عضویت العربیة English
پیامبر اکرم صلّی الله علیه و آله: نزدیک‌ترین شما به من در روز قیامت، کسانی هستند که در دنیا بیشتر از دیگران بر من صلوات فرستند.

سایر مباحث خانواده

شخصی

نام پرسشگر: ناشناس
مدتیه خیلی ریزبین شدم نمیدونم چرا؟ مخصوصا روی رفتار پدرم خیلی اذیتمون میکنه خیلی از راهها رو جلو رومون میبنده از وقتی بازنشسته شده دیگ خسیس تر از قبل شده ی مقدار پول واسمون خرج میکنه اینقدر اذیتمون میکنه ک از خونه میزنیم بیرون تا ی,کم اعصابمون راحت شه اینقدر ب مادرم گیر میده ک منو خواهرم شب تا صبح گریه میکنیم ک چرا ارامش نداریم من و خواهرم دانشگاه قبول شدیم پدرم گفت یا تو میری یا خواهرت هزینه ندارم ک بدم منم پا رو دلم گذاشتم نرفتم اخلاقش واقعا غیرقابل تحمله سر هرچیزی دعوا میکنه اولا جلوی فامیلا هیچ توهینی نمیکرد اما حالا اینقدر جلوی دیگران ب من توهین میکنه و داد میزنه سرم ک از خجالت اشکم درمیاد من رشته روانشناسی بالینی رو خیلی دوست دارمم حاضرم همه چی رو بدم فقط این رشته رو ادامه بدم اما رشته خودم با اصرار و تهدیدای مادرم کامپیوتره خواستم رشتمو تغییر بدم ک روانشناسی بخونم همشون گفتن تو خودت دیوانه ای این رشته نرو اما من دختر خیلی ارومیم بخدا از دیوار صدا میاد از من نه فقط بخاطره رفتار این دونفر حالت گوشه گیری پیدا کردم توی این سن ب ی دونه از ارزوهام نرسیدم حتی کاری ام نیست ک برم ب نظر شما باید چیکارکنم😔؟ تنها امیدم حرف زدن با ی مشاور بود ک راهنماییم کنه یکی بحث خانوادم یکی هم تغییر رشتم؟ تنها ارزوم اینه ب امثال خودم باجونودل کمک کنم اما اول باید روان خودمو درمان کنم😔چرا هیچوقت دخترای سالم توی اجتماع دیده نمیشن😢 و همیشه باید در حق دخترا ظلم بشه

افسردگی

نام پرسشگر: با
سلام من دختری 30سال مجردم، چهره و قدو ...خوبی دارم، مانتویی هستم اما با حجاب میگردم، نماز و روزه و ... بجا میارم پدرم اعتیاد دار و 5 سال خونه رو ترک کرده و مارو بدون خرج و.. گذاشت ورفت مادرم بخاطر بیماری 3 سالی فوت شدن بخاطر ابرومون همیشه جوری وانمود کردم که پدر تو خونس سرهرکاری میرم پیشنهاد دوستی و.. بهم میدن که بخاطر تضاد با ایمانم مجبور میشم بیرون بیام الان بیکارم بدون خرج زندگی در حال حاضر تو خونه ای که بنام برادر بزرگم ساکنیم 30سالم هیچ پیشنهاد ازدواجی ندارم هرکس سمتم میاد فقط برای دوستی که من رد میکنم هرکس منو میبین از خوبیم پیش همه میگه اما پای ازدواج برادرشون باش کس دیگه رو معرفی میکن/ پدرم علاوه بر خرجی ندادن ما رو شکنجه روحی میکن پیام تهدید میفرسته برادر بزرگم تهدید میکن که اگه خونت نفروشی و بهم سهم ندی روزگارهمتون خراب میکنم منم یدخترم ابرو برام مهمه /هروز قرانم میخونم تا اونجا که ممکن نمازم اول وقت میخونم اما نه اینده ای دارم نه جهازی نه مادری نه پدری نه خونه ای از نظر روحی داغونم ما در هرحال حاضر سه تا مجردیم من30 سالم خواهرم 32سالش و برادرم 23 سالش خواهش میکنم راهنماییم کنید

