عضویت العربیة English
پیامبر اکرم صلّی الله علیه و آله: هر که حسین را دوست بدارد، خداوند دوستدار او است. بحارالأنوار، ج43، ص261

سایر مباحث خانواده

اختلاف

نام پرسشگر: ناشناس
سلام، خسته نباشید. سه ماه و نیمه که عقد کردم. همسرم توی پالایشگاه کار می کرد و یه ماه بعد از عقدمون به خاطر عوض شدن مدیریت شرکت بیکار شد. از اون روز تا به الان هنوز نتونسته کاری پیدا کنه، نه کسیو داره که معرفیش کنه برای کار نه پدر پولداری، به خاطر همین هر روز داره بینمون دعوا و بحث میشه و زندگیمون سر این موضوع داره خراب میشه. من اطرافیامو میبینم که همه ازدواج موفق کردن ولی وقتی وضع شوهرمو می بینم بهم فشار میاد و بحث می کنم باهاش که تو عرضه نداری بری سرکار تو منو بدبخت کردی. شوهرم به جز این بیکاری هیچ مشگل دیگه ای نداره ولی همین بیکاریش باعث اختلاف بینمون شده. مگه خدا خودش نگفته ازدواج کنین تا روزیتونو زیاد کنم پس چرا ما وضعمون بدتر شد؟ من باید چیکار کنم ؟ این مشکل داره زندگیمونو خراب میکنه

دير اومدن به خانه

نام پرسشگر: م
سلام پسري هستم ٢٨ ساله يك خواهر دارم و يك برادر كه به ترتيب ٦ سال و ١٢ سال از من بزرگتر هستن و ازدواج كردن. بنده مشغول به شغل ازاد هستم ظهر فقط براي نهار ميام خونه و دوباره ميرم در مغازم شبا بعد مغازه ميرم بيرون تفريح يا خونه رفيقم ميريم با جمعي از دوستام بازي ميكنيم. ولي پدر و مادرم سر نيامدن شب به خونه خونمو تو شيشه ميكنن نميدونم بايد با پدر مادرم چه كنم كه بهم گير ندن اونا حرفشون اينه كه بيا خونه بخواب اگه كمكم كنين ممنون ميشم

مرد بی مسئولیت

نام پرسشگر: ه
سلام خسته نباشید، شوهرم سر اینکه برنج پروانه زده دعوا کرد رفت وسایل جمع کرد رفت از خونه بیرون، 5 شب خونه تنها بودم نیومد حتی حتی ن زنگی ن پیامی هیچی منم ز میزنم ج نمیده اس میدم بلاک کرده، نیومد خونه منم اومدم خونه مامانم اینا الان هرچی ز میزنم جواب نمیده چیکار کنم

تغییر خودم

نام پرسشگر: *
سلام.من خانم هستم ۲۳ ساله پنج ساله ازدواج کردم و همسرم ۳۳ سالشه وپسر۳ساله دارم.خودم ادم خیلی خسته کننده ای هستم نه اراده دارم نه اعتمادبه نفس.شوهرمم بااین کارام خیلی خسته کردم دیگه ازم سرد شده.باهام خیلی سردرفتارمیکنه.میدونین میخوام یه فردی بشم بشاش وخوش اخلاق مهربان همش بگم بخندم و دیگه اصلا غرنزنم ازاین ادم بداخلاق وعنق وغرغروخسته شدم بیچاره نمیتونه از دستم نفس بکشه همش ازم فراریه. میشه لطفا کمکم کنیدزندگیم داره ازهم میپاشه!!!؟؟؟

