|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
 |
پرسش و پاسخ های پیامبر شناسی قرآن |
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
مطابق رواياتي كه شيعه از ائمه اطهار ـ عليهم السّلام ـ نقل نموده است و نيز برخي از روايات اهل سنّت، خضر ـ عليه السّلام ـ از پيامبران الهي است و خداي متعال به او عمر طولاني عنايت فرموده و تاكنون زنده است.
از روايتي كه محمد بن عماره از امام صادق ـ عليه السّلام ـ نقل ميكند، چنين استفاده مي شود كه خضر ـ عليه السّلام ـ از پيامبران مرسل بوده كه خداوند به سوي قومش مبعوث فرموده است و آن حضرت مردم را به سوي توحيدو اقرار به نبوت و كتابهاي آسماني دعوت نموده است و معجزهاش اين بوده است كه روي هيچ چوب خشكي نمينشست مگر آن كه سبز ميشد و بر هيچ زمين بيعلفي نمينشست، مگر آن كه سبز و خرم ميگشت و اگر او را خضر ناميدند به همين جهت بوده است و نام اصلي آن جناب (تالي بن ملكان بن عابر بن ارفخشد بن سام بن نوح) ميباشد.[1]
در تفاسير اهل سنت، خضر ـ عليه السّلام ـ از فرزندان بلافصل حضرت آدم ـ عليه السّلام ـ معرفي شده است و در برخي از روايات اهل سنّت سبب طول عمر خضر ـ عليه السّلام ـ آمده است: او فرزند بلافصل آدم است و خدا بدين جهت زندهاش نگه داشت تا دجّال را تكذيب كند.»[2]
روايت ديگري از روايات اهل سنّت فلسفة طول عمر حضرت خضر را چنين بيان مينمايد: «حضرت آدم براي طول عمر هر يك از فرزندانش كه او را دفن نمايد، دعا نموده است و خضر ـ عليه السّلام ـ آن حضرت را دفن كرده است».[3] برخي از روايات اهل سنّت نيز با روايتي كه محمد بن عثمان از امام صادق ـ عليه السّلام ـ نقل نموده است، متفق ميباشند. احاديث اهل سنّت درباره شخصيت خضر ـ عليه السّلام ـ متناقض و برخي غيرقابل اعتماد است.
نتيجه آن كه آنچه درباره خضر ـ عليه السّلام ـ نقل شده است يا آن حضرت فرزند حضرت آدم دانسته شده است، يك نفر مورد نظر بوده و او همان خضر همراه و همسفر حضرت موسي ـ عليه السّلام ـ ميباشد كه داستان اين ماجرا در سورة كهف آمده است و او فرزند بلافضل حضرت آدم نيست.
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1. تفسير منهج الصادقين، ملافتح الله كاشاني، تهران، اسلاميه، دوم، 1344ه ش، ج5، ص367.
2. تفسير نمونه، مكارم شيرازي، تهران، دارالكتب اسلاميه، ج12، ص486.
3. نورالثقلين؛ عبدعلي عروسي حويزي، قم، العلميه، ج3، ص275.
--------------------------------------------------------------------------------
[1] . طباطبايي، محمد حسين، الميزان، ترجمه سيد محمد باقر موسوي همداني، قم، انتشارات جامعه مدرسين، 1369، ج 13، ص 487.
[2] . سيوطي، جلال الدين، تفسير الدر المنثور، بيروت، دارالفكر، بي تا، ج 5، ص 419.
[3] . حقي بروسي، اسماعيل، روح البيان، بيروت، دار احياء التراث العربي، چاپ اوّل، 1421، ج 5، ص 318.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
خداوند حضرت داود را با اوصاف برجستهاي توصيف كرده است از جمله:
1. صاحب كتاب زبور: و آتينا داود زبوراً؛[1] ما به داود زبور را داديم.
2. صاحب فضيلت: و لقد آتينا داود منّا فضلاً؛[2] و به راستي داود را از جانب خويش مزيتي عطا كرديم.
3. صاحب حكمت و فصل الخطاب: و آتيناه الحكمة و فصل الخطاب؛[3] و او را حكم و كلام فيصله دهنده عطا كرديم.
4. مقرب الهي، و ان له عندنا لزلفي و حسن مئاب؛[4] و در حقيقت براي او پيش ما تقرب و فرجامي خوش خواهد بود.
5. خليفه الهي: يا داود انا جعلناك خليفة في الارض؛[5] اي داود ما تو را در زمين خليفه گردانيديم.
جريان داوري حضرت داود- عليه السلام-
خداوند اين ماجرا را در سوره طه در ضمن چند آيه اين گونه بيان ميفرمايد: اي محمد آيا اين خبر به تو نرسيده كه قومي متخاصم از ديوار محراب (بالاخانه و شاه نشين) داود بالا رفتند؟ اين قوم داخل شدند به داود در حالي كه آن جناب در محرابش بود و اين قوم از راه عادي و معمولي وارد نشدند، بلكه از ديوار محراب بالا رفتند و از آنجا به روي در آمدند، به همين جهت داود از ورود ايشان به فزع و وحشت افتاد. (چون ديد كه آنها بدون اجازه و از راه غيرعادي وارد شدند).
آنها وقتي ديدند كه داود به فزع افتاده خواستند او را دلخوش و آرام ساخته، لذا گفتند: مترس ما دو خصم هستيم و دو طائفه متخاصم هستيم كه بعضي بر بعضي ظلم كردهاند، پس اي داود بين ما حكمي كن كه به حق باشد، در حكم كردنت جور مكن و ما را به راه وسط و طريق عدل راهنمايي كن.[6]
بعد آن دو نفر مطلب مورد نزاعشان را به داود بيان ميكنند و مي گويند: « إِنَّ هذا أَخِي لَهُ تِسْعٌ وَ تِسْعُونَ نَعْجَةً وَ لِيَ نَعْجَةٌ واحِدَةٌ فَقالَ أَكْفِلْنِيها وَ عَزَّنِي فِي الْخِطابِ قالَ لَقَدْ ظَلَمَكَ بِسُؤالِ نَعْجَتِكَ إِلى نِعاجِهِ وَ إِنَّ كَثِيراً مِنَ الْخُلَطاءِ لَيَبْغِي بَعْضُهُمْ عَلى بَعْضٍ إِلاَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ وَ قَلِيلٌ ما هُمْ وَ ظَنَّ داوُدُ أَنَّما فَتَنَّاهُ فَاسْتَغْفَرَ رَبَّهُ وَ خَرَّ راكِعاً وَ أَنابَ فَغَفَرْنا لَهُ ذلِكَ»؛[7]
اين شخص برادر من است كه نود و نه ميش دارد و من يك ميش دارم، او ميگويد كه تو يك ميش خودت را هم به من بده و تحت سلطنت من قرار بده و در خطاب بر من غلبه كرد. حضرت داود در جواب آنها فرمود: سوگند ميخورم كه او به تو ظلم كرده كه سؤال كرده، اضافه ميكني ميش خود را بر ميشهايش و بسياري از شريك ها هستند كه بعضي بر بعضي ديگر ستم ميكنند، مگر كساني كه ايمان دارند و عمل صالح ميكنند كه اين دسته بسيار كمترند. ولي داود فهميد كه ما امر را به اين واقعه امتحان كرديم و فهميد كه در طريق قضاوت خطا رفته، پس از پروردگار خود طلب آمرزش كرد از آنچه از او سرزده و بيدرنگ به حالت ركوع درآمد و توبه كرد.
علامه طباطبايي در تفسير آيات فوق ميگويد: اكثر مفسرين به تبع روايات بر اين اعتقادند كه اين قوم كه براي مخاصمه بر داود وارد شدند، ملائكه بودند و خداوند آنها را به سوي داود فرستاد تا او را امتحان كنند، و از خصوصيات اين داستان معلوم ميشود كه اين واقعه يك واقعه طبيعي نبوده، چون آنها از راه طبيعي به داود وارد نشدند، بلكه از ديوار و بدون اطلاع وارد شدند، لذا او دچار فزع شد. پس آنها كه به داود مراجعه كردند، ملائكه بودند كه به صورت مرداني از جنس بشر، ممثل شده بودند.
بعد مرحوم علامه احتمال قوي داده است كه اين واقعه در عالم تمثّل (نظير رؤيا) بوده كه در آن حالت افرادي را ديده كه از محراب بالا آمده بعد آن سؤال را از داود كردند. او هم چنين حكمي كرد، لذا اين حكم داود در حقيقت حكمي است كه در ظرف تمثّل است و حكم به خلاف در عالم تمثل گناه شمرده نميشود. چون عالم تمثّل مثل عالم خواب است، عالم تكليف نيست، چون تكليف ظرفش تنها در بيداري و مشهود و عالم ماده است، امّا بنابراين نظريه كه بعضي از مفسرين معقتدند دو طرف دعوي از جنس بشر بودند و داستان به همان ظاهرش حمل شود، ناگزير بايد براي حكم داود چارهاي انديشد و گفت كه حكم داود فرضي و تقديري است كه معنايش اين است كه اگر واقع داستان همين است كه تو گفتي رفيق تو به تو ظلم كرده، مگر اين كه دليل قاطعي بياورد كه آن يك ميش هم مال او است.[8] يا اين كه بگوئيم كه بعد از آن كه داود آن قضاوت را كرد زود متوجه لغزش خود شد و پيش از گذشتن وقت، جبران كرد، ولي هر چه بود كاري از او سر زد كه شايسته مقام نبوت نبود، لذا از اين ترك اولي استغفار كرد.[9]
رفع اتهام: در بعضي از روايات ساختگي آمده است كه روزي داود در محرابش بود كه كبوتري در محرابش افتاد، داود خواست آن را بگيرد، كبوتر پرواز كرد و به دريچه محراب نشست، داود به آنجا رفت تا آن را بگيرد، ناگهان از آنجا نگاهش به همسر «اوريا» فرزند حيان افتاد كه مشغول غسل بود. داود عاشق او شد و تصميم گرفت با او ازدواج كند. به همين منظور «اوريا» را به بعضي از جنگ ها فرستاد و به او دستور داد كه همواره بايد پيشاپيش تابوت (صندوقي كه سكينه در آن بود) باشد. اوريا به دستور داود عمل كرد و كشته شد. بعد از آن كه عده زن تمام شد داود با وي ازدواج كرد و از او فرزندي به نام سليمان متولد شد. روزي در حالي كه در محرابش مشغول عبادت بود دو مرد بر او وارد شدند، داود وحشت كرد. آنها گفتند مترس ما دو نفر متخاصم هستيم كه يكي به ديگري ستم كرده است... پس يكي به ديگري نگاه كرد و خنديد. داود فهميد كه اين دو متخاصم دو فرشتهاند كه خدا آنها را نزد او فرستاده است تا او را به خطاي خود متوجه سازد، پس داود توبه كرد... .
صاحب تفسير مجمع البيان در جواب ميگويد: داستان عاشق شدن داود سخني است كه هيچ ترديدي در فساد و بطلان آن نيست، زيرا اين داستان نه تنها با عصمت انبياء سازگار نيست، بلكه حتي با عدالت هم مكافات دارد. چطور ممكن است انبياء كه امين وحي الهي هستند، چنين صفتي داشته باشند كه اگر يك انسان معمولي هم آن را داشته باشد، ديگر شهادتش پذيرفته نميشود.[10]
علاوه اين كه اين روايات از تورات گرفته شده است، امّا روايات در تورات شنيعتر و رسواتر است كه معلوم ميشود اين روايات را با كمي تعديل داخل در روايات اسلامي كردند.[11] و در روايات صحيح اسلامي با اين تفكر كه چنين نسبتهايي به داود داده ميشد مبارزه ميشده است. ازجمله: امام رضا ـ عليه السّلام ـ به كسي كه چنين نسبتي به داود داده بود فرمود: انا لله و انا اليه راجعون، آيا به يكي از انبياء خدا نسبت ميدهيد كه نماز را سبك شمرد و آن را شكست و به دنبال مرغ به خانه مردم رفت و به زن مردم نگاه كرد و عاشق او شده و شوهر او را عمداً كشته است.[12]
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1. عيون الرضا، انتشارات جهان، ج 1، ص 193.
2. امالي صدوق، مجلس 22، ص 3.
--------------------------------------------------------------------------------
[1] . نساء/163.
[2] . سبأ/10.
[3] . ص/20.
[4] . ص/25.
[5] . ص/26.
[6] . ص/22-21.
[7] . همان، 24 ـ 23.
[8] . طباطبايي، محمدحسين، الميزان، مترجم سيد محمدباقر موسوي همداني، قم، انتشارات دفتر انتشارات، چاپ اول، 1367، ج 17، ص 290.
[9] . مكارم شيرازي، ناصر، تفسير نمونه، تهران، دار الكتب الاسلاميه، چاپ دهم، 1371، ج 19، ص 249.
[10] . طبرسي، فضل بن حسن، مجمع البيان، بيروت، دار المعرفه، چاپ دوم، 1408، ج 1، ص 736.
[11] . الميزان، همان، ص 303.
[12] . الميزان، همان، ص 303.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
داستان حضرت يوسف ـ عليه السّلام ـ در قرآن به طور كامل در سورة يوسف آمده است. بعد از رفتن حضرت يوسف ـ عليه السّلام ـ به مصر و در زماني كه عزيز مصر شد، برادران وي 4 مرتبه به آن شهر آمدند. اولين مرتبه در يكي از سالهاي قحطي بود كه آن ها براي بردن آذوقه وارد شهر مصر شدند. حضرت يوسف ايشان را شناخت ولي آن ها او را نشناختند.[1] آن ها به يوسف عرض كردند كه ما فرزندان يعقوبيم، و يازده برادريم كه كوچكترين از همه ما نزد پدر مانده، چون پدر ما طاقت دوري و فراق او را ندارد.
حضرت يوسف ـ عليه السّلام ـ بسيار احترامشان مي كند و بيش از بهايي كه آورده بودند طعامشان داده و از آن ها پيمان مي گيرد كه بار ديگر كه آمدند آن برادر را هم با خود بياورند.[2] ايشان در دفعة ديگر برادر يوسف را نيز طبق عهد قبلي با خود به مصر مي برند و حضرت يوسف با چاره اي كه انديشيد برادرش را نزد خود نگه داشت و خود را به او معرفي كرد.[3]
ديگر برادران با ناراحتي به پيش پدر بر مي گردند و ماجراي گرفتاري برادر كوچك را تعريف مي كنند. حضرت يعقوب ايشان را ترغيب مي كند كه اي فرزندان من برويد و از يوسف و برادرش جستجو كنيد و از رحمت خدا مايوس نشويد من اميدوارم كه شما موفق شده و هر دو را پيدا كنيد.[4] آنها باز به مصر برگشتند تا برادر دستگير شده را از يوسف بخواهند. در اين سفر حضرت يوسف خود را به آنها معرفي مي كند. سپس دستورشان داد تا به نزد خانواده هاي خود بازگشته، پيراهن او را هم با خود برده به روي پدر بيندازند، تا به همين وسيله بينا شده او را با خود بياورند. برادران آماده سفر شدند، همين كه كاروان از مصر بيرون شد، يعقوب در آنجا كه بود به كساني كه در محضرش بودند گفت: من دارم بوي يوسف را مي شنوم.[5] در آخرين سفر پدر و مادر يوسف و برادران وي همگي به مصر رفتند.[6]
اين خلاصه اي از داستان حضرت يوسف ـ عليه السّلام ـ بود كه در قرآن آمده است.
در سوال مذكور دو مطلب به چشم مي خورد؛
الف: حضرت يعقوب ـ عليه السّلام ـ از كنار چاهي كه يوسف ـ عليه السّلام ـ در آن بود رد شد و متوجه وي نشد.
ب: حضرت يعقوب ـ عليه السّلام ـ وقتي براي ديدن يوسف به نزديكي شهر مصر مي رسند مي گويند من بوي يوسف را استشمام مي كنم.
در قرآن كريم همانگونه كه بيان شد، آيه اي كه بر يكي از اين دو مطلب دلالت بكند وجود ندارد. و آنچه آمده است اين است كه در بازگشت برادران يوسف از سفر سوم و بعد از شناخت يوسف، حضرت يعقوب بوي پيراهني را كه حضرت يوسف به برادرانش داده بود استشمام كرد با اينكه آن ها نزديك شهر مصر بودند.
دو مطلب فوق در هيچ روايتي(تفسيري و غير آن) نيز پيدا نشد. البته با وجود اين، جاي اين سؤال باقي است كه چرا بوي پيراهن را از مصر استشمام كرد ولي يوسف كه در چاه بود، با اينكه چاه نزديكتر از مصر قرار داشت متوجه حضرت يوسف نشد.
براي جواب لازم به ذكر است كه انبياء و اولياي الهي واجد تمام علوم بشري و غير بشري هستند كه به وسيله نقل و عقل اثبات مي شود و در قرآن دو دسته از آيات هستند كه يك دسته علم غيب را مخصوص خدا مي دانند و دستة ديگر آن را براي انبياء و اولياء نيز ثابت مي كنند.
در جمع اين دو دسته از آيات بايد گفت: علم غيب ذاتي و استقلالي و فعلي از آن خداست، اما علم غيب إعطايي و غير استقلالي و بالقوه، از آنِ انبياء و اولياء الهي مي باشد.
