عضویت العربیة English
امام جواد علیه‌السلام: عزّت مؤمن در بى نیازى او از مردم است. بحارالأنوار، ج 75، ص 109
  • بررسی و تحلیل سند 2030 یونسکو
  •  نابودی رژیم صهیونیستی زیر ۲۵ سال

فخرالدین عراقی

بر گوشه‌ي دل نهاد ما را

بر گوشه‌ي دل نهاد ما را
در خانه‌ي ما نمي‌نهد پاي بر گوشه‌ي دل نهاد ما را روزي به سلام يا پيامي از دست مگر بداد ما را؟ دانست که در غميم بي او آن يار نکرد ياد ما را بر ما در لطف خود فرو بست از لطف نکرد شاد ما را ادامه ...

اي عراقي، غير ياد او مکن

اي عراقي، غير ياد او مکن
اي عراقي، غير ياد او مکن شاعر : فخرالدين عراقي تا مگر ياد آيدت با ذاکران اي عراقي، غير ياد او مکن ياد حق کن تا بماني جاودان بگذر اي غافل ز ياد اين و آن در حقيقت نيستي ذاکر، بدان تا فراموشت نگردد غير حق ذاکري، گرچه بجنباني زبان چون فراموشت شد آنچه دون است تا کني ياد خود و سود و زيان خود نيابي چاشني ذکر دوست شاهد مذکور گردي بي گمان چون ز خود وز ياد خود فازغ شوي چون شود مذکور جانت را عيان بگذري از ذکر اسماء و صفات نايدت ياد از دل... ادامه ...

شهري است بزرگ و ما دروييم

شهري است بزرگ و ما دروييم
شهري است بزرگ و ما دروييم شاعر : فخرالدين عراقي آبي است حيات و ما سبوييم شهري است بزرگ و ما دروييم ما زنده بدان نسيم و بوييم بويي به مشام ما رسيده است ما از صفت جلال اوييم بازيچه مدان، تو خواجه، ما را در راه به سر دوان چو گوييم چوگان حيات تا بخورديم نشناخت کسي که در چه خوييم؟ تا خوي صفات او گرفتيم ما نيز براي گفت و گوييم مي‌گفت عراقي از سر سوز: ادامه ...

تا کي همه مدح خويش گوييم؟

تا کي همه مدح خويش گوييم؟
تا کي همه مدح خويش گوييم؟ شاعر : فخرالدين عراقي تا چند مراد خويش جوييم؟ تا کي همه مدح خويش گوييم؟ بيهوده فسانه چند گوييم؟ بر خيره قصيده چند خوانيم؟ وي بخت، بيا، که خوش بموييم اي ديده بيا، که خون بگرييم آن يار که دوستدار اوييم ما را چو به کام دشمنان کرد گرد سر کوي او بپوييم نگذاشت که با سگان کويش کز باغ رخش گلي ببوييم دانم که روا ندارد آن خود خيزيم و گليم خود بشوييم؟ زين به نبود، کز آب ديده آن گرد ز راه خود بروبيم گردي است... ادامه ...

بيا، اي ديده، تا يک دم بگرييم

بيا، اي ديده، تا يک دم بگرييم
بيا، اي ديده، تا يک دم بگرييم شاعر : فخرالدين عراقي نيم چون خوشدل و خرم بگرييم بيا، اي ديده، تا يک دم بگرييم زماني بر دل پر غم بگرييم دمي بر جان پر حسرت بموييم گهي از زخم بي‌مرهم بگرييم گهي از درد بي‌درمان بناليم چو عيسي رفت، بر مريم بگرييم دل ما مرد، بر تن خوش بموييم ندارد هيچ سودي، هم بگرييم چو کار از دست رفت، اين گريه‌ي ما کنون در حسرت آن دم بگرييم خوشا آن دم که با ما يار خوش بود بر آن محروم نامحرم بگرييم نشد جان محرم اسرار جانان... ادامه ...

