عضویت العربیة English
امام صادق علیه‌السلام: صله رحم و نیکى، حساب (قیامت) را آسان و از گناهان جلوگیرى مى‌کند. کافى، ج2، ص157

روانشناسی

تصمیم گیری در مورد اینده

نام پرسشگر: ساسان
با سلام و احترام بنده کارشناس ارشد دارم و الان 27 سالمه و مجردم برای تصمیم گیری در مورد اینکه می خوام چیکار کنم در مورد اینده ام دچار سردر گمی عجیبی شدم و نمی تونم تصمیم بگیرم بعد از اینکه به فارغ التحصیل شدم دو سال مشغول به کار شدم اما بعد از اون 2 سال فهمیدم علاقه ای به اینجور مشاغل ندارم و با روحیات من نمی خونه و برای همین از اون کار اومدم بیرون الان نزدیک به 3 ماهه بیکارم و این خیلی داره اذیتم می کنه راستش گزینه هایی برای اینده دارم که 1- مهاجرت به خارج از کشور 2- شرکت مجدد در کنکور سراسری و تحصیل در رشته مورد علاقه3- قبول کردن شرایط کاری و جستجوی مجدد کار با شرایط کار قبلی 4- تقویت زبان انگلیسی و تدریس زبان راستش شب و روز دارم به همه اینا فکر می کنم اما نمی دونم چیکار کنم و وقتم همین جوری می ره من موندم چه تصمیمی بگیرم خواهش می کنم کمکم کنید با تشکر

افسردگی

نام پرسشگر: ف
سلام. من به دلیل داشتن خانواده ای که از هر نظر اشکال رفتاری دارند از کودکی دچار مشکلاتی بودم. همیشه بد صحبت میکنند بی محبتی و بی توجهی دارند. به خاطر این سبک خانواده خیلی مشکلات داشتم. مسئله دیگه اینکه از نظر اعتقادات مذهبی خیلی به مشکل برخوردم طوری که نمی دونم خدا هست نیست آخرتی هست؟ زندگی برام هیچ لذتی نداره مدتیه فقط میخوابم و به زور غذا میخورم.دلم میخواد زیبا باشم و لباسای قشنگ بپوشم محبوبیت داشته باشم ولی گاهی همه چیز برام بی معنی میشه و دستم به هیچ کاری نمیره. خیلی حالم بده.میخوام خودکشی کنم ولی ترس از درد کشیدن یا اینکه شاید دارم اشتباه میکنم نمیزاره.داغونم خیلی اینقدر واسه خودم نوشتم که دیگه حتی نمیخوام بنویسم. دیگه حتی دوست ندارم فکر کنم و آرزوم یه کما رفتن طولانیه. دست کم همش خواب باشم.

رهایی از حس نوستالژیک

نام پرسشگر: علی
سلام من حس نوستالژیک بسیار آزارم میدهد مثلا سالهای قبل تابستان تقریبا آزاد بودم سال گذشته با قبولی تو ی مدرسه نمونه دولتی امسال ک پیش دانشگاهیم باس تابستان هم مدرسه برم یادآوری تابستان سال قبل خاطرات خوبش آزارم میده ک هر روز آزادانه خواب داشتم امسال از درس خواندن زیاد برای کنکور تجربی زورم نمیاد از آزار حس نوستالژیک در عذابم گاها سعی میکنم سبک زندگیم رو با اتفاقات گذشته وفق بدم مثلا در روزی از روزای آذر 95 آمدم خانه مادر بزرگ ک با داییم فوتبال رئال دورتموند رو تماشا کنیم من همیشه برا رفتن ب منزل مادر بزرگ مترو فدک پیاده میشم اما اون دفعه سبلان پیاده شدم چندی بعد اتفاقاتی مشابه همین مقطع زمانی افتاد سعی کردم با پیاده شدن مجدد در ایستگاه سبلان خودم رو باخاطرات وفق بدم.آن روز آذر ماه چارشنبه بود فرداش ک ب خانه برگشتم درآن سرماو غروب دلگیر پنج شنبه

