عضویت العربیة English
پیامبر اکرم صلّی الله علیه و آله: نزدیک‌ترین شما به من در روز قیامت، کسانی هستند که در دنیا بیشتر از دیگران بر من صلوات فرستند.

خانواده

شخصی

نام پرسشگر: ناشناس
مدتیه خیلی ریزبین شدم نمیدونم چرا؟ مخصوصا روی رفتار پدرم خیلی اذیتمون میکنه خیلی از راهها رو جلو رومون میبنده از وقتی بازنشسته شده دیگ خسیس تر از قبل شده ی مقدار پول واسمون خرج میکنه اینقدر اذیتمون میکنه ک از خونه میزنیم بیرون تا ی,کم اعصابمون راحت شه اینقدر ب مادرم گیر میده ک منو خواهرم شب تا صبح گریه میکنیم ک چرا ارامش نداریم من و خواهرم دانشگاه قبول شدیم پدرم گفت یا تو میری یا خواهرت هزینه ندارم ک بدم منم پا رو دلم گذاشتم نرفتم اخلاقش واقعا غیرقابل تحمله سر هرچیزی دعوا میکنه اولا جلوی فامیلا هیچ توهینی نمیکرد اما حالا اینقدر جلوی دیگران ب من توهین میکنه و داد میزنه سرم ک از خجالت اشکم درمیاد من رشته روانشناسی بالینی رو خیلی دوست دارمم حاضرم همه چی رو بدم فقط این رشته رو ادامه بدم اما رشته خودم با اصرار و تهدیدای مادرم کامپیوتره خواستم رشتمو تغییر بدم ک روانشناسی بخونم همشون گفتن تو خودت دیوانه ای این رشته نرو اما من دختر خیلی ارومیم بخدا از دیوار صدا میاد از من نه فقط بخاطره رفتار این دونفر حالت گوشه گیری پیدا کردم توی این سن ب ی دونه از ارزوهام نرسیدم حتی کاری ام نیست ک برم ب نظر شما باید چیکارکنم😔؟ تنها امیدم حرف زدن با ی مشاور بود ک راهنماییم کنه یکی بحث خانوادم یکی هم تغییر رشتم؟ تنها ارزوم اینه ب امثال خودم باجونودل کمک کنم اما اول باید روان خودمو درمان کنم😔چرا هیچوقت دخترای سالم توی اجتماع دیده نمیشن😢 و همیشه باید در حق دخترا ظلم بشه

مشوره خانواده

نام پرسشگر: صفورا
سلام وقت شما بخیر.سه سال پیش از شوهر اولم جدا شدم.یه پسر ۸ ساله دارم که با شوهر اولم زندگی میکنه من نزدیک یک ساله دوباره ازدواج کردم و متاسفانه از همون اول به شدت به مشکل خوردیم.چندبار خواستم جدا بشم که نشد.الانم فقط بخاطره خانواده ام مجبورم ادامه بدم.یه جوری شدم که یه لحظه میگم زندگی کنم یه لحظه بعد پشیمون میشم.هم میگم بچه دار شیم شاید کمتر بحث کنیم هم میگم این زندگی اخرش جدایی. نمیتونم تصمیم بگیرم لطفا راهنماییم کنید..ممنون

اختلاف با همسر

نام پرسشگر: ن
با سلام من یک سال با همسرم ازدواج کردم اوایل مشکلات زیادی داشتیم ولی بعدا کم شد الان بزرگترین مشکل من اینه که همسرم اعتماد به نفس پایینی داره مخصوصا بین خانواده من اون همش با گوشی خودشو سرگرم میکنه هر وقتم که که برمی گردیم همش بد خانواده. میگه و هر چیزی رو بهانه میکنه خلاصه فقط، با کوچیک کردن اونا آروم میشه با اینکه ما خیلی احترام میزاریم بهش راستش الان خیلی از جمع دور شدیم اون هر کی هر چی میگه به خودش میگیره و فقط با حرفای زشت در مورد اونا زدن به من آروم میشه و منم نباید حرف بزنم چون بدتر عصبانی میشه لطفا کمکم کنین من هشت ماهه باردارم دارم کم مبارک احساس افسردگی میکنم ناگفته نمونه من اصلا راجع به خانواده بد نمی گم و همیشه بهشون احترام می زارم ولی خسته شدم

