عضویت العربیة English
پیامبر اکرم صلّی الله علیه و آله: هر که حسین را دوست بدارد، خداوند دوستدار او است. بحارالأنوار، ج43، ص261

خانواده

بی توجهی

نام پرسشگر: ناشناس
سلام من یه خانم ۲۳ ساله هستم و یه دختر سه ساله دارم همسرم لیسانس و من دیپلم الان ۵ ساله ازدواج کردیم و کلا ۹ هست که با هم در ارتباط بودیم از همون اوایل عقدمون اختلافتمون شروع شد سر هر چیز کوچکی دعوامون میشد ولی باید همیشه من کوتاه میومدم حتی اگه مقصر نبودم الان هم همینه همسرم رو خیلی دوست دارم ولی بیتوجهیش خیلی عذابم میده سر یه چیز کوچک قهر میکنه و من باید منت کشی کنم اگه سمتش نرم اون اصلا سمتم نمیاد طوری رفتار میکنه انگار منو نمیبینه بهم ابراز علاقه نمیکنه فقط موقع رابطه همچی درسته بهش میگم من زنم نیاز دارم به اینکه بهم بگی دوسم داری بهم ابراز علاقه کنی ولی میگه م نمیتونم تو خانواده ای بزرگ شدم که یاد نگرفتم ابراز علاقه کنم من عملی بهت میگم دوست دارم ولی همیشه به دخترم ابراز علاقه میکنه قربون صدقش میره کلا عشق نسبت بچه اش رو میشه تو چشماش دید وقتی بهش میگم به دخترمون میتونی ابراز علاقه کنی ولی به من نه. میگه اون کوچیکه خیلی ناراحت میشم احساس میکنم دوسم نداره همش بهم میگه سطح فکریت پایینه، همیشه منفی نگری، هنوز بچه ای یه خورده بزرگ شو همش نصیحتم میکنه ولی هر چی با خودم فکر میکنم من ایقد بد نیستم مگه میشه همیشه یه نفر مقصر باشه حتی اگه دخترم هم خرابکاری کنه یا هر چی بازم منو مقصر میدونه و سرم داد میکشه وقتی عصبانی میشه خیلی بد دهن میشه ولی من سکوت میکنم دیگه خسته شدم از این وضعیت من زندگیمو دوس دارم برای نگه داشتن زندگیم هم خیلی تلاش کردم حتی واسه ازدواجون هم تو روی خانواده ام ایستادم الان روم نمیشه از مشکلاتم بهشون بگم همه اطرافیانمون فک میکنن چقد خوشبختیم ولی همیشه همه مشکلاتمو تو خودم ریختم به هیچکی نگفتم دیگه داغونم اصلا نمیتونم به طلاق فک کنم ولی همیشه به فکر خودکشی هستم اما بازم جراتش رو ندارم همش میگم بعد من چی به سر دخترم و پدر و مادرم میاد نمیگم منم اشتباه ندارم منم یه وقتایی مقصرم ولی نه همیشه لطفا راهنمایییم کنین چکار کنم واسه بهتر شدن زندگیم

اختلاف

نام پرسشگر: ناشناس
سلام، خسته نباشید. سه ماه و نیمه که عقد کردم. همسرم توی پالایشگاه کار می کرد و یه ماه بعد از عقدمون به خاطر عوض شدن مدیریت شرکت بیکار شد. از اون روز تا به الان هنوز نتونسته کاری پیدا کنه، نه کسیو داره که معرفیش کنه برای کار نه پدر پولداری، به خاطر همین هر روز داره بینمون دعوا و بحث میشه و زندگیمون سر این موضوع داره خراب میشه. من اطرافیامو میبینم که همه ازدواج موفق کردن ولی وقتی وضع شوهرمو می بینم بهم فشار میاد و بحث می کنم باهاش که تو عرضه نداری بری سرکار تو منو بدبخت کردی. شوهرم به جز این بیکاری هیچ مشگل دیگه ای نداره ولی همین بیکاریش باعث اختلاف بینمون شده. مگه خدا خودش نگفته ازدواج کنین تا روزیتونو زیاد کنم پس چرا ما وضعمون بدتر شد؟ من باید چیکار کنم ؟ این مشکل داره زندگیمونو خراب میکنه