استرس

نام پرسشگر: پویا
با سلام و خسته نباشید پسری 18 ساله هستم از سن 12 سالگی دچار استرس هایی میشوم که زندگی من رو مختل میکنند زمانی که من به مرگ و تنگی و تاریکی قبر و حس میکنم که من را هم درون قبر میگذارندیادم می افتد عرق میکنم و تپش قلب میگیرم و استرسم شدید میشود حتی زمانی که مشکلی ندارم ناگهان یادم می افتد به گذشته ام و ترس و دلشوره میگیرم که نکند دوباره من مثل گذشته ام شوم و به این استرس دچار شوم و دوباره از این طریق استرس میگیرم استرس گرفتن من به مدت چند ثانیه شروع میشوند و تا ماه ها فکر و زندگی من را مختل میکنند این استرس ها زمانی شروع شد که من یک مرده را دیدم و ترسیدم که من مثل او نشوم اگر ممکن هست راهکاری به بنده اراعه کنید که دیگر این استرس را نداشته باشم زیرا زندگی من مختل شده است با تشکر از زحمات فراوان شما...

فکرپریشان

نام پرسشگر: ن
سلام خدمت شما.من سه سال ازدواج کردم اختلافی هم باشوهرم درحال حاضرندارم دوسال پیش سری مسءله کوچیکی باشوهرم حرفم شد حالم بدشدوبه بیمارستان بردنم وبعدچن هفتهمشخص شدمیگرن گرفتم ولی اوایل هردکتری ی چیزمیگفت واین باعث تشویشم شد وتاحالاهم این اضطراب باهامه وبعضی وقتاحتی تعادلموازدست میدم.کلا ادم زود رنجیم .وخیلی ترسو ذهن منفی گرایی دارم وتوذهنم هرچی بیادساعتهابهش فکرمیکنم وهی فکرمرگ بسراغم میادممنون میشم راهنماییم کنید

رفتار با کودک اول

نام پرسشگر: محمد
سلام فرزند بزرگم که دختر است چند روزی هست که خیلی بد برخورد میکند وداد میزند .دستور می دهد احساس میکند فرزند دوم که 9 ماه دارد را بیشتر دوست داریم

وسواس

نام پرسشگر: ناشناس
با عرض سلام و خسته نباشید خدمت شما از چند سال پیش دچار وسواس شدم وسواس در هر امری ک بگویید از جمله خرید _ازدواج_کارو... ب گونه ای ک وقتی برای خرید ب بازار میرم بعد از کلی گشتن جنسی را انتخاب میکنم اونم با دل دل کردن بسیار و پرسیدن لز تک تک اعضای ک همراه من هستن خرید میکنم اما بعد از اون وقتی ک از بازار بازمیگردیم ذهن من هنوز درگیره هی با خود میگویم ک ب عنوان مثال این مانتو گشاد است پاینش خیلی بد فرم است تو تنم نمیشینه و ...ب طوری ک دیگه نمیتونم تحمل کنم باخود میگویم وقتی برای یک جنس معمولی انقدر خود را اذیت میکنم برای امر ازدواج چه کنم هرگز نمیتوانم موفق باشم و خدایی نکرده زندگی مشترکم عواقب خوبی ب دنبال ندارد لطفا کمکم کنید ک بتونم با خودم کنار بیام و کمتر در انتخاباتم دچار شک وتردید شوم ممنون از سایت خوبتون در پناه خدا

