عضویت العربیة English
پیامبر اکرم صلّی الله علیه و آله: هر کس حسین را دوست بدارد، خداوند دوستدار اوست. بحارالأنوار، ج43، ص261

سایر مباحث

کم طاقتی

نام پرسشگر: ناشناس
من خانمی 34 هستم.. پسری 8 ساله دارم که دائم باهاش در حال دعوا هستم.. هرکاری بهش بگم همیشه باهام مخالفت میکنه... منم اصلا طاقت حرف مخالف اونو ندارم...اینجور مواقع شروع میکنم به داد زدن که بعد چند ثانیه از کارم پشیمون میشم.. چون احساس میکنم که با این کار ناراحتش میکنم پسرم رو.. ازاون خواهش دارم کمکم کنین. مخالفتاش بیشتر در زمینه کلاس رفتن حتی ورزشی.. درسی.. کتاب خوندن و تلویزیون دیدن.. و فقط فقط ازم میخاد بیا باهم بازی کنیم.. هیچ وقتم از بازی کردن خسته نمیشه... منتظر پاسختون هستم ممنون.

مشکل در رابطه هام

نام پرسشگر: ناشناس
سلام.من یک سری عادت ها و خصلت هایی دارم که هم خودم و هم اطرافیانم رو اذیت میکنه.خودم میدونم رفتارم اشتباهه ولی نمیتونم ترکشون کنم.فکر میکنم ارثی هست.چون نوع شدید همین رفتار رو تو دایی و خاله ام هم دیدم.مثال میزنم.خانواده من یه خانواده معمولی و ساده هست.اهل گردش و تفریح نیستیم.چون ماشین نداریم و پدرم اصلا اعتقادی به گردش و تفریح نداره من هم از بچگی اینطوری بزرگ شدم.اما خانواده نامزدم برعکس ما هستند.از هر بهونه ای استفاده میکنن تا دور هم باشن و خوش بگذرونن.و همیشه از دورهمی هاشون واسم عکس میفرسته و میگه جات خالی و ازاین حرفا.منم حرصم میگیره.احساس بدی بهم دست میده.به خدا خودمم نمیدونم آخه چرا اینطوری میشم.یا وقتی از زن داداشش حرف میزنه ی جوری میشم.دختر نازنازی که تو رفاه کامل بزرگ شده معنی سختی رو نمیدونه حالا هم شده عروس خوشبخت ی خانواده.درحالی که من خودم تا این سن کلی سختی کشیدم این انصاف نیست.خلاصه این احساسات من باعث میشه حرفی بزنم که تلخ باشه و نامزدم از دستم ناراحت بشه.احساس میکنم ثبات خلق ندارم یا مستعد اسکیزوفرنی هستم😔

مشکلات

نام پرسشگر: ناشناس
سلام من با شوهرم چند وقته یه بحث هایی پیش میاد بینمون الانم نو دومین سال عقدمون هستیم مشکل اول اینه که اون خیلی به خانواده اش وابسته اس و هرحرفی اونا بزنن قبول داره بعصی وقتا حرف های منم قبول میکنه ولی اونا بیشتر این باعث شده من خیلی ناراحت بشم وبهش بگم واونم بهم چیز بگه و بگه توخانوادهدامو نمیتونی ببینی اینم بگم درسته اونا خوبن و ماهم باهاشون خوبیم خیلی کمک شوهرم میکنن ولی دخالتم زیاد میکنن من ناراحت میشم مشکل بعدی اینه که شوهرم ما بهش گفتیم خونه اتو عوص کن حالا عوص کرده خیلی گرون شده همه جوره ماهم هواشو داریم از کمک مالی پدرم گرفته تا سرپوش گذاشتن رو بعصی خواسته هام اون وقت ایشون همش میگه تو توقع داری میگم وسایل خرید بازار بگیریم میگه توقع داری خسه شدم همش دعوا تورو خدا راه کار بگین بهم زودتر اینم بگم از نظر وضع اقتصادی خانواده من بالاتر هستن و هرعیدی چیزی بوده ما به اون دو برالر اونا دادیم ولی تاحالا نشده به روش بیارم چون برام مهم نبوده ولی انگار اصلا به چشمش نمیاد خواهشا زودتر جوابمو بدبن دارم دیونه میشم

