عضویت العربیة English
پیامبر اکرم صلّی الله علیه و آله: نزدیک‌ترین شما به من در روز قیامت، کسانی هستند که در دنیا بیشتر از دیگران بر من صلوات فرستند.
  • فرهنگ صلح و همزیستی
  • شهادت از زبان اباصلت
  • صلح خواهی معاویه از امام مجتبی (ع)

دیوان اشعار

شرح بزرگ ديوان ناصرخسرو

شرح بزرگ ديوان ناصرخسرو
شرح بزرگ ديوان ناصرخسرو, تفسير و توضيح پنجاه غزل از آغاز ديوان ناصرخسرو ,دكتر مهدى محقق; چاپ اول, تهران: انجمن آثار و مفاخر فرهنگى , 1386 . مقدمه شرح بزرگ ديوان ناصرخسرو, تفسير و توضيح پنجاه غزل از آغاز ديوان ناصرخسرو است كه به خامه تواناى استاد ارجمند جناب دكتر مهدى محقق تأليف شده و چاپ نخست آن در سال 1386 از طرف انتشارات انجمن آثار و مفاخر فرهنگى به رسته صيرفيان ادب عرضه شده است. كوشش مؤلّف در شرح و ادامه ...

اختر چر خ ادب

اختر چر خ ادب
12در 25 اسفند 85 هجری شمسی، «رخشنده اعتصامی» مشهور به پروین اعتصامی در شهر تبریز دیده به جهان گشود. او تنها دختر خانواده در کنار چهار برادر دیگرش بود. پدر پروین، «یوسف اعتصامی آشتیانی» مشهور به «اعتصام الملک» اهل آشتیان بود. او از نویسندگان و مبارزان دوران مشروطه بود. مادرش اختر فتوهی هم از اهالی تبریز بود. شش سال از عمر پروین گذشته بود که آن‌ها به خاطر شغل پدر به تهران آمدند. حضور در یک خانواده‌ی فرهنگی باعث شده بود تا او بتواند از همان دوران کودکی زبان فرانسه، عربی و انگلیسی را بیاموزد. ادامه ...

قصه هاي مثنوي به نثر

قصه هاي مثنوي به نثر
نقاشان چيني با نقاشان رومي در حضور پادشاهي، از هنر و مهارت خود سخن مي گفتند و هر گروه ادعا داشتند که در هنر نقاشي بر ديگري برتري دارند. شاه گفت: ما شما را امتحان مي کنيم تا ببينيم کدامتان برتر و هنرمندتر هستيد.يک ديوار اين خانه را پرده کشيدند و دو گروه نقاش، کار خود را آغاز کردند. چيني ها صد نوع رنگ از پادشاه خواستند و هر روز مواد و مصالح و رنگ زيادي براي نقاشي به کار مي بردند. بعد از چند روز صداي ساز و دهل و شادي چيني ها بلند شد، آنها نقاشي خود را تمام کردند اما روميان هنوز از شاه رنگ و مصالح نگرفته بودند و از روز اول فقط ديوار را صيقل مي زدند. ادامه ...

سوختي جانم چه مي‌سازي مرا

سوختي جانم چه مي‌سازي مرا
بر سر افتادم چه مي‌تازي مرا سوختي جانم چه مي‌سازي مرا بوک بر گيري و بنوازي مرا در رهت افتاده‌ام بر بوي آنک بر نخيزم گر بيندازي مرا ليک مي‌ترسم که هرگز تا ابد آمدم تا چاره‌اي سازي مرا بنده‌ي بيچاره گر مي‌بايدت همچو شمعي چند بگدازي مرا چون شدم پروانه‌ي شمع رخت ادامه ...

بر گوشه‌ي دل نهاد ما را

بر گوشه‌ي دل نهاد ما را
در خانه‌ي ما نمي‌نهد پاي بر گوشه‌ي دل نهاد ما را روزي به سلام يا پيامي از دست مگر بداد ما را؟ دانست که در غميم بي او آن يار نکرد ياد ما را بر ما در لطف خود فرو بست از لطف نکرد شاد ما را ادامه ...

شوريده کرد شيوه‌ي آن نازنين مرا

شوريده کرد شيوه‌ي آن نازنين مرا
عشقش خلاص داد ز دنيا و دين مرا شوريده کرد شيوه‌ي آن نازنين مرا تا خود چها رسد ز چنين همنشين مرا غم همنشين من شد و من همنشين غم تا کي بسوزد اين نفس آتشين مرا زينسان که آتش دل من شعله ميزند ادامه ...

نداد عشق گريبان به دست کس ما را

نداد عشق گريبان به دست کس ما را
گرفت اين مي پرزور، چون عسس ما را نداد عشق گريبان به دست کس ما را لب تو ريخت به دل، رنگ صد هوس ما را به گرد خاطر ما آرزو نمي‌گرديد بس است آمدن و رفتن نفس ما را خراب حالي ما لشکري نمي‌خواهد که خرج آه سحر مي‌شود نفس ما را تمام روز ازان همچو شمع خاموشيم ادامه ...

نخست از فکر خويشم در تحير

نخست از فکر خويشم در تحير
چه چيز است آن که خوانندش تفکر نخست از فکر خويشم در تحير سرانجام تفکر را چه خواني چه بود آغاز فکرت را نشاني ادامه ...

من و ما و تو او هست يک چيز

من و ما و تو او هست يک چيز
من و ما و تو او هست يک چيز شاعر : شيخ محمود شبستري که در وحدت نباشد هيچ تمييز من و ما و تو او هست يک چيز انا الحق اندر او صوت و صدا شد هر آن کو خالي از خود چون خلا شد يکي گردد سلوک و سير و سالک شود با وجه باقي غير هالک ولي وحدت همه از سير خيزد حلول و اتحاد از غير خيزد نه حق شد بنده نه بنده خدا شد تعين بود کز هستي جدا شد که در وحدت دويي عين ضلال است حلول و اتحاد اينجا محال است نه هرچ آن مي‌نمايد عين بود است وجود خلق و کثرت درنمود... ادامه ...

انا الحق کشف اسرار است مطلق

انا الحق کشف اسرار است مطلق
انا الحق کشف اسرار است مطلق شاعر : شيخ محمود شبستري جز از حق کيست تا گويد انا الحق انا الحق کشف اسرار است مطلق تو خواهي مست گير و خواه مخمور همه ذرات عالم همچو منصور بدين معني همي‌باشند قائم در اين تسبيح و تهليلند دائم «و ان من شيء» را يک ره فرو خوان اگر خواهي که گردد بر تو آسان تو هم حلاج‌وار اين دم برآري چو کردي خويشتن را پنبه‌کاري نداي «واحد القهار» بنيوش برآور پنبه‌ي پندارت از گوش چرا گشتي تو موقوف قيامت ندا مي‌آيد از حق بر... ادامه ...