عضویت العربیة
سه‌شنبه، 11 شهريور 1393 (سال اقتصاد و فرهنگ با عزم ملی و مدیریت جهادی)
امام علی علیه السلام فرمودند: خردمندترین مردم کسی است که به عواقب و فرجام کار بیشتر بنگرد. غرر الحکم، ج 2، ص 484
مسیر جاری : صفحه اصلی/انجمن ها/دین پژوهی/حکومت دینی/دفاع مقدس و شهداء/اخبار دفاع مقدس

کسائی ,محمدحسن

کسائی ,محمدحسن
دوشنبه 8 فروردین 1390  6:03 PM

فرمانده تیپ مهندسی رزمی (جهاد سازندگی سابق)آذربایجان شرقی

حاج محمد حسن کسایی!.... هنوز هم وقتی نامت را می شنوم، آتش در رگ هایم می دود. که بودی ای مرد! چه بودی ای مرد! سی و شش سال در این دنیای خاکی میهمان بودی، از 1330 ه ش تا 6 اردیبهشت 1366ه ش ، از 1330 تا کربلای پنجم، تا کربلای هشتم و .... در این سی و شش سال تمام کارهای خود را تمام کردی. از مرند ـ زادگاهت ـ تا شلمچه زادگاه جاودانگی ات.
هنوز هم وقتی نامت را می شنوم، باور نمی کنم که رفته ای. و می دانم که شهید شده ای، سلام بر تو روزی که متولد شدی، و سلام بر تو، روزی که در خون غلتیدی.... و چه خاطره ها و حکایت هاست، از روزی که متولد شدی تا روزی که در خون غلتیدی، گویی آن سی و شش سال تپش و تلاش و توفان مقدمه ای بود بر لحظه سرخی که به ملاقات رسیدی، از کوچه های کودکی تا عرصه های مبارزه، از مدرسه های مرند تا دانشگاه تبریز. از معلمی تا فرماندهی گردان، و در یک سخن از عشق تا شهادت.
تو رفته ای و من به گذشته می نگرم، به سال های آشوب و انقلاب، به سال هایی که بسیاری از درس خوانده ها به دام گروه های سیاسی افتادند. می بینم که تو همیشه در مسیر حق بودی. و این، شاید برای امروزی ها آسان می نماید، اما آن روزها که صد راه و بیراهه پیش رو داشتیم، در مسیر حق بودن بدین آسانی نبود. آبان ماه 1357، که هنوز خبری از پیروزی انقلاب اسلامی نبود، تو بی پروا فریاد می زدی: «این روحانیت است که افکار عمومی را پشت سر خود می کشاند. ما باید به طرف آنها برویم»
و در این زمان تو معلم بودی، و شهید معلم است. انقلاب که پیروز شد، درخت «جهاد» را در زادگاه خویش کاشتی و شب و روز از پای ننشستی. دویدی و خسته نشدی، رنج کشیدی و شکوه نکردی، زخم خوردی و آهی بر لبت نیامد. هنوز در حسرت ملاقاتت می سوزم. هنوز می خواهم یک بار هم که شده، صدای آسمانی ات را بشنوم. صدایت را می شنوم، زمزمه های جگر سوزت را....
«حوالی ساعت 3 بامداد بود که از خواب بیدار شدم. بیداری اتفاقی بود. حسی غریب مرا از بستر بیرون کشید. از سنگر که بیرون آمدم صدای زمزمه می آمد، صداهای ناله هایی که دل را ذوب می کرد. جذبه ای ناشناس مرا به سمتی می برد که صدای ناله و زمزمه از آنجا برمی خاست. به سنگر حاج حسن که رسیدم. پاهایم سست شد. صدا، صدای حاجی بود. در خلوت شب با خدای خویش در راز و نیاز و سوز و گداز بود. به تماشا ایستادم. چنان در راز و نیاز محو شده بود که مرا نمی دید. راز و نیازهایش را به سر برد. با حیرت دیدم که وسایل پانسمان آماده می کند. «مگر حاجی مجروح شده است؟» سوالی بود که در ذهنم جان گرفت. «نه، من که چیزی نشنیده ام!» با محلول ضد عفونی محل جراحت را شست و پانسمان کرد. به سنگر خود بازگشتم و فردا به سراغش رفتم.
ـ کی مجروح شده ای حاجی؟ !
بی آن که چیزی بگوید با طمانینه و حالتی خاص نگاهم کرد. نگاهم با نگاهش گره خورد، و گویی پاسخ سوال خویش را یافتم: وقتی سخن از خلوص است باید زخم دوست را از دیگران پنهان کرد.»
می دانم حاجی! وقتی پیمانه جان از زلال خلوص سرشار می شود. دیگر جایی برای تظاهر و خودنمایی باقی نمی ماند. دیگر عاشق، زخم دوست را از همه پنهان می کند. خود را چیزی به حساب نمی آورد، فنا می شود و چون به معرفت دست یافته است، هرچه عبادت کند، باز خود را مقصر می بیند. در تابستان جنوب، در وسعت آتشین شلمچه....
«صدای اذان ظهر که پیچید، همه برای وضو بلند شدند. من هم راهی نمازخانه پایگاه شدم. پس از اقامه نماز جماعت، سفره گسترده شد. و همه خود را سر سفره کشیدند. در این حین حاج حسن را دیدم که از نماز خانه خارج می شود. خیلی دلم می خواست که حاجی برای ناهار پیش ما باشد. دنبالش رفتم.
ـ حاج آقا! چرا شما برای ناهار نماندید؟
برمی گردد، «شما بروید مشغول شوید، من هم بعداً خواهم آمد.» اصرار کردم. «حاجی! ما می خواستیم امروز برای ناهار پیش ما باشید.» اصرار من موثر نمی شود. برگشتم به نماز خانه. اما انگار دلم طوری شده بود. سوالی در ته دلم بود: «چرا حاجی برای ناهار نیامد؟»
غروب ـ وقت اذان مغرب ـ حاجی را دیدم. روی یک بلندی ایستاده بود و صدای اذانش در حوالی می پیچید. بعد از اتمام اذان گفت: «شام را پیش شما می آیم.» خوشحال می شوم. تلافی ظهر! ما هنوز آن سوال در ته دلم جا خوش کرده است: «چرا حاجی برای ناهار نیامد؟» با خود گفتم علتش را سر شام می پرسم. حاجی به قول خود وفا می کند. شام را با هم می خوریم. سوال خود را به حاجی می گویم. اما جواب روشنی نمی دهد.
فردا که عازم محورهای عملیاتی می شدیم، راننده بولدوزری که از قضیه اطلاع داشت، گفت: «می خواهی بدانی که چرا حاجی ناهار را با ما نخورد؟» گفتم «البته که می خواهم بدانم.» با حالتی خاص گفت: «تا حالا کسی ناهار خوردن ایشان را ندیده است!»
مکث می کند. عجب جوابی! شاید لازم است سوال خود را دوباره تکرار کنم. صدای راننده بولدوزر را می شنوم.
ـ ایشان همیشه روزه می گیرد، کسی تا حالا ناهار خوردن ایشان را ندیده است... دیگر چیزی نمی گوید. آفتاب شلمچه می تابد، گرم و سوزان. و ما به طرف محورهای عملیاتی در حرکت هستیم.»
می رویم و انگار شمیم اذان روحم را معطر می کند، گویی صوت دلنشین حاجی در شلمچه پیچیده است. همیشه اول وقت نماز، حاجی اذان را شروع می کند. دوستانش به او«بلال جبهه» می گویند. بلال جبهه!.... سه سال است که در جبهه است. انقلاب که شد معلم بود، «جهاد» که تشکیل شد، معلمی را رها کرد و به «جهاد» پیوست. و اینک جهاد و مسوولیت پشت جبهه را وانهاده و به میدان ستیز آمده است. از همه چیز دست شسته است. از خانواده، از خود.... خودش که پشت جبهه بود، به وضع خانواده جهادگرانی که در جبهه بودند، رسیدگی می کرد.
حالا که حاجی به جبهه آمده است آیا مثل او به خانواده رزمنده ها می رسند یا نه؟ نمی دانم.
« جنگ که شروع شد، محصل بودم. اشتیاق حضور در جبهه آرام و قرار از من گرفت. بالاخره به حضور حاجی رسیدم: «می خواهم به جبهه بروم». با اولین کاروان به جبهه غرب اعزام شدم. گاهی فکر می کردم که در غیاب من به خانواده ام چه می گذرد. وقتی مدت ماموریت تمام شد و به مرند بازگشتم، دیدم که جای هیچ گونه نگرانی نبوده است. حاجی چند بار خودش به خانه ما آمده بود. چندین بار برادران جهادگر را برای رفع مشکلات احتمالی به خانه ما فرستاده و هدایایی داده بود. این کارهای حاجی باعث شد که دیگر خیالم از طرف خانواده راحت باشد و اشتیاقم برای جبهه افزون تر. مدتی بعد دوباره رهسپار جبهه بودم...»
با این که آن همه به خانواده های رزمنده ها می رسید، خودش هرگز از بیت المال استفاده نمی کرد. «اواخر اسفند 1365 بود که با خانواده، راهی خانه حاجی شدیم. هوا بسیار سرد و چند درجه زیر صفر بود. بالاخره به خانه حاجی رسیدیم. بعد از دقایقی بعد متوجه شدیم که اتاق خیلی سرد است. نشستن در اتاق، بسیار مشکل بود. بالاخره به حرف آمدم. «حاجی! اتاق شما خیلی سرد است» مثل اینکه حاجی میلی به دادن پاسخ نداشت. دوباره پرسیدم. اصرار کردم. با بی میلی و خیلی عادی گفت: «چند روزیست که نفت نداریم.» و این در حالی بود که همه اموال و امکانات جهاد سازندگی در اختیار ایشان بود...»
«هرگز از امکانات بیت المال استفاده نمی کرد. حتی وقتی روزهای پنج شنبه برای زیارت مزار شهدا به «باغ رضوان» می رفت، از دوچرخه استفاده می کرد و گاهی هم پیاده می رفت. بالاخره تصمیم گرفتم از حاجی بپرسم.
ـ شما که می توانید از خودرو استفاده کنید، چرا با دوچرخه یا پیاده به باغ رضوان می روید؟
وقتی پاسخم داد، دیگر حرفی برای گفتن نداشتم.
ـ من ثواب این عمل را برای خودم می خواهم یا برای دیگران؟
حاجی این سوال را از من کرد. «البته که برای خودتان می خواهید» این جواب من بود.
ـ پس وقتی ثواب عمل را برای خودم می خواهم، چگونه می توانم از خودرویی که جزو بیت المال مسلمین است، استفاده کنم.»
«حاجی نه تنها از اموال و امکانات بیت المال استفاده نمی کرد، بلکه هر چه از مال دنیا داشت، در راه خدا انفاق می کرد.
اوایل ازدواجمان از مال دنیا یک فرش شش متری داشت، روزی به من گفت: «تصمیم گرفته ام این فرش را تبدیل به احسن کنم؟» نمی دانستم چگونه می خواهد فرش را تبدیل به احسن کند. آدم فکر می کند، شاید می خواهد فرشی بهتر از آن بگیرد.
ـ چگونه می خواهی تبدیل به احسن کنی؟
ـ می خواهم به نیازمندی ببخشم، نظر تو چیست؟!
گفتم: «حرفی ندارم، موافقم»
ـ این حرف میان من و تو و خدایمان بماند.
حسن رضایت و شادی را در نگاه حاجی می دیدم. می دانستم که حاجی خوشحال است از اینکه در این کارها همراهش هستم. گفت: «می خواهم این فرش را بشویم، می خواهم تمیز باشد.» فرش را به حیاط خانه کشیدیم و مشغول شستن شدیم. در این حال مادر حاجی وارد حیاط شد: «چه کار می کنید؟» حاجی گفت: «مادر! می خواهم این فرش را بفروشم و تبدیل به احسن کنم.» مادرش پرسید: «حالا که می خواهی بفروشی، چرا می شویی؟» حاجی جواب داد: «می خواهم تمیزش را بفروشم!» داشتیم فرش را می شستیم و آیه مبارک «ان الله اشتری من المومنین انفسهم و اموالهم بان لهم الجنه...» در دلم زمزمه می شد.»
ان الله اشتری من المومنین انفسهم و امواللهم ... شب عملیات است. شبی که همان متاع جان خود را به بازار عشق می آورند. تا یار که را خواهد و میلش به که باشد. ساعت حوالی 10 شب است. از پایگاه شهید قاضی طباطبایی به طرف محور عملیاتی حرکت می کنیم. می دانم حاجی شور و حال دیگری دارد. با این همه آرامشی در نگاهش نهفته است که پرده بر شور و غوغای درونش می کشد. حالا در درون حاجی چه می گذرد؟
ـ بهتر است برویم و غسل شهادت کنیم!
حاجی به آرامی این چنین می گوید. دیگر به روشنی می توان دانست که حاجی چه سودایی در سر دارد. می گویم: «خیلی خوب است، برویم!»
تویوتا سینه جاده را می شکافد و پیش می رود. دنبال جایی می گردیم که غسل شهادت به جای آوریم. اما جایی نمی یابیم. در دل شب، پرتو چراغی از دور به چشم می خورد. حاجی می گوید: «حتم دارم که آن جا حمام هست، برویم.» به طرف نقطه روشنایی حرکت می کنیم. وقتی به آنجا می رسیم، خنده مان می گیرد. با خط درشت بر فراز در نوشته شده است: «معراج شهدا» آیا این یک اتفاق است؟ ما دنبال جایی می گشتیم که غسل شهادت کنیم و سر از «معراج شهدا» در آورده ایم. حاجی هم خوشحال است. از نگهبان سوال می کنیم: «آیا اینجا حمام هست یا نه؟» جواب مان می دهد: «چند تا حمام صحرایی هست ولی آب سرد است.» آب سرد است. هوا هم مثل آب.
ـ اشکالی ندارد برادر!
حاجی این را با رضایت و خوشحالی می گوید. غسل شهادت را به جای می آوریم و راهی محور عملیاتی می شویم. شب از نیمه شب می گذرد. ساعت 30/1 دقیقه بامداد به پایگاه شهید «حاجی علیاری» می رسیم. انگار پایگاه خالی است. همه بچه ها عازم محورهای عملیاتی شده اند. خستگی و خواب، فشار می آورد و دیگر تحمل ندارم. می روم که بخوابم و حاجی برای تجدید وضو می رود. عادتش همین است، آخر شب وضو می گیرد و دو رکعت نماز می خواند. حاجی می رود و من دراز می کشم و خواب چشمانم را می بندد.
بیدار که می شوم، خستگی از تنم رخت بربسته است. سر حال برمی خیزم برای نماز. ناگهان حاجی را می بینم که به حال سجده بر خاک افتاده است. لحظه ای حیرت زده نگاه می کنم. حاجی هیچ حرکت نمی کند. یک لحظه آشوبی در دلم برپا می شود: «نکند حاجی را موج گرفته و شهید شده...» با دلهره به حاجی نزدیک می شوم و نگاه می کنم نه! حاجی را موج نگرفته است. پیشانی بر مهر دارد، سجاده اش باز است. شرمسار از خود، از سنگر خارج می شوم...