ازدواج

نام پرسشگر: علیرضا
باسلام و وقت بخیر بنده متاهل هستم و خانم بنده و خودم عقاید مذهبی داریم حانم بنده حافظ کل قران هستن اما از سال گذشته با یکی از کارمندان دفتر خود ارتباط برقرار کردم تا جایی ک حدود یکسال هست با اون خانوم ارتباط دارم هم خودم اون خانوم رو دوست دارم بشدت و اون خانوم بنده رو اون خانوم مجرد هستن میخاستم بدونم چه راهکاری رو بنده پیشنهاد میدین

مشکلات خانوادگی

نام پرسشگر: مهسا
سلام وقتتون بخیر.من و همسرم رابطه خیلی خوبی با هم داشتیم و عقد هستیم و با کلی تلاش به هم رسیدیم و خانوادش خیلی خوب هستن و من در مقابل رفتار خوبی با انها دارم.تا اینکه یه اتفاق بد افتاد.من و خواهرم داشتیم چت میکردیم و من گفتم فکر کنم مادرشوهرم دروغ گفته که برای عید قربان به من چادر خریده احساس میکنم این چادر رو از قبل داشته و یه جا هم به شوخی گفتم بره دخترشو ادم کنه.حالا همسرم اینا رو خونده و خیلی ناراحت شده و رابطش با من خیلی سرد شده.میگه دیگه بهت اعتماد ندارم و از چشمم افتادی و دروغگویی و … همش سرزنشم میکنه.نمیدونم چکار کنم.میدونم اشتباه از من بوده ولی نمیدونم چطوری جبران کنم.الان سه روز دارم معذرت خواهی میکنم و ازش میخوام یه فرصت دیگه بهم بده ولی فایده نداره.همش به روم میاره و سرزنشم میکنه.تورو خدا کمکم کنید زندگیم بشه مثل قبل.ممنونم از شما

بی علاقگی و کم توجهی شوهرم

نام پرسشگر: ناشناس
سلام همسر من هنرمند هستن وفعلا اول راه است،ایشون همیشه سرش تو گوشی و در حال چت کردنه اینکه میگم همیشه یعنی کل وقتی که توی خونه یا مهمانی هستیم،اصلا با من اهل صحبت کردن و ابراز علاقه نیس،تو گروههاو فضاهای مجازی بیش از حد فعاله در حدی که اگه یه زن بهش پیام بده به عنوان یه مخاطب حتما باید جوابشو بصورت مفصل بده و اگر نشد باهاش تماس میگیره،جدیدا چتها و تماساشو پاک میکنه،بی احترامی های زیادی بهم میکنه گاها دست بزن داره،هر چقدرم میخوام باش حرف بزن میگه میگم فلانی تو واسم مهمی و دوست دارم اگه میگم کمتر با این زنا چت کن و تو گروهها فعالیت کن بخاطر حفظ شخصیت خودته در جواب بهم میگه تو از خودت میترسی که مبادا ولت کنمو ول کن این حرفارو اعصابمو داغون نکن من همینم که هستم و خواهم بود،ناراحتی و اشک و غصه من هیییییچ مفهومی واسش نداره همچنان کار خودشو انجام میده و انگار اصلا منو نمیبینه،اهل دلجویی و معذرت خواهی و اینجور چیزام نیس حال از شما راهکار میخوام که چطور از این فضای مجازی کمی دورش کنم و به خودم و بچه هامون پایبند تر بشه

خانواده

نام پرسشگر: ناشناس
سلام.خانومی17ساله هستم..3ساله ازدواج کردم وصاحب یک پسریکساله هستم.شوهرم محل کارش بامحل زندگیمون فاصله داره و خانواده ها اصرار دارند که ماهم محل زندگیمون رو به اون شهرببریم وخب من محصل هستم وامسال پیش دانشگاهی رشته تجربیم و درسمم خوبه..ویکی ازمشکلاتی ک دارم اینکه اگربه شهرموردنظرنقل مکان کنیم دیگه نمیتونم ادامه تحصیل بدم ودرسمم دوست دارم ازطرفی وسع مالیمونم ب اندازه خریدیارهن خونه توی شهرموردنظرنیست..وراستش من بین همه گیرافتادم ونمیدونم چیکارکنم میخاستم شما راهنماییم کنین

