عضویت العربیة English
پیامبر اکرم صلّی الله علیه و آله: هر که حسین را دوست بدارد، خداوند دوستدار او است. بحارالأنوار، ج43، ص261

عقد و عروسی

نمیدونم چیکار کنم

نام پرسشگر: سارا
باسلام و وقت بخیر من شاغلم از آبان ماه سال گذشته هم عقد کردم با یک مرد مطلقه که در یک شهرستان دیگه زندگی میکنه خونه ما تو روستاست من وقتی باهاش ازدواج کردم قرار بود انتقالیمو بدن و ما عید عروسی بگیریم و بریم خونمون ولی تو اداره زیر حرفشون زدونو شوهرم میگه یا باید من اونجا کار پیداکنم که باهم رفت وآمد کنیم یا اینکه باید کارمو ول کنمو تو رو بیارمو ببرم شوهرم غیرتیه راضی نیست با ماشین مردم رفت و آمد کنم منم این رفتارشو دوست دارم ولی ما میتونیم ازدواج کنیم و اون خودش ببره و بیاره منو چون اون شبکاره و صبح 7 که میاد میتونه منو بیاره سرکارم و بعد از ظهر قبل از اینکه بره سرکارش منو ببره خونه ولی اینکارو نمیکنه میگه اگه نزدیک بودیم میتونستم درحالی که کل مسافت کارم با خونه اونا همش 45 دقیقه هستش از طرفی هی میگه باید پولاتو جمع کنی منم یه ذره بذارم روش برات طلا بخرم نباید بدی به خونوادت منم که فعلا با خونوادم زندگی میکنم واقعا روم نمیشه بهشون بگم زحمتمو شما میکشین من بهتون پول نمیدم نگر میدارم برا آیندم .خلاصه اینکه شوهرم منتظره تا انتقالیمو بدن به شهرستان خودشون و خیلی راحت صاحب همه چی بشه وقتی بهش میگم اینکار شدنی نیست که خونوادم زحمتمو بکشن و من پولو برا آیندمون پس انداز کنم میگه من شوهرتم باید هرچی من میگم بشه واقعا موندم چیکار کنم ؟درضمن اون چون قبلا ازدواج کرده بود بهش وام ازدواج ندادن من واممو دادم بهش چون نیازی نداشتم قسطای اونو هم خودم پرداخت میکنم بدون اینکه خونواده هامون بفهمن ولی بازم قانع نیست. اگه راهنمایی بفرمایید که تو این وضعیت من چیکار کنم خیلی ممنون میشم

