عضویت العربیة English
پیامبر اکرم صلّی‌الله‌علیه‌وآله: بخشنده ترین شما پس از من کسی است که دانشی بیاموزد آنگاه دانش خود را بپراکند. میزان الحکمه

سایر مباحث

روانشناسی

نام پرسشگر: ناشناس
سلام یکی از دوستام با پسری رفیق شده که بعد چند هفته رفتارش تغییر کرده و در مورد رابطع جنسی حرف میزنه دوستمم بهش وابسته شده من بهش گفتم این رابطه رو تموم کن ادامش نده اما قبول نکردش میشه بگید چجوری بهش بگم این رابطه پایان خوشی نداره؟

مشورت

نام پرسشگر: ناشناس
سوالی که ازتون داشتم مربوط به خودمه،من در کل آدم ساده ومهربون و درون گرایی هستم اگه کسی باهام کاری نداشته باشه کاریش ندارم در کل شخصیت خشک ومیانه رویی(نه زیاد مذهبی نه هم افراطی ) دارم فکر میکنم هیچ کس از بودن در کنارم خوشحال نیست شایدم محیط باعث افتادن چنین اتفاقی شده باهرکی دوست(هم جنس) میشوم بعد چند روز یکی دیگه رو پیدا میکنه ومیره با اون دوست میشه تا اینکه فعلأ هیچ دوست صمیمی در زندگیم ندارم از طرفی هم چون از خانواده دور هستم ودر یک شهر دیگر مشغول تحصیلم از این بابت خیلی احساس تنهایی میکنم واعتماد به نفسم خیلی اومده پایین طوری که فکر میکنم درصورتی هم که ازدواج کنم چنین وضعی برایم پیش خواهد آمد خواهش میکنم بهم بگید که چطوری بابقیه رفتار کنم که این شخصیت خشکم یا شخصیت درونگرام باعث نشه دیگران از بودن در کنارم ناراضی باشند

شخصی

نام پرسشگر: iva
با سلام من دختری سی ساله مجرد هستم 4 سال هستش که پدرم رو از دست دادم تا به الان خیلی احساس دلتنگی وبی قراری و بی کسی میکنم همش فکر میکنم مثل بچه های یتیم بی هویت هستم کسی به من اهمیت نمیده و از سر دلسوزی باهام ارتباط برقرار میکنه همیشه خدارو تو تمام لحظه هام یاد میکنم وبه خودم میگم توتنها نیستی یعنی هیچ انسانی تنها نیست خدا با همه انسانهاست ولی باز هم احساس بی کسی میکنم مادروخواهر دارم ولی برادر ندارم که حداقل اون رو جایگزین پدرم بکنم خیلی سخته عزیزتو از دست بدی مخصوصا" پدر که میشه گفت ستون محکم خونه هست اگه از بین بره انگار اسکلت خونه در حال ریزشه حس میکنم تو ازدواجم هم تاثیر گذاشته اینکه هرکسی به خودش اجازه بده بیاد برای خواستگاری واینو پیش خودش بگه که پشتوانه خوبی نداره که بخواد از زندگیم بره بیرون پس هربلایی سرش بیارم به خاطراینکه جاییرو نداره بره تحمل میکنه واقعا" نمیدونم چیکارکنم ممنون میشم راهنماییم کنید.

