:: سالروز آغاز عمليات والفجر 8 - گامي به سوي احقاق حق ايران در جنگ تحميلي::
اگر عراق را سرزميني مثلثي شكل فرض نماييم، فاو در منتهياليه ضلع شرقي آن چسبيده به خليجفارس قرار دارد. مهمترين شهر عراق نزديك به فاو، بصره ميباشد. ضمن آنكه شهرهاي ابوالخسيب، زبير، صفوان و امالقصر همگي در اين منطقه واقع شدهاند. وجود شهرهاي ايراني آبادان، خرمشهر و محدوده شلمچه و اروندرود نيز در اين منطقه بيش از پيش بر اهميت آن افزوده است. كشور كويت نيز كمترين فاصله با اين منطقه حساس را دارد. همچنين نزديكي به جزيره بوبيان، خورعبدالله و پايانههاي نفتي الاميه و البكر واقع در خليجفارس بر اهميت و حساسيت آن افزوده است.
عارضه مهم اين منطقه رودخانه خروشان اروند است كه از تلاقي دو رودخانه دجله و فرات سرچشمه گرفته و در عرض 400 – 1600 متر متغير بوده و از جزر و مدهاي بسيار شديدي برخوردار است.
ساحل شرقي اروندرود در دهانه خليجفارس مكان آرايش و مبداء حركت رزمندگان اسلام جهت انجام عمليات و تحقق فتحي ديگر است.
نام عمليات والفجر 8، محل عمليات منطقه فاو. اهداف عمليات: قطع يد دشمن از دريا و تامين امنيت راههاي دريايي خليجفارس و دور نمودن آتش دشمن از شهرهاي مرزي جمهوري اسلامي ايران، تسخير پايگاههاي موشكي و تاسيسات مخابراتي رژيم صهيونيستي بغداد، قطع شريان صدور نفت از طريق اسكلههاي الاميه و الوكر، وارد كردن ضربه اقتصادي و نظامي بر دشمن و در نهايت شكست روياي پوچ ضربهناپذيري او در اين منطقه همراه با نمايش قدرت و توان رزمي ظفرمندان لشكر اسلام. در منتهياليه باختري خليجفارس باريكه است كه از سويي به اروندرود و از سوي ديگر به آبراه موجود در حد فاصل خاك عراق و جزيره بوبيان كويت ميپيوندد.
اين منطقهاي است كه به طور عمومي بدان منطقه فاو گفته ميشود. فاو علاوه بر نقش استراتژيك و اهميت نظامي خود داراي ارزش اقتصادي فراوان در روند ارزش اقتصاد عراق است به طوريكه در جغرافياي منطقه، شهر فاو به عروس بحر معروف است. نخلستانهاي بسيار گسترده خرما، پايگاههاي عظيم نفت، شاهرگ ارتباطي اسكلههاي الوكر و الاميه و فرآوردههاي بيشمار ديگر نظير حنا و نمك فاو را ارزش استثنايي بخشيده است. به عبارتي كوتاه ميتوان شهر فاو را شهر خرما، نمك ونفت معرفي كرد.
آموزش نيروهاي اسلام به دو بخش عمومي و تخصصي تقسيم ميشود. از آنجا كه عمده تجربيات رزمندگان در جنگهاي آبي و خاكي در آبهاي راكد هور حاصل شده بود آموزش خاص در منطقه اروند و رودخانه بهمن شير و سدهاي آبي كه همان شرايط اروند را داشتند آغاز ميشود و آشنايي با شنا، قايقراني و جنگ تن به تن شكل گسترده و در عين حال فشردهاي به دورههاي آموزش يگانها بخشيد. در برخي از يگانها 5 الي 6 ماه قبل از عمليات، آموزش غواصي و تمرينات تخصصي آن به اوج خود ميرسد و نيروها اوقات زيادي را در آب به سر ميبرند و در شرايط مختلف آب رودخانه به مانور ميپردازند ودر جهت ورزيده شدن، شب و روز نميشناسند تا آمادگي نيروها از حد انتظار افزايش يافت و آماده عمليات گسترده بودند.
عناصر شناسايي پس از گذراندن دورههاي سخت و طاقتفرساي غواصي پا به مرحله حساس و مشكلتري ميگذراند و در شرايط بسيار خطرناك عمليات شناسايي را آغاز ميكنند. عبور از اروند و نزديك شدن به خط دشمن كه با تجهيزات و امكانات كامل از تسلط بالايي برخوردار است ميتواند بسيار خطرناك باشد. دشمن با كمك رازيد كه يك نوع رادار سطحي است ودوربينهاي ديد در شب و پروژكتورهاي قوي و ديدگاههاي متنوع و سنگرهاي چند دهنه در نزديكترين نقطه ساحل و اسكلههاي مستحكم كاملا بر رودخانه اشراف داشت. اين مرحله از عمليات كاري پر خطر و شاق بود و كليه مراحل شناسايي ميبايد در شب انجام ميشد كه احتمال هر نوع اتفاقي اجتنابناپذير بود و كوچكترين نقص در كار موجب اسارت، شهادت و لو رفتن عمليات ميبود و اصل مهم غافلگيري را خدشهدار ميكرد و در مجموع طي 3 الي 6 ماه كليه يگانهاي عملياتي بالغ بر 700 الي 800 بار از اروند عبور كرده و موفق شدند به عمليات شناسايي در خطوط مختلف بپردازند.
اعجابانگيزتر اينكه در هيچ يك از اين عملياتها حادثهاي كه باعث لو رفتن اهداف شناسايي گردد اتفاق نيفتاده و با توجه به جريان متلاطم آب در اروند و شدت امواج رودخانه هيچ گونه تلفات جاني نيز نداشته و خاطرات جالبي در اين زمينه وجود دارد كه مجال بيان آن نميباشد.
به موازات فعاليتهايي كه در امر آموزش و شناسايي صورت گرفت رزمندگان اسلام همچنان سرگرم احداث جاده، پل، سولهسازي، سنگرسازي و حمل و نقل وسايل نظامي وامكانات مورد نياز بودند. ساخت پلهاي ارتباطي در ميان نخلستانهاي ساحل اروند و آمادهسازي نهرها و آب راههاي منتهي به اروند و استقرار قايقها در اين نهرها از مسائل قابل توجه بود. احداث پل بر روي بهمن شير براي تردد و رساندن امكانات به رزمندگان اسلام بود. كارهاي بسياري انجام شد كه رعايت اصل حفاظت و پنهان ماندن از ديد دشمن در اصل آن قرار داشت و با اين همه مشكلات تمام وسايل مورد نياز رزمندگان و وسايل عبور با استتار كامل در نخلستانهاي حاشيه اروند مستقر گرديد براي شب اميد.
اروند رام شدني نيست. به هيچ شناگر ماهري سواري نميدهد. 400 تا 1200 متر عرض دارد و با جزر و مد بيش از 4 متر چشمها را خيره ميكند. در هنگام جزر آب با سرعت زيادي از شمال به جنوب رو به خليجفارس ميريزد. در هنگام مد اين را با خشونت و خشم باز ميگرداند. محاسبه سرعت و جريان آب اروند و پيشبيني جزر و مد و تهيه جدول اين تجهيزات پيچيده به كمك چند دانشجو آغاز ميگردد. يك سال تلاش بيوقفه و طاقتفرسا توانست آرام ترين زمان اروند را به سپاه اسلام بنماياند. درست 36 ساعت به شروع عمليات مانده بود كه نتيجه محاسبات آماده ميشود اما همين نتايج بايد باز به ميزان واقعي جزر و مد آزمايش ميشد.
تنها در صورت صحيح بودن پاسخها بود كه ميشد به نتيجه عمليات دلخوش داشت در غير اين صورت اما جواب درست بود.
عاشقان را چه اشتياقي بود كه محبوبشان به درگاه ايستاده است و آنها را به سوي خويش ميخواند، چه رازي است در نگاه معشوق كه عاشقان را اين چنين واله و سرگردان ميكند؟ چه شبي است شب حمله كه قرار از عاشقان ميربايد؟ عطش زيارت ابا عبدالله (ع) در جانشان بيشتر ميشد. هنوز زمان ميخواهد تا دنيا بهفمد اسلام با دنيا چه ميكند؟.
تمام گردانهاي عمل كننده با آرايش مخصوص، اول غواصي و بعد حركت قايق در آبراه و نهرها آماده ميباشند. نمنم باران ساعتي قبل از عمليات شروع شده است. لبخند شوق واشتياق فرا رسيدن عمليات در چهره رزمندگان مشهود است. غواصها حالي ديگر در بينشان حكمفرماست. دستور ورود غواصها به اروند فرا ميرسد و فرماندهان خود مستقيما ناظر بر ورود نيروهاي غواصي بر اروند هستند و هيچ كس نميداند لحظهاي بعد چه خوهد شد. سرانجام غواصها از ديدها محو ميشوند و فرماندهان پس از اطمينان از رهايي موفق غواصها به سنگر هدايت بازگشتند و انتظار لحظه موعود را ميكشند.
سرانجام ساعت 22:10 تاريخ 20 بهمن ماه سال 1364 از سوي قرارگاه خاتمالانبياء (ص) با رمز «يا فاطمه الزهرا (س)» دستور شروع عمليات صادر ميشود.
پس از اعلام رمز حركت، قايقها و انتقال گردانها در زير آتش خمپاره و توپ و تيربارهاي بيامان دشمن به سرعت انجام شد و در همان ساعت اوليه خطوط اول اروند توسط نيروهاي رزمنده اسلام تصرف و حركت نيروها براي تصرف خطوط بعدي آغاز گشت. حضور گسترده نيروي هوايي ارتش جمهوري اسلامي ايران و عمليات هلكوپترهاي هوانيروز در عمل تداركات و كارهاي رزمي دفاعي در عمليات والفجر 8 توانست توانمنديها و قدرت جنگ هوايي جمهوري اسلامي ايران را به جهانيان ثابت كند.
عمليات والفجر 8 و عبور نيروها تحت نظر قرارگاههاي خاتمالانبياء (ص)، قرارگاه كربلا و قرارگاه نوح طبق نقشه عملياتي فوق انجام گرفت و حركت و آرايش نيروها در عبور و سرپل گيري از دشمن تا درياچه نمك كه آخرين نبرد فاو بود كاملا مشخص ميباشد. مناطق تصرف شده شامل شهر فاو, راسالبيشه، جاده فاو - بصره، پايگاههاي موشكي، منابع نفتي، اسكله الوكر والاميه و محورهاي امالقصر، جاده البحار – بصره، نخلستانهاي حاشيه اروند، كارخانه نمك و درياچه نمك را تصرف كرده و با هجوم تانكها و هواپيماهاي بيشمار پاتكهاي گسترده عراق در طول 90 روز مقاومت و نبرد فاو توانست توانمندي رزمندگان را به جهانيان نشان دهد. دشمن پس از اينكه زمين و زمان را بر خود تباه ديد آسمان فاو را با هواپيماهاي اربابانش پوشاند. هر روز بيش از 400 عمليات هوايي بر روي تكه خاكي كه بوي اسلام در آن پيچيده است چه ميتواند بكند؟ و هر روز تعداد زيادي از جنگندههاي دشمن آسمان فاو را قتلگاه و زمين را گورستان خود مييابند.
طي يك روز كليه پلهاي رودخانه بهمنشير منهدم ميشود. پل ايستگاه هفت آبادان بدون استفاده ميگردد و پل مهم و استراتژيك بقيهالله (عج) به زير آب ميرود و لحظاتي پس از اين اقدام، رژيم عراق در راديوي خود محاصره رزمندگان اسلام در فاو را اعلام ميكند. در اين سوي جبهه قواي مهندسي از نصب پلهاي معلق سود چنداني نميبرند. انتقال خودروهاي سنگين كه بعضا جنبه حياتي هم دارند از عرض بهمن شير عملا غيرممكن ميشود و بدين ترتيب دستاوردهاي عمليات در معرض تهديد جدي قرار ميگيرد. تمام توجه فرماندهان به بهمنشير معطوف ميگردد.
جنگ مهندسي از اروند به بهمن شير برميگردد. جنگ پلها آغاز شده است. هر تحركي در دو سوي بهمن شير زير حملات سنگين دشمن قرار داشت. ساخت يك سد خاكي بر روي رودخانه بهمن شير آغاز ميشود. حدود صد كاميون كمپرسي بدون وقفه به طور شبانهروزي كار خود را آغاز ميكنند. ظرف 36 ساعت اولين سد خاكي زده ميشود. لحظه عجيبي است آن لحظه كه دو سوي بهمنشير از هم باز ميماند. اين پيوند، پيوند خاك با خاك نيست؛ پيوند عشق با استقامت است.
جنگ پلها نيز با پيروزي سلحشوران به پايان ميرسد. دشمن همچنان زبوني را تجربه ميكند و آنگاه كه همه درها را به روي خود بسته ميبينيد از سلاح شيميايي بهره ميبرد. استفاده مكرر و بسيار وسيع عراق از سلاح شيميايي به حدي است كه در تاريخ جنگ سابقه ندارد. انتشار صد كيلوگرم گاز شيميايي در هر كيلومترمربع جسارت و وقاحت ميطلبد و سكوت جهان ميتواند به آن دامن بزند.
اما پدافند موثر واحد شيمياي سپاه اسلام در كنار ياري خداوند مثل هميشه دشمن را ناكام مي سازد. آري، خداوند باران ميفرستد. خنثيسازي مناطق آلوده توسط گروههاي راهنما و خودروهاي خنثيسازي انجام ميگيرد. با امداد غيبي ياران سپاه اسلام دوباره جان ميگيرد و جوانه ميزند و دشمن به خاك يأس مينشيند.
با آنكه روزها از شروع عمليات گذشته است, اما همچنان پاتكها و حملات توپخانهاي و هوايي عراق با شدت ادامه دارد. نبرد هنوز با همان شدت گذشته استمرار دارد. حملات فراواني براي بازپسگيري كارخانه نمك و پيش روي از جاده فاو – بصره ميكند و در تبليغات خود از پيش رويهاي چند ده متر و چند صد متر به سوي فاو ياد ميكند و به دنبال تخليه آب درياچه نمك از پاتك قريبالوقوع قواي زرهي براي بازپسگيري فاو و عقب راندن نيروهاي اسلام در رسانههاي گروهي جهان سخن ميراند. اما اين بار تلخي شكستي ديگر را تجربه ميكند. مهندسي جنگ طرحي ديگر را در صحنه فاو ميگسترد و آن انتقال آب از اروند به خطوط مقدم جبهه است. در زير آتش شديد دشمن كانالها حفر ميشود و آب به خطوط مقابل دشمن انتقال مييابد. پمپها روشن ميشود وجنگ پمپها آغاز ميگردد. آب اروند نيز به جنود خداوند ميپيوندد و دشمن حقيرتر از هر وقت ديگر زمينگير ميشود. دشمن نيز با پمپهاي خود قصد تخليه آب را دارد.
در زمانيكه دشمن از پيش روي چند متري خود صحبت ميكند و هر گونه پيش روي را براي قواي اسلام غيرقابل نفوذ تلقي ميداند عمليات محدود يا مهدي (عج) آغاز ميگردد و براي هميشه خيال صداميان را از بازپسگيري كارخانه نمك و به دنبال آن پيشروي در منطقه راحت ميكند. بيش از 2000 تن از نيروهاي دشمن در اين منطقه به هلاكت ميرسند.
فتح فاو در عمليات والفجر 8 براي جهانيان باور كردني نبود. عبور از اروند و مقابله با دشمن كه درسنگرهاي مطمئن به انتظار نشسته است غيرقابل باور بود و پس از فتح فاو رسانههاي بيگانه به نفع رژيم صدام تبليغات واهي كردند. با دعوت از تمام خبرنگاران براي بازديد از فاو و حضور اين خبرنگاران در فاو, منطقه عملياتي والفجر 8 كه مصادف با ددمنشيهاي صدام در استفاده از سلاحهاي شيميايي بر عليه رزمندگان اسلام بود ,تمام تبليغات دشمن را نقش بر آب كرد و تمام خبرنگاران از نزديك شاهد سقوط شهر فاو توسط رزمندگان اسلام بودند.
ساخت پل بعثت و سدهاي خاكي بر روي بهمن شير از توانمنديهاي بسيار بالاي مهندسي جنگ حكايت دارد كه رزمندگان اسلام دوشادوش برادران جهاد سازندگي به طور شبانهروزي كارهاي مهندسي را انجام ميدادند.
ساخت پل بعثت از نصب 5000 لوله در عمق 18 متري اروند به طول 400 تا 1600 و به عرض 12 متر در بستر رودخانه نصب شد و سپس جاده خاكي به ارتفاع 1 متر براي عبور انواع وسايل سبك و سنگين در طول شبانه روز راهاندازي گرديد و پس از هر بمباران لولهها تعويض وتردد از روي پل امكانپذير بود. علاوه بر پل بعثت ساخت پلهاي خيبري و دبهاي براي حمل ونقل وسايل وتردد رزمندگان از كارهاي قابل توجه مهندسي جنگ بود.
در اين عمليات 800 كيلومترمربع از زمينهاي دشمن آزاد شد و بيش از 5000 نفر ازنيروهاي آن كشته و زخمي ونزديك به 3000 نفر به اسارت درآمدند. انهدام وسايل و تجهيزات دشمن در اين عمليات قابل ملاحظه بود به گونهاي كه بيش از 600 تانك و نفربر، 500 خودرو، 150 قبضه توپ، 45 فروند هواپيما، 10 فروند هليكوپتر و 3 ناوچه دشمن نابود شد.
به دنبال تحولات جديد و تغيير توازن به سود ايران شوراي امنيت سازمان ملل در سوم اسفند ماه 1364 به تهيه پيشنويس و صدور يك بيانيه مهم اقدام كرد ولي اين پيشنويس با مخالفت آمريكا و فرانسه روبرو شد. سرانجام پيروزيهاي به دست آمده در عمليات والفجر 8 و نيز اقدامات ديپلماتيك جمهوري اسلامي ايران منجر به آن شد كه شوراي امنيت در پيشنويس اوليه قطعنامه بعدي گامي به سوي خواستهاي به حق ايران بردارد.
منبع: خبرگزاري ايسنا
<!-- Inject Script Filtered -->::مقاله ای درباره ی سرلشگر خلبان شهيد عباس بابايي(۴)::
-
سرلشگر خلبان شهيد عباس بابايي:
در سالهاي مياني قرن چهاردهم، هنگامي كه پليدترين حلقهي سلسلهي طواغيت حاكم بر سرزمين سلمان فارسي، سرمست از بادهي وابستگي به شيطان بزرگ به حريم آن مجدد كبير اسلام و عطيه الهي اهانت نمود، همگان ديدند كه خداوند - تبارك و تعالي ـ چگونه با تحرك دشمن، دوست را بيدار و بسيج نمود. آنگاه خداوند مرگ مصطفي را از الطاف خفليهي خويش قرار داد و ديري نپاييد كه انفجار نور را در قلمروي ثامنالحجج(ع) تقدير فرمود. به اين ترتيب، حياط خلوت صهيونيسم به مأمن محرومان ارض و زمينه ساز امامت و وراثت شيعيان ـ مستضعفين تاريخ اسلام ـ تبديل شد. تيري كه در ليلهي مبارك بيست و دوم بهمن سال 57 از چلهي كمان الهي به سوي قلب قوم مغضوب رها شد، آنچنان سرعت و صفيري داشت كه يهود عنود را به تحرك و مقابلهي تمام عيار در يك سناريوي چند مرحلهاي از تحميل محاصرهي اقتصادي، جنگ تحميلي، توطئهي كتاب آيات شيطاني تا استحالهي فرهنگي واداشت.
فرزندان از بند رستهي خميني چون پارههاي آهن گرداگرد او گرفتند و به اذنالله از جنگ، فرصتي بيبديل براي تربيت اختران فروزنده فراهم آمد. اكنون اقيانوسي از سرمايههاي انساني بالقوه و بالفعل تشكيل شده است كه به اشارهي خلق صالح آماده تموج و اميدوار ساختن خوديها و نااميد كردن غيرخوديهاست..
نياز به تابلو و الگويي كه شايان مباهات و پيروي باشد، معاونت پژوهش و ارتباطات فرهنگي بنيادي راكه از همه افضل است،1 بر آن داشت تا در آستانهي ورود به واپسين ماه تابستان فراخواني براي نشستن بر سر خوان پر بركت و چشمهي هميشه جوشان شهيدان بدهد؛ چرا كه شهدا شمع محفل بشريتند. آنان سوختند و محفل بشريت را روشن كردند. اگر اين محفل تاريك ميماند هيچ دستگاهي هرگز نميتوانست كار خود را آغاز كند يا ادامه بدهد.2 كسي كه طالب راه و سلوك طريق خدا باشد، اگر براي پيدا كردن استاد اين راه، نصف عمر خود را در جستوجو و تفحص بگذراند تا پيدا كند، ارزش دارد. كسي كه به استاد رسيد بيگمان نيمي از راه را طي كرده است.3
راستي چه كسي بهتر از شهدا ميتوانند استاد راه و انگيزهي حركت در مسير قرب اليا... باشد؟!
مرور ادبيات
مهمترين عنصر جامعهي آينده و مرحلهي بعدي تمدن بشري، به خدمت گرفتن علم و دانايي در زمينهي رشد فضايل و كمالات معنوي و بلوغ تعهد بني آدم است. كشورهايي كه در نهادينهسازي اخلاق الهي سريعتر و بهتر عمل كنند، بيگمان زودتر به اين مرحلهي تمدن گام ميگذارند.
طبعاً امالقراي اسلام نه فقط براي امت اسلام و كشورهاي اسلامي بلكه براي تمام ملتها و كشورهاي جهان ميتواند و بايد اسوه باشد؛ زيرا پيامبر فرمودند:
»اگر دانش و علم به ستاره ثريا آويخته باشد هر آينه مرداني از ايران زمين به آن دست خواهند يازيد.«1
در اين عصر، كه متناسب با افزايش سطح دانش و بينش و توانش منابع انساني از ميزان نفوذ و مانايي اجبار و اغفال و اطماع براي حفظ و افزايش سود صاحبان سرمايه كاسته ميشود، بر انديشمندان ايراني مديريت فرض است كه از متن قرآن و حديث براي تحكيم توسعهي پايدار مبتني بر عدالت، نظريهپردازي كنند؛ چرا كه چندين دهه است كه صاحبنظران دانش مديريت در جستوجوي گزينههايي برآمدهاند كه با شايستگي هرچه تمامتر سيرت اغفالي و اطماعي خط مشيهاي عام و كلي (Generic policies)2 نگهداري و كاربرد سرمايههاي انساني را در لابلاي الفاظ و مفاهيم خوشنما مخفي كنند.
يكي از جديدترين مفاهيمي كه تا حد قابل توجهي جاي خود را در ادبيات مديريت باز كرده است مفاهيم الگوي برترين گزيني (Benchmarking) است.
از طريق تعيين و معرفي بهترين افراد و سازمانها و ساز و كارهاي اقناعي سعي ميشود به صراحت، ضرورت مقايسهي خويش با بهترينها و اندازهگيري فاصله با بهترينها و سازماندهي حركت بايسته به مديران و منابع انساني سازمانها تفهيم شود.
در تحليل و تفهيم پديدهي مباهات آميز و قابل تبليغ طلوع و تداوم درخشش شهيد بابايي برحسب نظريههاي مديريتي متداول، مفهومي نزديكتر از الگوي برترين گزيني وجود ندارد. اما بيان زيربناي اصلي علم و فرهنگ در غرب، انديشمند مسلمان را از انفعال و انكسار در برابر صادرات فكري غرب مصون ميدارد.
فرهنگ اومانيستي و فردگرايي حاكم بر غرب متغير اصلي و خميرمايهي رويكرد انديشمندان مغرب زمين نسبت به علم و تحقيقات علمي است.
نمود بارزي از اين فرهنگ را در اظهار نظر نيچه1 ميتوان ملاحظه نمود:
»... به طور مثال، اگر براي پيدايش ابر انساني چون »ناپلئون« تمامي تمدن بشري نيز نابود شود، چندان مهم نيست. ما هيچ قدرتي نداريم كه از زاده شدن خود جلوگيري كنيم، اما ميتوانيم اين خطا را اصلاح كنيم و چون اين [زاده شدن] گاهي خطاست، هنگامي كه كسي خود را ميكشد، ستايش آميزترين كار ممكن را انجام ميدهد؛ او بدين وسيله شايستهي زيستن نيز هست.«
هم از اين رو پيش از بيان الگوي برترين گزيني مبتني بر تفكر ترجمهاي، شايسته است در پرتوي كلام قرآن و عترت پاسخ به نياز فطرت بشريت به شناسايي و پيروي از الگوها را ارايه دهيم:
«الگو» كه در زبان عربي مترادف با لفظ أسوه آمده است، عبارت است از چيزي يا كسي كه نمونه، سمبل و مايهي تسليت و عبرت باشد.2
قرآن مجيد در آيه كريمهي چهارم از سورهي ممتحنه ميفرمايد:
قد كانت لكم أسوه حسنه في ابراهيم والذين معه...
(براي شما مومنان بسيار پسنديده و نيكوست كه به ابراهيم و اصحابش اقتدا كنيد...)
و در ششمين آيه از همين سوره اقتدا به حضرت ابراهيم(ع) و يارانش از جمله ويژگيهاي آخرت گرايان شمرده شده است:
لقد كان لكم فيهم أسوه حسنه لمن كان يرجوا الله واليوم الآخر...
(البته براي شما مومنان هر كه به خدا و ثواب عالم آخرت اميدوار است اقتدا به ابراهيم و يارانش نيكوست.)
در آيهي 21 از سورهي احزاب نيز چنين ميفرمايد:
لقد كان في رسول الله أسوه حسنه لمن كان يرجوا الله واليوم الآخر و ذكر الله كثيرا.
(البته شما را در اقتداي به رسول خدا چه در صبر و مقاومت با دشمن و چه ديگر اوصاف و افعال نيكو، خير و سعادت بسيار نزد خداست براي آن كس كه به ثواب خدا و روز قيامت اميدوار باشد و ياد خدا بسيار كند.)
علي(ع) در وصف اسوهي تمام جهانيان يعني حضرت رسول اكرم(ص) چنين فرمودهاند:
از پيامبر پاك و پاكيزهات صليا... عليه و اله پيروي كن! زيرا راه و روش او سرمشقي است براي آن كسي كه بخواهد تأسي بجويد و انتسابي است ـ عالي ـ براي كسي كه بخواهد منتسب گردد و محبوبترين بندگان نزد خداوند كسي است كه از پيامبرش سرمشق گيرد و قدم به جاي قدم او گذارد...
حافظ در باب ضرورت الگو داشتن ميگويد:
طي اين مرحله بيهمرهي خضر مكن
ظلمات است بترس از خطر گمراهي
اي بيخبر بكوش كه باخبر شوي
تا راهرو نباشي كي راهبر شوي
در مكتب حقايق پيش اديب عشق
هان اي پسر بكوش كه روزي پدر شوي
انديشه الگوي برترين گزيني (benchmarking) در غرب به دههي هفتاد قرن بيستم ميلادي يعني به زماني برميگردد كه ادبيات مديريت تاكيد بر استراتژي و تفكر استراتژيك را شروع كرد. نخستين بار در اواخر اين دهه شركت زيراكس مفهوم benchmarking را مطرح كرد تا به جاي مقايسهي عملكرد شركتها و سازمانها نسبت به عمكرد سال قبل خودشان، مقايسه در برابر عملكرد سرسختترين رقبا مطمح نظر قرار گيرد.
مركز آمريكايي كيفيت و بهرهوري (1993) به لحاظ فلسفي مفهوم مزبور را اين چنين تعريف كرده است:
الگوي برترين گزيني طرحي است مبتني بر متواضع بودن؛ در حدي كه بپذيريم فرد ديگري در عرصهاي بهتر از ما است و ابتنا دارد بر عاقل بودن، در حدي كه نحوهي رسيدن و حتي پشت سر گذاشتن آن فرد راياد بگيريم.
به قرائت مركز ياد شده، يك الگو و سرمشق در عرصهي هر كاري، به عنوان معيار تعالي براي فرآيند كسب و كار خاص، موفقترين فرد يا سازمان است.
در مورد منشاء كلمه benchmark سه نظر وجود دارد؛ نظر اول ميگويد اين كلمه از مطالعات جغرافيايي و تعيين نقطه براي قياس به مكان گرفته شده است. دومين نظر اقتباس از خط كش فرو رفته روي پيشخوان مغازههاي بزازي را مطرح ميكند. نظر واپسين از خطوطي صحبت ميكند كه در زمانهاي قديم ماهيگيران براي قيمتگذاري و مبادله ماهيهاي صيد شده با چاقو روي نيمكت ميكشيدند.
شركت زيراكس از طرح مفهوم فوق عمدتاً دو هدف زير را تعقيب ميكرد:
1. بيدار و هشيار كردن سازمان و نشان دادن ضرورت بهبود،
2. برانگيختن سازمان براي بهبود با مراجعه به عملكرد سازمانهاي موفق و نشان دادن امكان عملي و ميسر بودن بهبود.
در سالهاي بعد انديشمندان پي بردند كه؛ تاكيد بيش از حد بر اندازههاي عملكردي، اطلاعات ناچيزي دربارهي نحوهي پيشرفت كردن يا كم كردن شكاف با رقيب به دست ميدهد و اين رويه، اغلب به سه تا D الگوي برترين گزيني يعني عدم باور، انكار و ياس ميانجامد.1 فردي نتايج ارايه شده را باور نميكند (عدم باور)؛ شخصي مدعي ميشود كه شركتها و سازمانها قابل مقايسه نيستند و از اين رو نتايج را رد ميكند (انكار)؛ و شخص ديگر فلج ميشود و قادر به عمل نميشود چرا كه نميداند كه چگونه بايد خودش را به رقبا برساند (ياس).
اما اگر يادگيري، انگيزش و بهبود بايد نتايج يك مطالعهي الگوي برترين گزيني باشد، بايستي خود فرايند طي شده براي كسب نتايج مورد مطالعه قرار گيرد، نه اينكه صرفا نتايج مدنظر قرار گيرد.2
پرسش اين است: چرا بايد از عملكرد ديگران به عنوان محل خودمان و گزينش برترينها استفاده كنيم؟
پيش از پاسخ به اين پرسش، خوب است خاطر نشان شود كه الگوي برترين گزيني تحليلهاي كمي و كيفي دربارهي سطوح عملكردي برترينها و نحوهي دستيابي به آن، هر دو را در بر ميگيرد. اثربخشي عملي اين الگوگيري مستلزم داشتن حس تملك نسبت به دادهها و اطلاعات است. اين حس بايد در فرآيند توسعه و رشد تحليل و جمعآوري دادهها متبلور شود.
اهم دلايل براي گزينش برترينها و مقايسهي عملكرد خودمان با آنها عبارتند از:
1. از طريق يادگيري از آنهايي كه بهتر هستند و يا ترجيحا بهترين هستند، پيشرفت و بهبود خودمان را تدارك نماييم.
2. نسبت به فرايندهاي كسب و كار شركت درك و نگرشي نقادانه پيدا كنيم،
3. احساس فوريت دربارهي تغيير و بهبود پيدا كنيم و نياز به بهبود مستمر و پيشرفت غيرمنتظره را درك كنيم،
4. بر اهميت آگاهي از نيازهاي در حال تغيير ارباب رجوع و مخاطبان تاكيد نماييم،
5. اهداف استراتژيك و عملياتي بلند پروازانه ولي قابل دسترس تعيين كنيم،
6. درك بهتري از عرصه كسب و كار شركت پيدا كنيم،
7. تفكر خلاق را ترغيب كنيم.1
براي تلاش علمي مجدانه و فراگير و عمل آميخته به استقامت و آخرت گرايي، تبيين الگوي اخلاقي و عملي از حيات جاودانه شهيد عباس بابايي، به اذن و مدد الهي، همان نردبان مستحكم و پل عريضي است كه امالقري اسلام و بلكه محبان اهل البيت(ع) را مهياي صعود به آسمان ولايت و گذر از درهي نيستي به جاودان ـ شهر افسران حسين(ع) خواهد كرد. چرا كه اين افسر متقي و شجاع از بحران، بهران2 و نهران3 ساختن را به شايستگي هر چه تمامتر به تاريخ دفاع مقدس هديه كرد.
شهيد از تولد تا جاودانگي
عباس سومين عطيهي الهي به خاندان متدين بابايي بود از روز چهاردهم آذر سال 1329 برگ مباهاتآميز ديگري در كنار شهيد محمدعلي رجايي به تاريخ دين و ديانت در شهرستان قزوين افزود. به گفتهي مادر گران قدرش؛ در ميان فرزاندان خانواده، برترين بود.1 اين فرزند خيلي مهربان و كمتوقع دورهي ابتدايي را در دبستان دهخدا و دورهي متوسطه را در دبيرستان »نظام وفا«ي قزوين گذراند.
در سال 1348، در حالي كه در رشتهي پزشكي پذيرفته شده بود، داوطلب تحصيل در دانشكده خلباني نيروي هوايي شد. پس از گذراندن دورهي آموزشي مقدماتي خلباني، براي تكميل دوره، به كشور آمريكا اعزام شد. در اين مدت، دورهي آموزشي خلباني هواپيمايي شكاري را با موفقيت به پايان رساند. پس از بازگشت به ايران، در سال 1351 با درجهي ستوان دومي در پايگاه هوايي دزفول مشغول به خدمت شد.
همزمان با ورود هواپيماهاي پيشرفته «F-14» به نيروي هوايي، شهيد بابايي در دهم آبان ماه 1355، براي پرواز با اين هواپيما انتخاب شد و به پايگاه هوايي اصفهان انتقال يافت.
شهيد بابايي در هفتم مردادماه 1360 از درجهي سرواني به سرهنگ دومي ارتقا پيدا كرد و به فرماندهي پايگاه هشتم اصفهان برگزيده شد. او در نهم آذر ماه 1362، ضمن ترفيع به درجهي سرهنگ تمامي، به سمت معاونت عمليات فرماندهي نيروي هوايي منصوب شد و به ستاد فرماندهي در تهران عزيمت كرد. سرانجام در تاريخ هشتم ارديبهشت ماه 1366 به درجهي سرتيپي مفتخر شد. در پانزدهم مردادماه همان سال در حالي كه به درخواستها و خواهشهاي پي در پي دوستان و نزديكانش مبني بر شركت در مراسم حج آن سال پاسخ رد داده بود، برابر با روز عيد قربان در حين عمليات برون مرزي به شهادت رسيد.
شهيد، سرلشگر خلبان، عباس بابايي به هنگام شهادت 37 سال داشت. از او يك فرزند دختر به نام سلما و دو فرزند پسر به نامهاي حسين و محمد به يادگار مانده است.1
حاجي واقعي او بود كه از اقامهي نماز اول وقت در اتاق فرمانده پايگاه ريس2 تا تراشيدن موهاي سر تا زمان شهادت3 تمام عيوب ظاهري و باطني را از خود دور كرد و خود را به قرب خدا نزديك ساخت تا مزد 37 سال فروزش و سه طلاقه نگهداشتن دنيا را به صورت جاوداني دريافت كند.
آيا اينك زمان استحالهي شمعهاي كمفروغ با اقمار تابندهي اين خورشيد فروزان دفاع مقدس، يا همان اسوهي شيفتگي خدمت و خضر خدمترساني، فرا نرسيده است؟!
چنين به نظر ميرسد هرچه زودتر باورمان بشود كه طريق وحيد جاودانگي همان طريق شهيد بابايي است، به تأمين سعادت دو جهان نزديكتر شدهايم!
اصول كلي حاكم بر رفتار شهيد بابايي
از لابهلاي صفحات كتاب «پرواز تا بينهايت» ـ تنها سند تهيه شده از حيات جاودانهي اين شهيد ـ شايد بتوان اصول كلي زير را استخراج كرد و تبلور روح حاكم بر گفتار و رفتار شهيد را ملاحظه كرد. در مورد هر اصل فقط به ذكر يك حكايت اكتفا شده است؛ كما اينكه ممكن است يك حكايت دربردارندهي بيشتر از يك اصل باشد.
1. اصل احساس دين و بدهكاري نسبت به انقلاب اسلامي:
[پدر و مادر عزيزم! ما خيلي به اين انقلاب بدهكاريم.1]
2. اصل بياعتنايي به زخارف دنيا:
[يك شب، همراه عباس به قصد ديدار با آيتا... صدوقي از اصفهان به يزد ميرفتيم؛ زمان خداحافظي كه فرا رسيد حاج آقا سوئيچ سواري پيكان را در مقابل عباس گذاشتند و گفتند اين هم مال شماست؛ گرچه در مقايسه با زحمات شما در طول جنگ ناقابل است. عباس گفت: «حاج آقا! ما اگر كاري هم كردهايم وظيفهي ما بوده، در ثاني من احتياج به ماشين ندارم.»
آن زمان، عباس يك ماشين دوج قراضه داشت كه هر روز در تعميرگاه بود. حاج آقا گفتند: «شنيدهام كه خلبانان پايگاه ماشين گرفتهاند ولي شما نگرفتهايد. حالا من ميخواهم اين ماشين را به شما بدهم.» عباس گفت: «نميخواهم دست شما را رد كنم؛ ولي شما لطف بفرماييد و اين ماشين را به پايگاه هديه كنيد آن وقت ما هم سوار آن خواهيم شد.»