ک همسر

نام پرسشگر: ناشناس
سلام وقت بخیر من 8 ساله ازدواج کردم اوایل ازدواجم یک مزاحم تلفنی داشتم که منجر به عوض کردن خط تلفنم شد اما متاسفانه چون مزاحم تلفنی از شهری تماس میگرفت که من قبلا در همان استان داشنجو بودم باعث سو تفاهم برای همسرم شد و تاثیر خیلی بدی روش گذاشت همچنین به خاطر اینکه اون مزاحم خیلی وقیحانه با همسرم صحبت میکرد بد از این ماجرا همسرم روی مخاطبین فیس بوک و کسایی که زنگ میزدن به گوشیم خیلی حساس بود با اینکه رمز ایمیل و موبایل و همه چیز رو داشت من در همون زمان شهر دیگری ارشد پذیرفته شدم چند دفعه ازش پرسیدم گفتم مطمینی میخوای من برم گفت اره اتفاقا خوب هم هست. در ضمن مسایلی پیش اومد که توی اونها من رو متهم به دوروغ گویی هم میکرد متاسفانه من حافظه خوبی ندارم و خیلی چیزها رو زود فراموش میکنم. این ماجرا گذشت حالا سر هر چیز دیگری که ما بحثمون بشه ایشون تمام این مشکلات رو از اول بیان میکنه و میگه من که بهت گفتم نمیتونم فراموش کنم چند شب پیش ایشون تا دیر وقت بیرون بودن همسر من کارش خیلی زیاده و الان هم اوضاع کاریشوم یکم بهم ریخته و کارش بیشتر شده، ایشون برخلاف همیشه نگفتن کجا میرنو کی برمیگردن من چند دفعه تماس گرفتم و پیام دستگاه مورد نظر خاموش رو میشنیدم تا اینکه ساعت یک شب تونستم باهاش صحبت کنم لحن صحبتم بد بود گفتم کجایی؟ کی میای؟ تقریبا نیم ساعت بعد برگشتن خونه گفتن ابروی من روی بردی و داد زده پشت تلفن همکارم اونجا بود و پاشو لباسات رو جمع کن برو خونه بابات خانواده من شهر دیگری زندگی میکنن و من توی این شهر تنهام. بعد هم کلی گله که تو شرایط من رو درک نمیکنی و من هیچی رو فراموش نکردم و تو هر دفعه بحثی پیش میاد میگی خودت رو اصلاح میکنی ولی من تغییری توی تو نمیبینم تو تو زندگیت هیچ تلاشی نمیکنی و سر کار رفتنت هم باری از دوش من برنداشته و .... و باز داستان اختلافات ما را از روز اول تکرار میکنه ما خدا رو شکر خیلی کم به ندرت پیش میاد با هم بحث کنیم طوری که من الان یادم نمیاد اخرین باری که بحث کردیم کی بوده ولی ایشون اصرار دارن بگن ما مشکلاتمون زیاده و خیلی با هم بحث میکنیم و من دیگه تو رو نمیخوام و دوست ندارم و کنار تو از زندگیم لذت نمیبرم من یک پسر سه سال و هشت ماهه دارم که بهش گفت تو رو هم نمیخوام و تو هم با مامانت برو ممنون میشم راهنماییم کنید اینم بگم من همسرم رو دوست دارم و فکر میکنم ایشون هم من رو دوست داره و حرفی که میزنه از ته قلبش نیس و الان شرایط کاریش خیلی بهم ریختس و خودشم از نظر روحی خیلی خستس

همسرم منو اذیت میکنه

نام پرسشگر: ناشناس
همسرم منو تنها میزاره ميره با رفیقاش تا نصف شب پولاشو خرج الکی ماشینش میکنه به منو خانوادم بی احترامی میکنه عکس عروسی پاره کرده فقط بددهنی میکنه من اومدم خونه مامانم اينا اصلا انگار نه انگار زن داره ن زنگی هیچی، چیکارکنم

سلاممن دختری هستم که در 25 سالگی ازدواج کردم و الان...

نام پرسشگر: ناشناس
سلام من دختری هستم که در 25 سالگی ازدواج کردم و الان دو سال و نیم هست که در دوران عقد هستم. ابتدای دوران عقد ما خانواده همسرم رفتار خوبی با من داشتند اما الان حدود یک سالی هست با من خیلی سرد رفتار می کنند. از این رفتار اونها خسته ام. همسرم از نظر تحصیلات خیلی از من پایینتره و موقعیت مالی مناسبی هم نداره. اما خب خداییش انصافا آدم با اخلاق و ایمان و مهربونیه... من دوستش دارم. ولی من آدم خیلی خوش اخلاقی شاید نباشم. هر چند که خیلی سعی میکنم خووب باشم اما خب اشکالات فراوانی به من می گیرند. نمیدونم حالا باید چه کار کنم. خانواده همسرم هیچ اقدامی برای کمک به سرو سامان دادن ما نمی کنند. کلافه ام احساس میکنم که من رو نمیخوان و همینطور همسرم هم زیاد دیگه علاقه ای به من نداره و از ته دلش که بپرسی دلش میخواد از شر من راحت بشه.... چه جوری بفهمم رفتار همسرم تا چه حد صادقانه است؟ و رنگ و ریا درونش نیست یا از سر ترس و اجبار نیست؟ یه راه عملی خواهش میکنم پیش پام بزارید. مشکلات اقتصادی مون هم که کم نیستند. دلم گرفته چه کار کنم؟ خودم الان سر کار هم میرم ولی هنوز دردی دوا نشده چه کنم؟ممنونم. دوستون دارم

با عرض سلام. اینجانب 14 ماه است در عقد می باشم و دارای...

