گفت گو با چند فيلم نامه نويس
پيشگفتار:
ممکن است اتفاقي بيفتد و من سينما را کنار بگذارم. اگر اين طور شد، مي روم آشپز مي شوم. بعد از سينما، آشپزي را بيشتر از هر کاري دوست دارم. پس، از من دور نيست که بخواهم ميز شام راه بيندازم. شش گفت و گويي که در پي مي آيد، گپ و گفت من اين است با دوستان فيلمنامه نويسم که تحت عنوان «سر ميز شام » انجام شده: گفت و گوهايي شخصي تر که ميز شام، فقط بهانه اي براي شروع صحبت است. اولين سؤال بين همه مشترک است و با هر جوابي که دوستان داده اند مسير گفت و گو شکل گرفته.
جايي هست که پيروسماني، نقاش بزرگ گرجستاني، در فيلم زندگينامه اي اش آرزو مي کند کاش سماور بزرگي داشت تا همه مردم دنيا را دور آن جمع مي کرد و به آنها چاي مي داد تا خستگي شان در برود. من هم به سياق او دوست دارم يک شب، ميز شام بزرگي بچينم که بشود همه آدم هاي جهان را دور آن جمع کنم. باورم اين است که هيچ چيز به اندازه يک شام دسته جمعي لذت بخش نيست. من سر ميز شامم غذايي مي گذارم که بعدش آدم ها خوابي راحت کنند و آفتاب که سر زد، شاداب برخيزند.
پس کي فيلم خودت را مي سازي
شادمهر راستين
• تو به تازکي يکي از جوايز فيلمنامه نويسي را برده اي. به همين منظور قصد داري پنج نفر از فيلمنامه نويسان سينماي ايران را به شام دعوت کني. خب اين پنج نفري که دعوت مي کني. چه کساني هستند؟
اولين نفري که دعوت مي کنم پيمان قاسم خاني است، اما چون مي دانم همان شب 10 نفر ديگر هم او را دعوت کرده اند، به سر ميز شام من نمي آيد. نفر بعدي مصطفي خرقه پوش است. او را کمتر به عنوان فيلمنامه نويس مي شناسيم، در حالي که او در نوشتن فيلمنامه هاي زيادي تأثير داشته و اسمش هم در عنوان بندي چند فيلم آمده. با اين وجود او هم ترجيح مي دهد در صنف تدوينگران باشد، بنابراين نمي آيد. شايد دوستانه بيايد و سري هم بزند، اما زود مي رود. نفر سوم خود تو هستي، اما تو هم نمي آيي، چون مي داني که بايد ميز را حساب کني. پس فکر مي کني بهتر است که نيايي. من دوست دارم به محمدرضا گوهري زنگ بزنم و او را دعوت کنم، اما چون تا به حال چند بار به من زنگ زده و من نتوانسته ام جواب او را بدهم، پس او هم جواب مرا نمي دهد. اگر هم جواب مرا بدهد، عذرخواهي مي کند و مي گويد ترجيح مي دهد در خانه بماند و شام را آنجا بخورد. مهران کاشاني براي اين موضوع عالي است، اما او آن قدر شور و حال دارد و چون يک آباداني تمام عيار است، بنابراين آن قدر حرف مي زند که هر جفت ما را از رستوران بيرون مي کنند. در واقع بهتر است آدم با مهران کاشاني در يک قهوه خانه قرار بگذارد تا در يک رستوران.
• فکر مي کنم به خاطر بدقولي هايي که در حق ديگران کرده اي، اين همه فاصله بين تو و بقيه افتاده که احساس مي کني به ميز شامت نمي آيند. پس تهيه کنندگاني که تو را فيلمنامه نويس بدقول صدا مي کنند، خيلي هم اشتباه نمي گويند.
البته اين روزها شکل مؤدبانه تري به واژه بدقول داده اند و مي گويند که ايشان به دليل گرفتاري نتوانسته اند با پروژه ما همکاري داشته باشند.
• اين بدقولي تو از چه چيزي ناشي مي شود؟
بگذار مثالي از يک سريال بياورم. سال ها پيش سريال داوينچي پخش مي شد و من اين کار را خيلي دوست داشتم. در جايي از سريال قرار بود داوينچي يک نقاشي را تحويل بدهد. جواني آمد پيش او و گفت من پسر پدري هستم که آن کار را به شما سفارش داده بود. ادامه داد که من شنيده ام صاحب چنين ميراثي هستم و در واقع نقاشي اي که شما قرار است آن را بکشيد، به من به ارث رسيده. داوينچي هم در جواب گفت مي تواني به پسرت بگويي بيايد تحويلش بگيرد، چون هنوز تمام نشده است. ببين وقتي صحبت از تحويل کار باشد، سعي مي کنم تا آنجا که ممکن است وقت بگيرم. از طرف ديگر دوست دارم وقتي قرار است فيلمي بر اساس کار من ساخته شود، فيلمي بشود که من آن را دوست داشته باشم. کيارستمي مي گويد ما آدم هاي تنبلي نيستيم. يا يک کار را دوست داريم يا دوست نداريم. وقتي کاري را دوست داريم، با تمام انرژي آن را جلو مي بريم و وقتي آن را دوست نداريم، به انحاي مختلف از انجام آن شانه خالي مي کنيم. فيلمنامه چند روز بعد را در 18 روز نوشتم و در عرض يک ماه آن را بازنويسي کردم. يعني همه چيز سر وقت انجام شد. چرا که من کار را دوست داشتم. گاهي اوقات زمان زيادي خرج اين مي شود
که من فضاي فيلمنامه را بشناسم. مثلاً در زمان به همين سادگي 10 ماه طول کشيد که با داستان آشنا بشوم. از طرف ديگر فکر مي کنم اگر من در اين زمينه حرفه اي هستم، پس بايد از اين راه زندگي ام را بگذارانم. اما از شما مي خواهند که بين دو فاکتور متغير باشي. من و تو هفت هشت ده سال است که درگير نوشتن يک سريال هستيم. اين کار را در زمان مديريت هاي مختلف تصويب کرديم و مدام کارها عقب افتاد. يعني تلويزيون اين حق را براي خودش قائل است که بدقولي بکند. از سويي ديگر نظارت ها و مميزي هاي مختلف وجود دارد. يا فيلمنامه سينمايي اي که نوشته اي، تهيه کننده تصميم مي گيرد آن را کنار بگذارد. در واقع آنهايي که رو به روي ما هستند، چه تضميني مي دهند که خوش قول باشند. بعد از اين که فيلمنامه تمام مي شود، عوامل از راه مي رسند و شروع مي کنند به اجراييات در زمينه هاي مختلف. بحث خلاقيت هم اصلاً مطرح نيست. اما قبل از آن، که همه از شما مي خواهند موتور را به بهترين شکل ممکن روشن کني. تا اين موتور روشن نشده، کار يک مجموعه صد نفري شروع نمي شود، اما به محض اين که موتور روشن مي شود، شما ديگر کنار گذاشته مي شويد. وقتي همه چيز عليه توست، وقتي با تو بدقولي مي کنند، وقتي احترام نمي بيني، چرا من بايد خوش قول باشم و در عين حال خلاق هم باشم؟ همين حالا دو فيملنامه در يکي از نهادها دارم که بعد از دو سال هنوز ساخته نشده اند. اتفاقاً آنها را سر وقت هم تحويل داده ام. چرا کسي خوش قولي هاي آدم را نمي بيند.
• به هر حال اين خاصيت اين حرفه است. وقتي فيلمنامه نويس هستي مدام بايد در خدمت بقيه باشي، تازه خيلي از کاسه و کوزه ها هم سر تو شکسته مي شود.
من به پدرم مي گويم چرا موبايل نمي خري و او مي گويد اگر من بخواهم زنگ بزنم، از تلفن خانه به تو زنگ مي زنم و اگر هم تو بخواهي به من زنگ بزني، به تلفن خانه زنگ مي زني، بقيه اش هم ديگر مشکل توست. خب من که نمي توانم مثل پدرم بدون موبايل باشم. وقتي هم که موبايل دراي، در دسترس همه هستي. بنابراين به تو زنگ مي زنند و به آنها جواب مثبت مي دهي. بخشي از مشکل من اين است که نمي توانم به کسي نه بگويم. خيلي وقت ها دوست دارم قدم بزنم و ساعت ها فکر کنم. اما زنگ موبايل نمي گذارد. وقتي هم زنگ مي زنند، در نه گفتن مشکل دارم. اما کم کم دارم نه گفتن را ياد مي گيرم. چون احساس مي کنم ممکن است بقيه فکر کنند چه آدم بدي هستم، اما بهتر از بدقولي است. اصلاً فرض مي کنيم که من آدم سروقتي نيستم. اما اين سروقت نبودن ريشه در عدم وجود روابط حرفه اي دارد. شايد اگر فيلمنامه نويس يک آژانس داشته باشد، از اين جور اتفاق ها نيفتد. من علايق خودم را به آژانس مي گويم و او بر اساس توانايي ها و علايق خودم براي من کار درست مي کند. اما در حال حاضر من بايد خودم بنويسم، بازاريابي کنم و چکم را از تلويزيون وصول کنم و در اجتماع، شخصيت يک فيلمنامه نويس را هم داشته باشم. در کار ما آدم ها از يک بازيگر انتظار ندارند که نرود چکش را وصول نکند، اما همه انتظار دارند که فيلمنامه نويس به عنوان يک روشنفکر قسط آخر کارش را هم نگيرد. با فيلمنامه نويس طوري برخورد مي شود که انگار اصلاً نبايد درگير پول باشد.
• تهيه کننده ها هميشه مي گويند که فيلمنامه نويس ها بدقول اند. حرف ديگري هم هميشه بر زبانشان است و آن اين است که فيلمنامه نويس ها هم زمان دارند چند کار را با هم انجام مي دهند. حالا تو داري مي گويي که بايد ياد بگيرم که نه بگويم. اما مگر مي شود نه گفت؟ وقتي در پروژه اي هستي که هيچ تضميني براي ادامه کارش نيست، چطور مي تواني به يک پروژه پيشنهادي، نه بگويي؟ شايد تو يک دست بيشتر نداشته باشي، اما مجبوري با همان يک دست چند هندوانه را برداري. دقت کن که دارم روي مجبور بودن تأکيد مي کنم. مثالش مي شود مثال همان آدمي که وقتي به او گفتند اگر در دريا باشي و يک کوسه به تو حمله کرد، چه کار مي کني؟ گفت مي روم بالاي درخت. گفتند وسط دريا که درخت نيست. گفت مي دانم، ولي مجبورم.