حاج آقا فرمودند: «آقاي بابايي! پايگاه خودش سهميه ماشين دارد. اين ماشين براي شماست.» عباس در حالي كه سر به زير انداخته بود، گفت: «مرا ببخشيد، اگر ماشين را به پايگاه هديه كنيد من بيشتر خوشحال ميشوم.»
حاج آقا گفتند: «حالا كه شما اصرار داريد، من اين ماشين را به پايگاه هديه ميكنم.2»
3. اصل ترغيب و تحريم:
[تعدادي از خلبانان شكاري از پايگاههاي مختلف براي اجراي عمليات به پايگاه اميديه آمده بودند. قرار بود آنها با ماشين به دزفول بروند. من، جناب سرهنگ ستاري و شهيد بابايي ميبايست با جت فالكون به تهران ميرفتيم.
عباس مشغول صحبت با خلبانان شكاري بود. گفتم: «پس چرا نميآيي؟ چيزي به غروب نمانده و فردا هم بايد در مجلس باشي!»
گفت: «شما برويد، من امشب با اين خلبانان به دزفول ميروم و از آنجا با ماشين، خودم را به تهران ميرسانم.»
به او اصرار كردم كه بيا برويم و ممكن است صبح نتواني به مجلس برسي،او در پاسخ گفت: «اگر من با اين خلبانان بروم در روحيهي آنها تاثير مثبت ميگذارد و فردا بهتر ميتوانند بجنگند. من به خاطر تقويت روحيهي آنها سختي اين چهارده ساعت راه را تحمل ميكنم.1»]
4. اصل تبديل تهديد به فرصت:
[... گفتم: «سخت نگران تو بودم، خداي نكرده اگر حادثهاي رخ ميداد من چگونه جواب فرزندانت را ميدادم.»
گفت: «ميبيني كه طوري نشده. در ضمن تا به حال اين همه بچه بيپدر شدهاند تو جواب آنها را چه دادهاي؟ آيا فرزندان من با ديگران تفاوت ميكنند.»
سپس در حالي كه گويا از نتيجهي عمليات خود خشنود به نظر ميرسيد ادامه داد: «هرگز فراموش نكن كه فرمانده بايد در رأس كارها باشد تاوقتي كه خودش در سنگر نباشد نميتواند مسائل را درك كند. آن وقت سر آن فرمانده را كلاه ميگذارند.2»]
5. اصل اغتنام فرصت:
[... شرايط جوي در پايگاه بسيار بد بود و ديد كافي براي پرواز هواپيما وجود نداشت. بابايي به مسئولان فني هواپيما دستور داد تا در اسرع وقت يك فروند «F_5» با حداكثر مهمات آماده كنند. همهي دوستاني كه در آنجا حضور داشتند در تكاپو بودند تا نگذارند تيمسار بابايي پرواز كند. چند تن از خلبانان آماده شدند كه به جاي ايشان اين مأموريت را انجام دهند. اما بابايي اين اجازه را نميداد. تمام فكر بابايي اين بود كه بچهها در خطرند و اگر بموقع نرسد همه قتل عام ميشوند. لحظهاي بعد در برابر چشمان ملتمس ما، هواپيما دل از زمين كند و در آسمان اوج گرفت. هر كس زير لب دعايي براي سلامتي او زمزمه ميكرد. پس از بيست دقيقه هواپيما به نرمي بر سطح باند پرواز نشست. همه خوشحال بودند.
پس از اين ماجرا با خبر شديم كه همان پرواز سرنوشت ساز بابايي، باعث شد تا حلقهي محاصرهي دشمن در هم بشكند و هزاران رزمنده نجات پيدا كنند.1]
6. اصل صبر:
[شهيد بابايي با ظاهر هميشگياش، يعني لباس سـادهي بسـيجي و سر تراشيده در داخل قرارگاه نشسته بود و قرآن ميخواند. آن دو سرهنگ بيآنكه بدانند آن بسيجي، سرهنگ بابايي است، در حال گفتوگو با هم بودند، يكي از آن دو گفت: «شما بابايي را ميشناسيد؟»
آن ديگري پاسخ داد: «نه؛ ولي شنيدهام از همين فرماندههاست كه درجهي تشويقي گرفتهاند. اول سروان بوده، دو درجه به او دادهاند شده فرماندهي پايگاه اصفهان، دوباره يك درجه گرفته و الان شده معاونت عمليات.»
سرهنگ اولي گفت: «خوب ديگر! اگر به او درجه ندهند ميخواهي به من و تو بدهند. بعد از بيست و هفت سال خدمت تازه شدهايم »سرهنگ دو« آقايان ده سال نيست كه آمدهاند و سرهنگ تمام هستند.»
بابايي با شنيدن صحبتهاي اين دو سرهنگ، قرآن را بست و به بيرون قرارگاه رفت. ديدم در پشت يكي از خاكريزها در جلو قرارگاه دو زانو نشسته است و دارد دعا ميكند. دانستم كه براي هدايت اين دو سرهنگ دعا ميكند. برگشتم به داخل قرارگاه، برگشتم و به آن دو سرهنگ گفتم: «آن كسي كه پشت سرش بد ميگفتيد همان بسيجي بود كه در آن گوشه نشسته بود و قرآن ميخواند.»
وقتي مطمئن شدند كه من راست گفتهام با شتاب نزد او رفتند و صميمانه عذرخواهي كردند و بابايي با مهرباني و چهرهاي خندان با آنها صحبت كرد. گويا اصلا هيچ حرفي از آن دو نشنيده است.1]
7. اصل كارگشايي:
[حضرت علي(ع) فرمودند: حوايج مردم كامل نميشود مگر به سه چيز:
كوچك شمردن آن تا خود بزرگ گردد، مكتوم داشتن آن تا خود آشكار گردد و تعجيل در آن تا گوارا گردد.2
يكي از روزهاي گرم تابستان كه به همراه عباس از پروازي بسيار مهم و موفق برميگشتيم، در حالي كه هر دو خسته بوديم عباس گفت: «من بايد براي ديدن كسي به آن طرف پايگاه بروم.»
گفتم: «عباس جان! تو الآن خستهاي. بيشتر از چهل و هشت ساعت است كه نخوابيدهاي، بگذار براي بعد.»
گفت: «نه خسته نيستم. پيرمرد كارگري است كه برايش گرفتاري شديدي پيش آمده. من بايد زودتر از اينها براي ديدن او ميرفتم.»
بناچار من هم به دنبال او راه افتادم. به محل كار پيرمرد كه رسيديم از او خبري نبود. گفتم: «تو همين جا باش. من گشتي ميزنم. شايد او را پيدا كنم.»
من به دنبال او رفتم وقتي به همراه پيرمرد برگشتم، عباس از فرط خستگي به خواب عميقي فرو رفته بود.
پيرمرد گفت: «معلوم است كه خيلي خسته است. بگذار كمي بخوابد.»
ناگهان عباس از خواب پريد و گفت: «چرا بيدارم نكردي؟ مگر براي خوابيدن به اينجا آمدهام. پيرمرد كجاست.»
گفتم: «همين نزديكيهاست. وقتي ديد تو خوابي بيدارت نكرد.»
سپس برخاست و نزد پيرمرد رفت به كنار او كه رسيد با او دست داد. بيل را از دستش گرفت. او سخنان پيرمرد را به دقت گوش ميكرد و با همهي توان، بيل را به زمين فرو ميبرد و خاكها را زير و رو ميكرد. من ساكت و آرام در جاي خود ايستاده بودم و مات و مبهوت به اين منظرهي زيبا نگاه ميكردم.1]
درسهايي از زندگي شهيد بابايي
امروزه بسياري از متفكران مسائل اجتماعي و انساني بر اين باورند كه از بهترين راههاي مبارزه با برخي بيماريهاي روحي و حتي جسماني الگو قرار دادن افراد متعال و موفق است. داشتن يك الگوي كامل و صحيح ميتواند مايهي تبلور ارزشهاي انساني، اميدبخشي، ايجاد انگيزه و هدف، تقويت روحيه و قوت قلب باشد. همچنين الگوي مناسب، درستي راه را تضمين ميكند و امكان دستيابي به كمالات عالي را مهيا كرده و ميل به طي طريق كمال را شدت ميبخشد؛ همچنين ميتواند معيار سنجش ارزشها و ضد ارزشها از يكديگر باشد.2
حضرت علي(ع) ميفرمايند: »من ترك الشهوات كان حرا«1 يعني: كسي كه شهوات را ترك گفت، حر و آزاده ميباشد.
چه كسي و چه هنگامي ميتواند شهوات را ترك كند؟ هر كس هر موقع كه براي رسيدن به يكي از دو خوبي ـ پيروزي يا شهادت ـ2 همان گونه كه از ناحيهي مقدسهي خداوند تبارك و تعالي امر شده است، استقامت ميورزد.3
يكبار تورق كتاب ماندني «پرواز تا بينهايت»، هر صاحب نظري را حداقل به مواردي كه راقم در ترسيم گردش نوراني ايام زندگي شهيد بابايي دريافته است، رهنمون ميسازد. همان طور كه ملاحظه ميشود سه عكس انتخاب شده از آن كتاب در كانون صفحهي اول خلوص، خدمترساني و خصال شهيد را بوضوح ترسيم ميكند. اين تصاوير مسير جاودانگي او را در يك چرخهي مثبت و روياننده به سمت بيرون از »ديانت« و» احساس دين« شروع نموده و با »شناخت تكليف« و »تفسير مفيد بودن« و »شيفتگي« خدمت امتداد ميدهد. مفاهيمي كه پس از »فتح قلهي ايستادگي و ايثار« با »زمينهسازي حريت از نفس اماره« و »معماري تضايف«4 آن مسير را تعريض ميكند. معناهايي متعال كه در نهايت، اين »محك نوراني« را با»تعين شيعه علي بودن« فراسوي همه كساني قرار ميدهد، كه از كم فروغي و سكون و به سمت چپ پيوستار نهضت خدمترساني كشيده شدن، خيري نديدهاند. افرادي كه ميخواهند اين شهيد را براي همانند سازي،5 دعوت عملي به صرفهجويي،6 كادرسازي،7 استرس زدايي،8 كتمان اصل نيت و حقيقت عمل،1 خرج پرتاب ديگران شدن از حصيض به اوج،2 ايثار3 و خدمترساني،4 مقتدا و يا به تعبير آخرين يافته دانش مديريت «الگوي برترين گزيني» benchmark خود قرار دهند. بدون ترديد تدريس و تبليغ درسهاي زندگي اين شهيد، سبب تحبيب،5 تثقيف6 و تصعيد7 شيفتگان خدمت و همچنين تخفيف، تفسيق8 و تشقيق9 عملكرد تشنگان قدرت خواهد شد. در اين راستا بديهي است كه غش داران از ترس سيهرويي به نفع شيفتگان خدمت به حاشيه رانده خواهند شد.
منظور از تضايف كه معادل انگليسي آن Synergy است، به هم افزودن توانهاست كه مصداق بسيار ناقص و نارسايي از كريمهي 65 از سورهي انفاق است كه ميفرمايد: اي رسول مؤمنان را بر جنگ ترغيب كن كه اگر بيست نفر از شما صبور و پايدار باشيد بر دويست نفر از دشمنان غالب خواهيد شد. به ديگر سخن، مقصود نگارنده اين است كه؛ در چرخهي ترسيم شده معماري تضايف عصارهي مراحل پيش از آن و زمينهساز محك نوراني و تعين شيعه علي بودن است.
در همين راستا چندين حكايت از اين رادمرد بزرگ و خورشيد نهضت خدمترساني براي تجسيم و تجسم كارايي و اثربخشي به صورت فشرده و خلاصه از كتاب مورد بحث ارايه ميشود. عناوين توسط راقم سطور انتخاب شده است.
1. هميشه به خدمت:
[شهيد بابايي ما را كه ديد برخاست و گفت: «چه شده؟»
گفتم: «اين جوان گرفتاري دارد.»
گفت: «من در خدمتم.»
سرباز از ديدن شهيد بابايي شگفتزده شده بود زيرا او فرمانده پايگاه را با يك پيراهن و شلوار ساده و سري تراشيده ميديد.
... شهيد بابايي در همان شب دستور داد كه يكي از اتاقهاي مهمانسرا را در اختيار همسر و فرزندان آن سرباز گذاشتند و براي آنها جيرهي غذا در نظر گرفتند. فرداي آن روز به دستور شهيد بابايي موكتي را به مهمانسرا بردم و به آنها دادم. وقتي سرباز را ديدم، گفتم: «جوان! هنوز هم گيجي؟» گفت: «پدر! هم گيجم و هم خوشحال، هم ميخواهم گريه كنم و هم ميخواهم بخندم در تمام عمرم آدمي مثل او نديدهام. صص 79ـ80.]
2. اقدام مشفقانهي مخفي:
[همسرم به خاطر ناتواني در نظافت در مدرسه چند بار در حضور شاگردان مورد سرزنش مدير قرار گرفت.
... ناگهان با شگفتي ديديم كه يكي از شاگردان مدرسه از ديوار بالا آمد و به درون حياط پريد و پس از برداشتن جارو و خاكانداز مشغول نظافت حياط شد... وقتي متوجه حضور من شد خجالت كشيد... اسمش را پرسيدم، گفت: «عباس بابايي.»
از او خواستم ديگر اين كار را تكرار نكند؛ چون ممكن است پدر و مادرش از اين كار آگاه شوند و از اينكه فرزندشان به جاي درس خواندن به نظافت مدرسه ميپردازد، او را سرزنش كنند. عباس پاسخ داد: «من كه به شما كمك ميكنم خدا هم در خواندن درسهايم به من كمك خواهد كرد؛ اگر شما به پدر و مادرم نگوييد، آنها از كجا خواهند فهميد؟ (صص 21ـ20)]
3. كاهش آلام فقرا:
[... عباس، كه سه سال از من كوچكتر بود، هميشه به من ميگفت: »داداشي آمپول زدن را يادم بده«
سرانجام با علاقه و پشتكاري كه داشت اين حرفه را بخوبي فرا گرفت.
روزي متوجه شدم كه در حد قابل توجهي از تعداد مشتريانمان كاسته شده است... يك روز ديدم عباس پنهاني وسايل تزريقات را برداشت، او را تعقيب كردم... چند دقيقه جلو در خانه منتظر ماندم... در باز شد و عباس بيرون آمد. لبخندي زدم و گفتم: «پس معلوم شد كه در طول اين مدت تو مشتريهاي مرا شكار ميكردي!»
عباس مظلومانه گفت: «داداشي! من آمپول ميزنم اما پول نميگيرم.»
در اين گير و دار بود كه مرد بيمار مستمندي از خانه بيرون آمد و به تصور اينكه عباس شاگرد من است و من قصد تنبيه او رادارم، در حالي كه اشك در چشمانش حلقه بسته بود گفت: «آقا! او را ببخشيد؛ اين بچه راست ميگويد، از او بگذريد.» (صص 27ـ26)]
4. دعوت عملي از كودكي:
[عباس آن زمان در كلاس پنجم ابتدايي درس ميخواند... گروهي از كارگران را ديديم كه در حال كندن كانال بودند. عباس از پيرمردي كه بسختي كلنگ ميزد، پرسيد: پدر جان! بايد چند متر بكني.» پيرمرد با ناتواني گفت سه متر به گودي يك متر.» عباس كتابهايش را به پيرمرد داد و شروع به كندن زمين كرد. من كه با ديدن اين صحنه سخت تحت تأثير قرار گرفته بود، بيلي را كه روي زمين افتاده بود، برداشتم و در خاكبرداري به عباس كمك كردم. (ص25).]
5. كتمان خدمتها حتي از همسر:
[... همراه شهيد بابايي به منزل رفتيم. خانم ايشان از او تقاضاي پول كرد. او گفت: «فعلا ندارم.»
همسر شهيد گفت: «تو كه تازه حقوق گرفتهاي. نميدانم خرج و مخارجت چيست كه هميشه بيپولي.»
عباس چيزي نگفت. همسر عباس روي به من كرد و گفت: «ميبينيد؟ هر وقت از او تقاضاي پول ميكنيم، ندارد.»
عباس گفت: «حالا ناراحت نباش، خانم، خدا بزرگ است فعلا كار مهمي دارم.» شهيد بابايي پس از گفت و گو با دكتر كنار تخت آمد و دستي به پيشاني باباحسن كشيد و بيآنكه او متوجه شود، پنهاني يك بسته اسكناس درآورد و گذاشت زير بالش او. من ديدم ولي وانمود نكردم كه ديدهام. با ديدن اين صحنه دريافتم كه چرا به همسرش گفت پول ندارد. (صص 89-88)]
6. گوش شنوا، دل بينا
[... او گفت: «من پروندهات را خواندم. آخر برادر من! اينجا پادگان است و بنده و شما هم سربازيم. شما هيچ ميدانيد ارتش يعني چه؟ يعني، نظم؛ يعني، مرتب بودن؛ شما براي چه اين همه غيبت كردهايد؟»
گفتم: «جناب سرهنگ! نميدانم دردم را به چه كسي بگويم؟»
گفت: «راحت باش، جانم! من تو را خواستهام تا دردت را بشنوم. هر مشكلي داري بگو.» در حالي كه گريه مانع سخن گفتنم ميشد، گفتم: «جناب سرهنگ! دردهاي من زياد است. پدرم كارگر ساده و فقيري بود. من در كارها به او كمك ميكردم تا خرج مادر و دو خواهرم را تامين كند؛ در همين گير و دار نفهميدم و ازدواج كردم... مدتي گذشت تا اينكه پدرم بر اثر بيماري از دنيا رفت. من ماندم با مادرم، دو خواهر و همسر و فرزندانم.»
مرا كه گريه امانم را برده بود، در آغوش گرفت و گفت: «طاقت داشته باش. مرد بايد استوار و با صلابت باشد... اين برگه را به فرماندهات بده. من بعدا با او صحبت ميكنم. در ضمن خانوادهات را هم به مهمانسرا ميآوري تا همان جا زندگي كنند. از فردا هم در بوفهي قرارگاه مشغول به كار ميشوي» سپس دست در جيب كرد و مقداري پول به طرف من گرفت و گفت: «اين هم پيش شما باشد. هر وقت سر و سامان گرفتي به من برميگرداني.» (صص 92-91)]
7. استحالهي نوراني:
[... گفت: «جناب سرهنگ، آمدهام كه معذرت خواهي كنم.»
گفت: «براي چه؟»
گفتم: «با وجود اينكه ديروز من مشروب خورده بودم و شما با آن وضع مرا ديديد چيزي نگفتيد. من بابت اين موضوع ناراحت هستم و نميدانم در برابر شما چه بگويم.»
بابايي حرف مرا قطع كرد و گفت: «عزيز، نميخواهم راجع به كاري كه كردهاي حرفي بزني... تو هر كاري كردهاي پيش خداي خودت مسئول هستي. من كي هستم تا از عملت پيش من اظهار شرمساري كني؟ اگر حقيقتاً از كردهي خود پشيماني با خداوند عهد كن كه از اين پس عملت را اصلاح كني.»
وقتي او حرف ميزد چنان بيتكلف و دلنشين سخن ميگفت كه خود را در برابرش موري هم به حساب نميآوردم. چند لحظه در سكوت گذشت. احساس ميكردم با همه غرور و ناداني و لجاجتم در حال له شدن هستم. او، گويي حال مرا درك كرده بود، سرش را بلند كرد و در حالي كه دستش را به طرف من دراز ميكرد گفت: «خداحافظت برادر، انشاءا... موفق خواهي شد.»
از آنجا كه خارج شدم، احساس كردم از نو متولد شدهام. با خود عهد كردم كه ديگر لب به شراب نزنم و به واجبات ديني عمل كنم... حالا هر سال براي تجديد ميثاق به زيارت مرقدش ميروم و به او ميگويم تا زندهام سعادت و آرامش خود و خانوادهام را مديون تو ميدانم.» (صص 98-97)]
8. مراقبت نفس:
[... گفتم: «ماشين پيكان است و جاي آن هم تنگ ولي اگر بيوك بود راحتتر بوديم و زودتر هم ميرسيديم.»
شهيد بابايي، گفت: «برادر جان، من هم ميدانم كه بيوك از پيكان و كباب بره از نان خشك بهتر است، ولي فكر ميكنم وقتي پيكان سوار ميشويم براي كسي كه كنار خيابان ايستاده است و از سرما ميلرزد بهانه ميآوريم كه جا نداريم و عجله داريم. حال اگر بيوك سوار شويم بتدريج خواهيم گفت اين بابا بو ميدهد و اصلاً نبايد سوارش كرد.»
سپس آهي كشيد و گفت: «انشاءا... اگر ما هم روزي به آن درجه از تقوا برسيم كه اگر بنز هم سوار شديم هواي نفس ما را نگيرد، آن وقت مطمئن باشيد سوار بنز هم خواهيم شد. (ص128)]
9. ادارهي پايگاه با هيچ:
[... ساكنين منازل سازماني نسبت به آلودگي منابع آب معترض بودند... تامين مبلغ پايينتري استعلام جهت لايروبي كه حدود سيصد هزار تومان بود به خاطر محدوديتهاي مالي در اوايل جنگ چند ماه طول ميكشيد؛ به همين خاطر، شهيد بابايي خود شخصا وارد عمل شدند و براي تشويق سربازان به عنوان اولين نفر به داخل يكي از منبعها رفتند… سربازان از اينكه فرماندهي پايگاه بدون هيچ تكلفي در تمام مدت نظافت در كنار آنها بوده و بهترين ميوهها و غذاها را هم براي آنها فراهم كرده است، خوشحال و راضي به نظر ميرسيدند. دو روز بعد منبعها نظافت شدند. شهيد بابايي براي قدرداني از سربازان به هر يك از آنها مبلغي پول پرداخت كردند و آنان را چند روز به مرخصي تشويقي فرستادند. (ص 82 ـ 81)
10. تبليغ معارف ديني:
[... مدت زماني كه عباس در ريس ـ آمريكا ـ حضور داشت با علاقهي فراواني دوستيابي ميكرد. او آنها را با معارف اسلامي آشنا ميكرد و ميكوشيد تا در غربت غرب از انحرافشان جلوگيري كند. (ص38)]
11. ارزيابي استعداد تحول در مخاطب:
[... عباس همين قدر كه شخصي را شايستهي هدايت مييافت، ميكوشيد تا شخصيت او را دگرگون سازد. (ص39)]
12. تعظيم عملي مسئوليت:
[... اگر كارگر ساده بودم، مسئوليتم در نزد خداوند كمتر بود اما حالا كه فرمانده پايگاه هستم، هر كجا حادثهاي رخ دهد فكر ميكنم شايد كوتاهي من باعث به وجود آمدن آن بوده است؛ به همين خاطر است كه آرزو ميكنم، اي كاش به جاي آن كارگر ساده بودم. (ص76)]
13. ياور درماندگان:
[... به خاطر دارم مدتي پيش از شهادتش در حال عبور از خيابان سعدي قزوين بودم كه ناگهان عباس را ديدم. او معلولي را كه از هر دو پا عاجز بود و توان حركت نداشت بر دوش گرفته بود و براي اينكه شناخته نشود پارچهاي نازك بر سر كشيده بود. اما من او را شناختم و با اين گمان كه خداي ناكرده براي بستگانش حادثهاي رخ داده است پيش رفتم سلام كردم و با شگفتي پرسيدم:
«چه اتفاقي افتاده، عباس؟ به كجا ميروي.»
او كه با ديدن من غافلگير شده بود اندكي ايستاد و گفت:
«پيرمرد را براي استحمام به گرمابه ميبرم او كسي را ندارد و مدتي است كه به حمام نرفته است.» (ص186)]
14. عرشي گمنام:
[... در مراسم چهلم شهادت تيمسار بابايي مردي با كلاه نمدي و شلواري گشاد كه معلوم بود از اهالي روستاهاي اصفهان است سر مزار عباس خاك بر سر ميريخت و بشدت ميگريست. گريهاش دل هر بينندهاي را سخت به درد ميآورد. پرسيدم: «پدر جان! اين شهيد با شما چه نسبتي دارد.» گفت: «او همهي زندگي ما بود. ما هرچه داريم از او داريم. من اهل ده زيار هستم. اهالي روستاي ما قبل از اينكه شهيد بابايي به آنجا بيايد از هر نظر در تنگنا بودند. ما نميدانستيم او چه كاره است؛ چون هميشه با لباس بسيجي ميآمد. او براي ما حمام ساخت. مدرسه ساخت. حتي غسالخانه براي ما ساخت. همهي اهالي او را دوست داشتند. هر وقت پيدايش ميشد همه با شادي ميگفتند اوس عباس اومد. او ياور بيچارهها بود تا اينكه مدتي گذشت و پيدايش نشد. گويا رفته بود تهران. روزي آمدم اصفهان و عكسهايش را روي ديوار ديدم؛ مثل ديوانهها هر كه را ميديدم ميگفتم او دوست من بود. گفتند پدر جان تو ميداني او چه كاره بود؟ او تيمسار بابايي فرمانده عمليات نيروي هوايي بود. گفتم ولي او هميشه ميآمد و براي ما كارگري ميكرد. دلم از اينكه او ناشناس ميآمد و ناشناس ميرفت، آتش گرفته بود. (ص266)]
15. اسطورهي صبر و تواضع:
[... وقتي بيرون آمدم ديدم بسيجيها او را به كار گرفتهاند و در حال حمل برانكارد به داخل هواپيماست؛ به افسر خلبان گفتم ايشان تيمسار بابايي هستند كمتر از او كار بكشيد.
آن خلبان با شنيدن اين جمله شگفتزده شد و ضمن عذرخواهي از او خواست تا به داخل هواپيما برود. من و تيمسار بابايي وارد هواپيما شديم و به پيشنهاد او در كنار در نشستيم. خلبان با خواهش و تمنا از بابايي تقاضا كرد تا به داخل كابين مخصوص خلبان برود. شهيد بابايي بناچار به قسمت بالاي كابين هواپيما رفت و خلبان براي انجام كاري هواپيما را ترك كرد. پس از چند دقيقه، درجهدار مسئول داخل هواپيما وارد كابين شد، با مشاهدهي شهيد بابايي كه با لباس بسيجي در كابين خلبانان نشسته بود چهرهاش را در هم كشيد و با صداي بلند گفت: «چه كسي به تو گفته اينجا بيايي؟ پاشو برو پايين.»
شهيد بابايي بدون اينكه چيزي بگويد، در حالي كه سر به زير داشت پايين آمد و در كنار من نشست. خلبان به همراه گروه پروازي از در جلوي هواپيما وارد شد و به محض ديدن تيمسار كه در قسمت پايين نشسته بود با اصرار، دوباره شهيد بابايي را به قسمت بالا برد. وقتي هواپيما آمادهي پرواز شد، آن درجهدار پس از بستن در هواپيما وارد كابين خلبان شد و با ديدن عباس بر سر او فرياد كشيد: «باز هم كه تو بالا رفتي! مگر نگفتم كه جاي تو اينجا نيست؟ بيا برو پايين. اگر يك بار ديگر بيايي اينجا ميزنم توي گوشات.»
هواپيما در حال حركت در داخل باند بود و خلبانان گوشي بگوش داشتند و چيزي نميشنيدند. شهيد بابايي براي بار دوم از كابين پايين آمد. چند دقيقهي بعد خلبان از طريق گوشي به درجهدار گفت: «از تيمسار پذيرايي كن.»
آن درجهدار پرسيد: «كدام تيمسار؟»
خلبان در حالي كه برميگشت تا پشت سر خود را ببيند گفت: «تيمسار بابايي كه در عقب كابين نشسته بودند، كجا رفتند.»
درجهدار با شگفتي پرسيد: «ايشان تيمسار بابايي بودند؟»
سپس ادامه داد: «قربان! من كه بدبخت شدم. بندهي خدا را دوباره پايين كشاندهام.»
درجهدار به طرف ما آمد و به حالت خبردار در مقابل شهيد بابايي ايستاد. صورتش را جلو برد و گفت. «تيمسار بزن تو گوشم، جون مادرت منو بزن من اشتباه كردم.»
شهيد بابايي گفت: «برادر! من كي هستم تا شما را بزنم.»
درجهدار گفت: «تيمسار به خدا گفته بودند كه مرام شما مرام حضرت علي(ع) است ولي نه اين قدر؟ وا… اگر حضرت علي(ع) هم بود با اين كار من به حرف ميآمد.»
تيمسار مرتب ميگفت: «استغفرا… اين چه حرفي است كه شما ميزنيد.»
درجهدار آمد و در كنار ما نشست. او تا تهران پيوسته ميگفت تيمسار من را ببخش به علي مريدت شدم. (صص 172ـ170).]
نتايج
از مطالعه و تعمق در آثار و پيامدهاي مبارك و آموزندهي گفتار و رفتار شهيد عباس بابايي نكات متعدد و متنوعي به ذهن متبادر ميشود كه به بعضي از آنها اشاره ميشود:
1. احساس دين نسبت به انقلاب در افزايش كميت و كيفيت خدمات شهيد بيتأثير نبوده است،
2. اين شهيد، از بارزترين و موفقترين مصاديق عمل به توصيهي امام صادق(ع) كونوا دعاه الناس بغير السنتكم1 است و همواره با عمل خويش مردم را به اسلام و آداب آن فراخوانده است،
3. اين شهيد، از مصاديق بارز أشدآء علي الكفار رحمآء بينهم2 در پيوستار وسيع آن است،
4. پيشگامي شهيد در تقبل خطرات در تشجيع و همگامي ساير خلبانها تأثير داشته است،
5. احساس بدهكاري شهيد نسبت به انقلاب، او را شيفته خدمترساني كرده بود،
6. بياعتنايي او به زخارف دنيا، زمينهي صعود به قلهي سادگي و ايثار را برايش فراهم آورده بود،
7. صبر و گذشت او را به كيمياگر جانها تبديل كرده بود،
8. رعايت اصل كتمان مقام و مسئوليت توسط او فاصلهها و تكلفها را از ميان برده بود،
9. او با رعايت اصل ترغيب و تكريم هميشه روحيه خلبانها را در سطح بالايي نگه ميداشت،
10. پرهيز هوشمندانه و خاموش ايشان از مواهب سازماني تعريف شدهي شغل خلباني در كاهش توقعات ساير خلبانها و تحمل كمبودها نقش بارزي داشته است،
11. رعايت اصل كتمان و بلكه مخفيسازي كارهاي خير ضمن حفظ حيثيت كمك گيرندگان، خلوص شهيد را بيشتر ميكرد،
12. احساس دين نسبت به انقلاب از او يك سمبل انجام كارهاي بزرگ با هزينههاي ناچيز ساخته بود.
در يك جمله ميتوان اين طور نتيجه گرفت؛ هر كس با هر حدي از تعهد و تخصص در صورتي كه خود را از انقلاب طلبكار نداند، ميتواند با تأسي به رفتارهاي شهيد بابايي با انجام كارهاي داوطلبانه، ضمن اداي دين و جبران مافات، حلاوت خدمترساني كه يك نياز اساسي تمام انسانهاي عالم است، را نصيب خود و خانوادهاش كند؛ چرا كه همهي انسانها صرف نظر از رنگ و نژاد بر اصالت و ارزش خدمت به همنوع صحه ميگذارند.
پيشنهادها:
مجموعه خصايص و ويژگيهاي جامعهي ايران از جمله جواني بارز جمعيت و مشكلات فرهنگي و اجتماعي و اقتصادي، از قبيل بيكاري و معضلات ساختاري و همچنين تهديدات رو به تزايد بيگانگان، كشور را در شرايطي قرار داده است كه اغتنام تمام فرصتها براي جبران عقبماندگيهاي علمي و عملي و ترسيم و تبليغ الگوهاي تمام عيار پوينده ميانبرهاي سليم را به عنوان ضرورت و الزام و نه يك انتخاب، سرلوحهي كار خويش قرار داده است؛ از اينرو، موارد زير جهت افزايش بهرهمندي جامعه از سيرهي عملي سرلشگر خلبان، شهيد عباس بابايي و ساير شخصيتهاي شهيد پيشنهاد ميشود:
1. ستادي دايمي تحت عنوان »ستاد ارتقاي بهرهوري و تعميق نهضت خدمترساني با محوريت سيرهي شهدا« در معاونت پژوهش و ارتباطات فرهنگي بنياد شهيد و امورايثارگران انقلاب اسلامي تشكيل شود و نسبت به مطالعات زندگي شخصيتهاي شهيد و ساخت و ارايهي الگوهاي رفتاري و عملكردي از سيرهي شهدا اقدام كند،
2. يك نسخه از تمام مكتوبات باقي مانده از شهداي بارز اعم از روحانيان، لشگريها و كشورها به عنوان ميراث ذخاير عالم بقا1 توسط معاونت پژوهش و ارتباطات فرهنگي جمعآوري و آمادهي ارايه به پژوهشگران گردد،
3. يك وب سايت تحت عنوان »سيرهي شهدا ميانبرهاي آزموده«، طراحي و برجستهترين نقاط زندگي شخصيتهاي شهيد به طور مستمر استخراج و براي استفادهي عموم در دسترس قرار گيرد،
4. برگزاري مسابقات در سطح دبيرستانها و دانشگاهها با محوريت سيره شهدا،
5. پيگيري درج حكايتهايي از سيرهي شخصيتهاي شهيد در كتب درسي مقاطع و پايههاي مختلف سيستم آموزشي،
6. ارايهي مساعدت مالي به دانشجوياني كه پاياننامه كارشناسي ارشد و دكتراي خويش را در زمينهي سيرهي شخصيتهاي شهيد تهيه نمايند.
::مقاله ای درباره ی شهادت(۳)::
-
شهادت، زيباترين تجلّی خدمت به مردم:
اينكه در طليعهي سال جديد پيشوا و مقتداي جامعه شعار محوري همگان را نهضت خدمتگزاري به مردم بنامند، هم شادي آفرين است؛ به لحاظ تشويق و ترغيب آحاد مردم اعم از كارگزاران، مسئولان، نخبگان، كارمندان، كارگران و تودهي مردم به تلاش و كوشش بيشتر در راستاي آباداني و سازندگي هر چه بهتر مملكت؛ و هم شايان تأمل و تا حدودي ناخوشايند؛ از اين باب كه شايد اگر به پيام رهبر فرزانهي انقلاب در آغاز سالهاي پيش مبني بر رعايت انضباط اجتماعي، وجدان كاري و رفتار علوي توجه بايسته شده بود، پيام آغازين امسال درونمايه و محتواي ديگري داشت. در مفيد و لازم بودن اينگونه پيامهاي راهبردي و ارزشي هيچ شكي وجود ندارد، اما از آنجا كه ما، در جامعهاي مبتني بر تعاليم عاليه اسلام زندگي ميكنيم كه شامل تأكيدات فراواني در زمينهي خدمت و ياري به ديگران است، شايد پيش از آنكه»جنبهي تذكري« اينگونه توصيهها و سفارشها به ذهن ما خطور كند، »جنبهي تنبهي« و هشداري يا بيدار شدن از خواب غفلت براي ما تداعي شود. چرا كه به نظر ميرسد با توجه به سفارشهاي مؤكد ديني و اخلاقي، هنوز مقولهي خدمت و ياري به مردم در جامعهي ما ـ خصوصاً نظام اداري كشور ـ به صورت يك ضرورت و فرهنگ در نيامده است. اينكه ريشه و علت اين معضل چيست و از كجا نشأت ميگيرد و چه راه حلي براي رفع آن مفيد است به طور اختصار در تبيين اهميت مفاهيمي همچون مسئوليت پذيري، فرهنگ شهادت، فرهنگ توجه و كمكرساني به مردم و تعامل اين مقولهها با يكديگر، بدان اشاره شده است....
«اعلم ـ رحمكالله، أن لله عليك حقوقا محيطه لك في كل حركه تحركتها، او سكنه سكنتها، او منزله نزلتها، او جارحه قلبتها و آله تصرفت بها: بعضها اكبر من بعض1.»
(بدان كه؛ خداي ـ عز و جل ـ را بر تو حقوقي است كه تو را برگرفتهاند، در هر حركتي كه انجام دهي، يا سكون و آرامشي كه برگزيني، يا جايگاه و مقامي كه احراز كني، يا عضوي كه دگرگون كني يا ابزاري كه به كارگيري، بعضي از اين حقوق بر بعضي ديگر بزرگترند.)
بحث ياري به همنوع يا خدمت به مردم نيز از اصول و مباني اخلاقي و انساني است كه مورد اقبال همهي مكاتب بشري بوده و هست. چه به لحاظ جامعه شناختي كه منجر به وضع قوانين و مقررات و پيدايش علم حقوق شده است، و چه به لحاظ ديني ـ خصوصا دين مبين اسلام ـ كه سبب ايجاد تكاليف متعدد اخلاقي و حتي شرعي نيز ميشود. تا جايي كه عدم توجه به مسائل و مشكلات مسلمانان، به مثابه كفر و غير مسلماني تلقي شده است.
قالالصادق(ع): «من لم يهتم بامور المسلمين فليس بمسلم .»