کربلای هشتم را پیش رو داریم. یک دفعه بین بچه های گردان خبری می پیچد: «حاجی می آید!» بچه ها با اشتیاقی خاص مژده آمدن حاجی را به همدیگر می دهند. ساعاتی پیش به شروع عملیات نمانده است. خبر می رسد که حاجی در اهواز است. بچه ها بی تابی می کنند. با خبر بازگشت حاجی، بچه ها روحیه دیگری گرفته اند. حالا حاجی چه جوری می آید، خدا می داند. بازویش به شدت مجروح شده بود و برای مداوا در مرند بود. حالا که خبر عملیات را شنیده برمی گردد. بعد از ساعتی خبر می رسد که حاجی در پایگاه شهید قاضی است. چه رازی است بین حاجی و بچه ها که این گونه آمدنش را انتظار می کشند، خدا می داند! آقا مهدی باکری هم همین طور بود. در بحرانی ترین دقایق نبرد، وقتی عطر حضور آقا مهدی در میان بچه ها می پیچید، مقاومت ها هزار برابر می شد. بعد از ساعاتی حاجی به بچه های گردان می پیوندد. بچه ها از شادی و شعف در پوست خود نمی گنجد. می خواهم بروم از خود حاجی سوال کنم.
ـ آخر با این بچه ها چه کرده اید که این قدر به شما علاقمندند، که این گونه با شور و اشتیاق به عملیات می روند.
لبخندی بر لبانش نقش می بندد.
ـ ما کاری نکرده ایم، اینها تربیت شده مکتب امام حسین اند. اینها در جبهه بزرگ شده اند...
کربلای هشتم که به سر می رسد، حاجی می آید سراغم: «اسم بچه هایی را که روحیه شان بهتر از بقیه بوده و خوب جنگیده اند، برایم بنویس» سه روز بعد دوباره سراغم را می گیرد: «اسامی را نوشتی؟ هدایایی برایشان در نظر گرفته ام» اسامی را می دهم خدمت حاجی. برگ اسامی را می گیرد و می رود...
آن قدر قبل و بعد از عملیات کار کرده ام، که خستگی می کشدم. تصمیم می گیرم بروم پیش حاجی و چند روزی مرخصی بگیرم و استراحت کنم. از خط برمی گردم پیش حاجی. به حضورش که می رسم، طوری در آغوشم می کشد که گویی سال ها مرا ندیده است.
ـ چه عجب! خسته نباشید!...
با هر کلمه ای که حاجی می گوید خستگی از جسم و جانم رخت برمی بندد. حاجی پذیرایی هم می کند. آن قدر مهربانی و محبت نثارم می کند که دیگر فراموش می کنم برای چه به حضورش آمده ام. «برای عرض سلام و تجدید دیدار به حضورتان رسیده ام.»
این را می گویم و از حاجی خداحافظی می کنم. برمی گردم به خط مقدم و مشغول کارهای خودم می شوم. ساعاتی نگذشته بود که یکی از بچه ها می آید پیشم:
ـ حاجی شما را می خواهد!
نمی دانم چه کار دارد. هرچه باشد دوباره حاجی را زیارت می کنم. بلافاصله می آیم پیش اش. مینی بوس آماده حرکت است. حاجی تعدادی از بچه ها را جهت زیارت و استراحت به مشهد می فرستد. اما من نمی خواهم بروم. به حاجی می گویم: «می خواهم پیش شما باشم، می خواهم در جبهه باشم» هرچه اصرار می کنم، نمی پذیرد. با حاجی خداحافظی می کنیم و مینی بوس روانه مشهد می شود...
روز دیگر هم به زیارت می رویم. وارد حرم که می شوم، غمی دلنشین قلبم را نوازش می کند. وقتی یکی از بچه ها شهید می شود، این طور می شوم. چه می دانم، شاید خبری نیست. یکی از بچه ها می آید پیشم و بی هیچ مقدمه ای می گوید: «می دانی! حاجی هم رفت» انگار آسمان بر سرم می ریزد. آتشی از ژرفای قلبم شعله ور می شود و تمام وجودم را دربرمی گیرد. بی اختیار پلک ها فرو می افتد و گونه هایم خیس می شود: السلام علیک یا علی بن موسی الرضا....
منبع:"گل های عاشورایی2"نوشته ی جلال محمدی,نشرکنگره ی شهدا وسرداران شهیدآذربایجان شرقی,تبریز-1385

 

ghezel

ghezel
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : بهمن 1388 
تعداد پست ها : 2068
محل سکونت : گلستان

آقابالازاده ,ايرج
دوشنبه 8 فروردین 1390  6:05 PM

قائم مقام فرمانده گردان بعثت لشگر مکانیزه 31 عاشورا (سپاه پاسداران انقلاب اسلامی)