اختلاف با نامزد

نام پرسشگر: AR
من و نامزدم ۷ ماهه ک عقد کردیم .اوایل همه چی خوب بود ولی با حساسیت های من نسبت به بقیه خانم ها و شیطنتای همسرم دچار مشکل شدیم .اوایل همه چی رو با هم حل میکردیم همه چی خوب بود.برادرشون مشکل اخلاقی دارن خانم بازی میکنن چون همکلاسیشون بودم و متوجه جریان شدم همیشه با من مشکل داشتن ومخالف من بودن .حتی شب عقدمون با همسرم دعوا کردن.بعد یه مدت با هم آشتی کردن من هم به تابعیت همسرم هیچی نمیگفتم و ایشون همیشه تاکیید داشتن که من قصد دارم برادرشونو ازشون بگیرم اونقدر این موضوعو تکرار کردن که همسرمم این حرفو باور کردن و همیشه برادرشون تو مسائل ما ازادانه دخالت میکردن.چون خانواده مذهبی دارن مادرشونم سر لاک زدن و حتی حجاب من ک یه فرد معمولیم دخالت میکردن.و باعث دعوا ما میشدن.من هم برای راه حل مشکلم مسائلمو به خانوادم گفتم و ازشدن کمک خواستم .ولی جای راه حل دعوا ها به خانواده خودم کشیده شد .به جایی که سر انتخاب تالارعروسی با نامزدم دعوا مفصلی کردن و فحش و فحشکاری .من واقعا عاشقانه همسرمو میخوام و دوسش دارم ولی با این شرایط پیش اومده و حرمت های ریخته شده خانوادم همه اصرار به طلاق دارن .و حتی وکیل گرفتن برای مهریم .چون از سمت خانواده نامزدم هیچ عکس العملی برای اشتی دادن نداده شده.حتی وکیلشون هم جلسه گذاشت که اشتیمون بده همسرم فقط پیگیر توافق کردن بود که طلاقم بده ولی کاملا مشخص بود ایشون هم از طرف خانوادش تحت فشاره و قلبا مایل به طلاق نیست چون قرار طلاق توافقی گذاشتیم و نیومد .الان به صورت پنهانی در ارتباطیم و قصد دادم که برم مشاوره و کلاسای اموزشی ولی از خانوادم میترسم همه با نامزدم مخالفن و نامزدمم برا فحش و حرفای بابا و برادرم خیلی خیلی ناراحت و دلگیره .من نمیدونم چیکار کنم😔حتی اونقدر فشار عصبی رومه که دکتر کلی قرص اعصاب بهم داده.من نمیتونم بدون همسرم زندگی کنم حتی مشاوره دکتر انوشه هم رفتیم ایشون گفتن ما بی هم دق میکنیم ولی باید کلاسای مهارت زندگی رو بریم ولی با به وجود اومدن این مشکلات نمیدونم چیکار کنم .تورو خدا کمکم کنین

خانوادگی

نام پرسشگر: Sahel
با سلام و خسته نباشی.ممنون میشم اگه جواب بدید خیلی حیاتیه برام.من ۳ سال قبل با آقایی وارد رابطه شدم که عاشقش بودم اخلاقای بدی داشت خیلی کوچیکم میکرد و بعد معذرت خواهی تااینکه بریدم و از زندگیش رفتم.میدونم اشتباه کردم که رابطه رو بهم زدم.بعد از چند ماه ایشون کلی اصرار کرد که به خوا عوض شدم و کلی واسطه فرستادمنم قبول کردم دوباره باهاش وارد رابطه شدم.حدود چند ماه ایشون خوب بودن تااینکه بدتر از قبلش شد.هی کوجیکم میکرد تهمت میزد تحقیرم میکرد میگفت منو ول کردی رفتی باید تحملم میکردی بعدم تا یه مدت ازش بیخبر بودم تااینکه با گریه و التماس برگشت منم که عاشقش بودم قبول کردم .این اتفاق تویه مدت کوتاه چندین بار رخ داد تا بار آخر که تهدیدش کردم گفتم تکرار شه میرم .بعد دیگه جدی شد و تصمیم ازدواج گرفتیم.من همش فک میکنم کوچیک شدم تحقیرم کرده ازش کینه گرفتم ولی عاشقشم نمیدونم چی کار کنم.الانم دوباره چند روزه باهام سرد شده میترسم دوباره بهم بزنه بزنه زیر همه چی و بره قبلا خانواده م نمیدونستن ولی الان اونا درجریانن و رابطمون به نامزدی رسیده اگه الان بذاره بره هم آبروم میره هم پیش خانواده مم کوچیک میشم و هم چون عاشقشم واقعا دیوونه میشم.البته خودش همش میگه عاشقمه و واسم همه کاری میکنه ولی این سرد شدنش تناقض داره😔خواهشششش میکنممممم کمکم کنین.ممنون

