|
|
یارو میره جهنم داد میزنه کمک ، کمک ، میگن چی شده میگه : جهنم آتیش گرفته.
|
|
mehdi0014
تاریخ عضویت:
مرداد 1389
سطح کاربری :
کاربر طلایی1
تعداد پست ها:
113759
محل سکونت :
آ.غربی-سولدوز
|
ararar shayan00 g_golshani_rasekhoon fatemeh81 ravabet_rasekhoon sr1313 sheykh labeik_ya_khameneei j133719 golmangooli sadeghi59 omid_a98 saeedbarati khodaeem1 | تشکرهای این پست |
|
|
|
یارو باباش تو توالت سکته میکنه میمیره هر وقت توالت گریه میکنه. بهش میگن چرا گریه میکنی؟ میگه اینجا بوی بابامو میده.
|
|
mehdi0014
تاریخ عضویت:
مرداد 1389
سطح کاربری :
کاربر طلایی1
تعداد پست ها:
113759
محل سکونت :
آ.غربی-سولدوز
|
ravabet_rasekhoon ararar g_golshani_rasekhoon fatemeh81 j133719 golmangooli sadeghi59 | تشکرهای این پست |
|
|
|
روزی مردی روستایی الاغش را به بازار فروش حیوانات برد. مشتری های الاغ اگر از جلو می آمدند ، الاغ دهانش را برای گاز گرفتن آنها باز می کرد و اگر از عقب می آمدند به آنها لگد می زد. شخصی به مرد گفت : با این وضع کسی الاغت را نخواهد خرید. مرد گفت : قصد من هم فروش آن نیست فقط می خواهم مردم بدانند که من از دست این حیوان چه می کشم.
|
|
mehdi0014
تاریخ عضویت:
مرداد 1389
سطح کاربری :
کاربر طلایی1
تعداد پست ها:
113760
محل سکونت :
آ.غربی-سولدوز
|
papeli fazel1374 | تشکرهای این پست |
|
|
|
اسکیمو : اگر من چیزی درمورد گناهان و خدا ندانم آیا باز هم به جهنم می روم؟
کشیش در پاسخ اسکیمو : نه ، اگر ندانی نمی روی.
اسکیمو : پس چرا می خواهی این ها را به من بگویی!!!!
|
|
mehdi0014
تاریخ عضویت:
مرداد 1389
سطح کاربری :
کاربر طلایی1
تعداد پست ها:
113760
محل سکونت :
آ.غربی-سولدوز
|
|
|
|
مامانه داشته واسه بچش لالایی میخونده بعد از 15 دقیقه بچه میگه : خوب دیگه مامان خفه شو میخوام بخوابم!!!
|
|
mehdi0014
تاریخ عضویت:
مرداد 1389
سطح کاربری :
کاربر طلایی1
تعداد پست ها:
113760
محل سکونت :
آ.غربی-سولدوز
|
papeli ararar rajaee2011 omid_a98 | تشکرهای این پست |
|
|
|
معلم : وقتی می گوییم : دانش آموزان کلاس تکلیف های خود را با میل انجام می دهند. میل در این جمله چه نوع کلمه ای است؟ دانش آموز : اجازه! حرف اضافه.
|
|
mehdi0014
تاریخ عضویت:
مرداد 1389
سطح کاربری :
کاربر طلایی1
تعداد پست ها:
113760
محل سکونت :
آ.غربی-سولدوز
|
|
|
|
زن از شوهرش می پرسه: عزیزم ، تو منو دوست داری؟
مرد میگه : خوب معلومه عزیزم ، اگه دوست نداشتم چطور می تونستم هر شب بیام خونه پیشت وقت و عمرم رو تلف کنم!!!
|
|
mehdi0014
تاریخ عضویت:
مرداد 1389
سطح کاربری :
کاربر طلایی1
تعداد پست ها:
113760
محل سکونت :
آ.غربی-سولدوز
|
|
|
|
خیف نون تا وارد خیابون یکطرفه میشه پلیس میگرتش ، پلیسه میگه کجا با این عجله؟
حیف نون میگه هر جای می خواستم برم دیگه دیر شده ببین همه دیگه دارن برمی گردن!