سيف الله داد معتقد بود که در شروع قرارداد با فيلمنامه نويس بايد يک سوم مبلغ را به او داد. ما در زمان نوشتن سريال خانه ما با همين روش پيش رفتيم و خيلي درست و حسابي زندگي کرديم و رشد کرديم. فکر مي کنم واقعاً اين« يک سوم سرمايه گذاري» آن چنان پرخطر نيست. اما موضوع اين است که کسي حاضر نيست روي فيلمنامه سرمايه گذاري کند. بارها پيش آمده که يک بازيگر بين کارهايش وقت بي کاري دارد، آن وقت فيلمنامه نويس را صدا مي زنند که بيايد و فيلمنامه بنويسد و تو يک ماه بيشتر فرصت نداري. همين جاست که بدقولي تو هم شروع مي شود. کسي منتظر فيلمنامه نويس نمي شود، در صورتي که منتظر عوامل ديگر مي شوند. يعني کسي خيز برنمي دارد براي دو سال بعد. ببين اسم تمام بدقولي هاي ديگران مي شود بيزينس و ضوابط، اما بدقولي فيلمنامه نويس مي شود مشکل شخصيتي و رواني. تازه هميشه هم که فيلمنامه تو را بدون اين که به تو چيزي بگويند، تغيير مي دهند. چند معيار براي فيلمنامه نويس شدن وجود دارد: سيمرغ جشنواره فجر، جايزه خانه سينما، عضويت در کانون فيلمنامه نويسان، اشتهار به فيلمنامه نويسي، عکس روي جلد فيلم نگار و... حتي اگر تو همه اينها را گذارنده باشي، هميشه بايد نگران باشي، که فيلمنامه ات دستخوش تغييرات زيادي مي شود. تو که خودت فيلمنامه نويس هستي، چقدر با اين سؤال مواجه شده اي که پس کي فيلم خودت را مي سازي؟
زياد.
خب اين يعني که هميشه با فيلمنامه نويس به عنوان يک موجود ناقص برخورد مي کنند. در واقع من هميشه اين احساس را دارم که کارم چيز ناکاملي است که بايد با تأييد تهيه کننده به يک اثر تبديل شود، اما او با فيلمنامه من به عنوان يک نقشه راه برخورد مي کند.
• بيا به ميز شام برگرديم. چه چيزي را در آثار يا شخصيت مهمان هايت مي پسندي که آنها را به ميز شامت دعوت کرده اي؟
با پيمان و مصطفي خرقه پوش از مدت ها قبل دوست و همکلاس بوده ام. دوستي خيلي خوبي است که نسبت به اشتباهات يکديگر چشم پوشي نمي کنيم. هميشه دوست داشتم نظم، وظيفه شناسي و ذهن سيستماتيک آقاي گوهري را داشته باشم. نشستن کنار چنين آدمي مرا هم منظم مي کند. پيمان هم خيلي در کارش متعهد است. هميشه همه کارها را سر وقت انجام مي دهد. با مهران کاشاني هم به آدم خوش مي گذرد. با او هم گفت و گو هستم. وقتي هم که با تو مي نشينم، مي توانم درد دل بکنم. چون با تو پروژه هايي داشته ايم که به فرجام نرسيده اند. اتفاقاً چند وقت قبل داشتم اسباب کشي مي کردم و دو کارتن کاغذ بيرون ريختم که همه اش دست نوشته هاي تو بود براي يک سريال. البته اگر مي توانستم آدم هاي ديگري را هم دعوت کنم، از خانم نغمه ثميني، مسعود احمديان و سروش صحت هم دعوت مي کردم. راستش هميشه دوست دارم با کساني نشست و برخاست کنم که از آنها چيز ياد مي گيرم.
• چه غذاهايي را براي مهمان هايت سفارش مي دهي؟
براي اين که شکمم کوچک شود، ترجيح مي دهم ماهي بخورم، اما براي آنها استيک و اسپاگتي و چلوکباب و باقالي پلو با ماهيچه سفارش مي دهم.
فيلمنامه نوشتن، زمان مي خواهد
حجت قاسم زاده اصل
• تو به تازگي يکي از جوايز فيلمنامه نويسي را برده اي. به همين منظور قصد داري پنج نفر از فيلمنامه نويسان سينماي ايران را به شام دعوت کني. خب اين پنج نفري که دعوت مي کني، چه کساني هستند؟
فکر مي کنم فيلمنامه نويسان آدم هاي مظلومي هستند که کسي آنها را به جايي دعوت نمي کند. با اين وجود اگر بخواهم به سؤال تو پاسخ بدهم، بايد بگويم عده اي هستند که دوست دارم با بهانه يا بي بهانه آنها را ببينم. بنابراين همان ها را به شام دعوت مي کنم. آدم هايي مثل عليرضا نادري که از دوران دانشگاه او را مي شناسم. داريوش مختاري که معتقدم نويسنده اي کاربلد و باوجدان است. اگر چه به جايگاه واقعي اش نرسيده است. حسن شهسواري که در زمينه تئوري هاي داستان نويسي آدم مسلطي است.نادر وحيد که با او هم دانشگاهي بودم. اما بيشتر از همه دوست دارم با همسرم شام بخورم؛ خانم رويا غفاري که کارش را به عنوان فيلمنامه نويس بسيار دوست دارم.
• با وجود اين که هر دو فيلمنامه نويس هستيد، احتمال مي دهم ايشان هميشه اولين نفري هستند که فيلمنامه تو را مي خوانند. و حدس مي زنم که هميشه کنجکاو هستي که ببيني نظرشان درباره کار تو چيست.
بله همسرم اولين مخاطب من است.
آيا اين طور است که ايشان هميشه يک نظر واحد را درباره فيلمنامه هايت داشته باشند؟
منظورت را نمي فهمم.
ممکن است تو نويسنده اي باشي که در بعضي حوزه هاي فيلمنامه نويسي کارت بهتر از حوزه هاي ديگر باشد. مثلاً ممکن است در ديالوگ نويسي يا فضاسازي توانايي بيشتري داشته باشي. منظورم از طرح آن سوال اين است که آيا هميشه بعد از اين که همسرت فيلمنامه هايت را مي خوانند با اين واکنش اوليه روبه رو مي شوي که «طبق معمول ديالوگ ها را خوب نوشته اي، اما داستانت لنگ مي زند؟» اصلاً شايد بهتر باشد بپرسم که به نظر ايشان ويژگي غالب کارهاي تو چيست؟
من دوست ندارم مسائل حرفه اي را به روابط خانوادگي تسري بدهم. حسن همسرم هم اين است که مي تواند به کار من فارغ از روابط خانوادگي نگاه کند. او هميشه اين مسئله را به من گوشزد مي کند که نوشته ات در شأن تو نيست و از تو پايين تر است. تا امروز که معمولاً تشخيص او درست بوده است و من از گوشزدهاي او راضي هستم. او معمولاً از ديالوگ هاي من تعريف مي کند و از هر کجا که لذت برده باشد، کنار آن يادداشت مي گذارد. البته اين را بايد بگويم که ما در مرحله طرح نويسي، کارهاي همديگر را نمي خوانيم و مي گذاريم تا فيلمنامه کامل شود، بعد درباره کار هم نظر مي دهيم. اين موضوع ريشه در اتفاق بدي دارد که سال ها فيلم براي ما افتاد. در دوره دانشکده پايان نامه ما مشترک بود. اساتيد به من 20 دادند و به او 18. وقتي علت را جويا شدم، گفتند که ما فکر کرديم تو به ايشان کمک کرده اي. در صورتي که اصلاً اين طور نبود. اين که من آدم پرهياهوتر و شلوغ تري بودم، اين گمان را در آنها به وجود آورده بود. اين موضوع بين ما فاصله اي انداخت. چراکه به نظر مي رسيد از همکاري با هم ضرر کرده ايم. البته بيشتر ايشان ضرر کرد. نمره اي که من گرفته بودم حق من بود، اما نمره اي که به ايشان داده بودند، حقشان نبود. من از اين موضوع خيلي معذب شدم. بنابراين ديگر با هم کار نکرديم تا همين اواخر که روي يک سريال کار مي کنيم.
• بنابراين به شکل دفعي از کار هم آگاه مي شويد و اين کار نيست که روند اين آگاهي تدريجي باشد.
بله. ما هنگام طراحي داستان هايمان با هم حرف مي زنيم و بعد از اين که مرحله نگارش به شکل کامل تمام شد، آن وقت به يکديگر نظر مي دهيم.
اصلاً تا به حال در زمينه فيلمنامه نويسي کار گروهي کرده اي؟
اين کار را فقط با خانم غفاري انجام داده ام که آن هم به اين صورت بوده که ايشان براي من طراحي داستان کرده اند. يعني تمام جزئيات داستاني و روابط انساني را شکل داده اند و من فيلمنامه را نوشته ام. به نظرم اين شيوه کار خيلي خوب است. براي ما که خيلي خوب جواب داد؛ اين که يکي طراحي کند و ديگري بنويسد. سرعت کار بالا مي رود. البته چند سال قبل سر نوشتن سريال اولين شب آرامش هم با هم کار کرديم که اتفاقات بدي در آن کار برايمان پيش آمد و ما از آن کار کنار کشيديم. بنابراين باز هم نشد که با هم کار کنيم.
• اصولاً نگاه تو به فيلمنامه نويسي گروهي چيست؟
راستش من باور زيادي به کار جمعي ندارم. معمولاً مي گويند اين کار در ايران جواب نمي دهد، چون ما ايراني ها روحيه کار جمعي نداريم. اما اين که من دوست ندارم با کسي کار کنم، از اين علت ناشي نمي شود، اين جوري که من مي نويسم، صبر و حوصله زيادي مي خواهد که ممکن است يک نفر ديگر را اذيت کند. من کارم را خيلي با وسواس انجام مي دهم؛ به خصوص در زمينه نوشتن ديالوگ. روي ديالوگ خيلي کار مي کنم و اصلاً ديالوگ معمولي را نمي فهمم يعني چه. خيلي ها معتقدند همين که چهار تا جمله خوب در فيلمنامه ات باشد، کافي است. اما من اين طور نيستم. من خيلي دوست دارم با بقيه کار کنم، اما پيدا کردن آدم هم جنس خودت کار خيلي سختي است. در حال حضار هم که فيلمنامه نوشتن تبديل به يک کار فيزيکال شده. بعضي هستند که شبي يک قسمت سريال مي نويسند. من فکر مي کنم نوشتن بايد پروسه اي زمان دار باشد. بايد زمان داشته باشي تا بتواني چندين و چند بار کارت را صيقل بدهي.