سال 1333 ه ش از مادري به نام طاهره كارگر در خانواده اي متوسط از شهرستان اردبيل متولد شد . نامش را ايرج گذاشتند ، اما بعدها با مراجعه به قرآن ، نام « رحمان » را براي خود برگزيد .
پدرش ( حسينقلي ) ارتشي بود و خانواده او ابتدا در خانه اي اجاره اي در مراغه سكني داشت و پس از ساخته شدن ساختمانهاي سازماني پادگان امام رضا (ع) مراغه به آنجا نقل مكان كردند . آنها بعد از گرفتن وام و ساختمان خانه اي در تبريز ، در اين شهر مسكن گزيدند .
رحمان دورة آمادگي را در يكي از مهدكودك هاي مراغه گذراند و دورة ابتدايي را در مدرسة همافر مراغه ( پادگان امام رضا عليه السلام ) به پايان برد . در آن زمان با توجه به نبود نظام راهنمايي ، بعد از دوره ابتدايي ، دوران دبيرستان را در سال 1348 شمسي در مدرسة اوحدي مراغه و حكمت تبريز گذراند .
بعد از اخذ ديپلم ، به اصرار پدر ، در دانشكدة افسري نيروي هوايي شركت كرد ، اما چون ديپلم تجربي داشت و نامش در فهرست افراد ذخيره درآمد ، آن را رها كرد . سپس به خدمت سربازي رفت و دوران آموزشي را در تهران گذراند و براي دورة خدمت به تبريز اعزام شد و در گردان دانشجويان جاي گرفت , چون در امتحان گروهباني شاگرد اول شد ، با درجة گروهبان يكمي ، سربازي را ادامه داد و به پايان برد . پس از اتمام خدمت سربازي ، در آزمون استخدامي شركت نفت با رتبة اول قبول شد ؛ اما گفت : « من چنين شغلي را دوست ندارم ، شغلي را دوست دارم كه در آن بتوانم كساني را تربيت كنم . » با همين عقيده در آزمون سراسري دانشگاه شركت كرد و در سال 1355 در رشتة تربيت بدني دانشگاه تهران پذيرفته شد . دوران دانشجويي وي با اوج گيري انقلاب اسلامي مردم ايران مصادف شد . به همين جهت در حركت هاي انقلابي شركت كرد . در راهپيمايي هاي ضد رژيم پهلوي ، پخش اعلاميه ها و شبنامه ها فعاليت مي كرد . يك بار هم در حين تظاهرات با باتوم زخمي شد و بيمارستانها از پذيرفتن وي ) به علت مسائل امنيتي ( امتناع كردند و وي در يكي از خانه هاي اطراف تهران بستري شد .
بعد از اخذ ليسانس ، در سال 1358 با دخترخاله اش ) اكرم شهـاب سردرودي ( ازدواج كرد . در ابتداي ازدواج ، ايرج و همسرش در خانة پدر بودند . اما بعد از شروع تدريس در مدارس شبستر در منزل رئيس آموزش و پرورش اين شهر ، مستأجر شدند . در آن ايام ، در كنار تدريس در مدرسه به فعاليت در سپاه و آموزش قرآن در روستاي سيس مي پرداخت .
از بارزترين خصوصيات ايرج گذشت ، ايثار ، تواضع و به خصوص رسيدگي به خانواده هاي بي بضـاعت بـود . هر هفتـه طبق فرمايشـات امام (ره) ، روزهـاي دوشنبـه و پنج شنبـه را روزه مي گرفت ؛ به خواهرانش توصيه مي كرد كه مانند حضرت زهرا (س) زندگي كنند و فرزندانشان را حسين گونه تربيت كنند .
در دو ماه اول نامزدي در جهاد مشغول به كار شد و دو ماه بعد از شروع زندگي مشترك ، علي رغم پيشنهاد مسئوليت تربيت بدني استان آذربايجان شرقي از طرف شهيد آيت الله سيداسدالله مدني ، حضور در جبهه هاي كردستان را كه گرفتار تجزيه طلبي ضدانقلاب بود ، ترجيح داد و به طور جدي در درگيري هاي كردستان شركت كرد .
با شروع جنگ تحميلي ايران و عراق آرام و قرار نداشت ، تا اين كه در اوايل سال 61 عازم جبهه شد . اوايل در جبهه امدادگري مي كرد اما با شروع مقدمات عمليات رمضان ، به معاونت گردان بعثت از لشگر 31 عاشورا منصوب شد .
او در نامه اي خطاب به خواهرانش علت رفتن خود به جبهه را چنين مي نويسد :خواهرانم مگر دوست نداشتيد برادرتان به آرزوي ديرينه اش برسد . مگر شاهد نبوديد اين انقلاب كاملاً اسلامي ، كلاً و 180 درجه برگشت و عوض شدنم شد ، نبايست در مقابل اين همه نعمات كه در رأس آن پيشواي زندگيم حضرت امام خميني قرار دارد ، قدرداني مي كردم تا خدا راضـي مي شد ؟! اين راه را با اجازة « الله » انتخاب كردم و زندگي دور از جهـاد مقدس و بي طرف و بي خيال ماندن به درد من نمي خورد . اين را بدانيد از زماني كه رهبر انقلاب را شناختم ، تولد تازه يافتم ؛ بنابراين يك كودك 5 ، 6 ساله نياز به تكميل داشت و ديدم فقط در جبهه هاست كه روح و فكرم تغذيه مي شود . به همين جهت بود كه رو به سنگر آوردم .
ايرج آقابالازاده در 18اردیبهشت 1361وصيت نامه اش رانوشت تا ديدگاهها و نظرات خود را بیان کند.
در 30 تير 1361 در عمليات رمضان زخمي و مفقودالاثر شد و تاكنون اثری از او به دست نيامده است . پسري به نام ناصر تنها يادگار اوست كه در زمان شهادت پدر نه ماه بيشتر نداشت .
منبع:"فرهنگ جاودانه های تاریخ"(زندگینامه فرماندهان شهید آذربایجان شرقی)نوشته ی یعقوب توکلی,نشر شاهد,تهران-1384




وصیتنامه
بسمه تعالي
وَ اَحيِني يا رَبَّ سَعيداً وَ تَوَفَّنِي شَهيداً
خدايا مرا سعيد زنده بدار و شهيد بميران
درود به بزرگ رهبر انقلاب كه وجود مقدس و ملكوتيش نعمت و بركات فراواني براي جامعه ما به ارمغان آورده است و درود به روح پاك شهيدان انقلاب از آغاز قيام اسلامي تا اين لحظه كه همه چيز متعلق به آنهاست و ناظر اعمال ما گنهكاران هستند .
خدايا لحظه اي و آني ما را به حال خودمان رها مكن.زيرا ضعيف تر از آنيم كه صراط مستقيم را تشخيص دهيم . با الهام از آيات و نشانه هاي الهي انقلاب اسلامي مان براي رضاي خالق .امام خميني كه خودشان در متن اسلام تربيت شده ، اين امام بزرگوار ،دور از سازگاري ها و مبرا از نقاط ضعف . اين سفر را كه ادامه راه حسين ابن علي عليه السلام مي باشد انتخاب نمودم و انتظارم بر اين است كه هر كس خود را يار من مي داند بايد حامي رهبر باشد . هرگز در زندگيم اين قدر خجلت زده نشده بودم . هر شهيـد را كه از كربلاي خونين مرزهـا مي آوردند احسـاس شرمندگـي مي كـردم چون نيك مي دانستم پيكر پاكشان به خاطر ما لاله گون گشته است و چگونه مي توانستم به راحتي از حماسه قهرمانانه شان بگذرم .
خدايا اين بنده سراپا گنهكارت را ببخش كه براي اداي فريضه اش دير كرده است . مرگ من در مقابل رهايي امت مستضعف هيچ ارزشي ندارد .
اي كاش چيزي بالاتر از اين داشتم كه در اختيار اسلام و امام و امت مي گذاشتم .
دانش آموزان عزيزم ، اي برادران كه امام امت تمام اميدش به شماست . تا آنجا كه هم سن و سالهاي شما را رهبر مي نامد . خودتان مي دانيد كه چه رسالتي داريد و مسئوليت هاي خطيري بر دوشهاي انقلابيتان سوار است . حركتتان را تندتر كنيد كه بر وعده الهي پيروزي ها نزديك است . به عضويت سپاه پاسداران و بسيج اين پايه هاي محكم انقلاب درآييد . بيشتر درس بخوانيد و وظايف شرعي را فراموش نكنيد . من آرزو دارم جوانان حزب الله در تحصيلشان هميشـه ممتاز باشند . من كه نتوانستم معلم خوبـي براي شما باشم ، اقلاً شما سعي كنيد شاگردان و دانش آموزان عالي براي آموزش و پرورش اسلامي باشيد .
حسرت نبرم بخواب آن مرداب كآرام درون شب خفته است
درياييم و نيست باكم از طوفان دريا همه عمر خوابش آشفته است ايرج آقابالازاده



خاطرات
همسرشهید :
به هنگام تولد فرزندمان ، چون كشور درگير جنگ داخلي بود ) جنگ پاوه در كردستان ( خواهش كردم كه به خاطر تولد فرزندمان چند روزي ديرتر برود ولي گفت : رفتن من يك تكليف شرعي است و بايد اين تكليف خود را ادا كنم . كاملاً به ياد دارم كه سه ماه از تولد فرزندمان مي گذشت كه آمد .