خانوادگی خصوصی

نام پرسشگر: فاطمه
سلام من خودم تنهازندگی میکنم پدرمادرمردن خواهرم ندارم برادرهام اصلا زیادرفت امدنمیکنن سمت خانواده زناشون هستن من بعدفوت مادرم رابطه ام باخانواده همسرم بیشترگردم بعدمرضی قلب دخترم اشکارشدخانواده همسرم خیلی زخم زبون زدن بهم ازارم دادن باحرفاشون قبل هم خانواده شوهرم حرف سنگین میزدن من ندیدمیگرفت ولی خیلی بدترشدالان من اصلا خونه مادرشوهرم نمیرم شوهرم تنهامیره چندماه یک بارمنم میرم موردکم محلی هاشون قرارمیگیرم به شوهرم شگایت میکنم که این چه وضعش هست میگه چگارکنم کفتم بازاوناکارخودشون میکنن،همین شرایط برایکی ازجاریها اتفاق افتادکارشونربه جدایی افتادسردخالت زیادخانواده همسرمن خیلی میترسم همش میترسم تاچندسال دیگه همون بلاسراون جاریم اوردن سرمن میارن یاطلاق میگشه اخرمن ازچشم شوهرمی اندازن ول کنه بره یه زن دیگه بگیره ازاین مواردزیادمادرش پیش شوهرم میگه زنه گی بدبودشوهرش رفته یکی دیگه اورده اون ول کرده توروخداکمکم کنیدمن خانواده ازدست دادم خیلی حالم بده

رفتار با همسر در حال ترک

نام پرسشگر: ن
با سلام خانمی هستم 35 ساله 10 سال ازدواج کردم 1 دختر 5 ساله و 5 ماهه حامله هستم.به تازگی متوجه شدم که شوهرم اعتیاد داشته و در حال ترکه.اما خودش نمیدونه که من خبر دارم.نگرانیم از برگشت دوبارش و واین همه سال پنهانکاری که من بویی نبردم.و بچه ای که تو راهه..کلا من بی احمیت ترین موجود تو زندگیشم.اما به دخترمون توجهش خوبه.مشکل مالی نداریم.هر دو شاغلیم.حتی خونه هم به نام منه .اما رفتارش آزار دهندس.و آینده ای که در انتظار بچه هامه.دیگه علاقه ای بهش ندارم .خانوادم بفهمن نمیگذارن لحظه ای بمونم تو خونش.خانواده خودم شدیدا تحصیل کرده و محترم اما خانواده ایشون بی قید و بیسواد و هرکی هرکی.یه برادش اعتیاد داشته اما فوت شده.یک برادش که 20 سال پیش تصادف کرده و مرده ترک کرده بوده.خانوادم هم با اسرار من قبول به ازدواج شدن.ما تو دانشگاه همکلاسی بودیم.خودش تنهایی آدم بدی نیست اما وقتی برادرش سیگار میده دستش و مادرش عین خیالش نیست...البته همه این داستانها رو بعد از عروسی متوجه شدم. نمیدونم چه کار باید بکنم یا چطور باید رفتار کنم.اصلا باید بهش بگم من میدونم یا نه؟این مسافر تو راهی رو چکار کنم .شاید اگر نیاد دنیا واسه خودش بهتر باشه.همش به این داستان فکر میکنم که این بچه نیاد بهتره.تمام شب و روزم حرص خوردن و اشک و اضطرابه.به هیچکس هم نمیتونم حرفی بزنم.توی کارم تمرکز ندارم.تو خونه بدترم.خواهش میکنم بهترین راه حل رو جلوی پای من بگذارین.کنار اومدن با این مسئله برام امکان نداره.اگر بخوام جدا بشم لطمه بزرگی به دخترم میخوره و شاید با این کارم باعث برگشت شوهرم بشم.هرچند دیگه هیچ علاقه ای بهش ندارم.اما پدر بچه هامه. لطفا راهنماییم کنید.ممنونم