معمولاً چقدر طول مي کشد تا يک فيلمنامه را تمام کني؟
پيش توليد من خيلي طول مي کشد از وقتي که چيزي به ذهنم مي رسد تا آن را بنويسم، مدت زيادي مي گذرد، چراکه مدام يادداشت برمي دارم و هر کجا هستم به آن فکر مي کنم. روش نوشتن من روش غيرمعمولي است، چرا که خيلي وقت ها اول ديالوگ مي نويسم.
يعني يک شکل از ديالوگ نويسي را براي هر کدام از شخصيت هايت در نظر مي گيري؟
فقط اين نه. گاهي تک جملات آنها را قبل از اين که داستان شکل گرفته باشد، يادداشت مي کنم. از طريق نوشتن ديالوگ آدم ها، آنها را مي شناسم. و با روحياتشان آشنا مي شوم. اين طوري مي دانم او در موقعيت هاي مختلف چه حرف هايي مي زند يا چه واکنشي نشان مي دهد. اين مرحله پيش توليد من است که نمي دانم چقدر طول مي کشد. هر چقدر که لازم باشد، آن را ادامه مي دهم. از اين به بعد آماده نوشتن هستم. البته فيلمنامه در اين مرحله است. که شکل مي گيرد، چرا که وقتي قلم روي کاغذ مي گذارم، نمي دانم انتهايش چه مي شود. ممکن است از مسير خارج شوم.
• بيا دوباره به سر ميز شام برگرديم. چرا اين آدم ها را دعوت کرده اي؟
به نقطه نظرات حسن شهسواري درباره داستان خيلي اعتقاد دارم. او خوب مي داند که شکل داستان چگونه بايد باشد. من وقتي فيلمنامه مي نويسم، همان طور که گفتم به اولين کسي که مي دهم آن را بخواند، همسرم است. بعد دايره اي چهار پنج نفره از دوستانم هستند که زحمت مي کشند و آن را مي خوانند و نظر مي دهند. باز يک دايره دومي هم از دوستان وجود دارد که فيلمنامه ام را به آنها مي دهم. حسن شهسواري جزو دايره دوم است. او روي ادبيات داستاني خودمان به روز است. اگر بخواهم کتابي بخوانم، از او مي پرسم چه داستاني خوب است. نظرش برايم در حد يک حکم است.
• با عليرضا نادري چه حس مشترکي داري؟
ديالوگ هاي نادري را خيلي دوست دارم. من نادري را خيلي فيلمنامه نويس نمي دانم. اميدوارم از اين حرف ناراحت نشود. اما ايشان ديالوگ نويس بسيار خوبي هستند. بازي هاي کلامي او بي نظير است. از اسمي که براي نمايشنامه هايش انتخاب مي کند، خيلي خوشم مي آيد. او وسواس حيرت انگيزي روي کلمات دارد و صاحب دانش عجيبي از ادبيات عاميانه است. اين چيزي نيست که تو با خواندن کتاب کوچه به آن برسي. تسلط او به ادبيات کوچه باعث مي شود کارهايش را با لذت دنبال کنم. داريوش مختاري را هم از اين جهت به ميز شام خود دعوت مي کنم که آدم بسيار دلنشيني است. به نظراتش اهميت مي دهم و آنها را به شکل کامل مي شنوم. او نويسنده سالمي است. که در ترسيم موقعيت هاي عاطفي خيلي خوب عمل مي کند. با نادر وحيد، اول به عنوان رمان نويس آشنا شدم. رماني به نام بي بي گل. او نويسنده خوبي است.آدمي مأخوذ به حياست و شايد همين باعث شده فيلمنامه نويس خوش شانسي نباشد. معمولاً در کارهايش با شرايط بدي برخورد کرده و اين باعث شده فيلمنامه هايي را بنويسد که خودش خيلي از انجام آنها خوشحال نيست. او بيشتر قرباني روند فيلمنامه نويسي بوده. او دوست خيلي خوبي براي من است.
• به جز همسرت، آدم هايي که انتخاب کرده اي همه سابقه کارهاي ادبي دارند. احساس مي کنم گرايش زيادي به ادبيات داري. البته اين گرايش را مي شود در کارهايت به راحتي پيدا کرد. فيلمنامه هايت به لحاظ فرم به الگوي هاي رمان نزديک مي شوند. ادبيات شور بيشتري در تو براي نوشتن فيلمنامه به وجود مي آورد يا خود سينما؟
خود سينما. البته من يک رمان خوان حرفه اي هستم. رمان خوبي نيست که من آن را نخوانده باشم. ادبيات براي من مقوله اي بسيار جدي است. من گراهم گرين را خيلي دوست دارم. داستايوسکي هم همين طور. از جديدي ها آنا گاوالدا را دوست دارم. چيزي که در مورد رمان نويس ها مرا حيرت زده مي کند، تجربه زيستي آنهاست. آندره مالرو و تولستوي مگر چند سال زندگي کرده اند که به اين تجربه هاي حيرت آور از زندگي رسيده اند. از نويسندگان ايراني کسي که خيلي از او تأثير گرفته ام، به آذين است.
• مي خواهي سر ميز شامت چه غذاهايي را بگذاري؟
من فکر مي کردم مهمان ها را بايد به رستوران ببرم. در رستوران بهتر است مهمان ها خودشان غذايشان را انتخاب کنند. اما اگر آنها موضوع را به من محول کنند، مهمان هايم را به جايي مي برم که استيک خوبي داشته باشد. اگر هم قرار به اين باشد که به خانه مان بيايند، براي آنها کباب درست مي کنم. برنج هم مي گذارم. بالاخره ما ايراني هستيم واستارتر ما ته ديگ است.
دلتنگ آن فضاي مِهين
جابر قاسمعلي
• تو به تازگي يکي از جوايز فيلمنامه نويسي را برده اي. به همين منظور قصد داري پنج نفر از فيلمنامه نويسان سينماي ايران را به شام دعوت کني. خب اين پنج نفري که دعوت مي کني. چه کساني هستند؟
من اين پنج تا آدم را بايد از چه منظري انتخاب کنم؟ نگاه تو به اين موضوع تخصصي است يا اين که من مي توانم آدم هايي را دعوت کنم که نسبت به آنها وابستگي عاطفي دارم؟
• اين به عهده خودت است که چه جور آدم هايي را سر ميز شامت بنشاني.
خب من دوست دارم مسعود کيميايي، بهرام بيضايي، داريوش مهرجويي، اصغر فرهادي و ناصر تقوايي را دعوت کنم.
• تو هنوز به عنوان يک فيلمنامه نويس مستقل شناخته مي شوي، اگر چه يک تله فيلم هم ساخته اي. فکر مي کردم سر ميز شامت بيشتر فيلمنامه نويسان مستقل باشند. اما از انتخاب هايي که کرده اي احساس مي کنم فيلم ها را بيشتر از منظر کارگردان ها مي بيني تا فيلمنامه نويسان.
در من دو گرايش وجود دارد. يک گرايش صنفي است. وقتي من به عنوان عضوي از کانون فيلمنامه نويسان ظاهر مي شوم و قرار مي شود حرفي بزنم يا نظري داشته باشم، طبعاً فيلمنامه نويسان مستقل را مد نظر قرار مي دهم. اما زماني هم هست که من جابر قاسمعلي با گرايش هاي زيبايي شناختي خود و فارغ از گرايش هاي صنفي وارد مي شوم. در اين جور مواقع، دوست دارم ببنيم بيشتر از چه کساني تأثير گرفته ام. فيلمنامه چه کساني را بيشتر خوانده ام يا فيلم چه آدم هايي را چند بار ديده ام. تحت تأثير ديالوگ نويسي چه کساني بوده ام. در اين جور موارد من به گرايش هاي شخصي خودم رجوع مي کنم. چرا که اين گرايش ها و تأثيرپذيري هاست که باعث شده اند در اين 20 سالي که به طور حرفه اي به نوشتن مشغولم، به اين ريخت در بيايم و در اين نقطه باشم. در واقع، آن موارد حرکت مرا شکل داده اند. اگر بخواهم در مورد ريخت خودم حرف بزنم، مي گويم که تحت تأثير آن پنج نفر بوده ام. البته آدم هاي ديگري هم هستند. اما اين آدم ها را سرنگون کرده ام. اما اگر بحث دل مشغولي هاي شخصي نباشد، در آن صورت از همکاران صنفي خودم دعوت مي کنم.
• پس مي شود حدس زد اولين فيلمي که در تو تأثير زيادي داشته و تو را به عالم سينما سوق داده، فيلمي است از يکي از آثار همين پنج نفر.
طبيعتاً اولين نفر مي تواند مسعود کيميايي باشد با فيلم هاي قيصر و گوزن ها. جالب است که اين دو ساختاري متفاوت دارند.قيصر کاملاً کلاسيک است، در حالي که گوزن ها اثري مدرن است. در واقع در فيلم گوزن ها قصه چنداني وجود ندارد و فيلم ساز بيشتر به روابط آدم ها مي پردازد. اين دو فيلم و اساساً سينماي کيميايي به شدت مرا جذب خودش کرد. اين که من به سمت سينما بيايم، با فيلم هاي کيميايي شروع شد. هر چند که در آن سال ها من به شدت علاقه مند به تعزيه بودم و تعزيه هم در اين که وراد سينما بشوم، تأثير زيادي داشته. بعد، بيضايي رسيد. اگر من کيميايي را قبل از انقلاب کشف کردم، بيضايي را بعد از انقلاب کشف کردم و بعد يک مرتبه فيلم هاي او مثل خوره به جانم افتاد و دلم مي خواست همه فيلم هاي او را ببينم. سينماي او تأثير شگرفي روي من گذاشت. داريوش مهرجويي نفر بعدي بود. فيلم هاي پيش از انقلاب او را ديده بودم، اما بعد از اين که هامون آمد، دوباره سينماي او را مرور کردم و ديدم که چه فيلم ساز ارزشمندي است. از فيلم هاي ناصر تقوايي، ناخدا خورشيد و کاغذ بي خط هم خيلي لذت بردم. و اصغر فرهادي هم که مال سال هاي اخير است. من اگر بخواهم دليل اصلي دعوت از اين آدم ها را در جمله اي خلاصه مي کنم، مي گويم اين دعوت فرصتي است براي تشکر از اين پنج نفر براي همه چيزهايي که به من دادند.
