ذخیره تغییرات تنظیمات پیش فرض بخشهای مورد علاقه خود را جهت نمایش در این صفحه انتخاب نمائید:

یکشنبه هفتم خرداد 1391 خورشیدی (سال تولید ملی، حمایت از کار و سرمایه ایرانی)

 مقالات فیزیک
12
سینما، ابزاری برای تبلیغ شیطان گرایی
    RSS آقاي«کوئتزي» جوان

    پنج شنبه 4 اسفند 1390

    بازديدها: 88   |   تعداد آرا: 2

     آقاي«کوئتزي» جوان
    آقاي«کوئتزي» جوان


     

    نويسنده جان مکسول کوئتزي
    ترجمه: علي فارسي نژاد




     
    سينيوراناسيمنتو! شما متولد برزيل هستيد. اما چندين سال در آفريقاي جنوبي زندگي کرديد.
    قضيه اش چيه؟
    ما از آنگولا به آفريقاي جنوبي رفتيم؛همسرم، من و دو تا دخترهايم. در آنگولا همسرم براي روزنامه اي کار مي کرد و من هم کاري توي باله ملي داشتم اما بعد که حکومت در سال 1973 اعلام وضعيت اضطراري کرد، روز نامه اش را بستند. مي خواستند به خدمت ارتش احضارش کنند، همه مردهاي زير 45 سال را؛ حتي آنهايي که تبعه کشور نبودند به سربازي احضار کرده بودند. به برزيل نمي توانستيم برگرديم چون هنوز خيلي خطرناک بود. در آنگولا هم آينده اي براي خودمان نمي ديديم، به خاطر همين آنجا را ترک کرديم و با قايق به آفريقاي جنوبي آمديم. نه اولين کسي بوديم که اين کار را کرد و نه آخرينش.
    چرا کيپ تاون؟
    چراکيپ تاون؟خب هيچ دليل خاصي نداشت، غير اينکه آنجا يک قوم و خويشي داشتيم. يکي از پسر عموهاي شوهرم آنجا مغازه سبزي و ميوه فروشي داشت. تا مدارک اقامتمان آماده شود، پيش او و خانواده اش مانديم. براي همه مان سخت بود؛ نه نفر آدم توي سه تا اتاق. بعد شوهرم موفق شد يک جايي به عنوان نگهبان کار پيدا کند و براي خودمان آپارتمان گرفتيم. يک جايي به اسم اپينگ. چند ماه بعد، درست قبل از مصيبتي که همه چيز را از بين برد، ما دوباره جابه جا شديم. به وينبرگ رفتيم که به مدرسه بچه ها نزديک تر باشيم.
    از چه حادثه اي حرف مي زنيد؟
    شوهرم در انباري نزديک اسکله، نگهبان شيفت شب بود. فقط همين يک نگهبان را داشتند. دزدي مي شود و يک گروه مرد مي ريزند توي انبار. به اش حمله مي کنند و با تبر مي زنندش. شايد هم قمه بوده اما به احتمال زياد همان تبر بوده. يک طرف صورتش خرد شده بود. هنوز راحت نمي توانم در موردش صحبت کنم. با تبر؛ با تبر بزني توي صورت آدمي که فقط دارد کارش را انجام مي دهد. سر در نمي آورم.
    شوهرتان چه شد؟
    مغزش ضربه خورده بود. مدت زيادي طول کشيد، تقريباً يک سال طول کشيد تا بميرد. و وحشتناک بود.
    متأسفم.
    تا مدتي شرکتي که برايش کار مي کرد به پرداخت حقوقش ادامه داد. بعد قطع شد. گفتند ديگر مسووليتي ندارند و رفاه اجتماعي بايد حقوقش را بدهد. رفاه اجتماعي!سازمان رفاه اجتماعي حتي يک پني هم به ما نداد. دختر بزرگم مجبور شد ترک تحصيل کند و در يک سوپر مارکت، خريدها را بسته بندي کند. هفته اي 120 تا مي آورد خانه. من هم دنبال کار گشتم اما نتوانستم در باله کار پيدا کنم.
    ماريارجينا در مدرسه ماند. هنوز يک سال و نيم از درسش مانده بود که بتواند در کنکور شرکت کند؛ ماريارجينا دختر کوچکم را مي گويم. دلم مي خواست مدرکش را بگيرد تا بقيه عمرش را مثل خواهرش مجبور به کار در سوپر مارکت و چيدن قوطي ها در قفسه نشود. دختر باهوشمان، همين رجينا بود؛ عشق کتاب.
    در لواندا من و شوهرم سعي مي کرديم سر ميز شام، کمي انگليسي و فرانسه حرف بزنيم تا دخترها يادشان باشد که همه دنيا آنگولا نيست اما در واقع چيزي ياد نگرفتند. در مدرسه کيپ تاون، انگليسي ضعيف ترين درس ماريارناجينا بود. رفتم در کلاس تقويتي زبان ثبت نامش کردم. مدرسه، اين کلاس هاي تقويتي بعد از ظهر را براي بچه هايي مثل او راه انداخته بود که تازه به مدرسه آمده بودند. آنجا بودکه من اسم آقاي کوئتزي؛ مردي که شما در موردش مي پرسيد به گوشم خورد؛ مردي که بعدا معلوم شد اصلا از معلم هاي مدرسه نيست بلکه مدرسه فقط براي تدريس اين کلاس هاي تقويتي استخدامش کرده.
    به ماريارجينا گفتم:«به نظرم مي آيد اين آقاي کوئيزي، آفريکانر(1) باشد. مدرسه تان پول نداشت يک معلم انگليسي خوب برايتان بگيرد؟ مي خواهم انگليسي را از يک آدم انگليسي ياد بگيري.»