 

ghezel

ghezel
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : بهمن 1388 
تعداد پست ها : 2068
محل سکونت : گلستان

آل ياسين ,ميرقاسم
دوشنبه 8 فروردین 1390  6:05 PM

قائم مقام فرمانده گردان حضرت علی اصغر(ع)لشگرمکانیزه 31عاشورا(سپاه پاسداران انقلاب اسلامی)

مشهور به بيوك آقا بود. سال 1342 ه ش در شهرستان اهر متولد شد . پدرش در ژاندارمري اشتغال داشت ، اما چون نمي خواست حقوق بگير حكومت پهلوي باشد و از اين طريق فرزندان خويش را بزرگ كند ، استعفا كرد و به كشاورزي در روستاي ( محل سكونت قبلي ) مشغول شد .
ميرقاسم تحصيلات ابتدايي و راهنمايي را در مدرسه آيتي اهر به آخر رساند و در رشته علوم انساني ( اقتصاد ) ادامه تحصيل داد . اما بعد از پيروزي انقلاب اسلامي و آغاز جنگ تحميلي عراق عليه ايران ، به خاطر حضور در جبهه هاي جنگ از ادامه تحصيل منصرف شد و در هيجده سالگي به عضويت رسمي سپاه پاسداران درآمد . همزمان با عضويت در سپاه در فصل تابستان به پدرش در كار كشاورزي كمك مي كرد . در بين رشته هاي ورزشي به ورزش باستاني علاقة زيـادي داشت . بيشتر اوقات خود را در مسجد سپري مي كرد و به مطالعه كتابهاي مداحي و داستانهاي مذهبي مي پرداخت . همچنين ، مداح هيئتهاي عزاداري و زنجيرزني بود . زماني كه به عضويت سپاه پاسداران درآمد ، افراد را تشويق به جذب در پايگاه هاي مقاومت بسيج مي كرد .
علي رغم نارضايتي والدينش از رفتن او به جبهه ، با توصيه آنها به صبر و شكيبايي ، عازم جبهه شد . حضور در مناطق جنگي را از كرمانشاه شروع كرد و پس از مدتي به سنندج رفت . سپس براي گذراندن دوره چريكي و تكاوري ، عازم تهران شد و پس از گذراندن اين دوره رهسپار مناطق عملياتي گرديد . بعد از مدتي ، در پادگان آموزشي خاصبان ، به عنوان مسئول آموزش پادگان ، شروع به كار كرد . در جبهه در ايثار و فداكاري زبانزد همرزمانش بود . نقل است در يكي از پاتكها ، نيروهاي عراقي از سلاح شيميايي استفاده كردند . او ماسك خود را به رزمندة ديگري كه ماسك نداشت ، داد و خود چفيه را در آب فرو برده و در جلو بيني و دهانش گرفت .
ميرقاسم در يكي از درگيـري ها ، موفق شد با موشك انداز ( آر.پي.جي. 7 ) ، يك فرونـد هلي كوپتر دشمن را سرنگون كند . بعد از شهادت دوست و همرزمش - جام نوري - در كنار عكس خود در آلبوم نوشت : « جام نوري رفت و ما مانديم . الهي مي خواهم كه در بستر نميرم ، ياريم ده تا كه در دل سنگر بميرم . »
در عمليات بدر كه معاون فرمانده گردان حضرت علي اصغر عليه السلام را به عهده داشت ، در منطقه هورالهويزه در شرق دجله ، در حال شليك موشك آر.پي.جي. 7 بود كه نارنجك پرتاب شده توسط دشمن در نزديكي او منفجر شد و در اثر انفجار ، پاي چپ او قطع گرديد و آسيب شديدي به لگن او وارد آمد ، و در اثر اين جراحات ، به شهادت رسيد . جنازه او را پس از انتقال به اهر ، در گلزار شهداي اين شهر به خاك سپردند .
منبع:"فرهنگ جاودانه های تاریخ"(زندگینامه فرماندهان شهید آذربایجان شرقی)نوشته ی یعقوب توکلی,نشر شاهد,تهران-1384



خاطرات
جواد شاه پسنددوست:
در منطقه كردستان ، در مهاباد بوديم كه براي كمين دموكرات و كومله به منطقه گوي تپه ، رفته بوديم . هوا بسيـار سرد بود و از سرما مي لرزيدم . او كاپشـن خود را درآورد و به من گفت : « بيا تو بپوش . »

 


ghezel

ghezel
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : بهمن 1388 
تعداد پست ها : 2068
محل سکونت : گلستان

اباذري ,صفرعلـي
دوشنبه 8 فروردین 1390  6:05 PM

فرمانده گردان حضرت علی اکبر (ع)لشگرمکانیزه 31عاشورا(سپاه پاسداران انقلاب اسلامی)

سال 1342 ه ش در شهرستان ميانه به دنيا آمد . سه ماه از عمرش نگذشته بود كه پدرش را از دست داد . مادرش مسئوليت اداره خانواده را بر عهده گرفت ، و با سيصد توماني كه از همسرش به ارث مانده بود مغازه ی کوچکی راه انداخت تا از اين طريق امرار معاش كنند . در چنين شرايطي ، صفرعلي ، تحصيلات ابتدايي خود را در دبستان شاه عباس (سابق ) در سال 1348 آغاز كرد . طي اين مدت ، بعضي اوقات در مغازه يار و ياور مادر بود . گاهي هم بساطي مي گستراند و با فروش مواد خوراكي بخشی از مخارج خانواده را تامین میکرد. در همين دوران ، فراگيري قرآن را نزد پدربزرگش شروع مي كند .
تحصيلات مقطع راهنمايي را در سال 1353 در مدرسه اروندرود ( ابوذر فعلي ) آغاز كرد .
در همين سالها ، براي رفع نياز مالي خانواده ، در تابستان براي ميوه چيني به زمين ها و باغات اطراف شهر مي رفت و در بهار با كاشتن محصولات زراعي ، به كشاورزان كمك مي كرد و در آخر ، به دستفروشي در كنار خيابان مي پرداخت . در عين حال ، براي يادگيري قرائت قرآن ، مرتباً به مسجدآقا سلطان در محل سكونتش رفت و آمد مي كرد و در هيئت هاي مذهبي و مراسم و شعائر ديني شركت مي جست .او فعالانه در انجمن اسلامي محل فعاليت مي كرد . در همين دوران آنها موفق شدند منزلي را كه از پدر به ارث برده بودند را بازسازي كنند ، در حالي كه صفرعلي به مرز پانزده سالگي رسيده بود . در اين زمان ، جامعه ايران هم در آستـانـه يك تغييـر و تحـول اسـاسي قرار داشت و مردم عليـه ظلم وستم نظام شاهنشـاهي قيـام كـرده بودند .
او شركتي فعال در مبارزات انقلاب و تظاهرات خياباني داشت . از جمله ، در يكي از روزهاي انقلاب ، براي شركت در تظاهرات از منزل خارج شد . نظاميان شاه ، در خيابان ها و كوچه ها مستقر بودند ، به گونه اي كه مادر امكان خروج از منزل را نيافت . در حالي كه تمام خانواده در بيم و ترس سنگيني به سر مي بردند ، از پنجره مشرف به كوچه ، صفرعلي را مي بينند كه نان سنگك به دست وارد كوچه شد . فرمانده نظاميان كه در همسايگي خانواده اباذري اقامت داشت ، بعد از شناسايي او ، به سربازان اجازه مي دهد بدون سخت گيري او را رها كنند . هنگامي كه وارد منزل شد ، تعدادي اعلاميه را از زير پيراهن خود بيرون آورد كه تعجب همگان را به همراه داشت .
پس از پيروزي انقلاب و صدور فرمان بنيانگذار جمهوري اسلامي ايران مبنـي بر تشكيل بسيـج ، او جزء اولين كساني بود كه به اين نهاد پيوست . وي براي مدتي مسئوليت كارگزيني بسيج را به عهده داشت . همزمان تحصيلات دوره متوسطـه را در سال 1357 در دبيرستان شريعتي ( امام خميني فعلي ) ادامه داد . وضعيت تحصيلي او در اين مقطع متوسط بود وعلت آن هم وقت زیادی بودکه اوبرای پرداختن به ماموریتهای بسیج می گذاشت ,اما موفق شد اين دوره را پشت سر گذارد .
در همين زمان ، كتابخانه كوچكي در منزل کوچکشان تاسيس كرد و كوشيـد تا با راه اندازي مغازة رنگ فروشي ، هزينه زندگي آينده خود را تأمين كند . او تحت تأثير فضاي سياسي پس از انقلاب ، به عضويت سازمان مجاهدين انقلاب اسلامي درآمد ، اما بعد از مدتي به سپاه پاسداران انقلاب اسلامي پيوست ، و با شروع جنگ تحميلي ، در حالي كه تنها هفده سال بيش نداشت ، رهسپـار جنگ شـد . در سه سـال متـوالي حضـور در جبهـه ها ، در عملياتهاي فتـح المبين ، بيت المقدس ، مسلم بن عقيل ,الفجرها و...شركت داشت . در اين مدت دو بار مجروح شد . در اولين مرتبه از ناحيه كتف ، در نوبت دوم در عمليات والفجر 1 ، از ناحيه پا مجروح شد و براي مدتي در بيمارستان امام خميني تهران بستري گرديد . بعد از ترخيص از بيمارستان ، همراه خواهرش به ميانه بازگشت و همين كه با يك پاي در گچ و دو عصاي زير بغل وارد منزل شد ، مادر از او پرسيد : صفر چه شده است ؟ در جواب به شوخي گفت : « مادر ، لطفاً كمي آرام تر صحبت كنيد . دشمن مي شنود و خوشحال مي گردد » پس از بهبودي ، بار ديگر تصميم گرفت به جبهه بازگردد ، اما مسئولان وقت سپاه به ويژه حجت الاسلام و المسلمين احمدي ) مسئول روابط عمومي ستاد مركزي سپاه پاسداران ( به درخواست مادرش ، مأموريت خدمت در بخش تبليغات و انتشارات ستاد مركز را به او محول كردند و پس از مدتي ، مسئوليت روابط عمومي ستاد بر عهده او گذاشته شد . بعد از گذشت زماني ، هنگامي كه با درخواستش براي اعزام به جبهه بي توجهي مي شود ، نامه اي خطاب به حجت الاسلام احمدي ، به تاريخ 14/2/1362 نوشت و باتسليم استعفاي خود ، به سوي جبهه هاي جنگ شتافت . در فرازي از اين نامه آمده بود :
احساس شرم در مقابل شهدا مي كردم و احساس گناه داشتم در برابر مسئوليتي كه در قبال انقلاب خونبارمـان متوجه اين حقير بود ، با اين كه كمي تجربه داشتم ، با اين حال در خانه ماندن را خيـانت مي دانستـم ... مَثَل من و جبهـه ، مَثَل كودك شيرخـواري است كـه از شيـر مـادر دورش كنند .
شبانه از جا برمي خواست و بدون اين كه بيداري او باعث مزاحمت ديگران شود و دوستان رزمنده اش پي به عبادت او ببرند ، نماز شب مي خواند و گريه هاي خود را نثار خالق مي كرد . يا هنگامي كه دوستان رزمنده اش لباسهاي خود را از تن درمي آوردند تا در موقعيت مناسب آنها را بشويند ، بدون اطلاع لباسهاي آنها را مي شست .
او تحصيلات دوران متوسطـه را كه در مقطع دوم دبيرستان نيمه تمام گذاشته بود ، در جبهه پي گرفت و موفق شد ديپلم بگيرد . علاقه او به تحصيل از همان زمان در او افزايش يافت ، به گونه اي كه در وصيت نامه خود خطاب به برادر ناتني اش , حسين جهانگيري نوشت :
كتابهاي مرا براي برادرم نگهداري كنيد و در تحصيل تشويق كرده و از ايشان بخواهيد كه راهم را ادامه دهد و بعد از خاتمه تحصيلات از دو موهبت پاسداري و طلبگي يكي را انتخاب كند ( با اين كه دومي مناسب تر است . (
توانايي و كفايت معنوي و رزمي صفرعلي اباذري ، باعث شد فرماندهان لشكر 31 عاشورا ، فرماندهي گروهان حضرت قاسم عليه السلام را به او بسپارند . در عمليات خيبر ، فرماندهي گردان حضرت علي اكبر عليه السلام به عهده او بود و با اين گردان ، در عمليات خيبـر شركت داشت ، تا اين كه در نزديكي پل طلايـه ، در حالـي كه بي سيم در دست داشت و عمليات را فرماندهـي مي كرد ، در مقابل چشمان نيروهايش ، به شهادت رسيد و جنازه اش در آبهاي هورالهويزة مجنون ناپديد شد .
منبع:"فرهنگ جاودانه های تاریخ"(زندگینامه فرماندهان شهید آذربایجان شرقی)نوشته ی یعقوب توکلی,نشر شاهد,تهران-1384