امام صادق(ع) ميفرمايند: هر كه اهتمام به امور مسلمانان ندارد، مسلمان نيست.
به دليل آنكه دستورات انسان ساز اسلام از جامعهالاطراف بودن و دقت ويژهاي برخوردار است، لذا مباني و حوزههاي گوناگون امور انساني نيز در ارتباط تنگاتنگ و كاملا مؤثر با يكديگر قرار دارند. به گونهاي كه هيچ كدام از مقولههايي مانند: اقتصاد، فرهنگ، سياست، امور اجتماعي، مسائل فردي، ديانت، اخلاق و... به صورت منفك و جدا از همديگر مطرح نبوده و به نوعي در اثرپذيري يا اثرگذاري در يكديگر مشاركت دارند. در اين ميان، بحث خدمت رساني به مردم نيز با موضوع فداكاري و از جان گذشتن در راه ايمان و عقيده ـ شهادت ـ به عنوان متعاليترين نماد ياري و خدمت به دين و جامعه، داراي پيوندي عميق هستند.
در فصل نخست اين نوشتار، ابتدا اشارهاي به مبحث مسئوليتپذيري و پاسخگو بودن انسان به مثابه بستر و زمينهي كليه امور صادره وي، از جمله خدمت به ديگران و حتي فرهنگ شهادتطلبي پرداخته شده؛ فصل دوم شامل تبيين اهميت فرهنگ خدمترساني و ياري به مردم و فصل سوم به اهميت شهادت اختصاص دارد. در ادامه ـ فصل چهارم ـ تعامل و تأثيرپذيري فرهنگ خدمترساني به مردم با فرهنگ شهادت مورد بررسي قرار گرفته است. در فصل پنجم نيز نگاهي گذرا به وضعيت عمومي خدمترساني در جامعهي خودمان و آسيب شناسي آن داشتهايم. درنهايت، در فصل ششم به نتيجهگيري و ارائهي راهكارهاي عملي و پيشنهادها پرداختهايم.
در اينجا لازم ميدانم از همهي سروران و دوستاني كه به نحوي در فراهم آمدن اين پژوهش مرا ياري كردهاند و منابع گوناگون را در اختيارم قرار دادهاند صميمانه تشكر كنم.
فصل اول ـ مسئوليت پذيري
متعهد بودن و مسئوليتپذيري انسان در قبال مسائل گوناگون تاريخچهاي به ديرينگي آفرينش خود انسان دارد. از همان لحظه كه به امر پروردگار، روح الهي در جسم انسان دميده شد و مسجود ملايكه شد، انسان در برابر آفريدگار بيهمتاي خويش، در برابر نفس خويش و جهان پرامون خود، رسالت عظيم خليفهاللهي و ديگر مسئوليتهاي بزرگ انسان بودن و انسان زيستن را پذيرا شد. بدون ترديد اگر ما انسانها به اين موضوع با تأمل بيشتري بنگريم و براستي باور داشته باشيم در برابر هر چيزي كه به نوعي در اختيارمان قرار گرفته است واقعا مسئول ـ مورد سؤال و بازخواست ـ هستيم، قطعا نگرش ما به زندگي گذرا در اين جهان و شيوهي سپري كردن عمرمان، به طور اساسي و بنياني دستخوش دگرگوني و تحولاتي به سمت خوبيها و كمالات انساني ميشد. چرا كه وقتي انسان متعهدانهتر برنامه زندگي خود را پياده كند، از لحظات و اوقات عمر خويش بهرههاي بيشتري نصيبش ميشود و درنهايت از زندگي سعادتمندانهتري برخوردار خواهد بود.
احساس مسئوليت در برابر خدا
احساس مسئوليت هر فرد در برابر ذات لايزال پروردگار بجز در سايهي بندگي بي قيد و شرط اطاعت از اوامر الهي ميسر نيست. كسي كه خويشتن را مؤظف به پاسخگويي نسبت به خداي ـ متعال ـ بداند، يعني، خدا را در همهي حالات و سكنات زندگيش حاضر و ناظر ميبيند. بنابراين چنين فردي چگونه ميتواند خودش را در معرض سخط و غضب پروردگارش قرار دهد؟ لذا ميتوان نتيجه گرفت؛ اين احساس مسئوليت آدمي در برابر خداوند، عاملي بسيار قوي و بازدارنده در پرهيز از گناه و معصيت و همچنين انگيزهاي بسيار مهم در مسير جلب رضاي پروردگار و انجام اعمال صالح و نيكو و گام نهادن در راستاي رستگاري انسان است.
«و لتسئلن عما كنتم تعملون .» از همهي آنچه انجام دادهايد پرسش خواهد شد.
«و لتسئلن يومئذ عن النعيم2.» بيگمان از نعمتها در آن روز مورد پرسش قرار ميگيريد.
احساس مسئوليت در برابر خود
اگر انسان در قبال جسم و جان خود متعهد و مسئول باشد و براستي معتقد باشد حتي جسم و روحش امانتي است كه چند صباحي به او سپرده شده است و فرداي «يومالحساب» كه همهي اعمال كوچك و بزرگ او را به دقت محاسبه ميكنند، همچنين تمام اعضا و جوارح بدن كه هر كدامشان مسئوليتي به عهده دارند نيز به سهم خود عليه صاحبانشان شهادت ميدهند، چگونه ميتواند نسبت به تأمين سلامت و مراقبت از جسم و جان خويش كوتاهي كند؟
«ان السمع و البصر و الفؤاد كل اولئك كان عنه مسئولا.» در پيشگاه خدا، گوش، چشم و دل همه مسئولاند.
احساس مسئوليت در برابر جامعه (محيط)
انسان در محل كار و زنگي خود هم نسبـت به همكـار، همـسايه، خانـواده، جامعـه، حكومت و خلاصه همهي كساني كه به گونهاي در طول شبانه روز و به هر اندازه كه با آنها ارتباطي دارد، داراي حقوق و مسئوليت است.
«فلنسئلن الذين ارسل اليهم و لنسئلن المرسلين .» پس ما هم از اعمال امم و هم از پيامبران آنها پرسش خواهيم كرد.
«اللهم صل علي محمد و آله، تولني في جيراني و موالي .» بار خدايا! بر محمد و آلش درود فرست و مرا به بهترين وجه در رعايت حقوق همسايگان و دوستانم اعانت فرما.
* * *
گلاسر3 از روانشناسان غربي در كتاب»مدارس بدون شكست« پس از بررسي انحرافات جوانان و نوجوانان بر اين باور است: »منشا انحرافات افراد به علت نپذيرفتن مسئوليت اعمال خودشان است و براي بهبود اين ناهنجاريها لازم است در اين افراد ايجاد مسئوليت كنند.«
اگر دقيقتر به نتيجه پژوهش گلاسر بينديشيم ميتوان ريشهي همهي ناملايمات و هرج و مرجهاي بزرگ جوامع اعم از جنگ و خونريزيها، بيعدالتيها و پايمال شدن حقوق مردم را در مسئول نبودن انسانهاي متخلف و مجرم نسبت به اعمالشان در نظر گرفت.
بنابراين، با توجه به مطالب و اشارات فوق ميتوان گفت كه، هم به لحاظ اعتقادي و ديني و هم به لحاظ تجربي و علمي موضوع مسئوليتپذيري و آشنا بودن به حقوق فردي و اجتماعي انسانها، اهميت بسزايي در گزينش نوع و شيوهي صحيح يا غيرصحيح زندگي آنها دارد. به عبارت ديگر، متعهدانه زندگي كردن و بيتفاوت نبودن به تبعات گوناگون كردار و رفتارمان، عامل بسيار مؤثري در تنظيم صحيح وظايف و اخلاق انساني در مسير زندگي و سعادتمندي ما در اين جهان و به تبع آن در سراي آخرت است.
لذا نبايد دستور صريح قرآن كريم را فراموش كرد كه: «كل نفس بما كسبت رهينه1.» هر نفسي در گروه آنچه كسب كرده خواهد بود. چرا كه دير يا زود»بازخورد« و تأثيرات وضعي اعمال خوب و بد ما هم در اين جهان و هم جهان آخرت به خود ما باز ميگردد. و شايد به همين دليل است خداي ـ متعال ـ ميفرمايد: «و لا تزر وازره وزر اخري2.» و هيچ كس بار ديگري ـ مسئوليت ديگري ـ را بر ندارد.
نكتهي مهم ديگري كه به طور كلي به واسطهي ايجاد مسئوليتها و رعايت حقوق افراد به وجود ميآيد، صرفا انجام دقيق تكاليف و وظايف محولهي فردي و اجتماعي توسط انسانهاست. از آنجايي كه در آيين متعالي اسلام هدف اصلي آفرينش انسان، طاعت و بندگي محض خداوند ـ متعال ـ است «و ما خلقت الجن و الانس الا ليعبدون3.» و جن و انس را نيافريدم جز اينكه مرا عبادت كنند. با توجه به اينكه اداي صحيح و كامل امر اطاعت از خدا، جز در سايهي انجام كليه وظايف و شئونات بندگي (زندگي) خود، در راستاي كسب رضايت پروردگار چيز ديگري نيست، لذا نفس انجام تكاليف و مسئوليتها كه همان رسالت اصلي انسان بودن يا به عبارتي ظهور انسانيت انسان است كه مهم است، نه دستيابي به نتايج مورد دلخواه و مطلوب انسان. وقتي آدمي طوق بندگي خداوند را به گردن آويخت، خودبهخود مؤظف به رعايت و انجام دستورات و توصيههاي الهي نيز ميشود. لذا عواقب اعمال و رفتار ما، فرع بر اعمال و اصل اطاعت و فرمانبرداري است. اگرچه اين نكته را نيز بايد به خاطر داشت كه پيامدهاي عملكرد ما بستگي تام به نيت و شيوهي انجام اعمال ما دارد. »الاعمال بالنيات«. وقتي انسان هدفي مقدس و متعالي در زندگي خود داشته باشد و بداند كليهي اعمال كوچك و بزرگي كه در طول عمرش انجام ميدهد در لوح محفوظ الهي ثبت و اجر همهي اعمال نزد خدا معلوم خواهد بود، ديگر شكست و پيروزي در اين دنيا برايش مفهومي ندارد. چنين كسي هيچ وقت نگران تأييد يا ملامت از طرف ديگران نخواهد بود. براي اينكه او فقط نسبت به تكليفي كه بر عهدهاش بوده، انجام وظيفه نموده است.1 شايد بهترين شاهد مطالب ارايه شده كه با موضوع اين پژوهش نيز همخواني دارد، همان مسئله «احدي الحسنيين.» باشد.
«قل هل تربصون بنآ الا احدي الحسنيين.»2 بگو (اي پيامبر) كه شما (منافقان) جز يكي از دو نيكويي (شهيد شدن يا پيروزي در جنگ) چيزي ميتوانيد بر ما انتظار بريد؟
فصل دوم ـ فرهنگ خدمترساني به مردم
در ادامهي فصل پيش، درباب اهميت مسئوليتپذيري و رعايت حقوق توسط انسان بويژه حقوق افراد نسبت به يكديگر، در اين بخش به يكي از مصاديق توجه به حقوق عمومي كه از وظايف اصولي و اخلاقي هر عضوي از اعضاي جامعه انساني است و اختصاصي نيز به هيچ مكتب خاصي از اديان و جوامع بشري ندارد، يعني ياري به همنوعان يا خدمت به ديگران، ميپردازيم. بيگمان وقتي انسان در يك جامعه به مثابه جزئي از كل زندگي ميكند، به طور طبيعي جهت ادامهي زندگي جمعي و برقراري ارتباطات و تعاملات روزمره، نسبت به همكيشان، همنوعان و اطرافيان خود داراي حقوق، وظايف و تكاليف مشخصي است. چنين مقررات و حقوقي فيمابين انسانها در يك جامعه، باعث «همبستگي اجتماعي»1 ميشود.
در مكتب اسلام نيز بسياري از اصول و فروع ديني و اخلاقي ريشه در توجه و اهتمام و بيتفاوت نبودن به مسائل و مشكلات ديگر افراد جامعه دارد. از باب نمونه ميتوان به خمس، زكوة، مواسات، امر به معروف و نهي از منكر اشاره كرد.
از طرفي چون دين مبين اسلام از جامعالاطراف بودن و گستردگي خاصي برخوردار است، لذا در دستورات و احكام خود به جنبههاي فردي يا جمعي زندگي انسانها به گونهاي پرداخته است كه نميتوان رعايت حقوق و مسائل فردي را جدا و بدون تأثير از مسائل گروهي در نظر گرفت. به عنوان مثال؛ پرداخت خمس [سهم امام(ع)] گرچه يك امر واجب شرعي و فردي است، اما مصرف آن جنبهي عمومي دارد. يا مثلاً امر به معروف و نهي از منكر، شايد در حد يك تذكر لساني به نظر برخي عوام غير مؤثر و ناكارآمد باشد، لكن ماحصل استمرار اين وظيفهي ديني تقويت بعد نظارت اجتماعي افراد بر يكديگر را در پي دارد.
اهتمام به امور ديگران يا خدمت رساني به مردم
تعريف
ذيل واژهي اهتمام در برخي فرهنگ لغات به مفاهيم متعددي مانند، توجه داشتن، سعي كردن، اعتنا، كوشش، قصد و عزم، اندوه خوردن، اندوهگين شدن و غمخوارگي كردن اشاره شده است.1
تبيين
براي تبيين و شرح بيشتر مفهوم و اهميت واژهي اهتمام كافي است كه از ميان احاديث متعدد كه درونمايهاي يكسان دارند، از باب مثال، فقط به كلام نوراني امام صادق(ع) توجه كنيم كه ميفرمايند:
«من لم يهتم بامور المسلمين فليس بمسلم.»2 هر كه اهتمام به امور مسلمين ندارد، مسلمان نيست.
با توجه به معناي واژگاني و مفهوم «اهتمام» در حديث فوق و همچنين احاديث مشابه اين گونه برميآيد كه؛ دستور و سفارش مؤكد دين اسلام ـ اهتمام داشتن به امور ديگران ـ كه در سيرهي اهل بيت(ع) به آن اشاره شده، در درجهي اول توجه داشتن، احساس همدردي كردن و غمخوار يكديگر بودن در مسائل و مشكلات زندگي روزمرهي انسانهاست. به عبارت ديگر، به فكر يكديگر بودن و همديگر را درك كردن، است. اهتمام ورزيدن به امور همنوعان همان داشتن دغدغهي خاطر و بيتفاوت نبودن نسبت به وضعيت كلي و عمومي جامعه و مسائل گوناگون افراد اجتماع اعم از خانواده، بستگان، همسايه، همكار و… است. اين موضوع، يعني اهتمام و توجه به امور ديگران ـ كه در مكتب ما به عنوان «ذويالحقوق»1 نيز بيان شده ـ تقدم دارد بر انواع كمكرساني و خدمات كه افراد به صورت مادي و فيزيكي نسبت به هم انجام ميدهند. اگرچه مصداق عملي اهتمام داشتن به امور ديگران همان كمكهاي مادي افراد به يكديگر است كه در جامعهي خودمان نيز مكررا اين گونه موارد را شاهد هستيم. از قبيل؛ كمكهاي مالي و مادي افراد خير به افراد بيبضاعت، پرداخت صدقات، تقبل هزينهي كودكان بيسرپرست و...
بنابراين مشخص شد كه طبق تعاليم عاليهي اسلام در باب خدمت به ديگران آنچه اهميت و ارجحيت دارد، در وهلهي نخست همان نفس توجه داشتن و درك اوضاع و احوال همنوعان اعم از نزديكان و ديگر اقشار مردم و پس از آن، ياري عملي است. به عنوان مثال؛ ممكن است شما از مشكل مالي و فقر دوست خود مطلع باشيد و از اين موضوع هم احساس ناراحتي كنيد اما وضعيت مالي خوبي نداشته باشيد كه به دوستتان كمكي كنيد، يا به عبارت ديگر، در حال حاضر به صورت عملي هيچگونه كمكي از دست شما ساخته نيست؛ بنابراين، مجبور باشيد فقط به ابراز همدردي لفظي و ذهني بپردازيد. همين ابراز همدردي و احساس ناراحتي، مصداق اهتمام داشتن به امور ديگران است.
لذا با توجه به مطالب فصل پيش، كه راجع به اداي تكليف و عدم توجه به نتيجهي اعمال بيان شد، نيازي نيست كه ياري كردن شما به دوستتان حتما جنبهي ظاهري و عملي داشته باشد، همين احساس همدردي صادقانه، تكليف شما در اين موقعيت است. حال اگر وضعيت مالي بهتري پيدا كرديد و توانستيد نياز دوستتان را نيز برآورده كنيد كه چه بهتر. و لابد به خاطر همين قبيل موارد است كه در منابع ديني ما آمده؛ اگر انسان حتي نيت كار خير بكند اما نتواند آن را انجام دهد، ثواب انجام آن نيز براي شخص نيتكننده منظور ميشود.
امام باقر(ع): «خداوند بزرگ به موسي(ع) چنين وحي فرستاد؛ برخي از بندگان من با حسنه به من تقرب ميجويند و من در بهشت به آنان فرمانروايي ميدهم. موسي(ع) گفت: پروردگار من! اين حسنه چيست؟ خداوند فرمود: با برادر ديني خود براي برآوردن نياز او به راه ميافتد، خواه اين نياز برآورده شود يا نشود.»1
براي تبيين بهتر مفهوم اهتمام داشتن به امور ديگران به ذكر حديثي ديگر از امام باقر(ع) ميپردازيم.
«اي جابر، براستي خداي ـ عز و جل ـ مؤمن را از سرشت بهشت آفريده و از وزش روح خود در آنان روان كرده، از اين رو، مؤمن برادر پدري و مادري مؤمن است. چون به يكي از اين ارواح در يك شهري آزار رسد اين روح هم، غمگين شود چون از همان است.»2
حديث فوق به نوعي شرح و تفسير اين آيهي شريفه است؛ «انما المؤمنون اخوه.»3 مؤمنين بايكديگر برادرند.
و چه زيبا سروده است سعدي شيرين سخن:
بني آدم اعضاي يكديگرند كه در آفرينش ز يك گوهرند
چو عضوي به درد آورد روزگار دگر عضوها را نماند قرار
تو كز محنت ديگران بي غمي نشايد كه نامت نهند آدمي
در ابيات فوق نيز، اهتمام ورزيدن به امور ديگران و بيتفاوت نبودن نسبت به افراد جامعه بخوبي نشان داده شده است.
مسلماً در مكتبي كه فقط احساس همدردي و عنايت به يكديگر اينقدر مورد توجه است، بحث خدمترساني و كمك كردن بدون واسطه نيز از اهميت فراواني برخوردار است.
قال الصادق(ع): «المؤمنون خدم بعضم لبعض.»1 مؤمنان خدمتگزاران يكديگرند.
قال رسولالله(ص): «ايما مسلم خدم قوما من المسلمين الا أعطاه الله مثل عددهم خداما فيالجنه.»2 هر مسلماني كه به مسلمين خدمت كند ـ سزاوار نيست ـ جز اينكه خدا به شمارهي آنان ـ مسلمين ـ از خدمتكاران بهشتي به او عطا فرمايد.
در حديثي ديگر از امام صادق(ع) چنان حقوق افراد جامعه اسلامي نسبت به يكديگر عظيم و بزرگ شمرده شده كه امام(ع) ابا دارند آنها را براحتي بيان كنند:
»معلي بن خنيس گويد؛ به امام صادق(ع) گفتم: حق مسلمان بر مسلمان چيست؟ فرمود: براي او هفت حق است كه هر كدام در مقام خود بر او، واجب است، اگر يكي از آنها را ضايع و بياجر گذارد، از ولايت و اطاعت خدا بيرون است و براي خداوند هيچ بهرهاي از بندگي در او نيست. به او گفتم: قربانت گردم، آنها چيستند؟ فرمود: اي معلي، براستي كه من بر تو مهربانم و ميترسم كه آنها را ضايع كني و نگهداري نكني و بداني و به كار نبندي. گويد به او گفتم: لا حول و لا قوه الا بالله، فرمود: آسانتر آنها اين حق است كه:
1. دوست بداري براي او آنچه را براي خودت دوست داري و بد داري براي او آنچه را براي خود بد داري.
2. از خشم او كناره كني و خوشنودي او را پيروي كني و فرمان او را ببري.
3. اگر تو را خدمتكاري است و برادرت را خدمتكاري نيست، خدمتكار خود را بفرستي تا جامهي او را بشويد و خوراك او را بسازد و بستر او را پهن كند...«1
براستي آيا ما به عنوان يك مسلمان توانستهايم در مجموعه كوچك زندگي خودمان اعم از محيط خانه، محل زندگي و يا محل كارمان حقوق برادري و مسلماني كه بر عهدهمان است را بخوبي ادا كنيم؟
فصل سوم ـ فرهنگ شهادت
منظور از فرهنگ شهادت اجمالاً به مجموعهي باورهاي ديني و آموزههايي كه باعث شكلگيري و رشد روحيهي شجاعت، مبارزه و جهاد در راه خداي ـ متعال ـ كه نهايتا به كشته شدن افراد در راه ايمان و عقيدهشان منجر ميشود، است. محور اصلي اين فرهنگ نيز همان شهيد و انگيزههاي متقن و مقدسي است كه او را به سمت شهادت طلبي سوق ميدهد.
تعريف
در لغت به كسي كه چيزي از ديد علمش ـ آگاهياش ـ پنهان نيست، گواه و آنكه در شهادتش امين است، به عنوان الشهيد يا الشهيد ياد شده است.1 شهادت نيز داراي معاني گوناگوني از قبيل؛ خبر قطعي شهادت و گواهي دادن، سوگند، گواهي قبولي، گواهي پزشك و مرگ در راه خداست.2 اگرچه معناي تحتاللفظي شهيد و شهادت در مجموع همان شاهد، گواه و ناظر بودن را ميرساند، و به طور دقيق اشارهاي به شخص كشته شده در راه خدا اطلاق نميگردد، لكن در فرهنگ عمومي جوامع مسلمين واژهي شهيد به معناي متعارف و مصطلح آن ـ كسي كه به واسطهي جهاد در راه خدا كشته شده است ـ به كار ميرود. در اين نوشتار نيز، مقصود از شهيد و شهادت، مفهوم متداول آن است.
تبيين
شهيد، شهادتطلبي و شهادت از جمله عبارات مقدس و شايان احترام در همهي جوامع و اديان گوناگون است كه قدمت زيادي حتي پيش از ظهور دين اسلام دارد. چرا كه اين عبارت مقدس، تداعي كنندهي بسياري از صفات حسنه، پسنديده و مورد احترام انسانها از قبيل؛ فداكاري، شجاعت، شهامت، آزادگي، عزت و… است. بر مفهوم اين واژه، صرفاً از زاويهي مذهبي و اعتقادي توجه نشده است.1
* * *
گراميترين سرمايهي آدمي جان اوست؛ زيرا تمام تلاش و كوشش انسان در عرصهي زندگي بدان جهت است كه اين جان را از حوادث گوناگون مصون نگه داشته و چند صباحي در اين جهان خاكي، عمر خويش را سپري كند. بنابراين اميد به زندگي دنيوي به واسطهي در قيد حيات بودن انسان، تحقق پيدا ميكند وگرنه تفاوتي ميان جمادات و انسان زنده وجود نميداشت.
در طول تاريخ بشريت انسانهايي بودهاند و هستند كه از گرانقدرترين هديهي الهي به وديعت گذاشته شده در كالبد آنها، براحتي صرفنظر كردهاند و اين گوهر ارزشمند ـ جان ـ خود را در نهايت آگاهي و اخلاص با خالق خويش معامله كردهاند.
»ان الله اشتري منالمؤمنين انفسهم و اموالهم بأن لهم الجنه يقاتلون في سبيلالله فيقتلون و يقتلون وعدا عليه حقا في التورئه و الإنجيل و القرآن و من اوفي بعهده من الله فاستبشروا ببيعكم الذي بايعتم به و ذلك هو الفوز العظيم.«2 (خداوند جانها و مالهاي مؤمنان را در برابر نعمت بهشت خريداري فرمود: آنها در راه خداوند كارزار ميكنند، ميكشند يا كشته ميشوند. اين وعدهي بهشت كه ذكر آن در تورات و انجيل و قرآن آمده كاملاً حق است و حقيقت دارد و تحقق آن برعهدهي خداوند است و چه عهد و قولي استوارتر از عهد خداوند است؟ پس بشارت باد بر شما [اي مؤمنان] به معاملهاي كه با خداوند كردهايد و اين است آن توفيق بزرگ.)
چه معاملهاي بهتر و با عظمتتر از اينكه خريدار آن خداي ـ متعال ـ و فروشندگان آن افراد پرهيزكار و صالح و متاع مورد معامله نيز جان آدمي ـ گران قيمتترين كالاي زندگي ـ باشد، ميتوان سراغ گرفت؟ تجارت بسيار بزرگي كه هر سه وجه آن يعني خريدار، فروشنده و كالاي مورد معامله در نهايت كمال و پسنديدهترين حالات ممكنه خود قرار دارند. وه! كه چه سعادتي! »خوشا به حال آناني كه در اين قافله نور جان و سر باختند. 1
آري؛ شهدا همان انسانهاي بزرگ و ارزشمندي هستند كه براي جلب رضاي معبود از همهي هستي و حق حيات خود در اين دنياي فاني گذشتهاند و از نثار عزيزترين سرمايهي خود در راه جانان، دريغ نكردهاند.
به همين دليل در آيات و روايات متعدد از مقام والا و شامخ شهدا تجليل فراوان شده است و به نيكي ياد شده است، كه به منظور يادآوري به بيان چند مورد ميپردازيم:
»و لئن قتلتم في سبيل الله او متم لمغفره من الله و رحمه خير مما يجمعون.«2 و اگر در راه خدا كشته شده و يا بميريد در آن جهان به آمرزش و رحمت خدا نايل شويد و آن بهتر از هر چيزي است كه در حيات دنيا فراهم نمودهايد.
»و لاتحسبن الذين قتلوا في سبيل الله امواتا بل احياء عند ربهم يرزقون. فرحين بمآء اتئهم اللهه من فضله«1 البته نپنداريد كه كشتهشدگان در راه خدا مردهاند بلكه آنان زندهاند و نزد خدا روزي ميخورند. پس آنان به فضل و رحمتي كه از خداوند نصيبشان گرديده شادمانند.
قال رسولالله(ص): »فوق كل ذي بربر، حتي يقتل في سبيل الله و اذا قتل في سبيل الله فليس فوقه بر.«2 بالادست هر نيكوكاري، نيكوكار ديگري است تا آنگاه كه در راه خدا شهيد شود و همين كه در راه خدا شهيد شد، ديگر بالادست ندارد.
ذكر مطالب فوق جهت تبيين اهميت و جايگاه شهيد و شهادت در جامعه با توجه به بضاعت اين نوشتار، كافي به نظر ميرسد.
فصل چهارم ـ تعامل فرهنگ خدمترساني به مردم با فرهنگ شهادت
تا اينجا به بررسي مسئلهي مهم مسئوليتپذيري انسان و رابطهي آن با حقوق مختلفهي او نسبت به خدا، خود انسان و جامعه ـ محيط ـ به عنوان بستر اصلي و زمينهي بروز انسانيت انسان يا به عبارتي رسالت راستين انسان بودن، و همچنين به تبيين فرهنگ اهتمام داشتن به امور ديگران ـ خدمترساني به مردم ـ و فرهنگ ارزشمند شهادت پرداختيم.
ضرورت پذيرش مسئوليتپذيري در تعامل فرهنگ شهادت با فرهنگ خدمت رساني به مردم
باور ما بر اين است كه؛ اگر مفهوم دقيق مسئوليتپذيري و به تبع آن آشنايي كامل به حقوق انساني ـ از جميع جهات ـ براي افراد روشن شود و بدرستي، اهميت و ضرورت كاركردي آن در رفتار و اعمال انسانها به منصهي ظهور برسد، مفهوم مقولههايي چون خدمت به ديگران و شهادت سهلتر به نظر ميرسد. چرا كه وقتي فهم و درك موضوعي آسان باشد، عمل به آن نيز راحتتر است. بدين سبب كه؛ عنصر باور و اعتقاد به اعمال باعث ميشود ويژگيهاي رفتاري انسان به صورت »ملكهي اخلاقي« دربيايد.
در فصل نخست با استناد به آيات و روايات متعدد و حتي نتيجهي يك پژوهش روانشناسانه، ضرورت مسئوليتپذيري و رعايت حدود و ثغور حقوق انساني به اثبات رسيد.
در ادامه، با روشن شدن اهميت اهتمام ورزيدن به امور همنوعان و خدمترساني به مردم، مسئلهي رعايت و اداي حقوق اجتماعي و ديني افراد نسبت به يكديگر نيز بيان شد. تا جايي كه بيخبري و بيتفاوتي انسان نسبت به وضعيت افرادي كه در اطراف او زندگي ميكنند مثل؛ همسايه، همكار، دوست و... مساوي با كفر و بيديني تلقي شده است.
همچنين مشخص شد »شهيد« انسان بزرگي است كه از قيمتيترين گوهر وجودش جان صرفنظر ميكند و آن را فداي عقيدهي خود ميكند.
با توجه به توضيحات فوق، چنين به نظر ميرسد كه شخص شهيد، كاملترين مرتبهي اداي حقوق و رسالت بندگي و انساني خود را به بهترين وجه ادا كرده است.
شهادت، كمال احساس مسئوليت
كاملترين شكل انجام تكاليف و وظيفه اين است كه، انسان هم در مقابل خداي خويش، هم نفس خود و هم در برابر اجتماع ـ محيط ـ ، بدون هيچ كم و كاستي مسئوليت خطير يا به عبارتي حقوق مشخصهي خود را ادا كند.
شهيد، در برابر حق حياتي كه آفريدگارش به او عطا كرده است، با خود خدا وارد معامله ميشود1 و جانش را به جانان اصلي باز ميگرداند. آيا در مورد مرگ و قبض روح و جان آدمي، خريدار بهتري بجز خداي ـ متعال ـ ميتوان سراغ داشت كه انسان جانش را به جاي خدا، به او تقديم كند؟ قطعا جواب منفي است.
لذا شهادت و كشته شدن در راه خدا، شريفترين و والاترين گونهي جانسپاري و مرگي است كه براي انسانها متصور است. پس در مقولهي وظيفه و مسئوليت انسان نسبت به خدا شايد يكي از زيباترين مصاديق اداي حق خالق، همين شهادت در راه خدا باشد.
در خصوص مسئوليت انسان در قبال خويشتن نيز، چون شهيد عزيزترين امانت الهي كه همان جسم و جان اوست، به صورت تام و تمام به صاحب اصلي آن، يعني منبع حقيقي روح كه همانا خداوند ـ متعال ـ است2، تقديم ميكند؛ لذا فرصتي براي شهيد باقي نميماند كه به جسم و جانش آسيب و ضرري برسد بنابراين ديگر نيازي به مراقبت و تأمين سلامت جسم و جان ندارد. چرا كه نگران صدمه ديدن و يا تلف شدن نعمت سلامتي جسم و جانش نيست. بنابراين شهيد در برابر رعايت كامل حق انسان نسبت به خويشتن نيز به نحو احسن و اكمل انجام وظيفه ميكند.
همچنين در برابر اجتماع محيط نيز شهيد با تقديم گرانقدرترين سرمايهي خود كه همان جسم و جان اوست، واپسين درجهي كمك و خدمترساني به ديگران را به نمايش ميگذارد. او هستي خويش را فدا ميكند تا امكان زندگي براي ديگران فراهم آيد. لذا شهادت شهيد از مرحلهي اهتمام ورزيدن فراتر ميرود و زيباترين تجلي و نماد خدمتگزاري به مردم را به تصوير ميكشاند. به همين دليل است كه، حق شهدا بيش از حق ديگران بر افراد جامعه است.
شهيد مطهري در همين رابطه ميگويد:
»همهي گروههاي خدمتگزار مديون شهدا هستند ولي شهدا مديون آنها نيستند يا كمتر مديون آنها هستند؛ عالم در علم خود، فيلسوف در فلسفهي خود، مخترع در اختراع خود و معلم اخلاق در تعليمات اخلاقي خود نيازمند محيطي مساعد و آزادند تا خدمت خود را انجام دهند ولي شهيد آن كسي است كه با فداكاري و از خود گذشتگي خود و با سوختن و خاكستر شدن خود، محيط را براي ديگران مساعد ميكند. مثل شهيد مثل شمع است كه خدمتش از نوع سوخته شدن و فاني شدن و پرتو افكندن است، تا ديگران در اين پرتو كه به بهاي نيستي او تمام شده، بنشينند و آسايش يابند و كار خويش را انجام دهند.«1
در اين بخش به بررسي وضعيت كلي اهتمام داشتن به امور ديگران و چگونگي خدمترساني مردم به يكديگر بويژه در سيستم ديوانسالاري ـ اداري ـ كشورمان، و آسيبشناسي آن ميپردازيم.
بحث خود در اين زمينه را با طرح يك پرسش و سپس توضيح و بررسي آن آغاز ميكنيم. پرسش نخست: آيا روحيه كمك و خدمترساني به همنوعان در جامعه ما وجود دارد يا خير؟
پاسخ: به مثابه يك امر عادي و معمولي اگر در گوشه و كنار محل زندگي، شهر يا كشورمان و حتي در خارج از مرزهاي كشور پديدههايي همچون سيل، زلزله يا حوادث غيرمترقبه ديگري رخ دهد، براحتي ميتوان روحيهي كمك به يكديگر و نيكوكاري عامهي مردم را مشاهده كرد. همچنين هستند افراد خير و درستكاري كه به تناسب حرفه و پيشهي خويش، در حد امكان و توانايي به مستمندان و افراد بيبضاعت همت ميگمارند و از هيچ كوششي در اين زمينه دريغ نميكنند. به مانند نمونه، پزشك متخصصي كه با اخلاق حسنهي خود حتي در منزل، ضمن رعايت حال جسماني و وضعيت مادي مراجعان، بيماران را معاينه ميكند؛ يا افراد نيكوكاري كه درمانگاه، مدرسه و مراكز خيريه احداث ميكنند؛ استاد و معلمي كه دلسوزانه و بدون چشمداشت مادي به تعليم كودكان بيسرپرست و بيبضاعت مشغول است؛ و يا نيكوكاراني كه هزينهي تحصيل، زندگي و يا ازدواج افراد نيازمند را پذيرا ميشوند، همهي اينها نمونههاي زيبايي از وجود روحيهي دستگيري از ديگران و خدمترساني به يكديگر است. اين روحيه در فرهنگ عمومي جامعهي ما جاي دارد و به نوبهي خود مايهي استحكام و انسجام اجتماعي زندگي روزمره افراد است.
جالب اينجاست كه، اين روحيهي همكاري و نيكوكاري كه به آن اشاره شد، موضوعي كاملا مردمي و خودجوش و نشأت گرفته از همان فرهنگ غني اسلامي ايراني است كه به صورت ژرف و ريشهدار در باورهاي مردم كشورمان جاي دارد.
بسياري از افراد ـ و حتي در سالهاي اخير گروهها و تشكلهاي ـ خير و نيكوكار هم هستند كه بينام و نشان و فقط براي خشنودي خداوند اقدام به ياري رساني و دستگيري از مستمندان و نيازمندان ميكنند. خصوصاً اينكه در برخي از ايام سال مانند ماه مبارك رمضان، به تأسي از سيرهي ائمه طاهرين(ع) بويژه حضرت علي(ع)، به طور پنهاني و ناشناس به سركشي و تهيهي آذوقهي منازل افراد فقير و بيبضاعت همت ميگمارند.
يا به مانند نمونه: ياريهاي گوناگون گستردهي مردم كشورمان به برخي كشورهاي همسايه مانند عراق و افغانستان كه در موارد متعدد صورت پذيرفته است، همگي نشانههاي بارز و آشكار وجود روحيهي همياري و همكاري و خدمت به همنوعان است. بنابراين پاسخ نخستين پرسش مطرح شده در آغاز بحث مثبت است.
* * *
چنين به نظر ميرسد تأكيد مقام معظم رهبري در پيام آغازين سال جاري مبني بر تقويت و اهميت نهضت خدمترساني به مردم، ريشه گرفته از دغدغهي خاطر ايشان نسبت به وضعيت خدمترساني در بدنهي اجرايي و اداري كشور است تا در سطح زندگي عامهي مردم. چرا كه طبق توضيحات سطور پيشين، روشن شد كه؛ روحيهي خدمت و همياري نسبت به يكديگر در ميان مردم كشورمان مقولهي تازهيي نيست، و قطعاً رهبر جامعه نيز به اين امر واقف هستند، لذا با توجه به پيامهاي ايشان در طليعهي سالهاي پيش مبني بر رعايت وجدان كاري، انضباط اجتماعي، رفتار علوي و همچنين تأكيد رهبر فرزانهي انقلاب در ديدارها و سخنرانيهاي متعدد با اقشار گوناگون مردم، بويژه كارگزاران و مسئولان مملكتي، در مورد خدمت به مردم و جديت در تلاش و سازندگي كشورمان، ميتوان چنين نتيجه گرفت كه؛ روي سخن معظمله در بحث نهضت خدمترساني به مردم در درجهي نخست به مسئولان، مديران و در يك كلام نظام اجرايي و اداري كشور و در درجهي بعد، آحاد مردم است.
