عضویت العربیة
جمعه، 29 فروردين 1393 (سال اقتصاد و فرهنگ با عزم ملی و مدیریت جهادی)
امام صادق علیه السلام فرمودند: آن کس که نسبت به بزرگترها احترام نگذارد و به کوچکترها محبّت نکند، از ما نیست. کافى، ج 3، ص 253
مسیر جاری : صفحه اصلی/انجمن ها/گردشگری/ایران شناسی و گردشگری

لیست زیرتالار های تعمیرات تخصصی کامپیوتر و لپ تاپ
ایران شناسی / سلسله های حکومتی ایران

ایران شناسی / سلسله های حکومتی ایران
پنج شنبه 29 مهر 1389  5:34 PM

1. پیشدادیان

بر اساس داستانهای اساطیری ایران زمین اولین سلسله حاکم بر جهان و به تعبیری اولین انسان از پیشدادیان بوده اند . بنا بر افسانه های کهن هر یک از پادشاهان این سلسله نقشی در تکامل دانش بشر اولیه داشته اند. فریدون و ایرج و پسرانش در اساطیر ایرانی ، نخستین دادگران بودند که نظم و قانون و امنیت را در جامعه بشری برقرار کردند و به همین دلیل نام این سلسله پیشدادیان بوده است یعنی نخستین وضع کنندگان قانون .
پادشاهان این سلسله عبارتند از :
• کیومرث
 
نخستين پادشاه و بنيانگذار سیستم پادشاهی جهان و همچنین سلسله پيشدادي در ایران است . زمان پیدایش این سلسله در حدود 6000 هزار سال پیش می باشد . آثار باقی مانده در مسجد سلیمان و متون زرتشتی حکایت از این امر دارد . نام وي در اوستا گيومرتا آمده است و ذکر شده است که زرتشتيان او را نخستين انسان ميدانند .
بر اساس اساطیر ایرانی پس از مرگ وی و از جسم مرده او دو موجود نر و ماده بنام مشیه و مشیانی روییدند. این جفت ابتدا بصورت گیاه بوده و به مرور تبدیل به انسان شدند که نخستین پدر و مادر انسان بودند.
از دیدگاه فردوسى كيومرث نخستين شاه، نخستين كسى است كه تاج بر سر مى‏نهد، خوراك و پوشاك نو مى‏كند، جانوران از او فرمان مى‏برند و در جنگها شركت مى‏كنند. مسكن او كوهستان است و پلنگینه می پوشد . ديوان بر اين بهروزى رشك مى‏برند. در نبرد نخست سيامك پسر كيومرث به دست ديو كشته مى‏شود. كيومرث تشنه انتقام، از پس يك سال سوگوارى، نوه هوشمندش (هوشنگ) را به جنگ ديو سياه مى‏فرستد. نوه ديو را مى‏كشد. آرزوى كيومرث برآورده مى‏شود. مى‏ميرد و نخستين داستان شاهنامه با پيروزى نيكى پايان مى‏پذيرد.
داستان کیومرث در شاهنامه
• هوشنگ
 
هوشنگ شایسته ترین نواده مشیه بود و پادشاه جهان شد. او پس از گذشتن از کوه البرز وارد مازندران شد و دیوهای مازندران را شکست داده و به اطاعت خود درآورد.
کشف آتش و برگزاری جشن سده بوسیله هوشنگ انجام شده است. بصورتیکه در داستانهای اساطیری آمده است : روزی هوشنگ با همراهانش به شکار رفته بود که ماری سیاه رنگ از دور پیدا می شود. وی سنگی برگرفت و بسویش پرتاب کرد. اگرچه مار فرار کرد ولی سنگ کوچک به سنگ آتش زنه در کوه برخورد کرد و از این برخورد آتشی برخاست. پس هوشنگ از اسب پایین آمد و خدای جهان را بخاطر آن نعمت و فروغ ایزدی سپاس گفت .
ساخت خانه، آهنگری، درودگری، بافندگی، ساخت ابریشم و عسل از جمله آموزه های هوشنگ بر اساس نوروزنامه خیام می باشد.
• تهمورث

پس از هوشنگ، تهمورت برادر یا پسر او شاه شد. این دو نخستین مومنان بودند و دین یزدانی و ستایش آذر را در جهان رواج دادند و با مقرر کردن نمازهای روزانه راه و روش خداپرستی را به مردم آموختند.
تهمورث در آغاز پادشاهی آرمانش را به مردم، شستن حهان از بدی ها، کوتاه کردن دست دیوها از همه جا و آشکار کردن چیزهای سودمند عنوان می کند. چیدن پشم بز و رشتن آن از آموزه های وی بوده است.
در شاهنامه از تهمورث با صفت دیوبند یاد شده است که این عنوان یادآور چیرگی او بر دیوان و جادوگران است.
• جمشید

جمشید از تبار هوشنگ بود و پس از تهمورث فرمانروای زمین شد. در زمان او مردم از همه نعمتهای مادی برخوردار بودند و وی علوم بسیاری را به مردم آموخت و برای آنها حکمت آورد. پیری و بیماری از بین رفته بود و زمینها حاصلخیز گشته بودند.
جشن نوروز را جمشید بنیان گذاشت و جام جهان نما ( جام جم ) منسوب به اوست. جمشید هزار سال حکومت کرد و پس از آن دچار غرور شد که این غرور فره ایزدی را از وی گرفت و او مغلوب اژدهاک تازی شد.
نرم کردن آهن و ساخت ابزار جنگ، پوشش مردمان، تقسیم مردمان به چهار گروه موبدان، جنگاوران، برزگران و کارگران، ساختمان سازی و خشت زنی، برآوردن گوهر و سیم و زر از سنگ، ساخت عطر و گلاب و مشک و عود و عنبر، ساختن کشتی و دریانوردی و بسیاری کارهای دیگر را به جمشید نسبت داده اند.
• اژدهاک (ضحاک ماردوش)

زمانیکه جمشید پس از هزار سال سلطنت دچار غرور شد و خود را خدا نامید ، اهورامزدا فره ایزدی خود را از او ستاند و جمشید بسیار ضعیف شد . در همان زمان یکی از دشمنان ایران زمین بنام تازیان به سرگروهی اژدهاک (ضحاک) به ایران حمله کرد و با شکست جمشید پادشاه ایران شد.
دوران حکومت ضحاک یکی از تلخ ترین دوران اساطیری شناخته می شود و شاید در میان اساطیر باستانی تنها دشمنی که پس از شکت به اسارت درآمده و به زنجیر کشیده شد او بوده است. ظلم ضحاک با کشتن روزی دو جوان ایرانی برای تهیه غذای مارهای روییده بر شانه خود به بالاترین حد خود رسیده بود که با قیام مردم به سرکردگی کاوه آهنگر و فریدون ، دوران هزارساله حکومت تو از بین رفت.
• فریدون
 

در زمان ضحاک ماردوش ، با قیام کاوه آهنگر و شورش مردم ایران بر علیه ضحاک فریدون که از نژاد تهمورث بود ، بعنوان رهبر مردم انتخاب شد و پس از شکست ضحاک وی را در بند کشید و در کوه البرز به بند کشید. سپس وی به پادشاهی ایران زمین برگزیده شد .
فریدونسراسر گیتی را زیر نگین داشت و مدتها بر جهان فرمانروایی نمود و پادشاهی بسیار دادپر بود. او در پیر سالیش جهان را بین سه پسر خور یعنی ایرج، سلم و تور تقسیم نمود. بدین صورت که ایران به ایرج ، توران را به تور و غرب را به سلم داد و خود به پرستش یزدان مشعول شد.
• ایرج
 
ایرَج  بر پایه گزارش های ایرانی کوچک‌ ترین فرزند فریدون بود که فریدون پادشاهی اش را بین او و برادرانش  سلم  و  تور  بخش کرد. سرزمین ایران در پی این بخش کردن به ایرج رسید.
سلم و تور که به ایرج رشک می‌بردند، به نیرنگ او را کشتند. سالیانی می گذرد تا منوچهر نوه ی ایرج آن ها را به خون خواهی نیایش ایرج، می کشد.
• منوچهر

Content 2
• نوذر

Content 2
• زاو (زاب)

Content 2
• گرشاسب
 
 
قُلْ سِیرُوا فِی الْأَرْضِ فَانظُرُوا کَیْفَ بَدَأَ الْخَلْقَ ثُمَّ اللَّهُ یُنشِئُ النَّشْأَةَ الْآخِرَةَ إِنَّ اللَّهَ عَلَى کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ (بگو در زمین بگردید و بنگرید خداوند چگونه آفرینش را آغاز کرده است، سپس خداوند به همین گونه، جهان را ایجاد می کند خداوند یقیناً بر هر چیز تواناست)   /عنکبوت20
mohammad_43

mohammad_43
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : فروردین 1388 
تعداد پست ها : 32320
محل سکونت : اصفهان
mehdi0014 تشکرات از این پست

پاسخ به:ایران شناسی / سلسله های حکومتی ایران
شنبه 1 آبان 1389  10:25 AM

کیانیان یا کَویان(kavi)

دومین دودمان پادشاهی در اسطوره‌های ایرانی‌اند. لقب سران کیانی کَوی بود و از اینرو بدین نام خوانده می‌شدند. کویان در دوره پیش از تاریخ بر ایران خاوری فرمان می‌راندند. کریستن‌سن و گروهی دیگر به استناد  اوستا و داستان‌های ملی و دینی  ساسانیان معتقدند که تاریخ کیانیان واقعی است و بر مبنای اساطیری استوار نیست.

  پس از فروپاشی حکومت پیشدادیان یکی از نوادگان منوچهر به نام کیقباد (معرب شده کی کواذ یا کی کهباد یا کی کباد) فرمانروایی خاندان « کیان » رابنیان نهاد. شایسته به بیان است که درمرکز استان چهارمحال بختیاری آثار وویرانه های شهری وجود دارد که بنام « شهر کیان » نامبرداراست.که حکایت از خاستگاه وجایگاه کیانیان دارد. بعلاوه « کیانی » نام دهی است دروسط جنگل بختیاری کهمردم این ده خودرا از اولاد پادشاهان کیان می دانند وبنا به سخن مرحوم سرداراسعد« نامه بر صدق گفتار خوددردست دارندکه پشت درپشت ازپدران به پسران رسیده استونیز فرمانی از اتابک نصرت الدین احمد از فرمانروایان لربزرگ (بختیاری) (730-695 ه ق) در نزد آنها موجود است ودر آن فرمان درج شده است که چون این جماعت نسبت به « کیان » می رسانند، چند پارچه ده وملک رابه تیول ایشان بخشیده است.»

همچنین درمیان کوه بختیاری مرز سردسیر وگرمسیر کوهی بنام « کی نه» به معنای نه تن از کیان وجوددارد.ونیز درمیان بختیاری های ساکن شهرستان ایذه ومسجدسلیمان، خانواده های فراوانی هستند که نام خانوادگی آنها کیانی و کیان پورمی باشدکه خود گواهی بربختیاری بودن کیانیان است. همانطوریکه اشاره شد کیقباد نخستین کسی است که حکومت کیانیان را بنیادگذاری نمود.درسه کیلومتری شرق ایذه کوهی است که نام آن« کوهباد یا کهباد»که همان « کی کواد یا کی کواذ» و معرب آن کی قباد (کی قواد یا کی قوات ) است ،می باشد. بر فراز این کوه قلعه ای (دژی ) وجودداردکه براساس داستانهای بومی ومحلی بختیاری ، آن را کیقباد ساخته ودر آن زندگی کرده است. پس از وی پسرش کی کاووس به شاهی رسید .کیقباد دو پسر دیگر بنامهای کی آرش وکی پشین نیز داشته است. درمیان بختیاری ها طایفه ای بنام « کیارسی » وجوددارد. این واژه در واقع همان کی آرش(کیارش) بوده است که چون در زبان بختیاری اغلب حرف (ش) درپایان کلمات به حرف (س) تبدیل می شوند کیارش به کیارس تبدیل شده و«ی» نسبت هم پذیرفته است که نشان می دهد شاید این طایفه بختیاری از بازماندگان کی آرش هستند.
- کی لهراسب
بنا به روایت فرزانه توس ، باوصیت کیخسرو ، کی لهراسب (لراسب) به پادشاهی رسید. نویسندگان دوران اسلامی از جمله :ابوریحان بیرونی ، مسعودی ،دینوری، حمزه اصفهانی و صاحب مجمل التواریخ ،سلسله نسب وتبار لهراسب را بدین شکل نوشته اند :( کی لهراسب پسر کیارجان «کیارگان» پسر کیمنش پسر کی پشین پسر کی کواد«قبا» .
نکته بسیار مهم این است که دوتا از چهار محله باستانی (چهار محال بختیاری) بنام های لار«لر» وکیار حکایت از نام این پدر وپسر یعنی لهراسب پسر کیارجان دارند. درمتون اوستایی از جمله آبان یشت : لهراسب به شکل « ائورت اسپ» آمده است. « ائورت اسپ » درمتون پهلوی فارسی به لهراسب تبدیل شده وبه باور برخی از پژوهشگران این تبدیل به شکل زیر صورت گرفته است : از ائورت اسپ = اهورداسپ واز اهورداسپ = اوهرداسپ واز اوهرداسپ = اوهرلاسپ واز اوهرلاسپ =لهراسب مشتق شده است. نگارنده دروجه تسمیه لردرکتاب (بنه وار من ایل من وشاهکار ایل بختیاری) نگاشته ام که « لر » درآغاز به شکل « لرد » بوده است وچون درزبان مردم لرستان فیلی وبختیاری هایی که از دورودوالیگودرز تا سردشت ودزفول سکونت دارند ،حرف« دال» رادرپایان کلمات وگاهی درمیانه کلمات گویش نمی کنند مانند بهداروند وخودت که به شکل «بهدارون» و«خت» ادا می شوند ،پس لرداسب یالهرداسب (لارداسپ) نیز به شکل لراسب یا لهراسب درآمده است ونام شهر لردگان وکوه «لار»درچغاخور نیز گواهی براین ادعااست ویاد آورنام شاه لهراسب کیانی هستند چون در دستورزبان فارسی پسوند« دگان »وجودندارد،پس لرد همان اهورداسب بوده ووارد زبان انگلیسی نیز گردیده وبه عنوان یک لقب از آن استفاده می کنند. درست دیدگاه نگارنده با دگرگونی هایی که درمتون پهلوی برلهراسب صورت گرفته مطابقت می کند. همچنین آتشکده شهر لردگان نیز توسط شاه لهراسب ساخته شده است. مسعودی درکتاب مروج الذهب نیز می نگارد:« آتشکده دیگر در شهر ارگان فارس (بهبهان) بودبه روزگاربهراسف(لهراسب) بناشده بود. پس از اسلام درایران ،نویسندگان دوران اسلامی ساکنین زاگرس از همدان تا شیراز را «لر » نامیده وسرزمین آنها راجبال لرستان گفته اند که حکایت از نام لهراسب یالرداسب دارد به طوریکه میرزا آقاخان کرمانی درتاریخ ایران می نگارد که: « هفتم ،سلاله هخامنشی، اینان ابتدا در ایلام وپس از آن در فارس سلطنت داشتند.شاید (لهراسب) به معنی « لربزرگ» باشد زیرا که قبیله اینان ازقوم لر بوده اند.» بارون دوبد نیز می گوید واژه « لر» ماخوذ از لهراسب است.لازم بذکر است که درکناره های رودکارون جایی که اکنون دریاچه سد کارون سه آنرا فراگرفته است ، آرامگاهی وجود داشت که بنام « شه پیر» «شاه پیر» شهرت داشت که به معنی« شاه مرشد » تعبیر می شودوچون شاه لهراسب تنها کسی بود که درپایان عمر از سلطنت کناره گیری نمودوبه عبادت پرداخت ، بی گمان این آرامگاه متعلق به ایشان بوده است اما متاسفانه پیش از اینکه مورد کاوش قرارگیرد تا هویت واقعی آن آشکار شود باآبگیری کارون سه به زیر آب رفت.
- کی گشتاسب
پس از کی لهراسب ،پسرش کی گشتاسب به پادشاهی رسید. گشتاسب درمتون پهلوی واوستایی به شکل های : شاه گشتاسپ ،ویشتاسپ، شاه گشتسب ، شاه مان گشتسب، (جشنسف شاه ) ثبت گردیده است. درنزدیکی های ایذه درسرزمین بختیاری ، کوهی ودژی(قلعه ای) بنام « شاه منگشت» وجودداردکه درواقع همان شاه مانگشسب یا شاه گشتاسب می باشد چون درزبان بختیاری گاهی حرف « ا» درمیانه کلمات خوانده نمی شود مانند بهرام که « بهرم» خوانده می شودازاین روی شاه مان گشستاسببه« شه منگشت » یا « شا منگشت »تبدیل شده است. آثار ساختمانی سنگ وگچی ازقله این کوه تا بن کوه به صورت مخروطی ساخته شده است وباقی مانده است ومحل سکونت پادشاه بوده است .همانطوریکه در تاریخ آمده ،حضرت زرتشت درزمان کی گشتاسب ظهورکرد ودین خودرا بروی عرضه داشت وگشتاسب دین وی راپذیرفت وازوی پشتیبانی کرد.نکته دیگر اینکه درمرکز شهر ایذه آرامگاهی وجوددارد که بنام (سلطان دین آور)( شاه دین آور) مشهوراست وچون شاه گشتاسب نخستین شاهی بوده که دین یکتاپرستی راپذیرفته ،پس از یورش تازیان به ایران ،بختیاری ها برای جلوگیری از ویرانی آرامگاه شاه گشتاسب ، آن را سلطان دین آور نامیدند .
 
قُلْ سِیرُوا فِی الْأَرْضِ فَانظُرُوا کَیْفَ بَدَأَ الْخَلْقَ ثُمَّ اللَّهُ یُنشِئُ النَّشْأَةَ الْآخِرَةَ إِنَّ اللَّهَ عَلَى کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ (بگو در زمین بگردید و بنگرید خداوند چگونه آفرینش را آغاز کرده است، سپس خداوند به همین گونه، جهان را ایجاد می کند خداوند یقیناً بر هر چیز تواناست)   /عنکبوت20
mohammad_43

mohammad_43
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : فروردین 1388 
تعداد پست ها : 32320
محل سکونت : اصفهان

پاسخ به:ایران شناسی / سلسله های حکومتی ایران
شنبه 1 آبان 1389  10:45 AM

 

3- مادها

 

 از پادشاهان ماد تا کنون هیچ گونه نوشته و کتیبه ای بدست نیامده است ولی آنچه محقق است آن است که زبان مادی که زبان شمال ایران بوده است با زبان ایرانیان دوره ی بعد که پارسی باستان یا زبان جنوب ایران باشد ، تفاوت فاحشی نداشته است. هرگاه زبان مادها که بخش بزرگی از ایران را تا حدود خراسان را در دست داشته اند با زبان پارسی هخامنشی تفاوتی کلی می داشت ، هر آینه داریوش و دیگر پادشاهان هخامنشی در کتیبه های خود که آنها را به سه زبان پارسی باستان و آشوری و عیلامی نوشته اند زبان مادی را هم می افزودند تا بخش بزرگی از کشور ایران از فهم آن نوشته ها بی خبر و محروم نمانند. تنها اختلافی که در میان زبان مادی و پارسی بوده اختلاف لهجه است.

مادها

 

مادها قومی آریایی نژاد بودند که در آغاز قرن هفتم تا پایان قرن هشتم پیش از میلاد دولت ماد را تاسیس نمودند.

آنها سرزمین ماد را به دو قسمت تقسیم کردند:

نخست ماد بزرگ که مشتمل بر نواحی مرکزی و غربی ایران تا حدود
کردستان و کوههای زاگرس می گشت و به آن گاهی مادراگیانا که ری و اطراف آن را در بر داشت نیز اطلاق می کردند.
دوم ماد کوچک که شامل
آذربایجان می گشت. نام قوم ماد و کشور ایشان مکرر در کتیبه های آشوری آمده است.
حاکمان ایشان در اوایل کار دست نشانده ی دولت بزرگ آشور بودند و به پادشاهان آن
باج می دادند.


دولت ماد شکل می گیرد

 

بنیانگذار دولت ماد امیری به نام دیااکو است.
وی در آغاز مردی دهقان بود و چون رفتار و کرداری نیک داشت و به عدالت در میان مردمان رفتار می کرد ، مردم او را به پادشاهی برگذیدند. وی
همدان را به پایتختی خود اختیار کرد و در آن بر روی تپه ی هفت قلعه ی تو در تو ساخت و هر یک را به رنگ مخصوصی در آورد.
نام این شهر در کتیبه های آشوری آمادانه آمده و چون آشوریها مادها را آمادا می خواندند لفظ آنه در آخر این کلمه ، پسوند مکان است و بنا بر این یکی از نظرات بر این است که همدان به معنی جایگاه و محل مادها می باشد. همدان را به زبان پارسی هخامنشی (
هگمتانه ) می گفتند.

دیااکو پنجاه سال بر قوم خود حکومت کرد ودر این مدت به متحد ساختن طوایف پراکنده ی مادی پرداخت ملی چمن آشوری ها بر ایران تسلط داشتند از اتحاد اقوام ایرانی نا را ضی بودند ، دیا اکو را از حکومت برداشته و او را به شام تبعید کردند.

بعد از او پسرش فرورتیش بر تخت پادشاهی نشست. در صدد اتحاد با دولت اورارتو بر ضد آشور افتاد ولی در نبرد مقابل سپاه جنگ آزموده ی آن دولت تاب مقاومت نیاورد و شکست خورده در میدان نبرد کشته شد.

دولت ماد در اوج قدرت

 

هووخشتره بزرگترین پادشاه ماد است. از شکست پدرش در برابر آشور درس عبرت گرفت و دانست که باید به فکر آماده کردن ارتشی منظم باشد.


پس از تشکیل سواره نظامی نیرومند بر آن شد که کشور ماد را از تسلط آشوریان برهاند. از این رو به آشور تاخت و پایتخت آن کشور را که
نینوا نامیده می شد و در نزدیکی کشور موصل امروزی بود محاصره کرد. نزدیک بود که شهر سقوط کند که ناگهان خبر رسید که آریاهای نیمه وحشی سکایی از دربند های قفقاز گذشته و به آذربایجان تاخته اند. هووخشتره محاصره ی نینوا را رها کرده و به جلوی آنها شتافت.
در شمال دریاچه اورمیه نبرد سختی با آنان کرد ولی شکست خورد.
سپس سکها آذربایجان و آسیای صغیر را تا دریای مدیترانه در زیر سم ستوران خود درنوردیدند و در همه جا به غارت وکشتار پرداختند. سکاها مدت بیست و هشت سال در کشور ماد تسلط داشتند تا اینکه هووخشتره ، مادیس سردار ایشان را با گروهی از سرداران آنان به مهمانی دعوت کرد و در حال مستی همه ایشان را کشت و لشکر آنان را از ایران براند. این سکها همان آریاهای نیمه وحشی شمال بودند که در داستانهای ملی تورانی خوانده شده اند.


تسخیر نینوا: هووخشتره پس از راندن سکها با کمک نبوپولاس سارفرمانروای
بابل ، که از طرف غرب آشور را مورد حمله قرار داده بود ، ازطرف مشرق به کشور آشور حمله آورد و نینوا را محاصره کرد.
ساراکوس پادشاه آشور چون دید در مقابل حمله ی ماد ها تاب مقاومت ندارد ، خود و خانواده اش را بسوخت و این شهر نامی که یکی از شهر های بزرگ دنیای قدیم بود در سال 612 ق.م به دست ایرانیان مادی سقوط کرد و دولت نیرومند و ستمگر آشور از روی زمین بر افتاد.


 

زبان مادها

از پادشاهان ماد تا کنون هیچ گونه نوشته و کتیبه ای بدست نیامده است ولی آنچه محقق است آن است که زبان مادی که زبان شمال ایران بوده است با زبان ایرانیان دوره ی بعد که پارسی باستان یا زبان جنوب ایران باشد ، تفاوت فاحشی نداشته است. هرگاه زبان مادها که بخش بزرگی از ایران را تا حدود خراسان را در دست داشته اند با زبان پارسی هخامنشی تفاوتی کلی می داشت ، هر آینه داریوش و دیگر پادشاهان هخامنشی در کتیبه های خود که آنها را به سه زبان پارسی باستان و آشوری و عیلامی نوشته اند زبان مادی را هم می افزودند تا بخش بزرگی از کشور ایران از فهم آن نوشته ها بی خبر و محروم نمانند. تنها اختلافی که در میان زبان مادی و پارسی بوده اختلاف لهجه است.


 

 
قُلْ سِیرُوا فِی الْأَرْضِ فَانظُرُوا کَیْفَ بَدَأَ الْخَلْقَ ثُمَّ اللَّهُ یُنشِئُ النَّشْأَةَ الْآخِرَةَ إِنَّ اللَّهَ عَلَى کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ (بگو در زمین بگردید و بنگرید خداوند چگونه آفرینش را آغاز کرده است، سپس خداوند به همین گونه، جهان را ایجاد می کند خداوند یقیناً بر هر چیز تواناست)   /عنکبوت20
mohammad_43

mohammad_43
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : فروردین 1388 
تعداد پست ها : 32320
محل سکونت : اصفهان

پاسخ به:ایران شناسی / سلسله های حکومتی ایران
شنبه 1 آبان 1389  11:38 AM

4- هخامنشیان

  هخامنشیان از پارسیان بشمار می روند.
پارسیان مردمانی آریایی نزاد بودند که تاریخ آمدن ایشان به ایران معلوم نیست. در کتیبه های آشوری از سده ی نهم پیش از میلاد آمده است. از همان تاریخ آنان در ناحیه ی انشان که در مشرق شوشتر و حوالی کارون واقع بود دولت کوچکی تشکیل دادند که در ابتدا از دولت ماد اطاعت می کردند . جد ایشان هخامنش همه ی قبیله های پارسی را زیر فرمان خود در آورد.



 

تمدن و فرهنگ هخامنشی

شاه : این نام که از سه هزار سال پیش در زبانهای ایرانی رواج دارد ، از پارسی باستان گرفته شده است که پس از تحولات تاریخی بسیار به صورت « شاه » در آمده است .
چون پس از اتحاد ماد و پارس بدست کوروش بزرگ، (550 ق . م ) اصطلاح شاهنشاه بکار رفت . این بدان جهت بود که مردم آریایی و غیر آریایی فلات ایران و پیرامون آن به کشور هخامنشی پیوستند و خصوصا پادشاهان و شهریاران آنها نیز برتری کوروش را پذیرفتند .
شاهنشاه در پارسی باستان خشایه ثیه یعنی شاه شاهان آمده است.

لباس ویژه شاهنشاه
شاهنشاه درهنگام صلح جامعه ای بلند از دیبای ارغوانی که آستینهای فراخ داشت و در زیر آن پیراهن بلندی می پوشید که تا زانو می رسد و مغزی سفید داشت و کمر بندی روی آن می بست . کفش شاه نیز ، زرین و پاشنه دار و نوک تیز بود . یونانیــان تـاج شاهنشاهیان هخــامنشی راتیار و یا گیسداریس خوانده اند .
شاه ، ریش دراز و موهای مجعد داشت و بر تخت زرین می نشست و عصای زرین به دست می گرفت .

فرمانها و نامه های سلطنتی به مهر شاه می رسید و نسخه ای از آن در دفاتر شاهی نگهداری می شد .

 

کشورداری

داریوش پس از اینکه بر اوضاع کشور ایران مسلط شد، ایران را به سی و سه خشتره یا استان تقسیم کرد و ادارة آنها را به افرادی که مورد اعتماد شاهنشاه بودند واگذار نمود.
از زمان جانشینان خشایارشاه که دولت هخامنشی روی به ضعف نهاد استانداران یک نوع خود مختاری پیدا کرده حتی ریاست سپاه محلی را که بر عهدة سرداری به نام کارانا بود نیز بدست گرفتند.

اختیارات شاهان یا امیران محلی با قوت یا ضعف حکومت مرکزی تغییر می کرد. ضرب سکه طلا از مختصات شاهنشاه بود . اما استانداران می توانستند گاهی سکه هایی از نقره یا مس بزنند .
در اوایل دورة هخامنشی سالی دوبار بازرسان شاهنشاهی که چشم و گوش شاه خوانده می شدند به استانها گسیل می گشت .



 

سپاه ایران

سپاه جاویدان
پیش از داریوش ایران سپاه منظمی نداشت و ارتش آن بصورت افراد غیر حرفه ای اداره می شد . داریوش به تشکیل سپاه جاودان پرداخت که شمار ایشان به ده هزار تن می رسید . در هر شهر پادگانی وجود داشت که در ارگ آن شهر جای داشتند و فرماندة آن دژها را ارگبد می گفتند .

لشکر ایران به دو دستة پیاده و سواره تقسیم می شدند و مسلح به تیر و کمان و نیزه و شمشیر و زوبین و خنجر و کمند و سپر و کلاهخود و زره بودند .
اسب و فیل و شتر را هم زمان در جنگ بکار می بردند .

ایرانیان در تیر اندازی مهارت داشتندچنانکه هرودت می نویسد پارسیان از کودکی به فرزندان خود سه چیز می آموختند که :
 

  • راست بگویند
  • راست بر اسب سوار شوند
  • راست تیر بیندازند .

از زمان داریوش دوم ، جنگاوران یونانی نیز بعنوان مزدور در ارتش ایران راه یافتند و همین امر باعث تن پروری ایرانیان و انحطاط ارتش ایشان گردید .

در ایران از زمان کوروش گردونه های جنگی نیز به کار می رفت . چرخهای این گردونه ها غالباً مجهز به داسهای برنده بودند .





 

نیروی دریایی :

در زمان هخامنشی ایران به دستیاری رعایای فینیقی و یونانی خود دارای نیروی دریایی مهمی گردید . این نیرو ، ایران مرکب از سه گونه کشتی بود :

اول - کشتیهای جنگی که پاروزنان آن در سه ردیف یکی بالای دیگری قرار می گرفتند.

دوم - کشتیهای دراز که برای حمل و نقل اسبها و سواره نظام بکار می رفت .

سوم - کشتیهای کوچکتر که برای حمل و نقل خوار و بار استعمال می شد .


 

میراث تمدنهای گذشته

دولت هخامنشی وارث تمدنهای قدیم پیش از خود بود و همة علوم و معارف ملل پیش ، مانند : آشور و بابل و عیلام ، در بین اهل آن ، در آن کشور پهناور رواج داشت .

بزرگترین شهر علمی و دانشگاهی آن ، امپراتوری بابل بود . در این شهر تعلیم معارف قدیم ، به دست کاهنان بابلی و مغان بود .
آثار و تألیفات قدیم را به زبانهای اکدی و سومری و عیلامی و آرامی می خواندند .
ستاره شناسان و ریاضیدانان بابلی در عصر خود مــشهور آفاق بودند و علوم خود را همراه با سحر و جادو به شاگردان خود می آموختند . 


  پایتخت هخامنشیان


img/daneshnameh_up/e/ed/Pasargad75.JPG
پاسارگاد پایتخت کوروش



به طور کلی
هخامنشیان در طول دوران حکومت خود شش پایتخت داشته اند که عبارتند از : انشان ، هگمتانه ، بابل ، شوش ، پاسارگاد و تخت جمشید.
دو پایتخت پاسارگاد و تخت جمشید جدیدالتأسیس بودند و توسط هخامنشیان بنا شدند. پاسارگاد توسط
کورش کبیر و تخت جمشید توسط داریوش هخامنشی احداث شد.

بنای پاسارگاد توسط کورش
مکانی که کورش بزرگ در پاسارگاد آغاز به ساختن آن کرد ، در مقایسه با قلعه های کوهستانی مادی ، تفاوت داشت ، اما از بعد فقدان نظام و جوهره شهری با آنها مشترک بود.

پاسارگاد مجموعه ای است از کاخها ، عمارات دولتی ، آثار مذهبی ، یک صفه دژ مانند و گور کوروش ، که جدا از یکدیگر در
دشت مرغاب واقع‌اند و قسمتهایی از آن نیز به کمک مجاری آبیاری به چمنزار و باغ بدل شده است.

بنای تخت جمشید توسط داریوش
داریوش اول نیز به ایجاد ساختمانهایی در پاسارگاد ادامه داد لیکن اقامتگاه شاهی خود را به 80 کیلومتری جنوب پاسارگاد ، یعنی
جلگه حاصلخیزتر و زیبای مرودشت ، منتقل کرد که قبلاً شهر انشان در آنجا رونق یافته بود. گرچه این اقامتگاه شاهی که تخت جمشید یا پرسپولیس نام گرفته دارای طرحی بسیار متمرکزتر است ، اما چندان بی شباهت به طرح پاسارگاد نیست.

ساختار و نقشه تخت جمشید
صفه تخت جمشید را کاخها ، تالارهای بارعام ، خزانه و پلکان با شکوه روبازی اشغال می‌کرد و حفاظت آن را استحکاماتی از خشت خام بر ستیغ کوه مجاور ، به نام
کوه رحمت ، تأمین می نمود.

نگاهی به پایتخت ها هخامنشی
شوش نیز که ظاهراً نخستین اقامتگاه داریوش بوده است دارای وضعیت مشابهی است. بنابراین شوش ، تخت جمشید و پاسارگاد ، سه پایتخت شاهنشاهی که نسبتاً به خوبی بررسی شده اند، و همچنین
اکباتان چهارمین پایتخت آنان که کمتر شناخته شده است ، باید شهرهای مسکونی فرمانروایان بوده باشند، تا اقامتگاههایی که جنبه شهریت داشته‌اند و نباید آنها را با شهرهای امروزی یا قرون اخیر مقایسه کرد.

پایتخت سلسله های بعدی
در حدود 300 ق . م. شالوده ،
سلوکیه پایتخت سلوکیان ، در غرب رود دجله و در ناحیه مدائن ریخته شد. در ناحیه مدائن شهرهای تیسفون در شرق دجله ، و سلوکیه و وه‌اردشیر در غرب دجله ، مستقر بوده‌اند ، که البته موقعیت مکانی دقیق آنها روشن نیست.

البته تیسفون شهری
پارتی (اشکانی) و وه‌اردشیر شهری ساسانی است که در طول زمان در ناحیه مدائن و یا تیسفون شکل گرفته و در مواردی از مکانی به مکان دیگر جا به جا شده اند. در واقع در این منطقه یک مجموعه شهری وجود داشته است (هوف ، نظری اجمالی به پایتختهای قبل از اسلام) .




تخت جمشید

مجموعه ای از کاخهای بسیار باشکوهی است که ساخت آنها در سال ب512 قبل از میلاد آغاز شد و اتمام آن 150 سال به طول انجامید.تخت جمشید در محوطة وسیعی واقع شده که از یک طرف به کوه رحمت و از طرف دیگر به مرودشت محدود است . این کاخهای عظیم سلطنتی در کنار شهر پارسه که یونانیان آن را پرسپولیس خوانده اند ساخته شده است .

img/daneshnameh_up/1/15/takhte_Jamshid_site80.jpg



ساختمان تخت جمشید در زمان داریوش اول در حدود 518 ق . م ، آغاز شد. نخست صفه یاتختگاه بلندی را آماده کردند و روی آن
تالار آپادانا و پله های اصلی و کاخ تچرا را ساختند . پس از داریوش ، پسرش خشایارشا تالار دیگری را بنام تالار هدیش را بنا نمود و طرح بنای تالار صد ستون را ریخت . اردشیر اول تالار صد ستون را تمام کرد . اردشیر سوم ساختمان دیگری را آغاز کرد که ناتمام ماند . این ساختمانها بر روی پایه هایی ساخته شــده که قسمتـی از آنها صخره های عظیم و یکپارچه بوده و یا آنها را در کوه تراشیده اند .

معماری هخامنشی ، هنری است از نوع تلفیق و ابداع که از سبک معماریهای
بابل و آشور و مصر و شهرهای یونانی آسیای صغیر و قوم اورارتو اقتباس شده و با هنر نمایی و ابتکار روح ایرانی نوع مستقلی را از معماری پدید آورده است . هخامنشیان با ساختن این ابنیة عظیم می خواستند عظمت شاهنشاهی بزرگ خود را به جهانیان نشان دهند.


img/daneshnameh_up/5/50/Takhtejamshid.jpg
تخت جمشید




اسناد تخت جمشید و کارگران مزد بگیر
در اواخر سال 1312 شمسی براثر خاکبرداری در گوشة شمال غربی صفه تخت جمشید قریب چهل هزار لوحه های گلی به شکل و قطع مهرهای نماز بدست آمد .
بر روی این الواح کلماتی به
خط عیلامی نوشته شده بود . پس از خواندن معلوم شد که این الواح عیلامی اسناد خرج ساختمان قصرهای تخت جمشید می باشد . از میان الواح بعضی به زبان پارسی و خط عیلامی است . از کشف این الواح شهرت نابجایی را که می گفتند قصرهای تخت جمشید مانند اهرام مصر با ظلم و جور و بیگار گرفتن رعایا ساخته شده باطل گشت .
زیرا این اسناد عیلامی حکایت از آن دارد که به تمام کارگران این قصرهای زیبا ، اعم از عمله و بنا و نجار و سنگتراش و معمار و مهندس مزد می دادند و هر کدام از این الواح سند هزینة یک یا چند نفر است .
کارگرانی که در بنای تخت جمشید دست اندرکار بودند ، از ملتهای مختلف چون ایرانی و بابلی و مصری و یونانی و عیلامی و آشوری تشکیل می شدند که همة آنان
رعیت دولت شاهنشاهی ایران بشمار می رفتند .

