کشتي، ملوان، زندگي بر روي آب، ناخدا، جنگ در دريا و ...موضوع هايي است که کم و بيش برايمان آشناست، اما نبرد با توپ، ما را به ياد جنگ هاي دريايي کشورهاي اروپايي مي اندازد که در ميان امواج سهمگين و گاه آرام دريا، روي مي داد. « نبرد با توپ» اگر چه بي ارتباط به اين جنگ ها نيست، داستاني است که در ذهن ويکتور هوگو زاده شد و در نگاه او به مشکلات «کارگران دريا» جان گرفت. اين داستان، روايت دقيق و زيبايي است از نبرد انسان با توپ که ترجم? آن - براي اولين بار انجام شده ا ست - درادامه تقديمتان شده است.
ستوان ويو ويل ناگهان با فريادي که از سر نااميدي زده شده بود کارش را قطع کرد و در همان زمان نيز صدايي که شبيه هيچ صداي ديگري نبود شنيده شد. صدا و فرياد، هر دو از کشتي برآمده بودند. کاپيتان و ستوان به سرعت به عرش? کشتي رفتند، اما نتواستد پايين بيايند هم? توپچي ها از ترس به پايين پريده بودند. چيزي وحشتناک اتفاق افتاده بود. يکي از توپ ها ي 24 پوندي توپخانه رها شده بود. توپي که اتصلات لول? آن مي شکند ناگهان به هيولايي عجيب و ماوراي طبيعي تبديل مي شود. در واقع ماشيني است که به هيولا تبديل شده است. هيولايي است که بي دليل به ديواره اي حمله مي کند. البته بايد افزود که جنس هيولا از فلز است و جنس ديواره کشتي از چوب.
اين همان جريان آزاد شدن است، ممکن است کسي بگويد که اين برده و زرخريد دائمي از خودش انتقام مي گيرد. به نظر مي رسد که تباهي کامل از چيزي که ما آن را بيجان مي ناميم گريخته و ناگهان بيرون آمده است. به نظر مي آيد که شکيبايي خود را از دست داده است ومي خواهد انتقامي اسرارآميز بگيرد که همانا چيزي بي رحم تر ازخشم يک شي بي جان نيست.
هيچ پشتوانه اي براي مبارزه با اين هيولا، يعني توپ سرگردا ن و بي صاحب، نداريد. نمي توانيد آن را بکشيد، آن مرده است و در همان لحظه نيز زنده است. حياتش زندگي نادرستي است که از لايتناهي برمي آيد. توپ دهشتناک مبارزه مي نمايد، پيشرفت مي کند، عقب مي رود، به سمت راست مي خورد، به سمت چپ مي خورد، عقب نشيني مي کند، رد مي شود، اميد را مشوش مي کند، موانع را خرد مي سازد، مردان را مانند پشه ها له مي کند. هم? ترس و وحشت اين موقعيت در نوسانات کف کشتي خلاصه مي شود. اشتباه مسئول توپخانه بود که پيچ و مهر? زنجير اتصال کشتي به ساحل را نبسته بود و اين زنجير به شکل نامطمئني بر روي چهار چرخ گاري حمل توپ بسته شده بود. توپ که نامطمئن بسته شده بود، عقب رفت و زنجير را شکست و حرکت دهشتناکش را برروي عرشه آغاز کرد. عده اي دسته دسته بودند، عده اي ديگر پخش بودند و ملوانان نيز کارهاي عادي خود را انجام مي دادند و منتظرعلامت شروع حمله بودند. توپي که با حرکت کشتي جابه جا شد، شکافي را بين اين مردان به وجود آورد و چهار نفر را در اولين برخوردش له کرد، سپس به عقب سر خورد و دوباره با حرکت کشتي بيرون آمد و دست دو نفر از پنج نفر را قطع کرد، سپس قسمتي از برجک توپ را قطع کرد و به کنار? چپ کشتي با چنان شدتي برخورد نمود که آن را از کشتي به بيرون پرتاب کرد. اين مسئله فريادي از روي اضطرار به پا کرد که شنيده شد. هم? خدم? کشتي به سرعت به طرف پلکان کشتي هجوم بردند. عرش? کشتي در يک چشم برهم زدن خالي شد. توپ بزرگ تنها رها گرديد و در واقع به حال خود وانهاده شد. ارباب خود و کشتي بود. مي توانست هر آنچه را دوست دارد انجام دهد. تمامي خدمه، که عادت داشتند در وقت نبرد با هم بخندند، اکنون از ترس مي لرزيدند. توصيف ترس آنها ناممکن است. کاپيتان بويس برتولت و ستوان ويو ويل، که هر دو مردان بي باکي بودند، در بالاي پلکان کشتي ايستادند و رنگ پريده، مضطرب و خاموش به عرش? زير پايشان نگاه کردند. کسي با آرنجش به آنها ضربه اي زد و پايين رفت. او مسافر آنها بود؛ مرد روستايي که دقايقي پيش دربار? او با هم صحبت مي کردند. او در پايين پلکان کشتي ايستاد. توپ بر روي عرش? کشتي با شدت به عقب وجلو حرکت مي کرد. ممکن بود آن را اراب? آخرالزمان تصورکنند. چراغ کشتي که در بالاي سر آنها تاب مي خورد، سبب سايه روشني گيج آورشده بود. شکل توپ بر اثر شدت حرکتش محو بود و آن که در نور تيره به نظرمي رسيد، اکنون به شکل اسرار آميزي در تاريکي سفيد به نظرمي آمد.