دوران عقد خواهرم

نام پرسشگر: ناشناس
با سلام ، خواهري دارم ك هفت ماه ب عقد پسري دراومده روزاي اول شرايطشونو ب ما دروغ گفتن اما حالا متوجه شديم كه نه كار داره نه وضيعت مالي مناسب چند بار توو اين مدت دعواهاي با خانواده ما پيش اومده و پسره فورا ب خواهرم ميگه جدا شيم بيشتر اين دعواها هم بخاطر رفيق بازي شديد و خوش گذروني هاي مجردي دامادمون هست از طرفي هم خانواده پسر علي رغم قول هايي ك روز اول دادن هيچ اقدامي برا گرفتن عروسي و خونه نميكنن من هم چند باري متوجه رفتار ناپسند و زيادي توجه كردن ب خودم از طرف دامادمون شدم هرچي هم ميگم برن خونه خودشون نه خواهرم حرفي به خانواده پسره ميزنه نه مامانم در ضمن ما شرايط مالي واجتماعي خيلي بالاتري از اون داريم اما همه از ترس اين ك باز دامادمون نگه طلاق هيچي نميگن اما من نگران خودمم چون چندباري ب گوشم زده خونه تنها بودي چرا نگفتي بيام و مطمعنم ب من نظر داره جناب داناد در صمن پدر من با ما زندگي نميكنه و در شهري دور از ما و كاملا جدا هستن و من برادري هم ندارم اگه ب مامانم يا خواهرمم بگم قضيه رو مطمعنم كار ب جدايي و طلاق ميرسه و من نميخوام باني اين كار بشم از طرفي هم نگران زندگي خواهرمم ولي هرچي بگم فك ميكنن من از سر حسادت و اين ك ازدواج نكردم دارم ميگم

دخالت در زندگی

نام پرسشگر: ن
سلام . دختری هستم حدود ۱ سال نامزدم . من و نامزدم با هم آشنا شدیم بعد معرفی هم به خونواده ها و مراسمات الان نامزدیم . پدر و مادرم در اول خبلب مشتاق بودن و راضی . بدون هیچ گونه تحقیقی پاسخ مثبت دادن . حالا بعد گذشت ۱ سال مادرم مدام میگه اگه طلاق بگیری بهتر از این نصیبت میشه ما که راضی نبودیم به انتخاب تو احترام گذاشتیم ! مدام سرکوفت میشنوم . میگن لیاقتت بیشتر از ایناس . من واقعا هنگ کردم این بحث ها باعث شده از کارای پایان نامم عقب بیوفتم . دانشجو ارشد تهرانم . منو از زندگی سرد کرده تا حدی که هر ۳ روز یک بار بحث این هست و در حد دعوا و کتک دیروز پدرم‌سر ابنکه میگفتم تموم کنین بحث رو حسابی سیاه و کبودم کرده . من از زندگیم سیرم . ۲ روز پیش ام به تعداد زیادی قرص خریدم که دیگه به این زندگیم پایان بدم . واقعا آرزوی من مردنه . تا حدی آماده ام که توی سر رسیدم همه چی رو براشون نوشتم که بعد من بخونن . مدام مبکوبن سرم که تو مایه ی آبرو ریزی ما هستی . کاش بمیری و نباشی . کاش نبودی . میگن عاق والدینم . میگن با این نامزدت ازدواج کنی بهت جهیزیه نمیدیم بری ببینم چیکار میکنی . حتی دوران قبل نامزدی هر خرجی که کردن برام حتی خریدن لپ تاپ رو میکوبن سرم حتی لباس و ما یحتاج . متنفرم از خودم . دیگه اعتماد بنفس ندارم . از چشم همه افتادم ...