علاقه افراطی به دوست

نام پرسشگر: ن
با عرض سلام و احترام. من پسری 16،17 ساله هستم.چندماه پیش در مدرسه با پسری آشنا شدم و کم کم نسبت به او دچار علاقه فراوانی شدم.به طوری که این علاقه باعث افسردگی،افت تحصیلی و معنوی من شد.در حال حاظر مدارس تعطیل هستند ولی من همچنان نسبت به او علاقه شدیدی دارم،گاهی اوقات هم او به دیدارم می آید. لازم به ذکر است که من سال قبل هم نسبت به یکی از هم مدرسه ای هایم دچار همین حس شدم ولی وابستگی سبک تر بود و بعد از تمام شدن مدارس این علاقه به مرور زمان معمولی شد.امسال هم به غیر از آن دوستم به یکی از دوستان دیگرم هم دچار علاقه ای شدم و کوتاه مدت بود.اما علاقه ام به آن دوستم که در ابتدای نامه گفتم هنوز که هنوز است پا برجاست،حتی تصمیم دارم که برای حل این مشکل مدرسه ام را عوض کنم و رابطه ام را با او کمتر کنم و فراموشش کنم چون من از این علاقه افراطی به شدت آسیب دیدم. من چه کار کنم،آیا راهی هست که من ضمن ادامه رابطه ام با دوستم این علاقه افراطی را درمان کنم؟یا باید مدرسه ام را عوض کنم و فراموشش کنم البنه خود این کار هم برایم تلخ است؛لطفا شما منرا راهنمایی کنید که چه کار باید بکنم؟

...

نام پرسشگر: ar
سلام.وقت بخیر.من تو بچگی پدرم و از دست دادم.مادرم ازدواج کرد.از بچگی نقص جسمی داشتم.قدم کوتاهه،مشکلات قلبی و تنفسی و... هیچوقت تو مدرسه هیچ دوستی نداشتم و همیشه تنها بودم.افسرده و گوشه گیر بودم و هستم.علاقه ای به درس نداشتم و همیشه نمراتم پایین بود.علاقه شدیدی به کامپیوتر داشتم.خانواده اجازه ندادن کامپیوتر بخونم.مادرم بخاطر اینکه روحیم عوض بشه و از افسردگی بیام بیرون به اجبار فرستادم گرافیک بخونم.اما بدتر شدم.روحیم اجتماعی و هنری نبود(بچه های هنر خیلی با روحیه و شاد و عجیب غریبن)من روز به روز افسرده تر میشدم.به کامپیوتر و خلوت خودم رو آوردم.استاد کامپیوتر مدرسه متوجه شد نابغه کامپیوترم.تو المپیاد سال 94 رتبه اول شدم.اما خانواده به شدت مخالفت کردن با کامپیوتر.لپ تاپ و برنامه نویسی و به تفریح و مسافرت و جشن و... ترجیح میدم.خانواده از این بابت خیلی اذیتم میکنن با حرفاشون.مادرم مدام میگه خوشگل کن،آرایش کن،تیپ بزن،برو مسافرت،برو تفریح و... اما من دوست ندارم این شرایطو و باهاش راحتم.سطح علمی دانشگاه و اساتید خیلی پایینه و برام کسل کننده هستن.علاقه ای به صحبت با دیگران ندارم.خیلی سخت میتونم افرادی و در کنارم تحمل کنم....مادرم میگه مشکل روحی و روانی دارم و متعادل نیستم.هفته ای یک بار منو میبره پیش مشاور و روانشناس...

ترس از تنهایی

نام پرسشگر: ناشناس
سلام دختری 17 ساله هستم تا دوسال پیش دوستان خوب و زیادی داشتم اما بخاطر انتخاب رشته ازشان جدا شدم پارسال هم 2 تا دوست پیدا کردم ک متاسفانه سره موضوعی قطع رابطه کردیم از الان ک تابستونه از استرس تنها موندن داخل مدرسه دارم میمیرم استرس دارم امسال هیچ دوستی نداشته باشم و مورد تمسخر قرار بگیرم تو رو خدا کمکم کنید