نام پرسشگر: ناشناس
با عرض سلام. اینجانب 14 ماه است در عقد می باشم و دارای یک منزل نیمه ساخته هستم و شوهرم از این منزل خبر دارد و اکنون میخواهم اگر وامم درست شود منزل دیگری را با وام بخرم و نمیدانم ایا به همسرم بگویم که میخواهم خانه بخرم یا نه؟ زیرا اگر بگویم او خواهد گفت بفروشیم و هزینه دکتری دانشگاه آزاد او را بدهیم(البته سال دیگر میخواهد در ازمون شرکت کند) و من مایل به این کار نیستم حال چه کنم تا دعوایمان نشود بگویم یا نگویم میخواهم خانه بخرم. با تشکر

سلام و خداقوتبنده حدود 6 ماه ازدواج کرده ام.متاسفانه...

نام پرسشگر: ناشناس
سلام و خداقوت بنده حدود 6 ماه ازدواج کرده ام. متاسفانه در موقع صحبت های قبل از ازدواج با اینکه اعلام کرده بودم از دروغ بدم میاد . ولی در سوال و جواب های قبل از ازدواج دروغ شنیدم و بعد از ازدواج که متوجه شدم که خیلی متفاوت با واقعیت است؛علت آن را جویا شدم که همسرم علت آن را این گونه اعلام کرد که چون خیلی به شما علاقه مند شدم مجبور شدم دروغ بگم تا شما منصرف نشین. حالا من چیکار کنم؟ رفتار و عملکرد همسرم مورد قبول من نیست. خودش میگه میخواد که تغییر کنه ولی بعد از کمی سعی میگه نمیتونه. منم دوسش دارم ولی رفتارش غیر تحمل شده.

با سلام و خسته نباشید به شما دوستان راسخونیاینجانب...

نام پرسشگر: محمد
با سلام و خسته نباشید به شما دوستان راسخونی اینجانب مدت 6 ماه است که عقد کرده ام آیا باید در این مدت لباس و یا وسیله مورد احتیاج همسرم را فراهم کنم یا خیر لظفا من را راهنمایی کنید در این ایام باید پول آرایش رفتن و پول (لباسها و..) را باید پرداخت نماییم لطفا فوری جواب بدهید

سلام خسته نباشید اینجانب حدود 6 ماه است که عقد کردم...

نام پرسشگر: محمد
سلام خسته نباشید اینجانب حدود 6 ماه است که عقد کردم اما همسرم مدام در کارهای من فوضولی میکند و یا اینکه برای من تصمیم میگیرد فلان پیراهن را وقتی من رادیدی بپوش یا پول داری باهم برویم بیرون و... یا بیا دنبالم

با سلام و خسته نباشیدفرزند اخر یه خانواده مذهبی با...

نام پرسشگر: ناشناس
با سلام و خسته نباشید فرزند اخر یه خانواده مذهبی با وضع مالی در این حد که دستمون رو جلوی کسی دراز نکنیم هست . من به سن بلوغ که رسیدم حقیقتش نتونستم جلوی خودمو بگیرم و خیلی خودارضائی می کردم و علاقه پیدا کردم به فیلم های سکسی مخصوصا ایرانی . البته این بگم اگه این یه ایرادو فاکتور رو بگیرم ادمی بدی نبودم و نیستم ، نماز روزه ترس از خدا مسجدی و... اما واقعا هر چند از خودارضائی بدم می اومد خیلی هم و لی عادت کرده بودم به این کار . خلاصه رفتم سرکار و تو سن 24 ازدواج کردم . خودارضائی رو تقریبا گذاشتم کنار ولی موقعی پیش همسرم می خوابم علاقه انچنانی به نزدیکی ندرم . البته این موضوع رو عنوان کنم که قبل از ازدواج چند بار فرصت رابطه جنسی با افراد دیگر رو داشتم ولی خدا رو شکر کاری نکردم که بیش از این روسیاه بشم ولی الان هم نه اینکه به افراد دیگه چشم طمع دارم ولی انگار این نگاه کردن به این فیلم ها برام خیلی لذت بخشه و هرچند خودارضائی رو زیاد گذاشتم کنار ولی تو احساسم هنوز برام لذت بخشه. نمی دونم چکار کنم واقعا خودم این وضعیت رو نمی خوام . متنفرم . خیلی هم فکرشو می کنم که کار بدیه ولی انگار ازم دور شدنی نیست . خواهشمندم کمک کنید . خواهش می کنم جواب منو با جون و دل بدید و با عرض پوزش کپی و پیست نکنید . ببخشید اینو می گم چون دوبار جایی مشاوره کردم و تو جواب 6 صفحه فرستادن تا یه جواب کلی رو برام فرستادن . بازم می گم با جون و دل جواب بدید چون من مستحق این گرفتاری نیستم