حال كه سخن به اينجا رسيده است به طرح پرسش ديگر ميپردازيم: آيا روحيهي تعاون و خدمترساني به مردم همان گونه كه در توضيحات پرسش نخست مطرح شد، در نظام اداري كشور ما نيز وجود دارد يا خير؟
پاسخ: پاسخ اين پرسش را با چند مثال منطبق با واقعيت كه ممكن است، هر كسي كه چند نوبت به يك سازمان يا ادارهي دولتي ـ منظور از دولت، كليهي تشكيلات اداري كشور است ـ مراجعه كرده و با آن روبهرو شده باشد، آغاز ميكنيم.
نمونهي 1. شما تصميم گرفتهايد براي انجام سريع كارتان اول وقت اداري به ادارهي مورد نظر مراجعه كنيد؛ معمولا روزها از آغاز ساعات رسمي شروع به كار اداره ـ 5/7 يا 8 صبح ـ ميبينيد كه در اغلب اتاقهاي اداره بسته است. اين امر، اختصاص به مسئول اداره يا كارمند معمولي آن ندارد، طبيعتا شما ميبايست مدت زماني منتظر بمانيد تا مسئول واحد مربوطه در محل كار حاضر شود. ضمن اينكه اگر به همكار يا مسئول ديگري در همان اداره مراجعه كنيد و علت عدم حضور شخص غايب را جويا شويد، طبق معمول انواع دلايلي از قبيل وجود ترافيك، دوري راه، سردي يا گرمي هوا، خرابي ماشين و… براي شما رديف ميشود كه البته شما به ناگزير ميبايست قانع شويد. البته ممكن هم هست كارمندي كه شما با او كار داريد بموقع حضور داشته باشد، لكن براي اقدام بعدي كارتان كه در اتاق يا طبقهي ديگر يا حتي ساختمان ديگري است، مجدداً وضعيتي مشابه قبل تكرار شود.
نمونهي 2. شما براي انجام كاري اداري از قبل برنامهريزي ميكنيد و از محل خدمت خود يا اگر شغل آزاد هم داشته باشيد مثلا از منزل خود، به ادارهي مورد نظر مراجعه ميكنيد؛ متوجه ميشويد كه مسئول مربوطه در محل كار خود حضور ندارد، سرانجام پس از اندكي اتلاف وقت و جستوجو، كار شما در آن بخش انجام ميشود و براي تكميل آن به واحد ديگر اتاق يا طبقهي ديگر مراجعه ميكنيد. در اينجا پي ميبريد كه مسئول بعدي به هر نحوي در اداره حضور ندارد و همكار وي خيلي معمولي به شما ميگويد آقاي X مرخصي هستند و تا چند روز ديگر نيز به اداره نميآيند. تا اينجاي كار مسئلهاي غيرعادي رخ نداده است، اما دشواري هنگامي پيدا ميشود كه؛ كار يا گرفتاري شما فقط توسط نظر، يادداشت و يا امضاي كارمند به مرخصي رفته انجام ميشود و هيچ كس ديگري مسئوليت انجام آن را در غياب ايشان به عهده ندارد. تصور كنيد با وضعيت گرفتاري و مشغلهاي كه هر كسي به سهم خود با آن روبهرو است، شما به ادارهاي مراجعه كردهايد و كار شما يا انجام نشده يا به صورت ناقص انجام شده است و ناگزير هستيد روز ديگر نيز مجدداً به همان اداره مراجعه كنيد.
نمونهي 3. به ادارهاي براي انجام كاري مراجعه كرديد و ميبينيد كه بجز چند نفر كه معمولا نگهبان و آبدارچي اداره جزء آنها هستند، كسي در اداره نيست. پس از پرسوجو پي ميبريد كه؛ اغلب كارمندان ـ بعضا به اتفاق مسئول اداره ـ در مراسمي مانند: ترحيم يا تشييع جنازه يكي از دوستان و يا همكاران پيشين، توديع و معارفهي يكي از مسئولان اداره، گرفتن حقوق ماهانه و يا موارد گوناگون ديگر در محل كار و انجام وظيفهي خود حضور ندارند. در چنين مواردي شما بناچار ميبايست مدتي معطل شويد كه اين معطلي نيز بيگمان در تأخير كارهاي بعدي شما تأثير خواهد داشت.
مثالهاي فوق فقط نمونههاي واقعي و نه فرضي از هزاران مواردي است كه روزانه در اغلب سازمانها و ادارات اين كشور رخ ميدهد و من و شما هم بارها شاهد آن بودهايم. چه بسا خود ما هم به گونهاي درگير اين وضعيت نامطلوب در محيط اداره و محل خدمت خويش باشيم.
البته ذكر اين مثالها بيانگر اين نيست كه در ادارات و سازمانهاي جامعهي ما، هيچ كار مثبتي روي نميدهد و هيچ مسئول و كارمند وظيفهشناسي وجود ندارد. اما متأسفانه فضاي غالب و حاكم بر نظام ديوانسالاري كشور در حال حاضر، مؤيد مثالهاي ذكر شده است. لذا بدون هيچگونه توضيحي به نظر ميرسد كه پاسخ دومين پرسش مطرح شده، منفي باشد.
سؤال سوم: علت اصلي ناكارآمدي و ضعيف بودن نظام اداري كشورمان چيست؟
دليل اصلي ناكارآمدي وضعيت نظام اداري جامعه
با توجه به توضيحات فصل نخست راجع به مسئوليتپذيري انسان و ايجاد تكليف و حقوق متعدد انساني، ميتوان گفت علتالعلل ضعف و نقصان هر امري ـ از جمله ناكارامدي مجموعهي اداري جامعه ـ عدم انجام صحيح و كامل مسئوليتهاي گوناگون انسان يا به كلام ديگر عدم رعايت دقيق حقوقي است كه افراد نسبت به يكديگر دارند. از جهتي ديگر، عاليترين وظيفهي انساني آدميان، همان اداي كامل تكاليف و مسئوليتها و يا بجا آوردن حقوقي است كه برعهده آنهاست.
بنابراين وقتي انسان حيطهي مسئوليتهاي شخصي و اجتماعي خويش را بدرستي درك نكرده باشد و تعهدي نيز در قبال رعايت حق و حقوق خودش، ديگران يا خداي ـ متعال ـ نداشته باشد، خودبهخود باعث ايجاد يك سري ناهماهنگي و ناهنجاريهاي شخصي و اجتماعي در محدودهي زندگي و كار خود يا اطرافيانش ميشود.
توضيح: براي روشنتر شدن منظورمان، بد نيست وقايع جاريهي زندگي يك نفر از افراد جامعه ـ مانند كارمند، دانشجو، كارگر يا... ـ را در طول يك شبانهروز، به صورت فرضي بررسي كنيم.
مثال اول: شخص مورد نظر، مقيد به انجام تكاليف و مسئوليتهاي فردي و اجتماعي است. سحرخيزي از ويژگيهاي چنين فردي است؛ پس از فريضهي نماز صبح و راز و نياز با معبود ـ نخستين نشانهي سپاسگزاري و بندگي ـ ممكن است قدري به ورزش صبحگاهي و صرف صبحانه مشغول شود ـ رعايت حق جسم و سلامتي ـ. چون انسان معتقد و منضبطي است، سعي ميكند بموقع در محيط كار حاضر باشد. چرا كه نسبت به وقت و زمان نظم و دقت و محل كار به عنوان مكان تحصيل معاش، احساس مسئوليت مينمايد و ميكند كه خدا ناظر بر كليهي اعمال اوست. لذا زندگي را هدفمند ميداند (رعايت حق بندگي و رعايت حق خود [شناخت و پرورش استعدادهاي دروني]). طبيعتاً در محل كار خود مقيد است نسبت به ارباب رجوع پاسخگو باشد (رعايت حقوق ديگران). ضمن اينكه به تناسب موقعيت شغلي خود ممكن است در فكر آموزش تجربيات خود به زيردستان يا كسب تجربهي جديد از همكاران و بالادستان باشد (رعايت حقوق ديگران). پس از پايان كار در مسير بازگشت ممكن است، مايحتاج منزل را نيز تأمين كند (رعايت حقوق خانواده (ديگران)). نهايتاً شب در منزل به رسيدگي امور خانواده يا صلهي ارحام (رعايت حقوق ديگران) ميپردازد. حتي به عنوان مثال اگر خودش يا اعضاي خانواده در كلاسهاي گوناگون آموزشي شركت ميكنند، باز هم نوعي احساس مسئوليت در قبال ديگران و تشويق به پيشرفت و ترقي اهل خانواده تلقي ميشود. تا اينكه مجددا به استراحت (رعايت حق جسم) براي تقويت و آمادگي هر چه بيشتر براي روز بعد بپردازد.
مثال دوم: شخص مورد نظر، در قبال تكاليف و رعايت حقوق خود و ديگران احساس مسئوليت نميكند؟ طبق عادت از خواب برميخيزد، اگر وقت داشته باشد صبحانه ميخورد و اگر هم وقت نداشته باشد نميخورد (عدم رعايت نعمت سلامتي و حق جسم). ممكن است صبحانه خود را ـ بنا به عادت غلط و مرسوم خيلي از ادارات ـ در محل كار و در ساعات اداري ميل كند (عدم رعايت حقوق ديگران). چنين فردي مشخص نيست كه بموقع در محل كار حضور پيدا كند، لذا ممكن است به علت تأخير او، ارباب رجوع پشت در بسته منظر بمانند (عدم رعايت حق ديگران و حق خود به دليل بينظمي). همچنين، ممكن است در انجام صحيح وظايف اداري و پاسخگويي مناسب به ارباب رجوع نيز فرد موفقي نباشد (عدم رعايت حقوق ديگران). چنين فردي يا تمايلي به انجام وظايف عبادي و ديني خود ندارد يا اينكه به صورت ناقص انجام ميدهد (عدم رعايت حق خدا و حق بندگي). مسلماً كسي كه در قبال خود، ديگران و خدا احساس مسئوليت نميكند، به استفادهي غير اداري از اموال، امكانات و وقت عمومي خود و مردم نيز علاقهمند است (تضييع حقوق ديگران). چنين فردي بعيد است كه در محيط خانواده نيز بدرستي از عهدهي حقوق و تكاليفش برآيد. نهايتاً در آخر شب به عنوان عادت هميشگي و به اميد اينكه دوباره روزي را شب و شبي را روز كند، به خواب ميرود.
اين دو مثال فقط نگاهي ساده به زندگي روزانه با دو نوع برداشت متفاوت از رعايت حقوق و احساس مسئوليت بود كه با توجه به فضاي جامعهي اسلامي خودمان، به صورت مختصر بيان شد.
ميبينيم كه در طول شبانهروز همهي انسانها چه بخواهند و چه نخواهند با انواع و اقسام حقوق و احساس مسئوليتهاي گوناگون نسبت به خدا، خودشان و جامعهاشان روبهرو هستند. لذا افراط و تفريط در عدم رعايت انجام وظايف و تكاليف باعث ميشود كه مسير زندگي انسان از حالت تعادل خارج شده و نتواند به طور صحيح به اداي حقوق واجبهاش بپردازد. پس ميتوان نتيجه گرفت انسان كامل كسي است كه به طور دقيق به مسئوليتها و تكاليفش آشناست و آنها را در زندگي خود، عملاً پياده ميكند. چنين فردي معتقد است در قيامت از لحظه لحظهي زندگياش او را بازخواست ميكنند؛ عمرت را در چه راهي گذراندهاي؟ هزينه زندگيات را از چه راهي به دست آوردهاي؟ در چه راهي خرج كردهاي؟ و…، بنابراين براي پاسخگويي به انواع سؤالهاي سختي كه در انتظار اوست، قطعا ميبايست با ايماني محكم و اعتقادي راسخ خود را براي روز محاسبه آماده نگه دارد. لذا چنين فردي زندگي روزانهي خود را تكرار مكررات و عادت نميداند، بلكه با اميد و هدفمندي در راستاي رضاي خداي خود مشغول به انجام وظايف و تكاليف است.
منظور كلي و نتيجهاي كه از مطالب فوق عايد ميشود اين است كه؛ شكل صحيح و كامل احساس مسئوليت انسان در گرو رعايت دقيق حقوق محوله به اوست. انسان به هر مقدار كه از اداي تكاليف اساسي خود نسبت به خدا، خويشتن و جامعه سر باز زند در دنيا و آخرت مسئول و مورد بازخواست است. البته اين امر نيز ربطي به زن و مرد بودن، پير و جوان بودن يا فقير و ثروتمند بودن انسانها ندارد. تا در جامعهي ما وضعيت احساس مسئوليت و انجام وظيفهي تك تك افراد اصلاح نشود نميتوان به بهبود وضعيت موجود و، اصطلاح، سامان يافتن برنامهي زندگي كه جزئي از آن نيز همان نظام اداري است، اميدوار بود.
ضمنا اين نكتهي مهم را فراموش نكنيم كه؛ عدم رعايت تكليف و حقوق از طرف هر كسي، به منزلهي تجاوز به حقوق خود، خدا و جامعه ـ محيط ـ است. تعدي به حقوق ديگران صرفا به معناي جنگ، دعوا يا اهانت و امثالهم نيست. به همان مقدار كه هر فردي نسبت به رعايت حقوق و اداي وظيفهاش سهلانگاري بورزد، در حقيقت به ذويالحقوق و طرف مقابلش تجاوز نموده است.
قال رسولالله(ص): »ملعون، ملعون من يضيع من يعول.«1
پيامبر اكرم(ص): «از رحمت خدا به دور است، از رحمت خدا به دور است ـ ملعون است ـ ، كسي كه ضايع سازد حق كساني را كه بر او واجب است.»
همچنين فراموش نكنيم تأكيدات مكرر دين مبين اسلام بر رعايت حقالله و حقالناس و احاديث و روايات تكاندهندهاي كه هر كدام به تنهايي، براي تنبه و هشدار جدي همهي اقشار گوناگون مردم كفايت ميكند.
قال رسولالله(ص): »للمسلم علي اخيه ثلاثون حقا، لابرائه له منها الا بالأداء او العفو:... يحسن نصرته... و يقضي حاجته...«2 پيامبر اكرم(ص) فرمود: مسلمان بر برادر مسلمانش 30 حق دارد كه برائت ذمه از آن حاصل نميكند مگر به اداي حقوق يا عفو كردن برادر مسلمان او:... در ياري او بكوشد... و حاجت او را برآورد...
البته 30 مورد حقي كه رسول گرامي اسلام(ص) بدان اشاره فرمودهاند فقط حق مسلمان بر مسلمان است و ساير حقوق از قبيل حق مسلمان بر خدا، حق مسلمان بر خودش، حق مسلمان بر غير مسلمان هر كدام شقوق گوناگوني دارند كه در جاي خود، بحثهاي جداگانهاي را ميطلبد.
براستي هر كدام از ما، در زندگي معمولي خودمان چه قدر به رعايت حقوق مسلمي كه بر گردهمان گذارده شده مقيد هستيم؟ آيا سنگيني اين بارهاي عظيم و تكاليف سخت را بر وجود خود حس كردهايم؟ قطعا بايد از خود خداي بزرگ، استمداد و استعانت بطلبيم تا ما را در اداي وظايفمان ياري كند.
»ربنا و لا تحمل علينا اصراكما حملته علي الذين من قبلنا، ربنا و لاتحملنا ما لاطاقه لنا به واعف عنا واغفرلنا و ارحمنا.«1 پروردگارا! تكليف گران و طاقتفرسا، چنان كه بر پيشينيان نهادي بر ما مگذار؛ پروردگارا! تكليف فوق طاقت، بر دوش ما مگذار؛ و بيامرز و ببخش گناهانمان را و بر ما رحمت فرست.
* * *
متأسفانه وضعيت خدمترساني و پاسخگويي به مردم در نظام اداري و حتي غيراداري جامعهي ما ـ عموماً ـ به گونهاي است كه اگر كسي در حوزهي كاري خود، حتيالامكان به وظيفهي خود خوب عمل كند، بعضاً شاهد رضايتمندي و سپاسگزاري بيش از اندازه از سوي مراجعهكنندگان هستيم. در نزد مراجعهكننده اين تصور به وجود ميآيد كه كارمند يا مسئول مربوطه، خدمات خيلي خوب و حتي اضافه بر وظيفهي اصلي خويش ارائه داده است در حالي كه اگر دقيقتر بررسي شود پي ميبريم كه آن شخص كارمند يا مسئول، فقط به وظيفهي خود عمل كرده است.
اين گونه موارد كه كم هم نيستند، بيشتر از آنكه دال بر خدمترساني مطلوب آن گروه قليل باشند، بيانگر نارسايي و ضعف شديد در نظام ارائهي خدمات ـ چه دولتي و چه غيردولتي ـ جامعهي ماست. چرا كه آن قدر مردم به بخشها و دستگاههاي گوناگون اداري و غيراداري مراجعه كردهاند و جواب ناكافي و غير قانعكننده شنيدهايد و بعضا برخورد نامطلوب اخلاقي و خارج از چارچوب اداري مشاهده كردهاند كه اگر در مجموعهاي شمار اندكي هم باشند كه واقعا به امور مردم سريع، دقيق و با دلسوزي رسيدگي كنند، احساس ميكنند آن اندك افراد، خيلي كارآمد هستند.1
به كلام ديگر، چون شمار افراد غير كارآمد، و غيرپاسخگو و بدون احساس مسئوليت در محيطهاي اداري كشور، به صورت كلي بسيار است، لذا اگر معدود افرادي را ميبينيم كه فقط به وظيفهشناسي خود عمل كردهاند به نظر ميآيد اين گروه اندك شمار، كارهاي بسيار و مهمي را انجام دادهاند.
بد نيست به يك نمونه هم از ارائهي خدمات غيردولتي اشاره كنيم.
حتماً تاكنون كارت يا برگهاي ضمانتنامه ـ گارانتي ـ برخي كالاها از قبيل اتومبيل، اجاق گاز، يخچال و... ديدهايد يا داشتهايد. طبق مفاد ضمانتنامهها، كارخانجات يا فروشگاههاي عرضهكنندهي كالا مؤظفاند تا يك زمان معيني فيالمثل يك يا چند سال در قبال برخي خسارتها يا تعميرات احتمالي آن كالا، به صورت رايگان خدمات پس از فروش ارائه كنند. اما به دفعات شاهد بودهايم ـ حتي در برخي گزارشهاي تلويزيوني ـ كه با مراجعهي خريداران به نمايندگيهاي فروش آن كالا، شركت يا كارخانهي مربوطه به نحوي از آنها به تعهدات خود عمل نكرده است. چنين واحدي بيشتر از آنكه به ارائهي خدمات بپردازد با عملكرد ناقص و نامطمئن خود و همچنين توجيههاي غيرمنطقي، علاوه بر اتلاف وقت و هزينهي مشتريان، از اعتبار شركت يا كارخانهي خود شديدا كاسته است. فكر ميكنيد اين گونه عرضهي كالا يا خدمات چه تبعاتي در پي دارد؟ به زبان جامعهشناسانه چه كاركردهاي آشكار و پنهاني از اين وضعيت به دست ميآيد؟ كاركرد يا نتيجهي آشكار و مستقيم آن، كاهش فروش كالاهاي شركت و نارضايتي مشتريان است. البته مواردي همچون سلب اعتماد مردم از صنايع داخلي، گرايش عمومي به مصرف كالاهاي وارداتي و نهايتا كاهش توليد داخلي و وابستگي به صنايع خارجي را ميتوان از كاركردهاي پنهان و غيرمستقيم اين وضعيت نامطلوب برشمرد.
* * *
سوال چهارم: با وجود اينكه روحيهي تعاون و خدمترساني در فرهنگ عمومي جامعه جريان دارد، چرا در نظام اداري كشورمان از اين روحيه بخوبي استفاده نميشود؟
دلايل ديگر ناكارامدي يا ضعيف بودن خدمترساني در نظام اداري
در صفحات پيش علت اصلي و مسبب همهي نابسامانيهاي فردي و اجتماعي از جمله ضعيف بودن ارائهي خدمات در نظام اداري را عدم مسئوليتپذيري انسانها برشمرديم. چرا كه وقتي وظايف و تكاليف شخصي و اجتماعي افراد بخوبي انجام نپذيرد، خودبهخود يك سري از حقوق افراد جامعه تضييع خواهد شد كه اين موضوع را با بيان دو نمونه از وضعيت كلي نحوهي خدمترساني در بخش دولتي و غيردولتي كشورمان به ذكر آن پرداختيم.
ضمناً اين پرسش هم پيش ميآيد كه؛ آيا در جوامع ديگر نيز وضعيت ارائه خدمات عمومي به مردم مانند جامعهي ما دچار دشواريهاي فراوان است يا خير؟
اگر بخواهيم يك پاسخ كوتاه به پرسش فوق بدهيم اين گونه است كه؛ جامعهي ما در مقايسه با كشورهاي توسعه يافته و پيشرفته به لحاظ صنعتي در نحوهي خدماترساني دولتي و غيردولتي از جايگاه خيلي نازلتري برخوردار است و در مقايسه با برخي كشورهاي در حال توسعه نيز داراي وضعيت چندان مطلوبي نيست. (فعلاً با كشورهايي كه به لحاظ توسعهيافتگي از جامعهي ما مرتبه پايينتري دارند كاري نداريم.)
اين پاسخ كلي تا اندازهاي از مطالعهي كتابها، نشريات و گزارشهاي رسانهاي به دست آمده است كه نيازي به تحقيق پيمايشي يا ميداني ويژهاي در اين زمينه نيست. لكن در ادامهي مطالب قصد داريم به صورت اجمال عوامل مؤثر در ايجاد وضعيت فعلي نحوهي خدماترساني در كشورمان و مقايسهي آن در برخي جوامع را بررسي كنيم.
عدم شناخت صحيح فرهنگ كار و تلاش
مهمترين علت بعد از مبحث مسئوليتپذيري عدم شناخت صحيح افراد ـ به صورت عموم ـ از فرهنگ كار و تلاش است. در جامعهي ما آن گونه كه بايد و شايد هنوز به اهميت و ارزش والاي سعي و تلاش و جديت در كارها توجه نشده است. اين احساس ضرورت در عامهي مردم به وجود نيامده است كه با تلاش بيوقفه و كوشش مستمر ميتوان به پيشرفت و آباداني رسيد.
»ليس للانسان الا ما سعي.«1 براي آدمي چيزي بجز آنچه به سعي و تلاش خود انجام داده، نخواهد بود.
با وجود اينكه بحث اشتغال و بيكاري جوانان يكي از دشواريهاي بنيادي چند سال اخير جامعه و از دلمشغوليهاي مهم مراكز تصميمگيري كلان كشورمان است، اما فضاي حاكم بر تفكر اغلب جوانان، اين است كه؛ پس از گرفتن مدرك دانشگاه به استخدام ادارات دولتي درآمده و به اصطلاح جزء افراد پشت ميز نشين، درآيند. چرا؟ چون كه انجام كارهاي بدني و فيزيكي كه نياز به تلاش جدي و عرق ريختن دارد، هنوز به مثابه يك كار مهم و منبع اصلي كسب درآمد تلقي نميشود. چرا كه با يك ديدگاه منفي حاكي از ننگ و عار به اين گونه مشاغل نگريسته ميشود. اغلب تصور ميشود شخصيت اجتماعي و منزلت افراد در گرو پشت ميز نشستن و اين قبيل كارهاست؛غافل از اينكه بزرگان و اوليا دين، به تلاش، زحمت و كسب درآمد از راه حلال هميشه به عنوان عاملي نشاطآور در راستاي سازندگي، پيشرفت زندگي و بينيازي از مردم نگاه ميكردهاند.
امام صادق(ع) به نقل از محمد بن منكدر در مورد كار كردن امام محمد باقر(ع) ميفرمايند:
»روزي خارج شدم و رفتم اطراف شهر مدينه؛ در يك ساعت گرم و سوزان در مزرعهاي در حالي كه تكيه بر دست دو غلام سياه كرده بود، چون حضرتش سمين و چاق بودند. با خود گفتم: سبحانالله پيرمردي از پيرمردان قريش در چنين ساعت گرمي و در چنين حالت كهولت در طلب دنياست! بايد او را موعظه كنم. جلو رفتم و نزديكش شدم و به او سلام كردم. جواب سلام مرا داد در حالي كه قطرات عرق بر پيشاني مباركش سرازير بود. گفتم: خداوند شما را اصلاح كند، بزرگي از بزرگان قريش در چنين ساعت و حالتي در طلب دنيا به سر ميبرد! اگر فرشتهي مرگ در چنين حالتي فرا رسد و شما در چنين حالتي باشيد چه خواهيد كرد؟ فرمود: اگر فرشتهي مرگ بيايد و من در چنين حالي باشم در اطاعت از خداي بزرگ به سر ميبرم و به وسيلهي كار و تلاش، خودم و فرزندانم را اداره ميكنم و دست نياز به سوي تو براي ادارهي آنان دراز نميكنم. همانا ترس من از زماني است كه ملكالموت برسد و من در حال معصيت خدا باشم.«1
مسلما فردي مانند امام محمد باقر(ع) به عنوان پيشواي مسلمانان، آن قدر جايگاه و منزلت اجتماعي در ميان مردم و حتي دستگاه حكومت عباسي داشتهاند كه براي تأمين روزي خود، با كهولت سن در آن هواي گرم و سوزان مدينه به تلاش و زحمت مشغول نباشند. يا در تاريخ ميخوانيم كه حضرت علي(ع) از فرط كار و زحمت زياد و احداث نخلستانها و قناتهاي اطراف مدينه دستان مباركشان پينه بسته بود. جالبتر اينكه مصارف عمومي محصولات اين باغها و نخيلات به صورت وقف و انفاق در اختيار افراد بيبضاعت و ناتوان قرار ميگرفت. البته از اين مصاديق در سيرهي بزرگان دين ما فراوان ميتوان يافت.
بنابراين اصلاح نگرش افراد جامعه، خصوصا جوياي كار، به مقولهي تلاش و جديت در مسير زندگي و سازندگي مملكت از زيرساختهاي بنيادي بهبود وضعيت كارامدي و خدمترساني در نظام اداري و غيراداري به شمار ميرود.
انجام كار جهت رفع تكليف
اگر كار و تلاش را عامل تحرك و نشاط جسم و جان و همچنين به عنوان يك محرك قوي براي ترقي و آباداني جامعهمان در نظر بگيريم، بيگمان انجام وظايف و كارهايمان را فقط براي رفع تكليف و شب را روز كردن و روز را شب كردن تلقي نميكنيم. لذا انجام وظيفه نه فقط مايهي خستگي و ملامت ما نميشود، بلكه انگيزهاي در راستاي توانمندي،خلاقيت و بروز و پرورش استعدادهاي فردي نيز ميشود.
نگاه مثبت به كار و پرورش تواناييها و خلاقيتهاي فردي، عامل پويايي شركت، سازمان، محل خدمت و درنهايت مجموعهي اداري جامعه ميشود. بنابراين در مجموعهاي كه به شكوفايي و ترقي خود ميانديشند، همه تلاش ميكنند كه براي سهيم شدن در آباداني و توسعهي كشورشان سهم و اعتبار بيشتري را نصيب خود كنند.
پس مهم است كه كار خود را چه در حوزهي فردي و چه حوزهي اجتماعي، نه به مثابه رفع تكليف و سپري كردن ساعات اداري، بلكه به عنوان وظيفه و رسالت انساني و پيشبرد امور مجموعهاي كه در آن مشغول به خدمت هستيم، در نظر بگيريم. بيگمان اگر به كار خود عشق و علاقهاي نداشته باشيم و با دلسردي و بناچار مجبور باشيم ساعاتي از عمرمان را در حقيقت به بطالت بگذرانيم، تمام راههاي پيشرفت را به روي خويشتن و جامعهي پيرامون خويش فروبستهايم. اينكه ميبينيد بعضي از كارمندان در محيط كار خود هيچ دقت و حوصلهاي براي انجام درست و سريع وظايفشان به خرج نميدهند، از همين بيعلاقهگي و فقدان انگيزهي لازم ناشي ميشود. لذا ميبينيد چنين افرادي پس از سالها به اصطلاح خدمت، به هيچگونه ارتقاي شغلي از لحاظ كسب مهارتهاي جديد و يا شايستگيهاي ديگر، نايل نميشوند. چرا كه هميشه به وضع موجود راضياند و الزامي در برابر خويش يا محيط كار خويش نميبينند تا عامل ترقي آنها بشود. حتي اگر ناگزير باشند چندين سال به عنوان يك متصدي ثابت به امور كاملا تكراري و خستهكننده سرگرم باشند.
»فكر ميكنم آنان كه پيشهي خود را يك كار شاديبخش ميدانند و خود را به آن دلبسته و متعهد ميسازند، مردمي سعادتمند هستند؛ هنرمندان، دانشمندان، روحانيون، و كارشناسان حرفهاي از اين نظر در شمار خوشبختترين مردماناند. اما كارمندان عادي شركتها و كارگران كارخانهها نيز بايد توانا باشند تا كار خود را شاديبخش و پرمعنا سازند.«1
بنابراين اگر كار و تلاش را نه فقط براي گذران عمر و رفع تكليف، بلكه به مثابه عامل نشاط و تحرك در نظر گرفته شود، علاوه بر پرورش استعدادها و خلاقيتهاي فردي، به لحاظ سازماني نيز در اداره، شركت، كارخانه يا هر جاي ديگر تنوعطلبي، پويايي و ميل به تكامل و پيشرفت را در پي خواهد داشت.
»بسيار غمانگيز است انسانهايي كه از هر لحاظ به يكديگر وابستهاند، كار و حرفه را تنها وسيلهاي براي پر كردن شكم خود بدانند و از اين تأسفبارتر وضع افرادي است كه در عنفوان جواني به جاي اينكه سرشار از روحيه، نشاط و آرزو باشند نسبت به كار و فعاليتشان احساس ملال و خستگي ميكنند.
افراد اگر به جاي اينكه كار و حرفه را عامل موفقيت، كاميابي، رشد شخصيت و بهبود جامعه بدانند، آن را فقط وسيله كسب ماديات بشناسند، در حقيقت نسبت به آيين كار و حرفه بيحرمتي بزرگي نمودهاند... اگر به كار و حرفهي خود مباهات كنيد و از انجام آن رضايت خاطر داشته باشيد، در اين صورت حرفهي شما سرچشمهي شادي و لذت بيپايان خواهد بود.«2
عدم سختكوشي
بنابراين زماني كه كار و تلاش صرفاً براي رفع تكليف و امري ملالآور تلقي شود، هيچگاه پركار بودن و سختكوشي مفهوم خوشايندي نخواهد بود. سختكوشي يعني اينكه افراد در طلب انجام كار باشند. يعني، افزون بر انجام وظايف تعريف شدهي سازماني در جستوجوي راههاي بهتر، سريعتر و با حداقل هزينه در محيط كار خود باشند. يعني؛ افراد به دنبال كار بروند نه اينكه كارهاي روزمره معطل افراد باشد.
متأسفانه يك روحيهي تنبلي و تنپروري كاملاً محسوسي بر نظام خدمترساني جامعهي ما حاكم است. اين فرهنگ در اغلب امورات و مشاغل ما سايه افكنده است كه؛ با حداقل كار، به حداكثر درآمد برسيم. بدمان نميآيد كه يك شبه، ره صد ساله را به پيماييم و داراي امكانات رفاهي و زندگي راحت باشيم. بعضي اوقات نيز با مقايسهي سطح زندگي و رفاه در جوامع غربي با جامعهي خودمان، حسرت و اندوه ميخوريم كه؛ چرا ما نتوانستيم آن طور كه آنها به تفريحات و سرگرميهاي خود مشغول هستند، مشغول باشيم. اما كمتر بدان انديشيدهايم كه؛ آنها چه راههاي دشوار و پر فراز و نشيبي طي كردهاند كه به لحاظ بهرهبرداري از ابزار و فناوري روز، بدين جا رسيدهاند.
اين روحيهي »كار كمتر، پول بيشتر« مثل خوره به جان نظام امرار معاش و خدماترساني عمومي جامعه افتاده است. غافل از اينكه اين روحيه به دلايل متعددي كه ناشي از عدم استفاده صحيح از نيروي تفكر، قدرت خلاقه و پرورش متناسب جسم و روح ماست، به جاي اينكه ما را به سمت پولدار شدن و مثلا رفاه بيشتر سوق بدهد، ما را بيشتر درگير تلاش و زحمات بيهودهاي ميكند كه بعضا ناگزير هستيم فقط به اندازهاي كه گرسنه نمانيم، درآمد داشته باشيم. داشتن چندين شغل تمام وقت و نيمه وقت و به اصطلاح »سه شيفته كار كردن« جز خستگي روح و فرسودگي جسم سودي ندارد، و در آخر هم ناراضي بودن از نسبت كسب درآمد به كار انجام شده و به عبارتي به »هيچ جا« نرسيدن از نتايج همان روحيه غلط و فرهنگ اشتباه كار در جامعه ماست كه بعضي اوقات نتيجهي عكس ميدهد؛ »كار بيشتر، پول كمتر«.
وجود واسطهگري و دلاليهاي بسيار شايع در نظام توزيع و توليد كالا چه در بخش دولتي و چه غيردولتي كه فقط با انجام چند تلفن توسط برخي افراد صورت ميگيرد و از طريق غيرقانوني و غيرشرعي درآمدهاي كلان نصيب سودجويان ميشود نيز ناشي از همان تفكر كاملا غلط »كار كمتر، پول بيشتر« است؛ كه فقط نمونههايي براي روشنتر شدن موضوع هستند.
* * *
ظاهراً در جامعهي ما مفهوم دقيق آيهي شريفهي »ليس للانسان الا ما سعي.«1 هر كس به اندازه سعي و تلاشي كه كرده برخوردار از مزاياي آن است، بدرستي درك نشده است. واقعا به اين نتيجه نرسيدهايم كه؛ بدون رنج و مرارت، دستيابي به گنج و راحت، امكانپذير نيست. لذا ميبينيم كه يك روحيهي متوقع بودن و بعضا نق زدن از سوي اغلب كارمندان، درمورد وضعيت حقوق و مزاياي دريافتي مشاهده ميشود. البته منظور، اين نيست كه درآمدها و حقوق كارگران و كارمندان جامعه ما خيلي زياد است و بايد كمتر شود، بلكه اگر بخواهيم مقايسهي دقيقي داشته باشيم ميبينيم كه نسبت كار انجام شده ـ بازده كار ـ با دريافت حقوق، تعادل منطقي ندارد. خيلي از حقوق و مزايايي كه حتي در حال حاضر پرداخت ميشود به نوعي اضافه است.
براي نمونه: شخصا شاهد بودهام كه در طول يك روز كاري، فقط خواندن يك يا چند نامه و يا حتي فقط امضاي يك نامهي اداري كه از لحاظ زماني شايد 5 دقيقه هم نشود، تنها فعاليت يك كارمند يا حتي مسئول يك واحد اداري بوده است. حال اگر به لحاظ آماري ميزان هزينه و استهلاك فضاي فيزيكي اداره، گاز، آب، برق، تلفن به مدت 8 ساعت در مقابل 5 دقيقه فعاليت محاسبه شود، آن وقت بهتر ميتوان ميزان بازده كار و مفيد يا مضر بودن نوع خدمات سازمانها را بررسي كرد.
البته هستند كارمندان و كارگراني كه در طول ساعات كاري شايد فرصت استراحت كافي نداشته باشند اما در مجموع نسبت اين گونه كار كردن با اتلاف وقتي كه صورت ميگيرد اصلا قابل درك و تحمل نيست.
متوسط كار مفيد انجام شده در بخش دولتي و صنعتي ـ كه كارگران به نسبت بقيهي ادارات، كارهاي سختتر و اتلاف وقت كمتري دارند ـ در كشور 5/1 ساعت (در برابر 8 ساعت) در روز گزارش شده است.1 در حالي كه مكررا خوانده يا شنيدهايم مقدار كار مفيد در كشورهاي صنعتي مانند ژاپن در حدود 5/7 ساعت (در مقابل 8 ساعت) است. و جالبتر اينكه؛ فضاي فيزيكي و محيطي كه يك كارمند ژاپني در آن كار ميكند، 15/1 فضايي است كه كارمند ايراني در آن مشغول كار است.2 يعني در اين فضاي خيلي كم، ژاپنيها 5 برابر ايرانيها كار مفيد انجام ميدهند. (كار مفيد انجام شده در ايران 7/18% و در ژاپن 7/93% است.)
-
شهيد كيست و شهادت چيست؟
آنچه مسلّم است اين كه واژه شهادت برآمده ازآموزههاي اسلام و قرآن ميباشد. امروزه كلمة «شهيد» در عرف فرهنگ اسلامي بركسي اطلاق ميشود كه در راه خدا كشته شده باشد. اما آيا اين كلمه دچار تحول معنايينشده است؟ شايد گاه و بيگاه احاديثي را شنيده باشيم كه مثلاً كسي كه غرق شده شهيداست؛ اما ارتباط اين معناي شهادت با معناي رايج چيست؟
انقلاب سال 57 با تكيه بر انديشههاي اسلامي به پيروزي رسيد و در تلاطم امواجانقلاب، خونهاي زيادي نثار شد. واژة شهيد و شهادت دوباره طراوت يافت و موردتوجه قرار گرفت. به نظر ميرسد در فضاي حاضر سؤالاتي كه مطرح شد، حساسيتبيشتري يافته است: شهيد كيست و شهادت چيست؟ آيا آنچه ما امروزه از شهادتميدانيم، همان است كه در سخن خدا و انديشة پيشوايان دين بوده است؟...
