضايي هم چند آمپ.ل راني تيدين مي نوشت كه هيچ كجا گير نمي آمد و مشابهش سايمي تيدين مي دادند ، كه آن هم افاقه نمي كرد . بسته بسته آمپول مي گرفتم ، تزريقاتي ها هم كه دور برشان داشته بود كه با يك روپوش سفيد شده اند دكتر بدون نسخه آمپول نمي زدند. خودم دست به كار شدم . مرضيه كه خود بلد بود ، نشانم داد و من تزريق كردم . همسايه ي مادرم مي آمد سرم خوراكي وصل مي كرد . آن قدر آكد گه ديگر رگي برايش نماند. رفتيم كرمانشاه سراغ فوق تخصص داخلي ، آندوسكوپي كرديم . دهانش را سر كردند و شلنگ فرستادند توي معده اش ، كه گشت و گشت . دست آخر دكتر گفت كه چيزي نيست ،هيچ ، هيچ . خودم شدم دكتر و نسخه ها را تجديد كردم ، گور باباي همه !
پدر و مادر مرضيه هم چند روزي آمدند دلداري مان دادند و رفتند . ما مانديم و بيمارستان و خانه ي مادرم و فرخنده . مرضيه خانوم من ، پا توي خانه مان نمي گذاشت ، مي گفت از بوي خانه حالم به هم مي خورد ، تحمل يك لحظه اش را ندارد . مادرم توي خانه خودشان ، جا برايش پهن كرد و شد پرستارش . تنها جايي كه به او آرامش مي داد . خانه ي فرخنده اين ها بود ، همين كه پا مي گذاشت آن جا ، دلش آرام مي شد و خواب به سراغش مي آمد .
چند هفته پيش ، رضا شوهر آزاده زنگ زد كه يك كسي در اسلام آباد پيدا شده كه شفا مي دهد . مي گفت خودش مي گويد انرژي درماني . دست هايش را باز مي كند و با فرستادن انرژي ، درد و امراض را از بين مي برد . همه گروه گروه مي روند پيشش . بنده ي خدا بلند شد آمد و سي دي ها و عكس هايش را نشان مان داد.ازاده مرضيه را بغل كرده بود و من و رضا نشسته بوديم كف اتاق و نگاه مي كرديم كه چه طور از طبقه ي بالا دست هايش را باز مي كرد و مردم را شفا مي داد .
مصاحبه بود و از اين جور چيزها . شماره اش را گير آورد و زنگ زد و وقت گرفت براي مان. هر چه مرضيه مي گفت نمي خواهد، كلاهبرداري است ، من اصرار داشتم براي امتحان هم كه شده مي رويم . شايد گرفت .

آفتاب بالاي سر حشره رسيده . تخته سنگ ها شروع كرده اند به گرم شدن ؛ اگر اين جا تخم كند ، تا برگردد تخم هايش دود شده اند رفته اند هوا. كنار كانتينرها رو تخته سنگي نشسته است و سيگار مي كشد . سيگار تا نيمه اش را پرت مي كند به سمتي و بلند مي شود مي رود سمت تانكر آب و دست و صورتش را مي شويد و سرش را زير آب مي گيرد . بلند كه مي شود آب شره مي كند روي پيراهنش . قطره چكان مي رود سمت نفربر .
-" پيرمرد آهاي پيرمد !"
شمس علي سرش را از نفربر بيرون مي آورد ، قرآن به دست.
" چي شده است باز؟ نمي تواني دندان روي جگر بگذاري "
" بابا امروز پنج شنبه است .. اگه ماشين غذا نياد تا شنبه از گرسنگي تلف مي شيم . "
پيرمرد مي خواهد سرش را توي نفر بر فرو ببرد كه سرباز مي گويد :
-" هوي !اگه تو گرسنه نيستي من دارم مي ميرم ، يه كاري بكن "
مي رود داخل نفربر و بيرون مي آيد. غذاي پنج شنبه هم چنگي به دل نمي زد ، بچه ها مي گويند گزارش هفتگي ، هر چه ذا اضفه مي ماند در طول هفته ، قاطي مي كردند ، مي شد قاطي پلو ، ولي هر چه بود جلوي شكم شان را مي گرفت . سرباز بدو رفت توي كانتينر . پيرمرد راه افتاد برود سمت جاده .نيم ساعتي ت لب جاده راه بود . سرباز نفس زنان آمد :
-" اين عكس ها رو بده كاملي برات پست كنه ... آدرسش پشت شه."
شمس علي پاكت عكس ها را گذاشت توي جيب و به راهش ادامه داد. سرباز چند قدم رفت به سمتش :
-" براي مادرمه ... حتما بده به اش ."
ناله ي مر ضيه بلند مي شود . سراسيمه مي شوم .فرخنده سر مرضيه را ميان دست هايش گرفته است . كيسه را مي گيرم و او مشت مي زند روي پايم و بازويم را چنگ مي زند و به خودش فشار مي آورد ، آن قدر مشت مي كويد تا آرام مي شود . حاصلش چيزي نيست جز كمي كف و آب.
-" داداش تو رو به خدا زودتر بريد ، دارد از دست مي رود . "
دوباره نگاهم مي كند .
خسته دراز مي كشد ، مرضيه پتو را مي كشم رويش . بالشش خيس است . مي روم از اتاق كناري بالش مي آورم . بالش مرضيه را عوض مي كنم . يك دستش را مي گيرم و با ديگري ، انگشت مي برم لاي موها ، آن قدر، تا خوابش ببرد. مي روم سراغ فرخنده كه نشسته است گوشه اي ، زاند به دست .
-" دارد دير مي شود"
برمي گردم كه خداحافظي كنم ، چشمم مي افتد به يا كريم مرده اي كه كنار درخت پياده رو روي خاك خيس افتاده . بال هايش گلي شده . و نوكش فرورفته است در خاك .
حشره پا و پا مي زند و خودش را بالاي تخته سنگ مي كشد . مي نشيند همان جا و پشت سرش را نگاه مي كند : كوير لم يزرع ، آن دورها هيچي پيدا نيست ، خاك و خاك . بال بال مي زند و گرد و خاك مي كند . لعنت به هر چه سنگ و سنگلاخ و سنگ انداز است . بايد زودتر ازاين ها مي رسيد آن ور و خيالش آرام مي گرفت . اگر خانه خاله هم مي خواست برود ، به اين مشقت نمي ارزيد ، مي ارزيد ؟
سرباز برمي گردد و مي چپد زير پتو . به سقف كانتينر چشم مي دوزد . گرسنگي حوصله اي برايش نگذاشته است. مي خواهد تا شمس علي مي آيد كمي بخوابد ، بلكه تحمل آن همه سنگيني آسان تر باشد.اين طرف و آن طرف مي شود ، خوابش نمي برد . بلند مي شود مي رود توي محوطه قدم بزند . نگاهي به اطراف مي كند و پا مي گذارد روي شني ها و لوله ي تانكي را مي گيرد و مي رود بالا، يكي يكي از روي تانك ها مي پرد تا مي رسد به نفربر شمس علي . كمي همان جا مي ماند و بعد در را باز مي كند و مي رود داخل . رخت خواب شمس علي گوشه اي جمع شده است . نيمي از نفربر را موكت كرده . چند تا قمقمه ي خالي ، يك سرنيزه و بند حمايل ؛ يكي دو فانسقه و چند تا ظرف خالي كنسرو كه درشان باز است . كنسروها را برمي دارد ، داخل يك نخ و سوزن است و ديگري پر از دكمه . ديواره هاي نفربر پر است از عكس شهدا ، چران ، همت ، باكري زين الدين ... و عكسي از امام كه لبخند مي زند در يك نايلون پرس شده قهوه اي رنگ ، از آن هايي كه بچه ها به دكمه جبيب پيراهنشان مي زدند ،درست روي قلب شان . دراز مي گشد كف نقربر .
مي روم پشت سيلو ، بنزين مي زنم و دور مي زنم سمت كمربندي . مرضيه خواب است پيچ راديو را مي چرخانم .خش دارد . كانال يابي مي كنم . نمي گيرد ، يك ريز پارازيت دارد و خش خش مي كند . از همدان تا كرمانشاه ، صاف صاف مي گرفت . حالا همه ي شبكه ها به هم ريخته است . دوباره تلاش مي كنم ، فايده اي ندارد . خاموشش مي كنم . حوصله ام سر رفته بايد ساعت هفت اسلام آباد باشيم . پدال گاز را فشار مي دهم و سبقت مي گيرم .
حشره روي تپه مي ايستد ، بعد بلند مي شود برود نوك تپه .
نيم ساعتي است كه شمس علي كنار جاده ايستاده است و كسي سوارش نمي كند. مي رود جلوتر، كارگاه سنگ بري .كارگرها داخل حلبي آتش روشن كرده اند . سلامتي مي كنند و شمس علي مي گويد كه عجله دارد بايد برود .
-" يه ساعت ديگه ، يه متشين مي آيد بار ببرد ، مي گم سوارت كنه ... حالا بيا گرم شو !"
حوصله ي سرباز سر مي رود ، چراغ نفربر را روشن مي كند . قرآن را بر مي دارد و بازش مي كند . چيزي خوانا نيست ، هيچ چيز، جوهر سطرها پخش شده است روي هم . مثل يك نسخه ي خطي كاملا مخدوش ؛ انگار كسي به عمد آن را توي آب حل كرده است . تند تند صفحات زرد و كاهي را ورق مي زند ، انگار كه سال ها افتاده باشد توي آب ، كلماتش به هم ريخته است . سر خم مي كند مقابلش ، تا چيزي دست گيرش شود ، كه واژه هايي از آن را بخواند . هيچ سطري را نمي شود خواند ، به جز كلمات پراكنده اي از بعضي صفحات مياني . قرآن است ، ولي نمي ود خواندش . مي ماند معطل كه شمس علي چه طور قراني را كه نيست مي خواند ، چه طور با صوت ، واژه هايي را كه وجود ندارند را مي خواند، هر روز. شمس علي مي گفت ده بيست سالي است كه كارش شده است ، اين ، براي هر چيزي كه مي آورند ، قرآن بخواند و فاتحه بفرستد . مي گفت :
-" براي شادي روح كساني كه يك روز سوار اين ها بوده اند مي خوانم ."
اما روي تانك ها يعراقي فقط چند آيه مي خواند و رد مي شد . سرباز مبهوت بود كه اگر سواد قديم هم داشته باشد ، اين متن اصلا خوانا نيست كه بخواهد از روي آن بخواند . هول مي افتد توي دلش ، يك هو بلند مي شود كه سرش مي خورد به سقف .
جاده خلوت است. چيزي به گردن نمانده است .پيرمردي از دور دست تكان مي دهد . آرام مي كنم و جلوي پايش ترمز مي كنم .
خم مي شود سمت پنجره :
" جوان اگز زحمتي نيست ... "

نگاهش مي كنم ، پيرمردي است با ريش سفيد و كلاه كوچكي روي سر. مرددم . اوركتش كنار مي رود و چفيه اش مي افتد در دست باد ، سفيد با رج هاي سياه . حالم بد مي شود تا مي خواهد بگويد : پسرجان ... گازش را مي گيرم ، به من چه مربوط ، پيرمرد ...
حشره سرازير مي شود از روي تپه يه سمت تانك ها و تلپي مي افتد پايين چند تا جيپ داغان شده .
پيكان سفيد دور مي شود و شمس علي برمي گردد سمت كارگرهاي دور آتش . كارگرها جا برايش باز مي كنند . پاكت عكس را بيرون مي آورد و مي ماند معطل كه باد مي زند و پاكت مي افتد توي حلبي آتش و شمس علي دست پاچه دست مي برد توي سطل . كارگرها هول مي شوند و مي خواهند دست هاي او را بگيرند . آتش از ميان دست هايش عبور مي كند . زغال هاي شعله ور را كنار مي زند ، با دست و پاكت و عكس هاي سرباز سالم است .
خيلي وقت است حشره دارد زور مي زند از نفربر شمس علي برود بالا. روي شني هاي ايستاده و زور مي زند برود توي نفربر .


درباره نويسنده:متولد1361 ، تبرز
فارغ التحصيل كارشناسي ارشد زبان و ادبيات فارسي از دانشگاه قم .
-برگزيده اولين دوره جايزه ادبي يوسف 1385،1386
-رتبه اول در جشنواره داستان كوتاه كبوتران حرم 1385
-رتبه برگزيده بخش داستان در جشنواره الكترونيكي پيامبر اعظم
-. رتبه سوم بخش داستان در جشنواره نسيم رحمت 1386
-تقدير در اولين جشنواره داستان انقلاب 1386


منبع: منتخب جايزه ادبي يوسف(مسابقه سراسري داستان دفاع مقدس)


bardia_m

bardia_m
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : آذر 1389 
تعداد پست ها : 6374

پاسخ به:داستان های ایثار و شهادت و دفاع مقدس
یک شنبه 17 بهمن 1389  6:48 PM

عنوان : هيوا ، مصدوم اتاق 337
تاريخ : 1388/12/08
شاعر / نويسنده : سامان احمدي
موضوع :داستان ايثار و شهادت و دفاع مقدس
اين كه بداني در اتاق بستري 337 يك بيمارستان در كشور ژرمن چه خبر است نا خود آگاه به حال خودت گريه مي كني . كه كجاي اين دنيا مشغول پرسه زدني .پرسه زدن در مورد يك اتفاق ساده به حرف پرستار و پزشك اين بيمارستان و يك فاجعه ي هولناك به گواه تاريخ يك سرزمين . هيوا با آن يال و كوپالش نحيف و زار با سرفه هاي ممتد ، باياد ريواس هاي گردنه ي ژالانه و لبخند بچه هاي محل ، فرسنگ ها دور از وطن ، زير چادر اكسيژن به لاهه و سرنوشت نامعلوم پوتين هاي آمريكايي روي خط خاورميانه چشم دوخته و منگ در اتاق 337 بيمارستان شهر فرانكفورت بستري است . اين كه من دارم اين ها را مي نويسم شايد به خاطر اين است كه صداي جيغ ها و گريه هاي خفه وشليك گلوله ها و شيهه ي اسب ها را كه از آن لحظه در سرم پيچيد روي كاغذ و لا به لاي شطرها بريزم و يا شايدم به خاطر تنفر از دود سيگار ، بنا گوش سوزني تو و يك فنجان قهوه ي فرنگي پارك سپيدار به روح امان الله خان و نوادگانش بخندم . هر دوي اين ها يعني بي خيال هيوا شدن و اين كه حال فرنگ به سرم زده . يعني به بهانه هيوا دل سير فرنگ را نگاه كردن : تو خط بارهابه اش گفتم كه كج سليقه اي من ازقلمم نيس . بعضي ها ين طوري حال مي كنن كه غمي تكرار نشه . غم امروز هيوا تكرار اون غمي نيست كه من گفتم ، يك چرك تركيده است تا بغض مانده در راه . نمي دونم وقت خواندن اين داستان كنار ما روي ميز سايه نشسته باشي و با ورق بازي ، پرونده هيوا ، مصدوم اتاق 337 من را ديد بزني كه شايد اين بار دست هايش را بگيرم ، بنا گوشش را ببوسم و پيشاني اش را بو بكشم . درست همان جاكه نوشته بود الله اكبر. اصلا خودت لابه لاي اين كلمات بنشيني و ببيني كه در راهرو طبقه ي دوم روي مبل هايي با ساتن قرمز كه هم رنگ خون بچه هاي كنال تپه 1994 بود ، نشسته اي و داري با زبان ناطق رايش سوم از پز آريايي بودن تو ديار مركل حال مي بري و از كوه هاي كردستان مي گويي و اين كه انعكاس شيهه ي اسبها چه طور چيزي از ته دلت را بالا مي آورد ، در گلويت مي شكند و مزه ي گسي در دهانت مي پيچد . مقل همون موقع كه پاشيدند رو سرمون سفيد مثل بلاس عروس ، مثل ته خيار ، جاي غرور دارد كه تو غربت ارزشش به مراتب بيش تر از گفتن يا نوشتنش مي شود و من كه مثل تو تكيه داده ام به مبل ، پكي عميق از فرهنگم مي گيرم ونمي فهمم اين باد از كدام گوشه ي راهرو يا از لاي كدام در به صورت مان مي وزد و هي فكر مي كنم چشم هايش مثل كدام دره سبز و سياه بود . به قول محمد امين كلاته اول رزم بزمش بود . صورت استخواني ، دل شير و چشم هايي به رنگ دريه . خودش را در لحاف سبز مي پيچد و نفسش را با صدا بيرون مي دهد . از ناگزيري نوشتن صحبت مي كند و اين كه هيچ كس نمي تواند از آن اتفاق چيزي بفهمد . تا من فكر كنم كدام اتفاق ،نگاهش را در نگاهم گره مي زند و سرفه پشت سرفه بالا مي رود . يك تكه چوب كه جاني در بدنش هست ؛ شده هيواي ما در فرانكفورت . باد در لابه لاي چين هاي صورتش مي پيچد و انگار تمام دشت هاي آن جا را در فضاي بيمارستان ريخته باشند ، بوي آويشن و داوودي و لاله هاي خودرو از انحناي چين صورتش بالا مي روند و اريب بر گوشه ي مژه گانش با اشك سجده در هم مي ريزند .
حالا ديگر ناراحت نمي شوم در نورخيره كننده ي لامپ هاي نئون و روشنايي ليز و سرد مهتابي ها با شعله ي كوچك آتش دزلي مرا سرزنش كند و يا زير بورا ن برف به خاطر نياوردن يك حلب نفت سرم داد نكد و پچ پچ ميزهاي اطراف و ديگر مهمان هاي بيمارستان چه ويتنامي و چه سوداني تا عراقي روي ميزمان بريزد . من با تكه گوشت قرباني هيوا كه لب تشنه ي آب است و دلش تشنه ي ديدن وطن ، درون بشقابم ور مي روم . سرم را بلند مي كنم و خنده ي ماسيده روي لب اي خون رنگش آرامم مي كند . آي هيوا ، كشيدگي انگشت ها و خطوط مورب چانه و صورتش خواستي ترش مي كند . از داستان جديدم مي پرسد . مي گويم كه رغبتي به چاپ ندارم ، چرا كه اعتبارمان در پيچآريز با بن بست مواجه شده . كه مي گويد :
" داستان بايد فقط بازسازي اين جهان متغير باشد و درداستان است كه مي فهمي كچا هستي ، با چه كسي راستي و چه طور ايستاده اي و اين مقوله اي كاملا شخصي است . "
مي گويم كه هيچ وفت نتوانسته ام خودم را بشناسم و هميشه تكه اي از وجودم را جايي در نوشته يا داستاني جا گذاشته ام و حالا مانده ام با اين جمع اضداد چه كنم كه يكهو و بي هوا انگشت هاي كشيد دستم را زير خنكي چادر اكسيژن مي فشارد ، مي خندد و با رديف دندان هاي سفيدش لب پاييني را مي گزد . مي ترسم ازاين كه سرخي لب هايش بتركد و پشنگه هاي خون روي تخت و لحاف سبزش بريزد .
صندلي را عقب مي كشم و بلند مي شوم . مي گويم :
-" خسته ام بايد بخوابم . اصرار مي كند فردا قبل از ترك بيمارستان حتما ببينمش و بايد برايش كاري انجام دهم . از حچم سرسام آور پچ پچه ها و نورهاي خيره كننده ي لامپ ها كريدور بيمارستان سرم گيج مي رود . جهش سريع خون را در رگ هايم حسن مي كنم و اين كه انگار بخواهد در شقيقه هايم فوران كند . صداي دف در سرم مي پيچد و خون زير پوستم مي دود . خودم را از روي تخت رها مي بينم با سرنگي و سوزني تا ته در بازوي راستم .
-" فشارت پايين آمده "
صدايي كه مرا به خود مي آورد و فكر مي كنم همان حوري است . كه بچه ها مژده اش را شب عمليات به هم مي دادند . اما نه اين يكي خاكي بود و فكر ما هم بدجوري توي خاكي رفته بود . كلاس درس هيوا مثل شب عمليات پر از معنا است و تحمل ما زير صفر فارنهايت . سعي مي كنم حجم خفه و گلو گير هواي را در سينه فرو دهم . صداي ماشين ها و دود و ادكلن خانم پرستار با قرمزي تكه تكه ي چراغ چهارراه توي اتاق مي ريزد و انگار سطح سياه وچرب آسفالت تا طبقه ي اول بالا مي آيد و به صورتم مي خورد . چشمانم را مي بندم و خود را زير بوران برف و كنار قاطر هيوا مي بينم . مي گويد:
-" شب قراره عروسي باشه . به محمد امين كلاته خبر داديم كه سريهع خودشو برسونه دزلي ، خيلي دوا دست دوستي به گرگ ها ي صدام دادن ، خون خودي به خون خواهي نفس آمده ، بپا سرما نخوري كه امشب بايد شلان بري و چوبي بكشي ، اون هم با تفنگ شكاري ايام نچير."
صداي كبك ها ي هورامان تو اون چله ي زمستان و نچيرواني هيوا. چشمم را باز مي كنم سحر است و خبري از بچه هاي دزلي تو فرنگ نيست . به طبقه ي بالا و اتاق 337 مي روم . هيوا روي ويلچري به ام لبخند مي زند و مي گويد :
-" چيه بچه ي روغن نباتي ، خارجه كه اومدي بايد ظرفيت دوري ازخونه رو داشته باشي "
زل مي زنم به آيينه و دستي كه پاكت سيگار پزشكي اش را بر مي دارد و به رخم مي كشد . چشم هايم را مي بندم و گرماي خودن ر روي شقيقه و پوستم حس مي كنم . انگار سرم را به سجده گاه گذاشته باشم . صداي روح انگيز اذان در گوشم زمزمه مي كند و مي گويد :
-" بچه عاقل شدي ؟پس برو وضوت رو بگير ."
دوست دارم هرم نفس هايش به صورتم بخورد و بسوزاندم . سعي مي كني جلوي تركيدن اين حجم خفه در گلويم رابگيري و من سعي مي كنم از آن اتفاق بگويم و بنويسم و تو انگار كه اتفاق پروانه اي باشد و بخواهد توي صورتت و شانه ها يت بنشيند . با حركت دست هوا را پس مي زني و حتي چشم هاي گشاد و مردمك هاي درشت با بهتي كه توي صورتت نشسته هم نمي تواند قانعم كند كه فهميده اي و يا در بازسازي دوباره و روايت آن اتفاق از سوراخ كليد اتاق 337 ناگاهمان مي كني ئ نت ني خواهم ان اتفاق را لا به لاي ملمات اين داستان و ... زنده كنم و نمي توانم كه تلفن زنگ مي زند و انگار از جايي دور مي گويد كه نمي تواند بخوابد. بلند مي شوم ، از راهرو مي گذرم ، از پله ها بالا مي روم ، درست مثل همان كه در خواب ديدم و روبه روي در اتاق مي ايستم . در را باز مي كند . بادي كه نمي دانم از كجا مي وزد در لا به لاي موهايش مي پيچد و پرت مي شوم در تابلوي مينياتور و كنار تخت هيوا دستم را دراز مي كنم تا ساقي با چشم هاي ريز مورب و پيراهني از جنس لاله هاي خودر جام را پر كند . دع.ت مي كند بنشينم و از قوري گل دار توي استكان لب پر زده اي چاي مي ريزد . كنارم مي نشيند . بويي غريب از پيراهنش بر مي خيزد كه گيج ام مي كند . صداي شليك و شيهه و ضجه ي زني كه انگار پسر كوچك مرده اي را در آغوش گرفته باشد در سرم مي پيچد و تو كه حالا سرت را مي چرخاني تا بفهمي اين صدا از كدام گوشه ي اتاق مي آيد. شايد از سوراخ اتقا 337 نگاه مان مي كني و حتما سرت گيج مي رود كه دستم را مي فشارد و به جشم هايم زل مي زند . حس مي كنم چيزي در گلويش مي شكند كه مي توانم آن را از زير پوست شكاف گردن اش ديد بزنم كه در چشم هايش حلقه مي زند و روي گونه هايش مي ريزد . چايي را با اشكش در هم آميخه .آي هيوا !

هيوا مي گويد كه ديگر نمي تواند تحمل كند و با نوشتن هم محو نمي شود و من مي ترسم ار اين كه بعد از نوشتن ، اين ها دست از سر من نيز برندارد و تو نتواني بفهمي اين شيهه و شليك و ضجه و بوي غريب از كجا مي آيند و آن اتفاق را حتي از سوراخ كليد دري كه در اين كلمات بسته شده است هم نتواني ببيني .
مي گويد كه ديگر نمي تواند و من انتخاب شده ام كه ببينم . چشمانم را مي بندم و بوي سيب وپرتقال آرسنيك و تابون و صورت هاي تاول زده ي شب عروسي ، رعشه را پيش كش ام مي كند . چيزي شايد حرفي يا كلمه اي روي لب هايم مي ماسد كه روبه رويم مي نشيند و يقه پيراهنش را باز مي كند . سرم گيج مي رود .انگار تمام درها و پنجره هاي جهان را در چهارراه هاي بزرگ باز كرده باشند يا نور تمام لامپ ها و پروژكتورها را توي چشم هايم ريخته باشند . در سرم چيزي مي كوبد و در گلويم مي شكند . از پشت پرده لرزان اشك زخم عميق روي سينه اش را مي بينم كه بالاتر از جناقش انگار چشمي گشاده دلمه دلمه خون مي جهد و در شكاف بين قفسه ي سينه اش محو مي شوند . دست هاي بريده و جنين هاي سوخته با صداي شليك و شيهه و ضجه زني . صداي دختركي كه حالامعلوم نيست كدام گوشه ي اتاق نشسته و تو نمي بيني اش در سرم مي پيچد و نمي دانم بانه و مريوان كردستان و خاك را در آوازهاي كدام مرد خميده بر زين و برنو و ديوان مي شنوم . جسدي كخ بر تخت سبز و سبز تر از پيش است يا دختركي كه حالا هم معلوم نيست كدام گوشه ي اتاق نشسته و تو نمي بيني اش در سرم مي پيچد و نمي دانم بانه و مريوان كردستان و خاك رادر آوازهاي كدام مرد خميده بر زين و برنو و ديوان مي شنوم . جسدي كه بر تخت سبز و سبز تر از پيش است يا دختركي كه همراه مادرش با صداي سوزناك ، هيواي پدر را صدا مي زدند ، حالا هم كه دارم اين ها را مي نويسم و تو مي بيني نمي دانم از كجاي سينه ام دلمه دلمه خون بيروم مي جهد و اين صداها از كجاي تنم شروع مي شوند و تو هم كه حالا مثل من بعد از آن اتفاق بلند شده اي و تلو تلو خوران به طرف در مي روي . شايد بعدها براي خودت بنويسي اش و سعي كني خودت را ببيني كه در كوچه پس كوچه ها ي بانه ، هورامان ، مريوان و نمي دانم كجاي اين جهان در اتاق كسي ديگر اين را مي نويسي و برايش مي خواني و هي فكر مي كني . صداي ضجه ي دختركان و زناني پدران وهمسرانشان يعني هيوا بر جنازه ي كودكان شان از چه زماني در سرت پيچيده و كجا ممكن است خاموش بشود .
هيواي روژان چون پروانه اي از پنجره ي بيمارستان فرانكفورت پر كشيد و مرا در لحاف سبز اتاق 337 تنها گذاشت .


