عضویت العربیة English
پیامبر اکرم صلّی الله علیه و آله: نزدیک‌ترین شما به من در روز قیامت، کسانی هستند که در دنیا بیشتر از دیگران بر من صلوات فرستند.
  • فرهنگ صلح و همزیستی
  • شهادت از زبان اباصلت
  • صلح خواهی معاویه از امام مجتبی (ع)

عطار

سوختي جانم چه مي‌سازي مرا

سوختي جانم چه مي‌سازي مرا
بر سر افتادم چه مي‌تازي مرا سوختي جانم چه مي‌سازي مرا بوک بر گيري و بنوازي مرا در رهت افتاده‌ام بر بوي آنک بر نخيزم گر بيندازي مرا ليک مي‌ترسم که هرگز تا ابد آمدم تا چاره‌اي سازي مرا بنده‌ي بيچاره گر مي‌بايدت همچو شمعي چند بگدازي مرا چون شدم پروانه‌ي شمع رخت ادامه ...

ساقيا خيز که تا رخت به خمار کشيم

ساقيا خيز که تا رخت به خمار کشيم
ساقيا خيز که تا رخت به خمار کشيم شاعر : عطار تائبان را به شرابي دو سه در کار کشيم ساقيا خيز که تا رخت به خمار کشيم اوفتان خيزان از خانه به بازار کشيم زاهد خانه‌نشين را به يکي کوزه درد خيز تا پيش مغان دردي خمار کشيم هوست هست که صافي دل و صوفي گردي به يکي جرعه ميش در صف کفار کشيم هر که را در ره اسلام قدم ثابت نيست انا گويان خودي را به سر دار کشيم هر که دعوي اناالحق کند و حق گويد وقت نامد که خط اندر خط زنار کشيم چند داريم نهان زير مرقع زنار... ادامه ...

بجز غم خوردن عشقت غمي ديگر نمي‌دانم

بجز غم خوردن عشقت غمي ديگر نمي‌دانم
بجز غم خوردن عشقت غمي ديگر نمي‌دانم شاعر : عطار که شادي در همه عالم ازين خوشتر نمي‌دانم بجز غم خوردن عشقت غمي ديگر نمي‌دانم وليکن ما و من گفتن به عشقت در نمي‌دانم گر از عشقت برون آيم به ما و من فرو نايم چنان بي پا و سرگشتم که پاي از سر نمي‌دانم ز بس کاندر ره عشق تو از پاي آمدم تا سر کنون عاجز فرو ماندم رهي ديگر نمي‌دانم به هر راهي که دانستم فرو رفتم به بوي تو کنون از غايت مستي مي از ساغر نمي‌دانم به هشياري مي از ساغر جدا کردن توانستم درين... ادامه ...

هر آن دردي که دلدارم فرستد

هر آن دردي که دلدارم فرستد
هر آن دردي که دلدارم فرستد شاعر : عطار شفاي جان بيمارم فرستد هر آن دردي که دلدارم فرستد سزد گر درد بسيارم فرستد چو درمان است درد او دلم را که داند تا چه تيمارم فرستد اگر بي او دمي از دل برآرم هزاران جان به ايثارم فرستد وگر در عشق او از جان برآيم به دريا در نگونسارم فرستد وگر در جويم از درياي وصلش ز غيرت بر سر دارم فرستد وگر از راز او رمزي بگويم ز مسجد سوي خمارم فرستد چو در ديرم دمي حاضر نبيند بسوزد دلق و زنارم فرستد چو دام... ادامه ...

بيا تا رند هر جايي بباشيم

بيا تا رند هر جايي بباشيم
بيا تا رند هر جايي بباشيم شاعر : عطار سر غوغا و رسوايي بباشيم بيا تا رند هر جايي بباشيم اسير بند خودرايي بباشيم نمي‌ترسي که همچون خود نمايان ز سر تا پاي قرايي بباشيم اگر در جمع قرايان نشينيم چو رندان تماشايي بباشيم بيا تا در تماشاي خرابات که عاشق وار سودايي بباشيم چو عقل ما عقيله است آن نکوتر همان بهتر که دريايي بباشيم چو در درياي بي پايان فتاديم برون کون صحرايي بباشيم چو صحرا گشت بر ما آنچه بايست همه جايي همه جايي بباشيم ... ادامه ...