چطور پیشرفت کنم

نام پرسشگر: ناشناس
با عرض سلام و خسته نباشید خدمت شما بنده خداروشکر زندگی خوبی دارم،دو فرزند پسر دارم، وضعیف مالی نسبنا خوبی هم داریم، چیزی که میخاستم راجع به اون مشاوره کنید،راهی برای پیشرفت میخاستم تا از این سردرگمی خلاص شوم، من تا الان نتونستم در چیزی تخصص پیدا کنم میدونید به خیلی چیزا علاقه دارم مثلا دوس دارم تو قرآن و تفسیرش بجایی برسم ،یا تو زبان انگلیسی استعداد و تا حدی مهارت دارم،به نرم افزار هایی مثل فتوشاپ هم علاقه و کمی مهارت دارم، از طرفی دوس دارم بچه های خوب و امام زمانی تربیت کنم و کتاب های زیادی در این زمینه مطالعه کرده ام،ولی در هیچ کدوم ماهر نیستم،نمیدونم چیکار کنم دوس دارم هم تربیت خوبی به فرزندانم بدم هم از عمر و علاقه خودم به نحو احسنت استفاده کنم لطفا راهنماییم کنین ان شاءالله اجرتان با امام زمان

بدررفتاری

نام پرسشگر: ناشناس
برادری دارم 37 ساله مطلقه مدت 4 سال است که با پدر و مادر زندگی می کند از لحاظ اخلاقی بی مسئولیت طلبکار همه است و خدمت به خود را وظیفه همه می داند در صورتی که خود هیچ کاری برای هیچ کس نمی کند تمام کارهای شخصی اش را مادر انجام می دهد بسیار بدرفتار بدزبان و دگران را مسئول تمام مشکلات خود می داند سر مسائل کوچک بسیار حرف می زند با صدای بلند و داد و بیداد با دوختن آسمون و زمین به هم خود را موجه جلوه می دهد و اگر کسی اعتراض کند حمله می کند می خواهد مادر و پدر از او بترسند به تازگی مادر را هل داده که به واسطه پوکی استخوان 2 تا از مهره های کمرش شکسته حالا مانده ایم با او چه کنیم افرادی از خانواده می گویند کلا از منزل اخراج شود و دیگر اجازه بازگشت به او ندهیم و بعضی می گویند نمی شود اینکار را کرد به واسطه بی عرضگی اش نمی تواند مستقل شود و دوباره مشکلات دیگری برایمان به وجود می آورد از شما راهنمایی می خواهم

رفع عصبانیت

نام پرسشگر: ه
با عرض سلام و خسته نباشید قبل از شروع سوال کردن یک پیش زمینه از خودم میگم تا بهتر با من آشنابشید -همه بجه ها دو پسر و یک دختر ازدواج کردن و من و پدرم با هم زندگی میکنیم -خواهرم در اثر فوت مادرم و البته افت تحصیلی دچار افسردگی شده ازدواج کرده ولی شوهرش مدام بواسطه کارش پیشش نیست و اونم همش بهم میریزه و میاد خانه ما -پدرم آدم خوبیه نجیبه و زحمتکش و بی شیله پیله هنوز هم ازدواج نکرده -برادرام خیلی دوستم دارن کلا خانواده درگیری هستیم همیشه با هم مشکلات رو حل میکنیم از همه بیشتر من درگیر عاطفی هستم به نوعی بیمار گونه و اما مشکلات من ... -بواسطه اینکه همیشه مستقل و مدد رسات بودم کلا نقش دخترانه خودم رو از دست دادم یعنی روحیاتم بیشتر شبیه پسرها شده تا خانمها - یک اخلاق خیلی بدی که پدرم داره اینه که هر موقع بهش نیاز دارم بقدری منو اذیت میکنه و شکنجه روحی میده که ترجیح میدم خودم اون کارو انجام بدم به گونه ای جای ما عوض شده و من از ازدواج بیزار شدم -پدرم مخارج منو قبول نمیکنه حتی مخارج خانه رو و روی دوش من سواره .. از خشونت هم ایشون کم نمیزارن - نه تنها اون حتی خواهرم هم به نوعی از من کولی میگیره خلاصه هر موقع کم میاره هم خودش و هم شوهرش تلافیشو تو دل من در میارن از هیچ کاری ابا نداره حتی منو میزنه .. -به تازگی کارم رو از دست دادم نمیدونم چکار کنم به شدت زود رنج شدم سریع از کوره در میرم همه مردها برام شبیه پدرم هستن و فکر میکنم باید من بار زندگی رو به تنهایی به دوش بکشم هیچ پشتیبانی غیر خدا ندارم -این وضعیت در زمان حیات مادرم به شکل کم رنگی بود اون ادم کمال گرایی بود و مطلقا هم فعالیتی برای خوشبختی یا اهدافش نمیکرد همیشه از مردها بد میگفت به گونه ای که من جرات نداشتم از احساست دخترانم حرفی بزنم حتی اجازه نداشتم کار هنری بکنم خواستگارهای زیادی داشتم ولی همه رو رد میکردم چون نه از طرف پدر و نه از طرف مادر هیچ پشتوانه ای برای تامین مخارج نداشتم میدونستم که اگر قبول کنم مادرم تنها کاری که میکنه بر اثر فشار روحی مریض میشه و میوفته رو دستم لطفا منو راهنمایی کنید چطور میتونم از این واسه بقیه زندگی کردن خلاص بشم چطور میتونم این عصبانیت از جنس مخالف رو کنترل کنم من دلم میخواد دختر باشم نه مرد .. وقتی با خواستگارام حرف میزنم حس میکنم از من میترسن چون زیادی مستقل هستم

