دارودسته اوباش در نيويورک
فيلمنامه نويس: رکس پيکت، کارگردان: باربراشاک، بازيگران: هلن استنبُرگ (ماريان)، پاتريشيا دوناک (پائولا)؛ محصول آمريکا، مدت: 30دقيقه برنده جايزه اسکار بهترين فيلم کوتاه در سال 2000
تصوير روشن مي شود
مزرعه اي در داکوتان جنوبي - روز
نمايي از کلبه اي که بين چمنزاري سرسبز و آسماني مرمرين در سپيده دم، احاطه شده است.
مزرعه -روز
ماريان پترسون، زني با موهاي خاکستري در اواخر شصت سالگي، با دقت در حال بستن چمدانش است. او قاب عکس کوچکي را از روي ميز آرايشش بر مي دارد و روبه رويش مي گيرد.
نماي اينسرت -عکس
عکس مربوط به مردي تقريباً هم سن ماريان است. که لبخند شيريني بر لبانش نقش بسته. ماريان مشتاقانه به عکس نگاه مي کند، سپس به دقت آن را در چمدانش بين چند ژاکت قرار مي دهد و درش را مي بندد.
مزرعه -روز
وانت رنگ و رورفته اي در گوشه تصوير در جاده اي خاکي به سمت مزرعه در حرکت است. ماريان آماده رفتن، روي ايوان ايستاده است، دستش را بلند مي کند و تکان مي دهد.
چند لحظه بعد
پسر ماريان، استيو، با پيراهني پشمي و شلوار جين، تنها چمدان مادرش را در عقب وانت قرار مي دهد، سوار مي شود، مادرش روي صندلي نشسته و راه مي افتد.
ديزالو به:
آسمان - روز
يک هواپيماي جت در آسمان آبي و گرم پايين مي آيد.
ديزالو به:
فرودگاه بين المللي کندي - بعد از ظهر
ماريان کمي سرگردان و دستپاچه اطراف را ورانداز مي کند، در محل سوار شدن تاکسي با چمدانش که روي چرخ دستي حمل بار قرار دارد، ايستاده و منتظر تاکسي است، مردد نسبت به کاري که مي خواهد انجام دهد.
کنار پياده رو - چند دقيقه بعد
ميشا، راننده تاکسي قدري بداخلاق و حدود سي ساله، به طرزي خشن تنها وسيله ماريان را در صندوق عقب کثيف و به هم ريخته تاکسي مي اندازد.
تاکسي - روز
ماريان در صندلي عقب تاکسي نشسته و ميشا در سمت راننده را باز مي کند و محکم به هم مي کوبد، ماريان به شدت عصبي مي شود.
ميشا (بي ادبانه ): کجا برم؟
ماريان: مطمئنين چمدونم رو توي ماشين گذاشتين؟
ميشا: خيال کردي چي؟ ولشون کردم کنار پياده رو؟
ماريان: معذرت مي خوام، من يه مقدار عصبي ام. اولين باره که به نيويورک ميام. فقط چند دقيقه ست. ماريان با کاغذي که از کيفش بيرون آورده بازي مي کند.
ميشا با عصبانيت، دنده را محکم جا مي زند و به سرعت راه مي افتد.
ماريان به فضاي باز مستطيل شکل بين صندلي عقب و جلو خم مي شود.
ماريان: مي خوام به شماره 526 خيابان پنجم شرقي برم. سمت شرق شهرک. دخترم گفته کرايه ش سي دلار مي شه.برش به:
خارجي - مکان -روز
تاکسي از بزرگراه که پر از خودروهايي است که به سمت منهتن در حرکت هستند، مي گذرد. نمايي از حرکت خودروهاي در حال حرکت.
داخلي - تاکسي - روز
تاکسي به سرعت در حرکت است. ماريان گردنش را دراز مي کند به سمت محفظه باز و سعي مي کند با راننده بداخلاق تاکسي صحبت کند.
ماريان: براي ديدن دخترم به نيويورک اومدم.
ميشا: پس کجاست؟
ماريان: قرار بود براي ديدنم به فرودگاه بياد، مي خواست که بياد، اما... اما، تازه مشغول به کار شده و خب، گمون کنم کسي اينجا رانندگي نمي کنه. ميشا: پس، تا اينجا رو همه ش خودت آمدي؟
ماريان: اوه، بله. شوهرم تازه از دنيا رفته...
ميشا:... اوه...
ماريان: ... و بچه ها فکر کردن شايد بهتر باشه به مسافرت برم.
ميشا: آره.
ماريان: من اهل داکوتاي جنوبي ام. شما اهل کجايين؟
ميشا: مسکو.
ماريان: اووه. محله شرقي رو بلدين؟
ميشا: اوه؛ آره... آره... محله وحشتناکيه.