يعني علم غيب انبياء و اولياء نيز نامحدود است ولي اوّلاً از خودشان نيست بلكه همچون وجود آن ها وابسته به علم خدا است و ثانياً بالقوه است، يعني اگر بخواهند مي دانند، و خواست آن ها هم منوط به اذن الهي است كه اگر مصلحت باشد، انبياء و اولياء الهي با خواست خود، آگاه از علم غيب خواهند شد.[7]
يكي پرسيد از آن گم كرده فرزند
كه اي روشن گهر پير خردمند
ز مصرش بوي پيراهن شنيدي
چرا در چاه كنعانش نديدي
بگفت احوال ما برق جهان است
دمي پيدا و ديگر دم نهان است
گهي با طارم اعلا نشينيم
گهي بر پشت پاي خود نبينيم[8]
و دربعضي از روايات وارده از اين مطلب تعبير به قبض و بسط علمي شده، كه در حال بسط علمي (به اذن خدا) مي دانستند و در قبض آن علم نداشتند.[9]
نتايج:
1. در هيچ آيه و يا روايتي نيامده كه حضرت يعقوب از كنار چاه عبور كرد و در آية قرآن نيز به صراحت آمده كه بوي پيراهن يوسف را، وقتي كاروان از مصر به طرف شهر حضرت يعقوب حركت مي كرد، حضرت يعقوب در شهر خود، آن را استشمام كرد.
2. حضرت يعقوب هر چند از انبياء بود و بنابراين داراي علم غيب، ولي اين علم غيب موقعي است كه مصلحتي در بين باشد و اذن خدا هم باشد و الاّ آن ها هم آگاه نخواهند شد.
3. علم به اين كه يوسف در چاه است، مصلحت نداشت، ولي علم به بوي پيراهن يوسف داراي مصلحت بود.
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1. تفسير الميزان، علامه طباطبايي، مترجم سيد محمد باقر موسوي، ج 11، ص 349 الي 356.
2. دانشنامة امام علي ـ عليه السّلام ـ ناظر: رشاد، علي اكبر و ديگران، پژوهشگاه فرهنگ و انديشه اسلامي، ج 3،(نبوت و امامت)، ص 335 الي 374.
3. تفسير تسنيم، آية الله جوادي آملي، نشر اسراء، چاپ سوم، آذر 81، ج 2، ص 171 الي 173.
4. ميزان الحكمة(همراه ترجمه فارسي)، محمدي ري شهري، دارالحديث، ج 9.
--------------------------------------------------------------------------------
[1] . يوسف/58.
[2] . يوسف/59-63.
[3] . يوسف/69-79.
[4] . يوسف/80-87.
[5] . يوسف/88-94.
[6] . يوسف/99-100.
[7] . ر.ك: مكارم شيرازي، ناصر، پيام قرآن، مدرسة الامام علي بن ابي طالب، چاپ سوم، 1375 ش، ج7، ص 201 الي 262.
[8] . ر.ك: گلستان سعدي، به كوشش دكتر خليل خطيب رهبر، انتشارات صفي عليشاه، چاپ چهارم، 1369 ش، ص 161.
[9] . مجلسي، محمدباقر، بحارالانوار، بيروت، موسسه الوفا، 1404ه ق، ج88، ص57، باب3.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
از داستان يوسف و زليخا به عنوان يكي از حماسههاي نمادين عشق، ياد شدهاست كه پس از فراز و نشيب ها و رنج و حرمان ها، سرانجام به وصل منتهي ميشود، و اين گونه «عشق» كه لطيفترين حماسه بودن و ماندن است، و نشان از مهر و وفا دارد، به نمايش گذاشته ميشود.
و از اين داستان، در كنار داستان هاي ليلي و مجنون و خسرو و شيرين، به عنوان لحظههاي به ياد ماندني و تأثير گذار ياد شدهاست.
امّا با دقت در ايجاد اين تقارن، چند نكته قابل تأمل است:
ـ نخست آنكه، هميشه «زن» جلوهگر، معشوق بودهاست، چنان كه «ليلي» و «شيرين» دو نماد آشكار آن ميباشند، اما در داستان يوسف و زليخا، داستان به گونه ديگر بودهاست. و نه تنها زليخا عاشق بود. كه برخي ديگر از زنان نيز در پي نگاه به جمال يوسف دست خود را بريدند؛ چنان كه در قرآن مجيد ميخوانيم:
«.... وقطَّعنَ أيديهنَّ وقُلْنَ حاشَ للَّه مَا هذا بشراً إن هذا اِلاَّ ملك كريم»[1] و دستهاي خود را بريدند؟ و گفتند: «منزه است خدا، اين بشر نيست، اين فرشته بزرگوار است».
از سوي ديگر، در داستان ليلي و مجنون و خسرو و شيرين، يك داستان معاشقه دو طرفه است. در صورتي كه حضرت يوسفعليه السلام محبوب ديگري دارد، و در حساس ترين لحظات، هجران را بر وصل ترجيح ميدهد، و اين فرار و جدايي را براي رسيدن به محبوب حقيقي، يك پيروزي براي خود معرفي ميكند، و به طور آشكار اعلان ميكند: «رَبِّ السِّجنُ اَحَبُّ إلَي مِمَّا يَدعُونَني إليه»[2] «پروردگارا! زندان نزد من محبوبتر است از آنچه اينها مرا به سوي آن ميخوانند».
بنابراين با بهرهگيري از روش تربيتي قرآن، بهتر آنست كه از داستان يوسف و زليخا به عنوان نمادي از «حماسه عفاف» ياد كرد و جوانان را به عشق پايدار و معشوق حقيقي رهنمون ساخت.
و براي انتخاب سوژه، و برجسته نمودن عبرتهاي داستان، از روش خود قرآن استفاده كنيم و با قلم خود «احسن القصص»[3] بودن قرآن را آن گونه كه خود قرآن روايت كرده، به نمايش بگذاريم تا شاهد آثار سازنده آن در ميان مردمان باشيم. در غير اين صورت، بايد به آثار قلمي خود، در ميان مردم، به ديده ترديد نگاه كنيم.
در پايان بجاي انتخاب سوژه »عشق« به عنوان لطيفترين احساسات انسان، براي تلطيف روح و جان، جوانان و مخاطبان، خوب بود كه يك قالب ديگري براي ارائه آن انتخاب ميشد.
زيرا ميان «عيش» و «عشق» فرق است، و زليخا را نبايد مظهر «عشق» معرفي كرد به خاطر اينكه آنچه زليخا بدنبال آن بوده »عيش« بود؟ و گرنه چگونه حاضر شد كه معشوق خودش را به دستور خود، زنداني كند، و اعلام كند: «وَلئن لم يفعل مآءَ امرهُ لَيَسْجَنَنَّ وليكوناً مِن الصّغرين»[4].
و اگر آنچه را دستور ميدهم انجام ندهد، به زندان خواهد افتاد؟ و مسلما خوار و ذليل خواهد شد.
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1. تفسير نمونه؛ ناصر مكارم شيرازي، تهران، دارالكتاب الاسلاميه، ج9، ص365.
2. قصص الانبياء؛ نعمت الله جزايري، قم، كتابخانه آيه الله مرعشي نجفي، 1404ه ق، ص158.
3. قصص الانبياء؛ قطب الدين راوندي، مشهد، آستان قدس رضوي، 1409ه ق، باب 6، ص126.
--------------------------------------------------------------------------------
[1] . يوسف/31.
[2] . يوسف/33.
[3]. يوسف/3.
[4] . يوسف/32.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
قرآن مجموعة وحي خداست كه به زبان پيامبر اكرم ـ صلي الله عليه و آله ـ جاري گشته و در آن بيان هر چيزي كه در هدايت انسانها لازم است وجود دارد.[1] قرآن كريم از معجزات جاويد پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ است و از نظر فصاحت و بلاغت و حقايق و معارف عالي معجزه بوده و انسانها از آوردن مثل آن عاجز هستند.[2] شواهد عقلي و نقلي نشان ميدهد كه دست تغيير و تحريف به اين كتاب آسماني نرسيده[3] قرآني كه در دست ما است عين همان قرآني است كه بر پيامبر اكرم (ص) نازل شده است.[4] براي اثبات اين مطلب به دو آية زير استناد ميكنيم:
قرآن كريم قاطعانه ميفرمايد: «لا يأتيه الباطل من بين يديه و لا من خلفه»؛ از پيش و پس، باطل به قرآن راه نمييابد.[5] و در مورد پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ كه گيرنده آيات قرآن و ابلاغ كنندة آن است، ميفرمايد: و ما ينطق عن الهوي إن هو الا وحي يوحي؛ «او (پيامبر) از روي هوي و هوس سخن نميگويد. آن نيست مگر به او وحي ميشود.[6] پس ايمان به قرآن كه كلام خداوند و كتاب آسماني شريعت ماست، واجب است و انكار حتي سورهاي يا آيهاي از آن موجب خارج شدن از دين است.
با اين حال كساني بودند كه از بدو به وجود آمدن دين مقدس اسلام و نزول وحي و قرآن، لحظهاي از كينه توزي و عناد دست برنداشته، و به اشكال مختلف در صدد خاموش كردن نور مبين اسلام بودهاند و با شبهه پراكني و اشكال تراشي، كلام خداوند را زير سوال مي بردند، هم اكنون نيز افرادي هستند كه شبهات زيادي به قرآن وارد ميكنند و متأسفانه در بين مسلمانان و در داخل كشورهاي اسلامي، قلم و زبان و امكانات عدّهاي به ظاهر مسلمان، دستگاه تبليغاتي دشمنان اسلام و قرآن گرديده است كه در واقع تخريب چهرة منوّر اسلام به دست اين عدّه بيشتر صورت ميگيرد! درست است كه سورة يوسف، داستان زندگي يكي از پيامبران الهي است، اما يكي از زيباترين داستانهاي قرآن به شمار ميرود كه خداوند متعال در همين سوره ميفرمايد: «نحن نقص عليك أحسن القصص بما اوحينا إليك هذا القران»[7] ما از طريق وحي اين قرآن به تو، بهترين سرگذشتها را براي تو بازگو كرديم. اين قصه به عنوان يك رويداد مهم تاريخي كه جذابيّت خاص و جنبههاي اخلاقي ارزشمندي دارد، از زمانِ رخداد آن، بر سر زبانها بوده است. قديميترين متن مذهبي كه اين داستان را باز گفته، تورات است[8] و پس از آن نيز توسط گويندگان و نويسندگان به گونههاي مختلف نقل گرديده است؛ متأسفانه قصة يوسف به مرور زمان به دست صنفي از ناقِلان، جلوههاي واقعي خود را از دست داد و به داستان عاشقانه و شهوت انگيز مبدّل گشت تا اين كه با بعثت رسول گرامي اسلام ـ صلي الله عليه و آله ـ و نزول قرآن، خداي متعال يكبار ديگر اين داستان بزرگ اخلاقي را به وسيله پيك وحي به پيامبر خويش براي ارشاد مردم ابلاغ فرمود، و نام زيباي «احسن القصص» را بر آن نهاد. اين تعبير نشان از واقعي بودن قصه است.
قصة يوسف بعد از اسلام نيز از پيرايههاي جماعتي از نويسندگان و شاعران در امان نماند. به حدّي كه در رديف داستانهاي عشقي «ليلي و مجنون» قرار گرفت.[9] ولي با توجه به حقانيت قرآن و روايات معتبر اهلبيت ـ عليهم السلام ـ كه در شرح و تفسير اين قصه در دست است، ميتوان به دور از پيرايههاي ديگران، قصة يوسف را بازگفت. داستان يوسف آن گونه كه بعضي پنداشتهاند، يك داستان عشقي نيست. اين داستان به شكلي كه در قرآن آمده سراسر پند است، و در لابلاي اين داستان عاليترين مضامين اخلاقي و تربيتي نهفته است. داستان يوسف ما را با شخصيت دو گروه از انسان ها آشنا ميكند. گروهي كه پرچم ايمان، تقوا و توكّل به خدا را به دست گرفته و خود را به دست تواناي حق سپردهاند و در همه حال از او طلب فيض دارند و گروهي ديگر كه ديو نفس بر روحشان زنجير زده و به خود وابسته كرده است، هر چه هواي نفس ميگويد، مطيع هستند و چشم بسته در وادي برهوت شهوت و غفلت ميتازند، سرنوشت گروه اوّل عزّت، بزرگي و وصال است و سرنوشت گروه دوّم سرافكندگي، خجلت و پشيماني است.
داستان يوسف نشان ميدهد چگونه انسان ميتواند عفّت و تقوا و فضايل اخلاقي را بر شهوات و هوي و هوس هاي خود برتري دهد و به ما ميآموزد كه چگونه بايد در برابر اغواي گمشدگان در وادي شهوت نهراسيم و از راه حق منحرف نشويم. زندان و تاريكي و تنهايي را به جان بخريم و قدمي بر خلاف اخلاق برنداريم. اين داستان شعلة اميد را در دل ها زنده ميدارد و فاصلة ميان قعر چاه و سرير عزّت را كوتاه ميسازد. فرجام نيك پرهيزكاران را آشكار ميكند و رسوايي و ناكامي خطاكاران را برملا ميگرداند و لذت عفو و اغماض و خويشتنداري را به نوع بشر ميشناساند.
اي خوشا چشمي كه عبرت بين بُوَد
عبرت از نيك و بدش آئين بُوَد[10]
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1. تفسير نمونه، سورة يوسف ج 9، ص292.
2. همراه با پيامبران در قرآن ـ عفيف عبدالفتّاح طبّاره ـ ص 201، مركز انتشارات دفتر تبليغات اسلامي، چاپ اول ـ سال 1379.
--------------------------------------------------------------------------------
[1] . نحل/89.
[2] . بقره/23.
[3] . حجر/9.
[4] . معرفت، محمد هادي، صيانة القرآن عن التحريف، قم، موسسة النشر الاسلامي، 1413 هـ ق، ج اوّل، ص 59 ـ 35.
[5]. فصلّت/42.
[6] . نجم/4 - 3 .
[7] . يوسف/3.
[8] . تفسير نمونه، ج 9، ص 294، به نقل از كتاب مقدس تورات، سفر تكوين، فصل 37.
[9] . رادمنش، عزت الله، تاريخ در قرآن، مشهد، انتشارات آستان قدس رضوي، 1368، ص 99.
[10] . مستقيمي، مهدي، قصة حضرت يوسف ـ عليه السّلام ـ به روايت منابع اسلامي، قم، انتشارات ارم، چاپ اوّل، 1370.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
با رجوع به قرآن معلوم ميشود كه در آيات قرآن از او چنين ياد شده است: «آتيناه رحمة من عندنا»[1] «وعلمناه من لدنا علما»[2] رحمت و موهبت عظيمي از سوي خود به او داده، و علم فراواني از نزد خود به او آموخته بوديم.
قرطبي كه از مفسران صاحب نام اهل سنت ميباشد، در ذيل آيه شريفه: "فوجدا عبدا من عبادنا"[3] چنين ميگويد:
"بنا بر قول اكثريت و بر طبق احاديث قطعي، مراد از عبد در آيه شريفه همان حضرت "خضر" است و عدّه ديگري كه به گفتار آنها اعتنا نميشود، گفتهاند كه رفيق و استاد موسي "حضرت خضر" نبودهاست، بلكه عالم ديگري بوده و اين قول از قشيري نيز نقل شدهاست. اما عدّه ديگر قائلند كه استاد موسي "عبد صالح" است اما اين عبد صالح چه كسي بوده، اسم نبردهاند، ولي مطلب صحيح آن است كه او خضر بودهاست، و بر طبق همين مطلب حديثي از پيامبر رسيدهاست كه خضر را از آن جهت خضر ناميدند، چون هر جا نماز ميگزارد، زمين اطراف او سبز ميشد."[4]
در مجمع البيان نيز ذيل آيه شريفه چنين آمدهاست: "موسي و جوان همراه او به بندهاي از بندگان خدا رسيدند كه بر صخرهاي نشسته بود و بر آن نماز ميگزارد و او "خضر" و اسمش "بليا بن ملكان" بود و از آن جهت به او خضر ميگفتند، كه هر جا نماز ميگزارد، اطراف او سبز ميشد و در روايت چنين آمدهاست كه او بر پوست سفيدي نشست آن پوست سبز شد. و گفته شده وقتي حضرت موسي بر او سلام كرد، در جواب گفت: و عليك السلام اي پيامبر بني اسرائيل. موسي از او سؤال كرد كه از كجا ميداني من كيستم؟ چه كسي به تو خبر داده كه من پيامبرم؟ خضر در جواب موسي گفت: آن كسي كه تو را نزد من راهنمايي نمودهاست".[5]
سپس اقوال آنهايي كه حضرت خضر را از جنس بشر نميدانند، نقل كرده، ولي به قول آنها اعتنا نميكند و نظر اكثريت كه او را پيامبر و از جنس بشر ميدانند را تصديق ميكند، و معناي رحمت را در آيه شريفه "آتيناه رحمة من عندنا" نبوت ميداند - برخلاف گفته بعضي كه آن را به معني عمر طولاني ميدانند - و علم در آيه شريفه "وعلمناه من لدنا علما" را "علم غيب" معني ميكند، كه خداوند در اختيار رسولان خودش قرار ميدهد، كه اين مطلب را ابن عباس نيز نقل نمودهاست.