گذشته از مردان ، زنان و دختران نیز به کار گل مشغول بودند . مزدی که به این کارگران می دادند غالباً جنسی بود نه نقدی ، که آنرا با یک واحــد پـول بابلی به نام « شکــل » سنجیده و برابر آن را به جنس پرداخت می کردند . اجناسی را که بیشتر به کارگران می دادند و مزد آن محسوب می شدعبارت از :
گندم و گوشت .

img/daneshnameh_up/9/98/Takhtejamshid5.jpg




اسکندر مقدونی در یورش خود به ایران در سال 331 قبل از میلاد، آنرا به آتش کشید.
تاریخنگاران در مورد علت این آتش سوزی اتفاق رای ندارند. عده ای آنرا ناشی از یک حادثه غیر عمدی میدانند ولی برخی کینه توزی و انتقام گیری اسکندر را تلافی ویرانی شهر
آتن بدست خشایار شاه علت واقعی این آتش سوزی مهیب میدانند.


تصویری از عظمت کاخها
ازآنچه امروز از تخت جمشید بر جای مانده تنها می توان تصویر بسیار مبهمی از شکوه و عظمت کاخها در ذهن مجسم کرد. با این همه می توان به مدد یک نقشه تاریخی که جزئیات
معماری ساختمان کاخها در آن آمده باشد و اندکی بهره از قوه تخیل، به اهمیت و بزرگی این کاخها پی برد.

نکته ای که سخت غیر قابل باور می نماید این واقعیت است که این مجموعه عظیم و ارزشمند هزاران سال زیر خاک مدفون بوده تا اینکه در اواخر دهه1310خورشیدی کشف شد.

چیزی که در نگاه اول در تخت جمشید نظر بیننده را به خود جلب می کند، کتیبه ها و سنگ نبشته های گذر خشایارشاه است که به
زبان عیلامی و دیگر زبانهای باستانی تحریر شده است. از این گذر به مجموعه کاخهای آپادانا می رسیم، جائی که در آن پادشاهان بار میدادند و مراسم و جشنهای دولتی در آن برگذار می شد.

مقادیر عمده ای طلا و جواهرات در این کاخها وجود داشته که بدیهی است در جریان تهاجم اسکندر به غارت رفته باشد.
تعداد محدودی از این جواهرات در موزه ملی ایران نگهداری می شود. بزرگترین کاخ در مجموعه تخت جمشید کاخ مشهور به "صد ستون" است که احتمالا یکی از بزرگترین آثار معماری دوره هخامنشیان بوده و داریوش اول از آن به عنوان سالن بارعام خود استفاده می کرده است.
تخت جمشید در 57 کیلومتری
شیراز در جاده اصفهان و شیراز واقع شده است.

نخستین خط ایرانی
نخستین خطی که در ایران زمین با آن یکی از زبانهای ایران باستان نوشته شده ، خط میخی هخامنشی است . آنچه از آثار کتبی زبان روزگار
هخامنشیان که بصورت فارسی نامیده می شود و به ما رسیده است با همین خط نوشته شده است .
این خط از چپ به راست نوشته می شود .

تاریخ خط میخی
این خط احتمالا باید در هشتصد سال پیش از میلاد مسیح به ایران راه یافته باشد اما بدبختانه از روزگار پادشاهی
مادها که در پایان سده هشتم تشکیل یافته، هنوز آثار کتبی بدست نیامده است . به ویژه شهر همدان برعکس شهرهای دیگر که با فاصله از شهر ازبین رفته ایجاد می شوند ، دقیقاً بروی ویرانه های شهر هگمتانه (پایتخت مادها) بناشده و خود این مسئله مانع از کند و کاوهای باستان شناسی می گردد .

اولین نوشته های موجود
آثار میخی که بدست داریم همه از زمان هخامنشیان است .
بنا به نظر برخی ها نخستین خط میخی هخامنشی بدست آمده متعلق است به
کوروش کبیر که در دشت مرغاب بجای مانده و در آن تنها یک جمله من هستم کوروش شاه هخامنشی نوشته شده و به زمان 529 - 559 ق.م نگاشته شده است .

نظری دیگر در مورد کتیه دشت مرغاب
برخی دیگر معتقدند این کتیبه به همراه پیکر بالدار و تاج بر سر واقع در دشت مرغاب متعلق به کوروش کوچک برادر
اردشیر دوم است که به امید رسیدن به تاج و تخت با برادر خود جنگید و در جزء سپاهیانش سیزده هزار سرباز مزدور یونانی بودند و در کونخ، تقریبا در دوازده مایلی بابل شکست خورده و کشته شد.

البته بسیار بعید به نظر می رسد که برای او در دشت مرغاب پیکری تراشیده و به او لغب شاهی دهند . البته در این نوشته جای رد کردن یا تایید این مطلب نیست .
این مطلب تنها به این دلیل مطرح شده که به یکی از این فرضیه ها این کتیبه اولین سند از خط میخی هخامنشی است .

وضعیت خطوط دیگر این کتیبه
البته این کتیبه به دو زبان دیگر هم ترجمه شده (
زبان بابلی و زبان ایلامی که بالای خط هخامنشی نوشته شده اند .

کتیبه های داریوش
اما دو کتیبه دیگر نیز قدمتی بیش از این دارند. یکی ASH و دیگری AMHکه هر دو بنا به دلایلی به دوران متاخر هخامنشی متعلق است نه به دوران ابتدایی آن که
ارشامه و آریارمنه شاهی می کردند . به هرحال می توان گفت اولین کتیبه های بدست آمده متعلق به داریوش بزرگ است .

پادشاهان دیگر هخامنشی که از آنها کتیبه به خط میخی هخامنشی بدست آمده عبارتند از :


هرودوت در جایی از لشکرکشی داریوش به جنگ ساکها skyths می گوید :
چون داریو ش به
بسفر رسید دو ستون از سنگ سفید در آنجا بر پا کرد در یکی از آنها نام های کسانی را که با وی همراه بودند به خط آشوری و دیگری به خط یونانی کنده گری کردند ...

البته باید توجه داشت که هرودوت خط میخی هخامنشی را خطوط آشوری نامیده است.

پیدایش خط میخی
خط میخی ابتدا در
سومر شکل گرفته به اکد رفته و از آنجا به بابل و آشور راه یافته است و و پس از آن به ایران رسید .
اما در ایران به اندازه ای این خط تغییر یافت که به صورت یک الفبا درآمد .
اما بعد از اردشیر سوم ( 338 - 359 ) ق.م دیگر اثری از این کتیبه بدست نیامده و چند نگین و مهر که بدست آمده همه قبل از سال 300 پیش از میلاد است .

واژه های خط میخی
روی هم رفته از تمامی آثار نگاشته شده هخمنشی کلاً چهارصد و اندی واژه از زبان پارسی باستان بجای مانده. البته این تعداد ریشه و بن شناخته شده دارند و ما با مشتقات آنها کار نداریم .

باید اشاره کرد که خط میخی با تغییری که در ایران کرد یک قسم از الفبای آریائی گردید یعنی فقط علامات این الفبا از اشکال
میخی بابلی اقتباس شده است . در روزگار هخامنشیان خط دیگری به ایران راه یافت و رفته رفته جای خط میخی را گرفت.

اوضاع اجتماعی :

پایه و اساس زندگانی اجتماعی آن روز ، کشاورزی بود . دراین دوره مأموران دولتی مخصوصی وجود داشت که ناظر در امور کشاورزی و متصدی وصول مالیاتها بودند .

حمایت ویژه هخامنشیان از گسترش کشاورزی
پادشاهان هخامنشی به کسانی که زمینهای بایر را تبدیل را اراضی زراعتــی یا پرداخت می کردند و به احداث قنوات می پرداختنــد ، پاداش خوبـی مـی دادند .

دامداری و صنایع دستی
دامداری رواج فراوان داشت و اسبهای نسا که در
ماد پرورش می یافتند ، شهرت بسزایی داشتند . هر ایالت و شهری به صنعت دستی خود مشهور بود .

بازرگانی و امور مالی
در بابل و بین النهرین بازرگانی رواج فراوان داشت . بانکهایی که برای توسعة تجارت و کشاورزی به مردم وام می دادند ، تشکیل شده بود که معروفترین آنها دو بانک برادران اگیبی و پسران موراشو در بابل بوده است .<br>

امیــران و بزرگان و دستگاههای اداری و مذهبی ، کارگرانی داشتند که آنان را « مانیا » می خواندند . بر اینان که بردگانی بیش نبودند داغ می نهادند و در امور ساختمانی و کشاورزی و صنعت از وجودشان استفاده می کردند . اینان از اسیران جنگی بشمار می رفتند و آنان را غالباً در روستاها ساکن می دادند .

وضعیت اراضی
قسمت اصلی اراضی کشور باستثنای املاک برده نشین ، به وسیله کشاورزان اداره می شدند . این کشاورزان حق نداشتند آن اراضی را ترک کنند و با همان زمینها به مالک دیگر منتقل می گشتند .
قسمتی از اراضی کشور به معابد اختصاص داشت . در این نقاط کانونهای انبوه بردگان بوجود آمده بود .

طبقات

در روزگار هخامنشی مردم ایران بر پنج طبقه به شرح زیر تقسیم می شدند : <br>

  • 1 - بزرگان .
  • 2 - مغان .
  • 3 - کشاورزان .
  • 4 - بازرگانان و پیشه وران .
  • 5 - بردگان .

از طبقة بزرگان هفت خانوادة پارسی در درجة اول بودند ومناصب لشکری و کشوری در دست آنان بود . مغان یا روحانیان از طوایف ششگانة ماد بودند که در دورة هخامنشی نیز اهمیت و اعتباری داشتند و اجرا کنندة مراسم مذهبی بشمار می رفتند.

نظام مالی درخشان داریوش
هرودت می نویسد که داریوش مالیات ایران را به نقدی و جنسی تعیین کرد و ایران را به بیست منطقة مالیاتی تقسیم نمود و همراه با هر
ساتراپ( یا همان استاندار ) یک نفر امین در امور مالی نیز روان داشت .

تمام مالیاتها در خزانة شاهی نگاهداری می شد . طلا و نقره را آب کرده در کوزه های سفالین می ریختند و هر وقت پولی لازم می شد شاه حکم می کرد که قسمتی از شمشها را ببرند و مورد استفاده قرار دهند .


دادگستری

قوة عالیة قضایی در اختیار شخص شاهنشاه بود . ولی شاه غالباً را به یکی از موبدان یا ریش سفیدان کشور واگذار می کرد . پس از آن دادگاه عالی بود که از هفت قاضی تشکیل می شد . پایین تر از آن دادگاههای محلی بود که در سراسر کشور وجود داشت .
قوانین را موبدان وضع کرده به نظر شاه می رسانیدند . در اواخر دورة هخامنشی افرادی غیر از موبدان و حتی زنان نیز به منصب داوری برگزیده می شدند .
برای هر نوع محاکمه مدت معینی مقرر بود که بایستی در ظرف آن مدت حکم صادر شود . غالباً به طرفین دعوی پیشنهاد سازش از طریق داوری می کردند . <br>

وکیلان
چون رفته رفته قوانین کشور توسعه یافت گروه خاصی به نام « سخنگویان قانون » یا « وکلای دادگستری » پیدا شدند که مردم در کارهای قضایی خود به ایشان مراجعه می کــردند .
پادشاهان هخامنشی خود را مظهر عدالت و دادگستری می دانستند .

سخن داریوش در کتیبه بیستون
داریوش در
کتیبة بیستون می گوید : « اهورامزدا و ایزدان از آن جهت مرا یاری کردند که من و دودمانم بد دل و دروغگو و بی انصاف نبودیم : من از روی عدل و داد پادشاهی کردم و بر هیچ ضعیفی ستم روا نداشتم . »

آمـوزش و پرورش

به قول استرابون از سن پنج تا بیست و چهار سالگی به پارسیان می آموزند که تیر و زوبین بیندازند و راست سوار شوند و راست گویند .
مربیان ایشان مردمانـی پاکدامن هستنــد و داستــانهای سودمندی را برای کودکان خود حکایت می کنند .

برنامه روزانه
جوانان باید پیش از برآمدن آفتاب از خواب برخیزند . سپس آنان در میدانی گرد آمده به دسته های پنجاه نفری تقسیم می شوند و هر دسته را به فرزند یکی از
امیران می سپارند . این شخص دسته خود را به مسافت بیش از یک فرسنگ می دواند . سپس درسی را که فراگرفته اند از آنان می پرسد .

سلامت جسمانی
جــوانان بایــد بلند سخــن بگویند تا شش های ایشان ورزیده شود . به آنان می آموزند که در گرما و سرما و در هنگام سختیها بردبار باشند . جوانان باید
گله ها را بچرا برند و تمام شب را در هوای آزاد کشیک بکشند . مدت خدمت سربازی ایشان از بیست تا بیست و پنج سالگی است .

تربیت اجتماعی
وظیفة آموزش و پرورش را معمولاً
مغان عهده دار بودند . یکی از اصول رایج آن زمان این بود که دبستانها نزدیک بازار نباشد تا دروغ و دشنام و تزویری که در آنجا رایج است موجب تباهی و فساد اخلاق کودکان نشود . <br>
ایرانیان از کودکی آموخته می شدند که از افکندن آب دهان و
قضای حاجت در کوچه ها و حضور دیگران و آلوده کردن آب روان اجتناب نمایند .
منظور از تربیت در آن دوره آن بود که جوانان را دلیر و فداکار و خردمند و آراسته به زیور ، اخلاق و مفید به حال کشور و جامعه بارآورند .


زبــان دورة هخامــنشی :

دانشمندان ایران شناس زبان پارسی را به سه دورة پارســی باستان و پارسی میانه یا زبان پهلوی اشکانی و ساسانی و پارسی جدید یا پارسی دری تقسیم کرده اند .

پارسی باستان
پـارسی باستان همان زبان دورة هخامنشی است که به خط میخی نوشتـه مــی شد . این خط از علاماتی به شکل میخ تشکیل می شود که از چپ به راست نوشته می شده است .

ابداع خط میخی
ایرانیان خط میخی را از اقوام پیش از خود ،
آشوریها و عیلامی ها فراگرفتند و خط آنان را که بسیار دشوار بود و بیش از سیصد علامت داشت اصلاح کرده به چهل و دو علامت رسانیدند و آنرا به صورت الفبایی مرتب نمودند . <br>

از مجموع سنگ نبشته ها و الواح میخی که بر روی سنگها و خشتهای پخته و فلزات بدست آمده در حدود چهارصد کلمه غیر مکرر باقی است که اگر دویست کلمة دیگر را که در کتابهای یونانی بمناسبتی ذکر شده بر این عدد بیفزاییم ، مجموع لغات پارسی باستان که تا کنون یافت شده به ششصد کلمه می رسد .

کتیبه بیستون
مفصل ترین کتیبه های هخامنشی سنگ نبشتة داریوش بزرگ در بیستون است . این کتیبه در کنار جادة
کرمانشاه به بغداد قرار دارد . نام این محل بیستون می باشد که در اصل بغستان یعنی جای بغان و خدایان بوده است

در این کتیبه گذشــته از تصویر داریـوش و نه تن از امیران نافرمان که دست بسته در نزد او ایستاده اند و اهورامزدا از بالا به ایشان می نگرد ، شرح حال داریوش در آغاز سلطنت خویش به زبان و خط میخی پارسی باستان آمده و به دوزبان و خط میخی بابلی و عیلامی نیز ترجمه شده است .<br>
کاشف این کتیبه ،
هانری راولینسون Rawlinson دانشمند معروف انگلیسی است که در سال 1836 میلادی به خواندن آن آغاز و در سال 1839 به کشف همه الفبای میخی پارسی باستان نایل آمد .

خط آرامی

غیر از خط میخی که فقط در نوشتن کتیبه ها بکار می رفت ، خط آسان دیگری در آن زمان در میان مردم معمول بود که آن را خط آرامی می نامند .
خط آرامی از انواع
خطوط سامی است که از خط الفبایی فینیقی اقتباس شده و بیست و دو حرف به شرح زیر دارد :
ابجد ؛ هوز ؛ حطی ؛ کلمن ؛ سعفص ؛ قرشت.
این حروف به همین ترتیب به زبان عربی نیز راه یافته است .

خط واسطه در سراسر امپراطوری
داریوش بزرگ پس از برقراری امنیت در ایران چون مردم غالب ایالات ایران به زبانهایی غیر از پارسی باستان سخن می گفتند و بیشتر ایشان پارسی نژاد نبودند ، برای برقراری ارتباط بین شاهنشاهی عظیم خود به فکر آن افتاد که زبانی را بعنوان واسطه برگزیند .

پس زبان و خط آرامی را که سابقاً در
بین النهرین و سوریه رواج داشت و خط آن نسبت به زبانهای دیگر آسانتر بود و بر روی پوست و پاپیروس بآسانی نوشته می شد برگزید .

دانشمندان امروزه این خط و زبان را
آرامی شاهنشاهی نامیدند .

داریوش به جای آنکه خود و یا درباریانش به زبان آرامی آشنا باشد ، گروهی از دبیران و
کاتبان آرامی را استخدام کرد .
این عده علاوه بر زبان مادری خود ، آرامی ، زبان پارسی باستان را نیز بخوبی می دانستند .

دبیران
سپس داریوش این گروه دبیران را بنا به احتیاجات محل به تعداد لازم ، به یکی از ولایات و ایالات ایرانی فرستاد و فرمان داد که ایشان دبیران و مــترجمان دولـــت در سراسر شاهنشاهی هخامنشی باشند .

وی هر گاه مـی خواست نامه یا بخشنامه ای را به ولایات ابلاغ کند ، یکی از دبیران آرامی زبان خود را می طلبید و نامه ای را که بنا بود بنویسد برای او تقریر می کرد و دبیر آرامی نژاد ، همان جا آن نامه را به خط و زبان آرامی می نوشت ، سپس آن نامه یا بخشنامه به استانداران ابلاغ می شد .

چون نامه یا بخشنامه ای به استانداری می رسید او فوراً دبیر آرامی زبان خود را می خواست و آن دبیر چون محرم اسرار دولت نیز بود بلافاصله آن نامه را خــوانده و به زبان پارسی ترجمه می کرد و استاندار به مفاد آن فرمان رفتار می نمود .

بسیاری از اینگونه نامه ها که متعلق به قرن پنجم پیش از میلاد است در جزیرة فیــله یا
الفانتین که از جزایر رود نیل است در چهل سال پیش در مصر پیدا شده است



معماری دورة هخامنشی

عالیترین هنر ایرانی به معنی حقیقی در این دوره ، معماری آن اســت . ایـن هنر در بناهــای عظیم پاسارگاد و تخت جمشید و شوش تجلی کرده است .

پاســـارگارد
نخــستین پایتــخت هخامــنشی در ایالــت پارس در سالهای559 تا 550 ق . م ، به دست کوروش بنا شده و سپس از 529 تا 521 به دست پسرش
کمبوجیه تکمیل گردیده .

آرامگاه کورش در پاسارگاد
بنای معروف آرامگاه کوروش در مغرب دهکده مادر سلیمان واقع است .
پوشش این آرامگاه از سنگ و به شکل شیروانی است . برای ساختن آن قطعات بزرگ
سنگ آهک را روی هم گذارده اند . قسمت پایین آن از شش ردیف پلکان تشکیل می شود ، بطوری که شکل هرمی را پیدا کرده است .

آرامگاه کوروش را سابقاً قبر مادر سلیمان می گفتند .
در شمال این آرامگاه کاخ پذیرایی کوروش دیده می شود . وسعت این کاخ 2520 متر مربع است و شامل یک تالار بزرگ مرکزی است . سرستونهای آن مرکب از نیم تنة گاو یا شیر می باشد . نزدیک
رود پلوار ، کاخ دیگری کشف شده که در حدود 584 متر وسعت دارد . روی نقوش برجسته ای که در کنار دری قرار داشته، یک فرشتة بالدار دیده می شود که قبای عیــلامی و تاج مصـری برسردارد و آن را فروهر ، یعنی صورت مثالی کوروش می دانند .

دیگر شهرها و بناها

در شوش در کاخ داریوش اول یک کتیبه ای که جنبه ساختمانی دارد کشف شده که دربارة مصالح ساختمانی و صنعتگرانی که در ساختمان آن کاخ کار می کردند شرح مفصلی داده است .

نقش رستم
در نقش رستم که در حدود پنج کیلومتری تخت جمشید واقع شده ، مقبرة داریوش بزرگ و دیگر شاهنشاهان هخامنشی مانند : خشایارشا و اردشیر اول و دوم دیده می شود .
این مقبره ها حفره هایی است که در صخره های عمودی بوجود آمده و مدخل آنها به صورت دالان سرپوشیده ای است که چهار ستون دارد .

آثار بجای مانده از شوش
در شوش نیز از داریوش اول و خشایار شا و اردشیر دوم آثار بدست آمده که قسمت عمدة آنها در
موزة لوور پاریس نگاهداری می شود .
در شوش معماری کاخها بیشتر تحت تأثیر
هنر بین النهرین قرار گرفته است .

مهرهای هخامنشی
از جملة آثار هنری آن دوره ، مهره های استوانه ای شکل است که به جای امضا بر روی اسناد و نامه های اداری قرار می دادند . این مهره ها از نظر هنر کنده کاری نظیر مهره های بین النهرین هستند .

 




دین در دوره هخامنشی

در دورة هخامنشی از مذهب ایرانیان اطلاع صحیحی در دست نداریم . همینقدر مسلم است که در عصر ایشان دین رسمی در ایران وجود نداشته است .
هخامنشیان نسبت به مذاهب بیگانه سختگیر نبودند و مانع از رواج آنها در کشور خود نمی شدند .

سخن داریوش در کتیبه بیستون
داریوش در
سنگ نوشته های خود می گوید : اهورا مزدا «بغ» یعنی خدای بزرگی است . او از همة بغان بزرگتر است . او آسمان و زمین و آدمی را آفرید و داریوش را شاه کرد .

از زمان اردشیر دوم از خدایان دیگری مانند
آناهیتا و میترا که در ردیف اهورمزدا بشمار می رفتند در سنگ نوشته های او نیز یاد شده است .

آئین میترا
مذهب مهر پرستی یا
آئین میترا در ایران غربی رواج فراوان داشته ، در مشرق و شمال ایران نیز اغلب مردم آریایی ، زرتشتی مذهب بوده اند .
برخلاف هخامنشیان ظاهراً مادها بیش از ایشان طرفدار دین زرتشت بشمار می رفتند و مغان یا روحانیان زرتشتی از طوایف ششگانة مادها شمرده می شدند .
قیام
گئوماته مغ نیز به خاطر آن بوده که دین زرتشت را در ایران رواج دهد .

زرتشتیان مردگان خود را در فضای آزاد می گذاشتند تا طعمة مرغان شکاری و درندگان شوند . اما هخامنشیان چنانکه از مقابر ایشان در تخت جمشید پیداست ، مردگان خود را دفن می کردند .

اغماض و سهل انگاری هخامنشیان نسبت به ادیان دیگر و حتی درباره بت پرستان نشان می دهد که اگر هم زرتشتی بوده اند ، در آن دین تعصب زیادی نداشته اند .


سازمان قضائی و آئین دادرسی هخامنشیان


وضعیت قضاوت در کشورهای فتح شده
تشکیلات فضایی ممالک غیر ایرانی ظاهراً وضع قضایی خود را به همان شکل پیشین خود حفظ کرده بودند . یعنی اقوام تحت سلطه با توجه به آیین و مقررات مذاهب و ادیان خاص خود به قضاوت میپرداختند و
حاکمان هخامنشی هیچ دخالتی در نظام اجتماعی ایشان نمی نمودند .
این یکی از ملاک ها و عوامل بسیار مهم ساختار قدرت هخامنشی بود که نقش بسیار زیادی در ثبات این دولت و ماندگاری آن داشت . همچنین امکان حفظ فرهنگ های محلی و نظام های عادی در جوامع جدید را فراهم می ساخت .

حیطه اختیارات حاکمان منسوب از طرف هخامنشی ها
با این حال نسبت به آنچه که به سیاست کشور یا شخص پادشاه مربوط میشد، قضاوت آن توسط قضات بلندپایه و معتمد بنام ساتراپ ها و یا توسط پادشاه هخامنشی بود. این ساتراپ ها در واقع نماینده مرکز در استان های اطراف بودند و به نوعی حاکمان هخامنشی محسوب می شدند .

جرائم مربوط به امنیت کشور از قبیل طغیان و توطئه در صلاحیت ساتراپ ها بوده است، و آنها لااقل در امور جزایی خاص خود ، دارای همان حقوقی بوده اند که پادشاهان هخامنشی دارا بوده اند.

نظام قضایی در استان ماد و پارس
در مورد تشکیلات قضایی ممالک ایرانی امپراطوری باز هم باید بین ممالکی که اقوام
پارس ها و ماد در آنجاها زندگی میکرده اند با سایر ممالکی که بقیه اقوام ایرانی در آنجا سکونت داشتهاند تفاوت قائل شد .

با توجه به وجوه اشتراکی که خصوصاً از لحاظ سیاسی بین قوم پارس و ماد وجود داشته است میتوان گفت که در
پارس و ماد تا اندازه قابل توجهی تشکیلات قضایی و قواعد حقوقی واحد و یا دست کم خیلی شبیه به هم بوده. لیکن در سایر ممالک ظاهراً وضع تقریباً همانند ممالک غیر ایرانی امپراطوری بوده است.

به عبارت دیگر در استان هایی مانند
عیلام ، با وجود آنکه ایرانی محسوب می شدند ،‌ بازهم همان ساختار قضایی پیش از حکومت هخامنشی برقرار بود .

عدالت و قانون در زمان هخامنشیان


در زمان هخامنشیان به داوری و احقاق حق اهمیت داده میشد، چنانچه به نقل از
هرودت مورخ نامی آورده شده است:

  • «بیش از هر چیز دادگستری مورد توجه ایرانیان بوده است . چنانچه مردی بسیار بزرگ و باهوش که دیوکیس نام داشت میان قوم ماد قد برافراشت.
  • مادها او را در دهکده خود به عنوان قاضی برگزیدند. ساکنان دهکده های دیگر نیز به سوی او شتافتند و دعاوی خود را به داوری او واگذار نمودند.
  • روزی رسید که مردم به هیچکس جز او برای مرافعات خود رو نمیآوردند. سرانجام در یک انجمن همگانی به پادشاهی انتخاب شد.»

و او کسی نبود جز کورش بنیادگذار سلسله هخامنشی.

تنظیم قانون در دولت هخامنشی
در مورد جمع آوری قانون در زمان هخامنشی گفته شده است که:

  • «در زمان سلطنت داریوش، وی دستور داد که یک قانون مدنی کامل از روی قوانین کشورهای تابعه و قوانین ایران تهیه و مورد عمل قرار دهند که بعدها همان قانون پایه گذار قانونگذاران روم و سایر کشورهای جهان گردید.»


چنانچه
افلاطون ، قانون ایرانی بعنوان نمونه ای عقل و درایت توصیف شده است .

دادگاه های مختلف در این دوره

  • عدالت در زمان هخامنشیان توسط دادگاههایی که به ریاست سران طبقات جامعه تشکیل میشد اجراء میگردید، ایشان در آراء و احکام قضایی خود به سنن کهن و قوانینی که «داتا» نامیده میشد استناد میکردند.
  • دادگاههای رسمی دیگری وجود داشت که داوران آنها به «داته برا» مرسوم بودند و مستقیماً از طرف پادشاه منصوب میشدند و شغل آنان نیز مورثی بود.


استبداد ایرانی یا نظمی اجتماعی ؟
موروثی بودن قضات ، نشان از آن دارد که استبداد ایرانی ، به مفهومی که نزد غربی ها معروف است ،‌ نبوده است . چنانچه وراثت در میان قضات موجب می شده است که نظمی اجتماعی در میان مسؤولین اصلی قضاوت در کشور وجود داشته باشد که خارج از حیطه اختیار شاه بوده است و شاه مجبور به پیروی از آن می بود .

به همین جهت امکان آن نبود که شاه هرکس را که می پسندد و دوست دارد ، نصب کند و از طرف دیگر مجبور بود که کارها و تصمیماتش را با این قضات هماهنگ نماید و از مخالفت با آنها بطور علنی دست بردارد .

راجع به اهمیت عدالت و اجرای آن در عهده هخامنشی منقول است که کورش از زبان استاد خود گفته است:

  • عدالت آن است که به مقتضای قانون و حق باشد و هرچه را از راه حق منصرف شود ستم و بی عدالتی است و قاضی عادل آن است که فتوایش به اعتبار قانون و مطابق حق باشد.»


شورای مشورتی شاهی
شورایی از داوران شاهی که برای مدت عمر تعیین میشدند در مسائل مشکل حقوقی به او کمک میکردند این شورا خود نیز حق داوری داشت و شاه مراقب بود که مبادا در احکام آنها تجاوزاتی روی دهد.

این مسئله هم تأکید دیگری است بر نظام غیر استبدادی حکومت و قضاوت . چرا که وجود قضاتی مادام العمر مانع آن می شد که قضات برای ترس از برکنار شدن ، مخالف حق و قانون عمل کنند و یا بر طبق رضایت شاه عملی نادرست را مرتکب شوند .

حمایت از قوانین ملت ها
آخرین اعلامیه داریوش برنامه جهانداری اوست که از آن به نام برنامه فرمانروایی جهانی آریایی یاد شده است.
بدین اساس هر جامعه مذهبی یا قومی که به رسمیت شناخته شده بود قانون نامه ای تهیه کرد و برای آنکه قانون نامه ها لازم الاجراء گردد، او خود را حامی و مروج آنها میدانست و هر یک را «قانون شاهی» میخواند و از آن پس در امور قضایی بنابر «قانون شاهی» عمل میشد.

قوانین ملت ها

  • مصری ها :قانونهای مصری به فرمان داریوش گردآوری شد .
  • مغان زرتشتی : مغان نیز به دستور داریوش به جمع آوری قوانین خود مشغول شدند و اصل کتاب وندیداداز جمع آوری این قوانین به دست آمده است .
  • یهودیان : یهودیان به دستور داریوش قوانین دین خود را جمع آوری کردند و هنوز هم در زبان عبری قانون را «دات» میگویند که از واژه «داته» فارسی باستان آمده است.


نمایی دیگر از نظم غیر استبدادی با ظاهر فردی
در ایران زمان هخامنشیان، از آنجایی که تمام قدرتها و اختیارات و من جمله قوه قضاییه زیر نفوذ و اقتدار شاه بود، هیچ حق و منطقی در مقابل او عرض وجود نمیکرد و غالباً شاه عمل قضاوت را به یکی از دانشمندان مجرب و سالخورده واگذار مینمود .
بعد از آن یک محکمه عالی وجود داشت که از هفت نفر قاضی تشکیل میشد و پایینتر از محکمه های محلی بود که در سراسر کشور وجود داشت.

این نشان می دهد که چنین مرسوم بوده است که حتما شاه ، فردی سالخورده و کارکشته و نه جوان و خام را از میان دانشمندان کشورش برگزیند و او عالی ترین مقام قضایی کشور و امپراطوری خواهد بود .
یعنی چنین نیست که شاه به هر ترتیبی که خود بخواهد ، حکم کند و دیگران را به مجازات برساند تا نابسامانی و اضطراب همه مردم را بگیرد .

نقش کاهنان و غیر کاهنان
قوانین و مقررات را کاهنان وضع میکردند و تا مدت زیادی کار رسیدگی به دعاوی را برعهده داشتند ولی بعدها افرادی به این گونه کارها رسیدگی میکردند که از طبقه کاهنان نبودند .
معمولاً در دعاوی به استثناء آنهایی که از اهمیت فراوان برخوردار بودند ضمانت را میپذیرفتند و در محاکمات از راه رسم خاص و منظمی پیروی میشد.

نقش و اختیارات شاه
درزمان هخامنشیان چون ریاست عالیه امور قضایی کشور برعهده شاه بود، او بزرگترین داور محسوب شده و احکام نهایی با رأی و صلاحدید او صادر میشد .
شاه میتوانست مجرم را عفو نموده یا در مجازات وی تخفیف داده و یا مجازاتی دیگر غیر از آنچه که در قانون پیش بینی شده بود مقرر نماید و حتی کیفرهای دیگر را نیز به نحوی که صلاح میدید در مورد مجرمین به مورد اجرا میگذاشت.

چنین حقی معمولا در همه قوانین کشورها ، بصورت های کم یا زیاد وجود دارد و عالی ترین فرد اجازه نقض حکم را داراست . چنانچه رئیس جمهور در کشور
آمریکا می تواند حکم اعدام را نقض کند و یا حتی برخی قوانین کنگره ( مجلس در نظام آمریکا ) را نقض کند .

آئین دادرسی و روش محاکمه
در زمان هخامنشیان برای آنکه کار محاکمات به درازا نکشد برای هر نوع دعوی مدت زمان معینی مقرر شده بود که می بایست در ظرف آن مدت حاکم صادر شود .

همچنین به طرفین دعوی پیشنهاد سازش از طریق داوری میکردند تا دعوایی که میان انها اتفاق افتاده است توسط داور و به طرفین مسالمت آمیز حل و فصل شود .

سخنگویان قانون یا وکیلان
چون رفته رفته سوابق قضایی زیاد شد و قوانین و مقررات طول و تفصیل پیدا کرده بود گروه خاصی به نام «سخنگویان قانون» پیدا شدند که مردم در امور قضایی با آنها بحث و مشورت میکردند و برای پیش بردن دعاوی خود از ایشان کمک میگرفتند.



 

 
قُلْ سِیرُوا فِی الْأَرْضِ فَانظُرُوا کَیْفَ بَدَأَ الْخَلْقَ ثُمَّ اللَّهُ یُنشِئُ النَّشْأَةَ الْآخِرَةَ إِنَّ اللَّهَ عَلَى کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ (بگو در زمین بگردید و بنگرید خداوند چگونه آفرینش را آغاز کرده است، سپس خداوند به همین گونه، جهان را ایجاد می کند خداوند یقیناً بر هر چیز تواناست)   /عنکبوت20
mohammad_43

mohammad_43
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : فروردین 1388 
تعداد پست ها : 32320
محل سکونت : اصفهان

پاسخ به:ایران شناسی / سلسله های حکومتی ایران
شنبه 1 آبان 1389  1:54 PM

 


5-  اشکانیان


( 250 ق . م - 224 م )

اشکانیان که از قوم
پارت بودند از ایالت پارتیا که مشتمل بر خراسان فعلی بود برخاستند . نام سرزمین پارت در کتیبه های داریوش پرثوه آمده است که به زبان پارتی پهلوه می شود .
چون پارتیان از اهل ایالت پهله بودند ، از این جهت در نسبت به آن سرزمین ایشان را پهلوی نیز می توان خواند .
ایالت پارتیها از مغرب به دامغان و سواحل جنوب شرقی دریای خزر و از شمال به
ترکستان و از مشرق به رود تجن و از جنوب به کویر نمـک و سیستــان محـدود می شد .
قبایل پارتی در آغاز با قوم داهه که در مشرق
دریای خزر می زیستند در یک جا سکونت داشتند و سپس از آنان جدا شده در ناحیة خراسان مسکن گزیدند .

 

اشکانیان به قدرت رسیدند

 

دورة اشکانی 470 سال امتداد داشت . در اوایل این دوره که تقریباً یک صد سال دوام یافت ، اشکانیان به تحکیم مبانی دولت جوان خود پرداختند و دولت یونانی باختر را در شرق و دولت یونانی سلوکی را در غرب مغلوب نمودند . در اواسط دورة اشکانی که روزگار عظمت ایشان است ، شاهان آن سلسله با بهره مندی در برابر رومیان و مردمان نیمه متمدن آریایی که سکها خوانده می شدند ، می جنگیدند و خود را در عظمت به پای دولت روم رسانیدند . اشکانیان در اواخر عصر خود ، روی به انحطاط گذاشتند و سرانجام به دست ساسانیان منقرض گشتند و مرکز قدرت از خراسان به فارس منتقل گشت .
قلمرو اشکانیان
حدود کشور اشکانی در دورة عظمت آن از طرف مغرب به رود فرات ، و از مشرق
پنجاب و سند ، و از طرف جنوب خلیج فارس و دریای عمان و اقیانوس هند ، و از شمال کوههای هیمالایا و رود سیحون و دریای خزر و کوههای قفقاز بوده است .



اساس سلطنت در دورة اشکانی بر ملوک الطوایفی بود . شاهنشاهان ایشان خود را شاه ممالک و به زبان یونانی بازیلوس بازی لئون
Bosileus Basilion یعنی ، شاه شاهان می خواندند .
علاوه بر شهربانان که نمایندة شاهنشاه در استانها بودند و
یسبذان یا تیولداران نیز وجود داشتند که قسمتی از ولایات را که ویس خوانده می شد به طور تیول به آنان واگذار شده بود .

