راسخون پنجشنبه، 7 آذر 1387 09:00:00

مسیر جاری : صفحه اصلی/مقالات/فرهنگ و انديشه/شعر و ادب/شعر/حج در آیینه شعر(1)

دفعات بازدید: 6169 بار

پنجشنبه، 7 آذر 1387

حج در آیینه شعر(1)

پنجشنبه، 7 آذر 1387

حج در آیینه شعر(1)

حج در آیینه شعر(1)
حج در آیینه شعر(1)

میعادگاه دوست

اصغر عرب (خود)
ای عاشق مشتاق که خواهان لقایی
در راه طلب گم شده‏ای بی‏سر و پایی
میعاد گه دل بر جانانه همین جاست
یک لحظه به خود آ و نظر کن که کجایی
با عجز بر این خاک گران مایه بنه سر
گر آمده‏ای بر در سلطان به گدایی
دست طلب انداز به دامان وصالش
شاید برسی از ره لطفش به نوایی
تو بندگی‏آموز که آن شاهد یکتا
داند روش بنده نوازی و خدایی
او خوانده تو را بر سر خوان کرم خویش
شرمنده چرایی تو ز بی‏برگ و نوایی؟
بی‏پرده کند جلوه گری از در و دیوار
تو ناله و فریاد بر آری ز جدایی
معشوق بود بر سر پیمان محبت
زشت است اگر بر سر میعاد نیایی

قبله دل‏ها

سید مجتبی اطیونی زاده
ای منا ای سرزمین اهل دل
ای ز اشک انبیا خاک تو گل
ای منا ای وادی افروخته
ای ز آه خسته دل‏ها سوخته
در کجای دامنت ای خاک پاک
مصطفی صورت نهاده روی خاک
در کجا ای خاک خیزد از زمین
بانگ لبیک امیرالمومنین
در کجای دامنت از هر دو عین
بوده جاری در دعا اشک حسین
جایگاه قبله دل‏ها کجاست
خیمه گاه مهدی زهرا کجاست
دوست دارم رو در آن صحرا کنم
گفت و گو با یوسف زهرا کنم

دعوت حق

یک فرقه برآنند که این رحمت بود
گویند گروهی که تو را قسمت بود
ای آمده در دیار وحی آگه باش
نی همت و نی قسمت، این دعوت بود

مُجرم محرم

کن سعی که باصفا چو زمزم باشی
در قرب به گل، پاک چو شبنم باشی
ای مُجرم محرم، به حرم حرمت دار
مُحرم که شدی، بکوش مَحرم باشی

شب مشعر

شب مشعر شب راز و نیاز است
درِ رحمت به روی خلق باز است
رسد آواز «هَل مِن تائبٍ» باز
گنه‏کاران، کنون وقت نیاز است
بیایید ای گنه‏کاران بیایید
که حق بخشنده و بنده نواز است
فغان و ناله و آهِ گنه‏کار
به تاریکیِّ شب بس چاره‏ساز است
نفس باقی و فرصت هست در دست
الا ای عاصیان هنگام راز است

قبله ابروی تو

نوید مشهدی
ای حــریــم کـعبـه مـحـرم بـرطـواف کــوی تـو
مـن بـه گِـرد کـعـبـه مـی‏گـردم به یاد روی تو
ما و دل ای مهدی دین بر نماز استاده‏ایم
من به پیش کعبه، دل در قبله ابروی تو
گرچه بر مُحرم بود بوییدن گل‏ها حرام
زنده‏ام من ای گل زهرا به فیض بوی تو
بهر قربانی نه جان دارم که قربانی کنم
موقع احرام اگر چشمم فتد بر روی تو
دست ما افتادگان را هم در این وادی بگیر
ای که مِهر از مُهر جاءالحق بود بازوی تو