ماريان (مضطرب): منظورت اينه که خطرناکه؟
ميشا: نه، خطرناک نه اون خطرناک که فکر مي کني نه. (ضربه اي به فرمان مي زند) توي روز نه.
ميشا در حالي که ماريان روي صندلي عقب نشسته به آرامي مي خندد.
زاويه روي ماريان
از پنجره به بيرون نگاه مي کند، چهره اش مملو از سؤالاتي است که ذهنش را مشغول کرده.
خارجي - پل -روز
خودروها از تک تک پل هايي که به سمت شرق رودخانه مي روند، وارد منهتن مي شوند.
برش به:
خارجي - خيابان پنجم شرقي وکوچه دوم -روز
تاکسي ترمز مي کند تا بايستد، ماريان در قاب قرار مي گيرد، چهره اش کاملاً وحشت زده است ماريان از تاکسي پياده مي شود، به گونه اي که ميشا در پس زمينه، در صندوق عقب را باز مي کند تا چمدانش را بيرون بياورد. ماريان، در موقعيت غربي قرار مي گيرد، به نظر مي آيد دچار سردرگمي شده است.
ماريان: ببخشين، ميشا. اينجا شماره 526 خيابان پنجم شرقيه؟
ميشا در صندوق عقب را مي بندد و به سمت ماريان که با چمدانش کنار پياده رو ايستاده، مي رود.
ميشا: نه، نه. معذرت مي خوام. نمي تونم تا دمِ در ببرمت. اينجا تقاطع کوچه B هست... (به پايين خيابان اشاره مي کند) درست اونجا...
نماي نقطه نظر ميشا و ماريان
در انتهاي تقاطع، ما پليس ايالتي نيويورک را که در حال گذر است، مي بينيم.
بازگشت
نمايي از هر دوي آنها، ماريان متحيرانه نگاه مي کند.
ميشا: اين خيابون يک طرفه ست. اواسط ِاين خيابونه.
ماريان (با ترديد اشاره مي کند): از اين سمت؟
ميشا: آره. زياد دور نيست. سالم مي رسي. هنوز روزه. او پيش خود مي خندد، اما ماريان متوجه شوخي او نمي شود.
ماريان: مي بينم. چقدر شد؟
ميشا: کلاً چهل و پنج دلار.
ماريان: چهل و پنج دلار؟ به گمونم قرار بود سي دلار بشه؟
ميشا: سي دلار قيمت پايه شه. عوارض، ماليات، انعام... اينها هم اضافه مي شه.
ماريان قفل کيف دستي اش را باز مي کند و با بي ميلي دوتا بيست دلاري و يک پنج دلاري به راننده تاکسي بي ادب مي دهد.
ميشا پول را مي گيرد و راه مي افتد. تا نزديکي ماشين مي رود، برمي گردد و ماريان را صدا مي کند، او بدون حرکت در خيابان متروکه اي ايستاده است.
ميشا: هي خانوم.(ماريان بر مي گردد) کيف رو اينطوري بگير.
ميشا کيفي فرضي را به خود مي چسباند. ماريان قبول مي کند و نصيحت مسخره او را اجرا مي کند.
ميشا (سري به نشانه تأييد تکان مي دهد): موفق باشي.
ميشا سوار تاکسي مي شود و حرکت مي کند.
زاويه جديد
نماي بالا به پايين از ماريان که سرگردان در انتهاي خيابان ايستاده است، ساک فروشگاه ديتون را با يک دست گرفته و بند چمدانش را هم روي شانه اش انداخته است.
عنوان فيلم ظاهر مي شود:
کابوس هاي مادر من
دارودسته اوباش در نيويورک
برش به:
خارجي - خيابان پنجم شرقي - روز - چند دقيقه بعد
ماريان با نگراني چمدانش را به سمت پايين خيابان حمل مي کند. از کنار زورگيرها مي گذرد؛ گروهي نوجوان بي خانمان ژنده پوش، با بدن هاي خالکوبي شده، موهايي با آرايش زنانه و سر و وضعي وحشيانه!
زورگير شماره 1: هي، خانوم، يه پولي به ما کمک نمي کني؟
ماريان، که با مشاهده آنها شوکه شده است، چمدانش را به سمت آنها حل مي دهد، به زور لبخندي هم مي زند.
زورگير شماره 2: يالا. يه کمک کوچيکي بکن. يه ذره غذا، مي فهمي؟
ماريان: باشه دفعه ديگه.
زورگير شماره 1: به هر حال ممنون.
ماريان به راهش ادامه مي دهد. او دچار سردرگمي شده از...
زني سي ساله، که به نظر مي رسد يک هفته اي است نخوابيده، از نرده هاي بالکن طبقه دوم پله هاي خروج اضطراري خم شده، با عصبانيتي شديد فرياد مي زند.