درباره نويسنده:متولد 1354، مريوان
فارغ التحصيل كارشناسي مديريت دولتي از دانشگاه پيام نور سنندج
-نفر دوم چهارمين جشنواره جوانان هلال به خاطر نمايشنامه " بانو" 1384
-نفر اول جشنوارخ فرهنگي صداي قلم به خاطر داستان " بودن يا نبودن، دايه مي داند" 1387
-منتخب جشنواره عدالت و اميد با نمايشنامه " دخيلي براي نينوا يافته گان " 1387
تقديم به همه كساني كه روزگاري را براي امروز ما گذشتند


منبع: منتخب جايزه ادبي يوسف(مسابقه سراسري داستان دفاع مقدس)


bardia_m

bardia_m
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : آذر 1389 
تعداد پست ها : 6374

پاسخ به:داستان های ایثار و شهادت و دفاع مقدس
یک شنبه 17 بهمن 1389  6:48 PM

عنوان : پدر
تاريخ : 1388/12/08
شاعر / نويسنده : نعيمه كرداوغلي آذر
موضوع :داستان ايثار و شهادت و دفاع مقدس
پدر وقتي كه به سرش مي زند ديوانه مي شود ، والا هميشه گوشه اي آران روي تختش كز مي كند و از پنجره ي اتاق خيره مي شود به آسمان و گاهي به برگ هاي درختان هم نگاه مي كند كه باد بازي شان مي دهد . هر روز به اش سر مي زنم . تكه هاي نور و سايه ها ي برگ ها روي صورتش مي رقصد و مي پرسم :
-" كجايي ؟"
به من مي گويد خانم پرستار .
هميشه مي پرسد :
-" اتوبوس نيامد ؟ دلم براي دخترم يك ذره شده . چرا لفتش مي دهند نامردها ؟!"
مي دانم هميشه منتظر است . منتظريك اتوبوس . مي گويد :
-" خسته شدم "
-از روي تختش پايين مي آيدو توي طول اتاق شروع مي كند به قدم زدن ، انگشتان دست هايش را توي هم گره مي كند و مي گذاردش پشت گردن و مي گويد :
- " ... خسته شدم .."
هميشه يك دسته طناب سبك سياه از گوشه تختش آويزان است . قدم هايش را تندتر مي كند و نفس نفس مي زند . مي نشينم روي زانوهايم . جلو ام مي ايستد و فرياد مي كشد :
-" فرمانده سجده كرده بود" پيشاني ام را مي چسبانم به زمين و برايش سجده مي كنم .
- " ... رفتم كنارش ."
چهار انگشت دستش مي لرزد ، آرام مي كوبد به شانه ام .
-" زدم به شانه اش ، صداش كردم فرمانده ؟ فرمانده ؟"
شانه ام را هل مي دهد كه بيفتم .
-" فرمانده افتاد .يشاني اش تركيده بود و مغزش پهن شده بود روي صورتش ."
بلند مي شود و دوباره راه مي افتد توي اتاق . خودم را مي كشم پاي تختش و همان جا تكيه مي دهم و نگاهش مي كنم .
همان طور قدم مي زند و اشك مي ريزد و موهاي سرش را كه نيست ، مشت مي كوبد به پهلوشان ."
روي زانو هايش جايي پشت به پنجره مي نشيند .
-" عباس و نادر رو به خاك دراز كشيده بودند ."
همان طور روي زانوها به سمتم خيز بر مي دارد صورتم را مي گيرد بين دست هايش و روبه رويش نگه مي دارد.
-" ... صورت شان را برگردانم ، دهان شان پف كرده بود ."
دستش را مي سراند سمت دهانم . مشتش مي كنم و مي مالم شان به خيسي چشم هايم .
-" ... دستم را كردم توي دهان شان ، پر از خاك بود، خفه شان كرده بودند نامردها . يكي با قنداق اسلحه زد توي ملاجم ."
چشم هايش را مي بندد و خودش را مي اندازد روي زمين . لحظه اي مي مانم تا بلند شود .
-" نزن ، نزن ، نامرد نزن !"
-هول هولكي بلن دمي شود و مي دود سمت دسته ي طناب آويزان از تختش . توي مشت مي گيرد و شروع مي كند به زدنم .
-" نزن ، نزن ، نامرد نزن !"
هول هواكي بلند مي شود و مي دود سمت دسته ي طناب آويزان از تختش . توي مشت مي گيرد شروع مي كند و زدنم .
-" نزن ، نزن نامرد ! سوختم ... "
ديوانه وار به جانم مي افتد و آن قدر مي زند تا خسته شود و آرام بيفتد توي آغوشم . پدر ديوانه است !
مادر مي گويد :
-" نبود ، مرد بود يك مرد "
عمو مي گفت
"توي تونل مرگ مي دويد كه ديوانه شد ."
عمو مي گويد :
-" شوخي نيست كابل سياه برق كه چند بار پشت سر هم بخورد به جايي از تن ات ، ديگر حس اش نمي كني ."
پدر كه آرام شد ، سبك است. بلندش مي كنم و مي كشانمش تا روي تخت . كمي كه خوابيد چشم هايش را باز مي كند و باز مي كند و باز آرام خيره مي شود به همان جا پشت پنجره ي اتاقش و مي پرسد :
-" اتوبوس نيامد ؟"
دستم را مي كشم به سر بي مويش و پيشاني اش را مي بوسم . پدر هميشه منتظر است اتوبوس بيايد و او را برگرداند به وطنش ، به پيش مادرم و من كه دلش برايش يك ذره شده است .
دسته ي طناب سياه رااز مشتش بيرون مي كشم و از گوشه تخت آويزان مي كنم . دستش را مي بوسم و ملحفه ي سفيد را مي كشم تا زير چانه اش و مي گويم : " اتوبوس آمد. بابا نوبت توست كه بيايي پيشم "


درباره نويسنده:متولد 1359، تبريز
-فارغ التحصيل كارشناسي زبان و ادبيات فارسي از دانشگاه آزاد اسلامي تبريز
-رتبه اول جشنواره جاده تباهي به خاطر داستان " نقش آتش روي زمين " 138 ، تبريز
-برگزيده جشنواره داستان هاي ايراني به خاطر داستان " آوات توي قاب" 1386 مشهد


منبع: منتخب جايزه ادبي يوسف(مسابقه سراسري داستان دفاع مقدس)




پدر

پدر وقتي كه به سرش مي زند ديوانه مي شود ، والا هميشه گوشه اي آران روي تختش كز مي كند و از پنجره ي اتاق خيره مي شود به آسمان و گاهي به برگ هاي درختان هم نگاه مي كند كه باد بازي شان مي دهد . هر روز به اش سر مي زنم . تكه هاي نور و سايه ها ي برگ ها روي صورتش مي رقصد و مي پرسم :
- " كجايي ؟"
به من مي گويد خانم پرستار .
هميشه مي پرسد :
-" اتوبوس نيامد ؟ دلم براي دخترم يك ذره شده . چرا لفتش مي دهند نامردها ؟!"
مي دانم هميشه منتظر است . منتظريك اتوبوس . مي گويد :
- " خسته شدم "
- از روي تختش پايين مي آيدو توي طول اتاق شروع مي كند به قدم زدن ، انگشتان دست هايش را توي هم گره مي كند و مي گذاردش پشت گردن و مي گويد :
- " ... خسته شدم .."
هميشه يك دسته طناب سبك سياه از گوشه تختش آويزان است . قدم هايش را تندتر مي كند و نفس نفس مي زند . مي نشينم روي زانوهايم . جلو ام مي ايستد و فرياد مي كشد :
- " فرمانده سجده كرده بود" پيشاني ام را مي چسبانم به زمين و برايش سجده مي كنم .
- " ... رفتم كنارش ."
چهار انگشت دستش مي لرزد ، آرام مي كوبد به شانه ام .
- " زدم به شانه اش ، صداش كردم فرمانده ؟ فرمانده ؟"
شانه ام را هل مي دهد كه بيفتم .
- " فرمانده افتاد .يشاني اش تركيده بود و مغزش پهن شده بود روي صورتش ."
بلند مي شود و دوباره راه مي افتد توي اتاق . خودم را مي كشم پاي تختش و همان جا تكيه مي دهم و نگاهش مي كنم .
همان طور قدم مي زند و اشك مي ريزد و موهاي سرش را كه نيست ، مشت مي كوبد به پهلوشان ."
روي زانو هايش جايي پشت به پنجره مي نشيند .
- " عباس و نادر رو به خاك دراز كشيده بودند ."
همان طور روي زانوها به سمتم خيز بر مي دارد صورتم را مي گيرد بين دست هايش و روبه رويش نگه مي دارد.
- " ... صورت شان را برگردانم ، دهان شان پف كرده بود ."
دستش را مي سراند سمت دهانم . مشتش مي كنم و مي مالم شان به خيسي چشم هايم .
- " ... دستم را كردم توي دهان شان ، پر از خاك بود، خفه شان كرده بودند نامردها . يكي با قنداق اسلحه زد توي ملاجم ."
چشم هايش را مي بندد و خودش را مي اندازد روي زمين . لحظه اي مي مانم تا بلند شود .
- " نزن ، نزن ، نامرد نزن !"
- هول هولكي بلن دمي شود و مي دود سمت دسته ي طناب آويزان از تختش . توي مشت مي گيرد و شروع مي كند به زدنم .
- " نزن ، نزن ، نامرد نزن !"
هول هواكي بلند مي شود و مي دود سمت دسته ي طناب آويزان از تختش . توي مشت مي گيرد شروع مي كند و زدنم .
- " نزن ، نزن نامرد ! سوختم ... "
ديوانه وار به جانم مي افتد و آن قدر مي زند تا خسته شود و آرام بيفتد توي آغوشم . پدر ديوانه است !
مادر مي گويد :
- " نبود ، مرد بود يك مرد "
عمو مي گفت
"توي تونل مرگ مي دويد كه ديوانه شد ."
عمو مي گويد :
- " شوخي نيست كابل سياه برق كه چند بار پشت سر هم بخورد به جايي از تن ات ، ديگر حس اش نمي كني ."
پدر كه آرام شد ، سبك است. بلندش مي كنم و مي كشانمش تا روي تخت . كمي كه خوابيد چشم هايش را باز مي كند و باز مي كند و باز آرام خيره مي شود به همان جا پشت پنجره ي اتاقش و مي پرسد :
- " اتوبوس نيامد ؟"
دستم را مي كشم به سر بي مويش و پيشاني اش را مي بوسم . پدر هميشه منتظر است اتوبوس بيايد و او را برگرداند به وطنش ، به پيش مادرم و من كه دلش برايش يك ذره شده است .
دسته ي طناب سياه رااز مشتش بيرون مي كشم و از گوشه تخت آويزان مي كنم . دستش را مي بوسم و ملحفه ي سفيد را مي كشم تا زير چانه اش و مي گويم : " اتوبوس آمد. بابا نوبت توست كه بيايي پيشم "


bardia_m

bardia_m
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : آذر 1389 
تعداد پست ها : 6374

پاسخ به:داستان های ایثار و شهادت و دفاع مقدس
یک شنبه 17 بهمن 1389  6:49 PM

عنوان : دفاع مقدس
تاريخ : 1388/12/09
شاعر / نويسنده : شهيد يوسف ملك شامران
موضوع :داستان ايثار و شهادت و دفاع مقدس
موسي به تمام ورق هاي از هم جدا شده ي كتابش نگاه كرد . اگر جنگ نبود خيلي راحت به كلاس پنجم مي رفت. تمام مدت تابستان روي كتاب هاي حساب و علوم كار كرده بود . دلش مي خواست در كلاس پنجم از اين دو درس ضعيف نباشد . موسي ، مدادش را كه روي حصير كف اتاق شان بود ، برداشت و روي طاقچه گذاشت . بعد نگاهش به عكس پدرش افتاد و حرف هاي ديشب او را به ياد آورد :
-" بيش تر مردم ، درس مي خوانند كه در آينده به مردم و جامعه شان خدمت كنند . اصلا ، درس خواندن براي خدمت كردن است . هر كسي كه در اين شرايط ، براي كمك به مردم و دفاع از انقلاب ، آستين هايش را بالا بزند و كار كند بالاترين افتخار را براي خودش فراهم كرده است . كسي كه شانه از زير بار مسووليت خالي مي كند و در مي رود ، انگار درس نخوانده است ، اگر چه دكتر و مهندس هم باشد . "
موسي به ياد آقاي محسني افتاد . نگاه مهربان او را به خاطر آورد . آخرين بار كه او را در كلاس آموزش اسلحه ديده بود از او شنيده بود كه :
-" امروز وظيفه ي تك تك ما مقومت در برابر دشمن است . بايد از انقلاب مان دفاع كنيم . بايد از رهبرمان اطاعت كنيم . نگاهي به زندگي امام بيندازيد ، تمام عمرش را در راه اسلام و خدمت به مردم گذرانده است . ببينيد چقدر فروتن و بي تكبر است. مي گويد به من رهبر نگويي، خدمت گزار بگوييد . كجاي دنيا چنين رهبري را مي توان پيدا كرد ؟ بايد تمام لحضه هاي زندگي عمر ا و سرمشق و نمونه ي مبارزه و كار و تلاش ما باشد . امروز اطاعت از رهبر مقاومت كردن است . "
وقتي مردم پيكر پاك او را بر روي دست هاي شان حمل مي كردند . فرياد مي زدند :
-" اين گل پرپر ماست هديه به رهبر ماست ... "
موسي براي مدتي در افكار خود غوطه ور بود . بعد به زير زمين دويد و تمام بطري هاي خالي را جمع كرد . آن ها را در زنبيلي ريخت و بيرون آمد. سر راهش به در خانه ي مهدي و حسن هم سر زد و آن ها را هم خبر كرد به آن ها گفت كه مقداري صابون با خود بياورند . همين كه صداي گرم موذن از بلندگوهاي مجد محل بلند شد،آن ها جلوي در مسجد رسيد ه بودند : اشهد ان لا اله الا الله .. اشهد ان محمد رسول الله .
به صف هاي منظم نمازگزاران نگاهي انداختند و از اين كه دوباره مسجد ها را پر از مردم مي ديدند خوش حال شدند . مسجد درست مانند روزهاي پيش از پيروزي انقلاب شلوغ بود. بعد از نماز ، تعداد زيادي مردم ، همان جا ماندند و هر كس به كاري مشغول شد . حسن ، مهدي ، موسي هم دنبال كار خودشان رفتند . مهدي بطري ها را پاك كرد، حسن صابون ها را رنده كرد و موسي هم بنزين داخل بطري ها ريخت و به دست شخص ديگري داد تا صابون هم داخل آن ها بريزد و براي شان فتيله بگذارد.
دشمن به نزديكي شهر رسيده بود ..... .
عده اي رزمنده ها مشغول خوردن صبحانه بودند . ام كبري و دوستانش از راه رسيدند و جلوي نگهباني ايستادند. نگهبان ها جلو آن ها را گرفت و پرسيد :
-" خواهر ها كجا مي خواهيد برويد ؟ "
ام كبري اشاره اي به ديگ مسي بزرگي كه دست داشت كرد و گفت :
-" آماده اين كمك كنيم ، چند نفر ديگر هم در راهند ، مي خواهيم براي رزمنده ها غذا بپزيم "
نگهبان فكري كرد و گفت :
-" لطفا چند لحظه صبر كنيد تا من فرمانده مان را خبر كنم "
بعد يكي از دوستانش را صدا زد و گفت :
-" اين خواهر ها آمده اند كمك كنند مي خواهند براي رزمندگاني كه از شهرهاي ديگر اين جا مي آيند و به خط مي روند ، غذا بپزند .... "
ام كبري ديگ مسي سنگين را روي زمين گذاشت ، در همين لحظه خديجه و چند زن ديگر هم از راه رسيدند . ام خديجه ، دستش را با پارچه سفيدي بسته بود . ئقتي داشت سيني مسي را از خانه بيرون مي آورد . خمپاره اي درخانه همسايه افتاده و ام خديجه هم براي اين كه تركش به او صدمه اي نزند ، خود را روي زمين انداخته بود . ولي باز هم تركش كوچكي دستش را شكافته بود.
چند دقيقه بعد ، فرمانده ستاد بيرون آمد و با خوش رويي از ام كبري و ام خديجه و ديگر زن ها احوال پرسي كرد و گفت :
-" خدا شما را براي ما فرستاد ، مي خواستيم در نماز جمعه اعلام كنيم ، آخر قرار است نيروهاي تازه اي وارد شوند . بايد براي آن ها غذاي گرم تهيه كنيم ."
ام كبري و ام خديجه گفتند :
-" ما هم اين خبر را شنيديم و براي همين آمديم "
-فرمانده از آنها تشكر كرد و آن ها را به داخل ستاد برد و محل آشپزخانه و انبار مواد اوليه را به آن ها نشان داد و گفت :
-" اين ها را مي سپاريم دست شما ، اگر كمكي هم از دست برادرها بر آيد ، مي توانيد آن ها را صدا كنيد . "
-فرمانده براي چند لحظه ساكت شد و بعد در حالي كه لبخندي بر لب داشت ، كمي جلوتر آمد و با لحني خجالت زده گفت :
-" يك نكته اي كه مي خواهم تذكر بدهم اين است كه ، راه هاي ارتباطي خراب است و ممكن است نتوانند مواد اوليه ، به موقع براي مان بياوند . شما هر چقدر كه مي توانيد صرفه جويي كنيد .
-ام كبري گفت :
-- " خاطره تان جمع باشد ! تازه ما خودمان هم كمي خوار و بار جمع كرده ايم . فقط يك وسيله مي خواهيم كه آن ها را به اينجا بياوريم .
-چند لحظه ي بعد ، يك جيپ به خانه ي ام كبري رفت تا خوار وبار را به ستاد بياورد. زن ها ديگ بزرگ را روي اجاق گذاشتند و داخل آن را آب ريختند .
*
-فاطمه فكرهايش را كرده بود . دلش مي خواست تفنگ دست بگيرد و دوش به دوش برادرهاي مسلمانش بجنگد . اما ياد آوري وضع بيمارستان او را از انجام آن كار بازمي داشت .
-اين روزها بيمارستان پر از زخمي بود ، پرستار هم كه كم داشتند . با خودش گفت :
-" وظيفه ي اصلي ما خدمت كردن است ، حالا در هر لباسي و هر جايي كه باشد ، فرقي نمي كند . الان در بيمارستان ، بيش تر به من احتياج دارند ."
-روسريش را محكم گره زد و چادر مشكي اش را روي سر انداخت و به راه افتاد .

جلوي در خانه دوستش كه رسيد ايستاد در زد . زينب پشت در آمد و در را باز كرد . فاطمه سلام كرد و بعد احوال پرسي گفت :
-" من به بيمارستان مي روم ، تو نمي آيي ؟"
زينب چند لحظه به فكر فرو رفت و بعد گفت :
-" نه فاطمه جان ، من بهتر است به كاري كه مي توانم آن را انجام دهم بپردازم . آقا مصطفي را ديدم ، مقدار زيادي پارچه سفيد به اينجا آورد تا براي شان ملحفه بدوزم . پيش اي تو با مادر و خاله هايم مشغول بوديم . حالا نيمه كاره اند . بهتر است آن ها را تمام كنيم . بعد هم خدا هر چه خواست . "
-فاطمه با مهرباني لبخندي زد و گفت :
-انشا الله موفق باشي ، اگر از آشناها كسي بي كار بود ، مي فرستمش كمك تان."
-فاطمه خداحافظي كرد و رفت . زينب او را صدا زد و گفت :
- " يادت نرود بگويي هر كه چرخ خياطي و پارچه سفيد دارد ، با خودش بياورد . "
-فاطمه باز هم با تكان دادن سرش به او جواب مثبت داد و به راهش ادامه داد . بين راه فاطمه با ياد گذشته هايش افتاد . آن روزها كه با زينب هم كلاسي بودند و پشت يك ميز مي نشستند . بعد به ياد آن زماني افتاد كه هب ردو با كمك هم كلاس نهضت سواد آموزي براي زنهاي بي سواد راه انداخته بودند . بعد ياد روستايي افتاد كه با زينب به آن جا مي رفتند و از طريق جهاد ، كارهاي مختلفي را انجام داده بودند .
-انگار تمام گذشته فاطمه دوباره برايش زنده شده بود . تمام دوستانش ازجلوي چشمانش مي گذشتند ، چه آن ها كع در شهر مانده بودند و چه آن ها كه شهر را گذاشته و رفته بودند .
-بعد خاطره ي آن روزهايي براي او زنده شد كه خيلي از هم كلاسي هايش ، مردم را دور خود جمع مي كردند و دم از خلق مي زدند . اعلاميه پخش مي كردند و بر ضد دولت جمهوري اسلامي حرف مي زدند . اما همان ها ، حالا اين خلق را گذاشته و جاهاي امن رفته بودند .
-فاطمه به ياد لحظه اي افتاد كه آذر را ديده بود ، در حالي كه سوار بر ماشين شده و شهر را ترك مي كردند . از آذر پرسيده بود :
-" تو ديگر چرا ؟ تو كه مي خواستي براي خلق خدمت بكني ، چه موقع بهتر از حالا؟"
-و آذر در جواب گفته بود :
--" نيروهاي مترقي ، نيروي شان را صرف اين بازي ها نمي كنند . دو تا رژيم مرتجع به جان هم افتاده اند و خلق ها يكديگر را مي كشند . در اين شرايط وسالت ما آگاهي دادن به تود ها ي محروم است كه بدانند رژيم با هم فرقي ندارند و به فكر زحمت كش ها نيستند و ... "
فاطمه از حرف هاي آذر خنده اش گرفته بود ، حرف هايي كه انگار ازجايي بلغور مي كرد .
هنوز آفتاب بعد از ظهر گرم و سوزنده بود كه زينب را هم آوردند . پيكرش غرق خون بود . به سختي نفس مي كشيد . فرو ريختن آوار قسمت هاي زيادي از بدنش را له كرده بود . استخوان دستش شكسته و پوستش آويزان بود . زينب وقتي صداي بغض آلود فاطمه را شنيد به زحمت پلك هاي پوشيده از خاكش را باز كرد و با سختي گفت :
- " فاطمه جان مقاومت كنيد ، خون شهيدان مان پايمال نشود ... فاطمه جان ... "
و بعد از درد صورتش را در هم كشيده بود و خود پيچيده بود . زينب دوباره لبانش را به حركت در آورد و بريده بريده گفت :
-" اشهد ... ان ..... لا اله ... الاالله . اشهد ان ... محمدا رسول .. الله ."

درباره نويسنده:تولد 1342، شهادت 1361


منبع: منتخب جايزه ادبي يوسف(مسابقه سراسري داستان دفاع مقدس)


bardia_m

bardia_m
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : آذر 1389 
تعداد پست ها : 6374

پاسخ به:داستان های ایثار و شهادت و دفاع مقدس
یک شنبه 17 بهمن 1389  6:49 PM

عنوان : دو شيشه عطر
تاريخ : 1388/12/08
شاعر / نويسنده : كيو مرث باغستاني
موضوع :داستان ايثار و شهادت و دفاع مقدس
تمام ماجرا در يك چشم بر هم زدن اتفاق افتاد . آن هم بعد از يك هفته مرخصي ديد و بازديدهاي هم كاران و پذيرايي شان از يك طرف ، كارهاي غقب مانده ي اداري از طرف ديگر ، كاملا كلافه ام كرده بود. اما با تمام خسته گي دلم نمي خواست خواندن نامه را به تعويق بيندازم . دستم بي اختيار مشغول باز كردن پاكت شد . نامه با خط قشنگي نوشته شده بود :
" سلام آقاي صفري ، اميداورم هميشه خوب و خوش و خرم باشيد . راستش هنوز كه هنوزه از رفتار همسرم ازتون خجالت مي كشم . شايد بگيد ماجراي بيست سال قبل چه ربطي به الان داره . ولي اگه كمي تحمل كنيد متوجه مي شيد محتوي اين نامه دقيقا مربوط به همون سال هامي شه . هيچ وقت يادم نمي ره موقعي كه همسرم فهميد پسرمون شهيد شده چه بلايي سرتون اورد . اصلا عقل از كله اش پريده بود . هر دفعه هم يه جور حرف مي زد . هميشه يه پاش تو خونه بود و يه پاش تو بنياد .
شما كه شاهد بوديد ، اتاق را داشت روي سر رئيس خراب مي كرد . حالا كه اون خدا بيامرز شده . اما همان طور كه گفتم هنوط كه هنوزه از شما خجالت مي كشم . كاش اون روز اصلا دخالت نمي كرديد . اون در حقيقت مي خواست رئيس رو مجبور كنه هر طور شده جنازه ي پسرمون رو پيدا كنه . همين طور هم شد . پي گيري هاي بي وقفه بنياد و زحمت شبانه روزي بچه ها به شكر خدا نتيجه داد و ديديد به ده روز نكشيد ك تشريفات تشيع جنازه چقدر با شكوه انجام شد و مادرش هم از چشم انتظاري در اومد . اگر چه هنوز آرام و قرار نداره ، ولي تكليفش معلومه . از اون روز تا حالا يك بار هم پيش نيومده كه يه پنج شنبه سر خاكش نريم . من كه هيچ ، اون تمام روزهاي هفته رو انتظار مي كشه تا شب جمعه از راه برسه و بره سر مزارش . بي چاره حق ام داره . تو دنيا تنها دل خوشي اش همين يه پسر بود . من مي گم پسر ، شما هم مي گيد پسر ، اما چه پسري !
درسته كه يكي يك دونه بود . اما باور كنيد از همون بچه گي اون قدر مسئوليا سرش مي شد كه گفتن ندارن . وقتي از مدرسه پا بيرون مي ذاشت يك راست مي اومد مغازه و به من اجازه نمي داد دست به سياه و سفيد بزنم . وقتي اون بود شكر خدا وضع مالي مونم بد نبود و دست مون به دهن مون مي رسيد . لعنت به هر چي جنگه كه يك دفعه همه چيز ازمون گرفت . حتي دل و دماغ كار كردن . بيش تز از اين اگربخوام براتون بگم تكرار مكرراته ، چون شما پرونده اش رو بهتر از من حفظيد ...
از نحوه ي نگارش متن نامه متوجه شدم نامه اداري نيست . ولي از طفره رفتنش معلوم بود بود قصد دارد موضوع مهمي را با من در ميان بگذارد . من كه به اندازه نصف عمرم روي او شناخت داشتم نمي توانستم موضوع را به وان يا درخواست مالي ربط دهم . حس كنجكاوي ام بيشتر شد .
... آقاي صفري بي هيچ تملقي بايد عرض كنم كه بنده خيلي از ويژگي هاي مثبت در شما سراغ دارم كه تا امروز در مسئوولين ديگر كم تر ديدم . باور كنيد اگر غير از اين ها بود براتون حتي يك خط نامه نمي نوشتم . و الن نظرم نسبت به شما مثل سايرين بود . حالا بماند كه پشت سر خانواده هاي ما هم خيلي حرف است . چه مي شه كرد ؟ بگذريم . اين نامه را در شرايطي مي نويسم كه حال همسرم اصلا خوب نيست . حق ام داره . يعني اكثريت پنج شنبه ها حالش همين طوريه .
تنها وقتي كه روحيه اش رو يه خورده بهتر ديدم ، چند هفته پيش بود . البته حتم دارم اون شب آقا مي خواست دل منو هم شاد كنه . هوا گرگ و ميش شده بود كه از مزار حركت كرديم . بين راه به اش گفتم كه امشب مي تونه يكي از بهترين شبامون باشه . به شرط اين كه بريم امام زاده ابوطالب . اين ساعت اون جا غوغا ست .
اون شب تمام خيابون چراغوني بود و هر كي رو مي ديدي ، داشت به اين و اون شيريني و شربت و شكلات تعارف مي كرد . شب خيلي قشنگي بود . هيچ وقت اون همه ستاره تو آسمون نديده بودم . حس و حال عجيبي به من دست داد . حس و حال اون هم كم تر از من نبود . موقعيت رو مناسب ديدم . به نزديكي هاي منزل كه رسيديم حرفامو خلاصه به اش زدم و اونم قسم خورد ، اون كاري كه ازش مي خوام رو انجام بده .
خيلي وقت بود كه يه همچين تصميمي گرفته بودم و دنبال يه فرصت مي گشتم تا درباره ي اون باهاش حرف بزنم . اين نامه اي كه الان در حال خواندش هستيد ، همون چيزي بود كه ذهنم رو عجيب مشغول كرده بود . حالا كه دو هفته از اون شب گذشته ، نيم ساعتي مي شه كه با خودم خلوت كرده ام . امشب بر خلاف اون شب نه آسمون ستاره داره نه ماه . درست شبيه اون موقعي يه كه پسرم تازه از راه رسيد . چه قدر شب و روز مياد و ميره . انگار همين ديشب بود .
هيچ كدوممون تا صبح چشم رو چشم نذاشتيم . جدا يادش بخير . فكر نكنيد . اينارو كه دارم مي گم ، قصد دارم شما رو ناراحت كنم يا منت شهيد شدن پسرمو رو كسي داشته باشم . به خدا قسم اين طور نيست . من يه اسماعيل داشتم و اونو هم در راه خدا دادم . از اون وقت تا اين لحظه بيست سال و چهار ماه و دو روز هست كه گذشته و بي اقرار ما هيچ پنج شنبه اي رو بدون اون سر نكرديم . درسته كه پنج شنبه ها تكراريه اما به جان خودش هر پنج شنبه لطف خودشو داره . شستن سنگ قبر ، دستمال كشيدن قاب عكس ، روشن كردن شمع . يه حالي به آدم مي ده كه هيچ كس نمي تونه وصفش كنه .
مادرش هميشه يه بيلچه با خودش مياره . به محض اين كه فاتحه خوند ، شروع مي كنه به زير و رو كردن خاك شمعدوني ها كه خودش كنار قبر كاشته . مي گه كه علف هاي هرز رو بايد چيد ، تا گل ها بتونند زودتر رشد كنند . همين كه مشغول اين كا رميشه زير لب به چيزايي زمزمه مي كنه و مثل ابر بهار اشك مي ريزه . منم هر چي سعي مي كنم بي فايده است . يهو بغضم مي تركه و هيچي نمي گم .... .
تما م ذهنيتي كه در اول نامه پيدا كرده بودم ، برايم معنا شده بود . نه بحث مالي در ميان بود نه درخواست وام . اما چه دليلي داشت كه آقاي رضاي نامه اش را توسط همسرش به من برساند . هنوز برايم معما باقي مانده بود . راغب شدم به جاي هر حدس و گماني خواندن نامه را ادامه دهم :
... ترديد ندارم رفته رفته احساس مي كنيد يا من پرت و پلا مي گويم با اين كه شما از حرفام دور افتاديد . حتما شب وداع با شهدا تو خاطرتون هست . غير ازپسر من سه شهيد ديگه هم آورده بودن . جلوي معراج شهيد غلغله شده بود . هر كي رو مي ديد به سر و سينه مي زد . هنوز يكي دو ساعت به زمان تشريفات وداع مونده بود كه من به سراغ تون اومدم . وقتي ازتون تقاضا كردم تا از مسئول اون جا بخواهيد تا من يك ساعتي زودتر برم سراغ اسماعيل ، لطف تون دوباره شامل حالم شد .
زودتر از تون تقا ضا كردم نا از مسوول اون جا بخواهيد من يك ساعتي زودتر برم سراغ اسماعيل ، لطف تون دوباره شامل حالم شد .
با اين كه صبح براي شناسايي ديده بودمش اما دلم مي خواست يك بار ديگه با سكوت اونو ببينم . چه قدر با وقار و نوراني توي تابوت خوابيده بود . بوي خوشي كه يك دفعه مشامم رو پر كرد ، يه لحظه منو به سال هاي دور برد . هنوز ريشش سبز نشده بود كه با دو شيشه عطر اومد مغازه . يه دونه شو براي من خريده بود و يه دونه شود براي خودش . وقتي به اش گفتم سليقه ات حرف نداره ، از خوش حالي داشت پر مي گرفت . بعد از اون ديگه از همون عطر مي خريد و استفاده مي كرد .
اون روز چند كلمه اي بين ما رد و بدل نشده بود كه يهو مشتري از راه رسيد و ازم خواست تا براي اندازه گيري درو پنجره ي ساختمان شون برم . وقتي به مغازه برگشنم ، چند تا از همسايه ها با ديدنم شروع به پچ پچ كردند . نگران شدم . انگار مي خواستند چيزي به ام بگن . شستم خبردار شد .چشمم به اره فلكه افتاد ، پاهام لرزيد . باورم نمي شد . دور و برش پر از خون بود . نمي دونم چه جوري خودم رو رسوندم بيمارستان . تازه اسماعيل رو از اتاق عمل اورده بودن . رنگ به صورت نداشت . شده بود عين گچ وقتي منو از همون دور ديد ، مثل هميشه لبخند زد . چشمم كه به دست چپش افتاد بي اختيار فرياد كشيدم . با فريادم فقط يك لحظه خنده اش محو شد . اما باز مهربان تر نگاه كرد. هر وقت ياد نگاهش مي افتم جيگرم آتيش مي گيره . داغم تازه تر مي شه .
همه ي اين حرفا رو كه مي زنم فقط به اين خاطره كه يه خرده سبك بشم . كاش ! خصوصيات منم مثل اسماعيل بود . اما اون كجا و من كجا / اون از هر چي كه خوشش مي اومد ، يادر خودش داشت يا با خودش داشت . مثل لبخندي كه هميشه رو لبش بود يا مثل عطري كه مرتب از استفاده مي كرد .
اما اون شب تو تابوت نه لبخند داشت نه اون عطري رو زده بود كه هميشه ازش استفاده مي كرد . مردد زل زده بودم به صورتش . هيچ فرقي با آخرين بار كه ديدمش نداشت .فقط سر و ريشش يه مقدار بلندتر شده بود . به خاطر همين به خودم نهيب زدم كه مرد ! با چشات داري مي بيني اما بازم شك داري؟! هر پدري هم كه جاي من بود همين حس رو پيدا مي كرد .
خم شدم تا صورت اسماعيل رو ببوسم . يك پرده اشك تو چشممام خشك شده بود . يك دفعه با پلك زدن مثل دو تا مرواريد درشت افتاد تو چشاش . بي اختيار زيپ كيسه نايلوني را كه گردن به پايين را پوشانده بود ، عصبي پايين كشيدم . مثل آب كش سوراخ سوراخ شده بود . دست چپش را با دفت بررسي كردم . همه انگشتاش سالم بود. حتي انگشت اشاره ...
تمام بدنم داغ شد . از پوست سرم آرام آرام عرق كه مثل چشمه مي جوشيد از شيارهاي پيشاني و پشت گردنم به سمت صورت و پشتم سرازير شد . حس كردم پيراهنم خيس شده است . از روي صندلي بلند شدم . نمي دانستم سراغ چه كسي بروم . نگاه آقاي رضايي رهايم نمي كرد . نمي دانم شايد صد بار . چشمم كه به نامه ي ناتمام افتاد ، مثل آوار روي صندلي دوباره نشستم و با چشمانم خط هاي كج و معوج را تا پايان نامه دنبال كردم :
... سرم را بلند كردم ، چشمم سياهي مي رفت . نمي دونستم بايد گريه كنم يا بخندم . ده روز چشم انتظاري و بي قراري ها و بهانه هاي همسرم در يك چشم به هم زدن دوباره تكرارشد . همون جا بود كه تصميمم رو گرفتم . پامو كه از معراج شهدا بيرون گذاشتم ، همسرمو ديدم كه با جمعيت به سر و سينه اش مي زد . انگار سنگيي دماوند بود كه رو شونه هام نشسته بودو من از پا مي انداخت . رفتم كنار چند پيرمرد سياه پوش نشستم و به خودم قول دادم كه براي هميشه اين راز رو تو دل خودم نگه دارم . به خاطر هيمن قول ، بيست سال پا به پاي همسرم سر مزار رفتم و برگشتم و هر دفعه هم به خودم مي گفتم شهيد با شهيد فرقي نمي كنه . همه مثل اولاد هستن ،اون ها هم مثل اسماعيلا پيش پدر و مادرون عزير بودن ، عزير هستن . انا راستش رو بخواين يواش يواش داره طاقتم تموم شد . احساس كردم كم آوردن .آخه آدم پير مي شه كم مي ياره . و دنبال يكي مي گرده تا باهاش درد دل كنه . منم به جز شما و مطمئن تر از شما سراغ ندارم .