در اين باره (علم حضرت خضر) از امام صادقعليه السلام روايت شده كه فرمود: خضر داراي علمي بود كه در الواح موسي وجود نداشت، موسي گمان ميكرد كه در الواح او تمام علومي كه به آنها نيازمند است وجود دارد، ولي وقتي مأمور فراگيري علم از خضر شد، متوجه شد كه گمان او درست نبودهاست. مرحوم طباطبايي در اين باره ميفرمايد: "هر نعمتي، رحمتي از ناحيه خدا به خلق اوست، ليكن در رحمت بودن بعضي از آنها "اسباب عالم هستي" واسطهاند، مانند نعمتهاي مادّي ظاهري، و بعضي از آن نعمتها بدون واسطه، رحمت ميباشند، مانند نعمتهاي باطني از قبيل "نبوت"، "ولايت" و شعبهها و مقامات آن. و از اينكه رحمت را مقيد به قيد "من عندنا" نمودهاست، ميتوان فهميد كه كس ديگري غير از خدا در آن دخالتي ندارد، و نيز به دست ميآيد كه منظور از رحمت مذكور همان رحمت قسم دوم، يعني نعمتهاي باطني است؛ لذا ميتوان گفت منظور از جمله "رحمة من عندنا" - كه بانون با عظمت "من عندنا" آورده شده، و نفرموده "من عندي،" از ناحيه من - همان نبوت است نه ولايت. و به همين بيان، تفسير آنهايي كه كلمه مذكور را به نبوت معنا كردهاند، تأييد ميشود.
"و علمناه من لدنّا علما" اين "علم" نيز مانند "رحمت"، علمي است كه غير خدا در آن دخالتي ندارد، و چيزي از قبيل حس و فكر در آن واسطه نيست و خلاصه، از راه اكتساب و استدلال به دست نميآيد. دليل بر اين مطلب جمله "من لدنّا" است كه ميرساند منظور از آن علم "علم لدني" و غير اكتسابي و مختص به اوليا است و از آخر آيات استفاده ميشود كه مقصود از آن، علم به تأويل حوادث است.[6]
اما آنهايي كه حضرت خضر را پيامبر نميدانند، ميگويند: او بندهاي از بندگان خداوند است كه خداوند علمي را در اختيار او گذاشته و او از افرادي مانند "آصف بن برخيا" و "ذوالقرنين" ميباشد. از جمله اين افراد "فخر رازي" ميباشد؛ ولي با نظر به اينكه اكثريت قاطع از مفسران شيعه و سني كه داستان خضر را نقل نمودهاند قائل به نبوت حضرت خضر هستند، نميتوان كلام آنها را صحيح دانست.
مرحوم علامه بعد از بيان روايات ميفرمايد: "آنچه از روايات نبوي يا روايات وارده از طرق ائمه اهل -بيتعليهم السلام- در داستان خضر رسيده، چه ميتوان فهميد؟ از روايت "محمد بن عماره" از امام صادق-عليه السلام- چنين بر ميآيد كه آن جناب، پيغمبر مرسلي بوده كه خدا به سوي قومش مبعوث فرموده بوده و او مردم خود را به سوي توحيد و قبول رسالت انبياء و فرستادگان خدا و كتابهاي او دعوت ميكرده است. معجزه خضر اين بود كه روي هيچ چوب خشكي نمينشست مگر آنكه سبز ميشد، و بر هيچ زمين بيعلفي نمينشست مگر اينكه سبز و خرّم ميگشت و اگر او را خضر ناميدهاند به همين جهت بودهاست... مؤيد اين حديث در وجه ناميدن او به خضر، مطلبي است كه در الدّر المنثور سيوطي، از عدّهاي از ارباب جوامع حديثي از جمله ابن عباس و ابي هريره، از رسول خدا-صلي الله عليه و آله و سلم- نقل شده كه فرمود: خضر را بدين جهت خضر ناميدند كه وقتي روي پوست سفيد رنگي نماز گزارد، همان پوست هم سبز شد.[7]
در بعضي از روايات، مانند روايت عياشي از بريد از يكي از دو امام، امام باقر يا امام صادقعليهما السلام آمدهاست كه خضر و ذوالقرنين دو مرد عالم بودند نه پيغمبر، و ليكن آيات مربوط به داستان خضر و موسي، خالي از اين ظهور نيست كه وي نبي بودهاست، و چطور ممكن است بگوييم كه نبي نبوده، در حالي كه در آن آيات آمده كه "حكم" بر او نازل شدهاست.
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1. تفسير نمونه، ناصر مكارم شيرازي، ج12، ذيل آيه.
2. احسن الحديث، علي اكبر قرشي، ج6، ذيل آيه.
--------------------------------------------------------------------------------
[1]. كهف/65.
[2]. همان.
[3]. همان.
[4] . قرطبي، محمد بن احمد الانصاري، جامع احكام القرآن، بيروت، مؤسسه تاريخ عربي، 1405، ج 11، ص 16.
[5] . طبرسي، ابي علي الفضل بن الحسن، مجمع البيان، بيروت، دارالمعرفه، ج 6، ص 746 - 745.
[6] . طباطبايي، محمد حسين، الميزان، ترجمه علي حجتي كرماني، قم، جامعه مدرسين، ج 13، ص 474.
[7] . همان، ص 489 - 488.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
واژة «أمّ» (مادر) هميشه در لغت عرب بر عظمت مطلب و اهميّت مقام اطلاق ميشود، و هر جا «اُمّ» آوردهاند مرتبة عالي و درجة والا را نشان ميدهد، مانند: امّ القري (كعبه)، امّ الكتاب (القرآن)، امّ النجوم (كهكشان)، امّ الكائنات، امّ الأخلاق و... از اين قبيل اصطلاحات نشانگر اهميت موضوع هستند. [1]
و حتي در مواردي كه براي احتراز آن استعمال شده باز هم از نظر اهميّت و شدّت تأثير از واژة «ام» استفاده ميكنند. مثل امّ الفساد، امّ الأمراض، و در زبان فارسي هم واژة مادر،از بهترين واژهها و زيباترين واژهها است كه همه از آن عشق، ايثار، مهر و محبت را ميفهمند.
خداوند درباره زنان پيامبر اسلام(ص) ميفرمايد: «النبيّ أولي بالمؤمنين من أنفُسهِم و أزواحُهُ اُمّهاتُهُم»[2]؛ پيامبر نسبت به مؤمنان از خودشان سزاوارتر است، و همسران او مادران آنها (مؤمنين) محسوب ميشوند. اين كه زنان پيامبر اسلام ـ صلي الله عليه و آله و سلّم ـ مادران امت هستند، يك حكمي است شرعي و مخصوص آن جناب، و معنايش اين است كه همان طوري كه احترام مادر بر هر مسلمان واجب است، و ازدواج با او حرام است، همچنين احترام همسران رسول ـ صلي الله عليه و آله و سلّم ـ بر همة آنان واجب است نه همة احكام آنها، چون مادر به غير از وجوب احترام و حرمت ازدواج، آثار ديگري نيز دارد، مثلاً از فرزندش ارث ميبرد و بچههايش از او ارث ميبرند، و نظر كردن به روي او جائز است و با دختراني كه از شوهر ديگر هم داشته باشد، نميشود ازدواج كرد، چون خواهر مادري هستند، ولي همسران رسول خدا ـ صلي الله عليه و آله و سلّم ـ به غير از آن دو حكم (وجوب احترام و حرمت ازدواج) احكام ديگر مادري را ندارند.
در تفسير مجمع البيان نقل ميكند: «عن عائشة إنّ امرأة قالت لها: يا امّه! فقالت: لست لك بامّ إنّما أنا امّ رجالكم»؛[3] يعني از عائشه نقل شده كه زني به او گفت: اي مادر! عائشه در جواب گفت: من مادر تو نيستم، همانا من فقط مادر مردان شما هستم.
پس معلوم شد كه مقصود از مادر بودن، اين نيست كه مادر واقعي باشند تا همة احكام مادران واقعي را داشته باشند، بلكه منظور اين است كه مادران معنوي هستند، و مرحوم شيخ حر عاملي در كتاب شريف وسائل الشيعه از امام صادق ـ عليه السلام ـ حديثي نقل ميكند و در ضمن آن، امام ـ عليه السلام ـ بعد از اين كه آية: «و أزواجُهُ اُمّهاتُهُم» را قرائت ميكند، اين جمله را اضافه ميفرمايد كه «و هو أب لهم»[4] يعني: (همان طوري كه همسران پيامبر مادران مؤمنان هستند) خود پيامبر ـ صلي الله عليه و آله و سلّم ـ نيز پدر مؤمنان هست.
از اين حديث هم معلوم ميشود كه مقصود مادر معنوي بودن، است و با مراجعه به تفاسير و منابع حديثي، به دختران پيامبر و ائمه ـ عليهم السلام ـ مادر مؤمنان گفته نميشود و روايت معتبري در اين زمينه يافت نشده است. گرچه خوبان آنها، مانند فاطمة زهرا ـ سلام الله عليها ـ و فاطمة معصومه ـ سلام الله عليها ـ مورد احترام خاصّ هستند. ولي در رابطه با حضرت فاطمة زهرا ـ سلام الله عليها ـ به جهت اين كه همسر حضرت علي ـ عليه السلام ـ است هستند، مي توان مادر گفت. چون پيامبر ـ صلي الله عليه و آله و سلّم ـ فرموده اند: «انا و علي أبوا هذه الامّة»[5]؛ من و علي پدران اين امّت هستيم. البته كه مقصود پدر معنوي و روحاني است، بنابراين روايت، وقتي حضرت علي ـ عليه السلام ـ پدر اين امت شد، پس بي مناسبت نيست كه فاطمة زهرا ـ سلام الله عليها ـ را مادر امّت بدانيم.
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1. الميزان؛ محمد حسين طباطبائي، ترجمه محمد باقر موسوي، ج16، ذيل آيه 6 سوره احزاب.
2. تفسير نمونه؛ ناصر مكارم شيرازي، تهران، دارالكتب الاسلاميه، ج17، ص201.
3. تفسير انوار درخشان، محمد حسيني همداني، تهران، كتابفروشي لطفي، 1380ه ق، ج13، ص56.
--------------------------------------------------------------------------------
[1] . ر.ك: قرشي، سيد علي اكبر، قاموس قرآن، تهران، دار الكتب الاسلاميه، چاپ سوم، 1361، ج 1 ـ 2، ص 117.
[2] . احزاب/6.
[3] . طبرسي، فضل، مجمع البيان، گروهي از مترجمان، تهران، فراهاني، چاپ اول، 1350، ج 20، ص 21.
[4] . حر عاملي، وسائل الشيعه، قم، آل البيت، چاپ دوم، 1414 ق، ج20، ص410، حديث 25953.
[5] . صدوق، معاني الاخبار، بيجا، انتشارات اسلامي، 1361 ش، ص 52.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
قرآن كريم در دو سوره به مسأله معراج اشاره كرده است:
1. در سورة اسراء كه تنها بخش اول اين سفر را، يعني سفر از مسجد الحرام به مسجد الاقصي در بيتالمقدس، بيان ميكند و دربارة آن ميفرمايد: سبحان الذي اسري بعبده ليلا من المسجد الحرام الي المسجد الاقصي الذي باركنا حوله لنريه من آياتنا انّه هو السميع البصير؛[1] پاك و منزه است خدايي كه بندهاش را در يك شب از مسجدالحرام به مسجد الاقصي كه گرداگردش را پر بركت ساختيم، تا آيات خود را به او نشان دهيم، او شنوا و بينا است.
2 . در سوره نجم به قسمت دوم اين سفر يعني سير آسماني اشاره كرده است و در اين باره ميفرمايد: «و لقد رءاه نزلة اخري عند سدرة المنتهي عندها جنة المأوي اذ يغشي السدرة ما يغشي ما زاغ البصر و ما طغي لقد رأي من آيات ربه الكبري؛ و بار ديگر او را مشاهده كرد نزد سدره المنتهي؛ كه جنت المأوي در آنجا است. در آن هنگام كه چيزي (نور خيره كنندهاي) سدرة المنتهي را پوشانده بود و چشم او هرگز منحرف نشد و طغيان ننمود. او پارهاي از آيات و نشانههاي بزرگ پروردگارش را مشاهده كرد».[2]
آنچه از قرآن كريم و روايات و تاريخ درباره اين حادثه مهم ميتوان استفاد كرد اين است كه شخص پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ ميخواست پس از اداي فريضه شب به استراحت بپردازد، ولي يك مرتبه صداي آشنايي به گوش او رسيد، آن صدا از جبرئيل امين وحي بود كه به او گفت: امشب سفر دور و درازي در پيش داريد و من نيز همراه تو هستم تا نقاط مختلف گيتي را با مركب فضاپيمايي به نام «براق» بپيماييد.
پيامبر گرامي اسلام ـ صلي الله عليه و آله ـ سفر با شكوه خود را از خانه خواهر اميرالمومنين-عليه السلام- «امّ هاني» آغاز كرد و با همان مركب به سوي «بيت المقدس» كه آن را «مسجد الاقصي» نيز مينامند، روانه شد و در مدت بسيار كوتاهي در آن نقطه پايين آمد و از نقاط مختلف مسجد، و «بيتاللحم» كه زادگاه حضرت مسيح ـ عليه السلام ـ است و منازل انبياء و آثار و جايگاه آنها ديدن به عمل آورد و در برخي از منازل دو ركعت نماز گزارد. طبق بعضي از روايات معتبر پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ با حضور ارواح انبياي بزرگ، مانند ابراهيم، موسي و عيسي ـ عليه السلام ـ نماز گذارد و امام جماعت پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ بود.
سپس از آن جا سفر آسماني پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ شروع شد و آسمانهاي هفتگانه را يكي پس از ديگري پيمود و در هر آسمان با صحنههاي تازهاي رو به رو شد، با پيامبران و فرشتگان و در بعضي از آسمانها با دوزخ يا دوزخيان و در بعضي با بهشت و بهشتيان برخورد كرد و پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ از هر يك از آنها خاطرههايي پرارزش و بسيار آموزنده در روح پاك خود ذخيره فرمود و عجايبي مشاهده كرد كه هر يك رمز و سري از اسرار عالم هستي بود و پس از بازگشت، اينها را با صراحت و گاه با زبان كنايه و مثال، براي آگاهي امت در فرصتهاي مناسب شرح ميداد و براي تعليم و تربيت مردم از آن استفاده فراوان ميبرد.
نكاتي كه از ظاهر اين آيات و روايات قابل استفاده است عبارتند از:
1 . اين طور نيست كه تمام جزئيات اين سفر در آيات قرآن كريم آمده باشد بلكه در آيات همانگونه كه گذشت، به طور اجمال به اين سفر اشاره شده است، جزئيات اين سفر در برخي روايات و تاريخ بيان شده است،كه در لابلاي روايات معراج احاديث مجعول يا ضعيفي به چشم ميخورد كه به هيچ وجه قابل قبول نيست، لذا مفسر بزرگ مرحوم طبرسي(ره) ذيل اين آيات، احاديث معراج را به چهار گروه تقسيم كرده است:
الف) رواياتي كه به حكم تواتر، قطعي است، مانند اصل موضوع معراج.
ب) رواياتي كه قبول آنها هيچ مانع عقلي ندارد و در روايات به آن تصريح شده است، مانند مشاهدة بسياري از آيات عظمت خدا در پهنة آسمان.
ج)رواياتي كه با ضوابط و اصولي كه در دست داريم، مخالف است، ولي ميتوان آنها را توجيه كرد، مانند احاديثي كه ميگويد: پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ در آسمانها جمعي را در بهشت و گروهي را در برزخ ديد كه بايد گفت: منظور مشاهده صفات بهشتيان و دوزخيان و يا بهشت و دوزخ برزخي بوده است.
د) رواياتي كه مشتمل بر امور نامعقول و باطل ميباشد و وضع آنها گواه روشني بر ساختگي بودن آنها است، مانند رواياتي كه ميگويد: پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ خدا را آشكارا ديد، با او سخن گفت و با او نشست كه با هيچ منطقي سازگار نيست، بلكه مخالف عقل و نقل است، زيرا خداوند منزه از جسم و صفات جسمانيت است.[3]
2 . آنچه در روايت بيان شده اين بود كه پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ با ارواح برخي از پيامبران ـ صلي الله عليه و آله ـ نماز خواند نه با هيكل آنها (بلكه با هيكل مثالي آنها)، بنابراين در اين صورت فرقي نميكند كه اين پيامبر پيكر جسمانياش از بين رفته باشد يا باقي مانده باشد، هر چند طبق برخي از روايات اجساد مؤمنان را متين و اولياء خداوند بعد از مرگشان هم، سالم باقي ميماند و متلاشي و پوسيده نميشود كه تازه با اين فرض نيز، پيكر مبارك ايشان از روح تهي است.
3 . در آيه كريمه، به مسجد الاقصي، تصريح شده است، پس مسجد الاقصي در زمان معراج پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ وجود داشته است.
4 . سورة بقره نيز اشاره دارد به تغيير قبله مسلمانان از «بيت المقدس» به مسجدالحرام: «قد نري تقلب وجهك في السماء فلنو لينك قبله ترضيها فول وجهك شطر المسجد الحرام..؛[4] نگاههاي انتظار آميز تو را به سوي آسمان (براي تعيين قبله نهايي) ميبينم، اكنون تو را به سوي قبلهاي كه از آن خشنود باشي، باز ميگردانيم، روي خود را به جانب مسجدالحرام كن...» «بيت المقدس» قبله نخستين و موقت مسلمانان بود، لذا پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ انتظار ميكشيد كه فرمان تغيير قبله صادر شود، به خصوص اينكه يهود پس از ورود پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ به مدينه اين موضوع را دستاويز خود قرار داده بودند و مرتباً مسلمانان را سرزنش ميكردند.
