عضویت العربیة English
پیامبر اکرم صلّی الله علیه و آله: نزدیک‌ترین شما به من در روز قیامت، کسانی هستند که در دنیا بیشتر از دیگران بر من صلوات فرستند.
  • وقف، امامزادگان، قطب فرهنگی
  • وقف و عدالت اجتماعی

اوحدی مراغه ای

قراري چون ندارد جانم اينجا

قراري چون ندارد جانم اينجا
دل خود را چه مي‌رنجانم اينجا؟ قراري چون ندارد جانم اينجا بنه کفشي، که من مهمانم اينجا سر عاشق کله‌داري نداند چه مي‌پرسي، که من حيرانم اينجا مرا گفتي: کز آنجا آگهي چيست؟ ز چشم مدعي پنهانم اينجا نه او پنهان شد از چشمم، که من نيز که من بي‌روي او نتوانم اينجا اگر بتوان حديثي گوي از آن روي نگرداني، که سرگردانم اينجا نگاريني که سرگرداند از من بدان پيوند و آن پيمانم اينجا مرا با دوست پيماني قديمست چنين زنده به بوي آنم اينجا ز زلفش برد ما غم هست بويي ادامه ...

ويحک! اي قبه‌ي زمرد رنگ

ويحک! اي قبه‌ي زمرد رنگ
ويحک! اي قبه‌ي زمرد رنگ شاعر : اوحدي مراغه اي که ز جانم همي زدايي زنگ ويحک! اي قبه‌ي زمرد رنگ کس نداند که: از چو لوني تو؟ کارگاه تر از کوني تو به تو گويي حوالتست اين ها بودنيها ز تست و آيينها که چو فرزين همير وي چپ و راست باده‌اي گر نخورده‌اي ز کجاست؟ هم ز شوقيست، تا شدي قايم در تو اين گردش چنين دايم روشي داري و روانت هست مينمايد که نطق و جانت هست رو، که از صد گلت يکي نشکفت گر چه دانا به عمر پيرت گفت يا چه چيزي که هيچ رنگت نيست؟... ادامه ...

اي از دهان تنگت شهري شکر گرفته

اي از دهان تنگت شهري شکر گرفته
اي از دهان تنگت شهري شکر گرفته شاعر : اوحدي مراغه اي نام رخ تو گل را از خاک برگرفته اي از دهان تنگت شهري شکر گرفته بنياد فتنه باشد روي قمر گرفته آن روي را مپوشان، زيرا که در ممالک گر ديگرت ببينم ياري ز سر گرفته ديگر ز سر نگيرد با من جفا زمانه هم دزد رخت برده، هم شحنه خر گرفته صد کاروان دل را در راه محنت تو سر در سپر کشيده، پا در جگر گرفته از تير غمره‌ي تو هر بيدلي که داري وآنگه ز غصه‌ي ما عالم خبر گرفته ما رنگ قصه‌ي خود پوشيده از خلايق... ادامه ...

مستم از باده‌ي مهر تو، مرا مست مهل

مستم از باده‌ي مهر تو، مرا مست مهل
مستم از باده‌ي مهر تو، مرا مست مهل شاعر : اوحدي مراغه اي رفتم از دست، دمي دست من از دست مهل مستم از باده‌ي مهر تو، مرا مست مهل پشتم از بار غم هجر تو بشکست، مهل دل ز شوق مي لعل توچو خون شد مپسند گر از آن دست نه‌اي کارم ازين دست مهل باز مي‌بينم همدست رقيبان شده‌اي گر غم هجر تو اندر جگرم خست، مهل چون نداري گل وصلم، به کفم خار جفا ور خطايي کند آن نرگس سرمست مهل گر خدنگي زند آن غمزه‌ي جادو مگذار اوحدي را ز جفا همچو زمين پست مهل دل به نزد تو... ادامه ...

هر که آن قامت و بالاي بلندش باشد

هر که آن قامت و بالاي بلندش باشد
هر که آن قامت و بالاي بلندش باشد شاعر : اوحدي مراغه اي چه نظر بر دل بيمار نژندش باشد؟ هر که آن قامت و بالاي بلندش باشد مگر آن روي که بر پاي سمندش باشد اندر آيينه‌ي او روي کسي ننمايد تا چو آتش کند از عشق سپندش باشد مجمر سينه به عود جگر آراسته‌ام خاصه آن پسته و بادام که قندش باشد پسته از لب همه کس خواهد و بادام از چشم تا که در خورد بود؟ يا که پسندش باشد؟ روي در خاک درش کرده جهاني زن و مرد دور ازو صبر پديدست که چندش باشد؟ دل من صبر به هر... ادامه ...