سردرگمی در زندگی

نام پرسشگر: ناشناس
سلام خسته نباشین میخواستم راهنمایین کنین که با کسی که تو زندگی سر در گمه و نمیدونه چی از زندگی میخواد و از ابراز احساساتشم ترس داره چطوری باید رفتار کرد و کمکمش کرد.ممنون

مشکلات روحی و روانی پدر و مادر

نام پرسشگر: R
سلام. بنده مجرد هستم، پدرم و مادرم حدود 6 سال پیش جدا شدن. مادرم وسواس دارد و پدرم بی نهایت شکاک و بدبین است و مدام ما را کنترل و تعقیب میکند. یک خواهر کوچیکتر هم دارم. ک با مادرم زندگی میکنیم.البته هنوز در منزل پدری هستیم ولی پدرم خونه دیگه ای هم داشت ک الان اونجا زندگی میکنه و ازدواج کرده. بعد از جدایی، جنگ بین پدرو مادر چند برابر شد. و بیشتر از همه من تحت فشار بودم. پارسال دکتر بهم گفت لقمه عصبی داری ک علائم افسردگیه. چون من هم در منزل با مادرم خیلی مشکل داشتم و دعوا میکردیم هم از کنترل شدن از طرف بابام اذیت میشدم. چن ماه پیش رفتم پیش دکتر روانشناس و روانپزشک، بهم گفت باید حتما دارو مصرف کنی و پدر و مادرت هم بیان. با اینکه گفتم پدرم اگه متوجه بشه اوضاع بدتر میشه ولی باز تماس گرفت. پدرم بیشتر منو تحت فشار گذاشت ک برم پیشش، مادرم هم از این طرف دعوا میکرد باهام ک چرا اینکارو کردی. مادرم ک راضی نشد جلسات مشاوره رو بره و قرص مصرف کنه بخاطر وسواسش، پدرم هم قبول نکرد ک مشکل داره و اصلا حال و روحیه منو درک نکرد. آقای دکتر اول تنها زندگی کردن من و جدا شدن از اون دو نفرو مطرح کرد ولی پدرم قبول نکرد. بعد گفت با پدرت زندگی کن ببینیم چی میشه، اما وقتی حال منو کنار بابام و رفتار ایشونو دید، گفت ن نمیخواد بری، تنها زندگی کنی بهتره. جلسه بعد ک صحبت کردیم گفت ممکنه بدتر بشی، سعی میکنم مادرتو درمان کنم و رابط شمارو درست کنم. ولی مادرم قبول نکرد. من چن سال پیش دست ب خودکشی هم زده بودم. چون از وقتی یادم میاد بین جنگ و دعواشون بودم و از هردو طرف آسیب روحی دیدم. حتی الان هم اگه نتیجه ای نگیرم چاره ای جز مرگ ندارم چون خیلی تلاش کردم از این وضعیت خلاص شم. اما فایده نداشت. الان سوال من اینه: آیا از نظر شما کار اون مشاور درست بوده؟ و اینکه شما چه راهکاری پیشنهاد میدین؟

