عضویت العربیة English
امام علی علیه‌السلام: برترین جهاد آن است که انسان روز خود را آغاز کند در حالى که در اندیشه ستم کردن به احدى نباشد. من لا یحضر الفقیه، ح 5762

خانواده

عدم همکاری همسر در کار خانه

نام پرسشگر:
باسلام من29ساله متاهل و دارای فرزند18 ماهه هستم در21سالگی با همسرم ک همکلاسم بود و ازشهر و قومیت متفاوت ازدواج کردم..موقعیت شغلی و اجتماعی بالایی دارم.مشکل مالی نداریم ولی همسرم اهل کارخونه نیست اصلا باید اب هم به دستش بدهیم از بچه گی همینطور است...نتونستم عوضش کنم نتونستم خودموقانع کنم الان هم ددراز خانوادم درشهر بافاصله700کیلومتر زندگی میکنم.بدون کمکی کار بیرون میکنم کار خونه و بچه...روحیه میدم به خودم تلقین حوب میکنم باشگاه میرم حتی بچه روساعاتی مهدگذاشتم اما حل نشد حس میکنم برای چه باید خدمات بدم؟ مگر نه اینکه تنها بودم راحتتر یود؟ اصلاانگار دیدم به همسرم با اوایل ازدواج فرق کرده حوصله شو ندارم حس میکنم بخاطر انجام کارهاش یامنه اونروز اونقد فشار اوردم به خودم فشارخونم رفته بود بالا.شدیدا هم درد گردن و بدن گرفته ام.ممنون

حس دستوری نسبت به همسرم

نام پرسشگر: ناشناس
سلام.خوبین؟؟ من ۲۲سالمه و متاهل.حدود یک ساله ک باهمسرم زیر یک سقف زندگی میکنیم.وفرزندی هم نداریم. هردو محصل هستیم . مشکلی ک من دارم و تو دوران نامزدی هم داشتم اینکه،من نسبت ب همسرم احساس مالکیت دارم ینی مث مردا دستور میدم ،میگم فلان کارو بکن ،نکنی ن من ن تو .آخه من خواهر ندارم واکثر اوقات با پسرا بودم و بازی میکردم البته من ۴تا برادر دارم ،-خدا حفظشون کنه-وهمسرم میگه مث پسرا رفتار میکنی و حرف میزنی ،نمی دونم چیکارکنم،،سراین موضوع همش بحث داریم،،، مثلا میگم زود بزن فلان کانال زود باش. خودم گاهی متوجه رفتارم میشوم وگاهی اوقات شایدم اکثر اوقات متوجه نمیشم وهمسرم میگه باز این رفتارو تکرار گردی!!!موندم چیکار کنم.خسته شدم .گاهی اوقات از اینکه همسرم تذکر میده و بحث میکنیم خشته میشم،میگم کاش مجرد بودم. و یه مشکل دیگه ای ک دارم طبق ضرب المثل"هرسخن جایی و هر نکته مکانی دارد" بدون اینکه واقعا غرضی داشته باشم یا از روی عمد باشه اکثر جاها حرف هایی رو میزنم ک همسرم واطرافیان شاخ درمیارن درحالی اون مکان نباید حرف میزدم

