عضویت العربیة English
پیامبر اکرم صلّی الله علیه و آله: نزدیک‌ترین شما به من در روز قیامت، کسانی هستند که در دنیا بیشتر از دیگران بر من صلوات فرستند.
  • وقف، امامزادگان، قطب فرهنگی
  • وقف و عدالت اجتماعی

امیر خسرو دهلوی

ني پاي آنکه از سرکويت سفر کنم

ني پاي آنکه از سرکويت سفر کنم
نه دست آنکه دست به زلف تو در کنم ني پاي آنکه از سرکويت سفر کنم گر من بجز وفاي تو کاري دگر کنم ذوق جفا وجور تو برمن حرام باد آمد شبم بروز سخن مختصر کنم چشمت بخواب ناز و مرا قصه‌ي دراز ادامه ...

ذوق خرد نجويم کز غمکشان عشقم

ذوق خرد نجويم کز غمکشان عشقم
فضل عرب ندانم کز روستاي غورم ذوق خرد نجويم کز غمکشان عشقم امروز دل به سوي تو بر باد داده‌ام دي باد صبح بوي تو آور رسوي من من خورد شکسته وار بر اين دل نهاده‌ام گفتي دل شکسته بنه بر دو زلف من ادامه ...

گر خود سخن ز زهره و از ماد بشنوم

گر خود سخن ز زهره و از ماد بشنوم
نبود چنان کزان بت دلخواه بشنوم گر خود سخن ز زهره و از ماد بشنوم بنشينم و فسانه‌ي آن ماه بشنوم بي‌خوابيم بکشت وه از من که هر شبي کاو از پاي اسپ تو ناگاه بشنوم آواز ارغنون ندهد ذوقم آن‌چنان ادامه ...

شبها که گرد کوي تو گردم به يک قدم

شبها که گرد کوي تو گردم به يک قدم
اول نهم دو ديده و آنگاه پا نهم شبها که گرد کوي تو گردم به يک قدم ادامه ...

ني پاي آنکه از سر کويت سفر کنم

ني پاي آنکه از سر کويت سفر کنم
نه دست آنکه دست به زلف تو در کنم ني پاي آنکه از سر کويت سفر کنم گر من به جز وفاي تو کاري دگر کنم ذوق جفا و جور تو بر من حرام باد آمد شبم به روز سخن مختصر کنم چشمت به خواب ناز و مرا قصه‌ي دراز ادامه ...

ذوق خرد نجويم کز غمکشان عشقم

ذوق خرد نجويم کز غمکشان عشقم
فضل عرب ندانم کز روستاي غورم ذوق خرد نجويم کز غمکشان عشقم امروز دل به سوي تو برباد داده‌ام دي باد صبح بوي تو آورد سوي من من خود شکسته وار بر اين دل نهاده‌ام گفتي دل شکسته بنه بر دو زلف من ادامه ...

شب من سيه شد از غم مه من کجات جويم

شب من سيه شد از غم مه من کجات جويم
به شب دراز هجران مگر از خدات جويم شب من سيه شد از غم مه من کجات جويم ز پي دل خودست اين که من حيات جويم نه اي گلي که آرد سوي مات هيچ بادي تو درون ديده و دل ز کسان چرات جويم؟ سخت به سرو گويم خبرت ز باد پرسم ادامه ...

امشب سوي دوست راه گيريم

امشب سوي دوست راه گيريم
مي بر رخ همچو ماه گيريم امشب سوي دوست راه گيريم امروز ز مي پناه گيريم دي زهد فروختيم بسيار برخود همه را گواه گيريم اقرار به مي کنيم و شاهد ادامه ...

نمي‌داند مه نامهربانم

نمي‌داند مه نامهربانم
که دور از روي خويش بر چسانم نمي‌داند مه نامهربانم چو چشم ناتوانش ناتوانم چو زلف بي‌قرارش بي‌قرارم بگو با آن مه نامهربانم برو باد و گدايي کن به کويش ادامه ...

ز عشقت بي‌قرارم با که گويم

ز عشقت بي‌قرارم با که گويم
ز هجرت خوار و زارم با که گويم ز عشقت بي‌قرارم با که گويم پريشان روزگارم با که گويم نمي‌پرسي ز احوالم که چوني چو يک محرم ندارم با که گويم همي خواهم که بفرستم سلامي ادامه ...