آقاي صفري ! زماني كه اين نامه به دست شما مي رسه ديگه من تو اين دنيا نيستم . چون همون شب – منظورم تولد آقاست – از همسرم قول گرفتم اين نامه را زماني به دست تون برسونه كه مراسم تدفينم تمام شده باشه و قسمش دادم كه هيچ وقت وسوسه نشه اين نامه رو بخونه . بنابر اين حالا كه شما به اين راز پي برديد دلم مي خواد از تون نقاضا كنم و مطمئنم شما تقاضاي كسي كه دستش براي هميشه از دنيا كوتاهه رو رد نمي كنيد .

اگه يه روزي ، روزگاري جنازه ي اسماعيلم رو پيدا كرديد ، اونو كنار من دفن كنيد . لااقل تو اون دنيا آرزو به دل نمونم . "

28 آبان 1387

درباره نويسنده: ، متولد 1337 ، قائم شهر
ديپلم علوم انساني
-انتشار بيش از 8 عنوان كتاب در زمينه شعر، نقد ادبي و كودك و نوجوان
-تقدير در يازدهمين دوره كتاب سال دفاع مقدس به خاطر مجموعه شعر " اشك انار " ، 1386



منبع: منتخب جايزه ادبي يوسف(مسابقه سراسري داستان دفاع مقدس)


bardia_m

bardia_m
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : آذر 1389 
تعداد پست ها : 6374

پاسخ به:داستان های ایثار و شهادت و دفاع مقدس
یک شنبه 17 بهمن 1389  6:49 PM

عنوان : راحله
تاريخ : 1388/12/08
شاعر / نويسنده : حسن مرادي
موضوع :داستان ايثار و شهادت و دفاع مقدس
مي گويد :
-" بنشين ! بيا بشين !"
كلافه شده است از بس دنبال راه رفته و حرف زده . به روي خودم نمي آورم . كاسه بشقاب ها را از روي آب چكان جمع مي كنيم و با سرو صدا توي كمد مي گذاريم . التماس مي كند :
-" راحله ! راحله جانم قبول ؟ "
سرم را تكان مي دهم كه يعني نه ! دوباره دنبالم راه مي افتد .
" ببين راحله من براي خودت مي گم . ديگه نمي شه موند . نمي شه ! به خدا اگه مي شد من از تو راغب تر بودم بموني . ! راحله ؟!"
به روي خودم نمي آورم كه چيزي شنيده ام . شير آب را باز مي كنم و قوري چاي را خالي مي كنم تو ظرفشويي . سلف چاي توي راه آب جمع مي شود و آب ظرف شويي پايين نمي رود . آستينم را بالا مي زنم و دستم را توي آب مي كنم . صبرش تمام شده . دوباره صدايم مي كند . هنوز دستم توي آب دنبال سلف چاي مي گردد . صداي نفس نفس هايش را مي شنوم . تند نفس مي كشد . دستم را مي گيرد و به طرف خودش مي كشد.
-" راحله منو نگاه كن !"
سرم را بالا مي آورم و زل مي زنم توي چشمهايش .
- " تو بايد بري ! اين جا موندن فايده اي نداره . خطرناكه . اونا كه نزديكن رسيدن به شهر . مي فهمي ؟!
رسيدن ! همه رفتن . همين فردا صبح با عمو حيدر و بچه هاش مي ري . "
آب از سر انگشتانم روي زمين مي چكد .
- " خب حرف بزن ديگه ! يه چيزي بگو ."
دهانم را باز مي كنم .
"من هيچ جا نمي رم . اگه قراره بريم با هم مي ريم . من و تو "
*
چشمانم را بسته ام . صداي پايش را مي شنوم كه مي آيد توي اتاق حتي سنگيني نگاهش را هم حس مي كنم كه بالاي سرم ايستاده و زل زده به صورتم . زير لب زمزمه مي كند :
-" راحله بيداري ؟"
چشم هايم را باز مي كنم . لبخند مي زنم و مي نشيند كنارم .
-راحله قبول نرو ولي نمي شه اين جا هم بموني ."
دهانم را باز مي كنم كه بگويم :
-" امير ... !"
حرفم را قطع مي كند .
" من قبول كردم تو بموني ، تو هم بايد قبول كني كه از شهر بري بيرون . خونه خاله رفيده هست . وقتي رفت كليدش رو داد به من . بايد بري اون جا ."
فكر مي كنم كه خانه ي خاله رفيده خيلي هم دور نيست .پياده تا شهر نيم ساعت است . ادامه مي دهد :
-" من هر وقت بشه به ات سر مي زنم . قبول ؟!"
سرم را تكان مي دهم كه يعني قبول .
لباس هايم را ريخته ام توي كيف دستي ام . يك دست لباس بيش تر برنداشته ام . قرار نيست زياد آن جا بمانم . خيلي زود همه چيز تمام مي شود .آن ها مي روند و ما برمي گرديم به شهرمان. صداي در حياط فكرهايم را نيمه كاره مي گذارد . امير است . در خانه را باز مي كند و همان جا جلوي در ، روي زمين ولو مي شود . مي دوم طرفش .
" امير ، امير خوبي ؟ ؟!"
مي نشينم و به كمرش دست مي زنم . بغض كرده ام . خون لباسش خشك شده . محكم تكانش مي دهم .
-" امير !"
چشمانش را باز مي كند .
-" چيزي نيست . خون من نيست . هول نشو !"
بغضم مي تركد . امير بلند مي شود و مي نشيند .
-" چرا گريه مي كني ؟ من كه چيزم نيست ؟"
هنوز هق هق مي كنم .
-" راحله گريه نكن . بايد زودتر بريم . بلند شو . برو وسايلت رو بيار!"
از جايم تكان نمي خورم . مي خواهم حرفي بزنم . نمي گذارد دهانم را باز كنم .
-" با هم قرار گذاشتيم .پس زود باش "
بلند مي شوم و هق هق كنان به سمت اتاق مي روم . كيفم را بر مي دارم و چادرم را روي سرم مي اندازم . امير هنوز همان طور دم در نشسته . مي آيم جلوي در و مي گويم :
-" بريم"
بلند مي شود و زل مي زند به چشمانم.
-" راحله من سعي مي كنم هر روز بيام به ات سر بزنم . اما بايد يه قولي بدي ؟ "
اخم هايم توي هم مي رود . باز هم قول ! كلافه و بي حوصله نگاهش مي كنم .
" اگه دور روز گذشت و من نيومدم بايد بري . هر جور شده بايد خودت رو برسوني اهواز ، پيش پدر و مادرت . حتي اگه شده پياده بري .بايد بري . باشه ؟"
شانه ام را بالا مي اندازم و از در بيرون مي روم . آن سوي شهر دود است كه بالا مي رود ...
*
باد توي چادرم پيچيده . كم مانده كه از روي موتور بيافتم.چادرم را به زحمت جمع مي كنم . سرم را پشت امير مي گذارم و زار مي زنم . به شهر كه حالا خالي شده . به خانه هايي كه ديوارشان خراب شده . به خرمشهري كه ديگر نه خرم است و نه شهر. هنوز هق هق مي كنم . امير خيلي تند مي رود . چفيه اش را پيچيده دور سرش كه باد موهايش را به هم نريزد . بر چفيه اش با باد تكان مي خورد و هر چند لحظه يك بار صورتم را نوازش مي كند . چشمانم را مي بندم و همان طور پشت امير مي خوابم .
*
امير من را مي گذارد خانه خاله رفيده و مي رود . تنها مانده ام . با آن همه نخل و ديوارهاي كاه گلي و گاوها ... در را باز مي كنم . معلوم است كه چند روزي خانه خالي بوده . گاوها آزادند و همين طور مي چرخند . از دور صداي تير مي آيد. با اين كه چند روز است كه توي شهر اين صدا قطع نمي شود . اما صداها اين جا انگار ترسناك تر از هميشه اند . دلم شور مي زند براي امير . اگر مي گذاشت من هم مي ماندم، شايدكاري مي كردم.هم پيشش بودم هم كمكش مي كردم .اصلا توي شهر كه بودم بيشتر آرامش داشتم . حداقل خيالم راحت تر بود . مي دانستم چه خبر است .و تا كجا پيش آمده اند . ولو مي شوم توي اتاق و همان طور فكر مي كنم تا هوا تاريك شود...
*
هوا تاريك است. صدايي از دور مي آيد . حتما صداي موتورامير است . از اتاق بيرون مي دوم . از موتور پياده مي شود و چفيه اش را باز مي كند . از خوش حالي در پوستم نمي گنجم . مي دوم جلو . لباس هايش حسابي خاكي اند . لب هايش ترك خورده و چشم هايش بي حال است . خسته گي از صورتش مي بارد .
-" امير خوبي ؟"
لباس هايش را مي تكانم و مي آورمش توي اتاق.بعد بيرون مي روم و كمي آب مي آوردم . كمي از آب مي خورد . با باقي اش وضو مي گيرد و مي ايستد به نماز . فكر مي كنم كه توي همان يك روز گذشته ، چه قدر خميده شده و پاهايش ... انگار تحمل وزن اش را ندارند . قنوت كه مي گيرد ، مي بينم دست هايش را كه مي لرزند . شانه هايش هم . سجده مي رود و سلام مي دهد . بر مي گردد و با صدايي كه ناي حرف زدن ندارد مي گويد :
-" ببين گذاشتي ما دو ركعت نماز بخونيم . ؟! از بس زل زدي به ما ، خدا گفت برو !"
بعد با چشم هاي بي رمقش چشمكي مي زند و مي خندد . حال شوخي ندارم . من هم با او مي خندم .
*
مي آيد رو به رويم مي نشيند . يك نارنجك ازتوي جيبش در مي آورد و مي گذارد جلويم .
-" راحله !"
به نارنجك نگاه مي كنم . و بعد سرم را بالا مي آورم و خيره مي شوم به لب هايش .
-" ببين اوضاع خيلي خرابه معلوم نيست ، چند روز ديگه دوام بياريم . هيچ كس هم نيومده كمك مون . تنها مونديم . عراقيا رحم ندارن . نه به بچه ها رحم مي كنن . نه به زن ها ! مي ترسم يه وقت بلايي سرت بياد .. "
چشمانم را گرد مي كنم و زل مي زنم به چشم هايش . لبش را گاز مي گيرد و كمي مكث مي كند .
-" اين پيشت باشه ."
نارنجك را با دست هل مي دهد طرفم .
-" اگه يه وقت من نبودم ... "
اشك توي چشمانش جمع مي شود . بغض مي كند .
-" دلم نمي خواد بيافتي دست اون نامردا . باشه راحله قبول !"
نارنجك را بر مي دارم و از اتاق بيرون ميروم تا اشك هايش را نبينم .
*
سه روز است كه امير نيامده . امروز سر و صداها كم تر شده .دل توي دلم نيست . ديگر ماندنم فايده ندارد . بلند مي شوم و كيفم را بر مي دارم . نارنجك را توي كيفم مي گذارم . چادرم را سرم مي كنم . بايد بروم شهر . بايد ببينم چه خبر شده . طاقت ندارم اين جا بمانم . از دراتاق بيرون مي آيم . از دورتر صدايي مي آيد . صداي حرف زدن چند نفر . پشت ديوار مي ايستم و خوب گوش مي كنم . انگار چند نفر به عربي با هم حرف مي زنند . حالا ديگر صداي پاي شان هم مي آيد . نزديك مي شوند و بلند بلند مي خندند . مي دوم توي اتاق و در را قفل مي كنم و گوش ي اتاق مي نيشنم و گوش مي دهم . صداي گاوها بلندتر شده . حالا صداي شان را از نزديك تر مي شنوم . سا يه شان روي پنجره كوچك در افتاده . انگار پشت در اتاق اند . يادم مي آيد كه كفشم بيرون مانده . يكي به در اتاق مي كوبد . صداي داد و فريادشان با صداي لگدهايي كه به در مي زنند قاطي مي شود و توي سرم مي پيچد . حالا فقط به اندازه يك در با آنها فاصله دارم. يعني در ، چه قدر دوام مي آورد؟ بغض كرده ام . زير لب زمزمه مي كنم :
-" امير ! كجايي ؟ "
حالا ديگر چند نفري لگد مي زنند . در با صدا باز مي شود و مي خورد به ديوار . شيشه پنجره هزار تكه مي شود و روي زمين مي ريزد . نور ، چشمانم را مي زند . يكي شان پا توي اتاق مي گذارد . من را كه مي بيند جا مي خورد . از همان گوشه ي اتاق برق چشمانش را مي بينم . بقيه راهم صدا مي كند . جمع مي شوند . حالا مي توانم بهتر صورت هاي شان را ببينم . گر گرفته اند و حسابي قرمز شده اند . همان كه اول آمده بود تو نزديك تر مي آيد . بغضم را فرو مي دهم .نبايد فكر كنند ترسيد ام . دستم را توي كيفم مي كنم و انگشتانم را دور نارنجك حلقه مي كنم . دستش را جلو مي آورد . خودم را بيش تر جمع مي كنم . برمي گردد و به عربي چيزي به بقيه كه دم در ايستاده اند مي گويد . همه با هم قه قه مي زنند . قلبم تند تند مي زند . بقيه هم مي آيند داخل اتاق . از بوي گند عرق شان سرم گيج مي رود . همان اولي دستش را دراز مي كند و چادرم را مي گيرد . انگشتم را توي حلقه ي ضامن نارنجك مي كنم و حلقه را آرامي بيرون مي كشم . همان اولي كه گر گرفته و خيس عرق شده . چادرم را كه توي دستش است محكم مي كشد . چادر از سرم مي افتد . يكي شان چيزي مي گويد و بقيه دوباره مي خندند . نزديك تر مي شوند . يكي شان دست دراز مي كند و شانه ام را مي گيرد . جيغ مي زنم و دستم را از روي دسته ي ضامن بر مي دارم و آرام مي شمارم .
-" هزار و يك ."
تكانم مي دهد و مثل پركاه از زمين بلندم مي كند .
-" هزار و سه "
-چشمان شان صدا را دنبال مي كند و دسته ي ضامن نارنجك را مي بينند .
-" هزار و چهار "
يك لحظه همه ي شان ساكت مي شوند .
-" هزار و پنج "
مي توانم ترس را در چشمانشان ببينم .
-" هزار و شش "
همان كه توي هوا نگهم داشته ، ولم مي كند روي زمين و همه مي دوند به سمت در .
-" هزار و هفت .."
گرم مي شوم . داغ مي شوم . ديگرنه آن ها را مي بينم . نه صدايي مي شنوم .


درباره نويسنده:فارغ التحصيل مهندسي مواد از دانشگاه صنعتي شريف


منبع: منتخب جايزه ادبي يوسف(مسابقه سراسري داستان دفاع مقدس)


bardia_m

bardia_m
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : آذر 1389 
تعداد پست ها : 6374

پاسخ به:داستان های ایثار و شهادت و دفاع مقدس
یک شنبه 17 بهمن 1389  6:49 PM

عنوان : تو پدر من نيستي ابراهيم
تاريخ : 1388/12/08
شاعر / نويسنده : هادي خورشاهيان
موضوع :داستان ايثار و شهادت و دفاع مقدس
سال هاست كه هر شب خواب مي بنيم . خواب آب مي بينم . خواب آبي كه از استخر خانه جاجرود مي آيد بالا. مادر و اسماعيل و آيدا را آن قدر مي آورد بالا كه از پنجره آشپزخانه طبقه سوم پرت مي شود توي باغ كنار حوض آب مي افتند روي برگ هاي زد . من روي پشت بام ايستاده ام و جيغ مي كشم . فرهاد و بنفشه روي بالكن آتش درست مي كنند . پژمان و سحر قليان مي كشند . ابي و هادي و ليلا ورق بازي مي كنند . خواب مي بينم آب مي آيد بالا و آيدا و آيدين توي سلول جيغ مي كشند . مورچه هاي آرژانتيني روي آب شناورند . مورچه ها روي برگ هاي زد پاييز باغ جاجرود ، روي آب شناورند . آب مي آيد بالا . همه ي سنگر را پر مي كند . اسماعيل با كلاه خودش آب را از سنگر مي ريزد بيرون . حاج ابراهيم توي سنگر روي صخره با دوربينش كوه ها و دره ها را نگاه مي كند . ميكاييل داد مي زند :
-" پدر !"
حاج ابراهيم دوربين را مي اندازد توي سنگر و از آن بالا مي برد پايين . چهارده نفري آب توي سنگرها را با كلاه خودهاي مان خالي مي كنيم . باران مثل باران هاي چند روزهي صد سال تنهايي مي بارد . حاج ابراهيم با چفيه ي خيسش موهاي جو گندمي اش را مي پوشاند . جنازه ها روي آب بالا و پايين مي روند . جنازه ي عراقي ها ، جنازه ي بچه هاي خودمان . بچه هاي خودمان مرا ياد زيباترين غريق جهان مي اندازد . باران هميشه مرا ياد ماركز مي اندازد . ياد باران هاي ماكوندو . ياد باغ جاجرود . ياد روزي كه مرتضي را تشييع كرديم . ياد كوه ها و دره هاي كردستان . ياد حاج ابراهيم . ياد آن گروه شگفت چهارده نفري كه با حاج ابراهيم مي شديم پانزده نفر . مي شديم دو تا گروه هفت نفري . توي همان خاك ها و سنگ ها با پوكه ها و فشنگ ها فوتبال بازي مي كرديم . حاج ابراهيم مي شد داور . حاج ابراهيم بهترين داور دنيا بود . فقط من دوست نداشتم پدر صدايش كنم . اسماعيل و ميكاييل از ته دل مي گفتند پدر . براي همه ي گروه پدر بود. اما من دوست داشتم هميشه پسر مرتضي باشم . با آن موهاي جو گندمي ، قد بلند ، ريش انبوه و چشم هاي مهربان . از چشم هاي شهريار هم مهربان تر . اسماعيل داد زد :
" پدر "
حاج ابراهيم برگشت . سنگي به بزرگي يك توپ فوتبال افتاده بود روي پاي اسماعيل . حاج ابراهيم خودش را مثل بز كوهي رساند بالاي سر اسماعيل . بالاي سر بچه ها . بچه همه مات شان برده بود . ما آن همه جنازه ديده بوديم ، ولي در برابر اين صحنه مات مانده بوديم . حاج ابراهيم رسيد و سعي كرد سنگ را بردارد . سنگ صاف بود و ليز . نگاه كه كردم ديدم از توپ فوتبال بزرگ تر است . حاج ابراهيم چفيه اش را دور سنگ پيچيد و سنگ را برداشت . اسماعيل داد زد پدر . موهاي جو گندمي ابراهيم روي صورتش را پوشانده بود . ابهتي داشت پدر . باران دو ساعت ديگر مي باريد . اسماعيل همه ي اين دو ساعت را روي صخره دراز كشيده بود . خيس خيس بوديم و سرماي شب هم انگار از لا به لاي كوه ها و صخره ها با شتاب به طرف مان مي آمد . پاي اسماعيل فقط زخمي شده بود . انگار اسماعيل سكوت كرد بود و فقط هر از گاهي كه حاج ابراهيم روي صورتش خم مي شد و لبخند مي زد.
به آرامي مي گفت پدر . حاج ابراهيم با سرنيزه پاچه ي شلوار اسماعيل را پاره كرد . باورم نمي شد . پاي اسماعيل انگار له شده بود . اما اسماعيل حتي ناله هم نمي كرد . پاي اسماعيل را كه ديديم همه گي گريستيم . حاج ابراهيم روي صورت اسماعيل خم شد و لب هايش را بوسيد . اسماعيل فقط لبخند زد . سلمان داد زد :
-" پدر ، پدر "
بي سيم را راه انداختم . حاج ابراهيم رفت سراغ بي سيم :
-" ياسر . ياسر . ياسر ."
-" ياسر .ياسر .ياسر پدر"
صداي ياسر را همگي شناختيم صاف صاف بود مثل آسمان پس از باران . حاج ابراهيم گفت ما جاي مان خوب است . گفت هيچ بزي نمي تواند از لابه لاي اين صخره ها و دره ها رد شود . گفت يكي از كبوترها پايش شكسته است .