• وقتي از تأثير حرف مي زنيم، يعني که ما از آنها درس گرفته ايم و مي شود رد کارهايشان را در آثار خودمان نيز پيدا کنيم. اگر بخواهي تک تک درباره درس هايي که از اين پنج نفر گرفته اي حرف بزني، چه مثالي هايي مي آوري؟
من در فيلمنامه هايي که نوشته ام به نسبت آدمي که در کارم داشته ام، ديالوگ هايش را به شدت تحت تأثير کيميايي و بيضايي نوشته ام. اگر بخواهم راحت بگويم، در خيلي جاها سعي کردم اداي آنها را دربياروم. مثلاً خيلي جاها دوست داشته ام از هامون و شايد وقتي ديگر و مسافران ديالوگ هايي را برداشت کنم. اما ديالوگ هاي کيميايي هميشه تأثير بيشتري روي من داشته اند. تقطيع جملات را از نوع ديالوگ نويسي کيميايي ياد گرفتم. اما گاه شده که عين ديالوگ را از هامون برداشته ام و در فيلمنامه ام گذاشته ام. يا عين ديالوگ را از بيضايي برداشته ام. مثلاً در فيلمنامه چتر سفيد خيلي دوست داشتم فضاي بين نويسنده و سردبير چيزي باشد که ميان هامون و همکاران اداري اش اتفاق مي افتاد.
«وقتي زنگ مي زنم نيستي، وقتي هم هستي سه ساعت طول مي کشه جنازه برسه. » اين ديالوگي از هامون است. خب من اين جمله را بدون هيچ کم و کاستي در فيلمنامه ام آورده ام. يا به اين ديالگوگ از فيلم شايد وقتي ديگر توجه کن که ببين چه زيباست؛ پنجاه و دو... پنجاه و دو روز پيش...ساعت ده صبح... حد فاصل کريم خان تا زرتشت چي کار مي کردي؟» خيلي دوست دارم در فيلمنامه هاي کمتر تجاري ام از اين ديالوگ استفاده کنم. شايد وقتي ديگر ديالوگ ديگري هم دارد که به شدت زيباست. مرد مي گويد: « چطوره اين لکنته رو بفروشيم و يه پيکان قرمز بخريم؟» زن جواب مي دهد: «فرقش در چيه؟» دوباره مرد مي گويد: « آها پس فرقش در کسي يه که پشتش نشسته.» اين ديالوگ ها خيلي زيبا هستند. ببين من آدم به شدت ديالوگ بازي هستم. هر وقت که با شاپور عظيمي هستم، سعي مي کنيم به شيوه اين آدم ها با هم حرف بزنيم. هيچ ابايي ندارم که روزي عين ديالوگ هاي بيضايي و کيميايي و مهرجويي را در کارم بياورم و آدم هايم عين آنها حرف بزنند. و نگران نيستم که بگويم از آنها دزيده ام. بله، من از آنها خيلي دزديده ام و باز هم مي دزدم. اصلاً فکر مي کنم کار من دزدي است؛ گاهي از مردم عادي، آگاهي از کتاب ها و گاهي از فيلم سازان.
• تأثير غير زباني اي که از اين آدم ها گرفته اي چيست؟
روايت مدرن را از اصغر فرهادي بيشتر ياد گرفتم. اگر چه اين شکل از روايت پيش از فيلم هاي اصغر فرهادي براي من کشف نشده نبود. اما با ديدن فيلم هاي او متوجه شدم که اگر بخواهم در سينما قصه اي بنويسم، بيشتر به سراغ اين شيوه از روايت مي روم. من دو سه قصه دارم که اگر روزي آنها را بسازم، شما خواهيد گفت که اين فيلم ها شبيه کارهاي اصغر فرهادي است.
• وقتي از روايت مدرن در فيلم هاي اصغر فرهادي حرف مي زني، به طور مشخص و دقيقاً از چه چيزي حرف مي زني؟ براي من بگو که روايت مدرن چه مختصاتي دارد؟ مثلاً اگر نقاط عطف را از داستان حذف کنيم، به يک روايت مدرن رسيده ايم؟
شايد وجود کيانوش عياري بر سر اين ميز خالي است. من وقتي که سريال هزاران چشم را ديدم، رفتم داستان هاي ريموند کارور را خواندم و جذب دنياي داستاني او شدم. بعد متوجه شدم که اصغر فرهادي چقدر به کارور نزديک است. شايد تعلق خاطر من به اصغر فرهادي از بابت هم جنس بودن فيلم هايش با داستان هاي کارور باشد. در اين نوع از روايت، داستان به حداقل سطح خودش مي رسد و چيزي که برجسته مي شود، آدم ها و روابطشان است و نه گرفت و گير داستاني و نه طرح و توطئه. اگر بخواهم فيلم بسازم، از اين شيوه روايي تبعيت مي کنم. يعني تلاش مي کنم آدم بسازم و نه داستان.
• از حرف هايت اين نتيجه را مي گيرم که از نظر تو، هرگاه که سينما به ادبيات غيرکلاسيک نزديک مي شود، در واقع به سمت مدرن شدن ميل مي کند.
بله درست است. مدرن شدن سينما با نزديکي اش به ادبيات غيرکلاسيک و نمايشنامه شروع مي شود. چيزي که در فيلم هاي اصغر فرهادي براي من مهم است، اين است که آدم هاي او همچون آدم هاي کارور و همچون آدم هاي هزاران چشم و همچون آدم هاي برخي از داستان هاي جان آپدايک، خيلي زنده اند و راحت نفس مي کشند. اين آدم ها پوست و خون و گوشت و استخوان دارند و تو به راحتي مي تواني آنها را لمس کني. اين را هم بگويم که شيوه فلاش بک هامون هم براي خيلي جذاب است. استفاده از فلاش بک در اين فيلم، حرکت در عمق فيلمنامه است. وقتي مي گويم عمق، يعني حرکت به کنه وجودي آدم ها. البته در اينجا ما با يک ساختار کلاسيک روبه رو هستيم. به هر حال فلاش بک يک صناعت داستاني است و آن را کمتر صناعتي مدرن قلمداد مي کنند. در هامون، فلاش بک عمق آدم ها و رابطه هايشان را واکاوي مي کند. به طور خلاصه بايد بگويم که بازي با زمان هم براي من جذاب است. اين چيزي است که در هامون به کرات ديده مي شود.
• از ناصر تقوايي چه جور تأثيري گرفته اي؟
ناصر تقوايي يک درس بزرگ به من داد. او يک بار گفت: نويسنده بهتر است براي نوشتن اولين کارش به سراغ لوکيشني برود که در آن زاده شده و نفس کشيده.
• اما اين اتفاق براي تو نيفتاد. اولين کار تو در تهران مي گذرد.
ولي خيلي دوست دارم يک فيلمنامه شمالي بنويسم. در واقع فيلمنامه اي که داستان آن در روستاهاي رشت مي گذرد.
• چه اتفاقي بايد براي يک فيلمنامه بيفتد تا آن فيلمنامه رشتي بشود؟
اين توضيح را بدهم که من در چالوس به دنيا آمده ام و در رشت پا گرفته ام. ببين؛ مهم ترين عنصر، مود و حال و هواي شمال است. فضاي چنين فيلمنامه اي بايد مِهين باشد. اصرار دارم بگويم مِهين. رشتي ها مي گويند مِهين. يعني فضاي مه گرفته. جنگل مه گرفته، ماهي ها و تورکش ها جزو عناصر اصلي چنين فيلمنامه اي است. نوع حرف زدن آدم ها هم مهم است. رشتي ها طوري حرف مي زنند که گويي موقع بيرون آمدن کلام از دهانشان، حرف هنوز پخته نشده، حرفشان را يله بيرون مي دهند.
• اين چيزهايي را که مي گويي، مي شود روي کاغذ آورد؟ اين عناصر که فيلمنامه اي نيستند.
من دارم از فيلمي حرف مي زنم که قرار است خودم آن را بسازم. من به شدت دلتنگ آن فضاي مِهين هستم. فيلمي هست که همه آن را دوست دارند و من هم به شدت تحت تأثير آن هستم. منظورم فيلم سينما پاراديزو است. من تحت تأثير اين فيلم، فيلمنامه اي به نام سياه چشم را نوشته ام. خود سينما پاراديزو تحت تأثير سينماي فليني است. در واقع من اول فليني را دوست دارم و بعد تورناتوره را. فضايي که در فيلم هاي فليني وجود دارد، يادآور فضاي کودکي هاي من است. وقتي که ما به آمار کورد، سيخ سفيد و شب هاي کابيريا نگاه مي کنم، احساس مي کنم اين فيلم ها در متل قوي دهه 40 فيلم برداري شده که کودکي هايم در آنجا گذشته.
گروه بازيگران دوره گردي که در فيلم هاي فليني وجود دارند، مثل تعزيه خوان هايي هستند که آن سال ها به محله ما مي آمدند. من هيچ وقت از ديدن آنها سير نمي شدم. بعد تحت تأثير آنها بچه هاي محل را جمع مي کردم و آنها را کارگرداني مي کردم. از اين جمع کردن بچه ها و کارگرداني آنها خيلي خوشم مي آمد. روزنامه ها را برمي داشتم و وسط آنها را مي بريدم و آن را به گردنم مي انداختم و به اين شکل براي خودم زره درست مي کردم. چوبي هم دست مي گرفتم و آن چوب، مي شد شمشير. نقش اشقيا و اوليا را هم بين بچه ها تقسيم مي کردم. اين برمي گردد به وقتي که سوم يا چهارم دبستان بودم. واقعاً روياي من است که فيلمي با اين حال و فضا در آنجا بسازم. راستش خسته شدم؛ بيشتر از 20 سال است که دارم مي نويسم اما هنوز از خودم راضي نيستم. دوست دارم در 60سالگي فيلمي درباره 10 سالگي ام بسازم. کيميايي گفته بود که اگر غزل را نمي ساختم، مثل بغض در گلويم مي ماند. من اگر سياه چشم را نسازم، مثل بغض در گلويم مي ماند. من بايد درباره کوچه پس کوچه هاي نمور و خزه بسته و باران خورده رشت فيلم بسازم.