    هيچ وقت اين آفريکانرها را دوست نداشتم. در آنگولا، کلي آفريکانر مي بيني که يا در معدن کار مي کنند يا به عندان سرباز مزدور در ارتش. با سياه پوست ها، مثل آشغال رفتار مي کنند. در آفريقاي جنوبي، شوهرم چند کلمه از زبانش را ياد گرفت-مجبور بود چون در شرکت، نگهبان ها همه آفريکانر بودند- اما من حتي از گوش دادن به زبانشان خوشم نمي آمد. خدا را شکر که مدرسه، دخترها را مجبور نکرد که آفريکانر بخوانند.
    ماريارجينا گفت:«آقاي کوئتزي، آفريکانر نيست، ريش دارد. شعر مي گويد.»
    به اش گفتم:«آفريکانرها هم مي توانند ريش داشته باشند. براي شعر نوشتن هم به ريش نيازي نيست. مي خواهم خودم آقاي کوئتزي را ببينم. از آهنگ اسمش که خوشم نيامد. به اش بگو بيايد به آپارتمان. بگو بيايد و با هم چاي بخوريم و ببينيم معلم خوبي هست يا نه. اين شعري که دارد مي نويسد، چيست؟»
    ماريارجينا به ام محل نگذاشت. روي ميز ضرب گرفت. در سني که بچه ها خوششان نمي آيد کسي در کارهاي مدرسه شان دخالت کند. به اش گفتم:«تا وقتي من پول کلاس هاي فوق العاده ات رو مي دهم هر قدر دلم بخواهد دخالت مي کنم. اين مرد چه جور شعري مي گويد؟»
    گفت:«نمي دانم. وادارمان مي کند شعر حفظ کنيم و از بر بخوانيم.»
    گفتم:«چي يادتون مي دهد حفظ کنيد. بگو.»
    گفت:«کيتس.»
    گفتم:«کيتس چيه؟»(تا حالا اسم کيتس به گوشم نخورده بود، هيچ کدام از نويسندگان را نمي شناختم، زمان ما توي مدرسه از اين چيزها درس نمي دادند)
    ماريارجينا از بر خواند:«کرختي رخوت آلود بر حواسم غلبه مي کند. انگار جام شوکران نوشيده ام. شوکران، نام سمي است که اعصابمان را از کار مي اندازد.»
    پرسيدم:«اين شعري بود که آقاي کوئتزي گفته حفظ کنيد؟»
    گفت:«توي کتابه. يکي از شعرهايي است که بايد براي امتحان ياد بگيريم.»
    دخترها هميشه ازم شکايت داشتند که خيلي به شان سخت مي گيرم. اما من هيچ وقت وا ندادم. فقط در صورتي که مثل شاهين مواظبشان بودم، مي توانستم آنها را در اين کشور غريب که وطنشان نبود و در قاره اي که نبايد پا به آن مي گذاشتيم از درد سر دور نگه دارم. جوانا راحت تر بود؛ خوب و آرام. اين، ماريا بود که بايد افسارش را دستم مي گرفتم؛ با آن شعرها و روياهاي رومانتيکش.
    مساله فقط اين بود که چطور دعوتش کنيم، چطور مي شد يک دعوتنامه آبرومندانه براي معلم دختر نوشت که بيايد خانه والدين شاگردش را ببيند و چاي بنوشد؟ به پسر عموي ماريو تلفن زدم ولي کاري از دستش بر نمي آمد. آخرش از منشي کلاس رقصمان خواستم که نامه اي برايم بنويسد. نوشت«آقاي کوئتزي عزيز! من، مادر ماريارجينا ناسيمنتو هستم که در کلاس انگليسي شماست. شما به صرف چاي در خانه ما دعوت شده ايد. آدرس را دادم، در فلان روز و فلان ساعت. اياب و ذهاب از دبستان فراهم خواهد شد. آدريانا تيخرياناسيمنتو.»
    منظورم از اياب و ذهاب، مانوئل، پسر بزرگه پسر عموي ماريو بود که بعد از ظهرها بعدها از اينکه همه خريدها را تحويل مي داد با ماشين ون ماريارجينا را به خانه مي رساند. برايش کاري نداشت که معلم را هم به خانه بياورد.
    ماريو شوهرتان بود؟
    ماريو، شوهرم بود که مرد.
    لطفا ادامه بدهيد. فقط مي خواستم مطمئن شوم.
    آقاي کوئتزي، اولين کسي بود که غير از فاميل ماريو به آپارتمان ما دعوت شده بود. براي من، فقط يک معلم مدرسه بود-معلم هاي زيادي را در لواندا و قبل از لواندا در سائو پو لو ديده بودم و ارج و قرب خاصي برايشان قائل نبودم؛ اما براي ماريارجينا و حتي جوانا، معلمان مدرسه، خدا بودند و دليلي نمي ديدم که کاري کنم که از اين خواب و خيال بيرون بيايند. شب قبل از آمدنش، دخترها کيکي درست کردندو گذاشتند خنک شود و حتي رويش نوشتند(مي خواستند بنويسند خوش آمديد آقاي کوئتزي اما مجبورشان کردم بنويسند بن اونتور 1974). چند تا سيني بيسکويت هم که در برزيل به شان مي گفتيم:«برويداد»، پختند.
    ماريارجينا خيلي ذوق کرده بود. شنيدم داشت به خواهرش اصرار مي کرد زود بيا خانه. لطفا. خواهش مي کنم. به رئيس ات بگو مريض شدي. اما جوانا نمي توانست. گفت به اين راحتي سر رئيس کلاه نمي رود. اگر شيفتت را تمام نکني حقوقت را کم مي کند.