 


ghezel

ghezel
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : بهمن 1388 
تعداد پست ها : 2068
محل سکونت : گلستان

احمدي ,عباسعلي
دوشنبه 8 فروردین 1390  6:05 PM

فرماندهي گروهان در پايگاه ژاندارمری(سابق )سردشت

سـال 1335 ه ش در خانواده اي بي بضاعت به دنيا آمد . زادگاه او روستاي ديزج شيخ مرجان در نزدیکی شهر تسوج در استان آذربايجان شرقي بود. پدرش به كشاورزي و كارگري اشتغال داشت و مادرش نانوايي مي كرد .
تحصيلات ابتدايي را در سال هاي 47 - 1342 به پايان برد و دوره راهنمايي را در مدرسة شهيد حاجيلو ( فعلي ) در سال 1350 ، با موفقيت گذراند . او كه فرزند چهارم خانواده بود ، با وجود تمام سختي ها ، پيشرفت تحصيلي خوبي داشت و شبها تا پاسي از شب زير نور چراغ نفتي درس مي خواند .
از آنجا كه در خانواده اي مذهبي پرورش يافته بود ، گرايش هاي ديني در او كاملاً هويدا بود . در دوره دبيرستان ، در ماه رمضان ، مسير روستا به شهر را با زبان روزه طي مي كرد . كلاسهاي دبيرستان در دو شيفت صبح و بعد از ظهر تشكيل مي شد و او و دوستش ، با استفاده از فرصتي كه براي استراحت و صرف غذا در نظر گرفته شده بود ، در نماز جماعت مسجد جامع شهر تسوج شركت مي كردند ، در حالي كه اقامة نماز در آن دوران اهميت چنداني نداشت . عباسعلي ، به شدت از بطالت و تنبلي گريزان بود و دوستانش هيچ گاه او را بيكار و در حال وقت گذراني نديـده بودند . پس از بازگشت از دبيرستان ، به كمك پدر و مادر و حتـي همسايگان در مزرعـه مي شتافت . در سال 1354 ، دوره دبيرستان را با اخذ ديپلم در رشته طبيعي ، با موفقيت پشت سر گذاشت . پس از اخذ ديپلم ، در مزرعه به پدرش كمك مي كرد ؛ حدود يك سال هم دامداري كرد و مدتي در يك غذاخوري در اروميه مشغول به كار شد .
در سال 1357 به خدمت سربازي رفت و براي گذراندن دوره آموزش نظامي به پادگان جلديان در نقده اعزام شد ، ولي پس از مدت كوتاهي ، از خدمت معاف شد . در دوران انقلاب ، فعالانه در مبارزات و فعاليتهاي انقلابي شركت داشت ، و پیش از پيروزي انقلاب اسلامي ، در قالب عضويت در انجمن اسلامي محل ، همكاري در نگهباني شبانه و نيز شركت فعال در جهـاد سازندگي و كمك به كشاورزان به فعاليتهاي خود ادامه داد . مسجد امام خميني (ره) با پيشنهاد و همكاري فعال وي ساخته شد تا او و دوستان همفكرش بتوانند به دور از هر گونه برخورد و درگيري سياسي ، به مقاصد خود در جهت فعاليتهاي فرهنگي و جذب جوانان ، جامع عمل بپوشانند .
او كه از سنين نوجواني در انديشة خدمت به مردم و كشورش بود ، تصميم گرفت به استخدام ژاندارمري درآيد و با وجود مخالفت خانواده و از جمله برادر بزرگترش كه ارتشي بود ، تصميم خود را عملي ساخت . در سال 1361 ، پس از گذراندن دوره آموزشگاه افسري ، با درجه ستوان سومي ، خدمت خود را در لشكر 64 اروميه آغاز كرد و به كردستان اعزام شد . در سن بيست و شش سالگي ، با اصرار مادرش با خانم فاطمه قاسمي آذر (دختر دايي خود) ازدواج كرد . ازدواج آنان با سادگي و با مهرية يكصد و پنجاه هزار تومان برگزار شد و آن دو در منزل پدر عباسعلي احمدي ساكن شدند . مخارج خانواده اش را از طريق دريافت حقوق از ژاندارمري تأمين مي كرد و زندگي مناسبي را تشكيل داد .
عباسعلي احمدي حدود سي و پنج ماه در جبهه كردستان حضور داشت و از آنجا كه فرماندهي يك گروهان در پايگاه سادتيكه 2 در منطقه سردشت را بر عهده داشت ، هر پانزده روز يا دو ماه و نيم يك بار براي ديدار خانواده به مرخصي مي آمد . در تاريخ 9 تير 1365 ، به همراه سه سرباز به طرف قهوه خانه اي واقع در محور)مهاباد -سردشت( حركت كرد تا توقف مشكوك يك دستگاه خودروي تويوتا را در حوالي قهوه خانه بررسي نمايند . آنها در ساعت 18 و 45 دقيقه در نزديكي قهوه خانه ، با نيروهاي ضد انقلاب كه در قهوه خانه و شيارهاي اطراف كمين كرده بودند ، درگير شدند . در اين درگيري عباسعلي و دو سرباز ديگر به شهادت رسيدند . پيكر او پس از انتقال در گلزار شهداي زادگاهش به خاك سپرده شد . او به هنگام شهـادت سي ساله بود . حدود پنج ماه پس از شهادت عباسعلـي احمـدي ، فرزندش عباس به دنيـا آمد .
منبع:"فرهنگ جاودانه های تاریخ"(زندگینامه فرماندهان شهید آذربایجان شرقی)نوشته ی یعقوب توکلی,نشر شاهد,تهران-1384

 

خاطرات
محمدحسن عباسي فر:
او هميشه نمرات بالايي به خصوص در دروس ديني و قرآن كسب مي كرد . چون در زادگاهش امكان ادامـه تحصيل وجـود نداشت ، براي دوره متوسطـه در سـال 1351 ، وارد دبيرستـان جامي ( شهداي فعلي( در شهر تسوج شد . او به همراه ساير دوستان و همكلاسان خود ، مسير روستا تا دبيرستان را هر روز از ميان تپه ها و دشت ها با پاي پياده طي مي كرد .
طبعاً پيمودن اين راه طولاني ، به خصوص در فصل سرما ، خطراتي را در برداشت . اما او با سختي و مرارت بزرگ شده بود .

ابراهيم مؤذني:
صبر و شكيبايي و همچنين شهامت او موجب شده بود كه حضور او در جمع دوستاني كه در مسير دبيرستان رفت و آمد مي كردند مايه دلگرمي و قوت قلب آنان باشد .

خسرو زينالي :
در آن مدتي كه در اروميه كار مي كرد ، من از نظر مالي به شدت در مضيقه بودم . عباسعلي براي كمك به من موافقت صاحب كارش را جلب كرد تا من هم با همان مقدار حقوقي كه او دريافت مي كرد ( هفده تومان ) در آنجا مشغول به كار شوم و چون در اوايل تجربة كافي نداشتم بيشتر كارهاي مرا خودش انجام مي داد .