چگونه محکم و قوی باشم

نام پرسشگر: ناشناس
سلام.من دختری هستم که به خاطر محیط عصبی خانواده خیلی سریع گریه میکنم و ناراحت می شوم ممکن است تا یک شبانه روز بر سر مسئله ای گریه کنم خیلی زود هم عصبانی و تند می شوم و نمیتوانم منطقی تصمیم بگیرم و حرف بزنم .برعکس کارمند اداره مالیات هستم که وحشتناک کار پر مسئولیت و پر استرسی هست و از زمانی که کارمند این اداره شده ام استرس و افسردگی من بیشتر شده همکاران خوبی هم ندارم فوق العاده زیر آب زن.حسود .متظاهر.بدگو پشت سر همکار.و خیلی موارد دیگر در حدی که خودشان هرچه در حق کسی بدی کنند برایشان مهم نیست ولی رفتار همکاران دیگر را زیر سوال میبرند من به خاطر همین از کارمندی و کارم بدن آمده با خود میگویم در خانواده کم رنج کشیده ام که در اداره هم باید به خاطر کار و همکاران باید رنج بکشم میخواهم از کارم استعفا دهم و دیگر سر کار نروم لطفا مرا راهنمایی کنید.

بی انگیزگی و بی هدفی

نام پرسشگر: sharareh
با سلام. دختری 20 ساله هستم و دانشجوی لیسانس رشته روانشناسی.فرزند دوم خانواده هستم و یک خواهر دارم.ارتباطم با خانواده ام خیلی خوبه اما آدم درون گرایی هستم.خیلی از حرف هامو نمی تونم به پدر و مادرم بگم و به خواهرم میگم.گاهی بعضی از حرف ها رو هم نمی تونم برای اون بگم.مشکلی که دارم شاید خیلی کوچک باشه نمی دونم.اما گاهی خیلی اذیتم می کند.از اواخر سال سوم دبیرستان درس خوندنم دچار مشکل شد.کنکور سختی را پشت سر گذاشتم اما خدا بهم کمک کرد تا تونستم قبول بشم.یادم نمیاد توی درس خوندن قبل از سوم دبیرستان چطور بودم اما خیلی به یاد ندارم که این همه دل مشغولی و ناراحتی سرش داشته باشم.توی سال سوم دبیرستان و پیش دانشگاهی درس نمی خوندم .قبلش خیلی درس خون بودم.کتابو که باز می کردم اشکم در می اومد.حوصله درس خوندن نداشتم.از کنکور هم دل خوشی نداشتم.پیش چند تا دکتر هم رفتم اما هیچ کدوم به من کمک نکردند.حساسیت پوستی و آلرژی هم گرفته بودم.کاملا بدنم به هم ریخته بود.نمی خوام دقیق اتفاقای اون سالو تعریف کنم اما بعد از کنکور حس و حال عجیبی داشتم گیج بودم نمی دونستم باید چی کار کنم و توی زندگی چه نقشی دارم.خدارو شکر درس هامو می خونم و توی دانشگاه نمره کمی زیاد نگرفتم حتی دو ترم پیش هم فکر می کنم بالاترین معدل را داشتم اما این فکر که حوصله ندارم درس بخونم مثل خوره از پیش دانشگاهی توی ذهنم مونده شاید تلقین باشه نمی دونم اما گاهی اذیتم می کند.نمی دونم چرا گاهی وقت ها فکر های منفی مثل خودکشی میاد توی ذهنم(بیش تر توی دوران درس خوندن) می دونم که افسرده نیستم همه اش از تلقینه.اما اعصابم خرد میشه.خیلی وقت ها هم این فکر ها رو ندارم اما گاهی...کلا توی زندگی گیج موندم.دلم می خواد یه کم روی پای خودم بایستم.احساس می کنم هنوز بچه ام و مستقل نیستم.دلم می خواد بیام پیش روانشناس و باهاش یه کم حرف بزنم اما روم نمیشه به خانواده ام بگم.همه اش توی ذهنم فکر می کنم مشکلم چرت و پرته.(البته گاهی یاد روانشناسایی که توی پیش دانشگاهی رفتم پیششون و نتونستن کاری برام بکنن و هم میفتم.)دلم می خواد راه خودم را توی زندگی پیدا کنم.اصلا حوصله ندارم چند روز پیش که فهمیدم داره به روزای دانشگاهم نزدیک میشه اعصابم خرد شد.دوست دارم توی رشته ام پیشرفت کنم(حتی گاهی وقت ها بعضی روانشناسا رو که می بینم میگم خوش به حالشون.من خیلی این رشته را دوست داشتم الان هم فکر کنم خیلی دوست دارم) اما میگم تا آخر لیسانس بیش تر نمی خونم چون حوصله ندارم.اصلا انگیزه خاصی برای درس خوندن ندارم.فقط می خونم تا لیسانسم تموم بشه.می خوام برم توی مهدکودک کار کنم اما نمی دونم این تصمیم واقعیمه یا نه.اعتماد به نفس خیلی کارارو ندارم چند سالیه که داستان می نویسم به خواهرم نشون دادم اما روم نمیشه به خانواده ام نشون بدم.(البته فکر نکنید رابطه ام با خانواده ام خیلی بده.ولی نمی دونم چرا گاهی اوقات خیلی مسائل را نمی تونم بگم)انگار میترسم.نمی دونم چه احساسی دارم دلم می خواد یه کم برنامه داشته باشم توی زندگی اینقدر به بطالت نگذرونم.هدفی داشته باشم و بتونم درست زندگی کنم.یه کم مستقل بشم و بیش تر خودمو بشناسم.ببخشید اینقدر طولانی شد.خیلی دلم می خواست با یکی مشورت کنم.