ياسر گفت فقط تا طلوع خورشيد پس فردا دوام بياريد كار تمام است . همه توي سنگرهاي مان نشستيم و به دره ها و صخره ها نگاه خيره شديم. گفته بودند آن ها از اين جا مي آيند و پانزده نفر كه حالا اسماعيل از جمع مان كم شده بود بايد جلوي آن ها مي ايستاديم . بايد نمي گذاشتيم حتي يك نفر از اين معبر عبور كند . اگر از اين معبر عبور مي كردند ، بچه ها قيچي مي شدند . بچه ها كه قيچي مي شدند ، انگار ما هيچ كاري نكرده بوديم . انگار ما اصلا نبوديم .
در همه ي شب هيچ خبري نبود . صداي توپ و تانك مي آمد و گلوله و منور همه جا را روشن كرده بود . اما در معبر ما هيچ خبري نبود كه نبود . اسماعيل حالا توي سنگر دراز كشيده بود و باز هم ناله نمي كرد .
اسماعيل مثل آن روزي كه آيدا آمده بود باغ ومي گفت اين كيف زير تخت را چه كنم ؟ آرام آرام بود . مادر اما خيلي هراسان . مثل همان روز كه آيدا كنار استخر از هوش رفت و اسماعيل آرام بود و آرام گفت :
-" به خدا مادر من هيچي به آيدا نگفتم . "
صبح نمازمان را خوانديم و آخرين كنسروها را خورديم . اسماعيل آرام بود . از قمقمه ي حاج ابراهيم آب نوشيد و كنسروش را كامل كامل خورد . از پايش هنوز كم و بيش خون مي آمد . رنگش سفيد شده بود و همه مي دانستيم اسماعيل خواهد مرد . از خودم پرسيدم چرا اسماعيل اين طوري بميرد ؟ اصلا اسماعيل حق نداشت اين طوري بميرد . حاج ابراهيم اما آرام بود و انگار از چيزي مطمئن بود اسماعيل نمي ميرد . كاش مطمئن بود هيچ كداممان نمي ميريم .
حالا هوا كاملا روشن شده بود و در روشنايي روز ديديم آن ها در بين صخره ها كمين كرده اند ! برق دوربين ها ي شان را ديديم . بي شرف ها كي آمده بودند كه نديده بوديم؟! حتمن آن موقع كه سنگرها را خالي مي كرديم . در آن باران چه طور آمده بودند ؟ چرا شليك نكردند ؟! لباس هاي چريكي پوشيده بودند . تا آن جا كه مي شد ديدشان زديم . زن و مرد بودند . زن ها ي شان بيش تر بود. انگار چهره ها همه ايراني بود . حاج ابراهيم گفت :
-" بچه ها خون سد باشين . ما پانزده نفريم . آن ها خيلي بيش تر، اما نترسيد . يعني هول نكنيد و گرنه مرد كه ترس نمي شناسد . اين ها همه دوره ديده اند از لباس هايشان مي شود فهميد و جاگيري شان در لا به لاي سنگ ها و صخره ها . مستقيم نمي توانند توي سنگر ها را بزنند . مگر با خمپاره اي چيزي . پانزده نفري بتوانيم ، دو ساعت معطل شان كنيم ، كلي كار كرده ايم . آن ها مي زنند . ما هم مي زنيم . هر كس زودتر شهيد شد نوش جانش . ولي هر كس تنوانست ديرتر شهيد شود و بيش تر آن ها را به درك واصل كند ، توي بهشت بيش تر حال مي كند . بگذاريد اول تير را آن ها شليك كنند . مي خواهم تا جايي كه مي شود زد شدن آن ها را از اين معبر به تعويق بياندازم . "
به اسماعيل نگاه كرديم . به سنگر تيكه داده بود و اسلحه اش را رو به رو نشانه گرفته بود . انگار قرار نبود اسماعيل از زخم آن سنگ بميرد . اسماعيل هاج و واج به مادر و آيدا نگاه مي كرد . آيدا كنار استخر بي هوش افتاده بود . مادر دوباره گفت :
-" چي گفتي به اين طفل معصوم ؟"
من و اسماعيل و مادر روبه روي افسر نگهبان در كلانتري نشسته بوديم . اسماعيل به عكس پدر طالقاني كه بالاي سر نگهبان بود خيره شده بود . مادر گفت :
-" به خدا سروان به خدا نه به خاطر اين كه فرهاد و هادي را مثل اسماعيل و بنيامين خودم دوست دارم ، نه به خدا . به خاطر رضاي خدا راستش را مي گويم . اصلا فرهاد و هادي اين كار نيستند . به آقا امام رضا قسم اين ها خيلي بچه ها ي آرامي هستند . گاهي وقت ها سيگار مي كشند و ورق بازي هم مي كنند ولي به خدا اهل دزدي و آدم كشي نيستند . حاج آقاي افضلي جاي پدر ما بودند . هر كس حاج آقا را آن طوري با چاقو كشته است . ولي اين بچه ها اين كار را نكرده اند . "
اسماعيل به عكس پدر طالقاني نگاهي مي كرد و گاهي زير چشمي به اسلحه ي كه روي كمر افسر نگهبان بسته شده بود ، نگاهي مي انداخت . اسماعيل عشق اسلحه بود .
حالا اسلحه اش را رو به رو نشانه گرفته بود . نيم ساعت صبر كرديم . حاج ابراهيم انگار زير لبي دعا مي خواند . هوشنگ گفت :
-" پدر شايد اين ها هيچ وقت شليك نكنند ."
حاج ابراهيم گفت :
-" اين ها هم شليك نكنند ، آن هايي كه رفته اند از پشت سرمان بيايند شليك مي كنند . "
تازه فهميدم اين نامردها چرا اين قدر صبورند . دو تا گروه هفت نفره شديم و روبه روي هم نشستيم و به رو به رو خيره شديم . حاج ابراهيم كنا راسماعيل نشسته بود . يك طوري كه به هر دو مسلط باشد . قرار شد كه رو به آن ها نشسته بوديم شروع به تيراندازي كنيم . اول خوب نشانه برويم و بعد شليك كنيم . آن هفت نفر رو به ذو هم اصلا از جاي شان تكان نخورند . تا وقتي كه تير اندازي قطع بشود تا آن هايي كه از پشت قرار بود حمله كنند برسند . آن ها فكر ش را هم نمي كردند ما تيراندازي را شروع كنيم ، ولي ما فقط پانزده نفر بوديم و آن ها از سيصد نفر هم انگار بيش تر بودند . تير اندازي را تازه شروع كرده بوديم كه آن ها يي كه رفته بودند ما را دور بزنند سر رسيدند . حاج ابراهيم جاي سنگر ها را طوري انتخاب كرده بود كه هيچ كدام به هم مسلط نبوديم . چهل ، پنجاه دقيقه تير اندازي كرديم . تا ديگر از آن طرف صدايي نيامد . حالا فقط چهار نفر بوديم . حاج ابراهيم و مسعود و من . من يك گلوله به كتفم خورده بود . اسماعيل يك گلوله به شكمش خورد بود ، حاج ابراهيم ظاهرا سالم بود و مسعود انگار دو تا پايش زخمي شده بود . گلوله چه طور به پايش خورده بود خدا مي داند . يك ربع سكوت بود و سكوت كه دوباره صداي تير اندازي شروع شد اما ما شليك نكرده بوديم . انگار چند نفر به كمك ما آنمده بودند ، چند تك تيرانداز . آنها عقب نشيني كردند . حاج ابراهيم هيچي نگفت . مسعود را كول كرد و صد و پنجاه متر برد عقب تر جايي كه چند تا از بچه هاي خودمان بودند . قرار شد من مواظب باشم . گفتم :
-" تك تيراندازها كه هستند ؟ "
حاج ابراهيم گفت :
-" مواظب باش اسماعيل را بردم مي آيم تو را مي برم . "
اسماعيل گفت
-" اول بنيامين "
گفتم :
-" اسماعيل بدون تو بروم مادر مي ميرد . "
حاج ابراهيم اسماعيل را كول كرد و برد . تك تير اندازها مثل عقاب مواظب بودند . حاج ابراهيم بيست متر از سنگر دور شده بود كه يك گلوله از پشت نشست توي پشت اسماعيل . داد زدم
-" اسماعيل "
اسماعيل داد زد :
-" پدر "
حاج ابراهيم روي زمين دراز كشيد و آرام اسماعيل را از پشتش روي زمين غلتاند . تك تيراندازها شليك كردند . زني از روي صخره ها پرت شد . گلوله درست وسط پيشاني اش جا خوش كرده بود . هيچ كس او را به آن نزديكي نديده بود . ! پشت بوته اي بود هم رنگ لباس ها يش . از سنگر بيرون آمدم و رفتم بالا ي سر اسماعيل . اسماعيل به من نگاه كرد و به حاج ابراهيم. حاج ابراهيم روي صورت اسماعيل خم شد و لب هايش را بوسيد . اسماعيل فقط لبخند زد .

مادر گفت :
-" چي گفتي به اين طفل معصوم "
اسماعيل فقط معصومانه نگاه كرد . آب استخر آن قدر پايين رفت كه مي شد ساعت مادر را ته آن دي

درباره نويسنده:متولد 1352، گنبد كاووس
فارغ التحصيل كارشناسي زبان و ادبيات فارسي
-انتشار بيش از 20 عنوان كتاب
-فعاليت در حوزهاي هاي شعر ، داستان ، نقد ادبي ، ترجمه و ادبيات كودكان
-رتبه سوم كتاب سال دفاع مقدي به خاطركتاب "باران دربهشت "



منبع: منتخب جايزه ادبي يوسف(مسابقه سراسري داستان دفاع مقدس)


bardia_m

bardia_m
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : آذر 1389 
تعداد پست ها : 6374

پاسخ به:داستان های ایثار و شهادت و دفاع مقدس
یک شنبه 17 بهمن 1389  6:50 PM

عنوان : باشم يا نباشم
تاريخ : 1388/12/08
شاعر / نويسنده : اكرم زيبايي
موضوع :داستان ايثار و شهادت و دفاع مقدس
مشت ها را گره كرده بود و خار و خاشاك بيابا ن را از زير پوتين هايش له مي كرد. با هر قدم ، ملخ ها را به هوا مي پراند . چشم از زمين بر نمي داشت . ديگر با شنيدن سوت خمپاره ، سر نمي دزديد. به خاكريز نزديك مي شد . صداي بولدوزرها ، پس زمينه صداي شليك گاه و بي گا ه گلوله توپ و تفنگ بود . باد گرد و خاك را بالاي خاكريز مي چرخاند و به صورتش مي كوفت . در آن هياهو كسي داد زد :
-" نزنيد ، نزنيد! خودي يه ... بخواب رو زمين ديوونه ... سينه خيز بيا !.. "
گوشش چيزي نمي شنيد . همان طور لگد كوبان پيش مي رفت . از خاكريز بالا رفت و خود را سراشيبي آن رها كرد. به پشت افتاد . چشمش به آسمان بود. نفس نغس مي زد . عرق از پيشاني اش شره كرد. زبان خشكش را روي لب هاي سفيدش چرخاند . چند نفر دورش جمع شدند . كسي كه دوربين به گردن آويخته بود ، تكانش داد و گفت :
-" اگه مي خوايخوتو بكشي ، كاراي ديكه هم مي توني بكني ... با توام .. اسمت چيه ... اون رو چي كار مي كردي؟ مال كدوم گرداني ؟ "
سربازي گفت :
-نكنه عراقيه ، لباساي ما رو پوشيده . حرف بزن ببينم .
جوان مستقيم به چشم هاي سرباز نگا ه كرد و محكم گفت :
-" ايراني ام "
دستي به گردنش كشيد . پلاكش را نشان داد و گفت :
-" مي خواستم فرار كنم . نتونستم ."
و با خود زمزمه كرد :
- " فرار مي كنم ، هر طور شده ."
نگاهش را به مسوول واحد تبليغات افتاد كه جلوي چادر نشسته بود . پيشاني بند سرخش از دور نمايان بود . روي ميز كوچكي ، ضبط صوتي سرود جنگي مي خواند . و بلند گويي پخش مي كرد . دو نفر با مسوول صحبت مي كردند . يكي دوربين بزرگي به دوش داشت و ديگري ميكروفوني در دست . تعدادي سرباز دور آنها جمع شده بودند .فيلم بردار ، دوربين را روي دوش اش ثابت كرد . تعداد سرباز ها كه بيش تر شد ، همه آرام دست به سينه زدند و با سرود هم نوا شدند :
-" رفيقي باش ! ولي هر چي هم كه بگي ، باز گردان جامون امن تره . تنها ، تو اين كوه ها ، عراق نكشنت ها ، گر گ ها مي خورنت . از خر شيطون بيا پايين . ببين اونا رو .. چه حالي مي كنن با آهنگران "
-" ديگه نمي تونم . تحملم تموم شده . منو چه به جنگ ؟ پيشكش اونايي كه عاشق شن . اصلا من يكي باشم يا نباشم چه فرقي به حال بقيه مي كنه ؟ منو آدم كشي ؟ من مرده ببينم هفت شبانه روز خوابم نمي بره . پريروز كه اومديم ، يه ده سر راهمون بود . مي رم همون جا لباسامو عوض مي كنم و فلنگ رو مي بندم . اسلحه هم نمي برم برام درد سر بشه . همين چاقو بسه .
-" آهان به همين راحتي ! من كه ديگه نمي دونم چي بگم ! ادم بايد خودش عاقل باشه .
-" واقعا آدم بايد خودش عاقل باشه !"
به ده كه رسيد ، سپيده سر زده بود . چند ساعت پياده روي در ظلمات كوهستان ، با ترس و دل شوره ، امانش را بريده بود . با هر صدا قلبش به تپش مي افتاد . صداي باد و زوزه ي گرگ ، به هم مي آميخت و تنش را مي لرزاند . دو بار روشنايي منور ، ميخ كوبش كرده بود . نمي دانست از خودي است يا دشمن . فقط مي دانست قرار است عمليات شود . پشت صخره اي پنهان شد و ده را زير نظر گرفت . ساعتي بعد از طلوع آفتاب ، آرام و بي صد ا وارد ده شد . در آن مدتي كه ده را زير نظر داشت ، رفت و امدي نديده بود . از آب جوي كنارده كمي نوشيد و دست و صورتش را شست .
مشتي پونه از كنار جوي چيد و در دهان گذاشت . زير سايه درختان سپيدار ايستاد . بوي علف آفتاب خورده را با پونه ها پايين فرستاد . صدايي نبود جز جير جيركي كه دورتر مي خواند و يكي نزديك تر جواب مي داد و صداي آب . چاقو را از غلاف درآورد . خودش را به ديواره هاي كاه گلي چسباند و آرام آرام جلو رفت . در خانه ها باز بود و باد گاهي يكي از آن ها را به ق‍ژ قژ مي انداخت . به حياط خانه ها سرك كشيد . خبري نبود . صدايي شنيد . صداي ضجه ي بچه اي ... شايد جيغ گربه اي ... گوش ايستاد . چند خانه آن طرف تر . تندتر اما با احتياط قدم بر مي داشت . صدا نزديك تر بود . درست پشت ديوار .قلبش چنان به سينه مي كوفت كه نفسش بند آمد. داخل حياط را ديد زد . دختركي را روي ايوان كوتاه و كاه گلي نشسته ديد . زني جلوي پاي دخترك دراز كشيده بود . بچه اي چند ماه روي سينه زن افتاده و شير مي خورد . ياالله گفت .زن نجبيد . دخترك ازجا پريد . دوباره يا الله گفت . دخترك بين آمدن و نيامدن چند قدم كوتاه برداشت . جوان از پشت در بيرون آمد . دخترك تا هيبت سرباز را ديد برگشت . بچه را بغل زد و به اتاق دويد . صداي جيغ بچه مي آمد .
چاقو را غلاف كرد . جلوتر رفت . زن تكان نخورد . مور مورش شد. بالاي سر زن رسيد . چشمانش خيره به آسمان بود و دهانش باز . ردي از خون از گوشه دهانش به زمين وصل بود . رد ديگري از سوراخ شقيقه اش به موهاي مشكي اش راه پيدا كرده بود . سرخي خون روي زمين ، از مگس به سياهي مي زد . هنوز پنجه اش چماقي را مي فشرد. دكمه ي لباسش باز بود و سينه اش بيرون . خط قرمزي دور گردنش به خون افتاده بود. پنجه هاي برهنه ي پايش در سياهي شلوار ، سفيد تر از سفيد مي نمود .
جوان ، دامن چين دار و بلند جنازه را روي بالاتنه انداخت و به اتاق رقت . چشمش به تاريكي عادت كرد . دخترك بچه به بغل كنار پشته ي رخت خواب ها كز كرده بود . جلو رفت و دستي به موهاي ژوليده اش كشيد . :
-" نترس ، نترس ، ! من آدم بدي نيستم ! چي شده خانم كوچولو ؟
دخترك گريه مي كرد . لهجه دار گفت : عراقيا ننه ام رو كشتن ... "
جوان سر دخترك را به سينه گرفت .
-" ديگه نترس من اينجام . شما چراتنهاييد ؟ هيچ كس تو ده نيست ؟ بابات كجاست ؟ "
دخترك خودش را به او چسباند .
-" همه فرار كردن . ننه ام گفت ما بايد وايسيم تا آقام گوسفند مونو از چرا بياره بعد بريم . اما آقام نيومد .
بغض لب هاي دخترك را لرزاند و ساكتش كرد . بچه كه حضور جوان آرامش كرده بود چهار دست و پا دور اتاق مي چرخيد و گه گاهي دست به ديوار مي گرفت و بلند مي شد . چند قدمي كه راه مي رفت ، پاچه ي بلند شلوارش ، زير پا گير مي كرد و زمينش مي انداخت . علي كودكانه اي مي گفت و دوباره بلند مي شد .
جوان دخترك را بغل كرد و روي زانو نشاند . بغضش را فرو خورد . اشكش فرو ريخت .
-" نترس دختر خوب "
دخترك با صدايي كه بغض نازكش كرده بود گفت :
"صبح دو تا عراقي اومدن اين جا . ننه ام با چماق زد سر يكي شون اون يكي هم ننه رو كشت و بعد هم گردن بند شو كشيد و برد . "
دخترك ساكت شد. موهاي كلكش را خاراند و بيني اش را با پشت دست پاك كرد . جوان پرسيد:
" با شما كاري نداشتين ؟"
دخنرك چشمانش دراند و لرزان گفت :
-" ميخواست من و داداشي هم بكشه ، اما نكشت . داداشي كه نمي دونه ننه مرده . مي ره شير مي خوره. ننه ي آدم كه بميره ، باز شير داره ؟"
بر آمدگي روي گردن جوان بالا و پايين شد . آرام گفت :
- " نه دختر خوب . ديگه شير نداره . تو چند سال ته ؟"
- " هشت سال "
-" خب ، خيلي بزرگ شدي . ديگه همه چي رو مي فهمي . مي دوني هر كه بميره بايد چي كارش كني ؟گ
دختر به چشم هاي جوان زل زد و سر تكان داد .
-" آفرين ! پس تا وقتي من كارم تموم نشه از اتاق بيرون نياييد . "
به طويله رفت . الاغ كله اي تكان داد و سم به زيمن كوبيد . بيل را گوشه طويله ديد . بيرون آمد و قبري كند . براي آخرين بار چشمان نگران و منتظر زن را از نظر گذارند .كارش تمام شد . عرقش را با سر آستشن خشك كرد . دست دخترك را گرفت . بچه را زير بغل زد و بيرون آمد . نگاه دخترك ، حياط را كاويد و جايي ثابت ماند . با چشمان پر آب با بر آمدگي جلوي طويله وداع كرد . جوان، هر دو را روي الاغ نشاند و به راه افتاد . دخترك نگران پرسيد :
-" پس آقام ؟"
جوان نگاهش كردو گفت :
-" هر وقت بياد بينه شما نيستين . مي اد دنبالتون . من هم شما رو مي سپرم به هم دهي هاتون . بعد هم مي رم.
سر چرخاند و به تپه هايي كه از پشت شان آمده بود خيره ماند .


درباره نويسنده: متولد 1354، كرج
فارغ التحصيل كارشناسي مترجمي زبان انگليسي از دانشگاه پيام نور تهران
ترجمه كتاب در جستجوي داماد نشر ارم گستر ، 1383
رتبه سوم توليدات استاني حوزه هنري به خاطر داستان " انتظار" 1387


منبع: منتخب جايزه ادبي يوسف(مسابقه سراسري داستان دفاع مقدس)


bardia_m

bardia_m
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : آذر 1389 
تعداد پست ها : 6374

پاسخ به:داستان های ایثار و شهادت و دفاع مقدس
یک شنبه 17 بهمن 1389  6:50 PM

عنوان : جزيره جنگ
تاريخ : 1388/12/08
شاعر / نويسنده : سيد حسن رضوي
موضوع :داستان ايثار و شهادت و دفاع مقدس
در باز بود و باد قوس ، نسيم نم دار دريا را آرام به داخل اتاق مي فرستاد . توي حياط ظلمات بود و سكوت . ديگه حتي از صداي قارقار كلاغ ها هم خبري نبود . تنها سكوت بود و دلهره . نخل توي حياط را نمي ديدم . اما مي تونستم حجم سياهش را گوشه حياط ، توي باغچه حدس بزنم . حال كه از زحمت بار خرماي كبگاب خلاص شده بود ، قدش بلنتر مي نمود . ديگه داشت نوبت درخت نارنج مي شد تا عطر بهارش را در فضا بريزد و بيامزد با بوي شرجي و زهم دريايي كه همين نزديكي بود . هوا گرم بود و پره هاي پنكه ي سقفي به آهستگي مي چرخيد و كمي از هواي تب كرده ي اتاق كم مي كرد.
غروبي زودتر از هميشه آمد خوه ، با سگرمه هاييي درهم . جواب سلامم را نشنيدم كه داد يا نه ؟ چند روز كه دمغ بود. نه چيزي مي گفت و نه چيزي مي شنيد . عمو هم باهاش بود . ديگه داشتم نا اميد مي شدم . اين سومين باري بود كه عمو مي آمد تا شايد بتونه راضي ش كنه . نمازش را كه خواند نشست پاي بساط چاي مادر . سر به زير داشت و به سيني چاي خيره مانده بود . انگار توي اين چند رو زپيرتر شده بود . استكان هاي كمر باريك كويتي را كه توي كاسه استيل با آب جوش شست ، فلاسك چاي را سرازير كرد توي استكان ها و سيني چاي را لغزاند جلوي پدز . پدر آرام و ساكت . عمو چايش را با ترديد برداشت . چشم به پدر داشت و منتظر فرصتي بود كه چه طور شروع كند تا اين دفعه راضي شود . چاي را بدون قند يك نفس هورت كشيد و رو به پدر گفت :
-" دستور دادن جزيره بايد تخليه بشه . تموم ادارات هم تعطيل شده . خيلي ها رفتن . ديگه كسي نمونده تو جزيره ."
پدر زل زده بود به تاريكي توي حياط و انگار حياط اصلا اين جا نبود .
-" آخه چرا اين قدر سرسختي مي كني كاكا ؟ چرا اين قدر عذاب خودت و بچه ت ميدي ؟
پدر تكاني خورد . اما نگاهش از تاريكي برداشته نشد . اين چند روزه همين طور بود . ساكت بود و آرام . تا مجبور نمي شد حرفي نمي زد . سعي داشت خودش را آرام نشون بده اما معلوم بود توي دلش آشوب بود . اين را مي شد از چهره ي مضطربش حدس زد . مي دونست كه اگه حرفي بزنه دوباره بحث مي شه.
-" ديگه كسي تو جزيره نمونده كه بخواي سي خاطرش دكون باز كني . به كي مي خواي جنش بفروشي ؟ به كلاغ ها ؟ نه صيادي مونده ، نه ماهي . لنج ها را كشيدن بالا ، قايقا ها را ول كردن به امون خدا . تموم بازار تعطيل شده . وايستادي اي جا براي چي ؟ فكر كردي اين جا موندن تو دردي دوا مي كنه ؟ جلوي اون نامردا را مي گيره ؟ اگه به خودت نيستي لا اقل فكر زن و بچه ات باش . اونا چه گناهي كردن مسلمون ؟ "
-پدر نفس سنگسني بيرون داد و رو به عمو گفت :
-" مو چه كار دارم باهاشون از همون روز اول كه اين جنگ شروع شد كفتم بريد شما ها . كاري نداشته باشين با مو . نگفتم ؟"
سئوالش را رو به مادر پرسيد كه ساكت بود و هنوز سر به زير . اما جوابش را باز عمو داد :
" تو خودت خوب مي دوني كه اين زن بي جايي نمي ره . اگه رفتني بود كه همون روز اول رفته بود . لا اقل فكر اين بچه باش ، فكر درس و مشقش . هم كلاسي هاش الان تو بوشهر دارن درس مي خونن . چي كار مي خواي كني با مدرسش ؟"
نگاه پدر به سوي من چرخيد . سرم را انداختم پايين . نمي تونستم صاف تو چشاش نگاه كنم . عمو دست دراز كرد پاكت سيگار هما بيضي اش را برداشت . يك نخ سيگار به لب گذاشت كه دود كند . اما انگار پشيمون شد . دود تنباكو به اندازه كافي تو فضاي اتاق بود كه بي خيال روشن كردن سيگار بشه . پاكت صندوقي سيگار را انداخت كنار زيرسيگاري كه ساخته دست خودم بود . تا همين چند روز پيش خارهاشون را دونه دونه مي كنيدم ، شكم شون را خالي مي كرديم و مي گذاشتيم تو آفتاب تا بوي زهم شان بپرد و بشود زير سيگاري فانتزي كه حالا جلوي عمو بود .
دلم تنگ شده بود براي بچه ها . نمي دانستم الان توي كدام مدرسه بوشهر درس مي خونند . هر چند دل زياد خوشي از درس و مدرسه نداشتم . اما هر چي بود از اين جنگ و ترس لعنتي كه بهتر بود . چند روز پيش كه اصغر راديده بودم پرسيده بود :
-" بالاخره مي خواي چي كار كني ؟ "
گفتم :
-" نمي دونم ، هنوز پدر راضي نشده ."
فرداي اون روز بود كه مدرسه مان را كنار درخت هاي سه ليلي بمبارون كردند . بنده ي خدا آقاي كلاكتي ناظم مدرسه آ«ده بود مدرسه را براي سال تحصيلي جديد آماده كند كه موشك خورد درست توي كلاس دوم " ب" و سوم "الف" كه چسبيده بودند به دفتر مدرسه . يك تركش هم خورد به چشك راستش كه ديگه هيچ وقت نتونست با اون چشم ببيند. بعد از آن روز بود كه گفتند بياييد نامه بدهيم بچه ها ي تان را ببريدبوشهر .
پدر هنوز توي فكر بود و چيزي نمي گفت . مادر سيني چاي را برداشت و به حياط رفت . هر وقت سرختي پدر را مي ديد و نمي توانست كاري كند به آشپزخانه پناه مي برد . هيچ وقت پدر را اين قدر ساكت و نگران نديده بودم .عادت نداشت به سكوت . هميشه حرف هاي زيادي براي گفتن داشت . دلم براي داستان ها خاطراتش تنگ شده بود.شب هايي كه مي نشستيم دور چراغ علا الدين و او از قديم ها مي گفت . از زمان هايي كه هنوز نفتي توي جزيره پيدا نشده بود و ساكنين عده اي كني بودند ، همه صياد و ماهي گير . از صيد ماهي مي گفت و ميگو ، از غوص كردن غواص ها توي دريا به دنبال صدف و مرواريد ، از كشتي سوخته غراب كافر ، دره سن تافه ، جن و غولك و بو سلامه ، از زار و ليوا و مراسم جن گيري از علي غضبان ، زاري قديمي خارك و هزار خاطره ي ديگر . اما حالا ...
دانه ها تسبيح تند تند توي دست عمو مي چرخيد . بيلرسود آبي رنگ شركت تنش بود و مستقيم از سركار آمده بود تا شايد اين دفعه بتونه پدر را راضي كنه . اما پدر مثل هميشه چنان سرسخت بود كه حتي ملاحضه ي چند سال بزرگتري عمو را هم نمي كرد . عمو خواست حرفي بزنه كه مادر با سفره و سيني غذا وارد اتاق شد . سيني را كه زمين گذاشت بوي قليه ماهي توي فضا پيچيد . عمو عاشق قليه هاي تند و تيز مادر بود كه با ماهي هامور درست مي كرد . حتي اگر از ظهر مانده بود . پدر كه بسم الله گفت من خزيدم سر سفره . خيلي گرسنه بودم .اگه اينا مي گذاشتن وآ ‍‍‍ژ‍‍‍يري زده نمي شد امشب مي توانستيم غذاي گرم بخوريم . دل شوره ي عجيبي داشتم هم گرسنه بودم هم دلم به غذا نمي رفت . زير چشمي پدر را مي پاييدم . تو خودش بود و حواسش به تعارف غذا به عمو هم نبود . مادر لقمه اي را در دهان گذاشته بود و داشت با غذايش بازي مي كرد . صداي گربه از توي حياط بلند شد . سياه يك تيغ كه توي تاريكي فقط دو تا چشمش پيدا بود كه مي درخشيد . بوي ماهي را كه حس مي كرد هركجا كه بود سرو كله اش پيدا مي شد . تكه اي ماهي انداخت جلوش . تندي برداشت و توي تاريكي گم شد . پدر چند قاشق غذا نخورده ، پس كشيد . نگاه عمو به سمت او چرخيد . خود او هم ميلي به غذا نداشت . انگار مزه ي ماهي ها را هم عوض كرده . كشتي سنندج پر از نفت بود كه هفته ي پيش رو به روي خارگو زدنش . تا چند روز مي سوخت و نفتش به دريا مي ريخت .
مادر بلند شد و با سيني غذا رفت به طرف حوض توي حياط ، كنار منبع آب شيرين . گربه ي سياه هم صدا كنان دنبالش راه افتاد . عمو خودش را به پدر نزديك تر كرد و آهسته گفت:
-" مي خواي چي كار كني كاما ؟ بازار كه تعطيله ، مدرسه ها چند روزه باز شده . تا همين حالا هم اين بچه چند روز ازمدرسه عقب افتاده . اين جا ديگه جاي موندن نيست . بيا و به خاطر اين بچه هم كه شده دست از لج بازي بردار."
پدر گفت :
-" كجا برم كاكا ؟ كار و زندگيم اين جا ست . كسبُم . كارُم . اصلا چه كاري بلدُم مو غير دكون داري ؟ بعد پنجاه سال زندگي حالا آواره كدوم شهر بشُم "
عمو گفت :
-" تو هم مثل بقيه مردم . حالا وقت اين نيست كه بگي چي بلدي ، چي نابلد . جنگ اين جا . بايد جون خودت و زن و بچه ات رو نجات بدي . مگه نمي بيني خون از آسمون مي باره ؟ نديد ي مدرسه را چه طوري بمبارون كردن لامصبا ؟ نمي بيني روزي چند نفر توي اين بمبارون ها شهيد مي شن ؟"
نگاه پدر به سقف آسمان بود .
-" عمر دست خداست كاكا. اين جا و جاي ديگه نداره . هر وقت او بخواد . وقت شه . خون مو كه از خون ديگرون رنگين تر نيست . هست ؟ "
مادر وارد اتاق شد و قليون تازه چاق كرده را جلوي پدر گذاشت . پدر ني را كه به لب گذاشت پك اول را محكم زد تا قليون خوب بگيرد. و دود سفيد غليظي را به هوا داد :
-" خود تو چي كاكا؟ تو كه خودت وسط جنگ و نفتي ، زير بمب و موشك . چند تا از بچه هاي شركت تا حالا شهيد شدن ؟ كارمو كه امن تر از كار شماست . اگه قرار به رفتن باشه تو بايد اول بري ."
عمو كلافه شده بود . قد كشيده و استخواني اش انگاركوچك تر مي نمود . پوستش سبزه بود و دستاش زمخت ، يادگار روزهاي جواني كه صياد بود و گرگورهاي پر از ماهي را هر روز وسط دريا روي لنج بالا مي كشيد . توي جزيره همه ناخدا حبيب را مي شناختند .تمام عمرش را روي دريا كار كرده بود . اگه بيماري بچه ش نبود ، اگه حداقل تو جزيره بود ، محبور نمي شد لنج و زندگي اش را بفروشه بره دنبال دكتر آواره ي شهر ها بشه . پدر مي گفت دو سال بعد بي هيچ پولي برگشت و استخدام شركت شد كاش زحمت بي حاصل نمي شد و عمر دخترش به دنيا بود .
-" مو آدم دلتم كاكا ، آقاي خودم كه نيستم . چرخ اين مملكت بايد بچرخه يا نه ؟ اين جنگ پول مي خواد ، پولش از همين نفت. كه اگه اين روز اين نفت اون ور آب نره ، مي دوني تكليف مردم چي و جوونا تو جبهه چي مي شه ؟"
پدر به سرفه افتاد . دود قليون غليظ شده بود . سرقيلون را از تنبه سفالي اش جدا كرد و ني را آهسته به زير تنباكو ي نيم سوخته فرستاد تا نفسش تازه شود . زغال ها را كه داشت جابه جا مي كرد يكي شان افتاد روي زيلو . عموي جلدي زغال را با دست برداشت و انداخت گوشه سيني چاي .زغال توي آب گوشه سيني جزجزي كرد و خاموش شد . چشم مادر به جاي سوخته زغال روي زلو بود كه حالا دبگه چند تايي شده بودند . دستش هم به فلاسك چاي تازه دم كرده بود و آهسته هم تكانش مي داد .
نفس اتاق سنگين شده بود . هوا شرجي بود و تب دار . بوي زهم دريا با بوي قليون درهم شده بود . مد دريا انگار زودتر شده بود كه هوا اين قدر دم كرده بود . صداي پر زدن كلاغي از روي درخت نخل بلند شد . از گربه سياه خبري نبود .
عمو گفت :
-" امروز سر اسكله محشري بوده . همه مي خواستن زودتر بروند . مجوز دادن كه لنج هاي صيادي هم مسافر سوار كنند . پدر قليون را به كناري گذاشت .تنباكوي قليون سوخته بود و گلوي او را مي سوزاند . قندي را توي چاي تر كرد و به دهان گذاشت و چاي را سر كشيد .
- " مي گفتند مردها را نمي گذاشتن سوار لنج بشند . خروج مردها را قدغن كردن ."