 

ghezel

ghezel
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : بهمن 1388 
تعداد پست ها : 2068
محل سکونت : گلستان

اخلاصي ,اسماعيل
دوشنبه 8 فروردین 1390  6:06 PM

فهرست مطلب
اخلاصي ,اسماعيل
 
تمامی صفحات
قائم مقام فرمانده گردان امیر المومنین(ع)لشکر مکانیزه 31عاشورا(سپاه پاسداران انقلاب اسلامی)


سال 1339 ه ش  در مراغه متولد شد . در دبستان مشغول تحصيل بود كه پدرش درگذشت . پس از پايان دورة ابتدايي ، مقطع راهنمايي را در مدرسه خواجه نصير به اتمام رساند و مقطع متوسطه را در دبيرستان امام خميني فعلي پشت سر گذاشت .
به گفته برادرش ، ديپلم را با معدل عالي اخذ كرد . اسماعيل در دوران تحصيل ، براي تقويت اعتقادات مذهبي خود در ايام محرم ، سيزده روز به مدرسه نمي رفت و در مراسم عزاداري امام حسين عليه السلام شركت مي كرد . به غير از اين در زماني كه برادرش - ابراهيم - مسئول كتابخانـه مسجد حاج حسن بود ، با وجود کمی سن ، به همراه برادر در نماز جماعت و كارهاي جمعي كتابخانه شركت مي كرد .
با آغاز انقلاب اسلامي ، در كنار برادر خود در مبارزه عليه رژيم پهلوي ، حضوري فعـال داشت . نقل است كه روزي اسماعيل به دست نيروهاي امنیتی ونظامی افتاد و او را به شدت با باطوم برقي زدند .
اسماعيل در مدرسـه نيز فعاليت هاي انقلابي خود را پي مي گرفت . يكي از دوستانش نقل مي كند :
با اسماعيل در يك كلاس درس مي خوانديم . روزي به ما گفت : « وقتي مدرسه تعطيل شد با گچ روي عكس شاه را بپوشانيم . » گچها را به اسفنج ماليديم و سپس خيس مي كرديم و به عكسهاي شاه مي زديم . مديـر و ناظم مدرسه پس از تحقيق ما را پيـدا كردنـد و كتك مفصلي به ما زدند .
پيروزي انقلاب اسلامي بحث هاي سياسي و عقیدتي بين گروه ها و احزاب مختلف را به همراه داشت و اسماعيل ، كتابهاي شهيد مطهري را مطالعه مي كرد تا توانايي مباحثه با مخالفين را داشته باشد . ولي عمر اين مباحثات و مجادلات طولاني نبود ، چرا كه مرزهاي كشور توسط دشمن بعثي مورد تجاوز قرار گرفت . وقتي با فرمان امام خميني (ره) ، جوانها به سوي جبهه شتافتند ، اسماعيل هجده ساله نيز به سوي جبهه شتافت . او به عنوان يك پاسدار ساده وارد جبهه هاي جنگ شد و بعد از مدتي ، به قائم مقامی فرمانده گردان اميرالمؤمنين (ع) در لشكر 31 عاشورا ، منصوب گرديد .
او در طول دوران نود ماهه حضورش در جبهه ، رشادتهاي بسياري از خود نشان داد . يكي از فرماندهان لشكر 31 عاشورا در اين باره مي گويد :
بعد از عمليات كربلاي 5 ، به همراه اسماعيل به يكي از محورهاي لشكر 25 كربلا رفتيم تا آنجا را تحويل بگيريم . اسماعيل از فرماندة 25 كربلا پرسيد ، كدام طرف اين محور خطرناك تر است ؟ فرمانده ضلع شرقي را نشان داد و گفت : « دشمن شبها از ضلع شرقي شبيخون مي زند و تعدادي از بچه ها را با پرتاب نارنجك به شهادت مي رساند . ما از آن محور بيشترين آسيب را متحمل مي شويم . » اسماعيل با حالتي بشّاش گفت : « آن قسمت مال من . » فرمانده لشكر بعدها گفت : « وقتي اسماعيل آن قسمت را تحويل گرفت خيالم آسوده شد . »
اولين روزي كه به آن محور رفته بوديم خاكريزي ديديم كه اگر هر يك از نيروهاي ما يا دشمن زودتر به آن مي رسيد ، سرتاسر منطقه را تصرف مي كرد . اسماعيل براي گرفتن خاكريز به جلو رفت و به تيربارچي گفت اگر به هنگام حركت به جلو نارنجك هايم تمام شد ، به فاصلـه يك متر بالاي سرم خط آتش ايجاد كن تا بتوانم بازگردم . او بدون بي سيم چي و در حالي كه خود بي سيم را حمل مي كرد ، به جلو مي رفت . اسماعيل در خاكريز مستقر شد و ديد عراقي ها سينه خيز به سمت خاكريز مي آيند . به سرعت اقدام به پرتاب نارنجك كرد . بعد از مدتـي به ما بي سيم زد و گفت : « اگر مي خواهيد كله و پاچه بخوريد بياييد اينجا پيش من . » وقتي به خاكريز نزد اسماعيل رفتيم با جنازة هفتاد و پنج عراقي به هلاكت رسيده ، مواجه شديم .
اسماعيل علاوه بر شهامت ، شوخ و بذله گو و همچنين بسيار حساس بود .او هفت سال و نيم را در جبهه هاي جنگ بود و در طول اين مدت ، هشت بار زخمي شد و 85% جراحت داشت . براي اولين بار در پاييز سال 1361 ، در منطقه پاسگاه شرهاني ، در عمليات محرم بر اثر اصابت تركش به ناحيه سر و فك ، مجروح و بستري گرديد . بعد از گذراندن دوران نقاهت ، فوراً به جبهه بازگشت و دو سال بعد در زمستان 1363 ، در منطقه جنوب دجله ، بر اثر موج گرفتگي به بيمارستان انتقال يافت و بستري گرديد . دو سال بعد ، در 22 دي 1365 ، در خاك عراق بار ديگر دچار موج گرفتگي شد كه به اجبار ، او را به پشت جبهه بازگرداندند و تحت مداوا قرار دادند . در 4 مرداد 1366 نيز در جريان عمليات نصر 7 در منطقه سردشت ، بر اثر اصابت تركش و تير به شكم ، به شدت مجروح شد و از آن پس از تحرك او كاسته شد ، و همچنين در اثر اصـابت گلولـه دست راستش از حركت افتـاد ، به گونـه اي كه به هنگام خواب ، زير بدنش مي ماند و او متوجه نمي شد . با اين حال ، براي نوشتن آنقدر با دست چپ تمرين كرد كه پس از مدتي توانست بهتر از دست راست بنويسد .
در تمام دوراني كه اسماعيل در اثر جراحت در منزل يا بيمارستان استراحت مي كرد ، هرگز در يك جا آرام نمي گرفت و مرتباً به خانواده شهدا و رزمندگان سر مي زد .
اسماعيل اخلاصي پس از هفت سال و نيم حضور در جبهه هاي نبرد با دشمن بعثي ، با دو تركش در مغز و شكم و اصابت گلوله به روده ها ، در بيمارستان بستري شد و در اثر ضعف شديـد ، تحرك خود را از دست داد .
او در پاسخ به كساني كه مي گفتند : « خداوند توفيق رفتـن به جبهـه را نصيب ما نكـرده است . » مي گفت : « رفتن به جبهه توفيق نمي خواهد بلكه علاقه مي خواهد . براي اينكه توفيق پيدا كني به خانواده ات تلفن بزن و بگو به جبهه مي روي و سوار شو و برو . »
اخلاصـي در اول اسفند 1366 ، بعد از نود ماه حضور در جبهه ، در بيمارستان به شهادت رسيد . جنازة اسماعيل با حضور حدود سي هزار نفر مردم مراغه تشييع شد و احساسات مردمي به حدي بود كه تابوت وي در طول پنج كيلومتر تشييع جنازه سه بار شكست و تعويض شد . پيكر شهيد اسماعيل اخلاصي را در گلشن زهرا (س) مراغه به خاك سپرده اند .
منبع:"فرهنگ جاودانه های تاریخ"(زندگینامه فرماندهان شهید آذربایجان شرقی)نوشته ی یعقوب توکلی,نشر شاهد,تهران-1384




خاطرات
برادرشهید :
وقتي اسماعيل را به خانه آوردند آنچنان آسيب ديده بود كه حدود يك هفته نمي توانست به دستشويي برود و بايد دستش را مي گرفتيم و شب اول مجبور شديم چندين آمپول مسكن به او تزريق كنيم .

علي پورصادق:
روزي اسماعيل از جبهه به خانه آمده بود و استراحت مي كرد . شنيده بودم دختري از يك خانواده بي بضاعت به نام زهرا ناراحتي قلبي دارد و نيازمند به جراحي است . اين موضوع را با اسماعيل در ميان گذاشتم و با هم نزد خانواده زهرا رفتيم و فهميديم مبلغي پول جمع آوري شده ، ولي كافي نيست . اسماعيل به نزد امام جمعه شهر رفت و از او درخواست كمك كرد . ولي اين تقاضا به نتيجه نرسيد و بيمار به علت تأخير در جراحي درگذشت . اسماعيل از آن تاريخ به بعد نسبت به امام جمعه با بدبيني صحبت مي كرد .

روزي به اتفاق اسماعيل به شهرداري رفته بوديم كه متوجه شدم پدر شهيدي بسيار ناراحت است . علت را پرسيدم ، گفت : « با آن كه طبق بخشنامه رسيدگي به امور خانواده شهدا در اولويت قرار دارد ، ولي در اينجا اين مسئله رعايت نمي شود و به من پاسخ سربالا دادند . » به همراه اسماعيل به طرف اتاق شهردار رفتيم . ابتدا مانع ورود ما به اتاق شهردار شدند ، ولي پس از مدتي به داخل رفتيم و علت ماجرا را پرسيديم . پاسخ شنيديم كه خانواده شهدا و مردم عادي بر يكديگر برتري ندارند و يكسان هستند . اسماعيل وقتي اين جواب را شنيد ، به شدت ناراحت شد و ميز شهردار را واژگون كرد .

قبل از عمليات نصر براي توجيه نيروها به منطقه رفته بوديم . امين شريعتي فرماندة لشكر هم در منطقه بود و به اسماعيل گفت : « محور شما بسيار مشكل و خطرناك و شايد سخت ترين محور عملياتي است . پس هر امكاني را كه فكر مي كنيد كار شما را آسان تر مي كند مي توانيد درخواست كنيد . » اسماعيل در جواب گفت : « هر آنچه را كه به بقيه نيروها مي دهيد به من هم بدهيد . به نظر من هيچ مشكلي وجود ندارد . » با آغاز عمليات ، گردان ما حمله را دير شروع كرد و دير هم به پايان رسانيد . چون استحكامات دشمن بي نهايت قوي بود .
صبح عمليات ، براي سركشي به تپه هاي ديگر مي رفتيم كه مرا پاي بي سيم خواستند ؛ اسماعيـل بـود و گفـت : « آب دستـت است بگـذار بيـا اينجـا . » وقتـي به محل رسيـدم ديـدم بي سيم چي ها نشسته اند و براي او خشاب پر مي كنند و اسماعيل به هر سو مي دود و آتش روي دشمن مي ريزد و نارنجك پرتاب مي كند .

