عضویت العربیة English
پیامبر اکرم صلّی الله علیه و آله: هر که حسین را دوست بدارد، خداوند دوستدار او است. بحارالأنوار، ج43، ص261

ازدواج

مشکل در ازدواج

نام پرسشگر: ناشناس
سلام وقت بخیر من و یک آقا پسری تقریبا یک سال و نیم که بهم علاقه مندیم همون اوایل شخصا از پدرم خواستگاری کردن ولی پدرشون گفتن تا بعد از اتمام درسشون نمیان که یک سال و نیم دیگه تمومه و به حرف هیچکدوم از اعضای خانواده حتی پدر خودشون اعتنا نمیکنن در طول این مدت بارها صحبت کردن ولی اویل فقط میگفتن نه الان بهشون بی احترامی میکنن و رفتارشون بدتر شده پیش مشاوره حضوری هم رفتیم که با راه حل هایی که داده بود هیچ اتفاق خوبی نیوفتاد هر نماز و دعایی بوده خوندیم از هر کسی که فکر میکردیم میتونه کمک کنه کمک خواستیم ولی متاسفانه اوضاع همین طور مونده با اینکه من گفته بودم فقط یه عقد ساده داشته باشیم تا بعد اتمام دانشگاهشون مراسم بهتری بگیریم ولی به هیچ عنوان قبول نمیکنن شما رو به خدا کمکمون کنید ممنون از لطفتون

ازدواج

نام پرسشگر: ه
سلام حدودا٢ماه پيش اقاي به خواستكاري امدن ايشون اوايل خيلي مشتاق بودن ولي بعد كذشت جند وقت ديكه مثل قبل اصلا مشتاق سر كرفتن اين ازدواج نبودن تا اينكه ١هفته پيش بنا به اتفاق هاي افتاده بود جواب منفي دادم (ولي خيلي پشيون شدم )مجددا از طريق بردارم دوباره ايشون بركشتن حالا نميدونم بايد جه طور رفتار كنم ايا خيلي باهشون كرم و صميمي باشم يا خير جي كار وجه رفتاري داشته باشم كه حسشون مثل اوايل به بنده باشه لطف راهنمايي كنيد

ازدواج

نام پرسشگر: ناشناس
سلام من یه دختر 20 ساله هستم دو ساله با پسری دوست هستم ماه قبل قرار بود نامزد بشیم اما الان با مشکل مواجه شدیم به حرف خودش رفته تحقیق که متوجه شده من بهش خیانت کردم اما واقعیت نداره الان از من تنفر پیدا کرده منو تهدید کرده که نابودم میکنه باید چیکار کنم ؟

نداشتن خواستگار

نام پرسشگر: ناشناس
سلام هراز گاهي مسئله اي منوناراحت ميكنه اونم اينكه باوجودقيافه ي خوب و تيپ خوب خانواده خوب اخلاق خوب وضعيت مالي مرفه اما حتي يدونه خواستگارهم ندارم بعد دوستام خيلي خواستگار دارن بااينكه خيلياشون اصلاچهره ي خوبي ندارن وضع لباس پوشيدنشونم خيلي بده خانواده درستي هم ندارن تازه بعضياشون دوست ازجنس مخالف هم ندارن اماباز ميان خواستگاريشونم يعني كه بگم خودشون علامت ميدن تااين پسراميان اما همه ازايناخوششون مياد و اونا حتي توخيابون هم ازشون خواستگاري ميشه يعني خانواده اون شخص ميرن خواستگاريشم مگه اوناموقعيت منوميدونن كه نميان خواستگاري شايد بعضي ياخيلي از خواستگاراشونم آدم حسابي نباشن اما خب همينا هم حسابه اما من اصلا نداشتم تاحالانبوده كسي به مادرم بگه كه بيان خواستگاري من اصلاعلتشونميدونم حتي بعضي دوستام هم ازم ميپرسن كه علتش چيه منم جوابشونوميدم البته بگم كه نيازي به ازدواج ندارم و تواين فكرانيستم فعلا و درسمم خيلي زرنگه و عزت نفس بالايي از خيلي لحاظ دارم وشخصيت جدي ومحكمي دارم شايدحتي بدونم هرگزازدواج نكنم ولي خب زيادكه بگن روادم تاثيرميزاره ديگه كه علتش چيه كه حتي يدونه خواستگارنداشتم وندارم . شايد من كلا نبايد ازدواج كنم شايدخدا منو ميشناسه ميدونه چجوريم واسه همين من بايدتنهاباشم داشتم فكرميكردم چرا شوهرميلياردر مگه خودم نميتونم پولدارشم چراشوهر پولدار اگر بزرگترشدم و ديدم كسي نيومد به حكمت خدا پي ميبرم.