صله ارحام

نام پرسشگر: ناشناس
سلام خسته نباشید.دوماه پیش بحثی بین منو همسرم با خانواده شوهرم شد که تو این بحث80درصد خانواده همسرم مقصر بودن بعد از اون بحث هفت الی هشت دفعه مارفتیم خونشون ولی اونا رفتو امد نمیکنن خواهر برادراش از ما فرار میکنن فقط مادرش اونم با اخم میاد میشینه منم دیگه الان یک ماه هست نمیرم خونشون ولی همسرم ب دیدن مادرش،میره خیلی این بحث رو مغزم فشار میاره دلم میخواد بهشون بگم یعنی یک درصد خوبی بهتون نکردم ک سر یک یحث مزخرف دوماهه همو ندیدیم چیکار کنم بخدا خیلی کلافم ازشون نفرت پیدا کردم انقد ادم کینه ای ندیده بودم

هدف خیلی مهم تو زندگیم

نام پرسشگر: ناشناس
سلام خسته نباشید.من یه هدف خیلی مهم تو زندگیم دارم ولی اصلا تلاشی برای رسیدن بهش نمیکنم.نمیدونم چرا اینجوریم. از یه طرفی خونواده ممش باعث میشن که هر شب گریه کنم و حالم بد باشه از لحاظ روحی ؛ تا حالا خیلی چیزا رو تحمل کردم ودیگه نمکشم دیگه خسته شدم.

مشاوره

نام پرسشگر: بهرام
سلام نمیدونم‌از کجای زندگیم شروع کنم ولی از بزرگترینش بگم منو دوست دخترم تقریبا یک سال نیمه باهمیم بعد مدتی دوست شدن که فقط برا این بود بشناسمش تصمیم به ازدواج گرفتم من نخواستم مثل همه مردا باشم اهمیت دادن شخصیت دادم‌چه مادی چه عاطفی هر کاری کردم که خوشحال شاد باشه کم کسری نداشته باشه حتی خواستکاری رفتم ولی پدرش به دلیل پوچ قبول نکرد منو اون همو دوست داریم ولی پارسا ل که سر کار رفت علارقنه اینه که گفتم فقط برا سر گرمیش بره ازم دور تر شد تا تابستان که نداشتم برا ولی با اصراری که مثل پارسال نشه امسالم مهر ماه رفت ولی باز مثل پارسا ل خستم فلان من‌ چندین‌چند بار براش قسم خوردم که فکر ذهنم فقط برا جمع جور کردم زو تر رسیدن بهشه صحبت کردم قبول میکنه ولی بدش باز شک داره باورم‌نداره اعتماد نداره ولی به همون قرآن فسم‌من هیچ وقت خیانت نکردم بهش ولی اون بارم همینه میگه میترسم‌از دستت بدم ولی میگم‌تو بیشتر با رفتارت داری منو دور میکنی منم دوستش دارم شب روز دارم‌کار میکنم زو تر زندگیم درست بشه باهاش ولی تا یه بحثی میاد همون رفتارا نمیدونم چه نوع رفتاری کنم باهاش من‌از اون‌ دست آدما نیستم راحت کسی که تو قلبم‌اومده بیرون بره یا برا این‌که نیاز مو برطرف نمی کنه خیانت کنم ولی باور نداره بنا به حرف دوستاش که میگن امکان نداره حتما کس دیکم داره ‌باورم‌نداره خواهشم کمکم کنید چون هم دیگه افسردگی گرفتم هم اعصاب زود جوش میارم

