عضویت العربیة
شنبه، 29 آذر 1393 (سال اقتصاد و فرهنگ با عزم ملی و مدیریت جهادی)
پیامبر اکرم صلّی الله علیه و آله: براى شهادت حسین علیه السلام، حرارت و گرمایى در دلهاى مؤ منان است که هرگز سرد و خاموش نمى شود.
مسیر جاری : صفحه اصلی/انجمن ها/دین پژوهی/حکومت دینی/دفاع مقدس و شهداء

داستان های ایثار و شهادت و دفاع مقدس

پاسخ به:داستان های ایثار و شهادت و دفاع مقدس
یک شنبه 17 بهمن 1389  6:51 PM

عنوان : چراغ كش
تاريخ : 1388/12/08
شاعر / نويسنده : هادي بهروز
موضوع :داستان ايثار و شهادت و دفاع مقدس
-" مثل يه روزي بود "
-امروز پنج شنبه اس."
-نپرسيدم چن شنبه اس ! گفتم يه روزي بود . مثل يه چش به هم زدن ، تا سرت رو بچرخوني اومده و رفته . مثل برق و باد ... "
و باد پيچيد بين پرده ي سفيد پشت پنجره و به موازات آن به رقص در امد . موهاي تف چسبان مرد توي هوا علم شد و كاغذهاي زير بغلش شروع كرد به بازي در آوردن.
-" خاطره ! يه خاطره دارم چند مي خري؟ هان ؟"
مرد در حالي كه موهايش را دوباره به حالت اوليه در مي آورد ، فقط لبخند زد و گفت :
" در خدمتيم "
و من كه از دلش خبر داشتم زير لب مي گفتم :
- " تمام زندگي . تمام زندگي در برابر يك خاطره ي ناب نگفته "
و چه حيف كه تمام زندگي من مي شود يك ميز كار كوچك كنج اتاق و يك صندلي چوبي ، يك بند كاغذ سفيد و خودكاري كه سال ها است همان طور اريب رويش افتاده و تكان نخورده . و همين ها را مي توانم به يك خاطره ببخشم . اصلا گذاشته ام شان براي روزي مثل امروز . روزي كه يك نفر بگويد آن جا بوده ام ...
- اهوي كجا. اين جا ميدون مينه ! خونه خاله اس ؟!"
آقاي مرتضوي كه تازه از چسباندن موهايش فارغ شده مي گويد :
-" چشم در خدمتيم "
رو به من ، سر تكان مي دهد و با اشاره به او ، گريه مي كنئ.
-" كي يارفتن جلو ؟ الان تو كدوم موقعبت هستيم؟"
خطاب به من مي گويد :
-" برو ! برو پوتين هاي بچه ها رو واكس بزن تا ثواب ببري . برو جان !"
-" مي گم نصف شب ثوابش بيش تره ."
- " الان كه صبح نيس ! تو قيافه ات خيلي زشته ! مثل قاسم ."
- " قاسم كه زشت نبود !"
- " زشته هر شب زشت تر هم مي شه ... ! بگو به خوابم نياد . مي ترسم ! ديوونه ! هي نيگام مي كنه . چشاي سبزش هم كم رنگ تر شده . يعضي وقتا انگار خاكستري شده. ديوونه ! دليران تنگستانه !... توي نخلستون قايم باشك بازي مي كني ؟ "
آقاي مرتضوي مرا گوشه اي مي كشاند و مي گويد :
-گ اذيتش نكن . قاطي مي كنه ها "
-" پس شما مي خوايين از چي درباره اش بنويسي ؟"
با قيافه اي حق به جانب دستانش را از طرفين باز كرد و گفت :
-" اين تخصص منه "
كاغذها توي دستش باد مي خورد و اين ،او را به ياد موهايش انداخت .دست گذاشت روي سرش.
-" اه ! دست عجب سوز سردي مياد."
-" بهتره دنبال يه كلاه گيس باشي . "
-" چيزي گفتين ؟"
- " نه خير !گفتم خداصبرتون بده آقاي مرتضوي !سر و كله زدن با اينا توي هر شرايطي ،واقعا اعصاب پولادي مي خواد ."
بادي به غبغب انداخت . ابروهايش را بالا كشيد :
" خوب كار شاقي يه ! عرق ريزي روحي مي خواد "
-"عرق ريزي روحي ! شما به روح اعتقاد دارين؟"
و آقاي مرتضوي دست مرا مي گيرد و سريع تر از اتاق خارج مي كند . مي گويد :
- " بريم !بريم تا فحش نداده "
پيش از آن كه در اتاق بسته شود هم چنان گردن مي كشم و توي چشم هاش كه مرا دنبال مي كند خيره مي شوم و از دور دست تكان مي دهم .
راهروي تو در توي ابي رنگ را با قدم هاي تند پشت سر مي گذارم و مي رسيم به دهليز ساختمان ، منتهي مي شود به خروجي . از پله ها كه پايين مي آييم ، صورت گوشت آلوي آقاي مرتضوي بالا و پايين مي شود. گويي زمين زير آن تپه گوشت به لرزه در مي آيد.طبق عادت گذشته شان يك كت و شلوار مشكي پوشيده با پيراهن سفيد يقه كيپش كه نفس مرا بند مي آورد . شلوار را هميشه زير ناف مي بندد و پشتش آويزان است . به قول خودش :
" نويسنده هميشه بايد آراسته و شيك بگرده !گ هنوز هم نفهميده ان ، كجاي اين كت و شلوار سه تاي من داخلش زمين بزرگ ؛ فوتبال بازي مي كند ، آراستگي است .
از بنياد كه زنگ زدند و ايشان را معرفي كردند ، گفتند ايشان دكتراي يك چيزي هم دارند . نپرسيدم ولي به گمانم همين ادبيات باشد . سوار ماشين اش كه مي شويم ، برايم از حفظ قصيده هاي بلندي از سنايي ، غزتوي ،ئ غزلياتي از ديوان شمس مي خواند. آن قدر غرا و رسا ، تو گويي خود او سروده باشد . توي ماشين يك بوگير كاج آويزان كرده كه به آينه كه بوي سيب مي دهد.بوي سيب البته بد نيست . ولي وقتي هر بار همين بو تكرار شود ، حال آدم را به هم مي زند . به خصوص كه با چيزهاي ديگر هم قاطي شده باشد .
پشت سر هم ترمز مي كند و توي هر توقف و پشت هر ترافيك دستش را به يك طرف كج مي كند و صداي ماشين هاي ديگر را در مي آورد.
-" نمي دانم اين بنده ي خداها چرا هي بوق مي زنن ؟ خوب من كه دارم راه خودمو مي رم . از بس مردم عقده اي شده ان ! ازهمين رعايت نكردن حق تقدم وبوق زدنها مي شه فهميد كه خيلي ها مريض رواني هستن . اصلا طرف فكر نمي كنه باباجون مگه راه رو خريدي ؟ خوب همه بايد رد بشن .... نزن!نزن!مگه ارث باباتو مي خواي ؟"
و تو آينه نگاه مي كند و دستش را توي هوا و رو به راننده ي پشت سر مي چرخاند يعني كه چيه ؟ چه خبره ؟ مگه سر مي بري ؟
و از چراغ نيمه زرد و قرمز عبور مي كند .من فقط به تكان تكان خوردن سر سگ عروسكي جلوي داشبورد ، نگاه مي كنم كه از اول ، تمام حرف هاي آقاي مرتضوي را تاييد كرده و هيچ وقت لبخند از روي پوزه اش برداشته نشده .
- " آروم بگير سگ ! بذار فكر كنم."
و سگ مدام پارس مي كرد . در اين تاريكي ، جز من و هلال ماه و صداي اين سگ ، كس ديگري توي كوه نيست . يدون شمع و كبريت ، طبق روال آمده ام بالا تا اول بيايم روي پشت بام معبد و منظره ي دور از شيراز و چراغ هايي كه سوسو مي زند را نگاه كنم و بعد با ذكر لا حول و لا قوه الا بالله از پله هاي چاه مرتاض علي شاه ، پايين بروم .
از پله هاي سوم ، سمت چپ ، توي چله گاه مي خزم و چنددقيقه اي مي نشينم تا ارامش تمام وجودم را در بر گيرد. بعد كه نفس ها را از زير ناف كنترل كردم ، از چله گاه بيرون مي آيم و پله ها را به پايين ادامه مي دهم . در ميان سياهي قيرگون چاه ، به دهليز اول مي رسم كه شيخ حسن سويدي درباره اش در كتاب دست نويس شطحيات العرفا چنين مي فرمايد :
-" و راهي است از دو جهت يمين و يسار ، كه طريقت است براي آن كه گو شه ي عزلت گزيده و در راه كشف نور حقيقت است. و راه يمين در نهايت به چله گاه شيخ ابواسحاق خاتمه يابد . در اين بين كه سالك مي بايد روزها به عبادت مشغول شود و راه بپيمايد و با شياطين مبارزه كند تا بدان جا در آيد . و چون به چله گاه بنشست بايد چيزي نخورد و نياشامد جز آن كه از انوار قدسيه بد و رسد . و شب نخسبد و چهل شب و روز بگذرد . شيخ ابواسحاق چنين كردند و يافتند .
صبح روز چهلم نوري از ميان دو ابروي شيخ ظاهر گشت و اين چنين بود كه زود شاگردان را بخواست و از رموز چله گاه يميمن بفرمود و آن ها را بدان پند داد. و نور لحظه به لحظه بزرگ تر گشتي و تمام جهان شيخ رضي الله عنه را فراگرفتس و چنان گشتي كه جز نوري گران و صوتي شريف ، چيزي از شيخ باقي نماندي . فرمودندپس ازوي شيخ مويد دواني راه را ادامه دهند و چنان پيش ، سالكان را در راه اول به يسار فرستند و سال ها به عبادت بپردازند و چون به مرحله ي يقين اندر آمدند ، به طريقت يمين آيند . كه خدا بلند مرتبه است و دانا .
و اين سخنان را من از استادم شيخ اسفرايني ، بزرگ شاگرد شيخ مويد رضي الله عنه نقل مي كنم كه به كتابت بماند براي اهل نظر"
البته راه ها را بسته اند . سكوت ، فشار سنگيني روي پرده هاي گوش مي آورد و بعد از چند دقيقه صداي صوتاش تبديل مي شود به نوعي موسيقي كه از كجاي نا كجاي اين چاه بيرون مي آيد و گوش نوازي مي كند . از سوراخي بين دو دهليز ، پايين مي روم و چند پله آخر را هم پشت سر مي گذارم و بر خلاف بار اول كه نفس هايم به شماره افتاده بود و وحشت كرده بودم ، سرم را پايين مي گيرم تا به سنگ نخورد و بي درنگ بر بالاي مقبره عارف بزرگ قرن دوم هجري ، مرتاض علي شاه ايستاده و از روح بزرگش اذن نشستن مي گيرم . خلوت اين جا را كه به هم زني ، صورت هاي مستحيل شده در سياهي اطراف ، شروع مي كنند به پارازيت انداختن و حوصله ات را به درد مي آورند . ترس مي افتد توي دلت و سكته ات مي زند . من اما با تمام اين ها رفيقم . با صورت شيخ كه در هاله اي از نور است حرف مي زنم و گه گاه ميان خلسه ، پدرم را مي بينم كه شبيه قاب عكس ، چفيه سفيد را به گردن انداخته و مثل من كه توي آينه ادايش را در مي آورم ، لبخند مي زند . لبخند مي زنم و شيخ هم لبخند مي زند . يك تسبيح توي دست دارد و درست زل زده به چشم هام . توي اتاق كه مي آيم به من نگاه مي كند .به هر طرف كه بچرخم نگاهش را از من بر نمي دارد . لبخند مي زند . من ولي گاهي بين خنده گريه ام مي گيرد . پلاك و تسبيح و چفيه اش را بر مي دارم و توي بغل مي گيرم و گريه مي كنم . بو مي كنم و گريه مي كنم . پدر اما لبخند مي زند . شيخ هم مي خندد . تمام سياهي و سكوت چاه تبديل مي شود به خنده . پدر وضعيت نيمه نظامي دارد . كنش را روي شانه اش انداخت و آستين هايش را بالا زده . گويا وفت نماز است .
نماز نمي خوانم و بعد به قاب عكس كه در طاقچه ي حاشيه ي اتاق گذاشته ، خيره مي شود . پدر با دمپايي سفيد مي خواهد از قاب بيرون بيايد . لبخند مي زند .
-" الو ! بفرماييد ؟"
-" سلام از اسايش گاه جنت مزاحم مي شم . آقاي قاسم پردل ؟"
-"بفرماييد خودم هستم ."
-" شماره تون رو از دكتر گرفتم . دكتر مرتضوي !"
-" آهان دكتر !"
-" مي شه امروز صبح يه سر بياين اين جا ؟"
-" خيريه ؟!"
-" يكي از بچه ها بهونه ي شما رو گرفته،مي خواد كه حتما ببيندتون "
نم نم باراني گرفته و عطر خيس كاج در فضاي جنت پخش شده . كاج ها به رديف دور تا دور جنت را گرفته اند . دو رديف باغچه ، از كنار در تا ورودي ساختمان كشيده شده كه گل هاي رنگارنگش ، چشم هر بيينده اي را به خود معطوف مي كند .
-" سلام ، سلام ،سلام اومدي ؟! تو كجا بودي اين همه ؟!"
-" سلام . شما خوبين آقاي شجاعي ؟"
-" تو اسمت قاسمه ؟"
-" آره چه طور مگه ؟"
-" اون قاسم زشته اومده دوباره . ولي هي مي خنديد . هي من گريه مي كردم . گفتم دست مو ول نكن ! اما هي مي خنديد . ول كرد . چشاش بي رنگ مي شد . الان خوب بود . هي خنديد ."
-شب بود . بچه ها يكي كي و دو تا دوتا ، فانوس به دست وارد معراج مي شدند . سنگر بزرگ و اجتماعي معراج شهدا روشن شده بود و از بوي شهادت پر
-" به به همه بوي شهادت مي دين . امشب خوب به صورتهاي هم نگاه كنين . شايد بعضي از اين جمع حاضر ، فردا هم نشين امام حسين باشه. بچه ها ، بياين هم ديگه رو توي آغوش بگيريم و طلب شفاعت كنيم ... هر كي از اين جمع پرنده شد ، اين لحظه ها را فراموش نكنه ، بچه ها رو فراموش نكنه !
-" ما زبالاييم و بالا مي رويم ... "
و ساعت ها بچه ها هم ديگر را در آغوش گرفته و اشك مي ريختند. فضاي معراج پر شده بود از نجواهاي درگوشي بچه ها . قاسم با حال دل مي خواند و هاي هاي بچه ها را درآورده بود.
- " كجاييد اي شهيدان خدايي .... اون چراغ ها ، اون فانوس ها رو خاموش كنيد . اين جا ما نور اضافي نمي خواييم . صورت ها اين قدر نوراني هستن كه به اين نور نيازي نباشه ... كجاييد اي شهيدان خدايي ... "
صداي بم مردانه اي داشت و مو را به تن سيخ مي كرد . بچه ها چراغ ها را خاموش كردند . به گواه همه، نور سبزي توي معراج پيچيد و بالاي كلمه الله ايستاد و بعد محو شد ؛ كه صداي يا الله يا الله بچه ها بلند شد و ناله ها ، زمين و زمان را مي لرزاند.
-" دويونه ! شباي حمله ، سيد و حاجي و فرمانده و رزمنده رو قاطي هم مي نشوند و چراغا را مي كشت. نمي ذاشت كسي نور بياره . خوبد ديوونه من از تاريكي مي ترسم ، مي ترسم خفه شم !"
در حاشيه كتاب دست نويس شيخ حسن سويدي – به خط و ادبياتي ديگر – جملاتي در مورد چراغ نوشته:
" چراغ ، حديث اميد آدمي است در پهناي تاريكي شب . آن گاه كه سوسوي ستاره ها هم نتواند آن ترس اسطوره اي را از دل بزدايد. زماني كه ظلمات مونس ادمي مي شود . آن جاست كه در پي روزنه اي از نور ، به دنبال رد چراغي مي گردي. چراغ حكايت ترس و تاريكي و غفلت است . و ون از ميان برداشته شد، نور حقيقت را كشف خواهي كرد."
كتاب تنها يادگار پدر به جز چفيه و تسبيح و پلاكي – بود كه امانت گذاشته پيش مادرم تا هر وقت دل تنگ مي شود اين ها را از كمد در بياورد و بو كند . و اين ها چقدر بوي پدر مي دهند. كتاب ، يادگاري است كه پدر گويا از رهگذر گرفته بود و اين ها را مادر مي گويد .
راه يمين و يسار را بسته اند . گويا اين جا افراد حسود ي بوده اندكه نخواسته اند ديگران را راهبر باشند يا اسرار بر كسي فاش كنند . با خود به يقين نرسيده و راه را خراب كرده اند .
" ملازمان خبر آوردند كه : شيخ ! قريه استخر را مرضي لا علاج پديد آمده . خواسته اند دعا بفرماييد . و شيخ مويد رضي الله عنه بي دستار و پاپوش از كوه فراز شده و سه روز ماند تا از جانب خدا لبيك گيرد . و چنان شد و مرض از خلق برداشته شد و طبيبان بر اين بودند كه معجزه اي روي داده كه سخت مرضي بوده و به يك بار ناپديد گشته . و هيچ كس آفتي را كه بر جان خلق افتاده بود نمي دانست جز حضرتش .
شيخ چون به چاه بازگشت ، شاگردان را در شبستان ، درحال عيش و مستي شراب ديد ، به جز چند نفر كه پناه برده بودند و سياهي چاه .
شيخ را خشم در گرفت و دست به آسمان برد و بي درنگ آسمان صيحه اي كشيد و شبستان بر سر نابه كاران فرو ريخت . و چنين بود كه وي هفت سال به طريقت يسار رفت و استغاثه كرد و هيچ نخورد.
شيخ جليل اسفرايني رضي الله عنه فرمود كه وي اشك ها بريخت و خون ها گريه كرد و محاسنش به بلنداي قامت اش رسيده بود و جز پوستي بر استخوان چيزي از ايشان نمانده بود.كه در جمادي الثاني سال هفتم به يك باره از چاه برون شد و هم چنان كه در نور بالاي چاه از پله ها بالا مي رفت ، مستحيل گشت و غرق در انوار قدسيه شد . "

-" ديوونه ! برو خونه تون !"
-" ديوونه خودتي !"
-" من كه ديوونه نيستم ! موجي ام ! مردم مي گن ."
-" كجا موج گرفتت !"
- اين جا ! بامب ! بخواب ... بخواب رو زمين !.. ترسيدي ؟هه هه هه !نه بابا اين مشقيه !باور كن ! از بابات بپرس. اون بلدتره . اوهوي كجا؟!دست مو ول نكن . دوباره مي ميري ها!نرو ديوونه ... برو گم شو !.. اصلا فشارت مي دم زير آب صدات در نياد ! صدا نده !"
زنگ بالاي سرش را فشار دادم . دو پرستار قوي هيكل آمدند و روي دست و پايش افتادند تا خودش را نزند. سرو صورتش شده بود مالامال خون . مي گويند موهايش را تراشيده اند تا از ريشه در نياورد.
دكتر از راه مي رسد و سريع يك آمپول آماده ي هالوپريدول راعميق و اساسي فرو مي كند توي باسن اش و تزريق مي كند .
-" تموم شد ! تموم شد!"
يك ناله سرد و بي جان مي كند و دست و پايش را كه به قدرت يك اسب بالا و پايين مي كرد لس انداخت روي تخت . بالش را دندان گرفته و از گوشه ي چشم مرا نگاه مي كند كه نرم نرمك به خواب مي رود.
بچه ها يكي يكي و به نوبت دست هاي شان را جلو مي اوردند و از پيرزاد ،كهنه سرباز گردان حنا مي گرفتند.
بوي عطر تي رز امام زماني مشام را پر كرده بود . پيشاني بندها راكه بستند ، گروه كر بر قايق هاي جي ميني ، جلو راه افتادند. براي اين كه صداي موتورها در نيايد ، يك گوني خيس روي موتور مي انداختند . صدا تا حد زيادي خفه مي شد . از بين نيزارها ، بر سينه ي آرام آب مي گذشتيم و به تنوره ي داغ رويارويي نزديك مي شديم . در حالي كه افكار را ف چون امواج پر تلاطم قايق ، پشت سر رها مي كرديم و همه چيزمان مي شد نبرد.
قاسم يك قطار فشنگ به دورش پيچانده بود و تير بار ام –ژ- سه را روي دوش داشت . گردان ما زير امر قرارگاه نجف ، قرار بودعمليات آفندي كربلاي 4 را در منطقه ي جنوب انجام دهد. سال1365 ، سال سرنوشت جنگ محسوب مي شد . شبانه از اروند رد شديم و به موضعدشمت درام الرصاص رسيديم . تنگه عمليات مسدود شده بود . جا به جا شش رديف سيم خاردار كشيده بودند . معبر ما باز نبود . به چولان ها كه نزديك شديم موتور قايق را خاموش كرديم و پاي موتو را داديم بالا/ يك تعداد پاروي كوچك آمده كف قايق بود. پارو زنان خودمان را جلو كشيديم .
و كم كم سيم خاردارها را باز مي كرديم .
-" لا تحرك !"
كمپين عراقي ، از سوراخي سنگر شروع كرد به تير اندازي شديد به طرف ما. گلوله اول خورد به بابا علي فرمانده گردان امام مهدي (عج).وقتي مي خواست از قايق ما برود توي قايق كتاري كه همان جا بين دو تا قايق به سينه افتاد . نمي توانست تكان بخورد .
گفتم :
-" زخمي شدي ؟"
گفت :
-" يامهدي ... يامهدي !"
گفتم ساكت باش زير دماغ عراقي ها هستيم !"
گفت :
-" يا حسين "
تيربار چي دوباره شروع كرد به تير اندازي .بي سيم و بي سيم چي را ناكار كرده بود. نمي توانست خودش را كنترل كند . پرت شد تو آب . به هر بدبختي بود ، دستش را گرفتم . گفتم :
-" لااقل اسلحه رو ول كن كه سبك تر بشي . بندازش !"
اسلحع اما توي دستش كليد شده بود ، رهاش نمي كرد .
گفتم :
-" دستم شكست . جام درست نيس ! ديوونه ولش كن . "
تير تراش آمد و دوباره ناله ي قاسم به هوا رفت . گفتم :
-" همه رو مي خواي به كشتن بدي ؟"
حرف نزد . فقط آخ كشيد. دستش را نبايد رها مي كردم . نبايد مي گذاشتم با آن همه تجهيزات مثل لنگر توي آب فرو رود. نشد؛ رها شد رفت .
صداي پاهايي كه داشت امواج را مي شكافت و جلو مي آمد ، به گوش مي رسيد .
كلاش را مسلح كردم ، گذاشتم روي رگبار . كف قايق موضع گرفتم .
صدايي خفه پرسيد :
-" كسي زنده اس ؟"
- " بله ، كمين عراقي ها اون جلوئه ! مي توني خفه اش كني ؟"
چند دقيقه اي خبري نشد . تا صداي انفجار نارنجك آمد و كمين را ناكاركرد . بلند كه شدم پيرزاد كلاش را روي دوش و تا كمر توي آب ، نزديك مي شد . بابا علي را كف قايق غلتاندم و زير آتش توپو خمپاره سريع او را به آمبولانس رساندم .
-" حالا بايد چي كار كنم كه راضي شه ؟ديوونه ! من از چشاي كم رنگش مي ترسم . از آخ كشيدنش . هنوز هم آخ مي كشه . آخ .. اخ ... چرا وايسادي ؟ شليك كن اين جا! درست زير شقيقه . اوهوي چرا نگام نمي كني ؟ قهري ؟ خر شدي ؟ اهه قاطر چموش ! ... ارست هم خوشگله ها !
" بسم الله الرحمن الرحيم . درخدمت همسر شهيد پر دل هستيم . ايشون مي خوان از خاطراتشون با شهيد بگن ."
-" بسم الله الرحمن الرحيم . والو شهيد آدم بسيار خوبي بودن . با خدا با نماز و روزه. دروغ نمي گفتن . "
و آقاي مرتضوي ضبط را قطع مي كنند . و دوباره توضيح مي دهند كه :
-" حاج خانم از خوبي و اينها بگذريم .خاطره ! همون اتفاق هايي كه افتاده"
- " خوب ما زياد با هم نبوديم . بعد هم كه ايشون شهيد شدن ، رفتن تو يه زندگي جديد. خوب ايشون هم اجازه نمي دادن زياد فكر كنم به اين قضيه ها . يعني خيلي چيزاش يادم رفته ."
-" همونايي كه يادتون هس بگين "
- " ايشون بچه ي محل در شيخ از محله هاي قديم شيراز بودن . پدرشون عطاري داشتن . تابستونا هم خودشون تو عطاري كار مي كردن . من چند بار ازشون خريد كرده بود م . تا زد و اينا با پدرو مادرشون اومدن خواستگاري ما ."
- " شما رو مي شناختن ؟ يعني چطوري پيداتون كرده بودن ؟"
- " ها براي خريد اومده بودم كه دستم خيلي پر بود . رسوندنم در خونه . بعد از چن روز مادرشون زنگ در ما رو زدن . بعد هم گكه قرار خواستگاري رو گذاشتن . "
- " حالا چه سالي بود ؟"
- " نمي دونم ، بعد ازانقلاب بود ديگه .سال 59 – 58"
آقاي مرتضوي مشغول پوست كندن سيب بود و مادر دست و پا شكسته خاطراتي را از پدرم تعريف مي كرد . دو سال بعد از شهادت يعني سال 67، بعد از قطعنامه ، با يكي از هم رزمان پدر ازدواج مي كند . اوايل خيلي دوست داشت پدر صدايش كنم . با وجود تمام كودكي ، من اما نمي توانستم . من پردل بودم و او آقاي ظريف . در كل مرد خوبي است و جالا پدر دو خواهر ناتني ام محسوب مي شود .
-" خبر شهادت كه رسيد ، من سر قاسم حامله بودم . خيلي فشار روم بود . از يه طرف داغ قاسم ، از طرف ديگه هم اي بچه كه نبايد مشكلي براش پيش مي يومد . پيش از اون ، دست تنها ، يه دختر رو بزرگ كرده بودم ؛ با همه ي ترس ها و اضطرابوي كه با هر عمليات داشتم . هر بار كه عراق حمله مي كرد ، موشك مي زد و شهر رو بمبارون مي كرد ، من صد بار مي مردم و زنده مي شدم . دختر بزرگم پنج سالش بود كه سريع فهميد باباش يه طوريش شده ايي . فكش مث چي چي مي لرزيد . خدا او روز ر وبه روي هيچ بني بشري روز نكنه 1 ما چي كشيديم تا اي بچه باباشو فراموش كرد . ماشالو الان هم دانشجو هنره . ولي بميرم قاسم همه ي هوش و گوشش تو بازي گوشي يه .
-- " چه طور خبر شهادت رو به شما دادن ؟"
-" خيلي بد يه روز صبح زنگ در رو زدن و ساك و وسايلشو دادن دستم و گفتن شهيد شد! جنازشم مفقوده ! اصلا فكر نكردن من يه زن تنهام ، يه بچه ي هفت ماهه توي شكمم دارم ! خلاصه اين قد گريه و زاري مرديم كه به بچه فشاراومد و هفت ماه ونيم اش بود كه به دنيا اومد ."
روحش شاد باشه ! تو زندگي يه روز خوش نديدم . از همون اول جنگ رفت جبهه ، تا وقتي خبر شهادتش رو برام اوردن . نه يه سفري ، نه يه چيزي . حالا جلو قاسم اين حرفا رو مي زنم ، از دستم ناراحت مي شه ها ! ولي خوب ! واقعيت باد گفته بشه .
منظره ي شب شيرزا از بالاي كوه خيلي ديدن دارد . به خصوص كه پاييز باشد و يك نرمه بادي هم بوزد . و صورتت را قلقلك دهد. حالا من هستمو صداي اين سگ و تنها يادگار پدرم ، كتاب شيخ حسن سويد كه زير مهتاب باز كرده ام و فرازهاي آخر را به پايان مي رسانم . بي خود شده از خويش راه مي افتم به سمت چاه . و اين خود اوست كه مرا بدان سو مي كشاند . و جملاتي كه بي اختيار بر لب هام جان مي گيرند و در كنارم چونان سايه مي ايستند و رقصان راه مي دوند :
سر را انداخته ام توي گودي گردنم . توي هياهو شهر به دنبال يك مشت سكوت مي گردم . يك مشت گره كرده كه به موازات قدم هام از من سئوال بخواهد . زل بزنم توي چشم هات و بگويم :
-" بد كردي مرد ؛ بد!"
شب لال ماني بگيرم و تو هي سوال كني :
-" جاييت درد مي كنه پسرم ؟"
بدون اين كه ناله ي خفه ام را كسي يا حتي تويي كه هرگز نديده امت بشنود ، فرياد مي كشم . روي قطرات آبي كه توي حوضچه ي كنارمقبره مي چكد تمركز گرفته ام . به چشم هايت كه زير آب پلك مي زند خيره مي شوم . به حباب هايي كه ازدهانت بيرون مي آيد و روي سطح آب پاره مي شوند . اين روزها رنگ چشم هات عوض شده و به ارغواني بي رمق مي ماند . بي رمق ؛ مثل حس انتقامي كه توي ذهنم دارد كم رنگ و كم رنگ تر مي شود . حالا مي توانم اخرين سكانس يادگاري پدرم را هم ببخشم . حتي دست هايش را رها نكنم ؛ و هر از گاه صورت درد آلودش لبخند بناشنم ، خبر هاي تازه اي رسيده كه پيدايت كرده اند . اصلا هم نگفته اند . از كجاي موثق در آورده اند اين خبر را ؟!
يك پياله آب مي نوشم و مماس با لبه ي آن ف به هاله ي شيخ نگاه مي كنم .كه مثل قاب عكس پدر، لبخند مي زند و در آب فرو مي رود .


درباره نويسنده:متولد 1356، كازرون
ديپلم ادبي – برگزريده جشنواره سراسري شعر و داستان بندر عباس به خاطر داستان " اينك من " 1382و " با مرده ها زنده ايم " 1383
-تقدير ويژه جشنواره ماه و مهر به خاطر داستان " سي تا يكي كم " 1385
-نفر سوم حشنواره زخم و زيتون به خاطر داستان " سخت جان ، مثل گل هاي شيپوري" 1385


منبع: منتخب جايزه ادبي يوسف(مسابقه سراسري داستان دفاع مقدس)


bardia_m

bardia_m
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : آذر 1389 
تعداد پست ها : 6374

پاسخ به:داستان های ایثار و شهادت و دفاع مقدس
یک شنبه 17 بهمن 1389  6:51 PM

عنوان : آن پرنده كه دم مي جنباند
تاريخ : 1388/12/08
شاعر / نويسنده : حسين لعل بذري
موضوع :داستان ايثار و شهادت و دفاع مقدس
همه چيز ازهمين جا شروع مي شود ، از همين جا كه حضرتقلي بعد سه ماه و هفت روز ،درست عين تموز گرما طاقتش تما م شده . برخاسته و بيلش را برداشته و آمده سر زمين ديمه زار .
حالا كه تيغ آفتاب يك راست مي خورد به فرق سرش ، بايد تكيه دهد به بيلش . عرقچين را از سر بردارد تا بعد از سه ماه و هفت روز ، باز همه ي چيزهايي را كه دل تنگ شان است ببيند.
نشسته بود سر سفره ي ناشتايي كه پسرش از بالاي دامنه پيدا شد :
-" چارتا آدم بودن كه رخت جنگي داشتن با يك ماشين جيپ هست ها ولي جيپ نيست . "
ان طور كه مي گفت ، تويوتا لندكروز كوچه هاي پيچ درپيچ را كه رد كرده و وسط ميدان گاهي كه نگه داشته بود، بچه ها هم نفس زنان دورتادور ماشين حلقه زده بودند و ...
-" يكي شان كه چاق تر بود از همه ، فكر كمك كه فرمانده بود ، از ماشين پياده شد ..."
آن كه از همه چاق تر بود و به نظر مي رسيد مقام مسئول باشد از ماشين پياده شده بود :
-" منزل توپكغانلو كدوم يكيه بچه ها ؟"
بچه ها به عادت مدرسه همه دست هايشان را بالا برده بودند كه :
-" آقا ما ... آقا ما "
گل ممد باقر سلماني از آفتاب رو برخاسته و خشتك اش را تكانده وپيش آمده بود :
-" اين جا فاميل همه توپكانلويه ، اسمش را بگين با هر كي كار دارين ."
-" حضرتغلي توپكانلو پدر جان . سلام عليكم /"
فرمانده پيش رفته و دست داده بود به كل ممد باقر و حال و احوال گرم و كل ممد باقر گفته بود حضرتقلي سر زمين است و بعد ...
-" كل ممد باقر سلموني موره سراغ شان داد "
گفت :
-" اي بچه شنه .. "
-پسرك بچه ها را كناري زده و جلو آمده و صاف ايستاده بود كه :
-- " سلام مو اسمم امان الله يه . حضرتقلي بابامه . هر كار دارين به مو بگين "
و فرمانده نشسته بود تا صورت به صورت امان الله شود :
- " خب باريكلا آقا امان !"
و دست گذاشته بود روي شانه پسرك . امان الله خان شانه خالي كرده بود يك لحضه .
- " گفتم به اش كه امان نه . امان الله ، بعدش او ... "
فرمانده دمغ بلند شده بود .
-" خب حالا آقاي امان الله ،مارو مي بري پيش بابات ؟"
-" نه زمين از اين جا دوره ، راه ماشين هم نيست . از بالاي كتل رد نمي ره. ها !"
فرمانده وقتي داشت نامه را داخل پاكت مي گذاشت و به چشم هاي پسر خيره شد . شايد مي خواست بفهد چرا بي جهت با او سر لج افتاده است .
-" اصلا از قيافه اش خوشم نيامد هي !"
دست كرد از جيب شلوارش پاكت مچاله اي را در آورد .
-" اي نامه را داد كه بديم به تو ببو بيا ."
و بعد نشست سر سفره ناشتايي پدرش كه پهن بود كنار جوي آب .
حضرتقلي دستي به كله تراشيده ي و ناهموار پسرش كشيد و نامه را گرفت . نگاهي سرسري به آن انداخت و بعد رهايش كرد در جوي آب كنار دستش . امان الله خنديد :
-" حتمن واز گفته بودن بري مريض خانه ؟ ها "
-عر چينش هنوز بوي مريض خانه و تنتوريد مي هد . دست مي برد و شروع مي كند به باز كردن بانداژ دور سرش تا بلكه خلاص شود از شر همه ي نود و هفت روز بي آفتابي كه مثل همين بود چسبيده اند به سرش . هواي تازه كه مي خورد به كله اش ، هوس مي كند بنشيند و سرش را فرو ببرد توي آب جوي . مثل قبل تر ها كه دست پسرش را مي گرفت و دو تايي هي لو مي كردند و رخت هاي شان را مي كنند و مي رفتند سرشان را مي گرفتند زير لوله دوازده اينچ موتور آب و بيرون مي آمدند تن شان مور مور مي شد از سرما.
جاي چسب زخم ها ي روي سرش مور مور مي كند . دست مي كشد به جاي بخيه ها و انتهاي نوار بانداژ را ول مي كند كه برود با آب .
اين دوازدهمين نامه اي بود كه به آب مي داد . هر بار كسي پيغامي مي آورد كه به تركش توي سرش مربوط مي شد ، يك باره انگار زير پايش خالي شده باشد ، دلش مي ريخت. حس مادري را پيدا مي كرد كه بخواهند طفل معصوم و ناقص اش را از او بگيرند . دوازده سال گذشته بود و او ديگر با همه ي درد ها و ناخوشي ها طفل آهني توي سرش كنار آمده بود . هر روز بعد از نماز خوان صبح كه از خانه بيرون مي آمد و يك سره زمين بيل مي زد ، تنها دل خوشي اش صوات ظهر بود كه آفتاب مستقيم مي خورد به فرق كله اش و آن وقت ...
-" ظهر ها كه آفتاب يك راست مي خوره به سرم ، چشام سياه تاريكي مي كنه آقاي دكتر ، اون وقت اين جاهام "
دست هاش را گذاشته بود دو طرف شقيه اش
-" محوان بتركن از درد ... "
ديگر نگفته بود وقتي خورشيد آن طور مي تابد دست از كار مي كشد ، به بيلش تكيه مي دهد ، عرق چين از سرش برمي دارد تا آن تكه فلز ناجنس ، آرام ، شروع كند به جنبيدن و نرم نرمك دردي را از عصب هاي مغز و مويرگ ها ي پشت گردن بلغزاند توي كاسه سر و دور شقيقه ها و او سرش چرخ بخورد و چرخ بخورد و زمين ديمه زار و و پشته هاي گندم بالا بروند و ابرها پايين بيايند و همه چيز رنگ بنفش و نارنجي بگيرئ تا او كم كم جدا شود از جهان اطرافش و ...
-" شما اصلا وضع تان خوب نيست . بايد هر چه زودتر ... "
خودش هم اين را خوب مي دانست . اما هيچ كدام از آن همه پزشك متخصص كه ساعت ها بر سر نتايج راديو گرافي بحث مي كردند و كلنجار مي رفتند ، نمي دانستند كه چه در سر حضرتقلي مي گذرد . هر قدر هم وحامت اوضاع را گوشزد مي كردند كه :
-" اگر اين قطعه فلز را از سر شما خارج نكنيم ممكن است ..."
باز هيچ اثر نداشت كه از چشم او اين قطعه فلز تنها يك فلز نبود. همه چيز از همين جا شروع مي شود ، از همين جا كه بعد از سه ماه و هفت روز ، حالا كه تركش را از كله اش در كرده اند ، حضرتقلي سخت دل تنگ زمين ديمه زار و پشته هاي گندمي است كه بازبالا بروند و ابرهايي كه پايين بيايند و جهاني كه رنگ بنفش و نارنجي بگيرد و ...
-" دم جنبوك كجا يه الا ن ببو ؟"
امان الله داشت روي سر پدر دست مي كشيد و دنبال دم جنبانك مي گشت . حضرتقلي دست او را گرفت و آرام برد به پس كله اش ، آن جا كه پوستش سرخ و نازك و برآمده بود .
-" ايناااهاااش ...ببين خف كرده الان !"
پسر سرش را جلو برد و پس كله ي پدرش را بوسيد و به دم جنبونك سفارش كرد كه اين قدر نجنبيد و سر پدرش را به درد نيندازد . بعد مثل پدرش وقتي عجله داشت – روي يك زانو نشست و دست برد از سفره يك تكه نان و ماست خشك برداست و ساندويچي ساخت و همان طور نيم نشسته به دهان گرفت . داس را از كنار سفره برداشت و بلند شد .