قهر های پی در پی

نام پرسشگر: ناشناس
سلام وقتتون بخیر! من تو یک خانواده پر جمعیت بزرگ شدم!پدرم ادم بسیار مذهبی هستند.من فرزند یکی به اخر خانواده هستم،مشکلی که باهاش اخیرا به دفعات مواجه شدیم این هستش که پدرم تا مشاجره ای پیش میاد تو خونه بلافاصله خونه رو ترک میکنن و به پارکینگ خونه نقل مکان میکنن که البته اونجا شرایط تا حدی برای زندگی مهیا هستش و فرش و مبل شده هست ولی این قهر خیلی طولانی میشه و گاها به سه ماه هم کشیده شده!بعد که همه ی خواهر ها و برادر ها برای دلجویی نزدشون میریم چه بسا که پیش نیومده ما مقصر باشیم پدرم بدلیل توقعات فراوانی که از ما دارن عصبانی میشن و ترک میکنک مارو،ممانعت میکنن و هزار تا خواسته ی مستبدانه خودشونو شرط میکنن برای برگشت.که حتی با قبولش هم بر نمیگردند،این مسئله خیلی زیاد شده.متاسفانه پدر و مادر من هر دو مغرور و خود رای هستن و بصورت ناگهانی تغییر رفتار میدهند و ما هر چند وقت یکبار با این چالش رو به رو میشیم!واقعا تحمل این وضعیت دشوار شده.ممنون میشم اگه راهنمایی کنید

مشکل با نوجوان سرکش دخترم من رادمست ندارد

نام پرسشگر: ناشناس
با عرض سلام من دو دختر ۱۳ و۱۸ساله دارم بسیار سرکش ولجباز و ابسته به گوشی اصلا به درس اهمیت نمیدن هگه بکنار فقط از حرفهای زشت استفاده میکنن ویا بزرگتره بی اجازه من بیرون میره نمیدونم چکا ر کنم توروخدا کمکم کنید

مشکل با زندگی بامادرشوهر

نام پرسشگر: س
سلام خسته نباشید تورخدا جواب منو بدید من ۱۸سالمه همسرم۲۰سالشه درحاضردردوران عقدبه سر میبریم مشکل من اینه همسرمن خواهرش میگه ک وقتی ازدواج کردی وظیفه تو است ک پدرومادر ازشون مواظبت کنی و با اونا زندگی کنی و من اینو نمیتونم تحمل کنم مادرشوهرم منوخیلی اذیت میکنه از لفظی و بعضی ازکارهااصلا باهام نمیسازیم وقتی میریم مهمونی خونشون خیلی اذیت میکنندومن همش گریه وباهمسرهی دعوامون میشه اگه شب و روزکنارهم باشیم زندگی کنیم فقط جنگ اعصاب و دعوامطئنم خواهیم داشت ماتودوران عقدشرایطمون سخته همه جوره هم ازخونواده من وهمسرم دلم میخوادهرچه زودتربریم خونه خودمون انوقت اگه بامازندگی کنندزندگی خوبی نخواهم داشت حتی خونه خودم بعدش این حق منه خونه خودم ازنظرلباس ارایش و.. راحت باشم ن اینکه تو خونه خودم لباس ک راحت نباشم بپوشم و پوشیده باشه همیشه ودرضمن مادرشوهراینام ازپس کارهای خودشون برمیان ونیازبه مراقبت ندارن تشکرخواهش میکنم جواب بدید

خانواده

نام پرسشگر: gol
سلام خسته نباشید . دختری ۳۲ ساله هستم که یکماه عقد کردم .با همسرم مشکلی ندارم ولی همسرم و پدرم بنا بر دلایلی با هم مشکلاتی دارن که البته مشکلات بی اهمیتی هستش که الکی بزرگش کردند . تو این مدت کم بعد عقدم همسرم منزل ما نمیاد .و معتقد پدرم سختگیری هایی میکنه . از اونجاایی که تک دختر خونواده هستم و مادرم فوت شده مسولیت بیشتری دارم الان بین پدر و همسرم موندم از هر راهی هم ولرد شدم این رابطه رو خوب کنم ولی نمیشه و این موصوع ادیتم میکنه چون نمیتونم پدرمم کنار بزارم کدر شدن رابطه اینا هنوز یکماه از جشنم مگدشته خیلی عدابم میده ممنون نیشم راهنماییم کنید