مشکل باهمسر

نام پرسشگر: ناشناس
سلام ببخشید شوهر من خیلی نسبت به من بی محبته یعنی من اصلا هیچ ارزشی براش ندارم فقط نسبت به من اینطوره وبا خانواده وفرزندانمون این طور نیست.وقتی بهش میگم دوستم نداری میگه آره دوستت ندارم ولم کن.همه رو به من ارجحیت میده حتی عمو و پسر عموم دوستاشو خیلی حرف دارم که نمیتونم بنویسم مستأصل موندم باوجود دوتا بچه نمی‌دونم چه کار کنم میگم بریم پیش مشاور میگه من مشکلی ندارم تو اگه مشکل داری بر و لطفاً راهنماییم کنید چون واقعاً از زندگی سیر شدم

بیمحبنی همسر

نام پرسشگر: س
سلام ببخشید شوهر من خیلی بی محبت نسبت به من.فقط با من ولی با بقیه اعضای خانوادش وفرزندانمون خیلی خوبه طوری بتمن رفتار می‌کنه که انگار اصلا منو دوست نداره ووقتی هم بهش میگم میگه آره اصلا دوستت ندارم ولم کن.مدام ازش میترسم زندگیم طوری شده که مستأصل موندم چه کار کنم .مدام تحت سلطه خانوادش ووقتی پای اونا در میون من برای هیچم.خیلی حرف دارم که نمیتونم همه رو بنویسم باید چه کار کنم

از بين رفتن دوست

نام پرسشگر: جهانگير
با سلام من مردي هستم ٣٨ ساله چهار سال قبل از ازدواج با همسرم كه بي نهايت دوست دارم آشنا شدم ، علي رغم مخالفت خانواده ها به لحاظ علاقه و وابستگي بأهم ازدواج كرديم من از بيماري اعتياد رنج مي بردم پس از استخدام در سال ٨٧در سال ٩١ بنده قطع مصرف كردم نزديك دو سال پس از بهبودي متوجه دم همسرم با مشاور ان اي من وابسته شده كه اين موضوع را خوداعلام كرد كه تنها وابستگي بوده حدودا أواسط دهه نود و پنج من را از كارم بيكار شدم و مجدا شيره مصرف كردم تا دو ماه پيش كه همسرم پايپ شيشه ديد با توجيح و قسم قانعش كردم كه براي چيز ديگري است پس از آن دو بار ديگر پايپ را در وسايلم پيدا كرد اكنون كنار از بيست روز عِوَض شده و ديگر هيچ نشانه اي از دوست داشتن در او نيست ، مدام توهين ، سر و صدا ميكند و متمايل به گروهي در تلگرام شده كه دختر و پسر هستن و تنها همسر من متأهل است و دو فرزند پسر يكي كلاس ٣ و ديگري ٤ سال سن دارند اول براي ماندن و برگشت احساس دوست داشتن شرط حق طلاق را مطرح كرد با استاد راهنمايش خيلي راحت است حاضر به طلاق هست و مسيوليت سه روز در هفته بچه ها را قبول ميكند ولي حاضر به ترك گروه كه هم را با نام كوچك خطاب ميكنند و عكس هاي مربوط بهآموزش زناشويي كه زن و مرد همديگه را آغوش دارند نيست اتفاقي خواندم در گروه از من بيكاري من بد گفته بود و در پايان خيچ حس دوست داشتن علاقه را ندارد و در طول روز صد مرتبه ميگًيد از تو متنفرم ، سه ، چهار سال ترحم كردم و بخاطر بچه ها تحملم كرده الان دو روز رفته و با جديت از طلاق ميگويد تمام دليل پايپ تنبلي من را دليل ميداند حتي تا چند روز پيش بالجود پايپ باز هم دوستم داشت اين نشانه چيست چه كنم و من الله التوفيق

