عضویت العربیة English
پیامبر اکرم صلّی الله علیه و آله: نزدیک‌ترین شما به من در روز قیامت، کسانی هستند که در دنیا بیشتر از دیگران بر من صلوات فرستند.
  • وقف، امامزادگان، قطب فرهنگی
  • وقف و عدالت اجتماعی

جامی

اي کشيده به کلک وهم و خيال

اي کشيده به کلک وهم و خيال
حرف زايد به لوح دل همه سال! اي کشيده به کلک وهم و خيال تخته‌ي نقش‌هاي گوناگون! گشته در کارگاه بوقلمون لوح تو تيره، تخته‌ي تو سياه؟ چند باشد ز نقش‌هاي تباه هر چه زائد، بشوي يا بتراش! حرف‌خوان صحيفه‌ي خود باش! روي آيينه‌ي تو تيره چراست؟ دلت آيينه‌ي خداي‌نماست باشد آيينه‌ات شود روشن صيقلي‌وار صيقلي مي‌زن! وآنچه باقي، در او نموده شود هر چه فاني، از او زدوده شود نيست جز لا اله الا الله صيقل آن اگر نه‌اي آگاه عرش تا فرش درکشيده به کام لا نهنگي‌ست کاينات آشام از من و ما، نه بوي مانده، نه رنگ هر کجا کرده آن نهنگ آهنگ ادامه ...

عجب اژدهايي ست کلک دو سر

عجب اژدهايي ست کلک دو سر
عجب اژدهايي ست کلک دو سر شاعر : جامي که ريزد برون گنج‌هاي گهر عجب اژدهايي ست کلک دو سر ولي کم بود اژدها گنج‌زاي کند اژدها بر در گنج، جاي بر او حلقه زد مار انگشت تو شد آن اژدها، گنج در مشت تو که شد پرگهر دامن روزگار چه گوهر فشان‌اند اين گنج و مار ز مفتاح کلکت گشاد سخن زهي طبع تو اوستاد سخن! به کنج هوان رخت بنهاده بود، سخن را که از رونق افتاده بود کشيدي به جولانگه گفت و گوي تو دادي دگر باره اين آبروي کمال سخن از همه بهترست که... ادامه ...

بيا ساقي و، طرح نو درفکن!

بيا ساقي و، طرح نو درفکن!
بيا ساقي و، طرح نو درفکن! شاعر : جامي گلين خشت از طارم خم شکن! بيا ساقي و، طرح نو درفکن! به آن خشت، بر من در گفت و گوي! برآور به خلوتگه جست و جوي ز تار وي‌ام بر زبان بند نه! بيا مطرب و، عود را ساز ده! نشينم ز بيهوده گويي خموش چو او پرده سازد شوم جمله گوش که گردد از او سفله، همت بلند، بيا ساقي و، زآن مي دلپسند که دولت زند قرعه بر نام من فروريز يک جرعه در جام من! که بر روي کار آرد آب‌ام ز رود، بيا مطرب و ز آن نو آيين سرود فروبند... ادامه ...

سکندر چو زد از وصيت نفس

سکندر چو زد از وصيت نفس
سکندر چو زد از وصيت نفس شاعر : جامي ز عالم نصيبش همان بود و بس! سکندر چو زد از وصيت نفس به ملک دگر تافت عزم‌اش زمام شد انفاس او با وصيت تمام چه بي‌غم چه با غم بخواهيم رفت برفت او و ما هم بخواهيم رفت رود عاقبت، گر چه ماند بسي درين کاخ دلکش نماند کسي جدا زو، چو تن‌هاي بي‌سر شدند چو اسپهبدان بي‌سکندر شدند که بدرود شاهان عالم کنند بکردند آنچ اهل ماتم کنند به چشم کواکب چو چرخ کبود ز جامه کبودان زمين مي‌نمود نيارند بر درد و غم بست... ادامه ...

سکندر چو نامه به مادر نوشت

سکندر چو نامه به مادر نوشت
سکندر چو نامه به مادر نوشت شاعر : جامي بجز (خبر) نامه‌ي موعظت در نوشت، سکندر چو نامه به مادر نوشت به هر سينه گنجي وديعت نهاد به ياران زبان نصيحت گشاد که: «اي از جهالت تهي خاطران وصيت چنين کرد با حاضران تن ناتوانم به محمل نهيد، چو بر داغ هجران من دل نهيد کنيد آشکارش بر مرد و زن! گذاريد دستم برون از کفن! به هر مرز و بوم اين منادي زنيد! ز حالم دم نامرادي زنيد! ربود از سر تاجداران کلاه که: اين دست، دستي‌ست کز عز و جاه نگين خلافت... ادامه ...