حجّ واقعی

رضا اصفهانی (سعید)
حجّاج سوی کعبه زِ هر جا که رو کنند
باید رضای حق همه جا جست و جو کنند
اول تنی که غرق گنه بود سال‏ها
با آب توبه از دل و جان شست و شو کنند
بیرون ز تن کنند لباس ریا و کبر
احرام از تواضع و خُلق نکو کنند
لبیک گو شوند خدا را به راستی
نی بر دروغ هر وله وهای و هو کنند
بینند در طواف خدا را نه خانه را
تا روی دل به صورت و معنا به او کنند
سعی صفا و مروه کنند از صفای دل
چون جهد درد دویدن خود سو به سو کنند
شایسته نیست اهل ریا را در این مقام
از آب پاک زمزمشان در گلو کنند
حق خوانده است دشمن خود این گروه را
آنان که منکرند بگو رو به رو کنند

حریم کبریایی

محمد رضا جنانی
بر یار آمدم من به حریم کبریایی
نکند که کار من هم بود از سر ریایی
به امید رحمت او شدم از دیار راهی
چه زیان که این گدا هم برسد به یک نوایی
به خدای کعبه گفتم که ببخش بنده‏ات را
که ندارد او پناهی به درت کند دعایی
منم آن نیازمندی که به درگهت رسیدم
تو مران مرا از این در که ندارم آشنایی
به شنیدم از عراقی که ز راه بی‏ریایی
به سرود این سخن را در خانه خدایی
«به طواف کعبه رفتم به حرم رهم ندادند
که برون در چه کردی که درون خانه آیی
به قمار خانه رفتم همه پاکباز دیدم
چو به صومعه رسیدم همه زاهد ریایی»
تو «جنانی» با چه رویی به حرم قدم نهادی
نکند که هاتف غیب به تو داده یک ندایی

راز عشق

صدیقه مردانی
کعبه ای مأمن عشق اللّه‏
یاد تو خاطره بسم اللّه‏
رهروان گرد تو پرواز کنند
تا که خود را به تو دمساز کنند
همه لبیک کنان در حرکت
تا بیابند ز هستی برکت
اشک ریزان به تو می‏اندیشند
این چه حالی است؟ که دور از خویشند
از کنار حَجَر(1) آغاز سلام
بعد از آن رکن یمانی به تمام
رکن غربی و عراقی در پیش
در همین حال فراغم از خویش
فارغم از خود و دنیای خودم
غرق در خاطر و رؤیای خودم
ای خدا کعبه دل جای تواست
روح و جانم همه مأوای تواست
هفت دور ملکوتی است طواف
که کند هر کسی با خویش مصاف
جنگ با خویش جهاد کبری است
این برای همه کس بس اولی است
از صفا ره به سوی مروه بری
گویی از بودن خود بی‏خبری
بازگردی زره مروه دگر
به صفا می‏بری ره بار دگر
هفت بارت شده این ره تکرار
که نشاید بروی غافل وار
چون رسی بر لب زمزم به سرور
می‏شوی از سر خود خواهی دور
در برِ حِجر(2) چو هاجر صفتان
با خدا باش و کلامش می‏خوان
واجب آنست که در پشت مقام
تو نمازی بگزاری چو امام
عرفاتست شکوه عرفان
تو بیندیش به اصل ایمان
مشعر آن دشت پر از رمز وجود
بهر ما خاطره‏ای زیبا بود
در منی دل ز تمنّا بردار
هستی خویش در این ره بسپار
زائران حرم پاک خدا
ای همه پاکدل از سعی صفا
لب گشودید به لبیک خدا
نشوید از در این دوست جدا
غم خود بر در اللّه‏ برید
مگر از راز رهش بی‏خبرید؟
خود به دریای وجودش سپرید
به خدا زین ره و دریا، نَبُرید
دل من یاد تو را کرده خدا
نشوم لحظه‏ای زین یاد رها
جای، جای حرمت با تفسیر
شده بر قلب و وجودم تصویر

وصف الحال حجاج

هاجر صفتان لطف خدا یافته‏اند
از مروه جان تا به صفا تاخته‏اند
در چشمه پر شکوه آب زمزم
عشقی ابدی ز بهر خود ساخته‏اند
در طوف طواف حاجیان می‏گفتند
لبیک خدا و زنگ دل می‏شستند
در پهنه بی‏کران بیت معبود
خاک ره دوست با مژه می‏رفتند
در حِجْر(3) چه مهجور و پریشان حالم
هاجر صفتم ز سوز دل می‏نالم
در محضر اللّه‏ به لطف سبحان
با دور شدن ز خود بسی خوشحالم