ظاهراً نه تنها فرمانروایانی که از نسل شاهان بودند ، عنوان شاه داشتند بلکه هر یک از ایالات هیجده گانة اشکانی نیز پادشاه داشتند که او را به پهلوی
کذک خوذای یعنی کدخدا می نامیدند .

شاهنشاه اشکانی همواره با دو مجلس که یکی شورای خاندان سلطنتی و دیگری مجلس ریش سفیدان یا سنا بود مشورت می کرد .
ظاهراً مجلس سومی هم وجود داشت که از ائتلاف آن دو مجلس در مواقع ضروری تشکیل می شد که آن را
مهستان می نامیدند . مجلس مهستان همیشه پسر شاه را به جای او برمی گزید و گاهی برادر
شاه یا عموی او را به سلطنت بر می داشت .

حکام ایلات یا استانداران را در دورة اشکانی بدخش یا بدیــشخ می خواندنــد . سرزمینهای استاندار نشین اشکانی را به هیجده ایالت رسانیده اند و آنها ولایاتی از قبیل :

بابل و همدان و ری و قومس و پارت و گرگان و زرنگ (سیستان ) و غیره بودند .

غیر از این ولایات هیجده گانه دیگر ولایتها حکومتهای خود مختار داشتند و شاهان ایشان همه ساله باجی به شاهنشاه بزرگ اشکانی می پرداختند و در مواقع جنگ او را به سپاه و سرباز یاری می کردند .
بعضی از این ولایات عبارت از : آذربایجان ، خوزستان ، پارس و ارمنستان و غیره بودند . بسیاری از پادشان محلی مانند امیران پارس و خوزستان حق سکه زدن داشتند . در ممالک اشکانی بیش از شصت شهر یونانی وجود داشت که مردم آن بنا بر قوانین و رسوم خود اداره می شدند و همینها بودند که موجب انتشار آداب و اخلاق یونانی در مشرق زمین گردیدند .


در این دوره مرد نجیب و آزاده ، سواری که وقت خود را در جنگ یا شکار می گذرانید .
اشکانیان دارای ارتش منظم نبودند . هر
ویسبذ یا فئودال بزرگ دارای سپاه خاص خود بود و در هنگام جنگ از مردان آزاد و بردگان خود استفاده می کرد . سوار نظام اشکانی مجهز به سلاح آهنین و زرهی که به زانو می رسید بود .
این زره از پوست شتر ساخته شده و به آن قطعاتی از آهن می دوختند . کمانداران علاوه بر تیر و کمان مجهز به نیزه و شمشیر نیز بودند . لشکر پارتی غیر از اسب از شتر نیز استفاده می کرد . شیوة نبرد در آن دوره جنگ و گریز بود . پیاده نظام کمتر از سواره نظام اهمیت داشت و لشکر پیاده را بیشتر بردگان و روستائیان تشکیل می دادند .
سپاه پارتی بیشتر تدافعی بود نه تهاجمی . سوار نظام کلاهخودی از آهن یا پولاد بر سر می گذاشت و یک شلوار چرمی تاگوژگ پا می پوشید . پارتیها جنگ را با فریادها و حمله شروع می کردند و صدای طبل و دهل مانند غرش رعد و به همه جا می پیچید . شیوة جنگ آنان چنین بود که سپاه بیگانه را به داخلة کشور کشانیده همواره عقب می نشستند و آذوقه را معدوم و چاههای آب را پر از خاک می کردند . آنگاه مردم محل را بر دشمن می شورانیدند تا سرانجام او را شکست می دادند .


پایتخت دولت اشکانی بر حسب توسعة آن کشور تغییر می کرد .
زمانی که اشکانیـان در سرزمین پـارت حکومــت داشتند ، پایتخت آنان در شهر نسـا ( نزدیک
عشق آباد ) و سپس در شهر اساک نزدیک قوچان بود .
در زمان تیرداد اول پایتخت خود را به هکاتم پیلس یا شهر صد دروازه در نزدیکی
دامغان انتقال دادند ، بعداز آنکه مرز ایشان به رود فرات رسید شهر تیسفون را که در جانب چپ دجله مقابل شهر سلوکیه ساخته بودند به پایتختی برگزیدند .
پادشاهان اشکانی به مناسبت تغییر فصل در شــهـرهای مختـلف ایران از قبیـل ری و همـدان و گرگـان و بابل گردش می کردند .
در زمان بلاش اول شهر جدیدی به نام ولاشکرد در نزدیکی بابل بوجود آمد . ظاهراً قصد بلاش از ایجاد این شهر آن بود که یک مرکز جدید بازرگانی به جای شهر قدیم سلوکیه تأسیس کرده باشد .

اشکانیان در آغاز به جهت معاشرت با قوم داهه و سکها مظاهر طبیعت را مانند آفتاب و ماه و ستارگان می پرستیدند .
پس از آنکه با سلوکیها و یونانیان نزدیک شدند به پرستش ارباب انواع یونانی و خدایان ایشان نیز خو گرفتند ، عده ای از ایشان به مذهب
زرتشت در آمدند . چنانکهبلاش اول در صدد گردآوری اوستا برآمد .
از مذاهب معروف دورة اشکانی مهرپرستی است .
خدای مهر یا خورشید که در عین حال خدای عدالت نیز بود از دیر باز در فلات ایران مورد پرستش بود . مهر با شمشا ( شمس ) خدای بابلی یکی دانسته شده است . دینی بود که مردم را به صلح همگانی دعوت می کرد . از آداب این مذهب
تقدیس گاو و غسل تعمید و استعمال نان و آب و شراب مقدس بود .
مهر پرستان یکدیگر را برادر و مربیان خویش را پدر می خواندند . سپس مهرپرستی اشاعه یافته از ایران به اروپا رفت و رومیان پیش از قبول دین
عیسی غالباً مهرپرست بودند .

اشکانیان نسبت به مذاهب بیگانه بی نظر بودند و ادیان مختلف در کشور ایشان آزاد بود . چنانکه یهودیان ، اشکانیان را حامی خود می شمردند .

سکه های پارتی فقط از نقره و برنج بود و در زمان آنها پول طلا تنها از راه بازرگانی به ایران وارد می شد .
واحد پول اشکانیان «
درخم » نام داشت که کلمه ای است یونانی و بعدها به صورت درهم و درم در آمده است .
خط و زبان سکه های اشکانی ، یونانی است . عناوینی که شاهان به تقلید سلوکی بر روی سکه های خود ضرب کرده اند بسیار است . روی سکه ها صورت شاهان اشکانی است که بر تخت نشسته و کمانی به دست گرفته و
زه آن را می کشند .
بعضی از سکه ها نیز دارای صــورت خدایــان یونانی می باشد . مسکوکات پارتی بر طبق تقویـم سلوکیـان تاریــخ گذاری می شـد که مبدأ آن ســال آن سال 31 ق . م یعنـی ، سـال جلـوس سلوکوس نیکاتر بر تخت شاهی است .
از قرن اول بعد از میلاد ، کـم کـم خط سکه های پارتی از یونانی به خط و زبان آرامی تبدیل می شود و از مرغوبیت جنس و فلز آنها کاسته می گردد .
سکه های نقره اشکانی عبارت از یک درهمی و چهاردرهمی است که ضرب آنها بیشتر در شهرهای یونانی بین النهرین بعمل می آمده است .

زبان پارتها از خانوادة زبانهای هند و اروپایی و از دستة زبانهای ایرانیمیانه است و آن زبانی است که به نام پهلوی معروف گردیده است .
زبان پهلوی شمالی را پارتی یعنی اشکانی و زبان پهلوی جنوبی را پارسیک یا پهلوی ساسانی می نامند .
اشکانیان از بدو تأسیس دولت خود تا زمان
گودرز اشک بیستم (51 م ) تحت تأثیر هلنیسم و یونانی مآبی قرار گرفتند . در این دوره پادشاهان و شاهزادگان اشکانی غالباً به زبان یونانی آشنا بودند .
چنانکه اردوان اول اشکانی و ارد اول این زبان را بخوبی می دانستند . فرهنگ و آداب یونانی آنقدر در این دوره رواج داشت که پادشاهان اشکانی چون ارد بآسانی از نمایشهایی که هنرمندان یونانی می دادند استفاده می کردند .
اما دانستن زبان یونانی از زمان گودرز به بعد رو به انحطاط گذارد. زیرا ، خطوط یونانی سکه های آن زمان خوانا نیست .
خط ملی اشکانیان ، خط آرامی بود که از زمان هخامنشیان به ایشان به ارث رسیده بود .
بعضی از پادشاهان ایشان مانند : مهرداد چهارم و بلاش اول و اردوان پنجم سکه های خود را به زبان پهلوی و خط آرامی ضرب کرده اند .
از جمله از اسنادی که در این زمان پیدا شده ، قباله ای است مربوط به فروش یک
تاکستان به زبان پهلوی و خط آرامی که در اورامانکردستان بدست آمده است .

 



 
قُلْ سِیرُوا فِی الْأَرْضِ فَانظُرُوا کَیْفَ بَدَأَ الْخَلْقَ ثُمَّ اللَّهُ یُنشِئُ النَّشْأَةَ الْآخِرَةَ إِنَّ اللَّهَ عَلَى کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ (بگو در زمین بگردید و بنگرید خداوند چگونه آفرینش را آغاز کرده است، سپس خداوند به همین گونه، جهان را ایجاد می کند خداوند یقیناً بر هر چیز تواناست)   /عنکبوت20
mohammad_43

mohammad_43
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : فروردین 1388 
تعداد پست ها : 32320
محل سکونت : اصفهان

پاسخ به:ایران شناسی / سلسله های حکومتی ایران
شنبه 1 آبان 1389  3:18 PM

6- ساسانیان


روی کار آمدن اردشیر ساسانی

ساسان ، موبدی از دودمان نجبا بود بر آتشکده ی آناهیتا در شهر استخر ریاست داشت . پسرش بابک در شهر خیر در کنار دریاجه ی بختگان حکومت می کرد . بابک پس از ساسان جانشین پدر شد و خود را شاه خواند (208 م)
در این تاریخ شهر استخر به دست گوچیهر شاه
بازرنگی بود . بازرنگیان در نیسایه که در جهت دیوار های سفیدش در دوره ی اسلامی بیضا نام گرفت ، سلطنت داشتند.
چون گوچیهر پادشاه بازرنگی در آن نواحی امیر بزرگ بود ، بابک برای پسرش اردشیر از وی منصب ارگبدی دارابگرد را بگرفت.
در سال ( 212م) اردشیر بر گوجهیر قیام کرد و شهر نسا ( بیضا ) را به تصرف در آورد و او را کته و به جای وی نشست.
جون بابک درگذشت
شاهپور جانشین او شد . میان دو برادر یعنی شاهپور و اردشیر نزاع درگرفت. اردشیر به برادر مهتر خود حسد می برد، اما شاهپور بر اثر اتفاق بمرد و اردشیر در سال 212 میلادر به آسانی جای او نشست سپس اردشیر بر کرمان دست یافت و تا سواحل خلیج فارس پیش رفت. پس از آن شادشاهپور اصفهان را بکشت و روانه ی اهواز شد و سرانجام در جنگ سختی که بین او و اردوان پنجم در هرمزگان درگرفت ، اردوان را شکست داد و با مرگ او سلسله ی اشکانی بر افتاد ( 28 آوریل سال 224م)
پس از این نبرد پیروزمندانه به
تیسفون آمد و بر تخت نشست.


نطام اداری


در رأس ادارات ساسانی بزرگفرمذار یا صدر اعظم قرار گرفته بود و عملا زمام قدرت و ادارة کشور در دست او بود . وی قراردادها و پیمانها را امضا می کرد . گاهی در جنگها فرماندهی کل را به عهده می گرفت . همة دیوانها و یا وزارتخانه ها با دبیران آنها تحت نظر وی بودند . شاید کلمة بزرگمهر تصحیف عنوان بزرگفرمذار باشد که مورخان عرب عنوان بزرگفرمذار عهد
انوشیروان را به بوذرجمهر تبدیل کرده اند .
در زمان انوشیروان،کشور ایران راکه تا آن زمان مرزبانان اداره می کردند به چهار قسمت تقسیم شد و هر قسمتی را پاذگس نامیده شد و به آنها نام جهت های چهارگانه داده شد :
اپاختر (شمال) خراسان (مشرق) نیمروز (جنوب) خوروران (مغرب) داد و برای هر کدام از این پاذگسها فرمانروایی تعیین کرد که او را پاذگسبان می نامیدند .
امور لشکری نیز تحت نظر سپهبدان اداره می شد و به تعداد پاذگسبانان چهارگانه ، چهار سپاهبد نیز در ایران وجود داشت . ایالات و پاذگسها را به بخشهای کوچکتری تقسیم کرده و هر قسمت را ایستان می گفتند و حاکم آن را ایستاندار می خواندند و سپس هر ایستان را به چند شهر یا ولایت تقسیم می نمودند و مرکز آن را شهرستان می گفتند .
قریه را دیه و رئیس آن را دیهسـالار می خواندند . مزارع تابع دیـه را روستـاک (روستا)می گفتند .
سه بخش مهم نظام اداری از قرار زیر است:






فرهنگ و تمدن


دین رسمی

اردشیر بابکان چون پادشاهی از خاندان موبدان بود پس از نشستن بر تخت سلطنت دین زرتشتی را آیین رسمی ایران قرار داد و اعتقاد به ادیان دیگر را ممنوع داشت .
از دانشمندان زرتشتی که به پادشاهان ساسانی در تقویت و گسترش آن دین خدمت کرده اند ، نخست باید تنسر موبد زمان اردشیر بابکان و دیگر آذربد مهراسپندان،موبد زمان شاپور اول و کرتیر موبد زمان
هرمزد و بهرام اول را نام برد .
در زمان ساسانیان به همت این موبدان بیست ویک نسک
اوستای قدیم را به زبان پهلوی ترجمه کردند و آن ترجمه را زند نامیدند که به معنی تفسیر است .
چون فهم کتاب زند به سبب وجود لغات آرامی در آن مشکل می نمود سپس شرحی به زبان
پارسی ساده بر زند نوشتند و آن را پازند خواندند .
اساس سیاست داخلی ساسانیان هماهنگی دین و دولت بود . چنانکه فردوسی می گوید :
چنان دین و دولت به یکدیگرند       توگویی که از بن ز یک مادرند

چو دین را بود پادشـه پاسبــان       تو این هر دو را جز برادر مخوان


آتشکده های دین زرتشت


دینهای منشعب از دین زرتشت


اصولاً همه ادیان ایرانی پیش از اسلام مبتی بر دو اصل
خیر و شر یا هرمزد و اهریمن است . منتهی فرقی که با هم دارند در کیفیت و مدت آمیختگی شر با خیر است . در دین زرتشتی سرانجام خیر بر شر و هرمزد بر اهریمن غلبه خواهد کرد ولی در ادیان دوگانه پرستی دیگر چنین نیست .
هر دینی برای رهایی از شر ، فلسفه ای دارد . بعضی از متفکران دورة ساسانی که راه آسانتری برای رستگاری بشر می جستند ، چون دین مزدیسنی را جوابگوی پرسشهای خود ندیدند به بدعت در آن دین پرداخته و ادیان نوینی را بنیاد نهادند که مبنای همة آنها بر دوگانه پرستی است ، مهمترین این ادیان عبارتند از :


ادیان دیگر

بجز دینهایی که ذکر آنها در پیش گذشت ، ادیان دیگری نیز مانند دین یهود و مسیحی . بودایی در بعضی از نواحی ایران رواج داشت . دین یهود بیشتر در بابـل و همدان و اصفهان ، دین مسیحی در ارمنستان و خوزستان و بین النهرین و دین بودایی در ماوراءالنهر و خراسان و بلخ رایج بود .

زبان و خط


زبان ایرانیان در دورة ساسانیان زبان
پارسیک یا پهلویساسانی بود .
این زبان لهجه ای از زبان پهلوی اشکانی به شمار می رفت که در جنوب ایران رواج داشت .
خط ایران در این دوره مأخوذ از خط آرامی بود و به دو نوع خط پهلوی ، کتیبه ای یا گشته دبیره و خط پهلوی کتابی یا عام دبیره تقسیم می شد .
در این قرن تعدادی زیادی کلمات آرامی که شمار آنها به هزار کلمه می رسید وارد زبان پهلوی ساسانی شده بود .
برخلاف زبان فارسی که لغات دخیله عربی را به خط عربی نوشته و به همان صورت خودش می خوانند، در زبان پهلوی چنین نبود ، دبیران ساسانی لغات آرامی را که در نوشته های خود به کار می بردند ، به آرامی تلفظ نمی کردند بلکه به تلفظ پهلوی
قرائت می نمودند .
مثلاً : "ملکا" می نوشتند و "شاه" می خواندند و یا "گملا" که همان جمل عربی باشد می نوشتند و "اشتر" می خواندند . یا "کدبا" می نوشتند و "دروج" یعنی دروغ می خواندند .
این شیوة نگارش را در اصطلاح هزوارش می نامند .
خط پهلوی کتابی تا سه قرن پس از اسلام در ایران ادامه داشت و در آن دوره کتابهایی به زبان پهلوی از طرف موبدان زرتشتی نوشته شده است .


هنر


از انواع هنر دورة ساسانی می توان به
معماری ، مجسمه سازی و نقاشی اشاره کرد که همه ساله مقدار زیادی از آنها توسط باستان شناسان کشف می شود .

معماری
در دورة ساسانی هنر معماری نسبت به مجسمه سازی و نقاشی در درجة اول قرار داشت . آثار اولیة معماری ساسانی شباهت بسیاری به معماری دورة پارتی دارد . از بناهای ساسانی در قرن سوم میلادی ، کاخ اردشیر در
فیروزآباد است .
یکی از آثار دورة ساسانی طاق کسری است که بقایای دربار معروف خسرو اول و دوم در تیسفون می باشد . این طاق اکنون در کنار
دجله در نزدیکی بغداد در جایی به نام سلمان پاک قرار دارد .
در فاصلة یکصد کیلومتری تیسفون قصر دستگرد قرار داشته خسرو دوم پرویز بوده است . دیگر کاخ شیرین است که خسرو دوم آن را برای زن محبوب خود شیرین بنا کرده است و هنوز آثار آن در شهری به نام
قصر شیرین باقی است .
یکی از جالبترین آثار تاریخی ،
غاری است که در صخره ای در طاق بستان کنده اند و شکارگاه خسرو دوم را نشان می دهد . این آثار در مدخل شهر کرمانشاهان هنوز باقی است . یکی از آنها شاپور اول را نشان می دهد که والرین در جلوی او به زانو درآمده و سیریادیس امپراتور جدید روم در حال احترام به پیش شاپور ایستاده است . در غار شاپور نیز مجسمة بزرگی از شاپور اول پیدا شده که اکنون در آن غار برپا است.

شعر و موسیقی
در ایران پیش از اسلام شعر به معنی امروزی و وزنهای
عروضی عرب وجود نداشته بلکه چامه و چکامه یا اشعار ایرانی ، ترانه هایی بوده که مانند اشعار اروپایی هجایی بوده و هجاهای آنها کوتاه و بلند می شده است .
در زمان ساسانیان بویژه در عصر خسرو پرویز ، موسیقی پیشرفت بسیاری کرد و موسیقیدانـان بزرگی مانند :
باربد ، نکیسا ، سرکب ، بامشاد و رامتین در آن روزگار می زیسته اند.

 

در حضور پادشاه ساسانی
در این دوره ایران از صورت
ملوک الطوایفی خارج شد و اردشیر بابکان بنیانگذار این سلسله ، ایران را به یک پادشاهای آورد .
تجمل دربار ساسانی در دنیای قدیم ضرب المثل بود . همینکه شاه بار خاص می داد ، دیدن او ممنوع بود . شاه در پشت پرده ای از حریر می نشست و باریافتگان از پرده دورتر می ایستادند . پرده دار یا حاجب را خرم باش می نامیدند ، چون کسی به پیشگاه شاه بار می یافت ، خرم باش با بانگ بلند می گفت :<br>
« ای زبان سرخویش نگهدار باش که امروز پیش شاه هستی . » <br>

درباریان و بزرگان و شاهزادگان هر یک بنا به مرتبه و مقامی که داشتند در جای خود قرار می گرفتند . شاهنشاه ساسانی در القابی که برای خود ذکر می کرد ، خود را پرستندة
مزدا و خدایگان و شاهنشاه ایران و انیران یعنی شاهنشاه ایران و غیر ایران و مینو چیترا یعنی آسمانی نژاد می خواند ، خود را همپایة ماه و خورشید می دانست .

محل بارعام تالار
طاق کسری در تیسفون بود . تخت شاهی در آخر تالار روبروی در ورودی نهاده شده بود و پرده ای در جلو آن کشیده بودند و بزرگان و صاحبان مناصب هر کدام به فاصله های مقرر می ایستادند . ناگهان پرده برداشته می شد . شاهنشاه برزر بر تخت خویش بر مسند زربفت پدیدار می گشت . تاج کیانی که از زر ناب و به یک صد دانة مروارید به درشتی بیضة گنجشک و به یاقوتهای سرخ درخشان و زمردهای درشت مرصع بود ، به زنجیری که از فرط نازکی از دور دیده نمی شد ، از طاق آویزان بود .

شاه چنان می نشست که تاج درست بالای سر او قرار گیرد و از دور گمــان می رفت که براستی بر سر شاهنشاه قرار دارد . وزن این
تـاج را به 91 کیلو تخمین زده اند .

رسم شرفیابی به حضور شاه این بود که خرم باش کسی را که باز خواسته بود به پیشگاه شاهنشاه می آورد و پرده را برمی داشت . وی دستمال سفید و پاکی پیش دهان می گرفت تا در هنگام صحبت نفس او بارگاه شاه را آلوده نکند . پس از آن به خاک می افتاد و به اذن شاه برمی خواست و نخستین سخنی که آغاز می کرد این بود:
انوشک بویذ ( جاوید باشید ) اوکامک رسی ( به کام رسی ) .

معمولاً شاهنشاه ساسانی را به عنوان شومابغان ( مقام الوهیت شما ) خطاب می کردند .



سکه های ساسانی
سکه های ساسانی از طلا و نقره و مس بود . سکه های نقره را زوزن می گفتند . تاریخ سکه ها مشخص سالهای سلطنت ساسانی است . خط و زبان سکه ها ، پهلوی ساسانی می باشد .

کتاب مقدس اوستا را موبدان زرتشتی به خط الفبایی و مصوت مخصوصی که دین دبیره نام داشت می نوشتند . این خط از چپ به راست نوشته می شد و الفبای آن به چهل و پنج حرف می رسید . اما خط پهلوی که مأخوذ از خط آرامی است از پیچیده ترین خطوط جهان است و از راست به چپ نوشته می شود و آن از هفده علامت تشکیل می شود که نمایندة بیست و سه حرف می باشد .

سنگ نشته ها
مهمترین سنگ نبشته های ساسانی ، سنگ نبشته های
اردشیر اول در نقش رستم و شاپور اول در نقش رجب و شاپور اول در حاجی آباد فارس و سنگ نبشتة پایکولی (در جنوب سلیمانیه در خاک عراق) و سنگ نوشتة موبد کرتیر در نقش رستم می باشد .
گذشته از آثار پهلوی ساسانی ، نوشته هایی در تورفان در مشرق
ترکمنستان شرقی به زبان پهلوی و خط مانوی پیدا شده که از جملة آنها کتاب شاپورگان مانی است .


از کتابهای پهلوی ساسانی ، کتاب خدای نامه یا
شاهنامه بوده که به دست ما نرسیده است . از کتابهای آن دوره که تا کنون موجود است می توان کارنامة اردشیربابکان و یادگار زریران و شهرستان ایران و ماتیکان هزارداتستان و درخت آسوریک را نام برد .

کتاب کلیله و دمنه را نیز شاید بتوان در ین کتابهای بالا جای داد . برزویة طبیب به فرمان خسرو انوشیروان ، این کتاب را که اصل آن به زبان
سانسکریت بود از هندوستان به ایران آورد و به زبـان پهــلوی ترجمه کرد . ترجمة پهلوی این کتـاب اکنون در دست نیست ولی کلیله و دمنة عربی که به قلم دانشمند معروف ایرانی ابن المقفع در دست است ، ترجمه از روی متن پهلوی می باشد .


 
قُلْ سِیرُوا فِی الْأَرْضِ فَانظُرُوا کَیْفَ بَدَأَ الْخَلْقَ ثُمَّ اللَّهُ یُنشِئُ النَّشْأَةَ الْآخِرَةَ إِنَّ اللَّهَ عَلَى کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ (بگو در زمین بگردید و بنگرید خداوند چگونه آفرینش را آغاز کرده است، سپس خداوند به همین گونه، جهان را ایجاد می کند خداوند یقیناً بر هر چیز تواناست)   /عنکبوت20
mohammad_43

mohammad_43
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : فروردین 1388 
تعداد پست ها : 32320
محل سکونت : اصفهان

پاسخ به:ایران شناسی / سلسله های حکومتی ایران
شنبه 1 آبان 1389  5:03 PM

 

 

7-  امویان

حکومت بنی امیه دومین دوره از حکومت های اسلامی، بعد از وفات پیامبر اکرم - صلّی الله علیه و آله - است که توسط بنی امیه اداره می شد. جد اعلای این خاندان «امیة بن عبد شمس» بود و به همین خاطر به آنها «بنو عبدشمس» هم می گویند. بنی امیه از خاندان های  بزرگ و اصیل قریش بود و در زمان جاهلیت مسئولیت پرچم داری و قیاده (سرداری) [1] را، امویان بر عهده داشتند. امویان به رهبری معاویة بن ابی سفیان توانستند حکومت اموی را در سال 41 پایه گذاری کنند، حکومتی که تا سال 132 هجری ادامه داشت وسرانجام اتحاد ایران و بنی هاشم، حکومت امویان را منقرض کرد. اما اندلس کماکان در دست بنی امیه باقی ماند و هیچ وقت عباسیان موفق به فتح آنجا نشدند. امویان در طول دوران امپراتوری خود توانستند گسترده ترین امپراتوری تاریخ اسلام را تشکیل دهند.

بنابر روایتِ مشهور،  نسب بنی امیه و بنی هاشم در عبد مناف بن قصیّ مشترک است. نسب بنی هاشم، هاشم بن عبدمناف بن قصیّ است و نسب بنی امیه، امیة بن عبدشمس بن عبدمناف بن قصیّ .
ماجرای حسادت و دشمنی «امیه» با عمویش، هاشم در تاریخ معروف است. شاید بتوان گفت رقابت و درگیری بنی امیه و بنی هاشم از همان زمان شروع شد و بعد از اسلام هم ادامه پیدا کرد. گویا برخی از مورخین شیعه بر این نکته تاکید دارند که «امیّه» پسر خواندۀ عبد شمس بود و پسر واقعی او نبود فلذا نسب امویان به عبد مناف بن قصیّ نمی رسد.  بعد از ظهور اسلام توسط پیامبر گرامی اسلام. بنی امیه یکی از بزرگترین دشمنان پیامبر- صلّی الله علیه و آله - و اسلام محسوب می شد. وشاید بتوان گفت که بنی امیه انگیزۀ مضاعفی، برای دشمنی داشت و آن رقابت  با بنی هاشم بود. تقابل بنی امیه با مسلمین از زمان رهبری ابوسفیان بن حرب (نوۀ امیه) بر قریش، نمود بیشتری پیدا کرد. در سال هشتم هجری مسلمین مکه را فتح کردند. و پیامبر اکرم- صلّی الله علیه و آله - با اینکه می توانست از دشمنان دیرینه خود انتقام بگیرد اما همه را بخشید و ابوسفیان، همسرش هندجگرخوار، دیگر افراد بنی امیه و قریش مسلمان شدند. و از همان زمان برای سهیم شدن در قدرتِ رو به رشد مسلمین،  تلاش کردند. بعد از وفات پیامبر اکرم - صلّی الله علیه و آله - و در جریان سقیفه، بنی امیه موقعیت مناسبی برای تصاحب قدرت نداشتند چون بزرگان بنی امیه از سرسخت ترین دشمنان اسلام بودند و از وجاهت لازم برای کسب کرسی خلافت برخوردار نبودند و شاید بتوان گفت در جریان سقیفه، تمرکز بر این بود که خلافت در قریش باقی بماند. اما در خلال خلافت ابوبکر و عمر، بنی امیه در متن حکومت اسلامی نفوذ کردند و برای خود پایه های قدرت را بنا کردند.


در زمان خلفای راشدین
یزیدبن ابی سفیان (برادر معاویه) ، فرمانده فتوحات در شام بود و حکومت شام را به عهده گرفت. در زمان خلافت عمر، یزید بن ابی سفیان بر اثر طاعون مرد و خلیفۀ دوم، معاویه را به عنوان حاکم کل شامات منصوب کرد. و از همان زمان بنی امیه توانستند پایگاه مستحکمی را در شام برای خود پایه ریزی کنند.
اولین خلیفۀ اموی در اسلام، عثمان بن عفان بن ابی العاص بن امیه بن عبد شمس بن عبد مناف است. عثمان از سابقین در اسلام و داماد پیامبراکرم- صلّی الله علیه و آله - بود. اگرمجموعة خلافت عثمان را از سال 24 تا 35هجری مورد بررسی قرار دهیم. و بگوییم: عثمان در طول خلافت برای پیشرفت بنی امیه تلاش کرد نه برای اسلام، نا حق نگفته ایم . عثمان به محض اینکه به خلافت رسید بنی امیه را به قدرت رساند وتمام بدنة حکومت اسلامی را عوض کرد. علی الخصوص پسر عموی خود، مروان بن حکم بن ابی العاص را به عنوان مشاور ارشد خود برگزید. مروان بن حکم کسی بود که پیامبر در دوران حیاتش او را به همراه پدرش حَکَم بن ابی العاص از مدینه اخراج کرد و بر آنها لعنت فرستاد و حتی ابوبکر و عمر هم او را به مدینه راه ندادند. عثمان، ولید بن عقبه را به عنوان حاکم کوفه برگزید این ولید، کسی بود که به علت مستی زیاد نماز صبح را 4 رکعت خواند. همچنین او جایگاه معاویه را در شام تقویت کرد و سرزمین های بیشتری را تحت سلطۀ او قرار داد.
بعد از قتل عثمان توسط شورشیان در سال 35 هجری، علی - علیه السّلام - به خلافت نشست. و علی - علیه السّلام - خیلی زود تقابل جناح های مختلف را در برابر خود دید. علی الخصوص معاویه که خلافت علی - علیه السّلام - را بر نتابید و جریان قتل عثمان را بهانه کرد در حالی که خودش یکی از عوامل قتل عثمان بود. شرایط به گونه ای پیش رفت که علی - علیه السّلام - در مدتی کمتر از 5 سال مجبور شد سه جنگ داخلی را فرماندهی کند. علی - علیه السّلام - در سال 40 هجری به شهادت رسید. و این بهترین موقعیت برای معاویه بود، معاویه به سمت کوفه لشگر کشی کرد در حالی که بسیاری از یاران امام حسن - علیه السّلام - را متقاعد کرد که با او به عنوان خلیفه بیعت کنند و حسن بن علی - علیه السّلام - را کنار بگذارند.
معاویه پس از اعلام خلافت مرکز حکومت اسلامی را به دمشق انتقال داد. سوریۀ امروزی باقیماندۀ امپراتوری امویان است که تا سال 132 هجری قمری ادامه داشت. امویان در این مدت توانستند سرزمین های زیادی را فتح کنند و بزرگترین امپراتوری اسلامی را از لحاظ گسترۀ جغرافیایی تشکیل دادند.آنها از مغرب تا شمال فرانسۀ امروزی پیش رفتند. و از سمت شرق تا نزدیک چین پیش روی کردند.
بعد از فروپاشی حکومت اموی و بر روی کار آمدن عباسیان حکومت اموی از بین نرفت بلکه در اندلس (اسپانیا و پرتغال امروزی) تولد تازه ای یافت. و در طول 800 سال قدرت خود را در اندلس به شکل های متفاوتی حفظ کردند. و تا قرن 17 میلادی در اندلس نفوذ داشتند.
در آخرین دوره های حکومت امویان در سال 1031 میلادی در نیمۀ جنوبی لیبریا حکومت می کردند و به مهاجمین شمالی که مسیحیان کاتولیک بودند خراج می دادند. مسیحیان به تدریج پیشروی خود را در اندلس ادامه میدادند و سرانجام در سال 1492 میلادی در جنگ بین محمددوم(آخرین حاکم مسلمان در اندلس) و فردینانددوم. حاکم اموی شکست خورد و این پایان کار امویان در اندلس بود.

 

نگاه اجمالی به تاریخ امویان:

سلسۀ سفیانی:

سلسۀ سفیانی از معاویۀ اول در سال 41هجری آغاز شد و در زمان معاویه بن یزید در سال 64 هجری پایان یافت(از سال 661 تا 684 میلادی)
از مهمترین کارهای معاویه می توان به تامین امنیت داخلی و گسترش فتوحات خارجی اشاره کرد. یکی از مهمترین شورش ها در زمان معاویه، قیام حُجر بن عدی بود که خلافت را حق فرزندان علی- علیه السّلام - می دانست اما قیام حجر بن عدی به آسانی توسط حکمران کوفه «زیاد بن ابی سفیان»شکست خورد.
قتل حجر بن عدی به فاجعه ای در جامعۀ آن روز اسلامی تبدیل شد تا جایی که معاویه در حال احتزار، جریان قتل حجر بن عدی را به یاد می آورد. معاویه برای اولین بار ناوگان دریایی مسلمین را ایجاد کرد و فتوحات اسلامی را از سمت جنوب، غرب، و شرق گسترش داد. معاویه در غرب توانست قبرس، کوس و رودس را فتح کند همچنین در آسیای صغیر پیشروی کرد و تا دروازه های قسطنطنیه پیش رفت.
در قسمت شمال آفریقا فتوحات را به مرکزیت قیروان ادامه و در جبهۀ شرق هم به کابل و بخارا و سمرقند حمله کرد.
معاویه قبل از مرگش برای پسرش یزید بیعت گرفت و در سال 60 هجری (680میلادی) فوت کرد.
سه تن از فرزندان صحابه با بیعت یزید مخالفت کردند: عبدالله بن زبیر بن العوام، عبدالله بن عمر و حسین بن علی - علیه السّلام - . مخالفتی که به جنگ با آنها انجامید.
در سال 60 هجری عبدالله بن زبیر و حسین بن علی - علیه السّلام - از مدینه به مکه رفتند. عبدالله بن زبیر تا پایان عمر در مکه اقامت کرد اما حسین - علیه السّلام - تصمیم گرفت به کوفه برود و با کمک شیعیانِ خود، بر علیه یزید قیام کند که سرانجام او و یارانش در حادثه کربلا به شهادت رسیدند.
در واقعۀ کربلا، اهل بیت محمد- صلّی الله علیه و آله - و علی الخصوص حسین - علیه السّلام - از قربانیان اصلی این حادثه جانگداز بودند و این واقعه تاثیر بسیار عمیقی در جامعۀ اسلامی آن روز و حتی تا امروز داشت. و بنیان حکومت اموی را متزلزل کرد.
بعد از واقعۀ کربلا، یزید با سه حرکت جدیِ دیگر مواجه بود یکی قیام مردم مدینه، دیگری قیام خوارج و سوم ادعای خلافت عبدالله بن زبیر. یزید لشگری را برای آرام کردن مدینه فرستاد و در جنگی به نام جنگ حرّه، اهالی مدینه را شکست داد و سه روز اهل مدینه را بر شامیان حلال اعلام کرد.
و پس از آن سپاهیان را به طرف مکه روانه کرد. لشگر اموی، مکه را محاصره کرد. در این محاصره کعبه به شدت آسیب دید و در آتش سوخت، آتش گرفتن کعبه سرزنش های زیادی را در دوره های بعد، برای امویان در پی داشت.
درست زمانی که محاصرۀ مکه رو به پیشرفت بود. خبر مرگ یزید در دمشق به مکه رسید. در این هنگام «حصین» یکی از فرماندهان ارتش اموی به عبدالله بن زبیر پیشنهاد کرد که همراه او به دمشق بیاید تا برای او بیعت بگیرد اما ابن زبیر این پیشنهاد را رد کرد. 
یزید برای پسرش معاویه، معروف به معاویه ثانی بیعت گرفت ولی او در خارج از مرزهای شام به عنوان یک خلیفه معرفی نشد. و پس از چهل روز خلافت را رها کرد و خانه نشین شد.
در داخل شامات دو قبیله بسیار قدرتمند شدند یکی قبایل قیسی به رهبری ضحّاک بن قیس فِهری که طرفدار عبدالله بن زبیر بودند و دمشق را در تصرف خود داشتند ودیگر قبایل یمنی یا همان کلبی که ازمروان حمایت می کردند.