طلاق

نام پرسشگر: راد
با سلام و عرض خسته نباشید مدت شش سال است که ازدواج کردم به تازگی صاحب فرزند شدم شوهرم از ابتدای ازدواجمان نسبت به مسائل جنسی سرد و بی تفاوت بود طوری که فقط رفع تکلیفی رابطه جنسی برقرار میکرد ولی هفته ای یکبار رابطه داشتیم وقتی باردار شدم همسرم کلا دیگه رابطه جنسی رو قطع کرد الان یکساله که ما اصلا رابطه نداریم، با شوهرم این مسئله را مطرح کردم که چرا تمایلی به رابطه نداره ولی پاسخ منطقی دریافت نکردم خیلی فکرا به ذهنم خطور میکنه یکبار با خودم میگم با کسی دیگه رابطه داره یکبار میگم دلیلش اینه که دوستم نداره و.. خودشم میگه که ناتوان جنسی نیست به محض اینکه بچه دارشدیم دیگه تمایلی به رابطه نداره انگار که منو بخاطر بچه میخواسته به نظر شما مشکل چی میتونه باشه؟ ممنون

روابطزن ومرد

نام پرسشگر: ناشناس
سلام وعرض خسته نباشید.چگونه میشود زنی باشیم مطیع همسرودرعین حال قدرتمند..من خیلی زن مطیعی هستم.اماقدرتمندنیستم.همسرم دربعضی مواقعنظرمن برایش مهم نیست.ایادرهمه وقت بایدمطیعبود؟چگونه بایدمطیع وموثروقدرتمندباشم.باسپاس ازپاسخگویی شما

چگونگی با فرد غیر نرمال

نام پرسشگر: ناشناس
باعرض سلام و خسته نباشید برادرم همسری داره که هم سن و سال من هستند. ایشون یه حالت رقابت و خود رایی ، یه حالت بی جنبگی داره. در دوران عقد اینطور نبود از وقتی که عروسی کردن دیگه رودر وایستی نمی کنه .یه رفتار هایی نشون میده که قبلا نمی دیدم و اصلا نمی تونم بگم در کدام دسته از رفتار های ناهنجار هست. مثلا بی اجازه سره کمد و میز کار من میره . بی اجازه سره لپ تاپم میره .بی اجازه هر روز میاد توی خونه ما زمانی که ما نیستیم یه کلید برادرم داشت اونو گرفته دستش و هر زمان بخواد وارد حریم خصوصی ما میشه . سره یخچال بره یا مثلا چون کارمند هست خیلی با لحن بدی می گه من که فردا خیلی کار دارم غذا با شما. اگر قرار باشه برادرم برام کاری انجام بده ایشون شرط می زاره که باید مثلا از لپ تاپت استفاده کنه . توی مسائل خانوادگی دخالت می کنه و جاهایی که نباید نظر می ده برای مثال با وجودی که همه می دونن که خواهر ها نسبت به هم غیرت زیادی دارن و روی هم حساس هستند و تحت هر شرایطی دست از هم بر نمی دارن اما مثلا عرض میکنم میگه (در مورد فلان اتفاق نجمه خیلی پرو هست نه ؟) یعنی انتظار داره که من در مورد خواهرم بهش تاییدیه بدم که ایشون پرو هستند. ما به خاطر بهم نخوردن روابطمون با برادرمون تا حالا چیزی بهش نگفتیم اما این روند سیر صعودی داره و اوضاع داره بدتر میشه. مدتی پیش شارژر موبایل برادرم خراب شد(سیم شارژر بریده شده بود)و برادرم ادعا می کرد که من مطمئن هستم شارژر من سالم بود و شارژر خراب مال پدرته . ایشون بلافاصله و بدون تفکر و تامل گفتن حتما با شارژر زهرا( بنده )اشتباه شده و شروع کرد زندگی وکمد را زیرو رو کردن که باید این شارژر پیدا بشه توی همین خونه هست من خیلی ناراحت شدم و شارژر را مدتی شخصیش کردم و پنهانش کردم این ماجرا یه مدتی هم منجر به قهر و ناراحتی شد که چرا بی اجازه سره میز و کمد من رفت و چرا اینطور مطمئن به من تهمت زد مسئله ای که به من ربطی نداشت را به من نسبت داد . کلا احساس می کنم یه حس حسادتی نسبت به من داره. مثلا اگر اتفاقی توی خونه افتاده باشه و من تازه 15 دقیقس اومدم خونه سریع با پرویی تمام میگه کار زهراست. در حالی که من صبح تا عصر سره کار بودم و روحم هم خبر نداره.در مورد خیلی اتفاقات هم به صراحت دروغ میگه. مسئله ای که جدیدا رخ داده این که شارژر من جدید ا دقیقا مثل همون شارژر خراب شده و سیمش بریده شده به گونه ای که خواهرم بالافاصله که دیدن گفتن این شارژر همونه و دوباره شارژر ها جابه جا شده اما با وجودی که موضوع را باهاشون در میان گذاشته شد بازم ابراز بی اطلاعی کردن و گفتن شارژر مال خودتونه. احساس می کنم زمانی که کسی دروغ را با دروغ جواب میده دیگه آدم نمی تونه به راحتی کاری بکنه . در مانده شدم نمی دونم با چنین شخصیتی چه رفتاری داشته باشیم چون یه طرف قضیه برادرمه که زمانی که بین ما شکر آب میشه خیلی ناراحت و افسرده میشه. لطفا راهنمایی کنید.

