
عشق چراغ خانه من است
نويسنده:حسن گوهر پور
نگاهي به فيلم «خاک آشنا » به کارگرداني بهمن فرمان آرا
موضوع «عشق » و «علاقه به سرزمين » موتيف مشترک بسياري از فيلم هاي سينماي جهان و ايران بوده و خواهد بود. فرمان آرا اين بار پس از سه گانه اي درباره مرگ،(يه بوس کوچولو، خانه اي روي آب و بوي کافور، عطر ياس ) به سراغ «عشق » و «علاقه به سرزمين »، «تاريخ » و «تفاوت دغدغه در نسل ها » رفته است. روايت خاک آشنا از اين قرار است که «مام نامدار » ( رضا کيانيان ) نقاشي است که به خاطر دور بودن از زندگي شهري و روابط نامطلوب حاکم بر آن، به روستاي «تيله کوه » در کردستان پناه آورده و در آنجا به دور از دغدغه ها مي خواند، مي نويسد و نقاشي مي کشد. او اگر چه از زندگي در شهر فاصله گرفته، اما مظاهر آن در نقاشي هايش نمود دارد. «مام نامدار » در زيرزمين و با نور مصنوعي چراغ و گوش سپردن به موسيقي اپرا رنگ هاي سرد و تيره را روي بوم مي کشد و زندگي اش را روايت بصري مي کند. جالب اينجاست که در قسمت هاي پاياني فيلم او از زير زمين بيرون آمده و روي تراس ( بهار خواب ) خانه و در نور خورشيد نقاشي مي کشد. اين تغييرات در ذهن و در نقاشي مام نامدار نشاني از يک زندگي تازه ديگر است؛ زندگي اي که با خودش عشق همراه دارد. اما در ميانه اين تغيير در موقعيت و نگاه کاراکتر اول فيلم، حرف هايي نهفته است که به تفاوت نسل ها و عشق به سرزمين باز مي گردد. مسأله تفاوت نسل و باورهاي آنها از زماني آغاز مي شود که ژاله، خواهر «مام نامدار »، «بابک » پسرش را بدون هماهنگي نزد برادرش ( دايي بابک ) جا مي گذارد. اين ماندن با اجبار پس از مدتي به چگونگي تقابل و سپس به تفاهم رسيدن دو نسل مي انجامد. بابک نماينده برخي جوان هاي نسلي است که از کمبودهاي شان در زندگي هاي امروز و نوع روابط شان با اطرافيان مي گويد. بي مهري پدر و مادر، روابط ناسالم با دوستان واطرافيان، تصور درست نداشتن از مفاهيمي چون عشق ،وطن، تاريخ، هويت فردي و گروهي و...
در اواسط روايت ( برخلاف ابتداي ديدار با بابک ) مام نامدار در مي يابد که مي شود با اين نسل به گونه اي ديگر هم مراوده و دوستي داشت. اين نسل اگر چه در نگاه مام نامدار ممکن است نه حوصله «کاشتن » داشته باشد، نه «برداشت » يا نه از عشق چيزي بداند و نه از تاريخ و کشور، اما زمينه هايي براي عشق ورزيدن و يافتن دانايي دارد. بابک در اين روايت و در مسير تغيير، پس از مدتي عاشق مي شود و به خاطر عشق کتک مي خورد و باز هم ادامه مي دهد. او پس از مدتي از دايي اش سراغ کتاب را مي گيرد، از دوستانش که به او قرص هاي روان گردان و مواد مخدر تعارف مي کنند، فاصله مي گيرد و... اينها ( بجز نمودهاي ديگر در رفتارش ) نمونه هايي است که از آموزش پذير و نقش پذير بودن اين نسل حکايت دارد و بابک نمونه اي است که کاملاً متحول مي شود. شخصيت ديگري که در اين فيلم مي توان به آن اشاره کرد و نقش او را کمي تحليل کرد ،«حسن چوپان » است. او مانند ترجيع بندي در فيلم حضور يافته و پياپي به مام نامدار مي گويد که «قيامت» است. اگر چه او به هيأت مجنون و ديوانه اين حرف را مي زند، اما تغيير ارزش ها و بي ارزش شدن «امر متعالي » مي تواند به نوعي قيامت باشد ( البته نه در معناي دقيق ديني آن ). «خاک آشنا » فيلمي است که هم پرسش ايجاد مي کند و هم با تصوير و کلام به بخشي از آنها پاسخ مي دهد. اما به دليل رويکرد مجله به زنان، بخشي از روابط و موقعيت زنان در اين فيلم را مورد بررسي اجمالي قرار مي دهيم.
زن در «خاک آشنا »
در فيلم «خاک آشنا » پنج زن در دو موقعيت متفاوت نقش دارند. هر کدام از اين دو گروه تعبير جداگانه اي از زن در ايران را نشان مي دهند که فرمان آرا سعي کرده براي بيان تنوع آداب و سنن و اقوام و فرهنگ ها در سرزمينش براي آنها موقعيت ايجاد کند.