    به هر حال مانوئل، آقاي کوئتزي را به آپارتمان آورد و فورا فهميدم که چندان خدا هم نيست. حدس زدم سي و خرده اي سالش باشد، بد لباس بود، موهايش را بد زده بود و ريش تنکي گذاشته بود که نبايد مي گذاشت، اصلا به اش نمي آمد. همان برخورد اول احساس کرد مجرد است، دليلش را نمي دانم؛ يعني نه فقط ازدواج نکرده باشد، انگار اصلا مناسب ازدواج نبود؛ رفتار خوبي هم نداشت(دارم اولين احساسم را به شمامي گويم) انگار نمي توانست راحت باشد و سر جايش بند شود، مي خواست بزند بيرون. ياد نگرفته بود احساساتش را پنهان کند. اولين گام براي اخلاق امروزي داشتن همين است که آدم بتواند احساسش را پنهان کند.
    پرسيدم:«آقاي کوئتزي چند وقت است معلميد؟»
    سر جايش ناراحت بود و مي لوليد، چيزي در مورد آمريکا؛ در مورد اينکه در آمريکا معلم بوده گفت الان يادم نيست. بعد از چند سوال فهميدم در واقع او قبل از اين مدرسه، جايي درس نداده و بدتر اينکه، حتي مدرک معلمي هم ندارد. مسلم است که تعجب کردم«اگر مدرک نداريد،چطور معلم ماريارجينا شديد؟ سر در نمي آورم.»
    جواب که باز کلي طول کشيد تا ازش در بيايد، اين بود که مدرسه ها اجازه دارند براي درس هايي مثل موسيقي، باله و زبان هاي خارجي معلمان بي تجربه و بي مدرک را هم استخدام کنند. مدرسه به اين آدم هاي بي تجربه، مثل معلم هاي درست و حسابي حقوق نمي داد و از پول هايي که از والديني مثل من مي گرفت، حقوق اينها را مي داد.
    گفتم اما شما انگيسي نيستند. اين بار لحنم بيشتر از اينکه سوالي باشد، اتهامي بود. معلم نبود اما استخدام شده بود که انگليسي درس بدهد،از پول من و جوانا به اش حقوق مي دادند،تازه آفريکانر بود و انگليسي هم نبود.
    گفت:«قبول دارم اصالتا انگليسي نيستم. اما از بچگي انگليسي حرف زدم و امتحانات دانشگاهم را به انگليسي گذراندهام، بنابراين فکر کنم مي توانم انگليسي درس بدهم. انگليسي چيز خاصي نيست. يک زبان از يک عالم زبان ديگر دنياست.»
    دقيقا همين را گفت. انگليسي، زباني مثل بقيه زبان هاست. گفتم:«قرار نيست دخترم مثل طوطي همه زبان ها را با هم قاتي کند آقاي کوئتزي! مي خواهم که انگليسي را درست و با لهجه خوب ياد بگيريد.»
    از خوش شانسي او، جوانا در همين لحظه وارد اتاق شد. جوانا آن موقع ديگر 20 سالش بود اما باز در حضور يک مرد سرخ مي شد. در مقايسه با خواهرش چندان خشگل نبود. ببينيد، اين عکس او با شوهر و پسر بچه هايشان است، بعد از اينکه برگشتيم برزيل، اين عکس را گرفتيم. مي شود گفت خوشگل نيست، همه خوشگلي نصيب خواهرش شد. اما دختر خوبي بود و هميشه مي دانستم که همسر خوبي مي شود.
    جوانا آمد توي اتاقي که ما نشسته بوديم، هنوز باراني تنش بود(آن باراني دراز او را هنوز يادم هست) ماريارجينا گفت خواهرم. انگار جاي معرفي او داشت توضيح مي داد اين تازه وارد کيست.
    چرا ماريارجينا مسحور اين مرد احمق شده بود؟ در او چه ديده بود؟ اين سوالي بود که از خودم مي پرسيم. اما چه چيز ماريا را واداشته بود که براي اين مرد شعر حفظ کند؛ کاري که هيچ وقت براي معلمان ديگرش نکره بود؟ آيا کلمات شعر را در گوشش زمزمه کرده بود که اين قدر هوايي شده بود؟ آيا دليلش اين بود؟ آيا چيزي بين آن دو مي گذشت که دخترم از من پنهان نگه داشته بود؟ با خودم فکر کردم حالا باز اگر اين مرد از جوانا خوشش بيايد، يک چيزي، قضيه فرق مي کند. جوانا شايد سرش توي شعر و کتاب نباشد اما حداقل پاهايش روي زمين بود.
    گفتم:«جوانا امسال توي فروشگاه کليکز کار مي کند که تجربه کسب کند. سال آينده يک دوره مديريتي مي رود که مدير شود.»
    آقاي کوئتزي با حواس پرتي سري جنباند. جوانا هيچ نگفت.
    گفتم:«دخترم جوانا! کتت را در بيار و يک کم چاي بخور.» ما معمولا چاي نمي خوريم، قهوه مي خوريم. جوانا روز قبل از اينکه مهمانمان بيايد يک کم چاي به اسم اِرل گِرِي با خودش آورد خانه. خيلي انگليسي بود اما اصلا خوب نبود و مانده بودم با بقيه بسته اش چه کار کنم.