مشکل خانوادگی

نام پرسشگر: ناشناس
سلام الان مدت ۵ ساله که من ازدواج کردم اوایل ازدواجمون با هم خوب بودیم اما رفته رفته سر چیزای کوچیک باهم بحثمون میشدو مجبور میشدم روش دست بلند کنم ودر همان هنگام فورا میگفت الان زنگ میزنم به مادرم یا میخوام از خونت برم اما این کارو نمیکرد تا اینکه خدا بهمون یه بچه داد دیگه جروبحثمون کمتر شد دیگه دست رو خانمم بلند نمیکردم وناگفته نماند دراین مدت ۵ سال ک ازدواج کردم بخاطر بیکاری کلا تو خونه هستم چون معلولم یکی از پاهام قطع هست . وهمش بهم میگه تو چرا سر کار نمیری من لباس میخوام همچی میخام اما این مشکل بیکاریم باهام کنار می یومد تا اینکه ۶ ماه پیش مادر خانمم یه کاری واسم پیدا کرد قرار شد من با خانمم برم اونجا که من کار کنم تا اونجا ینی شهر مادر خانمم ۵ ساعت فاصلشه من به خانمم گفتم رفتیم اونجا تو دیگه باید تو خونه بشینی برای من آب و غذا درست کنی یموقع مثل خواهرات دائم تو خیابون اینورو اونور نری اونا مجردن همین حرف ما باعث شد به مادرش زنگ بزنه وقضیه هم بهش میگه که مادرش هم همه جوره پشتیبانی دخترش هست بمن گفت مگه دختر من گروگانه توچرا اینحوری گفتی فردا بیا طلاق دخترم بده بعد به دخترش گفت همین حالا آماده شو با اتوبوس بیا خانم من هم اماده شد با اتوبوس رفت بعد گذشت چهار ۵ روز رفتم خونه مادر خانمم کاری که قرار بود اونجا کار کنم جور نشد با خانمم برگشتیم سر زندگیمون بعد از این ماجرا اخلاق ورفتار من ۵۰ درصد عوض شد خیلی باهم خوب بودیم تا اینکه ۱۰ روز پیش گفت میخوام برم خونه مادرم منم مانعش نشدم وقتی رفت روز به روز احساس میکردم باهام سرده نه زنگ میزنه نه پیامی میده دیگه خودم بهش زنگ زدم سریه چیز کوچیک بحثمون شد و من تلفن قطع کردم تا ۵ روز محلش نمیزاشتم دوبار هم بهم پیام داد جوابش ندادم تا اینکه گفت من میخوام ازت جداشم دیگه تحمل ندارم منم بهش گفتم هرچه سریعتر اینکارو بکن چون غرورم اجازه نمیداد ک مثلا بخوام التماسش کنم ۲ روز بعدش گفتم با اینحوری زندگیم خراب میشه تا اینکه تو واتساپ بهش پیام دادم جواب داد الانم باهم نسبتاً خوب هستیم اما خب تا من پیام ندم یا زنگ نزنم اون اینکار نمیکنه خیلی سرد شده باهام نمیدونم چکار کنم اما اگه تا یکسال هم نیاد مادرش بهش نمیگه برو سر خونه زندگیت دیگه موندن بسه برو .شرمنده متن طولانی شد خواهش دارم راهنمائی کنید ممنون

طلاق و فرزند

نام پرسشگر: ناشناس
سلام , من بعد ۶ سال زندگی در حالی که باردارم , به دلیل ظلم شوهر ومادرش و خیانت در حال جدایی هستم . حال روحی خوبی ندارم . نگران اینده ام هستم . برای فرزندم دچار تنگنا هستم چون مردم میگن بچت به دنیا اومد اونرو به پدرش بده , اگه بخوای بزرگش کنی هیچ مردی حاضر به ازدواج با تو نخواهد بود . خییلی نیاز به راهنمایی دارم , میخوام تصمیمی بگیرم که سالها بعد ازش پشیمون نشم . متشکرم