یکنواختی زندگی بی حوصلگی شوهرم

نام پرسشگر: ناشناس
سلام. من یه خانم 21 ساله هستم 3 ساله ازدواج کردم یه بچه 1 ساله دارم. من خیلی تو زندگیم هیجان و عشق میخوام .همسرم ادم خیلی خوبیه برای ما هیچی دریغ نمیکنه ولی . یه اخلاقی که داره به هیچکس اعتماد نداره مخصوصا زنا من ازش میخوام که بهم ابراز احساسات کنه ولی نمیکنه من خودم همجوره بهش ابراز میکنم اما اون نمیکنه وقتی هم بهش میگم میگه پس این همه میرم سرکار جون میکنم واسه کیه؟؟؟ بعضی وقتا میگه اگه به زن رو بدی میشینه رو سرت. کلا افکارش مرد سالاری. اصلا تو هیچی با من مشورت نمیکنه میگه من اجازه دخالت بهت نمیدم . شوهرم 9 سال بزرگتر از من و همیشه میگه زن باید کم سن سال باشه که ادم بتونه تو مشتش بگیره . زیاد بهم توجه نمیکنه مثلا من یه هفته رفتم مسافرت خونه پدرم وقتی داشتم میرفتم کل خونه رو تمیز کردم ولی شوهرم دنبال یه چیز میگشت نتونست پیداش کنه زنگ زد ازم پرسید منم یادم نبود کجا گذاشتم. کلی سرم غرغر کرد و ایراد گرفت که چرا کشو اینقدر شلوغ این چه وضع خونه زندگی من خیلی ناراحت شدم. که اینهمه کارو ندیده ولی اون کشو رو دیده.همیشه اینجوریه میگه کار تو توی خونه کار نیست و کار مرد خیلی سخته .شوهرم خیلی عصبی هیچ وقت نمیخواد قبول کنه که یه سری جاها مقصر اصلا نمیتونه قبول کنه که کارش اشتباه و مقصر.مثلا واسه مسافرت رفتن من همه وسایلو اماده میکنم میزارم جلو در که شوهرم برش داره بزاره تو ماشین. شوهرم یادش میره ور نمیداره هرچی از دهنش در میاد به من میگه سر من دادو بیداد میکنه که چرا تو ور نداشتی چرا تو یبار چک نکردی. و منم مثل همیشه سکوت میکنم.من بعد از یه هفته که اومدم خونه . شوهرم صبح از سرکار اومد خیلی بی حس و حال باهام سلام علیک کرد حتی باهام دست نداد . اومد نزدیکم پسرمو بوسید و رفت خوابید.البته اینو بگم که شوهرم 8 ماه مادرشو از دست داده و منم بچه دووممو باردار بودم که تو 6 ماهگی سقط شد وبه شدت داغون شد منم همینطور من هم جسمی هم روحی داغون شدم اما شوهرم منو نمیبینه و همش میگه دوست نداره زندگی کنه فقط به عشق بچمونه که زندگی میکنه و تنها هدفش اینکه دل کسی رونشکنه.کلا زندگی براش بی معنی شده.و همچنین من خیلی خسته شدم از این همه بی توجهی منم زنم یکم عاطفه میخوام. و شوهرم فکر میکنه فقط با کاراش میتونه نشون بده . و وقتی بهش اعتراض میکنم یکم خودمو براش لوس میکنم و میگم تو دلت برام تنگ نمیشه میگه تو نمک بکوری گربه صفت. ادم شوخی هم هست ولی خیلی عصبیه. وقتی براش اس ام اس عاشقانه میدم یا شوخی میکنه و مسخره میکنه یا تشکر میکنه و میگه همچنین. ولی یبار نشده یه اس ام اس قشنگ بفرسته. ولی داد و بیداد و حرفای ناجور رو همیشه داره.دیگه واقعا کلافم و خسته نمیدونم چقدر باید کوتاه بیام.چقدر بگم اشکال نداره من همه چیو بخاطر بچم تحمل میکنم و سعی میکنم جاهای خالی عشقو تنهاییمو با پسرم پر کنم.حسم کم کم داره از بین میره نسبت به شوهرم. خیلی دلم نوازش و مهربونی و نگاه های عاشقانه میخواد.ولی به نظر شوهرم سوسول بازیه... من تا کی میتونم اینجوری ادامه بدم . لطفا کمک کنیدشوهرم هیچ جوره نمیخواد عوض شه.