اي نخستينه فيض عالم جود

اي نخستينه فيض عالم جود
اي نخستينه فيض عالم جود شاعر : اوحدي مراغه اي اولين نسخه‌ي سواد وجود اي نخستينه فيض عالم جود ابد از مد مدتت روزي روح در مکتبت نو آموزي آفتاب سپهر نه پايه آسمان ترا زمين سايه مسعد اختر نحوي تويي لنگر کشتي نفوس تويي وانکه نزد تو، يافت نزديکي هر که دور از تو دور ازو نيکي بجز از بيش او و قلت تو نيست راه از تو تا به علت تو نيست بالاتر از تو معلولي اندر ايجاد علت اولي يار او کرده نور ايمان را نظرت کرده تربيت جان را تتق از زر... ادامه ...

روي زيبا نتوان داشت نهان پيوسته

روي زيبا نتوان داشت نهان پيوسته
روي زيبا نتوان داشت نهان پيوسته شاعر : اوحدي مراغه اي خاصه رويت که به روحست و روان پيوسته روي زيبا نتوان داشت نهان پيوسته گويي آن زلف رگي بود به جان پيوسته زلف از دست بداديم و ز دل خون بچکيد همچو سرويست در آن آب روان پيوسته آبم از ديده روانست و خيال قد او وز پي عربده تيرت به کمان پيوسته ابروان همچو کمان داري و مژگان چون تير اي به رغم دل ما در دگران پيوسته بار ديگر بگزند دل ما مي‌کوشي در تو آن هست و دو صد فتنه به آن پيوسته در شگرفان حرکاتيست... ادامه ...

اي سحري دعاي من، در دلش آن جفا مهل

اي سحري دعاي من، در دلش آن جفا مهل
اي سحري دعاي من، در دلش آن جفا مهل شاعر : اوحدي مراغه اي يار خطاپرست را بر سر آن خطا مهل اي سحري دعاي من، در دلش آن جفا مهل سخره‌ي هر دغل شدم، اي فلک دغا مهل خسته‌ي هر ستم شدم، اي قدم بلا برو آب ز کار ما بشد، باد در آن سرا مهل خاک زمين او شدم، آتش ما فرو نشان لطف کن و به دست خود پيرهنم قبا مهل ايکه نهاده‌اي مرا بر سر دل کلاه غم اين که تو جاي آشتي، در دل ما بجا مهل چند کني به جنگ من روي جفا؟ که راي زن؟ با تو که گفت در جهان: هيچ خوشي بما مهل؟... ادامه ...

بهار و بوستان ما سر کوي تو بس باشد

بهار و بوستان ما سر کوي تو بس باشد
بهار و بوستان ما سر کوي تو بس باشد شاعر : اوحدي مراغه اي چراغ مجلس ما پرتو روي تو بس باشد بهار و بوستان ما سر کوي تو بس باشد مرا از هر که در جنت نظر سوي تو بس باشد براي نزهت ار وقتي بيارايند جنت را که ما را خود جگر خوردن ز پهلوي تو بس باشد به خون خوردن ميموزان دل ما را به خوان غم اشارت گونه‌اي از طاق ابروي تو بس باشد اگر خواهي که: جفت غم کني خلق جهاني را سوادي از سر آن زلف هندوي تو بس باشد گرت سوداي آن دارد که: که ملک چين به دست آري طواف... ادامه ...

اي به مهر تو آسمان در بند

اي به مهر تو آسمان در بند
اي به مهر تو آسمان در بند شاعر : اوحدي مراغه اي ياد من کن، چو ميدهم سوگند اي به مهر تو آسمان در بند به زميني که اندرو هستي به زماني که عقد دين بستي به زبان شکر سخن که تراست به بنان قمر شکن که تراست به دو چشم سياه دلبندت به دو گيسوي مشک پيوندت به دعاي پر و رکوع و سجود به نماز شب و قيام و قعود به وضو کردن و طهارت آب به اذان و به مسجد و محراب به دم عنکبوت و صحبت يار به شب هجرت و حمايت غار به عروج و به باز گشتن تو به خروج و فلک... ادامه ...