عضویت العربیة English
پیامبر اکرم صلّی الله علیه و آله: هر که حسین را دوست بدارد، خداوند دوستدار او است. بحارالأنوار، ج43، ص261
  • چشم انتظاران
  • چراغ راه مداحان

انوری

اي کرده در جهان غم عشقت سمر مرا

اي کرده در جهان غم عشقت سمر مرا
وي کرده دست عشق تو زير و زبر مرا اي کرده در جهان غم عشقت سمر مرا در زير پاي عشق تو گم گشت سر مرا از پاي تا به سر همه عشقت شدم چنانک خود بي‌تو در چه خور بود خواب و خور مرا گر بي‌تو خواب و خورد نباشد مرا رواست آخر به تير غمزه فکندي سپر مرا عمري کمان صبر همي داشتم به زه چون نيست در هواي تو از خود خبر مرا باري به عمرها خبري يابمي ز تو ادامه ...

اي بر سر سروران يگانه

اي بر سر سروران يگانه
اي بر سر سروران يگانه شاعر : انوري بحر کرم تو بي‌کرانه اي بر سر سروران يگانه بر قبه‌ي عرش آشيانه سيمرغ جلالت تو کرده مي‌بخش به پشت تازيانه مي‌گير جهان به روي خنجر آن سود ترا بود زيان نه گر قصه‌ي بنده را کني گوش مخمور ز باده‌ي شبانه در خانه نشسته بود داعي آتشکده کرده تاب‌خانه در کنج خزيده چون کشيشي سيب و به و نقل خسروانه وز بهر شراب لعل در پيش کبک و بط و تيهو و سمانه وز بهر کباب کرده بر سيخ شمعي دو نهاده در ميانه ساقي... ادامه ...

طغرل تگين به تيغ جهان را نظام داد

طغرل تگين به تيغ جهان را نظام داد
طغرل تگين به تيغ جهان را نظام داد شاعر : انوري زو بيشتر گرفت و به کمتر غلام داد طغرل تگين به تيغ جهان را نظام داد امنش قرار مملکت مصر و شام داد جيشش خراج خطه‌ي چين و ختا ستد آرام ملک و دين به سياست تمام داد ناموس جور و فتنه به خنجر قوي شکست عدلش حيات تازه به خاص و به عام داد جودش کفاف عمر به خرد و بزرگ برد از هر مهم به هر که بديشان پيام داد از خسروان به سمع و به طاعت جواب يافت خصمش نماز خير و سلامت سلام داد کوسش به حربگاه چو تکبير فتح... ادامه ...

اکنون که ماه روزه به نقصان در اوفتاد

اکنون که ماه روزه به نقصان در اوفتاد
اکنون که ماه روزه به نقصان در اوفتاد شاعر : انوري آه از حجاب حجره‌ي دل بر در اوفتاد اکنون که ماه روزه به نقصان در اوفتاد اينک نهيب او به جهان اندر اوفتاد هجران ماه روزه پيام وصال داد ديدي که رسم توبه ز عالم بر اوفتاد گويد به چند روز دگر طبع نفس را از دست پايمرد طرب ساغر اوفتاد آن شد که از تقرب مصحف به اختيار هم بال ريخت از خلل و هم پر اوفتاد آن مرغ را که بال و پر از شوق توبه بود سوداي جام و باده مرا در سر اوفتاد عشق و سرور و لهو مرا در... ادامه ...

خرد دوش از من بپرسيد و گفتا

خرد دوش از من بپرسيد و گفتا
خرد دوش از من بپرسيد و گفتا شاعر : انوري که اي پيش نطق تو منطق فسانه خرد دوش از من بپرسيد و گفتا که از لفظ و معنيش دامست و دانه بگو چيست آن طرفه صياد دلها که من حاکم عدلم اندر ميانه دلم گفت خاموش تا من بگويم کلام رشيد آن خداوند خانه هوا و نفاق از ميان برگرفتم در اين فن چو در زلف ژوليده شانه رشيد اختيار زمانه است و طبعش که گردد کسي اختيار زمانه قوي باشد اندر زمان تو الحق که آمد همه تير او بر نشانه زه تربيت بر کماني نهادي چهار... ادامه ...