-" تو دل گي ات را در كن ، مو درو مكنم "
مجال نداد پدر عذر بياورد كه هنوز باد نيست و نبايد دستش را خيلي پايين بگيرد كه خوشه ها پشت سرش نريزند و پايمال نشود . فقط مي خواست كه تند تند پيش برود و يك نفس رديف گندم را به پاشنه ي زمين برساند و آن وقت كمر راست كند و آن دور هراي كند كه :
-" تما شا كن ببو!"
و پدر به گرمانجي داد بزند :
- " هي له سر چاوته !" 1
و او كيف كند و مثل مردها عرق پيشاني اش را بگيرد .
حضرتقلي نگاه كه مي كرد به اش ، خودش را مي ديد و همان طور يك دنده و تلخ كه گذشت ساليان دراز و اتفاق هاي خوش نا خوش هم موجب نمي شد تغييري بكند .
سال ها بود كه از ميان مردم كنده و آمده بود سر تكه زمين كوچك و ديمه زار . كار ، تفريح دل نشيني شده بود برايش نه هيچ دل زده اش نمي كرد . دل تنگ هم اگر مي شد ، منتظر مي ماند تا ظهر كه خورشيد برسد وسط آسمان و دست از كار بكشد و به بيله اش تكيه دهد و عرق چينش را از سر بردارد تا دم جنبونك آرام – آرام تر از آن چه حس شود – شروع كند به جنبيدن و نرم نرمك درد شيريني در سرش بپيچد و سرش چرخ بخورد و آسمان چرخ بخورد و ...
حالا كه خورشيد وسط آسمان است . حضرتقلي به بيل اش تكيه مي دهد . دست مي برد به پس كله اش ، آن جا كه يك وقتي پوستش سرخ و نازك و برآمده بود :
" توله ي كويي حوال ي من ؟ از دل تنگ ته يم خا ... "
آن روز، نود و هفت روز پيش ، هم دم جنبانك كه از هرم آفتاب بيدار شد و شروع كرد به جنبيدن ، هم چون هميشه آرام آرام سرش چرخ خورد و او باز كم كم حدا شد از جهان اطرافش و گذشته مثل تصوير ، رفته رفته پيش چشمش زنده شد : باز همه آمدند . دور تا دور سفره ناشتايي نشستند ، همه ي آن ها كه شايد امروز به شان مي گويند شهيد ، مفقودالاثر ، جانباز يا ...همه با لباس خاكي نظامي ، بي هيچ درجه و رسته و نشاني . و حضرتقلي از كتري سياه روي اجاق براي شان چاي دودي ريخت . يكي از آن ها – كه بعد تر تيري به بطن سمت چپش مي نشيند – اشاره كرد به پسرك انتهاي زمين ديمه زار و به رفيقش با خنده گفت :" ببين ! محصول زحمت حضرتقلي ... " و ديگري كه صداي خوشي داشت – ولي يك روز حنجره اش را باد مي برد – تصنيفي قديمي را با لهجه ي محلي شاهد آورد ك
-" پيري و معركه گيري كه مي گن كار مويه ..."
و اين بهانه اي بود تا همه بلند شوند و دست حضرتقلي را هم بگيرند و دور خرمن جا بچرخند و بخوانند كه :
"بره گه !كارمو و تو دره بالا ااا مي گيره ذره ذره دره عشقت تو دلم جاااا مي گيره ... "
چرخيدند و خواندند و خواندند و چرخيدند كه ناگاه آسمان سياه شد و طوفان گرفت و پيچيد در خرمن جا و پشته هاي گندم را از جا بركند و ... حضرتقلي چشم كه باز كرد ، روي تخت مريض خانه بود و زمين ديمه زا ر ، پشت كوه ها جا مانده بود .
آفتاب كه مي تابد ، سرش دور مي افتد و گيج مي رود . حضرتقلي از شوق نفسش مي گيرد . زمين ديمه زار و پشته ها ي گندم باز بالا مي روند و ابرها پايين مي آيند . حضرتقلي نفسش بند آمده و منتظر است كه آن رنگ ها ، آن ادم ها ، آن صداها ... گ
آفتاب تيغ مي كشد بر فرقش اما هر چه صبر مي كند از آن رنگ هاي دل نشين هميشه گي خبري نيست . دلواپس مي شود .
" له گويي ؟ له گويي ؟ نذاني از دل تنگ ته يم خا ... "
كله اش عرق كرده . دست مي كشد پس كله اش . صاف است صاف با پوستي چروكيده ، مثل شكم زني كه طفل مرده اش را پشت كرده است . يك دفعه دلش آوار مي شود .دست هايش رابه دو طرف شقيقه هايش كه مي گيرد ، اول بيل زمين مي افتد و به دنبالش تنه ي داغ حضرتقلي . مثل كسي كه دارد غرق مي شود ، به دنبال دستاويزي چنگ مي اندازد در هوا ولي تصويرهاي بنفش و نارنجي ديگر به چنگ نمي آيند . همه چيز خاكستري مي شود در نظر حضرتقلي .
كمي ان طرف تر ؛ آن جا كه خار و خاشاك جلوي عبور آب را گرفته است ، پرنده كوچكي نشسته كنار جوي آب و دارد به لكه هاي سرخ روي چسب زخم ها نوك مي زند و دم مي جنباند .
پاييز 87- مشهد



درباره نويسنده:متولد 2352، مشهد مقدس
دانشجوي رشته زبان و ادبيات فارسي دانشگاه آزاد اسلامي مشهد
-تقيدر در دومين جايزه ادبي يوسف به خاطر داستان " پرسياوشان "،1386

تقديم به حميد باكري
براي وصيت تاريخي اش


منبع: منتخب جايزه ادبي يوسف(مسابقه سراسري داستان دفاع مقدس)


bardia_m

bardia_m
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : آذر 1389 
تعداد پست ها : 6374

پاسخ به:داستان های ایثار و شهادت و دفاع مقدس
یک شنبه 17 بهمن 1389  6:51 PM

عنوان : مترسك
تاريخ : 1388/12/08
شاعر / نويسنده : محمد علي ايزد خواستي
موضوع :داستان ايثار و شهادت و دفاع مقدس
مي گفتم :
-" باد "
مترسك مي لرزيد .
سرپرست مي زد زير خنده .
مي گفتم :
-" گنجشك "
مترسك مي لرزيد .
سرپرست دوباره مي خنديد .
***
خيابان بوخوم يك خيابان قديمي بود . يك خيابان با ساختمان هاي آجري . آجرهاي سرخ نم كشيده كه ديگر بند كشي بين شان قابل تشخيص نبود . يك رديف چنار كهن در يك سمت خيابان و پارك كودك در سمت ديگر ؛ پارك كودكي خالي از كودك . سرماي پاييزي روي پارك و خيابان جاخوش كرده بود. اما هنوز چمن پارك با همان طراوت بهاري توي آفتاب پيش از ظهر مي درخشيد . آدم هايي كه توي خيابان رفت و آمد مي كردند، دست ها را توي جيب كرده و بخار بازدم شان را توي يقه پالتو مي فرستادند . به ندرت هم ماشيني از خيابان رد مي شد . كار صبح تا شب من هم شده بود شمردن
ماشين ها.فيات ، بي ام و ، جي ام ، بنز ، بنز آلبالويي . ديلي هوسپيتال روبه روي همين پارك كودك بود . كنار همين خيابان . پشت درخت ها ي چنار . درخت هاي چنار كه بين تيرهاي چوبي چراغ برق صف كشيده بودند . چراغ برق هايي كه كاسه چراغ لانه گنجشكي داشتند . كاسه ي لانه گنجشكي چهار ميله داست با يك شيرواني رويش . كاسه با زنجيري كوتاه بند دستك بالاي تير شده بود . كا سه ي سياه رنگ ، لامپ كم سويي داشت كه نورش از بين شيشه هاي مات لانه گنجشكي توي پياده رو و قسمتي از خيابان مي پاشيد و بيش تر از اين كه زمين را روشن كند در بيخ و شاخ و برگ چنار ها گم مي شد . دسا مثل نور گلوله ي رسام در تاريكي شب هاي عمليات كم سو و كم سو تر مي شد و از جلوي چشم مي رفت. وقتي هم باد مي آمد كاسه چراغ ها از سر زنجيرشان به اين سو و آن سو حركت مي كردند . خيابان سنگ فرش بود. مثل پياده رو . سنگ ها تكه تكه به رنگ نقره اي . از گوشه گوشه ي خيابان ازلاي دريچه هاي فلزي بخار بلند مي شد و در نور چراغ برق به آسمان مي رفت .
سرپرست مي گفت :
-" اين بخارفاضلاب است كه از دريچه ها بيرون مي زند . "
من كه هيچ بويي نمي شنيدم . شايد به اين خاطر بود كه باد بخار دريچه ها را به سمت پارك مي برد . پارك كودك در تاريكي شب به خواب رفته بود . چراغ هاي پارك خاموش بود و چشم چشم را نمي ديد . با اين سوزي هم كه مي آمد چشمي توي پارك باز نمي ماند كه بخواهد دنبال چشمي بگردد. مگر ان كه چشمان پرستاران توانست نياز را پيدا كند. آن شب هم بعد از گم شدن نياز بين پرستاران ولوله شد . پرستار چاقي كه آلماني را خوب حرف نمي زد ، بيش تر از همه اين سو و آن سو مي دويد . آنا صدايش مي كردند . .سرپرست گفت :
-" ترك است "
توي كريدور بين اتاق ها ، صداي نفس نفس زدن اش مثل صداي قطار پيچيده بود . من روي تختم دراز كشيده بودم و مي توانستم حدس بزنم نياز كجاست . دو روز بود كه خيلي به پارك كودك خيره مي شد . خوب كه محو پارك كودك مي شد مي گفتم :
-" چيلدرن پارك "
اعتنايي نمي كرد . يك نگاه به كاسه هاي لانه گنجشكي تيرهاي چراغ برق داشت و يك نگاه به آن سوي خيابان ، به پارك كودك .
به تيرهاي چراغ برق اشاره مي كردم و مي گفتم :
-" نگاه به اين همه لانه گنجشك . خدا به خير بگذراند . با اين همه گنجشك چه بر سر گندم زار مي آيد !
نياز گوش هايش را تيز مي كرد و چشم هايش را درشت . اما حرف نمي زد . فقط نگاه مي كرد . نگاهي پر از اظطراب به تيرها ي چراغ برق و كاسه ها ي لانه گنجشكي . مي گفتم:
-" نياز ، گنجشك هاي گرسنه را ببين !"
***
دم دماي صبح بود كه نيازعلي را پيدا كردند . صورتش از شدت سرما سوخته و موهاي نامنظم سرش سيخ شده بود. درست مثل آدم هايي كه موج انفجار از كنارش رد شده است.
وقتي توي اتاق آمد با چشمان گشاد شده اش به من نگاهي كرد. لبخند رضايتي زد و صاف رفت توي تخت اش خوابيد . پتو را روي سرش كشيد و تا يك ساعت لرزيد. اما صدايش درنيامد.
ديگر نگذاشتند نياز علي از بيمارستان بيرون برود . پرستار ترك خيلي حواسش بود. نيازعلي هم مي رفت جلوي پنجره رو به پارك كودك . تخت نياز كنار پنجره بود .
سرپرست گفت :
-" نياز تو كه نشسته هم مي تواني از روي تخت پارك را ببيني !"
نياز به سرپرست جوابي نداد .
سرپرست گفت :
-" آخر پا درد مي گيري . واريس . تا حالا واريس شنيده اي ؟"
با آن قد دراز و هيكل تركه مي ايستاد و دست ها را باز مي كرد . از صبح سحر تا غروب آفتاب كارش شده همين . چهار چشمي پارك را مي پاييد . حوصله ام كه سر مي رفت سر به سرش مي گذاشتم . از محصول سال قبل مي گفتم .كه اگر مي شد كاري كرد و شر گنجشك ها كنده مي شد ، چه محصولي مي شد . نياز علي هر وقت حرف مي زدم سراپا گوش مي شد . خيلي كيف مي كرد . اما از شانس بدش كنار پنجره ايستادن هم خيلي طول نكشيد . چند روز بعد ون هواشناسي آم توي خيابان جلوي پنجره ي ما اتراق كرد .
سرپرست گفت:
-" امان ازاين گنجشك ها . چه بلايي سرمزارع مردم مي آورند ؟"
گفتم :
-" گنجشك "
نياز علي باز هم لرزيد.
سرپرست گفت :
-" نياز دستت درست . مزرعه را نجات دادي . حسابش را بكن ! اگه تكون نمي خوري گنجشك ها مي آمدند و همه ي محصول را مي بردند "
آنا خنديد .
سرپرست توي صورتش اخم كرد. پرستار ترك هم ريز شد و از اتاق بيرون رفت . سرپرست امدادگر بود. از آن بچه ها يي كه حال اسلحه دست گرفتن نداشت و شده بود امدادگر . بعد از جنگ هم چند ماهي دنبال كار و كاسبي گشت . چيز درست و حسابي پيدا نكرد و دوباره آمد همان امدادگري تيپ . زبان خارجي مي دانست . شد سرپرست تيم هاي اعزامي به خارج . بيش تر بيمارستان ها را گز كرده بود .
گفت :
-" تو همواي نياز را داشته باش و من هم هواي تو را . "
-گفتم :
- " من هواي هر دوي شما را دارم . "
-گفت :
- " پس خدا من را شفا دهد . "
و زد زير خنده .
گفت :
-" نياز توي اين تابلو مي بيند . "
گفتم :
-" نياز ، چي مي بيني "
نياز علي جواب نداد . نياز هميشه بد جواب مي داد . بايد يك چيز را هزار بار از او مي پرسيدم تا جواب بدهد . از قرار گاه بي سيم مي زدند كه چه خبر ؟
مي گفتم :
-" چه خبر ؟"
موهايش روي پيشاني ريخته بود. دوربين از روي چشمش تكان نمي خورد . يك سره ديد زد . جوابي به من نمي داد. گوشي بي سيم را محكم توي پهلويش مي كوبيدم . خاك از پيراهنش بلند مي شد . يكي از دست ها را از دوربين آزاد مي كرد و گوشي را مي گرفت .
لخت و عور مي گفت :
-" يك تانك چيفتن ... "
و من گوشي را از دستش مي قاپيدم و مي گفتم :
- " خرچنگ .."
نياز هميشه همين طور بود .هميشه ي خدا . توي گردان . وسط خط مقدم . توي بيمارستان. حتي توي تيمارستان . ديگر ازدستش خسته شده بودم . مي خواستم فرمانده را ببينم و بگويم من را از گروهان مترسك به گردان خبرنگاران بدون مرز بفرستد .
پرستار ترك مي آيد ، با يك سيني پر قرص . اسمش را گذاشته اند آرام بخش . اما خودم مي دانم كه قرص خواب است . بايد دوباره بخوابم . مي گويم :
-" بگذار گزارشم را ارسال كنم "
گيج مي زند . حرفم را نمي فهمد . حتي آلماني را هم به زحمت مي فهمد چه رسد به زبان ما.


7 آذر 1387، اصفهان



درباره نويسنده:متولد 1357، اصفهان
فارغ التحصيل كارشناسي عمران از دانشگاه آزاد اسلامي نجف آباد
-انتشار كتاب " بر فراز دوي سوتپ" انتشارات سپاهان ، 1384


منبع: منتخب جايزه ادبي يوسف(مسابقه سراسري داستان دفاع مقدس)


bardia_m

bardia_m
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : آذر 1389 
تعداد پست ها : 6374

پاسخ به:داستان های ایثار و شهادت و دفاع مقدس
یک شنبه 17 بهمن 1389  6:51 PM

عنوان : تو هم بودي تكان مي خوردي
تاريخ : 1388/12/08
شاعر / نويسنده : مهردا د موسويان
موضوع :داستان ايثار و شهادت و دفاع مقدس
كفرم در آمده .تو بودي چه كار مي كردي؟نه فقط من ، اين عبادي بي چاره عم چشم هايش سرخ سرخ شده . آماده باش بوديم . با بي سيم اطلاع دادند كه رئوف اين طرف هاست . خوب كه تو رئوف را نمي شناسي. خيلي از اين خراب كاري ها با هدايت مستقيم رئوف انجام شده . خيال نكني اسمش رئوف است . خودش خيلي قصي القلب است ف نامرد نامرد . هر كس نديده باشد ، فقط با وصف هايي كه اين جا ازش مي شنود ، خيال مي كند كه يك غول دو متري است . تا شنيدم ردش را گرفته اند يك حالي شدم كه نگو . عبادي بي چاره هم . آخه داداش عبادي ازين پيش مرك ها ي كرد بود خدا بيامرز. همين رئوف نامرد ... بگذريم . الان خون خونش را مي خورد ؛ همين عبادي را مي گويم . خوب حق هم دارد . مي خواهد انتقام بردارش را بگيرد . نه فقط برادرش ، مي خواهد انتقام بدبختي كردستان را از رئوف بگيرد . انتقام ننه دلبر ، انتقام خيلي ها .
عمليات كه شروع شد، من با خودم گفتم تمام است . اين بار كار رئوف تمام شده . يك دفعه ابهتش برايم شكست . آخر خود حاج سعيد فرماندهي عمليات را به عهده گرفته بود . نه كه فكر كني تلفات نداديم ها ، داديم . اما آن هاهم دادند . كار بچه هاي زير نظر حاج سعيد خيلي درست بوده كه توي اين موقعيت رد رئوف را توانسته اند بزنند.
بله خيلي درست بوده . تو كه رئوف را نمي شناسي .رئوف يك نابغه است . معروف است هم چين صدان نئسش را مي كشد و تجهيزش مي كند كه ...
وثتي چند تا از نيروهاشان كشته شد- مثل اين كه چند تايي هم در رفتند – رئوف ماند و رئوف. حاج سعيد رئوف را مي خواست . خيلي براي حاج سعيد كيف كردم ، خيلي.
با خودم گفتم :
-" پسر به اين مي گن سردار."
تو كه حاج سعيد را نمي شناسي . ولي الان كفرم در امده . نه فقط من ، اين عبادي بي چاره هم ...
الان برايت مي گويم چرا . ما مانديم و رئوف . توي محاصره افتاده بود بي پدر . با خودم گفتم تمام شد. كارش تمام شد . چه قدر الحمد الله گفتم . اما لامصب خودش را كشاند تا آن خانه ي روبه رو . خانه كه چه عرض كنم ، همان كه با چهار تا ديوار بلوكي سيماني جمع شده است .
تو كه خانه را نمي بيني . سر بلندي ست . درش باز شد و رئوف پريد توي خانه . خب ! لابد مي گويي بهتر ، گير افتاده . باور كن من هم همين را گفتم ، بهتر . عبادي هم همين را گفت . گفت بهتر . تو كه عبادي را نمي شناسي . برادرش را همين رئوف ...
-" پسر الان با يك خمپاره كار رئوف تمام است "
نه اين را من نگفتم . اما خوب واقعا تمام است .
اما اين حاج سعيد گفت دست نگه داريد . كسي تيراندازي نكند . كسي درگير نشود . برق از سرمان پريد ، يعني چه ؟ چرا تيراندازي نكنيم ؟الان آن رتوف مثل جن فرار مي كند . فرمانده ست كه باشد ، رئوف اين همه نيرو از ما گرفته . اين همه جنايت كرده . حالا كه كارش تمام شده ، آن قدر دست دست كنيم كه فرار كند ؟بلند شدم كه اعتراض كنم . باور كن تا روبه روي صورت حاج سعيد هم رفتم . امانتوانستم . هيچ چي ، هيچ چيزي نتوانستم بگويم . تو هم بودي نمي توانستي . اين چشم هاي حاج سعيد !تو كه چشم هاي فرمانده را نديده اي . چشم هايي كه وقتي به ات نگاه مي كند ،مي شود تنگ ماهي ، زلال و اشكي . آخ قربان چشم هاي حاج سعيد . مي گويند آن قدر براي اما حسين گريه كرده كه اين جوره چشم هايش . نه كه فكر كني هميشه اين جور است .نه اون بار كه ديده بود من سرباز زير دستم را چزاندم ، چشم هاش شد كاسه ي خون . اصلاا انتظارش را نداشتم . بيا ، اين عبادي بدبخت هم سبيلش را زير داندنش گرفته است و هي با نوك پوتينش روي زمين خط مي كشد . من نمي دانم چرا اين عبادي به حاح سعيد چيزي نگفت . حاج سعيد عمليان را خوابانده . من به اين عبادي گفتم :
-" بابا خو خانواده اگه عرضه داشت رئوف نمي چپيد توي خانه شان ." اصلا از كجا معلوم خودشان رئوف را پناه نداده باشند . خودشان هم مجرمند . باور كن خواستم همين را به حاج سعيد بگويم ، اما نتوانستم . گفتم كه چرا نتوانستم ؟ اما عبادي گفت . لوطي حرف من را برداشت و راست گذاشت كف دست حاج سعيد . حاجي هم گفت :
- " من بايد مطمئن شوم ، بايد كسب تكليف كنم ."
ده دقيقه اي است كه حاج سعيد را زير نظر دارم . خدا كند اين رئوف نامرد فرار نكرده باشد . انگار حاجي سعيد مي خواهد به سمت خانه حركت كند . تك و تنها . آرام به سمتش خيز برمي دارم . سينه به سينه اش مي ايستم و رو به بالا به چشم هاي درشت و سرخش نگاه مي كنم .
-" حاجي من را هم ببر"
راه مي افتد و مي گويد:
-" بيا !"
دنبال حاجي راه مي افتم . خيلي سريع خودمان را مي رسانيم زير كپرهاي كه جمع كرده اند . حاجي مي گويد :
-" بمان! لو بريم خطرناكه ."
بعد مثل قرقي خودش را مي كشاند پشت پنجره . عجب فرز است اين حاح سعيد . خيلي نگرانش هستم . درست است كه كفري مان كرده اما خوب دوستش داريم . خيلي دوستش داريم . تو هم اگر مي شناختي دوستش داشتي . ديگر حاجي توي ميدان ديد چشمم نيست . نمي دانم كجا رفته . انتظار چه قدر سخت است . به ساعتم نگاه مي كنم . خيلي از وقتي كه حاجي رفته نگذشته است . اما توي دلم انگار گورخر مي چرد. يك چيزي توي دلم مي گويد كه انگار اين حاجي چيزيش شده است ، بله ، بدبخت شديم رفت . هم رئوف فرار كرده هم حاج سعيد را ...
مي خواهم بلند شوم كه صداي خش خش مي آ يد . نفسم بند آمده . كارد را از غلافش بيرون مي كشم . فكر كنم حاج سعيد باشد . حاج سعيد مي گويد :
-" بله آقا جان رئوف گروگان شان گرفته . بچه هاشان هم توي خانه اسيرند . برو بگو كسي حق درگيري نداره ! تكليف مشخص شد . من خودم شخصا عمليات را انجام مي دهم .
تعجب من را كه مي بيند مي گويد :
-" من الان مي روم و درگير مي شوم . هيچ كسي نبايد هيچ كاري انجام بدهد . "
مي خواهم بگويم :
-" حاجي جان اين غول دو متري را .."
بعد مي گويم :
-" حاجي من هم مي آيم ."
مي گويد :
-" نه خير ، خودت را برسان به بچه ها بگو كسي كاري نكند."
بعد خودش عيب مي شود ، باور كن ! حاج سعيد را مي گويم . غيبش زده است و من مانده ام چه خاكي بريزم به سرم . اين رئوف نامرد حاج سعيد را بگيرد تكه تكه مي كند . بايد كاري كرد . معلومه كه بايد كاري كرد . خودم را مي رسانم به بچه هاي خودمان چي كار مي كنم ؟ دستور حاجي را مي دهم . پس چي خيال كردي ؟ دستور حاجي را مي دهم . تو بودي نمي دادي ؟ فرمانده ام است ديگر ، تو مگر ولايت حاليت نمي شود ؟
اين دقيقه ها مثل سال مي گذرد . دارم فكرمي كنم توي فاتحه حاجي همه ي ايران عزا مي گيرد. دارم فكر مي كنم ، مردم كردستان چه قدر برايش گريه كنند . صداي تير همه مان را مثل فنر سيخ مي كند . همه اسلحه ها شان را بلند مي كنند و منتظر دستور مي مانند . يادم مي آيد حاجي كه تفنگ نبرده است . يا امام زمان ، حاجي ! صدايم را مي اندازم بيخ حلقم و داد مي كشم :
-" خانه را محاصره كنيد ، ولي كسي شليك نكند "
دارم ديوانه مي شوم . دور تا دور خانه را گرفته ايم . بايد از اول هم همين جوري مي شد. نه ، بايد يك خمپاره مي زديم توي خانه . نه ، هر چي حاج سعيد گفته همون بايد . خدا حاجي ...
چند دقيقه گذشته است . در خانه باز مي شود .
يك بچه از خانه مي دود بيرون . قلبم از جا دارد مي كند .
داد مي زنم :
-" كسي حركت نكند "
منتظرم ببينم چه مي شود . حالا يك پيرمرد كرد بيرون مي آيد و دارد مي آيد به سمت ما . داد مي زند :
-" پاسدار، پاسدار"
واويلا ! منظورش از پاسدار حاجي است لابد. مي دوم طرف پيرود و داد مي كشم :
-" پاسدار چي ؟"
لابد مي خواهي بگويي :
-" تله است نرو ! پيرمرد كمين است . تو هم مثل حاجي پر ."
بله مي دانم كمين است ، مگر كم از اين چيزها ديده ام ؟ اما فداي يك تار موي حاجي . بگذار ما هم بريم همان جا كه حاجي رفت . تو كه حاجي را نمي شناسي . اگر مي شناختي تو هم مي دويدي .
به پيرمرد رسيده ام . پيرمرد مي گويد :
-" پاسدار زخمي شده "
ديگر به هيچ چيزي فكر نمي كنم . مي دوم طرف خانه . توي اتاق حاجي را مي بينم كه كتفش را گرفته و دارد با يك بچه ي كرد بگو بخند مي كند . بعد نگاهم ميخ جنازه ي رئوف مي شود . تكاني مي خورم . لامصب مرده اش هم ترسناك است . تو هم بودي تكان مي خوردي . تو كه رئوف را نمي شناسي .


درباره نويسنده:، متولد 1362، همدان
دانشجوي كارشناسي ارشد روانشناسي دانشگاه پيام نور
رتبه سوم جشنواره الكترونيكي پيامبر اعظم به خاطر داستان "زير سايه آفتاب " 1368
برگزيده جشنواره سلام بر نصر الله به خاطر داستان " ما هم هستيم "1385
تقدير در دومين جايزه ادبي يوسف به خاطر داستان "ديده بان" 1386


منبع: منتخب جايزه ادبي يوسف(مسابقه سراسري داستان دفاع مقدس)


bardia_m

bardia_m
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : آذر 1389 
تعداد پست ها : 6374

پاسخ به:داستان های ایثار و شهادت و دفاع مقدس
یک شنبه 17 بهمن 1389  6:51 PM

عنوان : آن روز كه آتش فرياد كشيد
تاريخ : 1388/12/08
شاعر / نويسنده : نيره سادات مصطفي
موضوع :داستان ايثار و شهادت و دفاع مقدس
دود غليظي به هوا بلند شد. عبدالرسول دست پاچه ، لوله را توي باك ماشين گذاشت . احساس كرد كه فشار پمپ كم شده و بنزين كم مي آيد . به راننده گفت :
"پرش نمي خواد بكني بابا. بقيه شو تو راه بزن ! مي خوام برم . زن و بچه هام رفتن . دل شون شور مي زنه . "
مرد با دستمال دستش را پاك كرد . كف دستش را به شلوارش كشيد و گفت :
" اومديم توي راه ، پمپ بنزين نبود . چه كار كنيم ؟ ... پرش مي كنيم . "
عبدالرسول دستگيره بغل لوله را فشار داد . دستگيره بيش تر از آن پايين نمي رفت . انگار گير كرده بود . دستش درد گرفت. سر بلند كرد و آسمان را پاييد. خيس عرق بود . آفتاب داغ صورتش را مي سوزاند . هوا دم داشت و بوي دود ماشين و بنزين و باروت هوا را سنگين تر كرده بود . انگار هوا ، اكسيژن كم آورده بود .
عبدالرسول تنگي نفس گرفته بود . هواي درون سينه اش را بيرون و فرستاد . دوباره صداي انفجار بلند شد و زمين لرزيد . عبدالرسول از جا پريد .
-" لا مذهب ! يه دقه ول كن نيست ."
-جاده زير پاي آدمها گم شده بود . مردها با دستي ، بچه ها را بغل گرفته بودند و با دست ديگر ، ساك و چمداني را با خود مي بردند وزن ها خسته و مضطرب ، بسته اي بر سر و بقچه اي به بغل ، دنبال مردها جاده را مي گذشتند و از شهر دور مي شدند و خانه هاي شان را به تنهايي مي سپردند .
-پاي عراقي ها كه به خرمشهر رسيده بود ، توپخانه شان آبادان را به توپ بسته بود و زير آتش گرفته بود و مي كوبيد . آبادان ديگر جاي ماندن نبود . تنها آن هايي مانده بودند كه مي خواستند از شهر دفاع كنند . عبدالرسول هم زن و بچه اش را روانه كرده بود تا بعد خودش را به آن ها برساند . پسرانش مانده بودند . زن و دو دخترش را خيال داشت به بهبهان ببرد .
خواست برود كه ماشسن ديگري از راه رسيد . راننده صدا زد :
-" عمو وايسا !"
عبدالرسول برگشت بال چفيه اش را پشت سر انداخت . چشم ها را ريز كرد . دلش نيامئ اعتنا نكند . با اين كه دل شوره داشت و نگران بود ، نگران زن و دختراهايش. مي ترسيد شايد يكي از توپ ها آن ها را نشانه رفته بگيرد يا ميان راه بلايي به سرشان بيايد. با خودش گفت :
-" اين يكي كه بنزين زد ، همراهش مي روم "
كليد پمپ بنزين را زد . مرد دست توي جيبش كرده بود و پا به پا مي شد و مدام پشت سرش را ورانداز مي كرد و آسمان را مي كاويد . ديگر حتي به كلاغ ها هم اعتمادي نبود. كلاغي مي امد و مي آمد و ناگهان به زمين كه نزديك مي شد ، انفجار ، بوم . كلاغ هاي شوم ، اگر شومي شان را براي پمپ بنزين مي آوردند ، جهنم بر پا مي شد .
دوباره صداي انفجار برخاست و زمين لرزيد. شيشه ها به شدت تكان خوردند . صداي جيغ و فرياد همه بلند شد . عبدالرسول بي اختيار روي زمين نشست . مرد دست پاچه دويد طرف ماشين . سه زن و دو تا بچه توي آن بودن . بچه ها گريه مي كردند .
عبدالرسول دستمالي را از توي جيبش در آورد و عرقش را پاك كرد . مرد بنزين كه زد، لوله ي پمپ را دست عبدالرسول داد و پول را كف دستش گذاشت و دويد طرف ماشين. ماشين ها ي پش سر يك ريز بوق مي زدند . مرد پدال گاز را فشرد و به آني دور شد . ماشين بعدي به سرعت جلو آمد و عبدالرسول اشاره كرد :
-" زود باش بابا ، مو هم مي خام برم ، خو "
مرد پايين پريد عبدالرسول سر لوله را دم باك بنزين برد . زني كه مردمك چشم هايش از سفيدي دو دو مي زد ، سرش را از پنجره ي ماشين بيرون آورد و گفت :
-" زود باش ناصر ، زود باش بچه ها زره ترك شدن !"
انگار زمين دو نيمه شد . انفجار ماشين را شدت تكان داد . جيغ و فرياد در پي صداي انفجار برخاست . لوله ي پمپ از وي باك بيرون پريد و بنزين روي لباس رسول پاشيده شد. عبدالرسول گفت :
-" اي بر پدر و مادرت لعنت "
مرد پا به پا شد و گفت :
-" يك وقت اين جا رو نزنه عمو ، جهنم مي شه . پدر سوخته پالايشگاه رو نشون كرده.يك كم زودتر !"
-عبدالرسول بي آن كه به او نگاه كند ، لوله پمپ را كه از دستش ول شده بود برداشت . دشداشه اي را كه خيس بنزين بود ، با انگشت جلو كشيد تا از بدنش فاصله بگيرد . گفت :
--" مگه دست مونه . ديگه از اين بيش تر نمياد . موخودم هم عجله دارم . زن و بچه ها م منتظرن . خدا مي دونه بلايي سرشون اومده يا نه ."
صداي بوق ماشين پشتي بلند شد . جواني سرش را بيرون آورد و داد كشيد :
- " بسه ديگه بابا جون . بسه عراقي ها دارن ميان . بيان يكي مون زنده نمي گذارن . شهر رو گرفتن . دارن مي آن سمت دزفول . اين قدري بزن كه بتوني زن و بچه ات به جاي امني برسوني . "
و باز بوق زد . عبدالرسول داد كشيد :
-" چه خبره عمو ! انگار ما دل مون مي خواد وايسيم تا بيفتيم دست عراقي ها . همش يك پمپ بيش تر نيست خو."

آن دورها از سمت شهر دود غليظي به هوا برمي خاست . ماشين ديگري جلو امد و همان لحظه موتورس از راه رسيد . صداي بوق گرفته موتور مثل خراشي پيوسته كشيده مي شد . پشت سر مرد ، زني با بچه اش نشسته بود . عده اي از مردم ، پياده توي جاده مي دويدند و از شهر فاصله مي گرفتند . زني كه روي موتور بود با ترس و وحشت گفت:
-" يا ابوالفضل !"
موتور سوار گفت :
-" زود باش عمو ! عراقي ها دارن ميان اي سمت . كسي گيرشون بيفته ، رحم نمي كنن. لامروت ها ! همه دارن از شهر مي آن بيرون از هر جا كه در شدن خرابي به جا گذاشتن . "
راننده سريع از ماشين پياده شد . پول را كف دست عبدالرسول گذاشت . پول به دست اونرسيد ، روي زمين پاشيده شد . مرد سوار شد و به سرعت راه افتاد . حركت ماشين ، اسكناس هايي را كه روي زمين افتاده بود به چند متر جلوتر كشاند . سكه ها هم چرخيدند و هر كدام گوشه اي افتادند . عبدالرسول نگاهي به آنها انداخت . اهميتي نداد . موتور سوار در باك را باز كرد و گفت :
-" عمو مگه نمي خواي بري ؟ دارن ميان . خودت رو يه جاي امن برسون !"
-- " ما شاله مگه اين مردم امون ميدن ؟ تا مي خوام برم . يكي از راه مي رسه . نمي شه كه ول كرد و رفت . آدم دلش نمي آد . بلايي تو اين بيابون سرشون بياد ، خون شون گردن مونه ."
موتور سوار پول عبدالرسول را داد و موتور را روشن كرد و گفت :
-" زودتر بيا و برو ! دارن ميان سمت دزفول تا ... "
-پانصد متر جلوتر ، صداي انفجار مهيبي موتور و موتور سوار را محكم به زمين كوبيد . عبدالرسول دست هايش را روي گوشش گذاشت و يك باره روي زمين پهن شد . صداي جيغ و فرياد به هوا برخاست و با دودي تيره در هم پيچيد و آسمان را سياه كرد.
موتور سوارپايش را از زير موتور بيرون كشيد . موتور روي سينه ي بچه افتاده بود . زن وحشت زده بچه اش را بغل كرد . او را دمر كرد و به پشتش زد و همان طور كه سينه اش را مي ماليد ناليد :
-" يا امام رضا ! يا ابوالفضل ! بچه ام ، بچه ام . "
وقتي حس كرد كه نفس رفته ي كودك بر نمي گردد جيغ كشيد :
-" حسن !حسن !"
بچه تكان نخورد. نفس رفته اش نيامد .مرد فرياد زد و طفلش را تكان داد .نفس رفته اش نيامد . مرد فرياد زد و طفلش را تكان داد . عبدالرسول بچه را از او گرفت. از توي دو تا ماشيني كه پشت سر آن ها بودند ، مردها و زن ها پياد شدند و به طرف شان دويدند . عبدالرسول سينه بچه ي را ماليد.مردي كه رسيده بود ، چانه ي بچه را گرفت و صورتش را به طرف خودش برگرداند . دو تا از زن ها دست مادر بچه را گرفتند . مرد سر روي سينه بچه گذاشت و لحظه اي گوش داد . موتور سوار مات به مردنگاه مي كرد . مرد نگاه از او دزديد و به عبدالرسول خيره شد و هيچ نگفت . تقلايي نكرد . موتور سوار روي زمين نشست و سرش را ميان دستانش گرفت . زن لحه اي سالكت شد و به بچه خيره شد . بعد پريد تا بچه را از بغل عبدالرسول بگيرد . زن ها او را گرفتند و زن فرياد زد :
-" ولم كنيد ! بچه ام چيزي اش نيست . حسنم حالش خوبه ."
زبان عبدالرسول بند آمده بود . نگاهي به زن داشت و نگاهي به مرد . حادثه آن قدر سريع اتفاق افتاده بود كه به خواب مي مانست . آن قدر سريع كه باور كردنش آسان نبود.زن كه گريه مي كرد او را ياد دخترش مي انداخت كه وقت رفتن اصرار كرده بود تا او هم همراه شان برود . زن عبدالرسول گفت :
-" تو الان نياي ، چه طوري بعد ما را پيدا مي كني ؟"
عبدالرسول گفت :
-" شما سر دوراهي بمان من ميام . "
بتول دخترش گفت :
-" بيا با هم بريم بابا ! عراقي ها برسند تو كه نمي توني كاري بكني ،جان خودت رو هم در ببري خيلي يه . "
عبدالرسول گفت :
-" پمپ را ببندم و برم . اون وقت زن و بچه ي مردم كه بايد جاي امني برسند چه ؟ تا بنزين دارم مي مانم . تاوقتي بدونم ديگه كسي نيست كه بنزين بخواد."
عبدالرسول صداي بوق ممتد ماشين هايي را كه بنزين مي خواستند را نمي شنيد . يكي فرياد زد :
-" چند دقيقه ديگه همين جوري وايسين ، سر همه مون همين مياد كه سر اين بچه اومد."
صداي انفجار پي در پي از فاصله اي دور شنيده مي شد . از هر طرف كه به دورترها نگاه مي كردي ، دودبود كه به هوا بلند مي شد و ديگر نخلستان به چشم نمي آمد.
زن هاگريه مي كردند . صداي انفجار پي در پي از فاصله اي دور شنيده مي شد . از هر طرف كه به دورترها نگاه مي كردي ، دود بود كه به هوا بلند مي شد و ديگر نخلستان به چشم نمي آمد .
زن ها به طرف ماشين دويدند . مردي گفت :
-" بهتره اين ها رو هم با خودمون ببريم . با اين حال شون صلاح نيست سوار موتوربشن ."
دو تا از زن ها ، بازوي زن را كه حالا ساكت و آرام بچه را بغل كرده بود ، گرفتند و كشان كشان به طرف ماشين بردند. مرد زير بغل موتور سوار را گرفت و همان طور كه گريه مي كرد ، سوار ماشين كرد .
پاهاي عبدالرسول تكان نمي خورد. مي خواست به طرف پمپ برود. انگار پايش فلج شده بود و انگار جان او هم با جان بچه رفته بود . به سختي پايش را كشيد . انفجار لرزه بر اندامش انداخته بود . احساس مي كرد چيزي نمانده است كه سكته كند . دست هايش مثل علفي كه در برابر باد مانده باشد ، مي لرزيد. خودش را به طرف پمپ كشيد . دستش توان گرفتن لوله را نداشت . دهانش خشك شده بود و احساس تشنگي مي كرد . لوله را توي باك گذاشت . بنزين از لوله توي باك مي ريخت . بوي بنزين دهان خشكش را مي سوزاند .
ماشين ها بعدي را هم بنزين زد . خيالش آشفته تر از قبل بود .هر بار كه به زن و بچه هايش فكر مي كرد ، بلافاصله تصوير موتور سوارو زن و بچه اش ، پيش چشمش مجسم شد . بچه هنوز شش ماهش نبود.
خواست همراه آخرين ماشين برود ، پشيمان شد . اگر ماشيني ديگر از راه مي رسيد ؟ تگر موتور سوار ديگري با زن و بچه اش به هواي بنزين به اين جا مي آمد و اگر كسي به خاطر تمام كردن بنزين ، ميان راه مي ماند ؟... پيش خود گفت :
-" يك ربع ديگر هم مي مانم . "
عرق از صورتش گرفت و به طرف دفتر رفت . ليوان را زير شير كلمن گرفت و آن را پر كرد و سر كشيد . آب گرم از روي چانه ، توي يقه اش چكيد و در كلمن را پيچاند و نگاهي توي آن انداخت . يخي در آن نبود . پول هاي توي كشو را برداشت . نگاهي توي جاده انداخت . نگراني مثل موريانه درونش را مي جويد و مثل عرق به تنش مي نشست . از زن و دخترهايش خبري نداشت . با وضعي كه پيش آمده بود ، با اين وضعي كه توپخانه ي عراق همه جا را به توپ مي بست و هواپيماها همه جا را بمباران مي كردند ، هر لحظه انتظار حادثه اي مي رفت . بعيد نبود كه توپ همان جايي فرود آيد كه آن ها بودند.
تا دزفول سواره راه زيادي نبود . اما پيده ، عبدالرسول توان رفتن نداشت . كليد را برداشت . آب به صورتش زد كه صداي چند ماشين سنگين را شنيد . ماند . فكر كرد حتما باز عده اي مي خواهند بنزين بزنند. كليدش را برداشت و با خود گفت :
-" با يكي شون مي رم "
كنار پنجره كه رسيد ، كليد از دستش افتاد . نگاه وحشت زده اش روي تانك ها و خودروي هاي عراقي افتاد . عده اي پياده شدند و به طرف پمپ آمدند . شير را فشار دادند. قطره اي خارج نشد. دو نفر طرف دفتر دويدند. عبدالرسول بهت زده همان جا ماند. در را با لگد باز كردند و با اسلحه تو آمدند . عبدالرسول بي تكان نگاهشان مي كرد . به عربي و با صداي بلند چيزي به او گفتند و به پمپ اشاره كردند .
عبدالرسول منظورشان را فهميد و بقيه هم تو آمدند وسراغ كلمن رفتند و سه نفرشان هم ميز كهنه ي كنار اتاق را به هم ريختند و كشوهايش را بيرون كشيدند . عبدالرسول مي لرزيد. دست پاچه بود . از اتاق بيرون آمد .پاهاش جلو نمي رفت . سه راننده ي خودرو توي ماشين بودند و يكي شان كنار پمپ ايستاده بود .
عبدالرسول مثل كسي كه مي خواهد كسي را به جا بياورد و بشناسد ، آن ها را خيره نگاه كرد. يكي از راننده ها چيزي گفت . عبدالرسول كليد را چرخاند . حال ديگري داشت . شير پمپ را توي باك خودرو گذاشت .
خدا خدا مي كرد گازوئيل تمام شود . دست و دلش به كار نبود . احساس گناه در او شعله مي كشد و ترس كم كم در درونش پس مي نشست . موتور هنوز كنار پمپ بود و عبدالرسول مرد و زن جوان و بچه را روي آن مي ديد .
خودروي اول كه گازئيل زد ، سنگين حركت كرد و خودروي بعدي جلو آمد و بوي تند گازوئيل نفس عبدالرسول را بيد . احساس كرد كه گازوئيل را توي حلق خودش مي ريزد. از بوي آن گيج شده بود . حالت تهوع داشت . ماشين سوم را هم بنزين زد و هر سه خودرو رو به روي دفتر ايستادند و راننده ها تو رفتند .
سربازي كه كنار پمپ بود و به عبدالرسول اشاره كرد كه گوشه اي بايستد و دستش را روي سرش بگذارد و بعد چند قدم رفت . اگر مي ماند اسير مي شد . اگر مي رفت ، شايد او را به گلوله مي بستند و اگر هم مي رفت آن ها با خودروي هاي آماده مي رفتند . از رفتن ماند . موتور كنار پمپ افتاده بود و عبدالرسول بچه را زير ان مي ديد . تصوير طفل در ذهن او نقش بسته بود و عبدالرسول ماند ! اما لحظه ي ماندن نبود. فكر كرد كه بايد كاري بكند هر چند كوچك . چشم هاي پر از اشك زن به او دوخته شده بود . لحضه اي بعد دست به جيب برد .سرباز اسحله را رو به او گرفت و اشاره كرد تا دستش را روي سرش نگه دارد . عبدالرسول دستش را كشيد . سرباز سوت زنان نگاهي به اتاق انداخت و عبدالرسول با عجله كبريت را از جيبش بيرون آورد . سرباز با عصبانيت دو قدم جلو آمد و عبدالرسول دو قدم به طرف پمپ رفت و به آن تكيه كرد و چوب كبريت بيرون كشيد . سرباز فرياد زد و سراسيمه به طرف عبدالرسول شليك كرد.
انفجار همه چيز را به هوا پرتاب كر د.
ثانيه اي بعد آتش اتاق ، پمپ و خودروها به آسمان زبانه كشيد .