سیر شدن از زندگی

نام پرسشگر: ناشناس
سلام من لیسانس مهندسی مکانیک دارم و بعد ازینکه دانشگاهم تموم شد رفتم سربازی و بعد از سربازی بعلت اینکه علاقه ای به نوع و محل کار های رشته مکانیک نداشتم نتونستم شغلی پیدا کنم و الان که حدود یک سال از تموم شدن سربازیم میگذره...هنوز شغلی ندارم و تمام مدت در منزل هستم و هیچ انگیزه ای برای هیچ کاری ندارم! یک سری مشکلات دیگه از قبیل اینکه در خونوادم و فامیل ها، بشدت احساس تنهایی میکنم باعث شده حسابی بهم بریزم و اصلا علاقه ای به زندگی کردن ندارم و قطعا اگه خودکشی گناه نبود، تا حالا دست بهش زده بودم کما اینکه تا حالا چندین بار بهش فکر کردم. اصلا رابطه صمیمانه ای وجود نداره بین خونواده و تنها دوستی که دارم هم یکی از دوستان دوران دانشگاه ام هست که هفته ای یکبار می بینمش فقط. از پدر و مادر بشدت زده شدم و همیشه سعی میکنم ازشون دوری کنم!!! طبیعیه که دلم نمیخاد اینطوری باشه اوضاعم بنابراین یکی از تیر هایی که توی تاریکی رها میکنم همینه که با شما در میون بزارم ولی نمیدونم چقدر مفید میتونه باشه!

وسواس

نام پرسشگر: ناشناس
همسرم به شدت در خوندن نمازش مشکل پیدا کرده. قبلا در غسل و گرفتن وضو(مسح ) دچار دقت بیش از حد بود. و بعد در لفظ نماز (مثلا غ-ق ) طوری که گاهی چند مرتبه نمازشو تکرار میکرد.😭😭 الان دیگه رسیده به مرز خودزنی. از عذاب اینکه نمیتونه درست نماز بخونه. میگه نمیدونم جوهره داره صدام یا نه. هر نمازش رو ده بار میخونه و همه اطرافیان کلافه شدن. و حال خودش داغون. پیش دفتر مراجع عظام رفته و گفتن وسواسه و از شیطان. اما هیچکس نمیتونه حالشو خوب کنه. آرامش نداره از صبح عذاب دنیا رو سرشه که آیا میتونه امروز یه نماز درست بخونه؟ مشاوره نمیاد چون میگه قهر خداست که توفیق عبادت رو ازم گرفته و اونا نمیتونن کاری کنن... لطفا راهنمائی کنید که بتونیم این مشکل رو رفع کنیم. چون ایشون مشاوره نمیاد همه تلاشم اینه که خودم بتونم از طریق مشاوره کمکش کنم .

