عضویت العربیة English
پیامبر اکرم صلّی الله علیه و آله: نزدیک‌ترین شما به من در روز قیامت، کسانی هستند که در دنیا بیشتر از دیگران بر من صلوات فرستند.
  • فرهنگ صلح و همزیستی
  • شهادت از زبان اباصلت
  • صلح خواهی معاویه از امام مجتبی (ع)

سیف فرغانی

اگر دل است به جان مي‌خرد هواي تو را

اگر دل است به جان مي‌خرد هواي تو را
و گر تن است به دل مي‌کشد جفاي تو را اگر دل است به جان مي‌خرد هواي تو را که آب ديده کشد آتش هواي تو را به ياد روي تو تا زنده‌ام همي گريم نه مردم ار بگذارم در سراي تو را کليد هشت بهشت ار به من دهد رضوان به ترک هر دو به دست آورم رضاي تو را اگر به جان و جهانم دهد رضاي تو دست ادامه ...

در خانه‌ي دل عشق تو مجمع دارد

در خانه‌ي دل عشق تو مجمع دارد
در خانه‌ي دل عشق تو مجمع دارد شاعر : سيف فرغاني و از دادن جان کار تو مقطع دارد در خانه‌ي دل عشق تو مجمع دارد نظمي است که از روي تو مطلع دارد در شعر تخلص به تو کردم که وجود بد گفته همه عمر و شنيده ز تو نيک اي من همه بد کرده و ديده ز تو نيک کز من به تو بد به من رسيده ز تو نيک حد بدي و غايت نيکي اين است بر هم زدن از ترس نمي‌يارم چشم بر کرده‌ي خويشتن چو بگمارم چشم بد کردم و نيکي از تو مي‌دارم چشم! اي ديده‌ي شوخ، بين که من چندين سال خورشيد... ادامه ...

اي صبا با دم من کن نفسي همراهي

اي صبا با دم من کن نفسي همراهي
اي صبا با دم من کن نفسي همراهي شاعر : سيف فرغاني به سوي شاه بر از من سخني گر خواهي اي صبا با دم من کن نفسي همراهي از پريشاني اين ملک بده آگاهي قدوه و عمده‌ي شاهان جهان غازان را نان عزيز است که شد يوسف گندم چاهي گو درين مصر که فرعون درو صد بيش است کرسي مملکت و مسند شاهنشاهي!، گو بدان اي به وجود تو گرفته زينت بهر نان گربه کند نزد سگان روباهي شير چون گربه درين ملک کند موش شکار استخوان جوي شده همچو سگ درگاهي سروراني که به هر گرسنه نان مي‌دادند... ادامه ...

ملک دنيا و مردمان در وي

ملک دنيا و مردمان در وي
ملک دنيا و مردمان در وي شاعر : سيف فرغاني گورخانه است و مردگان در وي ملک دنيا و مردمان در وي هست زندان تو ممان در وي نيست بستان تو مباش در او گر چه زنده است نيست جان در وي هر که را دل در او قرار گرفت اوفتاده بسي سگان در وي اين جهان بر مثال مرداري‌ست که سگان را دهان بود در وي؟ آدمي‌زاده چون خورد چيزي زده چون گربه ناخنان در وي گوشتي لاغر است و چندين سگ ظلم را فربه است ران در وي عدل را ساق لاغر است وليک طفل بودي شدي جوان در وي ... ادامه ...

دلبرا تا تو يار خويشتني

دلبرا تا تو يار خويشتني
دلبرا تا تو يار خويشتني شاعر : سيف فرغاني در پي اختيار خويشتني دلبرا تا تو يار خويشتني همچنان برقرار خويشتني بي‌قرارند مردم از تو و تو هم تو آيينه‌دار خويشتني عالم آيينه‌ي جمال تو شد فتنه‌ي روزگار خويشتني با چنين زلف و رخ نه فتنه‌ي ما از رخ چون نگار خويشتني تو منقش بسان دست عروس تو چو گل از بهار خويشتني زينت تو ز دست غيري نيست از رخ چون بهار خويشتني در شب زلف خود چو مه تابان گلستان هزار خويشتني من هزار توام به صد دستان ... ادامه ...