عدم همکاری همسر

نام پرسشگر: ناشناس
سلام من و همسرم به مدت ۵ ماه میشه که صاحب فرزند شدیم همسرم مردی بسیار مهربان و خونگرم و دست و دلباز هستش در ابتدای زندگی بعلت هزینه بالای مسکن برای مدت یکسال همراه خانواده همسرم زندگی کردیم، با اینکه منزلشون بسیار کوچک بود اما با این حال قبول کردم در آنجا بمانم من و همسر جان هر دو کارمند بودیم و در اوایل زندگی همسرم واقعا در امور خانه با من همراه بود حتی در آشپزی بعد از مدتی ایشون کم کم سرد شده و کارها به من واگذار شد تا جاییکه وقتی نان در منزل نداریم از من میخواهند که خریداری کنم بعد از یکسال به منزل پدرم که تخلیه شده بود نقل مکان کردیم، و اکنون ۴ سال از عمر زندگی مشترکمون میگذره و همسر جان در امور منزل به هیچ عنوان همکاری نداشتن و من هم خارج از منزل مشغول به کار بودم و بهد از آن در منزل طبیعتا بعد از این همه کار خستگی امانم رو نمیداد و همسر که استراحت کردن تازه نیاز جنسی خود را ابراز کرده و از خستگی من شاکی بودن تا مدتی سعی کردم کارهارو به روز تعطیلی موکول کنم تا ایشون هم همکاری کنن اما بعد از یک هفته همسرم روزهای تعطیل رو تا ظهر میخوابیدن و بعدش برای تفریح بیرون میرفت و کماکان کارها مانده و برای طی هفته آینده برای خودم میماند در زمان بارداری به علت اینکه مدتی استراحت مطلق شدم تصمیم به ترک کار گرفتم تا بعد از زایمان بهتر و راهتتر بتونم به امور نوزاد تازه قدم رسیدگی کنم نگهداری نوزاد واقعا کاری سخت و دشواره و به همکاری احتیاج داره و من این مورد رو چندین و چند بار به همسرم گوشزد کرده ام همسرم به هیچ عنوان همکاری نمیکنه چه در امور منزل و چه در امور نگهداری فرزند الان من علاوه بر مرتب کردن منزل و پختن غذا ، تر و خشک کردن نوزاد و شب بیداریها رو هم دارم همسرم وقتی از اداره میاد جدیدا فقط با گوشی خود و در اینترنت فقط وقت تلف میکنه و پسرمون اگه از گریه به هق هق هم بیافته تا من نگم اصلا طرفش نمیره با اضافه شدن وزن پسرم من مشکل جدی و درد شدید توی شانه ها و دستام و کمرم همراه شده، هروقت از همسرم میخوام پسرمونو بگیره با اوقات تلخی و اخم کردن بعد از چند دقیقه به خودم بر میگردونه شبها کاملا بیدارم و نوزادم نمیذاره خوابی راحت داشته باشم در طی روز من نمیتونم بخوابم تمامی رسیدگی های دکتر و ... همه با خودمه و همسرم اصلا حاضر نیست همراهیم کنه و مرتبا میگه وقت ندارم و نمیتونم مرخصی بگیرم این در حالیه که تو درمانگاه من پدرهای زیادی رو میبینم هر وقت مادرم قصد کمک داره برای نگه داشتن بچه که من کمی استراحت کنم فقط باید کلی اوقات تلخی و غرولند کردن همسرمو تحمل کنم بهش خیلی گفتم که دارم کم میارم یکم همکاری کن اما اصلا توجه نداره حتی مثلا میگم امروز حمام بردن با شما باشه، از لحظه ورودش به حمام فقط دستوراتش شروع میشه که بیا ، اونو بیار، اینو ببر، وانو آب کن، آخرشم دوباره از لحظه خشک کردن و الی آخر بچه با خودمه من واقعا خسته م نمیدونم چکار کنم لطفا راهنماییم کنید ممنون

با همسرم چيكار كنم

نام پرسشگر: ناشناس
با سلام من حدود 5 ماه است ازدواج كردم . توي اين 5 ماه اكثرا هر يك روز درميون خانواده همسرم منو به زور ميبرن خونشون هر روز به يك بهانه من هرموقع ميگم نه شوهرم نسبت به من موضع ميگيره كه تو ميخواي منو از خانوادم جدا كني . من هيچ كاري نمي تونم ازشون مخفي كنم . خسته شدم خيلي . هرجا ميخوايم بريم هر كار ميخوايم بكنيم بايد براشون توضيح بديم . ميگيم ميخوايم بريم بيرون ميگن كجا ؟ چرا ؟ با كي؟ من از جواب دادن به سوال هاشون امتناع ميكنم اما شوهرم براشون توضيح ميده .با آرامش با همسرم حرف زدم با عوا با گريه با قهر كه دارم از اين موضوع عا عذاب ميكشم اما اون ميگه شرايط همه همينه . اين حرف رو زياد از ماماننشينا شنيدم . من يه راه حل ميخوام كه چيكار كنم كه دست از زندگيمون بردارن . هرچي ميخوان بخور ميگن از گلومون پايين نميره شماهم بيايد با اين بهونه هرشب مارو ميكشن اونجا