درباره نويسنده:متولد 1350، تهران
ديپلم تجربي
به ياد بزرگ مردان دفاع مقدس


منبع: منتخب جايزه ادبي يوسف(مسابقه سراسري داستان دفاع مقدس)


bardia_m

bardia_m
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : آذر 1389 
تعداد پست ها : 6374

پاسخ به:داستان های ایثار و شهادت و دفاع مقدس
یک شنبه 17 بهمن 1389  6:51 PM

عنوان : جاي خالي يك لبخند
تاريخ : 1388/12/08
شاعر / نويسنده : فاطمه نيرومندان
موضوع :داستان ايثار و شهادت و دفاع مقدس
هنوز چشمان درخشان عسلي رنگ يحيي را كه از خاك و دود به خون نشسته بود مي توانست به خوبي مجسم كند .
سه روز بود كه در محاصره بود كه در همان خانه نيم سوخته از شهري كه ديگر ويران شده بود گير افتاده بودند و آخرين تيرهاي شان را شليك مي كردند .
نمي دانست كخ بعد از چندين بار تلاش بي ثمر چرا يحيي تصميم گرفت دوباره به كوچه پشتي نزديك شود تا راه فراري پيدا كند . وقتي مي رفت شانه هاي پهن اش فرو افتاده بود و روي گونه هاي خوش رنگش قشري از خاك نشسته بود و حتي براي لحظه اي گره از ابروانش باز نمي شد . چند تا زخمي جلوي چشمش جان داد بودند كه دو تا از بهترين دوستانش بودند .
قبل از رفتن كنارش نشست و به ديوار تكيه داد . لب هايش را كه به هم نزديك مي كرد پوست ها يي كه در حال از دست دادن رطوبت شان بودند به هم مي چسبيدند و از زير آن ها خون بيرون مي زد .
گفت ك
-" اگه گير افتادم . منو بزن . اگه گرفتنم منو بكش ! باشه رضا . نمي خوام دست اينا بيافتم ."
مي خواست بخندد ، مي خواست دلداري بدهد . اما رمق ها رفته بود و حرفي كه زده مي شد مهم ترين حرف ها بود . حرف ها هم مثل آخرين گلوله ها سرنوشت ساز بود .
يحيي رفت در حالي كه او تنها يك گلوله در تفنگ داشت .
به آجرها چنگ زد و از لاي شكاف ، كوچه را با سرعت از نظر گذراند . ديدش ؛ به بالا نگاه مي كرد. به سمت همان خانه ي نيم سوخته و او را صدا مي زد .دست هايش را بسته بودند و او با تمام قوا خودش رابه سمت خانه ي نيم سوخته مي كشيد و او را صدا مي زد.

-" رضا ، تو رو خدا منو بزن ... رضا تو رو به حسين منو بزن . دارم به ات مي گم منو بزن مرد ، مگه كري؟ چي به ات گفتم ، منو بزن !"
ترسيده و گريان اسلحه را نشانه رفت . سينه اش در تيررس گذاشت . نفسش سنگين شده بود . دستش لرزيد و اسلحه را به زمين انداخت و سرش را به ديوار كوبيد. سرباز عراقي با قنداق تفنگ يحيي را محكم به جلو پرت كرد و بعد ناگهان همه جا تيره و سياه شد و او ديگر هيچ چيز نفهميد .
هزاران هزار بار آن لحظه را مرور كرده بود . همه ي جوانب را سنجيده بود. حتي فكر كرده بود شايد راهي بوده كه نجاتش بدهد و چون خيلي گيج . هيجان زده بود ، متوجه نشده .
وقتي اين طور فكر مي كرد ديگر زندگي برايش غير قابل تحمل مي شد . همه چيز زندگي زهرش مي شد .
آرامشش ، شيطنت بچه ها و حتي لبخند هاي پروانه زنش . مقابل آيينه ايستاد . داشت به موهاي خاكستري و اندام جا افتاده و كو تاهش نگاه مي كرد كه تصوير پروانه در آيينه ظاهر شد و بدون اين كه به او نگاه كند روسري را روي موهاي بلوطي رنگش بست و گفت :
-" بريم رضا ! دير مي شه ."
همان طور به نيم رخ و چشمان درشت و مودب پروانه چشم دوخته بود و ذهنش در هزار توي ترديدهايش گرفتار بود. پروانه به سمتش برگشت و با صدايي كه نمي دانست چرا آهسته بود گفت :
-" خواهش مي كنم ديگر فكر نكن ! تو اين سيزده سال تو هر روز خودت رو تا مرز جنون پيش بردي . من هم ديگه خسته شدم . هر كس ديگه هم جاي تو بود اون كار رو نمي كرد . آخه كي برادر خودش رو با تير مي زنه ؟! ... اين خيلي واضحه اما من تعجب مي كنم ، كه تو هنوز به اين مسئله فكر مي كني ."
-روي صندلي نشست و آهي كشيد :
-- " تو نمي دوني پروانه . اون جا نبودي . نمي دوني . فقط من مي دونم و يحي كه به ما چه گذشت . "
اما در راه گاهي به پروانه نگاه مي كرد و وقتي لبخند اطمينان بخش او را مي ديد دلش گرم مي شد .
عضلاتش را جمع مي كرد و پايش را بيش تر روي پدال گار مي فشرد. يك جور انرژي در رگ هايش مي دويد و سعي مي كرد بيش تر به حرف هاي زنش فكر كند تا شايد اين حال نسبتا خوب مدتي ادامه يابد :
-" حالا كه برمي گرده ، حتما خوش حال مي شه كه بين خونوادشه و
درسته كه سختي كشيده اما با ديدن پسرش كه حالا مهندسي قبول شده تمام سختي كشيده اما با ديدن پسرش كه حالا مهندسي قبول شده تمام سختي ها از يادش مي ره و روزهاي زيادي رو پيش هم مي شينيد و از خاطرات تون تعريف مي كنيد . "
پاي اتوبوس كه ايستاده بود ديگر هيچ اثري از دل خوشي چند دقيقه قبل نبود . دلش در يك خلا بي انتها مي تپيد . سرهاي قهوه اي رنگ تراشيده ، صورت هاي تكيده و لب هايي كه انگار تازه براي لبخند زدن جا باز مي كرد ، خودشان را از پنجره ي اتوبوس ها به او نشان مي دادند . هر چند لحضه كسي از ميان جمعيت جيغي مي كشيد كه با شعف شروع مي شد و با ناله اي دردآور و كش دار به پايان مي رسيد .
نگاهي به زهره كه كمي آن طرف تر ايستاده بود انداخت . زهره حواسش به هيچ كجا نبود و فقط به رو به رو نگاه مي كرد . اسراي آزاد شده را مي پاييد و مهدي كه دست هايش را روي شانه هاي مادر گذاشته بود و در حالي كه سرش را به او نزديك كرده بود ، جمعيت را نگاه مي كرد . انگار مي خواست از پشت چشمان مادرش ، پدرش را بشناسد. مگر آن موقع چند سالش بود ، فقط پنج سال. اما او محال بود اشتباه كند . چشمان عسلي درخشان او، اين سال ها لحظه اي ازمقابلش دور نشده بود. بلند قامت تر از خودش بود . اما موهايش حتما خاكستري شده بود ، مثل خودش .
نور آفتاب چشمانش را به اشك نشانده بود . قدري از پروانه و زهره فاصله گرفت . نگاهش را پايين انداخت و به پاهاي جمعيت چشم دوخت.او را حتي از پاهاش مي توانست بشناسد . زيرا زميان هاي زيادي پيش مي آمد كه با شوخي و خنده به رسم كشتي گيران پاهاي او را مي گرفت تا زمينش بزند. اما هر چه تلاش مي كرد انگار پاها توي زمين ريشه دوانده بودند . حتي يك ميلي متر از جاي شان حركت نمي كردند و او خنده كنان و عرق ريزان خودش را جلوي پاي او را زمين ولو مي كرد .
از ياد آوري خاطرات گذشته لبخني كم رنگ روي لب هايش نشسته بود و متوجه نبود مدتي است پاهاي با دمپاي پلاستيكي رنگ و رو رفته در مقابلش ايستاده . وقتي پاها كمي طولاني تر ايستادند ناگهان توجه اش جلب شد . پاهايش تكيده و لاغر با جاي سوخته گي هاي عميق كه سفيد شده بود و انگشتاني كه يكي در ميان قطع شده بود . يك لحظه وحشت كرد و نگاهش را از روي صاحب پاها سراند و نيم نفسي كشيد . با چشماني مات و ريز به اوخيره شده بود . پوست آفتاب سوخته اش روي استخوان پيشاني چسبيده بود و مو نداشت.
شقيقه اش تير كشيد. پاهايش مال خودش نبودند . برگشت تا با آخرين توان به سمت زهره و مهدي و پروانه برگردد . اما صدايش كه كرد ديگر نتوانست باور نكند . به آرامي سرش را برگرداند . انگار تمام رگ هايش به يك باره از خون خالي شد. زهره و مهدي هم پشت سرش بودند . يحيي غبار ايستاده بود . انگار در طول اين سيزده سال هنوز از پشت غبار بيرون نيامده بود .
چشمان خودش مدت ها بود كه با دود و آتش غريبه شده بودند . اما چشمان او هنوز از دود و آتش به خون نشسته بودند توي حفره ها . خسته شده و عقب رفته بودند توي حفره ها شايد قدري آرام شوند ، اما خيلي زود مي شد فهميد كه مرده اند .
***

بدون اين كه به خودش نگاه كند . از مقابل آيينه گذشت . به پيچ دستگيره ي در ور مي رفت . اما گوشش به پروانه بود كه روي صندلي گوشه هال نشسته بود و در حالي كه دست هاي پسر كوچكش را كه بخ او آويزان شده بود و مدام وول مي خورد ، گرفته بود با خودش نجوا مي كرد:
-" زهره وقتي فهميد يحيي داره برمي گرده چه قدر خوش حال بود . چه قدر با وسواس همه چيز را تغيير داد. همون شب وقتي پيراهن پوست پيازش رو كه خيلي به اش ميومد ، پوشيده بود فهميدم كه زياد به يحيي نزديك نمي شه . نمي خواست با اون سروضع مرتب كنار يحيي بياسته ، يحيي جلو من و بچه ها ضعيف ترو خسته تر نشون بده . بي چاره آقا يحيي يك مشت پوست و استخوان ، توي صندلي فرو رفته بود و نگاهش كف اتاق دودو مي زد "
ظاهرا فقط يك پيچ را سفت مي كرد اما تمام صورتش عرق كرده بود . لب پايين اش را گاز گرفت و حرفي نزد. پروانه بچه را قدري از روي زمين بلند كرد و به خود فشرد :
-" از زندگي ساقط ده ، از عصر تا شب توي دست شويي عق مي زنه و غذاهاي خوشمزه اي رو كه زهره براش پخته بالا مي ياره و دست شويي شب هم هم گوشه ي تخت دو نفره ي قشنگي كه زهره خريده مچاله مي شه و تا صبح ناله مي كنه "
آهي كشيد و گفت :
-" بي چاره زهره، بي چاره مهدي "
پسرك دستش را دور گردن پروانه حلقه كرد :
-" مامان "
-" جان "
لبان سرخش را جمع كرد و به جايي بالاي سر مادرش خيره شد :
-" بابا بايد همه ي دشمنا رو مي كشت و عمو يحيي رو آزاد مي كرد . من اگه جاي عمو يحيي بودم تفنگ رو برمي داشتم و همه شونو مي كشتم و فرارمي كردم."
و همان طور از هيجان جستي زد و دوباره خودش را توي دامن مادرش رها كرد. پروانه او را به خود چسباند :
- " قربون پسر شجاعم برم " صورتش را توي موهاي نرم پسرك فرو برد . " تو كجا اين چيزا رو مي دوني مادر ... ما كجا مي دونيم به اون چي گذشته .."
پيچ با يك تكه چوب و جيرنگي روي زمين افتاد . در آرام باز شد و پشت در زهره را ديد، دست يحيي را گرفته بود . لب هاي بي رنگ يحيي به او لبخند زد .



درباره نويسنده:متولد 1360، مشهد مقدس
ديپلم طراحي سنتي
- برگزيده جشنواره در سايه سار ايثار به خاطر داستان " عشق هاي در هم تنيده " 1384
- انتشار كتاب " كسي مثل خودش " انتشارات بنياد 1387


منبع: منتخب جايزه ادبي يوسف(مسابقه سراسري داستان دفاع مقدس)


bardia_m

bardia_m
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : آذر 1389 
تعداد پست ها : 6374

پاسخ به:داستان های ایثار و شهادت و دفاع مقدس
یک شنبه 17 بهمن 1389  7:00 PM

عنوان : اي كاش سبز قبا بودم
تاريخ : 1388/12/06
شاعر / نويسنده : محمد رضا شرفي خبوشان
موضوع :داستان ايثار و شهادت و دفاع مقدس
آفتاب يك ريز ، دنبالم مي كرد و باد گرم صورتم را سيلي مي زد . تنوره ي گرما بود و خاكي كه بر مي خاست و تمام تن جاده را عقب سرم ، بر مي داشت . ياماهاي محسن را گاز مي دادم و بي اين كه بخواهم برسم . گازمي دادم . گاز مي دادم ، چرا ؟ مگر كسي هم بود به غيراز من ، كه با چيزي كه مي دانست و كاش نمي دانست ، برود سراغ رحمت آقاي سلامي ؟
دنبالم انگار گذاشته بودند . از قلعه نو كه محسن موتورش را داد ، تا سواد عشق آباد ، هزار بار ، دهانم را باز كرده ام . مثل ديوانه ها و گذاشته ام هُرم نامرد گرما ، برد ته حلقم و بغض ِ از خودش نامردترم را بسوزاند . مَنِ خر چرا ملاقات را رد كردم ؟تابلوي سبزش را ديده بودمو دو دل ، گاز را ول كرده بودم و با همان دو دلي ، گاوداري جمال و دكه ي منصور و گله ي باب احمد و موتور آب حسيني را گذاشته بودم . حالا با همان دودلي ، رسيده ام به تابلوي سبز ديگري كه رويش نوشته عشق آباد . نه ! بايد برگردم ملاقات . اول به سيد رسول بگويم و بعد بيام عشق آباد و رحمت آقاي سلامي را پيدا كنم . چه آفتاب بي رحمي است . انگار از زمين دود بلند مي شود .
يك سبزه قباي تنها از روي تيرك چوبي كنار جاده نگاهم مي كند . بگذار نگاهم كند . حتما پشت سرم ، يا فرو مي رود توي خاك بر آمده از جاده يا اگر حالش را داشته باشد توي اين گرما ، بال مي زند تا تيك بدي با هوش تر از اين حرف هاست . بلند شد ! حالا بالاي سرم است. او هم تن جاده را بال مي زند به سمت ملاقات . كاش سبز قبا بودم . چه اين جا ، چه بالاي نهر خين ، چه روي خورشيدي هاي وسط ميدان مين . چه بالاي سر نعش عباس كه شده بود طعمه و من و عون علي نعش غريبش را از لاي بته ها دو روز و دو شب تمام ، نگاه مي كرديم . من كه پيشاني ام يا سينه ام ، سوراخ شود ، نمي گذاشت به عباس مي زد . بعد از ظهر روز دوم ، بعد از چند بار ، جلو و عقب كشيدن ، يقين كردم عباس طعمه شده . راهي نداشتيم ، عون علي اما چشم بر نمي داشت . با نعش عباس ، توي بعد از ظهر لعنتي ، يك ريز حرف مي زد و ضجه مي زد .

سبز قبا دست از جاده بر نمي دارد . نه مثل اين كه خسته شد، پرنده ي تنها ! سواد ملاقات را مي بينم . سبز قبا هم ، نشست روي سقف موتور آب حسيني . هي ! هي ! سبز قبا ! ببين گريه ام را در آوردي . اشكم را باد گرم ، از چشمم مي دزد و پرتش مي كند توي گرد و خاك پشت سرم. سرعتم را كم مي كنم و موتور را از زير درخت عرعر كنار آب خاموش مي كنم. كفري شدم. پشت آن بوته ، يقه ي عون علي را گرفتم .
-" نه مگه تو رفيقمي ! نه مگه اون رفيقمه ! دلا مصب بيا بريم برسيم به بچه ها ! به جدت قسم ، عباس عم راضي نيست . اگه مي شد كه حرفي نبود . عهد كرديم ، درست ! چشاتو واكن! نصفش سوخته . زنده بوديه چيزي ."
-" دست علي داديم . نامردم بذارمش اين جا ."
-" علي جان ! منم دادم . پس من نامردم كه مي گم بريم ؟ دست علي داديم براي چي ؟ كه هر كي زخمي شد اون دو تا ولش نكنن . فكر مي كني زنده است ؟ چشاتو واكن الاغ . نفهميدي طعمه اش كردن ؟ من كه موندم با تو . نموندم ؟ خودم نگفتم بايد ببريمش ؟ حالا خودم مي گه به صلاح نيست تا حالا هم شانس اورديم ... "
عون علي به هق هق افتاد . يقه اش را ول كردم . از بازويش گرفتم . همان طور سينه خيز كشيدمش دنبال خودم . رسيديم پشت تل خاكي و نيم خيز شديم .خودمان را انداختيم توي يك كانال كم عرض كه مايل مي شد به طرف غرب . بايد تا نيمه هاي كانال مي رفتيم تا برسيم به خاك ريز اول . جنازه سطح كانال را پر كرده بود . مجبور بوديم چهار دست و پا روي جنازه ها جلو برويم . گاهي صورتم مي چسبيد به دهان متلاشي شده يك جسد . گاهي هم كف دستم مي رفت پايين . به تندي از لاي كتف و پهلوي جنازه ها مي كشيدمش بيرون .
موتور آب حسيني خاموش است . سبز قبا سرش را كج كرده و زل زده است به من . هندل مي زنم و موتور را روشن مي كنم . سبز قبا ترس زده ، پر مي كشد و پشت موتور آب حسيني گم مي شود .
اين باز گاز مي دهم مي دانم كه چرا . مصمم شده ام اول بروم سراغ سيد رسول . سبز قبا انگار از دودلي درم مي آورد . سيد رسول خوش صحبت است و شاني دارد . پيرمرد را بر مي دارم مي برمش عشق آباد.
كگله ي بابا احمد پيدا نيست . دكه ي منصور را رد مي كنم و مي رسم به گاوداري جمال . سبز قبا نشسته است روي سر گاوداري . نزديكش كه مي شوم شيرجه مي زند پشت در آهني و زنگ زده ي گاوداري . كج مي كنم طرف ملاقات . خانه ي سيد رسول اول ملاقات است . در كه مي زنم بيرون مي آيد . عجيب است توي اين گرما نخوابيده است. انگار دارد به جغد شوم نگاه مي كند . سرم پايين است و دسته ي موتور را سفت گرفته ام . نگاه مي كنم به انگشت هاي كلفتش كه تند تند دانه هاي تسبيح را بع هم رد مي كنند.
-" چي شده ؟"
نمي دانم چرا قار قار موتور را خفه نمي كنم . نمي دانم چرا از موتور پايين نمي آيم . حتما پيرمرد با اين سر و وضعي كه من دارم ، دلش پايين ريخته و ياد عون علي افتاده . پس چرا نمي پرسد عون علي كجاست ؟
نمي دانم چه بگويم . از دهنم مي پرد :
-" پسر رحمت آقا شهيد شده ."
جرا ت مي كنم سرم را بالا ببرم و صورتش را ببينم .
يك لحضه صورتش باز مي شود . حتم دارم توي دلش قرار گرفته . اما باز درهم مي شود و دانه هاي تسبيح را تند تر عوض مي كند .
-" كدوم رحمت آقا ؟"
-" رحمت آقاي سلامي "
-" كدوماشون ؟ عباس يا قاسم ؟"
-" مگه قاسم هم اومد ؟"
-" آره اومد بعد از شما ... پس خبر عباس اوردي !"
مي گذاردم جلوي در و مي رود . رفته نرفته شرش را از در بيرون مي دهد .
-" موتور تو خاموش كن . اومدم . "
مي روم زير سايه درخت ها و موتور را خاموش مي كنم .

گفتم :
" پس چرا وايسادي ؟"
هوا تاريك شده بود . شب پنجم صفر بود . عون علي نيمه هاي كانال سرش را برده طرف آسمان و زل زده بالا و جم نمي خورد .
رد نگاهش را گرفتم . يك تكه ابر سرگردان درست مي رفت طرف هلال كم رمق ماه . فكرش را خواندم . گفتم :
-" بيا بريم عون علي . معلوم نيست كه اين حتما بره رو ماه . تازه اين راهو دوباره بخوايم برگرديم نيم ساعت مي كشه . حتما از ماه رد مي شه و مي ره . "
عون علي انگار چيزي نمي شنيد . برگشت و همان طور چهار دست و پا مرا كنار زد . محكم خورد م به ديواره كانال . ديگر حرفي براي گفتن نبود . خفه شدم . من هم برگشتم دنبالش رفتم به طرف نعش عباس . خدا خدا مي كردم دوباره هوس نكند منور بزن . من هم توي دلم محكم شد . فكر عون علي داشت جواب مي داد . به بوته ها كه رسيديم ، ابر روي ماه را پوشاند . فقط از دورها رد تير رسام ديده مي شد. ستاره ها كم جان تر از آن بودند كه ما را نشان دهند . خوش حال شدم . يك ذفعه عون علي سرش را برگرداند و خيلي جدي و محكم گفت :
-" هيمن جا مي موني . مي يارمش پشت بوته ها بعد با هم مي بريمش .. "
حتما حرف هايي را كه بايد به رحمت آقا مي گفت ، براي خودش مرور مي كرد . پيرمرد سنجيده گويي بود . خيالم ازاين بابت راحت شده بود . كسي را مي بردم پيش رحمت آقا كه سيد ده ملاقات بود . گاهي هم حاج آقاي ده نبود ، شب هاي محرم ، سيد رسول پاي منبر مقتل خواني مي كرد . ترك موتور هنوز تسبيح را با دو دستش گرفتهو بي خيال از بالا و پاين شدن موتور ، ذكر مي گفت . آفتاب وسط آسمان را ول كرده بود . اما هنوز گرما تنوره مي كشيد . نمي دانم چرا چيزي نمي پرسيد و حرفي نمي زد ؟ توي ذهنم مي خواستم حرف هاي سيد رسول را حدس بزنم . حرف هايي را كه قبل از گفتن خبر به دهنش مي نشست و به گوش رحمت آقا مي رسيد. گفته بودند سيد رسول مكتب ديده است . از مقتل خواندنش معلوم بود . رسيديم به عشق آباد كه پيرمرد زد پشتم :
-" نگه دار . رحمت آقا تو رو با من نبينه بهتره . اين جا باش ! بر مي گردم ."
موتور را خاموش كردم و زل زدم به پياده رفتن سيد رسول . پسرش هم مرا گذاشته بود و رفته بود پيش عباس .
چيزي نمي توانستم بگويم .عدن علي ، سينه خيز خودش را رساند به عباس سياهي نعش عباس را تشخيص داد . حس كردم كمي جا به جا شده . چيزي ريخت توي مخم و دلم هري ريخت پايين . مانده بودم داد بزنم كه عون علي ، عباس را از زمين كند . صداي ريزش چاشني توي جمجمه ام پيچيد . چيزي از زير نعش عباس منفجر شد و عباس و عون علي را به هم پيچيد . تكه پاره هاي عباس و عون علي ريخت روي صورتم و يك آن ، انگار همه جا را مثل روز روشن كرد . هوا پر شد از منور و آن يك تكه جا رفت زير آتش . خون و باروت و خاك پيچيد توي حلقم . سرم را فرو كردم توي بوته ها و خار رفت توي گوشت صورتم .
سيد رسول زد پشتم .
-" روشن كن بريم "

بي هيچ حرفي گاز دادم طرف ملاقات . شايد باد اشك هايم را مي پاشيد توي صورت پيرمرد . حالم كه جا آمد سربردم عقب و گفتم :
-" ها ؟ چي گفتي سيد ؟"
سيد رسول دهنش را برد پشت گوشم و با حالت غم زده اي گفت :
-" هيچي ! فق گفتم خوشا به سعادتت ."
خودش همه چيز را فهميد .
" آروم برون . از رفيقت نگفتي ! عون علي من چطوره ؟"
گله ي بابا احمد ريخته بود وسط جاده .گاز را ول كردم . بغض ريخت ته حلقم . موتور را خاموش كردم تا گله رد شود . سيد رسول انگار كه به سكوتم مشكوك شده باشد ، شانه ام را تكان داد و بلند گفت :
-" هوي ! با توام ."
-اصلا سرم را بر نگردانم . گله رفته بود و ما بي حركت توي گله و غبار جا مانده از گله ، وسط جاده همان طور ايستاده بوديم . حرف خود سيد رسول از لاي سفتي و سختي بغضم رد كردم و بي اين كه سرم را به طرفش برگردانم . فقط گفتم :
-" خوشا به سعادتت "
اين را گفتم و هندل زدن و گاز دادم . پيرمرد سرش را چسبانده بود پشتم و ريز ريز تكان مي خورد . ديدم سبز قبا نشسته است روي همان تيركي كه اول ديدمش . پر كشيد از بالاي سر ما و رفت طرف ملاقات . اي كاش سبز قبا بودم .


درباره نويسنده:متولد 1357، ورامين
فارغ التحصيل كارشناسي ارشد زبان و ادبيات فارسي
-انتشار مجموعه غزل " از واژه تهي " انتشارات واج ، 1382
انتشار مجموعه اشعار سپيد " طعم خوش واژه ها و يادداشت هاي بي اهميت يك شاعر شهر نشين " انتشارات واج ، سال 1358
تقدير در دومين جايزه ادبي يوسف ، به خاطر داستان "پلاك 8"، 1368


منبع: منتخب جايزه ادبي يوسف(مسابقه سراسري داستان دفاع مقدس)


bardia_m

bardia_m
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : آذر 1389 
تعداد پست ها : 6374

پاسخ به:داستان های ایثار و شهادت و دفاع مقدس
یک شنبه 17 بهمن 1389  7:00 PM

عنوان : نوزده پرچم
تاريخ : 1388/12/08
شاعر / نويسنده : اسماعيل امامي
موضوع :داستان ايثار و شهادت و دفاع مقدس
دو ماه از آمدن ما به اين جزيره مي گذرد، پنج مهندس و پانزده سرباز كه جايگزين يك تيم ديگر شديم . پنجاه روز پيش آفتاب نزده ، جزيره را در عرض بيست دقيقه دور زديم . سي و نه روز پيش در يك حمله ي هوايي ، اولين نفر از گروه ما كشته شد.
بيست و پنج روز پيش راديو اعلام كرد كه آمريكا محاصره اقتصادي شديدتري را عليه ايران از سازمان ملل خواستار شده است .
بيست و چهارروز از شهيد شدن مهندس ارشد و شش نفر از سربازان مي گذرد .
هيجده روز پيش كه يكي از بچه ها گفت :
-" فقط جنگده ها ي آمريكايي به جزيره حمله كمي كنند ."
هيچ كدام ، باورمان نشد .
از پانزده روز پيش هيچ نفت كشي به جزيره نيامده است . دوازده روز پيش قبرهاي جزيره ، ده تا شده بود.
هفت روز پيش ، نزديك تريم دوستم ، مقابل چشم هاي مان ، روي سكوي نفت آتش گرفت .
چهار روز پيش ، پانزدهمين پرچم را بر فراز پانزدهمين قبر را برافراشتيم .
سه روز قبل ، تمام ذخيره ي غذايي مان در انبار سوخت .
دو روز است نخوابيده ايم . سرمان به شدت درد مي كند .
ديروز سه نفر ديگر از دوستانمان در بمباران جان سپردند و سه پرچم ديگر در جزيره برافراشته اند . پنج ساعت پيش با آخرين سرباز ، قبري براي خود كنديم . سرباز گفت :
-" تنها يك پرچم باقي مانده است و ما فقط يك قبر كنده ايم ."
دو ساعت پيش آخرين سرباز ، پشت ضد هوايي تركش خورد و من آخرين پرچم را روي قبر برافراشتم . يك ساعت پيش ، پشت پدافند نشستم .
نيم ساعت پيش آخرين نامه ي دختر كوچولويم را براي صدمين بار خواندم .
ده دقيقه پيش ، سومين جنگنده ي دشمن را منهدم كردم .
يك دقيقه پيش ، عكس دخترم از جيبم افتاد . دخترم داشت نگاهم مي كرد . سي ثانيه پيش ، دست هايم هنوز توان شليك داشتند . بيست ثانيه پيش ، آفتاب پشت دريا گم شد .
پانزده ثانيه پيش ، آفتاب پشت دريا گم شد .
پانزده ثانيه پيش رعدي ، آسمان را شكافت .
10 – پلك هايم سنگين شده است .
9 – افق در دوردست سرخ سرخ است .
8- نوزده پرچم در باد مي رقصند .
7 – صداي بمب افكني ، سرم را پر مي كند .
6- به پهلو مي افتم .
5- باد دخترم را مي برد .
4- باران ، جزيره را مي گيرد.
3- نفسم بالا نمي آيد .
2 – قلبم مي خواهد نزند .
1- قلم از دستم ...


درباره نويسنده:متولد1362، اردبيل
فارغ التحصيل كارشناسي زمين شناسي دانشگاه پيام نوراردبيل


منبع: منتخب جايزه ادبي يوسف(مسابقه سراسري داستان دفاع مقدس)


bardia_m

bardia_m
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : آذر 1389 
تعداد پست ها : 6374