زن (در حالت عصبانيت رو به شوهرش): وسايل نکبتت رو فراموش کردي، احمق کثافت!
ماريان خيره به او، با حالتي دستپاچه تر از قبل.
زن عصباني فريادهاي شديداللحن خود را رو به مرد جا افتاده اي که در تصوير ديده نمي شود، ادامه مي دهد.
زن عصباني: يه مقدار آشغال ديگه هم اونجا گذاشتي. همون جا وايسا، مي رم اون آشغال ها رو برات بيارم،باشه؟ نه، همون جا وايسا! مي خواي برم برات بيارمشون؟ خب، چرا اين کار رو نمي کنم، هان؟ همين الان اين کار رو مي کنم!
ماريان رويش را بر مي گرداند و زن نترسي که اهل غرب ميانه است، به بدگويي هايش ادامه مي دهد.
مردي با لباسي عجيب، به طرز غريبي در ميان خيابان ايستاده است و دود غليظ سيگارش را از دهان بيرون مي دهد.
دو مرد در کنار هم با خنده هايي جنون آميز از آنجا عبور مي کنند.
زاويه جديد - در انتهاي خيابان
تعدادي موتور هارلي به بدنه هايي به رنگ کروم متاليک با صدايي گوش خراش وارد قاب مي شوند.
ماريان: در جاي خود خشکش مي زند و با قلبي که از وحشت ايستاده، به آنها خيره مي شود.
آن سوي خيابان
موتور سوارها، با لباس هاي جين که آرم رنگي کلوپشان روي آنها دوخته شده و جليقه هايي چرمي، سوار بر موتورسيکلت هايشان در يک رديف يک شکل کنار پياده رو موتورهاي خود را خاموش مي کنند، جک موتورها را پايين مي آورند، پارک مي کنند و پياده مي شوند.
سردسته گروه موتور سواران که به دار و دسته اوباش شناخته مي شود، مرد کوچک اندام ميانسالي با دستمالي قرمز رنگ دور سرش به سمت باشگاه بدون پنجره اي مي رود، از درِ سياهِ ترسناک بزرگي که اسکلتي سوار بر يک موتورسيکلت روي آن نقاشي شده است، مي گذرد.
فيلتر سيگارش را داخل سطل فلزي زنگ زده اي پرت مي کند و آتش شعله مي کشد.
ماريان با حالتي وحشت زده، نمي تواند از آنها چشم بردارد.
زاويه جديد
پنجره اي در طبقه ششم ساختماني با آجرهاي قرمز رنگ.
پائولا، دختر ماريان، با چهره اي زيبا و موهاي کوتاه، از پنجره به بيرون خم شده، دست تکان مي دهد.
پائولا: مامان! سلام! الان ميام پايين.
خارجي - در محافظ ورودي - چند لحظه بعد
پائولا براي استقبال از مادرش بيرون مي آيد.
ماريان براي بار آخر رو به آن سوي خيابان زير چشمي به سردسته گروه نگاه مي اندازد. در حالي که کنار سطل شعله ور از آتش روي چهارپايه اي نشسته است.
به نظر مي رسد به سمت او مي آيد.
داخلي - تعاوني - گرگ و ميش - چند لحظه بعد
يک سوييت يک خوابه قشنگ، که به زيبايي مبله شده است. پائولا وسايل ماريان را باز مي کند. ماريان وسط آپارتمان ايستاده، احساس آرامش مي کند، هر چند هنوز تا اندازه اي پريشان است.
پائولا: خب نظرت چيه؟
ماريان: راستش وقتي اين تويي، خوبه.
پائولا: از جايي که زندگي مي کنم خوشت نيومده؟
ماريان به سمت پنجره مي رود و به بيرون نگاه مي کند.
ماريان: راستش وقتي از خيابون رد مي شدم، من... راستش، منظورم اين بود!
پائولا: اينجا نيويورکه. شايد جاي بدي باشه، اما روزها امنه. حالا خودت مي بيني.
ماريان نگاهش رو به بيرون از پنجره بر مي گرداند.
خارجي - خيابان - گرگ و ميش - نماي نقطه نظر ماريان
بيرون از پنجره. دو موتور سوار با دست هايي که به صورت ضربدري دور گردن هايشان انداخته اند، نزديک به سطل شعله ور در پياده رو ايستاده اند و از موتورهاي پارک شده محافظت مي کنند.
برش به:
داخلي - ساختمان -شب - بعد
پائولا و ماريان دور ميز غذاخوري نشسته اند. به يکي از آن نقشه هاي لمينت شده شهر نيويورک که در همه جا قابل تهيه است، نگاه مي کنند.