همسرم بیکاره و تنبل

نام پرسشگر:
سلام خسته نباشید من خیلی نیاز به یه مشاور دارم من 7 سال پیش با یه مردی ازدواج کردم از همون اوایل ازدواج عصبی بود از یه خانواده مطلقه مردی پر حرف و پرمدعا الان 5 ساله بیکار نشسته معتاد شده تازگی ها هم دچار صرع میشه دو تا بچه دارم که خیلی هم اصرار داره سومی رو هم بیارم خیلی دروغ میگه حتی بی دلیل من آدم گیری نیستم اصلاً اخلاقم طوری نیست که پیگیر چیزی باشم اینکه با کی حرف میزنه یا چیکار میکنه خلاصه من سرکار میرم و ایشون تو خونه میخوره و میخوابه و بعضی وقتها هم کلی ازم طلبکار میشه که چرا خونه نامرتبه خونه مردم خیلی تمیزه خسته شدم دیشب حرفی بهم زد که داغونم کرد بهم میگه دارم به خاطر بچه ها تحملت میکنم وگرنه تاحالا ولت کرده بودم من صبح تا شب سرکارم و فقط دارم تمام گندکاری ها و پول قرض گرفتن های ایشون رو تسویه میکنم نمیدونم همه میگن برو ازش شکایت کن تا یه تلنگری بهش بخوره به خودش بیاد بره سرکار هر روز برای سرکار نرفتن یه بهونه داره بچه هام رو عصبی کرده نمیدونم چیکار کنم من زندگیم رو دوست دارم من نمیتونم طلاق بگیرم چون به خدا خیلی اعتقاد دارم و همیشه به خدا توکل کردم کمکم کنید لطفاً

چشم چرانی همسرم به زنان و دختران خیابان

نام پرسشگر: مینا
با سلام من حدود 3ماه میشه که عقد کرده ام...به تازگی متوجه نگاه های همسرم به زنان و دختران بی حجاب شده ام، از این موضوع بسیار ناراحت و عصبانی می شوم و یکی دوبار هم بهش گفتم میگه من نگاه نمیکم ....من ظاهر زیبا آراسته ای دارم ولی واقعا دارم اعتماد بنفسم رو از دست میدم....اون اندازه از ایمانی ر که من مد نظرم هست ایشون ندارند.من دختر چادری بودم ولی بخاطر نگاهاش به دخترای مانتویی منم دگه چادر نپوشیدم ....اینجوری که ادامه پیدا کنه من داغون میشم خواهش میکنم کمکم کنید

کمک به ترک اعتیاد همسر

نام پرسشگر: ناشناس
سلام همسرم متاسفانه از قبل از ازدواج تریاک مصرف میکردن و با این حال حاضرشدم مراسم عروسیمون برگزار بشه ولی الان خیلی بیشتر مصرف میکنن علتش هم متاسفانه بخاطر فکرو خیالهایی که در مورد رابطه گذشته جنسی من بوده مطرح میکنن همسرم میگه برای رهایی از فکرو خیال مصرف میکنن چطوری میتونم کمک کنم که ترک کنن راهنمائیم کنید لطفا از پاسخ هایی که در سوالهای قبل دادین هم متشکرم

برخورد باهمسرم

نام پرسشگر: آرزو
سلام من 21سالمه تازه ازدواج کردم تقریبا 2ماهه شوهرم هم 23سالشه من باهمسرم تندخو هستم و هی از کاراش زود زود ناراحت میشم دلیلشم اینه که چون خیلی دوسش دارم یه کارای رو هم بدون دلیل انجام میده منظوری نداره ازش ناراحت میشم هی میخام ناراحت نشم ها ولی نمیتونم دلم زود ازش ناراحت میشه دعوا میکنم باهاش تند برخورد میکنم ناراحت میشه الانم فکر میکنم ازم سرد شده و ناراحته.وخودشم خیلی دوسش دارم ولی خجالت میکشم ابراز علاقه کنم بهش لطفا کمکم بکنید؟؟

مشکل اختلاف با همسر و قهر

نام پرسشگر: راحله
سلام من ده ساله که ازدواج کردم یه دختر چهار ساله دارم الان با شوهرم مشکل پیدا کردم قهر کردم امدم خونه بابام به خاطر اینکه هر سری دعوامون میشه بهم میگه برو ولی این اولین باره بعد زیاد سر میکشه تو زندگی اطرافیانم منتظر یه کار خطایی انجام بدن که این سرزنش کنه ودوست داره سوژه ای که از اونا میگیره موقع دعوامون طعنه به من برنه تو رو خدا پاسخ سوالم رو بدید من چیکار کنم