 

سلسله مروانی:

بعد از انصراف معاویه بن یزید، امویان وضع بسیار بدی پیدا کردند و تقریبا در اکثر سرزمین های اسلامی با عبدالله بن زبیر بیعت کردند و در منابر برای او خطبه خواندند(به غیر از اردن). امویان در کنگره ای به نام کنگرۀ جابیه، دور هم جمع شدند و مروان را به عنوان خلیفه برگزیدند.
مروان در جنگ سختی در «مرج راهط» توانست قبایل قیسی را شکست بدهد و ضحاک بن قیس در این جنگ کشته شد. وی در مدت کوتاهی توانست خود را به عنوان خلیفه در شام معرفی کند.
مهمترین وظیفۀ مروان، مقابله با قدرتهایی همچون عبدالله بن زبیر بود عبدالله بن زبیری که حالا به عنوان خلیفه، در اکثر نقاط اسلامی معرفی شده است. مروان توانست مصر را از ابن زبیر پس بگیرد اما عمر او کفاف نداد و پس از 9 خلافت در سال 65هجری(685 میلادی) فوت کرد.
مروان برای پسرش عبدالملک بن مروان بیعت گرفت. بسیاری از مورخین عبدالملک را موسس اصلی  حکومت امویان می دانند و برخی او را موسس دوم، بعد از معاویه بن ابی سفیان می خوانند. عبدالملک بعد از خلافت با سه تهدید جدی مواجه بود 1. قیام شیعیان به رهبری مختار 2. قیام خوارج خصوصا در سرزمین یمامه 3. ادعای خلافت عبدالله بن زبیر.
عبدالملک مروان با سیاستی زیرکانه توانست هر سه رقیب سیاسی خود را کنار بزند او ابتدا صبر کرد تا هر سه جناح به جان هم بیافتند و بعد از ضعیف شدن همه آنها، حملات جدی خود را آغاز کرد.
علی الجمله مقرّ مختار در کوفه بود و او می خواست محمد بن حنفیه را خلیفۀ مسلمین کند. لشگر مختار به فرماندهی ابراهیم (پسر مالک اشتر) در نبردی در نزدیکی موصل سپاه امویان را در کنار رودخانۀ خزیر شکست داد(سال 67هجری) و عبیدالله بن زیاد(فرمانده سپاه امویان) در دهم محرم در این جنگ کشته شد. و در سال 68 بین مختار و عبدالله بن زبیر جنگ در گرفت.
در سال 691 میلادی سپاه مختار در کوفه بدست زبیریان شکست خورد و مختار کشته شد. عبدالملک موقعیت را مناسب دید و عراق را به تسلط خویش درآورد و بعد حجاج بن یوسف ثقفی را مامور فتح مکه کرد. حجاج عبدالله بن زبیر را در مکه شکست داد و ابن زبیر در این جنگ کشته شد. عبدالملک توانست خوارج را با نیروی نظامی سرکوب کند و در نتیجه دوباره سرزمین های اسلامی را در زیر پرچم امویان متحد کرد.
عبدالملک بن مروان به خلافت امویان اعتبار بخشید. او زبان عربی را زبان رسمی و اداری حکومت اسلامی کرد و سکه های رومی و ساسانی را کنار گذاشت و سکه های جدید اسلامی ضرب کرد. او دیوان های مختلفی برای کارهای ادارای و حکومتی وضع کرد(چیزی شبیه وزارتخانه یا سازمان های امروزی)
از دیگر کارهای عمدۀ عبدالملک ساختن مسجد الصّخره یا همان بیت المقدس در اورشلیم بود. نکته این است که تکمیل این بنا در سال 692 میلادی تمام شد. و قاعدتا این بنا در طول جنگ با ابن زبیر در حال ساختن بود. بعضی از مورخین اینگونه تفسیر می کنند که عبدالملک قصد داشت بیت المقدس را جایگزین کعبه کند تا مسلمین، آنجا به زیارت بروند. چون مکه در دست عبدالله بن زبیربود.
بعد از مرگ عبدالملک، پسرش ولید بن عبدالملک به خلافت نشست (86تا 96 هجری/705تا715میلادی) ولید در کار ساختمان سازی بسیار فعال بود و از ساختن بناهای مختلف حمایت می کرد. در زمان او مسجد النبی تجدید بنا شد. و مسجد جامع اموی در دمشق ساخته شد.همچنین در زمان ولید، فتوحات اسلامی به اوج خود رسید و سرزمین های ماوراءالنهر، سند، و اندلس ، بدست مسلمانان فتح شد.
یکی  دیگر از حوادث مهم در زمان عبدالملک و بعد از آن در زمان ولید، حکمرانی حاکم جباری چون حجاج بن یوسف ثقفی در عراق بود. حجاج به سختی شورش های عراق را برعلیه بنی امیه سرکوب می کرد و یکی از مهمترین قیام های عراق را به رهبری ابن اشعث شکست داد.
بعد از ولید سلیمان بن عبدالملک به سلطنت رسید 96تا 99هجری(715تا 717 میلادی) سلیمان قسطنطیه (پایتخت روم شرقی) را محاصره کرد. که به علت طولانی شدن محاصره، موفق به فتح این شهر نشد.
اما به هر حال دو دهۀ نخست قرن هشتم میلادی شاهد گسترش فتوحات اسلامی بود در غرب مسلمین به فرماندهی موسی بن نصیر و طارق بن زیاد به اندلس و قسمتهایی از فرانسه رسیدند و در سمت شرق در آسیای مرکزی و شمال هند پیشروی کردند.
سلیمان برای عمر بن عبدالعزیز بیعت گرفت و بعد از مرگ او عمر بن عبدالعزیز بن مروان، خلیفه شد. عمربن عبدالعزیز در طول دوران امپراتوریِ اموی یک شخصیت استثنایی بود و تنها خلیفۀ اموی بود که همۀ گروه ها و جناح های اسلامی او را به عنوان خلیفه قبول داشتند و نه صرفا به عنوان یک پادشاه جهان گشا.
عمر بن عبدالعزیز دشنام گفتن به امیرالمومنین علی - علیه السّلام - را در خطبه ها ممنوع کرد(کاری که در زمان امویان مرسوم بود) و فدک را به فرزندان فاطمه - سلام الله علیها- بازگرداند. او گرفتن خراج از تازه مسلمانان را ممنوع کرد و بسیاری از استانداران ظالم را عزل کرد.اما عمر خلافت او طولانی نبود و کمی بیشتر از 2 سال خلافت کرد.
بعد از عمربن عبدالعزیز دوباره خلافت به پسران عبدالملک رسید. و یزیددوم به خلافت نشست. یزید دوم دستور داد تا تماثیل و مجسمه هایی که از مسیحیان در قلمرو اسلامی موجود است منهدم کنند. همچنین او توانست قیام یزید بن مهلّب را شکست دهد.


هشام بن عبدالملک و توقف فتوحات اسلامی
آخرین پسر عبدالملک بن مروان که بر تخت نشست هشام بود. هشامی که دورۀ نسبتاً طولانی و پرحادثه ای را در تاریخ خلفای اموی پشت سر گذاشت. هشام بارگاه و دربار خودش را در شهر الرصّافه، در شمال شام بنا کرد. الرصّافه به مرزهای امپراتوری روم نزدیکتر بود. هشام فتوحات اسلامی را درسمت روم از سر گرفت و به خوبی در سرزمین آناتولی پیش رفت اما سرانجام سپاه اسلام شکست سختی، در نبرد با روم خورد و بدون دست آورد خاصی عقب نشست .
در سمت مغرب، در زمان هشام فتوحات در سمت مغرب در شمال فرانسه متوقف شد. و دیگر هیچ وقت از آن پیشتر نرفت. مسلمین در جنگ تورس  یا همان جنگ بلاط الشهدا شکست سختی از مسیحیان فرانسه خوردند(732میلادی). شکست های هشام همین جا پایان نیافت و در سمت شرق هم در مطیع کردن تخارستان به مرکزیت بلخ و ماوراء النهر(فرا رود) به مرکزیت سمرقند شکست خورد.
در همین حین شورش دیگری از سغدیان در شرق رخ داد. حاکم خراسان قول داد که هرکس مسلمان شود از او خراج نگیرد اما بعد با کمبود منابع مالی مواجه شد و حرف خودش را پس گرفت. سغدیان شورش کردند و حتی بلخ را تصرف کردند.
این شورش ها که از مسلمانان غیر عرب سر می زد؛ بعداً  به بزرگترین چالش برای امپراتوری اموی تبدیل شد.
بعد از هشام با ولید بن یزید بیعت شد. ولید بن یزید  بیشتر به تفریح و خوشگذرانی علاقه نشان می داد تا خلافت.
در سال 744 میلادی یزید سوم در دمشق اعلام خلافت کرد و ارتش او ولید ثانی را کشتند. یزید سوم به تقوا شهرت داشت و 6 ماه پس از آغاز خلافت مرد.
یزید سوم برادرش ابراهیم را به عنوان ولیعهد خود قرار داد. اما مروان دوم، نوۀ مروان بن حکم. لشگرش را به دمشق آورد و اعلام خلافت کرد. مروان مرکز خلافت را به حرّان در ترکیه امروزی منتقل کرد. شورش و هرج و مرج در سوریه پراکنده شد وبه  سرزمین های دیگر اسلامی سرایت کرد. شورشی که به سقوط سلسله امویان منتهی شد.
دعوت عبّاسی وابو مسلم
(این قسمت از مقاله برگرفته از کتاب تاریخ اسلام .علی اکبر فیاض است)
هرقدرکه قدرت اموی به واسطه ضعف خلفا و بهم ریختگی اعراب پشتیبان خلافت رو به ضعف می رفت نفوذ شیعه زیادتر می شد. این دعوت که در زمان محمد بن الحنیفه آغاز شده بود موضوعش آل علی - علیه السّلام - و خلافت آنها بود. اما درآخر، بنی العباس با مهارت عجیبی آن را به نفع خود برگرداندند.
خراسان در آن روزگار تابع بصره بود. طوایف عربی برای خود حوزه ای را با قریه ها و مزارع و چرا گاههای آن تصرف کرده بود. این طوایف از میراث زمان جاهلیت میان خود دودستگی ها و اختلافات فراوان داشتند. دولت اموی نیز که سیاست خود را برروی این دودستگی ها بنا گذاشته بود آتش اختلافات را دامن می زد. درخراسان مهمترین و نافذترین قبیله عرب بنی تمیم بودند. اینها از نژاد عدنانی محسوب می شدند. درمقابل آنها طایفه ازد از نژاد قحطانی بودند و طوایف ربیعه نیز به آنها ملحق شده بودند. میان این دو دسته برسر ریاست و نفوذ در خراسان زدو خودرها رخ داد .
در طی کشاکشها و زدوخوردها، دعوت شیعه که بنی عباس خود را در آنجا داده بودند نهفته انتشار می یافت .
امام عباسی نزدیک دمشق که از زمان عبدالملک بن مروان اقامتگاه خانواده عباسی شده بود منزل داشت. مرکز تبلیغاتی دیگری نیز در کوفه داشتند. گاهی هم امامِ مبلغینِ خود را درموسم حج درمکه دیدار می کرد. دستور امام به دعات آن بود که بیشتر به ایرانیها بپیچند واز اعراب به طوایف یمانی (قحطانی) اعتماد کنند و با مضریها (نزاریها) به ظاهر مهربان، ودر باطن دشمن باشند به طوری که اگر بتوانند یکی ازآنها باقی نگذارند.
محمد که اولین امام عباسیان است اول کسی بود که دعات به اطراف فرستاد و دستور داده بود که دعوت به «الرضا من آل محمد» کنند و اسم کسی را نبرند. پس از محمد، ابراهیم پسرش به وصیت او به امامت نشست و ابو مسلم دعوت او را اشکار کرد. بدین طریق فرقه راوندیه که طرفدار امامت بنی العباس بود در آغاز با کیسانیه یعنی طرفداران محمد بن الحنفیه اتصال داشته ودر امتداد آن بوجود آمده است. در زمان مهدی عباسی خواستند این اتصال را قطع کنند پس سلسله امامت را مستقیما به عباس بن عبدالمطلب رساندند به استناد آنکه عموی پیغمبر و وارث او بوده است. بدین طریق علویان را از حساب خود حذف کردند. برگردیم بر سر تاریخ .
در موقعی که ابو مسلم مرو را گرفت فتح دیگری نیز خود به خود به آغوش او آمد و آن چنان بود که عبدالله بن معاویه که به داعیه خلافت، مدتی جنوب ایران را به دست گرفته بود. اخیرا ً از جلو لشکری که مروان به سر وقت او فرستاده بود اصفهان را گذاشته به خراسان آمد و به ابومسلم پناهنده شد.ابو مسلم او را به زندان افکند و کشت.
پس از فتح مرو، ابو مسلم سرداران خود را به فتح اطراف خراسان فرستاد و فتوح به سرعت پیش  می رفت. دسته ای از نیروی مروانیها از اصفهان به گرگان وارد شد؛ ابو مسلم قحطبة بن شبیب  را به مقابله آنها مامور کرد. قحطبه آن لشکر را درگرگان شکست داد و ازآنجا به طرف ری پیش راند. ابو مسلم نیز از مرو به جانب نیشابور کشید .
قحطبه به مرکز ایران رسیده بود لشکریان خلیفۀ اموی که از جلو قحطبه فرار می کردند پس از تخلیه همدان در نهاوند به مقاومت ایستادند و پس از چند ماه تسلیم شدند (ذوالقعده 131 ) . لشکر خراسان شاهراه معمولی کرمانشاه، حلوان، خانقین را پیش گرفته از فلات ایران به جلگه عراق سرازیر شدند و ناگهانی برسردشمن فرود آمدند. در گیرو دار فتح، قحطبه شبی به طرز مجهولی نابود شد ولی پسرش حسن که خود سردار رشید و با شهامتی بود فتح را انجام داد و یکسره وارد کوفه شد (محرم 132). پیش از این واقعه ابراهیم امام را در حمیمه به فرمان مروان گرفته بودند و بعد در زندان کشتند. ولی برادر او ابو العباس عبدالله بن محمد بن علی، باعده ای از خویشاوندان فراراً خود را به کوفه نزد شیعیان آنجا رسانده بود. در این هنگام که حسن با لشکر وارد کوفه شد شیعیان این عبدالله را به حکم آنکه ابراهیم او را وصی و جانشین خود قرار داده بود به خلافت برداشتند (ربیع الاول132)
در این موقع مروان از حران بیرون آمده از راه موصل روانه کوفه شد. دسته ای از لشکر خراسان به استقبال او رفت و در کنار رود زاب بزرگ جنگ در گرفت و از دوم جمادی الاخری تا یازدهم آن ماه طول کشید و مروان شکست فاحشی خورد. این جنگ که به جنگ زاب معروف است، دولت امویان را خاتمه داد .
سرانجام در بوصیر ( در مصر علیا ) با لشکر خراسان که همه جا به تعاقب او آمده بودند مصاف داد و در میدان  مبارزه کشته شد. سرش را بریده برای ابوالعباس به کوفه فرستادند
افراد بنی امیه را در همه جا جستند و کشتند، باروی دمشق را ویران کردند و قبور خلفای بنی امیه را شکافته استخوانها را سوزانیدند. از این تعقیب و کشتار یکی از نوادگان هشام بن عبد الملک که نامش عبد الرحمن بود، جان دربود و خود را به اندلس انداخت و درآنجا خلیفه شد و سلسله امویان، در اندلس آغاز شد .
با وجود انقراض مروان، تسخیر کامل شام که مقر چندین سالۀ دولت اموی بود هنوز مبلغی کار داشت، عده ای از سرداران اموی از بیم جان یا به طمع مملکت هنوز می جنبیدند و شهرها را بر عباسیان می شورانیدند .
با زوال زمام حکومت از دست اعراب بیرون آمد و به دست طرفداران بنی عباس، یعنی ایرانیان افتاد و ایجاد بغداد نیز این تحول را نشاندار کرد. زبان کشور هنوز عربی بود اما ادبیات و رسوم زندگانی همه تحت تاثیر این تحول قرار گرفت و تمدن تازه ای آغاز شد. جنگ زاب نقطۀ مقابل جنگ قادسیه بود و ایرانیان قدرتی را که در آنجا باخته بودند در اینجا بدست آوردند.
دولت اموی در اندلس
نخستین مرد مسلمانی که به اندلس رفت، طارق بن زیاد و پس از وی موسی بن نصیر بود، این دو سردار در سال 92 هجری در زمان حکومت امویان قسمتی از اسپانیا را مسخر کرده و از طرف خلفای بنی امیه در آنجا فرمانروا گشتند. هم این که عباسیان بخلافت رسیدند، بنی امیه را قتل عام کردند جوانی از آنان جان به در برده، به آفریقا رفت و از آنجا سوار کشتی شد و به اندلس رفت. و بر فرمانروای آنروزِ اندلس عبدالرحمن بن یوسف فهری فایق آمده حکومت اندلس را بدست آورد و ابتدا بنام سفاح خلیفۀ عباسی خطبه خواند اما عباسیان این جوان را از حکومت معزول ساختند او هم به فرمان بنی عباس اعتنا نکرده در اندلس ماند و خود فرمانروا شد. این جوان اموی عبدالرحمن بن معاویه بن هشام بن عبدالملک است که قرطبه را پایتخت قرار داد و خود را امیر اندلس خواند 138 هجری. پس از عبدالرحمن عده ای از جانشین های او نیز خود را امیر می خواندند تا آنکه نوبت به عبد الرحمن سوم رسید این مرد بزرگترین فرمانروای اموی اندلس می باشد. عبدالرحمن بجای امیر، خود را خلیفه گفت و با فرنگیان جنگهای بسیار کرد، آنان را شکست داد. پس از او چند تن دیگر در اندلس فرمانروا شدند ولی هیچ یک بپای عبدالرحمن سوم نرسیدند در قرن پنجم هجری حکومت اندلس میان چند دسته از بزرگان عرب تقسیم گشت که مشهورترین آنان طایفۀ عبابده فرمانروایان اشبیلیه میباشند. این دسته پس از چندی ناتوان گشتند وبرای جلوگیری از هجوم فرنگیان بسلاطین شما آفریقا (مرابطین) پناه آوردند ولی اینان که بکمک آمده بودند اندلس را برای خود گرفته، دست فرنگیان و فرمانروایان (عبابده) عرب را از اندلس کوتاه ساختند و بالاخره در سال 1492 میلادی فرنگیان به اندلس هجوم آوردند و آن کشور را به یکباره از چنگ مسلمانان در آوردند.
اتفاقا کشور اندلس سهم بزرگی در تاریخ تمدن اسلام دارا شد. بناهای عالی اسلامی در اندلس برپا گشت آموزشگاه های مهم تاسیس یافت ودانشمندان و سخنوران نامی از آن سرزمین اسلامی برخاستند.

منبع: کتاب تاریخ مسلمین


[1]:  در زمان جاهلیت هر یک از قبایل قریش مسئولیت خاصی به عهده داشتند. در قدیم ، قریش پرچمی به نام عقاب داشت ودر موقع جنگ آن را بیرون آورده بدست یکی از سران سپاه و یا به خود پرچم دار تحویل می دادند. قیاده یا سرداری عبارت از سرپرستی و سرداری کاروان های بازرگانی و یا نفراتی جنگی بود.(تاریخ تمدن اسلام-جرجی زیدان-ج 1-ص16)


خلفای اموی عباتند از :

  • معاویه بن ابی سفیان (۶۶۲-۶۸۰)
  • یزید بن معاویه (۶۸۰-۶۸۴ )
  • معاویه بن یزید (۶۸۴-۶۸۴ )
  • عبد الله بن الزبیر (۶۸۴-۶۹۳ )
  • مروان بن الحکم (۶۸۴-۶۸۵ )
  • عبدالملک بن مروان (۶۸۵-۷۰۵ )
  • ولید بن عبد الملک (۷۰۵-۷۱۵ )
  • سلیمان بن عبد الملک (۶۸۹-۷۱۸ )
  • عمر بن عبدالعزیز (۷۱۸-۷۲۰ )
  • یزید بن عبدالملک (۷۲۰-۷۲۴ )
  • هشام بن عبدالملک (۷۲۴-۷۴۳ )
  • ولید بن یزید (۷۴۳-۷۴۴ )
  • یزید بن الولید (۷۴۴-۷۴۴ )
  • ابراهیم بن الولید (۷۴۴-۷۴۵ )
  • مروان بن محمد (۷۴۵-۷۵۰ )

 

خلافت اموی در ایران

 

خلافت‌ اموي‌ پس‌ از شهادت‌ حضرت‌ علي‌(ع‌) چهارمين‌ خليفه‌ مسلمانان‌ توسط معاويه‌ بن‌ ابوسفيان‌ تشكيل‌ شد. نسبت‌ خاندان‌ بني‌اميه‌ به‌ اميه‌ بن‌ عبد شمس‌ مي‌رسيد و آنان‌ از سال‌ 41 ه.ق‌ تا 132 ه. ق‌ امپراطوري‌ بزرگي‌ را در سرتاسر متصرفات‌ اسلامي‌ از اندلس‌ تا ماوراءالنهر تشكيل‌ دادندكه‌ در نوع‌ خود بي‌نظير بود.

ويژگي‌ خاص‌ خلافت‌ امويان‌ تشريفات‌ و تجملات‌ درباري‌ خلفا بود، به‌ گونه‌اي‌ كه‌ آنها بر خلاف‌ زندگي‌ ساده‌ و بي‌تكلف‌ خلفاي‌ راشدين‌ و بويژه‌ امام‌ علي‌(ع‌) دمشق‌ را به‌ شهري‌ شاهانه‌ تبديل‌ نمودند و با موروثي‌ كردن‌ مقام‌ خليفه‌، خلافت‌ اموي‌ را به‌ نوعي‌ سلطنت‌ و پادشاهي‌ مبدل‌ ساختند. خلفاي‌ اموي‌ در طول‌ 90 سال‌ حكومت‌ خود به‌ هيچ‌ عنوان‌ وقعي‌ به‌ تعاليم‌ و دستورات‌ اسلامي‌ ننهادند و از هر گونه‌ ظلم‌ و ستمي‌ به‌ مردم‌ كشورهاي‌ تحت‌ حاكميت‌ خود فروگذار ننمودند. آنان‌ از ابتدا رويه‌ خصمانه‌اي‌ را نسبت‌ به‌ ايرانيان‌ نيز در پيش‌ گرفتند و از آنجا كه‌ گروه‌ زيادي‌ از مردم‌ ايران‌ به‌ تشيع‌ گرويده‌ بودند به‌ آنان‌ به‌ چشم‌ دشمنان‌ جدي‌ خود مي‌نگريستند. يزيد دومين‌ خليفه‌ اموي‌ با به‌ شهادت‌ رساندن‌ امام‌ حسين‌(ع‌) ننگ‌ جاوداني‌ براي‌ خود و كارگزارانش‌ بر جاي‌ نهاد و كينه‌ و نفرت‌ وصف‌ ناپذيري‌ بين‌ او و مردم‌ ايران‌ كه‌ امام‌ سوم‌ شيعيان‌ را سخت‌ گرامي‌ مي‌داشتند بوجود آمد. اين‌ دشمني‌ و خصومت‌ در دوره‌ خلفاي‌ بعدي‌ اموي‌ ادامه‌ پيدا كرد و آنان‌ با موالي‌ وبنده‌ خواندن‌ غير اعراب‌ و بويژه‌ ايرانيان‌ همواره‌ مردم‌ ايران‌ را مورد اهانت‌ و تحقير خود قرار مي‌دادند. اوج‌ فشار و ظلم‌ خلفاي‌ اموي‌ بر مردم‌ ايران‌ در دوره‌ حكومت‌ عبدالملك‌ بن‌ مروان‌ بود و با وجود تلاش‌ فراوان‌ وي‌ براي‌ بيرون‌ راندن‌ ايرانيان‌ از امور ديواني‌ دستگاه‌ خلافت‌، در اين‌ امر توفيقي‌ نيافت‌.

وي‌ حاكمي‌ خونريز، سركش‌ و خونخوار به‌ نام‌ حجاج‌ بن‌ يوسف‌ را به‌ سمت‌ فرمانرواي‌ عراق‌ عرب‌ و عراق‌ عجم‌ يا به‌ عبارتي‌ تمام‌ سرزمين‌هاي‌ غربي‌ و مركزي‌ ايران‌ منصوب‌ نمود. اين‌ حاكم‌ خونريز در طول‌ دوران‌ زمامداري‌ خود گروه‌ زيادي‌ از ايرانيان‌ را كشت‌ و قيام‌هاي‌ آزادي‌خواهانه‌ ايرانيان‌ را با قساوتي‌ بي‌سابقه‌ سركوب‌ نمود. شدت‌ عمل‌ او بر عليه‌ مردم‌ ايران‌ و بويژه‌ شيعيان‌ به‌ حدي‌ بود كه‌ برخلاف‌ نص‌ صريح‌ قرآن‌ از مسلمانان‌ غيرعرب‌ نيز جزيه‌ مي‌گرفت‌ و دهها نوع‌ ماليات‌ و خراج‌ بر كشاورزان‌ و پيشه‌وران‌ روستاها و شهرهاي‌ ايران‌ وضع‌ كرده‌ بود.

در دوره‌ خلافت‌ امويان‌ بر ايران‌، مردم‌ سختي‌هاي‌ فراواني‌ را متحمل‌ شدند و عمال‌ بني‌اميه‌ علاوه‌ بر اخذ ماليات‌هاي‌ گوناگون‌ به‌ چپاول‌ و غارت‌ اموال‌ و مردم‌ نيز مي‌پرداختند. آنان‌ در دوره‌ حاكميت‌ خود قبايلي‌ از اعراب‌ مناطق‌ شمالي‌ و جنوبي‌ عربستان‌ را به‌ ايالات‌ مختلف‌ ايران‌ كوچ‌ دادند تا از اين‌ طريق‌ كنترل‌ بيشتري‌ بر مردم‌ ايران‌ داشته‌ باشند ولي‌ پس‌ از چندي‌ همين‌ امر موجب‌ تشديد درگيري‌ در مناطق‌ مختلف‌ ايران‌ شد چرا كه‌ اين‌ قبايل‌ كه‌ ريشه‌ در عصيبت‌ جاهلي‌ خود داشتند درگير اختلافات‌ طايفه‌اي‌ و قبيلگي‌ شده‌ و به‌ تشنج‌ در اين‌ مناطق‌ دامن‌ زدند. در دوره‌ امويان‌ سب‌ و لعن‌ حضرت‌ علي‌(ع‌) و خاندان‌ او در سرتاسر خلافت‌ اجباري‌ شمرده‌ مي‌شد و ايرانيان‌ كه‌ به‌ خاندان‌ اهل‌البيت‌ عشق‌ مي‌ورزيدند با چشمي‌ پرخون‌ شاهد اين‌ توهين‌ها بودند و هر از چند گاهي‌ با قيام‌هايي‌خونين‌ خشم‌ خود را به‌ خلفاي‌ اموي‌ نشان‌ مي‌دادند. بهترين‌ و عادل‌ترين‌ خليفه‌ اموي‌ عمر بن‌عبدالعزيز بود كه‌ سب‌ و لعن‌ علي‌ وآل‌ علي‌(ع‌) را متوقف‌ كرد و از بار فشارهاي‌ تحميلي‌ بر مسلمانان‌ غير عرب‌ به‌ نحو محسوسي‌ كاست‌ ولي‌ مخالفان‌ خليفه‌ طي‌ توطئه‌اي‌ پس‌ از دو سال‌ او را به‌ قتل‌ رساندند.

ايرانيان‌ در دوران‌ خلافت‌ اموي‌ جداي‌ از جنگ‌ها و شورش‌هاي‌ گوناگون‌ سياسي‌، درگير جنگ‌ فرهنگي‌ با امويان‌ بودند و با براه‌ انداختن‌ نهضت‌ ادبي‌ شعوبيه‌ در تلاش‌ برآمدند تا گذشته‌ پرافتخار خود را به‌ رخ‌ اعراب‌ كشيده‌ و برتري‌ خود را بر آنان‌ ثابت‌ كنند. آنان‌ همچنين‌ در امور ديواني‌ نيز نقش‌ مهمي‌ را به‌ خود اختصاص‌ دادند و عليرغم‌ نفرت‌ خلفا و كارگزاران‌ آنان‌، ايرانيان‌ در ساختار و شالوده‌ اصلي‌ حكومت‌ بني‌اميه‌ به‌ سختي‌ نفوذ كردند. امويان‌ در دوران‌ خلافت‌ خود بقدري‌ به‌ ايرانيان‌ محتاج‌ بودند كه‌ سليمان‌ خليفه‌ اموي‌ در اين‌ باره‌ گفته‌ بود: (عجبا ايرانيان‌ هزار سال‌ حكمفرمايي‌ كردند وساعتي‌ بما احتياج‌ پيدا ننمودند و ما صد سال‌ خلافت‌ كرديم‌ و يكساعت‌ بي‌مساعدت‌ آنها نتوانستيم‌ زندگاني‌ كنيم).

ايرانيان‌ در نهايت‌ كينه‌ خود را بر امويان‌ كارگر ساختند و ابومسلم‌ خراساني‌ سردار بزرگ‌ ايراني‌ سرانجام‌ به‌ حكومت‌ آنها پايان‌ داد.

 



 
قُلْ سِیرُوا فِی الْأَرْضِ فَانظُرُوا کَیْفَ بَدَأَ الْخَلْقَ ثُمَّ اللَّهُ یُنشِئُ النَّشْأَةَ الْآخِرَةَ إِنَّ اللَّهَ عَلَى کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ (بگو در زمین بگردید و بنگرید خداوند چگونه آفرینش را آغاز کرده است، سپس خداوند به همین گونه، جهان را ایجاد می کند خداوند یقیناً بر هر چیز تواناست)   /عنکبوت20
mohammad_43

mohammad_43
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : فروردین 1388 
تعداد پست ها : 32320
محل سکونت : اصفهان

پاسخ به:ایران شناسی / سلسله های حکومتی ایران
شنبه 1 آبان 1389  5:44 PM

8- عباسیان


ايران در زمان حكومت عباسيان (132 - 656 ه .ق .) 


خلافت عباسيان دوره ى تازه اى را در تاريخ اسلام گشود و بحق ، دولت ، خوانده شد. كوفه ابوالعباس فاتحان و مهاجران قديم عرب بودند و از اعراب يمانى در بين آنان فراوان بود، البته همسايگان مساعد و قابل اعتمادى براى اين دولت - كه اسم اش عربى عربى ولى در واقع ايرانى و خراسانى بود - به شمار نمى آمدند؛ خاصه كه تمايلات شيعى و علاقه به خاندان على (ع ) نيز در قلوب اهل شهر و حتى در بين قبايل مجاور، ريشه يى قوى داشت و هر وقت يك علوى - اگرچه در خارج از كوفه - سر به شورش بر مى داشت انتظار مى رفت كه در كوفه كسانى به يارى او برخيزند.
از اين رو، اهل كوفه براى خليفه ى عباسى نيز - چنان كه براى خلفاى اموى - مزاحم و آشوبگر و فتنه جوى و ناراضى مى نمودند، و اگرچه در دعوى و سخن دليرتر بودند تا در كار و اقدام ، ليكن به هر حال ، غالبا هر جا فتنه اى برمى خاست دست آنان در آن فتنه ديده مى شد.
بدين لحاظ سفاح خيلى زود دستگاه خلافت را به شهر قصر 
برد. قصر، شهرى كوچك بود كه ابن هيره والى عراق در آخرين سال هاى خلافت اموى ، نزديك شهر انبار، بنا كرده بود.
ابن هيره كه ساختمان قصر را به پايان آورد سفاح ، آن جا را پايتخت خويش ‍ نمود و هاشميه نام نهاد.
در همين مكان بود كه سفاح به مرگ نا به هنگام درگذشت و منصور نيز در همين محل گرفتار طغيان راونديه 
و بعد سنباد شد، از آن پس ، يعنى در زمان منصور، بغداد به شهر هزار و يكشب معروف و به عنوان مركز خلافت برگزيده شد.
درست است كه در اين عهد نيز مثل عهد عبدالملك و هشام ، اعراب هنوز در قصر خليفه آمد و شد مى كردند، اما ديگر در نزد خليفه قربت و مكانى نداشتند.
موالى زادگان خراسان كه غالبا اميران و نديمان و جليسان و حاجيان خليفه بودند.
ديگر شيوخ و سادات عرب را به درگاه خليفه راه نمى دادند. تعصبات عربى ديگر تكيه گاه قدرت خلافت نبود و به همين سبب در دولت عباسيان خيلى بيش از عهد اموى - در ممالك شرقى خلافت - وحدت وجود داشت . در واقع آن چه تا آن زمان مانع حصول وحدت واقعى در زمان اموى مى شد همين اتكا به سياست آن خاندان بود بر سيادت و تفوق عرب ، از اين رو ترك سياست عربى بنى اميه خلافت عباسيان رنگى تازه داد، و بدين گونه ، در جاى امپراتورى هاى قديم بين النهرين ، دولتى تازه پديد آمد كه بيش از نيمى از آن رنگ عربى نداشت و نيم ديگر هم تقريبا يكسره ايرانى بود. در حقيقت طرز حكومت ساسانيان كه مبتنى بر رعايت توازن در بين عناصر و اقوام مختلف تابع امپراتورى بود و عرب همواره آن را عالى ترين نمونه جهاندارى مى شمرد، براى اين سلسله سرمشق گشت . مخصوصا در اوايل عهد اين سلسله و پيش از غلبه غلامان ترك ، قواعد جهاندارى دوره ى كسرا و بزرگمهر در دربار خلفا مورد تقليد و پيروى واقع مى شد؛ و وزرايى مانند برامكه 
و آل سهيل خود را تا حدى وارث بزرگمهر و جاماسب مى شمردند و توجه به ترجمه خداينامه ها و كليله و آيين نامه و كتب پهلوى ديگر، از شرق و علاقه اين خلفاى تازه ، به قواعد و رسوم جهاندارى ايام ساسانيان حكايت دارد. در هر حال نفوذ ايرانيان ، در دستگاه خلافت عباسيان ، مخصوصا تا عهد متوكل هر روز بيش تر مى افزود.
در دربار هارون و مامون غالبا بيش تر وزيران و دبيران و نديمان ، ايرانى بودند در دربار خلفا، لباس ايرانى بين امرا و رجال مرسوم بود. از عهد منصور، كلاه هاى سياه بلند مخروط گونه اى كه قلتوه خوانده مى شد در دربار عباسيان باب شد حتى خليفه متوكل ، گه گاه تن به لباس ايرانى مى آراست .
(
بارى خلافت عباسيان براى ايران وضع تازه يى پديد آورد. در خراسان نه فقط تفوق اعراب از ميان رفت ، بلكه قسمت عمده اى از اعراب نيز از آن جا رانده شدند. گذشته از اين ها، تاثير و نفوذ ايران در تشكيلات تازه دولت عباسيان چندان بارز و قوى شد كه ترتيبات عربى مهد اموى تا حدى به كنار رفت چون در دولت تازه به قدرت رسيده ، ملاك برترى مسلمانى بود، نه برترى نژاد عربى ، لذا همه ى قوانين ، حاكى از آن بود كه از اين پس ، ايرانيان در كار اداره ى مملكت و امور سياسى يار و انباز خلفا خواهند رفت .
اما خلافت ، سفاح 132 - 136 ه .ق . كه همه در خونريزى و انتقامجويى گذشت كوتاه بود جانشين او منصور كه بيست و دو سال (136 - 158 ه .ق .) خلافت راند خليفه اى زيرك ، مال دوست و چاره جوى بود.
هندوشاه مى نويسد: دولت عباسيان را حيل و مخادعت غالب بود و كارها را به مكر پيش از آن مى ساختند كه به شجاعت و دشت و در آخر وقت به استيفاء لذات مشغول شدند و از ملكدارى غافل گشتند.
منصور، اولاد على (ع ) را براى خلافت خويش ، مدعيان خطرناكى مى دانست كه در مورد آنان ، بى رحمى و قساوتى كم نظير نشان داد. وى براى ارعاب مردم بعضى را سر بريد و بعضى را زنده لاى ديوار گذاشت ، با اين همه ، حكومت خشن او براى اولادان و آرامشى به ارمغان آورد. پس ‍ منصور، مهدى ، مردى زيرك و آزاده ، اما در عين حال نرم خوى و عشرت جوى بود، ده سال مدت خلافت وى (158 - 169 ه .ق ) در صحبت اهل ذوق و در تعقيب زنادقه گذشت . در ايران ، مخصوصا با قيام يوسف البرم  و قيام مقنع
مواجه شد كه هر دو را دفع كرد. هادى ، فرزند وى كه خلافت كوتاه او (169 - 170 ه .ق .) خيلى زود تمام شد، كار پدر را تعقيب نمود. بعد از او، در دوره خلافت بيست و سه ساله ى هارون (170 - 193 ه .ق .) دولت عباسيان به اوج عظمت رسيد، وزارت او با برامكه بود و آنان با تدبير و مروت ، مهمان مملكت او را كفايت مى كردند و تا زمانى كه آنان بر سر كار بودند خليفه از اين بابت دغدغه اى نداشت قيام خرم دينان ، در آذربايجان شورش حمزه بن آذرك  در در سيستان خروج رافع بن ليث (در خراسان سال هاى آخر خلافت او را مشوش كرد. در عصر او، تجارت و صنعت در بغداد ترقى كرد، اما ارتباط او با فرنگ كه گويند، سفيران به درگاه شارلمانى فرستاده ، ظاهرا اصلى (صحت ) ندارد بعد از مرگ وى ، امين به خلافت رسيد. در دوره ى خلافت وى ، ماجراى كينه و اختلافات كهنه ى عرب و موالى بار ديگر در نزاع خونينى كه بين امين و برادرش مامون روى داد، مجال ظهور يافت غلبه ى مامون در اين ماجرا پيروزى نهايى موالى را بر اعراب محقق ساخت و مامون نيز با آن كه در مقابل نارضايتى بغداديان عاقبت تمايلات ايرانى خود را مقهور كرد، ليكن ديگر به اعراب براى كسب قدرت و نفوذ فرصت نداد بعد از وفات او، برادرش معتصم به خلافت نشست ، تركان در دستگاه خلافت راه يافتند و از آن پس ، رفته رفته هم نفوذ عرب فرو كاست و هم قدرت خلافت در خطر تجزيه واقع گشت و خلافت كوتاه واثق و برادرش متوكل (232 - 247 ه .ق .) راه را براى غلبه تركان بر دستگاه خلافت گشود.
به اين ترتيب دوره خلافت عباسيان را مى توان به دو قسمت مختلف تقسيم نمود و هر يك از اين دو قسمت اختلاف بسيارى با يكديگر دارند.
دوره نخستين كه آن را عصر طلايى خلافت عباسيان مى گويند، از آغاز پيدايش دولت عباسى (132 تا مرگ مامون 218) ادامه مى يابد، كه در اين مدت ، دولت عباسيان به منتهى درجه عظمت خود رسيد. اما در دوره دوم ، كه روزگار انحطاط و تنزل آنان بشمار مى آيد.
از خلافت معتصم (218) آغاز و تا سقوط بغداد به دست هلاكوخان (656 ه .ق ) منتهى مى شود. در اين دوره خلافت رو به ضعف گذارد و سرانجام دورانش پايان يافت .
ساخت اجتماعى طبقات در دوره عباسيان
 