عمو گفت :
-" اما خيلي ها رفتن ."
پدر نگاهي به مادر كرد و گفت :
" شنيدم خيلي ها با چادر زنونه رفتن ... استغفرا ... نمي دونم اين رگ غيرت مردي كجا رفته."
فكر مي كردم پدر قضيه امروز صبح اسكله را نشنيده . حالا ديگه مشكل بشه راضي ش كرد . حاج يونس همسايه مان را امروز صبح نگذاشته بودند سوار لنج شود . دست از پا درازتر برگشته بود خانه . روزهاي اول جنگ كاري به كسي نداشتند . اما بعد بمبارون ها بيش تر شد و همين طور احتياج به نيروي كمكي ، خروج مرد هارا ممنوع كردند .
عمو در حالي كه سعي مي كرد ظاهرش را خون سرد نشان دهد رو به پدر آهسته گفت :
-" ناخداي كشتي شركت آشناست . امروز صبح باهاش حرف زدم . مي گفت برايش مسئوليت داره اما اگه بتونيد شب سوار شيد و كسي بويي نبره تا صبح موقع حركت ، شايد بتونم يه كاريش بكنم . "
پدربا غيظ نگاهي به عمو كرد و گفت :
-" امروز از بلندگوي مسجد درخواست كمك مي كردن از مردم . مخازن نفت بالاي كوه داره مي سوزه ، نفت سرازير شده به سمت خونه هاي مردم . اگر جلوشو نگيرن همه جا را به آتش مي كشه . خيلي ها امروزرفته بودند كمك . مردم دارن كيسه ها ي ماسه پر مي كنن ."
مادر سرش را پايين گرفته بود تا قرمزي چشاش ديده نشه . خيلي سعي مي كرد تا اشكش سرازير نشود . بلند شد و به بهانه ي خالي كردن تفاله ي چايي ته فلاسك به حياط رفت. تفاله ها را خيلي وقت ها مي ريخت توي باغچه پاي درخت نخل . مي گفت براي رشد درخت خوبه .
مادر كه بيرون رفت عمو رو به پدر گفت :
-" سرسختي نكن كاكا! كار خدا بي حكمت نيست . لابد توي اين جنگ هم حكمتي بوده ، كاري نكن فردا سر به زير باشي ."
پدر سر به ديوار تكيه داد و چشمانش به سقف خيره شد . اين چند روز خيلي سعي كرده بود مادر را به رفتن راضي كنه ، اما نتونسته بود . خودش هم مانده بود ميان رفتم و ماندن . با اين بيماري روماتيسم ومفاصل خشك شده چه كاري از دستش بر مي آمد . حتي نمي دونست اين سقف چندلي توان فرو ريختن زير بمبارون را داره يا نه ؟
عمو نكگاهش به استكان چاي بود كه حالا ديگر سرد شده بود و منتظر جوابي از سوي پدر . ثانيه ها به كندي مي گذشت . دوست داشتم به حياط مي رفتم و كمي هواي تازه تنفس مي كردم . اما انگار توان بلند شدن زير نگاه سنگين پدر را نداشتم . مي ترسيدم كه به ترسم پي ببرد . آخه دست خودم كه نبود . از روز اولي كه جنگ شروع شد اين ترس لعنتي هم به دلم افتاد . كاشكي امشب ديگه از حمله هوايي خبري نمي شد .
پدر برگشت به سوي عمو و خواست چيزي بگه كه مادر تو چارچوب در ظاهر شد . پارچ استيل و يك ليوان آب توي دستش بود. لايه اي از شبنم روي ديواره ي پارچ نشسته بود و قطره هاي آب روي ديواره پارچ ردي از خود به جا گذاشته بود و . پدر حرفش را خورد و نگاه عمو به سوي مادر چرخيد .
مادر خواست وارد اتاق شود كه ناگهان صداي آژير خطر از مسجد نزديك خانه بلندشد .
-" اي لعنت بر ... " عمو بود كه لعنت نثارشان مي كرد . " اين لامصبا كار و زندگي ندارن ؟"
آژير زرد بود ، منقطع با مكثي طولاني . بر خلاف روزهاي اول كه با همان آژِير زرد اول به طرف سنگر مي دويدم ، حالا ديگر منتظز آژير قرمز مي مانديم .بعضي وقت ها هواپيماها در ارتفاع خيلي كم در نقطه ي كور رادارها به سمت جزيره مي آمدند ، اما هدف شان جاي ديگه بود و بعد از كمي وضعيت سفيد اعلام مي شد .
چشمم به عمو و پدر خيره مانده بود . مانده بودم منتظر شنيدن آژير بعدي سفيد يا قرمز ؟صداي تپش قلبم را مي شنيدم . انگار مي خواست از قفسه ي سينه ام بيرون بزند . درونم آشوب بود . دست و پايم به رعضه افتاده بود .لباس به تنم چسبيده بود ، انگاري كه شرجي هم بيش تر شده بود . احساس خفه گي مي كردم . نيم خيز شده بودم آماده ي پريدن . توي دلم دعا مي كردم كه خدا كنه سفيد باشه ، يا خدا سفيد ... سفيد ...
طولي نكشيد . چند ثانيه . شايد هم يك دقيقه كه صداي آژير بلند شد. اما اين بار منقطع با مكثي كوتاه و بالافاصله آژِير بعد ، پشت سر هم ، به قول اهالي جزيره صد در صد . و ناگهان محشري به پا شد . با صداي آژير ، رگبار گلوله هاي ضد هوايي به آسمان رفت . زمين ناگهان به لرزه افتاد . همه پريديم توي حياط . بيرون از خانه تاريك و ظلمات بود . اما آسمان پر بود از قطار تيرهاي ضد هوايي كه هدف شان بيش تر به سمت دريا بود . قطار گلوله هاي پدافند كه به هوا مي رفت ، زمين اطراف براي لحضه اي روشن مي شد . پشت سر عمو و مادر به طرف در حياط دويدم . كوچه هم تاريك بود و به زحمت مي شد تو روشنايي كم رنگ تيرها چند تا از همسايه ها را ديد كه هر يك به سويي مي دويدند.
تا دريا فاصله زيادي نبود . با سرعت كم شروع كردم به دويدن. تا سنگر بهداري كنار دريا حدود دويست متر بايد مي دويدم . خانه ي ما در انتهاي كوچه بن بست بود و اگر سر كوچه بمبارون مي شد نه راه پس مي ماند و نه راه پيش . صداي عمو را جلوتر شنيدم كه فرياد زد :
-" بياييد !"
شروع كردم به دويدن . حس كردم پدرم هم پشت سرم در حال دويدن است . تير اندازي ها آن قدر شديد بود كه نمي توانستم سرم را راست بگيرم . دولا دولا مي دويدم . تيرها از هر سوي جزيره به هوا مي رفت . به خانه حبيب كه رسيدم مادر را ديدم كه پشت سر ننه غلام پيچيد توي حياط . تو چارچوب در ايستاد و رو به من فرياد زد :
-" بيا تو سنگر "
حبيب همسايه ما ن هما ن روز اول جنك سنگري توي حيا ط خانه ش ساخته بود كه بعدها شد سنگر زنونه . چون فقط زن هاي همسايه ازش استفاده مي كردند .
شدت تير اندازي آن قدر زياد بود كه لحضه اي به ذهنم گذشت بپرم توي سنگر حبيب . اما بي خيال شدم و با سرعت گذشتم . نه كه نمي خواستم ، بلكه خجالت مي كشيدم ، كه اگر قرار به شهادت باشد نگويند توي سنگر زنانه شهيد شد .
-" بدو عمو "
صداي فرياد عمو بود كه جلوتر مي دويد . از كنار ديوار مي دويدم كه امن تر باشد . صداي مش رضا پيرمرد همسايه از تو دريچه ي حمام خانه اش بلند شد كه فرياد مي زد:
-" سيد وايسا منم بيام !"
بنده خدا يك پايش لنگ بود و اين حمام سرشبي گيرش انداخته بود . اما مگر مي شد ايستاد . نرسيده به درخت ليل وسط كوچه با صداي انفجار شديدي به روي زمين پرتاب شدم . كوهي از آتش و دود از كوچه بغلي به آسمان رفت . دستم را روي سرم گرفته بودم و باراني از شيشه و خاك از آسمان روي سرم مي ريخت . خودم را روي زمين كشاندم تا زير درخت ليل . زير برگ هاي انبوهش كمي دلم قرص شد . احساس امنيت بيش تري مي كردم . صداي پاي پدر را از پشت سر شنيدم كه پرسيد :
-" خوبيد ؟"
عمو جلوتر فرياد زد :
-" زود باشيد ! چيز ديگه اي نمونده "
و من پشت سرش شروع كردم به دويدن . كوچه برايم شده بود تونل و حشت . هر چه مي دويدم تمام نمي شد . انگار روي زمين نبودم . به جايي بند نبودم .با صداي هر شليك ضد هوايي يا رگبار گلوله اي و يا انفجاري به زمين مي افتادم و دوباره مي دويدم . عمو پشت سر هم فرياد مي زد :
- بياييد .
هر چه به سر كوچه نزديك مي شدم صداي تيراندازي ها بيش تر مي شد . انگار كنار گوشم تير مي زدند . اختيار پاهايم را نداشتم . گاهي مي افتادم ، گاهي مي خزيدم و دوباره مي دويدم . سر كوچه كه رسيدم نفسي تازه كردم . دريا رو به رو بود ، صد متر جلوتر . و بهداري سمت راست ،بعد از آموزش و پرورش . سنگر بهداري درست روبه روي بهداري نزديك ساحل قرار داشت و توپ ضد هوايي ارتش همان جا جلوتر بود ، لب آب . دوباره صداي فرياد عمو بلند شد . با سرت به طرف سنگر مي دويد . از تاريكي كوچه و سايه ي ديوارها كه خلاص شده بودم چشم هايم بهتر مي ديد . با سرعت بيش تري شروع كرم به دويدن . اما انگار سنگر هم دورتر مي شد . يك حس نا اميدي تو وجودم بود . فكر مي كردم به سنگر نخواهم رسيد . با صداي انفجار ديگري دود و آتش از يكي از مخازن نفت بالاي كوه به هوا رفت . زمين زير پايم به شدت لرزيد و با صورت روي زمين افتادم . حجم درختان سه ليل ي نزديك مدرسه توي روشنايي شعله هاي سركش مخزن نفت را كه ديدم فكر كردم مدرسه را دوباره زدند . قطار تيرهاي سركش پدافند ها از هر سوي جزيره به آسمان مي رفت . حجم زيادي از خط آتش به سوي اسكله بارگيري نفت بود . دوست داشتم عمو برمي گشت و دستن را مي گرفت . اما فاصله ي عمو بيش تر شده بود . با تمام نيرو شروع كردم به دويدن .
راه پله سنگر رو به سوي دريا بود . همين كه رسيدم با سرعت به سمت پايين دويدن . چند پله پايين تر توي پاگرد ، به راست پچيدم و پايين پله ها از ميان درب آهني سنگربهداري خودم را انداختم داخل . باورم نمي شد سالم رسيده ام .سنگر با بتوني هلالي شكل ، چند تخت خالي با كپسول اكسيژن و قفسه اي دارو قرار داشت و آقاي نصيب زاده با روپوش بهداري مضطرب پشت ميزش نشسته بود . تخت ها خالي بودند . چند نفري كه قبل ما رسيده بودند هركدام مضطرب گوشه اي نشسته بودند . بعد از من پدر و بعد او هم مش رضا سراسيمه وارد سنگر شدند . موهايش خيس بود و روي گوش راست اش هنوز كمي كف شامپو مانده بود . مردي كه گوشه سنگر نشسته بود سرش را به زير انداخت تا لبخند شيطنت اميزش را كسي نبيند .
بيرون شدت تيراندازي ها هر لحضه بيش تر مي شد . همه مضطرب و نگران اطراف سنگر كز كرده بودند . چشم مش رضا خيره به سقف بود . انگار كه انتظار افتادن بمب و فروريختن سقف را مي كشيد . صداي انفجار دوباره به گوش رسيد ، اما صدا بم بود و همراه با لرزشي خفيف انگار كه توي دريا بود . حالا كه توس سنگر بودم حس مي كردم دلم قرص تر شده است .صداي تير اندازي يك لحظه قطع نمي شد .
پدر و عمو كنار هم ايستاده بودند و چيزي نمي گفتند . يك نفر گوش ها يش را با دو دست گرفته بود و دهانش را باز گذاشته بود . كنجكاو شدم ببينم بيرون چه خبر است . اگر مي رفتم بالا مي توانستم در پناه ديوار بتني راه پله ي سنگر پناه بگيرم و ببينم چه خبر است .
-" كجا ميري عمو ؟"
صداي عمو بود از پشت سر . برگشتم .و رو به پدر گفتم :
-" همين جا م "
آهسته از پله ها بالا رفتم . به در ورودي سنگر كه رسيدم پشت دويار نيم متري اش سرم را دزديدم . ترس و كنجكاوي با هم به دلم ريخته بود . آسمان بالاي سرم محل جولان قطار تيرهاي پدافند بود كه از هر سو به آسمان مي رفت و ماسه هاي ساحلي اطراف سنگر را كمي روشن مي كرد . پدافند هوايي پنجاه متر جلوتر بود و پشت به من و رو به دريا به شدت در حال تير اندازي بود . سربازي كه پشت پدافند نشسته بود و رو به دو سرباز كمكي خود با صداي بلند فرياد مي زد و تير و خشاب مي خواست . دو لوله ي پدافند از شدت تيراندازي سرخ شده بود . مسير گلوله ها آسمان بالاي اسكله ي بارگيري نفت را مي شكافت .
روي ده را دود سياهي گرفته بود و شعله هاي آتش از نزديكي كوچه مان به هوا مي رفت . نمي دانستم كه اين نام ده از چه زماني روي قسمت بومي نشين جزيره نهاده شده است . از هر سو قطار تيرها به آسمان مي رفت ، از سمت اسكله هاي هاوركرافت ، دوپايك ، تابلو ، پلاژكارگري ، دره ي سن تافه و سايت موشكي بالاي كوه . انفجاري كه هنگام امدن به سنگر اتفاق افتاد بمبارون خونه غلام كلبي بود . اين را يكي از مردهاي توي سنگر مي گفت كه هم كار عمو بود .
-" بچه هاش را چند روز پيش فرستاد بوشهر ، خودش هم كه امشب شب كار بود و گرنه خلاص شده بود كارش ."
شليك چدافند براي لحظه اي متوقف شد . بوي دود و باروت ، بوي شرجي ، بوي زهم دريا ، بوي خاك و بوي آتش فضا را پر كرده بود . اما اين توقف زياد طول نكشيد . دوباره رگبار شروع شد . اما نشانه گيري اش مانند قبل به همه جهات نبود . روي يك نقطه متمركز شده بود . امتداد تيرها به سوي دريا و اسكله بارگيري نفت بود . دقت كه كردم چيزي شعله ور از آسمان كمانه كرده بود و به سمت پايين مي آمد . تيرهاي پدافند اطرافش منفجر مي شدند ولي به اش نمي خوردند . هر لظه بزرگتر مي شد و مسيرش انگار همين پدافند ، يا رادار كنارش يا شايد هم ده بود . نمي دانم هر چه بود به سمت ما بود و جنب و جوش سربازان پدافند را بيش تر كرده بود . سربازان با تمام توان مشغول شليك بودند.
صداي عمو را از پايين سنگر شنيدم كه فرياد مي زد :
-" بيا پايين "
گلويم خشك شده بود و دهانم مزه خاك نارس گرفته بود .قطار تيرها و انفجارشان روي سطح دريا منعكس مي شد . ترسيده بودم و پشتم عرق كرده بود . اما مي خواستم پايان اين قطعه ي نوراني را كه ديگه به گوي آتشيني تبديل شده بود ببينم . به نظرم بيش تر به موشك مي مانست تا به هواپيما . صداي فرياد سرباز ها را مي شنيدم .
تير اندازي در ساير نقاط جزيره متوقف شده بود . تنها تك توك صدايي از سمت مخازن نفت مي آمد . فقط همين ضد هوايي بود كه انگار قفل شده بود روي هدف و يك نفس شليك مي كرد . موشك هر لحظه نزديك تر مي شد و گلوله ها در كنارش منفجر مي شدند . حس مي كردم ترسم كم تر شده . ماسه هاي زير پايم هم انگار سفت تر شده بودند . پاهايم جاني تازه گرفته بود. بلند شدم و پشت ديوار كوتاه سنگر ايستادم تا بهتر ببينم .
موشك نزديك تر شده بود . گويي پدافند را نشانه گرفته بود . هر چه بود مثل مرغ ماهي خواري كه شيرجه مي زند توي آب براي ماهي ، مستقيم داشت مي آمد پايين . امتداد تيرها همه به آنجا ختم مي شد . چشمانم بر روي موشكي كه هر لحظه نزديك تر مي شد . ثابت مانده بود و فاصله ي تيرها تا موشك هر لحظه كم تر مي شد . لوله هاي پدافند چنان قرمز شده بود كه گويي الان ذوب شده به زمين بريزد . فاصله ي انفجار گلوله ها تا موشك نزديك تر.... نزديك تر ... و انفجار ... ناگهان زمين و آسمان نور باران شد انگار فشفشه اي كودكانه در آسمان شب متلاشي شد . نور انفجار چنان شديد بود كه چشم را مي زد و لحظاتي بعد تركش ها روي ماسه هاي اطراف و توي دريا افتادند و خاموش شدند . فضا را بوي باروت سوخته پر كرده بود . بوي باروت و بوي زهم دريا ، معجوني بود از بوي پيروزي كه درونم مي ريخت . ديگه احساس ترسم رفته بود و لحظاتي بعد صداي آژير ممتد شد . وضعيت سفيد ... و خلاص ...
صبح با صداي نماز خواندن مادر از خواب بيدار شدم . سر سفره كه نشستم سراغ پدر را گرفتم . مادر گفت :
-" رفته مغازه را چفت و بست بزنه . قراره عموت ظهر بياد ببرمون اسكله ."
پرسيدم :
-" پس قبول كرد ؟"
با ترديد گفت :
-" ها "
صبحانه كه خوردم رفتم سراغ كيسه ي ماهي گيري . كيسه را خوب وارسي كردم كه همه چيز سرجايش باشد . خيط ، قلاب ، وزنه سربي ، چاقو و قوطي فيلم عكاسي كه قلاب هاي زاپاس را مي گذاشتم توي آن . كمي هم گوشت خساك از توي يخچال برداشتم . گوشت ماهي مركب بهترين طعمه بود برا ي گرفتن ماهي . توي كوچه هيچ كس نبود . سر كوچه كه رسيدم درياي آبي و آرام رو به رويم گسترده بود . دود سياهي آسمان بالاي مخازن نفت را پوشانده بود و حجم زيادي از نفت در حال سوختن بود . نگران از شنيدن دوباره صداي آژير به سمت دريا چشمم را مي زد . جزر و مد آب شب گذشته جلبك هاي زد دريايي را به همراه تكه هايي چوب و چند بطري پلاستيكي به ساحل انداخته بود . يك دسته بزرگ از ماهي هاي كلكيش بر سطح آب مي پريدند و تلاش بيهوده اي داشتند براي فرار از دست ميش ماهي بزرگ . از آب كه جدا مي شدند پولك هاي سفيدشان در آفتاب چون نقره مي درخشيد و كمي آن سوتر دوباره در آب فرو مي افتادند . گله شان يك بار لب آب هم جلو آمد . ياد حمله ي هوايي شب گذشته كه افتادم ، نگاهم به سمت پدافند هوايي چرخيد . سربازها اطراف پدافند مي پلكيدند و مشغول كار بودند . دوست داشتم بروم جلو ، اما خجالت مي كشيدم . نزديك پدافند كنار آب ، همان جا كه امتداد كشيدگي بدن لاك پشت بر روي ماسه ها تا لب آب ادامه داشت نشستم . ديگه برام مهم نبود كه الان فصل تخم گذاري لاك پشت ها بود . مي تونستم ميله اي بردارم و فرو كنم توي ماسه ها ، تو همان مسيري كه لاك پشت روي ماسهها از خود به جا گذاشته بود و تخم ها را پيدا كنم . اين كار را قبلا بارها انجام داده بودم . ولي حالا ديگه چي فايده ، تخم لاك پشت مي خواستم چه كار. مغازه عطاري كه تعطيل شده و تخم هاي خشك شده لاك پشت ديگه خريداري نداشت . بي خيال لاك پشت ها كنار آب بساط ماهي گيري راپهن كردم و نشستم .
ماسه ي زير پايم يك جور خنكي خوشايند را به تنم مي ريخت.صداي شوخي و خنده ي سربازها را پشت سرم مي شنيدم . اما وانمود مي كردم حواسم به ماهي گيري است . خيط را از روي بند انگشت اشاره ام نگه داشته بودم و منتظر نوك زدن ماهي بودم . ماهي ها از نوك زدن شان به قلاب مي توانستم بشناسم . ماهي صافي دوتا نك محكم مي زد . خيلي آرام طعمه را مي خورد و سرجايش مي ماند . ماهي كاسك آن قدر نوك هاي ريز مي زد تا طعمه را از قلاب جدا كند . اين يكي گرفتن خيلي سخت بود ؛ ماهي چنگو ...
داشتم به اين كه اول كدام ماهي نوك مي زند فكر مي كرد كه حس كردم كسي از پشت سر به طرفم مي آيد . سرم را كه برگردانم يكي از سربازها كنارم نشست. سلام كه كردم جوابم را لبخندي داد .
-" اوضاع ماهي چه طوره ؟ اخوي ؟"
گفتم :
-" هنوز كه خبري نيست . اما انگار ماهي ها هم ترسيدن و رفتن ."
لبخندي زد و گفت :
-" پس شما چرا نرفته ايد ؟"
نمي دانستم چه بگويم موضوع را عوض كردم و گفتم :
-" ديشب چه محشري بود . ما همين جا توي سنگر بهداري بوديم . شاهكار كرديد . !"
لبخندي روي لبش كه تازه سبيلي نازك پشتش سبز شده بود نشست . نگاهي به پشت سر و دوستانش كرد و به شوخي گفت :
-" به خدا من هيچ كاره بودم !"
خنديدم و گفتم :
-" ولي خوب زدينش ."
با همان لبخند دل نشين گفت :
-" شانسي بود !"
پرسيدم :
-" چي جايزه گرفتيد ؟"
گفت :
-" سه روز مرخصي تشويقي !"
خواست چيزي به كه سرباز ديگر صدايش كرد .
-گ كجا گذاشتي رفتي ؟"
جلدي بلند شد و خداحافظي كرد و رفت . ديگه حوصله ي ماهي گيري نداشتم . از ماهي هم خبري نبود . بساطم را جمع كردم و برگشتم خونه .
به اسكله كه رسيديم خيلي شلوغ بود . دلهره و اضطراب در چهره ي مردم موج مي زد . هوا گرم بود همه عجله داشتند سوار كشتي رعنا بشوند . رعنا را قبلا چند بار سوار شده بودم ، وقتي كه دريا طوفاني مي شد و كشتي سبك مسافربري نمي توانست به جزيره بيايد . سرعت كمي داشت ولي خوبي اش به اين بود كه توي درياي طوفاني كم تر تكان مي خورد . زنان و بچه ها بايد ازگيت بازرسي مي گذشتند و سوار كشتي مي شدند . مادر نگارن بود و چشمانش خيره و منتظر به جاده منتهي به اسكله مانده بود . پدر به عمو گفته بود كه كارم هنوز تمام نشده تا شما بريد اسكله من هم خودم را مي رسونم . دلم مي خواست حرفش را باور كنم . روي عرشه كه ايستاديم چشمم هنوز به جاد بود . روي لبه ي اسكله مردها صف كشيده بودند و با خانواده شان خداحافظي مي كردند . همه نگران رفتن خانواده شان بودند و خانواده نيز نگران ماندن آن ها و اين كه چه سرنوشتي در انتظارشان است . آيا باز هم يكديگر را خواهند ديد ؟ آيا اين جنگ را پاياني هست و اگر هست چه پاياني . آيا خانه و كاشانه اي باقي مي ماند كه بتوان زندگي را دوباره بر آن بنا نهاد ؟ آيا ...
با صداي بوق كشتي كه مي خواست از اسكله جدا بش از افكارم جدا شدم . به مادرم نگاه كردم شيار اشكي بر روي صورتش در تلالو تور خورشيد مي درخشيد . مرداني كه به صف در امتداد لبه ي اسكله ايستاده بودند در حال دست تكان دادن براي بچه ها ي خود بودند . به انتهاي اسكله كه رسيديم ناگهان لا به لاي جمعيت چشمم به پدرم افتاد كه ايستاده بود با لبخندي بر لب و هيچ نشاني از ترديد در چهره اش ديده نمي شد .