اضطراب شدید

نام پرسشگر: عالیه
سلام من به اضراب شدیدی گرفتار شدم لطفا کمکم کنید اعتماد به نفسمو از دست دادم در جمع صحبت کردن برام سخت شده استرس نگرانی تشویش .درحالت عادی استرس دارم

بی اعتقادی همسر

نام پرسشگر: ناشناس
سلام شوهرم نسبت به دین و وسیاست و کلا کشور خیلی بدبینه .نماز میخونه ولی زیاد اعتقادی نیست .انگار از همه کس طلبکاره.کار شهیدان قبول نداره.کلا بی اعتقاده گاهی حالا به الکی یا جدی میگه میخام بمیرم بی انگیزه شده.چکار کنم؟

همسرم عصبی است

نام پرسشگر: ناشناس
سلام وقتتون بخیر باسلام من دختری 21 ساله هستم که یکساله عقد کردم شوهرم آدم عصبی هست زود عصبانی میشه این چند ماه که ما سر چیزای بی خود و علکی بحث میکنیم و آخرش باهم قهر میکنیم اونم از وات منو مسدود میکنه اکثرا هم من میرم واسه آشتی جدیدا تو دعوا بهم فحش هم میده و آخرین بار منو دوتا سیلی هم زد بعدشم یه مدتیه که اخلاقش خیلی عوض شده همش میگه خستمه حوصله ندارم فشار کار و زندگی روم زیاد البته خودش باید خرج و مخارج عروسی رو بده به خاطر همین خیلی عقد مونیدیم هر چند من مراسم ساده میخوام اما اون همش میگه بزار پول دستم بیاد میگه خیلی دوست دارم اما بعضی وقتا تو دعواها منو به طلاق تهدید میکنه میدونم خیلی منو دوست داره آخه بعد از چندبار خواستگاری بهش جواب مثبت دادم واقعا کلافه م از عصبانیتای بیخود اون میگه منم که بحث دعوا رو شروع میکنم و کشدارش میکنم توروخدا کمکم کنید خیلی کلافه م توروخدا راهنماییم کنید

شخصی

نام پرسشگر: ناشناس
مدتیه خیلی ریزبین شدم نمیدونم چرا؟ مخصوصا روی رفتار پدرم خیلی اذیتمون میکنه خیلی از راهها رو جلو رومون میبنده از وقتی بازنشسته شده دیگ خسیس تر از قبل شده ی مقدار پول واسمون خرج میکنه اینقدر اذیتمون میکنه ک از خونه میزنیم بیرون تا ی,کم اعصابمون راحت شه اینقدر ب مادرم گیر میده ک منو خواهرم شب تا صبح گریه میکنیم ک چرا ارامش نداریم من و خواهرم دانشگاه قبول شدیم پدرم گفت یا تو میری یا خواهرت هزینه ندارم ک بدم منم پا رو دلم گذاشتم نرفتم اخلاقش واقعا غیرقابل تحمله سر هرچیزی دعوا میکنه اولا جلوی فامیلا هیچ توهینی نمیکرد اما حالا اینقدر جلوی دیگران ب من توهین میکنه و داد میزنه سرم ک از خجالت اشکم درمیاد من رشته روانشناسی بالینی رو خیلی دوست دارمم حاضرم همه چی رو بدم فقط این رشته رو ادامه بدم اما رشته خودم با اصرار و تهدیدای مادرم کامپیوتره خواستم رشتمو تغییر بدم ک روانشناسی بخونم همشون گفتن تو خودت دیوانه ای این رشته نرو اما من دختر خیلی ارومیم بخدا از دیوار صدا میاد از من نه فقط بخاطره رفتار این دونفر حالت گوشه گیری پیدا کردم توی این سن ب ی دونه از ارزوهام نرسیدم حتی کاری ام نیست ک برم ب نظر شما باید چیکارکنم😔؟ تنها امیدم حرف زدن با ی مشاور بود ک راهنماییم کنه یکی بحث خانوادم یکی هم تغییر رشتم؟ تنها ارزوم اینه ب امثال خودم باجونودل کمک کنم اما اول باید روان خودمو درمان کنم😔چرا هیچوقت دخترای سالم توی اجتماع دیده نمیشن😢 و همیشه باید در حق دخترا ظلم بشه