پاسخ به:داستان های ایثار و شهادت و دفاع مقدس
یک شنبه 17 بهمن 1389  7:01 PM

عنوان : كافي شاپ
تاريخ : 1388/12/06
شاعر / نويسنده : مهران هاشمي
موضوع :داستان ايثار و شهادت و دفاع مقدس
روي كف سرد ولرزان و پر سر وصداي هلي كوپتر دراز كشيده بودم. حاج منصور دستم را توي دستش گرفته بود و چيزهاي نامفهومي توي گوشم زمزمه مي كرد. دلداري مي داد يا شهادتين مي خواند؟ شايد اصلاً با من نبود. دلم مي خواست سرحاج منصور هم فرياد بزنم. ريش انبوهش را مدام توي گوشم فرو مي كرد. گوشم مي خاريد. چيزي بيشتر از درد آزارم مي داد. چه قدر آسوده تر بودم اگر رهايم مي كردند! خيسي گرم لباس هايم گرفتاري ديگري بود. خون بود يا چيزديگر، انگار از همه طرف احاطه ام كرده بود. نمي فهميدم كجاست وچه قدر است. همين قدر بود كه آزارم مي داد. مي خواستم حرف بزنم. مي خواستم آيه اي بخوانم. هيچ چيز به يادم نمي آمد. خواستم فرياد بكشم: كمك...
با تعجب به كلماتي كه از دهانم بيرون آمدند فكركردم:
« گوشم مي خارد حاجي!»
دعا كه تمام شد، چراغ ها را روشن كردند. كورسويي بود كه بشود چهره هاي اشك آلود را ديد كه با گوشۀ چفيه خشك مي شوند. صلوات فرستاديم ودست داديم وتبركش را به چهره برديم. حاج منصور، بي آن كه بلند شود، نيم خيز خودش را به كنار سنگر رساند وتسبيحش را ازجيب بيرون كشيد. بي معطلي روبه رويش وتسبيحش را چنگ زدم.
« حاجي يك دقيقه!»
« ذكر مصيبت داري مؤمن خدا؟»
« حاجي، من اومدم بجنگم. نيومدم واكس بزنم وچاي بريزم.»
« همۀ كار جبهه عبادته. يكي آر.پي.جي مي زنه. يكي رانندگي مي كنه، يكي هم بايد باشه چاي بريزه.»
« اين همه كار مفيدتر وجود داره، تو روخدا ما رو بي نصيب نگذار حاجي!»
« فكر مي كنم؛ قول مي دم فكر كنم ببينم چه كار مي شه كرد.»
مي دانستم كه فكر مي كند ومي دانستم كه چيزي تغيير نخواهد كرد. او همۀ وقتش را توي سنگر عمليات، پشت بي سيم مي گذراند. نقشه ها را مرور مي كرد و گروه هاي كمين و ديده باني را به اين طرف و آن طرف مي فرستاد. غنيمتي ها را مي شمرد. از اسرا بازجويي مي كرد و مراقب انبار تداركات بود.
رزمندۀ اسلام نبايد كمبود داشته باشد؛ نه مادي نه معنوي. بايد هم خشابش پر باشد، هم شكمش، هم كله اش، هم قلبش.»
حاج منصور، شب هاي عمليات آدم ديگري مي شد؛ تندخو و عصبي مزاج. ذكر ازدهانش دور نمي شد. سه- چهار بي سيم چي را رديف مي نشاند دور سنگر وپدر همه شان را درمي آورد. براي ساعت هاي طولاني صداي فريادهايش قطع نمي شد.
« حسن... حسن... ابراهيم. حسن... حسن... ابراهيم. شاتوت را بريز روي طبق. حسن... حسن... ابراهيم. شاتوت را بريز روي طبق. بگوشم... خدا يارت... با نويد برو مهماني. تا صبح راهي نيست. تمام... سليمان... سليمان... ابراهيم. گندم درو مي كنيم. بگوشم... بله دست حق به همراهت. سليمان... ازحبوبات كم نگذار، صالح توي راهه... سليمان...»
نصيحتمان مي كرد. قرآن يادمان مي داد. نگرانمان بود. به زور مي فرستادمان مرخصي. مجبورمان مي كرد نامه بنويسيم براي خانواده مان. كلاس درس هم راه انداخته بود تا مدرسه فراموشمان نشود. يكي، دو تا برادر داشنجو بين رزمنده ها بودند كه حاجي مأموريت داده بود بهمان كمك كنند. مشق مي نوشتم. چاي مي ريختم. نظافت مي كردم. گاهي اوقات هم كه حاجي را تنها پيدا مي كردم،
يقه اش را مي چسبيدم.
« حاجي يك دقيقه!»
« تو مومن خدايي يا مؤمن جبهه؟»
« بله، مؤمن خدا هرجا باشد مؤمن خداست. هركار بكند نتيجه اش رضاي خداست اما بعضي ها هستند كه دنبال رضايت خدا نيستند.
همين جا بعضي ها هستند كه دنبال رضاي خدا نيامده اند. يكي تنبل است، آمده تا بتواند از ارفاق هاي درسي رزمنده ها استفاده كند. يكي هم مثل تو فضول است مي خواهد ببيند خط مقدم چه خبر است.»
« حاجي، من فضول نيستم. كاري كه به من سپرده اي كار من نيست. خدا را خوش نمي آيد.»
« خدا با من. تو به وظيفه ات رسيدگي كن. درمانده نباشي رزمنده!»
باران مي باريد. روي سنگرها پلاستيك كشيده بودم. زمين اما هنوز گرم بود. گاه گاهي گلولۀ سنگين توپي در دوردست ها منفجر مي شد. مي دانستم خبرهايي هست. پيك هاي موتورسوار، پشت سرهم، با پاكت هاي بزرگ دربسته مي آمدند ومي رفتند. حاجي ساكت تر از هميشه بود. گاهي ناگهان پشت تويوتاي گل مالي شده مي پريد وبراي ساعتي ناپديد مي شد. گاه و بي گاه سنگرها را بازديد مي كرد. براي بازرسي انبار اسلحه وتداركات، پشت سرهم دستور مي داد. روزهاي طولاني بود كه باران مي باريد. حركت پياده هم توي اين همه گل دشوار بود. بعضي روزها مه صبحگاهي تا ظهر، كش پيدا مي كرد. حاج منصور در دوردست ها به چيزهايي كه ما نمي ديديم خيره مي شد وبيشتر وبيشتر ذكر مي گفت.
« حاجي، يك دقيقه!»
« موضوع من نيست. در مورد خودتـان است . بدجوري توي فكر هستيد؟»
« هرچه خدا بخواهد همان مي شود.»
« پس نگران چي هستي حاجي؟»
« تحركات عجيب وغريبي اين اطراف شروع شده. نمي دانيم اين لعنتي ها مي خواهند چه كار كنند. بعضي تسليحات وادوات جنگي آورده اند كه اصلاً نمي دانيم چي هست. وقتي معني حركتشان را نفهمـم نگران مي شوم...»
« پس توكل چه مي شود؟»
« توكل معني اش اين نيست كه دست روي دست بگذاريم.»
« شما هم كه بي كار ننشسته اند. هركارتوانستي كردي حاجي. بقيه اش را بسپار به خودش!»
« من هم نگران بعثي ها نيستم كه بچه! ازآنها هيچ غلطي برنمي آيد. من نگران خودش هستم كه ديدي يك وقت بعثي ها را وسيله كرد وزد پدرمان را درآورد.»
حاجي خنديد، براي اولين بار دراين روزهاي اخير.
« چايت روبه راه هست؟»
باهم روي لبۀ سنگر نشستيم وتوي قوطي كنسرو ماهي، چاي خورديم. حاجي هيچ وقت قند نمي خورد. هميشه برايش كشمش وخرما كنار مي گذاشتم. دستمالي پهن مي كرد روي خاك، كشمش ها را يكي يكي وبا فاصله به دهان مي برد. يك ليوان چايي اش را گاهي نيم ساعت طول مي داد تا تمام كند.
« نفس آدم چيزعجيبي است. يك دفعه سر مي رسد و گردابي پهن مي كند وتو ديگر خجالت مي كشي حتي چشمت را بازكني وبه خودت نگاه كني.»
« حاجي شما ديگر ازنفس چيزي نگو! نفله اش كرده اي بس اش نيست؟»
« وقتي رسيد، ديگر حاج منصور وحاج مغفور نمي شناسد. مي بلعد ومي رود و تو راهم مي برد. آن لحظه كه ترس توي دلت خزيد، آن وقع كه وسوسه رخنه كرد، آن موقع كه چيزي را توجيه كردي براي خودت، آن وقت كه ديدي دلت نمي خواهد خودت را ارزيابي كني، كار تمام است. آمده وسوخته وبرده و ازتو هم ديگر خبري نيست.»
« حاجي وترس؟ حاجي و وسوسه؟»
« هاشمي جام! ما همه آدميم. نمي دانم كفران نعمت است يا نه اگر به خودش شكايت ببرم ازاين آدم بودن؟»
و بلند شد ورفت ومرا متعجب گذاشت ازاين گفتگو. حاجي وترس؟ حاجي و وسوسه؟
هيچ كس بيدارم نكرده بود. هه چيز نيمه شب شروع شد وقبل از سپيده هم به پايان رسيد. ازخجالت نمي توانستم سرم را بلند كنم. رزمنده هاي گل آلود و خسته را مي بردم توي سنگرهاي بزرگ موقت وليوان هاي بزرگ وداغ چايي را دستشان مي دادم. سر برانكارد زخمي ها را مي گرفتم. سلاح هاي غنيمتي را مي شمردم. خشاب پر مي كردم. زخم هاي سطحي را مي بستم. همۀ اين كارها دربرابر چيزي كه از دست داده بودم آن قدر كوچك بود كه به حساب نمي آمد. ازتشكر و« خسته نباشيدشان» شرمنده تر مي شدم. گريه ام را توي گلو مي خوردم. ازحاجي عصباني بودم. نزديكش نمي شدم. همه ازماجراي آن روزصبح مي گفتند.
« هرسه لشكرشان توي گل فرو رفتند. تانك ها دور خودشان مي چرخيدند. سربازها ازتوي نفربرها بيرون مي پريدند وفرار مي كردند توي خيابان. با چهار تا كاليبر چهل وپنج، همه شان را زمين گير كرديم. تا به حال اين همه اسير يكجا نديده بودم.»
« يك آر.پي.جي هم شليك نكرديم. آمدند جلو. آن قدر زياد بودند كه اگر آماده بودند، تا خود اهواز پيش مي رفتند. كاري نمي شد كرد. فقط جلو آمدنشان را نگاه مي كرديم. چند تا تيراندازي پراكنده هم كردند. چند تايي سنگر را ديدم كه تكه پاره شد. يك دفعه ديدم صداي « يا حسين... ياحسين» بلند است. اول معلوم نبود چه خبراست. بعد ديدم دارند همه چيزشان را ول مي كنند ومي روند. تا اولين رگبار گلوله بلند شد، همگي نشستند. وسط بيابان، سنگري براي پنهان شدن نبود. زير پيراهن هايشان را به علامت تسليم بلند كردند. تيراندازي نكرديم. خودشان راه افتادند طرف ما: « دخيل الخميني... دخيل الخميني!»
يك ساعت بعد هواپيماهايشان آمدند تا چيزهايي را كه جا گذاشته بودند بمباران كنند. مه غليظي بود. دست خالي برگشتند. يك هواپيما هم جا گذاشتند. آن قدر پايين پرواز مي كرد كه بچه ها با تـاو خدمتش رسيدند. به اين مي گويند عمليات!»
با هيجان حرف مي زدند. مي خنديدند. دعا مي خواندند. لباس ها واسلحه هايشان را تميز مي كردند. حاجي را مي شد ازدور، روي خاكريز بلندي ديد؛ دوربين به دست، و بي سيم چي دركنارش. يك لحظه نگاه هايمان به هم گره خورد. سرم را برگردانـدم وبه شستن استكان ها ادامه دادم. سنگيني نگاهش را احساس مي كردم. سعي كردم بي توجه به نظر برسم. زير چشمي او را پاييدم. حواسش به من نبود. داشت روبه رويش را مي پاييد. بي سيم چي روي گوشي خم شده بود. انگار اين طوري بهتر مي توانست صدايش را توي گوشي فرو كند. پيك هاي موتورسوار با سر وصورت هاي پوشيده،
مي آمدند ومي رفتند تا اطراف حاجي پراز پاكت هاي خالي و پاره شود. هواپيمايي دراوج آسمان ازپشت سرمان ظاهر شد وآن روبـه رو درخط افق فرو رفت. اشتباه نمي كردم؛ حاجي داشت اشاره مي كرد؛ با من بود. دلم نمي خواست به طرفش بروم. حسابي دلخور بودم. اما كاري نمي شد كرد. دستور فرماندهي بود. راه افتادم. اشاره اش جدي وگويا بود. دويدم. بغض توي گلويم گره خورده بود. ساكت كنارش ايستادم. همان طور كه توي دوربين نمي دانم داشت چه چيز را نگاه مي كرد، وسط فريادهاي بي سيم چي گفت:
« اين پاكت را بگير! مي روي توي اين كانال. سه تا خاكريز رد مي شوي، مي رسي به يك تانك سوختۀ قديمي. كانال مي پيچد دست راست. ازكانال مي آيي بيرون، چون بايد بروي دست چپ. دويست متر جلوتر سنگر بچه هاي خودي است. اسم رمز رحمان است . به خاطر بسپر.
اگربپرسند وجواب ندهي، حكم تير دارند. سراغ محمود را مي گيري. پاكت را مي دهي، بي معطلي برمي گردي!»
« چشم!»
« صبركن!»
قنداق كلاشينكف اش را تا كرد وبندش را انداخت روي شانه ام:
« رزمنده، بدون اسلحه كجا مي رود؟»
پريدم توي كانال. مي دويدم. مطمئن بودم اين بار در مورد احساس سنگيني نگاهش اشتباه نمي كنم. اسلحه روي شانه ام به اين طرف وآن طرف پرت مي شد وپشتم را درد مي آورد. درد لذت بخشي بود. آن شب من هم كنار رزمنده ها حرف ها داشتم براي گفتن وشنيدن. تانك ها را ديده بودم.
لباس هايم سراپا گلي بود. دوست نداشتم آنها را تميز كنم. دستور پاتك را كه بردم براي دستۀ كمين، گفتند بمان پوشش بده! من وچند نفر تيربارچي وتك تيرانـداز، پوشش مي داديم. يك گروه بزرگ رفتند وسط عراقي ها شايد مي رفتند اسير بگيرند.
ما عقب تر بوديم. ديديم كه رفتند ولي ازهمان سمت برنگشتند نگرانشان بوديم. گفتند ازجبهۀ ديگر برگشته اند. يكي ازديده بان ها مي گفت هلي برن شده اند.
ما دستور داشتيم تا ديده مي شوند پوشش بدهيم، بعد كه ازديدرس دور شدند جلب توجه كنيم. تا يك ساعتي تيراندازي بي هدف داشتيم تا دستور برگشت رسيد. مهمات را با چهاراسيري كه خودشان آمده بودند طرف ما، برداشتيم وبرگشتيم.
« خسته نباشي برادر. بفرماييد چاي!»
برادر رزمنده اي، هم سن وسال خودم، سيني چاي را مقابلم گرفته بود. تشكر كردم وليواني برداشتم. روي ابرها سير مي كردم. تا موقع نماز، يكي، دو بارنگاهم با نگاه حاج منصور تلاقي كرد. به روي خودم نياوردم. او هم به روي خودش نياورد.
پيغام رساني ازپيشخدمتي خيلي جدي تر است. كلاشينكفم را روي پشت محكم مي كرد ومي دويدم وسط كانال ها . وسط روزسوم، نقشۀ كانال هاي منطقه را ازحفظ مي دانستم. كوله پشتي سبكي هم داشتم. آب ونان وخرما برمي داشتم وبراي ساعت ها ازاين كانال به آن كانال واز اين سنگر به آن سنگر مي دويدم. بي سيم چي ها معمولاً قبل از رسيدنم مطلع مي شدند. بعضي جاها پذيرايي صلواتي برقرار بود؛ ليواني شربت، يك قوطي كنسرو، يك بارهم خوشه اي انگور. نمي دانم چه طور به ذهن حاجي رسيد ونمي دانم اصلاً راضي بود ازاين ارتقاء درجۀ من يا نه؛ هر چه بود ديگر كمتر فكرش را مي كردم. نمي گذاشتم عادي شود. لذتي بود دراين دويدن ميان كانال ها با اين دلهرۀ هميشگي كه شايد الان تك تيرانداز دشمن دارد تو را و نوك مگسكش را تراز مي كند.
« كي خسته است؟»
« دشمن!»
« بفرما رزمنده! اين جا سايه است. چاي بدهم؟»
هميشه چاي را قبول مي كردم. حتي اگر ميل نداشتم. يك تاريخچۀ كامل ازچاي دادن را درذهن داشتم. شايد لازم بود حالا ديگران به من چاي بدهند. يك قسمت مهم اين شغل اين بود كه فقط با فرماندهان سروكار داشتم. همه شان را به اسم مي شناختم. همۀ آنها هم مرا مي شناختند. مي ديدم كه ازديدنم خوشحال مي شوند وبودنم فرصتي است براي همه. وقتي اوضاع خطرناك به نظر مي رسيد، يك دستۀ كامل بسيج مي شدند براي پوشش دادنم. حس مي كردم بزرگ شده ام. محمود به شوخي مي گفت: « تو حرف نداري براي رفتن روي مين! با حاجي صحبت كنم بيايي توي دستۀ خودم؟»
نمي دانم ظرفيتش را داشتم يا نه؟ يك وقت هايي آدم توي حس مي رود وفكر مي كند اگر الان وقت فلان فداكاري بود، چنين وچنان مي كند. هميشه موقع شوخي هاي محمود فكرمي كردم واقعاً اگريك شب عمليات، جان صدها و هزاران رزمنده در گرو روي مين رفتن من باشد، آيا اين كار را مي كنم؟
« توي فكر فر نرو. بلند شو پسر! اين پاكت را بگير. برمي گردي عقب. به حاجي مي سپرم پيك موتور سوار آماده كند. پاكت را تحويل مي دهي، جلدي برمي گردي! اگرحاجي خودش بود كه هيچ، وگرنه پيك بايد اسم شب را بداند. پاكت را نشانش مي دهي، او بايد بگويد: نيشابور»
« اگر نگفت يا ندانست، چه كار كنم؟»
« سطح امنيتي يك.»
« يعني چه كار كنم؟»
« پاكت را قورت بده!»
« چه طور قورت بدهم؟»
« پاكت كه بزرگ باشد، اول پاره پاره اش مي كنند، بعد تكه هايش را مي خورند.»
« اين همه كاغذ را نمي توانم بخورم آقا محمود!»
« پس طرف را بكش! اين كلاشينكف بايد به يك دردي بخورد يا نه؟»
« برادر رزمنده را بكشم؟»
« نه، راست مي گويي. اسم شب را خودت يادش بده. بعد پاكت را بده و دعا كن ان شاءالله ببـرد قرارگاه ستاد مشترك . يك وقت شك نكني ها!؟»
معلوم نبود كي جدي است وكي شوخي. دو، سه قدم مي دويد دنبالم كه پس گردني بزند، مي پريدم توي كانال و مي دويدم تا ازنفس بيفتم.
صداي انفجار يادم هست ولي نه بيشتر ازآن. تا مدتي كه نمي دانم چه قدر طولاني بود، هيچ احساسي نداشتم. بعد سوت كشيدن گوش هايم را به خاطر دارم. درد وحشتناكي دو طرف سرم را كاملاً پركرده بود. شنيدن هرصداي كوچكي با درد بي اندازه اي همراه بود. روي برنكارد بودم. آدم هاي زيادي اين طرف وآن طرف مي رفتند. درد بود وبيشتر وبيشتر مي شد. پانسمان هايم را باز وبسته مي كردند. مرا اين طرف وآن طرف مي كشيدند. صورت هايشان را نمي ديدم. دوست داشتم بپرسم چكار داشتند با من مي كردند. كوچكترين رمقي براي حرف زدن يا حتي ناله كردن نداشتم. صداي آشنا، صداي حاج منصور بود. صدايش محكم بود. دستورمي داد. فرياد مي كشيد اما نمي فهميدم چه مي گويد. صداي غريبي همراه با درد وحشتناكي فرا رسيد. هلي كوپتر بود . اين را مي فهميدم . گوش هايم درحال انفجاربودند. تقريباً روي كف هلي كوپتر پرت شدم. كسان ديگري قبل ازمن آن جا دراز كشيده بودند. من تنها محمولۀ دردناك اين پرنده نبودم. حاج منصور صورتش را به صورتم چسبانده بود. ريش انبوهش خيس خيس بود. چيزهايي مي گفت. ريشش توي گوشم فرو مي رفت. درد گوش هايم كمتر شده بود اما خارش گوش داشت بيچاره ام مي كرد.
بيمارستان هيچ وقت خانۀ خود آدم نمي شود. هرچه قدر هم طولاني بستري باشي آخرش نگاهت به روزي است كه بگويند اسباب و اثاثيه ات را جمع كن كه بايد بروي. به بوي مواد پاك كننده عادت مي كني، به لباس هاي يك شكل؛ به اصطلاحات پزشكي، به درد خودت وبه ناله هاي ديگران هم عادت مي كني. اما چيزي در بيمارستان هست كه هرگز نمي تواني به آن عادت كني وآن، زمان است. آدم بستري به بهبود فكر نمي كند، به رفتن فكرمي كند. حاج منصور هرگز به ديدنم نيامد. انتظارش را هم نداشتم. جنگ، زندگي اش را پركرده بود ويك – دو جواب كوتاهي هم كه به نامه هايم داد، خارج ازانتظار مي نمود. برايش نوشتم آرزو دارم هر چه زودتر برگردم اما برايش ننوشتم با تركش هاي فراواني كه در بدن دارم شايد هرگز نتوانم درست راه بروم . برايش نوشتم دوستش دارم و برايش احترام زيادي قائلم اما برايش ننوشتم كه دلخوري هايم را كم و بيش دارم و فراموش نمي كنم، گر چه ديگر اورا بخشيده ام. يك بار در تلويزيون اورا ديدم . صحنۀ كوتاهي بود از آن روزها. براي چند ثانيه اي حاج منصور توي بيسيم فرياد مي كشيد:
« يا زهرا...يازهرا...سلمان ...ابراهيم ...سلمان ...سلمان...ابراهيم. بگوشي؟برويد به اميد خدا!»
روزگار سخت تر و سخت تر مي شد . مدرسه از بيمارستان هم سخت تر شروع بشد . همه چيز را از ياد برده بودم . معلم ها و همكلاسي ها مهربان بودندو سعي مي كردند كمكم كنند. بعضي ها به خانه مان مي آمدندبراي مرور درس ها. همكلاسي ها ي قديمي حالا همه دانشجو بودندو پراكنده در شهر هاي مختلف . به درد پاهام و پشتم خو كرده بودم . آنچه حل نمي شد، درد شديد و مزمن سرو گوشهايم بود . دكتر بعضي وقت ها دلداريم مي داد:
«خدا شكر كن كه شيميايي نشده اي !»
كه اين هم دلداري موثري نبود
«دكتر ، درد دارم چه بكنم؟»
« ببين ،براي همه عمر نمي تواني مرفين مصرف كني. ما وظيفۀ خودمان را انجام داده ايم .باقي مي ماند خواست او»
مرفين را هم كنار گذاشتم، درد مي كشيدم و درس مي خواندم اما پدر هيچ وقت راضي نبود:
«بي اجازۀ من رفتي و اين بلا را سر خودت آوردي ، فكر نكردي من هم پدرت همستم، حقي به گردنت دارم؟حالا لااقل درس بخوان دلم خوش باشد يك بار پسرم بر طبق ميل من رفتار مي كند»
و طبق ميلش رفتار كردم. بيشتر درس مي خوانديم ، اما مي خواندم كه طبق ميلش رفتار كرده باشم. پدر دلخوش بود به كتابهايي كه دور و برم پهن شده بود. مادر زحمت مي كشيد و شام و ناهار آماده مي كرد تا كمبودي نداشته باشم. عجيب بود كه دانشگاه قبول شدم. پدر راضي نبود:
« اگر سهميۀ رزمندگان استفاده مي كردي، هم رشتۀ بهتر قبول مي شدي هم جاي بهتر»
به هر حال او هرگز راضي نبود. جل و پلاسم را جمع كردم و براي چهار-پنج سال راهي شهرستان شدم. دلخوشي ام اين بود مادر نيست كه درد كشيدنم را ببيند و توي خودش گريه كند. زياد تلفن مي زدم و كم و بيش نمي گذاشتم بين ديدارها فاصلۀ زيادي بيفتد. ماه ها و سال ها گذشتند زندگي روال عادي مي گرفت. دردها هم كمتر مي شدند. بهتر راه مي رفتم. كم و بيش درس مي خاندم گاهي اوقات كار هم مي كردم.رايانه اي هم خريدم. اينترنت هم داشت فراگير مي شد. چت هم مي كردم .
دوران بعد از دانشگاه دوران اسان تري نبود. پدر معتقد بود به خاطر وضعيت جسماني ام هم كه شده بايد كمي به خودم استراحت بدهم .
«پسرم ، من كه زنده ام، مدتي بمان توي خانه يا برو مسافرت. به خواست خدا از اين مرحله هم سربلند امدي، به كمي استراحت احتياج داري .»
ترجيح مي دادم سربار نباشم. نمي توانستم جلو تلويزيون دراز بكشم و شاهد زحمت كشي پدرم باشم. چند جا سر زدم؛ براي آدم بي تجربه اي مثل من كار خوبي وجود نداشت. وضعيت اقتصادي رو به دشواري بود. بيشتر كار مي خواستند و كمتر پول مي دادند. ادم با تجربه مي خواستند و من به جز چند كار پاره وقت دانشجويي، مثل نقشه كشي و تدريس خصوصي ، تجربۀ ديگري نداشتم. به همه كس سپرده بودم. به همه جا سر زده بودم. روزي يكي از بچه هاي قديمي جبهه زنگ زد:
« باور نمي كني چه كسي مدير عامل شركتي است كه پدرم آن جا كار مي كند!»
« كي ؟»
« حدس بزن!»
« مين چه مي دانم كي؟...آشناست؟»
« خيلي آشناست. شانست گفته؛ بگو كي؟»
« كي؟»
« حاج منصور»
« چي؟»
« درست شنيدي»
« بابا بي خيال !حاجي چه ربطي داره به مدير عاملي؟»
« حاجي بعد از جنگ مدير عامل چند تا شركت بزرگ دولتي بوده»
« هنوز چفيه و كلاشنيكف؟»
« چفيه آره ولي كلاشينكف فكر نمي كنم»
ملاقاتم با حاجي تمام تصورات قبلي ام را دگرگون كرد. موهايش كوتاه تر ، كم پشت تر و مرتب تر شده بود . كت و شلوار اتو كشيده اي به تن داشت و عينكي شده بود. روي ميزش رايانه اي گذشته بود مبلمان اتاقش زيبا و چشمگير بود. چفيۀ قديمي ، تمام پشتي صندلي اش را پوشانده بود. مرا تنگ درآغوش گرفت. صورتم را بوسيد و يك دقيقه اي نگاهم كرد:
« واقعا خودتي؟»
« من كه خودمم. تو خيلي عوض شده اي حاجي !»
پيشخدمت پيري برايمان چاي و شيريني آورد. از گذشته ها گفتيم تا رسيديم به آن روز
« گفتي تجربه كاري نداري؟»
« همين طوره حاجي .»
« مهم نيست. بچه مسلمون كه هستي. مي آيي مشغول مي شي كار هم ياد مي گيري.»
« من مدرك فني دارم اما نمي دونم به درد شما مي خورم يا نه؟»
« هر كس بخواد براي اين مملكت كاري بكنه، به درد اين شركت مي خوره. تو هم شناخته شده هستي و مورد اعتماد. كجا مي خواي شروع به كار كني؟»
« هر جا به درد بخورم و كار ياد بگيرم.»
« كارخانه را بگرد. خودت پستت را انتخاب كن.هر كاري خواستي بكن بسيجي!»
« اين جا كه نبايد از چاي دادن و نظافت كردن شروع كنم؟»
حاجي خنديد ؛ نه از سر دلخوشي. جواب داد:
« يك جورايي آره ، يك جورايي هم نه. آدم عني هستي . بايد كار بلد باشي. من اگر بلد نباشم مهم نيست. نظام از من مي خواهد امين و متعهد باشم. اما از تو مي خواهد كاربلد و درستكار باشي.»
«يعني مدير لازم نيست كاربلد باشد.»
« مديريت يك شغل انقلابي است. دانشگاهي نيست. توي ذات آدم بايد باشد مثل جنگيدن است. بايد بروي جلو و تانك هاي دشمن را منهدم كني؛ يا شانس بياوري توي گل گير كنند.»
خنديديم و چاي خورديم. باهم كارخانه را گشتيم و حاجي به كمك يكي از مهندسين شركت برايم توضيح داد كه چه اتفاقاتي مي افتد تا مواد اوليه تبديل به محصولات مي شوند. براي حاج منصور مهمان رسيد. عذر خواهي كرد و ما را با هم تنها گذاشت.
« آقاي مدير عامل خيلي با شما نزديك است. از آشنايان ايشان هستيد؟»
« نمي شود گفت از آشنايان، خيلي وقت پيش ايشان مدير من بودند.»
« به هر حال آدم جالبي است. نفوذ زيادي دارد و گره هاي ناگشوده به دست ايشان باز مي شود. راستي شما قرار است در كدام قسمت مشغول شويد؟»
« حاجي به عهدۀ خودم گذاشت . فكر مي كنم من هم بايد به عهدۀ شما بگذارم . به نظر شما كجا مي توانم بيشتر مفيد باشم و چيز ياد بگيرم؟»
و مشغول شدم. مهندس افتخاري، آدم فهميده و باسوادي بود. دلسوزانه راهنمايي مي كرد و پدرانه مراقب اوضاع بود. به حاجي احترام مي گذاشت و اورا آقاي مدير عامل مي ناميد. عنواني كه هيچ وقت با آن كنار نيامدم.
هفته ها به سرعت مي گذشتند . صنعت، با جبهه و دانشگاه بسيار تفاوت داشت آموختن و مسئوليت داشتن،هركدام به تهايي به اندازۀ كافي دشوار بود. مهندس افتخاري مثل حاجي فكر نمي كرد.
مي گفت بايد صبر كنيم، پله هاي مستحكمي بسازيم و اهسته آهسته روي آنها قدم بگذاريم . حاجي مثل هميشه انقلابي بود:
« برويد بسازيد! پول مهم نيست. ملت منتظر است . زنگ بزنيد بياورند. همه لباس كار بپوشند مرخصي بي مرخصي. فعلا پول نداريم بدهيم. حقوق نيم پردازيم. تعطيلي چه معنا دارد؟
نيستند كه نيستند، از سپاه كمك بگيريد!»
مهندس افتخاري صحبت مي كرد اما درگير نمي شد. مي گفت اين طور پيش نمي رود اما پافشاري نمي كرد. راه حل نشان ميداد. كارشناس دعوت مي كرد. سمنار مي داد.چارت و نمودار مي ساخت .گزارش تهيه مي كردو گاه به گاه محض درددل ، چيزهايي مي گفت.
« خوب بودن، درست بودن و حسن نيت داشتن ، همه چيز نيست. آقاي مدير عامل دارد اشتباه
مي كند. اين همه تلاش و زحمتهم نتيجه اي نخواهد داشت. ضررش هم به مردم مي رسد. اول اين همه كارگر كه از كار بيكار مي شوند، بعدهم به بيت المال. او بازار را نمي شناسد. صنعت را نيم شناسد. با قوانين اشنا نيست. مي خواهد همه چيز را با نيت درست حل كند! پيش نمي رود . به خودش هم گفته ام؛ هزار بار . اما فقط مي گويد توكل كن! مي گويد دريادل باش! مي گويد خدا را در نظر بياور! مي گويم آقاي مدير عامل تورا به همان خدا كمي هم واقع بين باش!»
مشكلات سطحي و روزمره با دخالت مستقيم حاجي حل مي شدند. وقتي پرداخت حقوقها به تأخير مي افتاد، خودش هم حقوق نمي گرفت. سخنراني آتشين مي كرد. در كنار كارگران مي نشست و به درددل هايشان گوش مي كرد. دعوتشان مي كرد به سخت كوشي و ايمان و اطاعت. همه مي دانستند كه آخر از همه حقوق مي گيرد و كمتر از همه توقع دارد .به احترامش سكوت مي كردند اما مشكلات روز به روز بيشتر مي شد.
« جانمان به لبمان رسيده مهندس؛ آخر از همه حقوق گرفتن كه هنري نيست. شايد ارثو ميراثي دارد و زندگي اش از جاي ديگر تأمين مي شود. هر آن است كه طوري مديريت كني كه پرداخت حقوق ها از اول ماه به دوم موكول نشود.چهار ماه حقوق نگفته ام. كرايه خانه دارم. زندگي هزار جور خرجو مخارج دارد .به خدا روي خانه رفتن ندارم!»
حاجي هم كلافه بود. با هزار آرزو و هدف بزرگ امده بود . دلش مي خواست حقوق ها را دوبرابر كند. دلش مي خواست براي همه خانه بسازد. دلش مي خواست لبخند به چهره ها بياورد ولي مشكلي وجود داش؛ او در كلاف سردرگم و بي پايان مشكلات كارخانه، تحليل مي رفت و ضعيف مي شد.
« نسكافه را بايد غليظ و با شكر كم درست كني. اين طوري نمي شود يك ليوانش را سر كشيد .نصف فنجان، براي يك ساعت آدم را سرحال نگه مي دارد.»
« حاجي ، يادآن چايي هاي توي قوطي كنسرو بخير!»
« هر چيزي جاي خودش . ان روزها مال چايي جوشيده هاي تو و قوطي كنسروهاي خالي بود، امروز هم مال شير نسكافه و كاپو چينو و ميلك شيك است. راستي ، شير ديگر سليقه اي است. من كم مي ريزم.»
« براي من هم كم بريزيد!»
« شهرابي را يادت هست؟»
« نه خيلي»
« فرمانده گردان خط شكن بود. كمين مي رفت . ازآن خطي ها بود»
« نه ، چزي يادم نيست»
« چرا، مي شناسيش. آن روز بعد از عمليات عراقي ها، دادم پاكتي را ببري پيش محمود؟»
« محمود را خوب يادم هست.»
« پسمحمود شرهابي را خوب مي شناسي. آن روز آن پاكت كوچك ، سند انهدام يك گردان زرهي كامل بود. آن شب عراقي ها خون گريه كردند. راستي، ديگر كلاشينكف مرا پس ندادي ها!»
« نه، تا اخر نگهش داشتم،توهم به روي خودت نياوردي حاجي!»
« مستحقش بود مومن.ولي آخرش آنچه نبايد بشود شد.»
« آنچه مسلم مي بايست بشود، شد حاجي .خدابيشرت قبول نكرد...خوب محمود چي شد؟»
« الان پروژه هاي سنگين دولتي مي گيرد. زنگ زدم، قول داد چند تا پروژه تأمين كند كارگرها بي كار نمانند. »
« حاجي ، مشكل پروژه نيست. شركت خوب كار نمي كند. اگر كارگر كار نمي كند به اين دليل است كه راضي نيست.»
« عوض شده اند . انقلابي نگاه نمي كنند. مسئولانه و خداپسندانه كار نمي كنند. حقوق مي گيرند و راست راست راه مي روند. »
« همه اين طوري نستند حاجي . بعضي از مديران كارشان را بلند نيستند، دستورهاي ضدو نقيض مي دهند. يك دفعه مي بيني مواد اوليه ته مي كشد و هيچ كس پيش بيني نكرده بوده. يك جاهايي آدم اضافي داريم،در عوض متخصصي كه بايد داشته باشيم از كارخانه رفته است. حقوق هارا مرتب پرداخت مي كنيم...»
«زنگ بزنم محمود شهرابي ادم بفرستد؟»
«نه حاجي، يك نگاه استاسي به دور و بر بكن، اينها قرار نيست بروند ريو مين، قراراست يك كارخانه را سر پا نگه دارند. منابع به هدر مي رود. وقت تلف ميكنيم. اينها بيت المال نيست؟تو فقط با دوستان جبهه و جنگ كار مي كني، از آنها مواد مي خري. از آنها پروژه مي گيري و به انها هم جنس مي فروشي.»
« آنها را خودت بهتر از من مي شناسي؛ چشم بسته مي شود بهشان اعتماد كرد.»
«حاجي ، بازار اين مملكت خيلي بزرگتر از گروه رفقاي قديمي است. اقتصاد بايد بچرخد، همه بايد سهيم باشند. در ضمن، آدم ها تغيير مي كنند،شرايط عوض مي شود.وسوسه حاجي! يادت هست؟مگر خودت آدم پانزده سال قبل هستي؟آنها هم نيستند. من هم نيستم . اگر دوباره جنگ شد، حاضري دوباره بروي بجنگي ؟»
« والله حاضرم. يك ثانيه صبر نيم كنم. ميدانم بقيه هم همين طور هستند. »
اشكال همين جاست .تو آدم جنگ هستي ، وسط صنعت چه كار مي كني؟كارخانه با من بميرم و تو بميري زنده مانده؛ سوبسيد دولتي نباشد خورده ايم زمين .»
« يك نسكافۀ ديگر مي خوري؟»
« حاج منصور ، چشم باز كن!»
« نگفتي ...مي خوري ؟»
نظرات من و حاج منصور اصلاً شبيه به هم نبود. بعد از مدتي دانستم كه مي بايست كمتر حرف بزنم.گاه گاهي وسط روز ، بعد از نماز ، صدايم و زد با هم گپ بزنيم. از گذشته مي گفت . ديگر كمتر راجع به حال صحبت مي كرديم.
« خمپارۀ 120بود. نه حاجي؟»
« آره خورد پشت سنگر،تو مثل يك تكه پاچه پرت شدي ده متر آن طرف تر.»
« چه حسي بود!فكر مي كردم دارم مي ميرم.»
« خب داشتي مي مردي مؤمن !پاره پاره بودي به مولا. انداختيمت روي برانكارد . من تا به حال آدم اين قدر آش و لاش نديده بودم . فكر نميكردم بماني . »
صداي هلي كوپتر هنوز يادم هست. »
« تورا گذاشتيم وسط بقيه ، نصفي مجروح بودند نصفي شهيد .»
« تا بيمارستان اهواز آمدم . وقتي گفتند زنده مي ماني ، برگشتم تورا سپردم به خودش»
« گوشم مي خاريد.»
« از گوش چپت خون مي امد . هيچ جيز نمي شنيدي.»
« ريشت را كرده بودي تو گوشم ، كلافه شده بودم . چي مي گفتي حاجي ؟»
چشم هاي حاج منصور به يكباره پراز اشك شد. بلند شدو رفت و طرف فلاسك اب جوش تا نسكافه درست كند.
« مي خواستم حلالم كني بچه؛ چند سالت بود آن وقت ها ؟»
« سيزده .....چهارده ...»
« عجب خري بودي به خدا، يادت هست مدام گير مي دادي؟»
« حاجي ، يك دقيقه!»
« چه دوراني بود. كاش برگرديم به ان وقت ها. يك لحظه هايي با خدا سر سوزني فاصله نداشتيم. الان فقط غم نان و خانهو زن و بچه.»
« حاجي ، غم نان به ايمان نمي زند؟»
« باز هوس نسكافه كرده اي !»
« اوضاع بهتر نمي شد. حاج منصور نمي خواست چيزي را عوض كند . هر چه بيشتر فرو مي رفتيم حاج منصور بيشتر مي رفت توي خودش . كمتر از دفترش بيرون مي امد. بيشتر نسكافه مي خورد.»
« تو تاكي مي خواهي وقتت را اين جا تلف كني؟»
« بله؟»
« اين جا همه ول مي گردند، كار بخصوصي هم نمي كنيم. تاريخ حكم من هم رو به اتمام است. پيشنهاد كرده اند بروم يك كارخانۀ ديگر. »
« حاجي ، چه فرقي ميكند ، اين جا يا جاي ديگر؟تا خدا چه بخواهدو وظيفه چه باشد!»
« وظيفه ان است كه من مي گويم . مگر من اين جا فرمانده تو نيستم؟مي رويم آن جا، اين بار از ابتدا درست شروع مي كنيم . كار بنيادي و اساسي مي كنيم.»
من هم تسويه حساب كردم اما با حاجي نرفتم. خيلي گفت ولي ممكن نبود. دنياي من و او فاصله زيادي باهم داشت. كار ديگري پيدا كردم. حاجي خيلي ازاني شركت به ان شركت رفت. بي خبر نمي مانديم. هر جا كه مي رسيد. اول تلفن مي زد و اصرار و پيشنهاد و چنين و چنان. هيچ وقت دم به تله ندادم. پدرم هميشه موافق نبود:
« پسرم ، حاج منصور ادم خوبي است. نفوذ زيادي هم دارد. مي تواند دستت را بگيرد. اين قدر رويش را زمين نينداز! حق زيادي به گردنت دارد. با او باشي آتيه ات تضمين شده است .بيشتر فكر كن!»
پدر راست مي گفت. فكر هم مي كردم اما مي دانستم نمي توانم با حاجي كار كنم. باز هم زنگ زد:
« كجايي هاشمي جان؟»
« محل كارم هستم حاجي!»
« امروز بعداز ظهر چه كاره اي؟»
« در خدمت شما!»
« سري به من بزن، آدرسم را يادداشت كن!..»
دفتر حاجي اتاق نيمه سازي بود وسط يك زمين بزرگ در يك محلۀ اعيان نشين. حاجي مثل آن وقت ها آفتاب سوخته شده بد. ته ريشي به صورت داشت و پيراهن كلفت پشمي با شلوار جين. كلاه لبه دار روي سرش گذاشته بود. عينك بزرگ افتابي هم به چشم داشت. اگر توي خيابان به هم بر مي خورديم، اورا نيم شناختم. انبوهي كارگر در اطرافمان نشغول كار بودندو چند مهندس جوان نقشه به دست، اين طرف و آن طرف مي رفتند.
« مي داني؟ يك روز نگاه كردن ديدم عمري را به خدمت گذرانده ام. پس فردا اگر دخترم بپرسد حق من توي اين زندگي كجاست چه بگويم؟»
« پس زدي به ساخت و ساز؟»
« زحمت دارد اما سودش تضمين شده است. يك كم كمتر مي خوريم،خدا وكيلي كار مي كنيم. زمين مال يكي از بچه هاست، برايش مي سازيم؛نصف نصف.»
« به به مبارك باشد ان شاءالهه!»
« بيا يك وارحد بردار! با تو ارزان حساب مي كنيم.»
« حاجي ، من و اين حرف ها؟ من پولم به اين جاها نمي رسد.»
« بيا همين جا كار كن، قول مي دهم بي مايه نباشد.»
از گوشۀ كارگاه، سرو صدا بلند شد. مهندس جوان از دور حاجي را صدا زد:
« منصور خان! تيغه را بد گذاشته ديوار دارد بيره مي رود.»
كارگر عصباني به زباني افغاني دادو بي داد مي كرد. حاج منصور دويد تا غائله را ختم كند . ده دقيقۀ بعد ، با دو ليوان بزرگ چاي پر رنگ برگشت.
« مهندس هم كه هستي ف دست به دست هم مي دهيم يك ناني هم آخرش مي ماند.»
«من فني ام نه ساختماني حاجي!»
« چه فرقي مي كنه؟تازه من دنبال امانت و صداقت هستم. اين همه مهندس دور و برم هستند كه كار مي دانند . تورا لازم دارم كه مورد اعتمادي و خوش فكر . كاش فاطمه به سن و سال ازدواج بود خودم دست به دستتان مي دادم!»
« راستي ، چند ساله شده فاطمه خانم؟»
« ماشاءا... هشت سالش تمام شده!»
« ماشاءا...، زمان چه زود مي گذرد ! انگار همين ديروز بود شيريني تولدش را خورديم. ان موقع كدام كارخانه بودي حاجي؟»
« ول كن اين حرف ها را ، از فردا صبح منتظرم ، باشه؟»
« نه حاجي ، من خيلي گرفتارم. ممنونم از پيشنهادت ولي قول و قرار هايي دارم. نمي توانم كار مردم را نيمه كاره رها كنم. »
« بازم فكر كن . تلفن بزن!»
ودويد ؛از دور دوباره فرياد بلند شده بود.
« منصورخان....!»



منبع: منتخب جايزه ادبي يوسف(مسابقه سراسري داستان دفاع مقدس)


bardia_m

bardia_m
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : آذر 1389 
تعداد پست ها : 6374

پاسخ به:داستان های ایثار و شهادت و دفاع مقدس
یک شنبه 17 بهمن 1389  7:01 PM

عنوان : لباسي نو براي پيرزن
تاريخ : 1388/12/06
شاعر / نويسنده : فرشته فرشته حكمت
موضوع :داستان ايثار و شهادت و دفاع مقدس
« اي آغو، چقـده ليم ليم كار مي كنين! همش چسبيدين دم اتاق نشيمن... بيوين اينجو، تو پستو... گولوم پاره شد بس كه داد زدم، بالوي سرُم؛ كه مي يُوين، صدام نمي شنفين؟ خوبه كه هنوز سن وسالي ندارين! مرتضي، چكارمي كني؟ چرو همش تو او اتاقو پيم مي گردي؟ به عقل ناقصت نمي رسه كه شايد اومده باشم اينجو؟ مي نمي دوني بيشتر شبا خوابم نمي بره؟ ازوقتي ولم كردين رفتين، آروم وقرارندارم. هَمي جور اينجو مي رم اونجو، اونجو مي يام اينجو. حالُ به من گردن شكسته بوگو، بي موقي شبي چه وقت رفتن سريخدون بود؟ والو همش از تنهوييه، گفتم برم آلبوم بيارم يه يادي ازاو وقتـا بكنم. خدا بيامرزتت آغو، تا بودي، منم برا خودُم كسي بودم. برو بيايي بود؛ توكه ولم كردي رفتي، فقط من موندم ويي پسرو، به پاش نشستم تا به جُوي برسه، عروس گرفتم كه ازتنهويي دربيويم ويي پسرو هم دلش به زندگي گرم بشه. چه مي دونستم يي عروسو، تا تقي به توقي مي خوره، ازترس پس مي يُفته! يه ننه يي هم داره خدا نصيب گرگ بيابون بكنه، دنبال بونه مي گرده يه چي بشه، دخترو ورداره ببره پيش خودش. بعد مي شينه پُرش مي كنه، ووي ووي يه چيه! هم او يادش داد بگم مي خوام سوا بشم. مي گه مي خوام بچه مُ خودُم تربيت كنم. پناه برخدا! بچه نگو، اجل هفت سر، هميشه قارقيرش بالان. نم شه هم بيگي بچه بيشين، زود به تيريج قبوي خانم برمي خوره، كه چي؟ بچه م عُقده اي مي شه؛ كه تو امروزي نيسي، نمي فهمي؛ هميش مال يي جنگوه، بروي هيشكي اعصاب معصاب نذوشته. يه روهم كه يي پسرو مي خواد بياد ببينتُم، دخترو جيگرش خون مي كنه، بس كه مي گه اي بمبارون شد، اينجو پناهگاه نداره، مي ترسم! اينجو بچه م امنيت نداره... قربون خدا ورحم بنده... اينگار ديگه هيشكي آدم ني جزئي وگل پسرش. نه كه خيلي خونۀ بُواش پناهگاه داره! يه سرداب خرابه دارن، مي گن پناهگاه... خدا شانس بده، « پيشوني، كجو مي شوني!»...
ووي ننه، زود باشين، كلي خاك وخل رفته تو سرچيشم. حيف لباس نـوم، نگاه بكن! خوني شده، چقدر ساعتو خوب وبد كردم تا رفت برم، مرده شور، سرچيش صدام ببرن، بوگو حال اين جام ارگ سلطنتي بود، بمب ول كردي روش؟ خب ذليل شده، بيشي تو خونت، سرت تو كارخودت باشه، چكار بندگون خدا داري؟ عشق دل يي پسرو كه هي مي گفت اين جا رِ بوفروش! ولي خودموييم عاقلي كردم گفتم تا زندم، دست به خونۀ بُوات نمي زني! خدا پدر، مادر خاله قزي بيامرزه كه يي چيو يادم داد. عينه حيرون ويلون مي شدم. كهنن، ولي مال خودمه، يعني من وآقو نداريم. بالاخره چيوي او، مال منم بوده... حالام خدا رو شكر، خيلي خراب نشده، چند تو ديوارش رخته، درست مي شه. يه عمر توش زندگي كردم، كلي خاطره اينجو دارم. چه جور ازش دل بكنم، برم تو يه چارديواري، وسط آسمون؟ عين لوني ي كفتر؛ اوهم پيش يي عروسو؛ او وقت مي شم زير دستش. حالام كه دم به ساعت خونۀ ننه شه؛ ازصدقه سرصدام بلاش شده...
ووي، يي چي بود رو تنم وول خورد؟ وخ دوباره تكون خورد! وي كرمه، چه غچنه، چقد هميشه بدم مي آمد ازيي جك، جونورا، چندشُـم مي شد ولي حالو اينگار جونم خواب رفته زير يي ناخاله ها، حسش نمي كم. هرچي آدموي او بالوي بي عرضن، تو يكي برعكس! گشتي گشتي، پيدام كردي . نكنه اومدي تلافي بكني؟ سر او روز كه تو باغچه مي خواستم با كمچه، لهت كنم؟ اي وُي نرو تو يي خونُوي ماسيده! نمي بيني شيشۀ در، نشسته تو سينم؟ يخ كردم!...
نمي دونم چرو مرتضي گريه مي كند؟ يعني بروي منه؟ حتمي فيلمشه... ولي نه، راس راسي گريه مي كنه. داره مي لرزه. بيميرم ننه، نمي خواد يي جور سرخودت بياري. اي يي ورتر بگردي وچيش چارت واز كني، پيدام مـي كني... اصلاً ديگه هرچي تو بيگي... اين جار مي فُروشُم، ولي به يه شرط، كه هرجوي خواسي بخري، دو- سه دُنگش به اسم خودم بكني، نمي خوام زيردست زنت باشم كه تا گفتم بالوي چيشت ابرو، بندازتم بيرون... بهم مي گه غر مي زني... هه! آدم غُرغُرو نديده. همي خدابيامرز، مادرشوهرم، جرأت نداشتيم بي اجازش آب بخوريم. صبح كلۀ سحر، همۀ عروسا رو بيدار مي كرد؛ انگار آشپزخونۀ حاج ككي بود، نمي گفت يي دُخترو چهارده سالش بيشتر ني، بچه ن، بذار يه كم بيشتر بخوابه... اي يُوهُوي، خوابم مي برد كه ديگه هيچ؛ پشت سرم صفحه مي گذشت. اونم پيش كي؟ همسايه ها؛ ديگه تو كوچه نمي تونستم سرم بالو بيگيرم ازخجالت!...
مرتضي، تو رو ارواح آغات، زود باش! نمي بيني يي تير آهنو، پام قلم كرده؟... اُوي، اُوي بالوي غيرتت، نذار او معتاد و بياد يي ور، مي خواد تو يي هير و وير، چيام بُدُزده... ها، خوب شد، ردش كردن رفت. اي دُواره نياد!... سي چه شُلُقه، صغرا خانمه، نمي دونم يي بزرگتره يا كاكاش كه تو جبهه ن؟ چرو لباسش خونيه؟ خداييش خونواده يي خوبي ين. كاش پريروز با نوه ش. جر نكرده بودم! هي توپو رو مي زد تو در و ديوار. صداش هفت تو محل مي رفت. او روز كه گفت حواست باشه، خونه ت امن نيس، چقده غُر جونش زدم، گفتم حتمي عروسُم به عروسش يه چي گفته، حالو دارن طرفش در مي يان. خودمُم مي دونستم يي خونه هو ديگه وضعش خرابه، ولي حال، خدا وكيلي، اي قصر شاهم بود،
نمي يومد پويين؟...
اي خوب شد! چندُ تو مرد ديگه م اومدن كمك. حالو خوبه كه روسري سرمه. كاش چادر دورم بود! اي باريك الله ننه، خوب اومدي!
يي تيرآهن وآجري زيرش، ورداري، ديگه مي بينم! صدام مي شنفي؟ سي دست و پنجه ش، شده مثل لبو از سرما. ولي نه، اينگاري خون اومده؛ بس كه سنگ و ناخاله يي ور اوور كرده، شيرم حلالت ننه! نمي دونستم يي قد دوستم داري... اي، خدا رو شكر، بالاخره پاهامو ديدي، اي وُي روم سياه! حالو چرو داد مي زني؟ مي لولو ديدي؟ هااا... بُوگو بيان كمكت، يي تيرآهنو سنگينه، خُودُئي نكرده كمرت عيب مي كنه. به همينا كه لباس نارنجي دارن بوگو! يه آقوي دكتر همراه شووه... اووه، چقده آدم! اينگار اومدن سينما. خدا بيامرزتت آغو، او وقتا يادته؟ مي گفتنش « تماشاخونه». يه رو باهم رفتيم؛ يواشكي ننه ت، چه خوش بود! رو ديوار وهمه چي راه مي رفت. چقده زنوي سرپتي اومده بودن! يه استغفرالله گفتي و وسط فيلم، كورمال اومديم بيرون، سي خونۀ اخترخانم اينا. پناه برخدا، همسون زمين شده، بدبخت چقده پُزخونۀ نوسازشو مي داد، كه چي، خودمون ساختيمش، توپم چاره ش نمي كنه؛ بيون حالو بيبيـنش! خودش كه خراب شده هيچ، خونۀ ماهم كشيده پويين...ها، خير بيبينـين كه آهنو ورداشتين! پاهام حس نداره، نكنه خُدُوي نكرده فلج بشم، بيفتم كنج خونه!... ووي، دور از جونُم؛ نه، حتمي يي دكتر جوونو، يه چيم مي ده، پام جون مي گيره. چقده سبك شدم. عين بادبادك...
قضات تو سرُم بُخوره ننه، گريه نكن! خوب مي شم ننه. اينا، آغوي دكترم اومد نبضُم بيگيره... دكتر، چرو با چيشُم ور مي ري؟ چيشام كه هيچيش ني ! به فكر يي كه نشسته تو سينه م باش... اي وُي سرت يي جور تكون نده، بچم هول كرد... ننه، مرتضي، گريه نكن! هيچـيم ني، يي دكتروام انگار هيچ چي بارش ني... بچه، بيـو بُلنـدُم بكن!... حواست كجان؟ اي بُوام هي! يادُم نبود هميشۀ خدا، ترسو بودي؛ هم ترسويي كه طويفۀ زنت، بار، بارت مي كنن. حالو ديگه مي ذاري غريبه ها زير چلُم بيگيرن؟... اوي، بالوي غيرتتو، نندازينُم زمين، يه جُويم عيب بكنه...
سي اينجو! اختر خانم با شوهرش و ننۀ عليلش، خوابوندن اينجو... پناه برخدا، حتمي مردن كه ملافه كشيدن روشو، پس يي الله اكبرُوي كه مي فرستادن بروي اينا بود! خدا رحمتشوُ بكنه، دُرُسته كه باهاشو حرفُم شده بود، ولي... الهي لال بيشي صدام، مي اينا چكارت كرده بودن؟...
مرتضي، بوگو يه چي بندازن روم. زشته، چادر دُورُم ني. ننه، بوگو نذارُنم پهلو يي مرده ها! نمي دوني ازجنازه مي ترسم؟... ووي نمي تونم نگاشو بكنم؛ چي وضعي هم دارن! پناه برخدا! روم بُكنم اوور، چشمُم بهشو نيفته...
مرتضي، چته ننه؟ حالو كه نجات پيدو كردم!... پاشو اشكات پاك بُكن ننه، بيو پهلوم... دكتر، يي ملافه هو نكش رو سرُم! دارم با بچه م حرف مي زنم... چه بي ملاحظه!...
اي خدا روشكر كه اومدي صغرا خانم، قربون دستت، يه ملافه هو بكش عقب، دستُم جون نداره... اوفي، خدا عمرت بده... اِ، تو ديگه گريه نكن صغرا خانم، خوب مي شم... به جاش يي مرتضي هو آروم بكن! حرفُم كه گوش نمي ده... تو ديگه چرو ملافه مي كشي رو سرُم... نكنه همه تون گلو شدين!... انگار راست راستكي يه خبرُوييه، يعني...
دُواره: دوباره
يُواش: باباش
آغو: آقا
سرداب: زيرزمين
ليم ليم: يواش يواش
خاله قزي: دخترخاله سي: نگاه
پيم مي گردي: دنبالم مي گردي بونه: بهانه
واز: باز كمچه: خاك انداز
سرپتي: بي حجاب زيرچلُم بگيرن: زير بغلم را بگيرند
طويفه: طايفه گلو: ديوانه