دير اومدن به خانه

نام پرسشگر: م
سلام پسري هستم ٢٨ ساله يك خواهر دارم و يك برادر كه به ترتيب ٦ سال و ١٢ سال از من بزرگتر هستن و ازدواج كردن. بنده مشغول به شغل ازاد هستم ظهر فقط براي نهار ميام خونه و دوباره ميرم در مغازم شبا بعد مغازه ميرم بيرون تفريح يا خونه رفيقم ميريم با جمعي از دوستام بازي ميكنيم. ولي پدر و مادرم سر نيامدن شب به خونه خونمو تو شيشه ميكنن نميدونم بايد با پدر مادرم چه كنم كه بهم گير ندن اونا حرفشون اينه كه بيا خونه بخواب اگه كمكم كنين ممنون ميشم

مرد بی مسئولیت

نام پرسشگر: ه
سلام خسته نباشید، شوهرم سر اینکه برنج پروانه زده دعوا کرد رفت وسایل جمع کرد رفت از خونه بیرون، 5 شب خونه تنها بودم نیومد حتی حتی ن زنگی ن پیامی هیچی منم ز میزنم ج نمیده اس میدم بلاک کرده، نیومد خونه منم اومدم خونه مامانم اینا الان هرچی ز میزنم جواب نمیده چیکار کنم

رفع اخمتلاف با همسرم

نام پرسشگر: ناشناس
من 25سال دارم3ساله ازدواج کردم من و همسرم به سختی تونستیم به هم برسیم ما هردو عاشق بچه بودیم برا همین بعد چن ماه از عروسیمون باردارشدم و در زمان بارداری فهمیدم که من و همسرم اصلا مثل رابطه قبل از ازدواجمون نیستیم اون اصلا بامن بیرون نمیرفت مدام با دوستاش بود تا نصف شب تنها میموندم و چون حامله بودم تحمل میکردمچون چاره دیگه ای نداشتم اون خیلی وابسته خانوادش هست مامانش همیشه کمک خرج همسرمه واین باعث میشه اون مسئولیتش نسبت به ما کم بشه تا حالا یه بار نشده باهم برا خرید بریم وقتی ازش چیزی خواستم هیچوقت نخریده چن بار به مادر شوهرم گفتم که این کار اشتباهه و اون گفته من همیشه پشت پسرم هستم و من به خاطر همین از اونم زده شدم 2ماهی میشه به خاطر همه چیز دعوامون میشه چون همیشه موقع قهرمون من آشتی میکردم طبق معمول بهش گفتم که نباید قهر باشیم حداقل به خاطر دخترمون ولی اون فحش های بدی بهم گفت و منو رد کرد بهم میگه ما باید از هم طلاق بگیریم تورو خدا راهنماییم کنین ممنون

تغییر خودم

نام پرسشگر: *
سلام.من خانم هستم ۲۳ ساله پنج ساله ازدواج کردم و همسرم ۳۳ سالشه وپسر۳ساله دارم.خودم ادم خیلی خسته کننده ای هستم نه اراده دارم نه اعتمادبه نفس.شوهرمم بااین کارام خیلی خسته کردم دیگه ازم سرد شده.باهام خیلی سردرفتارمیکنه.میدونین میخوام یه فردی بشم بشاش وخوش اخلاق مهربان همش بگم بخندم و دیگه اصلا غرنزنم ازاین ادم بداخلاق وعنق وغرغروخسته شدم بیچاره نمیتونه از دستم نفس بکشه همش ازم فراریه. میشه لطفا کمکم کنیدزندگیم داره ازهم میپاشه!!!؟؟؟