مشوره خانواده

نام پرسشگر: صفورا
سلام وقت شما بخیر.سه سال پیش از شوهر اولم جدا شدم.یه پسر ۸ ساله دارم که با شوهر اولم زندگی میکنه من نزدیک یک ساله دوباره ازدواج کردم و متاسفانه از همون اول به شدت به مشکل خوردیم.چندبار خواستم جدا بشم که نشد.الانم فقط بخاطره خانواده ام مجبورم ادامه بدم.یه جوری شدم که یه لحظه میگم زندگی کنم یه لحظه بعد پشیمون میشم.هم میگم بچه دار شیم شاید کمتر بحث کنیم هم میگم این زندگی اخرش جدایی. نمیتونم تصمیم بگیرم لطفا راهنماییم کنید..ممنون

اختلاف با همسر

نام پرسشگر: ن
با سلام من یک سال با همسرم ازدواج کردم اوایل مشکلات زیادی داشتیم ولی بعدا کم شد الان بزرگترین مشکل من اینه که همسرم اعتماد به نفس پایینی داره مخصوصا بین خانواده من اون همش با گوشی خودشو سرگرم میکنه هر وقتم که که برمی گردیم همش بد خانواده. میگه و هر چیزی رو بهانه میکنه خلاصه فقط، با کوچیک کردن اونا آروم میشه با اینکه ما خیلی احترام میزاریم بهش راستش الان خیلی از جمع دور شدیم اون هر کی هر چی میگه به خودش میگیره و فقط با حرفای زشت در مورد اونا زدن به من آروم میشه و منم نباید حرف بزنم چون بدتر عصبانی میشه لطفا کمکم کنین من هشت ماهه باردارم دارم کم مبارک احساس افسردگی میکنم ناگفته نمونه من اصلا راجع به خانواده بد نمی گم و همیشه بهشون احترام می زارم ولی خسته شدم

خانوادگی خصوصی

نام پرسشگر: فاطمه
سلام من خودم تنهازندگی میکنم پدرمادرمردن خواهرم ندارم برادرهام اصلا زیادرفت امدنمیکنن سمت خانواده زناشون هستن من بعدفوت مادرم رابطه ام باخانواده همسرم بیشترگردم بعدمرضی قلب دخترم اشکارشدخانواده همسرم خیلی زخم زبون زدن بهم ازارم دادن باحرفاشون قبل هم خانواده شوهرم حرف سنگین میزدن من ندیدمیگرفت ولی خیلی بدترشدالان من اصلا خونه مادرشوهرم نمیرم شوهرم تنهامیره چندماه یک بارمنم میرم موردکم محلی هاشون قرارمیگیرم به شوهرم شگایت میکنم که این چه وضعش هست میگه چگارکنم کفتم بازاوناکارخودشون میکنن،همین شرایط برایکی ازجاریها اتفاق افتادکارشونربه جدایی افتادسردخالت زیادخانواده همسرمن خیلی میترسم همش میترسم تاچندسال دیگه همون بلاسراون جاریم اوردن سرمن میارن یاطلاق میگشه اخرمن ازچشم شوهرمی اندازن ول کنه بره یه زن دیگه بگیره ازاین مواردزیادمادرش پیش شوهرم میگه زنه گی بدبودشوهرش رفته یکی دیگه اورده اون ول کرده توروخداکمکم کنیدمن خانواده ازدست دادم خیلی حالم بده