• کاش اين جايزه اي که گرفته اي، وضعيت مالي خوبي برايت فراهم مي آورد تا بتواني فيلمت را بسازي.
کدام جايزه؟
• همين که به خاطر گرفتنش داري به پنج نفر از فيلم سازان محبوبيت شام مي دهي.
آها...!
• چه غذاهايي سر ميز شامت مي گذاري؟
من تنها غذايي که درست کردنش را بلدم، يتيمچه است. اما اگر احساس کنم مهمان هايم اين غذا را دوست ندارند، به سراغ آشپز فيلم هاي داريوش مهرجويي مي روم و از او مي خواهم همان غذاهايي را که در فيلم هايي چون سارا، ليلا، بانو، درخت گلابي و هامون درست کرده، براي مهمان هاي من بپزد و آنها را سر ميز شام ما بگذارد.
حساسيت ويژه نسبت به نوشتن
محمد رضا گوهري
• تو به تازگي يکي از جوايز فيلمنامه نويسي را برده اي. به همين منظور قصد داري پنج نفر از فيلمنامه نويسان سينماي ايران را به شام دعوت کني. خب اين پنج نفري که دعوت مي کني، چه کساني هستند؟
قبل از پاسخ به اين سؤال مي خواهم نکته اي را يادآور شوم. اين سؤالي که تو مي پرسي، به نوعي يک نظرسنجي به حساب مي آيد. بهتر است براي پاسخ به اين سؤال، فيلمنامه نويساني را که فقط به فيلمنامه نويسي اشتغال دارند و تنها همين کار را در سينما انجام مي دهند، در يک دسته قرار مي دهيم، در يک دسته که شاخص ترين آنها، همان کارگردان / فيلمنامه نويسان هستند اگر ما بخواهيم اين دو دسته را در يک جايگاه ارزيابي کنيم، نمي توانيم به پاسخ روشني برسيم. چرا که اين دو دسته کاري متفاوت از يکديگر دارند و جايگاهشان نيز متفاوت است. در واقع ما نمي توانيم ارزيابي عادلانه اي بين کار اين دو دسته داشته باشيم. و نکته بعدي اين که ملاک ما براي دعوت به شام هم مي تواند بر اساس توانايي آنها و حضور پررنگشان در عرصه فيلمنامه نويسي باشد و هم بر اساس رفاقت و دوستي... من نمي دانم براي پاسخ به سؤال تو بايد کدام ملاک را در نظر بگيرم؟!
• من نمي خواهم ملاک خاصي را بر انتخاب هاي تو تحميل کنم. تو بايد تصميم بگيري که مي خواهي معيار انتخاب را بر چه اصلي استوار کني.هر جوابي که تو به اين سؤال بدهي، نشانگر دنياي شخصيتي تو هم هست. جواب تو نشان مي دهد که رفاقت را بر توانايي فردي ارجح مي داني يا برعکس.
ترجيح مي دهم هر دو ملاک را در نظر بگيرم و اگر بخواهم از ميان فيلمنامه نويسان پنج نفر را دعوت کنم، اين آدم ها را انتخاب مي کنم: مهران کاشاني، سعيد عقيقي، فرهاد توحيدي، حسين مهکام و فريد مصطفوي.
• بين اين پنج نفر چه پيوندي برقرار است؟
البته دوست داشتم ميز بزرگ تري بود و مي توانستم شادمهر راستين و سروش صحت و رضا مقصودي را نيز دعوت کنم. قبول کن که انتخاب پنج نفر از ميان فيلمنامه نويساني که هم با تو دوست هستند و هم به توانايي هايشان باور داري، کار بسيار سختي است. ملاک انتخاب اين پنج نفر ترکيبي از رفاقت و فعاليت در عرصه فيلمنامه نويسي است.
با مهران کاشاني رفاقتي ديرينه دارم و اگر گاه به گاه ديداري تازه نکنيم، دلم برايش تنگ مي شود. با حسين مهکام هر چند مدت کوتاهي است آشنا شده ام، اما صميميت خوبي بين ما وجود دارد. سعيد عقيقي جديت و حساسيت خاصي به کارش دارد. که در اين موارد شباهت هايي به او دارم. براي فرهاد توحيدي و فريد مصطفوي احترام زيادي قائل هستم. آنها مويشان را در اين راه سفيد کرده اند و نمي توانم ميز شام بدون حضور آنها را تصور کنم. همان طور که مي بيني، اين آدم ها در عرصه فيلم نامه نويسي فعال هستند، اما به هر حال براي دعوت به شام صميميت و رفاقت را هم بايد در نظر مي گرفتم. مي توانستم انتخاب هاي ديگري داشته باشم که رفاقت نزديک تري با آنان دارم، اما آنها آن چنان که بايد فعال نيستند و يا برعکس... در واقع اين پنج نفر ترکيبي از رفاقت و فعال بودن را دارا هستند.
• قبل از اين که اسم ها را بگويي، به نکاتي اشاره کردي که معلوم مي کند دغدغه اين را داري که ما بيشتر حرف از فيلمنامه نويس حرفه اي و مستقل بزنيم. بر اساس انتخاب هايي که کرده اي، آيا من مي توانم استنباط کنم که تعريف فيلمنامه نويس حرفه اي براي تو، شامل کسي مي شود که هميشه در حال نوشتن است و او در زمينه فيلمنامه نويسي يک فعاليت 24 ساعته را پيش گرفته؟
اگر شما به کارنامه سعيد عقيقي نگاه کنيد، او به اين معنا چندان پر کار نيست، اما با شناختي که من از او دارم، مي دانم که به شدت دغدغه فيلمنامه نويسي دارد و اين کار براي او کاملاً جدي است. وقتي با او صحبت مي کني، متوجه مي شوي که روي مباحث تکنيکي فيلمنامه مواضع حساسي دارد و از مواضعش با دانش و آگاهي زيادي دفاع مي کند. به عبارت ديگر مي خواهم بگويم صرفاً حجم کار برايم مهم نيست. براي من مهم آدم هايي هستند که نگاهشان به اين مقوله کاملاً جدي است. سر ميز شام من، آدم هايي مثل عقيقي و مهکام و کاشاني هستند که داراي نگاهي به شدت جدي نسبت به مقوله فيلمنامه نويسي هستند. هرچند تعداد کارهايشان زياد نيست و از طرف ديگر فريد مصطفوي و فرهاد توحيدي هم هستند که به لحاظ حضور پررنگ درعرصه فيلنمامه نويسي آدم هاي شاخصي به حساب مي آيند. بنابراين آن چه براي من ملاک است، همان نگاه جدي است نه کميت... و البته رفاقت را هم اضافه کن.
• دوست دارم اين جدي بودن را بيشتر توضيح بدهي. اگر بخواهي براي اين نگاه جدي مصداق هايي را در آثار اين پنج آدم پيدا کني، از چه چيزهايي حرف مي زني؟
يکي از ملاک ها اين است که اصلاً سراغ کارگرداني نرفته اند. بايد پذيرفت وقتي فيلمنامه نويسي به سراغ کارگرداني مي رود. از آن وقت به بعد فيلمنامه نويسي براي او تبديل به کار دوم مي شود. ديگر آن حساسيت ويژه نسبت به نوشتن فيلمنامه را نخواهد داشت.چرا که ذهن او درگير مسائل ديگري در عرصه توليد مي شود. بنابراين اگر اين دوستان انتخاب هاي من به شمار مي آيند، به اين خاطر است که اين دوستان صرفاً فيلمنامه نويس هستند. نکته دوم در مورد جدي بودن اين آدم ها اين است که وقتي به کارنامه شان نگاه مي کني، مي تواني به راحتي يک جور خط سير و نگاه و انديشه اي منحصر به فرد را در کارهايشان پيدا کني. با وجود اين که فيلمنامه نويس بر حسب سفارش مي نويسد، اما مي تواند با انتخاب ايده و نوع پرداخت و حتي انتخاب کارگردان، دغدغه هاي خاص خودش را نيز دنبال کند و دسته انتخابي من اين خصوصيت را دارند. در اين دسته شما مي توانيد در مجموعه کارهايشان انديشه اي واحد را کشف کنيد و اين کشف ابداً کار سختي نيست. حسين مهکام و سعيد عقيقي هر کدام سه کار با يک کارگردان داشته اند که حضور آنها به عنوان فيلمنامه نويس کاملاً محسوس است و به همين دليل وقتي آن دو کارگردان فيلمي بدون حضور اين دو فيلمنامه نويس مي سازند، فضاي کار کاملاً متفاوت با سه کار ديگر مي شود. مهران کاشاني با پنج کارگردان متفاوت کار کرده است، اما حال و هواي مشترکي را در اين پنج فيلم مي بينيد. رد پاي فريد مصطفوي و فرهاد توحيدي بيشتر در فرم و ترکيب بندي فيلم هايي که از فيلمنامه هاي آنها ساخته کاملاً مشهود است.
از طرف ديگر حضور جنبي اين فيلمنامه نويسان در عرصه اي که تخصص دارند هم ملاک است. اين آدم ها تدريس فيلمنامه نويسي مي کنند و در مباحث جدي فيلمنامه نويسي، ورک شاپ ها و کارگاه هاي فيلمنامه نويسي شرکت مي کنند. به اين ترتيب است که آنها نگاه جدي خود به فيلمنامه نويسي را بسط و گسترش مي دهند. در واقع با تعليم شاگردانشان نگاه خودشان را نيز منتشر مي کنند. به همين دليل است که دوست داشتم شادمهر راستين و رضا مقصودي و سروش صحت نيز به اين مهماني دعوت مي شدند.
• البته من مي دانم که مهران کاشاني و سعيد عقيقي کارهاي ديگري هم کرده اند. کاشاني دستياري کرده و عقيقي فيلم ساخته. عقيقي همچنان منتقد سينما نيز به حساب مي آيد. مهکام هم در مطبوعات دستي دارد.شادمهر راستين هم کارهاي مختلفي مي کند. مستند مي سازد. تيزر مي سازد. کارگرداني تئاتر مي کند و... اتفاقاً من عاشق اين ابوالمشاغل بودن شادمهرم. دوست خوب من است و چند بار در زمينه فيلمنامه نويسي با هم همکار بوده ايم.
