
ايده فيلم از کجا آمد؟
آغاز داستان
فرانک کاپرا
(مي 1897- سپتامبر 1991) کارگردان سيسيلي الاصل و مشهور دهه 30و 40 سينماي هاليوود. سال 1903 به همراه خانواده اش به آمريکا مهاجرت کرد و خانواده اش در لس آنجلس سکنا گزيدند. او در سال 1918 در رشته مهندسي شيمي فارغ التحصيل شد. در طول جنگ جهاني اول به سربازي رفت و در سال 1920 بالاخره يک شهروند آمريکايي شد. اما کارش در سينما را با کار تدوينگري فيلم هاي صامت شروع کرد. بعد دست به نوشتن و کارگرداني چند کار کمدي زد و بعد از مدتي در سال 1924 با کمپاني کلمبيا قرارداد بست. آنجا بود که همکاري دراز مدت خودش با رابرت ريسکين را آغاز کرد. او فيلم يک شب اتفاق افتاد را در سال 1934 کارگرداني کرد که موفقيت فيلم باعث شد نامش به عنوان يکي از کارگردانان سطح اول کمپاني کلمبيا مطرح شود. معروف ترين فيلم هايش عبارت اند از آقاي ديدز به شهر مي رود، افق گم شده، نمي تواني با خودت ببريش و چه زندگي شگفت انگيزي. بعد از پايان دهه 30 او در دوران جنگ دست به ساختن فيلم هايي تبليغاتي از طرف دولت آمريکا، آلمان ها و ژاپني ها زد. فيلم چه زندگي شگفت انگيزي را در سال 1946 ساخت و از آن تاريخ تا زمان مرگش فقط سه فيلم ديگر به نام هاي سوار بر موج، داماد از راه رسيد و جيبي پر از معجزه را کارگرداني کرد. فيلم چه زندگي شگفت انگيزي به عنوان يکي از معروف ترين کارهايش مطرح است و او توانست با اين فيلم چند جايزه اسکار را از آن خود کند. کاپرا در طول دوران کاري اش توانست شش بار جايزه اسکار را ببرد. در جمع شش بار نامزد دريافت جايزه بهترين کارگرداني و شش بار نامزد دريافت جايزه بهترين فيلم بود. او سال 1991 در سن 94 سالگي بر اثر حمله قلبي جان خود را از دست داد.
رابرت ريسکين
(مارچ 1897 - سپتامبر 1955) او را بيشتر به خاطر همکاري هايش با فرانک کاپرا مي شناسند و در اصل وجود سايه کاپرا روي او را، عامل اصلي نديده شدنش مي پندارند. ريسکين کارش را با نوشتن براي تئاترهاي نيويورکي شروع کرد. دو تا از نمايشنامه هايش در برادوي موفق بودند. بعد از اين که کمپاني کلمبيا حقوق چند تا از نمايشنامه هايش را خريد، در سال 1931 به هاليوود نقل مکان کرد. اولين همکاري اش هم با فرانک کاپرا در همان سال بر سر فيلم زن معجزه گر بود. او براي کمپاني کلمبيا فيلمنامه هاي زيادي نوشت، ولي کار کاپرا او را بيشتر مطرح کرد. به خاطر همين همکاري ها بود که توانست چندين بار نامزد جايزه اسکار شود و بالاخره به خاطر فيلم معروف کاپرا يعني يک شب اتفاق افتاد جايزه اسکار را نيز ببرد. او که اوج کارش در دهه 30ميلادي بود، در اواخر عمرش در چند کار با کاپرا همکاري کرد. يکي از آنها فيلمي بود به نام داماد از راه مي رسد و بعد از مرگش کاپرا يکي از فيلم هاي خودش به نام بانو براي يک روز را که راسکين بر اساس داستان کوتاهي، به نام جيبي پر از معجزه از دامون رايون نوشته بود بازسازي کرد. فيلمي که آخرين ساخته کاپرا شد.