بنابراين اين نيز شاهد بر آن است كه بيت المقدس و مسجد الاقصي قبله اول مسلمين بوده و مسلمانان به سوي آن نماز ميخواندند، هر چند شايد بنا به گفته بعضي تاريخنويسان، در آغاز به صورت كنيسه بوده و بعد از فتح بيت المقدس در سال 17ه ق به صورت مسجد درآمده است. خلاصه آن كه اين مكان مقدس در زمان رسول اكرم ـ صلي الله عليه و آله ـ و سفر به معراج وجود داشته است.[5]
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1. تفسر احسن الحديث، علي اكبر قرشي، تهران، واحد تحقيقات اسلامي، بنياد بعثت، اول، 1366ه ش، ج6، ص6.
2. البرهان في تفسير القرآن؛ هاشم حسيني بحرافي، تهران، بنياد بعثت، اول، 1415ه ق، ج3، ص390.
--------------------------------------------------------------------------------
[1]. اسراء/1.
[2]. نجم/18-13.
[3]. طباطبائي، محمد حسين، الميزان، قم، جامعه مدرسين، ج13، ص34.
[4]. بقره/144.
[5] . سبحاني، جعفر، فروغ ابديت، قم، دفتر تبليغات اسلامي، 1376ه ش، ج1، ص394 ـ 379؛ مكارم شيرازي، ناصر، تفسير نمونه، بي جا، دارالكتب الاسلاميه، ج 14، ص 11؛ خرمشاهي، بهاء الدين، دانشنامه قرآن، انتشارات دوستان، 1377، ج1، ص 2052؛ لسان الملك سپهر، محمد تقي، ناسخ التواريخ، انتشارات اساطير، چاپ اول، 1380، ج1، ص554.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
اقسام گناه را مي توان به اين صورت بيان كرد:
1 ـ گناه شرعي: كاري كه در شرع حرام باشد را شرعي گويند. مثلاً دروغ گفتن در شرع حرام است، لذا هر كس دروغ بگويد كار حرام و گناه را مرتكب شده است.
2ـ گناه اخلاقي: اگر شخصي عملي را مرتكب شود كه با مكارم اخلاق منافات دارد. اين شخص مرتكب گناه اخلاقي شده گرچه در شرع حرام نباشد، مثلاً داشتن آرزوهاي دور و دراز و دست نيافتني گناه اخلاقي است.
3ـ گناه در مقام محبت: اين گناه تابع قانون خاصي نيست و مذمت اخلاقي نمي شود، ولي از لوازم مقام محبت است، اقتضاي محبت اين است كه مُحب نسبت به محبوب كمال اطاعت را داشته و تمام توجهاش به محبوبش باشد و در هيچ حالي از او غفلت نكند. اولياء خداوند و انبياء عظام ـ سلام الله عليهم ـ چون در يك مقام رفيعي هستند، اقتضاي اين مقام اين است كه تمام توجهشان به معبودشان باشد و هيچ توجهي به غير خداوند نداشته باشند. دنبال هيچ چيز جز رضاي او نروند. اگر تخلفي از مقتضاي اين مقام انجام گيرد و يا توجهي به غير محبوبشان پيدا كنند، اين را براي خودشان يك گناه مي شمارند و در مقام استغفار از آن گناه برمي آيند. مقربين درگاه الهي داراي وظايف خاصي هستند و تخلف از آن را گناه محسوب مي كنند، و لازمة آن گناه دوري از محبوبشان است؛ نه اين كه لازمهاش عذاب جهنم و محدوديت از بهشت باشد[1].
4 ـ گناهي كه مردم به وسيلة آن انجام دهندة آن را ميستايند براي اين كه از شخصي تعريف و تمجيد كنند مي گويند گناه فلان شخص اين چيز است، مثلاً ميگويند؛ گناه نويسنده اين است كه بسيار آسان مي نويسد. يا مثلاً عيب فلان كتاب اين است كه بسيار ساده و قابل فهم براي عموم است).
5 ـ گناهي كه بيانگر زشتي اعمال ديگري است: به يك نفر خطاب مي كنند و گناهي را به او نسبت مي دهند در صورتي كه مقصود كسي ديگري است. و اصطلاح «به در مي گويم ديوار تو بشنو» مي باشد.
اما تبيين آيه «عفي الله عنك لم اذنت لهم حتي تبين لك الذين صدقوا و تعلم الكاذبين»[2] خداوند تو را بخشيد، چرا به آنها اجازه دادي پيش از آن كه كساني كه راست گفتند، براي تو روشن شوند و دروغگويان را بشناسي.
سؤال مي شود ظاهر اين آيه لحن عتاب دارد، از اين عتاب و ملامت معلوم مي شود كه پيامبر كاري انجام داد كه خداوند خشنود نبوده است، خداوند مي فرمايد: چرا اجازه دادي؟ خدا تو را بخشيد، معلوم مي شود اين اجازه دادن گناهي بوده كه خداوند از آن گذشته است و اين با عصمت پيامبر منافات دارد.
اين آيه در مورد عده اي از منافقين است كه هنگام جهاد پيش پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ ميآمدند و اجازه ميخواستند تا در جنگ شركت نكنند؛ پيامبر هم چون مي دانست كه ايشان منافقند و ضعيف الايمان و اطاعت امرش را نمي كنند، براي اين كه ظاهر حفظ شود به آنان اجازه مي داد تا در جنگ شركت نكنند و اين از غايت عطوفت و مهرباني پيامبر اكرم ـ صلي الله عليه و آله ـ بود كه از طرفي پرده از روي اسرار مردم برداشته نشود و از طرفي باعث جرأت جسارت پيدا كردن نشود، چون وقتي فرماندهي امر مي كرد و تعدادي صريحاً مخالفت كردند، خود همين مخالفت باعث جرأت جسارت پيدا كردن ديگران مي شود.
آيه در چنين اوضاع و احوالي نازل شده است[3]، اين آيه گرچه در ظاهر عتاب است ولي در باطن مدح است. همان طوري كه ما به ديگري ميگوييم اين قدر هم ميشود آدم خوب باشد، نجابت خوب است اما اين قدر؟ آيه هم اين چنين مي گويد: چرا اين قدر نسبت به مردم مهربان هستي كه حتي براي اين كه آبروي منافقين نرود، اجازه شركت نكردن در جنگ به آن ها دادهاي؟ اگر اجازه نداده بودي، آبرويشان پيش مؤمنين ميرفت.[4] آيه در مقام اين است كه ادعا كند نفاق و دروغگويي متخلفين ظاهري است و با مختصر امتحاني خود را لو ميدهند و رسوا ميشوند. و اگر اجازه نميدادي زودتر رسوا مي شدند و اينان به خاطر سوء سريره و فساد نيت مستحق اين معنا بودند چون در چهار آية بعد (آية 47) مي فرمايد: «لو خرجوا فيكم ما زادوكم الا خبالاً و لاوضعوا خلالكم يبغونكم الفتنهَ...»، اگر با شما بيرون آمده بودند، جز فساد براي شما نمي افزودند و به سرعت خود را در ميان مي انداختند و در حق شما فتنهگري مي كردند. از اين آيه استفاده ميشود كه مصلحت اذن دادن آن حضرت بيشتر بوده است، زيرا اگر اذن نميداد و منافقين را با خود ميبرد، بقية مسلمانان را هم دچار فساد افكار ميكردند[5]. پس اين آيه كه لحني عتاب آميز دارد، در واقع مدح پيامبر گرامي اسلام ـ صلي الله عليه و آله ـ ميباشد.
علاوه بر اين، اين آيه در واقع زشتي كار منافقين را بيان مي دارد هر چند كه روي سخن را به پيامبر كرده، ولي نوعي تعبير كنايي لطيف براي بيان يك واقعيت مهم است زيرا گاه انسان يكي از دوستان را مورد خطاب و عتاب قرار مي دهد كه چرا نگذاشتي فلان كس رسوا شود و مردم او را بشناسند؟ در حقيقت اين عتاب و خطاب مقدمه اي است براي انتقاد از شخص ديگر[6].
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1. ناصر مكارم شيرازي، تفسير نمونه (تهران، دارالكتب الاسلاميه، 1368) ج 7، ص 427 الي 431، ج 14، ص 138 الي 145، ج 17، ص 316 الي 329، ج 21، ص 452، ج 22، ص 19 الي 24.
2. محمد حسين طباطبايي (ره)، الميزان في تفسير القرآن، ترجمة محمد باقر موسوي همداني ( بي جا، بنياد علمي و فكري علامه طباطبايي، 1363) ج 9، ص 441 الي 448.
3. جعفر سبحاني، منشور جاويد (قم، مؤسسة امام صادق ـ عليه السلام، 1375) ج 6، ص 88 الي 108، ج 7، ص 292 الي 306.
4. سيد مرتضي، تنزيه الانبياء، بيروت، دارالاضواء، دوم، 1409ه ق.
--------------------------------------------------------------------------------
[1] - ر. ك: راه و راهنماشناسي، ص 657 و 658.
[2]. توبه/43.
[3] - مصباح يزدي، محمد تقي، جزوة راه و راهنما شناسي، ص 667.
[4] - مصباح يزدي، محمد تقي، اصول عقائد (2) راهنما شناسي، قم، مركز مديريت حوزة علمية قم، 1367، ص 182.
[5] - طباطبايي، محمد حسين ، الميزان في تفسير القرآن ، ترجمة محمد باقر موسوي همداني، بي جا، بنياد علمي و فكري علامه طباطبايي، 1363، ج 9، ص 241.
[6] - مكارم شيرازي، ناصر، پيام قرآن، قم، جامعه مدرسين، 1377ه ش، ج 7، ص 152.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
اين پرسش حتي ميتواند فراتر از اين هم مطرح شود؛ زيرا اين آيهي كريمه، حرام بودن ازدواج با همسران پيامبر را منحصر به بعد از وفات آن حضرت ننموده، بلكه اين بُعديّت كه در آيه مطرح شده، ميتواند در مورد زناني باشد، كه احياناً حضرت طلاق داده باشند، نيز صادق است، بنابراين هيچ كس نمي تواند حتي با همسراني كه پيامبر آنها را طلاق دهد، ازدواج كند.[1]
خداوند متعال پس از آنكه اعلام كرد هيچ كس پس از پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ حق ازدواج با همسران ايشان را ندارد، سبب آن را چنين بيان فرمود كه: «إنّ ذلكم كان عند الله عظيماً». يعني: حقيقتاً اين كار، نزد خداوند (گناه) بسيار بزرگي است. براي آنكه اين جمله بهتر روشن شود؛ آيهي ديگري را كه در آن، شبيه همين جمله به كار رفته مورد بررسي قرار ميدهيم:
در سورهي نور آيهي 15 ميفرمايد: آنگاه كه آن سخن را (تهمت و بهتاني كه زديد) از دهان يكديگر مي گرفتيد، و چيزي بر زبان ميرانديد كه در بارهي آن هيچ نميدانستيد، ميپنداشتيد كه كاري خُرد و كوچك و بي اهميت است و حال آنكه، در نزد خداوند كاري بزرگ بود. (كه بايستي به آن اهميت مي داديد و آن را گناه سبك و كوچك نميشمرديد): «تحسبونه هيّناً و هو عندالله عظيمُ». اتفاقاً اين آيهي شريفه هم دربارهي بهتاني كه به يكي از زنانِ پيامبر زده شد، نازل گرديده است.[2]
از همين جا روشن ميشود كه نكاح با زنان پيامبر، همانند بهتان عمل ناشايست به يكي از زنان پيامبر نزد خداوند گناهي بزرگ است و اين به سبب عظمت و بزرگي مقام رسول الله ـ صلي الله عليه و آله ـ ميباشد.
پيامبر اسلام، آن قدر نزد خداوند، با عظمت است و آن قدر مقام رسالت او نزد خداوند با اهميت و پرارزش است و آن قدر آبرو و كرامت او نزد خداوند، اوج دارد كه خداوند متعال، كوچكترين بيحرمتي به آن حضرت را بي حرمتي به خود ميداند و آن را گناهي بزرگ ميشمارد . وقتي ازدواج فرزند با زنِ پدر (پس از پدر) حرام بوده و خداوند متعال آن را به شدت تحريم فرموده است.[3] چه جاي تعجب دارد كه به خاطر عظمت شخصيت پيامبر نزد خداوند، ازدواج با زنان ايشان را تحريم كند! در اينجا ممكن است پرسش ديگري مطرح شود: خداي متعال چگونه همسران پيامبر را كه بعضي از آنها هنگام وفات او، نسبتاً جوان بودند از حق شوهر كردن محروم ساخته است؟ در پاسخ ميگوييم: افتخارات بزرگ، مسئوليتهاي بزرگ هم به دنبال دارد؛ داشتن افتخار همسري پيامبر، نياز به فداكاري بزرگ هم دارد.
و البته خداي متعال براي تحكيم پايههاي اين حكم قاطع و نيز براي جبران اين محروميت و به عنوان پاداش در برابر اين فداكاري، به همسران پيامبر، لقب ام المؤمنين[4] داد (يعني مادر مؤمنان). به همين دليل، زنان پيامبر، پس از آن حضرت، در ميان مردم، محترم ميزيستند و راضي بودند و آن محروميت را در برابر اين افتخار، ناچيز ميشمردند.[5]
رواياتي كه شأن نزول آيه را مطرح ميكند، مؤيد (اين مطلب) ميباشد. در يكي از آن روايات آمده است كه: بعضي از كوتهفكران، سوگند خورده بودند كه براي هتك حرمت پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ و براي انتقام از ايشان، بعد از وي با همسران او ازدواج كنند. و در روايت ديگري آمده است: اگر مردي با زني ازدواج كند، پس از او، آن زن بر پسر آن مرد حلال نيست و رسول خدا ـ صلي الله عليه و آله ـ از لحاظ حرمت و احترام و وجوب نگاه داشتن حريم آن حضرت بر ديگران اعظم و بزرگتر از پدرانشان است.[6]
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1. محمّد حسين الطباطبايي، الميزان في تفسير القرآن، (بيروت مؤسسة الاعلي للمطبوعات، چ سوّم، 1393 هـ .) ج 16، ص 340، 337.
2. الشيخ ابي علي الفضل بن الحسن الطبرسي، مجمع البيان في تفسير القرآن (بيروت، دارالمعرفة، چ دوّم، 1408 هـ .) ج 8، 7، ص 583، 573.
3. الشيخ الطوسي، التبيان في تفسير القرآن، (بيروت: دار احياء التراث العربي)، ج 8، 353، 359.
--------------------------------------------------------------------------------
[1]. واعظ كاشفي، حسين، تفسير مواهب عليه، تهران، انتشارات اقبال، چاپ اول، 1317ه ش، ج3، ص488.
[2]. حسيني همداني، محمد، انوار درخشان در تفسير قرآن، تهران، كتابفروشي لطفي، 1380ه ق، ج11، ص341.
[3] . نساء/22.
[4]. احزاب/6.
[5]. مكارم شيرازي، ناصر، تفسير نمونه، تهران، دارالكتاب السلاميه، 1353ه ش، ج 17، ص 404.
[6]. حسيني بحراني، سيدهاشم، البرهان في تفسير القرآن، قم، نشر مؤسسه مطبوعاتي اسماعيليان، چاپ دوم، 1375ه ق، ج 3، ص 334، روايت 5.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
براي بررسي سيره پيامبر اكرم(ص) مناسب است تا در دو بخش اين سيره را مورد بررسي قرار دهيم:
الف) حجيت سيره: تمام اعمال، حركات، سكنات، گفتهها و اوصاف نفساني كه سيره و سنت پيامبر نام دارد، از طريق وحي انجام ميگيرد از اين رو سنت و سيره آن حضرت حجت است، لذا اطاعت از سنت و سيره اطاعت از خداوند است، مَنْ يُطِعِ الرَّسُولَ فَقَدْ أَطاعَ اللَّهَ.[1] «كسي كه از پيامبر اطاعت كند همانا اطاعت خداوند را نموده». پس اين دو از هم جدا نخواهند بود، زيرا تمام آنچه را ميگويد و انجام ميدهد از ناحيه خداوند است و هرگز از روي هوي و هوس نميباشد، وَ ما يَنْطِقُ عَنِ الْهَوى إِنْ هُوَ إِلاَّ وَحْيٌ يُوحى[2] «هرگز از روي هواي نفس سخن نميگويد، آنچه آورده چيزي جز وحي نيست كه به او وحي شده است» بر همين اساس است كه فرمود:
إِنْ أَتَّبِعُ إِلاَّ ما يُوحى[3] «تنها از آنچه به من وحي ميشود، پيروي ميكنم».
و چون پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ براي همگان اسوه حسنه است «لَقَدْ كانَ لَكُمْ فِي رَسُولِ اللَّهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ»،[4] پس بايد آنچه كه رسول خدا براي مردم آورده بگيرند و اجرا كنند و آنچه كه از او نهي كرده از آن خودداري كنند. «ما آتاكُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَ ما نَهاكُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا،[5] آنچه كه پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ براي شما آورده بگيريد و آنچه را كه از آن نهي كرده، از آن خودداري كنيد.»