منبع: منتخب جايزه ادبي يوسف(مسابقه سراسري داستان دفاع مقدس)


bardia_m

bardia_m
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : آذر 1389 
تعداد پست ها : 6374

پاسخ به:داستان های ایثار و شهادت و دفاع مقدس
یک شنبه 17 بهمن 1389  7:01 PM

عنوان : تشييع جنازۀ يك بند انگشت
تاريخ : 1388/12/06
شاعر / نويسنده : سيده فاطمي مريدي
موضوع :داستان ايثار و شهادت و دفاع مقدس
سر وصدا مي آمد. خواب بودم. مي دانستم جريان ازچه قرار است. هم حس وحالش را نداشتم، هم خسته بودم. هزار دليل ديگر داشت. ترجيح مي دادم لحاف را تا فرق سرم بكشم، اگرهم خوابم نبرد، در رختخواب خيالبافي كنم. تازه مي خواستم با اين حالت، اخت پيدا كنم در را محكم كوبيدند:
« ناصر هنوز خوابي؟»
خودم را به خواب زدم، نشنيدم، دوباره تكرار كرد: « ناصر، ناصر!» آخرين ناصر را خيلي بلند تكرار كرد، چاره نداشتم: « چيه، چه خبرته؟» « مگه سر وصدا را نمي شنوي، مگه نمي بيني چه شيونيه، تو خوابي؟»
بلند شدم چند بارچشم هايم را ماليـدم. در را بازكردم. ديدم ضبط بزرگ عمو، جلوي حياط، روي يك پارچۀ سياه گذاشته شده. لباسم را پوشيدم مي خواستم از در بروم بيرون: « كو لباس سياهت؟» مادر بود. گفتم: « پيداش نكردم.»
البته هيچ دنبالش نگشته بودم. عمو گريه مي كرد؛ ولي خيلي متين وسنگين. انگار منو دشمن خودش مي ديد. نمي خواست جلوي چشم من بي تابي كند.
« ناصر، الان شما جوانها بايد برويد. نبايد ميدان را خالي كنيد. اين وطن نياز به رشادت شما دارد.»
ازاين كلمۀ رشادتش خيلي بدم مي آمد. من اصلاً خوشم نمي آمد مرا نصيحت بكند. حوصله نداشتم.
« مي خواهم درس بخوانم.»
ماشين سپاه آمد جلو. چند تا جوان كه لباس بسيجي پوشيده بودند زير گوش عمو چيزي گفتند.
عمو گفت: « ساعت ده؛ اشكالي نداره.»
ازجيبش دستمالي درآورد وجلوي چشم هايش گرفت. حميد- پسرعمو- با من همكلاس بود. وقتي ديپلمش را گرفت، رفت جبهه. عمو به من هم اصرار كرد؛ نرفتم. كنكور شركت كردم؛ قبول نشدم. مجبور بودم بروم خدمت سربازي . عمو خوشحال شد وقتي شنيده من دفترچه گرفته ام.
« ناصر دفترچه ات را بياور تو را ازطريق سپاه اعزام كنيم!»
چيزي نگفتم و سرم را پايين انداختم.
مي خواستم به ساعت نگاه كنم، ديدم ساعت را درخانه جا گذاشته ام. عمو رفت خانه ويك نفرآمد نوار ضبط را عوض كرد. با دست هايم ريش هاي نتراشيده ام را نوازش كردم وبه ديوار تكيه دادم.
بند انگشتم مورمور شد. رامين مي گفت جبهه رفتن؛ يعني مرگ. مي گفت: ازبين رفتن الكي.
مي گفت: ازدست دادن شيريني هاي زندگي، رها كردن جواني.
رامين هيچ وقت نرفت. روزاول رفت سربازي، فراركرد. با خودش تفنگي هم آورد. ده روز بيشتر نمانده بود به اعزام.
« ناصر داري مي ري! رفتي رفتي ها؟»
« خب چه كاركنم، چاره نداشتم؟»
خنديد وگفت: « فقط مرگه كه چاره نداره.»
فكركردم داره مسخره ام مي كنه. زن عمو آمد بيرون. مادر زير بغلش را گرفته بود. « واي حميدم واي حميدم!» مادرم هم گريه مي كرد. آمدند ازجلويم رد شدند. مادر به من نگاهي كرد وزير لب چيزي گفت. آخه فهميده بود با رامين شبگردي مي كنيم.
« من هم دنبال مرگم ديگه؟»
رامين دوباره خنديد وگفت: « خير قربان، تو هنوز به مرگ نرسيده اي، هنوز چاره داري.»
« مي گي فراركنم، پس مادر را چه كار كنم؟»
راه حل را به من گفت. شو كه شدم. اول دست ودلم لرزيد. نمي دانستم چه كار كنم. مش غلام،
همسايه مان، آمد. گفت: « اين جا چرا ايستاده اي؟ اين خرماها رو بردار ببر تو!»
رفتم جلو. دستم را دراز كردم. ديدم عمو نگاه مي كند به دستم . چشم ها را زوم كرده بود روي بند بريدۀ انگشتم، خواستم انگشتم را از چشم هايش پنهان كنم، بردم زير ديس خرما. عمو آمد جلو، ديس خرما را برداشت و رفت.
دست راستم را فوراً كردم توي جيبم، حبيب شلوار جين وچسبانم تنگ بود. نصف دستم رفت. يكي دوبار انگشتم را گذاشتم، آزمايش كردم، ديدم درد مي كند، فوراً پس كشيدم. آخرنمي توانستم. تا به حال حتي خاري هم به پايم نخليده بود. ترسيدم. يك بار مادر ديد گفت: « چه كار مي كني ناصر؟»
« هيچ، اين در بدجوري جرجر مي كنه مي خواستم درستش كنم.»
ترسيدم؛ واقعاً ترسيدم. روزبعد، رامين را ديدم. ازمن پرسيد هنوز خودت را ازمرگ نجات نداده اي؟
گفتم: « مي ترسم.» گفتم: « نمي توانم، آخر چه جوري؟»
سيگاري به لبم گذاشت وشروع كرد به توضيح دادن. عمو آرام وقرار نداشت. مي رفت خانه، مي آمد بيرون، سيگاري آتش مي زد. همسايه ها هم خبر را شنيده بودند، جمع شده بودند. مش غلام به يكي از آنها گفت: « قراره ساعت ده بيارنش.»
يكي ازهمسايه ها پرسيد: « چرا خودش نرفت دنبال جنازه؟»
« رفته، نگذاشتن...»
بار سوم بود مي رفتم. رامين گفته بود كه دست بايد درست روي تيزي در قراربگيره. آخه چه طوري مي تونم. به ياد صحنه هايي افتادم كه از تلويزيون پخش مي شد... بمب منفجر شد، چند نفر دريك لحظه هلاك شدند... در را به آرامي بازكردم؛ خيلي آرام؛ انگشت اشاره را گذاشتم، بعد ديگر انگشتانم را؛ رامين گفته بود: « اگر همه اش را بتوني قطع كني، معافي ات فوري است.»
در را فشار دادم. اشك ازچشمانم بيرون زد. تلفن زنگ زد. دويدم گوشي را برداشتم؛ عمو بود:
« چه كار كردي، بالاخره اون دفترچه را نمي آري؟»
« فردا مي آرم... فردا.»
راحت شدم. يك خط قرمز مايل به سياهي، روي انگشتانم افتاده بود. انگشت اشاره ام بدجوري درد مي كرد. گوشي را گذاشتم. زيپ كاپشنم را كشيدم بالا. با بخار نفسم، توي كاپشنم را گرم كردم. تعدادي از دايي ها وخاله هاي حميد از شهرستان آمدند. همه شيون كنان رفتند تو. مادربزرگ حميد بدجوري به سرش مي زد و واي واي مي كرد، دوباره به دستم نگاه كردم؛ ساعت را پيدا نكردم. ازيك نفر ساعت را پرسيدم، گفت: « 30/9»؛ رفته بوديم به بيمارستان شهدا، تعدادي ازمجروحان جنگي را آورده بودند. البته من نمي رفتم، مادرم اصرار كرد رفتم. اولين مجروح- مجروح كه نه، مرده اي كه فقط نفس داشت- دو پايش قطع شده بود. مادرم يك گل سرخ كنارش گذاشت. روي تختش نوشته شده بود: « حسين صفوي.» پسوندش را خط زده بود، بعد نوشته بود: « لشكرپياده 23» ادامه اش را حوصله نداشتم بخوانم. رد شديم. يك نفر ديگر خواب بود؛ تازه آورده بودند. يك دستش قطع شده بود . اسمش را نگاه كردم. نفر بعدي، هيچ جايش ديده نمي شد، همه جاي بدنش را باندپيچي كرده بودند. بوي بيمارستان، سرم را به درد آورد، آمدم بيرون. حياط پر بود ازجمعيت. صداي عبدالباسط همه جا را پركرده بود. نمي دانم چرا اصلاً ازاين صدا خوشم نمي آمد. دوست داشتم بروم با يك لگد، ضبط را بندازم پايين.
روز بعد بود. مادر رفته بود جلسۀ قرآن. دوباره سراغ در رفتم. اين دفعه فقط در اتاق وسطي را پيدا كردم؛ تازه بود. چاچوب هايش تيز بود؛ عين چاقو. اول نااميد شدم؛ برگشتم. البته بيشتر از دردش مي ترسيدم. چهره هايي كه دربيمارستان ديده بودم به يادم افتاد. با خودم گفتم: آخرهرچه باشد بهتر ازقطع شدن دو تا دسته. بهتر ازقطع شدن هردو پاست. فقط يك بند انگشت در مقابل مرگ حتمي! قوت قلب پيدا كردم ودوباره رفتم سراغ در.
ماشين ها آمدند. صداي نوار آهنگران بود. ديگر كوچه پرشده بود. عمو ديده نمي شد. داشت گريه ام مي آمد. صداي ضجۀ زن ها آزارم مي داد. احساس مي كردم هر ناله اي، تيري است كه به سوي شيشۀ روحم پرتاب مي شود. درعقبي آمبولانس را باز كردند. زن عمو آمد جلو: « حميد، حميد چرا اين جوري آمدي... مگه اين جوري رفته بودي؟» بعد به پاهايش زد. دست هايش را گرفتند.
عمو آمد؛ بازهم متين. ولي از روي سبيل هايش قطرات اشك مرتب فرو مي ريخت. عمو چيزي نمي گفت.
« حميد، حميد! مي خواستم برات عروسي بگيرم. چرا اين جوري آمدي... آخر چرا؟»
همۀ مردم گريه مي كردند. من نمي دانم چرا اشكم نمي آمد؟ مي خواستم بروم سرم را بگذارم لاي در.
بند انگشتم افتاد! قبل ازآن فقط عز وجزش را شنيده بودم. خون بر روي موكت وفرش چكيد وهمه جا خوني شد. درد عميقي تمام وجودم را فراگرفت. با آن يكي دستم، انگشتم را گرفتم وفشار دادم. ديدم يك لحظه نمي توانم تحملش كنم. در اتاق قدم مي زدم وآه مي كشيدم واشك مي ريختم.
نمي توانستم در يك جا بمانم. رامين گفته بود با بتادين بشورمش، بعد آن را محكم ببنـدم. هركاري كردم خونش بند نيامد. مجبور شدم به رامين زنگ بزنم.
حميد را غسل داده بودند. دوباره چند نفر با لباس بسيجي آمدند، تابوت را گذاشتند توي آمبولانس، مادر حميد به سرش مي زد؛ او را گرفتند. ازبس داد زده بود، گريه كرده بود، صدايش درنمي آمد. ماشين حركت كرد. نمي دانستم چه كاركنم. گيج شده بودم. با جمع حركت كردم. دستم درجيب شلوارم؛ احساس مي كردم هيچم پوچم. احساس مي كردم با سرافتاده ام به چاله اي، صدايم را هيچ كس نمي شنود. مي خواستم بلند بلند داد بزنم، گريه كنم، احساس مي كردم چيزي گلويم را فشار مي دهد. چشم هايم را بستم. سياهي هايي جلوي چشم هايم رژه مي رفتند. صف مي كشيدند. قبر آماده بود. فقط ضجه هاي عمو را مي شنيدم. دايي هاي حميد هم بي تابي مي كردند. يكي از آنها يك سطل گل آورد روي شانه هاي بقيه گل ماليد.
مردي مي گفت: « چيزي ازبدنش نمانده، همه سوخته.»
مش غلام گفت: « فقط يكي ازدسنت هايش سالم مانده. از روي انگشتر وساعتش شناسايي اش كردند. حتي پلاكش گم شده.» قبر آماده بود.
رامين با نوك چاقو، زمين را شكافت. من ازدرد به خودم مي پيچيدم، با آن كه چند تا قرص بالا انداخته بودم. بند انگشت خون آلود را گذاشت. بعد با دست يك مشت خاك ريخت رويش، خنديد وگفت: خب تو هم راحت شدي...»
وقتي كه خاك را روي حميد مي ريختند، عمو گفت: « خدايا، راحت شدم ازاين امانت خيلي خوب كه تحويلت دادم!»
بعد هم گريه كردند؛ من هم گريه كردم. بغضم تركيد. ازضبط آمبولانس، صداي قرآن مي آمد، بازهم عبدالباسط بود؛ دوست داشتم گوش كنم...




منبع: منتخب جايزه ادبي يوسف(مسابقه سراسري داستان دفاع مقدس)


bardia_m

bardia_m
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : آذر 1389 
تعداد پست ها : 6374

پاسخ به:داستان های ایثار و شهادت و دفاع مقدس
یک شنبه 17 بهمن 1389  7:01 PM

عنوان : آخرين تير آرش
تاريخ : 1388/12/06
شاعر / نويسنده : تيمور آقا محمدي
موضوع :داستان ايثار و شهادت و دفاع مقدس
رو به رو، كوه بود اگر ديروز عصر كه مرد داشته آخرين سطرهاي مقاله اش را مي نوشته، بيات زنگ نزده بوده، الان پشت كامپيوتر داشته مقاله را غلط گيري مي كرده تا بعد از قراردادن در وبلاگ شخصي اش، براي مرتضي رضائيان درهمشهري mail كند، بنا برقرارشان.
از صبح كه انداخته بود به جاده تا حالا كه دقايقي مي شد ساوه را رد كرده بود، نه چيزي خورده بود و نه ميلي داشت اصلاً ؛ در اولين عوارضي، يك بستهkent گرفته بود و هي پشت هم دودش را داده بود هوا، انگار كه درونش را چنگ مي زدند و عادت چندين سال پيش به سراعش امده بود؛ آخرين نخ سيگار را در راه موصل – بغداد ، نكشيده، پرت كرده بود بيرون ماشين و گفته بود كه همين طوري دارند آتش مان مي زنند، خودمان چرا كمك شان كنيم؟
صبح بود و هوا سوز داشت و كناره هاي جاده خيس بود. كبريتسيگار فروش ، نم داشت و هفت هشت باري كبريت زد تا روشن شد . بعد سيگار، گُر گرفت و مرد زد به جاده. چاي فالسكي و سيگار، مثل آن شبها كه درآن خانۀ گلي تا صبح همديگر را تماشا مي كردند؛ انگشت روي ماشه و تنها چيزي كه آن ها روي پا نگه مي داشت چاي بود و سيگار . ان وقت ها اين قدرعليه سيگار تبليغ نبود. تبليغ شان را جاي ديگر خرج مي كردند. پشت مي دادند به كارتن هاي خرما و تن ماهي و از دموكرات ها مي گفتند
اهالي ده، دل خوشي از هيچ حزبي نداشتند، جز چندتاشان كه همان اوايل جنگ رفتد سليمانيه. بچه ها صبح راه مي افتادند توي ده، دنبال چريك و اسلحه هايي كه مردم مخفي كرده بودند.
بيات مي گفت:« بابا مگه الكيه؟داري مي گي«چريك»، نمي گي كه ببو گلابي . مرد حسابي ،تا بجنبي سرت رو سينه ات داره بِرو بر نگات مي كنه!»
« تو كه ترسو نبودي؟»
« هنوز هم نيستم ولي احتياط كه شرط عقله، نيست؟ بابا جون من، اين ها جيگر گرگ خوردن ، به من و تو هم رحم نمي كنن.»
« شلوغش نكن، ما فقط دنبال عوامل دمكرات هاييم ، فقط همين!»
بار اول بود يا بار دومي كه رد چند تا دموكرات را تا آن روستا گرفته بودند و مي خواستند روستا را محاصره كنند كه مريم بعدها نامش را از پيرزن خميده اي كه براي شان نان محلي و شير مي آورد پرسيده بودند-را ديده كه سوار بر اسب ابلق لاغري ، داشته با خواهر كوچيكش مي رفته خانۀ دايي اش كه چند كيلومتري از روستا فاصله داشت؛ با لباس بلند و قرمز و ان پولك هاي براق روي سُخمه.
مرد در قُروه درپشتيباني اهواز، و حتي درشبهاي تاريك و نمناك بغداد، هر چه كرده، لحظه اي شده-حتي لحظه اي –نتوانسته از ياد آن پولك و سخمه آن اسب به قول بهروز-برادر مريم-ديلاق روزهاي ساده شان در كنار هم در آن خانۀ كوچك گلي، بيرون بيايد . زبان مادربزرگ مريم ، يا به قول خودشان دايه را ، نمي فهمند و دوست داشت به كلام بفهماند كه او هست.، اورا دوست دارد و بايد جنگيد. حرف هايش رابهروز برايش ترجمه مي كردو او دست چروك دايه را مي بوسيد و دايه هم لبخند غرور آميزي مي زد.
درآن چند ماه توانسته بود كلمات ابتدايي كردي را ياد بگيرد و ارتباط ميان حرف هايشان را بفهمد و دست كم موضوع گفتگوهاي آن ها را دريابد.
« خاسي؟چه كِي؟من بِرسيمَه، من تيِنگُمَه؛ گِشت مان بايد جنگ بِكيم، اَراي اسلام. من خاطرات اَتو آم.»
خسته تر از آن بو كه تا همدان يكريز براند. به غرقآباد كه رسيد، ماشين را كنار يك سالن غذاخوري نگه داشت
كدخدا اشرف؟كدخدا را بايد چه مي كردند؟ مرد لاغري كه عينك كائوچويي درشتي هم به چشم مي گذاشت و تنها عينكيِ روستا هم او بود. بچه ها خبر آورده بودند كه با كدخداهاي اطراف دست به يكي كرده و به دموكرات ها آذوقه و اسلحه مي رساندو خودش هم، سنگ انقلاب مارا به سينه مي زند. ريخته بودند خانه اش و چيز دندان گيري پيدا نكرده بودند و او از اول تا آخري كه بچه ها تا آخرين اتاق زير زمين را وارسي كنندو گيج، توي ايوان روي صندلي لهستاني نشسته بود، پا روي پا و به چرم چكمه هاش مي نازيد و دخترك هاش يكي يكي از پنجره سرك مي كشيدند.
« من بشتان گفتم كه هيچ خبري نيست. غلطي گفته اند. مه با انقلابم.»
چند روز بعد، مرد با كدخدا روبه رو شده بود ؛ كنار موتور خانۀ آب:
« خوب چطوري بِراگم؟خاسي بابا؟»
كدخدا اشرف دست گذاشته بود روي شانۀ مرد.
« نظرت كدوم پيروز مي شه ، دموكرات يا شماها ؟»
« حق»
« حق...حق! ...بله حق كه هميشه پيروزه ، ولي اين بار اوني كه زرنگ تره بازي رو مي قاپه. هاهاها...» و رفته بود هانۀزن دومش در ان سوي ده. هفته اي نبود كه زن هاي كدخدا بازي اي در نياورند. برنامۀ هفتگي مردم جور بود و حسابي به خاله زنكي آنها مي خنديدند.
كدخدا خوب بهشان مي رسيد؛ مرغ هاي درشت درشت بريان شده با روغن حيواني ، برايشان مي برد و نان تازه. گرم مي گرفت و بلند بلند مي خنديد و انتظار داشت به حرفهاش بخندي. لقمه مي كرد و مي داد دست بچه ها. همتي مي گفت:
« كدخدا جون، ببينم مي توني هيكل اين بيات رو سرحال بياري ؟داره از لاغري جونش درمياد!»
« ها كُرَگم، چرا نتانم؟ سر هفته مي كنمش مثل يك ميش ...هاهاهاهاها!
الكي كه نيست ، روغن خومانيه.»
بيات ، چشم غره رفت به همتي:
« چكارش داري بيات؟به كار خودت برس!»
كدخدا، رو كرد به مرد:
« شنفتم مي خواي زن بگيري؟بگير كرگم!زن خوبه خدا يكي، زن هم چي يكي يكي ...هاهاها!
وكيلي مي گفت:
« اين مرتيكه هم حسابي ما را دست انداخته ها! فكر مي كنه مي تونه با يك مرغ دومرغ ، سرما شيره بماله. هر وقت مياد، تا صبح فرداش خواب به چشمام نمياد . انگار كه شام آخرمون رو آورده !»
« گمونم اين كدخدا سر بريدن رو خيلي دوست داره ها؛ مخصوص سر آدم هاي يغور رو!»
رستوران چركي بود، مثل همۀ رستوران هاي بين راه؛ سالني با سقفي بلند و ميز و صندلي هاي پلاستيكي و مرد چاقي كه چند ثانيه يك بار داد:
مي زد نيمرو، املت، كره مربا، خامه عسل ، تن ماهي ، چاي !
تفالۀ فلاسك را در دستشويي خالي كرد و از خمرۀ بزرگ آبِ جوش كناردر،پرش كرد.چند تا كلوچه و يك آدامس شيك هم خريد. بايد تا به گرماي ظهر نخورده به همدان مي رسيد.هر دو شيشۀ پنجرۀ جلويي پيكان راتا آخر داد پايين و دستش را يله كرد تا خنكايجاده در تنش فرو برود .
پاييز سردي بود و بهروز،بلدشان، همه جا را مثل كف دست مي شناخت. كارشان جستجو بود و گزارش به مركز.مرد و بهروز مي نشستند جلو، با بيات كه راننده بود؛ بقيه عقب تا شب چند روستاي پرت را ميگشتند. چشم هاي بهروز هم ميشي بود،مثل چشم هاي درشت مريم كه روي اسب بود هميشه ، و قبراق.
از همان قصر شيرين كه پا به ايران گذاشته بود ، بي كه بداند، به جاي محلاتي كه آن همه آدم منتظرش بودند. با دسته هاي گل راهش را كج كرده بود سمت قروه؛ ولي هيچ كس اورا نيم شناخت؛ حتي مامو سيف الله كه اين قدر با هم گرم بودند و مرد، سيگار فيلتر مامو را درست مي كرد ومي داد دست او كه سينۀ ديوار، آفتاب مي گرفت تا ظهر ...خانۀ گلي خراب شده بود و نه مريمي بود و نه بهروزي و نه دايه اي .
ديروز كه بيات زنگ زد و گفت كه او را ديده، با همان چشم هاي درشت ميشي. تنش لرزيد. بيات مريم را ديده درپمپ بنزين عوارضيِ قروه كه داشته مي رفته تپه رش گويا؛ با مردي سبيل كلفت،سوار بر پاترولي مشكي. مريم تا اورا ديده، جا خورده و چند بار برگشته و نگاهش كرده و تا بيات آمده چيزي بگويد ، پاترول راه افتاد و او در صف طولاني بنزين فقط نگاه كرده.
«بهروز بود ديگه درسته؟ سهراب هم باهاشون بوديا نه؟»
«بهروز؟...چيز...آره بهروز بود. نه، فقط مريم و بهروز بودند.»
خيلي ، آن قدر كه حوصلۀ همه را سر برد، دنبال مريم گشت؛سالي چند بار تمام روستاهاي قروه را زيرورو مي كرد؛ همۀ جواب ها سربالا بود و غلط . چند سال تمام همه كاري كرد، توي روزنامه ها آگهي داد؛ ليست هاي هلال احمر و صليب سرخ و بنياد شهيد هم به جايي نرسيده. الان ديگر سهرابش بايستي دانشجو بوده باشد؛ چه مي خواند؟ادبيات،فلسفه، جامعه شناسي، يا زيست گياهي، شيمي، فيزيك، يانه، مهندس شده است؟
وقتي خبر آوردند كه پدر شده است ، همه بچه ها را نوشابه مهمان كرد. پشتيباني اهواز جشن بود و او با احساس يك پدر لباس غواصي پوشيد و رفت. زماني كه هر جوري بود مرخصي گرفت و رفت تپه رش، سهراب دوماهه بود. توي بغل مرد، گريۀ بچه در مي امد كه مريم از دستش مي قاپيد و آرامش مي كرد.
«بايد يك جنگ جوي حسابي بشه!»
« يعني چريك بشه؟»
« چريك چيه ؟ سهراب من رزمنده مي شه؛ يك رزمندۀ واقعي ! »
« نمي خواد، من بچه ام رو نمي گذارم بره جنگ.»
« هه هه هه ... پس من براي چي دارم مي جنگم؟»
« تو فرق داري »
در فامنين دختر و پسر جواني را سوار كرد كه خسته كنار جاده مانده بودند. نامزد بودند و دانشجوي ادبيات فارسي بوعلي سيناي همدان، و حسابي ديرشان شده بود؛ همكلاسي بودند انگارو همان ترم چهار، دريك اردويي كه به اصفهان رفته بودند، پسريك دل نه صد دل، عاشق دختر مي شود و... تمام راه دختر ساكت بود وپسر حرف مي زد.
به همدان كه رسيد، بنزين زد وپسر ودختر را كنار ترمينال پياده كرد؛ تا پسر خواست دست به جيب شود، مرد راه افتاد بود سمت پارك كنار سيلو، تا هوايي بخورد و سيگاري دود كند. مرد جواني با كالسكه از كنارش گذشت؛ بچه ولو شده بودكف كالسكه؛ پيچيده در لباس گرم... بچۀ مرد، ديگر بزرگ شده است، بايد به فكر زن گرفتن برايش باشد... بلند شد راه افتاد؛ ازهمدان تا قروه دو ساعتي راه است وازآن جا تا تپه رش، نيم ساعتي بايد روستاها را يكي يكي رد كند. جاده خلوت بود و وسوسه انگيز. چهارسال رانندگي درجنگ، حسابي حرفه اش كرده بود. چهارسال جنگ وهفت سال اسارت، همۀ گذشته اش بود وحالا كه دركنج يك روزنامه، ستون هاي روزانه پر مي كرد.
بچه ها وقتي فهميدند كه حاج درودي – روحاني روستا- كار را تمام كرده است، آن قدر تيرهوايي در كردند كه اهالي ده همه ريختند توي كوچه به هواي درگيري. وكيلي و همتي، پاهاشان را مي انداختند هوا؛ دستمال به دست؛ يعني كه كردي بلدند برقصند كه همه زدند زير خنده. مرد بعد از بيست وشش سال زندگي مجردي حالاديگر صاحب يك زندگي دو نفره شده بود.
تو پليس راه همدان، سربازي را سوار كرد كه كنار خيابان ايستاده بود؛ به انتظار ماشيني كه نمي آمد؛ با ساك دراز سربازي.
« قروه چند قربان؟»
« بيا بالا»
سر بدون كلاه وكچلش را آورد تو:
« هفت تومان خوبه سركار؟»
« كي از سرباز مملكت پول مي گيره؟»
جوان سبزه اي بود وسياهي چند هفته اي روي سر و كولش:
« خانه مان قره تپه است. سركار بايد ناهار مهمون خودمان باشي ها!»
« آش چي، آش هم دارين؟»
جوان خنديد واز سربازي وبيگاري وسرهنگ رستمي، كه همۀ پادگان ازش حساب مي بردند، حتي مافوق هاش، براي مرد گفت وگفت كه سه ماه ديگر خلاص مي شود ومي رود گاوداري پيش پدرش.
گاوداري؟ بهروز عاشق گاوداري بود وهميشه افسوس مي خورد كه فقط دو تا گاو دارند؛ دوست داشت بيست- سي تا گاو هلندي داشته باشد با يك زمين درندشت لب جاده. مريم، صبح ها شيرتازه
مي گذاشت سر سفره؛ با سرشير، روغن حيواني، عسل و نان تازۀ برشته.
« چيه ، مي خواي اون قدر به ما خوش بگذره كه ديگه حال جنگيدن نداشته باشيم؟»
سرباز جوان براي مرد استكاني چاي ريخت
«بفرما سركار!»
«تو بخور.من از صبح شكمم رو با چاي پر كرده ام.
«كجا مي ري؟ خانۀ آشنايي كسي داري قروه؟
« دارم. تپه رش،مي شناسيش؟»
« آره كه مي شناسمش. با ده ما، هفت-هشت كيلومتري فاصله داره.ببين ، تعارف نمي كنم ها، پدر عاشق مهمونه.»
«پس خوش به حال مهمان هاتون. قدر پدرت رو بدان!»
«پدرم؟...اون كه پدرم نيست؛ من بش مي گم پدر...»
«يعين چه؟»
« يعني پدرم اوايل جنگ خودش را كشت»
«...»
«ولي مهم نيست؛پدر مي گه جگر نداشته، خوب به درك كه نداشته،آدم بايد خودش را سر هيچ بكشه؟سرهنگ رستمي هفت سال جبهه بوده آخ نگفته.»
وتقالۀ چاي را از پنجره ريخت بيرون كه باد با آب آوردش تو.
«آه..شانس مارو مي بيني؟پدر هم مي گه من خيلي بد شانسم ها»
«فرقي نداره، مهم مهر پدرانه است كه حتماًداره.»
«خوب آره..اين را هم بگم ها مادرم را از همۀ زن هش و من را هم از همۀ بچه هاش بيشتر دوست داره. آخه همه دخترن من يكي پسرم.»
سرباز چشمكي به مرد زدو خنديد . مرد هم زد زير خنده.
«بله...شير پسري ! مرد كرد،يك مرد واقعيه»
«ها پس چي ؟وقتي هم كه سرش را بگذاره زمين ، همه چي مال من مي شه؛ گاوداري و هكتار هكتار زمين بي صاحبش.»
«چند تا گاو دارين حالا؟»
-بيست تا ، اون هم از هلندي هاش. هر كدام روزي سي كيلو شير مي دن ؛ دايي بهروزم مي خواد ده تاديگه هم بخره .»
«بهروز؟»
«آره بهروز، تازه مي خواد با پدر بيست درصد از سهام كارخانۀ شير را هم بخرن.»
«اسم پدرت چيه؟»
«اولي ..يادم نيست...شهباز؟آرش؟شهرام؟...نمي دانم ولي اين پدر اسمش اشرفه ، قبلاًكدخدا بوده ولي حالا رئيس شوراي روستامانه.»
ندانست مرد كه كي و چطور زد روي ترمز و سرباز جوان دانه هاي درشت عرق را روي سرو روي سرخ مرد ديد و هول كرد. نفهميد اصلاً كجاست و براي چه مي رود و كجا مي رود و چرا؟
«قربان چي شد؟حالت خوب نيست؟مريضي؟دارو بايد بخوري ؟آقا تو را به خدا چي شده ؟»و شروع كرد به ماليدن شانه هاي مرد.
« اسمت چيه پسر؟»
«سهراب ...سركار!»
مرد، در ماشين را باز كرد. ديگر داشت ظهر مي شد و سرما از تك افتاده بود. سرباز جَلدي از ماشين آمد بيرون
«خطرناكه بيا كنار سركار!»
مرد زل زد به سرباز؛ جوان تقريباً قد بلندي با چشم هاي ميشي و سري كه انگار با پنج و شش زده بوديش؛ لباس سياه شده از نَشستن ،شلواري كه روي پوتين افتاده بود؛ با شانه هاي بي حال.



منبع: منتخب جايزه ادبي يوسف(مسابقه سراسري داستان دفاع مقدس)


bardia_m

bardia_m
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : آذر 1389 
تعداد پست ها : 6374

پاسخ به:داستان های ایثار و شهادت و دفاع مقدس
یک شنبه 17 بهمن 1389  7:01 PM

عنوان : پرستوهاي بي قرار
تاريخ : 1388/12/06
شاعر / نويسنده : منيرالسادات موسوي
موضوع :داستان ايثار و شهادت و دفاع مقدس
« سلام خواهرالهه، فرموده بوديد كه بيام براي تعويض پانسمان دستم، من هم خدمت رسيدم!»
« گفته بودم هرسه روز يكبار، شما درعرض يك هفته شش بار آمديد براي تعويض پانسمان؟»
« آخه دستم خيلي...»
« اگه درد داريد بايد مسكم مصرف كنيد نه اين كه پانسمان عوض كنيد؛ حالا كه تشريف آورديد بفرماييد بنشينين تا لوازم پانسمان رو آماده كنم.»
« خواهر الله؟!»
« لعنت به اين شهره كه اسم منو انداخت تو دهن اهالي منطقه!»
« چيزي گفتيد خواهر؟»
« فاميل من شهابيه، برادر رضوي! اگر فاميلو بگيد، رسمي تر و بهتره.»
« چشم خواهر الهه... شهابي!»
« عجب!»
« راستش، خواهرالهه... شهابي، من بلد نيستم دروغ بگم، ازبچگي هم استعدادشو نداشتم. هر وقت نمره هام خراب مي شد ومادرم سراغ نمره هام رو مي گرفت، تا مي گفتم « هنوز»، فوري مادرم مي فهميد، نگفته دروغم لو مي رفت.»
« پس نمرۀ بد هم مي گرفتيد! براي همينه كه حالا هم يه فرمانده از زير كار دربرو شديد، براي يه تركش هر روز مي آييد تعويض پانسمان؟»
« مي آمدم خودتون رو ببينم، تعويض پانسمان بهانه بود، عرض داشتم!»
« خب بفرماييد! يعني نمي خواهيد پانسمان عوض كنيد؟»
« چرا ولي...»
« هدفم ديدن خودتون بود، عرض مختصري داشتم...»
« يعني سنگر فرماندهي رو تو اين واويلا رها كرديد براي يه عرض مختصر؟»
« امروز، شكر خدا منظقه آروم بود، درگيري كم داشتيم، شب ها هم انگار دشمن آتش بس دارد... فكر كردم بهترين موقعيته تا حرفي رو كه مدت هاست به اون فكر مي كنم با شما در ميون بذارم.»
« بفرمايين؛ تا چند دقيقه ديگه نوبت بچه هاي شيفت شبه، الان سر مي رسن؛ بفرمايين حرفتون رو بزنيد!»
« اميدوارم به حساب گستاخيمون نذاريد. مادر وخواهرمون كه اين جا نيستن رومون زياد شده،
مي خواستم ازشما خواستگاري كنم!»
« شهره، تو اين موقعيت جشن گرفتي؟»
« برادرها ديروز رفته بودن شهر، يه جعبه شيريني آوردن، چند تا هم براي ما فرستادن، گفتم بد نيست نگهش دارم امشب باهاش جشن سالگرد بگيريم.»
« سالگرد چي؟»
« يعني نمي دوني سالگرد چي؟!»
« يعني نمي دوني سالگرد چي؟! خوب سالگرد ورود خودمون به كردستان، يادت رفته پارسال همين موقع بود كه رسيديم؟ تاريك وسرد، شب اول تو درمانگاه خوابيديم، يادت نيست؟»
« خواب كه نه! اتراق كرديم واز سرما لرزيديم يا از صداي انفجار توي بغل هم مچاله شديم!»
« مريم وسهيلا هم نمازشون تموم شد! بفرمايين جشن... حالا كي اين يه دونه شمع رو فوت كنه؟»
« خب همه مون با هم... يك، دو، سه!»
« حالا دوباره روشنش نكن، نور والور كافيه، بگذارش براي يه جشن يا يه تولد ديگه.»
« آه خوب شد گفتي، اول دي تولد سهيلاست، چه جشني بشه!»
« خب پس شيريني ها رو هم نخوريم بذاريم براي اول دي!»
« سهيلا، تو هم وقت گير آورده بودي شب چله؟»
« راستي، شب چله خودش جشنه، امشب شيريني ها رو مي خوريم، حتماً برادرها براي شب چله هم فكري مي كنن.»
« آره، بعضي از برادرها به فكر همه چيز هستن، خيلي دلشون خوشه، زير اين آتيش و بزن وبكوب، به همه چيزفكر مي كنن!»
« خيلي خوبه، مؤمن اونه كه غك وغصه تو دلش باشه، شادي تو چهره اش!»
« اينم ازكلمات قصار مريم خانم!»
« نخير سهيلا خانم، اين از كلمات قصار معصوم عليه السلام بود!»
« شهره، چند تا چايي هم بريز، شيريني رو بدون چايي نمي شه خورد، تو گلومون گير مي كنه!»
« چشم ولي صبح تا حالا كنار چراغ والور بوده، حتماً خيلي جوشيده.»
« عيب نداره بابا! مهم اينه كه اسمش چايي باشه!»
« جدي سهيلا؟! برات مهم نيست؟ تو همه چيو مي گي عيب نداره. هميشه همين طوري بودي يا ازوقتي اومدي كردستان؟»
از وقتي پامو ازخونۀ بابا گذاشتم بيرون وناز ونوازش هاي بابا تموم شد و« اين خوبه، اون بده» هاي مامان، ته كشيد!
« يعني مي شه چند وقت؟»
« ازتابستون پنجاه وهشت، اولش شديم خواهر جهادگر، راه افتاديم رفتيم منطقۀ عشايري، درس اصول عقايد واين حرف ها به زن هاي عشاير بديم. از اون ها وقار و مردانگي و بي ادعايي ياد گرفتيم؛ وقتي برگشتيم، خودم شده بودم زن عشايري، بعدش هم رفتيم كجا؟... كجا مريم؟»
« رفتيم مناطق مرزي سيستان وبلوچستان، امداد پزشكي، مي خواستيم به مردم، بهداشت، حمام مداوم وتغذيۀ خوب ياد بديم، جايي كه آب براي خوردن هم نبود. ازگوشت ومرغ وچلو وپلو هم خبري نبود.»
« به قول الهه تا مامان اومد ياد بگيره به فاميل بگه دخترم جهادگره، اومديم كردستان، شديم امدادگر، يه لشكر شش تايي اومديم، حالا چهارتا مونديم، چندتا برمي گرديم خدا مي دونه!»
« ازجشن تون متشكرم، صدسال به اين سال ها!»
« يعني صد سال تو وتانك وزخمي وكشته واين حرف ها؟»
« نه! صد سال به جشن و بي خيال!»
« جشن چيز خوبيه. حتي تو اين موقعيت و با همين سادگي به آدم خوش مي گذره، حرف مي زنه، خاطره مي گه.»
« مي دوني، منو ياد جشن زينب و حميد انداخت؛ عجب جشني بود، چقدر با صفا بود! من جشن عقد زياد رفتم ولي هيچ جشني اون قدر با صفا نبود.»
« آره، حلقۀ پلاستيكي روسري الهه، شد حلقۀ عروس خانم؛ حلقۀ داماد چي بود؟»
« حلقۀ ضامن نارنجك! اون روز صيح ديدم يكي از برادرها داره با سوهان، تكه فلز رو مي سابه، فكركردم چكار مي كنه؟ بعد فهميدم حلقۀ داماد رو صاف و صوف مي كرده!»
« حاج آقا صوفي، خطبۀ عقد رو كه خوند، همون « عروس خانوم وكيلم» اول رو كه گفت، زينب داد زد « بله»، همزمان صداي انفجار چند تا خمپاره هم بلند شد، همه با هم دست مي زديم و تكبير مي گفتيم.»
« يكي ازپسرها هم بي اختيار گلوله شليك مي كرد!»
« شايد هم با اختيار بوده، آخه بعضي از قبيله هاي كرد وعشاير توي عروسي، براي اعلام اون، شليك مي كنن.»
« شايد ياد ايل وقبيله اش افتاده بود!»
« وقتي من وسهيلا داشتيم سفرۀ عقد رو مي چيديم، برادر حميد اومد و گفت :« ببخشيد خواهرما، توي زحمت افتاديد!» بعد يه چفيۀ مچاله شده داد وگفت: « اينو برادر بهمني داده براي سفرۀ عقد، آخه اون تجربه داره.» زينب سرشو پايين انداخت ولبخند زد؛ چفيه رو كه باز كردم، يه حلقۀ ضامن نارنجك بود، يه مشت كشمش سبز، يه مشت انجير خشك و چند تا شكلات، بعد هم زينب، بدو بدو رفت درمانگاه، يه مقدار باند وگازآورد، باهاشون گل درست كرديم. تو يكي ازگل ها كشمش ريختيم، تو يكي انجير، تو يكي شكلات، تو يكي هم حلقۀ عروس وداماد، اين جوري سفره رو چيديم.»
« پس اونا هنرنمايي خود عروس خانم بود!»
« آره بابا، زينب خيلي با سليقه بود، تا وقتي اين جا بود، با شور وحرارتي كه داشت اصلاً معني خستگي وجنگ رو نمي فهميديم. بعد از عقد هم انگار پرشورتر شده بود...»
« حيف كه يه هفته بيشتر طول نكشيد! وقتي وانت جلوي بهداري توقف كرد، زينب مثل هميشه دويد تا اولين نفري باشه كه كمك مي كنه ولي چنان شيهه اي كشيد كه فكر مي كنم كوه هاي كردستان تا اون وقت چنان صدايي نشنيده بودن.»
« هيچ وقت هم نمي شنون، چرا راننده بي هوا اين كارو كرد؟ مگه نمي دونست حميد و زنيب، زن وشوهري؟»
« نه بابا، تازه كار بود، تازه دو روز بود كه اعزام شده بود. سرباز وظيفه بود، بچه از كجا بايد خبر مي داشت؟»
« گردن بريدۀ حميد رو گرفته بود توي بغلش و نعره مي كشيد. خون هاي گلوش رو مشت مي كرد وبه صورت خودش مي ماليد، فقط مي گفت : « حميد»!»
« خوب شد شما نبوديد؛ زينبي كه من توي بيمارستان تهران ديدم هيچ شباهتي به زينب يك سال پيش نداشت؛ هنوز حلقۀ پلاستيكي توي انگشتش بود. خيلي كم حرف مي زد. هرچند لحظه يه بار، به حلقه نگاه مي كرد، اونو توي انگشتش مي چرخوند و زير لب زمزمه مي كرد. توي اين مدت كه پيشش بودم، فقط گفت: شهره، مي دوني بعد از عقد وقتي اتاق خالي شد حميد به من چي گفت؟ يه دونه كشمش برداشت به من داد وگفت: هميشه دلم مي خواست سر سفرۀ عقد يه دونـه انگور تازۀ بهشتي بهت هديه كنم، ولي فكركنم خدا اين يه دونه انگور رو خشك كرده، ذخيره كرده تا امروز من اونو به تو هديه كنم... اون وقت دونۀ كشمش رو به ذهنم نزديك كرد، من اونو ازدستش گرفتم ويادگاري توي جيبم نگه داشتم تا بعدها به بچه هام نشون بدم وبگم اين هديۀ بهشتي رو خدا به پدرتون داد تا به من هديه كنه. مي دوني شهره، من هنوز اون دونۀ بهشتي رو دارم؛ اميدوارم تا زنده ام بتونم ازش نگه داري كنم.