اما توفيق الهي قرين صاحب همتانِ گردآورندة اين تأليف گشت و در چاپ آغازين،مجموعة نسبتاً جامعي از اين آيات و احاديث گرد آمد. وقتي دوستان گرامي در بنيادشهيد انقلاب اسلامي پيشنهاد ترجمه و تحقيق در مورد اين كتاب را به صاحب اين قلمپيشنهاد كردند، خود را سخت مديون لطف و عنايت حضرت حق ديدم، زيرا بسيارمشتاق صيد چنين شاهبازي بودم؛ و حال، خود بر دستم نشسته بود. باز هم خدا راسپاس.
بسياري از بهترين دوستان دوران كودكي، نوجواني و جوانيام به شهادت رسيدهاند،پدربزرگوارم آنقدر در جستجوي شهادت بود تا آن هدية دوست در لباس يك خمپاره،جامة رزمش را خرقة هزار پاره كرد و اجزاي بدنش را به سماع يار كشاند. برادر هم سن وسالم و همزاد خاطرات زندهام، با بدن زخمي آنقدر در خط مقدم پايدار ماند و ايستادگيكرد كه ديگر تاب و تواني برايش نماند، و سرانجام بوسة دوست در قالبِ گلولة خلاصِحراميان بر سينهاش نشست.
براي خودم نيز آرزوي شهادت، ترجيع بند آرزوهاي تكراري همارة زندگيام بودهاست. آري، بر دامن نسلي بودهايم كه ميتوان آن را نسل شهادت ناميد. اين شهادتچيست و شهيد كيست؟
آنچه را در پايان ترجمه كتاب در مورد معناي شهادت دريافتم، اگر چه از دانستههايقبليام بسيار دور نيست، اما يقيناً بسط و جامعيت بيشتري يافته است. نظم بهتر ازبينظمي است، پس بگذار انديشههاي آشفته را اين گونه نكته به نكته مو به مو با شمامحرمان اين محفل انس در ميان بگذارم:
1 ـ براي نظارت بر ترجمه، از عالم بزرگوار و عزيزي ياري طلبيدم، ايشان پس ازمطالعة اجمالي متن فرمودند، بسياري از اين احاديث مناسب براي عرضه به عموم مردمنيست: كسي كه به طاعون بميرد شهيد است، كسي كه به شكم درد بميرد شهيد است و... . نقل اين گونه روايات شايد باعث كاسته شدن از منزلت شهيد گردد و بياحترامي بهحرمت آنان باشد. يقين دارم كه اين عزيز در كمال صداقت اين نظر را فرمودند و هم ازاين جهت قدردانق لطفشان هستم. اما چه كنم كه دريافت خود را نميتوانم ناديده بگيرم.اين نظر را پيش از اين نيز در موارد ديگر از صاحبنظراني شنيده بودم: كتابهاي حديثرا نبايد به طور كامل ترجمه كرد. حتي برخي از بزرگان اين امر را از مصاديق افشاياسرار اهل بيت و مستوجب عقوبت الهي ميدانستند.
آنچه نميدانم اين است كه چرا وقتي اين احاديث به زبان عربي در كتابها چاپميشود مصداق نشر علوم اهل بيت است، ولي وقتي به فارسي ترجمه ميگردد عنوانافشاي اسرار اهل بيت مييابد. يعني آن فرهيختگان ايراني كه به هر دليل با زبان عربيآشنا نيستند و نميتوانند از متن عربي استفاده كامل ببرند، نامحرم هستند؛ اما اَعراب،اعم از عالم و جاهل، محرم محسوب ميشوند! به گمان بنده، آنچه ناصحيح است چيزديگري است. آشناييِ اندك با زبانشناسي و ادبيات، روبند از رخسارة حقايق زيبايي برميدارد. بسياري از كلمات هستند كه در زبان عربي و فارسي به طور مشترك به كارميروند، اما معناي متفاوتي دارند. اين واقعه در زبان فارسي قديم و جديد نيز ديدهميشود: وطن، ملت، هنر، آزادي، طاعون، وبا، قولنج، روزنامه و... مثالها را ازواديهاي مختلف آوردم تا گستردگي اين معنا آشكارتر شود.
از ديگر سو، گاهي يك واژه در حوزههاي مختلفِ دانش، معاني مختلفي مييابد:صلاة، نماز، زكات، قوس، صيرورت ،نجم، شهر و.... آنچه بايد هنگام نقل احاديث اهلبيت و آيات قرآن در نظر داشت اين است كه معاني امروزين كلمات و مفاهيم رايج درانديشة اين زمان را نبايد مطلق فرض كرد و نبايد اين را تنها معيار براي ارزيابي زبان وانديشة گذشتگان دانست. پس چه معياري وجود دارد؟ هرچه رسوخ ما در علم بيشترباشد درك ما نيز كاملتر خواهد گشت: «والراسخون فيالعلم يقولون كل من عند ربنا»از چه زماني ميتوانيم به خواندن آيات و احاديث بپردازيم؟ زمان خاصي وجود ندارد.درك ما به تدريج كامل ميشود و بالاتر از هر صاحب دانش، دانشمندي است: «فوق كلذي علم عليم»: بايد شروع كرد، و براي خدا بلند شد: «قل انما اعظكم بواحدة انتقوموا لله مثني و فرادي ثم تتفكروا» آيا ميتوان هر حديثي را در هر جايي نقل كرد؟خير، «هر سخن جايي و هر نكته مكاني دارد». جز راست نبايد گفت، هر راستنشايد گفت. «هرچه ميداني، نگو؛ كه در غير اين صورت، جاهل هستي». اما آياآوردنِ مطالب در كتابهاي مأخذ و منبع نيز مصداق زياده گويي و پراكنده گويي است؟خير، با نوشتن، علم باقي ميماند و افزوده ميشود. تا اين جا خواستم بگويم ترجمةمتون مأخذ، خوب است و بد نيست.
2 ـ حال از جانب گويندة اين احاديث كنار بياييم و در نگاه خوانندة مبتدي قراربگيريم. از اواخر دورة قاجار و نيز از دورة مشروطه رسم شد كه وقتي با نگاه جديد بهسخنان و باورهاي گذشته نگاه ميكرديم و آن را مطابق فهم خود نمييافتيم ميگفتيماينها خرافات است و بايد رها كرد. اين نظر به ارث از جانب علمزدگانِ قرن نوزدهماروپا به ما رسيد. اين گرايش، چند دهه است كه در سرزمينِ مادر رها شده، اما گويياطرفدارانش در نواحي ديگر جهان داية مهربانتر از مادر هستند و حيفشان ميآيد آن راكنار بگذارند. هماكنون انديشمندان جهان، هيچ سخن و باوري را به جرم نامفهوم بودنرها نميكنند، بلكه همه چيز در حوزة پژوهش و بررسي قرار ميگيرد. حتي براي فنونسحر و جادو نيز دانشكدهها برپا كردهاند. افسانههاي كهنة ملل را با نگاه تاريخي وجامعه شناسانه مينگرند و به يافتههاي ارزشمندي ميرسند. در روزگاري كه چنيناصلي حاكم است، آيا شايسته نيست به سخن خدا و سخنان بزرگان با تأمل بيشتريبنگريم. اگر فهميديم كه چه خوب، و اگر نفهميديم از خدا بخواهيم فهم آن را به ما ارزانيدارد.
اين قدر گفتيم باقي فكر كنفكر اگر خامل بود رو ذكر كن
اگرچه تنها حجت ميان ما و خدايمان، عقل است؛ اما با همين عقل متوجه ميشويمكه عقل ما توان درك همة چيزها را ندارد. «عقلِ خود را در جايگاه متهم بنشانيد، كهاعتماد به آن موجب خطاكاري است.»
3 ـ بسياري از احاديث شهادت، ناظر به توسّع معنايي اين كلمه است: هر بيماري يامصيبتي كه رنج آور و درد آلود باشد، شهادت است. هر بيماري يا حادثهاي كه مرگيتدريجي يا ناگهاني و سخت را به دنبال داشته باشد، شهادت است. هر حادثهاي كه بهنوعي ظاهر شخص را تغيير دهد و به نوعي باعث اندوه او شود، شهادت است.
يعني چه؟ چه ارتباطي ميان رنج و شهادت وجود دارد. در قرآن واژههايي نظيرامتحان، محنت، بلا، ابتلا، فتنه، افتنان، دلالت بر معنايي همچون آزمايش دارد. گوييا درقاموس آفرينش ميان رنج و كمال الفتي برقرار گشته است، و نابرده رنج گنج ميسّرنميشود. گوييا هر كه در اين بزم مقربتر است جام بلا بيشترش ميدهند. از كلام خداميشنويم كه انسانها در مسيري رنجخيز به جانب او در حركتند، و تنها پس از طي اينراه به لقاي او ميرسند: «يا ايها الانسان انك كادح الي ربك كدحاً فملاقيه». هرگاهكاري سخت به پايان رسيد نبايد به تن آسايي پرداخت، بلكه بايد با نگاه به خدا، خود رادر كار سخت ديگري انداخت: «فاءذا فرغت فانصب و الي ربك فارغب».
ناز پرورد تنعّم نبرد راه به دوستعاشقي شيوة رندان بلاكش باشد
تنها تن سپردن به سختيها كافي نيست بايد به آن دل داد. بايد براي حق، هرجاگردابي از مشكلات ديد، با سر در آن فرو رفت و به عمق آن رسيد: «خُضِ الغَمَراتِ للحقِحيثُ كان» حقايق نابي مرواريد وار در صدف اين جهان قرار گرفته است كه جز باتحمل رنج نميتوان آن را به دست آورد.
تجربة اهل انديشه، بهترين شاهد اين ادعاست. حتي معارف عالي الهي با اينمصيبتها و دردها مرتبط است: هر آينه، شما را با چيزهايي از ترس و گرسنگي و نقصاندر اموال و جانها و محصولات ميآزماييم و به بلا مياندازيم. پس به صابران بشارت ده.آن كساني كه وقتي حادثه و مصيبتي بر ايشان وارد ميشود ميگويند ما خدايي هستيم وبه جانب او باز ميگرديم.
مرد را دردي اگر بايد خوش استدرد بيدردي علاجش آتش است
ساز ما با سوز به نوا ميآيد:
در عاشقي گزير نباشد ز ساز و سوزاستادهام چو شمع مترسان ز آتشم
و تنها با شستشو در چشمة اشك به پاكيِ شايسته براي حضور در محفل پاكانميرسيم:
غسل در اشك زدم كاهل طريقت گويندپاك شو اول و پس ديده بر آن پاك انداز
اما انصاف آن است كه اين واقعيت تنها بر دردكشيدگانِ معرفت آشكار ميشود. غممرگ برادر را برادر مرده ميداند:
از درد سخن گفتن و از درد شنيدنبا مردم بي درد نداني كه چه دردي است
از تجربة مختصر خودم بگويم. ماهها پيش عزم بر ترجمة اين كتاب داشتم، امامشكلات عديدهاي مانع ميگشت. در همين اثنا انيس كلبة زندگيام، همو كه با همرنجهاي زيادي را در مدت نسبتاً كوتاه هم پيمانيمان تجربه كرده بوديم، به بيماريسختي دچار شد، و مقيم بيمارستانها گشتيم. پيش از اين مجروحان جنگ و جبهه راديده بودم و عظمت حادثه برايم عينيّت يافته بود، ولي اين بار به اقتضاي اين بيماري بابيماران صعبالعلاج رو به رو شدم. اندوه و رنج همسايهها غمي بر غمها ميافزود وغمگساري ميطلبيد. شگفتا كه عمدة كار ترجمه اين متن نيز در همين محيطها انجامپذيرفت و حقيقتاً اگر نبود اين مسأله، تحمل آن اندوهها بسيار سختتر ميگشت.
تازه فهميدم روان درماني يعني چه! مرور اين سخنان و احاديث تسكين دهنده وآرامشبخش، مهمترين مونس آن ايام دردآلود بود. ديدم كه يك جملة ساده از يك انسانبزرگ، چگونه ميتواند مرهم گلزخمهاي روان آدمي باشد. دريافتم كه سوز و آتش اينمصيبتها، چگونه همساني با حوادث جبهههاي حادثهخيز ميكند. فهميدم چگونهمصيبت ـ از هر جنس و نوعي كه ميخواهد باشد فرقي نميكند ـ خاميها را به پختگيميكشاند. اگرچه در همين احاديث نيز ميخوانيم كه در خون خود غلتيدن جايگاهيويژه دارد و شهيد سرخ، شهيدي ديگر است. آري در عشق دو ركعت است كه وضويآن درست نيايد الا به خون.
اما مگر اهل تحقيق در اين زمان بر اين انديشه هم رأي نيستند كه آرامش روان وباورهاي استوار از بهترين داروهاي التيام بخش ميباشد. و حد اقل در برخي ازبيماريها تأثيري غير قابل انكار دارد. خواندن، شنيدن و باور كردنِ اين سخنان گرانقدراز مؤثرترين مصاديق ذكر الله است، كه دل آرام گيرد به ياد خداي: «ألا بذكر الله تطمئنالقلوب».
4 ـ نكتة ديگر آن كه، براي فهم چگونگي اعطاي مقام شهادت به بيماران و حادثهديدگان، بايد چشم دل بر فضل و رحمت بي منتهاي الهي باز كرد. اگر شهيد جبهه به اينصحنة پر غوغا و انتخاب آسماني وارد ميشود، اين نيست مگر موهبتي از جانب خدا.اگر فضل و رحمت الهي نباشد، هيچ كس، به هيچ وجه به پيراستگي و رستگارينميرسد، حتي انبيا و اوليا: «لولا فضل الله عليكم و رحمته ما زكي منكم من احدٍ ابداً»
جايي كه برق عصيان بر آدم صفي زدما را چگونه زيبد دعوي بيگناهي
حال كه چنين است چه كسي ميتواند ادعا كند حقي بيشتر از ديگران دارد؟ شهادتلطفي الهي و نعمتي رباني است، و براساس حكمت خداوند ميان بندگان خاصش تقسيمميگردد. حال اگر بنا بر مشيّت و رحمت او، دايرة شمول اين لطف و نعمت گسترشيافت، چه كسي را ياراي اعتراض است؟ آيا ما احاطه بر تمام زواياي آفرينش داريم؟ آياميدانيم معيار قضاوت الهي در سنجش اعمال بندگان چيست؟ آيا با توجه به استعدادمتفاوت مردم در انجام كارها، و با توجه به تأثير نيت مردمان در خلوص كارهايشان، و نيزبا توجه به بسياري از امور ديگر كه در ارزش گذاري اعمال بندگان مؤثر است، آياميتوانيم خودمان ارزش اعمال آدميان را معين كنيم و سپس سهم آنان را از لطف ورحمت الهي تعيين نماييم؟ حقا كه انسان ضعيف آفريده شده و بهرهاي اندك از دانشدارد.
در حريم عشق نتوان زد دم از گفت و شنيدزانكه آن جا جمله اعضا چشم بايد بود و گوش
بر بساط نكته دانان خود فروشي شرط نيستيا سخن دانسته گو اي مرد عاقل يا خموش
5 ـ هنگام مطالعة برخي از احاديث، بايد به توسّع و يا تحوّل معنايي برخي از كلماتتوجه داشته باشيم. از آن جا كه در متن امكان تذكر اين مطالب نبود، همين جا به برخي ازاين واژگان نگاهي دقيقتر مياندازيم:
ـ طاعون: در بسياري از احاديث ميخوانيم كه مردن به مرض طاعون، شهادت است.اما آيا اين طاعون همان طاعوني است كه ما امروزه ميشناسيم؟ طعن در زبان عربي بهمعناي اصابت نيشِ نيزه به جايي ميباشد. صاحب مجمع البحرين از قول برخي ازشارحان حديث نقل ميكند كه طاعون به معناي مرگ فراگير است. و در لسان العربميخوانيم كه طاعون عنواني براي مرض فراگير است و يا آن مرضي كه از راه هوا انتقالپيدا ميكند و باعث بيماري مردم ميگردد. خليل بن احمد نيز در اولين فرهنگ لغتعرب ـ كتاب العين ـ در كاربرد فعليِ اين كلمه نقل ميكند كه «طعن فلانٌ علي فلان» يعنيعيبي بر او وارد ساخت. نتيجه آن كه ميتوان واژة طاعون را در حديث، عنواني عامبراي تمام بيماريهاي ميكربي يا ويروسي و امثال اينها دانست كه همهگيري دارد وباعث كشتارهاي وسيع ميشود.
ـ وبا: وبا نيز عنواني عمومي براي بيماريهاي فراگير ميباشد. در مجمع البحرينهنگام شرح معناي اين كلمه به حديثي اين گونه اشاره ميشود كه: مسواك زدن در حمامباعث پيدايش وباي دندان ميشود. و نويسنده توضيح ميدهد كه اين همان بيماريدندانها است. و در لسان العرب اين حديث نقل ميشود كه: اين وبا همان پليدي وآلودگي است. يعني هر آنچه انسان را به بيماري سختي دچار ميكند.
ـ داءالبطن: ما اين كلمه را به «درد شكم» يا «شكم درد» ترجمه كردهايم تا به معنايعام واژه نزديكتر باشد. اما در اين جا براي توضيح بيشتر، و براي آن كه اين كلمه دراصطلاح فارسي محاورهاي، معنايي ساده دارد، ميافزاييم كه داءالبطن يا دردشكمعنواني عام براي تمام بيماريهايي است كه در ناحية تن انسان ظاهر ميشود. دركشورهاي عربي، حتي امروزه «الامراض الباطنيه» به معناي بيماريهاي داخلي است، ومتخصصين خود را دارد. پس نبايد اين نام عام را محدود به يك درد ساده نمود.
6 ـ نكته ديگر در مورد معناي واژهي «شهيد» است. اين كلمه در قرآن به معانيگوناگوني آمده است؛ براي مثال:
ـ «انا ارسلناك شاهداً» (احزاب 33/45): پيامبر كه گواه بر امت خود ميباشد.
ـ «لتكونوا شهداء علي الناس» (بقره 2/142): مؤمنان و مسلمانان كه بر تمام انسانهاشاهد و حجت هستند، اين شهادت دادن يا در قيامت است و يا در دنيا.
ـ «و يقول الاشهاد» (هود 11/18): فرشتگان و پيامبران و مؤمنان.
ـ «و شهد شاهد من بنياسرائيل»: (احقاف 64/10): عبدالله بن سلام او يكي ازعلماي يهود بود كه پس از ملاقات با پيامبر، اسلام را پذيرفت.
ـ «واكتبنا مع الشاهدين» (آل عمران 3/53): پيامبران.
ـ «وجئنا بك علي هؤلاء شهيداً» (نساء 4/41): پيامبر اسلام.
ـ «و نزعنا من كل امة شهيداً» (قصص 28/75): پيامبران.
ـ «اوالقي السمع و هو شهيد» (ِ. 50/37): حضور قلب داشتن و غافل نبودن.
ـ «فشهادة احدهم اربع شهادات بالله» (نور 24/6): سوگند در محكمة قضايي.
در هر صورت، معاني شهيد در قرآن، محل تضارب آرا و پيدايش اقوال مختلفتفسيري ميباشد، كه به جاي خود واگذار ميكنيم.
اما در زبان عرب غير از معناي كليِ حضور و علم و ديدن، شهد به معناي عسلِ جدانشده از موم نيز ميباشد. علاوه بر اين، كلمة «شهيد» يكي از نامهاي خداوند است و درقرآن ميخوانيم: «شهدالله انه لا اله الاّ هو» (آل عمران 3/18). اهل لغت ميگويند اگربخواهيم به طور مطلق بگوييم كسي عالم است گفته ميشود او عليم است. اگر علم بهامور باطني را در نظر داشته باشيم ميگوييم او خبير است، و اگر علم ظاهر و آگاهي ازامور ظاهري را بخواهيم بيان كنيم ميگوييم او شهيد است.
اما واژة «شهيد» از زمان مسلمانانِ عصر پيامبر تا زمان حاضر، همواره در مورد كسيبه كار ميرفته كه در راه خدا كشته شده باشد. بسياري از احاديث اين كتاب ناظر به همينمعناست؛ يعني عموم مردم چنين معنايي را در نظر داشتهاند و بعد، پيامبر يا امام ـ عليهمالسلام ـ ميفرمايند كه علاوه بر اين مصداق، مصاديق ديگري هم براي اين كلمه وجوددارد.
در مورد ارتباط معانيِ حضور، علم حضوري، علم ظاهري، گواهي و عسل با كسي كهدر راه خدا كشته ميشود نيز نظراتي مطرح ميشود:
ـ شهيد كسي است كه خداوند و ملائكه شاهد حضور او در بهشت و گواه بهشتيشدن او ميباشند.
ـ او كسي است كه روز قيامت به همراه پيامبران عليه مخالفان دين حق اقامة شهادتميكند.
ـ او زنده و حاضر است، و در شمار مردگان قرار نميگيرد.
ـ او آنقدر شهادت به حق داد تا آن كه در راه خدا كشته شد.
ـ او شاهد و ناظر فضل و كرامت الهي است.
ـ او به مقام شهود و مشاهدة حقايق والا رسيده است و اهل غفلت نيست.
ـ او مورد شهود و توجه خاص الهي است. همان طور كه شهيد به وجه الله نظرميكند، خداوند هم به او نظرها دارد.
ـ او از عسلِ خالص و ناب فضل و رحمت الهي ميچشد.
ـ آنچه كه در مورد نام الهي «شهيد» ميگوييم در شهيد ظاهر ميشود. او همنام خداميشود و لقاء الله او از مسير اين اسم تحقق مييابد. اگر بپذيريم كه نام الهي شهيد وابستهبه نام عظماي عليم ميباشد، ظرافتها و لطايف بيشتري در اين معنا خواهيم يافت.
آنچه تا اين مرحله گفته شد، حرف شهيد بود؛ علم به اين واژه بود، نه شهود اين معنا.بازي با واژة شيريني، فاصلهها با حلاوت و شيرينكامي دارد.
اين شرح بينهايت كز حسن يار گفتند حرفي است از هزاران كاندر عبارت آمد
اما نگذريم از اين كه اگر هيچ ارتباطي نبود حرفش هم بي معنا بود؛ «ربنا عليك توكلناو اليك انبنا و اليك المصير».
* * *
اما از آن جا كه توفيق ترجمه اين كتاب با بنده بوده است، ذكر چند نكته ضروري بهنظر ميرسد:
در متن اصلي، بخش قرآني مؤخر شده بود. در اين جا شايسته ديدم كلام خالقرامقدم سازم.
ديگر آن كه، به نظر ميرسد در بخش دوم كتاب، بيشترِ احاديث مرتبط با شهيد وشهادت جمع آوري شده است ؛ اما در بخش قرآني چنين امري ديده نميشود. شايداين مسأله به ماهيت خود قرآن برگردد كه امواج معاني ظاهري و باطني آن پيوسته درتلاطم است، و نميتوان مهر پايان بر هيچ تحقيقي زد. ولي از اين بابت نگران نيستيم ؛زيرا يك آيه از قرآن را در آيه بودن همسان كل آيات آن و ديگر آيات الهي ميبينيم.
در مورد سبك ترجمه نيز بايد بگويم ترجمة تحت اللفظي را در اين كار ترجيح دادم ؛زيرا جملههاي قرآني و حديثي را داراي معاني ويژهاي ميدانم كه گمان ميكنم برايحفظ امانت و نيز كمتر آسيب ديدن هنگام ترجمه، اين شيوه مناسبتر باشد.
در پايان بر خود لازم ميدانم قدردان جناب حجة الاسلام مازني باشم. ايشان باپيشگامي در پيشنهاد ترجمة اين اثر، اولين و مهمترين گام را برداشتند. برادر گراميامجناب آقاي منصوري اين نيت را به جانب بنده سوق دادند. دوست عزيزمان جناب آقايشاملو پذيراي فراهم ساختن مقدمات و لوازم آماده شدنِ اين متن گشتند. سركار خانمهديه اميني با ذوق و دقت و تحملي شايسته، حروفچيني و صفحه آرايي اين سطور واوراق را بر عهده گرفتند.
اما استاد ارجمند و سرور گرانمايهام حضرت آية الله علي علمي از بزرگترينپشتوانهها در به انجام رسيدن اين تلاش بوده است. تشويقهاي آغاز راه، رفعاشكالهاي ترجمه در ميانة كار، و رايزنيهاي ارزشمند در باب اين مقدمه در پايان كار، واين همه تنها بخشي از ديني است كه بر گردن صاحب اين قلم دارند. همواره وامدارالطافشان هستم، لطفشان مزيد و توفيقشان افزون.
سپاسي نيز تقديم عزيز ناشناخته و فاضلي ميدارم كه از طريق بنياد شهيد انتقاداتيمكتوب برايم ارسال نمود. برخي از تذكرات ايشان را روا و بجا تشخيص دادم و درترجمه اِعمال نمودم، اما قسمت ديگر را ذوقي ديدم و پذيرشش را براي خودم ناروادانستم. در هر صورت، براي هر دو مورد سپاسگزارم؛ و همين جا از كاستيهاي ترجمه،و ضعف قلم و صاحب قلم عذر خواهي ميكنم. قصدم خير بود و توانم اندك و « خلقالانسان ضعيفاً».
پس از پايان كار، دوست دانشمندم آقاي دكتر عباس عرب، تمام اين ترجمه را خط بهخط با صبر و دقت بازخواني كرد، همت والايي نشان داد، و با تذكر نكات اصلاحيگشايشي در كار فراهم نمود. اين ترجمه و من، قدردان اين بزرگواري خواهيم بود.
اما چه شگفتآور و شاديافزا بود كه ديدم همان كسي كه بخش عمدة اين ترجمه باپرستاري بر بالين او قرين گشته بود، توانست با مهري خالصانه ، اين ترجمة خاطرهآميزرا به طور كامل بخواند و اشكالهايي از آن را گوشزد كند. ولي چه بگويم، و هرگزنميتوانم بگويم كه چه بر دلم ميگذرد وقتي ميبينم هنگام اتمام كار، او در كنارم نيست.آري، همسر مهربانم ـ مرحوم دكتر حميده خديوي ـ در اين اثر، همراه دل بيقرارم بود، ومحرم حريم تنهاييام. لحظه لحظه پروازش را نگريستم، و قطره قطره اشك بدرقة راهشكردم. تجربة اين فراِ، شرحي ناگفته بر اين كتاب است؛ «ربنا توفنا مسلمين و الحقنابالصالحين».
و فراموش نميكنم كه انگيزه و اشتياق اصليام در انجام اين كار از جانب تمام دوستانو عزيزان شهيدي است كه برايم نماد تمام صداقتها و طراوتها و بصيرتها بودهاند.
ازصداي سخن عشق نديدم خوشتريادگاري كه در اين گنبد دوار بماند
و در اين قافلة بينهايت، از دو عزيز دلبستهام ـ پدرگرامي و برادر عزيزم ـ نيز ياد كنمكه با گزاردن پيمان شهادت، تا پايان راه صادقانه ماندند. انتظار ايام، مرهم اين دوري وحاصل اين جدايي است. و در سلك همين سپيدهسوارانِ صبحآشناست مادر بزرگوارمكه گراميترين استاد در طول زندگيام بوده و هست؛ رهين لطف و مهرش هستم وخواهم بود؛ بال فروتني و ارادت را بر راهش نهادهام و خواهم نهاد.
حال كه يادي از شهيدان كرديم، بگذار عرض ارادت كنيم به ساحت قدسيِ جوانمردخمين و پير جماران، او كه اين نسل را با بسياري از ناگفتهها و نشنيدهها آشنا كرد، و ازجمله با شهادت؛ و اين نبود جز به آشنايي او با تو اي مهربان، كه اين همه براي احياي يادتو بود؛... و خوشا كه :
ياد يار مهربان آيد همي
* * *
و الحمد لله رب العالمين
مشهد الرضا عليه السلام، جواد عباسي، آذرماه 1382
::مقاله ای درباره ی دفاع مقدّس(۱)::
-
رهبري معنوي امام خميني(ره) در دفاع مقدس:
بررسي رفتار فردي و شيوه مديريت و رهبري حضرت امام(ره) از جمله نكات جالب و ارزشمندي است كه به واسطهي مطالعه رفتار و منش مديريتي و رهبري ايشان به دست ميآيد و ميتواند براي علم مديريت موهبتي بزرگ باشد. همچنين مديران و رهبران سياسي و اجتماعي در تمامي سطوح ميتوانند از روش رفتاري ايشان بياموزند. آن چه ميخوانيد نگاهي از زاويه دانش مديريت به شخصيت رهبري حضرت امام(ره) است:
پديده «رهبري» با پيدايش زندگي جمعزيستي انسان در كره خاكي پيوند دارد و تجربههاي گوناگون سياسي اجتماعي در طول تاريخ حيات بشريت، نيازمندي به رهبري را به اثبات رسانده است.....
در فرهنگ شيعي نيز به رهبري جامعه اهتمام خاصي شده و آن را يكي از نيازهاي اصيل بشري قلمداد نموده است. نكته مهم ديگر اين كه از ديدگاه تشيع، رهبري اعمال ولايت خداوند در زمين است و رهبر بايد حتماً از طرف خداوند متعال بيواسطه و يا با واسطه اذن داشته باشد تا در ميان مردم به رهبري بپردازد و شيعه اين مهم را پس از پيامبر اكرم(ص) در شجره طيبه اهل بيت(ع) منحصر ميكند.
رهبري امام خميني در انقلاب اسلامي و نهضت بينظير قرن معاصر يك «نمود» و «تحقق علمي» رهبري الهي و ديني جهان اسلام با تمام معيارها و مشخصات آن بود. امام خميني(ره) شخصيتي جامع در ابعاد مختلف علمي و عملي بود و يكي از كمنظيرترين حادثههاي تاريخ اسلام را آفريد. از بارزترين جلوههاي رهبري و نقش معنوي حضرت امام خميني(ره) و تأثير شگرف آن بر روحيه ملت و رزمندگان اسلام، هدايت و رهبري ايشان در هشت سال حماسه دفاع مقدس است. بزرگمردي كه حماسه رزمش آميخته به بالاترين مراتب عرفان، فقهش متبلور در فلسفه عملي حكومت اسلامي، و حكمتش، شالوده سياستهاي نظام اسلامي بود.
حضرت آيتا… خامنهاي درباره ويژگيهاي فرماندهي و رهبري حضرت امام(ره) در هدايت نيروهاي رزمي و مسلح ميفرمايد:
غير از دوران پيامبر، فرمانده كل قواي عارف و حكيم و عاشق و الهي در دنيا سراغ نداريم… ما در هيچ جاي دنيا، نه امروز و نه در گذشته نيروي نظامي سراغ نداريم كه تحت فرماندهي انساني معنوي و الهي و عارف و داراي رقيقترين احساسات بشري و در عين حال با قاطعيت و صلابتي كه هيچ فرماندهي در دنيا از آن برخوردار نيست، به حراست و دفاع از ناموس و حيات شرافتمندانه ملت در مقابل تجاوزگران بپردازد.
شور و حال سلحشوري و رزمندگي، شوق به جهاد و استقامت رزمندگان و فتوحات عظيمي كه در نبرد با دشمنان اسلام به دست آوردهاند، بيشتر مرهون تأثيرات معجزهگون شخصيت معنوي حضرت امام(ره) در رهبري دفاع مقدس است كه در اين مقاله به اختصار ابتدا به ويژگيهاي رهبري، شيوهها و سپس به ارتباط معنوي امام خميني(ره) با رزمندگان ميپردازيم.
ويژگيهاي رهبري امام خميني(ره)
اخلاق فردي و مديريتي و خصوصيات رهبري حضرت امام خميني(ره) در درجات بسيار عالي قرار داشت و از ايشان يك نمونه انسان كامل ساخته بود، كه سخن گفتن درباره هر كدام از خصوصيات اخلاقي و مديريتي ايشان بحث مستقلي را ميطلبد كه در اين مقاله به برجستهترين آنها در ارتباط با فرماندهي عالي و رهبري جنگ ميپردازيم:
1. شجاعت:
در فرهنگ مبارزات سياسي حضرت امام واژه ترس وجود ندارد در دوران قيام عليه طاغوت و رويارويي با آمريكا و رهبري هشت سال دفاع مقدس با شجاعت و دليري وارد مبارزه شد او ترس را ترساند كه به دلهاي اولياي الهي راه نيابد ـ او هرگز نترسيد و نترساند. هنگامي كه وزير دفاع امريكا علناً تهديد كرده بود كه امريكا د راين جنگ هر زماني كه صلاح بداند از دوستان عرب خود پشتيباني خواهد كرد. حضرت امام(ره) در پاسخ به اين گونه تهديدهاي نظامي دشمنان فرمود:
هر يك از اينها (حاميان رژيم عراق) بخواهند تعدي بكنند، ما تا آخرين نفرمان ميايستيم مقابلش.
هنگامي كه امريكا ناوهيا جنگي خود را براي حمايت از رژيم عراق به سوي منطقه خليجفارس گسيل ميداشت، مسئولان مملكتي در اين باره با حضرت امام گفتگو كردند و نظر ايشان را جويا شدند. امام با شجاعت تمام فرمود:
اگر من بودم، با ورود اولين ناو امريكايي به خليج فارس، آن را هدف قرار ميدادم!
2. طمأنينه:
دل آرام و قلب مطمئن حضرت امام(ره) پيامد ايمان محكم و اعتقاد راسخ به درياي بيكران الطاف الهي بود. طمأنينهاي كه حوادث ناگوار و كمرشكن قادر به متزلزل كردن و در هم شكستن آن نبود.
حضرت امام(ره)، عالَم را محضر حقتعالي ميديد و به الطاف و عنايات الهي اعماد داشت و مصداقي از آيه:
الا بذكرالله تطمئن القلوب
بود و اين عنصر مهم تاثيري شگرف در تصميمگيريهاي ايشان در رهبري دفاع مقدس داشت. عكسالعمل ساده و آرام امام(ره) در برابر هجوم سراسري دشمن به كشور ايران بارزترين نمونه اين طمأنينه بود كه فرمود:
«يك دزدي آمده يك سنگي انداخته و فرار كرده»
فرماندهان و طراحان عملياتهاي جنگ پس از روزها مطالعه و شناسايي و بررسي امكانات و تجهيزات و تهيه راهكارهاي عملياتي و نظامي باز هم به هنگام اجراي عملياتهاي مهم اضطراب و نگراني خويش را از سرانجام عمليات و عدم اطمينان از موفقيت آن را پنهان نميكردند و به (نفس مطمئنه) امام پناه ميجستند.
رهنمودهاي امام قبل از عمليات عمليات فتحالمبين والفجر 8 به فرماندهان نمونهاي ديگر از آرامش و اطمينان قلبي حضرت امام(ره) بود كه تأثيري عجيب در پيروزي رزمندگان اسلام داشت.
3. تواضع و فروتني:
شخصيت عظيم و معنوي حضرت امام، مهمترين عامل در تحول معنوي و روحي ملت ايران و رزمندگان جبهههاي نور عليه ظلمت در هشت سال دفاع مقدس بود.
حضور پرشور جوانان در عرصه جهاد و شهادت، گرايش توده مردم و نوجوانان به ارزشهاي انسانساز و متعالي اسلام و شكوفايي اين ارزشها در جبهههاي جنگ همه در پرتو رهنمودها و راهنماييهاي پيامبرگونه عارف و عالمي وارسته و استكبارستيزي كه مراحل و مدارج عالي سير و سلوك را پيموده صورت گرفته است؛ اما خصلت تواضع و فروتني امام(ره) هيچگاه اجازه نميداد كه از كار خود سخن به ميان آورد و خويشتن را يك خدمتگزار معرفي ميكرد و ميفرمود:
اگر به من خدمتگزار بگويند، بهتر از اين است كه رهبر.
هرگاه در جمع رزمندگان حضور مييافت خود را خجل زده معرفي ميكرد و خود را از خيل مشتاقان جنگ و شهادت عقب مانده ميدانست. اوج مرتبه و عاليترين درجه تواضع و فروتني امام(ره) نسبت به رزمندگان، جمله معروفي است كه در وصف دلاوري نوجوان شهيد، حسين فهميده بيان نمودهاند:
رهبر ما آن طفل دوازده سالهاي است كه با قلب كوچك خود؛ كه ارزشش از صدها زبان و قلم ما بزرگتر است، با نارنجك خود را زير تانك دشمن انداخت و آن را منهدم نمود و خود نيز شربت شهادت نوشيد.