ب) سيره پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ در قرآن: در مورد سيره پيامبر در قرآن بحث گستردهاي است كه به طور اختصار به بعضي از آنها اشاره ميكنيم:
1. دلسوزي نسبت به امت: پيامبر اسلام ـ صلّي الله عليه و آله ـ آن قدر به مردم دلسوز بود و در صدد هدايت آنها بود كه قرآن آن را اين گونه بيان ميفرمايد: فَلَعَلَّكَ باخِعٌ نَفْسَكَ عَلى آثارِهِمْ إِنْ لَمْ يُؤْمِنُوا بِهذَا الْحَدِيثِ أَسَفاً[6] «شايد جان خود را به دنبال آنان، آن گاه كه به رسالت تو ايمان نياوردند از دست بدهي.»
اين نشان از سعي و تلاش پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ اسلام در هدايت امت دارد تا جايي كه خود را در پرتگاه هلاكت و نابودي قرار ميدهد تا مردم را هدايت كند؛
خداوند در جايي ديگر ميفرمايد: وَ لا تَحْزَنْ عَلَيْهِمْ وَ لا تَكُنْ فِي ضَيْقٍ مِمَّا يَمْكُرُونَ[7]؛ «بر گستاخي كافران غم مخور، از مكر و حيله آنان بر خود فشار مده.» نيز ميفرمايد: فَلا تَذْهَبْ نَفْسُكَ عَلَيْهِمْ حَسَراتٍ إِنَّ اللَّهَ عَلِيمٌ بِما يَصْنَعُونَ[8]؛ «جان خود را به اثر شدت تأسف به آنها از دست مده، خداوند از آنچه كه انجام ميدهند، آگاه است»[9]
2. تطهير امت اسلامي: يكي از كارهاي پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ اين است كه مطهر امت اسلامي است چون خود پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ پاك و مطهر است، لذا امت خويش را پاك ميكند: خُذْ مِنْ أَمْوالِهِمْ صَدَقَةً تُطَهِّرُهُمْ وَ تُزَكِّيهِمْ بِها وَ صَلِّ عَلَيْهِمْ إِنَّ صَلاتَكَ سَكَنٌ لَهُمْ[10] «از اموال آنها صدقهاي بگير تا به وسيله آن پاك و پاكيزهشان سازي برايشان دعا كن، زيرا دعاي تو براي آنان آرامش است».
زكات در اين آيه براي نمونه است، زيرا تمام دستورات اسلامي پاك كننده است و كسي كه دستورات اسلام را انجام بدهد به طهارت ميرسد، در آيه فوق به پيامبر خطاب ميكند و اين جمله «تُطَهِّرُهُمْ وَ تُزَكِّيهِمْ» وصف صدقه نيست، زيرا ضمير «ـها» به صدقه بر ميگردد، لذا ضمير «هم» در تطهرهم و تزكيهم به صدقه بر نميگردد با اين توصيف معناي آيه اين ميشود كه اي پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ : با گرفتن صدقه از اموال مردم، خود مردم را تطهير و تزكيه ميكني.[11]
3. رأفت و رحمت پيامبر نسبت به امت: رحمت و رأفت از صفات خداوند است، رسول خدا ـ صلّي الله عليه و آله ـ مظهر اين صفات الهي است، وقتي كه پيامبر از مردم زكات ميگيرد، خداوند به پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ ميفرمايد: وَ صَلِّ عَلَيْهِمْ إِنَّ صَلاتَكَ سَكَنٌ لَهُمْ[12] «اي پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ براي آنها دعا كن زيرا دعاي تو براي آنها آرامش است، لذا آن حضرت ميفرمايد: «زندگي من براي شما خير است مرگ من هم براي شما خير است»[13]
4. صبر و پايداري: خداوند مسئوليت سنگيني بر عهده پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ قرار داد و فرمود: إِنَّا سَنُلْقِي عَلَيْكَ قَوْلاً ثَقِيلاً[14]، ما گفتار سنگيني را به تو وحي ميكنيم.»، اين گفتار سنگين همان رسالت جهاني اوست، انجام اين رسالت جز با پايداري و صبر ممكن نيست، لذا خداوند در آيات متعددي پيامبر را دعوت به صبر ميكند؛ وَ لِرَبِّكَ فَاصْبِرْ[15] «براي خدا در طريق ابلاغ رسالت بردبار باش»؛ فَاصْبِرْ كَما صَبَرَ أُولُوا الْعَزْمِ مِنَ الرُّسُلِ وَ لا تَسْتَعْجِلْ،[16] «بسان پيامبران اولوا العزم صبر نبي و درباره آنها عجله نكن. »؛ فَاسْتَقِمْ كَما أُمِرْتَ وَ مَنْ تابَ مَعَكَ[17] «بنابراين همان گونه كه فرمان يافتهاي استقامت كن همچنين كساني كه با تو به سوي خدا آمدهاند».
پس از اين آيات استفاده ميشود كه اين سيره پيامبر، همان صبر و استقامت مي باشد و ديگر اين كه اين امر فقط وظيفه پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ نيست بلكه تمام كساني كه از شرك به سوي ايمان باز گشتهاند، بايد استقامت كنند.[18]
سراسر زندگي پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ با مشكلات همراه بوده آزارها و اذيتهاي فراواني نسبت به او روا ميداشتند او را سنگباران ميكردند، محاصره اقتصادي و سياسي مينمودند، ياران او را شكنجه و آزار ميدادند او را دشنام و ناسزا ميگفتند، گاه او را ديوانه و گاه ساحر خطاب ميكردند، اما در تمام اين مشكلات شكيبا و صبور بود و با اين صبر و استقامتي كه پيشه كرد باعث شد كه دينش جهاني شود، بايد مؤمنين به اين سيره اقتداء كنند، لذا علي ـ عليه السّلام ـ ميفرمايد: صبر و استقامت به رهبران و زمامداران واجب است، زيرا خداوند به پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ فرمود: فَاصْبِرْ كَما صَبَرَ أُولُوا الْعَزْمِ مِنَ الرُّسُلِ، همين معنا را بر دوستان و اهل طاعتش نيز واجب كرده است، زيرا ميگويد براي شما در زندگي پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ اسوه نيكويي است.[19]
5. خلق عظيم: « وَ إِنَّكَ لَعَلى خُلُقٍ عَظِيمٍ[20]، تو بر خويي بزرگ هستي» يكي از ويژگيهاي برجسته پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ در قرآن به عنوان خلق عظيم است «فَبِما رَحْمَةٍ مِنَ اللَّهِ لِنْتَ لَهُمْ وَ لَوْ كُنْتَ فَظًّا غَلِيظَ الْقَلْبِ لاَنْفَضُّوا مِنْ حَوْلِكَ،[21] در پرتو رحمت الهي در برابر تندي آنها نرم شدي و اگر خشن و سنگدل بودي از اطراف تو پراكنده ميشدند.»
در طول زندگي پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ موارد بسيار زيادي ازعطوفت و مهرباني رسول خدا ـ صلّي الله عليه و آله ـ چه در رابطه با كفار و چه در رابطه با مسلمين وجود دارد، مثلاً در جريان فتح مكه، با آن كه مردم مكه پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ را انواع آزارها و اذيتها كرده بودند امّا وقتي پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ مكه را فتح كرد همه را آزاد كرد و فرمود: امروز بر شما سرزنشي نيست خدا همگان را ميبخشد.[22]
6. گذشت و عفو: يكي از خصايص رسول خدا ـ صلّي الله عليه و آله ـ گذشت و عفو بود، هر چه انسانيت انسان قويتر شود گذشت او بيشتر خواهد شد، و چون پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ رحمة للعالمين است و از طرفي هم خدا ميدانست كه پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ اهل چنين خصلتي است لذا او را امر به عفو و گذشت كرد و فرمود: فاعف عنهم[23] «پس از آنها در گذر» پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ آن قدر اهل گذشت بود كه حتي از وحشي كه قاتل عمويش حمزه بود گذشت كرد، زيرا وقتي كه وحشي مسلمان شد پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ از او سؤال كرد تو وحشي هستي؟ گفت: بله، فرمود: عمويم حمزه را چگونه كشتي؟ او جريان را براي پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ گفت، پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ گريه كرد و او را بخشيد.[24]
7. مشورت كردن: مشورت كردن با مردم يك نوع احترام به رأي آنها است، اگر شخصي با كسي مشورت كند در حقيقت با اين كارش به او ميفهماند كه تو داراي معرفت، عقل و درايت هستي كه من با تو مشورت ميكنم و اگر انساني همچون پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ چنين كاري را انجام دهد، باعث افتخار آن طرف ميشود، لذا خداوند به پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ ميفرمايد با مردم مشورت كن، وَ شاوِرْهُمْ فِي الْأَمْرِ[25] «در كارها با آنها مشورت كن» لذا پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ در جنگ بدر با اصحابش مشورت كرد[26].
8. عبادت: وقتي كه آيه: يا أَيُّهَا الْمُزَّمِّلُ قُمِ اللَّيْلَ إِلاَّ قَلِيلاً[27] «اي جامه به خود پيچيده شب را جز كمي بپا خيز» بر پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ نازل تمام شب را به عبادت ميپرداخت تا اين كه پاهايش متورم شد لذا خداوند فرمود: ما انزلنا عليك القرآن لتشقي[28]؛ ما قرآن را بر تو نازل نكرديم كه به زحمت افتي» و همچنين خداوند به پيامبرش فرمود: «ما قروا ما تيسر من القرآن؛[29] اكنون آنچه كه براي شما ميسر است قرآن بخوانيد». معلوم ميشود كه خداوند به پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ دستور ميدهد كه به خودش آسان بگيرد.[30]
يا اين كه نماز شب كه براي ديگران مستحب است اما بر پيامبر واجب است، «و من الليل فتهجه به نافلة لك؛[31] مقداري از شب را برخيز و نماز بخوان كه آن خاص تو است». و اين عبارت بود كه به مقام محمود رسيد «عسي ان يبعثك ربك مقاماً محموداً؛[32] اميد است كه پروردگارت تو را به مقام در خور ستايش برانگيزد».
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1. ناسخ التواريخ، محمد تقي سپهر، ج 4.
2. محمد في القرآن، سيد رضا صدر.
3. منشور جاويد، جعفر سبحاني، ج 6.
--------------------------------------------------------------------------------
[1]. نساء/218
.[2] نجم/2 و 3
[3]. انعام/50
[4]. احزاب/21
[5]. حشر/7
[6]. كهف/6
[7]. نمل/70
[8]. فاطر/80
[9]. سبحاني، جعفر، منشور جاويد، قم، دفتر انتشارات اسلامي، چاپ اول، 1367، ج 6، ص 245
[10]. توبه/103
[11]. طباطبائي، محمد حسين، تفسير الميزان، بيروت، موسسه الاعلمي للمطبوعات، چاپ دوم، 1391ه، ج 9، ص 377.
[12]. توبه/103
[13]. سپهر، محمد تقي، ناسخ التواريخ (زندگاني پيامبر)، تهران، انتشارات اساطير، چاپ اول، 1381، ج 4، ص 1813.
[14]. مزمل/5
[15]. مدثر/7
[16]. احقاف/35
[17]. هود/112
[18]. مكارم شيرازي، ناصر، تفسير نمونه، تهران، دارالكتاب الاسلاميه، ج9، ص253
[19]. همان، ج 21، ص 384
[20]. قلم/40
[21]. آل عمران/159
[22]. منشور جاويد، همان، ص 245
[23]. آل عمران/159
[24]. سيد رضي صدر، محمد في القرآن، قم، مركز انتشارات اسلامي، چاپ دوم، 1420، ص 78
[25]. آل عمران/159
[26]. محمد في القرآن، همان، ص 81
[27]. مزمل/ 1 ـ 2
[28]. طه/1 ـ 2
[29]. مزمل/20
[30]. محمد في القرآن، همان، ص 109
[31]. اسراء/79
[32]. اسراء/79
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
معجزه يكي از نشانه هاي پيغمبران و امامان ـ عليهم السلام ـ بوده است؛ كه ديگران از آن عاجز بودند، مثل اژدها شدن عصاي حضرت موسي ـ عليه السلام ـ و زنده كردن مرده ها توسط حضرت عيسي ـ عليه السلام ـ و ده ها معجزه از پيامبر اسلام ـ صلي الله عليه و آله ـ از قبيل شق القمر و... كه منكران پيامبر با ديدن آن تسليم مي شدند، گرچه بعضي ها، همانند ابوجهل هرگز نمي پذيرفتند.
يكي از پيغمبراني كه داراي معجزه بود، حضرت عيسي ـ عليه السلام ـ است كه از گل پرنده اي ساخت، و خداوند در آن روح دميده. كه بعضي از مفسران گويند: پرنده اي كه حضرت عيسي ـ عليه السلام ـ درست كرده بود شبيه خفاش بود.[1]
نيز در تفسير اثني عشري آمده، مفسرين گفته اند آن پرنده خفاش بود و علت آن هم اين است كه در ميان مرغان، خلقتش عجيب تر و تمام تر مي باشد[2] چنان چه حضرت اميرالمؤمنين ـ عليه السلام ـ در نهج البلاغه مي فرمايد: از صنعت هاي لطيفه و حكمت هاي عجيبة الهيه چيزي است كه به ما نشان داده از علوم و معارف مشكله در خلقت خفاش: روشنايي چشم هاي او را مي بندد و تاريكي چشم هاي او را باز مي كند، يعني روشنايي آفتاب كه سبب باز شدن هر چشمي و موجب نور بصر است چشم خفاش را مي بندد و مانع ديدن او مي شود و برعكس تاريكي شب كه مانع بصر هر حيواني است به قدرت كامله الهي باز مي گرداند چشم او را و سبب ديدن او مي شود.[3]
و در تفسير شريف لاهيجي چنين آمده كه از احاديث اهل بيت ـ عليهم السلام ـ استفاده مي شود كه مراد از آن پرنده خفاش است.[4]
مرحوم شيخ صدوق در كتاب خصال خود از امام ـ عليه السلام ـ چنين نقل مي كند كه: در مسجد كوفه شخصي از اهل شام از اميرالمؤمنين ـ عليه السلام ـ پرسيد كه: أخبرني عن ستة لم يركضوا في رحم؟ فقال: آدم، و حواء، و كبش إبراهيم، و عصا موسي، و ناقة صالح، و الخفاش الذي عمله عيسي بن مريم فطار بإذن الله عزوجل آن شش چيز كه از شكم مادر متولد نشدند كدامند؟ و حضرت در جواب فرمودند: آدم و حوا و قوچ ابراهيم و عصاي موسي و ناقة صالح پيغمبر و خفاشي كه حضرت عيسي او را درست كرده بود، سپس با اذان پروردگار پرواز كرد.[5]
لازم به ذكر است كه اين گونه احاديث از گوشه هايي از درياي علم اميرالمؤمنين ـ عليه السلام ـ پرده بر مي دارند.
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1. علل الشرائع؛ شيخ صدوق، نجف، حيدريه، 1386ه ق، ج2، ص596.
2. عيون اخبار الرضا؛ شيخ صدوق، بيروت، موسسه اعلمي مطبوعات، چاپ اول، 1404ه ق، ج2، ص221.
3. بحارالانوار، علامه محمد باقر مجلس، بيروت، موسسه الوفاء، دوم، 1403ه ق، ج10، ص79 و ج11، ص36.
--------------------------------------------------------------------------------
[1] . عروسي حويزي، عبدعلي؛ نورالثقلين، قم، العلميه، دوم، بي تا، ج1، ص343.
جرجائي، حسين، تفسير گازر، تهران، دانشگاه، اول، 1337ه ش، ج2، ص49.
واعظ كاشفي، حسين، تفسير مواهب عليه، تهران، كتابفروش اقبال، اول، 1317ه ش، ج1، ص148.
[2]. نهج البلاغه، صبحي صالح، قم، دارالهجره، خطبه 155، ص217.
[3] . حسيني شاه عبدالعظيمي، حسين، تفسير اثني عشري، تهران، ميقات، اول، ج2، ص106.
[4] . شريف الاهيجي، محمد شيخعلي، تفسير لاهيجي، تهران، موسسه مطبوعاتي علمي، ج1، ص326.
[5] . صدوق، محمد بن علي، الخصال، قم، جامعه مدرسين، دوم، 1403ه ق، جزء اول، ص322.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
سرنوشت حضرت مسيح -عليه السلام-
در قرآن مجيد دو آيه راجع به سرنوشت و پايان كار حضرت مسيح (ع) آمده است:
يكي آيه ي 55 از سوره ي آل عمران كه خداوند متعال مي فرمايد: (اِذْ قال يا عيسي اِنّي مُتَوَفّيكَ و رافِعُكَ اِلَي و مُطَهِّرُكَ مِنَ الَّذينَ كَفَروُا...)
و ديگر آيات 157 ـ 158 از سوره ي نساء كه خداوند متعال مي فرمايد:( وَ قولِهِمْ اِنّا قَتَلْنا المسيحَ عيسي ابْن مَرْيَمَ رَسولَ الله وَ ما قَتَلوُهُ و ما صَلَبوه وَ لكِنْ شُبِّهَ لَهُمْ... بَلْ رَفَعَهُ الله اِلَيْهِ...)
به موجب آيه ي اول (آيه ي 55، آل عمران) خداوند به عيسي فرمود: «من تو را برمي گيرم و به سوي خود، بالا مي برم و تو را از كساني كه كافر شدند، پاك مي سازم...»