خرج نكردن همسر

نام پرسشگر: سارا
سلام مدت دو ساله ازدواج كردم، يك سال نامزد بودم و يك سال هست عروسي كردم يك سال قبل هم يه دوره آشنايي با همسرم داشتم، در اون دوران چون هم من و هم ايشون دانشجو بوديم من زياد به اينكه خرج نميكنن حساس نبودم و سعي ميكردم اگه خرجي ميكنن دفعه بعد من مهمون كنم ، وقتي نامزد بوديم ايشون كار مناسبي پيدا كرد و درامد خوبي داشت ولي باز چون خانواده ضعيفي داشتن من سطح توقعاتم رو كم كردم تا بتونن پس انداز كنن ولي الان ميبينم ايشون خيلي خوب براي خودشون خرج ميكنن و من براي نيازهاي ابتدايي ام هم بايد كلي منت بكشم ، اصلا توجهي به مخارج شخص من ندارن وحتي مناسبتهارم با پررويي تمام نديد ميگرن جز تولد، خانوادشونم همينطور. احساس ميكنم گذشتم منو بي ارزش كرده طوري كه هرچي دارم يا خانوادام خريدن يا از خونه پدري با خودم آوردم

نوع رفتار با دیگران

نام پرسشگر: ناشناس
سلام؛مشکل من چگونگی رفتار با جاری و برادر شوهرم هست؛سه سال هست که جاری دارم؛برادر شوهرم خیلی مغرورو و خودخواهه؛بعد از ادواج بدتر هم شده؛چون خانومشم هم همین طوره اصلا از اخلاق و رفتار جاریم خوشم نمیاد هیچ علاقه ای هم بهش ندارم اما تمام این سه سال سعی کردم باهاش خوب رفتار کنم تا تنشی بینمون ایجاد نشه وقتی حامله شد سعی کردم باهاش مهربون تر بشم وقتی بچه ش به دنیا اومد بهش کمک میکردم تا کمتر اذیت بشه؛چون خیلی حساسه وقتی جاری بعدی هم اومد سعی میکردم با هر دوشون یه جور رفتار کنم که باخودشون فکر نکنن بینشون فرق میذارم؛همه چی خوب بود تا اینکه با اونا رفتیم مسافرت؛دو روز اول به من چند بار متلک گفت که من نمیفهمیدم چرا اینطوری میکنه؛اینبار که متلک گفت عصبی شدم بهش گفتم چرا توی جمع منو سبک میکنی چته از دیروز تاحالا به من میپری؛اونم ناراحت شد حرفی نزد؛نیم ساعت بعد توی خلوت رفتم جلو بهش گفتم مشکل تو با من چیه اونم گفت توی این دو روز اونجوری که باید به بقیه کمک نمیکنی و زود خسته میشی میخوابی حالا من با این حرفش مشکلی نداشتم و.گفتم باشه سعی میکنم فعال تر باشم و بیشتر کمک کنم اما با حرف بعدیش خیلی ناراحت شدم که به من گفت بچه ت توی مسافرت سرما خورده چون تو مراقبش نبودی و بدنش ضعبف شده بیشتر مواظبش باش و این حرفا؛از این دخالتش اصلا خوشم نیومد؛باهاش سنگین شدم؛چند روز بعدشم شوهرم با برادرش بحث کرد اونم توی جمع بلند گفت که زن تو انگار نه انگار که بچه داره من که عموشم دلم بیشتر براش میسوزه؛در حالیکه فقط حرف میزنه؛اون حتی به اندازه عموهای دیگه ش به بچه من محبت نداشته همیشه دنبال زن و زندگی خودش بوده؛خلاصه که دیگه خسته شدم ازشون؛دیگه حوصله با سیاست رفتار کردنو ندارم؛چرا هیچوقت هیچ جا نمیتونم خودم باشم؛همش باید مواظب باشم باعث ناراحتی دیگران نشم منم اخه یه ظرفیتی دارم؛کاش میتونستم باهاشون قطع رابطه کنم اما نمیشه شما بگین باید چیکار کنم