افسردگی

نام پرسشگر: با
سلام من دختری 30سال مجردم، چهره و قدو ...خوبی دارم، مانتویی هستم اما با حجاب میگردم، نماز و روزه و ... بجا میارم پدرم اعتیاد دار و 5 سال خونه رو ترک کرده و مارو بدون خرج و.. گذاشت ورفت مادرم بخاطر بیماری 3 سالی فوت شدن بخاطر ابرومون همیشه جوری وانمود کردم که پدر تو خونس سرهرکاری میرم پیشنهاد دوستی و.. بهم میدن که بخاطر تضاد با ایمانم مجبور میشم بیرون بیام الان بیکارم بدون خرج زندگی در حال حاضر تو خونه ای که بنام برادر بزرگم ساکنیم 30سالم هیچ پیشنهاد ازدواجی ندارم هرکس سمتم میاد فقط برای دوستی که من رد میکنم هرکس منو میبین از خوبیم پیش همه میگه اما پای ازدواج برادرشون باش کس دیگه رو معرفی میکن/ پدرم علاوه بر خرجی ندادن ما رو شکنجه روحی میکن پیام تهدید میفرسته برادر بزرگم تهدید میکن که اگه خونت نفروشی و بهم سهم ندی روزگارهمتون خراب میکنم منم یدخترم ابرو برام مهمه /هروز قرانم میخونم تا اونجا که ممکن نمازم اول وقت میخونم اما نه اینده ای دارم نه جهازی نه مادری نه پدری نه خونه ای از نظر روحی داغونم ما در هرحال حاضر سه تا مجردیم من30 سالم خواهرم 32سالش و برادرم 23 سالش خواهش میکنم راهنماییم کنید

تنوع طلبی در رابطه با زنان

نام پرسشگر: ناشناس
سلام مردی 40 ساله هستم متأهل و دارای دو فرزند به دلیل شغلم هر از چند گاهی مجبور به مسافرت خارج از کشور میشوم که در این سفرها با زنان و دختران در ارتباطم گاهی بعد از سفر این رابطه همچنان ادامه پیدا میکند و تبدیل به رابطه ای عاطفی میشود در حال حاضر هم زمان با 7خانم ارتباط دارم بعضی فقط در فضای مجازی اما با بعضی در فضای حقیقی نیز در ارتباطم مدتیست همسرم از این ماجرا مطلع شده و تهتید به ترکم کرده چگونه میتوانم بر غرایزم غلبه کنم و دیگر با خانمها ارتباطی نداشته باشم؟

ازدواج

نام پرسشگر: علیرضا
باسلام و وقت بخیر بنده متاهل هستم و خانم بنده و خودم عقاید مذهبی داریم حانم بنده حافظ کل قران هستن اما از سال گذشته با یکی از کارمندان دفتر خود ارتباط برقرار کردم تا جایی ک حدود یکسال هست با اون خانوم ارتباط دارم هم خودم اون خانوم رو دوست دارم بشدت و اون خانوم بنده رو اون خانوم مجرد هستن میخاستم بدونم چه راهکاری رو بنده پیشنهاد میدین

تغییردید همسرم نسبت به خانوادم وتوجه به حرفم

نام پرسشگر: ناشناس
باسلام واحترام.لطفا پاسخ سوالم را بدهید.من ۲۳وهمسرم۲۸ساله هستن خیلی غرغرو و‌لجبازن.خانواده من فقط خوبی میکنن بهش ولی تو چشم همسرم اصلا نیس وپشت خانوادم حرفای نامربوط میزنن ودایم بهانه الکی وحرفای خاله زنکی پشت سر خانواده من میزنن.و رابطه منو باخانوادم محدود کردن. از یکماه جلوتر پدرشون برای تعطیلات همسرم برنامه ریزی میکنن.یک تعطیلات نشده که بدون دعوا وجروبحث بامن باشن دایم به خواسته پدرشون پافشاری میکنن و نظرشونو به من تحمیل میکنن. منم دوس دارم دونفره مسافرت بریم به خانوادم سر بزنیم مدام میگن پسر باید با خانواده پدرش باشد دایم. تعطیلات تابستانه ده روزه داشتن که بی توجه به خواسته من کل تعطیلات رو با خانوادشون مسافرت بودیم.منم تک دختر هستم دوست دارم پیش خانوادم باشم. شاید باورتون نشه ولی وقتی دلتنگشون میشم تو خلوتم ناراحت میشم وغصه میخورم ولی جرات نمیکنم پیششون بگم.خودشونم از نظر احساس وعاطفه خیلی بی توجهن بهم.نمیدونم چیکارکنم که حرف منو گوش بده وارزش بذاره.احساس خوبی به زندگی باهاشون ندارم دیگه الان دوساله ازدواج کردیم از ۶ماه بعد عروسیمون این مشکلاتو باهاشون دارم ودرگیرهستیم ازنظر شماچیکارکنم بهتر شن چون خیلی صحبت کردم باهاش ولی انگار نمیخوان متوجه شن.دیگه خسته شدم از ادامه زندگیم ترس ودلهره دارم