اي دوست، بيا، که ما توراييم

اي دوست، بيا، که ما توراييم
اي دوست، بيا، که ما توراييم شاعر : فخرالدين عراقي بيگانه مشو، که آشناييم اي دوست، بيا، که ما توراييم در بازگشاي، تا درآييم رخ بازنماي، تا ببينيم ليکن چه کنيم؟ مبتلاييم هر چند نه‌ايم در خور تو پيوسته چرا ز تو جداييم؟ چون بي‌تو نه‌ايم زنده يک دم بر روي تو شيفته چراييم؟ چون عکس جمال تو نديديم در حسرت تو بمرد، ماييم آن کس که نديده روي خوبت بپذير ز ما، که بي‌نواييم ماييم کنون و نيم جاني دور از تو هميشه در بلاييم تا دور شديم از... ادامه ...

ز دلتنگي به جانم با که گويم؟

ز دلتنگي به جانم با که گويم؟
ز دلتنگي به جانم با که گويم؟ شاعر : فخرالدين عراقي ز غصه ناتوانم، با که گويم؟ ز دلتنگي به جانم با که گويم؟ ز بي‌ياري به جانم، با که گويم؟ ز تنهايي ملولم، چند نالم؟ نمي‌دارم، ندانم با که گويم؟ به عالم در، ندارم غمگساري ولي پيش که خوانم؟ با که گويم؟ ز غصه صدهزاران قصه دارم ميان خون تپانم، با که گويم؟ چو مرغ نيم بسمل در غم يار ز محنت همچنانم، با که گويم؟ فتاده چون بود در دام صيدي؟ به کام دشمنانم، با که گويم؟ به کام دوستان بودم، کنون... ادامه ...

ز جورش در فغانم، چند نالم؟

ز جورش در فغانم، چند نالم؟
ز جورش در فغانم، چند نالم؟ شاعر : فخرالدين عراقي گذشت از حد نفيرم، با که گويم؟ ز جورش در فغانم، چند نالم؟ که نيست از وي گزيرم، با که گويم؟ مرا از خود جدا دارد نگاري فراقش کرد پيرم، با که گويم؟ به بوي وصل او عمرم به سر شد همي سوزد ضميرم، با که گويم؟ شب و روز آتش سوداي عشقش من مسکين فقيرم، با که گويم؟ مرا خلقان توانگر مي‌شمارند که گويي در سعيرم، با که گويم؟ چنان سوزد مرا تاب غم او به ديده مي‌پذيرم، با که گويم؟ هر آن غم، کز فراقش بر... ادامه ...

تا کي از دست فراق تو ستم‌ها بينيم؟

تا کي از دست فراق تو ستم‌ها بينيم؟
تا کي از دست فراق تو ستم‌ها بينيم؟ شاعر : فخرالدين عراقي هيچ باشد که تو را بار دگر وابينيم تا کي از دست فراق تو ستم‌ها بينيم؟ جان فشانيم، اگر آن رخ زيبا بينيم دل دهيم، از سر زلف تو چو بويي يابيم چه شود گر بگذاري تو دمي ما بينيم؟ روي خوب تو که هر دم دگران مي‌بينند از فراق تو بگو: چند بلاها بينيم؟ ما که دور از تو ز هجرانت به جان آمده‌ايم نيست ممکن که جمال تو در آنجا بينيم خورد زنگار غمت آينه‌ي دل به فسوس تا بود کان دل گم‌کرده‌ي خود وابينيم... ادامه ...

خيز، تا قصد کوي يار کنيم

خيز، تا قصد کوي يار کنيم
خيز، تا قصد کوي يار کنيم شاعر : فخرالدين عراقي گذري بر در نگار کنيم خيز، تا قصد کوي يار کنيم وز غمش ناله‌هاي زار کنيم روي در خاک کوي او ماليم رمزکي چند آشکار کنيم به زباني، که بيدلان گويند به کف وصل در سپار کنيم هجر او را، که جان ما خون کرد گله از بخت و روزگار کنيم حاش لله کزو کنيم گله! ترک تدبير و اختيار کنيم ما، اگر بر مراد او سازيم دست با دوست در کنار کنيم زود پا در بساط وصل نهيم ما به شکرانه جان نثار کنيم چون لب يار شکرافشان... ادامه ...