مسایل خانوادگی

نام پرسشگر: مه
با سلام ،من یک سال هست که نامزدم ولی تو این دوران که باید به خوشی میگذشت بعضی اوقات خیلی تلخ سپری شده برام ،خانواده ی کادریم مخالف این وصلت بودن چون این اقا برادر زن داییم بودن و میگفتن وصلت دوباره نکنیم با اینا،ولی من با اصرار باایشون ازدواج کردم ،الان زن داییم هروقت باهاش مواجه ن میشم یک روز خوش رفتاری میکنه یک روز قیافن میگیره و من ازاین مساله ناراحت میشم و همیشه عکس العمل نشون میدم ،و نتیجه اش میشه دعوا با نامزدم که همیشه جرو بحث میکنم باهاش چرا خواهر تو این رفتارو با من کرد و از این بحث ها ،و چون رضایتی نبود تو این امر هی با خودم میگم حتما من اشتباه کردم و واقعا نمیدونم چیکار کنم سر ۲راهی بزرگی قرار گرفتم

ميخواهم كنترل همسر اينده م را دست بگيرم

نام پرسشگر: ناشناس
من به يكي از اقوام اشنا شدم و با صحبت هايي كه كرديم به هم علاقه من شديم و قصد ازدواج داريم. اما به دليل سن پايين من فعلا خانواده اجازه ازدواج نميدهند از ان طرف اون دختر هي به من اصرارداره تو همش حرفي تو بي معرفتي تو هيچي نيستي تو فقط نشسته منتظري ديگران برات كار انجام بدن، منم هرچي ميگم صبر كن بزار يكي دوسال ديگه بگذره بعد من مطرح ميكنم دوباره همون حرفارو ميزنه تو سرم، اين خلاصه ايش بود خيلي خسته شدم واقعا ازين حمله دلهره و استرس و ترس، مثلا دعوا ميكنيم ميگه اصلا حوصله ندارم شب بخير بعد روز بعدش ميگه تو اگه منو دوس داشتي نميزاشتي با اون حال بخوابم، حال منم كم ارز حال اون نداره، الانم ازتون كمك ميخوام كه بتونم كنترلش كنم يعني كنترلشو دستم بگيرم. ممنون

روانشناسی

نام پرسشگر: ناشناس
سلام .دختری هستم 20 ساله. تمام فکر و ذهنم و زندگیم شده ازدواج هیچ خواستگاری ندارم همه زندگیم شده فکر کردن به ازدواج.. تجسم شوهر داشتن.. و همه ی نگرانیم اینه نکنه ازدواج نکنم.. هر زن یا شوهری رو میبینم که دارن به هم محبت میکنن خیییلی حسودی میکنم حتی به ابراز محبت پدر مادر خودم به همدیگر.. خیلیی خسته شدم تو هیچ عروسی لذت نميرم و فک میکنم ای کاش من جای عروس بودم... خسته شدم از این فکرا کردم از خودم بدم میاد هر پسری که کمی بهم نزدیک میشه چه در آشنا چه در دانشگاه با خودم تجسم میکنم که شاید ممکن ازم خواستگاری کنه.. ا اینکه 20 سالمه ولی خیلی نگرانم نکنه مجرد بمونم و این حسرت تو دلم بمونه..