با همه اين حرف ها همچنان فيلمنامه نويسي کار اولشان است. در واقع اينکارهايي که تو مي گويي، کارهايي فرعي برايشان به حساب مي آيد که از علايقشان ناشي مي شود و البته آن کارها راهي هم براي ارتزاق هستند. اما مثلاً آقاي دامادي فيلمنامه نويسي بودند که حالا ديگر کارگردان شده اند. با همه احترامي که براي آقاي دامادي قائل هستم و برايشان در حوزه فيلم سازي آرزوي موفقيت مي کنم، ديگر نمي توانم او را در دسته فيلمنامه نويسان مستقل قرار دهم. در مورد دوست خوبم دکتر محمد هادي کريمي هم همين تصور را دارم.
• گفتني که آدم هاي منتخب تو در امر آموزش هم فعال هستند. در واقع آنها معلم فيلمنامه نويسي هستند. به نظر شما هر کدام از اين آدم ها موقع درس دادن روي چه جنبه اي از فيلمنامه نويسي تأکيد بيشتري دارند. در واقع دارم مي پرسم که اين آدم ها تک به تک روي آموزش کدام جنبه از فيلمنامه نويسي تسلط بيشتري دارند؟
البته من در کلاس مهمان هاي خودم که حضور نداشته ام، اما بر اساس شناختي که از آنها دارم، فقط مي توانم چيزهايي را حدس بزنم. مثلاً مي توانم فرض کنم که مهران کاشاني و حسين مهکام به آموزش فيلمنامه نويسي کلاسيک توجهي نمي کنند و بيشتر به فيلمنامه هاي ميني مال مي پردازند. سعيد عقيقي به شدت پايبندي خود را در اصول به فيلمنامه کلاسيک نشان مي دهد و حتي شاگردانش را به آن سو سوق مي دهد. اما علايقش به فيلمنامه ميني مال را نيز نمي توانيد پنهان کند. فرهاد توحيدي و فريد مصطفوي آموزش کلاسي فيلمنامه نويسي را در پيش مي گيرند.
• به نظرت کدام يک معلم جذاب تري براي شاگردانشان هستند؟
مهران کاشاني آدم بسيار خوش بياني است. او خيلي خوب مي تواند همه چيز را تعريف کند. در واقع آدم به شدت خوش صحبتي است. بنابراين حدسم را تعريف اين است که آدم بسيار جذابي براي درس دادن باشد و شاگردانش از اين که چنين معلمي دارند خيلي لذت مي برند و سر کلاس او خسته نمي شوند و خوب هم آموزش مي بينند. سعيد عقيقي هم بايد معلم سرسختي باشد.فريد مصطفوي و حسين مهکام بايد مراقب باشند شاگردان از مهرباني آنها سوء استفاده نکنند و فرهاد هم خوب مي داند چطور بايد شاگردانش را به انجام تکاليفشان وادار کند.
• وقتي در خانه منتظر رسيدن همکارانت هستي، فکر مي کني که کدام يک از آنها اولين نفري باشد که وارد خانه تان مي شود؟
حسين مهکام.
• و آخرين نفر چه کسي است؟
مهران کاشاني و فرهاد توحيدي.
• موقع صرف شام، اولين نفري که يک بحثي را راه مي اندازد، چه کسي است؟
منظورت را واضح تر بگو.
• ببين بعضي آدم ها عاشق اين هستند که حرفي را پيش بکشند. اين جور آدم ها منتظر نمي شوند کسي بحثي را شروع کند، چرا که آنها به ذات آدم هايي استارتر به حساب مي آيند. اين دسته حرفي را شروع مي کنند و جمع را در دست مي گيرند. حالا فکر مي کني آدم شروع کننده بحث سر ميز شام شما چه کسي است؟ با شناختي که من از محمد رضا گوهري دارم، مي دانم که او شروع کننده بحث نيست. من فکر مي کنم تو پشت ميز مي نشيني و آرام آرام غذايت را مي خوري.
من حدس مي زنم شروع کننده بحث سر ميز شام فرهاد توحيدي باشد. چون ايشان با مسائل اجرايي بيشتر سر و کار دارند، حرفي را پيش مي کشند که حرف روز است. او خيلي خونگرم و صميمي است. بنابراين ما هم دوست داريم از او کسب اطلاعات و اخبار بکنيم.
• دوست دارم بدانم براي مهمان هايت چه غذاهايي مي پزي؟
من دو جور غذا به آنها مي دهم. خورش فسنجان را خوب درست مي کنم. پس غذاي اصلي ميز شام من خورش فسنجان خواهد بود. از مهران کاشاني هم مي خواهم زودتر بيايد و به من در درست کردن قليه ماهي کمک کند.
مؤلف بودن بحثي فراموش شده است
هادي مقدم دوست
• تو به تازگي يکي از جوايز فيلمنامه نويسي را برده اي. به همين منظور قصد داري پنج نفر از فيلمنامه نويسان سينماي ايران را به شام دعوت کني. خب اين پنج نفري که دعوت مي کني، چه کساني هستند؟
يکي از ايده هايي که در ابتدا به ذهنم مي رسد، اين است که افراد ديگري را که براي همين جايزه کانديدا شده بودند دعوت کنم و شام را به آنها بدهم. اما چون آنها در رقابت با من بوده اند ممکن است از اين کار ناراحت شوند. پس چند لحظه به من اجازه بده که به چند اسم برسم.
• بله حتماً.
خب من حميد نعمت الله و همسرش معصومه بيات و محسن عبدالوهاب و امرالله احمد جو و خود تو را دعوت مي کنم.
• اين پنج نفر چه ويژگي هايي دارند که باعث مي شوند سر ميز تو باشند؟ خوب است که درباره تک تک آنها حرفي بزني.
اول از همه مطمئنم که اين ويژگي را دارند که اگر من سفره را روي زمين بيندازم و خانمان ميز نداشته باشد، آنها با اين موضوع مشکلي ندارند... برايم اول مهم است که آدمي را دعوت کنم که خانه مرا و آن چه را که مي پزم همان طور که هست و همان طور که به عمل آمده بپذيرد و همان برايش جالب باشد. غير از حميد و همسرش و خود تو که خيلي خوب از نزديک مي شناسمتان و مي دانم با روي زمين غذا خوردن مشکلي نداريد، محسن عبدالوهاب و امرالله احمدجو را به دليل شناختي که با فيلم هايشان از آنها پيدا کرده ام، مي دانم که موردي با روي زمين نشستن ندارند... البته مي گويند از نظر علمي ميز بهتر از زمين است.
• بله چون به زانوهاي آدم فشار کمتري وارد مي شود. اين طور که تو آدم ها را انتخاب کرده اي، معلوم است بيشتر حس رفاقت برايت مهم است. اما من دنبال ويژگي هاي سينمايي هستم. خواهش مي کنم فقط يک لحظه و اگر ممکن است يک لحظه اين حس رفاقت را کنار بگذاريد و از منظر کارها و شخصيت فرهنگي اين آدم ها به آنها نگاه کن.
حس رفاقت از مواد گوناگوني تشکيل مي شود. يعني اگر رفاقت به لابراتوار بدهيم و درخواست کنيم که آن را برايمان آناليز کند، جواب مي آيد که رفاقت مخلوطي از آشنايي و خاطره و انس و شباهت و هم زباني و همانندي و امثال اينهاست. خب! حميد نعمت الله و همسرش از آشنايان قديمي من هستند. تو را هم که سال هاست مي شناسم و مي دانم چه جور آدمي هستي. اما من با محسن عبدالوهاب تاکنون که هفت هشت بار صحبت کرده ام و چهار پنج بار او را ديده ام، خيلي زود متوجه شدم که ايشان يک مدلي است که خيلي برايم آشناست. براي همين طي همين هفت هشت بار رسماً دوست شديم. يعني مي دانم وقتي آن شب به خانه ما بيايد، اصلاً نه او احساس غريبگي مي کند و نه من. حالا شايد آقاي احمدجو در بدو ورود به منزل ما ابتدا قدري غريبگي کند، اما ايشان را هم مي دانم که زود با هم آشنا مي شويم. اين را از روي فيلم هايي که از ايشان ديده ام مي گويم. البته نه اين که من به داستان هاي کهنه و افسانه ها و تواريخ و حکايت ها علاقه داشته باشم، اصل بر سر اين است که آقاي احمد جوکار اصيل دوست دارد. يعني هر فيلمي را که ايشان ساخته، بدون اين که صدايش زياد در بيايد، به اصطلاح يک فيلم کالت است.
• خب من متوجه مي شوم با وجود اين که به تاريخ خيلي علاقه مند نيستي، ولي اصالت را در کارهاي آقاي احمد جو مي پسندي. آن چهار نفر بقيه چي؟ چه چيزي از عقايد و کارهاي بقيه براي تو ارزش دارد؟
به تاريخ که علاقه مندم، اما اصالت برايم يک عنصر اصلي است، مثلاً مرحوم علي حاتمي اصيل است، اما کساني که عين ايشان فيلم مي سازند، ديگر اصيل محسوب نمي شوند. شايد انگيزه هايشان اصيل باشد. اما احمدجو، هم خلاقيت اصيل دارد هم انگيزه هاي اصيل. محسن عبدالوهاب را با همين يک فيلمي که از او ديده ام، مي شناسم. فيلم لطفاً مزاحم نشويد را مي گويم. مخصوصاً داستان آخرش را خيلي دوست دارم. پيرمرد و پيرزني که او در فيلمش آورده است، يک رگه طلاي ناب است که از زندگي استخراج شده و با خلاقيت خود عبدالوهاب اجرا شده است. سليقه عبدالوهاب در استخراج مواد اوليه فيلمنامه نويسي از زندگي را هم خيلي دوست دارم. او مستندساز است و مدام در حال صيد شخصيت هاي فوق العاده است.
• من احساس مي کنم وقتي مشغول شام خوردن هستيد، خيلي عجله داري که اين سؤال را از احمدجو بپرسي که يک فيلمنامه چطور اصيل مي شود؟ بعد ممکن است سؤال توي سؤال بيايد و درباره فيلمنامه اقتباسي و غيراقتباسي هم حرف بزني.
بحث درباره فيلمنامه اقتباسي و غيراقتباسي بيشتر مربوط به بحث هاي راهبردي سينماست. بحث فيلمنامه اقتباسي بيشتر يک راه حل است براي رفع نگراني هايي که درباره کيفيت فيلمنامه هاي موجود وجود دارد. اما نه! درباره اقتباس صحبت مي کنم. بيشتر درباره اين سؤال مي کنم که چه مي شود که متوجه مي شويد اين شخصيت به درد مي خورد؟ اين سؤال را مي کنم که چگونه متوجه مي شوي اين شخصيت مايه لازم براي کار را دارد. از هر کسي سؤالي درباره آن چيزي که مي دانم در آن مهارت دارد مي پرسم. البته اگر بخواهم واقع گرا باشم، بيشتر هي به آنها غذا تعارف مي کنم و بيشتر درباره خود غذايي که پخته ام سؤال مي کنم. البته خيلي بيشتر بخواهم واقع گرا باشم، اصلاً درباره سينما حرف نمي زنم. اين سؤال ها را مي گذارم براي قبل و بعد از شام.