«توفّي» به معناي اخذ و دريافت به طور تمام و كمال است.[1] «توفيتُ الشيء»، يعني دريافت كردم و قبض كردم آن چيز را به طور كامل. و به مرگ و موت، وفات مي گويند؛ زيرا روح ميّت به هنگام مردن، قبض واخذ مي شود.[2]
توفّي در قرآن به دو گونه به كار رفته است: الف) فرا گرفتن نفس از تن به هنگام خواب[3] (وَ هُوَ الذي يَتَوفّاكُمْ بالليْلِ...)؛[4] «او كسي است كه (روح) شما را در شب (به هنگام خواب) مي گيرد...»
ب) توفي به معناي ميراندن، وفات دادن، قبض كردن روح،[5] (ان الذين تَوفيهُمُ الملائكةُ)[6] «كساني كه فرشتگان (قبض روح) آن ها را گرفتند». به مرگ وفات گفته مي شود و توفي را به جاي آن تعبير مي كنند؛ زيرا مرگ به معناي نابودي و فنا نيست بلكه يك نوع دريافت فرشتگان نسبت به روح انسان است كه روح را مي گيرند و با خود به جهان ديگري مي برند.[7] پس به لحاظ اين كه انسان هنگام مرگ از طرف خدا به كلي اخذ مي شود. «توفي» را به جاي موت و مرگ به كار مي برند.
بعد از كاوشي كوتاه در رابطه با موارد كاربردي واژه ي «توفي» در قرآن، به سراغ اين ديدگاه هاي متفاوتي كه درباره ي جمله ي (اني متوفيك و رافعُك الي) ارائه شده است مي رويم:
مراد از توفّي عيسي (ع) چيست؟
1) بعضي از مفسران معتقدند كه مسيح كشته شده و خداوند تنها روح او را به آسمان برد؛ زيرا توفي را در معناي متبادر خود كه همان موت و مرگ باشد، به كار مي برند «و رافِعك الي» را صعود و بالا بردن روح عيسي (ع) مي دانند.[8]
2) «توفي» به معناي اخذ و گرفتن باشد؛ به اين معنا كه من تو را برمي گيرم به اين كه تو را زنده از زمين به آسمان بلند مي سازم؛[9] بنابراين، تفسير توفي يك نوع نجات و عروج[10] حضرت عيسي (ع) است كه خداوند او را به طور تمام و كمال گرفت تا اين كه به او دست نيابند و مقصود از «رافعك الي» يعني ترا به سوي كرامت و بزرگوار و عزت[11] خود بلند مي گردانم كه كنايه از قرب معنوي آن حضرت نزد خدا مي باشد؛ چون قرب مكاني براي خداوند تصور ندارد.[12] اين تفسير معروف در ميان مفسران است كه طبق آن حضرت مسيح (ع) كشته نشده و خداوند او را به آسمان برده است؛ اما كيفيت اين اخذ و توفّي كه آيا به صورت خواب، آن حضرت را توفي نموده است و به سخن ديگر، روحاني بوده است يا توفي به صورت جسماني؟ كه برخي روايات[13] رفع را جسماني مي گيرند. آيه ساكت است و از ظاهر آيه چگونگي اخذ عيسي (ع) و چگونگي رفع او، به دست نمي آيد؛ گر چه به لحاظ اين كه بدن عيسي و تكوين او، به نحو مخصوص و ممتازي بوده است؛ مي توان گفت بعيد نيست كه رفع او هم به نحو مخصوص و ممتازي باشد و با جسماني بودن صعود سازگار باشد.[14] نقد و تحليل دو ديدگاه: دو ديدگاه در رابطه با زنده بودن يا مرگ مسيح-عليه السلام- بيان گرديد كه ديدگاه اول واژه ي «توفي» را به معناي مرگ و مردن گرفته و معتقدند كه حضرت عيسي (ع) طبق آيه ي شريفه ي «اني متوفيك» رحلت نموده است و زنده نيست و دليل آن ها اين بود كه متبادر از كلمه ي «توفي» وفات و مرگ است. و حال آن كه گفتيم توفي به معناي دريافت و اخذ به طور كامل است و آيه ي شريفه، دلالتي بر مرگ عيسي (ع) ندارد و دليل دوّم اين كه قرآن كريم در سوره ي نساء، آيه ي 157، ادّعاي يهود مبني بر كشته شدن عيسي را ردّ مي كند و در آن جا مي فرمايد[15] «اين كه گفتند ما مسيح پسر مريم فرستاده ي خدا را كشتيم؛ در حالي كه او را نه كشتند و نه به دار آويختند و ليكن بر ايشان مشتبه شد». پس اين آيه ي شريفه (و ما قتلوه و ما صلبوه...) بيان گر اين عقيده است كه عيسي (ع) كشته نشده و زنده است.[16]
به نظر مفسر گران قدر ـ علامه ي طباطبايي ـ توفّي در آيه ي شريفه به معناي گرفتن عيسي از دست دشمنانش است و دلالتي بر مرگ، به طور صريح ندارد؛ اما در همان حال، اين قول كه آيه ي شريفه صراحت در اخذ و دريافت دارد را نمي پذيرند و دلالت آن را بر عروج حضرت عيسي-عليه السلام- مي پذيرند؛ گر چه اين را با ادله اي كه آورده اند، تقويت مي نمايند و نظر ايشان هم موافق معروف و جمهور مفسرين است.
و از همين جا به اين نتيجه مي رسيم كه بين فقرات آيه ي مباركه ي 55 آل عمران كه توفي و رفع باشد و هم چنين آيه ي 158 سوره ي نساء(بل يرفعه الله اليه)، تعارضي نيست كه توفي به معناي اخذ و دريافت است و رفع و صعود هم يعني رفع معنوي كه همان قرب و منزلت حضرت عيسي (ع) در نزد باري تعالي است.
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1. شيخ طوسي، تفسير التبيان، ج 2، ص 478، (مكتبه الامين النجف الاشرف).
2. شيخ طوسي،تفسير التبيان، ج 3، ص 385.
3. ناصر مكارم شيرازي، تفسير نمونه، ج 2 ص ، 430 (دارالكتب الاسلاميه).
4. ناصر مكارم شيرازي، تفسير نمونه، ج 4، ص 196، (دارالكتب الاسلاميه).
5. سيد علي اكبر قرشي، قاموس قرآن، ج 5، ص 79، (دارالكتب الاسلاميه، چاپ 8، 1361).
--------------------------------------------------------------------------------
[1] قرشي، سيد علي اكبر، قاموس قرآن، دارالكتب الاسلاميه، چاپ سوم، 1361، ج 7، ص 231.
[2] طبرسي، مجمع البيان، قم، منشورات مكتبه آية الله المرعشي، 1403 هـ. ق، ج2، ص98.
[3] تفليسي، ابولفضل حبيش بن ابراهيم، وجوه قرآن، ترجمه ي مهدي محقق، ص 56
[4] انعام/60.
[5] خرمشاهي، بهاءالدين، دانشنامه قرآن و قرآن پژوهي، انتشارات ناهيد، 1377، ج2، ص 2316.
[6] نسا/97.
[7] مكارم شيرازي، ناصر، تفسير نمونه، تهران، دارالكتب الاسلاميه، 1353هش، ج 4، ص 85
[8] رشيد رضا، تفسير المنار، دارالمنار، چاپ سوم، 1367، ج 3، صص 315 ـ 317؛ و نيز مراغي، مصطفي، تفسير المراغي، نشر مصطفي الباني المجلسي، چاپ سوم، 1382 ـ 1962، ج 3، ص 169.
[9] طبرسي، تفسير مجمع البيان، ج 1، ص 449
[10] هاشمي رفسنجاني، اكبر، تفسير راهنما، نشر دفتر تبليغات اسلامي، چاپ اول، 1373، ج2، ص457.
[11] طبرسي، تفسير مجمع البيان، ج 1، ص 449
[12] هاشمي رفسنجاني، اكبر، همان، ج 2، ص 457
[13] مجلسي، محمدباقر، بحارالانوار، ج 14، ص 335 تا 339(به نقل از قاموس القرآن، ج 5، ص 81)
[14] المصطفوي، حسن، التحقيق في كلمات القرآن، بنگاه ترجمه و نشر كتاب، سال 1360 هـ ق، ج7، ص11.
[15] طباطبايي، محمدحسين، تفسير الميزان، ج 3، ص 207
[16] خزائلي، محمد، اعلام قرآن، انتشارات اميركبير، چاپ سوم، 1335، ص 471.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
طبق نقل قرآن كريم حضرت موسي ـ عليه السلام ـ در دو موضع ترسيدند:
1 . هنگامي كه ساحران طناب ها و عصاهايشان را انداختند، كه به خاطر سحرشان به نظر ميرسيد كه حركت ميكنند، در اين هنگام «فاوجس في نفسه خيفةً موسي، قلنا لا تَخَف اِنّكَ انت الاعلي»[1] موسي ترس خفيفي در دل احساس كرد، گفتيم نترس تو مسلماً (پيروز) و برتري.
«اَوجس» از ماده «ايجاس» به معناي صداي پنهان گرفته شده است.[2] بنابراين ايجاس به معناي يك احساس پنهاني و دروني است، و اين تعبير نشان ميدهد كه ترس دورني موسي سطحي و خفيف بوده كه آن هم نه به خاطر اين بود كه براي صحنه رعبانگيزي كه بر اثر سحرشان به وجود آمده بود، اهميتي قائل شده باشد، بلكه از اين بيم داشت كه نكند مردم تحت تأثير اين صحنه واقع شوند آنچنان كه بازگرداندن آنها آسان نباشد، يا اينكه پيش از آنكه موسي مجال نشان دادن معجزه خود را داشته باشد، جمعي صحنه را ترك گويند يا از صحنه بيرونشان كنند و حق آشكار نگردد.
چنانكه در خطبه 6 نهجالبلاغه ميخوانيم «لم يوجَس موسي ـ عليه السلام ـ خيفةً علي نفسه بل اَشفَقَ من غلبة الجهال و دول الضّلال» موسي ـ عليه السلام ـ هرگز به خاطر خودش در درون دل احساس ترس نكرد بلكه از آن ترسيد كه جاهلان غلبه كنند و دولت هاي ضلال پيروز گردند.
به هر حال در اين موقع، نصرت و ياري الهي به سراغ موسي آمد و فرمان وحي وظيفه او را مشخص كرد. چنانكه قرآن ميفرمايد: به او گفتيم به خود، ترس راه مده تو مسلماً برتري، اين جمله موسي را در پيروزيش دلگرم كرد و بدين گونه موسي قوت قلبش را كه لحظات كوتاهي متزلزل شده بود، باز يافت.[3]
2 . هنگامي كه عصايش را انداخت و تبديل به اژدها شد.
قرآن ميفرمايد: «فلّما رَآها تَهتزُّ كانّها جانٌّ وليّ مدبراً و لم يَعقِّبْ، يا موسي، لاتَخَف اِنّي لايخاف لديّ المُرسلون»
«هنگامي كه آنرا مشاهده كرد، ديد (با سرعت) همچون مارهاي كوچك به هر سو ميدود (ترسيد) و به عقب برگشت و حتي پشت سر خود را نگاه نكرد، اي موسي نترس كه رسولان در نزد من نميترسند.»
چرا موسي كه از بزرگان و مرسلان بود از عصا كه به صورتي هولانگيز و ترسناك (يعني؛ ماري پر جست و خيز در آمده بود) ترسيد؟
جوابش اين است كه اين اثر طبيعت و سرشت آدمي است كه وقتي به منظرهاي ترسناك آن هم بيسابقه برميخورد كه هيچ راهي به نظرش نميرسد، مگر فرار كردن و قهراً پا به فرار ميگذارد. مخصوصاً كسي كه هيچ سلاحي براي دفاع ندارد، عصايي كه هم تنها سلاح او بود خود به آن صورت هولانگيز درآمده، قبلاً هم از ناحيه خدا دستوري نگرفته بود، كه اگر عصايت اژدها شد، فرار مكن، و در جاي خود بايست، بلكه تنها اين دستور رسيده بود كه «الق عصاك» عصايت را بينداز و او هم امتثال كرد و معلوم است كه فرار از خطرهاي بزرگ آن هم از كسي كه دافع و چارهاي جز فرار ندارد، جزو ترس هاي مذموم و ناپسند نيست تا كسي موسي را به داشتن آن مذمت كند.
اما اينكه خداي تعالي به او فرمود: «انّي لا يخافُ لديّ المرسلون»، «انبياء و مرسلين مادامي كه در جوار پروردگارشان هستند از چيزي نميترسند» اين كرامت خودشان و از ناحيه خودشان نيست ـ تا چون موسي نداشت، بگوييم رسولي ناقص بوده ـ بلكه اين فضيلت را به تعليم و تأديب خدا به دست ميآوردند، لذا امنيت او در سايه قرب پروردگار حاصل شد و اين افتخار انس با خدا تعليم و تأديب الهي است نه مذمت و سرزنش.[4]
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1. احسن الحديث، علي اكبر قرشي، ج7.
2. قصص الانبيا، قطب الدين راوندي.
--------------------------------------------------------------------------------
[1] . طه/67 و 68.
[2] . قريشي، سيد علي اكبر، قاموس قرآن، تهران، دارالكتب الاسلاميه، ج7، ص182، ذيل ماده «وجس».
[3] . مكارم شيرازي، ناصر، تفسير نمونه، انتشارات دارالكتب الاسلاميه، چاپ سيزدهم، 1376، ج13، ص 238 و 239، ذيل آيه 68 سوره طه.
[4] . طباطبايي، محمد حسين، الميزان في تفسير القرآن، بيروت، مؤسسه الاعلمي للمطبوعات، چاپ اول، 1417ه ق، ج15، ص346.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
در پاسخ به اين سؤال بايد به چند نكته توجه كرد:
1- اصل مسئلهي قتل قبطي از نظر مفسران، اهميت چنداني نداشته و به دلائل زير بحث از اين موضوع ضروري نبوده است:
الف) قبطي ها از جنايتكاران فرعوني و مفسدان بيرحمي بوده اند كه هزاران نوزاد بني اسرائيلي را سر بريدند و از هيچ جنايتي بر بني اسرائيل اِبا نداشتند؛ بنا بر اين خونشان بر بني اسرائيل محترم نبوده است؛[1]
ب) فرد بني اسرائيلي براي مقابله با قبطي از حضرت موسي كمك خواست؛ با توجه به اين كه او فردي مؤمن و پيرو حضرت موسي بوده، ياري نمودن حضرت موسي ضروري بوده است؛ وانگهي آن حضرت قصد كشتن آن مرد را نداشته و عادتاً نيز يك مشت موجب قتل نميشود.[2]
ج) نظر به اين كه مرد قبطي مشرك محارب بوده و قتل مشرك محارب نيز جايز بلكه واجب ميباشد،[3] بنا بر اين موضوع "ديه" منتفي است؛ البته اين قتل نبايد در اين زمان واقع ميشد؛ زيرا موجبات گرفتاري حضرت موسي را فراهم مينمود و مشكلاتي در راه رسيدن به اهدافش ايجاد ميكرد.
2- آنچه از نظر مفسران در اين ماجرا اهميت دارد و نيازمند بحث است، اين است كه داستاني كه قرآن كريم دربارهي قتل قبطي نقل ميكند، برخي از قسمتهاي آن در ظاهر با عصمت و نبوت سازگار نيست و همين مسأله باعث ايراد و شبهه براي اشكال تراشان شده است كه نياز به توضيح دارد.
كشته شدن مرد قبطي از دو حال خارج نيست: يا او مستحق چنين قتلي بوده يا مستحق نبوده است؛ اگر مستحق نبوده ارتكاب قتل براي نبي چه قبل از نبوت و چه بعد از آن جايز نيست؛ پس چگونه حضرت موسي مرتكب آن شده است؟ و اگر آن مرد مستحق قتل بوده، چرا حضرت موسي اظهار ندامت نموده و براي اين كار طلب مغفرت از خداي متعال نموده است؟
پاسخ بخش اول سؤال اين است كه: بر فرد مؤمن لازم است كه وقتي فرياد مظلومي را شنيد و از وي در مقابل ظلم طلب كمك نمود، به ياري او بشتابد. حضرت موسي نيز به همين جهت و براي رها ساختن يكي از پيروانش از دست ظالم و براي دفع شرّ وارد ماجرا شد و در اين مسير، قتل اتفاق افتاد. قتلي كه بدون قصد قبلي بوده و براي دفاع از مظلوم صورت گرفته است؛ بنا بر اين اقدام حضرت موسي هيچ قبحي نداشته است.