    براي جوانا تکرار کردم، انگار که نمي داند:«آقاي کوئتزي از مدرسه است، داشت به ما مي گفت چطور با اينکه انگليسي نيست، معلم زبان انگليسي شده است.»
    آقاي کوئتزي پريد وسط حرفم و رو به جوانا گفت:«اگر بخواهم درست بگويم من معلم انگليسي نيستم. من معلم انگليسي کلاس تقويتي ام؛ يعني مدرسه مرا استخدام کرده که به دانش آموزاني که انگليسي شان ضعيف است کمک کنم. سعي مي کنم کاري کنم در امتحانشات قبول شوند. من يک جورهايي مربي امتحانات هستم. اين توصيف بهتري است از کاري که من مي کنم.»
    ماريارجينا گفت:«حتما بايد اينجا هم درباره مدرسه حرف بزنيم، خيلي کسل کننده است.»
    اما آنچه در موردش حرف مي زديم به هيچ وجه حوصله سر بر نبود. شايد براي آقاي کوئتزي ترسناک بود اما حوصله سر بر نبود. به ماريا محل نگذاشتم و رو به او گفتم:«ادامه بدين.»
    گفت:«قصدم اين نيست که همه عمرم را مربي امتحانات باشم. اين کاري است که در حال حاضر براي در آوردن خرج زندگي ام مي کنم؛ کاري که تصادفي توش خوبم. اما اين شغل من نيست؛ اين کاري نيست که به خاطرش به دنيا فرا خوانده شدم.»
    به دنيا فرا خوانده شدن؛ باز هم عجيب و غريب.
    گفت:«اگر دوست داشته باشيد، فلسفه تدريسم را به شما مي گويم؛ خيلي کوتاه و ساده است.»
    گفتم:«بفرماييد.فلسفه کوتاهتان را بفرماييد.»
    «آنچه اسمش را فلسفه تدريسم گذاشته ام، در واقع فلسفه يادگيري است. اصلش از افلاطون است که کمي تصحيحش کرده ام. من معتقدم قبل از اينکه يادگيري واقعي بتواند رخ دهد، بايد در قلب دانش آموز، يک جور ميل به حقيقت و يک جور شعله اي وجود داشته باشد. دانش آموز واقعي در تب و تاب يادگيري است. او معلم را کسي مي داند که از خودش به حقيقت نزديک تر شده است. معلم هم به نوبه خود بايد اين شعله را در قلب دانش آموز تشخيص دهد و تقويت کند و با سوزاندن شعله اي قوي تر به آن پاسخ دهد. بدين ترتيب هر دوي آنها گويي به قلمرويي متعالي تر صعود مي کنند.»
    مکثي کرد و لبخند زد. حالا که حرفش را زده بود راحت تر به نظر مي رسيد. فکر کردم چه آدم مغرور و عجيب و غريبي. سوزاندن! چه مزخرفاتي مي گه؛ مزخرفاتي خطرناک از افلاطون! نکند دارد مسخره مان مي کند؟ اما دقت کردم که ماريارجينا خم شده بود جلو و داشت صورت او را با چشم هايش مي کاويد. ماريارجينا اصلا فکر نمي کرد که دارد شوخي مي کند. به خودم گفتم اين اصلا خوب نيست.
    گفتم:«آقاي کوئتزي به نظر من که اين فلسفه نيست. شبيه چيزهاي ديگري است که چون شما مهمان ما هستيد نمي توانم بگويم. ماريا مي تواني کيک را بياوري. جوانا کمکش کن و آن باراني ات رو هم در آور. دخترام به افتخار شما يک کيک پختند.»
    دخترها که بيرون رفتند، رفتم سراغ اصل مطلب. يواش گفتم که آنها نشنوند:«آقاي کوئتزي،ماريا هنوز يک بچه است. من پول مي دهم که انگليسي اش خوب بشود و مدرک خوب بگيرد. به شما پول نمي دهم که با احساسات او بازي کنيد. مي فهميد؟» دخترها با کيک برگشتند. تکرار کردم:«متوجه مي شويد؟»
    کوئتزي جواب داد:«ما چيزي را ياد مي گيريم که عميقا بخواهيم يادش بگيريم. ماريا مي خواهد ياد بگيرد. نمي خواهي ماريا؟»
    ماريا سرخ شد و نشست.
    او تکرار کرد:«ماريا دلش مي خواهد ياد بگيرد و پيشرفت خوبي هم کرده. او با زبان رابطه خوبي دارد. شايد يک روزي نويسنده شود. چه کيک عالي اي!»
    گفتم:«خيلي خوبه يک دختر بتواند آشپزي کندو اما بهتر از آن اين است که بتواند خوب انگليسي حرف بزند و نمره هاي امتحان انگليسي اش خوب شود.»
    وقتي او رفت و دخترها رفتند بخوابند، نشستم و با انگليسي بدم نامه اي به او نوشتم. چاره اي نداشتم، اين يکي نامه را نمي توانستم بدهم دوستم در کلاس رقص بنويسد و ببيند. نوشتم:«جناب آقاي کوئتزي ! آنچه را در طول مهماني به تان گفتم تکرار مي کنم. شما را استخدام کرده اند که به دخترم انگليسي درس بدهيد، نه اينکه با احساساتش بازي کنيد. او بچه است و شما مرد بزرگي هستيد. اگر دوست داريد احساساتتان را جايي نشان دهيد، خارج از کلاس آنها را نشان دهيد. ارادتمند شما، آ. ت. ن.»