خانوادگي

نام پرسشگر: پريناز
سلام ممنون من جواب سوالمو گرفتم من خودم مديريت خانواده خوندم ميدونم درازدواج تفاوت هاي فرهنگي،اقتصادي غيره حتما بايد درنطر گرفته بشه متاسفانه تو شهرستانه ما يه جوري كه نميشه من اگه قبل ازدواج 2بار خونه نامزدم ميرفتم صد درصد قبول نميكردم چون من بعدازدواجم كه وارد خانواده ايشون شدم ديدم كه اصلا با من وخوانوادم جورنيستن اصلا منطق وحرف عاقلانه وقانوني حاليشون نيست فقط هرچي به نفعشونه حرف ميزنن درضمن مادرشوهرم 3تا پسربزرگ كرده كه هيچ كدوم نميتونن رو پاي خودشون بايستن من بادختر بودنم دستم تو جيب خودمه براي تولد نامزدم بهترين كادو رو گرفتم ولي نامزدم واسه كادو گرفتن براي من مونده بيچاره نامزدم كارميكنه خيلي براي پدرشوهرم ولي متاسفانه نميزارن برا خودش تصميم بگيره تو هيچي استقلال نداره خيلي دلم براش ميسوزه خيلي پسره خوبيه حيف به اون پسر كه تو اون خانواده بزرگ شده براش متاسفم ولي من تصميم گرفتم به خاطرش تحمل كنم اما اگه اونم شد مثل مادرش ولش ميكنم الان تنها كارم شده فقط توكل به خدا،اگه خدا پشتمو خالي كنه من صدرصد زمين ميخورم چون قدرت مادرشوهرمو پدرشوهر بيشترازمنه ولي نه بيشتراز خدا ممنون از كانال خوبتون باز اگه راهنمايي هست لطفا دريغ نكنين من يه دختر بي تجربه اي هستم كه تلاش ميكنم يه زندگي ساده پيش همسرم داشته باشم با ارامش اما ميترسم نشه و اين باعث اضطراب استرس شده بازم ممنون