گرفتاری یا رهایی؟؟

نام پرسشگر: ناشناس
سلام من 4ماهه ک عقد کردم و تو این چهار ماه مشکلات زیادی داشتم،من ب دلیل اینک قبلا با یکی دوست بودم و اونو شدید دوست داشتن اویل همش رفتار هاشو با اون مقایسه میکردم و هرروز دلزده تر میشدم،کارم شده بود گریه و توخودم بودن و تامرز افسرده شدن رفتم اما باز کسی ک قبلا باهاش درارتباط بودم منو نجات دادالان هنوز هم باهاش درارتباطم واقعا برام سخته ازش گذشتن و دور شدن ازش من دلم اصلا با شوهرم نیس اما بخاطر ابرو دوتا خانواده دارم ادامه میدم میدونم کارم اشتباهه ارتباط با دیگری اما واقعا نمیتونم دوریش رو تحمل کنم،شاید بگید چرا تن ب این ازدواج دادم؟من تنها بخاطر اینک فک میکردم عشقم پوچه و نمیدونستم حس طرفم ب من چیه تن ب این ازدواج دادم ایا واقعا اگ جدا بشم زندگیم بهتر میشه؟یا ب این زندگی ک اصلا به ادامه اش علاقه ای ندارم باید ادامه بدم؟؟؟من ب این معتقدم ک مگ ادم چندبارزندگی میکنه چرانباید چیزی ک ارزوشو دارم رو ازدست بدم؟؟؟چرا نباید ب ارزوهام برسم؟؟ایا من باید تاوان پس بدم؟؟خیلی سختمه جداشدن از عشقم اما انجامش میدم شاید افسرده بشم اما انجامش میدم چون نمیخوام ی خائن باشم،اما میشه راهنمایم کنید ک چطور ب ارزوم برسم؟؟من دلم بااین زندگی نیس،من از محدودیت خوشم نمیاد وشوهرم محدودم میکنه،روزای اول خیلی باهام خوب بود اما الان حتی حالم هم نمیپرسه من باید چکار کتم؟؟الان 5روزه بمن زنگ هم نزده،چکار کنم خواهشاکمکم کنید،ب حرف دلم گوش بدم یاعقلم؟گرفتاری تااخر عمر یا رهایی و رسیدن ب ارزوم؟؟؟

مشکلات خانوادگی

نام پرسشگر: مهسا
سلام وقتتون بخیر.من و همسرم رابطه خیلی خوبی با هم داشتیم و عقد هستیم و با کلی تلاش به هم رسیدیم و خانوادش خیلی خوب هستن و من در مقابل رفتار خوبی با انها دارم.تا اینکه یه اتفاق بد افتاد.من و خواهرم داشتیم چت میکردیم و من گفتم فکر کنم مادرشوهرم دروغ گفته که برای عید قربان به من چادر خریده احساس میکنم این چادر رو از قبل داشته و یه جا هم به شوخی گفتم بره دخترشو ادم کنه.حالا همسرم اینا رو خونده و خیلی ناراحت شده و رابطش با من خیلی سرد شده.میگه دیگه بهت اعتماد ندارم و از چشمم افتادی و دروغگویی و … همش سرزنشم میکنه.نمیدونم چکار کنم.میدونم اشتباه از من بوده ولی نمیدونم چطوری جبران کنم.الان سه روز دارم معذرت خواهی میکنم و ازش میخوام یه فرصت دیگه بهم بده ولی فایده نداره.همش به روم میاره و سرزنشم میکنه.تورو خدا کمکم کنید زندگیم بشه مثل قبل.ممنونم از شما