    اين چيزي بود که من نوشتم. شايد مثل آن طوري که شما در انگليسي مي گوييد نباشد؛ اما ما به پرتغالي اين طور مي گوييم.-مترجمتان متوجه خواهد شد. احساساتتان را خارج از کلاس نشان دهيد؛ اين دعوتي براي اين نبود که بيفتد دنبال من، هشدار بود که دست از سر دخترم بر دارد.
    نامه را توي يک پاکت، مهر و موم کردم و رويش اسمش را نوشتم، آقاي کوئتزي/سنت بون آورنتور. صبح دوشنبه، نامه را توي کيف ماريارجينا گذاشتم. گفتم:«اين را بده آقاي کوئتزي. بده دستش.»
    مارياجينا گفت:«چيه؟»
    «يادداشت يک مادر به معلم دخترش. تونبايد بخوانيش. حالا برو وگرنه اتوبوس مدرسه ات ميره.»
    قطعا اشتباه کردم. نبايد مي گفتم نخوانيش. ماريارجينا از سني که هر چه مادر بگويد، اطاعت کند، گذشته بود. گذشته بود اما من هنوز نمي دانستم. در گذشته زندگي مي کردم.
    وقتي برگشت خانه پرسيدم:«يادداشت را به آقاي کوئتزي دادي؟»
    گفت:«بله» و چيز ديگري نگفت. به فکرم نرسيد بپرسم آيا قبل از اينکه يادداشت را بدهي، مخفيانه باز نکردي و نخواندي؟
    فردايش که ماريارجينا، يادداشتي از معلمش آورد، تعجب کردم. جواب نامه من نبود، نامه دعوت بود. آيا دوست داريم همه مان با او و پدرش به پيک نيک برويم؟
    اول مي خواستم رد کنم. به ماريارجينا گفتم:«فکرش را بکن. واقعا دوست داري دوستات در مدرسه فکر کنند عزيز دردانه معلمي؟ واقعا دلت مي خواهد پشت سرت حرف در بياورند؟» اما فايده اي نداشت. او خودش هم دوست داشت که شاگرد محبوب معلمش بشود. اين قدر به ام اصرار کرد و جوانا هم ازش حمايت کرد که آخر مجبور شدم قبول کنم.
    خانه غوغا شد، کلي چيز پختند، جوانا هم از مغازه جنس آورد و به همين خاطر وقتي آقاي کوئتزي، صبح يکشنبه دنبالمان آمد، ما يک سبد پر از کيک و بيسکويت و شيريني با خودمان داشتيم؛ آن قدر زياد که مي توانستيم يک ارتش را غذا بدهيم.
    با ماشين سواري دنبالمان نيامد؛ نه،ماشين نداشت، با يک وانت که عقبش باز بود؛ از اينهايي ک در برزيل به اش مي گوييم کاميونت آمد. به همين خاطر دخترها با لباس هاي قشنگشان مجبور شدند عقب ماشين کنار چوب ها بنشينند و من هم جلو.
    اين تنها باري بود که پدرش را ديدم. پدرش خيلي پير بود، لقوه داشت و دستش مي لرزيد. وقتي به هم معرفي شديم، خيلي محترمانه و مؤدب گفت:«حالتان چطوره؟» اما بعد از آن ساکت شد. تمام مدتي که سوار ماشين بوديم، نه با من حرفي زد و نه با پسرش. مرد آرام و متواضعي بود يا شايد فقط از همه چيز مي ترسيد.
    رانديم سمت کوهستان. يک جا مجبور شديم نگه داريم که دخترها کتشان را بپوشند، سردشان شده بود. سمت يک پارک کوهستاني. الان اسمش يادم نيست که وسط درخت هاي کاج جاهايي درست کرده بودند که مردم مي توانستند پيک نيک کنند؛ البته فقط سفيدها. جاي قشنگي بود و تقريبا خلوت خلوت بود چون زمستان بود. همين که جايمان را انتخاب کرديم، آقاي کوئتزي مشغول تخليه چوب ها از وانت و روشن کردن آتش شد. انتظار داشتم ماريارجينا کمکش کند اما او گفت مي خوهاد کمي بگردد و در رفت. نشانه خوبي نبود چون اگر رابطه شان فقط معلم و شاگردي بود، نبايد از کمک به کوئتزي خجالت مي کشيد. اما در عوض، جوانا آمد جلو و کمک کرد، جوانا از اين نظر خيلي کاري و به درد بخور بود.
    من با پدرش تنها ماندم، انگار دو تا پير مرد و پير زن، پدر بزرگ و مادر بزرگ باشيم! همان طور که گفتم حرف زدن با او سخت بود. متوجه انگليسي من نمي شد و با زن ها خجالتي بود؛ يا شايد اصلا نمي فهميد من کي هستم.
    بعد يکباره، حتي قبل از اينکه آتش، درست بگيرد، ابر آمد و هوا تاريک شد و باران شروع شد. آقاي کوئتزي گفت:«فقط يک رگباره. زود تمام مي شه. چرا شما سه تا نمي رويد توي ماشين.» دخترها و من، توي ماشين پناه گرفتيم و او و پدرش زير يک درخت کز کردند و منتظر مانديم باران تمام شود. اما تمام نشد و ادامه پيدا کرد و دخترها کم کم روحيه شان را از دست دادند. ماريارجينا مثل بچه ها شکايت مي کرد«توي اين همه روز چرا بايد امروز باران بياد؟» به اش گفتم:«چون زمستان است. زمستان است و آدم هاي باهوش؛ آدم هاي که عقلشان ميرسد، وسط زمستان به پيک نيک نمي روند.»