فراموش کردن یک شخص

نام پرسشگر: ناشناس
سلام بابت مشاره هاتون واقعا ممنون من قبلا از طریق تلگرام با شخصی اشنا شدم و ایشون رو واقعا باور داشتم و البته برای ازدواج فکر میکردیم نه دوستی اما خوب بعد از مدتی به این نتیجه رسیدم که نمیتونم این شخص رو به عنوان یک همسر تو زندگیم قبول کنم خیلی با من متفاوت بودن ولی با این حال دوسش داشتم و الان چند ماهی هست که با هاش قطع رابطه کردم ولی نمیتونم فراموشش کنم و خیلی ذهنم در گیر ایشون هست هر کاری میکنم حسی که بهشون دارم از بین نمیره با این که میدونم ادمی نیست که بخوام بهش فک کنم و الانم نمیدونم چیکار کنم این قضیه تو زندگیم خیلی تاثیر گزاشته و دچار مشکل شدم لطفا کمکم کنین با تشکر

بي هدفي

نام پرسشگر: ناشناس
با عرض سلام من دختري هستم كه خيلي خيلي كمال طلب بودم و هستم اما جديدا هيچ مسيري توي زندگيم جذاب و هيجان انگيز نيست كه با تمام وجود به سمتش حركت كنم،بخاطرش سختي بكشم و ... انگار از هيچ چيز خوشم نمياد گاها فكر ميكنم اصلا براي چي زنده ام و چرا دارم زندگي ميكنم گاها براي مدت كوتاه مثلا دو روز انگيزه ميگيرم و برنامه ريزي ميكنم اتا بالاخره ي كاري رو شروع كنم اما اين احساس خيلي زود فروكش ميكنه،كارم شده تخيل كردن زندگي اي كه ميخوام و ... حتي از لحاظ جسمي هم خيلي كرخت و كم تحرك شدم و فكر ميكنم تماما آثار اين افكار و روحياتم هست. واقعا نميدونم براي بيرون اومدن از اين وادي چكار ميشه كرد ...

عدم اعتمادبه نفس

نام پرسشگر: ناشناس
۲۵ سالمه ۵ ساله که ازدواج کردم. در دوران تحصیل نسبت به شرایطی که داشتم درسم خوب بود. ازسال اول دبیرستان متوجه شدم که نمیتونم توی جمع راحت باشم وصحبت کنم خیلی اذیت میشدم .تاپیش دانشگاهی همین طورادامه دادم تا دانشگاه که چندترم خوندم ولی انصراف دادم به بهانه های مختلف چون نمیخ استم کسی مشکلم روبدونه . من علاقه شدیدی به ادامه تحصیل دارم درحدی که این چندسال واقعا این خلا رواحساس کردم توزندگی. اینکه این مشکل من رو ازموقعیت های خیلی بهتری که میتونستم داشته باشم محروم کرد. تصمیم گرفتم که دوباره کنکورسراسری شرکت کنم. به رشته های پزشکی خیلی علاقه دارم ومیدونم که میتونم موفق بشم ولی یه مانع بزرگ که سر راهمه همینه . یه پزشک یا یه ماما هیچوقت نمیتونه با شرایطی که من دارم موفق بشه . کسی که جرات نکنه یه ارائه در یک جمع داشته باشه. وقتی صحبت میکنم نفس کم میارم قلبم تندتندمیزنه تمام بدنم داغ میشه وفقط دوست دارم ازاون جایی که هستم فرارکنم. زندگیم به خاطراین مشکل خیلی تیره وتارشده برام. نمیخوام همسرم چیزی بدونه چون برای ادامه تحصیل واقعا داره حمایتم میکنه ونمیخوام نا امیدش کنم. ازتون خواهش میکنم کمکم کنید تا آخرعمردعاتون میکنم