با عرض سلام و خسته نباشیدمن دختری 21 ساله هستم که...

نام پرسشگر: ناشناس
با عرض سلام و خسته نباشید من دختری 21 ساله هستم که 2 سال و نیم است با پسرعمه ام که 30 سال دارد و در شهرستان زندگی میکند عقد هستم. در طول این مدت به دلیل شاغل بودن ایشان و دانشجو بودن من زیاد یکدیگر را نمیدیدیم بیشتر در تعطیلات عید نوروز و تابستان فرصت با هم بودن را پیدا میکردیم. اما در همان روزهای با هم بودن هم من علاقه ای به ایشان پیدا نمیکردم و هنوز هم علی رغم تلاش هایی که داشته ام علاقه ای در من نسبت به ایشان ایجاد نشده است هیچوقت از این که در کنار او بودم خوشحال نبودم و با وجود این که دیر به دیر یکدیگر را میدیدیم هیچگاه دلتنگش نشدم. در یک سال اخیر هم با توجه به اختلافات ایجاد شده بین ما اصلا ارتباطی با هم نداشتیم و من فکر میکنم ادامه پیدا کردن این رابطه به ضرر هر دوی ماست ولی با توجه به این که فامیل هستیم از جدایی و اتفاقات بعد از آن هراس دارم. به نظر شما من چه کار کنم؟

با سلاممن یه دختر 24 ساله ام الان یک ساله کامله که...

نام پرسشگر: ن
با سلام من یه دختر 24 ساله ام الان یک ساله کامله که عقد کردم ولی تمام این دوران به جز سه ماه اول با سختی و بی تفاوتی بوده ما به صورت کاملا سنتی با هم عقد کردیم قبل از خواستگاری نه همدیگرو دیده بودیم نه با هم حرف زده بودیم و به اسرار خونواده هامون با هم عقد کردیم چون خودمون میخواستیم نامزدی هم داشته باشیم الان هر چی بیشتر به جلو میریم میبینیم که با هم تفاهم نداریم و زندگیمون در آینده داغونه از طرفی چون من دخترم و توی شهر کوچیکی زندگی میکنم چیزی که بیشتر از طلاق اذیتم می کنه حرفای مردم و کنایه هاشونه اونا منتظرن که این اتفاق بیفته و کنایه هاشون شروع بشه خیلی میترسم نه قدرت ادامه دارم نه جرات طلاق در هر دو صورت من تو این زندگی بازنده میشم خواستم خودمو بکشم به خاطر مادرم منصرف شدم نمی دونم باید چیکار کنم هیچ کس نمیتونه شرایطمو درک کنه خواهش میکنم کمکم کنید ما به هم علاقه نداریم و به هم حسی نداریم نه اینکه از هم بدومون بیاد یا همو دوست داشته باشیم اگه بخوایم ادامه بدیم به خاطر خونوادمونه به نظر شما ممکنه بعد ازدواج علاقه ایجاد بشه چون تو شهر ما با یه چشم به یه دختره هرزه و مطلقه نگاه میکنن خواهش میکنم یه راهی پیش پام بزارین تا حالا با هم رابطه جنسی نداشتیم فقط دو سه بار همو بوسیدیم 8 ماه دوم با بی تفاوتی گذشته همسرم میگه از مهون اوایل اینجوری بوده و منو نمیخواسته به نظز شما ممکنه با ازدواج علاقه بینمون ایجاد بشه و حس بی تفاوتی از بین بره یا طلاق بهترین گزینه است؟ لطفا توضیح بدین که من میتونم چیکار کنم که اون به منعلاقه مند بشه تشکر

با سلام و خسته نباشید13مرداد90(سوم ماه رمضان) عقد...