1 - خليفه : بالاترين مقام كشورى و مذهبى بود. او اختيارت كشورى خويش ‍ را به وزير و اختيارات دينى را به قاضى و اختيارات جنگى را به سردار يا امير مى سپارد. ولى در همه ى امور، خود تصميم نهايى را مى گرفت ، به عبارت ديگر، همه ى قدرت ناشى از شخص خليفه بود.
2 - اشراف و مقام وزارت : هندوشاه نخجوانى در كتاب تجارب السلف مى نويسد: در دولت سابق (امويان ) وزارت بر كسى مقرر نبودى و هر كس ‍ را از خلفاء كه كارى پيش آمدى در تعبير آن (يا) مستبد بودى يا با خويشان و اصحاب مشاورت كردى . اما در دولت عباسيان كارها بر قاعده مى رفت . ايشان وزرا را مرتب كردند ... وى در ادامه مى نويسد: وزير بايد واسطه باشد ميان پادشاه و رعيت پس بايد كه طبيعتى داشته باشد كه مناسبتى باشد او را با طبع عوام و مناسبتى باشد يا طبايع ملوك تا با هر يك مناسب ايشان (رفتار) تواند داشت و اول وزيرى كه در عالم بوده است هارون بن عمران است برادر موسى ، و عادت ديوان خلفا چنان بود كه در القاب وزير، سيد الوزراء فى العالمين گفتندى ، در اين زمان عباسيان ، مشاغل عاليه وزارت از انحصار اعراب بيرون آمد و نمايندگان اشراف ايرانى و مالكين اراضى (دهقانى ) نيز به مشايخ مزبور منصوب گشتند. از ايرانيانى كه مقدمات عاليه را شاغل گشت .
دهقانى بود از اهل بلخ و صاحب اراضى وسيع به نام خالد برمك .
3 - ارتشيان : در ساختمان ارتش عباسيان عواملى موثر مشاهده مى شود:
الف - تشكيل سپاه براى حفاظت خليفه ، ليكن وظيفه نگهبانان حفظ خلافت و سلاله عباسى بود. در صورت وقوع جنگ ، برخى از دستجات و اين نگهبانان نمى بايست حتى لحظه اى از خليفه دور باشند.
ب - نگهبانان خليفه ، مركب از بردگان جوان ، يا غلامان حبشى و خزرى و اسلاوى به ويژه ترك بودند كه از برده فروشان مى خريدند و تعليم مى دادند، به طورى كه در اواخر خلافت مامون دسته نگهبانان منحصرا از غلامان ترك مركب بود.
ج - توده اصلى ارتش را داوطلبان تشكيل مى دادند، حكام و جانشينان خليفه و حكام محلى كه هنوز در بعضى نقاط وجود داشتند، مى بايست عده معينى سوار مسلح و پياده گرد آورند ساختمان اين ارتش آيينه ى تمام نماى رابط اجتماعى آن عصر بود.
د سواران ، از مالكان بزرگ و متوسط اراضى و پيادگان از روستاييان بودند، سپاهيان مزبور مى بايست خود سلاح ، لباس و ديگر لوازم خويش را تهيه كنند. دولت موظف بود هنگام لشكركشى به سپاهيان آذوقه و عليق و غيره برساند و بدين طريق ، ارتشى به وجود آورد كه لشكريان فئودال ادوار بعدى را به خاطر مى آورد.
4 - بازرگانان ، ارباب جزاف و صنعت و پيشه در ايران به ويژه در مغرب و شمال غربى ، از رونق اقتصادى (بسيارى برخوردار بودند. زيرا، با رشد جمعيت و گسترش اين شهرها، نياز به صنعت و پيشه و روابط بازرگانى ، روز به روز بيش تر مى شد و همواره بازارها از هيجان فوق العاده اى برخوردار بودند.
5 - موالى ، مواليان در زمان بنى اميه جزو پست ترين قشر اجتماعى به حساب مى آمدند، ولى پس از روى كار آمدن عباسيان ، وضع موالى تغيير يافت ، منصور خليفه عباسى ، موالى و غلامان را به كارهاى مملكتى گماشت ؛ و يا مهدى براى مشورت با اموالى به انجمن مى نشست ، در ساير كارها نيز موالى مقدم بودند، حاجيان ، دبيران ، واليان همه ى ، موالى و ايرانى بودند، و مانند مقام خلافت ، مقام آنان ارثى بوده ، از پدر به پسر
به ارث مى رسيد بسيارى از خاندان هاى ايرانى ، مانند خاندان برمك ، خاندان وهب ، خاندان قحطبه ، خاندان سهل ، خاندان طاهر و غيره سال ها در وزارت و امارت باقى ماندند.
كارهاى عمده ، مملكت در زمان عباسيان به دست وزيران اداره مى شد و چون وزيران ايرانى بودند منصب هاى مهم را به ايرانيان مى سپردند.
كم كم ايرانيان به آسايش خاطر به كشاورزى ، بازرگانى و سمت هاى ديگر پرداختند. روزگار اموى را از ياد بردند و اين حال تا زمان تركان هم چنان باقى ماند.
6 - طبقه اهل فتوت (عياران ، جوانمردان ): در عهد اسلامى عيارپيشگى رونق يافت و بعدها با تصرف درآميخت و به تدريج جزيى ديگر به نام فتوت يا جوانمردان در اسلام تشكيل يافت . جوانمردى از صفات برجسته جوانان ايرانى محسوب مى شد. شعرا در اين باره اشعار گفتند و جوانمردى را ستودند. اساس مشى اجتماعى عيارپيشگان و مملوكان عرب و سالكان ايرانى كه همه از مردم فقير بوده اند. در آن بود كه ، حقوق خود را از بيت المال اسلام دريافت دارند و در غزوه ها و جهادها و حفظ شهرها از مهاجمات دشمنان و دزدان ، به وظيفه ى ديانت و ملى خود عمل نمايند. گاهى كه دولت در اداى حق آنان به سبب ظالم بودن خليفه را عامل ديگر تعلل كند. مملوكان و عياران و محقند كه حق خود را از مردم ثروتمند طلب نمايند، و يا در سر راه ها از مال تجار خمس گرفته و قبض رسيد بابت حقوق عقب افتادگى ملى خود به آنان بسپارند و در هر صورت رعايت فقرا و اهالى شهر به سواى ثروتمندان و توانگران از تجار يا اعيان - همه وقت در ذهن عياران و مملوكان بوده است غالبا با حكام ستم پيشه ، مقابل شده و به منفعت مردم آنان را تنبيه و مجازات مى كردند و مانند بعضى از احزاب سياسى او و يا تشكيلات منظم و دسته بندى و آيين خاصى داشته اند و به تمام معنا، حزبى سياسى و اجتماعى و هوادار رنجبران و مردم فقير بوده اند.
در تاريخ سيستان كه بناى آن كتاب بر چگونگى قيام مشى ايرانى بر ضد دولت عظيم عرب و امپراتورى خلفاى بغداد مى باشد؛ داستان عياران سيستان و مردانگى و صفات و اخلاق آن طايفه را شرح داده است و معلوم مى دارد كه يعقوب ليث و سه برادر او، از عياران و جوانمردان عصر بوده اند سبب رياست يافتن يعقوب همه اخلاق و رفتار جوانمردانه و محبتى بوده است كه بين او و اتباع او، با مردم محل ، مشهود افتاده بود.

آن چه كه به نظر جالب مى آيد، تشكيلات و سازمان شهرى آنان است . آنان شيخ يا استادى داشتند، كه بالاترين مرتبه در تشكيلات آنان بود و رييس ، كه بر گروهى از فتيان (جوانمردان ) كه به منزله شاگردان بودند، رياست مى كرد به آنان اعمال عيارى و شاطرى مى آموخت و بنا بر گفته ابن جوزى ، آنان در هر محله ، پيشوايى (متعدم ) داشتند.
عياران ، براى پيوستن افراد به تشكيلاتشان شيوه هاى خاصى داشتند، ميان اين تشكيلات و تشكيلات اصناف ، تشابهى مى يابيم ، به ويژه اين كه ، بسيارى از پيشه وران و كسبه به اين جنبش پيوستند. در تشكيلات آنان چيزهايى وجود دارد كه دلالت بر ارتباط آنان با فتوت نيز مى كند. آنان خود را جوانمردان و فتيان مى ناميدند، پس عيار در او فتوت هست و مروت دارد و حتى خليفه الناصر الدين بالله (575 - 692 ه .ق .)، خود به فتوت توجه نمود و شيخ عبدالجبار بن صالح بغدادى زاهد در سال (578 ه .ق .)، جامه فتوت بر او پوشاند و اين كسوت را در سراسر ممالك اسلامى منتشر ساخت .
فتوت سلسله مراتبى مانند آن چه در تشكيلات اهل اصناف نيز موجود است داشت . در اين جا شيخ ، پيشرو، مقدم ، مهتر (كبير)، پيشوا، زعيم ، رهبر، قائد و پدر آب يا سرگروه (راس الحزب ) ناميده مى شد و نظر او مطاع بود.
دورى از محرمات ، وفاى به عهد، چشم پوشى از ستمگرى و شكيبايى بر آزار، و نيكى كردن از شرايط شيوخ فتوت بود و هر مهتر، گروهى شاگرد داشت .
7 - عامه مردم و روستاييان : اين طبقه ، از جميع امتيازات محروم و حق معاشرت با طبقه بالاتر را نداشتند و در زمان جنگ بدون جيره و مواجب احضار مى شدند و در تقسيم غنايم ، سهم قليلى به آنان مى رسيد.
نظام ديوانى در زمان عباسيان
 
در زمان منصور، خليفه ى دوم عباسى ، گامى مهم به منظور ايجاد دستگاه ادارى دولت مركزى برداشته شد. به اين معنى كه در عهده وى دواير مركزى بسيار كه ديوان ناميده مى شد، شروع به كار نمودند يعقوبى - مورخ و جغرافيدان قرن نهم م - ديوان هاى زير را نام مى برد:
ديوان رسائل ، ديوان خراج - ديوان مهر دولتى - ديوان جنود - خزانه دولتى - زرادخانه هاى دولتى عباسيان . بعدها ديوان هايى به اين ها اضافه و آن ها را مرتب كردند و يا موسسات ادارى ايالات مربوط ساختند.
1 - ديوان وزارت : مهم ترين ديوان مملكت كه رياست آن با وزير اول بود، اين ديوان به امور مملكت رسيدگى مى كرد، ماموريت جمع آورى ماليات در نقاط مختلف كشور را به عهده داشت .
2 - ديوان صاحب الشرطه يا ديوان عرض : بعد از وزير اول ، اين ديوان از بزرگ ترين و مهم ترين دستياران پادشاه بود كه رياست امور سپاه را به عهده داشت و به نام (عارض لشكر) خوانده مى شد كه مى بايست داراى صفات ممتاز و لياقت مى بود و هنگام صلح ، رسيدگى به وضع سربازان و تهيه لوازم آسايش آنان و هم چنين بسيج سربازان در موقع جنگ ، تهيه خوراك و ماي
3 - ديوان رسائل : مخصوص صدور فرامين ، احكام جمع آورى اسناد و مكاتبات دولتى بود. رياست آن را هميشه به يك نفر از رجال آزموده واگذار مى نمودند. وظيفه عمده ى اين ديوان نوشتن نامه به خلفاى عباسى ، سلاطين و پادشاهان همجوار، حكام و بزرگان برجسته دولت بود. در اين گونه موارد خليفه و يا شاه ، شخصا، نامه ها را ديكته مى كرد و رييس ديوان به سبكى كه معمول بود آن را اتشاء مى كرد.
در ساير موارد، نامه ها را زيردستان رييس ديوان مى نوشتند و از نظر و مى گذراندند. تمام مراسلات مهم و محرمانه كه از فرماندهان سپاه و حكام و ديوان بريد مى رسيد، مستقيما به رييس داده مى شد. زيردستان رييس ‍ ديوان ، دبيران ، مستوفيان ، منشيان هر كدام به فراخور لياقت ، حقوق و رتبه مى گرفتند و فرزندان ايشان بدون دريافت حقوق در ديوان كار كرده ، تا زمانى كه به مقام بالاتر برسند.
4 - ديوان اشراف ، يا دستگاه اطلاعاتى خلافت : يكى از مهم ترين ديوان ها بوده و وظيفه اش تفتيش در كردار و اعمال وزيران ، عمال دولت و سرداران سپاه بود.
عضو ديوان اشراف را مشرف ، مى خواندند و رييس اين ديوان با يارى تعداد زيادى از مشرقين ، بر كارها دخالت مى كردند. اين ديوان به وسايل گوناگون ، اطلاعات محرمانه را كسب مى كرد و غلامان و كسانى را كه مورد نظر بودند، با پول و هدايا مى خريد و اطلاعات لازم را از آنان كسب مى كرد.  آنان براى كسب اطلاع از ممالك ديگر جاسوسانى داشتند و گزارش هايى را كه از مشرقان داخلى و خارجى مستقيما به رييس ديوان اشراف مى رسيد، به وسيله او از نظر سلطان مى گذشت .
5 - ديوان مظالم : رياست اين ديوان بر عهده كسى بود كه بر كليه امور شرع و قوانين و حقوق اطلاع كافى داشت . اين ديوان به ترتيب ، به سه شعبه تقسيم مى گشت :
ديوان قضا، ديوان حسبه ، ديوان شرطه .
متصديان آن ها را، رييس قضا و صاحب حسبه و صاحب الشرطه مى ناميدند.
رياست عاليه را، پادشاهان (خلفا) در اختيار داشتند و خود به مظالم مى نشستند. ولى در صدور احكام ، با رييس رسمى مشورت مى كردند.
ديوان قضا، مامور حل و فصل دعاوى بود.
صاحب الحسبه يا محتسب ، جهت جلوگيرى از مفاسد اخلاقى گماشته مى شد.
صاحب الشرطه ، در واقع به جاى رييس شهربانى امروزى انجام وظيفه مى نمود.
توسعه مالكيت زراعى در زمان خلافت عباسى
 
سياست دولت عربى - اسلامى ، در قبال مالكيت زمين هاى كشاورزى ، بر اين اساس بود:
1 - اراضى مفتوحه : كه عبارت از ملك عمومى كه ملك دولت را به حساب مى آمد، ولى در دست صاحبان باقى مى ماند ولى بايد بعد از كشت ، خراج به بپردازند كه تفاوتى نيز بين زمين هاى خراجى و عشرى وجود داشت .
2 - زمين هاى خراجى : مسلمانان ، آن ها را فتح و در اختيار افراد گذارده بودند كه بايد در قبال خراج ، مى پرداختند.
3 - زمين هاى عشرى : زمين هايى بود كه از طرف امام و بين كسانى كه آن را به غنيمت گرفته بودند، تقسيم مى شد و بايد عشر مى پرداختند.
از طرفى ، در زمان پادشاهان ساسانى ، مرزبانان كه صاحب زمين بودند، و زمين هاى خود را از دست داده بودند، اين زمين ها ديگر در اختيار كسى نبود. دولت اسلامى ، زمين ها را به اقطاع مى داد كه به مرور، اين اقطاعات باعث مالكيت هاى زراعى وسيعى گرديد.
بدين ترتيب جامعه عباسى شاهد انتقال از دوره كشاورزى محدود، به كشاورزى وسيع و ظهور طبقه اى از زمينداران بزرگ گرديد كه عبارت بودند از متفقان ، نظاميان ، صاحبان مشاغل و بازرگانان كه اغلب به خاطر عدم آشنايى به امور كشاورزى ، از نيروهاى ارزان نبطيان ، زنگيان و موالى ، براى كار بر زمين هاى خود يارى مى جستند. زيرا زمينداران بزرگ خود در شهرها زندگى مى كردند و نمايندگانشان درآمدها را جمع و براى آنان مى فرستادند. از اين طريق ، آنان مى توانستند داراى زندگى بر تجمل و درآمدهاى ميليونى باشند. نظام بزرگ مالكى يا اقطاع دارى كه در زمان عباسيان رشد نموده بود، سلسله مراتب بزرگ مالكى را در زمان عباسيان به وجود آورد، يعنى خليفه در راس قرار مى گرفته و با بيعتى كه از تابعان درجه اول خود مى گرفت ، زمين ها را در اختيارشان مى گذاشت . آنان نيز به نوعى خود زمين را به تابعان درجه دوم مى دادند و تابعان درجه دوم به كارگران آزاد بيش تر وجود داشت به چشم مى خورد.
در اين سلسله مراتب خليفه از زيردستانش حمايت مى كرد و زيردستان نيز، به تابعيت خليفه گردن مى نهادند، در عراق نيز اكثر كشاورزان ، ايرانى و از اهل فقه بودند؛ زيرا مسلمانان عرب معمولا به علت بافت نظام قبيله اى كه داشتند يا در بيابان ها بيش تر به فكر شترچرانى و حفظ نظام قبيله اى خود بردند و يا در شهرها مى زيستند رشد كشاورزى در دوران عباسى ، باعث رونق و رشد صناعت و پيشه ها شد كشاورزى از دو جهت در اين روند موثر افتاد.
1 - سرمايه لازم را براى طرح هاى صنعتى فراهم مى ساخت .
2 - مواد خام مراكز صنعتى ، وابسته به مواد كشاورزى بود مثلا؛ صنعت نساجى كه به مواد اوليه پنبه نيازمند بود.
بنابراين با رشد پيشه و صنعت ، اصناف پديدار شدند. به طور كلى اصناف در دوران عباسى ، عبارت بودند از افرادى كه داراى منافع مشتركى هستند و بر اساس پيمانى كه عرف حد و مرز آن را مشخص مى نمود به آن مى پيوستند. اين جمعيت در مقابل تصميمات كاملا تسليم بودند. اصناف متعدد بودند، مانند: زرگران ، فروشندگان گوشت و ... در دوره عباسى بيش تر اصناف به اين منظور ايجاد گشته بود.
با ارتقاء صنعت در شهرها، اصناف متعدد اهداف خاصى را دنبال مى نمودند، كه مى توان اين اهداف را چنين خلاصه كرد:
1 - تنظيم حرفه و فن .
2 - حفظ اسرار صنفى .
3 - تثبيت نرخ ‌هاى عادلانه توليدات صنعتى .
4 - نظارت در سطح فنى نيروهاى انسانى .
5 - توجه به بهداشت .
6 - رسيدگى به منافع اعضاى صنف .
7 - رسيدگى بر مواد اوليه .
8 - تنظيم و كنترل بازار.
با رشد صنعت و پيشه ، اصناف مختلف ، بازارهاى مختلف ايجاد شد كه هر يك ، محل صنف بخصوصى گرديد كه به شكل تخصصى درآمده بودند.
ماليات در زمان عباسيان
 
دوره اول : در اين دوره با بهره گيرى از كتب و متون تاريخى معتبر چون ابن خلدون ، قدامه بن جعفر و ابن خردادبه ، مى توان صورت جامع از ماليات هاى عصر عباسى را مورد توجه قرار داد.
به طورى كه ملاحظه شد، ماليات ممالك شرق ، به درهم و ماليات ممالك غرب (باستثناى برقه و افريقيه )، به دينار نوشته شده و ظاهرا براى آنست كه معدن نقره در شرق زياد و در مغرب معدن زر افزون بوده است .
صورتحساب قدامه و ابن خردادبه ، در قسمت ماليات سواد يكسان مى باشد، جز اين كه ابن خردادبه ، شماره ى خرمن ها را نيز ذكر نموده كه مورد احتياج ما نيست و فقط گندم و جو و نقدينه ى آن را به اختصار مى نگاريم كه از اين قرار مى باشد:
1 - گندم : 400،63 كر.
2 - جو: 850،91 كر.
و اگر دو كر، گندم و جو را به شصت دينار، و هر دينارى را مانند سابق به پانزده درهم تسعير كنيم ، قيمت گندم و جو 500،862،69 درهم مى شود و چون اين مبلغ را به ماليات نقدى اضافه نمائيم رقم : 340،319،78 درهم به دست مى آيد.
سپس ابن خردادبه ، ماليات خراسان و توابع آن را ذكر مى كند و چنان كه مى دانيم از سال 312 ه .ق . ماليات خراسان به طور مقاطعه به خاندان طاهريان واگذار شد. در هر حال ، ماليات خراسان و توابع ، مطابق صورت ابن خردادبه ، چنين است :
1 - نقد: 000،846،44 درهم .
2 - اسب سوارى : 13 راس .
3 - گوسفند: 000،2 راس .
4 - برده ى غز: به قيمت ششصد هزار درهم 000،2 نفر.
5 - كرباس كندچى : 187،1 قواره .
6 - آهن ، تخته : 300،1 قطعه ى دوتايى .
در آن ايام ، پنجاه شهرستان مانند: رى ، قومس ، گرگان ، كرمان ، سيستان ، نيشابور، طخارستان ، طالقان ، ماوراء النهر، بخارا، سند و غيره جزو خراسان بوده اند و طاهريان ، در آن ممالك مستقلا حكمرانى داشته و مالياتى به طور مقاطعه و بغداد مى فرستاده اند. در هر حال ، براى اطلاع از صورت ريز ماليات سواد و توابع خراسان به كتاب المسالك و الممالك ابن خردادبه ، مراجعه شود.
اينك به اختصار، صورت ماليات ممالك ديگر را به روايت ابن خردادبه ، ذكر مى كنيم :
موجبات ثروت عباسيان  
جرجى زيدان در كتاب تاريخ تمدن اسلام در مورد منابع درآمد عباسيان مى نويسد: در اوايل هجرت منابع درآمد منحصر به زكوه بود. سپس در واقعه ى بدر كرا، موضوع غنايم نيز بر آن افزوده شده و بعد از فتح شام و مصر و عراق ، خراج ده يك زمين و گمرك و تجارت نيز اضافه گشت . تا پايان دوره ى خلفاى راشدين ، به همين قرار رفتار مى شد بنى اميه در دوران حكومت خود، پاره اى از ماليات ها را به مورد اجرا گذاشتند، مانند: ماليات پنج يك كه از معدن ها دريافت مى شد و به همين ترتيب مبلغ عايدات ، متنوع و متعدد گشت و تا زمان عباسيان ، به يازده فقره رسيد از اين قرار:
1 - صدقه يا زكوه 2 - جزيه 3 - خراج 4 - گمرك داخلى 5 - باج ماهيگيرى 6 - ده يك كشتى رانى 7 - پنج يك معادن 8 - گمرك خارجى 9 عايدات ضرابخانه 10 - مستغلات 11 - ماليات صنعتگران و غيره . در دوره عباسيان ، موجبات زيادى ثروتى كه از طريق ماليات ارضى (خراج )، به دست مى آمد بر طبق عوامل زير مى توان دسته بندى كرد:
1 - وسعت ممالك عباسيان : جرجى زيدان در ادامه مى نويسد: كه وسعت سرزمين عباسيان ، در اين دوره وسيع ترين ممالك دنياى قديم بوده است . به ويژه اگر اسپانى را نيز جز آن حساب كنيم و فقط ممالك اسكندر كبير، شايد به وسعت آن امپراتورى بزرگ مى رسيده است .
2 - توجه مردم به امور كشاورزى : ضرورت دخالت و بهره بردارى از اموال در امور اقتصادى ، كل ترميم خرابى دوره بنى اميه ، وسايل آبيارى و زراعت را رواج داد.
3 - ماليات هاى سنگين : در زمان عباسيان ، خراج (ماليات ارضى ) به صور مختلف بوده است .
در بعضى جاها از روى مساحت در پاره اى نقاط ديگر، از روى محصول مى گرفتند، در صورت اول ، چه زمين زراعت مى شد، و چه نمى شد، پرداخت ماليات حتمى بود در شق دوم ، وصول ماليات موكول به زراعت بود هر يك از اين نوع ماليات ، مراتب و درجاتى داشت ، ولى از زمان منصور، طرز ماليات گيرى مداحى را، ظالمانه تشخيص داده و طرز مقاسمه ى ماليات را به درجات ذيل تعيين كرد:
(الف ) زمين هاى ديمى ، نصف محصول . (ب ) زمين هايى كه با دلو آبيارى مى شود يك سوم و با چرخ يك چهارم . (ج ) خرما و انگور و ساير ميوه ها، از روى نزديكى باغ به بازار و بهاى آن ميوه ها كم و زياد مى گشت . از اين طريق ، نصف محصولات بابت ماليات ، عايد دولت مى شد ماليات هاى متنوعه ، كه شامل ده يك كشتى ، پنج يك معدن ها، جزيه و ذكات ، حقوق گمركى ، داخلى و خارجى ، مستغلات و عايدات ضرابخانه .
موجبات كمى هزينه ها
 
1 - كمى كارمندان .
2 - دولت عباسى ، فاقد وام بود.
3 - حسن تدبير خلفا و درك اقتصادى آنان .
دوره دوم عصر عباسى ، كه در واقع دوره ى انحطاط آنان مى باشد كمبود درآمدها و ازدياد هزينه ها، كاملا مشهود است كه علل آن را مى توان در موارد زير جست و جوانمرد:
1 - زيادى مخارج و كمى عايدات .
2 - از دست رفتن قسمتى از ممالك .
3 - كم شدن ميزان ماليات نسبت به گذشته .
4 - نادرستى مامورين ، در جمع آورى ماليات .
5 - بازماندن مردم از كار، به واسطه آشوب هاى داخلى .
6 - ويران شدن ده ها و شهرها.
موجبات فزونى هزينه ها
 
1 - ولخرجى خلفا.
2 - تنوع و ازدياد هزينه هاى دولت .
3 - فزونى مقررى و مستمرى كارمندان ، استانداران ، وزيران ، نويسندگان ، قاضيان و اطرافيان خليفه .
4 - هزينه بيعت گرفتن .
5 - مال اندوزى رجال دولتى .
6 - رشوه خوارى و ارتشاء.
علل سقوط عباسيان
 
بيش از آنكه خلافت به وسيله نيروهاى خارجى سرنگون شود، عوامل داخلى از درون ، آن را به تباهى كشانيده بود، اين عوامل عبارتند از:
1 - شرابخوارى و شهوت پرستى ، عباشى و بيكارگى و سستى خلفا و ساير زمامداران مملكتى .
2 - روى كار آمدن افراد ضعيف و سست عنصر، كه به جاى حل مشكلات مملكتى به لذت هاى حرام پناه مى بردند.
3 - فزونى ثروت و آمادگى وسايل راحتى و رواج كنيز بازى در طبقه حاكم ، كه نفوذ مخرب آن به ديگر اقشار مردم نيز رسيد و خصال جنگيشان را از ميان برد.
4 - از اختلافات نژادى و اقليمى ، شورش ها پديد آمد. عرب و ايرانى ، شامى ، بربر، مسيحى ، يهودى و ترك ، كه فقط در كار تحقير كردن يكديگر متفق بودند.
5 - تفرقه در دين اسلام ، يا بروز فرقه هاى مختلف كه اختلافات سياسى را سخت تر مى كرد.
6 - غفلت در كار آبيارى ، نيز در ضعف و تباهى دولت اثر فراوان داشت . به عبارت ديگر در اثر عدم لايروبى و قنات ها و مراقبت از آن ها، توليدات كشاورزى با مشكلات فراوانى روبرو شد.
7 - قحط و افزايش امراض و فقر عمومى ، غالبا دست مامورين ماليات را كوتاه نمى كرد و قساوتشان را تخفيف نمى داد. كشاورزان و بازرگانان و صنعتگران كه حاصل كارشان خرج حكومت و جلال حكام مى شد، علاقه به كار و كوشش و اقدام و ابتكار از خود نشان نمى دادند.
تار كار بدان جا رسيد كه درآمد دولت ، به مخارج آن نرسيد و درآمد كاهش ‍ يافت . سران دولت نتوانستند، مقررى سپاه را منظم برسانند تا بر آن تسلط داشته باشند.
8 - وجود تركان در نيروى ارتش ، كه جاى عرب ها را گرفته بودند، از دوران معتصم با پايان دولت عباسيان به نصب و عزل خلفا قدرت دولت و احيانا كشتن خليفه به دست تركان بود.
9 قصرهاى خلفا، كانون دسيسه هاى پست و خونريزى و آدمكشى شده بود.
10 - حكام در مقر خويش دم از استقلال مى زدند، آنان مى كوشيدند منصب ود را مادام العمر داشته باشند.

 
قُلْ سِیرُوا فِی الْأَرْضِ فَانظُرُوا کَیْفَ بَدَأَ الْخَلْقَ ثُمَّ اللَّهُ یُنشِئُ النَّشْأَةَ الْآخِرَةَ إِنَّ اللَّهَ عَلَى کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ (بگو در زمین بگردید و بنگرید خداوند چگونه آفرینش را آغاز کرده است، سپس خداوند به همین گونه، جهان را ایجاد می کند خداوند یقیناً بر هر چیز تواناست)   /عنکبوت20
mohammad_43

mohammad_43
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : فروردین 1388 
تعداد پست ها : 32320
محل سکونت : اصفهان

پاسخ به:ایران شناسی / سلسله های حکومتی ایران
شنبه 1 آبان 1389  6:24 PM

9- طاهریان



مقدمه:

« وقتی آخرین مقاومت های مسلحانه ضد خلیفه ، در شورش های بابک و مازیاز سرکوب شد، ایران که یک دوران دویست ساله مقاومت را بدون وقفه و تقریباً بدون نتیجه گذارنده بود ، در وضعی بود که نظارت مستقیم بغداد بر آن تقریبا غیر ممکن بود.* عراق و شام و فلسطین و مصر که از آغاز فتوح اسلامی ، عنصر عرب و زبان عربی در آنها غلبه پیدا کرده بود به وسیله عمال و حکام  وفادار و مورد اعتماد خلیفه که غالباً با سرزمین های تحت حاکمیت خویش پیوندهای دیرینه هم داشتند، اداره می شد و اگر در آن نواحی گه گاه شورشی روی می داد، از نوع شورش های مذهبی بود که به وسیله رؤساء خوارج یا شیعه رهبری می گشت و جنبه  ضد عربی یا مقاومت ملی در مقابل حاکمیت اسلامی نداشت. اما در ایران ، در سرزمین های دور از دسترس مداخله مستقیم خلافت مخصوصاً خراسان و نواحی شرقی و شمالی آن ، ازهمان آغاز در مقابل  روند عربی شدن و حتی اسلامی شدن مقاومت هایی اظهار شد که گاه به شورش های طولانی منجر گردید و حکام عرب هم ،  در آن نواحی با مردم بومی – اهل ذمه و موالی – برخوردهایی خشونت بارتر و تحمل ناپذیرتر داشتند.

در طی این دو قرن پرحادثه، خراسان  حکومت لااقل چهل امیر عرب را در توالی حوادث تحمل کرد[1]. تختگاه این امیران غالباً بین مرو ، بلخ ، هرات ، طوس ، جرجان و نیشابور تغییر می یافت و ولایات ماوارءالنهر ازجمله بخارا  و سمرقند را هم شامل می شد. بعضی ازین امراء عرب از تاخت و تازهایی که درین نواحی کردند غنیمت ها – ازمال و ملک و برده – حاصل کردند و بد ینگونه فرمانروایی خراسان سرکردگان طوایف عرب را همواره به طمع کسب غنایم می انداخت و به اعمال خشونت وسوسه می کرد. علاوه بر آن، خراسان طی سالها عرصه تاخت و تاز خوارج بود که از آنجمله قیام حمزه خارجی آن را به شدت ناامن کرد، و برای رفع آن خلیفه خود به خراسان آمد و از نزدیک به این حقیقت پی برد که نظارت مستقیم بغداد در امور خراسان خالی از دشواری نیست و آن نواحی را جز با  " حکام مستقل " – و به شیوه حکومت خاندانی – نمی توان اداره کرد.* وجود و دوام فرمانروایان کوچک بومی هم که در جای جای این سرزمین حکومت خاندانی خود را با اظهار تابعیت به والی خراسان یا شخص خلیفه حفظ کرده بودند ، اشاره یی به این معنی داشت که واگذاری این ولایت به یک خاندان تابع و مورد اعتماد خلیفه ، بغداد را از تعهد مسوؤ لیت های سنگین فراوان، آزاد و بی نیاز خواهد کرد. و این تجربه یی بود که مأمون در مدت اقامت در خراسان به آن برخورد و آن را ، درپایان امارت غسّان بن عیاد ، تنها وسیله آسودگی خاطریافت. »[2]

 

طاهریان (206-259)

از آنجا که « مأمون مادرش خراسانی و خودش شیعی گونه و نیمه ایرانی بود و خلافتش را مدیون سپاه خراسان ، خاصه مرهون سعی و جلادت یک سردار خراسانی از موالی خزاعه که از عهد ابومسلم دعوت عباسی را پذیرفته بودند به نام " طاهربن الحسین " بود »[3]، « در شوال 205 ظاهراً به پاس خدمات طاهر و باطناً گویا برای دور کردن او از بغداد و کوتاه ساختن دست استیلایش از امور خلافت ، او را به حکومت خراسان فرستاد. مخصوصاً چون طاهر امین را کشته بود ، خلیفه با این حرکت قاتل برادر را از پیش چشم خود دور کرد و طاهر نیز چون از خلیفه بیم داشت این مأموریت را به میل پذیرفت.»[4]

 

1- طاهربن  حسین

(206-207)

« کشمکش خانگی ، که در امر جانشینی هارون الرشید، بین مأمون و برادرش امین روی داد بار دیگر اعراب عراق و موالی خراسان را به بهانه پشتیبانی از خلیفه تازه، در مقابل هم قرار داد. درین ماجرا، امین به حکم وصیت هارون بعد از او مقام خلافت داشت اما هارون در همین وصیت مأمون راهم به ولیعهدی امین تعیین کرده بود و آنچه موجب ایجاد مخالفت بین دو برادر شد، سعی کردن امین در خلع مأمون از ولیعهدی خویش بود.*( برای آشنایی بیشتر، به بخش "عباسیان" در سایت مراجعه شود.)