عدم تمایل همسرم به ارتباط تلفنی

نام پرسشگر: فاطمه
من مدت چهار ماه هس که نامزد کردم ولی نامزدم به کم رویی تمایلی به ارتباط تلفنی با من رو نداره و همش فک میکنم بهم دروغ میگه و باعث کمرنگ شدن علاقم نسبت بهش شده وبا توجه به اینکه همسرم فامیل نزدیک وبعد از نامزدی علاقه در ما ایجاد شده لطفا راهنماییم کنید تا این مشکلم حل بشه .

موقعیت خوب یا عشق؟

نام پرسشگر: ناشناس
سلام دختر20 ساله هستم مدتی است پسری رو میشناسم که از نظر تحصیل درامد و وضع مالی خیلی خوبه فقط مشکل آلوپسی داره که کاملا کچله چهره اش بد نیست اما ارزش داره که به خاطر موقعیت خوب از این موضوع چشم پوشی کنم؟ در ضمن واقعا به من علاقه داره

چگونه رفتارکنم

نام پرسشگر: م
1ساله عقد بسته هستیم.شرایط مالی خوبی برای تشکیل زندگی نداشتیم. شوهرم قرض زیاد داره و مشکلات مالی باعث شده بود قرص خواب بخوره. الان میگه نمیخورم. خیلی حساس و زودرنجه خیلی بهانه میاره و من هرچی تلاش میکنم و بهش محبت میکنم فایده نداره و شکایت داره . مشکلات مالی زیاد و بیکاری و چندبار تصادف داشته. بهم توجه نمیکنه همص فکر میکنه بهش علاقه ندارم و خیلی تکرار میکنه که اگر دوسش داشتم براش خیلی کارا انجام میدادم انا به نظرم خیلی محبت میکنم.هنوز خونه مشترک نداریم و من نمیتونم اونجور کخ باید بهش رسیدگی کنم. نمیدونم باهاش چه رفتاری کنم اینقد حساس هست و همش میگه دوسم نداری. ولی دوسش دارم و با این همه مشکلاتی که براش پیش اومد کنار اومدم و خودش برام مهم بود. اما هرجور تلاش میکنم فایده نداره و همش فکر میکنه بهش علاقه ندارم.

خواستگار اومد وبابام بعد دوهفته گفته نه راهنماییم کنید چجوری برم باهاش حرف بزنم بدون دلیل گفته نه

نام پرسشگر: ه
خواستگاری من اومد با واسطه صحبت شد اما پدرم رضایت نمیداد بعد دوهفته زنگ زد به خالم گفت بگو نه چجوری برم باهاش حرف بزنم بخوام رای بابامو به اره نزدیک کنم لطفا خواهش میکنم راهنماییم کنید یک روزه😭

ازدواج

نام پرسشگر: ناشناس
سلام خسته نباشید من 23 سالمه هنوز در مرحله ی اشنایی هستم قراره چند وقت دیگه عقد کنم همسرم خیلی به خانوادش اهمیت میده و خانوادش هم از اون سو استفاده میکنن مثلا جهاز خواهرشو نصفش رو این گرفت یا میگه بعضی ازمسافرتها مادر و پدرش هم میاین میخواستم بدونم چه جور ادمیه