علاقه به همجنس

نام پرسشگر: ناشناس
عرض سلام و خسته نباشید. من دو برادر دارم و خواهر ندارم. در کودکی بیشتر با پسرها همبازی بودم تا دخترها. اما به یاد دارم در كودکی بدلیل کنجکاوی درمورد مسائل جنسی، با یکی از دخترهای فامیل هرچند وقت یکبار رفتارهای جنسی داشتم. و هربار که باهم بودیم این اعمال را بدلیل لذتبخش بودن تکرار میکردیم. پس از بلوغ متوجه شدم به یه یکی از همکلاسی هایم که همجنس خودم بود احساس دارم. آن موقع فقط ۱۲ سالم بود و درکی از عشق نداشتم بخاطر همین هنوز هم نمیدانم که آن احساس عشق بود یا نه. هرچه بود بیش از حد دوستش داشتم. گذشت تا اینکه یک سال بعد، در ۱۳ سالگی یک دوست جدید پیدا کردم. از همان اوایل دوستی میدانستم که به او احساس و علاقه دارم اما فکر نمیکردم با گذر زمان شدید شود. من هر روز با او به مدرسه میرفتم. در مدرسه باهم بودیم. بعد از گذشت چند ماه دیدم علاقه ی من به او هر روز شدید و شدیدتر میشود بطوریکه به دوستانش حسادت میکردم و دوست نداشتم جز من با کسی رفاقت کند. بدلیل تعصب من، او کم کم متوجه علاقه ی من شد. او از علاقه ای که در گذشته به یکی از همکلاسی هایم داشتم خبر داشت لذا حدس میزد من همجنسگرا باشم البته فقط در حد حدس و گمان و اینکه برای او هم یک سوال بود که چرا من به همجنس هایم علاقمند میشوم. این اوضاع ادامه پیدا کرد تا اینکه متوجه شدم رفتارش با من سرد شده و بعد کم کم رابطه ی دوستی اش را با من قطع کرد. هیچوقت درمورد علت اینکارش به من توضیح نداد اما احتمال میدهم میخواست مرا از بند علاقه ام به خودش نجات دهد و یک جورایی از من فاصله گرفت تا به من کمک کند علاقه ام را کم کنم. اما این فاصله گرفتن ها و بی محلی هایش نه تنها فایده ای نداشت بلکه باعث شد روز به روز علاقه ی من بیشتر شود. این روند ادامه داشت تا اینکه در ۱۵ سالگی ام یعنی یکسال پیش، علاقه ام به مرز جنون رسید. دیوانه وار عاشقش شدم و او مدام مرا طرد میکرد. من نمیتوانستم این اوضاع را تحمل کنم لذا هر روز در مدرسه به سراغش میرفتم تا قانعش کنم دوباره دوستی مان برگردد اما این مزاحمت های من باعث شد او آزار ببیند تا جایی که پنداشت من عاشق نیستم و فقط قصد آزار او را دارم. همین تصور او باعث شد بیشتر از قبل از من فاصله بگیرد. حتی یک بار به من اظهار تنفر کرد. بارها و بارها به او گفتم که جدایی از او مرا شکنجه میدهد اما او اهمیتی نداد. در این یکسال اوضاع روحی ام بشدت آشفته شد. افسرده و منزوی شدم و مدام گریه میکردم. او مدتی است که پسری را دوست دارد. وقتی آن پسر تنهایش گذاشت، او هم به حال من دچار شد، لذا حالا حال مرا درک میکند و دیگر باورش شده که واقعا عاشقش هستم. چند روز پیش به من پیام داد و حالم را پرسید. حالا دو سوال از شما دارم: اول اینکه دلیل علاقه ام به همجنس چه میتواند باشد؟ دوم اینکه من میخواهم از شدت عشقم به این دختر کم کنم و آنرا به دوست داشتن تبدیل کنم چون عشق به همجنس عاقبتی جز جدایی ندارد. و اینگونه میخواهم رابطه ی دوستی مان را حفظ کنم تا پس از اتمام مدرسه، رابطه ام با او یک پایان خوش داشته باشد و دیگر دچار افسردگی نشوم. توصیه ی شما برای تحقق این هدف چیست؟ این نکته را هم بگویم که من میل کمی به جنس مخالفم دارم و بیشتر تمایل دارم با همجنسم رابطه ی جنسی برقرار کنم. اما در رابطه با دوستانم که به آنها علاقمند شدم باید بگویم که من به هیچکدام میل جنسی نداشتم و علاقه ی من فقط عاطفی و روحی است.