ازجانب مأمون هم شاید یک عامل عمده درایجاد این مخالفت سعی موالی خراسان درجدا کردن آن ولایت بود- هر چند فقط از لحاظ اداری – ازسلطـۀ بغداد. این امری بود که ظاهراً هارون هم دراواخر عمر به ضرورت آن پی برده بود. در واقع هارون ، که جانشینی خود را به امین داده بود و مأمون را به ولیهعدی او برگزیده بود با تفویض خراسان به مأمون به تمایلات اهل خراسان که طالب نوعی استقلال بودند جواب مساعد داده بود و امین را هم در خلافت خود از التزام و تعهد مداخلۀ مستقیم در امر خراسان رهایی بخشیده بود. با این حال، اختلاف برادران بالا گرفت و کار به جنگ کشید.»[5]

« مأمون که درآن ایام در خراسان به سر می برد از جانب فرقه های شیعه که درین ولایت بودند حمایت می شد. خود او گرایش های شیعی داشت و به رعایت شیعۀ خراسان، در جریان مخالفتی که با برادرش امین پیدا کرد، لباس سیاه را که شعار عباسیان بود به لباس سبز- شعار آل علی(ع) - تبدیل نمود.* امام شیعه، علی بن موسی معروف به الرضا(ع) را هم از حجاز به خراسان خواند و ولیعهد خویش کرد. اقدام او  تبدیل به شعار، در نزد اهل بغداد با انزجار تلقی شد و عباسیان را از وی بشدت ناخرسند کرد. امین وزارت خود را به فضل بن ربیع از اعراب ضد شعوبی داده بود که در دستگاه هارون الرشید هم معارض برامکه و مخالف نفوذ فرهنگ ایرانی بود. وزارت مأمون را، فضل بن سهل سرخسی معروف به ذوالریاستین داشت که هم بر سپاه ریاست می کرد و هم بردیوان و دفتر[6]- که مأمون را در گرایش به تشیع تشویق می کرد و درمقابل امین و جبهۀ اعراب به پایداری می خواند. بدینگونه کشمکش مأمون و امین به صورت کشمکش بین خراسان و بغداد درآمد- و پیروزی او بر امین در مفهوم پیروزی عنصر ایرانی بر عنصر عربی محسوب می شد.»[7]

« طاهربن الحسین – معروف به ذوالیمینین – سردار مأمون، رقیب خود علی بن عیسی سردار امین را در ری شکست داد. از آنجا که علی بن عیسی درین اوقات سردار سپاه بغداد بود طی سالها که ازجانب هارون در خراسان حکومت کرده بود آن ولایت را با چنان بیرحمی و بیرسمی معروض غارت و اخاذی خویش کرده بود که خلیفه به عزل او ناچار گشته بود- و البته بازگشت او به قدرت که به نحوی متضمن تجدید سلطه اش بر خراسان می شد برای اهل این ولایت( خراسان)  قابل تحمل نبود. طاهربن الحسین ، هر چند تربیت یافتۀ دربار خلافت و مولای اعراب خزاعه بود، اهل پوشنج هرات بود- و چون با فرهنگ ایرانی و زبان فارسی آنها آشنایی داشت، نزد اهل خراسان با نظر علاقه  نگریسته می شد.»[8]

 

« طاهریان فرزند شخصی هستند بنام مُصعَب بن رُزَیق از مردم پُوشَنگ یا فوشنج هرات و ادعا داشتند که از نسل رستم  پهلوان معروف شاهنامه اند. جدّ ایشان رزیق در ولایت یکی از اشراف عرب از قبیله خزاعه درآمده بوده و به همین علت طاهریان را خزاعی هم می نویسند.* مصعب در موقع دعات بنی عباس حکومت پوشنگ را داشت و هنگام قیام ابومسلم به عنوان دبیر در خدمت بکی از یاران او داخل شد.»[9]

« در حوالی همدان عبدالرحمن اَزدیّ سردار دیگر امین از سپاه خراسان شکست خورد و برای اعراب هزیمت اجتناب ناپذیر شد – هزیمت بسوی بغداد -. بغداد به محاصره افتاد و محاصره آن طولانی، پرمحنت و بی نتیجه گشت. یاری دسته های عیار هم مانع از سقوط آن نشد. وقتی این شهر هزار و یکشب دروازه هایش را بر روی سپاه طاهر گشود تقریبا به حالت نیمه ویرانی در آمده و به خاطر دفاع از خلیفه یی  نالایق خسارات و تلفات بسیار دیده بود . خلیفه مخلوع ، بدون اجازه مأمون به امر طاهر و برای اجتناب  از تجدید یک کشمکش احتمالی به قتل آمد. اما به شورشیان شهر و کسانی که به هواخواهی ا و درمقابل سپاه مأمون ایستادگی کرده بودند امان داده شد. خلافت برای مأمون بلامنازع گشت و کشمکش دو برادر به پیروزی خراسانیان پایان یافت.*

حاصل شورش سپاه خراسان هم ، که بعداز فتح بغداد  طالب  افزونی جامگی[10] و بیستگانی[11] خویش شد، آن بود که معلوم گشت خراسان دیگر نوعی استقلال را مطالبه می کند و دیگر نمی خواهد از همه حیث تابع بغداد و تحت نظارت مستقیم خلیفۀ آن باشند.  جریان هایی که بعداز آن روی داد ناظر به تحکیم موضع مأمون در دست یابی به خلافت بلامنازع بود. درین زمینه فضل بن سهل سرخسی در حمام سرخس کشته شد . امام علی الرضا(ع) هم بنابر مشهور به وسیلۀ مأمون ، پنهانی به زهر هلاک شد و مأمون در بازگشت به بغداد به رعایت خاطر اهل شهر و در ظاهر به درخواست طاهر ذوالیمینین لباس سبز را به لباس سیاه که شعار بنی عباس یود مبدل ساخت. خراسان را به غسّان بن عباد از خویشان فضل بن سهل واگذاشت و طاهر را با آنکه به خاطر قتل امین از وی آزرده بود بنواخت . در مقابل این خدمت هم عنوان امارت و شرطگی بغداد را به وی داد و این عنوان در خانواده طاهر تا مدتها بعد ازو نیز همچنان باقی ماند.»[12]

« مأمون، چند سال بعد به دنبال تبادل نظر با معتمدان خویش ، به رعایت مصلحت وقت ، طاهر را به حکومت خراسان گسیل داد.* گویی می خواست به تمایلات اهل خراسان که طالب نوعی استقلال بودند پاسخ مساعدی شایسته مساعی آنها در رساندن او به خلافت داده باشد. این کار از نظر خود او متضمن تأمین از قیام مجدد آن ولایت به پشتیبانی از یک مدعی خانگی هم بود، درحقیقت هرچند برادرش محمد هم که بعداز او به لقب المعتصم بالله به خلافت رسید درین کشمکش از جانبداری از وی منحرف نشده بود، باز تفویض آن ولایت به وی، در نظر مأمون از احتیاط دور بود و واگذاری آن به طاهر بیشتر مقرون به احتیاط به نظر می رسید.

با این حال قتل امین، که بدون جلب رضایت او صورت گرفته بود و نارضایی هایی را هم در آغاز خلافت او به وجود آورده بود ، مأمون را از سردار فداکار خویش دل آزرده کرده بود. اینکه یک خلیفه عباسی، به اشارت یک مولی، به قتل آید در نزد او اهانتی به خاندان عباسی محسوب می شد. وقتی خلیفه یی از خاندان عباس با چنان سختی و خواری که در روایات هست  به دست موالی خراسان به قتل آمده بود، تجدید نظیر آن حادثه غیرممکن نبود و در حالی که احساسات شعوبی، احساسات شیعی واحساسات ضد عربی در بین اهل خراسان بیدار شده بود، مأمون از اینکه کشنده برادر را هر روز در مقام والی و شرطه بغداد پیش چشم ببیند ناخرسندی خود را پنهان نمی داشت.*

خراسان هم که درین ایام منشأ تمام این احساسات ضدعباسی و ضدعربی بود الحاق مجددش به قلمرو خلافت بغداد، با همان شیوۀ عهد مهدی و هارون ممکن نبود و خلیفه که با قتل وزیر خراسانی خود فضل بن سهل و کنار نهادن ولیعهد علوی خود از مظنۀ خلافت، سعی کرده بود با عراق و اعرابش کنار بیاید با تفویض خراسان به طاهر- که درآن ایام هیچ کس بهتر از وی برای حکومت آنجا مناسب به نطر نمی رسید- در واقع هم کشندۀ برادررا از پیش چشم خود دور می کرد هم خراسان را از اینکه یک «عباسی» دیگر آنجا را پایگاه اظهار مخالفت با بغداد سازد و عده یی را به شورش و آشوب اغوا نماید برکنار نگه می داشت. طاهر هم چون خود و اکثر خویشانش در دستگاه خلیفه بودند و خود او هم بارها در خدمت وی آثار صداقت و صمیمیت خود را ظاهر کرده بود فرستادنش به خراسان از دیدگاه خلیفه متضمن هیچ گونه بی احتیاطی نبود. این نکته یی بود که سعی خاندان طاهر درفرونشاندن قیام بابک و مازیار هم بعدها آن را برای معتصم – برادر و جانشین مأمون – غیرقابل تردید نشان داد. *

بدینگونه بود که با واگذاری خراسان به طاهر[13]، اولین حکومت ایرانی درین ولایت به وجود آمد و چون این حکومت بعداز وی تدریجاً موروثی و مستقل گونه هم گشت، درواقع به دوقرن فترت سیاسی ایران که بعداز مرگ یزدگرد پیش آمده بود نیز تا حدی پایان داد . هر چند هنوز تا یک استقلال ملی و واقعی فاصله بسیار در بین بود. این حکومت محلی که سالها بعداز سقوط ساسانیان دوباره در قسمتی از خاک ایران،به دست یک خاندان ایرانی بنیاد شد بی آنکه به طور رسمی موروثی باشد به طور متوالی در چند نسل از اولاد بنیانگذارآن ادامه یافت و بی آنکه نسبت به خلیفه راه مخالفت درپیش گیرد، بر تمام خراسان و سیستان و ماوراء النهر و قسمت عمده یی از ولایت جبال و سرزمین قدیم ماد، حکمرانی شبه مستقل داشت. با آنکه" برنشانده خلیفه " بود و در تمام قلمرو خود به نام خلیفه خطبه می خواند به هر حال بخش عمده یی از ایران را تحت حکم فرمانروای واحدی که لامحاله ایرانی زبان و ایرانی نژاد بود به هم پیوند می داد و « الگو » یی برای حکومت های مستقل گونه دیگر- از جمله سامانیان و غزنویان – شد که بعدها به همان شیوه و بدون قطع ارتباط با خلیفه، دولتهای مستقل و نیمه مستقل به وجود آوردند و تدریجاً از حیطه نفوذ بغداد و خلیفه بیرون آمدند. به هر حال حکومت نوبنیاد خراسان که استقلال اداری آن هم مطلوب خلیفه و هم مورد درخواست عامه اهل ولایت بود، هرچند استقلالش در مفهوم جدایی قطعی از حوزه حاکمیت خلافت محسوب نمی شد ، ایرانی بود و در آیین فرمانروایی و شیوه کشورداری سنت های محلی بازمانده از ایران باستانی را تا حد ممکن رعایت و حمایت می کرد.»[14]

« طاهر دربین سرداران خلیفه ، غیر از جنگ و سیاست مرد ذوق و ادب هم بود. در شعر و نثر عربی دست قوی داشت و از تربیت خلیفه به حکمت و دانش هم علاقه می ورزید. با عشق و موسیقی هم سرو کاری داشت .* نسبت به یک زن چنگزن (= صناجه ) که در نیشابور می زیست و ویدا نام داشت عشق می ورزید و در باب او اشعار عاشقانه می سرود. درارتباط  با خلیفه و در اداره امور بغداد ، که از جانب خلیفه ولایت و شرطگی آن به وی واگذار شده بود، به زبان عربی محاوره می کرد ، و به سبب موالات با اعراب خزاعه از لحاظ  زبان و تربیت هم عربی محسوب می شد اما در نزد اعراب دربار بغداد  و کسانی که در مدت محاصره آنجا به دست سپاه وی ، اهانت و سختی دیده بودند غالباً مورد بغض و نفرت بود.

او را به خاطر نژاد ایرانیش به طعنه « فرزند آتشگاه» - ابن بیت النار- می خواندند و به خاطر یک چشم بودنش بر وی طعنه های دلازار می زدند و می کوشیدند تا او را به خاطر جنگی که با امین « مخلوع» کرد و به قتل او منجر شد نزد خلیفه منفور سازند.

با این حال اعزام وی به امارت خراسان که شامل سیستان و کرمان هم می شد و نظارت بر ماوراءالنهر و ادامه فتوح اسلامی در آن نواحی را دربر داشت، اعتماد خلیفه را در حق وی نشان می دهد. گذشته از اینها، در آن ایام فتنه هایی به وسیله خوارج روی داده بود که دفع آن ضرورت فوری داشت و برای آن کار خلیفه هیچ کس را بهتر از او نیافته بود.*نمی توان پذیرفت خلیفه کسی را که به وفاداریش اعتماد ندارد و او را تنها به چشم قاتل برادر می نگرد در چنان اوضاع و احوالی به امارت قلمروی بدین وسعت نامزد نماید.»[15]

« موسس سلسله طاهری به لقب ذوالیمینین مشهور است و در وجه این نسبت اقوال مختلفه است ؛ از آن جمله گویند که چون طاهر پس ار فتح بغداد حضرت امام رضا (ع) را به أمر مأمون به آن شهر خواند و با او به ولیعهدی بیعت گرفت ، دست چپ خود را در دست حضرت نهاد و گفت : دست راست من در خراسان مشغول بیعت با مأمون است. چه، رسم بنی عباس چنین بود که در موقع اخذ بیعت، خلیفه  با ولیعهد به مسجد حاضر می شد و مردم با هر دو بیعت می کردند. به این طریق که دست راست را در دست خلیفه و دست چپ را دست ولیعهد می نهادند. چون حضرت رضا این پیشامد را برای مأمون نقل کرد ، مأمون گفت که من دست چپ طاهر را نیز دست راست(یمین) می نامم تا نقصی در بیعت او با امام نباشد. به همین جهت طاهر، به ذوالیمینین اشتهار یافت.»[16]

 

« او  در بدو  ورود به خراسان ( ذی القعدۀ 205) به دفع خوارج پرداخت. یک تن از خوارج  را که با عده یی انبوه در نیشابور به اظهار عصیان پرداخته بود مغلوب کرد. تاخت و تاز ترکان تغزغز[17] را هم که در نواحی اشروسنه[18] در ماوراءالنهر روی داده بود خاتمه داد. به توصیه مأمون که به احوال خراسان آشنایی  قابل ملاحظه یی داشت قسمتی از نواحی ماوراءالنهر را که غسان بن عباد  به پسران اسد – اسد بن سامان خداة – سپرده  بود، در دست آنها باقی گذاشت و بعضی از آنها را هم به امارت سیستان فرستاد. خودش درمرو که کانون قیام ابومسلم بود و مأمون هم در مدت منازعه با امین در آنجا مانده بود، اقامت جست و آنجا را مرکز حکومت ساخت.* اما برای آنکه قلوب اهالی سایر نواحی خراسان را هم جلب کند در انتخاب حکام ولایات ناچار به مسامحه شد  و این امر مایه بروز اختلالهایی در کار امارت خودش نیز گشت. طاهر در کار لشکر دقت و توجه خاص نشان داد و نظم و انضباط  قابل ملاحظه یی دربین آنها برقرار کرد. در کار حکومت، وی در جلب قلوب اهل خراسان چنان صمیمانه کوشید که در دربار بغداد از جانب مخالفان متهم به داعیه طغیان اندیشی شد. اقدامات او در دفع خوارج چون با شدت عمل افراط آمیز همراه نبود، نزد اطرافیان خلیفه به قدرکافی  قاطع و سریع  تلقی  نشد. خلیفه هم، به الزام درباریان، نامه یی ملامت آمیز درین باب به وی  نوشت که بشدت مایه رنجش طاهر گشت. این دواعی و اسباب، در یک لحظه تزلزل و تردید او را به اظهار عصیان مصمم کرد و در همان تصمیم ، نام خلیفه را از خطبه نمازجمعه انداخت.*

اینکه بلافاصله در شب همان روز- در مرو -  وفات یافت( جمادی الاخر207) تفسیرهای گونه گونی را در اذهان عام برانگیخت و علت مرگ ناگهانی و بیهنگام او به واقع معلوم نگشت. بعدها از قول خادمش نقل شد که آن شب در  بستر مرگ  این عبارت را به فارسی تکرار کرده بود که « درمرگ نیز مردی باید». ازین عبارت او، اگر نقلش مجعول نباشد، چنان که برمی آید که ظاهرا خود او بعداز اعلام عصیان، اقدام عجولانه و ناسنجیده خویش را در نقض عهدی که با مأمون داشته است،خلاف مردی و مروت یافته باشد و لاجرم مردانه و بی تزلزل به خودکشی اقدام کرده باشد.

اما اینکه گفته شد مأمون از دریافت خبر وفاتش خرسندی خود را پنهان نکرد، در اذهان بعضی مورخان مؤید احتمال دخالت خلیفه در مسموم کردن وی شد. خاصه آنکه مأمون درمسموم کردن کسانی که از آنها ایمنی نداشت شهرت سوء داشت و اینگونه توطئه ها هم از اخلاق او غریب به نظر نمی آید.

معهذا مجرد این معنی که خلیفه بعد از وفات  طاهر امارت خراسان را به پسرش عبدالله بن طاهر واگذاشت و پسر دیگرش طلحه را که در خراسان با پدر همراه بود از جانب وی نیابت داد، اعتماد مأمون را برخاندان طاهر عاری از تزلزل نشان می دهد و احتمال دست داشتن وی را در مرگ طاهر ضعیف می نماید.* با این حال این نکته هم که  بعد از وفات طاهر لشکر او سر به شورش برداشت و تا مواجب شش ماهه را نستاند، آرام نیافت شاید حاکی از قوت این شایعه بوده باشد که خلیفه در مرگ طاهر به نحوی دست داشته است. شورش سپاه طاهر بعداز مرگ او چنان شدید بود که خلیفه ناچار شد وزیر خود احمد بن ابی خالد را برای دفع آن به خراسان گسیل دارد. ظاهر آنست که خلیفه بدون آنکه در مرگ سردار خراسان دستی داشته باشد به خاطر شایعاتی که لشکر طاهر را بعد از مرگ او به شورش واداشت، ناچار شد حکومت خراسان را درخاندان طاهرموروثی کند و ضمن انتخاب عبدالله طاهر به حکومت خراسان برادرش طلحه را که هنگام مرگ طاهر درخراسان به نزد او بود به نیابت وی تعیین نماید. این تصمیم هم که مأمون بهتر از آن هیچ تصمیم دیگر نمی توانست اتخاذ کند بی شک عامل عمده یی در رفع شورش سپاه و اعاده امنیت بشمار آمد.»[19]

 

خوارج

« در زمان خلافت مهد ی در سال 160 از فرقه خوارج که درکرمان و سیستان و خراسان و دو طرف دریای عمان فراوان  بودند، شخصی از اعراب مهاجر قبیله بنی ثقیف به نام یوسف البَرم در قسمت شرقی خراسان یعنی درحدود مرو رود و طالقان و جوزجانان ( گوزگانان) به ادعای امامت قیام کرد و حکومت شهر پنوشنگ را که با مصعب جدّ طاهر ذوالیمینین بود از او گرفت و بر کلیه ناحیه شرق خراسان استیلا یافت.

جمعی دیگر از خوارج در عهد هارون به ریاست حمزه خارجی در سیستان و خراسان و قهستان و مکران دولت معتبری تشکیل دادند وحمزه لقب امیرالمؤمنین اختیار کرد. هارون بیشتر به خیال دفع حمزه عازم خراسان گردید ولی چون در همین سفر مرد، حمزه به همان قدرت سابق باقی ماند و با آل طاهر که تازه بر روی کار آمده و خراسان و سیستان را تحت حکومت خود درآورده بودند ، به زد خورد پرداخت؛*  گاهی غالب و زمانی مغلوب بود تا آنکه به دست طلحه پسرو جانشین طاهر ذوالیمینین مغلوب شد و در 12 جمادی الاخری سال 213 فوت کرد ولی خوارج از میان نرفتند و پیوسته با آل طاهر در نزاع بودند تا سال 233 که امامت ایشان نصیب عمار خارجی شد و این عمار همان کسی است که به دست یعقوب لیث به قتل رسیده است.»[20]

 

2- طلحة بن طاهر

( 207- 213 )

 

همزمان با انتخاب عبدالله به جانشینی طاهر، خلیفه طلحه را نیز به نیابت ازعبدالله برگزید. چون طلحه در خراسان با پدر همراه بود و مقارن آن ایام بیشتر کارها در آنجا به دست او اداره می شد و بیرون آوردن آن ولایت از دست او – طلحه – برای خلیفه غیرممکن بود.

طلحه درایام پدر به حکومت سیستان منصوب بود و تا سال فوت پدردر آنجا می زیست. چون خبر وفات طاهر رسید، طلحه به خراسان رفت و از آنجا از جانب خود الیاس بن اسد سامانی را به سیستان فرستاد.

باری ، طلحه بن طاهر بعد از پدر در خراسان همچنان شیوه او را در طرز حکومت ادامه داد.* به ضرورت وقت در دفع خوارج هم اهتمام به جا آورد  و بیشتر عمر امارت او در جنگ با خوارج  گذشت. با حمزه خارجی که از عهد هاون الرشید خراسان و سیستان را عرضه ناامنی کرده بود، بارها جنگ کرد. با این حال، هرچند مقارن وفات او ( ربیع الاول 213 ) حمزه هم وفات یافت، فتنه خوارج در خراسان همچنان تا مدتها بعد دوام پیدا کرد.

بعداز فوت طلحه،برادر دیگرش علی بن طاهر بلافاصله به اشارت خلیفه حکومت خراسان را به دست گرفت. او نیز همچون برادرش طلحه، از جانب برادر خود عبدالله بن طاهر نیابت می کرد. اما او نیز چندی بعد در جنگ با خوارج کشته شد.

 

3- عبدالله بن طاهر

( 213- 230 )

« عبدالله بن طاهر که در آن هنگام آماده جنگ با" بابک خرمدین " بود- با فوت و کشته شدن نائبینش – به اشارت خلیفه عزیمت خراسان کرد.

واگذاری حکومت طاهر به پسرش عبدالله و نیابت  پی درپی  دو پسر دیگرش از حکومت برادر، فرمانروایی خراسان را برای آل طاهر- طاهریان – به نحو چاره ناپذیری به صورت یک ملک موروث درآورد. *معافیت این حکومت از مداخله مستقیم بغداد در جزئیات امور هم به صورت یک تحول اداری جلوه کرد و استقلال خراسان در تحت حکومت طاهریان صورت تجزیه قطعی و انفصال قهری پیدا نکرد. مبلغ سالانه یی که  بر وفق عهد و قرار خلیفه می بایست طاهر و فرزندانش از بابت جزیه و اخراج و عواید خراسان و ولایت تابع به بغداد گسیل دارند، هرگز قطع نشد و خطبه هم در تمام این قلمرو همواره و همچنان به نام خلیفه وقت خوانده می شد و در مواقع ضرورت در باب کارهای عمده نیز گزارش هایی به بغداد فرستاده می شد.

حکومت عبدالله بن طاهر اوج قدرت طاهریان در خراسان بود. آنچه از خراج ولایات تابع عاید او می شد چنانکه از نقل ابن خرداذبه بر می آید متجاوز از چهل و چهار ملیون درهم بود که البته البسه و امتعه نفیس دیگر و بردگان و چهارپایان هم بر آن افزوده می شد واین خود در آن عصر ثروت قابل ملاحظه یی  بود. المعتصم خلیفه جدید هم که بعداز مأمون به خلافت رسید – هر چند از عبدالله چندان دلخوش نبود -  اما ابقاء او را در حکومت خراسان به مصلحت وقت دید و به استقلال حکومت موروثی آل طاهر لطمه یی وارد نیاورد.*

عبدالله در تجهیز لشکرهایی که در ماوراء النهر برای توسعه قلمرو حلافت انجام می شد اهتمام کرد.

در دفع  خوارج و رفع ناخرسندیهایی  که  نایبان و کارگزاران او در نیشابور و نواحی دیگر به وجود آورده بودند نیز سعی بسیار ورزید.»[21]

« عبدالله بن طاهر توجه خاصی به رعایت حال کشاورزان نشان داد. قوانین پسندیده یی در باب تقسیم آب و طرز استفاده از قنات ها وضع کرد – که درین باره از رهنمودهای" فقها " در رعایت حقوق عام استفاه کرد – و مقررات او برای کشاورزان مایه تأمین رضایت و رفع  تبعیض ها  گشت. در رعایت حال کشاورزان خُرده پا  به عمال و کارگزارانش تأکید بسیار کرد تا در اخذ خراج از حال آنها  غافل نباشند و بدینگونه سختگیریهایی  را که از سالها  پیش ازو درین باب معمول شده بود، به نحو مطلوبی تعدیل کرد. وی علاوه بر اهتمام در دفع خوارج که در آن ایام هنوز سیستان را عرضه آشوب خود می داشتند، در دوران خلافت معتصم، اهتمام قابل ملاحظه یی  در دفع شورش های  ضد خلافت کرد که موجب مزید اعتماد خلیفه جدید در حق او گشت.* از جمله توفیقی که در فرونشاندن شورش مازیار در طبرستان یافت و نقشی که در کشف و افشاء توطئه افشین اشروسنه بر ضد خلیفه به انجام رساند امارت او را در خراسان در نظر خلیفه  سزای تحسین و موجب بسط امنیت کشور نشان داد.

علاقه او به شعر عربی که خود او و پدرش طاهر در آن زمینه مایه خوبی داشتند شاید از توجه وی  به ترویج شعر و ادب زبان فارسی مانع آمد. اما بعید می نماید این بی توجهی به شعر و ادب فارسی تا آن حد بوده باشد که بر وفق یک روایت ضعیف مذکور در تذکره دولتشاه، وی را به فروشستن یک نسخه فارسی قصه وامق و عذرا وادار کرده باشد. خود او در زبان عربی شاعر و کاتب بود و مجموعه رسایل او مثل مجموعه رسایل پدرش نمونه بلاغت محسوب می شد. " حنظله باد غیسی " از نخستین شاعران فارسی گوی خراسان هم  بنابر مشهور به دربار او منسوب بود و از او توجه و نواخت بسیار دید[22].

حکومت عبدالله طاهر در رعایت دقایق عدالت گستری و رعیت پروری یک نمونه مقبول و یادماندنی محسوب شد و او به احتمال قوی در توجه به ابن دقایق تحت تأثیر تعلیم پدرش طاهر بود که در عهدنامه معروف او – خطاب به وی – درتقریر لطایف سیاست و دقایق حکمت، به گفته مأمون ، هیچ نکته یی را فروگذار نکرده بود. علاقه یی که عبدالله در نشر و ترویج سوادآموزی نشان داد خاطره او را در اذهان نسلهای بعد به نحو بارزی محبوب نگهداشت.*

وی در قلمرو خود کودکان را تشویق به آموختگاری کرد و فرمان داد تا اطفال رعایا را به هیچ بهانه از مکتب محروم ندارند. حتی فرمود که تا  وسایل و اسباب درس خواندن را همه جا برای آنها فراهم سازند تا استعداد هیچ کودک ضایع نماند . و این نکته در تاریخ آن ایام ماجرایی یگانه، ممتازو درخشان در زمینه تعمیم سواد و بسط  دانش بود.»[23]

 

4- طاهربن عبدالله

( 230- 248 )

« بعداز مرگ عبدالله بن طاهر در ربیع الاخر 230 ، پسرش طاهر دوم – ابوالطیب طاهربن عبدالله بن طاهر – به امارت رسید. با آنکه واثق خلیفه درین باب میل قلبی نداشت ولی خود را به حفظ و ادامه حکومت موروث خراسان در سلاله طاهر ناچار یافت. طاهر دوم (ثانی) درتمام مدت امارت خویش با خوارج و عیاران سیستان، که طالب استقلال بودند، درگیر بود. با آنکه ازکفایت پدر بی بهره نبود  به اندازه او برای بسط  عدالت در قلمرو خویش فرصت نیافت.* با اینهمه ، فرمانروایی عاقل ، ساده و معتدل بود. و چنانکه شیوه فرمانروایان هوشمندست از گوش دادن به سخن متملقان و گزافه گویان بیزاری نشان می داد. حادثه یی  یاد کردنی که در دوران فرمانروایی او در خراسان روی داد، قطع کردن " سَرو" معروف کاشمر بود. درخت زیبای تناور کهنسالی که در حوالی ترشیز سایه گستر[24] بود و گفته می شد در عهد زرتشت  یا  به  دست او غرس شده بود.

به هر حال حکم  قطع درخت از جانب متوکل خلیفه رسید که شاید او آن را بهانه یی برای مداخله مستقیم خلیفه در امور خراسان ساخته بود. ابوالطیب طاهر که به هر حال دست نشانده  یا برنشانده خلیفه محسوب می شد ازاجرای حکم، هرچند شاید با  بی میلی  و ناخرسندی،چاره نداشت. آری ، حکم خلیفه برای عامه اهل ولایت مایه ناخرسندی شد.»[25] برای خلاصی از این حکم خلیفه« کسانی که تاریخ بیهق آنها را « گبران » می خواند پیشنهاد کردند، پنجاه هزار دینار نیشابوری به خزانه خلیفه کارسازی نمایند  تا او از این اقدام بازایستد. اما امیر طاهری که به خلق وخوی خلیفه  متعصب و نیمه دیوانه عصر آشنایی بیشتر داشت حتی جرات نکرد درین باب با متوکل به  مکاتبه پردازد. به هرحال قطع درخت که به حکم متوکل انجام شد بنابر مشهور با قتل متوکل به دست ترکانش در سال 247 رجب  مقارن گشت. آن قتل را عام مردم به تأثیر شوم این قطع درخت منسوب کردند. خود طاهر هم چندی بعد از آن در سال 248 رجب وفات یافت.»[26]*

 

5- محمد بن طاهر

( 248- 259 )

« امارت خراسان بعداز او به پسرش " محمد بن طاهر" رسید که به قول گردیزی مورخ، غافل و بی عاقبت بود. اوقاتش در عیش و مستی می گذشت و به شعر و موسیقی بیش از ملک و حکومت علاقه نشان می داد.

دوران یازده ساله امارت این آخرین امیر طاهریان دوران هرج و مرج خراسان بود. ضعف و فترت دستگاه خلافت هم که در دنبال قتل متوکل پیش آمد در تمدید و توسعه این هرج ومرج تأثیر بخشید. اختلال به قدرت طاهریان راه یافت و در ولایات تابع اغتشاش هایی روی داد.»[27]*

به علت ضیعف النفسی و غفلت محمدبن طاهر« کارداران او در ولایت با مردم به خودسری و استبداد معامله می کردند، چنانکه عمّش سلیمان، والی  قسمتی از طبرستان به اهالی صدمات بسیار زد و بر اثر همین حرکات زشت سلیمان و عمال او بود که مردم بر طاهریان شوریدند و علویان را که توسط داعی کبیر حسن بن زید علوی رهبری می شد  پیش انداخته، خود را ازتحت فرمان آل طاهر بیرون آوردند.»[28] و همچنین « با  غلبه یعقوب بن لیث صفاری که در اواخر عهد طاهردوم در سیستان قیام کرد آن ولایت از قلمرو وی جدا شد. ری و قزوین نیز در همان ایام از حوزه اقتدار وی خارج گشت و ضعف اراده خود وی و سوءاداره عمالش قلمرو او را تقریبا منحصر به تختگاه وی در نیشابور کرد. آن هم به  تحریک و تشویق اطرافیان خود وی که با صفار سیستان تبانی کرده بودند به دست یعقوب افتاد.* بهانه یعقوب خودداری محمد بن طاهر از استرداد کسانی بود که متهم به سوءقصد به جان امیر صفار شده بودند و وی آنها را نزد خود پناه داده بود. با تسخیر نیشابور و توقیف وی – که هر دو به آسانی و بدون مقاومت انجام گرفت – یعقوب خطبه به نام خود خواند و حکومت طاهریان پس از 53 سال در تمام خراسان به پایان رسید.

چون یعقوب او را بی زیان و بغداد را از پشتیبانی وی  ناتوان یافت ، محمد از بند وی آزادی یافت و به بغداد رفت. با آنکه به دنبال غلبه صفار بر نیشابور قدرت طاهریان در خراسان خاتمه یافت، اما ارتباط آنها با دستگاه خلافت همچنان ادامه پیدا کرد. محمدبن طاهر شحنه بغداد شد و از جانب خلیفه مورد تقدیر و حمایت واقع گشت.*

در آنجا – محمد بن طاهر-  غیر از ارتباط  با دستگاه خلیفه و عنوان امارت، کاخ و باغ  طاهریان برایش باقی مانده بود. خراسان و سیستان به دست صفار افتاد و با اعتلاء یعقوب خاطره خاندان طاهر یکچند از یادها رفت.

محمدبن طاهر بعد از خاتمه عهد یعقوب ، در سال 271ه  سعی  نیم بند  بیفایده یی هم به اشارت خلیفه برای اعاده قدرت موروث طاهریان در خراسان انجام داد و خلیفه هم درین زمینه به او کمک کرد، ولی او توفیقی نیافت و به بغداد بازگشت. باقی عمرش نیز همانجا به پایان آمد و خراسان و سیستان در دست صفاریان باقی ماند.

طرز فرمانروایی آل طاهر هم به وسیله سامانیان و غزنویان دنبال شد.* دولت کوته مدت آنها  بی آنکه هرگز به نحو قطعی از حوزه  حکم  خلیفه  خارج شده باشد اولین دولت مستقل گونه ایرانی در دوران اسلامی بشمار آمد.»[29]

اسامی امرای طاهری و زمان امارت هریک

ا- طاهربن حسین بن مصعب                     206- 207

2- طلحة بن طاهر                                  207- 213

3- عبدالله بن طاهر                                 213-230

4- طاهربن عبدالله                                  230 - 248

5- محمدبن طاهر                                    248 - 259

 

 


-[1] در باب والیان عرب در خراسان قبل از عهد طاهریان ر ک : حمزه اصفهانی ، سنی ملکوک الارض / 138 در زین الاخبار گردیزی هم  ظاهراً از همان مأخذ گرفته شده است.

[2] - ر.ک: روزگاران، عبدالحسین زرین کوب

[3] - ر. ک: روزگاران، عبدالحسین زرین کوب

[4] - ر. ک: تاریخ ایران- بعدازاسلام، عباس اقبال آشتیانی

[5] - ر. ک: روزگاران، عبدالحسین زرین کوب  (* سایت تخصصی تاریخ اسلام )

[6] - ر. ک: تاریخ ایران- بعداز اسلام، عباس اقبال آشتیانی

[7] - ر. ک: روزگاران، عبدالحسین زرین کوب

[8] - همان

[9] - ر. ک: تاریخ ایران- بعداز اسلام، عباس اقبال آشتیانی

[10] -  جامگی : وظیفه و آنجه به ملازم و نوکر و غلام بدهند به جهت جامه بها. / ر. لغت نامه دهخدا

[11] -  بیستگانی : منسوب به بیستگان / ماهیانه که به نوکر دهند / مواجب لشکریان و جیره و ماهیانه نوکران. / ر.ک: لغت نامه دهخدا

*سایت تخصصی تاریخ اسلام

[12] - ر. ک: روزگاران، عبدالحسین زرین کوب

[13] -  راجع به طاهر ذوالیمینین ارجاع به بعضی مآخذ احوالش درینجا بی فایده نیست : واگذری قلمروی از حلوان تا اقصای شرق به او : تاریخ طبری، طبع دخویه 11/ 1039 ، ایضاً با اشارت به اشتمال بر خوارزم وماوراءالنهر : ابن طیفور، البغداد / 24 دربارۀ عشقش به زن چنگزن ، البغداد / 68-67 . درباره نامه یی که او به پسرش عبدالله نوشت و مأمون خلیفه بعداز خواندن آن اقرار کرد که نویسنده هیچ دقیقه یی از دقایق سیاست را در آن فروگذار نکرده  است ، طبری 11/ 2-  1061 . درباره آخرین کلامش که در دم مرگ به فارسی گفت : البغداد / 73 ، طبری 11 /  1063

* سایت تخصصی تاریخ اسلام

[14] - ر. ک: روزگاران، عبدالحسین زرین کوب

[15] - ر. ک: روزگاران، عبدالحسین زرین کوب

[16] - ر. ک: تاریخ ایران- بعداز اسلام ، عباس اقبال آشتیانی

[17] - غز: صنفی از ترکان غارتگر بودند که در زمان سلطان سنجر قوت گرفتند و خراسان را به تصرف آوردند. و سلطان سنجر را گرفته در قفس کردند. / ر. لغت نامه دهخدا

[18] - اشروسنه : شهر بزرگی از بلاد هیاطله در ماوراءالنهر بود که میان سیحون و سمرقند قرار داشت و از شهر مزبور تا سمرقند بیست وشش فرسخ بود، از بلاد اقلیم چهارم بشمار میرفت ، طول آن 91 و یک ششم درجه و عرض آن 36 و دو ثلث درجه بود. اصطخری گوید اشروسنه مانند سغد نام اقلیم است و در آن ناحیه جایگاه یا شهری بدین نام نیست و بیشتر قسمتهای آن سرزمین کوهستان است و اگر از اقالیم ماوراءالنهر در آن سرزمین گردش کنند، در جانب شرقی آن فرغانه و درسوی غربی آن حدود سمرقند و در قسمت شمالی آن چاچ و قسمتی از فرغانه و در سمت جنوبی آن برخی از حدود کش ّو چغانیان و شومان و لاشگرد و راشت دیده میشود. شهر بزرگ آن سرزمین را بلسان خوانند و از شهرهای دیگر آن بنجیکت و ساباط و زامین و دیزک و خرقانه را میتوان نام برد و شهر بُنجیکت مرکز ولایت آن بشمار میرود. (از معجم البلدان ). / ر. لغت نامه دهخدا

* سایت تخصصی تاریخ اسلام

 

[19] - ر. ک: روزگاران، عبدالحسین زرین کوب

* سایت تخصصی تاریخ اسلام

 

[20] - ر. ک:تاریخ ایران- بعداز اسلام، عباس اقبال آشتیانی

* سایت تخصصی تاریخ اسلام

[21] - ر. ک: روزگاران، عبدالحسین زرین کوب

[22] -  با آنکه عبدالله طاهر و پدرش طاهر به فرهنگ و زبان عربی برآمده بودند، روایت دولتشاه مبنی بر اقدام به نابودکردن نسخه قصه "وامق و عذرا" از عبدالله بعید به نظر می رسد. بر وفق این روایت « امیر عبدالله بن طاهر روزی در نیشابور نشسته بود. شخصی کتابی آورد و به تحفه پیش او نهاد. پرسید که این چه کتاب است؟ گفت : این قصه وامق و عذرا است و خوب حکایتی است که حکما به نام شاه انوشروان  جمع کرده اند. امیر عبدالله  فرمود که : ما مردم قرآن خوانیم و غیر از قرآن و حدیث پیغمبر چیزی نمی خوانیم . ما را ازین نوع کتاب هیچ در کار نیست و فرمود تا آن کتاب را در آب انداختند و حکم کرد که در قلمرو من هر جا که از تصانیف و مقال عجم و مغان کتابی باشد، جمله را باید سوزاند؛ تذکرةالشعراء، طبع عباسی / 35 . با توجه به شهرت افراد خاندان طاهر به  عنوان  مجوسی و «ابن بیت النار» و ارتباط دوستانه و خاص آنها با مأمون خلیفه و گرایش های او به علوم  و معارف عجم، این حکایت که قبل از دولبشاه در مآخذ دیگر هم نیست باید بکلی مجعول باشد. مأمون به ترجمه و نشر کتب یونانی اهتمام داشت . وامق و عذراهم یک قصه یونان بود  که ظاهرا در نواحی بلخ شهرت داشت از بین هم نرفت ، بعدها "عنصری" آن را به نظم آورد و عبدالله که علاقه خلیفه را به آثار یونانی میدانست بی دستور او چنین کتابی را از بین نمی برد. قصه بودنش موجب عدم توجه مأمون نمی شد. مأمون به اینگونه قصه های باستانی علاقه داشت و حتی خود او" کلیله و دمنه "را تلخیص کرد. با تسامح فکری و گرایش فلسفی او چگونه ممکن بود بر کشیده اش عبدالله طاهر را به از بین بردن یک نسخه ماخوذ از ادب یونانی اجازه داده باشد؟ ضعف دولتشاه در بسیاری مواضع کتابش پیداست و پیداست که بر خبر واحد او تا چه اندازه جای اعتماد هست؟ در سنت های شفاهی زرتشتی ، سعی در نابود کردن آثار و کتابهای زرتشتی به طاهربن عبدالله نسبت داده شده است و آن هم بعید به نظر می رسد (سفرنامه جکسون) بویژه که خود او را مخالفانش"ابن بیت النار" می خواندند.