|
|
mehdi0014
تاریخ عضویت:
مرداد 1389
سطح کاربری :
کاربر طلایی1
تعداد پست ها:
113760
محل سکونت :
آ.غربی-سولدوز
|
|
|
|
زن غضنفر : بازم جلو جمع به من گفتی احمق؟
غضنفر : ببخشید عزیزم! نمی دونستم این راز باید فقط بین من و تو باقی بمونه!!
|
|
mehdi0014
تاریخ عضویت:
مرداد 1389
سطح کاربری :
کاربر طلایی1
تعداد پست ها:
113760
محل سکونت :
آ.غربی-سولدوز
|
|
|
|
یارو میخواسته بخوابه دو تا جا میندازه ، میگن چرا دوتا جا انداختی ، میگه آخه دو شبه که نخوابیدم.
|
|
mehdi0014
تاریخ عضویت:
مرداد 1389
سطح کاربری :
کاربر طلایی1
تعداد پست ها:
113760
محل سکونت :
آ.غربی-سولدوز
|
papeli rasekhoonzm ararar g_golshani_rasekhoon | تشکرهای این پست |
|
|
|
از یکی می پرسن جوراباتو کی شستی؟ میگه جون خودت سوالای تاریخی نپرس!
|
|
mehdi0014
تاریخ عضویت:
مرداد 1389
سطح کاربری :
کاربر طلایی1
تعداد پست ها:
113760
محل سکونت :
آ.غربی-سولدوز
|
fazel1374 | تشکرهای این پست |
|
|
این لطیفه به عنوان بهترین لطیفه ی جهان از نظر کاربران انگلیسی معرفی شد.
زنی ، بچه به بغل سوار اتوبوس شد. راننده اتوبوس گفت : بچه ی شما زشت ترین بچه ای است که در عمر دیده ام. به زن خیلی برمی خورد. زن به مسافری که در کنار او نشسته است می گوید : " شنیدید ، راننده چه توهینی به من کرد؟ " مسافر می گوید : " این میمون رو بده به من ، برو پیش رئیس اتوبوسرانی ازش شکایت کن. "
|
|
mehdi0014
تاریخ عضویت:
مرداد 1389
سطح کاربری :
کاربر طلایی1
تعداد پست ها:
113760
محل سکونت :
آ.غربی-سولدوز
|
|
|
|
معلم علوم به دانش آموز گفت: من این سکه 5 ریالی را در اسید می اندازم ، آیا سکه حل می شود یا نه؟
شاگرد : خیر حل نمیشود.
معلم: آفرین چرا حل نمی شود؟
شاگرد : خوب اگر حل میشد شما آن را توی اسید نمی انداختید!
|
|
mehdi0014
تاریخ عضویت:
مرداد 1389
سطح کاربری :
کاربر طلایی1
تعداد پست ها:
113760
محل سکونت :
آ.غربی-سولدوز
|
|
|
|
علی به مادرش گفت: می خواهی قصه ای برایت تعریف کنم.
مادر : بله بگو خوشحال می شوم.
علی : یکی بود ، یکی نبود ، یک آیینه گران قیمت در خانه ی ما بود که من زدم و آن را شکستم. قصه ی ما به سر رسید کلاغه به خونش نرسید.
|
|
mehdi0014
تاریخ عضویت:
مرداد 1389
سطح کاربری :
کاربر طلایی1
تعداد پست ها:
113760
محل سکونت :
آ.غربی-سولدوز
|
|
|
|
یک روز یه دختر کوچکی در آشپزخانه نشسته بود و به مادرش که داشت آشپزی می کرد نگاه میکرد. ناگهان متوجه چند تار موی سفید در بین موهای مادرش شد. از مادرش پرسید : مامان چرا بعضی از تارهای موهای شما سفیده؟
مادرش جواب میده : وقتی تو یه کار بدی انجام میدی یکی از تارای موی من سفید میشه!
دختر کوچولو کمی فکر کرد و گفت: حالا فهمیدم چرا همه موهای مامان بزرگ سفیده!!
|
|
mehdi0014
تاریخ عضویت:
مرداد 1389
سطح کاربری :
کاربر طلایی1
تعداد پست ها:
113760
محل سکونت :
آ.غربی-سولدوز
|
|