بی علاقگی و کم توجهی شوهرم

نام پرسشگر: ناشناس
سلام همسر من هنرمند هستن وفعلا اول راه است،ایشون همیشه سرش تو گوشی و در حال چت کردنه اینکه میگم همیشه یعنی کل وقتی که توی خونه یا مهمانی هستیم،اصلا با من اهل صحبت کردن و ابراز علاقه نیس،تو گروههاو فضاهای مجازی بیش از حد فعاله در حدی که اگه یه زن بهش پیام بده به عنوان یه مخاطب حتما باید جوابشو بصورت مفصل بده و اگر نشد باهاش تماس میگیره،جدیدا چتها و تماساشو پاک میکنه،بی احترامی های زیادی بهم میکنه گاها دست بزن داره،هر چقدرم میخوام باش حرف بزن میگه میگم فلانی تو واسم مهمی و دوست دارم اگه میگم کمتر با این زنا چت کن و تو گروهها فعالیت کن بخاطر حفظ شخصیت خودته در جواب بهم میگه تو از خودت میترسی که مبادا ولت کنمو ول کن این حرفارو اعصابمو داغون نکن من همینم که هستم و خواهم بود،ناراحتی و اشک و غصه من هیییییچ مفهومی واسش نداره همچنان کار خودشو انجام میده و انگار اصلا منو نمیبینه،اهل دلجویی و معذرت خواهی و اینجور چیزام نیس حال از شما راهکار میخوام که چطور از این فضای مجازی کمی دورش کنم و به خودم و بچه هامون پایبند تر بشه

خانواده

نام پرسشگر: ناشناس
سلام.خانومی17ساله هستم..3ساله ازدواج کردم وصاحب یک پسریکساله هستم.شوهرم محل کارش بامحل زندگیمون فاصله داره و خانواده ها اصرار دارند که ماهم محل زندگیمون رو به اون شهرببریم وخب من محصل هستم وامسال پیش دانشگاهی رشته تجربیم و درسمم خوبه..ویکی ازمشکلاتی ک دارم اینکه اگربه شهرموردنظرنقل مکان کنیم دیگه نمیتونم ادامه تحصیل بدم ودرسمم دوست دارم ازطرفی وسع مالیمونم ب اندازه خریدیارهن خونه توی شهرموردنظرنیست..وراستش من بین همه گیرافتادم ونمیدونم چیکارکنم میخاستم شما راهنماییم کنین