[23] - ر ک: روزگاران، عبدالحسین زرین کوب

* سایت تخصصی تاریخ اسلام

[24] -  در باب سرو کشمر ( = کاشمر ) که زرتشت و به قولی گشتاسپ درموضعی که کاخ پادشاه در آن حوالی بنا شد غرس کرد و قرنها بعد در عصر خلفای اسلام به امر متوکل خلیفه عباسی که به تماشای آن علاقه پیدا کرده بود قطع شد. در ثمارالقلوب ثعالبی / 590 و تاریخ بیهق تصنیف ابوالحسن بیهقی / 3- 281 تفصیل های جالب هست. گستره سایه و سطبری تنه درخت هنگام آنکه به اشارت خلیفه و مباشرت امیر طاهری از پا درافتاد مایه تأثر و اعجاب و دریغ اهل ولایت شد. برای تصیل بیشتر ر ک :

Jackson, W. , Zoroastrian Studies / 255-266

[25] - ر. ک: روزگاران، عبدالحسین زرین کوب

[26] - همان

[27] - همان

[28] - ر. ک: تاریخ ایران- بعدازاسلام، عباس اقبال آشتیانی

* سایت تخصصی تاریخ اسلام

[29] - ر ک. روزگاران، عبدالحسین زرین کوب

 
قُلْ سِیرُوا فِی الْأَرْضِ فَانظُرُوا کَیْفَ بَدَأَ الْخَلْقَ ثُمَّ اللَّهُ یُنشِئُ النَّشْأَةَ الْآخِرَةَ إِنَّ اللَّهَ عَلَى کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ (بگو در زمین بگردید و بنگرید خداوند چگونه آفرینش را آغاز کرده است، سپس خداوند به همین گونه، جهان را ایجاد می کند خداوند یقیناً بر هر چیز تواناست)   /عنکبوت20
mohammad_43

mohammad_43
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : فروردین 1388 
تعداد پست ها : 32320
محل سکونت : اصفهان

پاسخ به:ایران شناسی / سلسله های حکومتی ایران
شنبه 1 آبان 1389  6:29 PM

10- صفاریان


«247 - 289 ق / 861 - 902 م»

از اواسط قرن سوم هجری، دولت نیرومند
عباسیان رو به زوال نهاده شوکت و عظمت پیشین را از دست داد. خلفای آن سلسله در اثر طغیانها و شورشهای پی در پی و اغتشاشهای مداومی که در اطراف و اکناف قلمروی ایشان بروز کرده بود، با دشواریهای زیادی دست به گریبان بودند.

همچنین امرا و بزرگان در سراسر متصرفات
عباسیان - چه در افریقا و چه در آسیا - لوای استقلال برافراشته از فرمانبرداری حکومت مرکزی سرباز زدند .

در اوج هرج و مرج دستگاه عباسی، یعقوب بن لیث بن معدل بن حاتم بن ماهان صفاری در سیستان از جمله کسانی بود که از اطاعت محض عباسیان سر باز زد و به گونه ای ادعای استقلال طلبی کرد.

بنیانگذار صفاریان ، یعقوب لیث صفاری

نهضت یعقوب لیث در سیستان، از قیام
عیاران و مطوعه
شهر بر ضد خوارج که عمال
طاهریان بعد از سالها درگیری از عهده دفع آنها بر نیامده بودند آغاز شد. خوارج سیستان که در آن ایام به اتحادیه‏ای از دزدان و راهزنان تبدیل شده بود،

به تدریج تمام سیستان و قسمتی از اطراف خراسان را دچار نا امنی کرده و جولانگاه تاخت و تاز بی امان خویش ساخته بودند، و چون حاکم سیستان، که از دست نشاندگان طاهریان بود از عهده دفع آشوب آنها بر نمی‏آمد، عیاران شهری، طبقات جوانان و جوانمردان محلی، به عنوان مطوعه و غازیان، به دفع خوارج همت گماشتند.

یعقوب و برادرانش - عمرو و علی که بعدها در عیاریها و شبگردیهای شهر با او شریک و رفیق شدند، از فرزندان لیث رویگر و از اهالی قریه‏ای به نام قرنین بودند.

یعقوب که به زودی در نقش رهبر جنگجویان ضد خوارج و ضد طاهری ظاهر شد، توانست به تدریج آشوبهای محلی را سرکوب و امنیت سیستان را تأمین نماید «حوالی 248 ق / 862 م»، و چندی بعد دولت تازه‏ای را در سیستان بنیان گذارد.

رویکرد یعقوب لیث صفاری به خلافت

دولت صفاریان که توسط یعقوب لیث پایه گذاری شد و حکومت طاهریان را در خراسان خاتمه داد توانست به نحو بی سابقه‏ای، خلیفه را غافلگیر و به شدت نگران کند.

زیرا صفاریان در
سیستان، بر خلاف خاندان طاهریان، قدرت فرمانروایی خود را مدیون حکم خلیفه نبودند بلکه آن را مرهون قدرت و سلحشوری خود می‏دانستند.
یعقوب سیستان و نواحی مجاور را با جنگ و شمشیر به دست آورد و سپس آنها را از قلمرو
خلافت جدا کرد.

البته در آنچه که کرده بود، حکم و دستور خلیفه و یا نایبان او را هرگز نخواسته بود، مضاف بر این که در آن چه با شمشیر خود به تصرف در آورده بود، بی آن که از جانب خلیفه دستور یا فرمانی داشته باشد، حکام و عمال خلیفه را از آنجا رانده، یا عزل و حبس کرده بود.

این امر که در بعضی از موارد طی جنگهایی که در اطراف
خراسان انجام می‏داد، گه گاه نام خلیفه را در خطبه، در بعضی از این شهرها می‏خواند، مبنی بر قبول مشروعیت حق حکومت خلیفه نبود، بلکه بیشتر برای اجتناب از عواقبی بود که گمان می‏کرد با آوردن نام خلیفه در خطبه ها رفع خواهد شد.

بدین گونه قدرت خود را مبنی بر غلبه نشان می‏دادو همواره می‏گفت که حکم او همین حکم شمشیر است و اگر خلیفه نیز بر سرزمین‏هایی حکمروایی دارد جز به حکم شمشیر نیست.

لاجرم قیام او که بعدها سرداران
گیل و دیلم همچون اسفار، مرداویج و آل بویه آن را به شیوه خود دنبال کردند، در حقیقت شیوه سازشکارانه آل طاهر و پیروان این شیوه را نفی می کرد، و می‏کوشید با خلع طاعت خلیفه و خروج از عهد و بیعت متداول و مقبول عام نسبت به او، در تمام قلمروی که در گذشته به دست اعراب فتح شده بود، حکومت تازه‏ای را - که البته جنبه اسلامی آن محفوظ بود - برقرار کند.

پایان کار صفاریان

قیام و نهضت یعقوب، آن گونه که او آرزو می‏کرد، کامیاب نشد.
چنین به نظر می‏رسد که دلیل عمده ناکام ماندن آن، تا حد زیادی، مربوط به ناهمگونی سپاه خودش بود که از عناصر مختلفی همچون

عیاران،
اسیران جنگی و
سربازان مزدور

تشکیل می‏شد که هیچ چیز به جز قدرت فرماندهی، پایبندی به انضباط نظامی، و مهارت جنگی یعقوب آنها را به هم پیوند نمی‏داد.

در بین سپاهیانش، شاید جز عیاران سیستان و دوستان شخصی‏اش، کمتر کسی از سران سپاه، اقوام او را در خلع طاعت خلیفه تأیید می‏کرد، ولی او همچنان در مخالفت با خلیفه استوار، یک دنده و سر سخت بود.

خاطره فرمانروایی یعقوب و برادرش عمرو، که باعث احیاء راه و رسم

پهلوانی،
عیاری و جوانمردی

بود، قرنها بعد از آنها، در تاریخ باقی ماند و نامشان در سیستان و خراسان و در فارس زنده بود. نقش صفاریان، به ویژه یعقوب و عمرو، در احیاء روحیه ملی در خاطر ایرانیان، برای سده‏های متوالی همچنان دوام داشت و زمینه‏ای برای دیگر سلسله‏های مستقل ایرانی شد.





 
قُلْ سِیرُوا فِی الْأَرْضِ فَانظُرُوا کَیْفَ بَدَأَ الْخَلْقَ ثُمَّ اللَّهُ یُنشِئُ النَّشْأَةَ الْآخِرَةَ إِنَّ اللَّهَ عَلَى کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ (بگو در زمین بگردید و بنگرید خداوند چگونه آفرینش را آغاز کرده است، سپس خداوند به همین گونه، جهان را ایجاد می کند خداوند یقیناً بر هر چیز تواناست)   /عنکبوت20
mohammad_43

mohammad_43
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : فروردین 1388 
تعداد پست ها : 32320
محل سکونت : اصفهان

پاسخ به:ایران شناسی / سلسله های حکومتی ایران
شنبه 1 آبان 1389  6:33 PM

 

11- سامانیان

«261 - 395 ق / 874 - 1004 م»

 

پیشینه ی مختصری از سامانیان

سامانیان که منسوب به سامان خداة، دهقانی زرتشتی از نواحی بلخ و به قولی سمرقند و مالک قریه سامان در آن نواحی بودند،

از زمان خلافت مأمون در خراسان، یعنی اندک مدتی پیش از روی کار آمدن طاهریان، در قسمتی از ماوراء النهر حکومتهای مستقل کوچکی را که به حکم خلیفه به آنها واگذار شده بود، به عهده داشتند.

آنها نسب خود را - به دنبال به دست گرفتن قدرت - به بهرام چوبینه، سردار معروف عهد ساسانیان می‏رساندند.


 

روی کار آمدن سامانیان

انقراض حکومت طاهریان و ضعف و فترت تدریجی که از غلبه ترکان در دستگاه خلافت پدید آمد، سرزمینهای شرقی خلافت را از نفوذ خلیفه و از امکان اعمال قدرت عملی او آزاد کرد.

در چنین ایمنی و فراغی که به ویژه دوری از بغداد آن را بی دغدغه می‏ساخت، ولایت ماوراءالنهر که از عهد طاهریان یا پیش از آن به سامانیان واگذار شده بود، تحت رهبری امیران این خاندان، مرکز یک دولت قدرتمند شد و خراسان و ری، و مدتی هم، جرجان، طبرستان، و سیستان، از جانب خلیفه یا به حکم استیلاء و غلبه، ضمیمه قلمرو آنها شد.

با آن که استیلای این خاندان بر جرجان، طبرستان و سیستان مستمر نبود و چندان دوام نداشت،

ولی خراسان و ماوراء النهر در بخش عمده دوره امارت سامانیان، از مداخله مستقیم عمال خلیفه آزاد ماند و باقی مانده دنیای باستانی ایران، در شکل اسلامی خود، در تمام این نواحی، حیاتی تازه یافت.

 

اوضاع قلمرو خلافت در دوره ی سامانیان

مؤسس این سلسله، نصر اول و عده‏ای از فرمانروایان برجسته آن، توانسته بودند دورانی از آرامش نسبی را برای ایرانیان فراهم آورند، ولی البته همه آنان چنان نبودند و همیشه نیز چنان نگذشت.

ثبات این سرزمین با کوششهایی که توسط مرداویج زیاری برای بازگرداندن شیوه ی حکومت ایران پیش از اسلام صورت گرفت و همچنین با افراط کاریهای دینی پادشاه با شکوه سامانی، نصر دوم ، که در اواخر زندگی خود به مذهب اسماعیلی گرویده بود و از این راه خود را با دستگاه خلافت درگیر کرده بود، در صورتی که این دستگاه در حقیقت تکیه گاه عمده این سلسله به شمار می‏رفت.

با وجود این، حتی پیش از آن که نشانه های سقوط سامانیان در نتیجه کشمکشهای ایشان با خاندانهای زمیندار و با نفوذ یعنی «دهقانان» و خاندانهای مأموران رسمی و نیز در نتیجه نزاعهای داخلی و بالاخره توسعه قدرت آل بویه در باختر و جنوب باختری ایران ، آشکار شود، تحولی در نوار غربی منطقه نفوذ سامانیان حاصل شد که چهره جهان اسلامی را از سده پنجم هجری / یازدهم میلادی به بعد کاملاً تغییر داد.

مدت درازی مجاهدان در راه ایمان، بار جنگهای دفاعی را در مرزهای امپراتوری بیزانیس بر دوش داشتند و تقریباً همه ساله با هجومهایی که به «حمله‏های تابستانی» معروف شده بود، در سرزمینهای آل بویه پیشروی می‏کردند، ولی هیچ پیشرفت بزرگی عاید مردم ارتدوکس مذهب آناتولی، نمی‏شد.

در ماوراءالنهر و کناره دره فرغانه نیز با همسایگان غیر مسلمان زد و خوردی صورت می‏گرفت. که از این میان تنها بهره عمده‏ای که در مبارزه سامانیان با همسایگانشان ، قَرَه خانیان یا ایلکخانان ، نصیب ایشان شد، تسخیر طراز «تلاس» در 280 ق / 893 م بود.

 

 

   

فرمانروایان سامانی


  • نصر بن احمد سامانی
  • اسماعیل بن احمد سامانی
  • ابو نصر احمد بن اسماعیل سامانی
  • نصر بن احمد بن اسماعیل سامانی
  • نوح بن نصر سامانی
  • عبدالملک بن نوح سامانی
  • ابو صالح منصور بن نوح
  • ابوالقاسم نوح بن منصور
  • ابوالحارث منصور بن نوح
  • ابوالفوارس عبدالملک بن نوح
  • امیر اسماعیل منتصر سامانی

 

 

 

اسلام در زمان سامانیان


وضع عمومی پایدار در مرز شمالی سامانیان که جنگهای خونین در آنجا بسیار کمتر از آناتولی اتفاق می‏افتاد، سبب آن شد که مجاهدان مرز نشین به وظایف تبلیغ دینی بپردازد که سخت تحت نفوذ اهل تصوف و تشیع بود.

در حالی که یونانیان - حتی تا زمان حاضر - خود را تقریباً به صورت کامل مصون از پذیرفتن تبلیغات اسلامی نشان داده‏اند، ترکانی که در مرزهای سامانیان ساکن بودند - اغلب شمن پرست و گروه اندکی مسیحی و بنابراین غیر وابسته به یک دین جهانی - به دور از هر گونه مشکلی با وسایل مسالمت آمیز؛ دین اسلام درآمدند.

شک نیست که پشتیبانی سامانیان از مبلغان و رباط نشینان، عامل عمده‏ای در این پیشرفت دین اسلام بوده است که بدون این پشتیبانی هرگز ممکن نبود چنین پیشرفتی حاصل شود.

سامانیان، از این لحاظ و همچنین از لحاظ ترویج و تشویقی که از ادبیات فارسی می‏کردند که صلح را در قسمت عمده‏ای از ایران برقرار سازند، نقش عمده‏ای در تاریخ جهان داشته‏اند.
جهان اسلامی گرویدن ترکان را به دین اسلام که بعدها عملاً دین همه اقوام ترک شد؛ به ایشان مدیون است.

در عین حال، به علت علاقه فراوان سامانیان به مذهب تسنن، همین مذهب میان ترکان رواج یافت و بعدها سبب شد که در جهان اسلام به صورت روز افزون این مذهب غالب باشد.
البته عده ای هم بر این عقیده هستند که از آنجایی که سامانیان که در مسلمان کردن اقوام ترک در شرق قلمرو خلافت فعلیت می کردند ، خود اهل تسنن بودند لذا ترکها را هم به همین مذهب در می آوردند.

با همه این احوال، باید گفت که سامانیان با مسلمان کردن ترکان، زمینه را برای سقوط خود فراهم کردند و قرلقها به زودی ماوراءالنهر سامانیان را زیر فشار قرار دادند. علمای دینی که فرمانروایان سامانی برای رو به رو شدن و جنگ با ترکان، تأیید آنان را خواستار شده بودند، چنان فتوا دادند که ترکان مهاجم نیز مسمانانی درستند و برای جنگیدن با ایشان نمی‏توانند به جهاد فتوا دهند.

بدین ترتیب دولت سامانی که نمی‏توانست در برابر ترکان مهاجم مقاومت ورزد، در سالهای 389 - 94 ق / 999 - 1004 م، رو به زوال رفت و سرانجام منقرض شد و سرزمینهای شمال جیحون به تصرف قره خانیان درآمد.

وارث سامانیان در جنوب جیحون غزنویان بودند که نسبتشان به سرباز مزدور ترکی می‏رسید. نام آنها مأخوذ از نام پایتخت ایشان، غزنه، واقع در سرزمینی است که اکنون افغانستان نام دارد.

 

 

زبان فارسی در زمان سامانیان


در دوره ایران سامانی، زبان فارسی از پیشرفت و شکوفایی زیادی برخوردار شد.

با آن که سامانیان در امور اداری زبان عربی را به کار می بردند و آن را شعار وحدت با خلافت می شمردند، امکان آن را فراهم آوردند تا شاعران ایرانی همچون

رودکی «وفات در 329 ق / 940 - 1 م» و
دقیقی «حدود 325 - 70 ق / 935 - 80 م»

از نخستین کسانی باشند که به گونه‏ای از زبان ملی خود که از تکمیل و تلفیق لهجه‏های محلی گوناگون فراهم آمده بود مطلب بنویسند.

این زبان در دبار سامانیان پذیرفته کرد و سرانجام به عنوان زبان «فارسی جدید» رواج پیدا کرد که با اندکی تغییرات آوایی تا زمان حاضر بر جای مانده است.

فارسی جدید به خط عربی نوشته شد و رفته رفته هر چه بیشتر کلمات عربی به آن راه یافت و البته بر غنای زبان فارسی افزود.
 

 


 
قُلْ سِیرُوا فِی الْأَرْضِ فَانظُرُوا کَیْفَ بَدَأَ الْخَلْقَ ثُمَّ اللَّهُ یُنشِئُ النَّشْأَةَ الْآخِرَةَ إِنَّ اللَّهَ عَلَى کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ (بگو در زمین بگردید و بنگرید خداوند چگونه آفرینش را آغاز کرده است، سپس خداوند به همین گونه، جهان را ایجاد می کند خداوند یقیناً بر هر چیز تواناست)   /عنکبوت20
mohammad_43

mohammad_43
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : فروردین 1388 
تعداد پست ها : 32320
محل سکونت : اصفهان

پاسخ به:ایران شناسی / سلسله های حکومتی ایران
یک شنبه 2 آبان 1389  9:29 AM

 

 

12- دیلمیان (آل بویه )


«320-447 ق / 932-1055 م»

در سالهای ضعف و انحطاط بغداد که امراء ترک و کرد و گیل و دیلم خلیفه را هم در تختگاه وی دست نشانده قدرت و غلبه خویش ساخته بودند، با آن که در ایران اندیشه ایجاد یک قدرت پایدار همراه با احیاء سنت باستانی در خاطر بسیاری از داعیه داران عصر، از گیل و دیلم و طبری شکفته بود، تحقق این رویاء آن هم در یک مدت کوتاه، تا حدی فقط برای آل بویه ممکن شد که آن نیز به سبب اختلافات خانگی، تقید به تقلید از دعوت زیدیان، و برخورد با انقلابات خراسان خیلی زود مثل یک رویای صبحگاهی پایان یافت .

مع هذا بنیانگذار این سلسله علی بن بویه دیلمی ملقب به عمادالدوله و برادر زاده‏اش فنا خسرو بن حسن معروف به عضدالدوله، با وجود محدود بودن حکومتشان و با آن که در زمان آنها فرصتی هم برای احیاء فرهنگ فارسی در قلمروشان پیدا نشد، باز استعداد خود را برای بازسازی وحدت از دست رفته قرنهای دور نشان دادند.

هر چند دولت آنها به رغم انتسابی که بر وفق رسم عصر به یک پادشاه باستانی مثل بهرام گور هم موفق به ایجاد تعادل پایدار عصر از یاد رفته بهرام در قلمرو یزدگرد نشد، ولی طی چندین دهه فرمانروایی آنها، قدرت اخلاف سعد بن ابی وقاص و مروان و معتصم، نقش فعالی را که پیش از آن در سرنوشت مردم ایران داشت به نقش انفعالی مبدل ساخت و بدینگونه عناصر تازه‏یی از طوایف و اقوام مردم ایران بار دیگر آنچه را ایران طی سالها به اعراب و ترکان اهل سُنت واگذاشته بودند، این بار همراه آیین شیعه، دیگر بار، و گرچه برای مدتی کوتاه، به دست آوردند.


آغاز فعالیتهای سه برادر آل بویه

به هر حال ابو شجاع بویه با پسرانش که هیزم کشی و ماهیگیری در نواحی ساحلی گیلان نمی‏توانست آنها را خرسند سازد، ظاهراً در سال های جوش و خروش گیل و دیلم که ماکان و اسفار و مرد اویج بین خراسان و جرجان و ری در جستجوی قدرت، تلاش آغاز کرده بودند، به خدمات لشکری وارد شدند. خود او در این گونه خدمات به خراسان افتاد و ظاهراً از حدِ سپاهی ساده‏ای تجاوز نکرد.

اما پسر بزرگش ابو الحسن علی بن بویه که بعدها از دوران خدمت خویش در سپاه نصر بن احمد امیر بخارا یاد می‏کند، ظاهراً در بین دسته دیلمان سپاه آل سامان موقعیت و مقامی به دست آورد. مع هذا، بعدها به همراه برادران کوچکتر خویش - حسن واحمد - که آنها نیز جزو سپاه آل سامان بودند، از سپاه بخارا به ملازمان ماکان کاکی که خود در آن زمان در خدمت آل سامان بود، پیوستند و به تدریج ستاره اقبال آنان رو به درخشیدن گذاشت.
سه برادر آل بویه:

  • ابوالحسن علی بن بویه
  • ابو علی حسن بن بویه
  • احمد بن بویه


قدرت گیری سه برادر آل بویه و ایجاد دولت

برادران بویه در فاصله چند سال «320 - 327 ق / 932 - 939 م» توانستند اصفهان و فارس و اهواز را در تصرف خویش گیرند و دامنه نفوذ خود را فراگیر نمایند تا بدان حد که خلیفه بغداد را دست نشانده خویش سازند و به مدت چهل سال تا پایان دوره فرمانروایی عضدالدوله «وفات محرم 372 ق / 982 م» نمونه‏ای از یک دولت با ثبات و متحد و عاری از خلل را به منصه ظهور برسانند. دولتی که قلمرو وسیع آن از جرجان و طبرستان و جبال و اهواز تا فارس و کرمان و عراق و عمان را شامل می‏شد و تفوق امیر الامرایی خاندان این همه را از لحاظ دفاعی وحدت می‏بخشید و آن را از آسیب تفرقه و تجزیه مصون نگه می‏داشت.

تفرقه و تجزیه در دولت آل بویه پس از مرگ عضد الدوله دیلمی

اما با مرگ عضد الدوله بزرگ امیر خاندان بویه، ثبات و امنیت و وحدت و اتفاق بی‏نظیر آن دچار آسیب تفرقه و تجزیه و مقدمه انحطاط و انقراض شد. به هر حال به دنبال پایان عصر عضد الدوله و مؤید الدوله، دوران تفرقه آل بویه که بعد از طلوع درخشان عهد عماد الدوله «322 ق / 934 م» و معز الدوله «334 ق / 945 م»، افول غمناک و تیره‏ای را در فرجام حال مجد الدوله «420 ق / 1029 م» و الملک الرحیم «447 ق / 1055 م» نشان داد، آغاز شد و فخر الدوله و صمصام الدوله در جبال و عراق نتوانستند دوران قدرت و اعتلاء گذشته را دیگر بار تجدید کنند.

دوره‏ای که با انقراض آل بویه پایان یافت در فارس و عراق «= جبال» برای مردم ایران تجربه جدایی از سلطه بی واسطه خلافت عباسی را در پرتو نهضت تشیع مجال تحقق داد، اما فشار حساب نشده عناصر ترک و ترکمان از خارج و اختلاف مهار ناپذیر عناصر سپاهی از داخل، این تجربه جالب را سرانجام با بحرانهای دشوار اقتصادی و تعصبهای شدید فرقه‏ای مواجه کرد و هرج و مرج ناشی ازاین عوامل آن را به شکست کشاند.

دولت آل بویه احیاگر سنت های ایرانی

مع هذا تصویری که از این تجربه برای تاریخ باقی ماند، تصویر جامعه‏ای پر تحرک و زنده و پر تنوع و محیط بالنسبه باز و آزاد، آکنده از استعدادهای سازنده بود که در آن شوق به احیاء سنتهای ایرانی، علاقه به شعایر و آداب عربی و اسلامی را نفی نکرد و محدودیت به نواحی غربی و مرکزی فلات ایران، ارتباط و تبادل میراث فرهنگی را با نواحی شرقی آن غیر ممکن نساخت.

تسامح فکری هم تا حدی بود که به اهل ذمه نیز در کارهای حکومت مجال همکاری می‏داد و از اختلافات فرقه‏ای هم مانعی برای رشد و توسعه افکار فلسفی به وجود نمی‏آورد.

دوره شصت ساله نخستین سلاطین آل بویه را دوره رنسانس ایرانی می‏دانند هر چند نتایج آن بهره ترکمانان شد که همین امر باعث جلوگیری و رشد و درخشندگی بیشتر آن گردید. چنین مقدر بود که این تجربه، با حوادث تلخ بعدی و هجوم ترکان و مغولان، پژمرده شودو در زیر رگبار خشونت و خرابی، برگهای لطیفش از شاخه جدا و شکوفه‏های زود رسش پرپر گردد و ایرانیان تجربه‏ای جدید را در میدان حوادث بیازمایند.



قلمرو ی عضدالدوله دیلمی

دولت آل بویه در عهد عضدالدوله که اوج دوران شکفتگی آن بود از دریای خزر تا بحر عمان و از دشت کرمان تا ماوراء فرات را شامل می‏شد و هر چند از این جمله، ولایات طبرستان و جبال تنها مع الواسطه در حیطه تصرف وی بود در تمام این قلمرو وسیع، نظارت و مراقبت دقیق این امیرالامراء بزرگ آل بویه به طرز شگفت آوری محسوس و مرئی به نظر می‏رسید و در خارج از قلمرو وی نیز، هم در سیستان و هم حتی در سند به نام وی خطبه خوانده می‏شد.

امیر یمن برای وی هدیه می‏فرستاد و امیر حلب گه گاه خود را به اظهار طاعت نسبت به وی موظف می‏دید. العزیز بالله خلیفه فاطمی مصر برای مقابله با تهدید بیزانس از وی درخواست کمک می‏کرد و وی با امپراتور بیزانس و سرداران آن دیار برای واگذاری قلعه‏های سرحدی و مبادله اسیران و گروگانها روابط سیاسی داشت.

دیلمیان فارس

«448-338 ق / 1055-949 م»

حکومتی را که عضدالدوله دیلمی پسر رکن الدوله - ابو علی حسن بویه - در فارس بنیاد گذاشت به دیلمیان فارس مشهور گشت و تا یک سده بر این منطقه وی و اخلافش حکمروایی داشتند.

جانشینان عضدالدوله به ترتیب عبارت بودند از:


شرف الدوله
بهاءالدوله
ابو کالیجار مرزبان پسر عضدالدوله
ملک رحیم.


  • ابو شجاع فنا خسرو
  • عز الدوله بختیار
  • فخر الدوله دیلمی
  • ابو منصور موید الدوله دیلمی
  • خسرو فیروز بن رکن الدوله
  • ابو کالیجار مرزبان پسر عضدالدوله
  • ابو الفوارس شیر دل
  • ابوالحسین احمد دیلمی
  • ابو طاهر فیروز شاه دیلمی
  • ابو نصر فیروز خواذ شاذ
  • ابو شجاع دیلمی
  • قوام الدین ابوالفوارس دیلمی
  • رکن الدین ابو طاهر
  • ابو طالب رستم دیلمی
  • شمس الدوله
  • سیده ملکه شیرین
  • ابو طاهر شاه خسرو
  • تاج الدوله دیلمی
  • سما الدوله دیلمی
  • ابو علی دیلمی
  • ابو کالیجار مرزبان
  • ابو نصر خسرو فیروز
  • ابو منصور فولاد ستون
  • ابو علی کیخسرو


 

 
قُلْ سِیرُوا فِی الْأَرْضِ فَانظُرُوا کَیْفَ بَدَأَ الْخَلْقَ ثُمَّ اللَّهُ یُنشِئُ النَّشْأَةَ الْآخِرَةَ إِنَّ اللَّهَ عَلَى کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ (بگو در زمین بگردید و بنگرید خداوند چگونه آفرینش را آغاز کرده است، سپس خداوند به همین گونه، جهان را ایجاد می کند خداوند یقیناً بر هر چیز تواناست)   /عنکبوت20
mohammad_43

mohammad_43
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : فروردین 1388 
تعداد پست ها : 32320
محل سکونت : اصفهان

پاسخ به:ایران شناسی / سلسله های حکومتی ایران
یک شنبه 2 آبان 1389  9:36 AM

 

13- غزنویان

«583 - 351 ق / 1187 - 962 م»

مختصری درباره ی غزنویان

محمود بن سبکتکین قلمرو بالنسبه کوچک غزنه «غزنی، غزنین» به خراسان مقارن عهد انحطاط و انحلال سامانیان، ناگهان آن را به صورت امارتی وسیع و بزرگی درآورد که با جلب نظر و رضایت خلیفه عباسی، بدان استقلالی بخشید.

غزنه ولایتی کوهستانی بود که در زابلستان، در دامنه کوههای سلیمان یا نواحی شرقی افغانستان کنونی، قرار داشت. در زمان مرگ سبکتکین بر اثر فتوحات او در نواحی مجاور، حکومت غزنه شامل ولایات، قصدار، بُسْتْ، زابل، رُخج، زمین داور، پیشاور، و نواحی طَخارستان و بدخشان بوده است.

در آن زمان هر یک از این نواحی پیش از هر چیز یک ثَعْنر «سر حد مرزی» در حاشیه دنیای هند به شمار می‏آمد. از عهد امارت سبکتکین، غزو جهاد دایم در نواحی غربی هند این منطقه را به صورت یک کانون اسلامی و رهبری کننده غزوات درآورده بود که چون میراثی سیاسی به محمد منتقل شد و به این ترتیب به عنوان مهمترین و عمده‏ترین مشغله فکری و عملی این سلطان ستیزه جو درآمد.

بعدها با الحاق خراسان به آن، دولت غزنه وارث تمام قلمرو سامانیان در خراسان شد، به طوری که در مرزهای غربی خویش با دولتهای آل بویه و آل زیار همسایه شد که هیچکدام به اندازه حکومت غزنوی مورد تأیید خلیفه بغداد نبودند. از سویی دیگر سیف الدوله محمود نیز با دریافت لقب؛ یمین الدوله، بنیان قدرت و استقلال این قلمرو بالنسبه وسیع را در همان آغاز انحطاط سامانیان استوار ساخت.



نظام اداری و نظام لشکری غزنویان

محمود درخشانترین سیمای سلسله غزنویان که از او به عنوان «سلطان غازی» و امیر «کثیر الغزوات» یاد کرده‏اند، بر این باور بود که همه ساله می‏بایست جهاد و غزو علیه «کفار» «که فرض کردن گروهی از مردمان دیگر نواحی و اطلاق کفار بدانها در آن زمان کار چندان دشواری نبود» تکرار شود.
این عملیات تهاجمی و نظامی با نظارت دقیقی که محمود در همسو نگه داشتن دستگاه دیوانی با دستگاه لشکری اعمال می‏کرد، توسط بهره جویی از حداکثر دقت و سرعت عمل ماشین جنگی مهیب و مخرب غزنویان، حاصل می‏شد که آن را به صورت کاملترین و پر قدرت‏ترین حکومت اسلامی که تا آن زمان در ایران به وجود آمده بود، در می‏آورد.

ارتشی از اقوام مختلف

اتکاء این ماشین جنگی غزنویان که از یک «ارتش چند ملیتی» متشکل از ترک، تاجیک، گیل، دیلم، غز، هندو و عناصر دیگر بود، بر قدرت فرماندهی فوق العاده، نظم پیچیده دیوانی و ارتباطش با نظم لشکری استوار بود.
بعد از مرگ محمود که توانست به مدت سی و یک سال این مجموعه را به طور موفقیت آمیزی هدایت کند، پسرش مسعود، پس از یک کشمکش خانگی وارث آن شد. شاید تزلزل شخصیت و اختلاف بد فرجامی که با روی کار آمدن او، دیوان و درگاه را به دو اردوی متخاصم و نامتجانس تقسیم کرد، دلیلی بود که قدرت متعرضی و تهاجمی ماشین جنگی را از آن گرفت و از کار انداخت که همین امر آغاز انحطاط و تزلزل غزنویان را موجب شد.

تقابل دستگاه اداری و دستگاه نظامی

اما، اسباب عقب نشینی این دولت را از فضای سیاسی ایران و همچنین دگرگونی احوال اجتماعی حاکم بر قلمرو غزنویان را می‏توان از بررسی تحول رو به انحطاط دستگاه اداری و نظامی آن دریافت.
در واقع در این ایام و از مدتها پیش بود که ایران در سده‏های نخستین اسلامی، به تدریج توانست هویت متزلزل شده و تا حدی از یاد رفته خود را باز یابد.

جامعه ایرانی که عناصر تشکیل دهنده‏اش، فرهنگ ایرانی و زبان فارسی، و آداب و رسومش، مرده ریک آداب و رسوم ایران باستان بود، به داستانها و سرگذشت پهلوانان و فرمانروایان ایران باستان دلبستگی خاصی داشت به طوری که مراسم، جشنها و حتی خرافات باز مانده آن ایام را تا حدی که با آیین جدید سازگاری داشته باشد، همچون میراث نیاکان، عزیز و بی بدیل می‏انگاشت.