کار مخربانه را آغاز کرد. تا کنون چهار توپ ديگر را منهدم کرده و دو حفره در ديوار? کشتي به وجود آورده که خوشبختانه بالاي خط برخورد آب باکشتي بود، اما در عين حال جايي اين حفره ها به وجود آمده بود که در هواي نامناسب، آب از آنجا به داخل کشتي مي آمد. با شدت به کنار? کشتي برخورد کرد، چوب هاي محکم بدن? کشتي اين ضرب? شديد را تحمل کردند، شکل منحني وار چوب ها به آنها قدرت ايستادگي داده بود. اما آنها در زير ضربات اين گرز قوي، که به همه جا و در يک لحظه ضربه مي زد قژقژ صدا مي کردند. اراب? چهار چرخ? توپ روي بدن اجساد مي چرخيد آنها را مي بريد، تکه تکه مي کرد و چاک مي داد تا اينکه هر پنج جنازه به قطعات بريده بريده اي تبديل شدند که روي عرشه مي چرخيدند و سبب مي شدند جويبارهايي از خون با حرکت کشتي روي عرشه جابه جا شود، الوارهاي کف، که در نقاط متعددي آسيب ديده بودند، شروع به ازهم بازشدن کردند. کاپيتان به سرعت حضور ذهن خود را به دست آورد و دستور داد هم? امکانات کشتي چک گردد تا شايد وسيله اي يافت شود که بتواند حرکت ديوانه وار توپ را کند کرد و نيز فرمان داد وسايلي مانند ننوها، بادبادن هاي اضافي، طناب ها، ساک هاي خدم? کشتي، عدل هاي اسکناس هاي فرانسوي ، که کشتي مقدار زيادي ازآنها را حمل مي کرد از انبار به روي عرشه و محل توپخانه آورده شوند اما اين پارچه ها چه کاري مي توانند بکنند؛ ازآنجا که هيچ کس جرئت نمي کرد به انبار کشتي برود و آنها را دور بيندازد ازآنها استفاده شد تا براي دقايقي جلوي اين توپ را بگيرد. در همين حال شدت خرابي بيشتر شد؛ شکاف ها و ترک هايي در دکل ها، که در بدن? کشتي مانند ستون هايي بزرگ و مدور بودند به وجود آمد. ضربات تکان دهند? توپ دکل پشتي کشتي را شکست و افتادن آن روي دکل اصلي باعث شکسته شدن آن شد. برجک توپ در حال منهدم شدن بود. ده قطعه از سي قطع? آن از کار افتاد. شکاف ها در بدن? کشتي زيادتر مي شد و آب وارد کشتي مي گرديد. مسافر پير به محل استقرار توپ ها رفت و مانند يک مجسم? سنگي در پايين پله ها ايستاد و با نگاهي سخت گيرانه اين صحن? خرابي را تماشا مي کرد. تکان نمي خورد گام نهادن به جلو ناممکن به نظر مي رسيد. هر لحظه رهايي اين توپ کشتي را به خرابي تهديد مي کرد. غرق شدن کشتي در لحظات بعد محتمل و حتمي بود. درست درميان اين ميدان دسترس ناپذير، که توپ فراري در آن مي چرخيد، مردي پديدار شد که ميله اي آهني در دست داشت. او هماني بود که اين فاجعه را به وجود آورده بود؛ مسئول توپخانه و مقصراين بي توجهي مجرمانه و مسبب حادثه و استاد توپ اندازي .او، که اين اشتباه را مرتکب شده بود، آن قدر مضطرب شده که نتوانسته بود آن را تعمير کند اين مرد، که ميل? آهني را در يک دستش و طنابي را با انتهاي گره نخورده دست ديگرش گرفته بود، از دهان? انبار کشتي روي صف? توپخانه پريد.