حساسیت

نام پرسشگر: را
ببخشید من یه مشکل کوچیک داشتم الان هی داره بزرگتر میشه. من 27 سالمه . 7 8 ماهه عقد کردم قبل از عقد هم 6ماهی نامزد بودم قبلش هم یکسالی دوست بودیم. من و شوهرم جفتمون دندانپزشکیم. بخاطر شغلمونو خوندن تخصص و رفتن به طرح تا الان همیشه از هم دور بودیم. ماهی یبار همو میبینیم. خیلی خیلی همو دوست داریم و شوهرم واسه خوشحالیم هرکاری میکنه. اماا مشکلی که من دارم حساسیت به شدت زیادمه. خودم واقعا میدونم کارم اشتباهه اما از بس درباره خیانت شنیدم و از بس درباره دخترای بی بندوبار شنیدم که با مرد متاهل دوست میشن دارم افسرده میشم. ماهی یبارم که همو میبینیم من موبایلشو نگا میکنم. اینستاشو میبینم بت اینکه تو این سه سالی که باهاشم هیچ چیز مشکوکی ندیدم اما به جای اینکه حساسیتم کم شه تازه بیشترم میشه. من شوهرم خب دندانپزشکه قاعدتا منشی و دستیار داره توی مطب . من روی همینا حساسم. میرم میگردم ببینم کین چین چیکارن. درصورتی که میدونم یخدا یه منشی در حد منی که یه متخصصم نیست. هی دربارش به شوهرم میگم که من از این یا اون خوشم نمیاد این منشیت خیلی وله اون یکی اونطوره. میدونم با حرفام اگه شوهرم قبلا بهشون توجهی نداشت الان دارم خودم توجهشو جلب میکنم. توروخدا بگید من چیکار کنم ازین کارام دست بردارم. میدونم نصفش بخاطر اینه که پیشش نیستم ولی خب میترسم با اینکارام اذیت شه و ازم زده شه با اینکه الان واقعا دوستم داره. فقط بگید چیکار کنم حساسیتم رو خودشو دخترای اطرافش کم شه😔 در حدی خودمو عذاب میدم که اگه دیدم یکی باهاش خندیده یا بهش حرفی زده میشینم اینجا گریه میکنم😔

اختلالات روانی

نام پرسشگر: ل
سلام . من چیزی حدود سه سالی هست که این مشکل را دارم . من مدام با خودم حرف میزنم و اعتقادات عجیبی دارم مانند اینکه هر اتفاقی که می افتد کار دیگران هست و آنها میخواهند از آن طریق ذهن من را کنترل کنند و یا اگر کسی را بشناسم مانند افراد نزدیک به خودم مانند خانواده ام یا افراد نزدیک دیگر مدام فکر میکنم در حال تعقیبم هستند در حال حرف زدن درباره من هستند من مدتی پیش روانپزشک میرفتم متاسفانه هر بار از خوردن دارو امتناع کردم و دارو نخوردم خانواده م اصلا در کم نمیکنند اون ها فکر میکنند الکی میگم با مسخره بازی در میارم و دیگه من رو به علت. نخوردن دارو دکتر نمیبرند تفکر خیلی بدی دارم کار هایی خیلی بد . من نمیتونم دارو مصرف کنم چون حسی در درونم نمی ذاره و من باید ادامه بدم حرف زدن با خودم لذت بخشه دیگه میخوام خودکشی کنم دنیام زندگیم داره از بین می ره هیچ کس در کم نمی کنه چون هیچ کس حرفم رو باور نمی کنه دلم میخواد بهم کمک کنن حس درونم نمیذاره از حرف زدن با خودم و بقیه کارام دست بردارم میخوام یکی به زورم که شده من و ببره خوب کنه لطفا بگید چکار کنم بگید چطور به انسانهای اطرافم بگم کمکدمیخوام اونها مسخره م میکنند و توهین میکنند لطفا بگید چکار کنم . اینجا آخرین جایی است که آمده ام دیگر از توهین و تحقیر و دروغ خسته شده ام میخواهم خودکشی کنم ترو خدا لطفا کمکم کنید بگید چکار کنم .

Blue whale

نام پرسشگر: ناشناس
سلام ببخشید من یه مشکلی دارم نمیدونم جایه درستی مطرح کردم یا نه؟ راستیتش من چند وقته مطالب این چالش جدید، نهنگ ابی رو دنبال میکنم، عکس هاشو پیگیری میکنم، کلیپ هاشو میبینم.... یه چند وقت هم دنباله نرم افزارش... بودم، یعنی دنباله این بودم برم مسخرشون کنم از این جور داستانا. الان یه حسی ولم نمیکنه نمیدونم چه جوری توصیفش کنم؟ انگار یه چیزی بهم میگه برو دنبالش، از یه طرف نمیخوام برم سمتش از یه طرف هم وقتی بهش فکر میکنم یه حسی خوبی بهم دست میده، راستیتش نمیدونم چیکار کنم ولم کنه؟ ممنون میشم کمکم کنید.