    آتشي که آقاي کوئتزي و جوانا روشن کرده بودند خاموش شد. همه چوب ها خيس شده بودند و نمي توانستيم گوشتمان را بپزيم. به ماريارجينا گفتم:«چرا از بيسکويت هايي که درست کردي به شان تعارف نمي کني؟» چون تا به حال منظره اي رقت بارتر از اين پدر و پسر هلندي که کنار هم زير درخت نشسته بودند و سعي مي کردند تظاهر کنند سردشان نيست و خيس نشده اند نديده بودم؛ منظره رقت بار و در عين حال خنده داري بود؛ به شان بيسکويت تعارف کن و ازشان بپرس بعدش چه بايد بکنيم. ازشان بپرس اگر مي خواهند برويم ساحل!»
    اين را گفتم که ماريارجينا را بخندانم اما اين حرفم عصباني ترش کرد؛ به همين دليل آخرش جوانا بود که رفت بيرون توي باران و با آنها حرف زد و با اين پيغام برگشت که به محض اينکه باران بند آمد مي رويم، مي توانيم برويم خانه آنها و برايمان چاي درست کنند. به جوانا گفتم نه. برگرد و به آقاي کوئتزي بگو نه. نمي توانيم بياييم چاي، بايد مستقيم ما را برگرداند خانه. فردا دوشنبه است و ماريارجينا هنوز تکليف هايش را ننوشته است.»
    مسلما روز بدي براي آقاي کوئتزي بود. اميدوار بود بتواند تأثير خوبي روي من بگذارد؛ در عوض آنچه گيرش آمد يک وانت پر از آدم هاي خيس و رانندگي زير باران بود. اما براي من از اين جهت خوب بود که ماريارجينا بايد مي ديد قهرمانش در زندگي واقعي چه کاره است، اين شاعري که حتي آتش نمي تواند روشن کند.
    به هر حال اين داستان سفر ما به کوستان با آقاي کوئتزي بود. وقتي بالاخره به وينبرگ برگشتيم، جلوي پدرش و جلوي دخترها، چيزي را که همه روز توي دلم مانده بود به اش گفتم:«آقاي کوئتزي! کار خيلي خوب و آقا منشانه اي کرديد که ما را دعوت کرديد. اما شايد اين ايده خوبي نباشد که معلم، يکي از دخترهاي کلاس را به بقيه ترجيح بدهد. نصيحتتان نمي کنم فقط ازتان مي خواهم فکر کنيد.»
    اينها کلماتي بودند که من گفتم. ماريارجينا از اينکه اين جوري حرف زدم خيلي عصباني شد اما من محلش نگذاشتم.
    همان شب دير وقت که ماريارجينا رفته بود توي تختش، جوانا به اتاق من آمد. گفت:«مامان! لازمه اين قدر به ماريا سخت بگيري؟ واقعا يچ اتفاق بدي نمي افتد.»
    گفتم:«هيچ اتفاق بدي؟ تو از اين دنيا چي مي داني؟ از بدي چي مي داني؟»
    او گفت:«مامان. او مرد بدي نيست. حتما متوجه شديد.»
    گفتم:«او مرد ضعيفي است. مرد ضعيف بدتر از مرد بد است.»
    جوانا گفت:«مامان ما همه ضعيف هستيم.»
    گفتم:«نه. اشتباه مي کني. من ضعيف نيستم. اگر به خودم اجازه مي دادم ضعيف باشم، سر تو و ماريارجينا و خودم چه مي آمد؟ حالا برو بخواب. هيچ کدام اين حرف ها را هم به ماريارجينا نزن؛ حتي يک کلمه ش را. نمي فهمد.»
    اميدوار بودم قضيه آقاي کوئتزي تمام شده باشد. اما نشد. يکي دو روز بعد نامه اي ز او به دستم رسيد. اين بار ماريارجينا نامه را نياورده بود؛ يک نامه رسمي که هم خودش و هم روي پاکتش تايپ شده بود. در نامه، اول از پيک نيک که بد شده بود عذر خواهي کرده بود. نوشته بود اميدوار بوده فرصتي پيدا کند که تنها با من حرف بزند اما پيدا نشده. پرسيده بود آيا مي تواند بيايد و مرا ببيند؟ آيا مي تواند به آپاتمانمان بيايد يا من ترجيح مي دهم جاي ديگري او را ببينم، شايد ناهار را با هم بخوريم. مي خواست تأکيد کند باري که روي دلش سنگيني مي کرد ماريانارجينا نبوده. نوشته بود که ماريانا زن جوان وباهوش و خوش قلبي است که درس دادن به او افتخاري است. به ام اطمينان داده بود که او هيچ وقت به اعتماد من خيانت نمي کند. به من که باهوش و زيبا بودم، نوشته بود اميدوارم اشکالي نداشته باشد اين کلمات را بگويم چون زيبايي، زيبايي واقعي فراتر از پوست است. روح از زير پوست خودش را نشان مي دهد و ماريارجينا زيبايي اش را از چه کسي غير از من مي تواند گرفته باشد؟(سکوت)
    و...؟
    همه اش همين بود. هدف نامه اش همين بود. آيا مي تواند تنها مرا ملاقات کند؟ البته از خودم پرسيدم از کجا اين تصور را پيدا کرده که من مي خواهم ببينمش يا اصلا مي خواهم نامه اي از او دريافت کنم. چون يک کلمه همه نگفته بودم که او را به اين کار تشويق کند.
    چه کار کرديد؟ رفتيد ديدنش؟