سپس نبردي ترسناک آغازشد؛ صحنه اي تايتانيک وار، مبارزه اي بين توپ و توپچي، نبردي بين ماده و فهم، دوئلي بين انسان و بي جان. مرد خود را با ميله و طنابي در دستانش در گوشه اي مستقر کرد و به يکي از لبه ها تکيه داد و پاهايش را قوي ساخت، درست مانند دو ستون فلزي سربي رنگ و آرام و حزن انگيز ايستاد، به گونه اي که انگار در کشتي ريشه دوانيده است و بعد منتظر ماند. او منتظر توپ ماند تا از کنارش رد بشود. همه با ترس تماشا مي کردند. هيچ نفسي به راحتي برنيامد مگر نفس آن مرد پير، که در توپخانه با دو مبارزه جو تنها مانده بود؛ شاهدي عبوس و گرفته.
توپ ناگهان به طرف او پريد. مرد از اين ضربه جا خالي داد. مبارزه آغاز شد؛ گويي مسابقه اي بي نظير بود و مرد رقيبي بود که با ناتواني در مقابل اين شکست ناپذير مبارزه مي کرد. گلادياتوري از گوشت و پوست با هيولايي برنجي نبرد مي کرد. در يک سو نيرويي حيواني و درسويي ديگر روحي انساني قرار داشت. هم? اين اتفاقات در هوايي نيمه تاريک روي مي داد. روحي که توصيفش عجيب بود، اما سرشار از کينه و نفرت بود. به نظر مي آمد اين موجود ناديدني چشم دارد. هيولا انگار منتظر مرد بود. دست کم يک نفر باور داشت که در اين هياهو طرح و نقشه اي وجود نداشت. همچنين او خود زمانش را انتخاب کرد.
آن حشره اي غول آسا و عجيب ازجنس فلز بود و به نظرمي آمد که اراد? شيطاني دارد. براي لحظه اي اين ملخ بسيار بزرگ به سقف کوتاه بالاي سر ضربه زد، سپس بر روي چهار چرخش مانند چهار پنج? ببر فرود آمد و بعد به طرف مرد حمله کرد. مرد از اين ضربه فرار کرد، اما ضربه هايي که او از خود دور مي ساخت به کنار? کشتي برمي خورد و اثر مخرب خود را بر جاي مي گذاشت. انتهاي شکست? زنجير به توپ آويزان مانده بود. زنجير به شکلي عجيب به پيچ کنار اتصالات آن پيچيده بود. يک سر زنجير به اراب? حمل توپ محکم شده بود، اما زماني که ول شده بود، با نااميدي دور توپ مي چرخيد و ضرباتش را خطرناک تر مي ساخت. پيچ آن را دربستي محکم گيرداده شده و تسمه اي به ميله افزوده و سبب شده بود گردباد گونه اي وحشتناک دور توپ به وجود آيد؛ شلاقي آهنين در دستي برنجين. اين زنجيرمبارزه را پيچيده کرده بود.
در هر حال مرد به مبارزه اش ادامه داد. گاهي مرد بود که به توپ حمله مي کرد در کنار? عرشه مي خزيد؛ درحالي که ميله و طناب در دستانش بود و توپ گويي که متوجه مي شد و از تله اي بو مي برد، چون به سرعت دور مي شد و فرار مي کرد و مرد از خوشحالي پيروزي آن را تعقيب مي کرد. چنين رويدادهايي نمي توانند طولاني باشند. ناگهان به نظر آمد که گويي توپ با خودش مي گويد: « بيا حالا!تمامش کنيم! و بعد ايستاد. به نظر آمد که گويي همه چيزتحت کنترل است. توپ در وضعي معلق گونه به نظرآمد که در نظر همگان سو قصدي سبعانه دارد يا داشته است. ناگهان حمله اي سريع به توپچي کرد. توپچي ازسر راهش به سرعت به کناري پريد و اجازه داد از کنارش بگذرد و با خنده به سوي او فرياد زد: «دوباره سعي کن!»