اختلاف با نامزد

نام پرسشگر: AR
من و نامزدم ۷ ماهه ک عقد کردیم .اوایل همه چی خوب بود ولی با حساسیت های من نسبت به بقیه خانم ها و شیطنتای همسرم دچار مشکل شدیم .اوایل همه چی رو با هم حل میکردیم همه چی خوب بود.برادرشون مشکل اخلاقی دارن خانم بازی میکنن چون همکلاسیشون بودم و متوجه جریان شدم همیشه با من مشکل داشتن ومخالف من بودن .حتی شب عقدمون با همسرم دعوا کردن.بعد یه مدت با هم آشتی کردن من هم به تابعیت همسرم هیچی نمیگفتم و ایشون همیشه تاکیید داشتن که من قصد دارم برادرشونو ازشون بگیرم اونقدر این موضوعو تکرار کردن که همسرمم این حرفو باور کردن و همیشه برادرشون تو مسائل ما ازادانه دخالت میکردن.چون خانواده مذهبی دارن مادرشونم سر لاک زدن و حتی حجاب من ک یه فرد معمولیم دخالت میکردن.و باعث دعوا ما میشدن.من هم برای راه حل مشکلم مسائلمو به خانوادم گفتم و ازشدن کمک خواستم .ولی جای راه حل دعوا ها به خانواده خودم کشیده شد .به جایی که سر انتخاب تالارعروسی با نامزدم دعوا مفصلی کردن و فحش و فحشکاری .من واقعا عاشقانه همسرمو میخوام و دوسش دارم ولی با این شرایط پیش اومده و حرمت های ریخته شده خانوادم همه اصرار به طلاق دارن .و حتی وکیل گرفتن برای مهریم .چون از سمت خانواده نامزدم هیچ عکس العملی برای اشتی دادن نداده شده.حتی وکیلشون هم جلسه گذاشت که اشتیمون بده همسرم فقط پیگیر توافق کردن بود که طلاقم بده ولی کاملا مشخص بود ایشون هم از طرف خانوادش تحت فشاره و قلبا مایل به طلاق نیست چون قرار طلاق توافقی گذاشتیم و نیومد .الان به صورت پنهانی در ارتباطیم و قصد دادم که برم مشاوره و کلاسای اموزشی ولی از خانوادم میترسم همه با نامزدم مخالفن و نامزدمم برا فحش و حرفای بابا و برادرم خیلی خیلی ناراحت و دلگیره .من نمیدونم چیکار کنم😔حتی اونقدر فشار عصبی رومه که دکتر کلی قرص اعصاب بهم داده.من نمیتونم بدون همسرم زندگی کنم حتی مشاوره دکتر انوشه هم رفتیم ایشون گفتن ما بی هم دق میکنیم ولی باید کلاسای مهارت زندگی رو بریم ولی با به وجود اومدن این مشکلات نمیدونم چیکار کنم .تورو خدا کمکم کنین

خانوادگی

نام پرسشگر: Sahel
با سلام و خسته نباشی.ممنون میشم اگه جواب بدید خیلی حیاتیه برام.من ۳ سال قبل با آقایی وارد رابطه شدم که عاشقش بودم اخلاقای بدی داشت خیلی کوچیکم میکرد و بعد معذرت خواهی تااینکه بریدم و از زندگیش رفتم.میدونم اشتباه کردم که رابطه رو بهم زدم.بعد از چند ماه ایشون کلی اصرار کرد که به خوا عوض شدم و کلی واسطه فرستادمنم قبول کردم دوباره باهاش وارد رابطه شدم.حدود چند ماه ایشون خوب بودن تااینکه بدتر از قبلش شد.هی کوجیکم میکرد تهمت میزد تحقیرم میکرد میگفت منو ول کردی رفتی باید تحملم میکردی بعدم تا یه مدت ازش بیخبر بودم تااینکه با گریه و التماس برگشت منم که عاشقش بودم قبول کردم .این اتفاق تویه مدت کوتاه چندین بار رخ داد تا بار آخر که تهدیدش کردم گفتم تکرار شه میرم .بعد دیگه جدی شد و تصمیم ازدواج گرفتیم.من همش فک میکنم کوچیک شدم تحقیرم کرده ازش کینه گرفتم ولی عاشقشم نمیدونم چی کار کنم.الانم دوباره چند روزه باهام سرد شده میترسم دوباره بهم بزنه بزنه زیر همه چی و بره قبلا خانواده م نمیدونستن ولی الان اونا درجریانن و رابطمون به نامزدی رسیده اگه الان بذاره بره هم آبروم میره هم پیش خانواده مم کوچیک میشم و هم چون عاشقشم واقعا دیوونه میشم.البته خودش همش میگه عاشقمه و واسم همه کاری میکنه ولی این سرد شدنش تناقض داره😔خواهشششش میکنممممم کمکم کنین.ممنون