4. محبت و صميميت امام(ره) با رزمندگان:
همانگونه كه رزمندگان اسلام خداجويان جبهههاي نبرد به ساحت مقدس شخصيت معنوي رهبرشان عشق ميورزيدند، امام عاشقان نيز علاقه و محبتي خاص نسبت به فرزندان معنوي خويش اظهار ميكردند. و در حقيقت ارادت و علاقه بين مريد و مراد يك پيوند دو جانبه بود، جلوههاي الفت و صميميت و محبت امام(ره) نسبت به رزمندگان در گفتار و كردارش به طور كامل نمايان بود. جملاتي همانند:
اينجانب دست يكايك شما را ميفشارم؛ من بين خود و شما فاصلهاي نميبينم؛ گوياي عمق و ارادت و محبت قلبي امام به دلاوران دفاع مقدس بود.
بيپيرايگي رفتار امام(ره) در جمع فرماندهان و رزمندگان جبههها و برداشتن مانعهاي احترامات رسمي و رايج ميان يك رهبر و فرمانده عالي جنگ با نيروهاي تحت امر در ملاقاتهاي خصوصي تصويرگر گوشهاي از محبت و صميميت قلبي امام(ره) به رزمندگان بود و صحنههاي ديدارهاي خصوصي امام(ره) با رزمندگان مشحون از صحنههاي دلپذير و ارتباط عاطفي و محبت و صميميت است.
5. قاطعيت:
در دوران مبارزه با رژيم ستمشاهي قاطعيت امام راهگشاي برنامهها و سياستهاي مبارزه بود كه حتي اطرافيان و شاگردان ايشان به شگفتي و كار ساز بودن آن اعتراف داشتند. در امور رهبري و فرماندهي عالي جنگ هم قاطعيت امام گرههاي كور و بنبستهاي ايجاد شده در برنامهريزيهاي رزمي و نظامي را باز ميكرد. از مهمترين جلوههاي قاطعيت امام دستور شكست حصر آبادان، آزادسازي سوسنگرد و عزل فرماندهي نيروهاي مسلح بود.
6. سازشناپذيري و استقامت در مبارزه:
ظلمستيزي و پايداري امام در برابر توطئههاي دشمنان، روحيهاي سازشناپذير و مقاوم از ايشان پديد آورده بود. حضرت امام در سيره عملي و روش مبارزاتي خود به آيات شريفه لا تظلمون و لا تظلمون 18 و فاستقم كم امرت و من تاب معك 19، تاسي ميجست و هيچگاه نقشههاي ظالمانه و سلطهطلبانه و تحميلي دشمن را برنميتافت.
فشارهاي شديد نظامي، تبليغاتي و رواني حاميان دشمن در كمكهاي تسليحاتي به رژيم بعث عراق براي پذيرفتن خواستههاي استكبار جهاني هيچ تأثيري در روحيه مقاوم و سازشناپذير امام نداشت و ميفرمود:
ما تا آخرين نفر و تا آخرين منزل و تا آخرين قطره خون براي اعتلاي كلمه الله ايستادهايم.
اين روحيه و صفت مطلوب حضرت امام(ره) تأثير عجيبي در رزمندگان اسلام داشت به گونهاي كه شيرمردان عرصه پيكار در شرايط سخت نبرد با تمام توان و اراده خويش پايداري ميكردند و دشمن مجهز به سلاحهاي پيشرفته را به استيصال ميكشاندند.
7. نيرنگ شناسي:
دشمن در موقعيت و زمانهاي مختلف حيلههاي متفاوت و گوناگوني را به كار ميبست و با بهرهگيري از شيوههاي جنگ رواني تلاش ميكرد تا انگيزههاي اسلامي را در رزمندگان از بين ببرد و اراده آنان را در دفاع مقدس از ميهن اسلامي سست نمايد.
مظلومنمايي و تظاهر به مسلمان بودن از جمله اقداماتي بود كه براي فريب ملت سلحشور ايران از سوي رژيم بعث صورت ميگرفت، اما هوشياري و زيركي منحصر به فرد حضرت امام(ره) با موضعگيريهاي دقيق و سنجيده خويش تمام اين توطئههاي فريبنده دشمن را خنثي نمود.
از اين رو حاميان رژيم بعث عراق و سياستگزاران استكبار جهاني براي پيشگيري از پيروزيهاي مداوم ظفرمندان جبهههاي نبرد كه از شكست حصر آبادان تا فتح بستان و نبرد چزابه تا عمليات مهم فتحالمبين و نيز فتح معجزهآساي خرمشهر ضربات كوبنده خود را بر پيكر رژيم بعث وارد آورده بودند. حيلهاي جديد انديشيدند تا افكار مجامع بينالمللي و رسانههاي خبري و ملت و كشورهاي اسلامي و به خصوص رزمندگان دلاور اسلامي را از جبهههاي جنگ ايران و عراق به نقطهاي ديگر معطوف كنند.
اين توطئه بزرگ، طرحريزي و تهاجم وحشيانه و غافلگيرانه اسرائيل غاصب به كشور لبنان بود و ميرفت كه اين حيله كارساز شود، اما با موضعگيري هوشيارانه و صريح حضرت امام(ره) درباره چگونگي پشتيباني رزمندگان از مردم بيپناه لبنان و فلسطين اين توطئه نيز خنثي شد.
حضرت امام(ره) فرمود:
ما راهنمان اين است كه بايد از راه شكست عراق دنبال لبنان برويم نه مستقلاً.
شيوهها و تدابير رهبري امام خميني(ره)
حضرت امام خميني(ره) به عنوان رهبر و فرمانده كل قوا و فرماندهي عالي جنگ، تعيين و هدايت استراتژي جنگ را بر عهده داشت و در اين مدت با بهرهگيري از شيوهها و تدابير خاص خويش هشت سال دفاع مقدس را رهبري نمود و اعجاب و شگفتي سياستمداران دشمن را برانگيخت.
1. بسيج همگاني و سازماندهي مردم و نيروهاي مسلح تحت دو يگان عمده رزمي و پشتيباني براي آنكه كليه نيروهاي داوطلب بتوانند در حد تواناييها و استعدادهاي خويش در اين امر مهم سهيم باشند، اما اقدام به اين مهم نمودند و در اين رابطه فرمودند:
هر كس ميتواند جبهه بايد برود و هر كه نميتواند در پشت جبهه كمك كند.
2. توسعه تشكيلاتي نظامي و فرمان بر تشكيل نيروهاي سهگانه سپاه
اين امر موجب شد تا سپاه بتواند با هماهنگي بيشتر با نيروهاي ارتش، در عرصههاي نبرد حضور قويتري داشته باشند.
3. هماهنگي و انسجام در نيروهاي مسلح
همانگونه كه در انديشه سياسي امام(ره) وحدت و يكپارچگي اقشار مختلف ملت و احزاب گوناگون عامل پيروزي ملت ايران به شمار ميآيد. انسجان نيروهاي نظامي را نيز ضامن اقتدار نيروهاي مسلح در دفاع مقدس ميدانست. از اين رو امام(ره) به نيروهاي ارتش، سپاه و بسيج فرمود:
همه در هم ذوب شويد و تو و من را از ميان برداريد و چون يد واحده و قدرت واحده به دشمن بتازيد.
4. هماهنگي و به كارگيري امكانات پشت جبهه
امام نيروهاي پشت جبهه اعم از دستگاههاي اجرايي و تبليغي و سياسي را به هماهنگي با يكديگر و توجه به مسائل جنگ دعوت ميكردند و كليه فعاليتهاي سياسي، تبليغي و اقتصادي پشت جبهه را با دفاع مقدس مرتبط ميساختند و همواره ارگانها و سازمانهاي دولتي را در جهت تقويت و آمادگي رزمي مردم و پشتيباني از جنگ به كار ميگرفتند و ميفرمودند:
به پشتياني مادي و معنوي خود از جبهههاي نبرد و رزمندگان ادامه دهند و سپاهيان نور را حمايت كنند.
5. مقابله با عوامل بازدارنده داخلي و تبليغات دشمن
در دوران دفاع مقدس حوادث گوناگوني پديد ميآمد، برخي از اين حوادث مانند رقابتهاي جناحهاي مختلف در كشور معلول شرايط سياسي داخلي كشور بود كه بعضاً فضاي سياسي كشور را ملتهب ميساخت، برخي از پيشامدها را عوامل آگاه و مزدور دشمن پديد ميآوردند و برخي ديگر نتيجه اعمال گروههاي ناآگاه داخلي بود و هر كدام از اين حوادث به طور مستقيم با غيرمستقيم ميتوانست در حضور رزمندگان اسلام در جبههها براي ادامه دفاع مقدس مشكل ايجاد نمايد. اما حضرت امام(ره) با شيوههاي در خود تحسين رهبري خويش، تأثير منفي و شكننده هر يك از اين حوادث را بر عرصههاي نبرد و روحيه رزمي و معنوي رزمندگان اسلام را خنثي ميكرد.
دشمن بعثي نيز با در اختيار داشتن امكانات تبليغي استكبار جهاني و به تعبيري امپراتوري خبري و رسانهاي با كمك كارشناسان و مشاوران خارجي و بهرهوري از امكانات و شيوههاي گوناگون، جنگ رواني خود را براي مشوش جلوه دادن چهره جمهوري اسلامي در ميان مسلمانان جهان جلب حمايتهاي منطقهاي براي تقويت رژيم عراق به راه انداخته بود. در اين جنگ رواني هم حضرت امام(ره) با درايت و ژرفنگري تمام، با اين شيوههاي تبليغي و رواني دشمن مقابله نمود.
6. رعايت اصول تصميمگيري
حضرت امام(ره) اطلاعات و اخبار كافي و لازم را از طريق نمايندگان خود در نيروهاي مسلح و يگانهاي رزمي و فرماندهان قرارگاهها به دست مياوردند.
امام(ره) مبناي تصميمگيريهاي مهم خود را براساس اطلاعات دقيق از وضعيت جنگ و مشورت با مسئولان لشگري و كشوري بنيان مينهاد، رهنمودهاي حضرت امام(ره) بر اجراي عملياتهاي نظامي و دفاعي و ورود به خاك عراق، اقدامات مقابله به مثل در جنگ شهرها و قبول قطعنامه 598 سازمان ملل بر همين اصل و اساس استوار بود.
7. تفويض اختيارات
گستردگي و تخصصي بودن امور جنگ باعث شده بود كه حضرت امام(ره) مسئوليت برخي از مسائل اجرايي و كارشناسي مرتبط با جنگ را به مسئولان كشور تفويض نمايد و خودشان سياست كلي و راهبردي دفاع مقدس را ترسيم و بر انجام آنها نظارت ميكردند از اين رو، مسئوليت را بدين گونه تفويض و تعيين فرمودند:
الف ـ شوراي عالي دفاع و قرارگاه خاتمالانبيا و جانشيني فرماندهي كل قوا در برنامهريزيهاي نظامي
ب ـ شوراي عالي پشتيباني جنگ براي جذب نيرو و تهيه امكانات
ج ـ تشكيل ستاد مناطق بمباران شده
د ـ تعيين وزارت امور خارجه جمهوري اسلامي براي تبيين سياستهاي دفاعي ايران در مجامع بينالمللي
ﻫ ـ تشكيل شوراي عالي بازسازي مناطق جنگي
8. تشويق به نبرد
هنر مديريت و رهبري امام(ره)، نفوذ معنوي ايشان در قلب ميليونها انسان مخلص و متعهد و شيفته به ولايت و رهبري بود.
هرگاه پيامهاي حماسي و شورآفرين حضرت امام(ره) همانند جملههاي: امروز روز حضور در حجله جهاد و شهادت و ميدان نبرد است؛ روز نشاط عاشقان خداست صادر ميشد، همه جبهههاي نبرد را از جوانان پرشور و با اخلاص آكنده ميساخت و هم در گرماگرم نبرد، چون آّشار نور بر دلهاي تشنه و مشتاق جهاد و شهادت جاري ميگشت و توان رزم آنان را دو چندان ميساخت و در يك كلام معجزه ميآفريد.
9. تقويت روحيه رزمندگان
كلمات دلنشين و نافذ و روحبخش پيامها و سخنان حضرت امام(ره) در دل و جان رزمندگان اثر شگرفي ميگذاشت، سخنرانيهاي ايشان در جمع فرماندهان قرارگاهها و رزمندگان دلاور و پيامهايي كه به مناسبتهاي مختلف براي رزمندگان صادر ميگرديد، قوت قلبي براي دلاورمردان جبههها بود.
پيام امام(ره) به فرماندهان جبهه پس از عمليات بدر، بارزترين نمونه تاثير معنوي پيامهاي امام(ره) در تقويت روحيه رزمندگان و فرماندهان در بحرانيترين شرايط جنگ است.
10. توجه دادن رزمندگان به معنويت
حضرت امام(ره) دائماً رزمندگان و فرماندهان قرارگاهها را به مسائل معنوي توجه ميداد تا حماسهسازي رزمآوران عرصه پيكار با عرفان ديني و الهي آميخته باشد.
توجه دادن رزمندگان به اراده و قدرت خداوند تبارك و تعالي در پيروزي و جنگ، تذكر به اعتماد و اعتقاد به نصرت الهي، تاكيد بر ذكر خداوند و تهجد در جبههها، پرهيز دادن از غرور و توجه دادن نيروها به تواناييهاي قدرت ايمان و اخلاص در رزمندگان در مقابلت جهيزات دشمن از جمله تذكرات امام(ره) به رزمندگان بود.
اصولاً در انديشه و سيره حضرت امام هرگونه تلاش و اقدامات سياسي، فرهنگي و نظامي بدون در نظر گرفتن بعد الهي و معنوي فاقد هرگونه ارزش اسلامي است، از اين رو به رزمندگان اسلام آميختگي عمل ظاهري را به معنويت ديني و الهي تذكر داد و فرمود:
زدن و پيروز شدن و فتح كردن و همه اينها اگر آن بعد معنوياش نباشد همهاش شكست است.
11. تقويت بنيه دفاعي
اهتمام فراوان حضرت امام بر تقويت بنيه دفاعي و حمايتهاي ايشان از بالا بردن كيفت و كميت امكانات و تجهيزات نظامي و تامين بودجههاي جنگ و دفاع مقدس از خصوصيات تدبير رهبري ايشان در دفاع مقدس بود. اين اهتمام حضرت امام(ره) تا روزهاي پاياني جنگ نيز ادامه داشت و طي دستورالعملي به مسئولان سياسي نظامي فرمود:
بايد... در تجهيز كليه آحاد و افراد اين كشور براساس اصول و فرمول خاص دفاع همه جانبه تا رسيدن به تشكل واقعي و حقيقي بسيج و ارتش بيست ميليوني كوشش نمود.
به فرماندهان نظامي نيز فرمود: نيروهاي نظامي ما هرگز نبايد از كيد و مكر دشمنان غافل بمانند و در هر شرايطي بايد بنيه دفاعي كشور در بهترين وضعيت باشد.
تاثير ارتباط معنوي امام خميني(ره) با رزمندگان
در هشت سال دفاع مقدس رزمندگان اسلام، حضرت امام خميني(ره) در خطوط نبرد جبهههاي جنگ حضور فيزيكي نداشتند، اما شخصيت پر نفوذ و معنوي وعرفاني ايشان هر روز در تمام نقاط جبهه حكمفرما بود و تاثيرات عميق و شگرف اين حضور معنوي در روحيه و عملكرد رزمندگان كاملاً مشهود و ملموس بود. اين موضوع شگفتي صاحبنظران، راويان و گزارشگران حاضر در جبهه را برانگيخته بود.
يكي از خبرنگاران غير ايراني كه از جبهههاي جنگ بازديد كرده و روحيات رزمندگان اسلام را از نزديك مشاهده كرده است در گزارش خود مينويسد:
گويي خود آيتالله خميني(ره) شخصاً هر روز اينجا (جبههها) حاضر شده و آنها را به جهاد دعوت ميكند.
ارتباط طلايهداران فتح با امام امت، همان رابطه مريد با مراد، سالك الي الله با پير و مرشد، و محب با محبب است. رفتار و حالاتي كه رزمندگان اسلام در صحنههاي مختلف و عرصههاي پيكار دفاع مقدس نسبت به حضرت امام(ره) از خود نشان دادهاند، رمز و رازي از حديث دلدادگي و دلباختگي عاشقان شيفته است كه كارنامه جهاد و دفاع آنان با معيار عشق محك خورده است. در اين بخش از مقاله به برخي از اين موارد اشاره خواهيد داشت:
1. عشق رزمندگان به امام؛ علاقه و محبت شديد و زايدالوصف رزمندگان به امام(ره) بارزترين جلوه از تاثير عميق شخصيت معنوي امام بر رزمندگان است: محبتي كه تجلي عشق عرفاني و معنوي است و ريشه و سرمنشاء بسياري از تاثيرات ديگر است.
آري اينجا صحبت عشق است و عشق و قلم از ترسيمش بر خود ميشكافد.
نذر براي سلامتي حضرت امام(ره) و طول عمر ايشان؛ اظهار عشق و علاقه در سختترين شرايط خط مقدم جبهه در حال مجروحيت و هنگام اسارت گوشههايي از ارادت رزمندگان به حضرت امام(ره) است.
2. عشق خانواده ايثارگران به امام؛ بازماندگان شهيدان و ايثارگران، بالندگي و رشد و سلامتي مكتب حياتبخش اسلام و خط امام را در گرو قرباني شدن و فدايي دادن در اين راه ميدانستند و جوانان و نونهالان به خون خفته خويش را قربانيان اين راه قلمداد مينمودند.
در يكي از ديدارهاي خانواده شهدا با امام خميني(ره)، مادري با لهجه خرمشهري فرياد ميزد: اي امام! سه پسر داشتم و هر سه شهيد شدند ديگر فرزندي ندارم تا در راه اسلام قرباني كنم، خدا مرا فداي تو كند.
3. اطاعت پذيري عاشقانه؛ تفاووت رهبري امام در دفاع مقدس با ساير رهبران و فرماندهان جنگها در تاريخ و جهان را بايد در نفوذ معنوي شخصيت امام و تاثير آن در رفتار و عملكرد نيروهاي رزمي جستجو كرد.
بسياري از نيروهاي مسلح كشورها در شرايط سخت و بحراني جنگ به جهت دفاع از آب و خاك و نواميس كشور و يا رعايت سلسله مراتب و اجراي مقررات نظامي آن كشور و يا احياناً دريافت پاداش و ترس از مجازات، از فرمانده خود اطاعت ميكنند و انگيزههاي ديگري در اطاعتپذيري آنها دخالت ندارد.
ولي رزمجويان عرصه پيكار و دفاع مقدس جمهوري اسلامي ايران ديدگاهشان نسبت به اجراي دستورات حضرت امام(ره) بالاتر از اطاعت از يك فرمانده كل قوا بود. آنان دستورات امام(ره) را با عشق و علاقه و ارادتي خاص انجام ميدادند و هدفشان رضايت خاطر امام(ره) بود.
رزمندگان تمام سختيها و زحمات طاقتفرساي عمليات را براي يك لحظه خوشحالي امام(ره) تحمل ميكردند. سردار باكري در جمع نيروهايي كه براي آموزش نظامي و آمادگي رزمي جهت شركت در عمليات خيبر به جبههها آمده بودند گفت:
عزيزان من! شما نمايندگان لشگر عاشورائيد، سعي كنيد مأموريت خود را به نحو احسن انجام دهيد بلكه بتوانيم در عمليات آينده دل امام(ره) را شاد كنيم.
4. ياد امام؛ در جمع رزمندگان با ارتباط و انس دائمي و ناگستني كاروانيان نور با شخصيت معنوي امام(ره) موجب شده بود كه نام و ياد و تصوير امام (ره) همواره در سراسر جبههها حضور داشته باشد.
رزمندگان پس از نام مبارك ائمه معصومين(ع) با ذكر و ياد امام(ره) و عطر سلام و صلوات به مرادشان مشام جان را خوشبو ميساختند و شعار براي سلامتي امام(ره) صلوات از پرطرفدارترين شعارهايي بود كه در سراسر جبهه گوش جان را نوازش ميداد.
بهرهگيري از كلمات قصار امام(ره) درباره جنگ در تابلو نوشتهها و استناد به آنها و گفتگوي رزمندگان از جمله عبارتهايي بود كه فضاي جبههها را عطرآگين ميساخت.
5. اشتياق به ديدار امام؛ ديدار (جمال جانان) بهترين و بيشترين آرزوي مشتاقان و شيفتگان و دلباختگان (حسن روي) حضرت امام بود. آنان براي دستيابي به وصال و لقاي محبوب خويش لحظهشماري ميكردند و گفتگوي خصوصيشان اظهار علاقه به ملاقات با امام(ره) بود.
هرگاه رزمندگان، همسنگري را ميديدند كه احتمال داشت به خدمت حضرت امام(ره) برسد، سلام خالصانه و لبريز از عشق و محبت خويش را به حضور آن بزرگوار تقديم ميداشتند و ديگر سخني از خانواده و يا مشكلات خوش به زبان ميراندند.
به راستي كه سيماي جذاب و دلرباي امام(ره) جلوهاي از جمال جميل الهي بود كه عاشقانش در سختترين شرايط عمليات به ياد چهره ملكوتي و زيباي امام(ره) و وعده ديدارش جاني تازه در كالبدشان دميده ميشد.
۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞
كسى توى لشكر كاهو نداره:
كنار جاده صفى آباد دزفول، مزرعه هاى كاهو برق مى زد. گفت «وايسا بخريم.»
چندتايش را همان جا شستيم و دوباره راه افتاديم. چند برگ كاهو خورده بود كه گفت
«كسى توى لشكر كاهو ندار ه . يادت باشه رسيديم اهواز، به تداركات بگم واسه همه بخره.».
با اينا كارى نداشته باشين:
مى گفت «اطلاعاتى بايد آموزش ببينه. جورى كه كار با قطب نما و دوربين مادون و گراگيرى و از اين حرفا، ملكه ذهنش بشه.»
بچه ها را برديم بيابان. بيست كيلومترى قرارگاه. خودشان برگشتند. براى اين كه ثابت كنند كارشان را بلدند، دو تا موتور و وسايل تداركات و يك ضبط صوت هم از تداركات برداشتند; بى سر و صدا.
به مسوول تداركات كارد مى زدى، خونش در نمى آمد. آقا مهدى هم خوشحال بود و مى خنديد. گفت «با اينا كارى نداشته باشين.»
اصلاً نمى خواد بياى عمليات:
از موتور افتاده بودم. پايم شكسته بود. حاجى كه ديد گفت «مى رى خونه استراحت مى كنى! هفته اى يه بار بيش تر نمى تونى بيايى اردوگاه.»
خانه مان اهواز بود; نزديك اردوگاه.
*
مى ترسيدم اگر توى جلسه با پاى گچ گرفته ببيندم، نگذارد بروم عمليات. خودم گچ پايم را باز كردم. هنوز درد مى كرد. يكى از بچه ها كمكم كرد تا بروم جلسه. همه تعجب كرده بودند. مى گفتند «پات زود خوب شده!»
آخر جلسه گفت «چرا گچ پات رو باز كردى؟»
گفتم «خوب شده. مى تونم راه برم.»
پايم را كه زمين گذاشتم از زور درد چشم هام سياهى رفت. گفت «مگه اين مال خودته كه باهاش اينجورى مى كنى؟ اين امانته دست تو. فردا روز بايد باهاش بجنگى.»
بعدش گفت «اصلاً نمى خواد بياى عمليات.»
التماسش كردم. گفت «مى رى پات رو دوباره گچ مى گيرى.»
*
اين اولين نفرتون بود كه اومد جلو:
توى قرارگاه تاكتيكى بوديم. دو نفر اسير عراقى آوردند. تا آقامهدى ديدشان، گفت «به خدا اون يكى تيربارچى شونه. اولين كسى بود كه آتيش رو شروع كرد.»
عراقيه هم آقامهدى رو شناخت. گفت «اين اولين نفرتون بود كه اومد جلو.»
گفت:پس يا على:
بهش گفت «پاشو حميدآقا. پاشو. الان وقت نشستن نيست.»
بى سيم چيش گفت «راستش حميدآقا توى كمرش تير خورده. اگه اجازه بدين استراحت كنه.»
آقامهدى خنده اى كرد و رو به حميد گفت «دو تا گروهان بايد الحاق بشن. بايد عراقى ها رو بِكِشن پايين. مى تونى راه برى؟»
حميد گفت «آره.»
گفت «پس يا على.»
ما با هم قرارداد بستيم:
- اخوى; بيا يه دستى به چراغاى ماشين بزن.
- شرمنده، كار دارم. دستم بنده. برو فردا بيا.
- بايد همين امشب برم خط. بى چراغ كه نمى شه.
- ميبينى كه، دارم لباس هام رو مى شورم. الآنم كه ديگه هوا داره تاريك ميشه. برو فردا بيا، مخلصتم هستم، خودم درستش مى كنم.
- اصلاً من لباس هاى تو رو مى شورم. تو هم چراغ ماشين من رو درست كن.
*
هرچقدر بهش گفت «آقامهدى! به خدا شرمندم. ببخشيد. نمى خواد بشورى.»
گفتم «ما با هم قرارداد بستيم. برو سرِ كارِت بذار منم كارم رو بكنم.»
من نمى فهميدم; هرچى شما بگين!:
حدود پنج ساعت باهام حرف زد. قبول نمى كردم. مى گفتم «كار من نيست. نمى تونم انجامش بدم.»
آخرش گفت «روز قيامت كه شد; من رو مى كشن پاى ميز محاكمه; پرونده ام رو باز مى كنن و از اول شروع مى كنن; بهم مى گن اين كار رو كردى. اينجا اين اشتباه رو كردى. اونجا اين كار رو كردى. خلاصه ميگن و ميگن تا مى رسن به اينجا كه من بهت گفتم.»
بعدش گفت «منم جواب مى دم هرچى تا حالا گفتين قبول، اما توى اين يه مورد، من فلان روز پنج ساعت با فلانى حرف زدم. فكر مى كردم اگه قبول كنه، جلوى تمام اين حيف و ميل ها كه گفتين گرفته مى شه، اما اون بابا قبول نكرد كه نكرد.»
اين ها رو كه مى گفت دست و پاهام مثل چوب خشك شده بود. بغض كرده بودم. گفتم «من نمى فهميدم; هرچى شما بگين!»
مى خوام يه يادگارى ازش داشته باشم:
توى قيافه همه مى شد خستگى را ديد. دو مرحله عمليات كرده بوديم. آقا مهدى وضع را كه ديد، به بچه هاى فنى مهندسى گفت جايى درست كنند براى صبحگاه. درستش كردند; يك روزه. همه نيروها هم موظّف شدند فردا صبحش توى صبحگاه جمع شوند.
*
صحبت هاى آقامهدى جورى بود كه كسى نمى توانست ساكت باشد. آنقدر بلند بلند شعار مى دادند و فرياد مى زدند كه نگو. بعد از صبحگاه. وقتى آقامهدى مى خواست برود، بچه ريختند دور و برش. هر كسى هر جور بود خودش را بهش مى رساند و صورتش را مى بوسيد. بنده خدا توى همين گير و دار چند بار خورد زمين. يك بار هم ساعتش از دستش افتاد. يكى از بچه ها برش داشت. بعد پيغام داد «بهش بگين نميدم. مى خوام يه يادگارى ازش داشته باشم.»
من و حميد خودمون دو تايى مى مونيم:
بعضى از بچه ها خسته شده بودند. بهم گفتند «برو به آقا مهدى بگو كار ما تموم شده. مى خواهيم برگرديم عقب.»
گفتم «كى گفته كارتون كه تموم شد برمى گردين عقب؟»
گفتند «فرمانده گروهانمون. حالا هم خودش زخمى شده، بردنش.»
با حميد توى يه سنگر نشسته بودند و ديده بانى مى كردند. بهشان گفتم كه بچه ها چه پيغامى داده اند. گفت «جاده راهش بازه. هر كى ميخواد بره بره. من و حميد خودمون دو تايى مى مونيم.»
::التماس دعا...::
۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞
چون باطن پاک چشمهساران بودند
تمثيل کرامت بهاران بودند
چون دشت عطشناک در آفاق حيات
همواره در آرزوي باران بودند
نويسنده :عباس احمدي
----------------------------------------------
گمنام
مهمان ضيافت خطر، هيچ نداشت
هنگام که ميرفت سفر، هيچ نداشت
گمنامترين شهيد را آوردند
جز پارهاي از عشق، دگر هيچ نداشت
نويسنده :وحيد اميري
--------------------------------------------
ترنم ترانه
آميزهي درد و داغ، همزاد شماست
اين خاک که از ترنم لاله پر است
دفترچهي خاطرات فرياد شماست
-------------------------------------------
چون باطن پاک چشمهساران بودند
تمثيل کرامت بهاران بودند
چون دشت عطشناک در آفاق حيات
همواره در آرزوي باران بودند
نويسنده :عباس احمدي
----------------------------------------------
گمنام
مهمان ضيافت خطر، هيچ نداشت
هنگام که ميرفت سفر، هيچ نداشت
گمنامترين شهيد را آوردند
جز پارهاي از عشق، دگر هيچ نداشت
نويسنده :وحيد اميري
--------------------------------------------
ترنم ترانه
آيينه و آب، حاصل ياد شماست
آميزهي درد و داغ، همزاد شماست
اين خاک که از ترنم لاله پر است
دفترچهي خاطرات فرياد شماست
-------------------------------------------
همسايه
آغوش سحر، تشنهي ديدار شماست
مهتاب، خجل زنور رخسار شماست
خورشيد که در اوج فلک، خانهي اوست
همسايهي ديوار به ديوار شماست
نويسنده :قيصرامينپور
-----------------------------------------
سرآغاز
سرآغاز، شوقي صميمانه بود
كه بال و پر عاشقان را گشود
دلي بود از جنس آيينهها
و جاني معطر زياد خدا
دلي بود آشفته و بيشكيب
سري بود و حال و هوايي عجيب!
دلي رَسته از بند دنياي دون
دلي راهي راه سرخ جنون
دل و فكر پرواز، تا بينشان
دل و شعله در شعله آتشفشان
گرفتاري دل غم يار بود
چه ياري! كه غم را خريدار بود
و ناگاه در لحظههاي اميد
بشارت به ياران عاشق رسيد
كه اي عاشقان سركوي يار!
سرآمد شما را غم انتظار
چه زيباست دلبسته اوشدن!
به حكم رهايي، پرستو شدن!
نويسنده :نسترن قدرتي
::خواب های عرفانی شهدا::
اصغر مظاهری(شهيد):
من اصغر را از سال 1353 به بعد ميشناختم. هر دو با هم به جبهه رفتيم. تا اينكه شب پانزدهم آذر ماه سال 1359 با مظاهري تا ساعت 2 بامداد نگهبان بوديم و در كانالي خوابيديم. وقتي بيدار شدم، اصغر به من گفت: «رضايي ديشب خواب عجيبي ديدم. پرسيدم چه خوابي؟ گفت: خواب ديدم هيئتي به جبههي ذوالفقاري آمده و همهي رزمندگان دور آنها را گرفتهاند و گريه ميكنند و صلوات ميفرستند. به طرف آنها كشيده شدم. پرسيدم: چه خبر است؟ چه كسي به جبهه آمده كه دور او را گرفتهاند. آن رزمنده در جواب من گفت: حضرت مهدي (عج).
منبع: لوح فشرده عهدي جديد
اكبري(شهيد):
اكبري از كمك آرپيجيزنهاي من و از بچههاي شهركرد بود. يك روز صبح كه از خواب بيدار شدم به من گفت: «سليمان ميخواهم چيزي به تو بگويم ممكن است باور نكني».
من تا سي دقيقهي ديگر در همين كانال شهيد ميشوم. جوابش را ندادم، اما خيلي مراقبش بودم. او دقيقاً سي دقيقه بعد همراه مرتضي در همان قسمت كانال بر اثر اصابت خمپارهي 60 به شهادت رسيد.
بينايي (شهيد):
دزفوليان-حسين(شهيد):
حسين قبل از شهادت در جبهه خواب ديده بود كه در سنگر خود به شهادت رسيده است. پس از خواب بيدرنگ به دزفول آمد.
به همهي نزديكان سركشي كرد و از آنها حلاليت طلبيد. سپس مانند كسي كه به حجلهي عروسي ميرود، به حمام رفت و لباس تميز و نويي پوشيد و رهسپار جبهه شد.
به جبهه كه رسيد عازم خط مقدم شد و در مسير رسيدن به خط به ملكوت اعلي پر كشيد.
منبع: كتاب برگ هايي ازبهشت - صفحه: 39
رؤياي شيرين:
از خواب كه بيدار شد، تمام صورتش خيس بود. نگاهش كردم. گفت: لباس زرد رنگ قشنگي به تن داشت و بسيار هم معطر بود. مرا كه ديد گفت: «نميآيي پيش ما. گفتم: نه. گفت: آخرش ميآورمت پيش خودم»
دو روز بعد از اين رؤياي شيرين او از ميان ما پر كشيد.
منبع: لوح فشرده عهدي جديد
کربلایی عبدی(شهيد):
در جبههي سردشت من و كربلايي عبدي 60 ساله از اهالي تكاب با هم بوديم. يك روز صبح به من گفت: اصغر خواب ديدم جوان سپيدپوشي آمده است و ميگويد بلند شو سر و صورتت را اصلاح كن، اگر مرخصي بدهند ميخواهيم با هم برويم كربلا.
پرسيدم: چطور كربلا؟ گفت: نميدانم. بعد چون ميدانست كه من در كار آرايشگري هستم از من خواست سروصورتش را اصلاح كنم»
عبدي همان لحظه يقين يافت برات شهادتش امضا شده و درست 24 ساعت بعد، اصابت گلولهي توپ 103 او را به وصال حق رساند.
مسافري (شهيد):
«مسافري» از افراد مخلص گردان بود. قبل از عمليات كربلاي 5 به حاج حسين طاهري گفت: «حاجي! من و تو به فاصلهاي كوتاه از هم شهيد ميشويم. اين موضوع را خواب ديدهام». خواب او به حقيقت پيوست.
حاج حسين در سه راه شهادت آسماني شد و مسافري در فاصلهاي كوتاه در حين حمل مجروحان بر اثر اصابت خمپاره بر زمين نشست. پاهايش را رو به قبله دراز كرد. اشهدش را گفت و شهيد شد.
وصال:
عمليات والفجر 8 در پيش بود. گردان موسيبنجعفر (ع) در بين گردانهاي لشكر، حال و هواي ديگري داشت. اردوگاه شهيد عرب، شبها شاهد شور و شوق مناجات بچهها بود. شهيد كريم جهدي فرماندهي گردان موسيبنجعفر (ع) تعريف ميكرد: «يكي از شبهاي قبل از عمليات، بيسيمچيهاي گردان را ديدم كه رو به روي هم نشستهاند و با نگاه به يكديگر از سوز دل گريه ميكنند. نزديكشان رفتم و پرسيدم: امشب چه خبره؟ انگار حال ديگهاي داريد !؟ شهيدان زماني و باقري لب به سخن نميگشودند. اما با اصرار من، ماجرا را نقل كردند. هر دو خواب ديده بودند كه در يك ساعت معين به شهادت ميرسند. من از شنيدن اين ماجرا حال عجيبي پيدا كردم. تصميم گرفتم براي اينكه خطري اون دو تا رو تهديد نكنه، اونا رو از هم جدا كنم. براي همين يكي رو بيسيمچي برادر اعتصامي گذاشتم و ديگري رو كنار خودم نگه داشتم».
عمليات شروع شد. سوار قايق شديم و در اروند به سمت دشمن حركت كرديم. گردان اولي بوديم كه بايد پشت سر غوّاصان به سمت جادهي فاو _ البهار عراق ميرفتيم. نيروها با آتش دشمن متفرق شده بودند. نيروهاي گردان را منسجم كرديم و طبق نقشه از بين نخلستانها براي محاصرهي دشمن، نيروها را از زير آتش پرحجم دشمن عبور داديم. در مسير برادر باقري و برادر زماني، بيسيمچيهاي گردان با هم نجوا داشتند و هر چند دقيقهاي كه ميگذشت، به ساعت خود نگاه ميكردند و زمان موعود را به هم يادآوري ميكردند. زماني به باقري ميگفت: نيم ساعت ديگه! يه كم ديگه راه را طي ميكردن. اين بار باقري به زماني ميگفت: يك ربع ديگه! اونا به زمان موعود نزديك ميشدند و نگاهشون به هم، با همهي نگاهها فرق داشت.
اون دقايق آخر در يك لحظه ديدم اين دو نفر در كنار هم قرار گرفتن؛ يكي اين طرف من و ديگري طرف ديگرم. آخرين بار بود كه زماني به باقري گفت: 3 دقيقهي ديگه و بعد از اون ديگه هيچ كدام حرفي نزدن. فقط به هم نگاه ميكردند.
در همين حال خمپارهاي درست جلوي پايم به زمين خورد. نور انفجار خمپاره را با چشمان خود ديدم. تركشها به آن دو اصابت كرده بود و هر دو روي زمين افتاده بودن و من سالم روي زمين دراز كشيده بودم. »
همرزمان شهيد جهدي ميگفتن: بعد از اين واقعه و شهادت بيسيمچيهاي گردان، جهدي ديگه كم حرف ميزد و بيشتر قرآن ميخواند و خودش را براي شهادت آماده ميكرد. در ادامهي اين عمليات او نيز به خيل شهدا پيوست.