نام پرسشگر: ن
با سلام و خسته نباشید 13مرداد90(سوم ماه رمضان) عقد کردم و حالا پس از گذشت 3 سال هنوز عروسی نکردیم یعنی هنوز منزلی نداریم که عروسی کنیم همسرم از همه نظر خیلی خوبه ولی متاسفانه هنوز تکلیف خودش را نمی دونه که می خواهد منزل اجاره کنه(می دونم که رهن نداره و توانایی اجاره هم نیست)، می خواهد زمینی که داره را بسازه (نه پیگیر گرفتن وام است نه به دنبال شریک برای ساخت)همینطور هنوز تصمیم نگرفته زمینش را بفروشه راستش چون برای خریدش سالها زحمت کشیده نمیتونه راحت بفروشه. حالا من بلاتکلیف موندم همه مدل پیشنهادی به شوهرم دادم اما هیچ فایده نداشت خانواده همسرم هم به جای اینکه همراهی کنند به من می گویند چرا عروسی نمی کنید واقعا نمی دونم چیکار کنم گاهی اوقات به این نتیجه می رسم که علیرغم همه خوبیهای همسرم باهاش قهر کنم تا به فکر بیفته تو را خدا راهنماییم کنید من خسته شدم

سلاممن تقریبا دو ساله ازدواج کردم .یک سالشو عقد بودم.شوهرم...

نام پرسشگر: ناشناس
سلام من تقریبا دو ساله ازدواج کردم .یک سالشو عقد بودم.شوهرم وقتی عصبی میشود دیگه نمیشه طرفش رفت .در این مدت زیاد با هم بحث کردیم ولی امسال یعنی در همین یک ماهه سال جدید بحثمون خیلی خیلی بیشتر شده.بعضی موارد من مقصر بودم بعضی موارد اون.وقتی چیزی میگه من اون روزشو باهاش حرف نمیزنم یه جورایی قهر میکنم چون صحبت کردن فایده ای نداره و باعث نمیشه اشتباهشو بپذیره و بدتر دعوامون میشه.جالبه که اون هیچ وقت اشتباهشو نمیپذیره .یکبار نشد من از یه چیز ناراحت شم نیاد پیشم بشینه از دلم در بیاره.بدتر اونم کم محلی میکنه.من یه اخلاق خوب یا بدی که دارم اینه که دوست ندارم دعوامون بیشتر از یک روز بکشه و طولانی بشه برای همین شب قبل از خواب با اینکه اون مقصر بوده خودمو بهش نزدیک میکنم و درمورد اون مشکل باهاش حرف میزنم اخرشم زیر بار نمیره و به کم محلیاش ادامه میده...فکر کنم رفتار من اشتباه بوده که تحمل نداشتم درحالیکه قهریم شبو صبح کنیم و منتشو میکشیدم و این باعث شده بدعادت بشه..تو دعوا یه چیزایی میگه و رفتارایی از خودش نشون میده که من احساس حقارت میکنم...به خودش اجازه میده هر رفتاری با من داشته باشه ولی در عین حال اگر من همون رفتار با خودش بکنم محکوممم میکنه....راستش از زندگی بریدم .نه میتون به طلاق فکر کنم نه اینطوری میتونم ادامه بدم...گاهی دعا میکنم یا خدا منو بکشه یا اونو تا از دستش راحت شم.دیگه تحملم داره تمام میشه...چه کار کنم من 26سالمه اینقدر با هم بحث کردیم تپش قلب گرفتم....نمیدونم انگار زبون همو نمیفهمیم....چون صحبت کردنم فایده ای نداره....د.وستم ندارم قهر کنم البته قهر اونطوری که گفتم برای یه مدت کوتاه.تاشب فقط.نمیدونم چه کار کنم...هیچ وقت زیر بار اشتباهاتش نرفته و نمیره خیلی خودخواهه....بهم بگید چی کار کنم....حرف زدن فایده نداره...قهر نمیشه کرد...بحثامون زیاد شده...هر دفعه من کوتاه اومدم...پول مشاوره هم ندارم...کمکم کنید..یه راهکار بهم بدید..نمیشه هر دفعه من کوتاه بیام پس اون چی...دارم داغون میشم تحمل ندارم.....