    چه کار کردم؟ کاري نکردم و اميد داشتم کاري به کارم نداشته باشد. من بيوه اي عزادار بودم. توجه مردها را نمي خواستم؛ مخصوصا مردي که معلم دخترم بوده.
    هنوز آن نامه را داريد؟
    هيچ يک از نامه هايش را ندارم. نگه شان نداشتم. وقتي از آفريقاي جنوبي رفتيم، آپارتمان را تميز کردم و همه نامه ها و قبض هاي قديمي را دور ريختم.
    جوابي هم به اش نداديد؟
    نه.
    جواب نداديد و اجازه نداديد رابطه بين شما و آقاي کوئتزي پيش برود؟
    يعني چي؟ چرا اين سوال ها را مي پرسيد؟ اين همه راه از انگلستان آمده ايد که با من حرف بزنيد، به ام مي گوييد داريد زندگينامه نويسنده اي را مي نويسيد که خيلي وقت پيش تصادفا معلم انگليسي دختر من بوده و يکباره فکر مي کنيد اجازه داريد در مورد روابط من بازجويي کنيد؟ چه جور زندگي نامه اي است اين؟ مثل حرف و حديث هاي هاليوودي است؛ رازهاي پولدار و مشهور شدن؟ نه اگر بخواهم از کلمات شما استفاده کنم، من هيچ رابطه اي با آقاي کوئتزي نداشتم. برايم طبيعي نبود که نسبت به چنين امري احساسي داشته باشم.
    گفتيد که نامه هاي بيشتري هم فرستاد؟
    بله. وقتي جوابش را ندادم دوباره نامه نوشت. چند بار نوشت. شايد فکر مي کرد مي تواند با کلماتش مرا از پا در آورد، مثل امواج دريا که صخره اي را مي سايند. نامه هايش را توي کشوي ميز گذاشتم. بعضي هايشان را اصلا نخواندم. اما با خودم فکر کردم از بين همه چيزهاي خيلي زيادي که اين مرد بايد ياد بگيرد، يکي هم بايد چند تا درس عشق به اش بدهد. چون اگر عاشق زني شده باشي، نمي نشيني و پشت سر هم نامه هاي طولاني تايپي، صفحه پشت صفحه برايش بفرستي که هر کدامشان با امضاي ارادتمند شما تمام شود.
    نه. بر مي داري يک نامه با دستخط خودت، يک نامه عاشقانه درست و حسابي مي نويسي با يک دسته گل رز قرمز تحويلش مي دهي. اما آن موقع فکر مي کردم لابد اين هلندي هاي پروتستان وقتي عاشق مي شوند رفتارشان اين طوري است؛ محتاطانه، بدون حرارت و بدون شکوه.
    نه مه ها را کناري گذاشتم و چيزي از آنها به بچه ها نگفتم. گفتنش اشتباه بود. مي توانستم راحت به ماريارجينا بگويم که آقاي کوئتزي تو، يادداشتي براي معذرت از آن يکشنبه فرستاده. نوشته که از پيشرفت تو در انگليسي خوشحال است. اما سکوت کردم که در نهايت درد سر زيادي پيش آورد. فکر کم حتي تا الان هم ماريارجينا يادش نرفته و من را نبخشيده.
    متوجه هستيد چه مي گويم آقاي وينسنيت؟ ازدواج کرده ايد؟ بچه داريد؟
    بله. ازدواج کرده ام. يک بچه داريم؛ پسر. ماه آينده چهار سالش مي شود.
    پسرها فرق مي کنند. از پسرها چيزي نمي دانم. اما يک چيزي مي گويم بين خودمان بماند و در کتابتان نياوريد. من هر دو تا دخترم را دوست داشتم؛ اما ماريارجينا را جور متفاوتي از جوانا دوست داشتم؛ دوستش داشتم اما وقتي داشت بزرگ مي شد خيلي ازش انتقاد مي کردم. جوانا را اصلا سرزنش نمي کردم. جوانا هميشه ساده و سر راست بود. اما ماريا افسونگر بود. مي توانست مردي را-چيه اصطلاحش؟- نوک انگشتش بچرخاند. اگر مي توانستيد او را ببينيد، مي فهميديد چه مي گويم.
    عاقبت ماريا چه شد؟
    دوبار ازدواج کرده؛ در آمريکا شمالي، شيکاگو با شوهر آمريکايي اش زندگي مي کند. شوهرش وکيل است و در يک شرکت وکالت کار مي کند. فکر کنم با او خوشبخت است. فکر کنم با دنيا آشتي کرده. قبلش مشکلات شخصي اي داشت که وارد جزئياتش نمي شوم.
    ازش عکسي نداريد که شايد بتوانم در کتابم از آن استفاده کنم؟
    نمي دانم. مي گردم. ميبينم. ما حالادير شده. همکارت خسته شده. بله ميدانم مترجم بودن چطور است. از بيرون کار آساني به نظر مي آيد اما واقعش اين است که هميشه بايد حواست جمع باشد،نمي تواني يک لحظه استراحت کني و مغز خسته مي شود. تا همين جا بس است. دستگاهتان را خاموش کنيد.
    (پاورقي ها: اين داستان با نام«Adriana» در شماره سپتامبر 2009 مجله هارپرز چاپ شده و نويسنده آن«جان مکسول کوئتزي» برنده جايزه نوبل سال 2003 است.
    1- آفريکانرها، سفيد پوستان آفريقاي جنوبي اند که به زبان آفريکنز که مخلوطي از زبان بومي و زبان آلماني است صحبت مي کنند.)
    منبع:داستان- خردنامه ش- 53