• فکر کن نمي تواني از بحث هاي سينمايي خارج شوي. آن وقت از هر کدام چه سؤال هايي مي پرسي؟
خب تو به سينماي آن ور آب تسلط خوبي داري. به تکنيک ها و درس هاي فيلمنامه نويسي و اسلکت و مهندسي فيلمنامه و قوانين و قواعد کار خيلي مسلطي. از هر فيلمنامه که مي خواهيم حرف بزنيم، زود الگويش را تحليل مي کني. غير از اين تسلط ها با فيلمنامه هايي که نوشته اي و طنزي که در آن ها وجود دارد، متوجه شده ام که اهل صيد آدم هاي بخصوص و طراحي شخصيت هايي هستي که در زندگي و نه در سينما، برايمان آشنا هستند و فراواني آماري دارند. از حميد نعمت الله تاکنون سؤالات زيادي را سر سفره هاي شام و ناهارهاي متعدد پرسيده ام. درباره رعايت اندازه و تعادل در همه ارکان فيلمنامه. چيزهايي که او درباره تعادل به آنها رسيده، موضوع مهمي است. در بوتيک حتي کلمات و معدل هاي آنها را مي ديدم که با محک زدن اندازه و جنس آنها انتخاب مي کند. ديالوگ هايي که مي نويسد و اجراهايي که براي صحنه انتخاب مي کند و ايده هايي که انتخاب مي کند، همه بر اساس يک لحن مشخص و يک اندازه معين انتخاب شده است. از خانم بيات درباره انسان شناسي سؤال مي کنم. از رعايت اخلاق در فيلمنامه. اين بحث رعايت اخلاق در فيلمنامه موضوع مهمي است که درباره آن کم حرف زده شده. اما يک مبحث جدي در فيلمنامه است.
• اين جواب سؤال قبلي من است. حالا من مي دانم که آنها داراي چه مختصاتي هستند. اما هنوز نگفته اي که از آنها چه مي پرسي؟
پرسيدن سؤال ها خيلي دقيق نخواهد بود. قطعاً بيشتر درباره مفاهيم کلي که منجر به ايجاد استعداد براي کشف آن چه که آنها در آن تبحر دارند، صحبت مي کنم. درباره مفهوم توجه، درباره خود اخلاق و لايه هاي زيرين اخلاق و يا اين که چگونه حوصله دقت در آدمي توليد مي شود و درباره خود مفهوم تعادل و يا درباره نظم و قاعده. اين طوري هم خودشان را بيشتر مي شناسم و هم به تازه هايي درباره آن چه که به آن نياز دارم مي رسم. سؤال هاي خيلي دقيق و جزئي نخواهم پرسيد. به هر حال اين را مي دانم که آثار آدم ها بر اساس اخلاق و شخصيتشان شکل مي گيرد. مؤلف بودن بحثي تقريباً فراموش شده است.
• اين آدم ها افراد يک دستي هستند که با هم سر يک سفره مي نشينند؟
اصلاً در مهماني و سفره انداختن و فيلم ساختن و طراحي گروه، آدم هم بايد حواسش باشد که خودش به چه کساني علاقه دارد و هم اين که آن آدم ها چقدر در امتداد هم و يا همانند هم هستند. شايد يک کسي خيلي خوشش بيايد که آدم هاي غير شبيه و متضاد را دور هم جمع کند، اما اين کار به درد انداختن يک سفره يا يک تلاش کوتاه مدت مثل دوران ساخت فيلم نمي خورد. يک کار درازمدت است.
• سر سفره چه غذاهايي خواهي گذاشت؟
از غذاهاي خيلي چرب پرهيز مي کنم. مطمئناً شويدپلو خواهيم داشت.ماهيچه مکمل خيلي خوبي براي شويد پلوست. مرغ واقعاً ديگر جذابيتي ندارد. ماهي اما خوب است. ماهي غير سرخ شده بهتر است. در فر بايد ماهي را پخت. چاشني هاي ترش بهتر از چاشني هاي شيرين است. ماکولات شيرين نشاط آور نيستند. رخوت ايجاد مي کنند. نهايتاً از شيريني ها خرما يا کشمشي که کمي هم ترش باشد سر سفره خواهد آمد. زرشک آذين خوبي براي برنج سفيد است. پرتقال را هم به صورت برش هاي نازک همراه با گلپر سر سفره خواهم گذاشت، هم خوشمزه است و هم ترشي دارد و هم به رنگبندي سفره کمک مي کند.
سالاد هم بايد فت و فراوان باشد. انواع زيادي که خوب خرد شده باشد و نياز به سس هاي چرب نداشته باشد. خوب خرد نشدن و کاملاً ريز نشدن سالادهاي کاهو، آزاردهنده است. آدم وقتي اين سالادهاي کاهوي معمولي را مي خورد، انگار برگ درخت در دهان گذاشته... نه! اين درست نيست.
تأثير و احساس؛ قند و شيريني
حسين مهکام
تو به تازگي يکي از جوايز فيلمنامه نويسي را برده اي. به همين منظور قصد داري پنج نفر از فيلمنامه نويسان سينماي ايران را به شام دعوت کني، خب اين پنج نفري که دعوت مي کني، چه کساني هستند؟
من اين آقايان را به ميز شام دعوت مي کنم: فرهاد توحيدي، محمد رضا گوهري، مهران کاشاني، سروش صحت و سعيد عقيقي. من انتخاب هايم را بر معيار فيلمنامه نويس مستقل بودن گذاشته ام. کاش مي توانستم انتخاب هاي بيشتري داشته باشم.
• فکر مي کني اولين آدمي که زنگ خانه تان را مي زند، چه کسي باشد؟
داري مي پرسي که سر وقت ترين آدم چه کسي است؟
بله.
محمد رضا گوهري. او آدم به شدت منظمي است و هميشه سروقت است.
• فکر مي کني همين منظم بودن که تو به آن اشاره کني در ساختار فيلمنامه هاي او هم حضور دارد؟ خود من که گمان مي کنم او خيلي مهندسي شده فيلمنامه مي نويسد:
به نظرم فيلمنامه هر آدمي يا اساساً اثري که هر کس خلق مي کند، تجلي عيني روحيات اوست. اين اتفاق گريزناپذير است. اثر تو هميشه درونيات تو را عينيت مي بخشد. بنابراين وقتي يک نفر آدم منظمي است، تو به راحتي همين نظم و هندسه را در فيلمنامه اش هم پيدا مي کني. به نظرم آثار گوهري، ساختمان منظمي دارند.
• من فکر مي کردم اولين آدمي که وارد خانه تان مي شود، احتمالاً فرهاد توحيدي باشد.
چون فکر مي کني فرهاد توحيدي آدم هندسي تري است از گوهري؟
بله. هميشه فکر مي کردم آدمي سر وقت تر از فرهاد توحيدي وجود ندارد. خب حالا شناخت من ازگوهري کامل تر شد.
البته توحيدي هم در ساختار فيلمنامه هايش آدم بسيار منظمي است و در اين شکي وجود ندارد. اما اين هندسي بودن که تو به آن اشاره مي کني و کلمه بسيار درستي است، در آثار گوهري مثل يک موتيف عمل مي کند و همين باعث مي شود فيلمنامه هايش از نظم بالايي برخوردار باشند.
• چه چيزي باعث مي شود تو اين آدم ها را به ميز شام خودت دعوت کني؟ آيا مي شود بين آثار و روحيات شخصيتي اين آدم ها پيوندي برقرار کرد؟ گيرم که گفتي همه اينها فيلمنامه نويسان مستقلي هستند.
قطعاً بين آثار و روحيات همه شخصيت ها مي شود پيوندي برقرار کرد. اما بايد بگويم که من با اين آدم ها تفاهم انديشه اي دارم. اين به اين معني نيست که لزوماً در تمام جزئيات انديشه اي هم رنگ باشيم. نه، کاملاً هم رنگ نيستيم، بلکه تفاهم داريم. يعني مي توانيم درباره يک گزاره با هم بحث کنيم و به يک نتيجه برسيم.
• مثلاً مي تواني به يکي از اين گزاره هاي مورد نظرت اشاره کني؟
مثلاً فيلمنامه هاي سعيد عقيقي مورد قبول خيلي هاست و من هم آنها را خيلي دوست دارم، اما درباره برخي نکات آنها بحث دارم. خب خيلي راحت مي توانم بنشينم و با او حرف بزنم و چيزي بين ما وجود ندارد که بخواهد مانع چنين چالشي بشود. براي مثال در آثار عقيقي، من مي توانم به برخي ديالوگ ها اشاره کنم که آنها را متناظر با زبان رئاليستي نمي دانم. ولي اين به اين معني نيست که اين شيوه ديالوگ نويسي براي آن جنس از فيلمنامه اشتباه است. شايد من به اين شکل فيلمنامه ننويسم يا آن نوع از زبان را انتخاب نکنم. اما مي فهمم که آن زبان مال آن فيلمنامه است و سعيد عقيقي دارد درست مي نويسد. اما سليقه من نيست.
• تو چطوري مي نويسي؟
من مدتي است که دارم فرار مي کنم از اتفاقات سانتي مانتال. دارم فرار مي کنم از ارجاعات برون متني. دارم فرار مي کنم از رمانتيک بودني که محمل ساختاري ندارد. معتقدم در خيلي از آثار سينمايي رگه هايي از اين چيزهايي که گفتم، وجود دارد. به نظرم مي رسد فيلمنامه هر چقدر که بيشتر به عمق رئاليسم برود و خودش را به کثيف ترين لايه هاي آن نزديک تر کند، بيشتر به درد سينما مي خورد. منظورم از کثيفي، پلشت بودن نيست، بلکه دارم اين کلمه را در معناي فلسفي آن به کار مي گيرم. يعني که من سينمايي را دوست دارم که بيشترين نزديکي را به جنس ماده دارد.