نقل از سعيد تميزي
منبع: مجله طراوت
::التماس دعا...::
::داستان های کوتاه دفاع مقدّس::
به سوي دريا:
از خواب پريد و چشمانش به طرف پنجره خيره شد. سرش درد ميكرد و قلبش به شدت ميتپيد. بوي دريا ميآمد. دلش طوفاني شد. نزديك پنجره رفت. نگاهي به كودك يك سالهاش يوسف كرد و نفس عميقي كشيد. چهرهي معصوم يوسف، آرامشي عجيب در دلش به پا كرد و باز دوباره به سوي دريا.
حس عجيبي بر دلش چنگ ميزد. گويي اتاق با تمام وسعتش او را در خود ميبلعيد.
پاهايش سست شدند و بر زمين افتاد. تصويرهاي مبهم، مقابل چشمانش خودنمايي كرد: دريا طوفاني بود. موجها به شدت به هم ميخوردند و صداي مهيبي ميدادند. چهرهي زرد يونس مقابل ديدگانش نمايان شد. سرخيِ خون، تنِ مجروحش را احاطه كرده بود و هر لحظه موجي مي آمد و خونها را در خود ميبلعيد و باز دوباره خون در آب شناور ميشد. همراه موجها بالا و پايين ميشد. با صداي خستهاي كه انگار صداي امواج تارهاي صوتياش را در هم ريخته باشد، فرياد ميزد: ري ... ريحانه. تنم ! ريحانه تنم ميسوزد ! و با انگشتش جايي را نشانه گرفت. چشمان زن ردّ اشاره را گرفت.
موج نزديك و نزديكتر شد. لبخند شيريني بر لبان كبود يونس نشست و ميان موجهاي پرتلاطم دريا گم شد.
با نواختن ساعت، درياي دلش آرام گرفت و تصويرهاي خوابش محو شد. ساعت، هشتمين ضربه را نواخت و به دنبال آن صداي در آمد: تق، تق، تق.
دستان سرد و بيرمقش را به پنجره قلاب كرد و ايستاد. چادر آبيِ گل سفيدش را روي سر انداخت و به طرف حياط راه افتاد.
بوي دريا، شديد و شديدتر ميشد. شير حوض چكه ميكرد و با هر چكه كردنش، ماهيهاي سرخ را ميترساند. قدمهايش را آهسته كرد.
دوباره صداي در بلند شد: تق تق ...
بوي دريا و تهوع، تنش را سلولبهسلول سوزاند. پشت در رسيد. دستش را آهسته روي دستگيرهي در گذاشت و در را باز كرد. از لاي پلكهاي نيمهباز، چكمههاي خاك خوردهاي نمايان شد. تپش قلبش دوباره شدت گرفت. خود را روي زمين انداخت و دستانش را آرامآرام روي خاكهاي چكمهها ماليد.
مرد متحير، قدمي به عقب برداشت و صداي مردانهاي بلندي شد:
- سعيد چرا برگشتي ؟!
زن سراسيمه سرش را بالا گرفت و گونههاي خيسش را با گوشهي چادر پاك كرد. مرد دوباره نزديك زن شد. زبانش بند آمده بود.
مرد كنارش نشست و نگاهش را از چشمان مضطرب زن دزديد و دستش را در جيب پيراهنش فرو كرد و چيزي بيرون آورد. زن با نگاهش، دست مرد را دنبال كرد و از پشت هالهاي از اشك، چشمانش برق زد و تنش سوخت.
پلاك در دستان مرد با نسيم آرام و آهسته ميرقصيد و صدا ميكرد و جلاي نقرهايرنگش را در چشمان خيسِ زن منعكس ميكرد. زن دست راستش را روي قلبش گذاشت و دستِ چپش را دور پلاك حلقه كرد و آن را از دستان مرتعش مرد گرفت.
صداي موجهاي دريا، قلبش را لرزاند. پلاك را با ولع بوييد.
بوي دريا ميداد !
نويسنده: مريم حيدري زاده
تلاطم خاموش:
عجب سكوتي بر عرصهي كربلا سايه افكنده است ! چه طوفان ديگري در راه است كه آرامشي اينچنين را به مقدمه ميطلبد ؟ سكون ميان دو زلزله ! آرامش ميان دو طوفان !
يك سو جنازه است و خاكهاي خونآلود و سوي ديگر تا چشم كار ميكند، اسب و سوار و سپر و خود و زره و شمشير و اين همه براي يك تن؛ امام كه هنوز چشم به هدايتشان دارد.
قامت بلندش را ميبيني كه پشت خيمهها و رو به دشمن ايستاده است، دو دستش را بر قبضهي شمشير تكيه زده و شمشير را عمود قامت خميدهاش كرده است و با آخرين رمقهايش مهربانانه فرياد ميزند: « هل من ذابٍ يذُّب عن حرمِ رسول الله ... »
آيا كسي هست كه از حريم رسول خدا دفاع كند ؟ آيا هيچ خداپرستي هست كه به خاطر او فرياد مرا بشنود و به اميد رحمتش به ياري ما برخيزد ؟ آيا كسي هست ...
و تو گوشهايت را تيز ميكني و نگاهت را از سر اين سپاه عظيم عبور ميدهي و ... ميبيني كه هيچ كس نيست، سكوت محض است و وادي مردگان. حتي آنان كه پيش از اين هلهله ميكردند، بر سپرهاي خويش ميكوبيدند، شمشيرها را به هم ميساييدند، عمودها را به هم ميزدند و علمها را در هوا ميگرداندند و در اين همه، رعب و وحشت شما را طلب ميكردند، همه آرام گرفتهاند، چشم به برادرت دوختهاند، زبان به كام چسباندهاند و گويي حتي نفس نميكشند، مردهاند.
اما ناگهان در عرصهي نينوا احساس جنب و جوشي ميكني، احساس ميكني كه اين سكون و سكوت سنگين را جنبش و فريادهاي محو، به هم ميزند.
هر چه دقيقتر به سپاه دشمن خيره ميشوي، كمتر نشاني از تلاطم و حرف و حركت مييابي، اما اين طنين اين تلاطم را هم نميتواني منكر شوي؛ بياختيار چشم ميگرداني و نگاهت را مرور ميدهي و ناگهان با صحنهاي مواجه ميشوي كه چهارستون بدنت را ميلرزاند و قلبت را ميفشرد.
صدا از قتلگاه شهيدان است. بدنهاي پارهپاره، جنازههاي چاكچاك، بدنهاي بيسر، سرهاي از بدن جدا افتاده، دستهاي بريده، پاهاي قطع شده، همه به تكاپو و تقلّا افتادهاند تا فرياد استمداد امام را پاسخ بگويند.
انگار اين قيامت است كه پيش از زمان خويش فرا رسيده است. انگار ارواح اين شهيدان، نرفته باز آمدهاند، بدنهاي تكهتكه خويش را به التماس از جا ميكَنند تا براي ياري امام راهيشان كنند.
حتي چشمها در ميان كاسه سر به تكاپو افتادهاند تا از حدقه بيرون بيايند و به ياري امام برخيزند. دستها بيتابي ميكنند و بدنهات بيقراري و پاها تلاش ميكنند كه بدنهاي چاكچاك را بر دوش بگيردند و بايستانند.
مبهوت از اين منظره هولانگيز، نگاهت را به سوي امام برميگرداني و ميبيني كه امام با دست، آنان را به آرامش فرا ميخواند و برايشان دعا ميكند. گويي به ارواحشان ميفهماند كه نيازي به ياوري نيست. مقصود، تكاندن اين دلهاي مرده است، مقصود، هدايت اين جانهاي ظلماني است.
هنوز از بهت اين حادثه درنيامدهاي كه صداي نفسنفسي از پشت سر، توجّهت را بر ميانگيزد و وقتي به عقب برميگردي، سجاد را ميبيني كه با جسم نحيف و قامت خميده از خيمه درآمده است، با تكيه بر عصا، به تعب خود را ايستاده نگه داشته است. خون به چهرهي زرد و نزارش دويده است و چشمهايش را حلقهي اشكي آذين بسته است:
« شمشيرم را بياور عمه جان ! و ياريام كن تا به دفاع از امام برخيزم و خونم را در ركابش بريزيم. »
ديدن اين حال و روز سجاد و شنيدن صداي تبدارش كه در كوير غربت امام ميپيچد، كافيست تا زانوانت را با زمين آشنا كند، صيحهات را به آسمان بكشاند و موهايت را به چنگهايت پرپر كند و صورتت را به ناخنهايت بخراشد، اما اگر تو هم در خود بشكني، تو هم فرو بريزي، تو هم سر بر زمين استيصال بگذاري، تو هم تاب و توان از كف بدهي، چه كسي امام را در اين برهوت غربت و تنهايي، همدلي كند ؟
اين انگار صداي دلنشين هم اوست كه: « خواهرم ! سجاد را درياب كه زمين از نسل آلمحمد، خالي نماند. » فرمان امام، تو را بياختيار از جا ميكند و تو پروانهوار اين شمع نيمسوخته را به آغوش ميكشي و با خود به درون خيمه ميبري.
- صبور باش علي جان ! هنوز وقت ايستادن ما نرسيده است. بارهاي رسالت ما بر زمين است.
تا تو سجاد را در بسترش بخواباني و تيمارش كني، امام به پشت خيام رسيده است و تو را باز فرا ميخواند:
« خواهرم ! دلم براي علي كوچكم ميتپد، كاش بياوريش تا يك بار ديگر ببينمش و ... هم با اين كوچكترين عُلقه هم وداع كنم. »
با شنيدن اين كلام، در درونت با همهي وجود فرياد ميكشي كه : نه !
اما به چشمهاي شيرين برادر نگاه ميكني و ميگويي: چشم !
آن سحرگاه كه پدر براي ضربت خوردن به مسجد ميرفت، در خانهي تو بود. شبهاي خدا را تقسيم كرده بود ميان شما دو برادر و خواهر و هر شب بالش را بر سر يكي از شما ميگشود. تنها سه لقمه، تمامي افطار او در اين شبها بود و در مقابل سؤال شما ميگفت: « دوست دارم با شكم گرسنه به ديدار خدا بروم.»
آن شب، بيتاب در حياط قدم ميزد، مدام به آسمان نگاه ميكرد و به خود ميفرمود: « به خدا دروغ نيست، اين همان شبي است كه خدا وعده داده است.»
آن شب، آن سحرگاه وقتي اذان گفتند و پدر كمربندش را براي رفتن محكم كرد و با خود ترنم فرمود: « كمربند عزمت را براي مرگ محكم كن كه مرگ به ديدار تو خواهد آمد و مرگ پريشانت نكند.
آن هنگام كه به حضورت خواهد رسيد.
حتي مرغابيان خانه نيز به فغان درآمدند و او را از رفتن بازداشتند. نوكهايشان را به رداي پدر آويختند و التماسآميز ناله كردند.
آن سحرگاه هم با تمام وجود در درونت فرياد كشيدي كه « نه ! پدر جان ! نرويد. »
اما به چشمهاي باصلابت پدر نگاه كردي و آرام گفتي: « پدرجان ! جُعده را براي نماز بفرستيد. »
و پدر فرمود: « لا مَفَرّ من القدر » از قدر الهي گريزي نيست.
كودك شش ماه را گرم در آغوشت ميفشري. سر و صورت و چشم و دهان و گردن او را غرق بوسه ميكني و او را چون قلب از درون سينه در ميآوري و به دستهاي امام ميسپاري.
امام او را تا مقابل صورت خويش بالا ميآورد، چشم در چشمهاي بيرمق او مي دوزد و بر لبهاي به خشكي نشستهاش بوسه ميزند.
پيش از آن كه او را به دستهاي بيتاب تو باز پس دهد، دوباره نگاهش ميكند، جلو ميآورد، عقب ميبرد و ملكوت چهرهاش را سياحت ميكند.
اكنون بايد او را به دست تو بسپارد و تو او را به سرعت به خيمه برگرداني كه مبادا آفتاب سوزندهي نيمروزي، گونههاي لطيفش را بيازارد.
اما ناگهان ميان دستهاي تو و بازوان حسين، ميان دو دهليز قلب هستي، ميان سر و بدن لطيف علياصغر، تيري سه شعبه فاصله مياندازد و خون كودك شش ماهه را به صورت آفرينش ميپاشد. نه فقط هرملهبنكاهل اسدي كه تير را رها كرده است، بلكه تمام لشكر دشمن، چشمانتظار ايستاده است تا شكستن تو و برادرت را تماشا كند و ضعف و سستي و تسليم را در چهرههايتان ببيند.
اما با صلابت و شكوهي بينظير، دست به زير خون علياصغر ميبرد، خونها را در مشت ميگيرد و به آسمان ميپاشد. كلام امام انگار آرامشي آسماني را بر زمين نازل ميكند:
« نگاهِ خدا، چقدر تحمل اين ماجرا را آسان ميكند. اين دشمن است كه در هم ميشكند و اين تويي كه جان دوباره ميگيري و اين ملائكهاند كه فوجفوج از آسمان فرود ميآيند و بالهايشان را به تقدس اين خون، زينت ميبخشند؛ آن چنان كه وقتي نگاه ميكني يك قطره خون را بر زمين، چكيده نميبيني.»
نويسنده: سيدمهدي شجاعي
منبع: مجله ديدار - صفحه: 8
چشم ديگر:
مادر هنوز سر سجاده است. زير چشمي نگاهش ميكنم، رو برگردانده و خيره شده به صفحهي تلويزيون و آرام دانههاي گلي تسبيح كربلايياش را مياندازد و ذكر ميگويد. به يكباره حالت چهرهاش برميگردد. چشمها را ميفشارد و صورتش را غم ميگيرد. ذكر گفتنش به نفرين بدل ميشود:
_ خدا نسلشونو از روي زمين برداره... الهي كه به حق فاطمهي زهرا، دست خودتون بره زير ساطور... اي ظالمهاي غاصب.
انشاالله كه به همين زوديهاي زود، خدا نابود بكنه، اون آمريكا رو كه به شما كمك ميكنه، اي لعنتيها... .
قطرههاي اشك از گوشهي چشمهاي مادر سرازير ميشود. سر بر ميگردانم و بر صفحهي تلويزيون، پايان صحنهاي را ميبينم كه صهيونيستها با آجر دست يك فلسطيني را ميشكنند. اين صحنه بارها نشان داده شده بود.
پسرم با پارچي آب و چند ليوان و سفره به اتاق ميآيد. ايستاده زل ميزند به صفحهي تلويزيون. با ديدن درگيري جوانهاي فلسطيني با صهيونيستها، دندان به هم ميفشارد و ميشنوم كه ميگويد: عجب نامردهايي!
از ظلمي كه بر مردم فلسطين ميرود. خشمگين و عصباني ميشوم. صداي گويندهي اخبار را انگار نميشنوم. مثل اغلب شبهاي ديگر محو تماشاي انقلاب سنگ جوانهاي فلسطيني ميشوم. سربازي صهيونيست يك چشم خود را بسته و با چشم ديگر، فلسطينيها را نشانه رفته است. در همان صحنه، نوجواني نارنجكي را كه گاز اشكآور با فشار از آن خارج ميشود، با لگد به طرف كماندوهاي اسرائيلي پس ميراند. نرسيده به چهار راهي، دود سياه سوختن لاستيكها، خيابان محل عبور صهيونيستها را غبارآلود كرده است. آن سوي دود و آتش. چند نوجوان، يك پيرمرد دشداشهپوش و دو سه زن. سنگ ميپرانند و در صحنهاي ديگر، يك زرهپوش در حال حركت. آماج سنگهاي رها شده از قلماسنگهاست. لبخندي بر لب پسرم مينشيند و دست گره كردهاش را بالا ميبرد. زن و دخترم شام را آماده كردند. ميلي به شام ندارم. دلم ميخواهد به جاي يكي از نوجوانها ميبودم...
فضاي اتاق دم كرده است. دخترم، مادر و زنم بهت زده ماندهاند. سفره هنوز پهن نشده. پسرم روزنامهاي ورزشي در دست دارد. دوباره به حال خود برميگردم. به ياد صحنههاي غريب آن بعداز ظهر دوران نوجواني ميافتم. كه در بيداري چون كابوس از سر گذرانده بودم و اگر آن موج توفنده نبود و به دست ساواك بازداشت شده بودم، چه حال و روزي پيدا كرده بودم با چه سرنوشتي!
تصويرهاي محوي پس از سالها، رفته رفته شفاف ميشد و صحنه به صحنه مقابلم مجسم ميشد!
تا بازي فوتبال ساعتي وقت بود و فرصتي تا از قسمتهاي ديگر مجموعهي ورزشي ديدن كنم. مجموعهاي كه در هر جايي، از سالها پيش از آن برايش تبليغ شده بود. جابه جا تابلويي بود با آرم بازيهاي آسيايي تهران كه تاريخ سال هزار و سيصد و پنجاه و سه و هزار و نهصد و هفتاد و چهار را داشت و از بس آن آرم و تابلوها را به شكلهاي گوناگون و در مكانهاي مختلف شهر ديده بودم، جاذبهاش را برايم از دست داده بود و نكتهي جالب براي من، چهرهي ورزشكارها بود. زردپوستها كه هرگز به آن تعداد در جايي نديده بودم. هندوها و عربهايي كه انگار روي آتش تنور، نيمسوزشان كرده بودند.
تن عرق كردهام به رعشه افتاد. شمد را كشيدم روي شانهام، خواب از سرم پريده بود. آواز خروسي از دور دستها، در ميان بوق شيپوري كاميوني محو شد و از خانههاي آن دست، شايد تشتي بود از روي بامي زمين افتاد كه صداي دنبالهدار دنگ آن خانههاي همسايه را برداشت.
روز سختي را از سر گذرانده بودم. با جمعيت كشيده شده بودم به سمت شمال غرب مجموعه. از علامت بالاي سر در فهميدم سالن بسكتبال است. بليت خريدم. از پلهها كه بالا ميرفتم، از صداي ايران _ ايران برشتابم افزودم. با صداي سوت دسته جمعي تماشاگرها، جلوي ورودي ايستادم. فضاي سالن گرفته و سنگين بود و نگاهم افتاد به تابلو و نتيجه. پنجاه و هفت بر سي و دو. با آنكه تيم ايران در ميدان نبود اما تماشاچيهاي جوان و نوجوان كه بيشتر دانشجو و دانشآموز بودند. فرياد ايران ايرانشان سالن ار برداشته بود. با نگاهي دوباره به تابلو، تيم فيليپين سي و هفت بود و اسرائيل سي و دو. بيشتر جايگاهها در اشغال تماشاگرهايي بود كه شايد حتي از بسكتبال چيزي نميدانستند. زنهايي كه فقط آمده بودند مدل لباسهايشان را به نمايش بگذارند! و مردهايي كه مرتب در جا ميلوليدند و همصدا سوت ميزدند و پس از هر چند سوت فرياد ميكشيدند: «اسرائيل». در بقيهي قسمتها، تعدادي به صورت پراكنده و يا گروههاي چند نفره، دست ميزدند و ايران _ ايران ميگفتند. روي سكو، نزديك ورودي، كنار مرد تنهايي نشستم و همان لحظه احساس كردم، برايش مزاحم هستم. مقابل پايم دو قوطي خالي نوشابه و يك بسته نيم خوردهي بيسكويت ديده ميشد. در ميدان مسابقه، بازي تندي در جريان بود. تيم اسرائيل ناشناخته بود و مرموز. اما در خبرها خوانده بودم: فيليپين تيم اول آسيا است. سوت دسته جمعي و فريادهاي گوشخراش تماشاچيان كه آمده بودند. فقط سوت بكشند و اسرائيل _ اسرائيل بگويند. با فرياد ايران _ ايران جوانهايي كه هرگز نميخواستند اسرائيل برنده باشد، محو ميشد. عدهاي از گوشهاي ميگفتند: «با اره بريدند سر موشه دايان را... عجب كره خري بود...»
جمعي ديگر جواب ميدادند:
« با قيچي بريدند دم موشه دايان را... عجب توله سگي بود...»
شعارها چقدر خاطرهانگيز بودند، ياد چند سال پيش از آن افتادم كه تيم فوتبال ايران، اسرائيل را شكست داده بود و اين شعار مردم كوچه و بازار شده بود!
با هر شعار، طرفداران تيم اسرائيل، دچار تشويق ميشدند و ترس به جانشان ميريخت و تماشاچيهايي كه پراكنده بودند و بيتفاوت، از شنيدن نام موشه دايان، به خنده ميافتادند. جهودها، هر بار از ديدن پليسهايي كه يك تاج فلزي بالاي نقاب كلاهشان بود و هواي آنها را داشتند، جان ميگرفتند و باز هم سوت ميكشيدند. در ميدان بازيكنان توپ بزرگ و قرمز را توي سبد ميانداختند. يكباره بازيكنان ذخيرهي تيم اسرائيل از جا كنده شدند و به ميان زمين دويدند! قوطيهاي خالي نوشابه به ميدان كوبيده شد. جهودها، صدايشان بند آمده بود و پاسبانها ديوانهوار هجوم برده بودند و با باتوم ميكوبيدند روي سر و صورت جوانهايي كه حالا ديگر همه از جا برخاسته بودند. چند قوطي به طرف تابلو و روي نام اسرائيل پرتاپ شد. يكي از قوطيها هم به قاب عكس شاه خورد. هرچه طرفدارهاي تيم اسرائيل ساكت بودند، دانشجوها و دانشآموزها از هيجان سر از پا نميشناختند. هرچه به دست ميآوردند، به ميدان يا توي سبد تيم اسرائيل ميانداختند.
« با اره بريدند سر موشه دايان را...»
«با قيچي بريدند دم موشه دايان را...»
هنوز از برق فلاش دوربين عكاسها، چشمهايم آزرده بود. از جا بلند شدم و به حياط و به آسمان نگاه كردم. هنوز تا سر زدن سپيده وقت باقي بود. دوباره ميان بستر نشستم و سرم را گرفتم بين دستهايم.
آن روز عدهاي دستگير شده بودند. جوانها براي آنكه تعداد بيشتري از آنها گرفتار نشود؛ به هم نزديك شده بودند و مانند گردابي تند تند جا به جا ميشدند. بعضي چند پله بالا رفتند و كساني پايين پريدند و عدهاي به دو طرف. در آن موج پديد آمده، افراد شناسايي شده، ميان دوران جوانهاي جسور رد گم ميكردند و آنها كه هنوز قوطي داشتند. به ميدان يا توي سبد اسرائيل پرت ميكردند. هيجان زده فقط فهميدم، يكي از قوطيها را به ميدان پرتاب كردهام. درون قوطي دوم مقداري نوشابه مانده بود و توي هوا بود كه باقي ماندهي محتوايش بيرون پاشيده شد و از ياد مرد تنها، دستم سست شد. لحظهاي نگاهش كردم. لبخندي از سر رضايت بر لبش ديدم. با هيجان بيشتري به بستهي نيمخورده بيسكويت چنگ زدم و قوطي جلوي مرد تنها را هم برداشتم و آمادهي پرتاب بودم كه كسي گفت:
_ اينو هم ببرش پيش بقيهي اخلالگرها!
تا به خود بيايم، پاسباني بازويم را در دست زمختش فشرد و رو به سمتي هلم داد. در موج جماعت يكبار ديگر بازويم را فشرد. از پلهها بالا رفتم. با نگاهي به پايين، جوانهاي به خروش آمده را ديدم كه بعد از به هم زدن جريان مسابقه، چون سيلي در حال خروج از سالن بودند. از غفلت مأمور، قاطي جوانها از سالن خارج شدم.
تفسير سياسي خبر تلويزيون در مورد ادامهي انتفاضه است. انگار قلوه سنگي از آن ربع قرن فاصلهي زماني، در دستم مانده، قلماسنگي بالاي سر نوجواني تاب ميخورد.
در خيالم قلوه سنگ توي دست من بود كه شهاب آسا از كپه رها شد و به گمانم رو به چشم ديگر سرباز صهيونيست نشانه گرفته شده بود.
نويسنده: محمدعلي گوديني_ ديپلم طبيعي متولد 1335 كنگاور
منبع: كتاب ستاره هاي سربي - صفحه: 137
خواب:
چمدان را بست. مادر هنوز بالاي سرش ايستاده بود. چشمهايش خيس بود اما لبهايش ميخنديد.
پدر شاهنامه ميخواند. چمدان سنگين را كنار در گذاشت. درد در پهلويش پيچيد. مادر چيزي زمزمه كرد. روسري را روي موهاي سياهش گرده زد. به ساعتش خيره شد. صداي بوق ماشين كه آمد، پدر بلند شد. مادر او را در آغوشش فشار داد. پدر سرش را بوسيد. مادر قرآن بالاي سرش گرفت. دستهايش ميلرزيد.
خودش را سر پا نگه داشت. جدايي از آنها برايش سخت بود. با تنها پايي كه داشت، به طرف ماشين رفت. مادر آب پشت قدمهايش ريخت. پدر غزل خواجه را زمزمه كرد.
نتوانست اشكهايش را نگه دارد. از پشت شيشه براي هر دويشان دست تكان داد. بالهاي روسرياش را به چشمها گذاشت؛ بوي مادر را ميداد. براي ماندن و تحمل غربت بايد اين بو را براي خودش نگه ميداشت.
سرش روي كتاب افتاد. باور نميكرد به اين زودي خسته شود و دلتنگ. كشور غريب با مردماني كه با آنها احساس تنهايي بيشتري ميكرد. روزها را شمرده بود. چند ماهي ميشد. ميدانست در چه روزي، به جايي كه دلبستهي آن است، برميگردد.
درس برايش سخت نبود. همهي آنچه كه در اينجا ميخواند، او ديده بود و هر بار در خوابش تكرار ميشد.
سرش را روي نوشتههاي ريز و درشت كتاب جا به جا كرد. موهاي سياه و بلندش روي زمينهي سفيد كتاب پيچ و تاب خورد.
بارها اين خواب را ديده بود؛ قفسهي داروها. جعبههاي باند و سرُم كه تا سقف روي هم چيده شده بودند. آه و نالهي زخميها و صداي دكتر: « زود وسايل را آماده كنيد. »
دويده بود. آن روز هر دو پايش بودند. از ته سنگر تا جايي كه با جعبههاي خالي مهمات، اتاق عمل درست كرده بودند. جوان بسيجي روي تخت افتاده بود. خون از سر و بازويش ميجوشيد. وسايل را از الكل بيرون آورد.
دكتر چشم دوخته بود به شكافي كه سر مجروح را چاك داده بود.
صداي توپ و شليك مداوم ضدهوايي برايش عادي شده بود. جوان نالهي گنگي كرد. دست دكتر با خون يكي شده بود. كسي آمد و كنار دكتر ايستاد.
به اين جاي خواب كه ميرسيد، داد و فرياد مرد ميانسالي كه سر و صورتش را با چفيه پوشانده بود، ناخودآگاه تكانش داد: چرا ماندهاي؟! اين بسيجي لحظهاي هم ترديد نكرد؛ اما شما... .
چهرهي مرد را نميديد. فقط صداي محكم و مطمئن را ميشنيد. دكتر نگاه نكرده بود: ميتواني بروي.
او نميخواست. آمده بود و قصد ماندن داشت. به دستهاي دكتر كه سر جوان را ميدوخت، خيره شد.
مرد هنوز ايستاده بود و منتظر جواب.
- نميتوانيد زور بگوييد!
تنها توانسته بود همين را بگويد. عرق سرد از زير روسرياش سُر خورده بود و روي پيشاني بلند و لا به لاي ابروهاي سياهش گير كرده بود.
نالههاي مجروح بلند و بلندتر شد. دكتر خونهاي دلمه بستهي بازوي او را كنار زد. گوشتهاي پارهپاره را وارسي كرد و گفت: فقط بخيه ميخواهد.
مرد رو به رويش ايستاد. پوتينهاي خاكياش هم اندازهي پوتينهاي جوان كه روي تخت افتاده بود، كهنه بود.
گوشت سرخ و گرم جوان زير دستش ميلغزيدند. آنها را به هم دوخت. بسيجي آرام خوابيده بود.
دستكشهاي خوني را درآورد و توي جعبهي زير چتر انداخت.
حرفهاي فرمانده او را به ياد استادش ميانداخت. موقع آمدنش استاد خنديده بود و تا كنار درختهاي سرو، بدرقهاش كرده بود و باز خنديده بود و همان شوخي هميشگي را گفته بود: « جبهه بهانهي خوبيست براي خلاص شدن از دست شما! »
در خواب همهي اينها را ميديد و درد توي سرش ميپيچيد.
بيست و سه تخت كنار هم و در يك رديف. زخميها ميآمدند و ميرفتند. او حتي فرصت نميكرد ملحفههاي خوني را عوض كند. روزهاي اول كه آمده بود، از همه چيز ميترسيد. از صداي گلولههاي توپ؛ ضدهوايي و زخمهايي كه شكلهاي عجيب و غريب داشتند و فرصت نكرده بود در كتابهاي دانشگاهي نظير آنها را ببيند و بخواند.
دكتر پشت ميزش نشسته بود. سرش خم بود؛ از بالاي عينك به برگهاي نگاه ميكرد. چشمهايش روي خطهاي سياه آن ميدويد. پيرمردي لبهي تخت نشسته بود. مرد ساكي مقابل پايش انداخت: « زود وسايلت را جمع كن. »
نبض پيرمرد را گرفت. رگ دستش به جاب قلبش ميتپيد.
يكدندگي فرمانده برايش عادي بود. روزي كه آمد، او برگهي حضورش را امضا نكرد. اما او مانده بود. مرد سرش داد زد. پيرمرد از بين خونهاي خشكيدهي صورتش به او نگاه كرده بود. با ديدن روسري خاك گرفته و دستهاي خستهي او به ياد دخترش افتاده بود. دكتر گفت: بايد بروي... با ...
حرف دكتر پيچيد و پيچيد و تمام خوابش را پر كرد. درد، سرش را بيحس كرد و تا پشتش خزيد و باز پهلويش را در لا به لاي تكهي آهنها نگه داشت. پيرمرد گفته بود: دخترم...
خم شد. ساك را برداشت. باد توي چادر پيچيد. زوزهي توپ را شنيد. يكي فرياد زد: بخوابيد.
صورتش به خاك نرسيده بود كه هرم داغ و گرمي آتش را بر روي تنش حس كرد. خاك توي هوا موج ميخورد. بوي موي سوخته و گوشت، سنگر را پر كرد.
از جايش بلند شد. اول صورت دكتر را ديد. بين دو تخت مانده بود. خون از بين موهاي كوتاهش راه باز كرده بود.
چشمهايش به ملحفهي سفيد كه در شعلهها سياه ميشد، خيره مانده بود.
سرخي و زردي آتش، غبار و دود سنگر را پوشانده بود. زخميها را نميديد. تنها پيرمرد را روي تخت ديد. انگار ترسي از آتش و گرما نداشت. ميلههاي تخت داغ بودند. به آن تكيه داد. دستش سوخت. بيست و سه تخت در غبار و دود فرو رفته بودند.
ميخواست به طرف دكتر برود؛ به نظرش رسيد چشمهاي دكتر براي لحظهاي تكان خورد. زوزهي توپ آتش و دود را شكافت. فرصت نكرد كف سنگر را دوباره لمس كند. نفسشگير كرد؛ داغي و سوزش عجيبي در پهلويش حس كرد و پايش همراه باد تندي كه پيچيده بود، به ديوارهاي سنگر خورد.
چشم باز كرد. هر بار كه اين خواب را ميديد، تركشها تكان ميخوردند. درد مجبورش ميكرد بيدار شود. سرش را از روي كتاب بلند كرد. عرق روي صورت لاغرش راه ميرفت و موهاي بلند و سياهش را به هم چسبانده بود. عصايش را برداشت و از جايش برخاست. هواي اتاق دم كرده و سنگين بود. باد از پنجرهي نيمهباز، پرده را به بازي گرفته بود. تاريكي آسمان با نور ماه رنگ باخته بود.
از شدت درد دندانهايش را به هم فشار داد. احساس غربت نميكرد. اولين بار بود كه بعد از مدتها خواب آن روزها را ميديد. دستش را به پهلو گذاشت. خوشحال بود كه با بودن اينها، احساس دلتنگي نميكند.
لبهي پنجره را لمس كرد. باد بر صورت و موهايش دست كشيد. قرصي خورد. ميدانست تركشها نميگذارند او تنها بماند. به عكس مادر و پدرش نگاه كرد. روي تخت خوابيد. چشمهايش را بست. دوست داشت باز همان خواب را ببيند:
« قفسهي داروها؛ جعبههاي باند و سرم كه تا سقف روي هم چيده شده بود... . »
منبع: كتاب ستاره هاي سربي - صفحه: 65
در اين بخش به معرفي جانبازان جنگ تحميلي اقدام شده است.
جانباز غلام علي آذرافشار:
خدا خواست كه تو را به معركهي عشق بكشاند و گرنه تو كجا و عشقبازي مستانه كجا. او بود كه تو را به بهانهي تعمير ماشينهاي سنگين با چمران همراه كرد. به تو سهمي از فتح آبادان و عمليات والفجر8 داد و آنقدر عشقت را آزمود تا پير مغان شوي و سالك كوي دوست....
تو غلامعلي آذرافشار از سال 1360 به جمع ياران روحالله پيوستي و در اين راه زخم خوردهي عشق گشتي. بعد از اين همه طول درمان و سفر به آلمان، هنوز درد در وجودت ريشه دارد و در تمام ريهها و مجاري تنفسيات رخنه كرده و هيچ راه درماني برايت باقي نگذارده است. كنج تنهايي خانه را دور از هياهوي شهر برگزيدهاي تا بلكه كمي آرام گيري. همسرت تنها ياور و تكيهگاه توست.
خودت گفتي كه هر روز براي او از خدا طلب خير ميكني، چرا كه تمام بار سنگين مشكلات بر دوش اوست، جا به جا كردن كپسولهاي سنگين اكسيژن و پختن غذاهاي بدون نمك، بدون روغن، بدون بو و بدون .... و به همين خاطر از پذيرش مهمان و مهماني رفتن معذوري. تنهايي و سكوت بين تو و همسرت آنقدر سخن در خود گنجانده كه بار سنگينش كمر هركس را كه گوشهاي از عظمتت را درك كرده باشد مي شكند.
توي اي پرستوي عاشق زخمي، اي كسي كه گامهايت براي اسلام هنوز پررنگ و پرتداوم است، دعاي خير ما را براي سلامتت بپذير.
منبع: مجله الغديريان
جانباز محمدصادق احمدي:
نوزدهمين روز از مردادماه سال 1345 بود كه محمدصادق در شهر خمين ديده به جهان گشود.سالها گذشت و نداي حقطلبي ملتي بزرگ ديوستم را به زانو درآورد و دست يدالهي خميني كبير ايران و ايرانيان را از جور رژيم ستمشاهي آزاد ساخت.
محمدصادق آن روزها محصلي پرتلاش بود كه چشم به آيندهاي روشن داشت، اما به ناگاه در افق زيباي دوردستهاي سرزمينش بال هاي آهنين هواپيماهاي دشمن خودنمايي كرد و حمله ي رژيم بعث عراق مرزهاي جنوبي و غربي كشور را آغشته به خون عزيزان ميهن نمود.احمدي دانشآموز سال اول دبيرستان بود اما مردانگي در بندبند وجودش خروشيد و او را شاگرد مكتب عشق نمود.
جبهه مدرسهاي شد براي تعليم و تدريس ايثار و او دل در گروي مهر رهبر نهاد و در مقابل خصم سينه سپر كرد. نخستين بار در چهارمين روز از اسفندماه سال 1362 (دومين روز از عمليات خيبر) زخم عشق بر جان نشاند و در اثر انفجار خمپاره زخمي شد و يكسال بعد در اسفندماه سال 1363 در جريان عمليات بدر مجروح شد و مدتها در بيمارستانهاي فيروزگر، آريا، 15 خرداد و شهيد مصطفي خميني مورد مداوا قرار گرفت.
امروز او در ميان ماست و سر و دست و گردن و ريه و پاي مجروح او يادگاري از ايام ايثار و شهادت است.محمدصادق احمدي از مردم ميخواهد كه «هيچگاه ايام 8 سال دفاع مقدس را از ياد نبرند و هميشه به ياد داشته باشند كه براي[به ثمر رسيدن ] اين انقلاب چه عزيزاني به شهادت رسيدند، چه كساني به اسارت رفتند و چه كساني قطع نخاع و [ جانباز] شدند]. او خطاب به رهبر معظم انقلاب ميگويد:«از حق مردم كه در حال حاضر دستيابي به انرژي هستهاي است دفاع كنيد.اين حق تمامي مردم ايران و حق خون شهيدان و حق تمام جانبازان است، ما تا آخرين نفس و آخرين قطره ي خون خود از شما حمايت خواهيم كرد».
محمدصادق احمدي امروز پدر سه فرزند است. فرزنداني كه به مدد ايثار او و بسياري چون او وارث سرزميني آزاد و آبادند.