چنين داد داننده، داد سخن

چنين داد داننده، داد سخن
چنين داد داننده، داد سخن شاعر : جامي ز مشکل‌گشاي سپهر کهن چنين داد داننده، داد سخن ز حال سکندر چنين زد رقوم که از وضع افلاک و سير نجوم بگيرد تر و خشک گيتي تمام که چون صبح اقبالش آيد به شام زمين آهن و آسمان زر بود به جايي که مرگش مقدر بود، سپه را سوي روم شد رهنمون سکندر چو آمد ز دريا برون چو عمر گران‌مايه با صد شتاب همي رفت آورده پا در رکاب گرفته جهان خسرو نيمروز يکي روز در گرمگاه تموز چو طشتي پر از اخگر تابناک به دشتي رسيد... ادامه ...

سکندر چو بر هند لشکر کشيد

سکندر چو بر هند لشکر کشيد
سکندر چو بر هند لشکر کشيد شاعر : جامي خردمندي بر همانان شنيد سکندر چو بر هند لشکر کشيد ز تقصيرشان گرم شد خوي او نيامد از ايشان کسي سوي او شتابان رخ آورد در شهرشان برانگيخت لشکر پي قهرشان به تدبير آن کار بشتافتند چو ز آن، برهمانان خبر يافتند به عرضش رساندند کاي پادشاه! رسيدند پيشش در اثناي راه چه تابي رخ مرحمت زين گروه؟ گروهي فقيريم حکمت پژوه درين کار به گر نمايي درنگ نه ما را سر صلح، ني تاب جنگ نشايد ز کس بر سر آن نزاع نداريم... ادامه ...

سکندر که صيتش جهان را گرفت

سکندر که صيتش جهان را گرفت
سکندر که صيتش جهان را گرفت شاعر : جامي بسيط زمين و زمان را گرفت سکندر که صيتش جهان را گرفت به کشورگشايي سفر ساز کرد چو گرد جهان گشتن آغاز کرد بر او گشت ايام دوري دراز ز ديدار او مادرش ماند باز خراشيد مشحون به غم نامه‌اي تراشيد مشکين رقم خامه‌اي فرح‌بخش دل‌هاي اندوهناک سر نامه نام خداوند پاک فروزنده‌ي طلعت مهوشان فرازنده‌ي افسر سرکشان حرارت بر هر دل آتشين به صبح آور شام هر شب نشين بر اسکندر آن بنده‌ي حق شناس وز آن پس ز مادر... ادامه ...

سکندر ز اقصاي يونان زمين

سکندر ز اقصاي يونان زمين
سکندر ز اقصاي يونان زمين شاعر : جامي سپه راند بر قصد خاقان چين سکندر ز اقصاي يونان زمين ز تسکين آن فتنه درمان نديد چو آوازه‌ي او به خاقان رسيد رسولي روان کرد و همراه او ز لشکرگه خود به درگاه او يکي دست جامه، يکي خوان طعام کنيزي فرستاد و يک تن غلام سرانگشت حيرت به دندان گزيد سکندر چو آن تحفه‌ها را بديد نمي‌افتد از وي مرا دلپذير به خود گفت کاين تحفه‌هاي حقير نه لايق به وي باشد و ني به من فرستادن آن بدين انجمن که در چشم‌اش آن را... ادامه ...

سکندر که گنجينه‌ي راز بود

سکندر که گنجينه‌ي راز بود
سکندر که گنجينه‌ي راز بود شاعر : جامي در گنج حکمت بدو باز بود سکندر که گنجينه‌ي راز بود کز او مانده پيداست بر روي روز ز حکمت بسا گوهر شب‌فروز وز آن گوهر آويزه‌ي گوش کن بيا گوش را قائد هوش کن بکش پنبه از گوش حکمت‌شنو! چو داري دل و هوش حکمت گرو بدو نقد خود کرده تسليم بود ارسطو کش استاد تعليم بود به دانش ز اقران خود برده گوي! بدو گفت روزي که: «اين خرده‌جوي! ... شد اکنون يقينم درست \N به تاج کياني شوي سربلند که اين جامه بر قامت... ادامه ...