بزرگ ترين آرزوي اسماعيل رسيدن به لقاءالله بود . در عمليات كربلاي 4 قرار بود ساعت 2 بامداد به خط بزنيم كه متأسفانه عمليات بر اثر يك سري سهل انگاريها لو رفت و دشمن محل استقرار نيروهاي ما را پيدا كرد و به توپ بست . در همين گيرودار در كانالي ، چشم من به دو تـودة قرمز افتاد . خوش دامن گفت : « يكي هم در اين كانال است . » وقتي نزديك شديـم با جنازه هاي بي سر منصور خدائي و حميد پركار و محمدرضا عادل نسب روبرو شديم . اول صبح و وقت نماز بود ؛ بدون اين كه به بچه ها چيزي بگويم به انتهاي كانال رفتيم و اخلاصي را ديدم . پرسيد : « از حميد پركار و عادل نسب خبر داري ؟ » قبلاً فكر كرده بودم كه اگر سؤال كرد چه جوابي بدهم . گفتم : نقشه عوض شده ، حميد و ديگران به جلو رفته اند تا در خصوص منطقه عملياتي توجيه شده و برگردند . گفت : « خبر داري يا دروغ مي گويي ؟ » گفت : « هر دو شهيد شده اند . اگر مي داني كه هيچ و اگر نمي داني بدان و به ديگران بگو . » گفتم : مي دانستم ولي نمي خواستم به تو بگويم . گفت : « شهادت اين برادران براي من و شما مسئله اي عادي است ، چرا كه بر گردن من مسئوليت مي آورد و بايد راه اينها را ادامه دهم . فكر مي كني با شنيدن خبر شهادت يارانم ناراحت مي شوم ؟ خير ، چنين نيست ، بلكه براي من قوت قلبي مي شود تا در راهي كه برگزيده ام محكم تر حركت كنم . »
اسماعيل اخلاصي كه پيش از اين در اثر تركش مجروح شده و روده هايش عفونت كرده بود ، به بيمارستان انتقال يافت . در آخرين روزهاي زندگي روي تخت بيمارستان ، در حالي كه عفونت روده هايش را دربر گرفته و وزنش به 23 كيلوگرم رسيده بود و بنياد شهيد تصميم داشت او را به خارج از كشور اعزام دارد ، به احمد جوان مهر گفت : « احمد دعا كن زودتر خوب شوم كه يك شام مفصل به بسيجي ها بدهم . » گفتم : « ان شاءالله به زودي خوب شده ، مرخص مي شوي . در اين هنگام نگاهم به مجتبي آبادي ( همراه و مراقب ) او افتاد كه اشك در چشمانش حلقه زده بود و متوجه شدم كه اسماعيل ديگر خوب نخواهد رسيد .

 




آثار منتشر شده درباره ی شهید

آينه خلوص
مى‏گويند: اسماعيل را به تبريز آورده‏اند. پرس‏وجو مى‏كنم و درمى‏يابم كه در بيمارستان امام بسترى شده است. به ملاقاتش مى‏شتابم. از پله‏هاى بيمارستان كه بالا مى‏روم، خاطرات در ذهنم جان مى‏گيرد: مدتى پس از پذيرش قطعنامه صلح، به گردان ما مرخصى داده شد و همه نيروهاى گردان اميرالمؤمنين براى سپرى كردن دوره مرخصى به خانه‏هاى خود باز گشتند. بعد از اتمام ايام مرخصى، بچه‏ها تصميم مى‏گيرند كه به خرج خود، به جبهه باز گردند. اما اسماعيل مى‏گويد: من با سپاه ناحيه هماهنگى مى‏كنم و اتوبوس مى‏گيرم... چون اغلب نيروهاى گردان اميرالمؤمنين از بچه‏هاى مراغه بودند، قرار مى‏شود اتوبوس‏ها از تبريز راهى مراغه شده و ساعت 6 عصر از مراغه به جنوب حركت كند. من هم براى اينكه از قافله عقب نمانم، راهى مراغه مى‏شوم و پيشتر از ساعت مقرر به مقصد مى‏رسم. همه بچه‏هاى گردان با ساك و وسايل سفر در انتظار آمدن اتوبوس‏ها هستند. هرچه انتظار مى‏كشيم، خبرى از اتوبوس‏ها نمى‏شود. ساعت 7 و كم‏كم ساعت 8،ساعت نُه مى‏شود، ديگر يقين مى‏كنيم كه اتوبوس‏ها فردا خواهند آمد. اما مشكل اين است كه بسيارى از بچه‏هاى گردان از روستاها و اطراف مراغه آمده‏اند و جايى براى گذراندن شب ندارند. بالاخره قرار مى‏شود گردان اميرالمؤمنين شب را در مسجد نجارآباد بيتوته كند. هوا سرد است و مسجد، بزرگ؛ و تنها بخارى مسجد هم گرماى چندانى ندارد. هر كسى در گوشه‏اى دراز مى‏كشد. زيرانداز و رواندازى در كار نيست و سرما در تن‏ها كه مى‏خزد، به كسى اجازه خفتن نمى‏دهد. اسماعيل نگاهى به گوشه و كنار مسجد مى‏اندازد و به پرده بزرگى، كه براى جدا كردن محل خواهران نمازگزار آويخته‏اند اشاره مى‏كند. پرده را باز مى‏كنيم و جمعى از بچه‏ها آن را به روى خود مى‏كشند. جمعى ديگر قسمتى از فرشى را كه بر آن خوابيده‏اند، بر روى خود مى‏كشند. اما باز خيلى از بچه‏ها چيزى براى كشيدن به روى خود ندارند. اسماعيل صدايم مى‏كند. از مسجد خارج مى‏شويم و سريع مى‏پرد پشت فرمان تويوتا: بيا بالا برويم خانه ما... مى‏رويم خانه اسماعيل و هر چه لحاف و تشك و پتو هست مى‏ريزيم پشت تويوتا و به مسجد مى‏آوريم...
وارد بخش مى‏شوم و سراغ اسماعيل را مى‏گيرم. اتاق اول، اتاق دوم... به اتاق‏ها سرك مى‏كشم. ناگهان چهره صميمى اسماعيل روبرويم مى‏درخشد. صداى خنده‏اش اتاق را پر مى‏كند و با همان لهجه مراغه‏ايش مى‏گويد: قارداش، بس هارداسان؟!
رويش را مى‏بوسم و از دير آمدنم عذر مى‏خواهم. رنگ چهره‏اش اندكى تغيير يافته است و در خطوط چهره‏اش رازهاى زخم‏هاى ديرين پيداست.
- آن رزمنده هشترودى را به خاطر دارى؟
اسماعيل مى‏گويد. مى‏گويم: يادم هست و خوب هم يادم هست و خنده‏ام مى‏گيرد. اسماعيل باز هم مى‏خندد:
- يادت هست كه به من مى‏گفت برادر خلاصى!
مى‏گويم: يادم هست و تا آخر هم نتوانستم فرق بين اخلاص و خلاصى را برايش روشن كنم!
- اين بار هم خدا برايم مى‏گويد؛ اسماعيل! خلاصى...
در صداى مهربانش اندوهى سرورآميز موج مى‏زند. به چهره اسماعيل دقيق مى‏شوم. انگار مى‏خواهم اسماعيل را سير نگاه كنم. حسّ غريبى در دلم جان مى‏گيرد. مى‏خواهم بگويم: نه اسماعيل، حالا حالاها خلاص شدنى نيستى! نمى‏گويم. به دوستان رزمنده‏اى كه بر گرد سرش حلقه زده‏اند، نگاه مى‏كنم. يكى آهسته مى‏گويد: تركش‏هايى كه در سرش هست به طرف مغز پيشروى مى‏كند...

عمليات ظفرمند والفجر 8 به پايان رسيده است، و قرار است گردان ما در خط پدافندى درياچه نمك مستقر شود. خط را از لشكر 25 كربلا تحويل مى‏گيريم. اسماعيل از فرمانده محور آن لشكر مى‏پرسد: در اين محور كدام قسمت خطرناك‏تر و فعاليت دشمن در آن بيشتر است؟ فرمانده محور به قسمت شمال شرقى خط اشاره مى‏كند:
- دشمن اغلب از اين خط شبيخون مى‏زند و نيروهاى ما را شهيد مى‏كند.
نيروهاى لشكر 25 كربلا به عقب برمى‏گردند. اسماعيل ( كه فرمانده گروهان است ) قسمت شمال شرقى خط را براى گروهان خود تحويل مى‏گيرد. حتم داريم كه اسماعيل طرحى در سر دارد. اسماعيل از قديمى‏ترين و زبده‏ترين نيروهاى جنگ است. از سال 1359 بسيجى شده است. جنگ‏هاى سوسنگرد را تجربه كرده است. عمليات‏هاى والفجر و خيبر را پشت سر نهاده است. و ... از وقتى ديپلمش را گرفت و قلم را از كف نهاد، اسلحه بر دوش گرفت... بارها تا پاى مرگ رفته است و او را تركش‏هايى است كه براى يادگار، در پيكر خود نگاه داشته است.
اسماعيل چنين است. نيروهايش را در قسمت شمال شرقى خط آرايش مى‏دهد. طرحى را كه در سر دارد، با فرمانده گردان در ميان مى‏نهد: حمله ايذايى تك نفره! فرمانده گردان موافقت مى‏كند. اسماعيل سى عدد نارنجك را درون كوله‏پشتى مى‏ريزد. كلاش را آماده مى‏كند. شب كه به نيمه مى‏رسد، اسماعيل مى‏خواهد تنِ تنهابه خط دشمن بزند.
- وقتى انفجار نارنجك‏ها به پايان رسيد، خط دشمن را با ارتفاع يك متر زير آتش بگير تا من بتوانم برگردم.
اسماعيل اينها را به تيربارچى مى‏گويد. آخرين جمله اسماعيل در گوش‏هايم سنگينى مى‏كند:... تا من بتوانم برگردم.