جانباز اسماعيل انصاري:
روز جمعه بود، جمعه اي زيبا از روزهاي فروردين ماه سال 1346. هوا در بستان آباد از توابع استان آذربايجان شرقي هنوز آنقدر گرم نشده بود كه شكوفه ها توان شكفتن داشته باشند اما در خانواده ي انصاري گلي شكفت كه اسماعيل نام گرفت. ايام كودكي او در كوچه پس كوچه هاي زادگاهش سپري شد و آموختن علم را تا سال پنجم ابتدايي تجربه كرد.
موج انقلاب او را نيز به خروش آورد و پيروزي قيام خميني كبير (ره) نهال اميد در دلش كاشت. اما عفريت جنگ بر كشور سايه افكند و او كه جواني غيور بود به ارتش جمهوري اسلامي پيوست تا مرزبان سرزمينش باشد. لشگر 28 كردستان، اسماعيل را به ميدان نبرد خواند و او راهي ميمك شد. خطه اي از خاك وطنش كه ميزبانش شد تا او را به اوج قله ي ايثار رساند. اسماعيل بر اثر انفجار خمپاره ي 60 در مقابل سنگري كه جان پناهش بود، بينايي هر دو ديده ي خود را هديه كرد تا ميهنش سر بلند بماند.
بيست و نهمين روز از شهريور ماه سال 1366 بود كه او آخرين تصاوير را در قاب ديدگان خود نشاند و پس از آن هرگز چشم باز نكرد. دو سال بعد در پانزدهمين روز از خرداد ماه سال 1368 پيمان ازدواج با دوشيزه اي مؤمنه بست كه به تمنا آمده بود تا شريك زندگيش باشد. گرچه اسماعيل صورت همسر خود را نديد اما شيفته ي سيرت الهي او شد.
چندي بعد تحصيلات خود را تا سال اول دبيرستان ادامه داد و خداوند با اعطاي دو فرزند، كانون خانواده ي او را گرمايي مضاعف بخشيد. امروز او در ميان ماست؛ صبور و سربلند و سندي است بر افتخاري بزرگ و پيامش رسالتي مي آورد براي هر آن كه گوشي شنوا دارد وقتي كه ميگويد : « ما [ ايثارگران ] قهرمان ملي هستيم و جوانان بايد [ به تأسي از گذشتگان ] در حفظ ايران عزيزمان كوشا باشند. »
منبع: مطالب ارسالي ازمدرسه روشنگرشاهد
جانباز ام ليلا جاني:
اينك برايم بازگو كه بر بال كدام فرشته نشستي و تكبير كدام مؤذن بهشتي را شنيدي كه اين چنين به سوي ابديت گام برميداري.ام ليلا چشمهايت را به كدام ملك سپردي تا آنها را از سوي تو تقديم خداوند كند؟ برايم بگو در خلصهاي كه در تركش آن نارنجك به چشمهايت خورد عكس خدا را چه طور ديدي؟
تو كه هم دانشآموز اين مكتب و هم آموزگارش هستي.
ام ليلا شيرزني هم چون تو نديده بودم كه اين گونه در 15 سالگي حافظ سنگرهاي اسلام و مواضع رهبرش باشد. تو برايم بازگو كه چگونه بدون نور چشمهايت با ديدهي جان به نونهالان جامعه درس ايثار ميدهي؟ هنور روز دوازدهم خردادماه مركز آموزش بسيج را به ياد دارم، كه موج انفجار سوي چشمانت را گرفت و تو براي هميشه روشن دل، قلبهاي بيقرار ما شدي. ام ليلا .... سكوت كن، كه ديدن چهرهات خود درسي است براي تمام آنهايي كه هنوز شمع دلشان سوسو ميزند، تو كه قصد زيارت خانهي خدا را داري و هيچ كارواني تاب عظمت چون تويي را ندارد. برايم شرح ده كه چه طور جور زمانه را مينگري و تاب ميآوري و استوار ادامه ميدهي؟!
ميگويند آموختن را بعد از 70% جانبازي آغاز كردي و اكنون دبير نمونه ي شهر بابلسر هستي. چه ايماني تو را اين گونه مقاوم و صبور به ما معرفي كرد.
تو كه خودت ميگويي تكليفت با زندگي روشن است و آگاهانه تصميم گرفتهاي و ياد خدا را عظمت بخش ميداني ..... هرچند كه چشمانت بسته است اما من خدا را در آنها ميبينم.
منبع: ماهنامه سبزسرخ
جانباز طاهره صياد:
در پنجمين روز از آبانماه سال 1329 در بندرانزلي چشم به جهان گشوده بود. 31 سال از زندگيش ميگذشت و معلمي فداكار بود كه شب هنگام منافقين كوردل به خانهاش هجوم آوردند. ترس سراپاي وجود طاهره را فرا گرفت. همان لحظه متوجه شد آنها قصد جان همسرش حجهالاسلام خداداي را دارند. بيتأمل به ياري مرتضي برخاست. اما آنان در شب يازدهم شهريورماه سال 1360 او را مجروح بر زمين انداختند و «حجهالاسلام خداداي» را به شهادت رساندند. طاهره نگران بود، نگران 5 فرزند و همسرش، اما ديگر كاري از دستش برنميآمد. روزها از پي هم گذشت.
طاهره چراغ اميد به خدا را در دلش روشن كرد و با وجود مشكلات جسمي بسيار به تربيت فرزندانش همت گماشت. حالا هر 5 فرزند با تلاش او پلههاي موفقيت را طي كردند و امروز با علم و ايمانشان مشتي بر دهان استكبار ميزنند.
منبع: ماهنامه ستارگان درخشان
جانباز مصطفي آهنگري:
مصطفي از جمله همان مريداني است كه دل به ولايت خميني كبير سپرده و در اوج جواني و زيستن از زندگي گذشت و راهي ميدان جنگ شد. تازه سال چهارم دبيرستان را تمام كرده بود و مادر برايش هزاران آرزو داشت كه همراه نيروهاي ژاندارمري از شهر اليگودرز راهي شد و در همان ماههاي اول جنگ اسفند ماه سال 1359 در گيلانغرب بر اثر اصابت خمپارهي 60 مجروح شد. او را به بيمارستان صحرايي رساندند و سپس به اسلام آباد انتقال دادند. او از ناحيهي شكم، بازوي چپ، كتف راست مجروح بود و پزشكان بعد از معاينه تشخيص دادند او به بيماري لامپزاتومي و كوستومي كه از بين رفتن طحال، تغيير مسير روده از معده، برش 40 سانت از رودهي كوچك و 40 سانت از رودهي بزرگ است ،دچار شده. ديگر كاري از كسي ساخته نبود. اما مصطفي دست از جهاد نكشيد. او اينبار همراه بسيجيان به جبهه اعزام شد. سال 1365 مسئوليت فرهنگي بنياد شهيد شهرستان اليگودرز، سال 1367 مسئوليت فرهنگي و ستاد شاهد بنياد شهيد شهرستان كامياران، سال 1368 مسئوليت ادارهي كار و امور اجتماعي شهرستان درود را پذيرفت. آهنگري از تحصيل غافل نشد و تا اخذ مدرك كارشناسي ارشد علوم كتابداري و اطلاعرساني درس خواند.
سال 1361 ازدواج كرد و صاحب 2 فرزند شد. اما تقدير بر آن بود كه از همسرش جدا شود. سال 1366 مصطفي بار ديگر ازدواج كرد و اينبار صاحب 3 فرزند ديگر شد. او اكنون كارشناس طرحهاي پژوهشي دانشگاه تهران است و هنوز هم دلش براي اسلام و انقلاب ميتپد و معتقد است، رابطهي بين جانباز با رهبري رابطهي عاشق و معشوق است. 45 سال از روز تولد او كه بيست و دوم مردادماه سال 1340 بود ميگذرد، اما هنوز در سال 1385 اميد و ايمان به خدا در چشمانش موج ميزند.
منبع: مطالب ارسالي ازمدرسه روشنگرشاهد
اين بخش شامل خاطرات جوانان در بازديد از مناطق جنگي است.
آسماني ها:
سلام، حالت چهطور است. اين روزها هوايت را كردهام. ميدانم خوبي، ولي نميدانم چرا تو و دوستانت حالي از من نميپرسيد؟ ما هم به لطف شما خوبيم. هنوز هم خيلي با شما غريبه نشدهايم. ديروز آمده بودم سر مزارت، حسين هم آمده بود. خيلي حرف زديم. حسين قطره قطره آب ميشد و ميريخت روي قبرت.
خيلي از شما شاكي بود. پاي مصنوعياش را گرفته بود توي دستش و در حاليكه اشك ميريخت، رو به عكس دستهجمعي شما نگاه ميكرد و ميگفت: «يا پاي خودم را پس بدهيد يا مرا با خود....»
بچههاي پايگاه خيلي از شما گله دارند. حق هم دارند، چون اگر شما هم مثل همهي آدمهايي كه مردند و رفتند، ميمرديد خيالي نبود، ولي اينجا همه باور دارند شما زندهايد. پس دور از انصاف است سالي يكبار هم شده سري به ما نزنيد. داداش! يادت هست گفته بودي از جبهه برايت چند تركش و پوكه ميآورم. بابا! اي وا... اصلاً فكر نميكردم يادت بماند، ولي وقتي ساك و بقيهي وسايلت را به خانه آوردند، اول چيزي كه حواسم را به خودش جلب كرد همان تركش و پوكه بود.
شب عيد از طرف مدرسه آمده بوديم شلمچه، عجب جايي بود. در آنجا احساس ميكردم خيلي به شما نزديك هستم. بچهها هركس مشغول به كاري بودند. يكي نامه مينوشت، يكي دعا ميخواند، يكي.... من هم براي شما نامه نوشتم و انداختم توي شط. اميدوارم كه به دستتان برسد و جوابش را به من بدهيد. منتظر ميمانم.
به اروندكنار كه رسيديم دنيا توي سرم خراب شد. هنوز يك ربع نميشد كه رسيده بوديم، يكي از بچهها كه نابينا هم بود افتاد روي خاك و شروع كرد به گريه كردن. خودش ميگفت كه هيچوقت پدرش را نديده است، ولي دوست دارد كه حتي يكبار هم كه شده با او از نزديك حرف بزند و به صورتش نگاه كند. ميگفت پدرش را كنار اروند ديده است و با او صحبت كرده است. خيلي به او حسودي كردم. او با اينكه چشم نداشت، توانسته بود پدرش را ببيند، اما من با اينكه چشم داشتم نتوانسته بودم شما را ببينم.
ياد دخترت مرواريد افتادم. خيلي باهوش است، تو را ميشناسد، حتي عكسهاي دوران بچگيات را هم ميداند. اين چه سري است خدا ميداند!
خلاصه، خيلي حرف زدم. نميخواهم زياد مزاحمت شوم. كمكم دارم به اين نتيجه ميرسم كه شما آسمانيها وقت اين را نداريد كه به زمين بياييد و حرف من را گوش دهيد. خدا كند دستم به پاي شما كه به دامن انبيا چنگ زديد، برسد.
منبع: ماهنامه سبزسرخ
به فرشته ها بگو تنهايمان بگذارند!
من بيگانه بودم با تاروپود سفيدش، با سربندهاي سبز و قرمزش، با كلاه و پوتين، با قمقمهي شرمنده از عطشش. من زير باران، توي خيابانهاي نمناك اين شهر به شعارهايشان خنديدم. گوشهايم پر بود از اينكه: «دم از عشق علي ميزنند».
اما حالا اينجا سكوي پرواز «هويزه» است. روبهروي من معبد تنهايي «حسين علم الهدي» است. سرم بلند نميشود. چشمهايم را به خاك دوختهاند. فشار سنگين دقايق را روي قفسهي سينهام احساس ميكنم و قلبم تير ميكشد. ميبينم سياهي خلوت و تاريكش را، روشنايي نگاهش، اميد خونين پايان ناپذيرش.
ميشنوم صداي پوتينهاي خستهاش، انگار خاك سالهاست كه اين آهنگ را نجوا ميكند. خدايا! من دوباره گم شدم، اصلاً من هميشه گم شدهام! به فرشتهها بگو تنهايمان بگذارند. ميخواهم تنهاي تنها با خودت حرف بزنم: من رفتم شلمچه. آهنگ محزونش، صداي رگبار و غرش تانك بود. طنين يا زهرا، تمامي وجودم را به لرزه انداخت. من گريه نكردم. من چادر مشكي آغشته به خاك و خون را ديدم. من زارزار يك قلب بيپناه را شنيدم ولي گريه نكردم.
من از خود خستهام، از چارهانديشي و نگراني، از ادامهي راه، من فقط براي تو اعتراف ميكنم، همراه هميشگيام! من توي طلاييه ميخواستم بدون كفش راه بروم ولي جوراب نداشتم! من توي دهلاويه ميخواستم بپرم ولي بال نداشتم. ميخواستم آدم باشم ولي... من خيلي بدم، خيلي بد؟! احساس ميكنم به بيدردي رسيدهام و بيدردي بد دردي است. چرا؟ با كدامين اشتباه؟ مرا تو آوردي اينجا ولي دارم دست خالي برميگردم. تو مرا آوردي. تمام آدمهاي خوبت را رديف كردي و گفتي من دارم، من خوب فراوان دارم. تو كجاي كاري؟ چمران، علم الهدي، مهدي باكري، سيد مرتضي و... نشانم دادي و گفتي : تو هم بيا اين در براي تو هم گشوده است.
اگر بيايي در باز است و اگر نيايي حق بينياز است.
نميدانم اين مكر آوردي و يا به لطف خواندي؟ ميخواستي آدمم كني يا اتمام حجت كرده باشي؟ تو چمران داري ولي اين همه در خيال من نميگنجد... من تنگ غروب شلمچه يادم رفت، من همه چيز يادم رفت....
الهي، به غربت علم الهدي تطهيرم كن!
به زلالي چمران پيدايم كن!
و به قلم آويني هرگز از من روي برمگردان!
منبع: ماهنامه سبزسرخ
راوي: سميه لطفي دانشجوي دانشكده ي علوم پزشكي ساري سفر راهيان نور 84
تصوير عشق:
شهيد حسني از دانشجويان دانشگاه صنعتي اصفهان بود. او توي يكي از مناطق عملياتي فرماندهي محور بود. در همان روز بر اثر اصابت تركش به شهادت رسيد. شدت انفجار، به حدي بود كه از بدنش فقط سر و دو پا باقي ماند.
بعد از جنگ توي شلمچه عكسي از بدن سوختهي او، براي مشاهدهي بازديدكنندگان نصب شد. بيش از چهارهزار نامه از طرف زائران شلمچه براي آن شهيد نوشته شد. دختر خانمي نوشته بود: «من يك جوان رپي هستم، اهل نماز نيستم، چادر را براي اولين بار در اين سفر به سر كردم... رپ بودم اما ديگر نيستم. به شهيدان قول دادم كه انشاالله نمازم ترك نشود و چادرم را برندارم....
منبع: كتاب خاك وخاطره - صفحه: 20
راوي: مرحوم حجه الاسلام شيخ عبدالله ضابط
اين بخش شامل دست نوشتههاي شهداي دفاع مقدس در خصوص رهبر کبير انقلاب است.
شهيدمحمدرضا آئيني:
اي امام عزيز! تو يار و ياور ما هستي، اگر صد بار هم كشته شوم و دوباره زنده شوم، باز هم جاننثار شما هستم و به شما افتخار ميكنم.
منبع: كتاب امام درآئينه ي شهيدان - صفحه: 106
: شهيديعقوب آذرآبادي حق
اين مردم، امام و اسلام را ميخواهند و اگر از لغزشها و اشتباهات ما ميگذرند به خاطر امام است.
منبع: كتاب امام درآئينه ي شهيدان - صفحه: 73
:شهيدمحمدتقي بنيادي
خداوند نعمت بزرگي كه به ايرانيان ارزاني داشته است، همان بتشكن زمان، بنيانگذار جمهوري اسلامي، معدن زهد و تقوي و بندهي خالص خدا، آيت خدا، ياور مستضعفان جهان، نمايندهي برحق امام زمان (عج)، حضرت آيتالله امام خميني (ره) است.
قدر او را بدانيد و از اوامر او كه همان امر غير مستقيم خدا است اطاعت كنيد، كه پس از غيبت حضرت مهدي (عج) چشم جهان چنين رهبري را نديده است كه حق عظيمي در گردن
م
سلمانان ايران و جهان دارد. از اين بزرگوار پيروي كنيد.
منبع: كتاب امام از منظر شهيدان - صفحه: 8۲
شهيدبهرام بهزادي:
اي ماه جماران! اي اميد مستضعفان جهان! اي خميني عزيز! اين را بدان كه من با تو ميثاق
بستهام و به تو وفادارم، زيرا كه تو به اسلام وفاداري.
اگر چندين بار مرا بكشند و زندهام كنند، باز از تو دست برنميدارم و با قطرهقطرهي خونم، نام خميني را بر كربلاهاي ميهن اسلامي نقش
ميبندم.
شهيد بهرام بهزادي
:شهيدعلي اكبر بيوك آقايي
اي رهبرم! اي شمع روشنيبخش هدايت، اي فروريزندهي كوه عظيم استعمار، اي تو نمايي از
علي (ع).
اي رهبرم اي مايهي افتخار بشر، سخنانت ثمربخش و پدرانه، زندگيت بيآلايش اي فروغ هستي، اي خميني.
اي خردمند پير! اي وجود آرام بخش، نامت هميشه پايدار، سخنان تو چون جرقهاي نورآفرين است كه بر افكار تاريك وجود ما اصابت ميكند و بدان روشني و عرفان ميبخشد.
اي رهبرم! اي پيرو علي (ع)، اي پيرو حسين (ع)، اي روح خدا، اي بيداركنندهي دلها. از خدايت ميخواهم و پيوسته به دنبال هر نماز دست به درگاه بينياز برداشته و فرياد ميزنم.
خدايا خدايا تا انقلاب مهدي خميني را نگهدار.
:شهيدسيدرضا پاك نژاد
ما رسالت انقلاب اسلامي ايران را ادامهي رسالت تمام انبيا از آدم تا خاتم (ص) ميدانيم كه
اينك به وسيلهي امام امت با دلايل و براهين روشن ابلاغ گرديده است.
:شهيدحجت پرسه
اي امام! اي ابراهيم بتشكن! اي فرزند زهرا(س) من به هيچ چيز عشق نميورزم و فقط عاشق خدا و عاشق شهادت و عاشق توام اي امام، من در دامن تو تربيت شدهام و راه مبارزه آموختم. بدان تا آخر عمرم و تا آخرين لحظهي زندگيم، در خط شما كه همانا خط الله است، جانفشاني ميكنم، چرا كه آنچه در اين انقلاب آموختم اخلاص و ايثار بود.
:شهيدمهدي پوررضا
«برادران حزبالهي، هميشه گوش به فرمان امام امت، بتشكن قرن بيستم باشيد، چون رمز پيروزي ما در گرو وحدت است
.
»
منبع: كتاب امام از منظر شهيدان - صفحه: 45
::نوآوری و ابتکارات رزمندگان در سالهای دفاع مقدّس::
شهيد زنده
بعد از حمله در جايي بوديم كه آتش دشمن شديد بود و نميتوانستيم بيرون بياييم. در همين وضعيت، مهمات ما نيز تمام شد. گروهي به سراغ ما آمدند تا ما را دستگير كنند. من فوراً خودم را در ميان شهدا انداختم و سر و صورتم را خوني كردم.
آنها دوستانم را به اسارت بردند. اما هرچه لگد بر سر و سينهي من زدند تكان نخوردم. بالاخره رفتند و من خلاص شدم و دوستانم بعد از 5 سال اسارت برگشتند.
منبع: كتاب فرهنگ جبهه (خلاقيت ها) - صفحه: 137
ابتكار حاج همت
در عمليات خيبر، دشمن براي اولين بار از تانك تي 72 استفاده كرد. اين تانك از رو به رو منهدم نميشد و فقط از دو طرف مورد هدف آرپيجي قرار ميگيرد. بچهها با خبر رسيدن اين نوع تانك روحيهي خود را از دست دادند و ديگر نميدانستند چه كنند.
تانكها با شتاب به سمت خاكريزهاي خودي حملهور شدند و نيروهاي آرپيجي زن هم كُپ كرده بودند. حاج همت در يك طرح ابتكاري فرمان داد تعدادي لاستيك اسقاطي را با نفت و بنزين آتش زدند و در صحنه نبرد رها ساختند. دشمن با مشاهده دود از طرف صحنه نبرد در جاهاي مختلف تصور كرد تانكهاي پيشرفتهاش هدف قرارگرفته، به همين خاطر عقبنشيني كرد و تك شديد و برنامهريزي شدهاش به شكست انجاميد.
منبع: كتاب فرهنگ جبهه (خلاقيت ها) - صفحه: ۶۰
غواصهاي دكتر چمران
وقتي كنسروها را پخش كردند، دكتر چمران گفت:«قوطي آنها را سالم نگه دارين». بعد خودش توي هر قوطي يك شمع گذاشت و محكمش كرد كه نيفتد شب قوطي ها را فرستاديم روي اروند. عراقيها فكر كرده بودند غواصها هستند تا صبح آتش ميريختند.
در دژبانيهاي مستقر در جادههاي كردستان، راه وسطي براي ماشين هاي نظامي و افراد خاص تعبيه شده بود كه با استفاده از رمزهاي بخصوصي، مثل بوق زدن يا روشن كردن چراغ راهنما به سرعت و بدون تشريفات بازرسي، از محل عبور ميكردند.
اين رمز در روزهاي مختلف متفاوت بود. دو بوق و يك راهنما يا سه بار روشن و خاموش كردن يكي از چراغها و امثال آن از علايم آن گذر بود.
منبع: كتاب فرهنگ جبهه (خلاقيت ها) - صفحه: 169
شهدا زندهاند
وقتي در خط نيرو كم بود و عراقيها قصد پيشروي داشتند، بچهها كلاههاي روي زمين افتاده را جمع ميكردند و در روي خاكريز ميگذاشتند يا روي چوب و اسلحه قرار ميدادند و در خاك فرو ميكردند، طوري كه فقط كلاهها درمعرض ديد دشمن بود و دشمن تصور ميكرد پشت خاكريز نيرو زياد است و گاهي اوقات اجساد شهدا را به صورت طبيعي لبهي خاكريز ميگذاشتند تا نشان دهند نيروها زنده و آمادهاند
منبع: كتاب فرهنگ جبهه (خلاقيت ها) - صفحه: 47
فانوس صلواتي
در منطقه حاج عمران براي حل مشكل تاريكي شب فانوس صلواتي ميساختيم. از نخ گوني سنگر، فتيله و از قوطي كنسرو و كمپوت، مخزن نفت آن را درست ميكرديم.
در قسمت بالاي قوطي دو سوراخ تعبيه شده بود: يكي براي پر كردن نفت و ديگري براي عبور سيم دسته و دستگيره. بشقابهاي يكبار مصرف آلومينيومي هم چتر بالاي فانوس بود كه باعث ميشد نور چراغ به پايين منعكس شده و به اطراف پخش نشود. چون اين ظروف اغلب براق بودند. در نهايت چيزي شبيه به آباژور درست مي شد.
منبع: كتاب فرهنگ جبهه (خلاقيت ها) - صفحه: 266
قرارگاه نظامي
اولين بار كه به جبهه رفتم در منطقه مهران مستقر شدم. فرمانده دستور داد هرچه بشكه خالي و درخت نخل شكسته در شهر پيدا ميشود كنار خاكريز ببريم. بعد آنها را به گونهاي كنار هم جا داد كه از دور تصور ميشد يك قرارگاه نظامي است.
صبح روز بعد كه عراق چشمش به اين منظره افتاد، شروع به گلوله باران منطقه با انواع توپ و خمپاره كرد. اين كار تا عصر طول كشيد. با اين حيله حجم وسيعي از مهمات دشمن براي زدن چند تا بشكه و درخت هدر رفت.
منبع: كتاب فرهنگ جبهه (خلاقيت ها) - صفحه: 193
همراه نمازشب خوان
بعضي از نماز شب خوانها براي جلوگيري از بيدار شدن سايرين و لو نرفتن قضيه بايد از گوشه چادر خيلي ماهرانه پاورچين پاورچين و آهسته بيرون ميرفتند.
روش من اين بود كه يك طناب به صورت حلقوي روي زمين پهن ميكردم و سر آن را به يكي از اعضاي بدنم مثل دست يا پا وصل ميكردم. وقتي او پايش گير ميكرد مرا هم به ناچار دنبال خودش ميكشاند و بيدار ميشدم يا شب كنارش ميخوابيديم و قسمتي از لباسم را به لباس او سنجاق ميزدم. وقتي بيدار ميشد ما هم با او كشيده ميشديم و به تهجد ميرسيديم.
منبع: كتاب فرهنگ جبهه (خلاقيت ها) - صفحه: 292
::سیره ی عملی شهیدان دفاع مقدّس::
ادامه دهنده ي راه:
هميشه دعايم اين بوده كه «اللهم اجعل محياي محيا محمد وآل محمد و مماتي ممات محمد و آل محمد».
پس اميدوارم كه دعايم به اجابت رسد و خداوند مردن را همچون مردن محمد و خاندانش گرداند و شما، اميدوارم كه راه و هدفي را كه به من ياد دادهايد، خود ادامه دهندهي آن باشيد و اسلحهي من را زمين نگذاريد.
شهيد محسن عليزاده
منبع: كتاب سيرت شهيدان - صفحه: 285
پيروامام:
شهيد حمزه معيني آنقدر به امام (ره) علاقه داشت كه در وصيتنامهاش نوشت :« اي جوانان! نكند در رختخواب ذلت بميريد كه حسين (ع) در ميدان نبرد شهيد شد، اي جوانان! مبادا در غفلت بميريد كه علي (ع) در محراب عبادت به شهادت رسيد و مبادا در حال بيتفاوتي بميريد كه علي اكبر حسين (ع) با هدف شهيد شد، اگر فيض شهادت نصيبم شد، آنانكه پيرو خط سرخ امام خميني (ره) نيستند و به ولايت او اعتقاد ندارند، بر من گريه نكنند و بر جنازهي من حاضر نشوند.»
منبع: كتاب سيرت شهيدان
جاودانگي:
اي كساني كه اين وصيتنامه را ميخوانيد، بدانيد كه شهادت مرگ نيست، رسالت است. رفتن نيست، جاودانه ماندن است. جان دادن نيست، بلكه جان يافتن است. به اجبار رفتن نيست، به اختيار رفتن است. مردن نيست، تولد است. سكوت نيست، فرياد است. تنفر نيست، عشق است.
شهيد صمد نيك رنجبر
منبع: كتاب سيرت شهيدان - صفحه: 277
مژدگاني شهادت:
«پدر و مادر عزيزم! مي خواهم قبل از هركس، خودم خبر شهادتم را به شما بدهم و پيشاپيش، مژدگاني دريافت كنم، چون مي دانم به محض رسيدن اين خبر به شما، دستهايتان را به آسمان بلند ميكنيد و به درگاه خداي بزرگ شكر اين نعمت را ميكنيد».
شهيد حاجيان
منبع: كتاب سيرت شهيدان - صفحه: 169
سكوت او:
محمدرضا هميشه ساكت و آرام، متين و باوقار بود، كم حرف ميزد، اگر يك روز تا شب را در كنارش در يك محيط به سر ميبردي تا سؤالي نميپرسيدي، كلامي نميشنيدي.
شهيدمحمدرضا منصوري
منبع: كتاب سيرت شهيدان - صفحه: 74
وصيتي براي تو:
من از مال دنيا چيزي نداشتم و نمي خواهم حتي يك ذره شهادت من باعث زحمت شما شود، حتي اگر شده مزارم را ساده درست كنيد، آن خرج و مخارجي كه مي خواهيد صرف برنامهي شهادتم نماييد، خرج جاهايي كنيد كه استفادهي اجتماعي دارد، مثل ساختن حمام، مدرسه و پايگاه بسيج.
برايم عكس يا ديگر تجملات زايد و اضافي تهيه نكنيد. در مجالس و مراسم من از بلندگو يا ديگر وسايل و چيزهايي كه باعث مزاحمت مي شوند، كم استفاده كنيد و مجلسم را تزيين نكنيد.
شهيد معصوم نيك رنجبر
منبع: كتاب سيرت شهيدان - صفحه: 89
اللهم الرزقني الشهادت في سبيلك:
عليرضا هر وقت ميخواست نامهاي براي كسي بنويسد، اول آن دعاي « اللهم الرزقني الشهادت في سبيلك» را مينوشت. او در هرجا و از هر فرصتي براي دعا كردن در اين زمينه استفاده ميكرد.
شهيد عليرضا حسنزاده
منبع: كتاب سيرت شهيدان - صفحه: 208
دستم رابگير
خدايا! دستم بگير تا در خار و خس چاههاي عميق گناه نيفتم، خدايا! به من حزني عطا فرما كه با ياد تو بر من آسان شود. خدايا! مرا به خود واگذار مكن كه بيتو هيچ و پوچم.
شهيد محسن فتوحي
منبع: كتاب سيرت شهيدان - صفحه: 280
نوبت عاشقي:
آن روز با بغض به خانه آمد. آلبوم عكسهايش را باز كرد و پشت تصوير يكي از دوستان شهيدش نوشت : پس كي نوبت من ميشود؟
شهيد عليرضا عالي مقام
منبع: كتاب سيرت شهيدان - صفحه: 210
مولايم مرادرياب:
«خدايا در آرزوي لقايت روزشماري مي كنم در آرزوي ديدارت ثانيه شماري مي كنم، ولي چه كنم كه قضاوقدر است توست».
خدايا! مردم ديگر طاقت ندارم دوري تو دلخستهام كرده و فراقت ذوبم نموده.
خدايا! مرا دعوت كن كه بيصبرانه منتظرم. چگونه در اين دنيا باشم و تو را نبينم خدايا به دادم برس كه عبد ذليل تو، مشتاق چهرهي زيباي مولاي خود است.
خدايا! حلاوت لقايت را به من بچشان كه ديگر زندگي براي من شيريني ندار تو را سوگند به چهارده معصوم مرا درياب».
شهيد غلام علي مسلمي
منبع: كتاب سيرت شهيدان - صفحه: 281
لشكر صاحبالزمان (عج):
احسان در پاسخ به نامهي مادرش كه از او خواسته بود به خانه برگردد، نوشت:« مادر! من ديگر جزو لشگر امام زمان (عج) شدهام به من فكر نكن.
جبهه، مدرسهي عشق به امام حسين (ع) است و من هم اگر لياقت داشته باشم، يكي از شاگردان او خواهم بود».
شهيد احسان مطيعي
منبع: كتاب سيرت شهيدان
::دست نوشته ی رزمندگان در دفتر خاطراتشان::
حسين آزمايش
بسمه تعالي
آري برادر محبت است كه انسان را به مقام بندگي مي رساند و انسان را به محبوب خويش نزديك ميكند و در آخر معشوق ،تورا ميخواند.
والسلام
الحقير حسين آزمايش
منبع: كتاب فرهنگ جبهه (يادگاري ها) - صفحه: 146
حسين ابراهيمي
نفست اژدهاست او كي مرده است
از غـم بيآلتـــــــي افـسـرده اسـت
به اميد پيروزي رزمندگان اسلام و دعاي خير ،جهت شفاي مجروحين و معلولين جنگ ايران و عراق و با آرزوي آزادي اسراي جنگ تحميلي..
برادرجان اين چند خط شعر را سرمشق زندگي خود قرار ده و استفاده كن و با نفس خويش هميشه اينگونه برخورد كن كه شعر كرده است.
تمام ..
برادر حسين ابراهيمي
منبع: كتاب فرهنگ جبهه (يادگاري ها) - صفحه: 103
محسن بركاتي
بسماللهالرحمنالرحيم
ما تابوتهاي سرخ را تا قيامت بر شانههاي پرقدرت و استوار خودمان ميكشيم و خود نيز در تابوتها مينشينيم.
محسن بركاتي
منبع: كتاب فرهنگ جبهه (يادگاري ها) - صفحه: 121
علي رضا صالحي
بسمه تعالي
با درود بيپايان به پيشگاه همهي انبيا و اوليا و شهدا و صلحاو علماي عالم، بنده فقط ميتوانم بگويم :
«جايــــي كه عقاب پر بريزد
از پشهي لاغري چه خيزد»
ولي از جايي كه خواستم موجب كسالت خاطر آن جناب نشده باشم امرتان را اطاعت نموده و چيزي كه خواسته بوديد مينويسم : يـك عمــــــر خـــوانـده بـوديـــم دارا انـار دارد
يك عـمر خوانـده بوديـم ســـــــارا انـــار دارد
ما مشق مينوشتيم با شور و شــادمانــي
غافـل از آنكه دارا حتي نـــــداشــت نانــي
سارا گلولهاي خــــورد وقتي شــعار ميداد
هنـگام مرگ خونـش بوي بهــــــــار مــيداد
امـــــــروز مـا بــخـوانيم دارا تنــــــــفـگ دارد
با دشمنان سـارا او قصــــــد جنـــــــگ دارد
دارا كه درس ما بود در جبهه هاســت امروز
درس شهامت او ســــرمشق ماست امروز
***
العبد الحقير الفقير العاصي الجاني
عليرضا صالحي
منبع: كتاب فرهنگ جبهه (يادگاري ها) - صفحه: 147
حاج داوود عبدي
بيعشق خميني نتوان عاشق مهدي شد.
به اميد برافراشته شدن پرچم اسلام در تمام جهان
حاج داود عبدي
10/2/1365
منبع: كتاب فرهنگ جبهه (يادگاري ها) - صفحه: 175
عباس عطاري
بسماللهالرحمن الرحيم
اي كاش حالات ظاهر و باطنم عكس همديگر بود و اي كاش آن بودم كه ميبايست بودم .
التماس دعا
كنار اروند
14/9/1365
منبع: كتاب فرهنگ جبهه (يادگاري ها) - صفحه: 121
علي اكبر يوسفي
به نام خداوند بخشاينده مهربان
يكي از بهترين صفات مؤمن اين است كه هميشه نصيحتپذير است و هميشه نصيحت را قبول ميكند.
والسلام
علياكبر يوسفي
21/6/1366
به اميد روزي كه انتقام خون همهي شهدا را بگيريم و خداوند كمك كند كه شرمندهي شهدا نشويم و در آن دنيا با اعمال نيكو و پسنديده در برابر شهدا روسفيد باشيم.
منبع: كتاب فرهنگ جبهه (يادگاري ها) - صفحه: 92
سيداحمد ميرمحمدي
بسمه تعالي
بالاترين شرط كمال عبادت ،حضور قلب و خشوع دل است و اگر حفظ شود مورد قبول حق است. من از دو بال مراقبه و توبه استفاده كردم و عشق به دست آوردم و منتظر خبرم تا بال بگشايم..
هـــــر آن كـه جانب اهــل وفا نگــهدارد
خــــداش در همـه حـال از بلا نگـــهدارد
دلا معاش چنان كن كـه گـر بلغــزد پاي
فرشتهات به دو دســــت دعـا نگهــدارد
گرت هواستكه معشـوق نگسلد پيوند
نـگـاهدار سـر رشتــــــه تـا نـگــــــهدارد
سيد احمد ميرمحمدي
ساعت 8:21 .
دقيقه مورخ 21/9/65
منبع: كتاب فرهنگ جبهه (يادگاري ها) - صفحه: 76
گمنام۱...
خــــــوشــــــا آنانكه پا در وادي حـــق
نهـادند و نلغـــــــــــــــــزيـدنـد و رفتنـد
خــــــوشا آنانكه با عـــــــزت زگيتـــي
بساط خـــــــويش برچيــــــدند و رفتند
خـــــــوشـــا آنانكه در راه خمــــــيني
به خــــــون خـــــويش غلطيدند ورفتند
اي همسفران باري اگر هست ببنديد
اين خانه اقامتگه ما رهگــذران نيست
7/12/1366
منبع: كتاب فرهنگ جبهه (يادگاري ها)
گمنام۲...
بسمه تعالي
يوسف گم گشته بازآيد به كنعان غم مخــور
كلبهي احزان شود روزي گلستان غم مخور
هرچه بنويسم به بياطلاعيم بيشتر پي خواهي برد. پس جز يك آيهي قرآن چيز بيشتري نميخواهم بنويسم..
«اخلاق ظاهري را بايد خوب كرد و اين كار هم هنر هر كسي نيست. انشاالله باطن انسان هم به كمك خدا خوب ميشود. هرچه كردي در ته دل، زياد علاقه به چيزي يا كسي پيدا نكن كه از آن چيز ضربه خواهي خورد.»
توسل به ائمه معصومين داشته باش و در حال توبه و انابه و تضرع باش
8/10/1365
منبع: كتاب فرهنگ جبهه (يادگاري ها)
گمنام ۳...
نكويــــي كن به هر بيگانه و خويش
كه هركــــس بد كند بد آيدش پيش
به دشمـن هم اگر خوبـــــي نمايي
پشيمان ميشود از كردهي خويش
*** سخن سنجانسخن سنجيدهگويند
به غيـــــــر از راه حـق راهـي نپويند
كمال معــــرفت چون در بيـان است
كمال هركـــــسي اينسان بجوينـد
***
اين چندبيت شعري است از شهيد جمال بيگي
شادي روحش صلوات
14/11/1365.
گمنام
منبع: كتاب فرهنگ جبهه (يادگاري ها)
التماس دعا...