درباره نويسنده: متولد 1351 ،جزيره ، خارك
فارغ التحصيل كارشناسي شيمي از دانشگاه خليج فارس بوشهر

تقديم به مردم جزيره ي خارك
انان كه دلي دارند به زلالي آب دريا
و قلبي به تمامي پهنه ي ناتمام خليج فارس
و آسماني كه همين نزديك است
نزديك تر است از همه كس به خدا .


منبع: منتخب جايزه ادبي يوسف(مسابقه سراسري داستان دفاع مقدس)


bardia_m

bardia_m
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : آذر 1389 
تعداد پست ها : 6374

پاسخ به:داستان های ایثار و شهادت و دفاع مقدس
یک شنبه 17 بهمن 1389  6:50 PM

عنوان : دشت خار
تاريخ : 1388/12/08
شاعر / نويسنده : جواد افهمي
موضوع :داستان ايثار و شهادت و دفاع مقدس
مي گويد :
-" متاسفم ، اشتباه از مبدا بوده از مسوولين بار فرودگاه مهرآباد . اونا كيف شما رو قاطي بارهاي پرواز زابل فرستادن اون جا. زابل . گاهي پيش مي آد . نگران نباشين . ما در اسرع وقت كيفتون رو بهتون برمي گردونيم ."
نگاهش مي كني ، نه ملامت بار . آن جا ايستاده . مقابل تو . با خودت شرط مي بندي كه از چشم هايت چيزي دستگيرش نشده است . تو نگاهت را مي شناسي . نگاه بي جانت را . تلفن همراهت زنگ مي زند . مامور تحويل بار هنوز دارد نگاهت مي كند . يادت رفته كه بايد مواظب رفتارت باشي تا ابلهانه جلوه نكند . اهميتي هم نمي دهي . شايد ظرافتي در اين كار مي بيني . شايد هم از خودت مي پرسي :
- " كدام مان بيش تر شبيه يك انسان ابله ايم ؟"
دكتر جلايري است . تعجب مي كني . مدت ها از آخرين تماست با او مي گذرد. از پيش خوان فاصله مي گيري.
- "... چه طوري دكتر ؟ پارسال دوست امسال آشنا . درخواست تو خوندم . خيلي پيش ها منتظر اين درخواست بودم . ديگه وقتش بود . كار خوبي كردي . بخش مراقبت ها ويژه راست راستي احتياج به يك متخصص مجاري تنفسي داشت . زنگ زدم هم حالي ازت بپرم هم ياد آدوري كنم امشب كشيك بخش مراقبت هاي ويژه اي "صداش كمي زمخت شده يا شايد از اول زمخت بوده و تو يادت رفته. مگر چند وقت است كه صداش را نشنيده اي ؟محل كارتان در يك ساختمان است و تنها يك طبقه از هم فاصله دارد . بخش عفوني و مراقبت هاي ويژه بيمارستان ساسان كه او رئيس اش است درست در طبقه ي فوقاني همان بخشي است كه تو در آن جا مشغول به كار هستي .
-" من قرص هامو جا گذاشتم . قرص ها تو كيفم بود . كيفم تو فرودگاه مهر آباد جا مونده "
لحن صدايش عوض مي شود تو اين لحن را بهتر مي شناسي .
-" تو كجايي ؟ مگه تهران نيستي ؟"
- " نه اومدم زاهدان . به دعوت يه دوست . بايد مي اومدم . فقط ... كيفم ... "
- " منظورت چي يه كي مي گي رفتي زاهدان ؟ تو امشب كشيك بخش مراقبت هاي ويژه اي . خودت درخواست دادي كه به اين بخش منتقلت كنن. امضاي تو پاي اين درخواسته ."
لحن دكتر جلايري آشنا تر از هر وقت ديگري به گوشت مي رسد . انگار كه گوشي تلفن همراه و امواج صوتي و فاصله ي ميان تو و او را يك باره از ميان برداشته اند . مكث مي كني . ابرهاي خاكستري از غرب هجوم آورده اند و سرتاسر آسمان را فرودگاه را پوشانده اند . نه ! ابر نيست .
باد با خود گرد و خاك به همراه دارد و تنها هواپيماي مسافربري توي باند فرودگاه زاهدان را در خود فرو مي برد . تو پشت شيشه اي ايستاده اي و آن بيرون را نگاه مي كني ، هاج و واج .
-" من كي خواستم من رو به بخش مراقبت هاي ويژه منتقل كني ؟تو خودت مي دوني من از اون بخش متنفرم . "
- " تو چه ت شده ؟ زده به سرت ؟ درخواستت الان رو ميز منه . بعد اين همه سال مي خواي بگي من امضاي تو رو نمي شناسم ؟"
- " تو رو خدا دست از سرم بردارد . اذيتم نكن . به قدر كافي گرفتاري برام پيش اومده . مي گم كيف مو جا گذاشتم . يعني اشتباهي با يه پرواز ديگه معلوم نيست رفت كجا . قرص هام تو كيفم بوده . هيشكي ندونه تو خوب مي دوني اگه اون قرص ها رو به موقع نخورم چي به سرم مياد . ببين من فقط تا امشب قرص دارم . فقط تا امشب . بليط برگشتم واسه پس فرداست.
دكتر جلايري مي گويد :
-" آروم باش ! هيچ اتفاقي نمي افته "
ترسيده اي و اين ترس هيچ اثري در ظاهر رفتارو لحن گفتارت ندارد . خودت هم نمي داني چرا . نمي چرا سردكتر جلايري فرياد نمي كشي . ازهمين حالا داري درد را توي وجودت احساس مي كني . داري تاول ها را كه روي پوست دست و صورت و گردن و بقيه ي جاها قلمبه شده مي بيني . .. نفست به خس خس افتاده . با اين حال دكتر جلايري مي گويد آرام باش و هيچ اتفاي نمي افتد . درمانده شده اي . درمانده ، ترسيده و كمي هم تحقير شده . ولي هنوز آرام مي نمايي و با همان آرامش از دكتر جلايري مي خواهي كه قرص هايت را با پرواز روز بعد برايت بفرستد .
-" ... بده دست يكي از مسافرا . مي يام فرودگاه ازت مي گيرم . شماره همراهمو بده به اش . يادت نره ... "
قبل از اين كه به پاركينگ تاكسي ها ي فرودگاه برسي ، يكي جلوي پايت ترمز مي زند . از همان سمندهاي زرد پلاك نارنجي است .
-" كجا دكتر؟"
درعقب را باز مي كني و سوار مي شوي . ماشين كه راه مي افتد آدرس مي دهي . راننده براي اطمينان مي پرسد :
-" بار نداشتي ؟ چمدوني ؟ كيفي ؟"
-لهجه ي خاصي ندارد . مي گويي :
- " داشتم اشتباهي فرستادنش زابل . قول دادن در اسرع وقت به ام برسوننش "
مي گويد :
- تا منظور از اسرع وقت چي باشه ."
منتظري تا توضيح بدهد .
-" زابل به زاهدان كه پروازي نداره . باز شما بايد برگرده تهران . از تهران دوباره بياد زاهدان . اينم خودش يك هفته طول مي كشه . "
از شيشه بيرون را نگاه مي كني . دستي كه ساختمان هاي فرودگاه و برج مراقبت به طرز بي قواره اي در جاي جاي آن سبز شده است . تا چشم كار مي كند خشك و بي آب و علف است . دريغ از بوته ي خاري . مي پرسي :
-" چرا اين قدر دير ؟ "
مي گويد :
-" مسير زابل تهران هفته اي يك پرواز داره . اين هفته شم امروز انجا م شده . نيم ساعت قبل از پرواز شما . چمدون شما اگه رفته باشه زابل تا هفته ي بعد تو فرودگاه زابل مي مونه .
مي خواهي بپرسي پس قرص هام چي مي شن كه قيدش را مي زني و سرت را به صندلي عقب تكيه مي دهي .
گرد و خاكي كه باد به همراه آورده ميدان ديد راننده را كم كرده است . درختان كاج ، با فاصله از هم ، حاشيه ي جاده ي فرودگاه را پر كرده اند . تازه آن جاست كه به صرافت مي افتي راننده از كجا فهميده تو پزشكي .همين را ازش مي پرسي . راننده با عروسكي كه لباس بلوچي تن اش كرده و از آينه ماشين آويزان است ور مي رود و هم نيم نگاهي از آينه به تو مي اندازد . مي گويد :
-" حدس زدم . امروز تو بيمارستان مركزي زاهدان سيمنار گذاشتن . سمينار بيماري مالاريا . حتما خبر دارين كه مالاريا بيماري شايع اين استانه "
خبر نداري . او مي گويد:
-" تو پرواز ديروز كلي دكتر و متخصص سوار بودن كه همه گي شون رو به مهمان سراي جهانگردي بردن . گفتم شايد شما هم جزو همونايي و احيانا از پرواز ديروز جا موندي "
و با مكثي طولاني مي پرسد :
- " اين آدرسو كي به تون داده ؟"
توي تلفن همراهت دنبال پيغام ضبط شده مي گردي . مي گويي :
-" يه دوست "
مي پرسد :
" اين دوستت چند ساله زاهدان نيومده ؟"
احساس مي كني كه آن بلاهت پنهاني دارد آثارش را در حركات و رفتارت نشان مي دهد.
-" اون سكان همين جاست . چطور مگه ؟"
راننده خون سرد نشان مي دهد . سن و سالي ازش گذشته ، شايد پنجاه يا پنجاه و اندي سال. موهاي سياه و لختش پشت گردنش را پوشانده است . دوباره از آينه نگاهت مي كند .
-" ميدان شهيد سنايي نداريم . يه ده پونزده سالي هست كه خرابش كردن . اون جا الان اتوبان شده . اما كوچه ي سرو هنوز سرجاشه . شانس آوردي كه به تور من خوردي . من اون جا ها رو از قديم مي شناسم . "
پيغام ضبط شده را پيدا نمي كني . دوباره سرت را به پشتي صندلي تكيه مي دهي و بيرون را نگاه مي كني .
شيشه را كه پايين مي كشي باد گرم تو مي زند . با اين حال غنيمت است. قطره ي عرقي از پشتت ، جايي بين شانه ها آهسته سر مي خورد و پايين مي رود و احساس بدي به ات دست مي دهد . به جلو نگاه مي كني ؛ به آمپر آب ماشين كه ازنيمه گذشته و با خودت فكر مي كني شايد به خاطر همين است كه راننده كولر ماشين را روشن نمي كند . ماشين خيابان را دور مي زند وارد كوچه تنگي مي شود و وسط هاي كوچه توقف مي كند .
-" اين ام كوچه ي سرو ."
به خانه هاي دو ور كوچه نگاه مي كني كه اغلب دو يا سه طبقه با ديوارهاي سنگي يا آجرنماي بلند دنبال نشانه اي آشنايي مي گردي و نمي يابي . مي گويي :
-" چه غريب اين جا ؟ مطمئني كوچه ي سرو همينه ؟"
راننده مي گويد :
-" اگه دنبال خونه هاي ده پونزده سال پيش مي گردي ، گيرت نمياد . همه رو كوبيدن و از نو ساختن . بگو پلاك چنده ؟"
از ماشين پياده مي شوي و ساختماني كه روبه رويت قد كشيده را ورانداز مي كني . برنمي گردي كه راننده را نگاه كني . مي گويي :
-" همينه . پلاك سي و هفت . اما .. " حالا برمي گردي " اما اين جوري نبود "
مطمئن نيستي كه خانه همان خانه باشد . زنگ در را فشار مي دهي . راننده هم انگار شك دارد كه آدرس را درست آمده باشد . مي ماند منتظر تا نتيجه قطعي شود .
-" سلام عليكم "
كسي كه در قاب در ظاهر مي شود هيچ شباهتي به آن كه تو دنبالش آمده اي ندارد . لااقل اين طور به نظرت مي رسد .
-" فرمايشي داشتين ؟"
-" دكتر ...؟!"
-" دكتر خيلي وقته از اين جا رفته ."
رو به راننده تاكسي لبخند مي زني كه نشان بدهي خودت را نباخته اي .
-" ولي من هفته ي پيش از دكتر يه پيغام داشتم . ازم خواسته بود كه به ديدنش بيام . اين جا "
-" اين جا ؟! حتما اشتباه مي كنين . دكتر مستاجر اين خونه بود . اما سه سال پيش نه حالا . موقعي كه خونه رو خريدم . دكتر طبقه ي بالا مي نشست . يه ماه بعد حالش بد شد . سريع اعزامش كردن تهران . مريض بود . اگه اشتباه نكنم مجروح شيمايي بود . رو پوستش تاول زده بود . چه تاول هايي ! خدا نصيب نكنه . دچار تنگي نفس شده بود . تو يكي از بيمارستان هاي تهران بستريش كردن . بعد از اون ديگه خبري ازش ندارم . چند ماه بعد برادري براي زنش اومدن و وسايلش بار كردن بردن زا، خونه ي پدرش . حتما الان اون جاست . خونه ي پدرش تو زابله . سمت دهنه ي غلامان " به خانه رو مي كني كه رو به شمال است و نمايي از سنگ سفيد دارد . مي گويي :
-" من چند سال پيش اومدم اين جا اين خونه اين شكلي نبود . "
نگاه مرد صاحب خانه هم روي در و ديوار چرخ مي خورد . مي گويد :
" نكوبيدمش . فقط يه دستي به سر و روش كشيدم . نماشو سنگ كردم . حياط شو موازييك كردم و تو شو يه خورده دست كاري كردم "
مي پرسي :
-" تو حياط اين خونه يه باغچه نبود ؟"
صاحب خانه باترديد مي گويد :
-" نه من يادم نمي ياد "
-" يه باغچه با گل هاي ريز صورتي و سفيد . شبيه گل خار . "
-" فكر نمي كم . اين جا كويره .خاكش مناسب اين جور گل ها نيست . البته خوب بعضي ها مي كارند اما به دردسرش نمي ارزه .
بايد برگردي . بايد قبل از اين كه توهم همه جاي وجودت را پر كند برگردي .
روي صندلي عقب ماشين ولو مي شوي و به صندلي ماشين دست مي كشي تا مطمئن شوي واقعي است . شيشه را بالا و پايين مي كني و راه مي دهي به باد گرم كه تو بيايد. مي گويي :
-" منو برسون به يه دفتر هواپيمايي . مي خوام برگردم تهران "
راننده ماشين را به حركت در مي آورد . مي پرسد :
-" كي مي خواي برگردي ؟"
مي گويي :
-" هر چه زودتر بهتر . اگه بشه همين امروز "
-" امروز كه ديگه پروازي نيست "
-" اشكالي نداره با پرواز فردا برمي گردم . من اين جا ديگه كاري ندارم ."
- "بليط برگشتم واسه پس فرداست . عوضش مي كنم ، واسه فردا مي گيرم . "
راننده عروسك آويزان ماشين را با دست نگه مي دارد كه تكان نخورد . مي گويد :
-" بليط گيرت نمي ياد هميني كه داري محكم بچسب . اين روزها بليط هواپيما حكم كيميا رو داره"
از ساختمان شماره ي سي و هفت با نماي سنگي سفيد دور مي شوي . سرت را برمي گرداني.
راننده مي گويد:
-" مگه خبر نداري ؟ دانشگاه هاي زاهدان پر از دانشجوي غير بومي يه "
خبر نداري از همه جاي مملكت دانشجو دارن . تبريز ، تهران ، رشت ، مشهد ، اصفهان. خلاصه همه جا . الان ام امتحاناشون تموم شده و دارن برمي گردن خونه . اوسه همينه كه مي گم بليط گيرت نمي آد . د
درست مي گويد . مسوول فروش بليط سرش را بالا نمي گيرد كه نگاهت كند .
-" تا پنج مرداد جا پره . اگه دنبال كنسلي هستي بايد بري فرودگاه ، كه اونم بعيد مي دونم ليستي باز كنن . پروازهاي هواپيما اين روزها قرق دانشجوهاس . گيرت نمياد . "
كت چهار خانه ات را درآورده اي و چند تا از دكمه هاي پيراهن سفيذت را باز كرده اي تا راحت تر نفس بكشي . شنيده بودي كه هواي تيرماه زاهدان عرق چكان است . اين را به راننده تاكسي مي گويي . او كش دار مي گويد :
-" عرق چكان و نفس بران "
مي پرسي :
" چه طور طاقت مي يارين ؟"
مي گويد :
-" عادت كرده ايم . شما هم اگه بموني عادت مي كني . وقتي از يه حدي بگذره و هميشه گي بشه ، اون وقت مي شه جزيي از زندگي ت و باهاش انس مي گيري . مث ... " در ذهن اش دنبال جمله اي مي گردد و نمي يابد . شايد دنبال يك ما به ازا براي گرماي طاقت فرساي تيرماه زاهدان . " مث يه زخم ناسور يا يه غده ي چركي مه زير بغلت جا خوش كرده و علاجي نداشته باشه . نمي كشدت ، اما راحت تم نمي زاره . با هميناشه كه كنار مي ياي ."
مثال بي ربطي است ؛ حداقل دو مورد گرما . شايد اگر در مورد چيز ديگري مثلا درد يا ترسي كه مدت ها ي مديد با تو بوده اين مثال را زده بود منطقي تر بود . آهسته زير لب زمزمه مي كني :
-" پس چرا من عادت نكردم "
راننده به جل نگاه مي كند . همه ي دور و بر را بي آن كه سربرگرداند زير نظر دارد . مي پرسد :
-" رفيق جبهه و جنگت بود ؟"
-با احتياط مي گويي :" بله تو شلمچه با هم بوديم ."
دلت مي خواهد حرفي بزني . با كي اش مهم نيست . فقط مي خواهي گذشته را مرور كوتاهي بكني تا شايد دليل آمدنت به اين شهر غريب را يك جوري توجيح كني .
مي گويي :
-" تو بيمارستان صحرايي موقعيت مالك اشتر شلمچه . به مجروح ها مي رسيديم . اون موقع هر دومون هر دمونت انترن بوديم . هنوز درس پزشكي رو تموم نكرده بوديم . هر چند كه واسه كارهايي كه تو اون بيمارستان صحرايي خون ريزي بود و پانسمان موقتي زخم گلوله ها و تركش ها و آماده كردن مجروح ها واسه اعزام به عقب ، به اهواز و انديمشك و تهران و جاهاي ديگه . "
مي سپرد :
-" اين همه مدت هيج خبري ازش نداشتي ؟"
مي گويي :
-" هيچي . تو بمباران شلمچه هر دومون شيمايي شديم . آوردن مون عقب . بعد از اون ديگعه خبري ازش نداشتيم تا اين كه هفته ي پيش يه ايميل ازش به دستم رسيد ازم خواسته بود كه به ديدنش بيام . همين جا "
راننده مي گويد :
-" خب انگار قسمت نبوده "
دستي به پشت سرش مي كشد و موهايش را مرتب مي كند . مي پرسد :
-" حالا كجا برم ؟"
هوس دوش آب سرد كرده اي . هوس كرده اي يكي دو ساعتي توي آب سرد وان حمام بچرتي . هوس كرده اي حوله ي حمام را دورت بپيچي و زير بار سرد كولر گازي بخوابي. مي گويي :
-" منو ببر بازار مي خوام يه چيزي بخرم . بعد هم بريم به همون مهمانسراي جهان گردي كه گفتي . "
راننده در سكوت دنده چاق مي كند و ميدان را دور مي زند و از فرعي به اصلي مي پيچيد . حرفي از كرايه و حق و حقوقش نمي زند . تو هم انگار نه انگار كه قرار بوده تو را به مقصدي برساند و كرايه اش را بگيرد و برگردد فرودگاه.
نگاهت توي پياده رو گم شده است . نشسته اي به تماشاي مردان بلوچي كه لباس هاي يك دست روشت و اغلب سفيد به تن كرده اند و بي اعتنا به زهر آفتاب تابستان در رفت و آمدند.زن ها اما جدا از آن ها با پوششي تيره و اغلب سياه ، دست فروش ها را دوره كرده اند و جنس هايشان را زير و رو مي كنند ؛ بي هيچ عجله اي . پوست تيره شان داد مي زند كه خو كرده اي اين آب و هوايند . توي صورت هاشان دنبال چكه اي عرق مي گردي و نمي يابي .
سر در ورودي مهمان سراي جهان گردي را سرسري ورانداز مي كني . در ماشين را باز مي كني . همان طور لميده روي صندلي ماشين به راننده ي تاكسي رو مي كني :
-" من تو كيفم يه عالمه قرص داشتم . قرص هايي كه بايد سر وعده بخورم . اگه نخورم وضع بدي پيدا مي كنم . اگه ممكنه فردا صبح زود بيا دنبالم بريم فرودگاه ببينم خبري از كيفم شده يا نه ."
راننده مي گويد :
-" از خير كيف بگذر . گفتم كه تا هفته ي بعد تو فرودگاه زابل مي مونه "
و مي پرسد :
- " چه جور قرصي يه ؟ تو داروخانه پيدا نمي شه ؟"
مي گويي :
-" نه اون داروها تو هر داروخانه پيدا نمي شه . مخصوص مصدوماي شيميايي ."
راننده مي پرسد
-"چرا نمي ري بنياد شهيد ؟ شايد اونها اين دارو رو داشته باشن . تو كه مشكل نسخه نداري . خودت پزشكي "
- " نه بنياد شهيد نمي تونه كمك كنه . خيلي بخوان كمك كنن درخواست بدن از تهران براشون دارو بياد كه خودش بيش تر از يه هفته طول مي كشه . تا اون موقع هم من رفتم تهران .البته اگه زنده بمونم ."
- " پس انگار حياتي يه "
نگاهش جايي آن دورها سير مي كند . زمان مي گذرد . به تو رو مي كند . مي گويد :
-" خوب چرا راه نمي افتي بري زابل ؟"
براي اولين بار است كه مستقيم به چشم هايش نگاه مي كني . سياه است . سياه مثل شبق . با موهايي كه روي پيشاني اش ريخته . چيزي نمانده كه ازش بپرسي كي هستي و چي از جانم مي خواهي . مي پرسي :
-" تا زابل چه قدر راهه ؟"
مي گويد :
-" دو ساعته مي رسونمت فرودگاه زابل . قبل غروب مي رسيم . اين جوري هم به كيف داروهات مي رسي هم اگه دوست داشته باشي مي ريم دوستت پيدا مي كني ."
كنجكاوي امان ات را بريده است . طاقت نمي آري و مي پرسي :
-" تو به چي مي رسي ؟"
لبخند چهره ي گندم گونش را از هم باز مي كند و شاد نشانش مي دهد . شادتر از قبل مي گويد :
-" من يه راننده تاكسي ام . كارم اينه . مسافر جا به جا مي كنم و كرايه مو مي گيرم . تو يا كس ديگه . اين جا يا زابل . چه فرقي مي كنه . حالا اگع طالبي بسم الله . "
جاده از دل كوير مي گذرد و پشت به خورشيد عصركاهي مستقيم به جلو مي رود . بي هيچ پيچ و تابي . زهر گرما شكسته است و بادي كه از درز شيشه تو مي زند قابل تحمل مي نمايد . راننده ي تاكسي از اين كه سر گفت و گو را باز كرده راضي به نظر مي رسد .
-" من تو اون بيمارستان ها بودم . سال شصت و پنج ، جنوب . امربر بيمارستان بودم . البته اسمم امربر بود . در واقع آچار فرانسشون بودم . زخمي جا به جا مي كردم . دارو حمل مي كردم . موقع حمله ي شيميايي بادگيرو ماسك ضد گاز براشون مي بردم و بين شون تقسيم مي كردم . كارهاي تاسياتي شونو انجام مي دادم.لوله ي آبي اگه قطع مي شد وصلش مي كردم . هر كاري ازم بر مي اومد كوتاهي نمي كردم . گاهي حتا به مجروح ها سرم وصل مي كردم . پانسمون شونو عوض مي كردم . تو اون بيمارستاني كه ما بوديم مجروح هايي رو كه وضع وخيمي داشتن همون جا عمل مي كردن . دست و پاي آش و لاش بود كه قطع مي شد ."
خسته گي پلك هاست را سنگين كرده و خواب مي رود كه خود فرو ببردت . صداي راننده را از دورها مي شنوي . از خيلي دور .
-" موقع حمله ي شيمايي محشر كبرايي مي شد كه نگو و نپرس . مي مونديم با مجروح ها چي كار كنيم . ماسك رو صورت هاي زخمي شون جا نمي گرفت . نمي تونستيم بادگير تن شون كنيم تا گاز اثر نكنه . يك ريز جيغ مي كشيدن و نمي تونستن اون وضع تحمل كنن . جنازه بود كه تو محوطه ريخته بود . جنازه ي رزمنده ها يي كه با گاز مرده بودن . بي اين كه فرصت دفاع پيدا كنن . كسايي رو مي ديدم كه با ناخن هاشون زمين مي كندن كه فرو برن تا از گازهاي شيميايي در امان باشن . بچه ها حمل مجروح گوگيجه مي گرفتن . نمي دونستن با اون همه زخمي و شهيد كه تو راه افتاده بود چي كار بكنن . خيلي از پزشك ها ماسك ضد گاز بر مي داشتن و مي رفتن جلو به مصدوما كمك كن و ديگه برنمي گشتن . بعضي هام يه گوشه كپ مي كردن و منتظر مي موندن تا بمباران تموم بشه و وضعيت به حالت عادي برگرده. اون وقت از تو سو راخ هاشون بيرون مي يو مدن ."
چشم كه باز مي كني خورشيد در حال غروب است . خبري از راننده نيست . تابلوي عكاسي ممنوع روي ستوني كه فنس ازآن گذشته به چشمت مي خورد . دورتادور فرودگاه را فنس كشيده اند . كمي بعد راننده از دور پيدايش مي شود .
-" انبار تحويل بار تعطيل بود. مسووليتش رفته بود . گفتن فردا صبح بيا ."
نگاهش مي كني ، نه ملامت بار . ترتيب اتفاق هايي كه از صبح به وقوع پيوسته را در ذهنت مرور مي كني . نظمي را در آن جستجو مي كني و نمي يابي . هنوز وقت آن نرسيده كه از كوره در بروي و فرياد بكشي. درد را به تمامي در وجودت احساس مي كني. اما توان آن را داري كه آرامشت را حفظ كني و خودت را لو ندهي . مي گويي :
-" اشكالي نداره . مي مونم تا صبح "
مي گويد :
-" حالا كه وقت داريم ، چه طوره بريم دنبال اين آشنات بگرديم . تا دهنه ي غلامان راهي نيست ."
خودت را سپرده اي به سكوت و به جريان آرامي كه از صبح دارد تو را با خودش مي برد . حرفي نمي زني . راننده راه مي افتد .
از ميانه ي دره ي تنگي مي گذريد . اين را باد تند و سردي كه تو مي زند و صخره هاي سبزي كه شعاع نو ر تاكسي را به سمت دره منعكس مي كنند مي فهمي . خنكاي باد شب دشت با تمام وجود حس مي كني . خواب از سرت پريده و باچشمان باز عمق تاريكي را مي كاوي . باد بوي رطوبت را با خود به همراه مي آورد . بوي سبوس و يونجه ي تازه صداي حركت باد را كه از لابه لاي شاخ و برگ درخت هاي گم شده در تاريكي مي گذرد به وضوح مي شنوي . تعجب مي كني . حالا داريد از كوچه هاي تنگ و تاريك گذر مي كنيد . راننده جايي ماشين را از حركت باز مي ايستاند . تا از ماشين پياده شود و در خانه اي را بزند ، تو چراغ سقفي را روشن مي كني و پشت دستت را نگاه مي كني . به پوست صورتت دست مي كشي . اهميتي به خارهاش نمي دهي .نه ! هنوز وقت باقي است . بايد منتظر بماني . بايد صبور باشي . راننده آدرس را مي گيرد و برمي گردد . دوباره تاريكي است . و كوچه هاي پيچ در پيچ روستا .
زني كه در آستانه ي در چوبي ايستاده صورتش را با چادر سياهي پوشانده است . تو از ماشين پياده مي شوي . در و ديوار را نمي بيني . يعني توجهي به شان نداري . تو حتي اعلاميه هاي تسليت روي در چوبي را كه نور چراغ تاكسي روشن اش كرده نمي بيني . زن پير است و له جهي غليظ زابلي دار. و تو چيزي از حرف هايش نمي فهمي . راننده حرف هايش را برايت ترجمه مي كند . فرو مي ريزي . دنبال جايي هستي كه تكيه بدهي و نمي يابي . برمي گردي و پشتت را به راننده سمند مي دهي و نگاهت را به عمق تاريك كوچه ي باريك و دراز مي دوزي .
-" سرطان خون داشته . شيش ماه پيش حالش وخيم مي شه ، طوري كه دكتر هم ديگه نمي تونن كاري براش بكنن . همون موقع به خواست خودش مرخصش مي كنن تا اين
چند روز آخر رو پيش خانواده اش باشه . مي يارنش اين جا و همين جام تموم مي كنه . الان پنج ماه از مرگش مي گذره . همين جا دفنش كردن . تو قبرستون روستا . بالاي تپه اس. "
-" ازش بپرسين پسرش كجا بستري بوده ؟"
-" مي گه تهران ، تو يكي از بيمارستان هاي تهران."
-" ازش بپرسين تو كدوم بيمارستان ."
-" مي گه تو بيمارستان ساسان . بخش مراقبت هاي ويژه ."
خارش دست و صورتت بيش تر شده است . آستين پيراهنت را بالا مي زني و به لكه هاي متورم روي مچ و ساعت دستت نگاه مي كني . چيز تازه اي نيست و تو هم اهميتي نمي دهي . روي صندلي جلوي تاكسي نشسته اي و پيراهن از جنس حرير عروسك بلوچي دست مي كشي . تو جنس حرير را نمي شناسي . جون نرم است حدس مي زني حرير باشد . مي گويي :
-" عروسك قشنگي يه . چه لباس قشنگ تن شه ."
راننده مي گويد :
-" كار دسته "
مي پرسي :
-" تو بازار از اين ها هست ؟"
راننده مي گويد :
-" نه "
و دست دراز مي كند و عروسك را از انتهاي زنجيري كه به آن آويزان است جدا مي كند. و رو به تو مي گيرد . زنجير خالي از آينه آويزان مانده است.
از ماشين پياده مي شوي و رو به خورشيد كه تازه طلوع كرده ، از تپه بالا مي روي . قبرها ، تك تك يا با هم اغلب با نشاني از سنگ كوه در گوشه و كنار قبرستان روستا جاي گرفته اند . راننده هم پشت سرت از تپه بالا مي آيد و دور تر از تو ، دشت گل هاي خار را تماشا مي كند . مي گويد :
-" يه كم بزرگ تر از اون باغچه اي يه كه مي گفتي . درست مي گم ؟"
درست مي گويد . بوته هاي تنك گل هاي خار با كاكل هاي ريز صورتي و سفيد تا آن دورها دشت را پوشانده . به زانو مي شوي . دكمه هاي پيراهن سفيدت را كه لك شده تا پايين باز مي كني و با دهان باز نفس مي كشي . سعي مي كني هواي دشت را توي ريه هايت بفرستي نمي تواني . نگاهت پر از التماس است . به راننده نگاه مي كني كه هودش را بالاي سرت رسانده و مانده كه چه بكند . مي نالي :
-" قرص هام!... "
راننده به طرف ماشين مي دود . كت چهار خانه ات كه روي صندلي عقب ماشين افتاده . زير و رو مي كند چيزي نمي يابد برمي گردد . داد مي زند :
-" اين قرص هاي كه مي گي چه شكلي ان ؟ تو جيب هات كه فقط واليوم ده و پرفنازينه . قرص ديگه اي نبود . چي كار كنم ؟"
سرت را با لا مي گيري .
-" كيفم "
و سرت روي خاك خشك دشت مشرف به قبرستان مي افتد . جاده ي خاكي روستا را نمي داني راننده با چه سرعتي طي مي كند و پشت سر مي گذارد .
- " قرص هام ! تو رو خدا زود باش . دست هام تاول زده . مي سوزه . تاول ها مي سوزه."سرفه امان حرف زدن به ات نمي دهد . " تاول ها مي شوزه . نفسم در نمي ياد . زود باش "
پوست دست و صورتت تاول زده تاول هاي آب دار و سوزناك . به سختي نفس مي كشي . كجا هستي ؟ توي دشت ، توي جاده آسفالته .از خودت مي پرسي كجا هستيم ؟ چرا نمي رسيم ؟ بادي كه از دره ي تنگ مي وزد هنوز سرد است و خوشايند .دست دراز مي كني كه شيشه را پايين بكشي . اما نمي تواني و دستت فرو مي افتد . صدايي مي شنوي . كسي دارد حرف مي زند . نه اشتباه مي كني . گوش نكن ! همه جا ساكت است . تو هيچ صدايي نمي شنوي . كسي با تو حرف نمي زند . توي ماشين كه به جز تو و راننده كسي نيست . راننده كه آدم كم حرفي است . نه ، هيچ صدايي نيست . تو باز هم دچار توهم شده اي .
-" نو توهم داري . كدوم قرص ها ؟ الان نزديكه چهارده پونزده ساعته كه ما باهميم . از هم جدا نشديم . تو يه دونه قرص هم نخوردي "
گوش نكن ! صدا ا زبيرون است . صدي باد صبح گاهي است كه از دره تو مي زند . صداي باد است . تو توهم داري .
- " تو رو خدا يه چيزي بگو . مگه نگفتي هر چهار ساعت به چهار ساعت بايد سه تا از اون قرص ها ر بخوري . مي گم ... "
- " دارم مي سوزم . تاول ها داغن . مي سوزونن . تو رو خدا زود باش "
- " آخه كدوم تاول ها ؟ من كه تاولي نمي بينم ... باشه باشه ، آروم باش ! مي بيني كه دارم تخته گاز مي رم ."
ديوار فنسي فرودگاه را از دور مي بيني و چشم هايت تار مي شود و از هوش مي روي .
احساس خستگي مي كني . بادي كه از درز شيشه ي تاكسي تو مي زند گرم است و امان مي برد . دشت سوخته به تندي از مقابل چشم هاي خسته و بي جانت مي گذرد. بوته هاي گز در آن دورها در جهت باد كويري كشيده شده است . راه رفته را پركوب برمي گرديد. به راننده رو مي كني كه چشم به جاده ي داغ دوخته و پيش مي رود. متو جه ي بيداري ات شده . زير چشمي نگاهي به ات مي اندازد و دوباره به جاده برمي گردد . مي پرسد :
-" بهتري ؟"
نفسي چاق مي كني . مي گويي :
- " بله "
و يادت مي افتد حسابي به زحمت اش انداخته اي. مي گويي :
- " حسابي به زحمت افتادي "
مي گويد :
-" زحمتي نبود. آشنا بودن . حال تو هم وخيم بود ، فوري كيف دادن . نيگاش كن ببين چيزي كم و كسر نداره"
كيف را زا روي صندلي عقب بر ميداري و درش را بازمي كني . دست روي ورق هاي تا شدهي قرص و كپسول توي كيف مي گذاري و حوله ي حمام را دوباره روي شان پهن مي كني . در كيف را مي بندي .
راننده مي گويد :
-" مجبور شدم درشو باز كنم قرص ها تو بدم بخوري . داشتي هذيون مي گفتي . قرص ها به موقع به دادت رسيد "
حرفي نمي زني . راننده مي پرسد :
-"مه چي سرجاشه ؟"
مي گويي:
-" بله "
" راستي آرومت مي كنه ؟ قرص ها رو مي گم . واليوم ده و ديازپام و... آرام بخش هاي فوي اي ين "
توي صندلي فرو مي روي . آسمان يك دست آبي است و حركتي نمي كند . انگار تو هم ايستاده اي . ماشين هم ايستاده است .
كنار جاده ، جايي آن دورها چند كركس بزرگ كنار جاده ي آسفالت روي زمي نشسته اند و بي توجي به تاكسي سمند كه بعد از كمي كنارشان مي گذرد ، لاشه ي حيوان مرده اي را دارند از هم مي درند.
بوي تعفن و مردار توي سرت مي پيچد . بوي مهي گنديده ، بوي گاز .
صداي فرياد امدادگرها از بيرون سوله به گوشت مي رسد.
-" شيميايي زدن . شيميايي زدن ! پناه بگيرين . برين تو سوله ها "
در تاريكي گم مي شوي . تاريكي خفقان آور انتهاي سوله ي بيمارستان صحرايي تو را در خودش گم مي كند . امدادگرها هنوز فرياد مي زنند .
-" ماسك بزنين ، ماسك بزنين ! شيميايي زدن . يكي بياد كمك ! اين جا پر مجروحه."
كسي از عمق تاريكي به طرفت مي آيد . صدايت مي زند .
-" تويي ؟چرا اومدي اين جا ؟بيا كمك كن اين ماسك ها رو ببرن بزنن به صورت مجروح ها . زود باش ! دارن تلف مي شن . چرا وايسادي ؟ يه كاري بكن ! ماسك كم داريم . من مي رم تو انبار ببينم چيزي گيرم مياد . چفيه تو بده من بزنم به صورتم . خدا خودش به داد برسه ."
صداها درهم مي شود .
-" نياين بيرون ! همه جا آلوده س . كسايي كه ماسك ندارن چفيه هاشونو خيس كنن بگيرن جلو صورت هاشون . كسي از تو سوله ها بيرون نياد "
تنها شده اي . ماسك ها را به صورت مجروحاني كه روي تخت ها افتاده اند مي كشي . جعبه هاي خالي ماسك روي زمين ريخته و جلوي دست و پا را گرفته . همه شان را زير و رو مي كني . دريغ از ماسك . دوباره هموست كه صدايت مي زند .
-" ماسك نداريم . تو كه هنوز اين جايي . برو به مجروح ها برس ! همه رفتن بيرون به مجروح ها كمك كنن . بد وضعي يه . بلند شو !"
بلند مي شوي . سرت به دوران مي افتد . بوي گاز همه ي سوله را پر كرده است . ناي جلو رفتن نداري . دستت را به لبه ي تختي كه كنار ديوار است مي گيري . خودت را بالا مي كشي . صداي خس خس نفس هاي كسي را كه روي تخت دراز كشيده مي شنوي . به اش نزديك مي شوي . صورتش زير سك ضد گاز گم شده است . روي صورتش خم مي شوي . صدا از او نيست . از تخت كناري است . به طرفش مي روي . ماسك ندارد . نفس هايش به شماره افتاده است . پوست صورتش از تاول هايي كه زده مي جوشد . به مجروحي كه ماسك زده رو مي كني . هيچ حركتي نمي كند . نبض گردنش را مي گيري . زمان مي خواهد تا ضربان احتمالي نبضش از طريق پوست گردنش كه نازك است به پوست سرانگشت ها ي دستت كه كلفت است منتقل شود . صبر نمي كني و دو انگشتي را كه روي رگ گردنش گذاشته اي برمي داري و به بند سياه ماسك كه پشت گردنش قرار گرفته بند مي كني و مي كشي . به دور و بر نگاه مي كني . كسي را نمي بيني . ماسك را به صورت عرق كرده ات مي كشي . تصاوير از پشت شيشه هاي غبار گرفته چشمي ماسك تار به نظر مي رسد. احساس خفه گي مي كني . بند ماسك را پشت سرت محكم مي كني و كلاه بادگير را روي سرت مي كشي و بندش را زير چانه محكم گره مي زني . آموزش هاي ايمني موقع حمله ي شيميايي را خوب به خاطر داري . حالا به مجروح ها مي رسي . ماسك هاي شان را روي صورت شان قرار مي دهي و بندشان را پشت سرشان محكم مي كني . بادگير تن شان مي كني . توجهي به فريادهاي گوش خراشان نمي كني . تهويه ها از كار افتاده است . گرما بي داد مي كند . هواي سوله گرم است و خفه .براي تركش خورده ها و زخمي هايي كه گلوله و تركش پوست صورت شان را سوزانده تحمل ماسك ضدگاز امكان پذير نيست . اما چاره اي هم نيست . توي راهروي سوله جاي سوزن انداختن نيست . امدادگرها يك ريز مجروح مي آورند . اهميتي نمي دهي . نه به شلوغي ، نه به دست تنها بودنت و نه با نبود ماسك ضد گاز . فقط كار مي كني ، كار.