توپ گويي که عصباني شده باشد، توپي را در سمت چپ دماغه منهدم کرد، سپس به وسيل? تسمه اي نامرئي که آن را کنترل مي کرد، به سمت راست کشتي و به طرف مرد کشيده شد که باعث فرار او گرديد. سه توپ ديگر در زير ضربات اين توپ بزرگ از بين رفتند و سپس او گويي که نابينا شده باشد و ديگر نمي داند که چه بايد بکند پشتش را به مرد کرد و از سپرکشتي تا قسمت جلوي کشتي چرخيد تا ضربه اي بزند، اما به سپرآسيب رسيد و شکافي درتخته هاي دماغ?، کشتي به وجود آمد. مرد به پايين پله ها و نه چندان دورتر از جايي که مرد پير ايستاده بود پناه آورد. مرد ميله اش را در پايين پله گذاشت. توپ گويي متوجه آن شد و بدون اينکه زحمت برگشتن به خود بدهد، درست به پشت مرد و به آرامي ضرب? يک تبر سر خورد و چرخيد. مرد که به سمت کنار? کشتي کشيده شده بود، گم شد. هم? خدمه از روي وحشت فرياد کشيدند. اما مرد پير، که تا اين لحظه بي حرکت بود به سرعت هر چه تمام تر به سمت جلو رفت. يکي از کيسه هاي اسکناس هاي تقلبي را چنگ زد و با وجود ريسک برخورد کردن با توپ، موفق شد آن را بين چرخ هاي اراب? حمل توپ بياندازد. اين حرکت قاطعانه و ارزشمند نمي توانست با دقت و درستي بيشتري به وسيل? مردي انجام شود که تمامي تمرينات «دستورالعمل دورسل دربار? تمرين توپ اندازي در دريا» گذرانده باشد. کيسه اي که پرتاب شد حکم پابند را داشت. يک سنگريزه ممکن است يک موتور يا ماشين را متوقف کند و شاخ? درختي ممکن است سبب ريزش بهمن شود توپ لغزيد. توپچي از اين فرصت طلايي استفاده کرد و ميل? آهني اش را بين پره هاي عقبي چرخ فرو برد. مرد که از ميله به منزل? اهرم استفاده مي کرد، آن را در تعادل گذاشت. وزن سنگين آن با برخورد زنگي در حال سقوط از بين رفته بود و مرد در حالي که با تمام توانش در مي رفت و عرق مي ريخت از کنار گردن برنزي اين هيولاي مقهور شده رد شد.
توپچي به مرد مسافر سلام نظامي کرد.
گفت:«آقا شما جان من را نجات داديد».
مرد دوباره به حالت سرد و بي حس خود بازگشت و هيچ پاسخي نداد. مرد پيروز شده بود، اما مي توان گفت توپ هم پيروز شده بود. ازغرق شدن آني کشتي جلوگيري شده، اما کشتي نجات نيافته بود. آسيبي که به عرش? کشتي رسيده بود ديگر تعميرشدني نبود. در کناره هايش پنج شکاف ايجاد شده بود؛ يکي که در دماغ? کشتي که بسيار بزرگ بود. بيست تا از سي توپ در چهارچوبشان بي استفاده مانده بودند. توپي که گير افتاده ودر سرجايش محکم شده و نيز جزء از کارافتاده ها بود. پيچ اتصالاتش از جا درآمده؛ در نتيجه تراز کردن توپ ناممکن بود. سکوي استقرار توپ نُه تکه شده بود. به کشتي آب نفوذ کرده بود تعمير فوري کشتي و به کار انداختن موتورخانه لازم بود. ديدن عرش? کشتي در اين حال وحشت آور بود هر چقدر هم لزوم فرار از ديدن اين وضع اهميت داشته باشد، لزوم تعمير کشتي براي امنيت مهم تراست. آنها مجبورشدند عرش? کشتي را با چراغ هايي که به کناره کشتي آويزان کرده بودند روشن کنند. در حالي که اين وضع غم انگيز ادامه داشت، خدمه درگير سؤال مرگ و زندگي بودند و کاملاً ازآنچه خارج از کشتي رخ مي داد غافل بودند. مه غليظ تر شده و هوا تغيير کرده بود و باد هر کاري که مي خواست باکشتي مي کرد. آنها از مسير خود خارج شده بودند و فقط منطق? جرسي و گرونسي دم دستشان بود، و بيشتر از آنکه لازم بود به سمت جنوب متمايل شده بودند، آن هم درميان دريايي توفاني. گويي امواج بزرگ زخم هاي شکاف يافت? کشتي را مي بوسيدند؛ بوسه هايي پر از خطر. تکان ها و حرکات امواج دريا تهديدي براي خرابي هاي کشتي بود. توفان و شايد گردباد با هم درآميخته بودند. حتي ديدن چهار موج جلوترهم ناممکن بود. هنگامي که خدمه با عجله صدمه هايي را که به کشتي وارد شده بود تعميرمي کردند، جلوي نفوذ آب را از سوراخ ها مي گرفتند، و توپ هايي را که در اين حادثه صدمه نديده بودند در جايشان محکم مي کردند، مسافر پير دوباره به روي صف? توپخانه رفت. او پشتش را به دکل اصلي کرد. او متوجه پيشرفت هايي که در تعمير کشتي بر روي عرشه مي شد نشده بود. شواليه دو ويوويل تفنگدران دريايي را در دو صف دور دکل اصلي گذاشته بود. صداي سوت افسر ملوان، ملوانان را بر روي بازوي افقي دکل به خط کرد.