خواستگار برای ازدواج

نام پرسشگر: ف
باسلام خواستگاری داشتم که از همه نظر عالی بود . شخصیت فوق العاده خوب و مهربون و با احساس. چهره ی فوق العاده عالی . وضع مالی و شخصیت خانوادشونم عالی بود.یه دونه بچه ی خونوادشون بود. چند ماه شناخت داشتیم و خوب همدیگه رو قبول کرده بودیم .همون چیزی بود که از خدا میخواستم .اما یهو همه چیز بهم ریخت. متوجه شد بیماری سرطان کبد داره و به من گفت نمیخواد زندگی کسی رو خراب کنه و باعث ناراحتی پدر مادرم بشه . گفت سرنوشت اینطور خواسته نمیشه با خدا جنگید خدا حافظی خیلی سخت بود . رفت خارج برای درمانش . من چطور میتونم باغم بیماریش کنار بیام ؟ به یاد حرفاش می افتم جگرم میسوزه آخه خیلی خوب و با احساس بود . فقط دلم به حونشه که این بیماری یهو از کجا اومد . چطور میتونم خودمو آروم کنم؟؟ ما دیگه هیچ ارتباطی نداریم خودشون خواستن. دلداری های خانوادمم آرومم نمیکنه ...

عاشق شدن

نام پرسشگر: طاها
سلام خسته نباشید.من به شخصی علاقه پیدا کردم من رو به ایشون معرفی کردن ولی بدلیل حواسپرتی خودم نتونستم خودمو اونطوری که هستم نشون بدم و جواب ایشون منفی بوده و من نمیتونم فراموشش کنم چون ایشون رو تا جایی که فهمیدم نیمه گمشده خودم میبینم واین باعث شده نتونم به خواستگارام جواب منفی بدم البته مدتی که با ایشون اشنا شدم خاستگارام در حد جواب دادن نبودن و من این مدت خیلی عصبی شدم و در شرایط روحی بدی هستم و از یه دختر مهربون و اروم و درسخون تبدیل شدم به یه ادم عصبی و بی هدف و نامید که فقط به مرگ فکر میکنه و خودکشی و تا الان اگه چنین کاری نکردم فقط از خدا میترسم

برای درست انتخاب کردن فردی ک میخواهد کنارم برای زندگی باشد

نام پرسشگر: ه
من ۳۱ سالمه و تو این سنم با پسری رابطه ی دوست پسر دوست دختری یا رابطه عاشقانه نداشتم.موردایی ک برا ازدواج پیشنهاد میشد ی مدت صحبت میکردم و شرایط ک بهم نمیخورد ج رد میدادم و تموم تا شد دو سال پیش ی اقایی ی پسری رو برا ازدواج معرفی کردن و من بعد دو هفته ج دادم ک باشه آشنا میشم ما با هم حرف زدیم و چن بار بیرون رفتیم و این وسط فهمیدیم پسره از اول قصد دوستی داشته و اون ادم گفته خب اینا این وسط از هم خوششون میادهمینم شد ما از هم خوشمون اومد و اون شرایط ازدواجو نداشت تصمیم گرفتیم از همونجا تموم کنیم .مثلا تموم کردیم تو نبود هم نتونستیم ب هر دلیلی پیام و حرف بود تا ۳ ماه پیش هر دو دیگه از هم خبر نگرفتیم تو این سه ماه شب و روز نداشتم میومدم فراموش کنم فکرش دیوونم میکرد.تا اینکه خودش زتگ زد گفت تمام مدت تو ذهنم بودی چشم وا میکردم میدیدمت میخوابیدم تو خوابم بودی .الان ک اومد واقعا میدونم اونیه ک همیشه میخواستم.ولی نه من شرایط دارم نه اون.من مادرم فوت شده و پدرم ازدواج کرده و منو از خونه انداخته بیرون خونه دختر خالم زندگی میکنم.لیسانس دارم و الان فوق لیسانس قبول شدم بهزیستی حمایت میکنه و من میخونم.این آقا هم مادرش فوت شده و از شهرش دوره بدهی های پدرشو گردن گرفته و براش سخته.میفهمم دوست داره باهم باشیم ولی موقعیت نداره.منم اهل دوستی نیستم میترسم بهم نزدیک شیم و نشه زندگیمو خراب کنم.اونم درخواستی ازم نداره ولی رابطه ی گرم قبلو نداریم باهم خوبیم ولی بیشتر من سراغشو میگیرم الان خیلی ناراحته.۰ دوسش دارم و دوس دارم کنارش باشم ولی واقعا نمیدونم چیکار کنم؟؟؟