پائولا سعي مي کند مادرش را با سيستم حمل و نقل عمومي منهتن آشنا کند.
پائولا: سوار اتوبوس مي شي به سمت... خيابان هفتادونهم، اون وقت سوار اتوبوسي که از مرکز شهر مي گذره مي شي به سمت کوچه پنجم و موزه هنر متروپوليتن درست همون جاست. نبايد از دستش بدي.
ماريان عينکش را بر مي دارد و به دخترش خيره مي شود.
ماريان: مي خواستم يه چيزي ازت بپرسم، اون موتورسيکلت ها اون طرف خيابون...؟
پائولا: هان؟
ماريان: ... اونا اونجا چي کار مي کنن؟
پائولا: اونها دارودسته اوباش نيويورک هستن.
ماريان (هراسان): دسته موتور سوارها؟ اونها خريد و فروش مواد نمي کنن؟ کاري به دخترها ندارن؟
پائولا: من که تا حالا مشکلي باهاشون نداشتم. مردم مي گن اينجا امن ترين منطقه سمت شرقه. (دستانش را به نشانه قوت قلب روي بازوان مادرش مي گذارد) فقط اميدوارم موتورهاشون شب بيدارت نکنن.
برش به:
داخلي - ساختمان - شب
کرين به بالا از نماي ماريان که بيدار روي مبلِ تخت خواب شويي نزديک به پنجره رو به خيابان دراز کشيده است. ما (ماريان) صداهايي مي شنويم، صداي موتورها، آژير پليس، در ادامه صداي شليک اسلحه، صداي جيغ چرخ اتومبيل ها، صدايي ناهنجار و خشن از نوع صداهايي که در شب هاي تابستاني منطقه شرقي شنيده مي شود.
ما بالا مي رويم و از روبه روي ماريان، جلوي پنجره مي گذريم، در حالي که صداهاي وهم انگيز فضا را در بر مي گيرند و واضح تر مي شوند.
صداهايي ناگهاني خارج از قاب:
اون محموله هرويين رسيد؟
اون پيرزنِ ديدشون؟
اگر مجبور بشيم مي تونيم بکشميمش.
صداي خنده زمختي به گوش مي رسد.
خارجي - خيابان -شب-مونتاژ
تصاويري مونتاژ شده از به حرکت در آمدن کِند عقربِ چکمه اي مشکي رنگ که به هندل موتور ضربه مي زند.
لوله اگزوز براقي که مي غرد ودود غليظي از آن بيرون مي آيد.
دستاني با دستکش هاي چرمي که با چرخش دسته موتور، دور موتور را بالا مي برند.
کلاه ايمني که روي چهره اي خشمگين قرار مي گيرد.
آتشي که همچون جهنم در سطل فلزي شعله مي کشد.
يکي از افراد گروه با يقه اي باز، موهاي بلند، عرق کرده، چوب بيسبالي را در هوا مي چرخاند و با صداي آواز مانند ماريان را صدا مي زند.
موتور سوار: اوه، ماريان...
موتور سوار ديگري بدون پيراهن، با دستاني خالکوبي شده، چمدان ماريان را باز کرده و وسايل آن را در خيابان مي ريزد. او قاب عکس شوهر مرحومش را پيدا مي کند و آن را پرت مي کند وسط پياده رو.
سرش را در حالي که پوزخندي به چهره دارد، به آرامي بلند کرده و رو به بالا نگاه مي کند به...
ماريان با لباس خواب جلوي پنجره ايستاده، دستي جلوي دهانش را گرفته است. و با وحشت زياد شعله ور شدن کابوسش را نگاه مي کند.
موتور سوار در خيابان
با پاشنه پوتينش قاب عکس را لگد کوب مي کند، شيشه اش را مي شکند.سپس عکس را از قاب بيرون مي آورد و به آرامي در سطل آتش پرتاب مي کند.
عضوديگري از گروه که گوشه اي ايستاده، با صداي بلند قاه قاه مي خندد.
برش سريع به:
داخلي -ساختمان - شب
ماريان از خواب مي پرد، مي لرزد، به مرور آرام مي شود.
فيد به:
خارجي - ساختمان - روز
نماي ساختمان قرمز رنگ پائولا، که با نور خورشيد روشن شده و با آسمان آبي احاطه شده است.
داخلي -ساختمان - روز
ساختمان در سکوت است. ماريان قفسه کتاب ها را گردگيري و با خودش زمزمه مي کند.
پشت قفسه کتاب ها پاکت عکسي با چند تصوير در آن پيدا مي کند. با کنجکاوي نگاهي مي اندازد.
عکس ها
دستان ماريان کمي مي لرزد. مجموعه تصاويري از پائولا و دوست پسرش در سفر اخيرشان به جزيره کاراييب. ماريان سرگرم ديدن آنها مي شود...