رابطه با خانواده همسر

نام پرسشگر: ناشناس
با سلام ، ممنونم از مشاوره رایگانتون من خیلی احتیاج به یه همفکری یا راه حل دارم. من 25 سالمه و الان 9 ماهه که عقد کردم . همسرمو دوست دارم و خداراشکر باهم مشکلی نداریم. همسر من همیشه از تفاوتی که خانوادش بین خودش و برادرش میزارن ناراحته و من همیشه بهش گفتم که اشتباه میکنه و باید به خانوادش احترام بزاره.منم از وقتی عقد کردم تفاوت های زیادی بین من و جاریم میزارن ولی من حرفی نزدم چندوقت پیش برای اولین بار یه مسافرت با خانواده همسرم رفتم که این تفاوت ها منو خیلی دلخور کرد من به همسرم یه سری از این دلخوریا رو گفتم ولی به همسرم گفتم که چیزی به خانوادش نگه ولی علی رقم میل من همسرم با خانوادش بحث کرد و مادر و خواهرش بی احترامی خیلیی زیادی به من کردن ولی من هیچ حرفی نزدم . توی عصبانیت حرفی نمیزنم که باعث پشیمونی بشه.بعد از برگشت از سفرمون من با تمام دلخوریم هر روز از همسرم میخواستم که با خانوادش صحبت کنه و قهر نباشه .دلم میخواست آخر هفته برم خونه خانواده همسرم و باهم صحبت کنیم و دلخوری ها رفع بشه اما خانواده همسرم اومدن خونه ما و به پدرومادرم تمام جریان سفرگفتن و بهشون گفتن که دخترتون خبرچینه چون به همسرش گفته که دلخوره. حالا وجهه من جلو خاواده همسرم خراب شده و فکر میکنن من همسرم پر میکنم که باهاشون قهرباشه یا خوب نباشه برعکس واقعیت حالا همسرم ازم میخواد با سیاست رفتار کنم و میخواد که بریم خونشون و بگیم آره ما مقصربودیم چون باید برامون عروسی بگیرن و دراصل و بدون دروغ کارمون بهشون گیره . من از این به بعد و توی اولین برخورد چطوری رفتار کنم درحالی که واقعا از رفتارشون دلخورم اما به خاطر زندیگم میخوام بازم باهاشون رفت آمد کنم. لطفا کمکم کنید کمتر برم اونجا بهتره ؟ رفتم چطوری رفتار کنم که شخصیتم بیشتر از این خورد نشه ،مثل قبل باشم یا نه؟ لطفا یه رفتار مناسب بهم بگین . لطفا کمکم کنید

مهاجرت

نام پرسشگر: م
سلام وعرض ادب ۲۷سال دارم و لیسانس الکترونیک. درحال حاضر بع علت نبود کار مدیر فروش فروشگاه پوشاک هستم. ۴ساله با خانمم آشنا شدم و کمتر از یک ساله که رفتیم زیر یه سقف. مدتی که همسرم اصرار میکنه که بریم آلمان. برادر خانمم ۲ساله اونجاست. فقط تو خونه نشسته و حقوق میگیره. میگه ما هم خونه و زندگیمون رو بفروشیم بریم اونجا آینده داره. من شدیدا وابستگی دارم به خانواده و پدر و مادر مسنم رو نمیتونم نبینم و ۵سال برم آلمان. خدایی نکرده اتفاقی بیوفته و من نبینمشون. سر این داستان به مشکل برخورد کردیم که حتی حاضره جدا بشیم و بره بخاطر آیند ه ای که معلوم نیس خوب باشه. کمکم کنید لطفا

مشکل با اعضا خانواده

نام پرسشگر: تی
سلام وقتتون بخیر : من مشکل خانوادگیم فرزند اخری هستم 5برادریم از این 4نفر که پنجمی من هستم از پدر بدجوری کینه ای شدم چون بامن بد برخورد میکنه همیشه حرف از خونه پرتت می کنم بیرون رو زبونشه نمیدونم با من چه مشکلی داره ناحالا هرکاری خواسته من براش انجام میدم اما بازم سرم داد میزنه حرف زور بارم می کنه منو جلو رفیقام زمینگیرم می کنه نمیدونم چرا خواستم یه کمکی بهم بکنید تا راحت بشم من یه نفس راحت بکشم تا بهش میگم اقاجون همه رفیقام متاهل شدن داداش هام رفتند پس من چه بدبختی دارم همون لحظه داد و بیداد راه میندازه .