اقدام بارداری

نام پرسشگر: ناشناس
سلام من یک سال خانه دارهستم و همسرم ۳۰ساله هستن ودانشجوی پرستاري هستم ودوسال دیگه درسم تموم میشه واطرافیان میگن تادرست تموم بشه برای بارداری خیلی دیره ونظرخودمم همینه اماچون کارآموزی دارم نگران هستم شایدبارداری من مانع درس خوندنم بشه وشوهرم میگه هرجورخودت راحتی ومن کنارت هستم اماخودم سردرگمم ونمیدونم آمادگی مادر شدن رودارم یانه چطور میتونم متوجه بشم که آمادگی دارم واقعا استرس گرفتم نمیدونم بایدچیکارکنم از ی طرف نگران درسم هستم و ازطرفی نگران دیرشدن برای بارداری توروخداراهنمایی کنید

پرخاشگری

نام پرسشگر: الهام
باسلام و خداقوت خدمت شما مشاور گرانقدر من سی و یک ساله هستم و متاهل.قبل تاهل اختلال اضطراب و وحشت داشتم چون کودکی پدر نداشتم و مادری فوق العاده مستبد و دیکتاتور و خودمحور که بعدها با ورزش و موسیقی سعی در تخفیف اثرات مخرب آن نمودم.اما بعد ازدواجم و افسردگی که ضمن ان اوایل گرفتم رفتارهای نامناسب و پرخاشگرانه ای بصورت خودزنی و پرتاب اشیا و جیغ و دادهای مداوم داشتم که بعد مدتی بظاهر ناپدید شدند اما بعد از یکسال و ارامش نسبی من در دوران قبل از قاعدگی رفتارهای عجیب و غریب و خارج از کنترل زیادی از من سر میزند .منتها اگر در حال استراحت باشم نه.مثلن هفته قبل در سفر در اتوبوس بمدت هفت ساعت کمردرد و اسپاسم عضلانی شدیدی برای قاعدگی تجربه کردم همچنین گرسنگی شدید و سرگیجه داشتن و کوچکترین صدای مسافران ازارم میداد.طوریکه کل هفت ساعت فقط از شدت درد گریه میکردم و مشت میکوبیدم به صندلی.بعد پیاده شدن همسرم با بدااخلاقی تیکه ای به من پراند و من کفش خود را دراورده و چندین بار تو صورتش کوباندم و شروع به فحاشی و داد بیداد کردم.الان که چند روز میگذره و حالم بهتره فکر میکنم ان شخص من نبودم و انقدر عذاب وجدان گرفتم که نمیدونم چکاری میکنم.از خودم وحشت کردم.نمیدونم چمه.از خودم میترسم.تروخدا کمکم کنید.من اون ادم نیستم که بی ادب و فحاش و دیگرازاره.این چیه که داره منو از پا درمیاره.این چیه که مثل یک گرگ وحشی خفته و ناگهان از درون من سر میزند.؟؟،چند سال پیش هم روانشناس رفتم ایشون تست گرفتن و گفتن هنوز به مرحله افسردگی نرسیدم و فقط مدیتیشن رو بمن تجویز کردند.

جدال عقل و احساس

نام پرسشگر: زهرا
باسلام...دختری 18 ساله هستم که حدود 1 ساله با پسری اشنا شدم که از خودم 2سال بزرگتره دانشجوعه و کار توی ملک استیجاری داره شرایط مالیش عالی نیست ولی میتونه خودشو جمع و جور کنه گفت اگه تو بگی میام خاستگاری ولی نه من شرایط ازدواج دارم نه اون به همین خاطر فعلا باخم دوست بودیم...حدود 1ماهی هست که به خاطر عقاید خانوادگی و مذهبی بهش گفتم نمیخوامت خیلی مقاومت کرد واسه اینکه مانع بشه منم مجبور شدم بگم دوستت ندارمو سیم کارتمو عوص کنم ولی از علاقه اون نسبت به خودم کاملا مطمینم ...الان حالم اصلا خوب نیست مثل افسرده ها شدم نمیتونم بخوابم فقط ب اون فکر میکنم خیلیم نگرانشم چون ازش خبر ندارم...شما بگین چیکار کنم

