عضویت العربیة English
پیامبر اکرم صلّی الله علیه و آله: هر که حسین را دوست بدارد، خداوند دوستدار او است. بحارالأنوار، ج43، ص261
  • چشم انتظاران
  • چراغ راه مداحان

دقیقی

برآمد بسي روزگاران بدوي

برآمد بسي روزگاران بدوي
که خسرو سوي سيستان کرد روي برآمد بسي روزگاران بدوي کند موبدان را بدانجا گوا که آنجا کند زندواستا روا پذيره شدش پهلوان سپاه چو آنجا رسيد آن گرانمايه شاه ادامه ...

چو آگاه شد شاه کامد پسر

چو آگاه شد شاه کامد پسر
کلاه کيان برنهاده به سر چو آگاه شد شاه کامد پسر همه زندو استا به نزديک خويش مهان و کهان را همه خواند پيش پس آن خسرو تيغ‌زن را بخواند همه موبدان را به کرسي نشاند ادامه ...

بدان روزگار اندر اسفنديار

بدان روزگار اندر اسفنديار
به دشت اندرون بد ز بهر شکار بدان روزگار اندر اسفنديار که جاماسپ را کرد خسرو گسي از آن دشت آواز کردش کسي بپيچيد و خنديدن اندر گرفت چو آن بانگ بشنيد آمد شگفت ادامه ...

يکي روز بنشست کي شهريار

يکي روز بنشست کي شهريار
به رامش بخورد او مي خوشگوار يکي روز بنشست کي شهريار گوي نامجو آزموده به رزم يکي سرکشي بود نامش گرزم ندانم چه‌شان بود آغاز کار به دل کين همي داشت ز اسفنديار ادامه ...

کي نامبردار زان روزگار

کي نامبردار زان روزگار
نشست از بر گاه آن شهريار کي نامبردار زان روزگار بزرگان و شاهان مهتر نژاد گزينان لشکرش را بار داد به دست اندرون گرزه‌ي گاوسار ز پيش اندر آمد گو اسفنديار ادامه ...

کي نامبردار فرخنده شاه

کي نامبردار فرخنده شاه
سوي گاه بازآمد از رزمگاه کي نامبردار فرخنده شاه سوي کشور نامور کش سپاه به بستور گفتا که فردا پگاه بزد کوس و لشکر بنه بر نهاد بيامد سپهبد هم از بامداد ادامه ...

چو ترکان بديدند کار جاسپ رفت

چو ترکان بديدند کار جاسپ رفت
همي آيد از هر سوي تيغ تفت چو ترکان بديدند کار جاسپ رفت به پيش گو اسفنديار آمدند همه سرکشانشان پياده شدند قباي نبردي برون آختند کمانهاي چاچي بينداختند ادامه ...

چو باز آوريد آن گرانمايه کين

چو باز آوريد آن گرانمايه کين
بر اسپ زريري برافگند زين چو باز آوريد آن گرانمايه کين به سه بهره کرد آن کياني سپاه خراميد تازان به آوردگاه پس آن سپهدار فرخ نژاد از آن سه يکي را به بستور داد ادامه ...

بدو داد پس شاه بهزاد را

بدو داد پس شاه بهزاد را
سيه جوشن و خود پولاد را بدو داد پس شاه بهزاد را سيه رنگ بهزاد را بر نشست پس شاه کشته ميان را ببست نشسته بر آن خوب رنگ سياه خراميد تا رزمگاه سپاه ادامه ...

چو اسفنديار آن گو تهمتن

چو اسفنديار آن گو تهمتن
خداوند اورنگ با سهم و تن چو اسفنديار آن گو تهمتن به زاري به پيش اندر افگند سر از آن کوه بشنيد بانگ پدر ز پيش پدر سرفگنده نگون خراميد و نيزه به چنگ اندرون ادامه ...