ـ ژاله ( خواهر مام نامدار با بازي بيتا فرهي )

ژاله از آن دست زناني است که عاشق جذابيت هاي زندگي مدرن و رفتارهاي خرده بورژوازي ست. او گرچه ممکن است اين شيوه از زندگي را خوب نشناسد، اما چند مشخصه از آن را خوب آموخته است. اولين مسأله اي که او آموخته که شايد از مظاهر انسان مدرن هم نباشد، اين است که خانواده (اعم از همسر و فرزند ) برايش در اولويت نيست. او تلاش مي کند به علايق خودش برسد، بدون اينکه بداند فرزندي از او به دنيا آمده که نياز به «دوست داشتن » و «دوست داشته شدن » دارد. «مام نامدار » که با رفتارهاي خواهر آشناست، در جايي از فيلم با لحني سرزنش آميز به او مي گويد :«باز شوهر کرده اي » (و اين يعني او عادت به اين کار دارد ) يا در جاي ديگر مي گويد : «بنشين يه جا با بچه ات زندگي کن ». ژاله اما، با همسر جديدش به دبي مي رود تا در آنجا زندگي کند. او حتي اينقدر مدهوش ظواهر است که به برادرش مي گويد : «مي خوايم بريم خارج زندگي کنيم» و برادر که ستايشگر وطن است، مي گويد : «اونجا خارج نيست، تو نقشه هم اندازه يه مگس نيست ». با همه حرف هايي که برادر به ژاله مي زند، او باز کار خودش را مي کند و بدون در نظر گرفتن عاطفه مادري و احساس مسؤوليت نسبت به فرزندش، «بابک » را بدون هماهنگي ميان روستاي «تيله کوه » کنار برادر جا مي گذارد و مي رود تا به آرمان هايش برسد !
ـ شبنم و خانم سالاري ( معشوق مام نامدار با بازي رويا نونهالي، خريدار نقاشي ها با بازي نيکو خردمند )
شبنم از زناني است که با مظاهر زندگي مدرن آشناست. او خردمند و آگاه است و به مسائل اطرافش ساده و ناآگاهانه نگاه نمي کند و مانند ژاله چندان متکي به مردان نيست. به بيان ديگر، استقلال رأي و نگاه او به جهان، مستقل تر از ژاله است. حتي جايي که مي خواهد از همسر گذشته اش حرف بزند، مي گويد :«او مرا خيلي دوست دارد » شبنم حرفي از اين به ميان نمي آورد که آيا او هم همسرش را دوست داشته يا نه ؟ شايد هم از اين جهت که مي خواهد حال مام نامدار را مراعات کند. اما شرح مختصر روابط شبنم با مام نامدار اين است که شبنم در دوران نوجواني و يا جواني معشوق مام نامدار ( نامي به تعبير ژاله )بوده، اما به يکباره او را ترک مي کند و با فرد ديگري ازدواج کرده و در خارج از کشور زندگي مي کند. مام نامدار ازدواج نمي کند. او فقط نقاشي مي کشد و اتفاقاً هنوز هم معشوقش را دوست دارد و او را ترسيم مي کند. شبنم حالا پس از چند سال برگشته (اين را ژاله به مام نامدار مي گويد ) و به همراه خانم سالاري که خريدار و برگزار کننده نمايشگاه هايي براي نقاشي هاي مام نامدار است، به ديدار نقاش مي آيد. مام نامدار دستپاچه مي شود؛ بدون اينکه بداند دليل برگشتن شبنم و جدايي او از همسرش بيماري سرطان اوست. شبنم مي آيد تا آخرين ديدار را داشته باشد، اما حرفي از اين بيماري به نقاش نمي زند. او آمده تا در خاک خودش بميرد. خانم سالاري هم در اين روايت نماينده زنان هنر دوست و علاقمند خدمت به هنرمندان است. ما در فيلم زياد از او نمي بينيم و نمي شنويم؛ فقط مي دانيم او سالي يکبار پيش مام نامدار مي آيد تا نقاشي هاي او را بخرد.
ـ مهر ماه و خاتون ( با بازي رعنا آزادي ور و مريم بوباني )
«مهرماه » و «خاتون » اگر چه از اقوام کرد هستند، اما هر دو نمادي از اخلاق و آداب رفتاري زنان ايراني در اقوام مختلفند. خاتون زني است که در خانه مام نامدار خدمت مي کند. او وقتي متوجه مي شود که بابک، پسر ژاله، از مهرماه خوشش آمده به او مي گويد: «مهر ماه اسم پسر عمويش رويش است. اينجا مثل شهر نيست. حرف زدن اينجا از عقد توي شهر محکم تره ». اين بخشي از آداب مواجهه با زنان را در اقوام ايراني نشان مي دهد. مهرماه هم درگير همين مناسبات انساني در منطقه خودشان است. او به بابک مي گويد : «من بايد با پسر عمويم ازدواج کنم ». او چيزي از علاقه خودش نمي گويد، چون براي او اين گونه تصميم گرفته شده است. او مانند باقي زنان در اين بافت ( روستا ) بيشتر به فعاليت هاي مربوط به خانه داري مي پردازد (دقت شود که قصد نگارنده برتري دادن بخشي از زنان بر گروه ديگر نيست، بلکه صرفاً معرفي زنان در مناطق مختلف ايران است ). مهرماه هم البته وقتي اصرار بابک را مي بيند، خلاف عرف منطقه اش گل هاي بابک را از مسير بر مي دارد.
منبع:نشريه دنياي زنان، شماره 51.
/ج