عضویت العربیة English
پیامبر اکرم صلّی الله علیه و آله: هر که حسین را دوست بدارد، خداوند دوستدار او است. بحارالأنوار، ج43، ص261
  • چشم انتظاران
  • چراغ راه مداحان

خواجوی کرمانی

اي صبح صادقان رخ زيباي مصطفي

اي صبح صادقان رخ زيباي مصطفي
وي سرو راستان قد رعناي مصطفي اي صبح صادقان رخ زيباي مصطفي نور جبين و لعل شکر خاي مصطفي آئينه‌ي سکندر و آب حيات خضر گيسوي روز پوش قمرساي مصطفي معراج انبيا و شب قدر اصفيا لب بسته پيش منطق گوياي مصطفي ادريس کو معلم علم الهي است خاشاک روب حضرت اعلي مصطفي عيسي که دير داير علوي مقام اوست ايوان بارگاه معلاي مصطفي بر ذروه دنا فتدلي کشيده سر آهوي چشم دلکش شهلاي مصطفي وز جام روح‌پرور ما زاغ گشته مست ادامه ...

نه آخر تو آني که ما را زياني

نه آخر تو آني که ما را زياني
نه آخر تو آني که ما را زياني شاعر : خواجوي کرماني نه آخر تواني که ما را زياني نه آخر تو آني که ما را زياني وزين بر زياني که ما را زياني مگر زين بسودي که ما را بسودي چو ما را جهاني چه ما را جهاني چو ما را بهشتي چه ما را بهشتي تو پيمان نداني که پيمانه داني تو پروا نداري که پروانه داري که دل را اماني و جانرا اماني چراغ چه راغي و سرو چه باغي نه عين رواني که عين رواني نه خورشيد بامي که خورشيد بامي که از دلستاني ز دل دل ستاني تو آن کارداني... ادامه ...

وقتست کز وراي سراپرده‌ي عدم

وقتست کز وراي سراپرده‌ي عدم
وقتست کز وراي سراپرده‌ي عدم شاعر : خواجوي کرماني سلطان گل بساحت بستان زند علم وقتست کز وراي سراپرده‌ي عدم هر دم عروس غنچه برون آيد از حرم دريا فکنده ذيل بغلتاق فستقي کز سبزه بر صحيفه‌ي بستان زند رقم از کلک نقشبند قضا در تحيرم هر دم لطيفه‌ئي بوجود آيد از عدم آثار صنع بين که بتاثير ناميه گردد پر از ترنم زير و نواي بم صحن چمن ز زمزمه‌ي بلبل سحر وز صحن باغ رشگ برد گلشن ارم از آب چشمه تيره شود چشمه‌ي حيات همچون شکنج طره خوبان گرفته خم ... ادامه ...

گمان مبر که دلم ميل دوستان نکند

گمان مبر که دلم ميل دوستان نکند
گمان مبر که دلم ميل دوستان نکند شاعر : خواجوي کرماني چرا که مرغ چمن ترک بوستان نکند گمان مبر که دلم ميل دوستان نکند اگر ز سود و زيان بگذرد زيان نکند کسي که نقد خرد داد و ملک عشق خريد که او مضايقه با دوستان بجان نکند بجان دوست که گنج روان دلي يابد بشرط آنکه جرس ناله و فغان نکند شب رحيل خوشا در عماري آسودن قرار گيرد و تعجيل کاروان نکند چه باشد ار نفسي ساربان در اين منزل معينست که انديشه از شبان نکند شهي که باده‌ي روشن کشد بتيره شبان ... ادامه ...

بيمار چشم مست تو رنجور خوشترست

بيمار چشم مست تو رنجور خوشترست
بيمار چشم مست تو رنجور خوشترست شاعر : خواجوي کرماني لفظ خوشت ز لل منثور خوشترست بيمار چشم مست تو رنجور خوشترست از نور شمع در شب ديجور خوشترست عکس رخ تو در شکن طره‌ي سياه جادوي ناتوان تو رنجور خوشترست صحبت خوشست ليکن اگر نيک بنگري کان چشم مست تست که مخمور خوشترست بشکن خمار من بلب لعل جان‌فزاي زيرا که ناله‌ي دهل از دور خوشترست مشنو که روضه بي مي و معشوق خوش بود ليکن بدور دختر انگور خوشترست عشرت خوشست خاصه در ايام نوبهار آواز چنگ و نغمه‌ي... ادامه ...