ماريان، نفس نفس زنان و با چهره اي درهم به سرعت عکس ها را در جايشان قرار مي دهد.
داخلي - ساختمان - روز -مدتي بعد
ماريان جلوي پنجره، از پشت پرده بيرون را نگاه مي کند.
خارجي - خيابان -روز - نماي نقطه نظر ماريان
به باشگاه دارو دسته اوباش نگاه مي کند. دو موتور سوار با غروري خاص از باشگاه بيرون مي آيند، کلاه ايمني بر سر دارند. سوار بر موتورهايشان مي شوند، روشنشان مي کنند و به سمت پايين خيابان حرکت مي کنند.
ماريان، از جلوي پنجره کنار مي رود، نقشه لمينت شده منهتن را بر مي دارد، عينکش را به چشمش مي زند، به آن نگاهي مي کند، با خود کلنجار مي رود که آيا از پس خيابان هاي نيويورک بر مي آيد يا نه.
چند دقيقه بعد
ماريان تصميم گرفته است که از ساختمان بيرون برود، کيفش را روي شانه اش مي اندازد و همان طور که راننده تاکسي گفته بود، در بغلش محکم مي گيرد. سپس به سمت در، جلويي مي رود، در را باز مي کند و با احتياط به سمت راهرو مي رود. با شنيدن صداي قدم هاي رعدآسايي خشکش مي زند.
داخلي - راهرو - روز
ماريان جلوي در که نيمه باز است، با ديدن مرد جواني که لباس جين کم رنگي با چکمه هايي سياه رنگ و جليقه اي چرمي پوشيده است، به وحشت مي افتد. سگ بولداگي که قلاده اش در دستان مرد است، او را به سرعت به پايين پله ها مي کشد.
وقتي که او مي گذرد، ماريان به خانه باز مي گردد، در را مي بندد و آن را از داخل قفل مي کند. برش به:
داخلي - ساختمان - شب
پائولا کتش را آويزان مي کند و کيفش را روي زمين مي گذارد، ترديدي در نگاهش مشاهده مي شود، نگاه مي کند به...
ماريان روي يک صندلي کنار پنجره نشسته است، مجله اي را ورق مي زند.
پائولا (با شماتتي ملايم): تمام روز از خونه بيرون نرفتي؟
ماريان شانه اش را بالا مي اندازد.
برش به:
خارجي - نيويورک - غروب
آسمان خراش هاي منهتن در گرگ و ميش آسمان محصور شده اند.
داخلي - رستوران - شب
ماريان و پائولا دور ميز نشسته اند. پائولا به چند عکس از مزرعه که ماريان آورده نگاه مي کند.
ماريان: يه نگاهي به اون توت فرنگي ها بنداز. مرباي خوبي مي شه ازشون درست کرد.(عکس ها را به پائولا مي دهد) اين هم چند تا عکس ديگه از مزرعه. امسال محصول فوق العاده اي داشتيم.
پائولا عکس ها را يکي يکي نگاه مي کند.
ماريان: بارون زياد اومد. پدرت حتماً خوشحال مي شه.
ماريان قرصي از شيشه کوچک دارويي که از کيفش در آورده بر مي دارد و با احتياط در دهانش مي گذارد.
ماريان: اين روزها نمي تونم روي چيز خاصي درست تمرکز کنم.
پائولا (برمي گردد به سمت مادرش): خيلي کار خوبي کردي اومدي ديدن من.
ماريان (با کمي نوشابه قرصش را مي خورد): کارت چطور پيش مي ره عزيزم؟
پائولا: خوبه.
ماريان: دوستي هم داري؟
پائولا: نه، سخت کار مي کنم، وقتش رو ندارم.
ماريان: اون پسره که توي عکس ها بود چطور؟
پائولا: کدوم عکس ها؟
ماريان: خودت مي دوني... (دستانش را در هوا باز مي کند)...آها!؟
پائولا (با چهره اي سرخ شده): مامان!
ماريان: خب درست جلوي چشم بودن.
پائولا: پشت کتاب ها.
ماريان: ولي من داشتم گردگيري مي کردم.
پائولا (با بي ميلي توضيح مي دهد ): آئوران رو مي ديدم و يه مقدار... داستانش پيچيده اس.
ماريان: به نظر مي اومد خيلي بهت علاقه منده.
پائولا: نمي خوام در موردش حرفي بزنم.
ماريان (ناراحت ): مي دوني، تو هيچ وقت چيزي به من نمي گي.
پائولا: اين درست نيست. (به نشانه تسکين دستش را روي بازوان مادرش مي گذارد) علاوه بر اين، دلم نمي خواد شما گردگيري کنين. دلم مي خواد نيويورک را ببيني.