سلام.مدت 2سال است در عقد به سر میبرم.همسرم از دوران...

نام پرسشگر: ناشناس
سلام.مدت 2سال است در عقد به سر میبرم.همسرم از دوران نوجوانی به من ابراز علاقه کرده بود(فامیل هستیم).من شخصیتی فوق العاده احساسی دارم.واقعیت اینه که من هنوز نتونستم بپذیرم همسرم یه شخصیت مستقل از منه.انتظار دارم هرکاری میخاد انجام بده اول از من بپرسه انتظار دارم همیشه فقط من و فقط فقط به من توجه کنه. من میدونم مشکل از شخصیت خودمه اما نمیتونم حلش کنم.ممکنه بخشیش برگرده به دوران کودکی من.من تا 13سالگی تک فرزند و ازون به بعد هم تک دختر خونواده بودم.همیشه از کودکی مشکل همبازی داشتم و همیشه ازینکه مجبور بودم تنها بازی کنم و به دلیل شاغل بودن مادرو پدرم گاها حتی از سنین کم مثل5سالگی مجبور بودم تنها خونه بمونم.همیشه وقتی یه همبازی پیدا میشد که با من بازی کنه از همون اول بازی نگران زمانی بودم که اون میره و من مجبوم دوباره تنها بازی کنم.حالا این حس رو نسبت به همسرم دارم.تا اینکه توجهش یه خرده به من کم میشه یا حواسش به دغدغه های دیگش پرت میشهمنو هول بر میداره که نکنه حواسش به من نیست و من از یاد رفتم و اگه اون نباشه چطور میخام دوباره با تنهایی هام کنار بیام.ترس ازدست دادن همسرم خیلی اذیتم میکنه.بخاطر همین مدام بهش گیر میدم.و بینمون بحث ایجاد میشه.اون به من میگه خودخواه میگه تو فقط میخای من اونی باشم که تو میخای....شاید بتونم بگم بخشی از رفتارم خودخواهیه اما واقعا با این حساسیت های بیش از حد و بچگانه نمیتونم بجنگم با اینکه میدونم اشتباهه.خودم هم از خودم خسته شدم.اینم بگم ما هردومون دانشجوهستیم تو شهرهای متفاوت و هم از هم دوریم هم از خونواده هامون. من و همسرم تقریبا هفته ای یک بار و گاهی 2هفته ای یک بار همدیگه رو میبینیم البته بجز تعطیلات.شرایط عروسی کردن و رفتن به خونه خودمونم نداریم متاسفانه...ممکنه این فاصله ها حساسیت منو بیشتر کرده باشن؟توروخدا کمکم کنید ممنونم التماس دعا

باسلام جدیدا با سایتون اشنا شدم و تصمیم گرفتم مشکلمو...

نام پرسشگر: باران
باسلام جدیدا با سایتون اشنا شدم و تصمیم گرفتم مشکلمو براتون ارسال کنم تا کمکم کنید حدود 5 ماهی هست که با پسری آشناشدم و همسن هستیم ولی میزان تحصیلات ایشون تا سیکل هست و قصد ازدواج داریم اما قبل از اون چندسال پیش با پسر دیگری ارتباط داشتم .از اونجایی که ادم راستگویی هستم من به ایشون گفتم که قبلا با پسری دیگر رابطه داشتم و ایشون خیلی ناراحت شد. ادم بدی نیستم یه اشتباهی بود که چند سال پیش مرتکب شدم .ما همدیگرو دوست داریم اما گاهی که سرمسایلی بحثمون میشه گذشته رو به یاد من میاره و حس میکنم منت میزاره که منو بخشیده و یا بهم فحش میده.ما همدیگرو خیلی دوست داریم اما این رفتارا منو خیلی میترسونه واسه اینده همش استرس دارم که نکنه اگه ازدواج کنیم زندگی ما دوام نداشته باشه لطفا کمک کنید.