کلارنس بادينگتون، نويسنده داستان دنباله دار و موفق کلاه اپرا، 1995 در مجله آمريکن بود. اين داستان درباره مردي است که اهل مندريک فالز و شاعر کارت هاي تبريک مه با ارث بردن چندين ميليون دلار و خانه اپراي نيويورک زندگي اش متحول مي شود.
فرانک کاپرا، فرانچسکو روزاريو کاپرا، کارگردان ايتاليايي تبار بعد از ساخت برادوي بيل (1934) تصميم مي گيرد فيلم افق گم شده را بسازد، اما از آنجايي که بازيگر نقش اول مرد اين فيلم، رونالد کلمن، هنوز مشغول کار روي پروژه ديگري بود، برنامه به تعويق مي افتد و او سراغ فيلمنامه اي مي رود که داستان اصلي اش از کلاه اپرا بادينگتون اقتباس شده است، فيلمنامه اي تحت عنوان آقاي ديدز به شهر مي رود با ژانر کمدي عاشقانه با نويسندگي دوست هميشگي کاپرا، رابرت اسميت. کاپرا از همان ابتدا تصميمش را براي بازيگر نقش اول مرد مي گيرد. انتخاب اول و آخر او کسي نيست جز گري کوپر. به نظر او کوپر بهترين گزينه براي ايفاي نقش شخصيت غير متعارف لانگفيلو ديدز است و براي نقش اول زن، جين آرتور را براي بازي در نقش شخصيت بيب بنت کانديدا مي کند.
کاپرا به دليل متعهد بودن به قرارداد ديگري شش ماه دير به پروژه مي پيوندد و فيلم به دليل تأخير متحمل خسارتي 10 هزار دلاري مي شود. کاپرا تمام تلاشش را مي کند تا فيلم را با بودجه اي کمتر از هزينه برآورد شده به پايان برساند، اما فيلم برداري پنج روز بيشتر از برنامه زمان بندي طول مي کشد و سرانجام فيلم با هزينه 80677400 دلار ساخته مي شود و در 1936 و به صورت سياه و سفيد به نمايش در مي آيد.
فيلم بلافاصله بعد از پخش توجه منتقدان و توجه تماشاچيان زيادي را به خود جلب مي کند. گراهام گرين در نقد خود بر اين فيلم اذعان مي دارد که اين نقش بهترين بازي گري کوپر در تاريخ بازيگري اش است و اين که کاپرا خيلي خوب توانسته با بينندگانش ارتباط برقرار کند و حسي مشترک از اخلاقيات و زندگي را با آنها در ميان بگذارد... ورايتي درباره فيلم مي گويد : «گاهي اوقات بازيگران و کارگردان هايي چون کاپرا ساختارهاي بسيار ضعيف و شکننده را با تدبير و فراست به ساختاري مستحکم تبديل مي کنند. »
در 1937 بر اساس داستان اين فيلم نمايشنامه اي راديويي نوشته شده که از لوکس راديو تياتر پخش شد. در اين پخش راديويي، جين آرتور و ليونل استندر - به جبران عدم حضورشان در فيلم - و گري کوپر به اجراي نقش پرداختند. از سال 1969 تا 1970 يک سريال تلويزيوني با همين عنوان و با بازي مونتي مارکهام در نقش لانگفيلو ديدز در تلويزيون آمريکا به نمايش در مي آمد. در 2002 با اقتباسي آزاد از نسخه اوليه فيلم، فيلمي تحت عنوان آقاي ديدز با بازي آدام سندلر در نقش لانگفيلو ديدز و وينونا رايدر در نقش بيب بنت با شکلي امروزي تر روي پرده سينما رفت.
سال 1977 ترانه بدرود به پادشاهان بر اساس داستان فيلم آقاي ديدز به شهر مي رود در آلبوم مرد سيندرلايي گروه راک کانادايي راش جاي گرفت.
منبع: فيلم نگار شماره 95