عضویت العربیة English
پیامبر اکرم صلّی‌الله‌علیه‌و‌آله: فرزند هفت سال سروَر، هفت سال فرمانبردار و هفت سال وزیر است. مکارم الاخلاق، ص222
  • خطر صهیونیزم رسانه‌ای
  • رفع مشکلات عمومی و بیماریهای دندان
  • هویت‌ جوان‌ از‌ دیدگاه‌ امام‌ خمینی‌ و‌ امام خامنه‌ای

سنایی غزنوی

بنده‌ي يک دل منم بند قباي ترا

بنده‌ي يک دل منم بند قباي ترا
چاکر يکتا منم زلف دو تاي ترا بنده‌ي يک دل منم بند قباي ترا من ننشانم ز جان باد هواي ترا خاک مرا تا به باد بر ندهد روزگار بوسه مگر دادمي من کف پاي ترا کاش رخ من بدي خاک کف پاي تو بر سر و ديده نهم رايت راي ترا گر بود اي شوخ چشم راي تو بر خون من جعبه ز سينه کنم تير جفاي ترا تير جفاي تو هست دلکش جان دوز من ادامه ...

ديگ خواجه ز گوشت دوشيزه‌ست

ديگ خواجه ز گوشت دوشيزه‌ست
ديگ خواجه ز گوشت دوشيزه‌ست شاعر : سنايي غزنوي مطبخ او ز دود پاکيزه‌ست ديگ خواجه ز گوشت دوشيزه‌ست مور در آرزوي نان ريزه‌ست خواجه چون نان خورد در آن موضع ادامه ...

پيش ازين گفتم سه بوسش را همي

پيش ازين گفتم سه بوسش را همي
پيش ازين گفتم سه بوسش را همي شاعر : سنايي غزنوي مردمست آن روسبي زن مردمست پيش ازين گفتم سه بوسش را همي سگ دمست آن روسبي زن سگ دمست باز از آن فعل بدش گفتم که نه پر خمست آن روسبي زن پر خمست گويد از سختي ور امير سرخس کژدمست آن روسبي زن کژدمست باز گويم ني که پر خم زن بود گندمست آن روسبي زن گندمست کفته بادا سرش زير پاي گاو ادامه ...

فراق آمد کنون از وصل برخوردار چون باشم

فراق آمد کنون از وصل برخوردار چون باشم
فراق آمد کنون از وصل برخوردار چون باشم شاعر : سنايي غزنوي جدا گرديد يار از من جدا از يار چون باشم فراق آمد کنون از وصل برخوردار چون باشم عقيق‌افشان و گوهربيز و لولوبار چون باشم به چشم ار نيستم گنج عقيق و لولو و گوهر چو خوابم شد تبه در آب جز بيدار چون باشم کسي کوبست خواب من در آب افگند پنداري دل آزرده ز عشق يار زود آزار چون باشم بت من هست دلداري و زود آزار و من دايم چو از دينار بي‌بهرم به رخ دينار چون باشم دهانش نيم دينارست و دينارست روي من... ادامه ...

گنده پيريست تيره روي جهان

گنده پيريست تيره روي جهان
گنده پيريست تيره روي جهان شاعر : سنايي غزنوي خرد ما بدو نظر کردست گنده پيريست تيره روي جهان کان سياهي سپيد برکردست به سپيدي رخانش غره مشو خانه‌ي خويش مرد را بندست قدر مردم سفر پديد آرد کس نداند که قيمتش چندست چون به سنگ اندرون بود گوهر دست وزارت در آن بلند مقامست عرش مقاما زر کن کعبه‌ي جاهت شاه فلک اوج خويش را که کدامست کز شرف او به روز بار نداند آن تو کري نه سخن باريکست آن تو کوري نه جهان تاريکست روي ديوار و سرت نزديک‌ست ... ادامه ...

گرتير فلک داد کلاهي به معزي

گرتير فلک داد کلاهي به معزي
گرتير فلک داد کلاهي به معزي شاعر : سنايي غزنوي تازان کله اينجا غذي جان ملک ساخت گرتير فلک داد کلاهي به معزي پيکان ملک تاج سر تير فلک ساخت او نيز سوي تير فلک رفت و به پاداش ادامه ...

اي که چون اندر بنان آري قصب هنگام نظم

اي که چون اندر بنان آري قصب هنگام نظم
اي که چون اندر بنان آري قصب هنگام نظم شاعر : سنايي غزنوي صدر چرخ ثاني از فضل تو پندارم قصب اي که چون اندر بنان آري قصب هنگام نظم وانگه از نوک قصب روز اندر آميزي به شب کوکب معني تو در سير آوري بر چرخ طبع صد هزاران آفتاب روشن اندر يک ذنب در يکي بيتت معاني روشني دارد چنانک تن نهان در پرده و رخسار در زير قصب شعر تو ناگفته مانند عروس پردگيست خازن رايت ز گنج معرفت آرد سلب خاطر و وهم تو چون از پرده بيرون خواندش ديده داران خرد را لعبتي باشد عجب... ادامه ...

چو آمد روي بر رويم که باشم من که من باشم

چو آمد روي بر رويم که باشم من که من باشم
چو آمد روي بر رويم که باشم من که من باشم شاعر : سنايي غزنوي که آنگه خوش بود با من که من بي‌خويشتن باشم چو آمد روي بر رويم که باشم من که من باشم نه دل باشم نه جان باشم نه سر باشم نه تن باشم من آنگه خود کسي باشم که در ميدان حکم او چو شمع آنگاه خوش باشم که در گردن زدن باشم چه جاي سرکشي باشد ز حکم او که در رويش چو من با او سخن گويم چو موسي گاه لن باشم چو او با من سخن گويد چو يوسف وقت لا باشد که چون با من سخن گويد من آنجا چون وثن باشم سخن پيدا و... ادامه ...

ذات رومي محرم آمد پاک دل کرباس را

ذات رومي محرم آمد پاک دل کرباس را
ذات رومي محرم آمد پاک دل کرباس را شاعر : سنايي غزنوي امتحان واجب نيامد سفتن الماس را ذات رومي محرم آمد پاک دل کرباس را تير مقصود تو کي بيند رخ برجاس را تو کمان راستي را بشکني در زير زه در بيابان راه کمتر گم کند الياس را موج دريا کي رسد در اوج صحراي خضر دانه‌ها را مي نسنگي سنگ بر زن طاس را گر هوا را مي‌نخواهي ديبه را بستر مکن وز دگر سو اي ولي مي‌پروري ريواس را از يکي رو اي اخي پيش رياست مي‌روي بر مگريان بر خرد چشم سر سيواس را بر مخندان... ادامه ...

هر چند ز بخت بد به دردم

هر چند ز بخت بد به دردم
هر چند ز بخت بد به دردم شاعر : سنايي غزنوي هر چند به چشم خلق خوارم هر چند ز بخت بد به دردم ايام جهان همي گذارم با رود و سرود و باده‌ي ناب آزرده‌ي جور روزگارم مي ده پسرا که در خمارم بر دست زيار يادگارم تا من بزيم پياله بادا بس خون که ز ديده مي‌ببارم مي رنگ کند به جامم اندر هم مومن و بسته‌ي زنارم از حلقه و تاب و بند زلفت چون با تو ز نار نيست عارم اي ماه در آتشم چه داري جويست ز ديده بر کنارم تا مانده‌ام از تو برکناري از بيم... ادامه ...