از ناخن محاق ابد چهره خسته باد

از ناخن محاق ابد چهره خسته باد
از ناخن محاق ابد چهره خسته باد شاعر : انوري واندر هرآنچه راي تو کرد اقتضاي آن از ناخن محاق ابد چهره خسته باد تا رسم تهنيت بود اندر جهان بعيد تقدير جز به عين رضا ننگرسته باد بادام‌وار چشم حسود تو آژده هر بامداد بر تو چو عيدي خجسته باد اي عيد دين و دولت عيدت خجسته باد وز ناله بازمانده دهان همچو پسته باد گلزار باغ چرخ که پژمردگيش نيست ايامت از حوادث ايام رسته باد بازار مصر جامع ملک از مکان تو در انتظار مجلس تو دسته دسته باد الا ز شست... ادامه ...

تو آن سپهر اثر صاحبي که پيک قدر

تو آن سپهر اثر صاحبي که پيک قدر
تو آن سپهر اثر صاحبي که پيک قدر شاعر : انوري به نيک و بد ز بساط تو مي‌برد نامه تو آن سپهر اثر صاحبي که پيک قدر کجا بماند که روز نکرد هنگامه به تازه کردن تاريخ رسمهاي تو دهر به خدمتي به تو آورده خاتم و خامه ستارگان ز يمين و يسار آصف و جم به زير سايه‌ي عدل تو خاصه و عامه ز قصد حادثه ايمن چو وحش و طير حرم به مشتري ندهد بر سپهر خودکامه شريف کسوت خاص خليفه را که قضا که کعبه را چه تجمل فزايد از جامه جهان موازنه مي‌کرد با کمال تو گفت ... ادامه ...

خسروا بخت همنشين تو باد

خسروا بخت همنشين تو باد
خسروا بخت همنشين تو باد شاعر : انوري مشتري در قران قرين تو باد خسروا بخت همنشين تو باد عرصه‌ي آسمان زمين تو باد خواجه‌ي اختران غلام تو گشت در يسار تو و يمين تو باد خاتم و خنجر قضا و قدر تخت و تيغ تو و نگين تو باد آسمان و مجره و خورشيد ناظرش حزم پيش‌بين تو باد چون قضا رنگ حادثات زند دفترش صفحه‌ي يقين تو باد چون قدر نقش کاينات کند سخره‌ي دست و آستين تو باد مشکلي کان کليم حل نکند راه تحصيل آن رهين تو باد معجزي کان مسيح پي نبرد... ادامه ...

اي حکم ترا قضاي يزدان

اي حکم ترا قضاي يزدان
اي حکم ترا قضاي يزدان شاعر : انوري داده چو قدر گشادنامه اي حکم ترا قضاي يزدان لوحست و کفايت تو خامه تو عمده‌ي ملکي و ممالک پيش سخط تو بارنامه در خاک نهاده آب و آتش حاشا فلک کبود جامه در جنب کفت سياه‌کامه است با عيش چنان مع‌الغرامه آن شب که در آن جناب ميمون بوديم چه خاصه و چه عامه در حجر گک نصير خباز وز باده دماغ پر شمامه از چنگ خيال پر سماتي در کسوت جبه و عمامه بر دست چپم يگانه‌اي بود ما را بدو وعده شادکامه او را بطلب... ادامه ...

ملکا مملکت به کام تو باد

ملکا مملکت به کام تو باد
ملکا مملکت به کام تو باد شاعر : انوري ملک هم نام تو به نام تو باد ملکا مملکت به کام تو باد خواجه‌ي اختران غلام تو باد ساحت آسمان زمين تو گشت همه حشمت ز احتشام تو باد حشمت از حشمت تو محتشم است همه را قوت از قوام تو باد هرچه قائم به ذات جز اول شرف قصر و طرف بام تو باد مشرق آفتاب ملت و ملک خوان نقل تو باد و جام تو باد روز مي خوردن تو بدر و هلال طرفه چون طرف بر ستام تو باد تير چون تير در هواي تو راست پيشه خاييدن لگام تو باد اشهب... ادامه ...