بدينسان که از ما جهاني جهاني

بدينسان که از ما جهاني جهاني
بدينسان که از ما جهاني جهاني شاعر : خواجوي کرماني که با کس نماني و با کس نماني بدينسان که از ما جهاني جهاني که خسرو نشاني و خسرو نشاني تو آن شهرياري و آن شهره‌ياري که هر دم برآني که خونم براني تو آني که قتلم تواني و دانم مي ارغواني به روي غواني خوشا طرف بستان و دستان مستان تو در باغ باني و در باغباني دل ياغي باغيم باغ و دائم ز نسل کياني که اصل کياني ندانم کدامي که دامي دلم را چه کاني که از لعل گوهر چکاني چو ماهي که ماهيتت کس نداند... ادامه ...

گر مي‌کشندم ور مي‌کشندم

گر مي‌کشندم ور مي‌کشندم
گر مي‌کشندم ور مي‌کشندم شاعر : خواجوي کرماني گردن نهادم چون پاي بندم گر مي‌کشندم ور مي‌کشندم ليکن چو آهو سر در کمندم گفتم ز قيدش يابم رهائي کز در درآيد بخت بلندم سرو بلندم وقتي در آيد بر دور گردون چون برق خندم بر چشم پرخون چون ابر گريم زيرا که سودي نبود ز پندم پند لبيبان کي کار بندم ليکن ز دشمن نايد پسندم جور تو سهلست ار مي‌پسندي از زخم تيغت نبود گزندم گر خون برآني کز من براني زيرا که مثلت صورت نبندم صورت نبندم مثل تو در چين... ادامه ...

جان وطن بر در جانان چه کند گر نکند

جان وطن بر در جانان چه کند گر نکند
جان وطن بر در جانان چه کند گر نکند شاعر : خواجوي کرماني تن خاکي طلب جان چه کند گر نکند جان وطن بر در جانان چه کند گر نکند روز و شب خدمت دربان چه کند گر نکند هر گدائي که مقيم در سلطان گردد روي در حضرت سلطان چه کند گر نکند بينوائي که برو لشکريان جور کنند تکيه بر خار مغيلان چه کند گر نکند طالب وصل حرم در شب تاريک رحيل دلم آهنگ سپاهان چه کند گر نکند آن نگارين مبرقع چو کند ميل عراق در سر يوسف کنعان چه کند گر نکند چون زليخا دلش از دست بشد ملکت... ادامه ...

لب شيرين تو هر دم شکر انگيزترست

لب شيرين تو هر دم شکر انگيزترست
لب شيرين تو هر دم شکر انگيزترست شاعر : خواجوي کرماني زلف دلبند تو هر لحظه دلاويزترست لب شيرين تو هر دم شکر انگيزترست گر چه چشم من دل سوخته خونريزترست برسرآمد ز جهان جزع تو در خونخواري هر زمان پسته تنگت شکر آويزترست ايکه از تنگ شکر شور برآورد لبت چشمم از درج عقيقت گهر انگيزترست همچو سرچشمه‌ي نوش تو ز بهر سخنم هرکش از درد مغان دامن پرهيزترست نشنود پند تو اي زاهد تردامن خشک زانکه هر چند که او سوخته تر تيزترست آتشست اين دل شوريده من پنداري... ادامه ...

اروض الخلدام مغني الغواني

اروض الخلدام مغني الغواني
اروض الخلدام مغني الغواني شاعر : خواجوي کرماني اض الخد ام برق يماني اروض الخلدام مغني الغواني درفشان در نقاب آسماني رخست از آفتاب عالم افروز حدايق طرزت بالضيمران خدود الغيد تحت الصدغ ضاهت سزاوار بهشت جاوداني چو آن هندو نديدم هيچ کافر نحط الرجل في ربع الغواني نشق الجيب من نشر الخرامي بر آسايد غريبي کارواني چه باشد گر دمي در منزل دوست جناني طار في روض الجنان اري في وجنتيها کل يوم نباشد صورتي را اين معاني نباشد شکري را اين حلاوت... ادامه ...