پارانوئید

نام پرسشگر: ناشناس
سلام سوالی داشتم لطفا پاسخ بدین ممنون میشم آیا کسی که خیلی مشکوک میشه و واقعا به سختی اعتماد میکنه و سریع اعتمادشو میگیره بدون هیچ مشکلی میترسه هم پارانوئید داره ؟؟ درمورد تربیت بیش از حد کنترل شده درمورد این شخص مطمئن هستم ، ایشون با کوچک ترین ناراحتی فورا میره توی لاک دفاعیش و عصبانی میشه و میخواد دعوا کنه ، زمانی که ازش تعریف می کنم بد برداشت میکنه و میگه دروغه ! با این که من صداقت دارم و بهش علاقه مندم و برام خیلی عزیزه اما نمیدونم چرا گاهی اینجوری میکنه بسیار بسیار منطقی بودن براش مهمه و چون پدرشون پزشک هستن ایشون خیلی خیلییی خودشو در قدرت و مقام خاصی میبینه وقتی از ظاهرش تعریف میکنم کاملا صادقانه و بدون هیچ قصد بدی ! ایشون فکر میکنه حقیقت این نیست ولی بعد خودشو از همه برتر میبینه ولی تعریف منو قبول نداره، تمایل به تنهایی داره و پدرش از مادرش جدا خارج از ایران زندگی می کنند ، دوستان زیاد وخوبی داره این موضوع خوبه اما متوجه شدم خانواده ایشون ایشون رو تحقیر میکنن درمورد انتخاب و تصمیم گیریشون. متاسفانه کینه داره در عین حالی که خیلی تلاش ها کردم با هدایا و صد ها بار تلاش برای خوشحال کردنش حتی با این که موفق شدم بارها ولی الان به دلیل مسائل کوچیک فراموش شدنی قدیمی کینه داره.

روابط

نام پرسشگر: ر
با سلام من دختر ۲۳ ای هستم با یکی از هم دانشگاهیام مدت ۸ ماهه دوستم. همدیگرو خیلی دوست داریم و تقریبا متناسب بهم ابراز علاقه میکند اما من بخاطر دختر بودنم و سیاست و ازین حرفاکمتر ابراز علاقه میکنم مثلا به ازای هر۴ دفعه میگه دوست دارم من یبار میگم. در کل کلمات محبت آمیز بیشتری بکار میبره. مشکل اینجاست که گاهی وقتی از روی یچیزی ناراحت میشم و بهش،میگم و متعاقبش،بهم محبت میکنه وقتی ناراحتیم تموم شد سریع حالت ناراحتی میگیره و میگه کاش یه نفرم بود به من انقدر محبت میکرد . منظورم اینه که میگه بشکنه دستم که نمک نداره. تو قدر محبتای من نمیدونی . من چکار کنم که از محبت کردن بهم پشیمون نباشه و لذت ببره و توقع نداشته باشه که منم اندازه ی اون جبران کنم؟

علاقه نداشتن به همسر

نام پرسشگر: ناشناس
باسلام.من ۱۶روزه عقد کردم.ازالان متوجه شدم که همسرمو دوست ندارم و نمیتونم بهش ابراز علاقه کنم..کمک کنید تو شرایط سختیم