اي ز بازار جهان حاصل تو گفتاري

اي ز بازار جهان حاصل تو گفتاري
اي ز بازار جهان حاصل تو گفتاري شاعر : سيف فرغاني عمر تو موسم کار است و جهان بازاري اي ز بازار جهان حاصل تو گفتاري نکند فايده گر خرج کني گفتاري اندر آن روز که کردار نکو سود کند چند گفتي سخن و هيچ نکردي کاري همچو بلبل که بر افراز گلي بنشيند گر ازين مزرعه کس پر نکند انباري ظاهر آن است که بي‌زاد و تهي دست رود \N زر طاعت زن و اخلاص عيار آن ساز هر چه گويي بجز از ذکر، همه بيهوده است خواجه ... ! تا سود کني بر درمي ديناري شعر نيکو که خموشي... ادامه ...

با حسن چو لطف يار کردي،

با حسن چو لطف يار کردي،
با حسن چو لطف يار کردي، شاعر : سيف فرغاني اي جان بنگر چه کار کردي؟! با حسن چو لطف يار کردي، دي را به نفس بهار کردي دل را به سخن گشاد دادي اي صدر بزرگوار کردي با چاکر خرد خود بسي لطف، فضلي که تو آشکار کردي چون شعر رهي نهان نماند بازم تو اميدوار کردي از وصل بريده بود اميدم در گردن روزگار کردي از نامه‌ي خود طويله‌ي در از خامه پر از نگار کردي چون دست عروس نامه‌اي را چون من زغني شکار کردي زين نامه که دام مرغ روح است چشم املم... ادامه ...

اي دل بنه سر و مکش از کوي يار پاي

اي دل بنه سر و مکش از کوي يار پاي
اي دل بنه سر و مکش از کوي يار پاي شاعر : سيف فرغاني بيرون ز کوي دوست منه زينهار پاي اي دل بنه سر و مکش از کوي يار پاي از تيغ دوست گردن و از بند يار پاي گر دولت است در سرت امروز وامگير با غصه سر درآور و با غم بدار پاي تا آن زمان که دست دهد شاديي تو را برخيز، ليکن از در او برمدار پاي بنشين، ز آستانه‌ي او برمگير سر بي‌ضبط مي‌نهد شتر بي‌مهار پاي سر با لجام عشق درآور که در مسير ور دوست امر کرد بنه بر شرار پاي گر عشق حکم کرد به آتش درآر دست... ادامه ...

زهي ز طره‌ي تو آفتاب در سايه

زهي ز طره‌ي تو آفتاب در سايه
زهي ز طره‌ي تو آفتاب در سايه شاعر : سيف فرغاني به پيش پرتو روي تو ماه و خور سايه زهي ز طره‌ي تو آفتاب در سايه درخت لطف تو را هر دو کون در سايه هواي عشق تو را مهر و ماه چون ذره کسي به قامت و بالاي تو مگر سايه بنزد عقل چو خورشيد روشن است که نيست که آفتاب فگندست سايه بر سايه چو سايه بر من بي‌نور افگني گويند که بر زمين نفتد بعد ازين دگر سايه چنان گرفت جهان نور آفتاب رخت چو شمع نور شد از پاي تا به سر سايه چو تاب مهر تو چون ريسمان گرفت بدل... ادامه ...

بر جناحش چون دم طاوس هر پر آينه

بر جناحش چون دم طاوس هر پر آينه
بر جناحش چون دم طاوس هر پر آينه شاعر : سيف فرغاني صورت احوال خود زين شعر کردم بر تو عرض بر جناحش چون دم طاوس هر پر آينه چون خضر آب حيوة عشق تو خوردم، سزد داشتم خورشيد را اندر برابر آينه گر تو بي آيينه رو بنموده‌اي عشاق را گر بسازم بهر تو همچون سکندر آينه حد نيکويي روي اين است و نتوان نيز ساخت بعد ازين اي جان ز تو روي وز چاکر آينه اي ز عکس روي تو چون مه منور آينه آن نکورو گر بخواهد زين نکوتر آينه اي ز تاب حسن تو آيينه صورت آفتاب آن چنان... ادامه ...