امّا در جواب بخش دوّم سؤال بايد گفت: "... موسي وقتي متوجه شد كه مرد قبطي در اثر مشت او از پا در آمد و نقش بر زمين شد، رو به درگاه خداي خود كرده گفت: "ربّ اني ظلمتُ نفسي فاغفرلي فغفر له..."[4]؛ پروردگارا من به خود ستم كردم تو مرا بيامرز و خدا نيز او را آمرزيد... و منظور از اين "ستم به نفس" اين بود كه من در دفاع از ستمديدگان بني اسرائيل و اظهار حق، شتاب كردم و موجبات گرفتاري خود را به دست قبطيان به اين زودي فراهم كردم. و بدين وسيله مشكلاتي در راه پيشبرد هدف خويش ايجاد نمودم. اكنون تو در اين راه كمكم كن و داستان مرا از فرعون و قبطيان پوشيدهدار. به عبارت ديگر منظور آن حضرت استعانت و استمداد از خداي تعالي و يا انقطاع به درگاه او بود، و منظور اين نبود كه خدايا گناهي از من سر زده و تو آن را برايم بيامرز. و شاهد بر اين، جملهاي است كه خداي تعالي به دنبال آن نقل فرموده: "قال ربّ بما انعمت علي فلن اكون ظهيراً للمجرمين"؛ پروردگارا به پاس آن نعمتي كه به من دادي من پشتيبان مجرمان نخواهم بود.[5]
قابل توجه اين كه: غفران به چند معنا ميآيد كه يكي از معاني غفران پوشانيدن است[6] و در اينجا در همين معنا استعمال شده است. براي روشنتر شدن مطلب دربارهي داستان قتل قبطي توسط حضرت موسي كه در آيات 15 تا 17 سورهي قصص آمده است، به روايتي از امام رضا-عليه السلام- تمسك ميكنيم:
در عيون نقل شده است كه مأمون از امام رضا-عليه السلام- سؤال كرد: يابن رسول اللّه! آيا شما نميگوييد كه انبيا معصومند؟ امام فرمود: بلي. مأمون گفت: پس مرا آگاه ساز دربارهي اين سخن خدا كه ميفرمايد: "فوكزه موسي فقضي عليه قال هذا من عمل الشيطان" امام فرمود: حضرت موسي به هنگام غافل بودن اهالي يكي از شهرهاي فرعون، وارد آن شهر شد كه آن هنگام بين مغرب و عشا بود. در آن وقت دو مرد را ديد كه به جنگ و نزاع مشغولند؛ يكي از پيروان او و ديگري از دشمنان او بود؛ پس (در دفاع از فرد مؤمن) يك مشت به دشمن او زد كه او در دم جان سپرد، و حضرت موسي گفت: "هذا من عمل الشيطان" يعني اين جنگ كه ميان اين دو مرد واقع شده بود، از عمل شيطان است؛ نه اين كه عمل موسي-عليه السلام- عمل شيطان باشد. مأمون گفت: پس معناي سخن موسي كه ميگويد: "ربّ اني ظلمت نفسي فاغفرلي" چيست؟ حضرت فرمود: يعني من با ورود به اين شهر خود را در جايي قرار دادم كه نبايد قرار ميدادم؛ پس مرا از ديد دشمنان پوشيده و پنهان دار تا به من دسترسي پيدا نكنند و مرا به جرم قتل قبطي نكشند. خدا نيز او را پنهان داشت... موسي گفت: خدايا به خاطر اين نعمت كه به من دادي و آن نيرويي است با آن يك مرد را با ضربهي يك مشت كشتم، هيچگاه پشتيبان مجرمان نخواهم بود؛ بلكه با همين نيرو با آنان مبارزه خواهم كرد. "[7]
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1. تنزيه الانبياء، سيد مرتضي علم الهدي، قم، شريف رضي.
2. قصص الانبياء؛ نعمت الله جزايري، قم، مرعشي نجفي، 1404ه ق.
--------------------------------------------------------------------------------
[1] . مكارم شيرازي، ناصر، تفسير نمونه، تهران، دارالكتاب الاسلاميه، ج 16، ص 45.
[2] . صادقي، محمد، الفرقان في تفسير قرآن، ج 20، ذيل آيهي 17 سورهي قصص.
[3] . همان.
[4] . قصص/16
[5] . رسولي محلاتي، سيد هاشم، قصص قرآن، تهران، انتشارت علميه السلاميه، بي تا، ج 2، ص 61.
[6] . طباطبائي، محمد حسين، الميزان، تهران، دارالكتب الاسلاميه، ج 16، ص 21 - 20.
[7] . همان.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
خداوند متعال در سوره سجده، آيات 23 و 24 ميفرمايد: «ولقد ءاتينا موسي الكتاب فلا تكن في مرية من لقائه و جعلناه هدي لبني اسرائيل، و جعلنا منهم ائمة يهدون بامرنا لمّا صبروا و كانوا باياتنا يوقنون؛ ما به موسي كتاب آسماني داديم و شك نداشته باش كه او آيات الهي را دريافت داشت و ما آن را وسيله هدايت بنياسرائيل قرار داديم، و از آنها امامان (و پيشواياني) برگزيديم كه به فرمان ما (مردم را) هدايت ميكردند، بخاطر اين كه شكيبايي نمودند و به آيات ما يقين داشتند.»
آيات مذكور اشاره كوتاه و زودگذري به داستان حضرت موسي ـ عليهالسّلام ـ و بنياسرائيل دارد و اتصال قرآن به كتاب موسي را نشان نميدهد. بلكه ميخواهد پيامبر گرامي ـ صلّي الله عليه و آله ـ و مؤمنان نخستين را تسلي و دلداري دهد و در برابر تكذيب و انكار و كارشكنيهاي مشركان كه در آيات گذشته به آن اشاره شد، دعوت به شكيبايي و پايداري كند، و هم بشارتي باشد براي مؤمنان كه سرانجام بر اين گروه كافر لجوج پيروز ميشوند، همان گونه كه بنياسرائيل بر دشمنان خود پيروز شدند و پيشوايان روي زمين گشتند و از آن جا كه حضرت موسي ـ عليهالسّلام ـ پيامبر بزرگي است كه يهوديان و مسيحيان به او ايمان دارند، از اين طريق ميتواند انگيزهاي بر حركت اهل كتاب به سوي قرآن و اسلام گردد.
در آيه بعد (آيه 24) به افتخاراتي كه نصيب بنياسرائيل در سايه استقامت و ايمان شد، اشاره ميكند، تا براي ديگران درسي باشد، ميفرمايد: و از آنها امامان و پيشواياني قرار داديم كه به فرمان ما امر هدايت خلق را بر عهده گرفتند، چون آنها شكيبايي كردند و به آيات ما يقين داشتند. در اين جا رمز پيشوا شدن را دو چيز شمرده يكي ايمان و يقين به آيات الهي و ديگر صبر و استقامت و شكيبايي.
بنابراين، قرآن كريم نيز در واقع تصديق كننده كتاب هاي آسماني ديگر و ادامه سلسه هدايت و رهبري مردم و انسانها را به صورت كامل و جامع بر عهده دارد و در واقع پيامبران الهي و كتابهاي آسماني آنها در اصول توحيدي و رسالت و پيامبري و... با يكديگر مشترك هستند. و قرآن كريم نيز محتواي كتابهاي آسماني پيشين را (كتابهاي اصلي و تحريف نشده) تاييد و تصديق مينمايد.[1]
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1. علامه طباطبائي، محمد حسين، الميزان في تفسير القرآن، (تهران، دارالكتب الاسلامية) ج 16، ص 279، 280/
2. شيخ طوسي، التبيان في تفسير القرآن. (قم، مكتب الاعلام الاسلامي) ج 8، ص 307.
3. شيخ طبرسي. مجمع البيان. (بيروت، داراحياء التراث العربي) ج 4، ص 332.
4. سيد هاشم الحسيني البحراني، البرهان في تفسير القرآن، (تهران، بنياد بعثت)، ج 4، ص 288.
--------------------------------------------------------------------------------
[1] . ر.ك: مكارم شيرازي، ناصر، تفسير نمونه، تهران، دارالكتب الاسلامية ج 17، ص 162، 171.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
براي روشن شدن مطلب چند نكته را به صورت مختصر بيان ميشود:
1. جايگاه ابراهيم: ابراهيم خليل از طرف خداوند براي همه مردم به عنوان الگو معرفي شده است؛ «قدكانت لكم اسوة حسنة في ابراهيم و الذين معه»؛[1] براي شما سرمشق خوبي در زندگي ابراهيم و كساني كه با او بودند، وجود داشت.
از طرفي هم خداوند به پيامبر اسلام دستور ميدهد از ابراهيم پيروي كند: «ثم اوحينا اليك ان اتبع ملة ابراهيم حنيفاً و ما كان من المشركين»؛[2] سپس به تو وحي فرستاديم كه از آيين ابراهيم كه ايماني خالص داشت و از مشركان نبود پيروي كن. «و من احسن ديناً ممن اسلم وجهَهُ لله و هو محسنٌ وَ اتّبع ملة ابراهيمَ حنيفاً»؛[3] دين و آيين چه كسي بهتر است از آن كس كه خود را تسليم خدا كند و نيكوكار باشد و پيرو و آيين خالص و پاك ابراهيم گردد.
طبق آيات مؤمن كسي است كه نه تنها بايد به پيامبران الهي ايمان داشته باشد، بلكه به آنچه كه بر آنها نازل شده است، بايد ايمان داشت: «قولوا آمنا بالله و ما اُنزل الينا و ما انزل اِلي ابراهيم و اسماعيل و اسحق و يعقوب و الاسباط و ما اوتي موسي و عيسي و ما اُوتي النبيون من ربهم»؛[4] بگوييد ما به خدا ايمان آوردهايم و به آنچه برما نازل شده است و آنچه بر ابراهيم و اسماعيل و اسحاق و يعقوب و پيامبران از فرزندان او نازل گرديد و آنچه به موسي و عيسي و پيامبران از طرف پروردگارشان داده شده است.
2. معيار نزديكي به انبيا: بايد بدانيم كه در آيه 68 از سوره آل عمران كه ميفرمايد سزاوارترين مردم به ابراهيم آنها هستند كه از او پيروي كردند، در جواب اهل كتاب است كه درباره ابراهيم معتقد بودند كه پيامبر از آنها است به خاطر قرابت و خويشاوندي با ابراهيم يا مسأله نژادي آن را دليل بر پيوند خود با او ميدانستند، قرآن در جواب ميفرمايد: ولايت و ارتباط با پيامبران تنها به وسيله ايمان و پيروي از آنها است، بنابراين نزديكترين افراد به ابراهيم (و پيامبران) آنها هستند كه از مكتب او پيروي كنند و نسبت اهداف او وفادار بودند، احترام و نزديكي به پيامبران به خاطر مكتب آنها است، نه به خاطر نژاد و قبيله و نسبت آنها.
بنابراين كساني كه اهداف او را دنبال نكنند، از نزديكان او نخواهند بود و لو از قبيله و نژاد او باشند. لذا ميتوان گفت: پيامبر اسلام و مسلمانها با تكيه بر روي اهداف ابراهيم صميميترين افراد به او هستند.[5] علي ـ عليه السّلام ـ ميفرمايد: سزاوارترين مردم به پيامبران آنها هستند كه به دستورات آنها داناتر باشند. بعد آيه 68 سوره آل عمران را تلاوت فرمود.[6]
خداوند در جايي ديگر معيار نزديكي به ابراهيم را اينگونه بيان ميفرمايد: « فَمَنْ تَبِعَنِي فَإِنَّهُ مِنِّي وَ مَنْ عَصانِي فَإِنَّكَ غَفُورٌ رَحِيمٌ»؛[7] هر كس از من پيروي كند از من است و هر كس نافرماني من كند، تو بخشنده مهرباني؛ در اين آيه ابراهيم ميخواهد بگويد: حتي اگر فرزندان من از مسير توحيد منحرف گردند، از من نيستند و اگر بيگانگان در اين خط باشند آنها همچون فرزندان و برادران من هستند بنابراين پيروان تنها همان ها نبودند كه در عصر او يا اعصار بعد دركيش و مذهب او بودند، بلكه شامل تمام موحدان و خداپرستان جهان ميشود.[8]
در روايتي از امام باقر ـ عليه السّلام ـ است كه هر كس ما را دوست بدارد از ما اهل بيت است. راوي سؤال كرد: فدايت شوم براستي از شما است؟ فرمود: به خدا سوگند از ما است، آيا گفتار ابراهيم را نشنيدهاي كه ميگويد: و من تبعني فانه مني.[9]
3. جايگاه نماز: در جواب اين سوال كه آيا اگر كسي نماز نخواند از نزديكان پيامبران است؟ گفته مي شود كه خداوند نماز را در كنار ايمان به انبياء ميداند: « قالَ اللَّهُ إِنِّي مَعَكُمْ لَئِنْ أَقَمْتُمُ الصَّلاةَ وَ آتَيْتُمُ الزَّكاةَ وَ آمَنْتُمْ بِرُسُلِي»؛[10] خداوند ميفرمايد من با شما هستم و از شما حمايت ميكنم، اگر نماز را به پا داريد و زكات بدهيد و به پيامبران ايمان بياوريد.
از طرفي هم انبياء از طرف خداوند به نماز سفارش شدهاند، مثلاً در مورد حضرت عيسي ميفرمايد: « وَ أَوْصانِي بِالصَّلاةِ وَ الزَّكاةِ ما دُمْتُ حَيًّا»؛[11] و تا زماني كه زندهام، مرا به نماز و زكات توصيه كرده است مانند در مورد اسماعيل ميفرمايد: «وَ كانَ يأمُرُ اَهْلَهُ بِالصَّلوةِ وَ الزَّكاةِ»[12] او همواره خانوادهاش را به نماز و زكات فرمان ميداد. در مورد نماز ميفرمايد: «اقم الصلوة لذكري»؛[13] نماز را براي ياد من بپادار.
بنابراين اولاً: ابراهيم از جايگاه بالايي برخوردار است و به عنوان الگو معرفي شده است، ثانياً: نماز در تمام اديان بوده است و كسي كه ميخواهد از نزديكان پيامبران باشد، بايد آنها را اطاعت كند و از آنها تبعيت كند، از جمله دستورات آنها برپاداشتن نماز است و كسي كه ادعا ميكند كه تابع پيامبر است، بايد تمام دستورات آنها اطاعت كند تا به آنها نزديك شود و الا اگر كسي واجبات را انجام ندهد، داخل در آيه «وَ مَنْ عَصانِي فَإِنَّكَ غَفُورٌ رَحِيمٌ»[14] ميشود كه معصيت او را انجام داده است و از او دور شده است.
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1. نور الثقلين، عبد علي بن جمعه عروسي حويزي، قم، مطبعه العلميه، دوم، بي تا، ج1، ص354.
2. تفسير الميزان، محمدحسين طباطبايي، بيروت، موسسه الاعلمي للمطبوعات، چ 2، 1391، ج 12.
--------------------------------------------------------------------------------
[1] . ممتحنه/4.
[2] . نحل/123.
[3] . نساء/125.
[4] . بقره/136.
[5] . مكارم شيرازي، ناصر، تفسير نمونه، قم، دار الكتب الاسلاميه، چاپ دهم، 1370، ج 2، ص 462.
[6] . طبرسي، مجمع البيان، تهران، انتشارات ناصر خسرو، چاپ اول، 1365، ج 2، ص 770؛ ورك: نهج البلاغه، قم، دارالهجره، حكم 96، ص484.
[7] . ابراهيم/36.
[8] . مكارم شيرازي، ناصر، تفسير نمونه، تهران، دارالكتب الاسلاميه، 1353ه ش، ج 10، ص 362.
[9] . بحراني، هاشم، البرهان، بيروت، موسسه الاعلمي للمطبوعات، چاپ اول، 1419، ج 4، ص 335.
[10] . مائده/12.
[11] . مريم/31.
[12] . مريم/55.
[13] . طه/14.
[14] . ابراهيم/36.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
خداوند متعال مي فرمايد: حضرت ابراهيم حنيف و مسلمان بود.[1]
«حنيف» از مادة «حنف» به معناي «ميل پيدا كردن» ميباشد. حنيف به متمسك به اسلام يا صحيح الميل و موحد در دين است. «مسلماً» از مادة «سلم» به معناي «تسليم شونده» است و اسلام در لغت به معناي انقياد بوده و در مورد آيين پيامبرگرامي اسلام ـ صلّيالله عليه وآلهـ به كار رفته است؛ پس «مسلم» در مواردي به معناي عام يعني كسي كه تسليم مطلق دارد. و گاهي به عنوان شخص پيرو دين خاص مسلم گفته ميشود.