سلام میخواستم بپرسم چرا خود ارضایی گناه است؟ آیا دلیلش...

نام پرسشگر: ناشناس
سلام میخواستم بپرسم چرا خود ارضایی گناه است؟ آیا دلیلش فقط اینست که انسان به ازدواج و تشکیل زندگی مشترک و ادامه نسل تشویق شود؟ من 4 ساله ازدواج کردم. با اینکه در میان اطرافیان مهربانی و زیبایی ام زبانزد است اما همسرم 1 سالیست هیچ میل و رغبتی به من ندارد. گاهی تا یک ماه هیچ رابطه جنسی بین ما برقرار نمیشود. ما علیرغم درمانهای گوناگون بچه دار هم نمی شویم. همسرم خود را غرق کار کرده و کوچکترین اهمیتی به من نمی دهد.من باید چکار کنم؟ من همیشه آرایش کرده و مرتبم. دیگر نمیدانم چگونه همسرم را ترغیب کنم. میدانم گناهکارم و قصد توجیه ندارم اما چاره چیست؟ حتی وقتی علنا به همسرم میگویم یا سر درد دارد یا فکرش مشغول است یا خوابش میاید یا خسته است. یکبار هم که با جدیت به او اعتراض کردم طوری با من برخورد کرد که انگار من حق ندارم از او تقاضای رابطه کنم و با من مثل زنان هرزه رفتار کرد! ما نسبت به زوجهای جوان اطرافمان وضع مالی خوبی داریم. خانه و ماشین و شرکتی کوچک برای خودمان. اما همسرم فقط کار میکند و کار. همه فکر میکنند ما خیلی خوشبختیم اما واقعیت چیز دیگریست. نمی دانم راجع به من چه فکری میکنید وقتی خودم هم از خودم بیزار شدم اما باور کنید اگر هنوز کمی ایمان به خدا در من نبود شاید شخص سومی را وارد زندگیم میکردم. شما بگویید من چه کنم. همسرم را دوست دارم و قصد جدایی ندارم اما ادامه این زندگی ممکن است پشیمانی به بار بیاورد.

4ماهه عقد کردم .شوهرم همکارمه. طبق رسومات شوهرم قرار...

نام پرسشگر: F
4ماهه عقد کردم .شوهرم همکارمه. طبق رسومات شوهرم قرار بود برام النگو بخره تا شب یلدا بیاره.چند روز قبلش گفت کارتم گم شده.گفتم خونتون ر خوب بگرد شاید پیش مامانت باشه . درحضور من مثلا دنبال کارت گشتند و یافت نشد. چند روز بعد با350هزار تومان که گفت از کسی قرض کرده منو برد خرید النگو. دید که چقدر اعصابم خرد شد .بگذریم مراسم تمام شد . گفتم یه کارت جدید بگیر و خودم برای گرفتن کارت جدید اقدام کردم و اون هم امضا داد که بانک کارت را به من بده ! کارت را که گرفتم رفتم 10تراکنش آخر را پرینت گرفتم : همون شب یلدا و روزای قبل و بعد با کارتش تو ساعتهای مختلف برداشت کرده بود !! بهش گفتم یادته روز خواستگاری به من گفتی از تو فقط صداقت می خوام همین و بس! حالا به من ثابت شد چقدر خودت صداقت داری.. راست می گن هرکسی از یه خصوصیت زیاد دم بزنه فاقد اونه ازاون روز تا الان با من حرف نمیزنه - مادرش 2بار زنگ زده که یک بار منزل نبودم و باردوم خودم جواب ندادم. چون همکاریم و اون مثل سابق که بهم زنگ می زد پیشم می آمد و.. نمیاد و همکارام درباره اون از من می پرسن -این مسئله برام سخت تر شده و اینکه مردها تو دوران نامزدی خیلی عاشق نامزدشون هستند اما شوهر من اینقدر دلسنگ که با وجودیکه اون اشتباه کرده اما هیچ واکنشی نشون نمیده . حال اگه صبر کنم و اون برای عذرخواهی بیاد آیا ادامه دادن زندگی با همچین فردی صلاحه ؟

با سلام و وقت بخیر.من خانمی مذهبی و دانشجوی سال آخر...