روانشناسی

نام پرسشگر: اک
سلام پسر چهارساله ای دارم که به هیچ عنوان اعتماد به نفس نداره از غریبه ها حتی بچه های کوچکتر از خودش ترس داره .بیشتر ترسش به خاطر به اشتراک گذاشتن اسباب بازیهاشه با اینکه هیچوقت اسراری به واگذاری اسباب بازیهاش به بچه ها نداشتم.بسیار از دکتر و ارایشگاه میترسه با اینکه هیچ خاطره و یا تجربه بدی از هیچکدومش ندار. روابط عمومیش با افرادیکه میشناسه خیلی قویه ولی فقط افرادیکه زیاد رفت و امدداریم. خودم شاغل هستم و امکان اینکه به مهد بفرستم هم ندارم لطفا راهنمایی بفرمایید باید چکار کنم با تشکر

ارتباط دختر و پسر در نوجوانی

نام پرسشگر: محمد
با سلام و احترام بنده یک مربی قرآن و تربیتی هستم که در شهر همدان فعالیت میکنم و شکرخدا با نوجوانانی که زیر نظر بنده هستند رابطه گرم و صمیمی ای دارم. اخیرا برخی از این نوجوانان با توجه به اینکه در سن 14 و 15 سالگی هستند در رابطه با ارتباط با دختر و دوستی با دختر به من مراجعه کرده اند و از من راهنمایی خواسته اند. حالا من دنبال کتابی هستم که به آسیب های دوستی دختر و پسر در سنین نوجوانی پرداخته باشه و من بتونم کتاب را تهیه کرده و به آن ها هدیه کنم تا بخوانند. یا اگر کتاب مناسب و قوی ای وجود داره خودم آن را مطالعه کرده و سپس برای بچه ها توضیح دهم. خواستم از شما که تخصصی در این زمینه مشغول فعالیت هستید کمک گرفته باشم. پس ممنون میشم که در هر دو حوزه کتاب های مناسب و مفید را معرفی بفرمایید. یکی جهت مطالعه خود نوجوان و یکی جهت مطالعه مربی با تشکر

کم طاقتی

نام پرسشگر: ناشناس
من خانمی 34 هستم.. پسری 8 ساله دارم که دائم باهاش در حال دعوا هستم.. هرکاری بهش بگم همیشه باهام مخالفت میکنه... منم اصلا طاقت حرف مخالف اونو ندارم...اینجور مواقع شروع میکنم به داد زدن که بعد چند ثانیه از کارم پشیمون میشم.. چون احساس میکنم که با این کار ناراحتش میکنم پسرم رو.. ازاون خواهش دارم کمکم کنین. مخالفتاش بیشتر در زمینه کلاس رفتن حتی ورزشی.. درسی.. کتاب خوندن و تلویزیون دیدن.. و فقط فقط ازم میخاد بیا باهم بازی کنیم.. هیچ وقتم از بازی کردن خسته نمیشه... منتظر پاسختون هستم ممنون.