افسردگی و عشق

نام پرسشگر: ه
سلام خسته نباشید من خیلی روحیم ضعیف شده هر چی میشه میزنم زیر گریه این اخیرا با یه پسری رابطه دارم که ندیده و نشناخته بهش علاقه مند شدم چیکار کنم؟ چیجوری فراموشش کنم چون میدونم اشتباهه

عشق

نام پرسشگر: المیرا
راستشو بخوایین یه روز داشتم فیلم میدیدم یه آن عاشق یکی از بازیگراش شدم حالم طی ۳ هفتست اصلا خوب نیست خواب زیاد میبینم یهو میزنم زیر گریه بنظرتون چیکار کنم

اجبار به سقط جنین

نام پرسشگر: ر
سلام خسته نباشیدمرسی ک وقت گران بهاتون رو میذارین...من۲۰سالمه شوهرم۲۹حدود۱۰ماه ازدواج کردیم دوره نامزدی باردارشدم قرص گرفت سقطش کردازدواجم ک کردیم باردارشدم همین کارکرد شغلی نداره ی مقدارپول داره توبانک سودشون میگیره الان دوباره باردارشدم باخونواده پدرش زندگی میکنم رفتارهمه حتی شاید شوهرمم بده اخلاق ندارن الانم ک باردارشدم میخاد سقطش کنه میگ یامن یابچه ولت میکنم میرم اواره بشی بابچه موندم چیکارکنم از یجایی هم ناراحتم شباگریه میکنم کاش باردارنمیشدم من خیلی دوسش دارم ولی اتفاقاتی میوفته ک دوسدارم طلاق بگیرم برم شباباگریه میخابم....توروخداجواب بدین حتی خودکشی هم کردم دست بزن داره شوهرم فحاشی میکنه لطفا راهنماییم کنید مرسی از لطفتون

خودکشی

نام پرسشگر: نگار
سلام دختر ۲۰ ساله هستم که مشکلات زیادی دارم بسیار بفکر خودکشی می افتم و روحیه افسرده ای دارم پیش روانشناس رفتم متاسفانه جدی نگرفتند فویبا تاریکی دارم و تشنج تبدیل شده کمکم کنید سپاسگزارم

خودکشی

نام پرسشگر: نگار
سلام دختر ۲۰ ساله هستم که مشکلات زیادی دارم بسیار بفکر خودکشی می افتم و روحیه افسرده ای دارم پیش روانشناس رفتم متاسفانه جدی نگرفتند فویبا تاریکی دارم و تشنج تبدیل شده کمکم کنید سپاسگزارم

تصمیم گیری در مورد اینده

نام پرسشگر: ساسان
با سلام و احترام بنده کارشناس ارشد دارم و الان 27 سالمه و مجردم برای تصمیم گیری در مورد اینکه می خوام چیکار کنم در مورد اینده ام دچار سردر گمی عجیبی شدم و نمی تونم تصمیم بگیرم بعد از اینکه به فارغ التحصیل شدم دو سال مشغول به کار شدم اما بعد از اون 2 سال فهمیدم علاقه ای به اینجور مشاغل ندارم و با روحیات من نمی خونه و برای همین از اون کار اومدم بیرون الان نزدیک به 3 ماهه بیکارم و این خیلی داره اذیتم می کنه راستش گزینه هایی برای اینده دارم که 1- مهاجرت به خارج از کشور 2- شرکت مجدد در کنکور سراسری و تحصیل در رشته مورد علاقه3- قبول کردن شرایط کاری و جستجوی مجدد کار با شرایط کار قبلی 4- تقویت زبان انگلیسی و تدریس زبان راستش شب و روز دارم به همه اینا فکر می کنم اما نمی دونم چیکار کنم و وقتم همین جوری می ره من موندم چه تصمیمی بگیرم خواهش می کنم کمکم کنید با تشکر