کنت بويس برتولت به مسافرنزديک شد.
پشت کاپيتان مردي نحيف و از نفس افتاده با لباسي از ريخت افتاده، اما با احساس رضايتي در نگاهش راه رفت. او توپچي بود که خود را در مقهور ساختن هيولاها ماهر نشان داده و بر توپ مسلط شده بود. کنت به مرد مسافر به لباس دهاتي سلام نظامي کرد وگفت:
«ژنرال، اين همان مرد است».
مرد با چشماني سر به زير و با رفتاري نظامي ايستاد.
کنت بويس برتولت ادامه داد:
«ژنرال، با توجه به کاري که اين مرد انجام داده است، آيا رئيس او بايد کاري انجام دهد؟»
مرد پيرگفت:
«فکرمي کنم».
بويس برتولت پاسخ داد:
«لطفا دستوراتتان را بفرماييد».
«شما بايد آنها را بگوييد، شما فرمانده هستيد».
بويس برتولت ادامه داد:
«اما شما ژنرال هستيد».
مرد پير به توپچي نگاه کرد.
او گفت: «بيا جلو».
توپچي نزديک شد.
مرد پير به طرف کنت بويس برتولت برگشت وصليب سنت لوييس را از سين? او کند و آن را به ژاکت توپچي چسباند.
ملوانان فرياد کشيندند:«هورا!!»
دريانوردان پيش فنگ کردند.
مرد پير به توپچي خيره و مبهوت اشاره کرد و افزود:
«اکنون اين مرد را تيرباران کنيد».
ترس به دنبال غريو خوشحالي آمد.
سپس در وسط اين سکوت مرگبار، مرد پير صدايش را بالا برد و گفت:
«بي دقتي ات کشتي را به خطرانداخته است. شايد در اين ساعت آن از ما دور شده باشد بودن در دريا ايستادن در مقابل دشمن است. کشتي اي که سفري را آغاز مي نمايد جنگي را برپا مي کند. توفان مخفي شده، اماهنوز نزديک است. دريا به تمامي يک دام است. مرگ جريم? تخطي از هر قانون در برابر دشمن است. هيح اشتباهي جبران پذير نيست. شجاعت بايد تشويق شود، اما غفلت بايد مجازات گردد».
کلمات يکي بعد از ديگري و به آرامي و سنگيني با لحني بي شفقتانه، مانند ضربات يک تبر بر درخت کاج، ادا مي شدند.
مرد که به سربازان نگاه مي کرد گفت:
«دستور را اجرا کنيد».
مردي که بر سين? اش صليب سنت لوييس خود نمايي مي کرد سرش را خم کرد.
بااشار? کنت بويس برتولت دو سرباز پايين رفتند و طناب چهارلا را آوردند. کشيش را که از ابتداي سفرشان در اتاق افسران مشغول دعا بود با دو سرباز آوردند . گروهباني دوازده سرباز را از صف سربازان جدا کرد و آنها را دو رديف شش تايي به صف نمود. توپچي بدون هيچ حرفي بين دو صف رفت و ايستاد.
کشيش با صليبي در دستش جلو رفت و کنار او ايستاد.
گروهبان گفت:«قدم رو».
جوخه با قدم هاي آهسته تا دماغ? کشتي جلو رفت. دوملوان که طناب را مي آوردند به دنبال آنها رفتند.
سکوتي غم بار عرشه را فرا گرفته بود. توفاني از دور زوزه مي کشيد.
دقايقي بعد برقي در آسمان زد و صداي شليکي در تاريکي بلند شد، سپس همه جا ساکت گشت، بعد صداي افتادن بدني به درون دريا شنيده شد.
مسافر پير،که هنوز به دکل اصلي کشتي تکيه داده بود، دست هايش را روي بازويش گذاشت و در فکر فرو رفت.
پي نوشت ها :
-داستان «نبرد با توپ» (A Fight with a cannon) بر گرفته از وب سايت http//www.everywritersresource.comمي باشد .
منبع: مجله زمانه، شماره95