مشکل در رابطه هام

نام پرسشگر: ناشناس
سلام.من یک سری عادت ها و خصلت هایی دارم که هم خودم و هم اطرافیانم رو اذیت میکنه.خودم میدونم رفتارم اشتباهه ولی نمیتونم ترکشون کنم.فکر میکنم ارثی هست.چون نوع شدید همین رفتار رو تو دایی و خاله ام هم دیدم.مثال میزنم.خانواده من یه خانواده معمولی و ساده هست.اهل گردش و تفریح نیستیم.چون ماشین نداریم و پدرم اصلا اعتقادی به گردش و تفریح نداره من هم از بچگی اینطوری بزرگ شدم.اما خانواده نامزدم برعکس ما هستند.از هر بهونه ای استفاده میکنن تا دور هم باشن و خوش بگذرونن.و همیشه از دورهمی هاشون واسم عکس میفرسته و میگه جات خالی و ازاین حرفا.منم حرصم میگیره.احساس بدی بهم دست میده.به خدا خودمم نمیدونم آخه چرا اینطوری میشم.یا وقتی از زن داداشش حرف میزنه ی جوری میشم.دختر نازنازی که تو رفاه کامل بزرگ شده معنی سختی رو نمیدونه حالا هم شده عروس خوشبخت ی خانواده.درحالی که من خودم تا این سن کلی سختی کشیدم این انصاف نیست.خلاصه این احساسات من باعث میشه حرفی بزنم که تلخ باشه و نامزدم از دستم ناراحت بشه.احساس میکنم ثبات خلق ندارم یا مستعد اسکیزوفرنی هستم😔

مشکلات

نام پرسشگر: ناشناس
سلام من با شوهرم چند وقته یه بحث هایی پیش میاد بینمون الانم نو دومین سال عقدمون هستیم مشکل اول اینه که اون خیلی به خانواده اش وابسته اس و هرحرفی اونا بزنن قبول داره بعصی وقتا حرف های منم قبول میکنه ولی اونا بیشتر این باعث شده من خیلی ناراحت بشم وبهش بگم واونم بهم چیز بگه و بگه توخانوادهدامو نمیتونی ببینی اینم بگم درسته اونا خوبن و ماهم باهاشون خوبیم خیلی کمک شوهرم میکنن ولی دخالتم زیاد میکنن من ناراحت میشم مشکل بعدی اینه که شوهرم ما بهش گفتیم خونه اتو عوص کن حالا عوص کرده خیلی گرون شده همه جوره ماهم هواشو داریم از کمک مالی پدرم گرفته تا سرپوش گذاشتن رو بعصی خواسته هام اون وقت ایشون همش میگه تو توقع داری میگم وسایل خرید بازار بگیریم میگه توقع داری خسه شدم همش دعوا تورو خدا راه کار بگین بهم زودتر اینم بگم از نظر وضع اقتصادی خانواده من بالاتر هستن و هرعیدی چیزی بوده ما به اون دو برالر اونا دادیم ولی تاحالا نشده به روش بیارم چون برام مهم نبوده ولی انگار اصلا به چشمش نمیاد خواهشا زودتر جوابمو بدبن دارم دیونه میشم

سردرگمی در زندگی

نام پرسشگر: ناشناس
سلام خسته نباشین میخواستم راهنمایین کنین که با کسی که تو زندگی سر در گمه و نمیدونه چی از زندگی میخواد و از ابراز احساساتشم ترس داره چطوری باید رفتار کرد و کمکمش کرد.ممنون