ترانس

نام پرسشگر: Mania
با سلام من راجع به بيماريه ترانس هيچ اطلاعي نداشتم و فقط مطالب سايت شما رو مطالعه كردم.من يه دوستي دارم كه از همون اوايل دوستي همه ي كاراش برام غير عادي بود . ولي هيچوقت احتمال ندادم كه اين بيماري رو داشته باشه يعني اطرافيان ميگفتن مم رد ميكردم اصلا به كسي اجازه نميدادم اينطوري فكر كنه.چون انقد بهم نزديك بوديم كه فكر ميكردم اگه چيزي باشه خودش ميگه چند بار بحثو پيش كشيدم ولي يه جوري جواب داد كه من خيالم راحت شد.بعد ٧سال كلي خواهش و تمنا كردم كه اگه چيزي هست بگه و ايشون راجع به مسايلي صحبت كردن كه جسمم با روحم يكي نيست و اين حرفا و گفت نميخوام اسمه بيماريو بگم خودت برو پيدا كن.به احتمال قريب به يقين ترانسه.ما دوستاي خيلي صميمي هستيم علاوه بر اون يه جور وابستگي روحي منقابل ايجاد شده بعد اينهمه مدت.من درماني كه اينجا آورده بوديد رو خوندم.فقط راجع به تغيير جنسيت صحبت كردن.كه جسمو با خلق و خو هماهنگ كنن.ولي من ميخواستم بپرسم كه امكان اين نيس كه بخوايم خلق و خوشو تغيير بديم؟كه با جسمش هماهنگ شه؟من واقعا برام سخته ميخوام يه راه درماني پيدا كنم ولي نميدونم چطوري لطفا كمكم كنيد.لطفا سريع جواب بديد من واقعا احتياج به راهنمايي دارم😞

رهایی از حس نوستالژیک

نام پرسشگر: علی
سلام من حس نوستالژیک بسیار آزارم میدهد مثلا سالهای قبل تابستان تقریبا آزاد بودم سال گذشته با قبولی تو ی مدرسه نمونه دولتی امسال ک پیش دانشگاهیم باس تابستان هم مدرسه برم یادآوری تابستان سال قبل خاطرات خوبش آزارم میده ک هر روز آزادانه خواب داشتم امسال از درس خواندن زیاد برای کنکور تجربی زورم نمیاد از آزار حس نوستالژیک در عذابم گاها سعی میکنم سبک زندگیم رو با اتفاقات گذشته وفق بدم مثلا در روزی از روزای آذر 95 آمدم خانه مادر بزرگ ک با داییم فوتبال رئال دورتموند رو تماشا کنیم من همیشه برا رفتن ب منزل مادر بزرگ مترو فدک پیاده میشم اما اون دفعه سبلان پیاده شدم چندی بعد اتفاقاتی مشابه همین مقطع زمانی افتاد سعی کردم با پیاده شدن مجدد در ایستگاه سبلان خودم رو باخاطرات وفق بدم.آن روز آذر ماه چارشنبه بود فرداش ک ب خانه برگشتم درآن سرماو غروب دلگیر پنج شنبه

فکرپریشان

نام پرسشگر: ن
سلام خدمت شما.من سه سال ازدواج کردم اختلافی هم باشوهرم درحال حاضرندارم دوسال پیش سری مسءله کوچیکی باشوهرم حرفم شد حالم بدشدوبه بیمارستان بردنم وبعدچن هفتهمشخص شدمیگرن گرفتم ولی اوایل هردکتری ی چیزمیگفت واین باعث تشویشم شد وتاحالاهم این اضطراب باهامه وبعضی وقتاحتی تعادلموازدست میدم.کلا ادم زود رنجیم .وخیلی ترسو ذهن منفی گرایی دارم وتوذهنم هرچی بیادساعتهابهش فکرمیکنم وهی فکرمرگ بسراغم میادممنون میشم راهنماییم کنید