کعبه

دلاور بزرگی شوب
در میانِ پهن دشت این جهان
در ورای این زمان و این مکان
در فراسویِ نگاهِ این بشر
آدمِ وامانده ترس و خطر
در کنارِ خیمه فرعونیان
در کنارِ خانه دیو و ددان
در جوارِ خانهِ زندانِ و تن
خانه تو خانه‏های ما و من
آدمِ فرسوده از رنج نفاق
خانه‏ای می‏جست اندر کوه قاف
تا در آن خانه بگرید بهر خویش
از برای غربتش در جمع و کیش
بغضِ او سنگین تر از سنگین بود
چونکه دوستش دشمنِ بد کین بود
خسته از رنجِ زمان اندر زمین
گریه می‏کرد تا که یابد غیر از این
در پی یار عزیزی بود او
تا بگوید حیله مکر و عدو
در زمین می‏گشت تا یابد نشان
خانه‏ای از دوستِ خوبِ آسمان
آدمی در جستجوی کعبه بود
چونکه لبریز از غم و از غصّه بود
خانه‏ای تا دردِ دل را وا کند
غیر از این خانه در او نجوا کند
جبرئیل آمد از ربّ کبیر
ای خلیل دستانِ دوستم را بگیر
بنده‏ام اندر زمین جامانده است
در میانِ خصم تنها مانده است
بازوی همّت ببند و کار ساز
خانه‏ای دیگر برایِ او بساز
تا در آن خانه رها از فوت و فن
حیله‏های خصم را گوید به من
کعبه حق این چنین بُنیاد شد
بنده عاشق بسی دلشاد شد
چونکه یارش در کنارش خانه داشت
با نزولش دفترِ عشق را نگاشت
کعبه یعنی قبله‏گاه عاشقان
عاشقانِ رسته از بند جهان
هست کعبه قبله‏گاهِ خواستن
خواستنِ حق غیر حق پیراستن
کعبه یعنی عشقِ انسان در جهان
که فرو افتاده است از آسمان
هست کعبه خانه امنِ زمین
زادگاهِ عشق امیر المؤمنین علیه‏السلام
کعبه باشد خانه فخر جهان
چون خدا را در زمین سازد عیان
کعبه یعنی نقطه ثِقل شرف
حافظِ امنِ جهان از هر طرف
«ک» کعبه یعنی کلّ این جهان
سایه ربّ است در این لا مکان
«ع» کعبه معنی عبد و عبید
عاشق و معشوق از او آمد پدید
«ب» کعبه بنده او باش و بس
چون به غیر او نداری دادرس
«ه » کعبه یعنی هر آنچه که هست
در جوارِ قدرت حق نیست است
کعبه باشد یادگار بوالبشر
کشتی امنِ سفر در هر خطر
خانه کعبه سیادت می‏کند
حجّ او دین را حفاظت می‏کند
عشقِ حق از حجّ او آید پدید
چونکه دل قفل است و آن باشد کلید
عشق بازی را طریقت لازم است
هر طریقت را شریعت لازم است
هست کعبه خطِّ سیر این جهان
مبدأ شرع و شروع تا آسمان
کعبه یعنی قبله‏گاه مسلمین
قطعه‏ای از عرش در نافِ زمین
حجّ او درسِ برابر می‏دهد
سعی او بویِ برادر می‏دهد
در صفا و مروه‏اش حاجی شوی
چونکه از خود بگذری ناجی شوی
عشق کعبه ست این که غوغا می‏کند
محشری هر ساله برپا می‏کند
نامِ او دل را مُعطّر می‏کند
عاشقِ اسلام و رهبر می‏کند
کعبه درس عشق بهتر می‏دهد
دلِ بَرَد آنچه دلاور می‏دهد