مقایسه کردن

نام پرسشگر: ناشناس
سلام خسته نباشید من توی یه خانواده 7 نفره بزرگ شدم که یه خواهر وبرادر از خودم بزرگتر ودو خواهر از خودم کوچکتر دارم احساس میکنم که پدر ومادرم نسبتا به بقیه بچه ها تفاوت زیادی قائل میشن مثلا دوران کنکور من به خاطر خواهرم و برادرم که چون دانشگاه ازاد درس میخوندن من مجبور شدم یک سال پشت کنکور بمونمو میگفتن حتما باید دانشگاه سراسری قبول بشم که مجبور شدمسال دوم یه رشته بد رو انتخاب کنم توی یه شهر دیگه ما توی یه شهرستان کوچیک زندگی میکنیم که بد میدونن دختر توی شهر دیگه درس بخونه شهر خودمونم دانشگاه سراسری نداره خواهر بزرگترم خیلی دیر ازدواج کرد جوری که من 23سالم شده یود خانوادم اصلا بهش سخت نمیگرفتن یه یه سال بعد از خواهر م مادر پدرم مجبورم کردن ازدواج کنم که موقعیت های خواهر کوچیکم ازدست نره جالبه که خواهر بعد از خودمو دوباره فرستادن دانشگاه ازاد شهر خودمون بااین که شهر دیگم قبول شده بود همسرم از لحاظ واسه طبقاتی از خانواده ما پایینتره الان خواهر کوچکترم میخواد ازدواج کنه که همسرش خیلی بهتر از همسر منه پدرم به دوتا خواهرام خیلی کمک کرد ولی به من اصلا کمک نکرد دلیلشم میگه چون خانواده شوهرت بهت کمک نکردن منم نمیکنم وقتی تنها میرم خونمون منو خیلی مقایسه میکنن همش دوتا خواهرامو میزنن تو سر من وهمسرم اینقد زیاداین اتفاق افتاده که توی زندگی شخصیم تاثیر گذاشته همش با بقیه خودمو مقایسه میکنم خیلی افسرده شدم چیکار کنم؟

چگونه با خیانت همسر خود برخورد کنیم

نام پرسشگر: ناشناس
حدود ۱۶روزه فهمیدم شوهرم بایه زن شوهر دار که دوتا بچه هم داره چت میکرده وحرف میزده اخریش چت جنسی بود معذرت خواهی کرد قسم خورد دیگه تکرار نمیشه اما چند روز پیش فهمیدم دوباره اون زن زنگزده نمیدونم هنوز ارتباط دارن یانه ما دوتا بچه داریم منم دیگه بهش اعتماد ندارم سر کار میرم چون پرستارم شیفتی هم هستم این چند وقت مدام حالم بده نمیدونم چیکار کنم کمکم کنیدچطور برخورد کنم اگه بچه نداشتم جدا میشدم لطفا راهنمایی کنید

سردرگمی

نام پرسشگر: ناشناس
با سلام من یه مشکلی دارم امکانش هست بنده رو رهنمایی کنید من دوماه عقد بود اما جدا شدم از طرفی بعد رفتم دانشگاه همکلاسیم اومد خواستگاریم و تقاضا ازدواج کرد بعد چار بار من بهش بله گفتم بدلیل شرایطش گفتیم یه مدت هم بشناسیم تا درسش تموم بشه بره سرکار بعد بیاد خواستگاری, توی این سه سال ماباهم رابطه داشتیم هدفش ازدواج بود حالا بعد سه سال میگه من خوبیه تو رو میخوام دیگه نباید با من بمونی من هرچقدر التماسش میکنم میگه اگه ام موندی دیگه تعهد ازدواج نیست باید دوست باشیم, از طرفی متوجه شدم تو این مدت خیلی حرفاش دروغ بوده بهش که گفتم میگه اگه راستش میگفتم با من نمیموندی خانواده اش کاملا در جریان ازدواجش بودن حتی به من تو این مدت زنگ میزدن و عروس خودشون میخوندنم اوناهم از کارش در تعجب هستن دلیلش از اش میپرسم میگه افتادم تو کار خلاف چون هرچی دنبال کار گشت پیدا نشد هرچی قسمش میدم ول کن بزار زندگیمون بسازیم باهم قبول نمیکنه میگه باید یهو پولدار شد من چیکار کنم حالم خیلی بده این دومین شکستمه ,سری اول با طرف دوستم نبودم و به اجبار خانوادع امکان شناخت نبود خودشونم زدنش بهم گفتم بیام خودم اینو بشناسم که اینطور شد من چیکار کنم دیگه از زندگی بریدم خسته ام, حتی به خودکشی فکر میکنم لطفااااا منو راهنمایی کنید