روانشناسی

نام پرسشگر: ناشناس
سوال: سلام ووقت بخير...ممنون ازفرصتي كه براي كمك ومشاوره فراهم آورديد،مي خوام سرگذشت خودموبگم لطفاكمكم كنيد.من يه پسر۲۳ساله هستم،تادوران راهنمايي ظاهروقيافه خوبي داشتم اعتمادبه نفس عال،اخلاق خوب،دوسداشتني ولي وقتي كه وارددبيرستان شدم بدبختيام ازاون موقع شروع شدمسخره مي كردن منو،راه رفتنمو،ظاهرموطوري كه همه افكارم شدظاهرم كه چرااينطوريه چاره ايم نداشتمچون نمي شددرستش كردپس غصه خوردمونااميدشدموروحيموازدست دادم مني كه زرنگ بودم تودرسام افتادم خونوادم ناراحت بابت من كم كم ازجمع كناره گرفتم تنهاموندم به حرفاي خونوادم گوش نكردم ناراحتياي الكي پيش آوردم خونه نشين شدم گناه كبيره انجام دادم مني كهاصلاكسي انتظارشونمي رفت كه اينطورباشه،نابودكردم خودمو اين مشكل تادانشگاه باهام اومد اونجام بازم درس نخوندمازمسئوليتايي كه بهم واگذارشده بودموندم،پيش همه خودموخراب وبي ارزشوكوچيك كردم اعتمادبه نفسموازدستدادم،تودرسام افتادم بامعدل ۱۳.۵۰درسموتموم كردم آبروي خودموخونوادموپيش همه بردم بااينكارام مني كه فرزندبزرگ خونواده هستم اينطورشدم چيكاركنماينميه مرضي هست كه من گرفتارش شدم شايدخنده دارواحمقانه بيادولي برامن اتفاق افتاده،موندم آواره گوشه گير،خجالتي همشم به خاطرظاهرم كه چراهمه قشنگ وخوش تيپن من بدبخت اينطورشدم ازهمه چيم موندم خداچرابااين همه مشكلات كمكم نمي كنه،منم لج كردمونمازم.نمي خونم ناشكري مي كنم همه چيموازدست دادم شدم يه آدم پوچ وبي ارزش كه همه مشكلاتي روكه گفتم باهام هست،علت همه ايناروظاهروقيافم مي دونم خوب بودبه خيلي چيزارسيده بودم ،اينم يه درده كه من بدبخت دارم الانم موندم خونه بيرونم نمي رم هرروزغصه وناراحتي ،اينشده زندگيم،نمي دونم بااين معدل كم انصراف بدم ،برم سربازي بعدبيام بخونم،به طوركل بدبخت بدبختم،كسي كه خودش. باعث نابودي زندگيش شده،خواهش مي كنم ازتون واقع بينانه بخونيدحرفامو وكمكم كنيدتاازصفرشروع كنم،درسموبخونم گذشتموفراموش كنم ،بشم يه پسرخوب وخوش اخلاق وزيبا ومهربون وپرتلاش وبااعتمادبه نفس...التماس دعاشديددارم...ممنون

پیش فعالی بزرگ سالی

نام پرسشگر: محمد
سلام علائمی را که در مورد بیماری پیش فعالی بزرگ سالی یا adhd از کودکی و نوجوانی و هم اکنون در بزرگ سالی در بنده همه ی آن ها هست و بنده از این موضوع خیلی وقت هست به شدت عصبانی هستم و زجر می کشم و مطالب مختلفی را مشاهده نمودم ام ولی کمکی به بنده نکرده لطفا راهنماییم کنید بتوانم مشکلم را برطرف نماییم., و تازه متوجه این نوع بیماری شده ام. از کجا برای رفع این بیماری باید شروع بنمایم؟