دوران عقد خواهرم

نام پرسشگر: ناشناس
با سلام ، خواهري دارم ك هفت ماه ب عقد پسري دراومده روزاي اول شرايطشونو ب ما دروغ گفتن اما حالا متوجه شديم كه نه كار داره نه وضيعت مالي مناسب چند بار توو اين مدت دعواهاي با خانواده ما پيش اومده و پسره فورا ب خواهرم ميگه جدا شيم بيشتر اين دعواها هم بخاطر رفيق بازي شديد و خوش گذروني هاي مجردي دامادمون هست از طرفي هم خانواده پسر علي رغم قول هايي ك روز اول دادن هيچ اقدامي برا گرفتن عروسي و خونه نميكنن من هم چند باري متوجه رفتار ناپسند و زيادي توجه كردن ب خودم از طرف دامادمون شدم هرچي هم ميگم برن خونه خودشون نه خواهرم حرفي به خانواده پسره ميزنه نه مامانم در ضمن ما شرايط مالي واجتماعي خيلي بالاتري از اون داريم اما همه از ترس اين ك باز دامادمون نگه طلاق هيچي نميگن اما من نگران خودمم چون چندباري ب گوشم زده خونه تنها بودي چرا نگفتي بيام و مطمعنم ب من نظر داره جناب داناد در صمن پدر من با ما زندگي نميكنه و در شهري دور از ما و كاملا جدا هستن و من برادري هم ندارم اگه ب مامانم يا خواهرمم بگم قضيه رو مطمعنم كار ب جدايي و طلاق ميرسه و من نميخوام باني اين كار بشم از طرفي هم نگران زندگي خواهرمم ولي هرچي بگم فك ميكنن من از سر حسادت و اين ك ازدواج نكردم دارم ميگم

بدبینی همسر

نام پرسشگر: ناشناس
با سلام.همسر من بعضی مواقع بد بین میشه.اکثر مواقع خوبیم.حتی ازادی دارم.با پوششم وبیرون رفتن در حد عرفش مشکلی نداره.ولی ی مواقع خاص شرید بدبین میشه.ما 4سال ازدواج کردیم.بچه هم نداریم.بعضی موقع ها به ی نفر خاص بد بین میشه و ذهنش روش قفل میکنه.دیگ حال خودش نیس.همش نگاش ب منو اون طرفه و همینطوری تو خودش حرص میخوره.لب میخوره.ناخن میجوه.اخم میکنه.ی جوری ک همه اطرافیان میفهمن.تا حالا چن مورد پیش اومده هم از اشنا و هم غریبه مثلا تو بیمارستانو بازار.دیگ خسته شدم.نمیدونم چیکار کنم.ب من میگ زل میزنی ب طرف در صورتی ک من بعضی موقعا اصلا حتی نگاه طرفم نکردم.حتی ندیدم و نفهمیدم ک کیو میگههههه.بم برمیخوره.جلوی بقیه ابروریزیه واقعا.خیلی سعی میکنم ک از محیط دورشیم ارومش کنم.بش اطمینان بدم چ با عمل چ با حرف.خودشم اخرش ب این نتیجه میرسه ک اشتباه کرده حتی اعترافم میکنه ولی دوباره....اگ میشه راهنماییم کنین.

مشکلات خانوادگی

نام پرسشگر: ناشناس
با عرض سلام بنده پنج ساله ازدواج کردم یک پسر چهار ساله دارم زندگیم بالا پاینن زیاد داره ولی یکی از اینا منو ازار میده با توجه به اینکه خودم یه شهریم و خانواده خانمم یه شهر دیگه و خانمم هر چند وقت مثلا یک ماه به یک ماه میره دیدار خانواده اش و چند روز وامیسته منم یا خونه خودم میرم یا خانه مادرم و حرفای پیش میاد چرا رفته چرا گذاشتی باز رفت ولی اخیرا مثلا میره بیشتر یک هفته یا دو هفته هست با این فاطله دو شهر نهایش دو ساعت هست و الان دو هفته رفتن بخاطر کارای پدرشون و تماسی داشتم خاستم بیاد ولی بهانه کردن و این بین دعوا و مشاجره کردیم و موقتت قهریم راهنمایی کنید من چطور با این ماجرا کنار بیایم این باعث شده ما نسبت به هم دل سرد از نظر روحی روانی چسنی بشیم