بوي دست هاي حميد رو داره، عطر حرف هاش رو داره؛ باوركن بوي بهشت مي ده، واقعاً بوي بهشت مي ده، يه عطري داره كه هيچ وقت و هيچ جا حس نكردم. فقط يه بارتوي خواب حميد رو ديدم، همين بو رو مي داد، همين عطر رو داش، گفتم چه بوي خوشي! خنديد وگفت: بوي بهشت.»

« انگار سهيلا و مريم خوابشون برده!»
« آهر خيلي خسته مي شن.»
« مي دوني الهه، بعد ازشهادت حميد ورفتن زينب، ديگه فكر نمي كنم هيچ كدوم از برادرها به سرش بزنه توي اين جنگ واين موقعيت ازدختري خواستگاري كنه. تجربۀ تلخي بود. گمان نمي كنم كسي بخواد ديوونگي كنه واين تجربه رو تكرار بكنه!»
« چرا، يكي از برادرها تصميم گرفته اين ديوونگي رو تكرار كنه.»
« راست مي گي؟ كي؟»
« برادر رضوي.»
« جدي؟ كي فهميدي؟ اين شريك ديوونه كي مي تونه باشه؟ من كه نيستن؛ مطمئنم.»
« ازكجا اين قدرمطمئني؟»
« دلم گواهي مي ده؛ خب بگو ببينم كيه! يكي ازشما سه تاست. بگو كيه، يالا!»
« باشه، بعداً مي گم.»
« زود باش بگو، مي خوام بخوابم.»
« تو مي خواي بخوابي يا مي خواي منو خراب كني؟»
« منظورت چيه؟»
« شهره، توي نماز شبت براي من دعا كن! ببخش ولي من خوابم سبكه، درسته كه تو خيلي آروم وآهسته وضو مي گيري ويه گوشه نماز مي خوني، ولي من حتي ازحركت چادر نمازت ازخواب مي پرم.»
« خداي من! آن نماز شب ها مانع خواب تو بوده؟ پس ثواب كه نداشته هيچ، گناه هامو سنگين تر هم كرده. ببينم مريم وسهيلا هم مي دونن؟»
« نه، اون ها خيلي خوابشون سنگينه. مگه نديدي براي نماز صبح، كلي التماس مي كنن تا بيدارشون كنم؟ چند بار هم بايد تكونشون بدم وصدا بزنم تا بيدار بشن.»
« خدا منو ببخشه! تو هم ببخش... راستي داشتي مي گفتي برات دعا كنم، نكنه اين عروس ديوونه تويي؟ آره الهه خودتي؟»
...
« چي جواب دادي؟ كي وقت كرد خواستگاري كنه؟ جوابت چي بود؟»
« هيچي! قرارشد وقتي رفتم تهران مرخصي با پدر وماردم حرف بزنم.»
« شرايط خانواده ات روگفتي؟»
« چه شرايطي؟ اون ها كه هنوز نمي دونن كه بخوان شرايط داشته باشن!»
« منظور اوضاع فرهنگي واقتصادي خانواده و اين چيزهاست؛ اين كه تو يكي يه دونه اي، با كلي آمال وآرزو؟»
« نه! لزومي نداره اين حرف ها رو بگم.»
« فكرمي كني جوابشون چي باشه؟»
« فقط نگاهم مي كنن. پدر يه آه طولاني مي كشه ومي گه: خدا رحم كنه، دوباره چه خوابي براي خودت و ما ديدي؟ بعد سكوت مي كنن. مادر اشك هاشو پاك مي كنه واين قدر نگاهشون طولاني مي شه كه من سكوت رو بشكنم و روي خواسته ام پافشاري كنم يا اين كه تسليم بشم و كوتاه بيايم.»
« يعني تا حالا هم كوتاه اومدي؟»
« راستش رو بخواي نه! تا حالا كوتاه نيومدم ولي دراين يه مورد شك دارم پافشاري كنم، چون خودم هم تمايلي به ازدواج ندارم.»
« با برادر رضوي؟»
« نه اين كه آدم بدي باشه، استغفر الله، فكرمي كنم زندگي با يه فرمانده احساساتي كارسختي باشه.»
« فرمانده احساساتي يعني چي؟ اون كه خيلي جدي ويك دنده ست!»
« منم همين فكررو مي كردم اما به قول اون فيلم كارتونيه: پشت ستارۀ حلبيش، قلبي ازطلا داره!»
« بسه الهه! ازكجا به اين فكر رسيدي؟»
« موقع خواستگاري فهميدم؛ خيلي سريع همۀ زندگي خانوادگيش، گذشته اش، دار وندارش رو، درعرض پنج دقيقه برملا كرد!»
« خب اين كه ازصداقتشه؛ حالا مثلاً چي رو برملا كرد؟»
« اينكه هفت تا خواهر وبرادران، پدرشون فرهنگي بازنشسته ست، اين كه مادرش ازبس بچه داره هميشه اسم هاي اون ها رو درتاريكي مي گه؛ مثلاً دوتا دختر به اسم هاي منير ومهناز داره كه موقع صدا كردن، يا مي گه « موناز» يا « مه نير»؛ يا مثلاً دو تا برادر داره، غلامرضا وعليرضا، كه مادرشون يا صداشون مي كنه « علي رضا» يا مي گه « غلام علي»؛ خلاصه همه چيزو چند دقيقه اي گفت و خلاص!»
« همه چيز رو؟ خب ازبس معصوم و صادقه، تازه، وقت هم براش ارزش داره، يه فرمانده بايد ازلحظه هاش استفاده كنه، استفادۀ بهينه! تو هم بايد صادقانه بري جلو.»
« نه دختر! شوخي بسه؛ حالا بذار بخوابم!»
« تو صداي انفجار رو مي شنوي؟ هرلحظه نزديك تر مي شه، فكر نمي كنم تو اين موقعيت خوابت ببره، ممكنه حملۀ شبانه داشته باشيم، ممكنه زخمي زياد بشه وبهداري شلوغ بشه به كمكمون احتياج پيدا مي كنن؛ شبي هم كه رويا شهيد شد همين حس رو داشتم. اون شب هم خوابمون نمي برد. يادته داشتيم راجع به شهادت برادرها حرف مي زديم كه يه دفعه سقف آوارشد رو سر رويا كه داشت گوشۀ اتاق نمازمي خواند؟ همون جا روي سجاده شهيد شد...»
« اصلاً باور كردني نبود. شب قبل ازاون، تا خط مقدم رفته بود، زير اون آتيش شديد، سالم برگشته بود. انگار فقط منتظر بود جنازۀ برادرش رو شناسايي كنه وبرگردونه عقب، بعد با خيال راحت شهيد بشه!»
« انگار طاقت دوري ازبرادرشو نداشت. مي گفت به مادرم قول دادم كه مراقب برادر كوچيكم باشم، نذارم بره خط ، فقط توي بهداري كنار خودم باشه، حالا جواب مادرم رو چي بوم؟ امانت دار خوبي براش نبودم.»
« مي گفت مادرم اشك هاش رو پاك كرد، دست برادرم رو توي دستم گذاشت وگفت: با هم رفتيد، باهم برمي گرديد... با هم!»
« اين جا چه قدرسرد وبي روحه! چرا من رو به اين بيمارستان منتقل كردن؟ چرا هيچ كس جواب نمي ده؟ ازوقتي اومدم اين جا فقط صداي شما رو شنيدم يا صداي دكتر و پرستارها رو.»
« نمي خواين صدامو بشنوين؟»
« منظورم اين نبود، يه بارهم هق هق مادر رو، يك بارهم دست هاي پدرم رو كه خيس عرق بود،
مي لرزيد و روي پيشانيم مي كشيد؛ من توي يه خانوادۀ شلوغ بزرگ شدم. توي يه مدرسۀ شلوغ هم درس خوندم، بعد هم شب و روزها زيرخمپاره و انفجار گلوله سپري شده، حالا اين سكوت منو به وحشت ميندازه؛ چرا ديگه خواهر و برادرهام به ديدنم نميان؟ نكنه راهشون نمي دن؟»
« چرا، اون ها همين يك ساعت پيش اين جا بودن، رديف، كنار تختتـون ايستاده بودن، براتون گل وشيريني آوردن جنابعالي خواب بودين، دلشون نيومد بيدارتون كنن، زيارت كردن ورفتن.»
« پس شما چرا اين جا موندين؟»
« من توي اين بيمارستان پزشكم، مجوز دارم، امدادگر هم هستم! و قراره براي هميشه كنارشما باشم، يه پرستار اختصاصي!»
« كي شما رو پرستار خصوصي من كرده؟»
« خودم!»
« حتماً خود شما هم دستور دادين كه منو تو اين اتاق زندوني كنن؟!»
« اگه راستشو بخواين بله!»
« اصلاً شما كه گفتيد وقتي برگشتيد كردستان وشنيديد من مجروح شدم، بدون استراحت برگشتيد تهران؟ ولي من هفده روزه كه تهران بستري ام ولي امروز دو روزه كه صداي شما رو مي شنوم؟»
« براي اين كه مدت مشغول توطئه عليه شما بودم؛ ازلحظه اي كه برگشتم!»
« توطئه؟ يعني شما ستون پنجم دشمني؟»
« نه! ستون اول واصلي، راستش رو بخواين من دستور دادم شمارو به اين جا منتقل كنن.»
« شما؟»
« بله، من!»
« چه طور منو پيدا كردين؟»
« آدرس خانوادتونو ازمقر كردستان گرفتم، چون مي دونستم اول خانوادتونو خبر مي كنن، رفتم سراغشون.»
« ولي پدر ومادر چيزي به من نگفتن!؟»
« خودم خواهش كردم، بعد هم اينكه عمودي عزيزم رئيس بيمارستان قبلي شما بود؛ با مشورت ايشون شما روبه اين جا منتقل كرديم تا دورۀ نقاهت رو توي يه جاي آروم بگذرونيد.»
« حتماً اين جا هم بيمارستان خصوصيه ودايي جان شما هم رئيس اين جاست؟!»
« ازقضا درست فهميدين! دايي من سهامدار اين بيمارستان واز جراحان برجسته است كه متأسفانه الان اين جا نيست، با يه گروه از مجروح هاي شيميايي رفته خارج.»
« بفرمايين من اين جا اسير شدم؟!»
« بله! جنگ اسارت هم داره.»
« وشما فاتحانه يه موجود عليل ومجروح روبه اسارت گرفتين!»
« قطعاً فراموش نكردين كه جناب عالي حدود سه ماه پيش دركمال صحت وسلامت، با دوچشم بينا ويك دست سالم با اسلحه و يه دست مجروح وباندپيچي شده و دوپاي محكم و استوار، خودتون روبه من تسليم كردين. هر روزهم به يه بهانه مي آمدين ومنتظر جواب بودين وبراي اسارت و تسليم شدن عجله داشتيد، حالا كه اسير شدين وجدانتون بيدارشده وپشيمون شدين؟!»
« نه! هيچ وقت از اسيرشدن و تسليم درمقابل شما پشيمان نيستم. فقط ازآيندۀ خودم و از رنج و زحمت تو وحشت دارم؛ من سه ماه پيش تسليم نشدم بلكه ازهمون روزكه به مقر كردستان اومدي وبرگۀ اعزام گروهت روبه من نشون دادي تسليمت شدم. تا قبل ازاون، ما هيچ گروه امدادي رو يك ماه بيشتر نگه نمي داشتيم. من بيشتر ازيك ساله كه تسليم شما شدم ولي امروز ازاين تسليم وحشت دارم؛ هم به خاطرخودم، هم به خاطرشما! من دست ها وپاها وچشم هامو ازدست دادم، حاضرم شما روهم ازدست بدم. بدون چشم وپا ودست مي تونم زندگي كنم ولي تحمل رنج هاي آيندۀ شما روندارم. نمي خوام مظلوم نمايي كنم اين حق روندارم كه اسيرباشم واسير بگيرم... راستي، نگفتيد با چه جوابي ازخانواده تون برگشتيد كردستان؟ قطعاً جواب مثبت نبود؟»
« ازقضا اين رو هم درست فهميدين، جوابشون مثبت نبود. اون ها گفتن كه اول بايد داماد آينده رو ببينن بعد جواب بدن.»
« حالا بايد بيان وببينن!»
« آمدن وديدن!»
« حتماً از دامادي مثل من استقبال كردن! كي آمدن؟ چرا به من نگفتيد؟»
« جناب عالي درحال خلسه بوديد! قبل ازانتقال به بيمارستان، شما رو ديدن، نگران نباش، خواب بودي وملافه هم تا زير گلوت بالا بود، روي چشم هات هم باند بسته بودن؛ مادرت عكس قشنگي از تو همراهش داشت؛ كارت پرسنلي ات هم بود، قد: صد وهشتاد وهفت، وزن: نود وهفت، رنگ چشم: ميشي روشن، علامت مشخصه: خال روي گونۀ چپ، ليسانس الكترونيك.»
« اين ها كه مال گذشته است، حالا چي؟»
« مادرم گذشتۀ تو رو ديد وپسنديد.»
« گذشتۀ من به چه دردي مي خوره وقتي چشم ندارم كه همسرمو ببينم. دست ندارم كه حتي صورتم رو بشورم، پا ندارم كه با اون در كنارش قدم بزنم...»
« من تمام اين پانزه روز رو فكركردم.»
« خب نتيجه؟»
« به اين نتيجه رسيدم كه حتماً تو چشم هات رو بستي كه عيب وايرادهاي منو نبيني. تا حالا كه نامحرم بوديم و تو اصلاً به چهرۀ من نگاه نكردي، پس با همون تصويري كه ازدور، تو ذهنت داري، براي هميشه به من نگاه كن! به قول مادرم، دختر وپسر وقتي به هم محرم مي شن و زير يه سقف مي رن، تازه عيب وايرادهاي منو نبيني! دست هات رو هم پشت سرت قايم كردي كه خداي نكرده يه وقت دست روي من بلند نكني؛ پاهات رو هم بستي تا خداي نكرده بعد ازاين، راه كج نري و خطا نكني!»
« عجب استدلال هاي عجيب وغريبي خانم دكتر! ازكجا به اين فكر افتادي؟ من از تو انتظار دارم كه راستشو بگي. من به عنوان همسر آيندۀ تو حق دارم ازهرچي توي قلبت مي گذره خبر داشته باشم.»
« پس جواب بله رو دادي؟ مبارك باشه ان شاءالله، بفرماييد دهنتون رو شيرين كنيد!»
« نه متشكرم! غير از مايعات اجازه ندارم چيزي بخورم. جواب منو بديد، لطفاً روراست باشيد، قبل ازاين كه متوجه جراحت من بشيد چه جوابي داشتيد؟ توقع صداقت از دختري مثل شما توقع زيادي نيست، هست؟»
« نه! توقع نيست، حق شماست.»
« خوب بفرماييد حق ما را بگذاريد كف دستمان، دستي كه نداريم.»
« راستش، پدر ومادرم تازه از اروپا برگشته بودن، همه اش درگير رفت وآمد و ديد وبازديدهاي فاميلي بوديم، من فرصت نكردم توي اون مرخصي چند روزه موضوع را مطرح كنم، مي خواستم موقع آمدن به كردستان قضيه رو يه جوري معطل نگه دارم.»
« معطل نگه داريد يا جواب رد بديد؟ بعد كه فهميديد عليل و مجروح شدم، دلت سوخت وبعد ازكلي جنگ وجدال با نفس، تصميم گرفتي جواب مثبت بدي؟»
« اتفاقاً اين رو هم درست فهميدي! تنها چيزي كه برات مونده، يه مغز سالمه كه نشون مي ده هنوز يه فرمانده متفكري و درست تشخيص ميدي.»
« ازاين كه شما رو كنارم خودم حس مي كنم خوشحالم. درطول اين يك سال، هر وقت به شما فكر مي كردم، به خودم و به شيطان لعنت مي فرستادم، استغفار مي كردم، سعي مي كردم تا وقتي جواب « بله» رو از شما نگرفتم، به شما فكر نكنم. ولي نمي شد، خيلي سعي كردم با نفسم مبارزه كنم، سرم را به صخره ها مي كوبيدم، به درگاه خدا ناله مي كردم كه از شر نفسم خلاصم كنه. حتي بعد از شهادت حميد و ضجۀ بي امان خواهر زينب، سعي كردم فراموشت كنم. با خودم گفتم تو فقط يه لحظه اي؛ يك لحظه، و براي يك لحظۀ زندگي خودت، نبايد عمر دختري رو تباه كني. بعد به خودم مي گفتم حتماً جوابش منفيه، پس بهتره از حالا اون رو از ذهنت بيرون كني. ولي نمي تونستم. بعد ازشهادت خواهر رويا، سعي كردم فراموشت كنم. با خودم گفتم اون خواهر الهه بود كه شهيد شد، تو ديگه اونو نمي بيني، پس بهتره كه بهش فكر نكني. ولي هربار كه براي ديدن يه مجروح مي آمدم بهداري، تو دوباره زنده مي شدي. هر وقت يكي از اعضاي گروهم شهيد مي شد، مي گفتم: مرد! تو ديگه نيستي، تو شهيد شدي! ولي وقتي يه كم مي گذشت، فراموش مي كردم كه شهيد شدم! دوباره تو در وجودم جا مي گرفتي. از استغفار وگريۀ شبانه هم كاري ساخته نبود. شيطان در وجودم رخنه كرده بود. مي گفت كار خلاف كه نمي كني، عشق هم وديعۀ الهيه. وقتي براي بچه ها از تقوا و دست شستن از دنيا حرف مي زدم، خودم دركمال بي تقوايي به تو فكرمي كردم. تو مثل شيطان هر لحظه افسار وجودم روبه دست گرفته بودي و مي كشيدي. خيلي به درگاه خدا ناله كردم تا من رو تنبيه كنه، تا تو رو فراموش كنم؛ ولي نشد. حتي تركشي كه به دستم خورد مثل تيرشيطان بود كه درست به هدف خورده بود كه من رو به تو نزديك تر مي كرد! تو واقعاً خود شيطان بودي، مثل حالا كه رهام نمي كني! نه مي تونم تو رو از خودم برانم، نه مي تونم تو رو از خودم برانم، نه مي تونم از اين كه تو روبه دست ميارم احساس خوشبختي كنم. تو كابوس من شدي. از وقتي به هوش آمدم و فهميدم دراين حد ناتوانم، يه حدس ناگفتني به وجودم افتاده. نمي دونم اين رو تنبيه خدا بدونم تا تو رو فراموش كنم- شايد كفر گفته باشم- يا اين رو رحمت الهي بدونم كه محبت تو رو دردلم جاوداني كرده وقدرت فراموش كردنت رو ندارم.»
« خسته نباشي! نمي خواي بخوابي؟ نرديك صبحه و تو هنوز بيداري.»
« نه، خسته نيستم، خوابيم نمياد، فقط يه سؤال دارم؛ ولي مي خوام صادقانه جواب بدي: وقتي از تو خواستگاري كردم، يا قبل از اون، در طول اون يك سال، هيچ وقت به من فكر كردي؟ هيچ وقت حس كردي كه من به تو علاقه دارم؟»
« بايد راستش رو بگم؟»
« آره، ازتو همين توقع رو دارم.»
« نه، من اصلاً به تو وبه هيچ چيز غير از امداد ونجات فكر نمي كردم؛ وقتي رشتۀ پزشكي قبول شدم، قسم خوردم تو محيط كار به هيچ چيز غير ازنجات جون بيمارم فكر نكنم. من وقتي به كردستان اومدم فقط به نجات مجروحين فكر مي كردم؛ حتي وقتي ازمن خواستگاري كردي، فقط به عنوان يه پيشنهاد بهش فكر كردم؛ بدون اين كه تصويري از تو در ذهنم جابه جا كنم.»
« خداي بزرگ، دختر، تو يه فرشته اي! شب هاي عمليات تو بايد مي آمدي و از تقوا و دست شستن از دنيا ومافيا حرف مي زدي؛ نه من كه دلم رو به شيطان سپرده بودم و زبانم رو به نصيحت خلق خدا؛ حالا بيشتر از گذشته احساس گناه مي كنم كه چه جوري بچه هاي تحت امرم رو به از خود گذشتگي و خالي كردن دل از هواي نفس تشويق مي كردم و خودم نمي تونستم فكر يه دختر رو ازذهنم بيرون بفرستم؛ دختري كه حتي يه لحظه هم به من فكر نكرده بود! واقعاً تو يه فرشته اي كه شيطان شد وافسار خلق خدا رو تا قيامت به دست من گرفت وحالا هم...»
« خواهرالهه... خواهرشهابي... اين جايي؟ خوابي؟!»
« سلام فرمانده، امروز چطوري؟»
« عالي، صبح زود بلند شدم رفتم باغ، كمي ورزش صبحگاهي، نرمش كردم، كمي هم قدم زدم، به منظره ها، حركت و پرواز پرنده ها نگاه كردم و لذت بردم، بعد هم يه صبحانۀ مفصل!»
« پس روز خوبي روشروع كردي؟!»
« بس كنيد خانم شهابي! صبح به اين زودي كاري غير از سربه سر من گذاشتن نداري؟»
« جناب فرمانده، فراموش نكنيد كه من پرستار مخصوص شما هستم!»
« لطفاً ساكت! اين صداي پاي مادرم نيست؟ صداي نفس هاش؟»
« درسته!»
« صبح به اين زودي شرمنده كردي مادر!»
« بهتري پسرم؟»
« صداي شما رو كه بشنوم خوبم، پدر چطوره؟»
« رفته خونه استراحت كنه.»
« كجا بودي مگه؟»
« ديشب تا صبح پدر ومادرت اين جا بودن، درست روبه روي تخت جناب عالي، بيرون از اتاق نشسته بودن تا صداي نف هاشون آرامش جنابعالي رو به هم نزنه!»
« شما كجا بودي؟»
« مشغول دوئل!»
« دوئل با كي؟»
« با پدر ومادرم و دكتر.»
« كي برنده شود؟»
« حتماً من!»
« تنها بودي؟»
« نه! تو هم بودي و پدر ومادرت وخيلي هاي ديگه.»
« پس دوئل عادلانه اي نبوده، يه پدر ومادر، درمقابل يه دختر و خيلي هاي ديگه.»
« توي دوئل ها هميشه من برنده ام.»
« قبلاً هم دوئل داشتي؟»
« آره، وقتي مي خواستم انتخاب رشتۀ دانشگاه داشته باشم، پدر ومادرم مي خواستم من يه اقتصاددان بشم، شريك تجاري آيندۀ پدرم، يه تاجر موفق جهاني، ولي من، عمو ودايي يك طرف دوئل بوديم و پدر ومادرم با همه نقشه هاشون، يك طرف.»
« دوئل ناعادلانه اي بوده!»
« نه، خيلي هم عادلانه بوده، من حتي اگر هم تنها بودم اين دوئل را مي بردم. تصميم داشتم پزشك بشم وشدم.»
- ...
« فكر كردم ازپر حرفي من خسته شدي و كنار تختم خوابت برده.»
« توقع زيادي نداري؟! كنار تختت هم بايد بخوابم؟
« جسارت نشه ولي وقتي چند لحظه صدات رو نشنيدم خيـال برم داشت!»
« ديشب مهمان زياد داشتيم.»
« مثلاً كي؟»
« پدر ومادر من وپدر و مادرتو با دكتر جلسه داشتن.»
« راجع به چي؟»
« اول اين كه تا يكي دوهفتۀ ديگه مي توني مرخص بشي و بري خونه؛ دوم اين كه پدر ومادرم بعد ازجلسۀ خواستگاري اومده بودن با دكتر مشورت كنن.»
« خواستگاري؟»
« بله، پدر ومادر وخواهرت...، راستي خواهر خانم برازنده اي داري!»
« خواستگاري براي كي؟»
«خب ازمن براي جنابعالي!»
« بدون اجازه ومشورت من؟»
« مثل اين كه نمي دوني پدر قيم پسرشه؟ مي تونه بدون اجازه براش خواستگاري كنه، زن بگيره يا هركاري كه به فكرش برسه.»
« حتماً پدر ومادرت قبول نكردن؟»
« اونا مي دونن مخالفت كردن با من فايده نداره.»
« يعني اين قدر ازت مي ترسن؟»
« نه نمي ترسن، خوب مي شناسن، هيچ وقت با من مخالفت نمي كنن. مي دونن هرچي بخوام به دست ميارم. درضمن، اونا خيلي روشن فكرن، نصف عمرشون رو توي اروپا وآمريكا گذروندن، با همۀ علاقه به دردانه شون، سخت نمي گيرن.»
« حتي اگه بدونن آينده شو تباه مي كنه وشكست مي خوره؟»
« اون ها مي دونن من اگر صدبار هم شكست بخورم باز هم شروع مي كنم. به قول خودمون، از رو نمي رم!»
« صداي مادرم رو نمي شنوم،رفت؟»
« روي همون صندلي روبه روي اتاق نشسته.»
« چكار مي كنه؟»
« كتاب دعا توي يه دستش،تسبيح هم توي دست ديگه اش.»
« مادر... مادر! همه تونو خسته كردم. همه دربه درمن شديد، تاكي مي تونيد تحمل كنيد؟»
« اگه تو خسته نشي ما نمي شيم.»
« من هم خسته مي شم، فكر مي كني چقدر طاقت بيارم؟»
« مي خواي برات يه خاطره بگم تا بدوني ول كن معامله نيستم؟!»
« از كردستان؟»
« نه، از فرنگستان... وقتي دورۀ ابتدايي بودم، رفتيم آمريكا. اون ها زنگ ورزش تو مدرسه شنا داشتن، براي امتحان آخر ترم هم مسابقۀ شنا گذاشتن بودن. پدر ومادر هم دعوت شده بودن. دور تا دور استخرايستاده بودن. اون ها ازبچگي شنا مي كنن ولي من تازه ياد گرفتم بودم. معلمم گفت كه بهتره توي يه مسابقۀ ديگه شركت كنم ولي من گفتم شنا بهتره... به هيكل و قد و قواره ام نگاه كرد،
خنده اش گرفته بود ولي مخالفت نكرد. من حداقل دو برابر همكلاسي هام عرض وطول داشتم! دور اول، نفر آخرشدم. مادرم چشم هاش پر ازاشك بود؛ اومد كنار استخر نوازشم كرد. مي خواست دلداريم بده، من پريدم توي آب و دور دوم هم شركت كردم، نفر دو تا به آخر شدم. پدرم دست هايش رو روي شقيقه هايش گرفته بود ومادرم سعي مي كرد لبخند بزنه، ولي من دور سوم هم شركت كردم و نفر سوم شدم. باور كردني نبود ولي من وقتي تصميم بگيرم، عقب نشيني نمي كنم، شكست براي معني نداره!»
« مادرم هنوز اونجاست؟»
« آره، راستي مادرت خيلي با سليقه است!»
« ازكجا فهميدي؟»
« از انگشتري كه بهم هديه كرد، بعد از مراسم خواستگاري؛ گفت كه از سفر مكه به نيت اولين عروسش آورده.»
« ولي به من هيچي نگفته بود؟»
« براي عروسش آورده بود نه پسرش.»
« قبول كردي؟»
« با اجازۀ پدرو مادرم دستم كردم. مي خواي ببيني؟»
« چطور ببينم؟»
« مي توني لمسش كني، در بيارم؟»
« نه! وقتي تو بگي قشنگه حتماً هست، يعني پدر ومادرت قبول كردم؟»
« ديشب همراه پدر ومادر تو به ديدن دكتر اومده بودن؛ براي بكار بردن آخرين حربه!»
« دكتر هم مخالفه؟»
« دكتر وضعيت تو رو كاملاً براشون تشريح كرد، پدرم گفت: « دكتر، شما يه جوري منطرفش كنين!»
« خب دكتر چي گفت؟»
« فقط سرشو تكون داد، اونم شاگردشو مي شناسه! راستي يكي از دخترهاي بهداري زنگ زده بود، گفت كه قرار گذاشتن يكي يكي براي ديدن فرمانده بيان تهران.»
« مي گفتي بهداري رو به هيچ وجه ترك نكن، وجودشون اونجا لازمه.»
« گفتم صبركنن تا دو هفته ديگه واسه مراسم جشن بيان، يك شبه بيان و سريع برگردن.»
« كدوم جشن؟!»
« به توصيۀ دكتر، پدر ومادرم بهتره به فكر فراهم كردن تداركات جشن باشن تا منصرف كردن من. خود دكتر هم با دفتر امام تماس مي گيره تا از امام وقت بگيره براي خوندن خطبۀ عقد.»
« دكتر وقت بگيره؟»
« بله! دكتر، پزشك معالج امامه!»
« خداي من! خواهر شهابي، ديگه كم كم داري عصبانيم مي كني! منو به بازي گرفتي يا مي خواي زندگي خودت رو به خاطر غرور شكست ناپذيرت به باد بدي؟ مي دوني يه عمر، كشيدن يه تيكه گوشت نود كيلويي چه مصيبتيه؟! مي دوني يه عمر تحمل مردي كه ممكنه از درد و رنج عصبي بشه، فرياد بزنه، بي طاقت بشه، بدخلق بشه، براي دختر دردونه اي كه ازگل كمتر نشنيده، چه دردي داره؟ تن عليلي كه هيچ حركتي نداره ممكنه هزار جور بيماري بگيره، هزار جور درد و رنج مجبور بشه تحمل كنه وشما مي خواهي توي اين درد و رنج شريك بشي...
... خانم شهابي! مي خواي به من لطف بكني، ترحم كني؟ مي خواي اسوۀ زنان عالم بشي؟ مي خواي يه بيمار دائمي داشته باشي تا يه پزشك متخصص بشي؟ مي خواي با من بهشت رو بخري؟ مي خواي با من به عرش سفركني؟ يا مي خواي از شدت رفاه و آسايش خودكشي كني؟ شايد هم مي خواي من رو تو ويترين خونه ات بذاري و مرد زندگيت رو تماشا كني كه براي خوردن يه جرعه آب، دست به دامنت بشه؛ با دستي كه نداره؟! مي خواي درد انسان هاي رنج كشيده رو بچشي؟ مي خواي زكات رفاه وخوشبختي زندگي بيست وچند ساله ات رو اين جوري بپردازي؟ مي خواي بگي اين دفعه هم پيروز شدي؟ چرا حرف نمي زني؟ چرا سكوت كردي؟ يه كم هم عصباني بشي بد نيست!»
« تمام شد جناب فرمانده؟ سخنراني قبل از حمله هات رو توي كردستان شنيده بودم. آروم تر حرف مي زدي، گاهي هم با چفيه ات اشك هات رو پاك مي كردي. گاهي براي اين كه بغضت رو فرو بخوري ساكت مي شدي تا بچه هاي تحت امرت چند تا صلوات بفرستن. شنيده بودم كه فرمانده هيچ وقت عصباني نمي شه، در هر شرايطي! دو تا از دخترها براي اين كه امتحانت كنن، بعد از سخنراني شروع كردن به كف زدن، درحالي كه اسلحه ات رو مسلح مي كردي، نفسشون حبس شد؛ فكركردن مي خواي بدون محاكمه تيربارونشون كني! مردها يك صدا تكبير مي گفتن، تو با وقار و آرامش گفتي: دست خواهرها درد نكنه، ان شاءالله توي عروسيشون كف بزنيم! خوب دخترها رو كنف كردي! نشون دادي از اون مؤمن هايي هستي كه اصلاً خشم نمي گيرن! حالا هم هرچي فرياد داري بزن، صدات اصلاً به آدم هاي عصباني و خشمگين شبيه نيست.»
« داري تحقيرم مي كني؟»
« نه، دارم تمرين مي كنم در مقابل عصبانيت هاي مرد آينۀ زندگيم صبور باشم.»
« ولي من هنوز قبول نكردم مرد زندگي آيندۀ شما باشم!»
« شما در وضعيتي نيستي كه انتخاب كني، جناب فرمانده! شما انتخاب شدي و ناگزيري كه تسليم بشي.»



منبع: منتخب جايزه ادبي يوسف(مسابقه سراسري داستان دفاع مقدس)


bardia_m

bardia_m
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : آذر 1389 
تعداد پست ها : 6374