مشاوره در مورد ازدواج

نام پرسشگر: ناشناس
با سلام. دختری 29 ساله هستم.در رشته کارشناس ارشد مهندسی مکانیک فارغ التحصیل شدم. کار ثابتی ندارم و مدتی است که در نظام مهندسی به صورت پروژه ای مشغول به کار هستم. طی مدتی که وارد نظام مهندسی شدم مواردی برای ازدواج برام پیش اومد که اصلا موارد خوبی نبودن. ما خانواده مذهبی هستیم که نماز و روزه برامون خیلی مهم هست. برا خود من هم خیلی مهم هست که همسر زندگیم اهل نماز و روزه باشه و کلا خانواده ها باهم هم سطح باشن.چند وقتی هست که یکی از اعضای نظام مهندسی به قصد ازدواج به بنده پیام دادن تا نظر من رو بدونن. پسری 27 ساله که دو سال از من کوچکتر هستن. نه نماز میخونن و نه روزه میگیرن. کارشناس ارشد مکانیک هستن و مشغول در کار اجرایی هستن. گویا قبلا چندین بار من رو در نظام مهندسی دیدن. ولی من یک بار هم ایشون را ندیدم. من با توجه به معیارهای اصلی که سن و مذهب بود جوابم رو به ایشون از طریق تلگرام دادم و اجازه ادامه صحبت ندادم. ولی ایشون خیلی سماجت به خرج میدن و دارن اصرار میکنن. میگن دلایلم برای رد کردن ایشون کافی نیست و دارم به زور حرفم رو پیش میبرم. استدلالشونم این هست که قیافه ایشون از سنشون بیشتر نشون میده و قیافه من از سنم کمتر. و میگن شناسنامه رو بزرگتر میگیرن. در مورد نماز و روزه هم میگن که میخوان بخونن. من هم شرایطم در خانواده اصلا خوب نیست. تا حدی افسردگی گرفتم و کلا یه مدتی هست بنا به دلایلی با پدر و مادرم اختلاف دارم و در کل از این وضعیت خسته شدم. چون در خانواده هم کسی زیاد به فکرم نیست. حمایتشان در حد خورد و خوراک و پیگیری در مورد اینکه کجا میرم و میام هست. خلا عاطفی زیادی احساس میکنم و تقریبا صبح تا شب بیکار و تنها در اتاقم میشینم و فکر میکنم. از این وضعیت خسته شدم و میخوام تکلیف زندگیم روشن بشه. لطفا من رو راهنمایی کنید که من جواب این آقا رو چی بدم. آیا ازدواج با ایشون من رو از این وضعیت که در اون هستم بهترم میکنه یا بدتر؟ لطفا سریع تر راهنمایی کنید. من اصلا شرایط روحی خوبی ندارم.

کم توجهی همسز

نام پرسشگر: ن
سلام. قبل زایمانم رابطم با شوهرم عالی بود .اما برای زایمانم ۲ماهی رفتم شهر دیگه ای خونه مادرم و شوهرم بنا ب دلایل شغلی نمیتونست ک همش اونجا باشه.هفته ای یک بار میومد پیشم.بعد از زایمانم ک اومدم خونمون شوهرم خیلی سرد شده نسبت ب من الان۳ماهی میگذره.ولی مثل قبل نمیشه هرچی من خودمو بهش نزدیک میکنم دورتر میشه بهم انگار و چنباری بهم گفته خیلی پیله میشی بهم و خیلی میچسبی بهم.هروقتم ک میخام خودمو سرد بگیزم باهاش اصلا نمیتونم چون واقعا درسش دارم و عاشقشم.شوهرم همش کارشو بهونه میکنه ک درگیری ذهنی واسش ایجاد کرده.میشه راهنمایی کنین بگین من چ رفتاری داشته باشم و چکارکنم تا مص قبل بشه .اصلاهم انتقاد پذیر نیست ووزود ناراحت میشه اگ بهش بگم تو اینجوری هستی تو اونجوری هستی.ممنون

قهر های پی در پی

نام پرسشگر: ناشناس
سلام وقتتون بخیر! من تو یک خانواده پر جمعیت بزرگ شدم!پدرم ادم بسیار مذهبی هستند.من فرزند یکی به اخر خانواده هستم،مشکلی که باهاش اخیرا به دفعات مواجه شدیم این هستش که پدرم تا مشاجره ای پیش میاد تو خونه بلافاصله خونه رو ترک میکنن و به پارکینگ خونه نقل مکان میکنن که البته اونجا شرایط تا حدی برای زندگی مهیا هستش و فرش و مبل شده هست ولی این قهر خیلی طولانی میشه و گاها به سه ماه هم کشیده شده!بعد که همه ی خواهر ها و برادر ها برای دلجویی نزدشون میریم چه بسا که پیش نیومده ما مقصر باشیم پدرم بدلیل توقعات فراوانی که از ما دارن عصبانی میشن و ترک میکنک مارو،ممانعت میکنن و هزار تا خواسته ی مستبدانه خودشونو شرط میکنن برای برگشت.که حتی با قبولش هم بر نمیگردند،این مسئله خیلی زیاد شده.متاسفانه پدر و مادر من هر دو مغرور و خود رای هستن و بصورت ناگهانی تغییر رفتار میدهند و ما هر چند وقت یکبار با این چالش رو به رو میشیم!واقعا تحمل این وضعیت دشوار شده.ممنون میشم اگه راهنمایی کنید