     


    مطالب مرتبط با : آقای کوئتزی جوان  داستان 

    نظر شما

    • با عنایت به اینکه نظرات و پیشنهادات شما کاربران گرامی در بهبود پایگاه تاثیر کاملا موثری ایفا می کند لذا خواهشمند است ما را از نظرات ارزنده ی خود محروم نفرمایید .
    • نظر شما پس از بررسی و بازبینی توسط گروه مدیریت برای نمایش در سایت قرار داده می شود .
    • نظرات کوتاه مثل "خوب بود" و "عالی بود" و... و نظرات تکراری تائید نمی شوند و امتیازی هم به آنها تعلق نخواهد گرفت.

      نام و نام خانوادگی
      پست الکترونیکی
      نظرات شما
    نظرات کاربران

    هیچ نظری ثبت نشده است.

    تبلیغات سایت
     مشاهیر ایران و جهان
    پیامک های عاشقانه
    ارسال به دوستان

    پست الکترونیکی:

    تازه ترین اخبار
    سانسور در نمایشگاه كتاب از ترس افشاگری

    مسولان نمایشگاه كتاب برلین بر اثر فشار لابی صهیونیستی در اقدامی عجیب ، ادامه ...

    آنتوني هاپکينز در قسمت جدید فیلم «قرمز»

    آنتوني هاپکينز براي بازي در دومين قسمت از آثار دنباله‌دار «قرمز» با مسئولان ادامه ...

    ده‌نمکی «رسوایی» را 16 خردادماه در تهران جلوی دوربین می‌برد

    فیلم سینمایی «رسوایی» به تهیه‌کنندگی و کارگردانی مسعود ده‌نمکی 16 خردادماه ادامه ...

    سری جدید ساختمان پزشکان منتفی شد

    شبکه سه سیما اعلام کرد که این شبکه هیچ تصمیمی برای ساخت سری جدید مجموعه ادامه ...

    نخستین جشنواره جایزه ادبی مولوی كرد در سنندج آغاز شد

    نخستین جشنواره كردی جایزه ادبی مولوی كرد با حضور شاعران كرد زبان كشورمان ادامه ...

    وقتي يك منتقد سينما باعث نجات جان يك فيلم‌ساز مي‌شود

    محسن اميريوسفي كارگردان جوان سينماي ايران كه از هفته‌ي گذشته به دليل گرفتگي ادامه ...

    آخرین مهلت شرکت در جشنواره دهم شعر و داستان جوان سوره

    دبیرخانه مرکزی جشنواره‌های حوزه هنری 20 خرداد را آخرین مهلت ارسال آثار ادامه ...

    تنها کتابفروشی ایران در افغانستان کجاست؟

    فعالیت‌های کتابفروشی موسسه انتشارات بین‌المللی الهدی به عنوان تنها کتابفروشی ادامه ...

    «کهکشان چهره‌ها» میهمان دوشنبه‌های کتاب اندیشه می‌شود

    مجموعه شعر «کهکشان چهره‌ها» سروده علی محمد مودب در فرهنگ سرای اندیشه نقد ادامه ...

    کتاب شب رادیو، مهمان ماهی بزرگ میشود

    رمان «ماهی بزرگ» نوشته دانیل والاس از امشب شنبه، با صدای بهروز رضوی در ادامه ...

    کنگره شعر امام هادی، برگزار میکند

    وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی آمادگی این وزارتخانه را برای برگزاری کنگره ملی ادامه ...

    همایش تجلی عرفان در هنرهای اسلامی به کار خود پایان داد

    نخستین همایش ملی تجلی عرفان در هنرهای اسلامی پس از دو روز برگزاری در تبریز ادامه ...

    مقاله ویژه

     اسطوره های یونانی در روم
     نامه نبشتن پيغمبر به خسرو