برش به:
خارجي. خيابان پنجم - شب
ماريان و پائولا، دست در دست هم، به سمت آپارتمان پائولا در حرکت هستند.
يک موتور سيکلت آن اطراف پرسه مي زند، سرعتش را کم مي کند و يکي از دارودسته اوباش به آن دو خيره مي شود. انگار مي خواهد از آنها دزدي کند.
پائولا به او نگاه نمي کند، اما ماريان نمي تواند نگاهش را از او برگرداند.
ديزالو به:
داخلي - ساختمان - شب
در حالي که ماريان روي تخت دراز کشيده است، صداي موتورهاي هارلي آنها به گوش مي رسد.
ديزالو به:
خارجي - باشگاه دارودسته اوباش - شب
حرکت افقي دوربين از روي رديف موتاورهايي که ايستاده اند و موتورسواراني که به ترتيب نورافکن هاي موتورهايشان را روشن مي کنند.
حرکت افقي دوربين از چهره گروه که با کلاه هاي ايمني، ژاکت هاي جين رنگ و رو رفته با آرم هاي رنگي دوخته شده رويشان و سيگارهاي روشن روي لب، سبيل هاي پر پشت و چهره هاي عصباني به شکل گوش خراشي دور موتورهايشان را بالا مي برند.
زاويه جديد
در حالتي وهم انگيز ماريان از آن سوي خيابان با لباس خواب و چهره اي ملتمس به سوي آنها قدم بر مي دارد.
ماريان: معذرت مي خوام. لطفاً مي شه موتورهاتون رو خاموش کنين؟ صداشون خيلي بلنده، نمي تونم بخوابم.
نماي اسلوموشن از موتورها، حدود ده نفر از آنها به آرامي به سمت ماريان نزديک مي شوند. با ملايمت او را از زمين بلند مي کنند و به هوا مي برند. سپس او را هم چون جسدي در يک تابوت روي دست از در سياه ممنوعه به درون باشگاهشان مي برند.
داخلي - باشگاه - شب
ما ماريان را به سمت راهرو تاريکي در داخل باشگاه دنبال مي کنيم.
ديزالو به:
داخلي - کابوس راهرو -شب
مردي با نيم رخي ضد نور آبي همچون يک روح در انتهاي راهروي ديگري ايستاده است، با نزديک شدن دوربين به او متوجه مي شويم که شوهر مرحوم ماريان است.
برش سريع به:
داخلي - ساختمان -شب
ماريان ناگهان از خواب مي پرد و دستش را روي سينه اش مي گذارد.
داخلي - آشپزخانه - چند لحظه بعد
ماريان قرص مسکني از ظرف دارو بيرون مي آورد، در دهانش مي گذارد و با جرعه اي آب پرتقال آن را قورت مي دهد.
فيدبه:
داخلي - ساختمان پائولا - روز بعد
ماريان چون نمي خواهد باعث دل شکستگي دخترش شود، با غلبه بر ترسش کيفش را بر مي دارد و تصميم مي گيرد بيرون برود.
داخلي - ورودي - روز
زن و مردي که به سرعت از پله ها پايين مي آيند، بار ديگر مانع از خروج او مي شوند. او دم در مي ايستد تا آنها بگذرند و در حالي که متوجه او نشده اند، از کنارش رد مي شوند.
خارجي - خيابان پنجم شرقي - روز - چند لحظه بعد
نمايي از زاويه ديد ماريان از آن سوي خيابان، جلوي قرارگاه دارو دسته اوباش کاملاً آرام و ساکت است. تنها يک جفت موتور هارلي آنجا پارک شده است. ماريان متوجه مي شود که موتور سوار ها آنجا نيستند. به سرعت به سمت کوچه اول حرکت مي کند، به اميد ديدن منظره اي از شهر.
ديزالو به:
خارجي - شهر نيويورک - روز - مونتاژ
تصاويري دوار و رويا گونه از گردش ماريان در نيويورک. تصوير او ايستاده با نقشه اي در دست سوپرايمپوز مي شود روي تصاويري دوار از مکان هاي معروف شهر نيويورک که به دور او مي چرخند. تصاويري از ساختمان امپاير استيت، خطوط سريع السير وسايط نقليه شهري، ساندويچ خوردن او در خيابان وندور، خريد از فروشگاه ميسي. ماريان با لبخندي بر لب به شکلي سحرآميز در آسمان قدم بر مي دارد.
ديزالو به:
خارجي - خيابان پنجم شرقي - روز
ماريان از گوشه وارد قاب تصوير مي شود. شتاب در قدم هايش و لبخندي بر گونه هايش ديده مي شود. اما با شنيدن فرياد يک نفر، حالت سرخوشانه اش از بين مي رود و خشکش مي زند.