بی اعتمادی

نام پرسشگر: فاطمه
سلام خسته نباشید.من یه دختر ۲۲ ساله هسم ک الان۱ ساله عقد کردم و بخاطر مشکلات مالی هنوز نرفتیم سرزندگیمون.شوهرم بهم اعتماد نداره تا یه چیزی میبینه یا یه شوخی میکنیم ب من دید بد پیدا میکنه.چند وقت پیش سر اینک ب اندازه ۱ دقیقه عکس پروفایل گذاشتمو برداشتم گفته دیگ منو نمیخادو از زندگیش برم بیرون.قبلا هم از این حرفا زده من فکر میکردم از رو ناراحتی بخاطر زندگیم کوتاه میومدم .هیچکس از این اتفاقات خبر نداره حتی خانوادم دلم نمیخاد دیدشون بد شه نسبت بهش...حالا واقعا نمیدونم چیکار کنم

پنهان کاری همسر

نام پرسشگر: ر
سلام من 5ساله ازدواج کردم یک بچه یک ساله دارم وناخواسته دوباره حامله شدم ازهمون اول ازدواج هر روز یه چیزجدیدی ازشوهرم میدیدم یک بار مشروب یک بار ناس یک بار موادمخدر یک بار قرص متادون وچون کارش نظامی هست همش میگه ماگ متهم ولی من باورم نمیشه چندبارمچشو گرفتم وقهرکردم وبا دروغ دوباره منوبرمیگردوندخونه تا اینکه چندوقت پیش توگوشیش دیدم به دختری پیام داده وعاجزانه میخواست جوابش بده بهش گفتم دوباره گفت گوشیم دست همکارم بوده او فرستاده یه چیز دیگه هم هست هیچوقت نمیگه حقوقش چقد هست هروقت شانسی من پیام بانگ میخونم همش زیادبهش لیدن دیروزکه بهش گفتم حقوقت ایقد هست توبهم دروغ میگی گوشیش پرت کردطرف من کلی فحش دادبعدشم گفت توچکارث به ای کاراست منم بابچم اومدم خونه بابام حالاچکارگنم؟توروخداکمکم کنید من پست الگترونیک ندارم به گوشیم جواب میدید؟

با همسر مغرورم چیکار کنم؟

نام پرسشگر: آ
سلام. یک ساله که عقد کردم ۲۰ سالمه همسرم ۲۴ سالشه. شوهرم دانشجوهه به زودی تموم میکنه. مشکل اینجاست که همسر من خیلی حساسه نسبت به همه چی. هر چی میشه با من قهر میکنه دعوا میکنیم منم مجبور میشم همش از دلش در بیارم ولی دیگه خسته شدم اون خیلی مغروره ولی منو خیلی دوست داره. مثلا یه روز کامل ما باهم خوش میگذرونیم شادیم شب میایم خونه سر یه چیز کوچیک با من بحث میکنه. امروز خونمون بود اصلا نمیدونم چی شد ناراحت شد هنوزم نمیدونم جوابمو نمیداد ولی میگفت چرا از بغلم پاشدی همه آرزوی بغلمو دارن منم خسته شدم دیگه هیچی نگفتم دیدم لباس پوشید رفت خونشون دم در گفتم وایسا ولی گوش نکردو رفت. خیلی دلم شکست اصلا قرار نبود بره میخواستیم بریم بیرون باهم باشیم. بهش پیام دادم رفتی دیگه نیا منم دیگه تموم شدم. میگین چیکار کنم به قهر ادامه بدم که خودش بیاد منت کشی که مطمئنم نمیاد یا اینکه خودم دوباره برم معذرت بخوام واس کاری که نکردم؟

مشکل با نوجوان سرکش دخترم من رادمست ندارد

نام پرسشگر: ناشناس
با عرض سلام من دو دختر ۱۳ و۱۸ساله دارم بسیار سرکش ولجباز و ابسته به گوشی اصلا به درس اهمیت نمیدن هگه بکنار فقط از حرفهای زشت استفاده میکنن ویا بزرگتره بی اجازه من بیرون میره نمیدونم چکا ر کنم توروخدا کمکم کنید