منبع: منتخب جايزه ادبي يوسف(مسابقه سراسري داستان دفاع مقدس)


bardia_m

bardia_m
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : آذر 1389 
تعداد پست ها : 6374

پاسخ به:داستان های ایثار و شهادت و دفاع مقدس
یک شنبه 17 بهمن 1389  6:50 PM

عنوان : بخوان حمله مريم !...
تاريخ : 1388/12/08
شاعر / نويسنده : محمد نبي بندار
موضوع :داستان ايثار و شهادت و دفاع مقدس
خوان اول
سوفيا دوست خوبم
اميدوارم حالت خوب باشد . منشي مركز مي گويد رفته اي سر كلاس و ممكن است تا ظهر دانشكده بماني . از اين كه نمي توانم منتظرت شوم متاسفانو ، براي انجام كارهاي عقب مانده عجله دارم .
اقامتم در فرانسه خيلي طول نخواهد كشيد . به زودي ايران مي روم شايد بازگشتي در كار نباشد . به همين مناسبت ضيافتي بر پا كرده ام ، كوچك ، براي خودم و خودت به ياد روزهايي كه من و تو تنها هم صحبت هاي هم بوديم .
برا ي شام منتظرت هستم . ساعت هشت ، خيابان فابر ، هتل بزانسون ، سالن پذيرايي .
بابت لباس ممنون . سعي مي كنم همين امشب آن رابرگردانم . البته اگر بتوانم كارهايم را تمام كنم . واقعا ارگ محبت تو نبود نمي دانم امروز چه طور با لباس سوراخ نمونه برداري مي رفتم .
دوست دار قديمي و هميشگي تو مريم
خوان دوم
خانم منشي مي گويد نمونه برداري نرفته اي ، هتل هم كه نبودي ، اين جا هم كه نيستي ، پس كجايي ؟
بسته اي كه ديشب ، موقع خداحافظي دادي ، برايت ارسال كردم ، به همان آدرسي كه در برگه نوشته بودي . رسيد و باقي مانده ي پول را نيز همراه همين نامه به خانم منشي مي دهم . راستش را بگو توي بسته چه گذاشته بودي ؟! چرا اين قدر بزرگ بود ؟ راستي تولد حسين ، شوهرت چه ماهي بود ؟ براي تولدش كادو فرستادي هان ؟! مي خواستي كسي نفهمد ؟ اي خرگوش دريايي ! راستي ديشب فراموش كردم بگويم ، من لباسم را تا آخر هفته لازم ندارم ، چون ديروز پرفسور ميله براي شركت در كنفرانس گياهان دريايي مديترانه به تركيه رفته اند . به اين ترتيب تيم ما ناقص شده است ، و من مجبورم كار نمونه برداري را تعطيل كنم و گزارش قبلي ها را بنويسم . باتشكر از مهماني به ياد ماندني ديشب .
دوست و هم كارت
سوفيا دلاكوروا
خوا ن سوم
لطفا تلگراف شود .
فرستند ه : فرانسه ، بندر مارسي ، خيابان اورسه ، شماره 58 ، مركز تحقيقاتي گياهان دريايي ، مريم رحيمي
گيرنده : ايران ، مشهد ، خيابان خواجه ربيع ، كوچه 44 ، بعد از فضاي سبز ، شماره 303، حسين خدابنده .

همسر عزيرم سلام
اميدوارم حال تان خوب باشد . حال من هم خوب است . آقاي آهن پاره (البته به قول خودتان ) ديروز فرانسه را ترك كرده اند . طبق آخرين هماهنگي كه با ايشان داشتم ، چند روز در تركستان كنار سوريه مي مانند . ولي بعد قصد دارند كادوي شما را بدهند . جشن هم در همان هتل قبلي برگزار مي شود . براي تعيين زمان منتظر تماس ايشان باشيد .
عذر مي خواهم كه مجبور شدم سخت بنويسم و كار ترجمه را براي تان مشكل كنم . موش هاي ديوار زياد زياد شده اند . شما هم مواظب باشيد . ممكن است اين جا براي آهن بد شود .
به مادرم سلام برسانيد و بگوييد فردا ، پس فردا دست بوسم .
قربان تان مريم


خوان چهارم
من به شما سلام نمي كنم ! آخرين بار كه به فرودگاه آمديد يادتان هست ؟ ما كه از هم خدافظي نكرده ايم .
من براي ديدن شما اين زود از فرانسه راه افتادم . اما شما يك روز هم براي من صبر نكرديد و بعد از گرفتن لباس پرفسور رفته ايد . حاجي ! در جبهه آن كنارها جايي يا كاري براي زنان نداريد ؟ اگر نيروي گردان باشم شايد بيش تر ببينمتان.
اگر چه مي دانم خواهيد گفت :
-" مريم جان غصه نخور ! وقت براي ديدار زياد است ."
اما به اين فكر نمي كنيد ما را در قطعه ي شهدا راه نمي دهند؟!
اگر صبر مي كرديد خبر مهمي براي تان داشتم . اما بماند تا بياييد. عيب ندارد ، حتما كار داشتيد كه رفتيد ! خبر خوش هم بماند تا بياييد . فقط لطفا وقتي آمديد به سليقه ي من در انتخاب اسم ايراد نگيريد . لباسي را كه با خودم همراه نامه توسط پيك گردان براي تان مي فرستم .
به اميد پيروز ي روز افزون سپاه تان
مريم


خوان نويس
مريم رحيمي
كم كم دارم به حرف كساني كه پشت سرت بد و بي راه مي گويند ايمان مي آورم . منشي هتل مي گويد اتاق را بيش تر از يك هفته است كه تحويل نداده اي رفته اي . به قول خودت خجالت هم خوب چيزي است !
مريم ! مسئولين هتل به محض اطلاع از دوستي من با تو ، بدهي اين چند روز را از من گرفتند . منشي مركز هم از دستت عصباني بود. مي گفت اسناد و مدارك مركز را كامل نكرده اي و هنوز تاريخ دفاعيه ات مشخص نيست . مگر مدرك دكترا را نمي خواهي ؟
لباس من را هم كه هنوط نياورده اي چند روز است كه پرفسور فرانسوا ميله آمده اند . اما من هنوز پيش ايشان نرفته ام . مي داني چرا ؟ اگر بگويد :
-" خانم دلاكورا لطفا آماده شويد تا براي نمونه برداري برويم . "
من چه كار كنم ؟ تو كه مي داني من حقوق چنداني ندارم و همان يك دست لباس را نيز با كمك پرفسور تهيه كرده ام . آخر شما ايراني ها اين طوري رفتار مي كنيد ؟
مريم ، كاري نكن كه از دوستي با تو پشيمان شوم .
اين نامه را به منشي هتل ميدهم هر چند كه او هم از بازگشت بسيار نا اميد است .
دوستي در پايان دوستي
سوفيا دلاكوروا
اين پيام هيچ گاه خوانده نشد .

خوان پنجم
سلام مريم جان خسته نباشي. ممنون !
ببخشيد كه مجبور شدم با پيغام و اين تكه كاغذ از تو تشكر كنم . لياقت تو بيش از لين ها است كه بنويسم و يا بگويم .
معذرت مي خواهم كه نتوانستم صبر كنم . چند وقت ديگر عمليات بزرگي داريم و من بايد براي آموزش نيرو زودتر اين جامي بودم . البته اگر در كرلاي سه ، اروند كمي روي خوش نشان مي داد و بچه ها را كم تر با خودش مي برد ، حالا شايد من هم پيش شما بودم . شايد ديگر نياز به آموزش نيروي جديد نبود.
مريم جان ممنون . شايد اگر اين جا بودي ، بهتر مي فهميدي كه دو سه دست لباس غواصي سالم و بدوئن سوراخ يعني چي ؟

بگذريم ! كارت با آن خانم فرانسوي به كجا كشيد ؟ اسمش چي بود ؟ دلاك روا؟ فكر مي كنم تا حالا فهميده باشد كه خودش لباسش را به ايران فرستاد . چون به پرفسور گفتم بعضي از قسمت هاي ماموريت تو را برايش شرح دهد . پول لباس و بدهي هاي هتل و مركز را به پرفسور دادم كه بدهند به ايشان .
خودمانيم ، لباس پرفسور ازآن دو تاي ديگر خيلي كامل تر است . در يك ماموريت ، سه دست لباس ... ركورد جديدت مبارك .
اين ها همه را گفتم تا بگويم ، اگر برگشتم به سليقه ي تو ايرادي نخوام گرفت . اما اگر برنگشتم اسمش را زينب يا محمد حسين بگذار .
التماس دعا
حسين


درباره نويسنده: متولد 1364
، مشهد مقدس
دانشجوي كارشناسي آمار دانشگاه شهيد با هنر كرمان


منبع: منتخب جايزه ادبي يوسف(مسابقه سراسري داستان دفاع مقدس)


bardia_m

bardia_m
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : آذر 1389 
تعداد پست ها : 6374

پاسخ به:داستان های ایثار و شهادت و دفاع مقدس
یک شنبه 17 بهمن 1389  6:50 PM

عنوان : Send to fati
تاريخ : 1388/12/08
شاعر / نويسنده : سجاد بنكدار
موضوع :داستان ايثار و شهادت و دفاع مقدس
سرفه امانش را بريده بود . ايستاد و به زحمت خم شد . كفش هاي واكس خورده ي قهوه اي اش را در آورد و جفت كنار راه گذاشت بلكه رهگذري قبول شان كند . جوراب هاي سفيد كه ردي از واكس قهوه اي روي شان مانده بود را كند و روي چمن انداخت . تنش لرزيد . از سنگ فرش يخ زده و خيس آرام جستي بر روي چمن هاي تازه و سرسبز زد . چمن قلقلكش مي داد . خنديد . سرفه كرد و دويد به طرف بزرگ ترين درخت . بيست سال بود كه اين گونه ندويده بود . نفس اش بند امد . تنها بود . فقط او بود و درخت ها و سرفه هايي كه امانش را بريده بود . ماه هم بود اما پشت باراني .
+++
-"خيلي ممنون هستم . ما هم خوش حاليم كه شما را در برنامه مثلث شيشه اي مي بينيم . ... چه خبر ؟.... "
-سلامتي خبري نيست ...
-هيچ خبري نيست ؟ امن و امان ... خوب استراحت كرديد بعد از مرد هزار چهره ؟...
-استراحت آره ، يك هفته ده روز كامل خوابيدم ...
-روزهاي آخر مي ديدم خيلي خسته بودي .. .
-بله روزهاي آخر خيلي سخت بود . كار خيلي سنگيني بود و سخت بود .. ولي بعدش خوابيدم ... آره بد نبود ...
از تلويزيون روي بر مي گرداند به سمت ساعت . عقربه ها مثل هميشه داد مي زند كه رسول دير كرده است و به اين زودي هم نخواهد آمد . چهل و نه شب بود كه رسول دير مي آمد . چهل و هشت روز كه زود مي رفت . سر خيس عرق سميه ميان دستانش آرام گرفته بود و نفس گرمش به روي حلقه ي طلايي اش مي نشست . صورت سميه را بوسيد به آرامي خم شد و موبايل زرشكي اش را از روي ميز برداشت و نوشت :
" كجايي مرد خونه ؟ "
ارسال به رسول
سرفه مي كرد. تن پر از دردش را به تنه ي كهن سال درخت چنار تكيه داده بود و مي لرزيد . پيشاني بلندش خيس عرق بود . از درون جيب باراني سبزش صداي زنگ sms بلند شد . مي دانست از طرف چه كسي است و چه نوشته است . در inbox موبايلش چهل و هشت تا از اين sms ها داشت :
" كجايي مرد خونه "
سرفه هايش بلند تر شد . گلويش ماسيده بود . دهانش طعم خون گرفت . مزه مزه كرد . موبايل را از توي جيب باراني سبزش بيرون آورد و با دكمه هاي زوار دررفته اش مثل هميشه تايپ كرد :
"raftam baraye azize khone non biyaram "
Send را نزد . پشيمان شد . پاك كرد و دوباره نوشت :
"kari ba man nadari man daram miram , halalm kon
Sen to fati "
+++
-و تقريبا سكانس هاي آخر مرد هزار چهره درست روز سيزده به در ضبط شد ؟ ..."
-" بله شما كه يادت هست ..
-خيلي سخته و بي خوابي و اما بسيار دقيق و وسواسي ... سئوال نظر سنجي ما راجع به ساخته هاي مهران مديري است كه فكر مي كنم براي خودم مهران مديري هم جالب باشد كه نظر شما را ببيند ... به نظر شما كداميك از آثار مهران مديري جذاب تر بوده است ؟
1-پاورچين
2-نقطه چين
3-شب هاي برره
4-باغ مظفر
5-مردهزار چهره
عدد گزينه مورد نظر را به شماره 3000052 ارسال نماييد .
ترسيد . شانه هايش نا خود اگاه جمع شد . نزديك بود جيغ بزند . اما قبل از آن كه صدايش در بيايد فهميد و لبخندي بر لبانش نشست . هميشه از صداي ويبره موبايل مي ترسيد و بدنش مور مور مي شد . sms رسول بود . مي دانست چه نوشته است . زير لب طوري كه خواب ناز سميه اش خراب نشود گفت :
"نون بخوره تو سرت رسول .. بچه بابا مي خواد نه نون ... خدا بگم چي كارت نكنه رسول ... "