ميـقـات

احد ده بزرگى
بهوش ايدل كه ميقات است اينجا
محل نفى و اثبات است اينجا
از اينجا ساز وحدت مى شود ساز
از اينجا مى شود پرواز آغاز
از اينجا بايد آهنگ سفر كرد
يقين خويشتن را بارور كرد
محل نيت پاك است اينجا
مكان رشد ادراك است اينجا
اگر دارى سر پيوند با دوست
برآر از دل خروش دوست يا دوست
در اين ره گرچه بى شيب و فراز است
مكن وحشت توكل چاره ساز است
توكل بر خداى خويشتن كن
زجان اثبات حق و نفى من كن
برآ از چاه شب چون مهر خاور
زممكن رو بسوى واجب آور
چو غنچه جامه جان را قبا كن
صدف را از گهر ديگر جدا كن
چو عريان از وجود خويش گشتى
تهى از نخوت و تشويش گشتى
به آب توبه جان را پاك گردان
شكوفا غنچه ادارك گردان
صفا دادى چو بيرون و درون را
بخوان انااليه راجعون را
حديث مرگ قبل از مرگ اين است
طريق وصل حق جويان چنين است
بگو يارت مرا ثابت قدم دار
به پاكى در دو عالم محترم دار
رهايم كن الهى از دو روئى
بده بر فطرتم آئينه خوئى
صفاى صبح صادق بر دلم ده
به قرب خويش در دل منزلم ده
صفا چون يافتى شكر خدا كن
بدور از خويشتن شك و ريا كن
مبادا شعله شك بر فروزد
گل پاك يقينت را بسوزد
ز وسواس و ريا كارى بپرهيز
مكن اين شعله را در خويشتن تيز
نگيرد تا غرورت دامن هوش
بحق رو كن بكن خود را فراموش
بريز از ديده اشك و هاى و هو كن
درون را چون برونت شستشو كن
چو بيرون و درونت پاك گرديد
دلت روشن تر از افلاك گرديد
بپوش احرام و ترك ما و من كن
بدست خود منيت را كفن كن
كفن كن خويش را بى خويش آنگاه
بر آراز پرده پر شور دل، آه
بگو يارب دگر كارم تمام است
بمن جز شوق وصل حق حرام است
قدم در دامن محراب بگذار
به سجده سر چنان مهتاب بگذار
پس آنگه لب زجام شوق تركن
خروشان نغمه لبيك سر كن
بگو لبيك يا معبود لبيك
مرا تنها توئى مقصود، لبيك

مهمان حرم

جواد محدثى
شكر خدا زيارت پيغمبر آمديم
توفيق يار شد كه سوى اين در آمديم
ما لايق حضور تو هرگز نبوده ايم
لطف تو بود اينكه به اين محضر آمديم
آلوده ايم و از گنه خويش شرمسار
با دستهاى خالى و چشمِ تر آمديم
اى مهربانِ بنده نواز و بزرگوار
ما خائف از محاسبه محشر آمديم
ما دلشكسته ايم، و ليكن اميدوار
ما را ز خود مران كه بر اين باور آمديم
با آرزوى ديدن مهدى ـ عج ـ در اين ديار
از مروه تا صفاى تو چون هاجر آمديم
بوى گلى است در عرفات از حضور تو
سوى گل وجود تو ما با سر آمديم
ما داغدار كوچِ هزاران ستاره ايم
گريان ولى ز داغِ گل ديگر آمديم
داغ بزرگ، مدفن پنهان فاطمه است
ما در پى زيارتِ اين مادر آمديم

پي نوشت :

1 ـ منظور حجر الاسود است.
2 ـ منظور حجر اسماعیل است.
3 ـ منظور حجر اسماعیل است.

منابع:

1.ماهنامه گلبرگ
2.فصلنامه میقات حج
3. www.hadj.ir



تصاوير زيبا و مرتبط با اين مقاله



http://rasekhoon.net/article/show/120929/حج-در-آیینه-شعر(1)/


تمامی حقوق این پایگاه متعلق به موسسه فرهنگی و هنری نور راسخون وابسته به سازمان اوقاف و امور خیریه می باشد.