پاسخ به:داستان های ایثار و شهادت و دفاع مقدس
یک شنبه 17 بهمن 1389  7:01 PM

عنوان : بيمار اتاق 314
تاريخ : 1388/12/01
شاعر / نويسنده : علي رضا محمدي نيا
موضوع :داستان ايثار و شهادت و دفاع مقدس
نشست روبه رويم وگفت:« علي سرر متقابلين!» مي خنديد. نگاهم مي كرد ونمي كرد. يعني زير چشمي نگاهم مي كرد وسرش را پايين مي انداخت. تسبيح دانه درشت ياقوتي رنگش را توي دست هاي بزرگش مي چرخاند وزير لب ذكر مي گفت.
پرستار گفته بود:« وقتتان را تلف مي كنيد خانم دكتر! دكتر قبلي خيلي با او حرف مي زد اما نتيجه نداد. مدام ازبهشت وجهنم حرف مي زند. مي گويد شهيد شده واين جا هم بهشت است.» پرستار به اين جا كه رسيده بود، پقي زده بود زير خنده.
گرمم شده بود. عرق كرده بودم. بلند شدم ويك لنگۀ پنجره را باز كردم. بيرون را نگاه كردم. غروب بود. خورشيد را مي ديدم كه كم كم پشت ساختمان هاي بلند پنهان مي شد وآسمان را سرخ مي كرد. برگشتم، صندلي ام را ازپشت ميز برداشتم وگذاشتم روبه رويش؛ نشستم روي صندلي. پرسيدم :« چه شد كه شهيد شديد؟» همان طور كه تسبيح را مي چرخاند و ذكر مي گفت، سرش را بالا آورد. نگاهم كرد. لب هايش از هم فاصله گرفت، گونه هايش چال افتاد ولبخندي روي صورتش نشست.
تسبيح را با دو دستش گرفت. سرش را جلو آورد. زل زد توي چشم هايم وگفت:« شما هم شهيد شده ايد يا اينكه...؟» سرش را همان جا نگه داشته بود ومنتظر جواب بود . مانده بودم چه بگويم كه خودش كمكم كرد. سرش را عقب برد. چرخاندن تسبيح را ازسرگرفت وهمان طور كه زل زده بود توي چشم هاي من، گفت:« البته كه شهيد شده ايد. اگر نه كه اين جا نبوديد. توي بهشت، آن هم جلوي من.»
دراتاق باز شد. پرستار داخل شد. ليوان آب توي يك دستش بود وبا دست ديگر هم چيزي را نگه داشته بود. با پشت پا، در را بست وجلو آمد. ليوان آب را گذاشت روي ميز من. يك قرص سفيد بزرگ توي كاسۀ كوچك پلاستيكي هم كنارش. گفت :« ببخشيد خانم دكتر، شيفتم را بايد عوض كنم. براي همين الان مزاحمتان شدم. صحبت هايتان كه تمام شد قرص را بدهيد بخورد!»
چيزي نگفتم. نمي خواستم روز دوم كارم با پرستار دعوا كنم، آن هم جلوي بيمارم. ولي حتماً بعداً به حسابش مي رسيدم. هنوز نمي دانست وقتي مريض توي اتاق من است نبايد بيايد داخل؛ آن هم بدون در زدن.
رويم را كردم سمت مرد وگفتم :« گفتيد بهشت؟!» گفت: « البته. بهشت است اين جا ديگر.» و رو كرد به پرستار كه داشت ازاتاق خارج مي شد وگفت:« مگر نه خانم؟» پرستار خنديد. در را باز كرد. رو كرد به من وگفت:« عرض كردم كه سرتان را درد مي آورد. تا صبح فردا هم كه اين جا بنشينيد برايتان ازبهشت وجهنم وحوري ها حرف مي زند.» و رفت بيرون ودر را بست. مرد انگار كه حرف پرستار را نشنيده باشد، ادامه داد:« خب معلوم است كه اين جا بهشت است. تازه حاج عباس هم اين جاست- فرمانده مان را مي گويم- او هم اين جاست. اما حاج عباس كجا وما كجا؟ يك روز توي خيابان ديدمش. ريش هايش را زده بود اما من شناختمش. دست يك حوري را گرفته بود توي دستش و راه مي رفت. سلامش كردم اما تحويلم نگرفت. حتماً به خاطر حوري بود. نمي خواست جلوي او ضايع شود. حق هم داشت. آخر قيافۀ مرا ببينيد- و با دست، ريش هاي بلند و موهاي وزوزي اش را نشان داد – لياقتش را نداريم.» لحظه اي مكث كرد. مرا نگاه كرد كه چگونه هاج و واج نگاهش مي كردم. سرش را جلو آورد وآرام گفت:« حوري را مي گويم.» گفتم: «آهان!» وسرم را به نشانۀ تأييد تكان دادم. لبخند زد. سرش را عقب برد وادامه داد:« يك بار رفتم پيش يكي ازآنها و ازش خواستم با من بيايد. سرم داد زد وگفت: «گم شو ديوانه. داد مي زنم ها!؟» حتماً اگر داد مي زد، دو تا از آن ملكه هاي ريش دار مي آمدند ومي بردنم جهنم. آن موقع داد نزد. شايد هم زد ومن نشنيدم. اما بعدش حتماً داد زده بود. چون فرداي آن روز ملكه ها آمدند. صبح كه از خواب بيدار شدم بالاي سرم بودند. يعني آنها بيدارم كردند. زير درخت و كنار جوب خوابيده بودم كه بيدارم كردند. اول فكر كردم مي خواهند مرا به جهنم ببرند. اما نبردند. آوردنم اين جا. حيف شد، حوري زيبايي بود. خوش به حال حاج عباس! بر و رويي دارد براي خودش. منظورم اين است كه چهره اش نوراني ست – فرمانده مان را مي گويم – يك روز توي خيابان ديدمش. دست يك حوري را گرفته بود توي دستش و راه مي رفت. ريش هايش را زده بود. اما من... حرفش را بريدم وگفتم :« اين را قبلاً گفته ايد!» نگاهم كرد. اول خنديد، بعد لبخند زد. چشم هايش را ريز كرد. سرش را جلو آورد وآرام گفت: «راستي نكند شما هم؟...». بعد سرش را عقب برد. چرخاندن تسبيح را كه رها كرده بود از سر گرفت. خنديد وگفت:« نه البته كه نه ... شما كه شهيد شده ايد. اگرنه اين جا نمي نشستيد روبه روي من. من كه لياقتش را ندارم.»
ترسيده بودم. نه خيلي، اما شب شده بود ومن، تنها روبه روي يك ديوانه نشسته بودم. پرستار هم كه رفته بود. البته پرستارهاي بخش بودند اما خواب بودند. بايد تلفن مي زدم تا بيدار شودند وبيايند. پرستار كشيك را هم بعيد مي دانستم آمده باشد. آسايشگاه قبلي ام، هروقت پرستار كشيك مي رسيد، بايد مي آمد توي اتاق من ودفتر حضور وغياب را امضا مي كرد. اگر هم تأخير داشت توبيخ مي شد. هنوز برنامۀ اين جا را نمي دانستم. ولي با چيزهايي كه درآن دو روز ديده بودم، بعيد مي دانستم چنين نظم وترتيبي داشته باشد.
گرمم شده بود. نمي دانم چه آتشي به جانم افتاده بود كه مرتب عرق مي كردم. بلند شدم. لنگۀ ديگر پنجره را باز كردم. پنجرۀ اتـاق من نرده نداشت؛ يعني داشت اما كنده شده بود. پرستار مي گفت هفتۀ پيش يك ديوانه نرده را كنده. داشته با دكتر صحبت مي كرده كه يكدفعه بلند شده وبا صندلي كوبيده توي سر دكتر. دكتر كه زمين افتاده، ديوانه ترسيده و خواسته فرار كند. رفته سمت پنجره و نرده را كنده. بعدش هم چون شب بوده، ارتفاع را تشخيص نداده، پريده پايين ودرجا مرده. دكتر بيچاره ضربۀ مغزي شده بود ورفته بود بيمارستان. براي همين هم با انتقالي من موافقت كردند.
برگشتم ونشستم روي صندلي. گفتم:« قرار بود ازشهادتتان برايم بگوييد. چه شد كه شهيد شديد؟» سرش را پايين انداخت. ديگر نمي خنديد. تسبيح را هم نمي چرخاند. سرش را تكان داد وبا صدايي گرفته گفت:« شهادت...» كمي مكث كرد وادامه داد:« خدا لطف كرد، وگرنه ما كه لياقتش را نداشتيم». قطره هاي اشك را كه روي گونه هايش سرازير شده بود مي ديدم. قطره ها پايين مي آمدند و سعي مي كردند از ميان آنهمه ريش، راهي براي فرار پيدا كنند. كم كم صداي گريه اش هم بلند شد . شانه هايش مي لرزيد. خواستم بگويم آرام تر گريه كند تا بقيۀ مريض ها بيدار نشوند كه خودش صداي گريه اش را بريد و رو كرد به من. چشم هايش سرخ شده بود. همان طور كه اشك مي ريخت، با صدايي لرزان گفت:« خون بود وآتش. از زمين وآسمان گلوله مي باريد. حاج عباس وبقيه نشسته بودند پشت خاكريز آتش مي كردند .شب بود. عراقي ها رسام مي زدند وازبالاي سرحاجي رد مي شد. مرتب منور مي زدند . من نشسته بودم پشت سرحاجي. گوشي بيسيم را گرفته بودم توي دستم وكمك مي خواستم. ديگر رمز وشماره يادم رفته بود. پيچ كانال را مي پيچاندم و داد مي زدم...»
يكدفعه صداي هق هقش بلند شد وگفت:« خمپاره بود يا تركش نمي دانم. سرحاجي كنده شد و افتاد توي بغل من . بدن بي سرحاجي هنوز تيراندازي مي كرد. نفهميدم چه شد. يكدفعه صداي انفجار پيچيد توي سرم وچشم هايم بسته شد. تيرخوردم يا تركش، هنوز هم نمي دانم. فقط مي دانم همان موقع بود كه شهيد شدم. چشم هايم را كه باز كردم، توي بهشت بودم. حاج عباس هم توي بهشت است. يك روز توي خيابان ديدمش. دست يك حوري را گرفته بود توي دستش و راه مي رفت. ريش هايش را زده بود اما من...»
باز حرفش را بريدم وگفتم:« اينها را قبلاً گفته ايد». گريه اش را قطع كرد. زل زد توي چشم هايم وبلند شد. شروع كرد به داد وبي داد كردن. داد مي زد ومي گفت:« نه، قبلاً نگفته ام... قبلاً نگفتـه ام آن حوري كه به من گفت: برو گمشو دوانه!، مي خواستم چه بكنم. نگفته ام مي خواستم بروم بالاي يك ساختمان بلند وبپرم پايين. قبلاً نگفته ام آن حوري را كه بغل حاج عباس ديدم چه طوري شدم. وقتي حاج عباس تحويلم نگرفت چه طوري شدم. نگفته ام؛ اينها را نگفته ام. خيلي چيزهاي ديگر را هم نگفته ام...»
خم شده بود روي صندلي من وداد مي زد. ترسيده بودم. اين بار خيلي. دستم را بردم طرف ميز تا گوشي تلفن را بردارم. ميز را نمي ديدم. چشم هايم روي چشم هايش قفل شده بود. دستم به چيزي خورد. ليوان آب افتاد وشكست. مرد صدايش قطع شد. ليوان شكسته را روي زمين نگاه مي كردم. دستش را بالا آورد وبا انگشت، ليوان را نشان داد . آرام گفت:« ليوان شكست. تقصير من نبود. من نشكستم. خودش افتاد.» گفتم:« بله، خودش افتاد. شما بفرماييد بنشينيد. آرام باشيد. مسئله اي نيست!». نشست. همان طور كه ليوان را نگاه مي كرد، آرام نشست وگفت:« آخر قرصم، قرصم را نخورده ام.» من هم كه دنبال راهي براي فرار مي گشتم، گفتم:« اشكالي ندارد. الان خودم مي روم برايتان آب مي آورم. شما همين جا بنشينيد وآرام باشيد!»
بلند شدم. پاهايم مي لرزيد. دويدم سمت در. از اتاق بيرون رفتم. در را بستم. بايد پرستار شيفت را پيدا مي كردم. گشتم؛ همه جا را گشتم. اما نبود؛ نيامده بود. رفتم آبدارخانه. ليوان را برداشتم وپركردم. قرصش را كه مي خورد حتماً آرام مي شد. آب ليوان سرريز شد. سرش را خالي كردم ورفتم سمت اتاق. در را بازكردم. آرام نشسته بود وگريه مي كرد. تسبيحش را انداخته بود زمين. در را بستم وجلو رفتم. قرص را از روي ميزبرداشتم وبا ليوان آب دادم دستش. نگاهم كرد. قرص را انداخت توي دهانش وليوان آب را يك نفس بالا كشيد. ليوان آب را از دستش گرفتم وگذاشتم روي ميز. نشستم روي صندلي خودم. بايد يك جوري سرگرمش مي كردم تا پرستار شيفت بيايد. نمي خواستم شب دومي تلفن بزنم وپرستارهاي بخش را ازخواب بيدار كنم. او حرف هايش را زده بود وحالا نوبت من بود كه با او صحبت كنم. تسبيحش را كه روي زمين بود برداشتم، گرفتم روبه رويـش وگفتم:« تسبيحتان را نمي خواهيد؟» نگاهم كرد. اشك هايش را پاك كرد وآرام لبخند زد.
تسبيح را از دستم گرفت وشروع كرد به چرخاندن. لبخند زدم ونگاهش كردم. گفتم:« چرا مي گوييد اين جا بهشت است؟ اين جا كه هيچ شباهتي به بهشت ندارد.» مي خواستم يك جوري حرفم را پس بگيرم. نمي دنم چرا آن حرف را زدم. ترسيدم نكند دوباره عصباني شود، اما نشد. مثل اينكه قرص آرامش كرده بود. نگاهم كرد. نمي خواست مخالفتي كند. انگار منتظر بود حرفم را ادامه دهم. گفتم:
« توي بهشت كه درد نيست؛ هست؟ مگر وقتي پرستار برايت آمپول مي زند درد نمي كشي؟» اصلاً نمي دانستم پرستار براي او آمپول مي زند يا نه. اما مثل اينكه درست گفته بودم. چون همان طور كه نگاهم مي كرد، سرش رابه نشانۀ تأييد تكان داد ورفت توي فكر. خيلي آرام شده بود. احساس مي كردم درآن لحظه هرچه بگويم قبول مي كند. براي همين ادامه دادم وگفتم:« آن شب هم توي جبهه شهيد نشده ايد. حتماً خمپاره اي چيزي، نزديكتان منفجر شده وموج انفجار بيهوشتان كرده. توي هم به هوش آمده ايد، آورده بودنتان پشت خط وچون ديگر جبهه وجنگ نبوده، فكر كرده ايد شهيد شده ايد وآن جا هم بهشت است.»
همانطور نگاهم مي كرد. انگار به چيزي فكر مي كرد. گفت:« قبلاً هم يكي اين ها را به من گفته بود. چندبار هم گفت. راستش را بخواهيد خودم هم شك كرده بودم. اما حاج عباس، حاج عباس را چه مي گوييد؟ خودم ديدمش، گفتم:« حتماً حاج عباس نبوده. شبيه اش بوده. تازه حاج عباس كه هيچ وقت ريش هايش را نمي زند!؟» چند لحظه سكوت كرد. بعد سرش را تكان داد و گفت:« راست مي گوييد. حاج عباس كه هيچ وقت ريش هايش را كوتاه نمي كند!» پايش را روي پاي ديگر انداخت وآرام، چرخاندن تسبيح را ادامه داد. گفتم:« حاج عباس هم آن طوري كه گفتيد حتماً شهيد شده. اگر بخواهي مي توانم فردا برايت آدرس قبرش را توي مزار شهدا پيدا كنم.» توي دل خودم گفتم:« البته اگر مفقود نشده باشد.» سرش را پايين انداخت وآهسته گفت:« بله. حتماً پيدايش كنيد!» سرش را بالا آورد. باد تندي از پنجره وارد اتاق شد. پنجره را نگاه كرد. گفتم:« اگر سردتان شده مي توانم پنجره را ببندم.» ازلبخند اولش اثـري نبود. حتي كمي هم ناراحت به نظر مي رسيد. گفت:« نه، ممنون! هوا خوب است.» ديگر نمي دانستم چكار بايد بكنم يا چه بايد بگويم. ساعتم را نگاه كردم؛ از دوازده گذشته بود. حتماً پرستار شيفت شب هم تا آن موقع آمده بود. گفتم:« فكر مي كنم ديگر موقع خوابتان باشد. اگر موافقيد پرستار را خبر كنم تا شما رابه اتاقتان ببرد؟» چيزي نگفت. سرش را پايين انداخته بود وآرام تسبيح را مي چرخاند. ذكر نمي گفت. فقط تسبيح را مي چرخاند. بلند شدم ورفتم سمت در. در را بازكردم. سرش را چرخاند ونگاهم كرد. با صداي گرفته اي گفت:« شما مطمئنيد كه من شهيد نشده ام؟» لبخند زدم وگفتم:«البته، برايتان كه گفـتم؛ آمپـول را يادتان هست؟» وآمپول فرضي را توي هوا خالي كردم. دراتاق را بستم و دويدم توي راهرو.
خوشحال بودم. موفقيت خيلي خوبي بود، آن هم براي روز دوم. اما شايد هم تأثير قرص بود. بايد تا فردا صبح منتظر مي ماندم تا ببينم عقلش سر جايش مانده است يا نه. پرستار شيفت را پيدا كردم. توي آبدارخانه بود وداشت براي خودش چايي دم مي كرد. قاعدتاً بايد توبيخش مي كردم كه چرا ديرآمده. اما آن قدر خوشحال بودم كه نمي خواستم كس ديگري را ناراحت كنم. بيرون آبدارخانه ايستادم وگفتم:« بيمار شمارۀ 314 توي اتاق من است. لطفاً او را ببريد به اتاقش!» پرستار سلام كرد. قوري را روي سماور گذاشت. ساعتش را نگاه كرد وگفت: « قرصش را خورده؟» گفتم:«بله، خورده» شعلۀ سماور را كم كرد ودر حالي كه از آبدارخانه بيرون مي آمد گفت:« هرشب كه قرصش را مي خورد عاقل مي شود ومي گيرد مي خوابد. اما فردا صبح دوباره شهيد مي شود.»




منبع: منتخب جايزه ادبي يوسف(مسابقه سراسري داستان دفاع مقدس)


bardia_m

bardia_m
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : آذر 1389 
تعداد پست ها : 6374

پاسخ به:داستان های ایثار و شهادت و دفاع مقدس
یک شنبه 17 بهمن 1389  7:02 PM

عنوان : درياقلي
تاريخ : 1388/12/01
شاعر / نويسنده : زهرا مشتاق
موضوع :داستان ايثار و شهادت و دفاع مقدس
بشكۀ دويست وبيست ليتري كشيده شد روي زمين و از روي دهانۀ چاله كنار رفت. دريا، دو تا آرنجش را رساند به لبۀ چاله وخودش را بيرون كشيد. آسمان هنوز پر ازستاره بود. بدنش را كش وقوسي داد ورفت طرف خلا. فانوس، گلِ ديوار بود. ازشيشۀ دودزده نور كمي بيرون مي زد. دريا زبانش را چرخاند لاي دندان ها وسوي فانوس را با دست راست بالاتر گرفت وراه افتاد ميان سلويچ. سوتي كشيد وگرگي را صدا زد. سگ درشت سياه رنگي ازداخل اتاقك يك آريا، با سرو صدا بيرون آمد.
دريا گفت: « ها، چطوري؟ خوب خوابيدي ها!»
گرگي چرخي زد؛ چمباتمه زد روي زمين؛ با پاي چپ، گوشش را خاراند وزل زد به تاريكي.
« كجايي آقا؟... آقا كجايي؟»
صداي رضا بود.
« چته؟ مو اين جام آقاجون. جايي نرفتُم كه ...»
بستۀ وينستون را ازجيب پيراهنش درآورد. همان يك سيگار را داشت. چوب را كشيد روي گوگرد كبريت وپاكت خالي را مچاله و پرت كرد روي زمين. فانوس را برداشت و راه افتاد طرف بهمن شير.
رضا ازداخل تاريكي زد بيرون. مُفش خشك شده بود بالاي لبش ومثل يك ورقۀ نازك برق مي زد. پيژامه اش را تا نافش كشيده بود بالا ودستش را از سرما كرده بود تو آستينش.
گرگي پارس كرد وآمد طرف رضا وشروع كرد به بو كشيدن.
دريا گفت: « مُفت چرا آويزونه؟» وانگشتش را خاراند روي قي چشم هاي رضا:
« برو داخل لباس گرم بپوش. خو مي بيني سرده، پاييزه.»
رضا گفت: « حالا حالا داخل نخوابيم نمي شه؟ خو ما هم مي رفتيم اهواز، پيش محمد وپري وش.»
« نيست خيلي با زن آقات سازگاري؟!»
« كي اسم هما رو آورده حالا؟»
« محمد و پري وش نه بچه هاي اونن؟»
« اونا هم لنگۀ ننه شون. منو ببر پهلوي ننۀ خودم... يالا يالا ننه خومو مي خوام!»
آب زده بود بالا. بهمن شير، مدِ كامل بود. دريا نشسته بود كنار رود. آن دورها قايقي روي آب رها بود. دريا، فانوس را برد بالا وسويش را زيادتر كرد وشروع كرد به حركت دادن پاندول وارِ فانوس. فكر كرد اگر غريبه اي باشد راه را گم كرده، نور فانوس هدايتش مي كند.
نخلستان ازداخل سياهي شب هم پيدا بود. هوا بوي خرماي شيرين مي داد. دريا چشم دوخت به نخلستان. دستش را فرو برد به آب ومشتي آب به روي صورتش ريخت. يك آن، ازسردي آب لرزه كرد. نخلستان پر ازسياهي هاي چرخان بود. فانوس را گرفت سمت نخلستان. داخل نخل ها پر ازصدا بود. دريا گفت: « بسم الله الرحمن الرحيم» وسرچرخاند سمت سَلويچ.
چند وقت بود رضا بونۀ مادرش را مي گرفت؟ دريا فكر كرد فكر كرد؛ رضاي پنج شاله- نه، حالا شده بود شش سالش- حق داشت بونۀ مادرش را بگيرد؟ فكر كرد مگر خودش را هيچ وقت گذاشتند مادرش را ببيند كه حالا رضا دُم درآورده و بونۀ مادرش را مي گيرد؟
باز زل زد به نخلستان وسياهي هاي پرحرف كه به هرسو مي چرخيدند. ازدور، صداي شليك تك تيرهاي پراكنده هاي شنيده مي شد. باد، صداي ماغِ گاوميش ها را انگار ازچوبيده مي آورد.
دريا، بلند با خودش حرف مي زد: « پروين كه گذاشتم بر ننه ش، خو رضا رم مي بردم رشت، مي نهادم سي مادرش. چي مي شدن، يه خرجي هم سرماه حواله مي كردم حساب بانكي فاطمه؛ ئي بچه رم اسير خودُم نمي كردُم. ننه ش كه ازننۀ پروين عزيزتر نبودن نَ...
دريا آه مي كشد:
« چه كردي با خودت دريا هي !؟... عيال سوم مي خواستي سي چه؟ كجا آقاي محمد وپري وشي يا شوهر هما؟ سه تا زن اسير خودت كردي كه چي؟ خيلي مردي به خيالت؟»
ستاره ها بي رنگ مي شوند. ازآن دست آب، صداي پر قوت خروسي شنيده مي شود.
شهربانو رو خو سني نداشتم بهم دادن؛ دست بالا بگير شونزده عقل رس نبودُم خو. شر... خواستن شرم بخوابونن. جمم كنن. نزنم سر وكلۀ كسي وخودُم لت وپار كنم. وقت زنم نبود خو؛ پروين كه اومد دنيا؛ گه گيجم بيشتر شد. نه آقام داشت خرجم بده، نه من رفته بودم پي كسي. طلاق شهربانو رو خو خود آقاش وآقاي خودُم گرفتن. سواد نداشتم كه بفهمم. گفتن امضا كن بر شناسنامۀ پروين؛ نگو طلاق شهربانو بوده. خودمه گم وگور كردم هفت سال. كي اومد سراغم؟ كي گفت كدوم گوريه دريا؟ بعد هم ننه ئي تخم جن كه خودشم نمي تونُس جمع وجوركنه. اوهم بدبخت بود. نه مزۀ شوهر خوب چشيد، نه بچه داري.خدا بگذره ازم. بچه اش ازگوشه دلش كندم، به او كوچيكي برداشتم آوردم اين جا كه چي؟ زيردست زن آقا؟ خو مگه خودُم كم كشيدُم از زن بابام هي!»
دريا، دست مي كشد به سبيل پر پشتش. سياهي شب، چند هوا كمتر شده . مي ايستد روي پاهايش و فانوس را بلند مي كند سمت رود. قايق، پهلو گرفته اين دست آب. سياهي ها ازدور، حالا شكل آدم هايي هستند كه پرشتاب، توي نخل ها اين طرف وآن طرف مي روند؛ درست انگار كه بخواهند چيز سنگيني را جابه جا كنند؛ چيز سنگيني كه سر وصداي زيادي داشته باشند.
« ئي... شريفي، صبح كه اومد تاير زاپاس بخره، به چيزي يواشكي نهاد داخل جيبش و رفت.»
« شريفي؟»
« ها... فكر كرد منو نمي فهمم.»
« حالا چي برداشت؟»
« صفحه كلاج نهاد داخل جيبِ اُوِرِش.»
« خو چرا همون وقت نگفتي؟»
رضا، نشسته روي زمين وبا نيِ شكسته اي، روي خاك خط هاي درهم مي كشد.
« ها ساكني؟.... كسي كه دزدي مي كند، بدبخته. مو برم يقه يه بدبخت بگيرم كه چه؟ چي بگُمش خو اگه داشت كه نمي اومد سراغ دزدي. صفحه كلاجُ فوقش مي بره مي فروشه. پولش كجا مي ره؟ نه تو دهن زن وبچه اش؟ نه لاي نون پنيرش يه گردو هم مي ذاره؟ خو بذار ببره بفروشه، نوش جونش... نظر بلند باش بچه! ئي حرفارو درز بگير. چشمت ببند وبه منم نگو. شير فهم... نمي شنفم!... شير فهم...»
« ها... ها بله!»
موندم تو ئي نخلا چه خبره؟... مي رن، مي يان. سر، صدا ... چه خبرن؟
صداي كل زدن مياد؛ نالۀ گوسفندي كه مي خوان حلالش كنن، نمي دوم والله...
« فانوس نو نمي ده ببيني؟»
« افتاده به پِت پِت. نفتش تموم نَ. زورش نمونده كه بندازم نخلا رو ببينُم.»
« برم ببينم چه خبره؟»
« لازم نكرده!»
دريا به فكر فرو مي رود. صورتش پر از نگراني مي شود. گرگي، خواب آلوده پيدايش مي شود. دريا طول رود را شروع مي كند به دويدن. گرگي بي هدف پشت دريا مي دود. رضا با چشم هاي گشاد شده، دريا و سگ را نگاه مي كند.
« آقا چي شده؟ آقا آقا، مو مي ترسم. چي شده آقا؟» و شروع مي كند به دويدن.
منازه هاي بلند كوره هاي آجرپزي، در گرگ و ميش هوا پداست ومرداني با كلاه هاي سبز ولباس هاي پلنگي كه لابه لاي نخل ها به تعجيل راه مي روند و وارد كوره پزخانه مي شوند. دريا نعره مي كشد :
« عراقيا، عراقيا!»
گرگي، رو به نخلستان پارس مي كند. دريا، لنگي پاي چپ از ياد مي برد، رضا را درهوا قاپ مي زند وبا تمام نفس مي دود سمت چاله. رضا مثل تكه اي گوشت پرت مي شود توي چاله. بشكۀ خالي دويست وبيست ليتري نفت، دهانۀ چاله را مي پوشاند. رضا در ظلمات چاله گم مي شود. زير تهيگاهش خيس مي شود وبا لكنت، آقايش را صدا مي زند. گرگي روبه دهانۀ تاريك زوزه مي كشد. هنوز صداي تك تيرهاي پراكنده از دور شنيده مي شود.
دريا راه مي افتد داخل سلويچ. از اتاقك هاي كاميون وپيكان وآريا مي گذرد. راهش را كج مي كند. از پشت ياتاقان هاي تلنبار شده و جك ها عبور مي كند. بدنه و موتورها را كه رد مي كند، مي رسد به موتور خودش؛ موتور تريل ياماها؛ قرمز، خوش. دست دريا سوار موتور مي شود. موتور مي غرد وصداي سگ وپسر، در باد سردي كه از بهمن شير مي وزد گم مي شود.

فرياد كر كننده اي در بلند گوي شفيد رنگ پيچيد.
صدا از بلند گويي مي آمد كه انگار تمام قوه هاي دنيا را يكجا در گلو داشت. فلق هنوز آمدن صبح را جار نزده بود. باريكي ماه و چند ستارۀ كم نور را هنوز مي شد درآسمان ديد.
خضائر، ترس زده، با چشمان پرخواب، سر از روي بالش بلند كرد؛ نهيب زد به اسماعيل كه او هم برخيزد.
« خوابيديم وسط خيابان از ترس خمسه خمسه. گفتيم داخل بخوابيم، خمسه خمسه بياد، خو خونه مي رومبه روسرمون نَ. اُم تحسين وبقيه داخلن. هرچي كرديم نيومدن. مرغ يه پا داره. مي گن عمر دست خدا نِ. خودش داده، خودش مي دونه كي پس بگيره...»
« قصه مي بافن خضائر! گم گم مسلح شيد، عراقيا اومدن. ادري شنت آگولن.»
« يا بوي دريا، چي مي گي؟»
« زدن اومدن ئي دس آب. پل زدن روي بهمن شير، اومدن داخل نخلا. بجنبيد مسلح شيد!»
از بالاي مسجد حضرت ابوالفضل، مؤذن صلاي نماز مي زند. چرخ هاي موتور دريا مي چرخد وپيك درشهر سرازير مي شود.
پيك درشهر مي چرخد وصلاي هشدار مي زند. باد، الله اكبر منازه ها را درصداي ترس زدۀ دريا گره مي زند و به دورها مي برد.
« مسلح بشيد، مسلح بشيد مردم. عراقيا، عراقيا، عراقيا اومدن. پل زدن از رو بهمن شير گذشتن؛ داخل نخلان. مسلح شيد مردم، مسلح شيد!»
« دريا چي شده»
« ئي درياقلي نيس! چي شده دريا؟»
« مي گه عراقيا دارن مي يان.»
« مي گن اومدن داخل نخلان.»
« خدا... زنامون تو شهرن، بچه ها ... مردم...»
« دس بجنبانيدن. بيلي كلنگي هرچي داريد برداريد بريم نخلستون. حتم نظاميا سر وكله شون پيدا مي شه برا كمك... يالا يالا!»
مردم دست مي جنبانند؛ با دست هاي خالي؛ به سمت مرز بي دفاع؛ ذوالفقاري فراموش شده. نخلستان تنها؛ بهمن شير از ياد رفته.
دريا مي زند به خيابان سَده. مي رود سمت خانه هاي دو اتاقۀ كاروني. شهر هنوز آدم هايش درخوابند. حنجرۀ دريا هنوز دربلندگوي سفيد رنگ مي دمد. موتور ياماها مي رسد به خيابان اميري. ايستگاه دو، از دور پيداست. دريا دست هايش از گاز دادن مي ماند. سرعت موتور 125، كندي مي گيرد. دريا هنوز در شوك فريادهاي خودش است.
در بزرگ مسجد امام حسن مجتبي باز است. موتور آرام مي گيرد. حياط را نوري كه ازداخل مسجد مي آيد، روشن كرده. گربه اي از حوض، آب مي نوشد. دريا زبانش را به لب هاي يخ زده اش مي كشد. از پشت شيشه، آشيخ مهدي، با لباده وعرق چين، درحالي كه سلام نمازش را مي دهد حرف مي زنند.
دريا كفش هايش را مي كند و وارد مي شود. نمازگزاران دارند مصافحه مي كنند. برادران گذاري، درصف اول نماز، تسبيح به دست با هم حرف مي زنند.
« عراقيا اومدن ئي دس آب، آشيخ، سلام . پل زدن رو بهمن شير. شبونه ريختن تو نخلا. الان اونجان. نه ده نفر، نه بيست نفر، بلكه يه گردان، تيپ؛ داخل كوره هاي آجرپزي ان. با دو تا چشمام ديدمشون حاجي. جان رضا حالا اونجان!»
« تو ئي تاريكي چه طور ديدي داخل نخلا رو؟!»
« متلك بارُم مي كني مسعود گذاري؟ فكر كردي چِشُم مث پاي چپُم لنگه؟ يا دلت مي گه بزن بي خيالي تا دورغ باشه حرف دريا؟ كدومش؟ جيگرت سوخت يا دل رفتن نداري داخل نخلا؟»
مردها، مات، دهان دريا را سير مي كنند. درست انگار كه دست وپاي دريا هم دهاني بزرگ باشد براي گفتن.
مردها تا بجنبند، دريا سوار بر موتور، باز مي تازد. دريا لحظه اي سرمي چرخاند. درغبار وخاك برخاسته ازشتاب او وموتور، جمعيتي سراسيمه مقابل مسجد به اين سو وآن سو مي روند. دريا، تلخ مي خندد.
« آ شيخ، مو منظوري نداشتُم كه دريا زُم رنجيد رفت!»
« دريا حال عادي نداشت. ديديد حال و روزش نَ. ئي حرفا بريزيد دور؛ چشم هم بزنيد، ريختن وسط شهر ئي بي پدر!»
« محمد گذاري! سلاح چي داريم داخل مسجد؟»
« يك كلاش و چند تا آر.پي.چي، والسلام!»
« مردم كه نمي ذارن آبادان بيفتد دس ئي نامرد! . با هرچي كه داشته باشن مي جنگن.»
« ها، بيل... كلنگ، چه فرق مي كنه.»
« نديدي دريا گفت يه فوجن بي پدر!؟»
« هاي! خوشم باشه. يه لشكر باشن. خود تو وراميني! نمي ري خرخره شان بجوي؛ مي ذاري تكه پاره كنن ناموس و شهرمان؟»
« برادر تيموري! بجنب سر و سامان بده مردم، بريم ذوالفقاري سمت نخلا...»
« محمد گذاري! برو سمت خط، جهان آرا پيدا كن، بگوش شيخ مهدي گفته نيرو بفرسته بركمك. بگوش مردم دست خالين نَ. بگوش با بيل كلنگ داريم مي ريم سمت نخلا.»
از دور صداي گريه اي مي آيد. انگار ناغافل، مادري از لئه بي دندان نوزادش، پستان پرشير دريغ كرده باشد. نور به شهر صبحي تازه بخشيده. چند بلبل خرما، هراسان وجيغ زنان درهوا پر مي زنند. مرغي با سر وصداي بلند مي گويد تخمي تازه گذاشته. شهر هنوز امن به چشم مي آيد.
دريا، كند مي كند. خانه ها و ماشين ها آهسته تر ازچشمانش عبور مي كنند. دريا فكر مي كند چرا هيچ وقت ازكسي نپرسيد كه چرا اسم اين خيبان تانكي ابوالحسن است؟ تابلوي حسينيۀ يان چشمه اي ها با رنگ سبزي به آن تندي، هنوز سفت ومحكم، روي ديوار نصب بود.
دريا پاي راستش را مي گذارد روي زمين وچشم مي دوزد به حسينيه. باز محرم است ودريا وقف ده روزۀ امام. ازميان دو حفرۀ گردن، پشت سرخ شده ازضربه هاي زنجير پيداست.
دريا، سياه پوش، در بلندگويي مي خواند:
« فاطمه ديَير آغلار، باشنه قاره باغلار، هاني منيم حسينم؟
نييه دينمه سن، آغلاماسن، داش بو گئجه آغلار، واي مَنيم حسينم!
يئدي كيچيك باش بو گئجه كسيلجه گ »
دريا فكر مي كند چه فرق دارد اهل كجا باشي يا به چه زباني حرف بزني؟ تركي، عربي، فارسي، بعد به صداي كل زدن ها فكر كرد كه قاطي ضجۀ گوسفند رو به ذبح، ازنخل ها شنيده بود.
دريا، تند كرد. پلك زد تا جلوي چشمانش باز صاف شود. از ته خيابان، تابلوي بانك تجارت معلوم بود ايستگاه نه، هنوز خلوت بود. قوه هاي بلندگو، بي رمق، صداي دريا را كش دار به خانه ها مي برد.
دريا رسيد جلوي بانك. سر در، روي پارچه اي سياه، با رنگ سفيد نوشته شده بود: « ستاد جنگ.»
دريا، پله ها را دوتا يكي بالا مي رود.
« ها عامو كجا؟»
« مو درياقلي ام!»
« خو...»
« خو نداره كه ... عراقيا ريختن داخل نخلا، مي گي خو؟»
« عراقيا؟»
« برو كنار عامو بذار، باد بياد، بزرگ تر ازتو اين جا ني؟»
بغض، صداي دريا رقصان كرده. دست هايش ازهيجان لقوه مي گيرد.
« رفتم او سر شهر، هنگ ژاندارمري رِمَ خبر كرد. خيالشان زده به سرم. عراقيا ريختن داخل نخلا، دارن ميان داخل شهر. نجنبيد آبادانم مي ره وردست خرمشهر به محاصره، شير فهم؟»
آدم هاي ستاد با چشم هاي گشاده شده و نه هنوز ترس زده، زل مي زنند به دهان دريا. بعضي با ابروهاي درهم، دريا را دو به شك نگاه مي كنند. دريا چشم هايش ازخشم برق مي زند.
« خونۀ امام جمعه هم رفتم. به حاجي جمي هم گفتم. گفتُمش حاجي، شال وقبا كن كه عراقيا زدن از شط اومدن داخل نخلا...»
« تو كي هستي؟»
« مو درياقلي سوراني!»
« اهل كجايي؟»
« همي شهر كه تو رو خاكش ايستادي. »
« خيلي سرخ وسفيدي. به چشماي ميشيت نمي آد بچۀ آبادان باشي؟»
« جناب عالي كي باشي؟»
« سرهنگ كهتري. »
« تو اگه سرهنگ بودي الان نشسته بودي پشت ميزت، داخل مردم، تو نخلا، ايستاده بودي جلوعراقيا.»
« مرديكه...»
« مرديكه جد وآباد هرچي عراقيه. پاشو بيا دنبالم ببرمت ذوالفقاري، ببين چه طور ازجادۀ خسروآباد زدن تو نخلا. »
دريا چشم مي دراند به چشم هاي سرهنگ. با زبان، نوك سبيلش را مي كشاند به دهان و شروع
مي كند به جويدن. سرهنگ دست به كمر مي زند. كُلت 45 را داخل غلاف چرمي جابه جا مي كند. دستي مردانه به پشت دريا مي زند وبا هم از پله ها سرازير مي شوند.
دو جيپ نظامي از پي دريا راه مي افتند سمت ذوالفقاري. دريا هنوز مي لرزد. قوۀ نيم جان بلندگو، غرش موتور وجيپ ها را در هوا پخش مي كند. دريا، پر سر وصدا مي راند. ياماها انگار كه درهوا پرواز بكند، ازمحلۀ جمشيدآباد مي گذرد. نخلستان از دور پيدا مي شود. زمين از پوكه هاي خالي فشنگ برق مي زند. آسمان زير آتش خمپاره از روز هم روشن تر است. كمي دورتر، ازجايي آتش زبانه مي كشد. درياقلي، لرزان، تندتر مي كند.
« رضا!...»
جمعيت موج مي زند. انگار همۀ آبادان جمع شده باشد كوي ذوالفقاري. خمپاره اي درفضا نفير مي كشد ودرست ميان فاصلۀ دو جيپ، در دل زمين از هم مي گسلد. انفجار، سرهنگ و همراهانش را از جيپ پرت مي كند بيرون. دريا كشيده مي شود روي خاك، و موتور واژگون، چرخ هايش هنوز درهوا مي چرخد.
حسن بنادري، سينه خيز، مي كشد سمت جيپ ها. سرهنگ هنوز گيج انفجار است. بنادري دست راستش را دراز مي كند سمت سرهنگ.
« سلام سرهنگ كهتري؟ بنادري هستم، فرمانده سپاه آبادان.»
« چه خبره اين جا؟»
« شبونه پل زدن از رو بهمن شير گذشتن. شما چه طور خبردار شديد؟»
سرهنگ رو مي كند به دريا. دريا، دورتر، خميده، تك مي كند سمت سلويچ، نصف سلويچ دارد مي سوزد. هنه جا بوي مشماي سوخته مي آيد. انگار همه چيز دارد در آتش ذوب مي شود.
بشكه هنوز روي دهانۀ چاله است . دريا با تمام زورش بشكه را پرت مي كند كنار. بشكه پرت مي شود روي زمين و غلت مي خورد سمت زبانۀ آتش. رضا با چشم هاي خشكيده، درهم ومچاله، دريا را با شماتتي كودكانه نگاه مي كند. دريا زير چشمش شروع به پريدن مي كند. گوشۀ سبيلش را شروع مي كند به جويدن و داخل چاله مي شود. چاله بوي تند ادرار مي دهد. دريا با بغض، رضاي خيس را درآغوش مي كشد.