از آنجا كه يهود و نصاري هر يك حضرت ابراهيم ـ عليه السّلام ـ را از آن خود و بر دين خويش ميدانستند، حتّي مشركان زمان جاهليت نيز خود را بر دين حنيف ابراهيم ـ عليه السّلام ـ معرفي ميكردند و اين سخن آنقدر شايع شده بود كه اهل كتاب آنها را «حنفاء» ميگفتند و حنيف معنايي بر خلاف معناي اصلي خود پيدا كرده و با بتپرستي مترادف شده بود. خداوند پس از توصيف ابراهيم ـ عليه السّلام ـ به عنوان حنيف، جملة «و ما كان من المشركين» را آورده تا هرگونه احتمال ديگري در اينجا منتفي گردد.[2] در اين آيه به روشني ميبينيم خداوند يهود و نصاري را تكذيب ميكند و ميفرمايد: ابراهيم ـ عليه السّلام ـ يهودي و نصراني نبود و او را از اين دو نام تنزيه ميكند. پس ميتوان گفت: موسي ـ عليه السّلام ـ و عيسي ـ عليه السّلام ـ يهودي و نصراني نبودهاند بلكه آنان نيز بر همان ديني واقعي كه در نزد خدا اسلام است، بودهاند.[3]
پس اسلام را كه اصل آن اعتقاد به توحيد و نبوّت و معاد است، حضرت ابراهيم ـ عليه السّلام ـ بنياد نهاد و پيغمبر ما به ملّت او مبعوث شد.[4]
امّا اينكه آيا منظور از اسلام ابراهيم ـ عليه السّلام ـ هم اين اسلامي است كه ما بدان معتقديم، يعني تمام آنچه الان جزء دستورات و قواعد دين اسلام بهحساب ميآيد و در مورد حضرت ابراهيم ـ عليه السّلام ـ هم چنين بوده ؟است بايد گفت كه اين طور نيست؛ زيرا منظور از اسلام در اينجا تسليم مطلق در برابر فرمان خدا و توحيد كامل و خالص از هرگونه شرك و دوگانه پرستي ميباشد كه اساس تمام اديان الهي است.[5] واژة شريعت به معناي راه آب است، گويي دين رودخانة بزرگي فيض و هدايت خداوند براي بشر است كه هر پيامبر صاحب شريعتي براي پيروان خود به سوي آن رودخانه راه ميگشايد. بنابراين خدا با فرستادن پيامبران بزرگ شرايع متعدّد را آوردهاند كه همه در اصل يك هدف را دنبال ميكنند و اختلافي در اصل ندارند، لذا قرآن دين الهي را يكي بيش نميداند و آن اسلام است. پس شرايع انبياء ديگري همگي راههاي دين اسلام بوده، از اين رو جوهر شرايع آسماني يگانه است. امّا آنچه بايد مدنظر باشد، اين است كه خداوند بر اساس مراحل تكامل بشر و رشد عقل و درك انسانها براي آنان شرايعي از ناقص به كامل فرستاده است. بنابراين، هر شريعتي ممكل شريعت قبلي است نه معارض با آن. و كاملترين و آخرين آنها يعني اسلام به معناي خاص ميباشد. درسورة مباركة آلعمران، آية 109 خداوند ميفرمايد: «انّ الدّين عندالله الاسلام» يعني تسليم و انقياد در برابر حق علاوه به اين، اديان الهي مطابق با فطرت بشر است و فطرت انسانها نه قابل تغيير است نه قابل تبديل. لذا خداوند ميفرمايد: «فاقم وجهك للدين حنيفاً فطرة الله التي فطرالناس عليها لاتبديل لخلق الله»[6] يعني چهرة خويش را بر آيين و دين راست استوار دار، اين فطرت الهي است كه آدميان برآن آفريده شدهاند، و در خلقت خداوند تبديل و دگرگوني نيست.
در آية ديگر ميفرمايد: «خداوند ديني را براي شما تشريع نموده كه نوح ـ عليه السّلام ـ را به آن سفارش كرده و آنچه را كه به تو اي پيامبر وحي نموديم و به ابراهيم و موسي و عيسي ـ عليهم السّلام ـ سفارش كرديم، اين است كه دين خدا را برپا دارد، و در آن اختلاف و تفرقه روا نداريد.»[7]
با دقت در اين آيه ميبينيم كه پيامبراني كه در اين آيه از آنها ياد شده، همان پيامبران اولوا العزمند كه صاحب كتاب و شريعت ميباشند، و ديگر انبيا حافظان و نگهبان شريعت اين انبياء بودهاند.
نتيجه اينكه دين واقعي نزد خداوند يكي بوده و آن اسلام ميباشد. البتّه اين دين مراحلي يا به عبارت ديگر شكلهاي خاصي از اوّل داشته تا در زمان پيغمبر خاتم كامل و تمام شده است. پس دين ابراهيم و تمامي انبياء ديگر هم اسلام به معناي عام و تسليم در برابر فرمان حق بوده است.
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1. منهج الصادقين؛ ملافتح الله كاشاني، تهران، كتابفروشي اسلاميه، دوم، 1343ه ش، ج2، ص252.
2. پرتوي از قرآن؛ محمود طالقاني، تهران، شركت سهامي انتشار، 1358ه ش، ج1، ص316 و ج5، ص148.
3. الميزان؛ محمد حسين طباطبائي، مترجم محمد باقر موسوي همداني، قم، انتشارات اسلامي ، 1363ه ش، ج3، ص387.
--------------------------------------------------------------------------------
[1] . آل عمران/67.
[2] . مكارم شيرازي، ناصر، تفسير نمونه، تهران، دارالكتب الاسلاميه، ج 2، ص 461.
[3] . ميرباقري و ديگران؛ ترجمة مجمع البيان، ج 4، ص 125.
[4] . مكارم شيرازي، ناصر، روان جاويد، ج 1، ص 432.
[5] . مكارم شيرازي، ناصر، تفسير نمونه، ج 2، ص 462.
[6] . روم/30.
[7] . شوري/13.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
خداوند در قرآن قصد ابراهيم ـ عليه السلام ـ را كه از خداوند كيفيت زنده كردن مردگان را خواست، اين گونه بيان ميفرمايد: «و اذ قال ابراهيم رب ارني كيف تحي الموتي قال اولم تؤمن قال بلي و لكن ليطمئن قلبي و قال فخذ اربعة من الطير فصر هن اليك ثم اجعل علي كل جبل منهن جزءً ثم ادعهن ياتينك سعياً و اعلم ان الله عزيز حكيم.[1]»
و آن گاه كه ابراهيم گفت: پروردگارا به من بنماي چگونه مردگان را زنده ميكني؟ فرمود: مگر ايمان نداري؟ گفت بلي، ولي براي آنكه دلم آرام گيرد. فرمود: چهار پرنده بگير و (بكش) و پاره پاره كن، سپس بر سر هر كوهي پارهاي از آنها را بگذار، آنگاه آنان را به خود بخوان تا شتابان به سوي تو آيند و بدان كه خداوند پيروزمند و فرزانه است.
قبل از آنكه به توضيح آيه بپردازيم لازم است به بعضي از صفات ابرهيم كه در قرآن آمده اشاره كنيم:
1ـ برگزيده خدا: «ان الله اصطفي آدم و نوحا و آل ابراهيم و آل عمران علي العالمين»[2]. خداوند آدم و نوح و آل ابراهيم و آل عمران را بر جهانيان برتري داد.
2- جزء صالحين در آخرت : «و آتينا في الدنيا حسنه و انه فيالاخرة لمن الصالحين»[3].
و او را در دنيا نيكويي عطا كرديم و در آخرت از صالحان و نيكان قرار داديم.
3ـ خالص و مسلمان: ولكن كان حنيفاً مسلما[4]، بلكه ابراهيم موحدي خالص و مسلمان بود.
4ـ دوست خدا: «واتخذ الله ابراهيم خليلا»[5]، و خداوند ابرهيم را به دوستي خود انتخاب كرد[6].
5ـ يكي از پيامبران و الوالعزم بود.[7]
از اين صفات سيماي الهي، موحد و خالص ابراهيم روشن مي شود لذا از مجموعه صفاتي كه بيان شد و همچنين از آيه مورد بحث استفاده ميشود كه ابراهيم ـ عليه السلام ـ به روز قيامت زنده شدن مردگان ايمان داشت. زيرا وقتي خداوند به ابراهيم ـ عليه السلام ـ ميگويد: آيا تو ايمان نداري؟ ابراهيم در جواب ميگويد: بله ايمان دارم. از طرفي ديگر ممكن نيست پيامبري همچون ابراهيم ـ عليه السلام ـ به چيزي ايمان داشته باشد، ولي بر اساس استدلال و برهان نباشد. پس ايمان ابراهيم به قيامت و زنده شدن مردگان بر اساس دليل عقلي بوده است نه از روي تقليد.
دليل بر آن مدعا هم اين است: وقتي كه ابراهيم از خداوند آن درخواست را مي كند، دليل و استدلال بر زنده كردن مردگان نميخواند بلكه سؤال ابراهيم از كيفيت و خصوصيت آن مسئله است[8]. با اين كه خداوند ميدانست كه ابراهيم ـ عليه السلام ـ ايمان دارد، ولي از او سؤال كرد، آيا ايمان نداري؟ اين سؤال به خاطر اين بود تا به مردم بفهماند، كه اين درخواست ابراهيم ـ عليه السلام ـ از روي بي ايماني او نبوده بلكه او خواسته ايمانش كامل و خالص شود و آرامش قلب پيدا كند.
در اين جا بايد فرق بين ايمان و اطمينان قلبي بيان شود، تا معلوم گردد كه ابراهيم به وسيله آن درخواست، ميخواست به مرحله بالاتر از ايمان برسد. گاهي انسان به وسليه استدلال و برهان علمي و منطقي ممكن است به چيزي ايمان و يقين داشته باشد و با اين استدلال عقلش راضي نشود، ولي آرامش خاطر نداشته باشد. اما اگر نسبت به آن چيز اطمينان قلبي داشت، يعني علاوه بر برهان با چشم خود نيز درستي آن را ببيند، اين اطمينان باعث آرامش خاطر و سكون قلب او ميشود كه در اين صورت هيچگونه وسوسه و اوهام ذهني در او راه ندارد. براي مثال: همه ما يقين داريم كه از انسان مرده هيچ كاري بر نميآيد و اين را با استدلال و دليل باور داريم، اما در جان ما رسوخ نكرده، لذا ممكن است كسي از مرده خصوصاً در شب بترسد. اما افرادي هستند چون سر و كار آنها با مردگان است هرگز چنين ترسي ندارند.
پس بنابراين وقتي كه انسان به مرحله شهود رسيد، دلش آرام ميگيرد. ابراهيم ـ عليه السلام ـ هم ايمان كامل و خالص به بعثت و زنده شدن مردگان داست و هيچ شكي در دل نداشت، اما خواست به اطمينان قلبي با شهود برسد.
در روايتي همين سؤال از امام رضا ـ عليه السلام ـ شد كه آيا در قلب ابراهيم ـ عليه السلام ـ شك و ترديدي بود. امام رضا ـ عليه السلام ـ فرمودند: نه، بلكه ابراهيم ـ عليه السلام ـ يقين داشت و از خداوند زيادي در يقين را خواست.[9] برخي از روايات بر اين ذهنيت كه ابراهيم ـ عليه السلام ـ شك داشت، پس ما هم اگر شك داشتيم معذوريم و اگر ايمان و يقين نداشتيم هيچ اشكالي و ايرادي بر ما وارد نيست خط بطلان ميكشد.
در روايتي نقل شده شخصي به امام موسي كاظم ـ عليه السلام ـ نامهاي نوشت و گفت: من در حال شك هستم و ابراهيم هم به خداوند فرمود: به من نحوة زنده شدن مردگان را نشان بده، من هم دوست دارم كه چيزي به من نشان بدهي، امام ـ عليه السلام ـ در جواب نوشت: همانا ابراهيم ـ عليه السلام ـ مؤمن بود، فقط دوست داشت ايمانش زياد شود ولي تو در حال شك هستي و در انسان شاك خيري وجود ندارد و بعد فرمود: اين آيه درباره شك كننده ها آمده است: «و ما وجدنا اكثر هم لفاسقين»[10] [11]
پس بنابراين انسان بايد به نسبت به اصول دين و اعتقاد و ايمان ويقين داشته باشد و براي به دست آوردن ايمان و يقين، راههاي استدلالي و برهاني وجود دارد كه ديگر براي انسان شكي باقي نماند و براي دفع شبهاتي كه القاء ميشود ميتوان به علماء دين رجوع كرد. بنابراين افراد شك كننده نمي توانند به سعادت اخروي دست يابند، زيرا سعادت براي آنهاست كه ايمان آورده و عمل خوب انجام دهند.
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1. سيد نعمت الله جزايري، قصص الانبياء، مترجم يوسف عزيزي. (تهران، انتشارات هاد، چاپ 6، 1379) ص 211.
2. سيد محمد حسين فضل الله، تفسير من وحي القرآن، (بيروت، دارالملاك، چاپ دوم) ج 5، ص 77.
3. محمد باقرصدر، حيوة القلوب، تاريخ پيامبران، (قم، انتشارات سوره، چاپ اول، 1375) ج 1، ص 363.
--------------------------------------------------------------------------------
[1] . بقره/260.
[2] . آل عمران/33.
[3] . نحل/122.
[4] . آل عمران/67.
[5] . نساء/125.
[6] . حكيم، سيد محمد باقر، قصص القرآن، قم، ناشر المركز العالمي للعلوم الاسلاميه، چاپ اول ، 1377، ص 182.
[7]. كليني، محمد بن يعقوب، اصول كافي، تهران، دارالكتب الاسلاميه، 1365ه ش، ج2، ص17.
[8] . طباطيائي، سيد محمد حسين، تفسير الميزان، ترجمه محمد باقر موسوي همداني، قم، دفتر انتشارات اسلامي، ج 2، ص 561.
[9] . عبد علي بن جمعه العروسي الحويزي، نورالثقلين، بيروت، انتشارات مؤسسه التاريخ العربي، چاپ اول، 1412ه ، ج1، ص330.
[10] . كليني، محمد بن يعقوب، كافي، تهران، دارالكتب الاسلاميه، 1365ه ش، ج2، ص399.
[11]. اعراف/102: و بيشتر آنها را بر سر پيمان خود نيافتيم، (بلكه) اكثر آنها را فاسق و گنه كار يافتيم.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
قرآن كريم داستان ذبح حضرت اسماعيل ـ عليهالسّلام ـ را توسط پدر بزرگوارش حضرت ابراهيم ـ عليهالسّلام ـ را اينگونه بيان ميكند: «ما او (ابراهيم) را به نوجواني بردبار و پراستقامت بشارت داديم، هنگامي كه با او به مقام سعي و كوشش رسيد گفت: فرزندم! من در خواب ديدم كه بايد تو را ذبح كنم! بنگر نظر تو چيست؟ گفت: اي پدر هرچه دستور داري اجرا كن، به خواست خدا مرا از صابران خواهي يافت! هنگامي كه هر دو تسليم و آماده شدند و (حضرت) ابراهيم جبين او را بر خاك نهاد، او را ندا داديم كه اي ابراهيم! آنچه را در خواب مأموريت يافتي انجام دادي. ما اينگونه نيكوكاران را جزا ميدهيم، اين به طور مسلم امتحان مهم و آشكاري است، ما ذبح عظيمي را فداي او كرديم و نام نيك او را در امتهاي بعد باقي گذارديم سلام ما بر ابراهيم باد، اينگونه نيكوكاران را پاداش ميدهيم.»[1]
آيات مذكور ماجراي ذبح حضرت اسماعيل توسط حضرت ابراهيم را تشريح كرده و قرآن كريم دستور ذبح كردن را امتحاني مهم و آشكار براي نيكوكاران به خصوص حضرت ابراهيم ـ عليهالسّلام ـ ميداند.
امري كه از طرف خداوند متعال به حضرت ابراهيم ـ عليهالسّلام ـ شد يك امر امتحاني و آزمايشي بود و در اوامر امتحاني اراده جدي به اصل عمل تعلق نگرفته است، بلكه هدف آن است كه روشن شود شخص مورد آزمايش تا چه اندازه آمادگي اطاعت دستور را دارد و اين در جايي است كه شخص مورد آزمايش از اسرار پشت پرده آگاه نيست، و حضرت ابراهيم ـ عليهالسّلام ـ به خوبي از عهده اين امتحان برآمد و آمادگي روحي خود را در اين زمينه از هر جهت به ثبوت رسانيد و از عهده اين آزمايش به خوبي برآمد.[2]
اصولاً خداوند متعال نخست امتحانهاي به ظاهر سخت و دشوار و در واقع آسان را براي نيكوكاران پيش ميآورد تا وقتي كه از امتحان سرافراز شدند، بهترين پاداش را هم در دنيا و هم در آخرت به آنها ميدهد و در داستان حضرت ابراهيم ـ عليهالسّلام ـ گرچه صرف امتحان بود؛ ولي همان ظاهر نيز بسيار سخت و ناگوار بود.[3]
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1. موسوي همداني، سيدمحمدباقر و...، تاريخ انبياء، (تهران، نشر صدوق)، ص 77ـ79.
2. علامه مجلسي (ره)، تاريخ پيامبران، (قم، انتشارات اسوه)، ج 1، ص 402ـ412.
3. هاشمي رفسنجاني، علي اكبر، و محققان مركز فرهنگ و معارف قرآن، تفسير راهنما، (قم، دفتر تبليغات اسلامي حوزه علميه قم) تحت برنامه رايانهاي تبيان 4 و...
--------------------------------------------------------------------------------
[1] . صافات/101ـ110.
[2] . ر.ك: مكارم شيرازي، ناصر، تفسير نمونه، تهران، دارالكتب الاسلاميه، ج 19، ص 109ـ127.
[3] . ر.ك: طباطبايي، سيدمحمدحسين، الميزان في التفسير القرآن، قم، انتشارات اسلامي، ج 18ـ17، ص 151ـ153.
|
|
|
|
1 2 3 ->
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
عقائد |
قرآن و تفسیر |
احکام |
اندیشه سیاسی اسلام |
عرفان و تصوف |
اخلاق |
حقوق زن |
حدیث شناسی |
ادیان و مذاهب |
تربیت و مشاوره |
تاریخ اسلام |
تاریخ پیامبران |
تاریخ معاصر |
مهدویت و انتظار |
سیاست |
حقوق |
دین پژوهی |
اجتماعی و فرهنگی |
پزشکی |
علمی |
کلام |
فلسفه |
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
9200 سوال |
:تعداد سوالات |
|
292 گروه |
:تعداد گروهها |
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
صفحه اصلی | مقالات |
اخبار و اطلاع رسانی |
کتابخانه موضوعی |
مجموعه تصاویر |
دریافت نرم افزار |
معرفی پایگاه ها
| بانک صوت و فیلم |
کارت پستال
نقشه سایت | ارتباط با ما |
درباره ما | عضویت | ورود به محیط کاربری
تمامی حقوق این پایگاه متعلق به پرتال فرهنگی و اطلاع رسانی راسخون می باشد. استفاده
از مطالب این پایگاه فقط با ذکر منبع مجاز می باشد.
|
|
|