• اين واژه سانتي مانتاليسم خيلي محل مناقشه است. از آن چيزهايي است که سوء تفاهم ايجاد مي کند. وقتي مي گوييم نمي خواهيم اثرمان را از سانتي مانتاليسم پر کنيم، داريم چه مي گوييم؟ من فکر مي کنم مهم است که وقتي داريم کاري انجام مي دهيم، به اثرگذاري آن هم فکر کنيم. اثرگذاري هم با کار کردن روي احساسات همراه است. فرض بگيريم که سانتي مانتاليسم در شکل ترجمه اش مي شود احساسات گري. آيا با فيلمنامه اي که از سانتي مانتاليسم خالي شده، مي شود بر بيننده اثرگذاشت؟
شايد تعريف ما از سانتي مانتاليسم قدري متفاوت باشد. شايد تعبير واژگاني سانتي مانتاليسم، احساسات گرايي باشد، اما تعبير سينمايي اش اين نيست. در واقع تعبير دراماتيک آن چنين چيزي نيست؛ چه در سينما، داستان يا نمايشنامه. من فکر مي کنم سانتي مانتاليسم وقتي اتفاق مي افتد که براي آن چيزي که در فيلم ديده مي شود، محمل درستي تراشيده نشده است. يا زبان شخصيت متناظر با چيزي که پرورش يافته، نيست و بيشتر يا کمتر از حد خودش سخن مي گويد. يا آن موقعيت، پتانسيل آن حرف ها را نداشته باشد. اينجا لحظه اي است که سانتي مانتاليسم اتفاق مي افتد يا به تعبير سخيف ترش، شعار اتفاق مي افتد. اگر به آژانس شيشه اي نگاه کنيم و ديالوگ هاي آن را مرور کنيم، مي بينيم که اگر ديالوگ هاي حاج کاظم را از آن موقعيت منتزع کنيم و آنها را در جايي به غير از موقعيت فيلم به کار ببريم، آن حرف ها را به سختي مي توانيم بشنويم، چرا که کاملاً شعار زده اند. اما در فيلم آژانس شيشه اي آن قدر موقعيت درست است و آن قدر شخصيت در آن موقعيت درست پرورش يافته که ديالوگها هم به خوبي در دهان آن شخصيت جا مي گيرد. پس اين يک اتفاق سانتي مانتال نيست، بلکه يک اتفاق کاملاً رئاليستي است. من شک ندارم که احساس جزء لاينفک پروسه اثرگذاري بر مخاطب است. يعني امکان ندارد که تو بخواهي بر کسي اثر بگذاري و بر احساس او وارد نشوي. مقوله احساس و تأثير مثل مقوله شيريني و قند مي ماند. اگر شما عنصر شيريني را از قند حذف کنيد، ديگر قندي در کار نيست. قطعاً تأثيرگذاري يک اتفاق احساسي است. در تأثيرگذاري قطعاً فضاي احساسي دخيل است. اصلاً مال احساس است. اما اين کار وقتي اتفاق مي افتد که شخصيت و موقعيت به نسبت قراردادهاي فيلمنامه درست در دل هم جاي گرفته باشند. بنابراين وقتي شما به زندگي استناد مي کنيد، آن وقت مخاطب احساس مي کند همه چيز سمپاتيک است.
• وقتي سر ميز شام هستيد و تو مي خواهي همين بحث احساسات را پيش بکشي، اولين نفري که بحث تو را ادامه مي دهد، چه کسي است؟ مي خواهم بدانم کدام مهمان بيشترين دغدغه را درباره اين موضوع دارد.
سروش صحت. به نظرم نگاه سروش صحت بسيار نزديک است به آن چيزي که دارد در اطرافش اتفاق مي افتد. من دارم درباره گزاره هاي انديشه اي خودش حرف مي زنم. يکي از دغدغه هاي اساسي سروش زبان اثر است. او يک کتاب خوان حرفه اي است و در زمينه کتاب خواني خيلي به روز است. او با جديدترين آثار داستاني آشناست و پي گير آنهاست. او در داستان به شدت دغدغه زبان دارد و اين که يک داستان بدون اين که زبان ورزي کند، به درستي تعريف شده باشد. يعني از هرگونه تحميل ايده هاي مؤلف بر متن گريزان است. معتقد است که امروزه داستان نويسي ما از زبان ورزي دچار مشکل است و به جاي اين که داستان تعريف کند، دارد زبان ورزي نويسنده را به رخ مي کشد و اين چيزي است که آن را غيرقابل ترجمه مي کند. بعيد است که از هر صد داستان ايراني 10تاي آنها براي مخاطب انگلسي زبان جذاب باشد. در حوزه تماتيک فيلمنامه اي نفر بعدي که خيلي دغدغه اين مسائل را دارد، مهران کاشاني است. جنس فيلمنامه هاي مهران خيلي رئاليستي است و گاهي حتي ناتوراليستي است. او هم گريزان است از اين که نويسنده بخواهد ايده اي را به اثر تحميل کند، يا اساساً اين که جهان بيني خودش را تحميل کند. فيلمنامه نويس بايد آن قدر داستان خودش را خوب تعريف کند که جهان بيني اش را در تار و پود اثرش قرار بگيرد و نبايد داستانش را به تريبوني تبديل کند که اعتقاداتش را افشا مي کند. البته بقيه دوستان هم از اين جور دغدغه ها دارند، اما ممکن است که مهران کاشاني شامش را نخورد و حرف برند.
• من دارم توحيدي را تصور مي کنم که آرام آرام قاشق مي زند به شامش و با دقت تمام به حرف ها گوش مي دهد و خيلي حرف نمي زند.
بله احتمالاً آقاي توحيدي به دليل استاد بودنشان، در ابتداي امر سکوت مي کنند و مي بينند بحث چطور پيش مي رود. اما به هر حال ايشان به شدت صاحب نظر هستند و شايد صبر مي کنند تا شامشان تمام شود و بعد که ما به جان هم مي افتيم، جلو مي آيند و بحث را تمام مي کنند.
• در نوشته هاي مهمان هايت آن چه بيشتر تو را جذب مي کند، چيست؟
در واقع بيشتر تفاوت ها برايم جذاب است تا شباهتشان به کارهاي خودم. اصلاً معتقد نيستم تو فقط با کسي مي تواني بنشيني و ساعت ها حرف بزني که قلمش با قلم تو هم شکل است. به نظرم تفاوت قلم ها بيشتر مي تواند آدم ها را در کنار هم قرار دهد تا با يکديگر چالش کنند. البته به شرط اين که آدم ها جنبه پيشبرد بحث را داشته باشند. يعني تفاوت در شکل نوشتار و شباهت در نوع شخصيت.
• آثار تک به تک اين آدم ها با نوشته هاي تو چه تفاوتي دارند که آنها را برايت جذاب مي کنند.
در مورد کارهاي گوهري بايد بگويم که اين تفاوت ها ساختاري نيست، بلکه بيشتر ديدگاهي است. گوهري يک آرمان گرايي تنيده در تار و پود اثرش دارد و بسيار مؤدب مي نويسد. او زبان منزهي دارد. اما من گاهي خيلي چرک مي نويسم. همين تبادل با گوهري باعث مي شود که من نيز آگاه به سمت پاکيزه شدن بروم.
• با توحيدي چه تفاوت هايي را احساس مي کني؟
توحيدي آن قدر در اين فضا استخوان خرد کرده که من بيشتر از او مي آموزم تا اين که بخواهم احساس تفاوت با او داشته باشيم. او به شدت به ساختار کلاسيک فيلمنامه اشراف دارد و براي من بسيار سخت است که بگويم با او تفاوت دارم. اما تفاوتي که با عقيقي احساس مي کنم، بيشتر از هر چيز به ارجاعات برون متني برمي گردد. من در بسياري از کارهاي عقيقي ارجاع به ادبيات روشنفکرانه اي مي بينم که آن ادبيات اصلاً از جنس من نيست. وقتي با هم حرف مي زنيم، ممکن است در کتاب هايي که مي خوانيم بسيار هم فکر باشيم، يا در اتفاقات فلسفي که پي مي گيريم يا فيلم هايي که مي بينيم. عقيقي بسيار علاقه مند است که شعر، اسم مؤلفين ديگر و نوشته هاي ادبي را در اثر بياورد و آنها را به تصوير بکشد. البته اين چيزها در ساختار کارهاي او جواب مي دهند. اما من دوست دارم دغدغه ذهني خودم کاملاً در اثر پنهان باشد.
• بنابراين اگر روزي قرار باشد که فيلمي بسازي، احتمالاً کتابخانه ات را در هال نمي گذاري. آن را در اتاق خواب مي گذاري که دوربين هم هيچ وقت وارد آنجا نمي شود.
برعکس زندگي خودم که کتابخانه ام در هال است، موقع ساخت فيلم آن را در هال قرار نمي دهم. حتي اگر مجبور باشم آن را در هال بگذارم، آن را در لانگ شات مي گذارم و تله مي گيرم که عناوين کتاب ها فلو باشند.
• چه تفاوتي با مهران کاشاني داري؟
بيشترين تفاوت در سادگي و پيچيدگي است. او بسيار به رئاليسم نزديک است و هم زمان مي تواند بسيار سليس داستانش را بگويد. اين کار فعلاً از من بر نمي آيد. من خيلي دوست دارم بتوانم به روايت خطي کلاسيک نزديک شوم. من بيشتر از خط بيرون مي زنم، اما او خيلي راحت يک قصه رئاليستي را تعريف مي کند. تفاوت من با سروش نيز در مقوله طنز و هجو است. او علاقه زيادي به هجو دارد. من هرگاه به سمت هجو مي روم، ناگزير مايه هايي از تراژدي نيز همراهم مي شوند. اما سروش کاملاً سرخوشانه به طنز نگاه مي کند. من دوست داشتم. ميزمان بزرگ تر بود و از محمد رضايي راد، رضا مقصودي و خانم نغمه ثميني هم دعوت مي کردم.
• چه غذاهايي سر ميز شامت مي گذاري؟
چون ترکم، کوفته تبريزي اصل.
• احتمالاً اگر قبلاً امتحان نکرده باشند، از آن حجم بزرگ تعجب مي کنند.
بله. بعد اگر باز هم ميل به غذا داشته باشند، مي توانند شتکي هم به آن دلمه برگ بزنند. اما فکر مي کنم ديگر ميلشان نکشد، چون کوفته به اندازه کافي سنگين است.
منبع: ماهنامه فيلمنامه نويسي فيلم نگار 1+100