مشکلات روحی و روانی پدر و مادر

نام پرسشگر: R
سلام. بنده مجرد هستم، پدرم و مادرم حدود 6 سال پیش جدا شدن. مادرم وسواس دارد و پدرم بی نهایت شکاک و بدبین است و مدام ما را کنترل و تعقیب میکند. یک خواهر کوچیکتر هم دارم. ک با مادرم زندگی میکنیم.البته هنوز در منزل پدری هستیم ولی پدرم خونه دیگه ای هم داشت ک الان اونجا زندگی میکنه و ازدواج کرده. بعد از جدایی، جنگ بین پدرو مادر چند برابر شد. و بیشتر از همه من تحت فشار بودم. پارسال دکتر بهم گفت لقمه عصبی داری ک علائم افسردگیه. چون من هم در منزل با مادرم خیلی مشکل داشتم و دعوا میکردیم هم از کنترل شدن از طرف بابام اذیت میشدم. چن ماه پیش رفتم پیش دکتر روانشناس و روانپزشک، بهم گفت باید حتما دارو مصرف کنی و پدر و مادرت هم بیان. با اینکه گفتم پدرم اگه متوجه بشه اوضاع بدتر میشه ولی باز تماس گرفت. پدرم بیشتر منو تحت فشار گذاشت ک برم پیشش، مادرم هم از این طرف دعوا میکرد باهام ک چرا اینکارو کردی. مادرم ک راضی نشد جلسات مشاوره رو بره و قرص مصرف کنه بخاطر وسواسش، پدرم هم قبول نکرد ک مشکل داره و اصلا حال و روحیه منو درک نکرد. آقای دکتر اول تنها زندگی کردن من و جدا شدن از اون دو نفرو مطرح کرد ولی پدرم قبول نکرد. بعد گفت با پدرت زندگی کن ببینیم چی میشه، اما وقتی حال منو کنار بابام و رفتار ایشونو دید، گفت ن نمیخواد بری، تنها زندگی کنی بهتره. جلسه بعد ک صحبت کردیم گفت ممکنه بدتر بشی، سعی میکنم مادرتو درمان کنم و رابط شمارو درست کنم. ولی مادرم قبول نکرد. من چن سال پیش دست ب خودکشی هم زده بودم. چون از وقتی یادم میاد بین جنگ و دعواشون بودم و از هردو طرف آسیب روحی دیدم. حتی الان هم اگه نتیجه ای نگیرم چاره ای جز مرگ ندارم چون خیلی تلاش کردم از این وضعیت خلاص شم. اما فایده نداشت. الان سوال من اینه: آیا از نظر شما کار اون مشاور درست بوده؟ و اینکه شما چه راهکاری پیشنهاد میدین؟

حساسیت

نام پرسشگر: را
ببخشید من یه مشکل کوچیک داشتم الان هی داره بزرگتر میشه. من 27 سالمه . 7 8 ماهه عقد کردم قبل از عقد هم 6ماهی نامزد بودم قبلش هم یکسالی دوست بودیم. من و شوهرم جفتمون دندانپزشکیم. بخاطر شغلمونو خوندن تخصص و رفتن به طرح تا الان همیشه از هم دور بودیم. ماهی یبار همو میبینیم. خیلی خیلی همو دوست داریم و شوهرم واسه خوشحالیم هرکاری میکنه. اماا مشکلی که من دارم حساسیت به شدت زیادمه. خودم واقعا میدونم کارم اشتباهه اما از بس درباره خیانت شنیدم و از بس درباره دخترای بی بندوبار شنیدم که با مرد متاهل دوست میشن دارم افسرده میشم. ماهی یبارم که همو میبینیم من موبایلشو نگا میکنم. اینستاشو میبینم بت اینکه تو این سه سالی که باهاشم هیچ چیز مشکوکی ندیدم اما به جای اینکه حساسیتم کم شه تازه بیشترم میشه. من شوهرم خب دندانپزشکه قاعدتا منشی و دستیار داره توی مطب . من روی همینا حساسم. میرم میگردم ببینم کین چین چیکارن. درصورتی که میدونم یخدا یه منشی در حد منی که یه متخصصم نیست. هی دربارش به شوهرم میگم که من از این یا اون خوشم نمیاد این منشیت خیلی وله اون یکی اونطوره. میدونم با حرفام اگه شوهرم قبلا بهشون توجهی نداشت الان دارم خودم توجهشو جلب میکنم. توروخدا بگید من چیکار کنم ازین کارام دست بردارم. میدونم نصفش بخاطر اینه که پیشش نیستم ولی خب میترسم با اینکارام اذیت شه و ازم زده شه با اینکه الان واقعا دوستم داره. فقط بگید چیکار کنم حساسیتم رو خودشو دخترای اطرافش کم شه😔 در حدی خودمو عذاب میدم که اگه دیدم یکی باهاش خندیده یا بهش حرفی زده میشینم اینجا گریه میکنم😔