خانوادگی

نام پرسشگر: ناشناس
پدرمن ۵۰سالشه وافسردگس دارن الان هم رواوردن به مواد مخدر هرچی باهاشون صحبت میکنم که مواد حالتوبدترمیکنه گوش شنوانداره قبل استفاده حالت ماتم داره ولی بدازاون شروع میکنه به پرحرفی واین که هرمشکلیو درست میکنه یه مدت هم به پزشک مراجعه کرد داروهاروکه میخورد همش خواب بود شغلش روهم ازدست پدرم زندگی درست کرده بودکه همه درحسرت بودن الان همه چی ازدست داریم میدیم ازوقتی هم برای برادرم تودوران عقدمشکلات پیش اومد وکش مکش حالش بدترشدکلاالان هم بیخیال زندگی یاهمش درحال بحث ودنبال مقصرمیگرده قبل پدرم قهرمان من بود ولی بارهابارهابهش گفتم که اگه جایی داشتم ازاین خونه میرفتم حتی چندبارفکرخودکشی به سرم زده الان هم ازپدرم متنفرشدم طی این مشکلات درسمو ول کرده بودم پدرم همش ناراحت بود دوباره بصورت غیرحضوری ادامه دادم که روحیه بدم بهش ومدرک گرفتم ولی اون اصلابه چشمش نیومدالانم حاضرم یه جابرم که پدرم نباشه

چطوری با خانواده شوهرم آشتی کنم؟

نام پرسشگر: ناشناس
با سلام . من 9 ماهه که عقد کردم با همسرم هیچ مشکلی خداراشکر ندارم فقط خانواده همسرم بین من و جاریم و البته بین پسرهاشون فرق زیادی میزارن بهشون یه بار گفتم و مادرشوهرم با خشونت بهم گفت که قضاوت نکنم . نمیدونم شایدم من حساس هستم . توی اولین مسافرتی که باهاشون رفتم خواهر شوهرم به حجابم گیر داد درصورتی که اون جاریم اصلا حجاب نمیگیره و چندین مورد این شکلی پیش اومد من به همسرم دلخوریمو گفتم و ایشون برخلاف میل من با خانوادش بحث کرد . خانوادش مخوصصا خواهرش بی احترامی زیادی به من کردن ولی من فقط سکوت کردم چون کلا موقع عصبانیتم ترجیح میدم حرفی نزنم که بعد پشیمون بشم . الان قهریم و من از این وضعیت ناراحتم دلم نمیخواد رابطمون اینطوری پیش بره . چطوری برای آشتی پا پیش بزارم که مقصر دیده نشم و بقیه هم به اشتباهشون پی ببرن و مهم تر این که دلخوری ها ازبین بره. خواهش میکنم کمکم کنید لطفااااااا

جدایی پدرو مادر

نام پرسشگر: ا
فورییییی ۲۵ ساله هستم یک سال و نیم عقد هستم..متاسفانه مشکل من مربوط به پدر و مادرمه که در ۵۰ سالگی میخوان از هم جدا شن و هیچ جوره هم کوتاه نمیان..دادگاه رفتن و دعواهای شدید بینشون صورت گرفته به طوری که خیلی از حرمت های بینشون از بین رفته هر کاری برای اشتی بینشون انجام میدیم فایده نداره توی این جریان من خیلی داغون شدم زندگی خودمو به کل فراموش کردم از همسرم غافل شدم و افسرده و خونه نشین شدم نمیدونم توی این جریان باید چکار کنم میخوام به همسرم برسم اما تواناییشو ندارم بهم میگه تو مدام غمگینی من هم حقی دارم،، از جو خونه خیلی خسته شدم دوست دارم عروسی کنم و برم سر زندگی خودم اما متاسفانه همسرم توانایی مالی خونه گرفتن رو نداره توی این جریان مریض شدم تیرویید شدید گرفتم ریزش مو گرفتم صورتم دیگه مثل قبل نیست از شدت غم چین و چروک افتاده و مدام گریه میکنم هر کسی هم با پدر و مادرم صحبت میکنه کوتاه نمیان و میخوان حرف خودشونو به کرسی بشونن من باید چیکار کنم؟ از طرفی هم چون حرمت های بینشون از بین رفته و دعواهای شدیدی بین خانواده هاشون صورت گرفته همه دوست دارن که اینا زودتر جدا شن اما من چی؟ سرنوشت من چی میشه؟ دوران عقدم بدترین دورانه برای من ، عیچ لذتی نمیبرم فقط دعواهای پدر و مادرمو میبینم و گریه میکنم شوهرمم کارش شهر دیگه است و کنارم نیست همین باعث بدتر شدن حالم شده