من پاي همي ز سر نمي‌دانم

من پاي همي ز سر نمي‌دانم
من پاي همي ز سر نمي‌دانم شاعر : عطار او را دانم دگر نمي‌دانم من پاي همي ز سر نمي‌دانم کز ميکده ره بدر نمي‌دانم چندان مي عشق يار نوشيدم از هيچ وجود اثر نمي‌دانم جايي که من اوفتاده‌ام آنجا از موضع خود گذر نمي‌دانم گر صد ازل و ابد به سر آيد جز بي صفتي خبر نمي‌دانم جز بي جهتي نشان نمي‌يابم گم گشتم و بال و پر نمي‌دانم مرغي عجبم زبس که پريدم من معذورم اگر نمي‌دانم اين حال چو هيچکس نمي‌داند تا کي دانم مگر نمي‌دانم بگرفت دلم ز دانم... ادامه ...

دل ز هواي تو يک زمان نشکيبد

دل ز هواي تو يک زمان نشکيبد
دل ز هواي تو يک زمان نشکيبد شاعر : عطار دل چه بود عقل و وهم جان نشکيبد دل ز هواي تو يک زمان نشکيبد از طلب چون تو دلستان نشکيبد هر که دلي دارد و نشان تو يابد هيچ کسي از تو در جهان نشکيبد گرچه جهان را بسي کس است شکيبا سود دل آن است کز زيان نشکيبد ذره‌ي سوداي تو که سود جهان است يک نفس از ياد تو زبان نشکيبد گرچه زبان را مجال ياد تو نبود ديده ز ماه تو همچنان نشکيبد چون نشکيبد ز آب ماهي بي آب بي رخت از آب يک زمان نشکيبد مردم آبي چشم از... ادامه ...

بر هرچه که دل نهاده باشيم

بر هرچه که دل نهاده باشيم
بر هرچه که دل نهاده باشيم شاعر : عطار در مشرکي اوفتاده باشيم بر هرچه که دل نهاده باشيم حالي ز دو خر پياده باشيم گر بر کامي سوار گرديم داد نفسي نداده باشيم صد عمر اگر به سر باستيم غم نيست که مست باده باشيم مستي و غرور سخت کاري است کين باد ز سر نهاده باشيم زان پيش که سر نماند آن به بيني که ز مرد زاده باشيم هرگه که ز زاد و بوم رستيم در پيش خود ايستاده باشيم چون سايه در آفتاب روشن از هستي خويش ساده باشيم آن به که درين قفس چو عطار... ادامه ...

درد دل را دوا نمي‌دانم

درد دل را دوا نمي‌دانم
درد دل را دوا نمي‌دانم شاعر : عطار گم شدم سر ز پا نمي‌دانم درد دل را دوا نمي‌دانم که صواب از خطا نمي‌دانم از مي نيستي چنان مستم درد را از دوا نمي‌دانم چند از من کني سال که من در خلا و ملا نمي‌دانم حل اين مشکلم که افتادست که قبول از عطا نمي‌دانم به چه داد و ستد کنم با خلق هيچ از خود جدا نمي‌دانم هرچه از ماه تا به ماهي هست يا منم جمله يا نمي‌دانم وانچه در اصل و فرع جمله تويي که عدد را قفا نمي‌دانم گر يک است اين همه يکي بگذار... ادامه ...

دلم در عشق تو جان برنتابد

دلم در عشق تو جان برنتابد
دلم در عشق تو جان برنتابد شاعر : عطار که دل جز عشق جانان برنتابد دلم در عشق تو جان برنتابد که يک دل بيش يک جان برنتابد چو عشقت هست دل را جان نخواهد که درد عشق درمان برنتابد دلم در درد تو درمان نجويد که روز حشر ديوان برنتابد مرا در عشق تو چندان حساب است يقين دانم که دو جهان برنتابد ز عشقت قصه‌ي گفتار ما را که يک شبنم دو طوفان برنتابد اگر با من نمي‌سازي مسوزم که اين دل دود هجران برنتابد چو پروانه دلم در وصل خود سوز ز هجرت يک سخن... ادامه ...