آن سوي خيابان - سردسته گروه اوباش
نمايي دور از سردسته گروه و ديگر موتورسواراني که در حال اذيت کردن نوجواني هستند تا او را به حرف بياورند.
سردسته گروه: وحشت کردي، هان؟ توي اين محل نه، مي فهمي؟
ماريان
جلوي حفاظ در ورودي ساختمان پائولا. با نگراني کيفش را مي گردد، اما نمي تواند کليدها را پيدا کند!
ماريان: واي، نه.
آن سوي خيابان
موتور سواران به اذيت کردن نوجوان ادامه مي دهند. سردسته آنها کيسه اي پلاستيکي را به نشانه تهديد زير بيني او مي گيرد.
سردسته گروه: اين چيه، هان؟
نوجوان: اين آشغال مال من نيست.
سردسته گروه: اين چيه؟ ترسيدي بچه؟ پس واجبه يه گوش مالي حسابي بهت بديم. چند بار بايد يه حرف رو بهت گفت؟ گوش نمي دي و توجه نمي کني و دردسر درست مي کني. الان هم دردسر درست کردي.
ماريان
از خشونت مفرط آن سوي خيابان رو بر مي گرداند و زنگ يکي از واحدها را فشار مي دهد. صداي زني شنيده مي شود.
صداي زن: بله؟
ماريان: دختر من اينجا زندگي مي کنه، من مادرشم ولي کليدهام رو گم کردم.
جوابي داده نمي شود.
ماريان با چهره اي وحشت زده بر مي گردد و به درگيري آن سوي خيابان نگاه مي کند.
آن سوي خيابان - نماي نقطه نظر ماريان
دو نفر ديگر از اعضاي گروه از باشگاه بيرون مي آيند. يکي از آنها مايعي در سطل فلزي کنار باشگاه مي ريزد و آتش شعله ور مي شود. نوجوان را به سمت سطل مي کشند. سردسته گروه او را به شکل وحشت ناکي به آتش نزديک مي کند.
سردسته: کبابش کنين!
ماريان
وحشت زده، در نمايي که تصوير آن سوي خيابان ديده مي شود، به سرعت از وسط خيابان به سمت باجه تلفن عمومي قدم بر مي دارد.
باشگاه گروه
افراد گروه چندين لگد به نوجوان مواد فروش مي زنند و رهايش مي کنند. آنها به او که تا سرحد مرگ ترسيده و به سمت انتهاي خيابان فرار مي کند، مي خندند.
باجه تلفن عمومي
ماريان چند تا سکه در تلفن مي اندازد و شماره اي را از حفظ مي گيرد.
ماريان (با صدايي لرزان ): الو، پائولا هست؟... لطفاً مي شه براش يه پيغام بذارين؟ بهش بگين فوريه. (خودش را جمع و جور مي کند )
مادرش کليد رو توي خونه جا گذاشته و با وجود دار و دسته اوباش شرايط بدي داره... وقتي برگشت، مي شه بهش بگين سريع خودش رو به خونه برسونه؟... متشکرم. ماريان گوشي را قطع مي کند. وقتي بر مي گردد، از ترس به خود مي لرزد.
زاويه جديد
سردسته گروه رو به روي او ايستاده اند و با چهره اي اخم کرده رو به پايين به او نگاه مي کند.
ماريان: خواهش مي کنم، کاري به من نداشته باش.
سردسته گروه: مي خوام تلفن کنم، خانوم.
ماريان: پس اجازه بدين من رد بشم.
سردسته گروه: چي شده؟ کليدهاتون رو گم کردين؟
ماريان (با حالتي وحشت زده): روز بخير.
نماي عريض
ماريان به سرعت از جلوي قاب تصوير قدم بر مي دارد. با خروج او از سمت راست تصوير، سردسته گروه از سمت چپ وارد تصوير مي شود و به دنبال او به راه مي افتد.
خارجي - ساختمان پائولا- روز - چند لحظه بعد
ماريان جلوي در ورودي ساختمان ايستاده و مردد است که چه کار کند. با رسيدن سردسته گروه به وحشت مي افتد. بدون هيچ حرفي دستش را از جلوي او رد مي کند و زنگ يکي از طبقات را فشار مي دهد.
صداي يک زن: کيه؟
سردسته گروه: تعمير کار ماشين لباس شويي هستم.
در همان لحظه باز مي شود. سردسته گروه در را باز مي کند و مانع از بسته شدن آن مي شود تا ماريان وارد ساختمان شود. با چهره اي عصباني نگاهي به ماريان مي اندازد. ماريان کاملاً پريشان است.