دم ژاندارمري شلوغ است. چند تا درجه دار دارند يك توپ 106 را داخل يك جيپ روباز، جابه جا مي كنند. محمد رضا به ساعت مچي دستش نگاه مي كند؛ ربع ساعت مانده به يازده . پاش را از روي گاز بر مي دارد و پارك مي كند كنار ژاندارمري. سرش را ازپنجرۀ وانت مسقف بيرون مي آورد و با يك سرباز حرف مي زند.
« چه خبر از ذوالفقاري؟»
« مي بيني كه، 106 داريم مي بريم اونجا. يه 106 داريم، دو تا كلاش، والسلام! چند تا هم كلت كمر من وچند نفر ديگه، خلاص!»
« نيروي كمكي هنوز نرسيده؟»
« نيروي كمكي كجاست؟ تو ئي ژاندارمري، چهار تا اسلحۀ درست وحسابي پيدا نمي شه؛ اون وقت سير كن با دوربين، تانك دارن، توپ دارن، نفربر زرهي... مردم بيچاره با بيل كلنگ رفتن جنگ تن به تن... از بچه هاي جهادي؟»
محمدرضا نگاهي به آرم جهادسازندگي روي وانت مي كند كه از ميان گل خشك شدۀ روي ماشين، هنوز پيداست.
« نه، امدادگرم، ازبچه هاي گروه مجتبي. ئي وانت ويكي ديگرم از جهاد گرفتيم كرديم آمبولانس. مجروح ازخرمشهر مي آوريم بيمارستان شير و خورشيد... چه مي زنه بي پدر... مي رُم جلو. ماشين خاليه. كسي مي خواهد بياد؟»
« نه، ازشطيط نرو جلوتر. پخشن داخل ذوالفقاري. بگيرنت، خلاص!» موتورسواري از دور، پرگاز مي راند. محمدرضا چشم هايش را ريز مي كند. دريا، سوار برموتور، جعبه اي مهمات وسط پاهايش گذاشته وتند مي راند. رضا ازپشت، دست هايش را قلاب كمر دريا كرده و سفت نشسته است.
دريا، كند مي كند.
« احوال محمدرضا فرخي نژاد؟»
« شنيدُم گل كاشتي دريا! جان محمد تو بودي خبر كردي عراقيا ريختن داخل نخلا؟»
« نمياد بم؟»
« اسباب شرمندگي بچه هاي آبادان كا!»
« عا، مو چهل وشيش سالمه. تو هنوز به دنيا نيومده، مو ازشيش سالگي تو ئي شهر بودم. مو بيشتر از توصاحب شهرم كا!»
« ها والله، بر منكرش لعنت!»
رضا هنوز دست هايش، قلاب پشت درياست.»
« سلام كردي عامو، رضا؟»
« س س س سلام!»
« سلام به رو ماه نشُسته ات... ها پس رضا رِ اين جا نگه داشتي كه چه؟
روونش مي كردي اهواز نَ.»
« خودش خواس بمونه خو. مو كاريش ندارم. نمي سازه با زن آقاش وبچه هاش.»
« شنيدُم فرامرزُم زده اهواز؟»
« ها، هما وبچه ها رو او بردن. برده شان گذاشته سي ننه بو آش.»
« ئي چيه رو پات، شدي رزمنده؟»
« ها، جعبه مهمات، مردم دس خالين نَ... مي ياي؟»
« پِ بمون جونت وآمبولانس دودستي سفت نگه دار... خطر چيه مرد؟ بزن تو گوش ترس، ترس بترسون ازخودت. بيا جلو، مردم دست تنهان.»
دريا مي زند به راه . محمد رضا سوييچ را مي چرخاند و استارت مي زند. جيپ با توپ 106، راه مي افتد ازپس آمبولانس. كاروان از قلب شطيط مي زند به ذوالفقاري.
باد، نفير گلوله ها را پژواك مي دهد. خمپاره اي سوت كشان، جايي دورتر، سرنخلي را قطع مي كند. باد، شيون و صفير گلوله، با هم مي آورد. ذوالفقاري زير آتش مي خواهد جان بدهد.
دريا مي ايستد. رضا را هل مي دهد سمت سلويچ وخود با جعبۀ مهمات، با حالت خميده، تك مي كند جلو، پشت تلي ازخاك. سرهنگ كهتري با دو سرگرد ديگر نقشه اي را نگاه مي كند.
« ببينم به اين منطقه خوب واردي؟»
« شما نشوني خمۀ خودت ممكنه گم كني هيچ وقت؟»
« از روي نقشه مي توني موقعيت اين جا رو تشريح كني؟»
« مو ازاين كاغذ سر درنميارُم. سواد درست حسابي ندارم. دو كلاس رفتم مكتب، چهل سال پيش، هيچ يادم نمونده. مو نفشۀ خودُم دارُم.»
« دريا، تكه اي چوب از روي زمين برمي دارد و روي راه شني، نقشۀ خودش را ترسيم مي كند.»
« ئي آبادان، شكل يه نيمروي پخش شده داخل تاوه. مو اين جاييم راست آبادان، ئي سمت پايين.»
« جنوب شرقي...»
« ها. همون كه تو مي گي. ئي كوي ذوالفقاري، بالاش رودخونۀ بهمن شير، پايينش جادۀ خسروآباد. حالا عراقيا چي ؟ پل زدن رو بهمن شير، اومدن تا جادۀ خسروآباد؛ يعني اين جا. اينم بگم، اين جا جزيره س نَ، چرا؟ چو ئي طرف، اي پايين اروندروده. بايد بكشيمشون عقب. برونيم شون او دست آب، خلاص! حالا چرا ئي كلاه سبزا زدن به كاهدون؟ تو بگو سرهنگ!»
« به كاهدون نزدن. اين جا رو نگاه كن! اين راه آبي رنگ رو مي بيني دريا؟ اين خورموسي است. حتماً اسمش شنيدي؛ انگشتت بكش پايين، راست مي رسي به خليج فارس.»
« اونا اين جا رو مي خوان؛ تسلط به اورند وبه چنگ آوردن شمال خليج فارس.»
سرهنگ به فكر فرو مي رود ونيش خندي مي زند.
« هه... ولابد بندر امام وماهشهر... كور خونديد كثافتا!»
« اين جايي دريا؟»
« ها، بيا داخل! محمد رضا فرخي نژاد امدادگر، رزمنده... سرهنگ كهتري و رفقا!»
« فرماندۀ لشكر 77 خراسان شمايي؟»
سرهنگ سرش را به علامت تأييد تكان مي دهد.
« مو از گروه مجتبام. ازبچه هاي گروه علي پور؛ برادر اكبر علي پور.»
« تو محاصرۀ خرمشهر ملاقاتشون كردين جناب سرهنگ!»
يكي ازسرگردها مي گويد . دريا خنده زنان به حرف مي آيد.
« خو، مو فكر كردم رفقات لالن نَ جناب سرهنگ؛ ازبس سر جنباندن و هيچ نگفتن!»
سرهنگ، كجكي مي خندد ونگاه مي كند به سرگردها. هردو سرگرد، با هم زانو عوض مي كنند وعبوس، دهان فرخي نژاد را نگاه مي كنند.
« مقرمون درست بيست روز پيش، روستاي مارِدِ بود. عراقيا زدن ازسلمانيه اومدن، ماردم رد كردن، پل زدن رو كارون، اومدن ئي دست آب. تك مي زدن ما اونجا بوديم. سرهنگ صمدي و تكاوراشم بودن. مي شناسين سرهنگ صمدي؟»
« هوشنگ صمدي؟»
« ها، مال نيرو دريايي. نيروي دريايي ارتش. ديدنش خو، چاقه. گلاب به روتون، ازدل پيچه واسهال داشت تلف مي شد. برادر علي پور گفت: فرخي برو به دادش برس! محل نمي كرد. خو گفـتُمش سلام، دلتون درد؟ گفت دكتري مگه؟ گفتم: نه، يه چيزايي سرم مي شه. چار تا ديفنوكسيلات دادمش، گفتم شما به خاطر وزنتون، هر چارتار باهم بخوريد. گفت چه ربط داره به وزنم؟ گفتم: داره. شما بخوريد! نمي دونم خورد يا نه. هفتاد- هشتاد تا تكاور داشت. برادر علي پور مي گفت اگه ئي به خاطر دل درد، بزنه بره پشت، هشتاد تا نيرو از دستمون پريدن.»
يكي از سرگردها گفت:
« مگه اون هشتاد نفر ديگه هم اسهال داشتند؟»
« آره، چه اسهالي!!... مو چند تا موشك و آر.پي.جي بيشتر نداشتيم؛ دشتُم صاف. قرار شد بچه ها با همون مهمات جلو تانكاي عراقيا رو بگيرن تا من وبرادر عليپور برگرديم شهر، خبر اومدن عراقيا رو بگيم به مردم.»
توي شهر، با دو تا كاتيوشا داشتيم مواضع عراقيا رو مي زديم. رفتيم كه بگيم حواسشون باشه، يه وقت گير نيفتن، رسيديم ايستگاه هفت، ديديم تو تاريكي، تكاورا، دوتا دوتا، زدن به بيابون، دارن ميان داخل شهر. ماردم تصرف كردن ئي بي پدرا. خو نداشتيم؛ نه تجهيزات، نه نيرو، نه امكانات. كشيديم عقل تا ايران گاز؛ پشت خونه هاي فرهنگيان. شهر زير آتش بودن. گفتيم تدبير چيه اگه تانكا بزنن بيان داخل شهر؟ برداشتيم سي- چهل كاميون خاك آورديم، اينا رو كپه كپه نهاديم رو زمين، گفتيم اگه تانكا اومدن، مجبور بشن هي جا عوض كنن، هم معطل بشن، هم صفحه كلاجشون صدمه ببينه. كه خب خوشبختانه نيومدن. حال زدن از پشت روستاي مدن، بالاي ميدون تير، وارد نخلا شدن.
لحظاتي بي حرف سپري مي شود. دريا دست به جيب پيراهن مي برد. سيگاري درمي آورد و آتش مي زند. يكي از سرگردها انگشت نشانه اش روي نقشۀ راه مي رود. سرگرد ديگر نيم خيز شده، دوربين به دست، كلاه سبزهاي نخلستان را سير مي كند. باد سرد ازجايي دور، صداي اذان با خود مي آورد.
دريا سيگارش را لاي دو انگشت دست چپ گرفته وبا انگشت شست، گوشۀ سبيلش را داخل دهان مي كشد وريز ريز مي جود. سرهنگ، دست به شقيقه هايش مي كشد كه زير كلاه، سرش را مي خاراند و رو مي كند به دريا:
« تو زير وبم اين جا رو خوب مي دوني. بلد ما باش... بيا، مراقب خودتم باش!»
و كلت 45 را با غلاف راز مي كند سمت دريا؛ دريا، بي حرف، غلاف تمام چرم را گل شانه وكمر مي كند. بيرون خاك تلنبار شده، صداي گفتگو مي آيد. انگار كه صداي زني هم داخلش باشد. دريا از خاكريز مي جهد بيرون! محمدرضا دنبالش.
« ئي كه احمد آقاجريه!؟»
« آقاجري؟»
« ها؛ مسئول بهداري سپاه. او فولكس نگاه كن! سقفش شطرنجيه. آمبولانس هواپيمايي يه خو.»
دو تا دختر جوان با مانتو وروسري سياه ايستاده بودند به جر وبحث با آقاجري.
« سلام برادر آقاجري. مشكلي پيش اومده؟»
« عليكم سلام!»
« سلام.»
« سلام، خوبي آقا دريا؟»
« سلامتي، اتفاقي بر خواهر!؟»
« خوهرا اومدن بر كمك به زخميا؛ خواهراي جنبش مسلمانان مبارزن. مو مي گم اين جا مناسبشُن نيس بمونن. ناامنه.»
« اگه زبنونُم لال، اين جا هم سقوط كند مث خرمشهر، تكليف چيه؟ كجا فرار مي كنين از دست ئي بي ناموسا؟ بريد خواهرا، نمونيد اين جا . به صلاحتون نيست.»
« اين جا زخمي زياده. شهيد هم داريم مي ديم. نه كه كمك شما احتياج نباشه؛ چرا، هس. اما برادراي امدادگر اين جا هستن. شما بريد بيمارستان شركت نفت. بيمارستان شير وخورشيد. حمل مجروحا وجسدا به عهدۀ ما، درمون و دفن ازشما. بيراه مي گم محمدرضا؛ برادر آقاجري؟»
دخترها، بي حرف، با سرهاي پايين، راه مي افتند سمت آمبولانس.
شهر زير رگبار آتش مي سوزد. نخلستان بوي خرما سوخته مي دهد. پرنده اي جيغ زنان، با بال هاي سوخته ازنخلي بلند سقوط مي كند. پاييز بـا سردي استخوان سوزي، خود را تثبيت مي كند. باد لحظه اي قرار نمي گيرد و زمين بهت زده، خود را تثبيت مي كند. باد لحظه اي قرار نمي گيرد وزمين بهت زده، تن به شخم بي گاه تانك ها مي دهد.
از نخلستان، صداي كل زدن هيچ زني به شادي شنيده نمي شود. گاوميش هاي بي آغل، هراسيده از رگبار كر كننده، ديوانه وار، ماغ كشان به هرسوي، تنها مي گريزند.
مردان دش داشه پوش عگال بر سر، با بيل وكلنگ، سينه به سرب مي دهند. زني با عباي سوخته، كودك شيرخوارش را درآغوش گرفته وبا دست ديگرش دختركي ژوليده را پابرهنه ميان نخل ها مي دواند. جاپاي دخترك، لكه هاي سرخ خون پيداست. تمام نخلستان نعرۀ بلندي است كه انگار هيچ وقت، ديگر پاياني نخواهد داشت.
سرهنگ صدايش را رها مي كند داخل گوشي بي سيم چي.
« ازسهره به تيهو... بگوشي تيهو؟»
« بگوشم سهره، شرمنده ام!»
« شرمندگي تو به چه درد من مي خوره؟ كبوترا اين جا همه زمين گير شدن. اگر ارزن نيست، گندم كه مي تونيد بفرستيد. كبوترا تشنن. مي گن هم جنساي ما كي از راه مي رسن؟»
« كبوترا راهي شدن سهره. بايد تا حالا رسيده باشن. دووم بياريد ارزنم مي رسه. درمي آييم از شرمندگيت سهره جان!»
سرهنگ با خشم گوشي را مي دهد دست بي سيم چي ومي زند جلو. بي سيم چي عقب سرش مي رود.
دريا، پاسداري كول كرده و خميده مي رود سمت آمبولانس محمد رضا.سرهنگ دلش ريش مي شود. گلوله نصف صورت مرد بوده.
دريا لحظه اي كنار سرهنگ مي ماند.
« ازسمت خودي هم خمپاره مي خوره به بچه ها. داستان چي؟ حواست جمع كن سرهنگ!»
سرهنگ سينه خيز مي كشد روي زمين. با دوربين نگاه مي كند سمت نيروهاي خودي. ازجا بلند مي شود ودرپناه نخل ها به عقب مي دود.
« خبردار!»
« آزاد! اهل كجاييد چشم بادومي ها؟»
« بچه بجنورديم. سربازاي تيپ قوچانيم. دو قبضه هم خمپاره داريم.»
« ديده بان داريد اون جلو؟»
« نه قربان!»
« بدون ديده بان گلوله تونو روونه مي كنيد كجا؟»
« سمت رودخونه قربان!»
سرهنگ نعره مي كشد:
« سرباز! اين رودخونه مال عراق نيست. بهمن شيره. مال خودمون. عراقيا لابه لاي نيروهاي خودي پخشن. لابد منم دو تا نخل اون طرف تر برم، به خيالت دشمنم وكله ام رو منفجر مي كنيد. بلند شيد بريد جلو!»
خورشيد، تمام تنش را كرده بود داخل بهمن شير. آب ازقرمزي غروب مثل يك ورقۀ شفاف برق مي زد. دشمن بي هيچ ملاحضه اي تيربار آتش از نخل ها برنمي داشت.
ازتاريك- روشن هوا، ستون خط شدۀ چند نيرو كه به جلو مي آمد، پيدا بود. دريا نيم خيز شد. سرهنگ اسلحه اش را آماده كرد.
« خوب واردي!»
« ناوي وظيفه بودم.»
« كجا خدمت كردي؟»
« ناو نفت كش، ازناوگان خليج فارس»
« كدوم حوزه؟»
« حوزۀ هفت؛ كسي داري اون جا؟»
سرهنگ، لب هايش به نشانۀ خنده باز مي شود.
« روي كشتي پلنگ تا حالا بودي؟»
« بار اولي كه دريا زده شدم، داخل همي كشتي پلنگ بودم. زود زدم به خدمت. سجلدم دست كاري كردم، شدم بيست ويك ساله. قيافم داد مي زد دست بالا چارده، پونزده... رفتُم ديگه، سخت نگرفتن. با آقام وزنش نمي ساختم. خونه زندان بود واسم. فراري بودم از همه شون؛ آقام، زنش... لاكردار پونزده تا بچه برآقام آورد. از ننۀ خودم يه خواهر دارُم؛ فاطمه همون دهات خودمون شوهرش دادن. زن بزرگيه حالا. شوهر، بچه.»
« اهل كجايي؟»
چشم هاي دريا برق مي افتد. نگاه مي كند به سرهنگ و مي خندد.
« هرجا كه تو رو خاكش بايستي.»
سرهنگ به قهقه مي خندد.
« خيلي ناكسي دريا! خوب قاپ آدم مي دزدي.»
« نوكرتم. انگار صد ساله مي شناسمت سرهنگ. اصليتمون از يان چشمه اس؛ طرفاي شهركرد. بلدي اونجاهار؟»
« مي دونم، اون طرف اصفهان، شهركرد. استان چهارمحال بختياري.»
« ها؛ اين جا پالايشگاه سال 1291 تأسيس مي شه. از همۀ ايران، مهاجر سرازير مي شه بر كار. آقام و سه تا عاموم، مي زنن مي يان آبادان. هم ولايتي يا گفته بودن آبادان كويته، برو تو خيابوناش پول پارو كن. يه سالي زن وبچه شون يان چشمه، مي يان اين جا، مي شن كارگر شركت نفت. خونه زندگي به هم مي زنن، دست زن وبچه شون مي گيرن مي يارن اين جا.»
ستون نيروي خط شده نزديك تر مي شود. نيم رخ علي پور از سايه- روشن غروب پيداست.
« سرهنگ كهتري! برادرا اعزامي از كميته هاي تهرانن. اومدن بر پاكسازي.»
بچه ها رو داغون كردن. ازصبح، يا زير آتش خمپاره بوديم يا توپ.
سرهنگ دستش را دراز مي كند.
« كهتري هستم. ديگه داشتم مأيوس مي شدم. فكر كردم تهرانيا يادشون رفته روي نقشه، شهري هم به اسم آبادان وجود داره!»
« داوطلب زياده تهران، سرهنگ! همۀ شهرها؛ چه مردم، چه نظامي. رييس جمهور اجازه نمي ده نيرو اعزام بشه. ما تاكتيك بني صدر رو نمي فهميم. برادر جهان آرا حنجره ش پشت بي سيم پاره كرد . آخر شم...»
صداي مرد كميته اي مي لرزد. گوشۀ سبيل دريا، خيس وشور مي شود. دريا به آسمان نگاه مي كند وفكر مي كند تاريكي چه قدر مي تواند در مرد بودن مردها سهم مهمي داشته باشد.
سرهنگ مي گويد:
« آقاي علي پور از برادران عملياتي سپاه هستن. به ما كمك زيادي كردن. زاه وچاه اين جا رو خوب مي دونن. مي سپرمتون به ايشون. به امان خدا!»
منوري، تاريكي شب مي شكافد. آسمون ازدُم منور، رنگ بنفش به خود مي گيرد. زمين و آسمان با هم، روز مي شوند. خمپاره هاي درشت تخم مرغي شكل، سرگردان، جايي منفجر مي شوند وپيكري ازهم متلاشي مي كنند. شب طولاني و سرد در راه است. از تمامي نيزار و نخلستان، صداي ناله به آسمان بلند است.
رضا هنوز خپ كرده، در آغوش دريا خفته است. پاهاي كوچكش را جمع كرده، ميان پاي گرم پدر نهاده و آرام نفس مي كشد. دست هايش، دو مشت كوچك، پيراهن دريا در خود مچاله كرده است. ترس از رفتن دريا؛ نبودن دريا در كنارش.
دريا، مشت هاي كوچك از هم باز مي كند. دو دست كودكانه، روي زبري موكت رها مي شود. رضا زير پتو گم مي شود. دريا مي خواهد نور هم كه آمده، رضا باز خواب باشد وجنگ را نبيند.
دريا، دست درحلب بزرگ فرو مي كند، خرماهاي سفت وچسبيده به هم را دانه دانه باز مي كند.
سحر، هنوز خروس زنده اي بود كه آواز صبح بخواند و زني كه گرسنگي مردها را تاب نياورد. خستگي شان را دل ديدن نداشته باشد، و با چشم هاي خيس، در گرگ وميش هوا، آب به آرد بريزد، نمك بزند، آتش به هيزم و تنور بيندازد ونان داغ به طبق بگذارد؛ طبق را با نان هاي برشته وداغ بگذارد روي سرش و هي كند ميان نخلستان، سمت سلويچ دريا، و مشام ها را از عطر نان به جان بياورد.
و دريا، دست درحلب بزرگ فرو مي كند. خرماهاي سفت وچسبيده به هم را دانه دانه باز مي كند. زن، با عباي افتاده روي شانه هايش، با شلۀ سياه، اشك هايش پاك مي كند. هر نان را چهار لت مي كند ودريا، خرماهاي براق وسياه را لاي نان ها، لقمه مي كند ومي نشاند كنار هم. سيني لقمه ها روي سر دريا وسليمه بالا مي رود. هردو، راه مي كشند سمت كُپه هاي بالا آمدۀ خاك. دست ها، در هوا به لقمه هاي نان سلام مي دهند. خرماها از داغي نان، شيره مي اندازند. چند خروس، دورتر، آواز شكرگزاري صبح سر مي دهند. مردها بر تلي ازخاك كنار رود، وضو مي گيرند.
نخلستان در سكوت محض ناله مي كند.از سنگر كهتري، كورسويي پيداست. دريا داخل مي شود. سرهنگ با برادر علي پور، زير شعلۀ فانوس، روي نقشه اي خم شده اند وحرف مي زنند. دريا فكر مي كند چه قدر كلمۀ سرهنگ به سرهنگ مي آيد وبرادر علي پور، اگر برادر اول اسمش را بگيرند، انگار نامش چيزي كم دارد.
دو درجه دار ديگر، به آمدن دريا، نيم خيز مي شوند. سرهنگ كه گرم عليك مي دهد، درجه دارها آرام مي گيرند.
« بشين دريا! داريم خط درست مي كنيم.»
فركانس بي سيم، موج مي گيرد. بي سيم چي گوشي را مي دهد دست سرهنگ.
« بگوشم تيهو... از سهره به تيهو... به گوشم!»
« خدا قوت سهره! كبوترا رسيدن؟ ارزنا كه رسيدن سر حال شديد؟»
« مُشتلق بده تيهو. دستت درد نكنه، چه كبوترايي، چه ارزناي دونه درشتي! تا يك صبح، همۀ كركسا رو رونديم عقب. زمين پاك پاكه ولي هنوز كمين كردن، مترصد فرصتن. حواسشون باشه هنوز كبوتر و ارزن لازم فراموشتون نشه!»
« به روي چشم سهره جان، خدانگهدار!»
سرهنگ، چشم مي چرخاند. صورتش غرور وخستگي با هم دارد. دل مي دهد به چشم هاي ميشي دريا.
« سفيدي چشم هات كجا رفته مرد؟ ازخستگي زياد يا طاقت بي خوابي نداشته؟»
« نوكرتم سرهنگ! هرچي باشه ترس نيس. دريا زده تو گوش ترس، ترسُ ترسوندم. ئي رضا رو بفرستم اهواز، خيالت تخت، تا آخر باهاتم!»
« لاف آباداني مي زني يان چشمه اي؟»
« دريا اگر مرد، مُرد نشم باعث افتخار مي شه.»
« برفكرش لعنت، بزن قدش!»
« مخلصيم آقا، نوكرتيم!»
سرهنگ، خنده ازلب مي گيرد. برادر علي پور، سنگيني تن به زانوي راست مي دهد. دو درجه دار خستگي به پاي ديگر مي دهند. سمت چپ سينۀ هركدام، نامشان با خطي سياه و خوش نوشته شده است: حسن امير ارجمندي، ابراهيم بانژاد.
« شماها همه تون خيلي جوونيد. تجربه اي كه من دارم حالا مونده تا بش برسيد. اما يك چيز هميشه يادتون باشه؛ درجنگ، خبرهاي تلخ وشيرين مثل دو لبۀ يه شمشير، بغل گوش همند. كاريش هم نمي شه كرد. اين ذان جنگه. خودتون شاهد بوديد، ديديد، من...»
سرهنگ سعي مي كند به خودش مسلط شود، صدايش را صاف مي كند.
« من نمي دونم چرا خدا به اين يه تيكه خاك، به اين مردم، اين طور نظر لطف انداخت... من ... من آدم خرافاتي نيستم. پدرم، پدر پدرم هم نظامي بودند. اما از ديروز صبح كه اين جوونمرد همه رو خبر كرد، تا خود ساعت يك صبح، كه اين آشغالاي كثافت رو رونديم عقب، اون دست اب هيچي نداشتيم. دست خالي بوديم. با چند تا كلاش وخمپاره و دوتا 106 كه نمي شد جنگيد. براي همينه كه اسم خدارو مي يارم...
ياري مردم همه البته بود. خوب دست به دست هم دادن. مردم با غيرتي داره جنوب، خوشم اومد. زن و مردش فرق نداره. غيرت، مال جونداره. جوجۀ يه پرنده رو هم بخواي از لونه اش برداري، مادر غيرت مي كند، نوك مي زند، مي خواهد چشمات رو ازكاسه دربياره. اما حرفم چيز ديگه اس. خبر بده هنوز مونده ...»
سرهنگ، دست دست مي كند. لب هايش را به هم محكم فشار مي دهد. ابروي چپش را بالاتر
مي گيرد. زير چشمي دريا را سير مي كند. دريا، گوشۀ سبيلش را آرام مي جود. ارجمندي و بانژاد، چشم دوخته اند به دهان سرهنگ.
برادر علي پور مي گويد: « حواسمون جمع ستون پنجم باشه، ها؟»
« كدوم جنگه كه ستون پنجم نداشته باشه برادر؟ نشونم بده! اين مجاهدين احمق هم شدن ستون پنجم مملكت خودشون. عقلشون رو خدا زايل كرده، نمي بينند، نمي فهمند... يعني، يعني تشخيص نمي دن فرق بين متجاوز و متجاوز رو. حرفم يه چيز ديگه است علي پور... ديروز صبح، وزيرنفت، تو روستاي سادات اسير شد؛ چند نفر بودند.»
علي پور نيم خيز مي شود. اشك يادش مي رود كه درچشم هاي يك مرد مي خواهد بجوشد. علي پور لب هايش جمع مي شود.
« تندگويان؟ محمد... محمدجواد... كي، كجا... دروغ شايد؟»
« راديو عراق همون ديروز اعلام كرد. اخبار خودي هم تأييد كرده... جنگ نابرابريه؛ عراق هم متجاوز، براي همين بايد حواسمون جمع كنيم.»
دريا، به ساعت روي دستش نگاه كرد؛ تقويم عدد ده را نشان مي داد. آتش دشمن آرام گرفته بود. عراقي ها دوباره برگشته بودند آن دست آب نهر پر از جسد هاي ازهم گسيخته بود. زمين، زخمي وشهيد وهلاك شده را يكسان در دل خود جاي داده بود.
بايد چشم مي دواند گرگي را جايي دراين بلبشو پيدا مي كرد. رضا تا صبح بهانۀ گرگي را گرفته بود. فكر كرد كاش ديروز گرگي را هم همراه رضا در آن چاله براي محفوظ ماندنش حبس مي كرد!
دورتر، فرخي نژاد و آقاجري را ديد كه زخمي ها را كول مي كردند، مي نهادند داخل آمبولانس.
« چه پلي زدن بي پدرا! مكانيزه. داخل آب باز مي شه . تيكه تيكه پل زدن، نيگا، سيمانش از ايناس كه تا داخل آب مي ريزن سفت مي شه. همين كه يه شبه تونستن بيان ئي دست آب... چه تجهيزاتي، ماشيناشونُ!»
« خسرو امينيان! چي مي گم دم گوش دريا؟ احوال آقاي عموچي، نه بابا، معدلتون اين جا هم از18 زده بالا! سلام دريا، با هم كلاساي ما چه كار داري؟»
« برو ديپلم ردي، برو غنيمت جنگي جمع كن!»
« ها خسروجان، چرا كه نه؟ مو جنازۀ عراقيا جمع كنم جاي غنيمت، تو وعموچي، لودر و 106؛ بد نيست نَ؟»
همگي مي زنند به خنده، محمدرضا، دست دراز مي كند وبا هم شاگردي هايش روبوسي مي كند.
« چاكر آقا عموچي، چاكر آقاي امينيان!»
چند نفر، سه- چهار نخل را مي خوابانند روي عرض رودخانه. پل مكانيزۀ عراقي ها درانفجارهاي پي درپي وعقب نشيني آنها از بين رفته. نخل ها پلي دراز وباريك مي شوند. بچه ها دو تا جيپ ويك دستگاه لودر را، بسم الله گويان از روي نخل هاي پل شده، عبور مي دهند.
امينيان وعموچي يك توپ 106 را كول كرده اند ونفس نفس زنان مي آورند داخل نخل ها. تك تيرهاي پراكنده هنوز درآسمان چرخ مي زنند.
« خو چرا ئي همه محنت! مي ذاشتيد همون دست آب مي موندن؟.»
« عقل كل، شاگرد اول! اومديم دوباره ناغافل پيشروي كردن و زدن ئي دست آب، اون وقت نمي يان تشكر كه آقا دستت درد نكنه وسايل ما رو آن قدر خوب نگه داشتي!؟»
« برادراي مسجد حضرت ابوالفضل، برادراي مسجد مشيدآباد، بياييد كمك نَ. خفه شديم از بو گند ئي جنازه هاي عراقي. حاج حسنُ ببينيد، خجالت بكشيد. كم بريد سراغ مال دنيا!»
« احوال حاج حسن سليماني؟ خدا خيرت بده حاج حسن. بوي تعفنشون نخلا رَم داشت ازپا در مي آورد. ما كه جاي خود داريم.»
حاج حسن ازپشن ماسك پارچه اي، سر تكان مي دهد. چشم هايش مي خندد ولولۀ بلند سمپاش را مي گيرد روي جنازه هاي عراقي. سمپاشُ پمپ مي كند وگرد سفيد رنگي روي اجساد را مي پوشاند. بچه ها دست وپاي جنازه ها را با لباس هاي پاره شدۀ خودشان مي بندند ومي كشانند داخل نهر بي آب. خسرو با لودر روي اجساد خاك مي ريزد. چند نفري آن طرف تر با بيل روي اجساد بو گرفته خاك مي ريزند.
« بچه هاي خودمونو چي كار كنيم، ببريم سردخونۀ بيمارستان؟»
« چار سرخونه؟ يه راست مي ريم بهشت رضا. ننه باباي همه مون كه نيستن خو. خودمون بايد كارا رو راست وريس كنيم. فقط مال شهراي ديگه رو مي بريم سردخونه. اسماشونو بنويس روي كاغذ، با پلاكاشون چك كن!»
خط تثبيت مي شود. محور ذوالفقاري بعد از چند ساعت سر وشكل مي گيرد. نيروهاي پدافند حالت دفاعي به خود مي گيرند. صياد شيرازي با نيروهايش از راه مي رسد.
« برادرا! پس خط كارون كه دست آقاي فضلي. ايستگاه هفت رو، خط آقاي كلهر پدافند مي كند. مسئوليت خط بچه هاي اصفهان با برادر مرتضي قرباني. مي مونه اين منطقۀ سه راهي آبادان؛ جادۀ آبادان- ماهشهر به سمت ذوالفقاري؛ پدافند اين منطقه با بچه هاي سپاه آبادان.
بين ايستگاه هفت وبچه هاي اصفهان يك روستاست؛ فياضيه2. درست اين قسمت: شمال آبادان؛ منطقۀ مهمي كه مي تونيم حركت دشمن را از اين جا زير نظر داشته باشيم. تكاوراي نيروي دريايي وبچه هاي گارد ساحلي ارتش هم اين جا هستن، دهانۀ خليج فارس؛ حدوداً مي شه 60 كيلومتر. نكته اي براي گفتن به نظرم نمي رسه. توكل همۀ ما به خدا!»
« چي كار مي كني علي بي غم؟»
« اسلحه هاي ئي بعثي هاس. ازتو گلا جمع مي كنم، تميزشون مي كنم دست بچه هاي خودمون. دست خالي ان خيلي هاشون نَ... چه خبر ازشهر؟»
« مردم دارن مي رن. شهر داره خالي مي شه. زنا رو به زور مي فرستن مردا. مي گن مي خوايم بمونيم سر زندگيمون، داخل شهر خودمون... سعدوني رو ديدم...»
« سعدوني فوتباليست؟»
« ها، نشسته بود رو صندلي هاي گران شاپوري، داشت مثل زنـا گريه مي كرد . مي گفت حاضره بميره ونبينه آبادانم مثل خرمشهر سقوط مي كنه.»
« دريا، چه خبر از اوراق فروشيت؟»
« نصفش دود شد رفت هوا. نمي بيني افتادم به جون ماشيناي درب و داغون ئاي بي پردا؟ اگه همۀ ماشيناشونم غنيمت برادرم، باز نمي شه سلويچ خودم.»
« تو كه دست دلباز بودي دريا! يه چيزم بذار واسۀ ما. مي گن ثوابه از جنگ، رزمنده غنيمتي برداره.»
« بيا اي جك روسي هم مال تو!»
محمدرضا جنازۀ يك عراقي را براي بستن پاهايش تاب مي دهد.
« بيا اينم غنيمت مو!. عجب سرنيزه اي داشته ئي بي پدر. اينا چيه اين جا دراومده، وسط ئي خاك وخل... يا علي... بياييد اين جا نَ. سير كنيد سير كنيد چه غنيمتايي يافتم مو.»
« دخيل...دخيل...دخيل علي خميني!»
« چي كار مي كني؟»
« مي خوام يه خشاب حرومشون كُنم. مي خوام مغزشون بريزم داخل دهنشون!»
« اينا اسيرن نَ. اسيرو كه نبايد كشت.»
« اينا اسيرن؟ اين كثافتا اسيرن؟ پس چرا خودشون نو قايم كرده بودن تو خاكا. چرا ني گذاشته بودن داخل دهنشون. ترسيده بودن خفه شن برن جهنم؟ يا منتظر شب بودين كثافتا. بزنين تو دل نخلا، برين او دست آب، ها؟»
و با نوك پوتين، محكم لگدي حوالۀ دهان وصورتشان مي كند . دو مرد در خود مچاله مي شوند وبه خود مي پيچند.
احمد آقاجري، ايستاده روي يك بلندي، با بچه هاي گروه امداد حرف مي زند. تانك هاي گريختۀ دشمن، ازاين دست آب پيداست؛ و كلاه خودهاي آهني كه زير آفتاب پاييزي برق مي زنند. بين دو سمت، آتش بسي ناگفته برقرار است. انگار عقبۀ آن رگبارهاي تند، اين آرامش خاكستري زير آتش بايد باشد.
« فُر مساقاي بي پدر چه منظم كار كردن! رو آخرين اصول مهندسي. ببين نخلا رو چه با نظم قطع كردن! تا لب رودخونه شن ريزي كردن اينو چرا نبردن؟ با همين بيل ميكانيكي، كانال زدن ها! خواستن نفر، رو سطح زمين راه نره. همۀ نيرو از داخل كانال رد مي شدن.»
سيركن اين جا كاظم! داخل جيپ فيولاها، دو تا مرغ سربريدۀ پرنكنده گذشته بودن، بر ناهارشون بي پدرا بريونش كنن. اِاِاِاِ... عيدي بيا اي داخل ببين! چه غارتي كردن خونه زندگي مردم؛ طلا، پول، ساعت، عروسك، فرش، تلويزيونم برداشتن بي پدرا! اي فلان فلان شده هاي كافر. ئي گوشواره ها رو سير كن كاظم، خونيه!...»
« محمود، ئي چيه؟»
« كدوم؟ ... ماسكه ديگه.»
« ماسك چي ؟»
« فكر كنم ماسك غواصي باشه. ولي نمي دونم اي خرطومي براي چيه؟ اين فيلتر چيه؟ چه جالب! تاش كه مي كني، داخل خودش جمع مي شه. زيپ مي خوره مي شه يه بستۀ كوچك.»
دريا از دور پيدايش مي شود. با اُوِري سبز رنگ؛ همان شلوار جين آبي رنگ هميشگي ويك كلاه آهني گشاد. فانوسقه و كلت 45 را حمايل كرده وبا شتاب نزديك مي شود.
« محمدرضا... محمدرضا فرخي نژاد. كجايي نَ؟ ايستادي شعر مي بافي با كاظم عيدي. سرهنگ تركش خورده. كولۀ كمكاتُ وردار بيار داخل خاكريز! خورده داخل نشيمنش، خجالت مي كشه حرفشُ بزنه. اما خونريزي داره. حالش خوش نيس. مو نميام داخل سنگر. خودت برو يه كاريش كن!»
« مو كه دكتر نيستم دريا! بايد بره شيرو خورشيد. جراحي شه، بيهوش شه.»
« خو برو يكي رو بردار اين جانَ. كمت مياد؟»
دريا مي رود سمت آقاجري.
« خسته نباشي ، سلام!»
« خسته دشمن! چه خبر دريا؟»
« مي گُم يه فكر به حال اين مجروحا بكنيد. هرساعت خو زيادتر مي شن. نگاه نكنيد، يكي دو ساعت آتيش بس مي دن. شروع كه مي كنن، بي پدرا ديگه انگار دلشون نمي ياد تمومش كنن. يه بند مي ذارنمون زير آتش.»
« داشتم به بچه ها همين مي گفتم نَ. گروه عمليات دارن چوبيده را آماده مي كنن. نيس لب بهمن شيره، قرار شده لنج ها اونجا آماده باشن. بردن مجروحا يا آوردن مهمات وغذا وچيزاي ديگه، ازچوبيده شده. خو نزديك ترين راه امن به ماهشهر، همين چوبيده است. مسير پدر روهم بچه ها دارن درست مي كنن براي نشستن هلي كوپترا. اولويت اول براي استفاده از هلي كوپترا، مجروحان. آوردن نيروهاي تازه نفس، مهمات. سه تا اتوبوسم بچه ها صندلي ياش درآوردن براي حمل مجروح... خدا خيرت بده دريا! خوب به فكري. مردم تو جنگ بي قرار مي شن، تو تو جنگ قرار گرفتي! عجيبه كاراي خدا دريا، عجيب...»
« درياقلي سوراني، دريا...»
« ها، چيه صدات ول كردي تو نخلا محمدرضا؟»
« خواستم بگم اوامرتان اجرا شد جناب فرمانده دريا!»
« فرمانده بوات ناكس!»
وبا خنده مي زند پشت فرخي نژاد.
« رفتم تكنسين اتاق عمل با لباس جراحي آوردم بالاسرش. راه نمي داد سرهنگ، خجالتش مي شد. گفتم: خجالت نداره سرهنگ، بكش پايين ئي دكتره، دكتر محرم نَ. دكتر گفت چيز مهمي نيس. درآورد تركش؛ قد يه عدس. فقط بايد هر روز پانسمانش عوض كنم.
- دست درد نكنه محمدرضا. جبران كنيم ان شاءالله!»
- ان شاءالله تركش خوردن شما.
وهردو مي زنند زيرخنده.
« رضا كجاس، نفرستاديش بره؟»
« تاب مي خوره بر خودش اين دور و بر. عادت كرده ديگه بي ئي سر و صداها. فقط بي تابي ئي گرگي رو مي كنه. هرچي گشتم ئي دور و بر پيداش نكردم.»
« شايد خلاص شده تو ئي انفجارا... ولي رضا رِ بفرس بره گناه داره، عقل او نمي رسه. مو كه مي فهميم.»
« ها. قبول دارم. پيغوم فرستادم واسه ايرج؛ پسر عاموم، گفتمش بياد رضا ببره بذاره پهلو آقام. سر وكله ش پيدا مي شه ئي چند روزه.»
دريا، راه مي كشد ميان نخل ها. سوتي مي زند وباز گرگي را صدا مي كند. ازسمت گورستان صداي شيون زن ها به گوش مي رسد. دريا فكر مي كند روزي كه بميرد، تشييع كنندگانش خسته نخواهند شد. صد قدم برنداشته، مي رسند وسط قبرها. بعد به رضا فكر كرد. اگر مي مرد تنها دلواپسي اش رضا بود. كاش گذاشته بود رضا حداقل يك بار مادرش را مي ديد! عكسي هم حتي از او نداشت كه نشانش دهد. شايد ازآن خانه بار كرده، رفته باشند. راستي رضا چه مي شد، اگر دريا مي مرد؟ رضاي بي قرار، رضا كه مثل خود دريا بود.
رسيده بود سلويچ. صداي گريۀ رضا مي آمد. تك كرد داخل.
كنار چاله، رضا، گرگي را بغل زده بود ومي گريست. دريا سير كرد. گرگي دست هايش از انفجار رفته بود. روي شكمش چيز كوچكي برق مي زد. دريا خم شد روي گرگي؛ دست برد به چيز براق. تركش هنوز داغ بود. دريا دست كشيد روي چشم هايش. سگ هنوز زوزۀ خفيفي مي كشيد. بدنش با لرزشي خفيف داشت رو به سردي مي رفت.
رضا با بغض گفت: « خودش كشونده تا اين جا؛ از داخل نخلا. نگاه، بدنش زخم خاليه. با پاش خودش كشونده زمين. نگاه آقا، نگاه!»
دريا، سبيلش را كشاند داخل دهانش و شروع كرد به جويدن. سبيلش شور بود.
گرگي، خيره، نگاه دريا كرد. رضا، سر گرگي را بلند كرد وكاسۀ آب را گرفت سمت دهانش. سگ پوزه به آب زد. زبانش را درآورد ودر آب رها كرد. رضا با بغض، كاسه را پرت كرد روي زمين وبلند گريست. سگ چشم هاي خيسش را دوخت به رضا. پارس كوتاهي كرد. و رو به نخلستان، جان داد. دريا، بي حرف، سگ را نهاد داخل چاله. اولين مشت خاك را رضا ريخت رويش. مشت دوم خاك را دريا. شبي به درازاي يك قرن، براي دريا، پسر وسگ آغاز شده بود.
ميكروفن، درست جلوي دهان دريا قرار مي گيرد. گزارشگر مي گويد:
« آمده ايد آقاي سوراني، شروع كنيم؟»
دريا، دست دست مي كند. سبيلش را با شست وانگشت نشانه، مي كند داخل دهانش و سنگي را با نوك پا، پرت مي كند طرفي.»
رضا با چشم هاي تخس، تكه اي نان خشك سق مي زند و دريا را نگاه مي كند.
« اين چراغ قرمز كه روشن شد،... اصلاً من به شما اشاره مي كنم، شروع كنيد صحبت كردن...
آماده ايد؟ مي ريم براي ضبط سه، دو، يك!...»
دريا، سربلند مي كند.
« نمي شه كس ديگه اي حرف بزند؟ مو چيزي ندارم كه بگم.»
« مي گن آبادان رو شما نجات داديد، چه طور حرفي نداريد بگيد؟»
« مو كه آبادانُ نذاشتُم رو كولم ببرم يه جاي ديگه! شهر سرجاشه نَ...
« مو فقط آدماي ئي شهر وخبر كردم گفتم بجنبيد، دست بجنبانيد، دشمن زده به آب ريختن داخل نخلا، همين، از او به بعدش هرچي شده، مردم كردن. نذاشتن شهر ازدس بره. نه كه خاك مهم باشد، خاك رو آدمايي كه روش زندگي مي كنن، بزرگ مي كند... مو تو ئي پانزده بيست روز، با بچه هاي ارتش زياد گشتم. با سرهنگ كهتري رفيق شدم. نقشۀ ايران رو او نشونم داد .شكل يه گربه بود. سرهنگ گفت نقشۀ ايران، اول يه شكل ديگه بوده. ولي هربار تو ئي مملكت جنگ شده، يه تيكه ازاين نقشه كم شده، اِنقدر كه همين يه گربه مونده. مو اون شب خيلي فكر كردم... آرزو كردم جنگ كه تموم شد، ئي گربه دست نخورده بمونه... همين!»
دريا ازمعركۀ آدم ها، راه مي كشد به بيرون. رضا مثل بچه گربه اي كوچك راه مي افتد دنبال دريا. دريا با كيسه اي پر از شيشه هاي كوچك آب، مي رود سمت خاكريزهاي خط.
« ها، سقاباشي، آب تازه آوردي! خدا آب كوثر نصيب كنه، خنك هست يا نه؟»
« بنوش بنادري جان! از ئي آبا كم گير مياد؛ آب معدني. يخم آوردم براتون. خدا بركت بده ئي كارخونۀ يخ سازي. كار گراشُ نذاشته جنب بخورن. خط توليدش به راه. به كارگراش گفته جنگ، كارخوۀ يخ سازي هم لازم داره.... برادرا، كمپوت، كيك، خُبُز، مربا، هرچي كه بخواين، تو ئي كيسه پيدا مي شه.»
« شنيدم كميتۀ ارزاق زدي دريا؟»
« صورت برادري كرديم؛ بُنشن وبرنج وخواربار، پنير، قند، شكر، چاي، كمپوت، كيك، هرچي كه داشتن. نوشتيم از مغازۀ كي، چي برديم. آذوقۀ تمام شهر وجيره بندي كرديم. چاره اي نبودنَ.»
« دريا، مي گم چه طوره براي اينكه برادراي رزمنده ازخجالت دربيان، مجسمتُ بسازيم، بزنيم وسط همي ذوالفقاري. اسم اين جارم عوض كنيم بذاريم كوي درياقلي. چطوره نَ؟»
« خوب فكريه بنادري جان، جنگ مغزامون خوب انداخته كار!»
دريا، بلند مي خندد. ژ- سه اش را مي گذارد روي زمين؛ دريك كمپوت سيب را باز مي كند وشروع مي كند به خوردن. دريا مي نشيند روي بلندي خاكريز؛ آتش ناگهان باز باريدن مي گيرد.
دستي ازآن سوي آب، روي ماشه اي مي چكد وخمپاره اي در آسمان، چون پرنده اي آهني، به پرواز درمي آيد. ازشدت انفجار، از بلندي خاكريز سقوط مي كند. ران پايش را چيزي داغ مي سوزاند ودر گوشت فرو مي رود. سيب ازچاقوي قبادنيا، به خاك كي افتد. آب نيم خورده، ازدست دريا به زمين مي ريزد. رضا با چشم هاي راه گرفته، درسكوتي كركننده، تنها نگاه مي كند. درنخلستان هنوز باد پاييزي مي وزد.
محمدرضا و آقاجري، تن دريا را به روي برانكارد مي گذارند. رضا با بهت، درعمق همان سكوت مي دود. تكۀ نان خشك هنوز ميان دستش است. دريا بهوش است و مي خندد.
در بيمارستان شير وخورشيد، پاي دريا در سپيدي گچ فرو مي شود. تنها سفيدي رانش، كه هنوز تركش درخود مهمان دارد، باز مي ماند.
دريا، سوار برلنج، جايي ديگر بايد برود. چشم هاي دريا به جستجوي رضاست. از ميانۀ لنج، شهر دودآلود پيداست. جايي دورتر، لوله هاي نفت درآتش مي سوزد. دريا مي پرسد: «شب يا روز، محمد رضا؟» محمدرضا نگاه به آسمان مي كند. پرنده اي سياه درآسماني سياه تر، هراسان پرواز مي كند. تمام شهر بوي نفت مي دهد. دريا، سربلند مي كند وچشم به راه مي دوزد. درجادۀ خالي هيچ پسر كوچكي پيش نمي آيد.
محمدرضا، الكي بغض مي كند. مي گويد:« مي گم دريا... مي گم مي خواي يه آهنگ برات بخونم دل واشه؟...»
« ها رضا، بخوون»
« دريا دريا دريا، عشق مو دريا، دريا دريا دريا، عشق مو دريا، دريا دريا دريا، عشق مو دريا...»
« همينشُ فقط بلدي بخوني، بقيه ش بلد نيستي؟...»
لنج، لنگر ازآب مي گيرد و روي بهمن شير كف آلود جاري مي شود. درجادۀ خالي هنوز هيچ پسر كوچكي پيش نمي آيد.
در بيست و هشتمين روز از پاييز سال 1359، دربهشت زهراي تهران، كسي روي گواهي فوت يك مرد متوفي، چنين مي نويسد:
در بيست وهشتمين روز ازپاييز سال 1359، دربهشت زهراي تهران، كسي روي گواهي فوت يك مرد متوفي، چنين مي نويسد:
« نام متوفي: درياقلي، نام خانوادگي: سوراني، نام پدر... نام مادر... شمارۀ شناسنامه.... صادره از... تاريخ تولد.... سن: چهل ساله، شغل... تبعيت: ايران، محل وقوع فوت: بيمارستان سينا، خيابان... كوچه... پلاك... نوع بيماري: آسيب شديد احشاء از مواد منفجره، پزشك معالج يا بيمارستان: دادسراي تهران، نام خانوادگي... شمارۀ شناسنامه... صادره از... ساكن... بخش... خيابان... كوچه... شغل... محل شغل...»

امضاء معرف: امضاء صادركننده:
سازمان متوفيات گورستان هاي تهران
جمهوري اسلامي ايران


ازاين مرد ناشناس كسي چيزي نمي داند. تاريخ فوت او 25 آبان ماه 1359 نوشته شده است و جلوي كلمۀ شمارۀ فيش و مبلغ، قيد شده است: دستوري.
برگه هاي تقويم و حافظۀ چند گوركن پير در بهشت زهرا، مي گويد: درياقلي در دهمين روز ازماه محرم، درست در ظهر عاشورا، روي دست هاي عزاداري حسيني، تشييع و به خاك سپرده شد.
دستۀ عزاداران ترك زبان بوده اند وپسربچه اي جلوي دسته، در حالي كه پيراهن سياهي به تن داشته و دو حفرۀ گرد ايجاد شده در لباس، پشتش را برافروخته نشان مي داده، زنجيرزنان مي گريسته است.


دوم اسفند هشتاد و دو


منبع: منتخب جايزه ادبي يوسف(مسابقه سراسري داستان دفاع مقدس)


bardia_m

bardia_m
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : آذر 1389 
تعداد پست ها : 6374

دسترسی سریع به انجمن ها