نام پرسشگر: ناشناس
با سلام و وقت بخیر.من خانمی مذهبی و دانشجوی سال آخر پزشکی و اهل استان فارس میباشم که حدودا یکساله که عقدکردم .همسرم لیسانس عمران و خرم آبادی میباشند.عقدما کاملا سنتی وبدون هیج مراسم خاصی برگزار شد.حدودا یکماه بعد از عقد مادر همسرم به من گفت که ما این مهریه را قبول نداریم وشما باید بری ببخشی (مهریه طبق عرف خانوادگی ما 313 سکه و 3 دانگ منزلی که در آینده خریداری میشود بود)تو این مدت همسرم مدام بهانه میگرفت وبه من وخانواده ام گیر میداد.به من بدبین بود ومن را مرتب کنترل میکرد وسر هر مساله کوچکی با من دعوا میکرد وفحش میداد تا اینکه حدودا 3 ماه قبل به من گفت اگر تا اخر هفته مهریه را بخشیدی همسر من هستی والا تو را طلاق میدم من طبق نظر خانواده ام ای کارو نکردم و او شدیدا عصبانی شد و من هر چی تماس گرفتم جوابمو نداد و اصرار داشت که باید توافقی جدا شیم.حتی من طبق نظر قران خواستار حکم وصحبت خانواده ها شدم اما ایشون به هیج وجه قبول نمیکنه وبه خانوادهاش هم اجازه دخالت نمیده.من الان حدود 3 ماه که هیچ ارتباطی با ایشون ندارم وهر چی خانواده ام با خانواده ایشون تماس میگیرن همش مساله مهریه ویه سری مسایل را بهونه میکنند و راضی به صحبت هم نمیشن من نمیدونم چیکار کنم لطفا راهنمایی بفرمایید.ممنون

سلاممن دختر 28 ساله هستم الان تقریبا 6 ماه است که...

نام پرسشگر: ناشناس
سلام من دختر 28 ساله هستم الان تقریبا 6 ماه است که عقد کردم در طی این مدت همسرم 3 مرتبه خواسته که جدا بشیم و هر بار دلیلی برای این کار نداشته جز اینکه میگه منو دوست نداره و از ظاهر من خوشش نمیاد ولی هر بار منصرف شده و آشتی کرده وباز گفته که دوستم داره نمیدونم به زندگی با همجین آدمی ادامه بدم یا حرفشو قبول کنم کس دیگه ای تو زندگیش بوده که الان ظاهرا ازدواج کرده به نظر شما اعتماد کنم یا جدا بشم بعد از جدایی من میتونم درخواست مهریه کنم؟

با سلاممن با دختر خالم چند ماهی دوست بودم تا اینکه...

نام پرسشگر: ناشناس
با سلام من با دختر خالم چند ماهی دوست بودم تا اینکه 2 ماه پیش نامزد کردیم...ولی احساس شکست شدید میکنم و فکر میکنم اگه حتی طلاقش بدم بهتره....در دوره که با هم دوست زنداداشم میگفت که با چشمای خودشون دیدن که خانم من تو دوره مجردی شماره گرفته از کسی ..یا یکی از دوستام میگفت اونو با پسری دیده و چند مورد دیگه که باعث میشه خیلی خیلی زیاد سرد بشم نسبت به زندگیمون..شب و روز فکر و خیالم شده فکر کردن به این چیزا و نمیدونم چیکار کنم.چند بار تمام شبهات ذهنمو ازش پرسیدم و گفته حاضرم دست رو قران بذاره که همش پاپوش بوده و دروغ میگن...در ضمن نامزدم همیشه نمازشو میخونه و هر روزم باید زیارت عاشوراشو بخونه و از خانواده اصیله و چادری اوایل قبل اینکه این چیزارو در موردش بدونم خیلی خیلی دوسش داشتم ولی الان هر چی بیشتر به اینا فکر میکنم بیشتر دل سرد میشم و کمتر محبت میکنم بهش... تورو خدا کمکم کنید از درس و کار و زندگی افتادم...اگه کتابیم هست که میتونه کمکم کنه معرفی کنید ممنون