با لبخند نرم و آرامش موبايل را از روي دسته ي چوبي مبل برداشت تا sms تكراري رسول را كه هر شب برايش لحظه شماري مي كرد بخواند . خشكش زد . خبري از نان براي عزير خانه نبود. دلش ريخت . رسول پس از چهل و هشت شب sms جديد فرستاده بود . آرام خواند :
-" كاري با من نداري ؟؟ من دارم مي رما ! حلالم كن ... !"
ديوانه را طوري گفت كه لبان سرخش به هم نزديك نشد . پس از اين همه مدت ، انتظار اين حرف را نداشت . البته اين كارها و حرف ها از رسول بعيد نبود . بيست سال زير يك سقف بودن براي شناختن او كافي بود حتما دوباره هوايي شده بود . لبخند هنوز روي لبانش مانده بود . دلي دلش شور زد . دكمه هاي موبايل زير شست باريكش بالا و پايين رفتند و نوشتند :
" از اولم باهات كاري نداشتم !
فكر كنم شما با من كار داشتي ؟
يادت رفته آقا رسول
منتظرتم "
ارسال به رسول
***
نسيم آرامي از بالاي سرش برگهاي زد چنار را دست چين مي كرد . برگ هاي زرد چرخ زنان پرواز مي كردند و آرام جايي نزديك او روي چمن خيسش مي نشستند . سرش را بالا گرفته بود و برگ هاي رها شده را مي شمرد .
برگ زرد كوچكي روي شانه اش نشست و رسول لبخند زنان گفت :
-" سلام كوچولو "
از ميان مشتش صداي زنگ sms بلند شد . مشت فشرده اش را باز كرد و همراه سرفه هاي خشكش خواند . بلند خنديد . ياد آن روزها افتاد كه به قول فاطي پاشنه ي در خانه شان را با دندان كنده بود . ياد اولين حرفي كه به فاط ي زده بود :
-" اهاي خانم شما با من مزدوج مي شيد ؟"
و فاطي هم كم نياورده بود و در جوابش گفته بود :
- " شما اول بفرماييد مزدوج يعني چي تا من بگم مي شم يا نمي شم ؟ "
نفسش به شماره افتاد . براي فاطي نوشت :
"ahay khanoom shama ba man mozdavaj mishid?
Send to fati
***
_"مهران عزيز به شغل هاي مختلفي اشاره كدي . حالا بعد از مرد هزار چهره ايع كه افراد متعددي از اين پروژه اعلام شكايت كردند . يكي كه حقيقت داشت اداره ثبت احوال شيراز بود . صحبت نيروي انتظامي هم بود كه يك مثدار از ضيه مدكرد بود يا دوستان اديب و نويسنده و پزشكان كه ناراحت بودند . چيز رسمي به شما به شما ابلاغ شد ؟ راجع به اين قضيه .. "
-" نه ... همه ي اين ها شايعه بود . بعضي از مطبوعات عزيز ما ... قربان شان برم ... به هر حال ممر در امدي است ... اين بازي را راه انداختند كه نيروي انتطامي شكايت كرده ... ثبت احوال فلان جا .. اصلا اين ها نبود ... "
نگاه فاطي روي تلويزيون قفل شده بود . ولي ذره اي حواسش به ان نبود. به رسول فكر مي كرد و sms اي كه برايش فرستاده بود .
رسول دو ماه بود كه بي خيال سلامتي اش هر كاري كه دوست داشت و هر چه كه مي خواست مي كرد . ديشب وقتي با هم ررفته بودند قدم بزنند و براي شام چيزي بخرند ، رسول با ديدن خط سفيد لي لي روي زمين ، هواي كودكي به سرش افتاد و به اصرار او را به بازي گرفته بود و يك ساعت زير نگاه هاي غريب مردم لي له كنان خنديده بودند . رسول ديشب انگار همه ي دردهايش را فراموش كرده بود و مثل يك پسر تيز و شيطان جست و خيز مي كرد. فاطي ياد حرف ديشب رسول افتاد كه بلند ميان خنده ها و سرفه هايش گفته بود :
" من دارم مي رم ... خداحافظ لي لي ... خداحافظ فاطي .. "
موبايل لرزيد . باز هم از جا پريد ، نگاه از تلويزيون برداشت و sms رسول را خواند :
" آهاي شما با من مزدوج مي شيد ؟"
نگاهش را از صفحه ي كوچك موبايل به روي صورت كوچك سميه برد . مي خواست بخندد اما نمي توانست . تعجب كرده بود . رسول هميشه به او مي گفت اگر يك سئوال درست و حسابي در تمام عمرم كرده باشم همين يكي بوده كه شيرين ترين جواب دنيا را ازش گرفتم . اين سوال براي رسول عزيز بود و هر وقت مي خواست به او هديه اي بدهد ارام در گوشش مي گفت نه اين وقت شب آن هم با sms.
دلش مي خواست به رسول زنگ بزند و آن جواب را دوباره برايش بچويد . اما سميه اش خواب بود و رسول منتظر sms او بود نه زنگش .
نوشت :
" شما اول بفرماييد مزدوج يعني چي
تا من بگم مي شم يا نمي شم ؟
در ضمن آقا پسر ديروقته !
شما خانواده نداريد ؟"
ارسال به رسول
***
هنوز آن برگ زرد كوچك روي شانه ي خميده اش نشسته بود و رسول به آن نگاه مي كرد . دهانش پر از خون شده بود و نفس كشيدن برايش سخت ترين كار دنيا . از دو ماه قبل ، وقتي كه براي آخرين بار از مطب دكتر بيرون آمده بود ، انتظار چنين لحظه اي را مي كشيد . تمام بدن لاغر و افتاده اش خيس بود از عرق . دستانش سخت مي لرزيد. قطره هاي خون از كنار لبانش روي چانه سر مي خورند و چكه مي كردند روي باراني سبزش و بعد هر كدام به راهي مي رفتند و باراني تميزش را خط خطي مي كردند .
صداي زنگ SMS در سكوت محض پارك پيچيد . به سختي خواند . چشمانش كم سو شنيده بود . نفس زنان خنديد . دوباره شيرين ترين جواب عمرش را شنيده بود .سريع تايپ كرد . وقت كمي داشت . دو ماه پيش دكتر برايش فاتحه خوانده بود .
"YADESH be kheyr fati hichvaght yadam nemire hata to on donya
I love you fati lhanom
Halam kon ! send to fati "
***
-" به نظرت بهترين بازيگر مرد هزار چهره چه كسي بود به جز منصور شصت چي ؟"
-من نمي تونم يك نفر را بگويم ..
-ولي من مي توانم
-شما به عنوان بيينده بله .. من بگويم يكي دلش مي شكند خب ... "
-من به نظرم عليرضا خمسه آدم متفاوتي بود
-فوقالعاده بود .. درخشان ... بي نظير ... سيامك انصاري هم كوتاه و درخشان بود ... فلامك جنيدي عالي بود ... رضا فيض نوروزي فوق العاده بود ...
براي اين كه دلش كم تر شور رسول را بزند صداي تلويزيون را بلند تر كرده بود و سعي مي كرد كه خودش را به حرف هاي آن دو بسپارد ولي sms هاي رسول جلوي چشمانش بودند . خواست كه سميه زا بلند كند و روي تختش بخواند كه دوباره موبايل زرشكي اش روي دسته ي مبل لرزيد و روي زمين افتاد . عصباني شد . خم شد تا موبايل را از روي زمين بردارد . اما هر چه كرد دستش نرسيد . دست آخر ، سر كوچه سميه را آرام روي مبل گذاشت و با ضطراب و دلهره موبايل را از روي زمين برداشت و خواند :
" يادش بخير فاطي ؟ ... هيچ وقت يادم نمي ره ؟ ... حتي توي اون دنيا... حتي توي اون دنيا ... ؟ "
همين كه مي خواند ، قطره هاي اشك از كنار چشمان خواب آلودش بيرون آمد و گونه هاي سرخ و سفيدش را قلقلك داد. صداي قلبش را مي شنيد و نمي دانست اين بار رسول جدي است يا مثل هزاران بار قبل ، از سر شوخي با او چنين مي كرد . ته دلش از اين حرف هاي رسول عصباني شد . نفس عميقي كشيد و تايپ كرد :
-" رسول!
چي مي گي ؟ دوباره هواي رفقات را كردي ومن را فراموش ؟
آقا رسول من منتظر شماهستم زود بيا دلم گرفت "
ارسال به رسول
***
عرق سر روي پيشاني اش را با كف دستش پاك كرد و رو به كف دست خيسش گفت
" سلام اين عرق مرگ كه مي گند شماييد ؟ ... هه مي بيني كار دنيا رو ... آخرش بايد عرق كني و بميري !... يعني ما ارزش يه تيكه تركش رو هم نداشتيم ! ... من منتظزت بودم آقاي مرگ ... منتظرت بودم ....ولي دمت گرم كه جلوي فاطي در نيومدي .... دو ماه از دست فاطي و سميه فرار كردم كه خداي نكرده جلوي چشم اون ها در نياي ... دمت گرم . فكر نمي كردم اين قدر باحال باشي . . . روي ما رو زمين ننداختي ... فاطي اگر تو رو مي ديد دق مي كرد ... مي دوني ... جلوي فاطي فقط بايد عرق شرم ريخت ... عرق شرم ... هي فاطي يادت به خير ... هي فاطي ... فاطي ... "
Sms فاط آمد . به سختي دست سنگينش را از روي زمين كند و بالا آورد ،انگار كه يك تكه سنگ بزرگ و سخت رااز روي زمين بر مي دارد . دستش بي حس شده بود . صفحه ي كم نور موبايل را جلوي چشمانش گرفت . همه چيز مي لرزيد . سرش گيج مي رفت .سرفه ي سختي كرد . خون از دهانش به روي موبايل سفيدش پاشيد. خنده اش گرفت . آن يكي دستش ازكار افتاده بود . صفحهي خوني موبايل را به آرامي با چانه اش پاك كرد . اين بار روي باراني سبزش . نفهميد كه فاطي برايش چه نوشته است اما دلش نيامد جوابش را ندهد . بدون اين كه موبايل را نگاه كند از حفظ دكمه ها را فشار داد و يك sms خالي حواله ي فاطي كرد و با تمام جانش گفت :
-" برو براي فاطي ... خداحافظ فاطي خانم . "
Send to fati
***
-" يك نقش خيلي خوبي را در هميشه پاي يك زن در ميان است بازي كردي كه واقعا ديدني است ... من در جشنواره ديدم ... به ات تبريك مي گويم . تو بازيگر موفقي هستي . ... كارگردان خوبي هم هستي ... خيلي خوش حالم كه در تعامل ، تلويزيون اين فرصت را به تو داده داده به عنوان يك مرد محبوب در طنز بين ايرانيان جايگاه داشته باشي ... ركورد شكست . 427878 نفر sms فرستادند و در مسابقه شركت كردند ... 24 درصد گفتند پاورچين ... 5 درصد نقطه چين .. 29 درصد گفتند شب هاي برره .. 5 درصد باغ مظفر ... 34 درصد گفقتند مرد هزار چهره ... يعني رتبه اول مرد هزار چهره ، دوم شب هاي برره ، سوم پاورچين ، چهارم نقطه چين و باغ مظفر ."
-متشكرم . ممنون ازشما ممنون ... ازهمه ي شما كه ما را ديديد و هميشه گفتم اميدواريم بهتر از اين باشيم . "
توان اين كه سميه را به روي تختش ببرد تداشت . با خودش گفت رسول مي برد . فقط راه رفت و دور خودش چرخيد ، منتظر sms رسول بود و با خودش حدس مي زد چه چيزي برايش مي فرستد . انتظار داشت كه فهميده باشد از دستش عصباني است و سعي كند از دلش در بياورد .
خسته شد و روي دسته مبل چوبي نشست . احساس خفه گي كرد . عرق كرده بود و هواي دم كرده اتاق اذيتش مي كرد . يلند شد و كنار پنجره رفت . پرده نارنجي و كلفت را كنار زد . دستش به شيشه ي سرد پنجره خود، خنك شد . بي اختيار صورتش را به شيشه چسباند . همه ي بدنش لرزيد و سر حال آمد . با همان حال لاي پنجره را باز كرد و نسيم خنك لبه ي پرده را تكان دارد و بر هواي دم كرده اتاق تاخت . به كوچه ي خلوت و ساكت نگاه كرد كه تكه تكه اش زير نور چراغ ها روشن بود .
ماشيني به سرعت گذشت و آب ها ي كف كوچه را شكافت . ناگهان به خود آمد و خودش را پشت پنجر دراز كشيد و تن خيس از عرقش را به باد سردي كه از زير پرده روي سرش مي ورزيد سپرد . هنوزاز رسول خبري نبود . خيره به ساعت كوچك موبايل شد . ساعت از دوازده هم گذشته بود . براي اولين بار با اين كه سميه در خانه بود احساس تنهايي مي كرد و مي ترسيد . موبايل را به پيشناني اش چسباند و بلند گفت :
" رسول كجايي رسول ؟"
پيشاني اش لرزيد . جيغ زد و نا خود آگاه موبايل را به گوشه اي پرت كرد . نمي دانست چه كند . تنش از ترس مي لرزيد . به موبايل و باطري بيرون افتاده اش نگاه كرد و پس از چند لحظه به خودش آمد و ياد sms ها افتاد . زير لب نفرين كرد و به طرف موبايل خيز برداشت . آن قدر هول بود دستانش مي لرزيد كه باطري بيرون افتاده اش خيره شد و پس از چند لحظه به خودش آمد و ياد smsافتاد . زير لب نفرين كرد و به طرف موبايل خيز برداشت . آن قدر هول لود و دستانش مي لرزيد كه باطري جحتي نزديك جايش نمي شد . از اين اتفاق ها و حسي كه داشت بيش تر مي ترسيد . به دلش افتاده بود كه واقعا براي رسول اتفاقي افتاده است . آرزو مي كرد كه برايش يك جوك فرستاده باشد و حرفي از قديم و رفتن ننوشته باشد .
مرد و زنده شد تا باطري را سر جايش قرار داد و موبايل را روشن كرد. تا بالا آمدن منوي موبايل ، در انتهاي راهرو را پاييد و منتظر قدم هاي شمرده و آرام رسول بود . منو بالا آمد . تنگشتان كوچكش مي لرزيدند و روي دكمه هاي سر مي خوردند . يك نفس عميق ، بلند و طولاني كشيد و آرام گفت :
-" رسول "
در inbox موبايل تنها sms خوانده نشده را پاك كرد و خيره ماند به صفحه ي سفيد رو به رويش . sms خالي و بدون نوشته ، دردناك ترين حرف ها را برايش آورده بود . تا به حال رسول اين گونه تلخ با او حرف نزده بود بي اختيار به گريه افتاد.
بلند بلند گريه مي كرد و رسول را صدا مي زد . سميه هراسان از خواب پريد و گريه كنام به طرف او دويد و ميان آغوشش نشست . شماره ي رسول را گرفت و چند لحظه بعد سخت ترين صداهاي عمرش را شنيد . با هر صداي بوق تلفن ناله هاي او دردناك تر مي شد . دهانش را به گوشي چسبانده بود و زار مي زد و بلند مي گفت :
_" رسول ... گوشي را بردار رسول ."

***
زير درخت تتومند و بزرگ چنار ، تن نحيف رسول ميان برگ هاي زردي كه اطرافش نشسته بودند و خم شده بود و خون از دهانش به روي باراني سبز و به روي چمن هاي خيش مي ريخت و هيچ عابري هنوز در اين هواي ملس هوس نكرده بود كه كمي قدم بزند . از ميان مشت گره كرده اش صدايي شبيه فريادهاي فاطي بيرون زد و سكوت مرگ بار و بي خيال پارك را شكست . باد تندي بر
زرد كوچك روي شانه ي رسول را بلند كرد و به آسمان برد و هيچ كس نبودكه جواب زنگ هاي پي در پي موبايل را بدهد ، حتي رسول .


درباره نويسنده:متولد 1367 ، قم
طلبه پايه هفت


منبع: منتخب جايزه ادبي يوسف(مسابقه سراسري داستان دفاع مقدس)


bardia_m

bardia_m
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : آذر 1389 
تعداد پست ها : 6374

پاسخ به:داستان های ایثار و شهادت و دفاع مقدس
یک شنبه 17 بهمن 1389  6:50 PM

عنوان : آخرين بازمانده از نسلي گم شده
تاريخ : 1388/12/08
شاعر / نويسنده : اكبرمحمودي
موضوع :داستان ايثار و شهادت و دفاع مقدس
"فضربنا علي اذانهم في الكهف سنين عددا"
" پس در كهف سالياني چند بر گوش هاي شان (پرده خواب) زديم . "
قران كريم ، سوره كهف ، آيه 11


تپه انگار مي خواست تمام شود . اگر اين يكي را هم پشت سر مي گذاشت ديگر تمام بود . يوسف چيزي نمي گفت يا مي گفت و او نمي شنيد . مي ترسيد پشت سرش را نگاه كند . مي ترسيد نگاه كند و ببيند يوسف هم نيست . مثل بقيه ، كه يكي يكي ، با هر انفجار ف انگار يك هو دود شده بودند و قاطي گرد و خاك و آتش ، رفته بودند هوا.
انفجارها ديگر انفجار نبودند . فقط تكان سختي بودند كه گاهي ، زمينش مي انداختند و گرد و خاك به پا مي كردند . ولي پاها باز بلند مي شدند و او را پيش مي راندند و تپه ، انگار نمي خواست تمام شود .
شب بود كه زنگ زدند .
-" پدرتان انگار ... "
فكر كرد لابد تمام كرده است و فكر كرد لابد بعد از خوابي سي ساله ... صداي نازك زن پرستار زياد مجال نداد تا ... .
-" وقتي مي آييد شيريني يادتان نرود ."
صداي سوتي كه مي آمد معلوم نبود از گوشي تلفن است كه هنوز دستش بود يا سوت خمپاره اي است كه مي خواست ميان سلول هاي خاكستري مغزش منفجر شود .
مي ديد گه پرستارها و دكترها ، مي آيند و مي روند . با تعجب نگاهش مي كردند و توي گوش هم زمزمه مي كردند .از آن همه سيم و لو له اي كه به بدنش وصل شده بود چندشش مي شد . خواست بپرسد كه بالاخره ان تپه تمام شده است يا نه و مي خواست بپرسد كه يوسف كجاست . پرستاري خم شد روي صورتش . لب هاي زيادي قرمز را ديد . چشم هايش را بست. خواست بگويد :
-" خواهر ... "
اول به مادر زنگ زد . صداي خواب آلود آقا جعفر گفت :
" الو ...؟"
جوابي نداد . آقا جعفر مكثي كرد و بعد شنيد كه مادر را صدا زد
" فاطمه ... "
چند لحظه بعد صداي نگران مادراز گوشي تلفن بيرون خزيد .
-" علي ؟ چيزي شده ؟"
گفت :
-" از بيمارستان زنگ زدند گفتند كه پدر ... "
مادر امان نداد . از پشت تلفن صداي هق هق اش را شنيد. فكر كرد راستي ، تمام اين سال ها ، مادر چند بار بيهوده گريه كرده است . گذاشت تا برا ي اخرين بار و شايد يك دل سير گريه كند . مادر عاشق گريه بود . مادر تمام عمرش را گريه كرده بود .
سال پنجم يا ششم خواب پدر بود كه پدربزرگ پكي به چپق خالي از توتون زد و گفت :
-" دهان مردم را نمي شود بست برو دنبال زندگيت ."
و چند ماه بعد مادر گريه كنان پشت سر آقا جعفر رفت .
دكتر دستي زد روي شانه اش و گفت :
-
" سي سال ... و تو تمام اين سال ها را خواب بودي برادر ."
فكركرد لابد مرده است و اين مرد هم فرشته ي مرگ است كه لباس دكتر پوشيده ، دكتر گفت :
-" بعد از اين همه سال به زندگي برگشتي ... تولدت مبارك ."
همان جا گنار در ايستاده بود و از ميان جمعيت انبوه توي اتاق به مردي نگاه مي كرد كه پدرش بود . ا ز وقتي بچه بود تا همين چند روز پيش ، پدر را هميشه خوابيده بر تخت بيمارستان ديده بود . با چشم ها ي بسته و سينه اي كه بالا و پايين مي رفت . يادش آمد يك باز از مادربزرگ پرسيده بود :
-"بابا زنده است ؟"
و مادر بزرگ دست كوچك اش را گرفته بود و گذاشته بود روي سينه ي لخت پدر كه گرم بود و گوشش را چسبانده بود به آن حجمي كه مرتب بالا و پايين مي رفت و صداي تاپ تاپي از توي آن شنيده مي شد . "
مادربزرگ گفته بود :
-" تا وقتي اون صدا و اين گرما هست ، پدرت زنده است ."
و او ياد گنجشكي كه آقا جعفر برايش پيدا كرده بود ، افتاده بود . گنجشك توي مشتش بود و او مي توانست گرماي آن تن كوچك پر از پر را حس كند . اما گنجشك چشم هايش باز بود .
- " چرا چشم هايش را باز نمي كند ؟"
- " پدرت خواب است ."
- مي داند كه من پيشش هستم ؟"
و مادر بزرگ بغ كرده بود . دستي به موهاي پدر كشيده و آهسته انگار با خودش گفته بود :
-" مي داند ، مي داند . "
بزرگ تر كه شد كم تر مي رفت . فهميده بود كه پدر متوجه نمي شود . پدر خواب بود . پدر او را نمي ديد . اما حالا ... حالا آن چشم ها باز بودند. پدر مي ديد و پسر فكر كرد كه حالا ديده مي شود .
حالا دكتر ها و پرستارها جاي شان را به خبرنگارها داده بودند .فلاش دوربين ها چشم ها يش را اذيت مي كرد . صداي قلم هايي كه تند و تند روي كاغذها مي رقصيدند ، اعصابش را مي خراشيدند و رگبار سئوالات ذهن اش را سوراخ سوراخ مي كردند . مي خواست حرفي بزند اما كلمات تا به دهانش مي رسيدند ، مي ميردند . وقتي دهان باز مي كرد لاشه شان كه چيزي نبود جز صداي خر خري نامفهوم ، بيرون مي افتاد . از لا به لاي جمعيت چشمش افتاد به مرد جواني كه كنار در ايستاده بود . تا چشم در چشم شدند مرد جوان نگاهش را به زمين دوخت . خواست دست بلند كند و از او كمك بخواهد . دستش بلند نشد و مرد از اتاق بيرون رفت .
از اتاق كه بيرون آمد مادرش را ديد كه با بقچه اي دربغل ، توي راهرو روي نيمكتي نشسته است . دايي هم كنارش بود . مادر تااو را ديد صورتش را توي چادر شب اش پنهان كرد و شانه هايش شروع كردند به لرزيدن . دايي پرسيد :
-" حالش چه طور است ؟"
شانه بالا انداخت .دايي دوباره پرسيد :
-" با هم حرف زديد ؟"
پرستاري نزديك شان آمد :
-" شما خانواده ي ... "
به اتاق پدر اشاره كرد . پسر سري تكان داد . پرستار گفت :
-" دكتر مي خواهد شما را ببيند ."
مادر چادر را ازصورتش كنار زد . پسر دنبال پرستار راه افتاد . مادر بلند شد و چند قديم دنبالشان رفت و بعد ايستاد . پسر برگشت و او را ديد . ايستاده در ميان راه رو ، با هيكلي نحيف كه در ميان چادر شب اش گم شده بود .
دكتر گفت :
-" توضيح اش كمي مشكل است . پدرتان ... "
از پشت ميز بلند شد و آمد روبه روي پسر نشست .
-
" بيداري پدرتان باعث شده تا ... "
پسر به انعكاس چهره ي دكتر در ميز شيشه اي نگاه مي كرد . توي شيشه دكتر لبش را گزيد و بعد گفت :
-" بگذاريد راحت بگويم . پدرتان چند روز يا شايد حتي چند ساعت ديگر بيش تر زنده نخواهد بود . "
پسر چيزي نگفت . دكتر آهي كشيد و دوباره رفت پشت ميزش نشست . پسر كمي بعد بلند شد . رفت سمت در . دست برد تا در را باز كند كه صداي دكتر را از پشت سرش شنيد :
-" متاسفم "
پسر مكثي كرد و از بالاي شانه نگاهي به دكتر انداخت . گفت :
-" چرا بايد متاسف باشيد ؟"
دايي در بخش انتظار پدر را توي تلويزيون ديدي. پرستارها و بيمارها و همراهان بيمارها ، همه جمع شده بودند و چشم دوخته بودند به تصوير پيرمردي كه صفحه ي تلويزيون را پر كرده بود . گوشه تصوير نوشته بود : پخش زنده . خبرنگاري كه كنار پدر ايستاده بود داشت با هجان از كشفي بزرگ حرف مي زد و به پدر اشاره مي كرد .
-" اين مرد شايد اخرين بازمانده از نسلي است كه در دفاع مقدس .. "
دختركي چادر مادرش را كشيد :
-" مامان دفاع مقدس چيه ؟"
دايي به دخترك نگاه كرد با آن موهاي بلندي كه خرگوشي بسته بودند برايش . تازه يادش آمد كه آن ، مرد ، پدر ، روزي روزگاري در جنگي ... ثداي پسر را از پشت شنيد :
-" بايد با شما حرف بزنم ."
سر چرخاند و او را ديد . فكر كرد شانه هاي اين پسر زير كدام بار اين طور خم شده اند .
دو مامور خبرنگار ها را ازاتاق بيرون كردند . فقط اجازه دادند چند نفرشان گوشه اتاق جمع شوند . كمي بعد مرداني با كت و شلوارهاي اتو كشيده آمدند داخل . دست او را مي گرفتند و حال او را مي پرسيدند . صورتش را مي بوسيدند و تبريك مي گفتند . اما او فقط مي خواست از آن تپه بپرسد و از يوسف و ديگران . و مي خواست بداند كي مي تواند بلند شود و برگردد به آن تپه . يادش آمد دكتر گفته بود سي سال در خواب بوده . فكر كرد نكن ...
مردان كت و شلوارپوش يكي يكي مي آمدند و با او عكس يادگاري مي گرفتند . صورت شان را با لبخند هاي بزرگ تزيين مي كردند و و او را مي فشردند و بعد صداي چكاچك دوربين ها و فلاش ها اتاق را پر مي كرد . مرد فكر كرد هيچ كس انگار به فكر آن تپه نيست و به فكر يوسف و...
دايي با مادرحرف مي زد . پسر از دور مي ديدشان .مادر بقچه را داد دست دايي ، نشست روي نيمكت و خودش را توي چادرش پنهان كرد . دايي آمد سمت پسر . بقچه را گرفت رو به او .
-" اين ها مال پدرت هستند ."
پسر بقچه را گرفت . گذاشت روي زمين و بازش كرد . لباس پدر بودند با سر دوشي و يكي دو تا ستاره و پلاك و قرآن كوچكي كه توي كلاه بود . پسر يادش رفته بود كه مادربزرگ گاهي لباس هاي پدر را مي شست و آويزان مي كرد به طناب رخت توي حياط و او مي رفت و زير باراني كه از لباس ها مي باريد مي ايستاد تا خيس شود و .. در اتاق پدر ناگهان باز شد و كسي بيرون آمد و فرياد كشيد :
-" دكتر را صدا كنيد . دكتر را صدا كنيد ."
دستگا ه هايي كه به تن اش وصل بودند داشتند جيغ مي كشيدند . مردان كت و شلواري هراسان كنار خبرنگارها ايستاده و به او خيره شده بودند . دكتر با چند پرستار وارد اتاق شد و هجوم آورد بالاي سرش . بدون اين كه به اشخاص پشت سرش نگاه كند گفت :
-اتاق را خلوت كنيد .
پسر آهسته به اتاق نزديك مي شد . ديد كه مرداني از اتاق بيرون مي آيند . چه قدر زياد بودند . ياد زماني افتاد كه اتاق هاي خانه ي قديمي از مهمان پر مي شد و پدربزگ حياط را فرش مي كرد تا بقيه مهمان ها آن جا بنشينند . بعد ها كم و كم تر شدند و بعدتر ها ديگر كسي نمي آمد نه به خانه نه به بيمارستان . پدر بزرگ مي گفت :
-" حق دارند ، هيچ كس براي ملاقات يك مرده به بيمارستان نمي آيد . "
و مادر بزرگ مي غريد :
- " پسر من هنوز نمرده ."
و پسر حالا مي ديد كه حق با مادربزرگ بود . رسيد كنار در.پرستاري هل اش داد بيرون . گفت :
- " من پسرش هستم ."
پرستار كشيد و او وارد اتاق شد .
چشم هايش داشتند بسته مي شدند . دست هاي دكتر جايي روي سينه اش را فشار مي دادند .
گه گاه تصوير آن تپه را مي ديد و بعد دكتر را كه خم مي شد روي صورتش. از صورت دكتر صداي انفجار مي آمد .
پسر رفت نزديك تخت . اين مرد پدرش بود . دكتر يك لحظه چشمش افتاد به او . عرق پيشانيش را پاك كرد . گفت:
-" داريم تلاش مان را مي كنيم ولي ... "
-پسر رفت كنار تخت نشست روي زمين . گفت :
-" فرصت نشد با او حرف بزنم . حتي اسمم را ... "
دكتر گفت :
-هنوز دير نيست . حرف بزن مي تواند بشنود "
پسر فكر كرد چه بايد بگويد . چه طور بگويد . گفت :
-" پدر ... "
تپه را مي ديد . حالا ديگر كم كم داشت واضح تر مي شد . صداي يوسف را شنيد . برگشت و نگاهش كرد . يوسف دست دراز كرده بود سمت او . دوباره ديد كه او را صدا زد :
-" پدر .. "
دست هايشان به هم رسيد ند .
دستش را گرفت. بلند شدو خم شد روي صورت پدر و پيشاني اش را بوسيد . گفت :
-" من يوسف هستم . پسرت ."
بالاي تپه را به يوسف نشان داد . ديگر چيزي نمانده بود . از انفجارها هم خبري نبود . كنار هم به آن بالا رسيدند . همه ي گردان آن بالا بودند . يوسف خنديد . با تعجب به او و ديگران نگاه كرد . گفت :
-" اين همه وقت اين جا بوديد ؟"
يوسف گفت :
-" گردان كه بي سر نمي شود . "
يكي يكي آمدند سويش . نمي دانست از كجا كسي دارد صدايش مي زند .
-" پدر .. "
شبكه ها پر بودند از تصوير مردي كه بعد از خوابي سي ساله ، بيدار شد و چند ساعت بعد به خواب هميشگي رفت . بلندگوها سرودهاي دوراني فراموش شده را پخش مي كردند و روزنامه ها عكس هاي قديمي را چاپ مي كردند .
كارگر پيري در وسط ميدان شهر ، مجسمه بزرگ و فراموش شده سربازي را گردگيري مي كرد و ... .


درباره نويسنده: متولد 1352، تهران
ديپلم رياض
-جايزه اول جشنواره فيلم پليس در رشته فيلم كوتاه به خاطر فيلم نامه " شب سرباز "
-جايزه دوم فيلم نامه باب رحمت به خاطر فيلم نامه "معصوم اول "1385
جايزه دوم فيلم نامه اقتباسي به خاطر فيلم نامه " زمستان " 1386

منبع: منتخب جايزه ادبي يوسف(مسابقه سراسري داستان دفاع مقدس)


bardia_m

bardia_m
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : آذر 1389 
تعداد پست ها : 6374

دسترسی سریع به انجمن ها