ازدواج مجدد با فرد مجرد کوچکترازخود

نام پرسشگر: م
من ی سابقه سه ماهه ازدواج داشتم حدود ی هفته پیش اقائی به من ابراز علاقه کرده برای ازدواج که البته ایشون هم محلی ومیشناسمشون ولی از من 6سال کوچکترن ومجرد از نظر اخلاقیات خیلی به هم شبیه هستیم هر دو برونگرا خونگرم وشاد وعاطفی و همشهری وسطح خانواده ها شبیه به هم هست مادرشون از من خیلی خوششون میاد ولی در جریان نیست وایشون گفتن ی مدتی با هم اشنائی بزاریم اگر به تفاهم رسیدیم به خانواده ها اعلام کنیم ولی مطمئن باش خانواده من من رو برای انتخاب همسر ازاد گذاشتن ومسئله سن رو کاری ندارنوالبته خود من فعلا راجع به ازدواج سه ماهه که داشتم چیزی نگفتم وایشون اطلاعی ندارن به خاطر درصد کمی که اصلا شاید قصد ازدواج نباشه چیزی نگفتم ولی در مورد سن که گفتم ایشون من رو ده سال کوچکتر تصور میکردن وگفتن اگه تفاوتمون ده سال هم بود من بازم هیچ مشکلی نداشتم به نظر شما با این توصیفات ایا اوکی وولیه رو برای اشنائی بدم یا نه کلا جواب نه بدم ؟

مشاوره

نام پرسشگر: امیر
با سلام و خسته نباشید یک مدتی هستش که از یک دختر خانمی خوشم اومد (برای ازدواج) ولی خب چون الان دانشجو هستم طبیعی هستش که اگه موضوع رو با خانواده مطرح کنم مخالفت میکنن میخواستم ببینم اینکه موضوع رو با دخترخانم مطرح کنم برای آشنایی اولیه کار درستی هست یا خیر؟یا اینکه باید کار دیگه ای کنم؟ و اینکه از نظر سنی هم هردو هم سن هستیم

اختلافات فرهنگی

نام پرسشگر: ناشناس
باسلام وخسته نباشید من یکبار پیام دادم وطبق جوابی که داده شد عمل کردم اما وضعیت زندگیم بدتر شده اختلافات فرهنگی بین من وهمسرم بسیار زیاده واز دودنیای متفاوت هستیم هرچیزی که من میپسندم ایشون نمیپسنده وبلعکس ایشون حتی باپوشش مادرمن هم مشکل دارن حتی تااین حد که حاضرنیستن بچه دارشویم که یه موقع به سمت خانواده من کشیده نشه بچه و گفتن زمانی میتونیم بچه دارشویم که من قید مادرمو بزنم واین برای من خیلی سخته من خودم بچه طلاقم البته بعدازدواجم جداشدن وهمین یک عامل دیگه شده برای حساسیت های همسرم نسبت به خانواده من ایشون من رو دوست داره من شکی ندارم امادوست داشتن توام با خودخواهی واقعاغیرقابل تحمله.بین ما اختلافات زیادی هست ازغذاخوردن تا لباس پوشیدن وزندگی کردن ودراین وضعیت اولویت اول همسرم خانوادش هستن حتی به خاطر خانوادش سر مادرمن دعواهم میکنه.همسرم بیکاره وخرجی به من هم نمیده میگه ازپولی که توی خونس استفاده کن ووقتی استفاده میکنم تا قرون آخرش رو باید توضیح بدم که چی خریدم من دختری مستقل بودم والان واقعا احساس اسارت وبی اعتماد به نفسی رو دارم.من هیچوقت از همسرم تواین وضعیت مالیش خواسته ای نداشتم وهمیشه ملاحظه شو کردم ولی ایشون با کمال بی احترامی به من میگه توهیچکاری واسه این زندگی نمیکنی وباعث بدبختیهای من تویی وواقعا دیگه خسته شدم ازاین همه تحقیرودعواهای پیاپی ازاین همه توقع ازاین همه محبتی که میکنمو دیده نمیشه.بهشون میگم بریم مشاوره حتی این روهم قبول نداره ومیگه من بیشتراز اونها میدونمو بلدم حالا مدتیه دارم به جدایی فکر میکنم باتوجه به اینکه ازسال۹۱ ازدواج کردم تا الان سنم داره میره بالا وهرتلاشی کردم به نتیجه نرسیدم و بریدم من قبل ازدواج خیلی موفق بودم نسبت به اطرافیانم اما الان ازهمه عقب ترم چون هیچکاری نمیتونم بکنم حتی اجازه خرید تا سرکوچه هم تنهایی ندارم برم بیشتر وقت خونه هستم وهیچ فعالیتی اجازه ندارم انجام بدم اگرم بخوام کارکنم چون پدرشون چادردوزی دارن میگه چرخ میگرم توخونه بدوز پولشو بگیر درصورتیکه من نه خیاطی بلدم نه علاقه ای دارم .لطفا راهنمایی بفرمایید منو آیا تصمیم به جدایی درسته بااین شرایط؟ممنون میشم