دخالت در زندگی

نام پرسشگر: ن
سلام . دختری هستم حدود ۱ سال نامزدم . من و نامزدم با هم آشنا شدیم بعد معرفی هم به خونواده ها و مراسمات الان نامزدیم . پدر و مادرم در اول خبلب مشتاق بودن و راضی . بدون هیچ گونه تحقیقی پاسخ مثبت دادن . حالا بعد گذشت ۱ سال مادرم مدام میگه اگه طلاق بگیری بهتر از این نصیبت میشه ما که راضی نبودیم به انتخاب تو احترام گذاشتیم ! مدام سرکوفت میشنوم . میگن لیاقتت بیشتر از ایناس . من واقعا هنگ کردم این بحث ها باعث شده از کارای پایان نامم عقب بیوفتم . دانشجو ارشد تهرانم . منو از زندگی سرد کرده تا حدی که هر ۳ روز یک بار بحث این هست و در حد دعوا و کتک دیروز پدرم‌سر ابنکه میگفتم تموم کنین بحث رو حسابی سیاه و کبودم کرده . من از زندگیم سیرم . ۲ روز پیش ام به تعداد زیادی قرص خریدم که دیگه به این زندگیم پایان بدم . واقعا آرزوی من مردنه . تا حدی آماده ام که توی سر رسیدم همه چی رو براشون نوشتم که بعد من بخونن . مدام مبکوبن سرم که تو مایه ی آبرو ریزی ما هستی . کاش بمیری و نباشی . کاش نبودی . میگن عاق والدینم . میگن با این نامزدت ازدواج کنی بهت جهیزیه نمیدیم بری ببینم چیکار میکنی . حتی دوران قبل نامزدی هر خرجی که کردن برام حتی خریدن لپ تاپ رو میکوبن سرم حتی لباس و ما یحتاج . متنفرم از خودم . دیگه اعتماد بنفس ندارم . از چشم همه افتادم ...

عشقی

نام پرسشگر: عرفان
من یه مشکلی دارم عاشق یه دختر شده بودم الانم جدا شدیم خب خیلی برام سخته چیکارکنم این اذیت تموم شه یه مشکل دیگم اینه که از خانوادم دعوا کردم جدا شدم الانم تو تهران تنها زندگی میکنم

طلاق

نام پرسشگر: راد
با سلام و عرض خسته نباشید مدت شش سال است که ازدواج کردم به تازگی صاحب فرزند شدم شوهرم از ابتدای ازدواجمان نسبت به مسائل جنسی سرد و بی تفاوت بود طوری که فقط رفع تکلیفی رابطه جنسی برقرار میکرد ولی هفته ای یکبار رابطه داشتیم وقتی باردار شدم همسرم کلا دیگه رابطه جنسی رو قطع کرد الان یکساله که ما اصلا رابطه نداریم، با شوهرم این مسئله را مطرح کردم که چرا تمایلی به رابطه نداره ولی پاسخ منطقی دریافت نکردم خیلی فکرا به ذهنم خطور میکنه یکبار با خودم میگم با کسی دیگه رابطه داره یکبار میگم دلیلش اینه که دوستم نداره و.. خودشم میگه که ناتوان جنسی نیست به محض اینکه بچه دارشدیم دیگه تمایلی به رابطه نداره انگار که منو بخاطر بچه میخواسته به نظر شما مشکل چی میتونه باشه؟ ممنون

روابط زنومرد

نام پرسشگر: ناشناس
سلام.اگرمردو زن همو فقط درحد معمولی بعد دوسال زندگی دوست داشته باشن و طوری نباشن که وقطی ازهم دورن قلبشون برای هم بزنه وعاشق هم نباشن ایاادامه دادن زنگدگی کاردرستی است؟؟ایا زنو شوهر بایدخیلی همودوست داشته باشن؟؟ممنون

روابطزن ومرد

نام پرسشگر: ناشناس
سلام وعرض خسته نباشید.چگونه میشود زنی باشیم مطیع همسرودرعین حال قدرتمند..من خیلی زن مطیعی هستم.اماقدرتمندنیستم.همسرم دربعضی مواقعنظرمن برایش مهم نیست.ایادرهمه وقت بایدمطیعبود؟چگونه بایدمطیع وموثروقدرتمندباشم.باسپاس ازپاسخگویی شما