خانواده

نام پرسشگر: ن
سلام.من و همسرم الان سه ساله ازدواج کردیم.همسرم روی سلامتی من خیلی حساسن.یه سر درد کوچیک یا دل درد معمولی من باعث میشه سریع منو ببرن دکتر و هرچی براش توضیح میدم که خوب میشم نیازی به دکتر نیست، فایده ای نداره. حالا هر چند وقت یه بار که سر درد یا حالت تهوع میگیرم کلا اعصابش میریزه به هم و هی میگه تو چرا همش مریضی، من دوست ندارم اینجوری باشی.تو باید مثل بقیه ی خانم ها قوی باشی و..... راستش میفهمم که نگرانمه اما از این که هی دفترچه ی بیمه ی پر شده ام رو میزنه تو سرم یا هی منو با بقیه ی خانم ها مقایسه میکنه، حالم بد میشه.والا به خدا بقیه ی خانم ها هم آدمن.اونا هم مریض میشن.من نمیدونم باید چکار کنم.گاهی وقتا به این نتیجه میرسم که اگر هم دردی چیزی داشتم، اصلا بهش نگم و تحمل کنم.لطفا کمکم کنین.خیلی ممنون

خانوادگی

نام پرسشگر: پری
سلام من۲سال نامزد کردم با خانواده همسرم مشکل فرهنگی داریم اونا بیجا در همه چیز من وهمسرم دخالت میکنن شوهرمو جوری تربیت کردن که اعتماد به نفس نداره چون پدرشوهرم تنهایی نمیتونه کارکنه به شوهر من احتیاج داره اجازه نداده کار یاد بگیره وترسوندتش تا ازش جدا نشه هروقت من مانع کارشون میشم به شوهرم میگن نرو دنبالش یاجواب نده خلاصه شوهرمو عین پرنده توقفس نگه داشتن چون شوهرم هم تواون خانوده بزرگ شده هرچقدرمن میگم حرف منو قبول نداره میخوام کمکم کنین تا من با خانواده همسرم چه جوری رفتارکنم که بدونن من وهمسرم هم حق زندگی داریم اگه قراربود پسرشونو برای خودشون نگه دارن چرا اجازه دادان ازدواج کنه من زندگیمو دوست دارم نمیخوام شوهرمو ازدست بدم لطفا راهنماییم کنین ممنون

خانواده و اعتیاد

نام پرسشگر: ناشناس
باسلام من حدود سه سال است که ازدواج کرده ام یک سال بعد از ازدواج متوجه شدم همسرم با دوستانش به صورت تفریحی مواد مصرف میکنند واین کار را ده سال است که انجام میدهند با مشاور صحبت کردم گفتند که او را به محیط خانه بیار تا کم کم با جدایی از دوستان این عادت را ترک کند همین کار را کردم اما بدتر شد الان یک سال است که دوستانش را رها کرده اما هر شب در خانه مواد مصرف میکند و خیلی خوشحال است که از دوستانش جدا شده و اصلا قبول ندارد که ممکن است معتاد شودمن باید چکار کنم؟

زود رنجی

نام پرسشگر: ا
مشکل من اینه که با بعضی حرفا یا نگاها به قدری ناراحت میشم که دیگه نمیتونم حتی به طرف مقابلم نگاه کنم ! این موضوع شمال خانوادم هم میشه و اینکه قبلا اصلا اینجوری نبودم یا به این شدت نبودم الان جوری شده که با گوش دادن آهنگ یا خوندن کتاب هم اگه غمگین باشند تا یه مدت درگیری روحی روانی با خودم دارم چیکار کنم از این گرفتاری راحت شم؟! ممنون میشم پاسخ بدین

کم اهمیت دادن همسر

نام پرسشگر: ناشناس
همسرم خانواده اش را خیلی دوست دارد و به آنها اهمیت میدهد به طوریکه کارشان را انجام میدهد و هرچه میگویند گوش میدهد ولی به من و فرزندم اهمیت زیادی نمیدهد باید چه کنم؟ ممنون