زناشویی

نام پرسشگر: م
سلام ببخشید من یه سوال دیگه داشتم ازتون .واقعیتش من تو زمان مجردی بسیار دوس دختر داشتم با رابطه های زیاد.الانم بعد از گذشت دوسال از متاهل شدنم هنوز دنبال دختر هستم و متاسفانه دست خودم نیست .اینکارم باعث شده تا خانوم خودم رو با دوس دخترام و دخترایه با حجاب ناقص مقایسه کنم و همیشه اونهارو ازخانوم سرتر میبینم .نمیدونم چیکار کنم .از یه طرفی هم خانوم دختر بسیار مهربونیه که چشم پوشی میکنه رو این مشکلم .یه سوال دیگه هم دارم این که خانومم یه سال ازم بزرگتره .که این یکم آزارم میده چون اطرافیان رو که میبینم اکثرا مردها بزرگترن .کمال تشکر رو ازتون دارم .خواهش میکنم یه راه حلی بهم بگید واسه هر دو مشکلم .واقعا سپاسگزارم ازتون

نامزد بی خیال

نام پرسشگر: ه
با سلام و خسته نباشید.همسرم تک پسر و فرزند وسط خانواده هستش ایشون خیلی تنبل و بی مسئولیت راجع ب همه چی فقط فکر میکنه نظر میده برنامه میچینه و در کمال ناباوری میشینه بیخیال تلویزیون میبینه و میخوره و میخوابه دو سال عقدیم و اصلا تلاشی نمیکنه بعد دو سال با کلی زور تازه رفته جایی مشغول ب کار شده ولی تو این دو ماهم هر بار ازش پول خواستم طفره میره و انقد امروزفردا میکنه ک پشیمون میشم تنها توی مسائل جنسی هیچ مشکلی باهاش ندارم ولی شلخته است بی مسئولیته و ی وقتایی مجبور میشم من بهش پول بدمتوروخدا راهنماییم کنید میخوام ادامه تحصیل بدم گفته ک ساپورتم میکنه بنظرتون درسمو بخونم چون نمیشه روش خساب کرد و منم میخوام یکم مسئولیت بندازم گردنش و واسه سرکار رفتن خیلی اصرار کردم ولی بعد پشیمون شدم چون میدونم اگه برم ب بهانه مختلف ازم پول میگیره ی کلام بیشتر گیرنده است تا دهنده و کلی هم بدهکاره ایا اصلاح میتونه بشه در ضمن پدرشون هم همینجوریه طلاق رو مطرح کردم ولی نمیپذیره منم دودلم هم مهربونیش رو دوست دارم هم از شلختگی و تنبلیش بیزار تورو خدا کمکم کنید