از جمله شاهنامه فردوسی که این هویت را از ظلمت ابهام بیرون آورد و به عرصه شعور و شهود حسی کشاند، در طی همین ایام به وجود آمد. جستجوی این هویت در عهد سامانیان، تاریخ بلعمی را در بخارا، و شاهنامه ابو منصوری را در طوس به وجود آورد به طوری که مسعودی مروزی را به نظم کردن «مزدوجه» خویش رهنمون شد. در این اثنا بود که دقیقی اقدام به نظم گشتاسب نامه و داستان ظهور زرتشت را وسیله‏ای برای بیدار کردن شعور به این هویت در بین فارسی زبانان عصر یافت.

سرانجام مرحله نهایی این جست و جو، با اتمام حماسه عظیم فردوسی انجام پذیرفت. به طوری که حس مشترک در قالب یک هویت قوی تقریباً تمامی طبقات جامعه را از دهقانان «بازماندگان نجبای فئودال عهد ساسانیان» تا عیاران شهر - که مصداقشان در شاهنامه در تعدادی از پهلوانان، عیاران و دلیران تصویر شده بود - به نوعی مرموز به هم پیوند می‏داد.

ولی از سوی دیگر، روح سازش ناپذیری و عدم تسامح و خشونت افراطی در برخورد با صاحبان دیگر عقاید و مسلکها نیز اجازه همدلی، همدردی و هم سرنوشتی را با این حکومت جباران و نظامیان نمی داد و آن را به طوری که فاقد هر گونه پایگاه مردمی و پشتیبانی باشد می‏ساخت. نتیجه آن که به محض پیدا شدن خلل و فرج در ماشین نظامی و از کار افتادن آن، مردم ترکان سلجوقی را، علی رغم سنی بودن، بر ترکان غز ترجیح دادند و به این ترتیب طومار آنان را از ایران برچیدند.

حکومت دویست و چهل ساله غزنویان

از فتح غزنین به دست البتکین حاجب در 334 ق / 955 م که با آغاز پیدایش دولت غزنه همراه بود تا خاتمه سلطنت خسرو ملک غزنوی در لاهور «583 ق / 1187 م» که انقراض نهایی دولت غزنویان بود ، مدت فرمانروایی امرای غزنه در ایران و خارج از ایران، روی هم رفته، قریب دویست و چهل سال به طول انجامید که از این مدت تنها نیم قرنی بیش در ایران مجال قدرت نمایی به آنها داده نشد و مابقی آن در قلمرویی که قسمت عمده‏اش به گذشته ایران تعلق داشت، ادامه پیدا کرد.

مطالب مرتبط با موضوع:


حاکمان غزنوی در ایران و شرق آن :

  • البتکین
  • اسحق بن البتکین
  • بلکاتکین
  • پیری تکین
  • سبکتکین
  • اسماعیل پسر سبکتکین
  • محمود غزنوی
  • مسعود غزنوی
    • نفوذ ترکمانان سلجوق در ایران در عهد مسعود غزنوی
    • سپهسالاری خراسان در عهد غزنوی
  • مجدودبن مسعود
  • علی بن مسعود و محمد بن مودود
  • عبدالرشید بن محمود
  • فرخزاد پسر مسعود غزنوی
  • ابراهیم پسر مسعود غزنوی
  • مسعود پسر ابراهیم غزنوی
  • ارسلان پسر مسعود غزنوی
  • بهرامشاه غزنوی
  • خسرو شاه غزنوی
  • خسرو ملک غزنوی


نظام اداری حکومت غزنوی:

  • تشکیلات حکومتی در عهد غزنویان
  • دیوان اوقاف و قضا در عهد غزنوی
  • دیوان عرض
  • دیوان رسائل
  • دیوان اشراف
  • دیوان برید
  • دیوان خاصه
  • دیوان وکالت در عهد غزنوی
  • دیوان استیفا و خراج


آیاغزنویان مروج آیین اسلام بودند؟

به این ترتیب دولت بزرگی که توسط یمین الدوله محمود در نواحی شرقی ایران به وجود آمد و وارث قسمتی از قلمرو آل سامان شد، دولتی فارسی زبان، نظامی و اسلامی بود که خاستگاه نژادی و ملی خاصی نداشت.

ولی در طول مدت استیلای خود که بیش از نیم قرن تجاوز نکرد، به عنوان مروج و مبلغ آیین اسلام در بین «کفار» هند و همچنین به منزله مدافع مذهب اهل سنت در مقابل تمایلات شیعی و ضد خلافت مورد توجه و تأیید خلیفه بغداد، و تا حدی نیز مقبول و محبوب متشرعه اهل سنت در تمام خراسان قرار گرفت. تشویق و حمایت از شعر و ادب پارسی و حتی عربی، بخشی از میراث فرهنگی سامانیان بود که بر دوش این دولت افتاد.

دستگاه فرمانروایی غزنویان در تمام دوران اعتلای خویش، مدیون ماشین جنگی و تعرضی و همچنین انضباط دیوانی فوق العاده‏ای بود که محمود آن را همچون میراثی عزیز از سامانیان پاس می‏داشت.

در واقع تا زمانی که این ماشین نظامی در حال تعرض و تهاجم بود، اگر چه نتیجه آن، قتل و غارت، چپاول مردمان و گنج اندوزی سلاطین غزنوی بود، اما توانست تا در هدفهای نظامی و جنگی خویش همواره پیشرفت و پیروزی داشته باشد.

گو این که انگیزه اصلی «غزوات» سلاطین غزنه، بیش از آن که بر پایه رواج دین و مذهب باشد، بر پایه چپاول معابد هندوان بود که در راه رسیدن به این هدف از این که از اسلام، چهره‏ای خشن، ستیزه جو، غیر منعطف و ویرانگر تصویر شود نیز هیچ ابایی نداشتند.

از طرفی در اسلام آوردن این دسته از «کفار» نیز پیشرفتی حاصل نکردند. بلکه تنها نتیجه به دست آمده ایجاد کینه‏ای عمیق و تاریخی بین مسلمانان و هندوان بود که طی سده‏های بعد حتی تا به امروز گریبانگر جامعه هندوان و مسلمانان است که بارها به جنگهای فومن، قتل عامهای فجیع و جدایی سازش ناپذیری این دو قوم منجر شده است.

 
قُلْ سِیرُوا فِی الْأَرْضِ فَانظُرُوا کَیْفَ بَدَأَ الْخَلْقَ ثُمَّ اللَّهُ یُنشِئُ النَّشْأَةَ الْآخِرَةَ إِنَّ اللَّهَ عَلَى کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ (بگو در زمین بگردید و بنگرید خداوند چگونه آفرینش را آغاز کرده است، سپس خداوند به همین گونه، جهان را ایجاد می کند خداوند یقیناً بر هر چیز تواناست)   /عنکبوت20
mohammad_43

mohammad_43
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : فروردین 1388 
تعداد پست ها : 32320
محل سکونت : اصفهان

پاسخ به:ایران شناسی / سلسله های حکومتی ایران
یک شنبه 2 آبان 1389  10:06 AM

 

14- سلجوقیان 

 

« 590- 429 ق / 1194 -1038 م»

دولت سلجوقی که توسط دو برادر، چغری بیگ و طغرل بیگ ترکمان به دنبال غلبه نهایی ایشان بر مسعود غزنوی به وجود آمد، هر چند از لحاظ نظامی بر عناصر ترک و ترکمان متکی بود، اما از نظر اداری و سیاسی به همان اندازه دولت غزنوی، صبغه ایرانی داشت که بر بستری و آل سلاجقه نیز همچون غزنویان خود را وارث آیین و رسوم سامانیان می‏دانستند.

نیم قرن پس از آن که حکومت طغرل در خراسان پا گرفت، قلمرو جانشینان او از
جیحون تا فرات و از فارس تا شام و آناطولی را در بر گرفت و بدین گونه یک خاندان غیر ایرانی پس از گذشت چهار سده که از سقوط ساسانیان می‏گذشت، حدود ایران را که به دست وی افتاده بود به وسعه عهد ساسانیان رساند و حتی فرهنگ ایرانی و میراث ساسانی را در سراسر آن نشر کرد. گرچه شیوه فرمانروایی آنها، با نظام ملوک الطوایفی، مرکز گریز و جنگهای بی وقفه و بیابانگردی، بیشتر یادآور دوران اشکانیان بود.



 

قدرت گیری سلجوقیان

آغاز کار سلجوق

پس از مرگ دُقاق، فرزند وی، سلجوق مورد توجه بیغو قرار گرفت و با لقب سباشی «= جلو دار لشکر» مفتخر شد. سلجوق چون خود را به بیغو بسیار نزدیک می‏دید، به خود اجازه داد، روزی در حرمخانه پادشاه رفته، بالاتر از زنان و فرزندان وی بنشیند. زنان بیغو این رفتار «ناپسند» را به پادشاه بردند و از وی تنبیه او خواستار شدند. چون سلجوق از عزم پادشاه در سیاست کردن خود، مطلع شد، با صد تن از خویشان و دلاوران و جنگجویان خود به همراه بار و بنه، ترکستان را ترک گفت و رهسپار ماوراءالنهر شد و راه سمرقند در پیش گرفت. چندی در جند اقامت کرد و در همانجا بود که اسلام آورد.

 

اعتبار نظامی سلجوق

در همین ایام و اقامت وی در جُند بود که برخی از طوایف ترک، از امیر جُند، درخواست باج و خراج کردند. سلجوق وی را از پرداخت باج بر حذر داشت و با دلاوران خود، با سپاهیان ایلک خان به جنگ پرداخت و آن‏ها را متفرق کرد. از آن پس، سلجوق اعتبار و قدرت زیادی کسب کرد و اغلب امیران و پادشاهان در دفع «کفار» از وی استفاده می‏کردند، چنان که، ابراهیم سامانی نز در نبرد با ایلک خان از سلجوق یاری طلبید.

 

پسران سلجوق

سلجوق چهار پسر داشت به نامهای؛ اسرافیل، میکائیل، موسی بیغو و یونس. میکائیل و موسی بیغو در روزگار جوانی در یکی از جنگها، زخم سختی برداشته و کشته شدند. میکائیل خود دارای دو پسر به نامهای؛ طغرل بیگ و چغری بیگ بود. همین دو برادر بودند که توانستند در عهد مسعود غزنوی، پایه‏های دولت سلجوقیان را مستحکم سازند.


 

رابطه سلاطین سلجوقی با خلفای بغداد

رابطه سلجوقیان با رهبر اسمی عالم اسلام؛ یعنی خلیفه بغداد نیز مبتنی بر یک سیاست روشن و پیروی از یک سلسله اصول دیپلماسی نبود. از همان عهد طغرل تا پایان فرمانروایی قوم، پادشاهان سلجوق، وقتی محتاج به تأیید خلیفه بودند، نسبت به وی اظهار فروتنی و خاکساری می‏کردند و هنگامی که از حمایت او بی نیاز، با وی دعوی رقابت و همسری داشتند و احیاناً برخوردهایی خشونت آمیز نشان می‏دادند.

خلیفه عباسی در دوران اقتدار این قوم، اگر چه مثل دوران
آل بویه در شرایط ضعف نبود، اما با تعظیم و تکریم ظاهری هم که از سوی سامانیان و غزنویان در حق وی اظهار می‏شد، مواجه نبود.

در اغلب مواقع در این دوران، خلیفه بغداد قدرتش محدود به قلمرو کوچک خویش و نظارت بر امور شرعی بود، و حتی اتابکان و
خوارزمشاهیان نیز، خلیفه را تنها در همین محدوده مورد تأیید قرار می‏دادند.


انتظام ملوک الطوایفی از طریق قدرت سلطان

ملوک الطوایفی رایج در این عصر هم از طریق قدرت فائقه سلطان تحت نظارت بود. چیزی که این نظارت را تا پایان عهد سلجوقیان تأمین کرد، ترتیبات دیوانی و نظام اداری بود که هر چند شاهزادگان و حکام - ملوک الطوایف - به آسانی به آن گردن نمی‏نهادند، اما به هر صورت نوعی انتظام قابل قبول را در سراسر قلمرو آل سلجوق برقرار می‏داشت.

از سوی دیگر، خوی بیابانی امیران ترک آل سلجوق و قدرت مطلقه و عشق به غارت و استبداد این امیران، نظام دیوانی و صاحبان دیوان را که به هر تقدیر نظم و نسق و حساب و کتاب از لوازم و ضرورتهای شغل آنان بود، این وزیران و دیوانیان را در مقابل سلطان قرار می‏داد زیرا استبداد و اِعمال قدرت بدون حسابرسی و حساب دهی پادشاهان، نظام دیوانی را بر نمی‏تافت.

به همین جهت بارها سلاطین سلجوقی، وزیران خود را کشتند و یا به کشتن دادند و یا به دست دشمنان سپردند و اموالشان را مصادره کردند.


 

زمینداری سلجوقی اقطاع و سستی بنیان های حکومت

با توسعه و رایج شدن نظام اقطاع، بزرگان و امیران خود را در مجرای قانونی انداخته و به نام قانون و حکومت، اقدامات مستبدانه را مشروع و مقبول ساختند. در عین حالی که، بنیانهای حکومت را نیز سست و بی دوام نمودند.

به هر حال این شبانان بیابانگرد، بعد از غلبه بر مسعود، در مرو و همچنین نیشابور، خطبه سلطنت به نام خود خواندند و آغاز فرمانروایی آل سلجوق را اعلام داشتند.

این جابجایی سلطنت از غزنویان به سلجوقیان دست کم برای مردم ایران با وجود استمرار برخی از معایب و مصیبتهای گذشته که ناشی از طبیعت این قوم و استبداد مطلقه حاکم بر ایران بود محاسن و منفعتهایی نیز به همراه داشت.

چه امیران اولیه قوم که تربیت شدگان وزیرانی با کفایت و مدبر و توانا همچون خواجه عمید الملک کندری، و خواجه نظام الملک طوسی بودند، این میزان درک و آگاهی منافع دراز مدت دولت خود را داشتند که بخشی از اموال ستانده شده را صرف رعایا، تعمیر جاده‏ها، امنیت راهها، ساختن پلها و رباطها کنند.

بدون نظارت آنها بر احوال رعایایی که می‏باید بر وفق آیین حکومت، منافع مادی و نیروی نظامی آن را تأمین کنند، ممکن نبود.


 

وزارت وزیران با کفایت

به هر حال این نکته نیز از شگفتیهای تاریخ این مرز و بوم است که پر بارترین، پر آوازه‏ترین و طلایی‏ترین ادوار آن در پایان سده‏های نخستنی اسلامی، مقارن فرمانروایی قومی بیگانه، بیابانگرد بود که در عهد سامانیان و غزنویان بیشتر به حال بیابانگردی و راهزنی در اطراف بخارا و مرزهای شمالی خراسان سر می‏کردند و هیچ گونه پیوند قابل ملاحظه‏ای با تمدن و فرهنگ شهر نشینی نداشتند.

عامل عمده توفیق آنها در نیل به این موفقیت غیر منتظره، اتکاء آنها بر ایمان مذهبی و اعتمادشان بر دستگاه وزارت بود که هر چند در اواخر چندان استوار نماند، در همان آغاز کار به استقرار دولت و قدرت و شوکت آنها کمک بسیار کرد.

این که خواجه نظام الملک وزیر در اواخر عمر که از جانب سلطان تهدید به عزل شد، گفته بود

«دولت آن تاج به این دوات وابسته است»

نقش وزارت را درتوسعه و تنظیم دولت آنها خاطر نشان می‏کرد و حوادث بعدی نیز نشان داد که خواجه گزاف نمی‏گفت.

در مدتی که سلطنت سلاجقه به حمایت دستگاه وزارت و سازمان دیوان، مجال توسعه یافت، دوران فرمانروایی سلجوقیان دوران شکل گیری سنتهای اداری، و عصر ترقی و توسعه صنایع و معارف شد، که مساعی خواجه نظام الملک طوسی در این توفیق، نقش غیر قابل انکار داشت.

نتیجه آن شد که حکومت سلجوقیان در مقایسه با غزنویان که تنها متکی بر یک ماشین جنگی و مخرب و تهاجمی بود و علاقه‏ای به سازندگی و اهمیتی به حضور طولانی مدت خود، در مناطق تحت نفوذ نمی‏داد، بسیار موفقتر عمل کرد.

حکومت این فرمانروایان غیر ایرانی نمونه‏ای شد که در رعایت آداب عدالت و در حمایت از ارکان شریعت، خیلی بیش از آن چه حکومت غزنویان، در آغاز فرمانروایی خویش، داعیه آن را داشتند توفیق حاصل کرد و نتایجی نیکو و سنتهایی تمدن ساز در همین دوره برای آیندگان به یادگار گذاشتند.

 

خاستگاه و دین سلجوقیان

در باب خاستگاه پیدایش این قوم و دگرگونیهایی که طی کوچها و مهاجرتهای متوالی در مراتع و صحراهای آسیای میانه برای آنها پیش آمد، اطلاعات موثق و قابل اعتمادی در دست نیست. بررسی اقوال مورخان و روایات ارمنی و بیزانسی قدیم هم در این باره کمک زیادی به پژوهشگر نمی‏کند. با این همه از مجموعه روایات می‏توان نتیجه گرفت که این قوم پیش از عهد طغرل و چغری، مسلمان بوده‏اند.

شاید پیش از مسلمانی هم مدتی مذهب نسطوری مسیحی داشته‏اند و در زمان ارتباط با خانان خزر، که در روایات مربوط به سابقه احوال سلجوقیان اشارت رفته، یک چند هم تحت تأثیر آیین و فرهنگ یهود بوده باشند. البته در این باره حکم قطعی نمی‏توان داد،

اما قراین نشان می‏دهد که هیچ یک از این گرایشهای مذهبی، هرگز موجب آن نشد که این طوایف از راهزنی و قتل و غارت دست بردارند. با آن که ارتباط با پادشاهان و سرکردگان ترک و تازیک در عهد سامانیان و غزنویان، موجبات آشنایی آنها را با شیوه معیشتی برتر از شبانکاری و بیابانگردی نشان داد، اما طوایف سلجوقی همچنان خوی بیابانگردی خود را پاس داشتند.

صاحب (سلجوقنامه)، تیره سلجوقیان را از فرزندان و بازماندگان توقشور میش پسر گوگجو خواجه می‏داند. برخی مورخان، سلجوقی را پسر دُقاق یا تُقاق «= کمان» دانسته‏اند. دُقاق جزو امیران دست نشانده بیغو، فرمانده دشت ترکستان و مردی محتشم و با احترام بود. چون دلاوری و بی باکی زیادی از خود نشان داد، او را تَمَرمالیغ «= سخت کمان» می‏خواندند.
 

تداوم مناسبات سلجوقیان با خلفا در سلسله های دیگر

در واقع وقتی تاریخ از دوران سلجوقیان یاد می‏کند،

__اتابکان،
خوارزمشاهیان و حتی
غزنویان لاهور و
غوریان__

را هم به این دوران منسوب می‏دارد، چرا که امتداد ایام آنها در این عصر و حتی بعد از این دوران، چیزی به جز ادامه اوضاع و احوال عهد سلجوقیان نیست و اکثر عوامل سیاسی و اجتماعی عهد سلجوقیان تا مدتها بعد هم در احوال این سلسله ها باقی ماند؛ همان گونه که سلاطین سلجوقی، خلفای بغداد چون

مسترشد و
راشد

را از فکر مداخله در امور خارج از حوزه امور شرع مانع شدند، اتابک آذربایجان - شمس الدین ایلدگز - سیاست را کار پادشاهان می‏دانست و خلیفه را تنها در امور مربوط به شرع محق می‏شناخت.

محمد خوارزمشاه هم در برابر ناصرِ خلیفه با خشونت و اهانت رفتار می‏کرد و حتی در عزل او و در خاتمه دادن به خلافت عباسیان نیز اراده خود را آزاد می‏یافت.
 

ناسازگاری سلجوقیان با زندگی شهری

زندگی شهری و پذیرش نظم و قانون با طبیعت بدوی و خوی بیابانی و ایلاتی آنها سازگار نبود و قید و بند و لوازم و طبعات آن را حرمت نمی‏نهادند.

جالب این که برخی از سلاطین سلجوقی، در رفع این تناقض از خود ذوق و قریحه‏ای نشان دادند، چنان که طغرل بیک برای ایجاد یک دولت ترکمانی لازم دید تا برادرش چغری را از فکر غارت خراسان بر حذر دارد.

اما حضور یک دولت مرکزی و اقتدار مطلقه شاهانه با نظام دیوانی به ارث رسیده نیز نتوانست بر این طبع مال اندوزی و غارتگری خوی ترکمانان فائق آید.
 

حکومت سلجوقیان، دورانی از عظمت و ثبات نسبی

در فاصله زمانی بین روی کار آمدن سلجوقیان «حدود 430 ق / 1038 م» تا برچیده شدن دولت خوارزمشاهیان «616 ق / 1219 م» تمدن و فرهنگ ایران یک دوران عظمت و ثبات بالنسبه پر رونق را تجربه کرد، گرچه ضعف و فتور نظام اجتماعی و عدم همپایی آن با چنین شکوفایی، ادامه و رشد آن را عقیم گذاشت، اما این دوره را می‏توان عهد کلاسیک فرهنگ در تاریخ ایران اسلامی تلقی کرد.

دوران درخشندگی علوم و فرهنگ اسلامی، اما خالی از اعتلاء و عظمت و شکوه، اما عاری از امید به ارتقاء.

ایجاد مدارس و کتابخانه‏ها و خانقاهها و رباطها و مساجد، اکثر شهرهای خراسان و عراق - ولایات جبال - را به صورت مراکز فعال علمی و مذهبی درآورد و در بسط و توسعه فرهنگ عصر تأثیر فراوان گذاشت.

ادبیات و شعر هم مورد توجه پادشاهان واقع شد و رواج فوق العاده آن حتی علماء و صوفیان را هم به شعر و شاعری جلب کرد و تأثیر معارف اهل مدرسه و اهل خانقاه را در سبک بیان شعر و حتی در محتوای آن ظاهر داشت.

تعداد زیادی کتابهای علمی در زمینه‏های گوناگون دانش و معارف رایج عصر هم به فارسی و نیز به عربی تصنیف شد. ثروت و سخاوت تعدادی رجال دولت و پادشاهان موجب حفظ هنرهای موروثی گردید و به برخی از آنان مجال نیل به توسعه و کمال داد.

البته در ایجاد و تنظیم سازمان‏ها و نهادهایی که در این عصر بالنسبه شکل کامل یافت و تا مدتها بعد از عصر سلجوقیان هم به همان الگو باقی ماند، پادشاهان این سلسله و امیران ترک و ترکمان نقشی نداشتند، اما تأثیر آنها در ایجاد امنیت نسبی که دوام و توسعه این نهادها بدان وابسته بود، قابل ملاحظه بود. 

 
قُلْ سِیرُوا فِی الْأَرْضِ فَانظُرُوا کَیْفَ بَدَأَ الْخَلْقَ ثُمَّ اللَّهُ یُنشِئُ النَّشْأَةَ الْآخِرَةَ إِنَّ اللَّهَ عَلَى کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ (بگو در زمین بگردید و بنگرید خداوند چگونه آفرینش را آغاز کرده است، سپس خداوند به همین گونه، جهان را ایجاد می کند خداوند یقیناً بر هر چیز تواناست)   /عنکبوت20
mohammad_43

mohammad_43
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : فروردین 1388 
تعداد پست ها : 32320
محل سکونت : اصفهان

پاسخ به:ایران شناسی / سلسله های حکومتی ایران
یک شنبه 2 آبان 1389  10:55 AM

15- ایلخانیان

 

 

ايلخانیان در یک نگاه

(756-653ه/1355-1258م)

 

« پس از مرگ چنگيزخان مغول،* سرزمين هايي که به تصرّف وي درآمده بود بين بستگانش تقسيم شد. پهنۀ ‌ايران ‌به هُلاکوخان رسيد و او سلسله پادشاهي ايلخانان مغول يا خانان محلّي را تشکيل داد که حدود صد سال در ايران ادامه داشت.

هُلاکوخان در آغاز ورود به ايران، درسال 653ه/1254م، درصدد برانداختن اسماعيليان برآمد که بيشترين مزاحمت را براي گماشتگان وي فراهم آورده بودند. به اين منظور اميران محلّي را فراخواند و ايشان نيز از ترس، همکاري با او را پذيرفتند. در بهار همان سال هُلاکو از جيحون گذشت و در ناحيه سمرقند با اميرارغون فرمانرواي‌ خراسان روبه رو شد. اميرارغون عطاملک جُويني دبير خود را به خدمت هُلاکو گماشت.* در توس، ناصرالدين محتشم، رئيس اسماعيليان قُهستان، که مردي فاضل و دانش‌پرور، بود با هدايا نزد هُلاکو آمد و اظهار اطاعت کرد. هُلاکو او را گرامي داشت و حکومت شهر تون (فردوس) در قاين را به او سپرد. سپس يکي از سرداران خود را مأمور از بين بردن قلعه هاي اسماعيليان در نواحي مختلف قُهستان کرد.

پس ‌از تسليم رکن الدين خورشاه، آخرين رئيس اسماعيليه قزوين، هُلاکو فرمان داد قلعه‌هاي اسماعيليان در جبال البرز را، که تعدادشان به صد مي رسيد، غارت‌ و ويران کنند. دراين واقعه عطاملک جُويني از خان مغول اجازه گرفت کتاب هاي نفيس کتاب‌خانه بزرگ قلعه اَلَموت را جدا کند. مانده کتاب ها که‌ شامل اسناد مهمّي درباره اسماعيليان بود درشعله هاي آتش سوخت.*

پس از برافتادن اسماعيليه، هُلاکوخان رهسپار بغداد شد. سپاهيان سي و هفتمين خليفه عباسي که مردي ضعيف و بي اراده بود واطرفياني فاسد و ناشايست داشت به يک حمله از هم متلاشي شدند و بغداد به تصرّف مغولان درآمد. به دستور هُلاکو خليفه و پسران او و نزديک به سه هزار تن ازبزرگان و اعيان دستگاه خلافت ‌را کُشتند. شهر نيز تاراج و ويران گرديد. گفته‌اند که کشتن خليفه و برانداختن خلافت اسلامي بيش از همه بر اثر توصيه‌هاي خواجه نصيرالدين طوسي وزير هُلاکوخان و مؤيدالدين محمدبن عَلقَمي وزير خليفه بغداد صورت گرفت که هردو از شيعيان علوي بودند و از خلافت بني عبّاس نفرت داشتند.

جدايي کامل دولت ايلخانان از خان هاي مغول چين در زمان غازان خان در اواخر قرن هفتم هجري/سيزدهم ميلادي، صورت گرفت. جانشينان هُلاکوخان به سرعت خوي و آداب ايراني گرفتند و درصدد جبران خرابي ها و ويراني هاي حمله مغول برآمدند.* البتّه دراين کار وزيران و مشاوران ايراني سهم مهمّي داشتند زيرا مغولان دانشمندان و بزرگان ايراني را برکشيدند. نوشته اند که هُلاکوخان بي اجازه خواجه نصيرالدين طوسي آب نمي خورد. وزيران ايلخانان مغول همگي مردمي آگاه و کاردان بودند تا آن‌جا که به تدريج خانان مغول نه تنها مسلمان و شيعه شدند که با بزرگ داشت شاعران و نويسندگان و عارفان زمانه براي خود محبوبيتي به دست آوردند.*

دوران تسلّط مغول يکي از دشوار ترين روزگاراني است که تاريخ مردم ايران به ياد دارد. کشتار و ويراني و غارتي که در زمان چنگيز خان آغاز شده بود مدّت ها ادامه يافت. مغولان با آن که براثر تربيت وزيران بزرگ ايراني خود خوي خشن بيابان‌گردي را ترک گفتند امّا فرمان رواياني حريص، دهن بين و بي محابا بودند و بيشتر وزيران خود را به طمع تصاحب اموالشان کشتند.

در اين دوران، وضع کشاورزان و روستاييان نيز بسيار سخت بود. مأموران مغول گاه سالي دو تا سه بار براي گرفتن ماليات و خراج به سراغ آنان مي رفتند و براي حصول درآمد بيشتر از شکنجه وکشتن آنان خودداري نداشتند. پيشه وران و صنعت گران نيز چون بردگان ابزار و ابزار جنگ را براي مغولان مي ساختند امّا از هيچ حقّ و منزلت انساني برخوردار نبودند.*

با اين همه، شخصيت هاي بزرگ و برجسته اي در عالم انديشه و ادب دراين روزگار به پديدار شدند و مردم ستم ديده را تسلّي بخشيدند. مولانا جلال الدين محمّد و سعدي شيرازي، دوستاره درخشان ادب فارسي با انديشه هاي والا و سروده هاي جاوداني خود بر دردهاي بي پايان مردم آن روزگار مرهم نهادند. دانشمندان و بزرگاني نيزچون قطب الدين محمود شيرازي و خواجه نصيرالدين طوسي در فلسفه و نجوم و اخلاق و جامعه شناسي آثاري ارزنده پديد آوردند. ايلخانان مغول پس از چندي چنان درجامعه ايراني حل شدند و ارزش‌هاي قومي و آرمان‌هاي ايرانيان را از آن خود کردند که ديگر چه از نظر نژادي و چه از نظر فرهنگي عنصري جدا و بيگانه در ايران نبودند.*

 

غازان خان (703-694ه/1303-1294م)

 

غازان خان نخستين ايلخان مغول است که رسماً مسلمان شد. نام خود را به محمود برگرداند و سرداران سپاه را وا داشت که اسلام آورند. آن گاه از خاقان هاي مغول چين بُريد. به اين ترتيب، هنگامي ‌که به سال 694 ه/1294م در تبريز به تخت نشست مسلماني مؤمن بود که به ويراني همه کليساها و معبدهاي يهودي و بودايي و زَرتُشتي فرمان داد تا به جاي آن ها مسجد ساخته شود.* دوران سلطنت غازان بسيار کوتاه بود امّا او که سرداري دلير و مردي دانشمند و با ذوق بود دراين مدت کوتاه در صدد بود شالوده جديدي براي کشورداري بنا نهد.

وي درآغاز سلطنت، خواجه صدرالدين احمد خالدي زنجاني را که معروف به صدر جهان بود به وزارت برگزيد. امّا وي چندي بعد متّهَم به سوء استفاده از اموال ديواني شد و غازان امر به کُشتن او داد. پس از آن سعدالدين محمّد مستوفي ساوجي را به وزارت برداشت. نيابت وزير را به خواجه رشيد الدين فضل الله، طبيب،* مورّخ و دانشمند بزرگ روزگار خود داد.

غازان خان سرداري دو جنگ بزرگ را به عهده گرفت. در نخستين آن ها تا شام و مصر پيش روي کرد. امّا در جنگ دوّم از پادشاه مصر شکستي سخت خورد و از اين واقعه چنان اندوهگين شد که مرگ او را در سال 703 ه/1303م درحالي که تنها سي و سه سال داشت بر اثر آن ناراحتي دانسته اند.* غازان خان علاوه بر زبان مغولي و فارسي، زبان هاي عربي، چيني، تبّتي و لاتيني را نيز مي دانست و به علوم طبيعي و پزشکي و کيمياگري بسيار علاقه مند بود. نوشته اند که خود آزمايشگاه بزرگي داشت و درباره آثار مواد مختلف مطالعه مي‌کرد. رواج  ميناکاري را که نوعي  کار هنري بر روي فلز است نتيجه آزمايش هاي او دانسته اند. وي هنگام شکار علف هاي گوناگون را، به قصد يافتن گياهان دارويي که آن ها را نيک مي شناخت جمع مي کرد.*

غازان خان بر پايه بررسي قوانين اقوام مختلف ياسا يا قوانين چنگيزي را که درحال فراموش شدن بود اصلاح و تکميل کرد و متناسب با اوضاع زمان خود قوانيني تازه برآن افزود و مجموعه اي فراهم آورد که به ياساي غازاني شهرت يافت. دراين قوانين جديد جدول دقيق اوزان و ارزش کالا و سکّه هاي رايج، جلوگيري از رباخواري، تشکيلات منظّم راه داري، نگهباني از جاده ها، ماليات هاي منصفانه که به آباداني سرزمين هاي باير کمک کند و بسياري قوانين دقيق و سنجيده ديگر پيش‌بيني شده بود.*

غازان خان به ساختن شهرها و بناهاي با شکوه نيز عشق مي ورزيد. وي سال ها پيش از وفات ناگهاني خود دستور داد ميان تبريز و زنجان شهري به نام سلطانيه ساخته شود. گنبد عظيم و جالب توجه اين شهر که براي آرامگاه او ساخته شد هنوز باقي است و گور او را در خود دارد. شَنب غازان نام ديگري بود که به اين ناحيه داده بودند. سلطانيه يا شَنب غازان بعدها در حملات مهاجمان از بين رفت.

غازان خان از معدود فرمان روايان مغولي بود که ميان ايرانيان محبوبيت يافت. نه تنها از آن جهت که مسلمان شد و به دين مردم گرويد،* بلکه از آن رو که مردي عادل، دانا و نيکوکار بود. غازان خان کوشيد تا، با برقراري پايه هاي درست کشورداري، خرابي هاي لشکريان مغول را جبران کند و مردم ستم ديده ايران را به بهروزي رساند.»

 



فهرست اسامی ایلخانان ایران

  1. هولاکوخان پسر تولوی پور چنگیز از ۶۵۱ تا ۶۶۳ ه‍. ق.
  2. اباقاخان پسر هولاکو از ۶۶۳ تا ۶۸۰ ه‍. ق.
  3. تگودار (سلطان احمد) پسر هولاکو از ۶۸۰ تا ۶۸۳ ه‍. ق.
  4. ارغون‌خان پسر اباقا از ۶۸۳ تا ۶۹۰ ه‍. ق.
  5. گیخاتوخان پسر اباقا از ۶۹۰ تا ۶۹۴ ه‍. ق.
  6. بایدوخان پسر طرغان پسر هولاکو از جمادی الاولی ۶۹۴ تا ذیقعدهٔ۶۹۴ ه‍. ق.
  7. غازان پسر ارغون از ۶۹۴ تا ۷۰۳ ه‍. ق.
  8. الجایتو (خدابنده) پسر ارغون از ۷۰۳ تا ۷۱۶ ه‍. ق.
  9. بهادرخان پسر الجایتو از ۷۱۶ تا ۷۳۶ ه‍. ق.
  10. ارپاوگان از ۷۳۶ تا ۷۳۶ ه‍. ق.
  11. موسی‌خان پسر علی پسر پایدو از شوال تا ۱۴ ذیحجهٔ۷۳۶ ه‍. ق.
  12. محمدخان پسر منگو تیمور پسر هولاکو... ذیحجه ۷۳۷ ه‍. ق.
  13. ساتی‌بیک دختر الجایتو ذیحجهٔ۷۳۹ تا ۷۴۱ ه‍. ق.
  14. شاه‌جهان تیمور پسر آلافرنگ پسر گیخاتو ذیحجهٔ۷۳۹ تا ۷۴۰ ه‍. ق.
  15. سلیمان‌خان پسر یشموت پسر هولاکو ذیحجهٔ۷۴۱ تا ۷۴۵ ه‍. ق.
  16. طغاتیمورخان از ۷۳۶ تا ۷۵۳ ه‍. ق.
  17. انوشیروان دادگر از ۷۴۴ تا ۷۵۶ ه‍. ق.

فهرست اسامی وزیران و صاحبان دیوان در دوره ایلخانان

  1. شمس‌الدین جوینی وزیر هلاکو خان، اباقا و تگودار تا سال ۶۸۳ ه‍. ق./۱۲۸۴ م.
  2. بوقا وزیر ارغون تا سال ۶۸۷ ه‍. ق./۱۲۸۹ م.
  3. سعدالدوله ابهری وزیر ارغون تا سال ۶۹۰ ه‍. ق./۱۲۹۱ م.
  4. صدرالدین زنجانی وزیر گیخاتو تا سال ۶۹۴ ه‍. ق./۱۲۹۵ م.
  5. جمال‌الدین زنجانی وزیر بایدو، سال ۶۹۴ ه‍. ق./۱۲۹۵ م.
  6. شرف‌الدین سمنانی وزیر غازان، سال ۶۹۵ ه‍. ق./۱۲۹۶ م.
  7. جمال‌الدین دستجردانی وزیر غازان به مدت یک ماه، سال ۶۹۵ ه‍. ق./۱۲۹۶ م.
  8. صدرالدین زنجانی وزیر غازان تا سال ۶۹۷ ه‍. ق./۱۲۹۸ م.
  9. سعدالدین ساوجی وزیر غازان
  10. رشیدالدین فضل‌الله همدانی نایب وزیر غازان
 
قُلْ سِیرُوا فِی الْأَرْضِ فَانظُرُوا کَیْفَ بَدَأَ الْخَلْقَ ثُمَّ اللَّهُ یُنشِئُ النَّشْأَةَ الْآخِرَةَ إِنَّ اللَّهَ عَلَى کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ (بگو در زمین بگردید و بنگرید خداوند چگونه آفرینش را آغاز کرده است، سپس خداوند به همین گونه، جهان را ایجاد می کند خداوند یقیناً بر هر چیز تواناست)   /عنکبوت20
mohammad_43

mohammad_43
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : فروردین 1388 
تعداد پست ها : 32320
محل سکونت : اصفهان
دسترسی سریع به انجمن ها
پاتوق کاربران راسخون