برش به:
داخلي - راهروي ساختمان - مدتي بعد همان روز
پائولا به سرعت از پله ها بالا مي رود. مي ايستد، وقتي مي بيند:
ماريان
روي زمين نشسته و سرش را به واحد تکيه داده است.
پائولا با ديدن مادرش که نا اميدانه نشسته، سرش را به نشانه ملامت خودش تکان مي دهد.
داخلي - ساختمان - دست شويي - شب - مدتي بعد
پائولا در دست شويي است و ظرف داروي مادرش در دست اوست.
پائولا: شايد بهتر باشه فردا رو استراحت کنين. ببينم اگه تونستم زودتر بيام خونه با هم مي ريم با قايق موتوري يه دوري مي زنيم، باشه؟
اتاق پذيرايي
ماريان کنار پنجره ايستاده و به خيابان نگاه مي کند.
داخلي - خيابان - شب - نماي نقطه نظر ماريان
افراد گروه با موتورهايشان به سمت پياده رو مي روند، آنها را پارک مي کنند و به داخل باشگاه مي روند.
دست شويي
پائولا بقيه قرص ها را کف دستش مي ريزد.
پائولا (رو به خودش): سه تا مونده.
پذيرايي
ماريان بهت زده به جمع افراد گروه نگاه مي کند.
پائولا در پس زمينه تصوير از دست شويي خارج مي شود. ماريان متوجه بيرون آمدن او نمي شود. او همچنان مبهوت تماشاي موتورها و سطل شعله ور آن سوي خيابان است.
پائولا (با ملايمت): باشه؟ فکر خوبيه؟
ماريان جوابي نمي دهد.
پائولا در چند قدمي مادر پريشان احوالش مي ايستد، نگراني در چهره اش پيداست.
فيد به:
داخلي - ساختمان - روز
دوربين از چشمي در، زن پريشان احوالي را در حالي که دود سيگارش را بيرون مي دهد، نشان مي دهد.
ماريان: کيه؟
ماريکا: منم ماريکا. پائولا خونه ست؟
ماريان: رفته سرکار. من مادرشم.
ماريکا: اوه، خيال کردم امروز پنج شنبه ست.
ماريان به ظاهر مطمئن، در را روي او باز مي کند. با مشاهده ماريکا، متوجه ناراحتي او مي شود و به سرعت با او ابراز همدردي مي کند.
ماريکا: معذرت مي خوام. حالم اصلاً خوب نيست.
ماريان: پس يه کاپوچينو حالت رو جا مياره.
اجازه مي دهد ماريکا وارد شود.
داخلي - ساختمان - روز - چند دقيقه بعد
آنها پشت ميز ناهار خوري نشسته اند و قهوه مي خورند. ماريان از روي همدردي به داستان غم انگيز ماريکا گوش مي دهد.
ماريکا: ... و يه شماره روي شماره انداز تلفن افتاده بود که من نمي شناختم. حدود ساعت سه يا چهار صبح تلفن شده بود. به همين خاطر به اون شماره تلفن کردم... و يه زن جواب داد. و من... قطع کردم.(به جلو خم مي شود) براي همين شوهرم رو تعقيب کردم. درست مثل فيلم ها. و فهميدم که يه زن و يه دختر توي بروکلين داره. ما حدود يک سال با هم بوديم. بعد از هم جدا شديم.
ماريان (سري به نشانه نفرت تکان مي دهد): مردها... همه شون مثل همن.
مي دوني، بايد يه سفر بياي داکوتاي جنوبي و با پسرم آشنا بشي. اون ازدواج نکرده.
ماريکا: کارش چيه؟
ماريان: ذاتاً يه کشاورزه.
ماريکا (با خنده اي زير لب): خب، يه آب و هوايي هم مي شه... عوض کرد. (لبخند دلنشيني مي زند) متشکرم، خانوم پترسون. شما خيلي مهربونين.
صداي موتورهاي گروه فضا را در بر مي گيرد و باعث قطع شدن گفت و گوي آنها مي شود.
ماريان و ماريکا به سرعت از پشت ميز بلند مي شوند و به سمت پنجره مي روند.
ماريکا: اي کاش دسته جمعي نمي اومدن و برن، اون وقت اين همه سر و صدا نمي کردن.
به کنار پنجره مي رسند.
خارجي - خيابان - روز - نماي نقطه نظر ماريان و ماريکا
گروه از موتورهايشان پياده مي شوند، تصوير سياه مي شود.
پي نوشت ها :
* فيلمنامه مسيرهاي انحرافي (Sideways) بر اساس رماني از رکس پيکت به همين نام در سال 2004 توسط الکساندر پين نوشته و ساخته شد که آن فيلم نيز جايزه اسکار بهترين فيلمنامه اقتباسي را براي الکساندر پين به ارمغان آورد.
منبع: فيلم نگار شماره 95