رفتار با همسر در حال ترک

نام پرسشگر: ن
با سلام خانمی هستم 35 ساله 10 سال ازدواج کردم 1 دختر 5 ساله و 5 ماهه حامله هستم.به تازگی متوجه شدم که شوهرم اعتیاد داشته و در حال ترکه.اما خودش نمیدونه که من خبر دارم.نگرانیم از برگشت دوبارش و واین همه سال پنهانکاری که من بویی نبردم.و بچه ای که تو راهه..کلا من بی احمیت ترین موجود تو زندگیشم.اما به دخترمون توجهش خوبه.مشکل مالی نداریم.هر دو شاغلیم.حتی خونه هم به نام منه .اما رفتارش آزار دهندس.و آینده ای که در انتظار بچه هامه.دیگه علاقه ای بهش ندارم .خانوادم بفهمن نمیگذارن لحظه ای بمونم تو خونش.خانواده خودم شدیدا تحصیل کرده و محترم اما خانواده ایشون بی قید و بیسواد و هرکی هرکی.یه برادش اعتیاد داشته اما فوت شده.یک برادش که 20 سال پیش تصادف کرده و مرده ترک کرده بوده.خانوادم هم با اسرار من قبول به ازدواج شدن.ما تو دانشگاه همکلاسی بودیم.خودش تنهایی آدم بدی نیست اما وقتی برادرش سیگار میده دستش و مادرش عین خیالش نیست...البته همه این داستانها رو بعد از عروسی متوجه شدم. نمیدونم چه کار باید بکنم یا چطور باید رفتار کنم.اصلا باید بهش بگم من میدونم یا نه؟این مسافر تو راهی رو چکار کنم .شاید اگر نیاد دنیا واسه خودش بهتر باشه.همش به این داستان فکر میکنم که این بچه نیاد بهتره.تمام شب و روزم حرص خوردن و اشک و اضطرابه.به هیچکس هم نمیتونم حرفی بزنم.توی کارم تمرکز ندارم.تو خونه بدترم.خواهش میکنم بهترین راه حل رو جلوی پای من بگذارین.کنار اومدن با این مسئله برام امکان نداره.اگر بخوام جدا بشم لطمه بزرگی به دخترم میخوره و شاید با این کارم باعث برگشت شوهرم بشم.هرچند دیگه هیچ علاقه ای بهش ندارم.اما پدر بچه هامه. لطفا راهنماییم کنید.ممنونم

افسردگی

نام پرسشگر: با
سلام من دختری 30سال مجردم، چهره و قدو ...خوبی دارم، مانتویی هستم اما با حجاب میگردم، نماز و روزه و ... بجا میارم پدرم اعتیاد دار و 5 سال خونه رو ترک کرده و مارو بدون خرج و.. گذاشت ورفت مادرم بخاطر بیماری 3 سالی فوت شدن بخاطر ابرومون همیشه جوری وانمود کردم که پدر تو خونس سرهرکاری میرم پیشنهاد دوستی و.. بهم میدن که بخاطر تضاد با ایمانم مجبور میشم بیرون بیام الان بیکارم بدون خرج زندگی در حال حاضر تو خونه ای که بنام برادر بزرگم ساکنیم 30سالم هیچ پیشنهاد ازدواجی ندارم هرکس سمتم میاد فقط برای دوستی که من رد میکنم هرکس منو میبین از خوبیم پیش همه میگه اما پای ازدواج برادرشون باش کس دیگه رو معرفی میکن/ پدرم علاوه بر خرجی ندادن ما رو شکنجه روحی میکن پیام تهدید میفرسته برادر بزرگم تهدید میکن که اگه خونت نفروشی و بهم سهم ندی روزگارهمتون خراب میکنم منم یدخترم ابرو برام مهمه /هروز قرانم میخونم تا اونجا که ممکن نمازم اول وقت میخونم اما نه اینده ای دارم نه جهازی نه مادری نه پدری نه خونه ای از نظر روحی داغونم ما در هرحال حاضر سه تا مجردیم من30 سالم خواهرم 32سالش و برادرم 23 سالش خواهش میکنم راهنماییم کنید

تنوع طلبی در رابطه با زنان

نام پرسشگر: ناشناس
سلام مردی 40 ساله هستم متأهل و دارای دو فرزند به دلیل شغلم هر از چند گاهی مجبور به مسافرت خارج از کشور میشوم که در این سفرها با زنان و دختران در ارتباطم گاهی بعد از سفر این رابطه همچنان ادامه پیدا میکند و تبدیل به رابطه ای عاطفی میشود در حال حاضر هم زمان با 7خانم ارتباط دارم بعضی فقط در فضای مجازی اما با بعضی در فضای حقیقی نیز در ارتباطم مدتیست همسرم از این ماجرا مطلع شده و تهتید به ترکم کرده چگونه میتوانم بر غرایزم غلبه کنم و دیگر با خانمها ارتباطی نداشته باشم؟

ازدواج

نام پرسشگر: علیرضا
باسلام و وقت بخیر بنده متاهل هستم و خانم بنده و خودم عقاید مذهبی داریم حانم بنده حافظ کل قران هستن اما از سال گذشته با یکی از کارمندان دفتر خود ارتباط برقرار کردم تا جایی ک حدود یکسال هست با اون خانوم ارتباط دارم هم خودم اون خانوم رو دوست دارم بشدت و اون خانوم بنده رو اون خانوم مجرد هستن میخاستم بدونم چه راهکاری رو بنده پیشنهاد میدین