- خدا كند كه برگردى اسماعيل!
با خودم مى‏گويم. اسماعيل از خاكريز خودى به آن سو مى‏رود. شب تاريك و هر سو آتش و زخم. سينه‏خيز خود را به طرف خط دشمن مى‏كشد. جلوتر مى‏خزد و هر لحظه از ما دورتر مى‏شود. دورتر و دورتر مى‏شود، چنانكه چشمِ دوربين مادون قرمز هم نمى‏تواند ببيندش. دل‏ها در سينه‏ها مى‏تپد. چشم‏ها به خط دشمن دوخته شده است. گويى لحظه‏ها ايستاده‏اند: كجايى اسماعيل!
ناگهان آتش و انفجار در خط دشمن شعله مى‏كشد. انفجار پشت انفجار، نارنجك پشت نارنجك، و صداى رگبار، رگبار ممتد...
هيجانى دلنشين در صداها موج مى‏زند، تيربارچى، خط دشمن را به آتش مى‏بندد. مى‏خواهم فرياد بزنم: كجايى اسماعيل؟ تيربارچى مى‏زند... در سياهى شب، سايه‏اى از روبرو پيدا مى‏شود، اسماعيل مى‏آيد. با كوله‏پشتى خالى و لبى خندان.
- خسته نباشى اسماعيل!
- چه كردى اسماعيل!
اسماعيل حرف مى‏زند. سنگرهاى كمين دشمن را نارنجك باران كرده است. آفتاب كه مى‏زند، با دوربين به خاكريز دشمن مى‏نگريم و از تماشا سير نمى‏شويم؛ روبروى خاكريز دشمن، جنازه دهها نفر بر زمين ريخته است.
گل كاشتى اسماعيل!
اسماعيل تنهاست. اسماعيل است و مادرش. مادر، انتظار روزى را مى‏كشد كه اسماعيل سر و سامان يابد. اما اسماعيل، او جز به جبهه نمى‏انديشد. مى‏رود جبهه و مى‏جنگد، مجروح مى‏شود. در بيمارستان مى‏خوابد، اما هنوز زخم‏هايش التيام نيافته، به جبهه برمى‏گردد. اسماعيل از مردان آهنين است، در جاى جاى پيكرش ( گلو، سر، شكم ) تركش‏ها جا خوش كرده‏اند...
اسماعيل در پشت جبهه است، در خانه. يك دستگاه پلوپز نو در خانه مى‏بيند. مى‏پرسد: اين پلوپز را براى چه خريده‏اى؟
- براى خانه تو، براى عروسم، اسماعيل!
اسماعيل چيزى نمى‏گويد و سر پيش مى‏اندازد. فردا شب پلوپز را برمى‏دارد و رهسپار محله ميكائيل مى‏شود. كوبه درى را مى‏زند. پيرمردى در را باز مى‏كند... پيرمرد مى‏خواهد دخترش را به خانه بخت بفرستد ولى براى تهيه جهيزيه آهى در بساط ندارد. چشم به روى اسماعيل مى‏دوزد.
- حاج آقا! لطفاً اين هديه ناقابل را از من بپذيريد...
اسماعيل مى‏گويد. پيرمرد هديه را مى‏ستاند. جعبه پلوپز را وا مى‏كند، يكصد هزار ريال پول.
گونه‏هاى پيرمرد منبسط مى‏شود: متشكرم... و اسماعيل با اندوهى سينه‏سوز از كوچه‏هاى شب به خانه برمى‏گردد. او طعم تلخ فقر و محروميت و يتيمى را چشيده است و نيك مى‏داند كه روزگار بر
خرابه‏نشينان و محرومان چگونه مى‏گذرد. پيرمردى از تهيه جهيزيه دخترش درمانده است... دانش‏آموزى مستمند بايد مورد عمل جراحى قلب قرار گيرد. اما پدر تمكين مالى ندارد. يك سال از پايان جنگ مى‏گذرد و اسماعيل در اين زمان مسوول نواحى مقاومت بسيج مراغه مى‏باشد. اسماعيل از وضعيت دانش‏آموز بيمار مطلع مى‏شود. خود نمى‏تواند هزينه عمل جراحى را بپردازد. چهل هزار تومان قرض مى‏گيرد و در اختيار خانواده دانش‏آموز بيمار مى‏دهد. دانش‏آموز تحت عمل جراحى قرار مى‏گيرد و هنوز كه هنوز است با زندگى همراه است. كس چه مى‏داند، شايد او نيز اسماعيلى ديگر خواهد بود.

چطور ممكن است نيروهاى كفر بيايند و ما را از چند قدمى به رگبار ببندند؟ خشم تلخى با صداى مردانه اسماعيل آميخته است. ناراحتى‏اش را پنهان مى‏كند. روبروى خط پدافندى ما كانالى‏ست كه گهگاه عراقى‏ها از اين كانال به خط ما نزديك مى‏شوند، تيراندازى مى‏كنند و در مى‏روند.
اسماعيل به بچه‏هايى كه قرار است در كانال نگهبانى بدهند، سفارش مى‏كند: به دقت مواظب باشيد، هر گاه احساس كرديد عراقى مى‏آيند، مرا خبر كنيد. بچه‏ها به دقت اطراف كانال را مى‏پايند. چندى نمى‏گذرد كه يكى از نگهبان‏ها خبر از آمدن عراقى‏ها مى‏دهد: صداى خش خش پايشان مى‏آيد. اسماعيل خبر را مى‏شنود، بى‏تأمل سلاح خود را بر زمين مى‏گذارد، دو عدد نارنجك برمى‏دارد و ضامن‏هايشان را بيرون مى‏كشد. چه در سر دارد اسماعيل، خدا مى‏داند و سريع و بى‏صدا به طرف كانال مى‏رود. پس از لحظاتى صداى انفجار نارنجك‏ها به گوش مى‏رسد و متعاقب آن اسماعيل برمى‏گردد، خندان و خوشحال. بچه‏ها جريان را مى‏پرسند. مى‏گويد: خيلى غافلگير شدند. مى‏خندد: يكى از نارنجك‏ها را به سر عراقى كوبيدم!
چند نفر از نيروهاى دشمن در كانال كشته شدند و هنوز كه هنوز است نارنجك بر سر دشمن كوبيدن عنوان يكى از خاطرات دل‏انگيز رزمنده‏هايى است كه اسماعيل را مى‏شناسند.
چه كسى تو را مى‏شناسد اسماعيل! كسى تو را مى‏شناسد كه زخم‏هاى مكرر را تجربه كرده باشد. تو را كسى مى‏شناسد كه مثل تو پنج سال بر ستيغ آتش و خون زندگى كرده باشد. كربلاى پنج را ديده باشد. خيبر را به ياد آوَرَد و تمامت قلبش با حماسه سوسنگرد گره خورده باشد؛ جنگ تن با تانك!
چه كسى تو را مى‏شناسد اسماعيل! كسى كه ده بار جراحت خورده باشد و 26 بار تيغ جراحى را با رگ رگش احساس كرده باشد. تو را كسى مى‏شناسد كه پيش از شهادت، شهيد شده باشد اسماعيل! تو را كسى مى‏شناسد كه هنوز تركش‏هاى وحشى در گوشت و خونش جاريست.
مى‏گويند: اسماعيل را به تبريز آورده‏اند به عيادتش مى‏شتابم. يكى آهسته مى‏گويد: تركش‏هايى كه در سرش هست به طرف داخل مغز پيشروى مى‏كند. اين بار هم خدا برايم مى‏گويد؛ اسماعيل! خلاصى.
اسماعيل مى‏گويد و من مى‏خواهم بگويم: تو با اين زخم‏ها هر روز صد بار شهيد مى‏شوى.
شب است. كوشك آرام است و اسماعيل بيدار. هر شب اسماعيل بيدار است. خدايا، اين مرد پس كى مى‏خوابد؟ اين را با خودم مى‏گويم و مى‏دانم كه خيلى از بچه‏هاى گردان اميرالمؤمنين اين سؤال را در دل دارند. با اينكه چندين ماه از پذيرش قطعنامه صلح گذشته است، اما همچنان شب‏هاى اسماعيل به بيدارى مى‏گذرد. شب تا سحر در طول محور تردد مى‏كند. به سنگرها سر مى‏زند. براى نگهبان‏ها شيرينى، زبان مى‏برد. مى‏رويم تا با هم به نگهبان‏ها سركشى كنيم. براى بچه‏هاى نگهبان شيرينى مى‏بريم و پس از پذيرايى از همه نگهبان‏ها، در سنگرى خالى پهلوى هم مى‏نشينيم و صحبتمان گل مى‏كند. ناگهان حال اسماعيل به هم مى‏خورد. دستش را بر روى سر مى‏گذارد. خطوط دلنشين چهره‏اش در هم مى‏رود و از ابروان گره خورده و سيماى منقبضش درمى‏يابم كه درد شديدى در جانش منتشر مى‏شود. سعى مى‏كنم، كمكش كنم و به سنگر ببرمش. نمى‏پذيرد. مى‏گويم: چه شده است؟
- چيزى نيست. سردردِ ساده...
همين و بس. ديگرى چيزى نمى‏گويد. اصرار مى‏كنم: چه دردى دارى اسماعيل! آيا براى من هم نمى‏گويى؟ درمى‏يابد كه ناراحتم.
- من تصميم گرفته‏ام كه دردم را به هيچكس نگويم، چون مولا على هم دردش را به هيچكس نمى‏گفت...
مى‏گويد و با دست‏هاى مهربانش، آرام دستم را مى‏گيرد و به طرف سرش مى‏برد. در قسمت ميانى سرش تكه آهنى در استخوان فرو رفته است...
اكنون زمستان سال 1368 است. سرماى تبريز در استخوان‏هايم مى‏دود. به خانه برمى‏گردم. شب است، شب پنجشنبه. در دزفول كه بوديم اسماعيل دوشنبه‏ها و پنجشنبه‏ها را روزه مى‏گرفت. پنجشنبه‏ها در دعاى كميل حالى ديگر داشت. دعاى كميل در حسينيه گردان. يكى از بچه‏ها دعاى كميل را با صدايى سوزناك مى‏خواند. پيش روى من رزمنده‏اى به سجده افتاده است. صدايش در ميان صداهاى گريه و زارى گم مى‏شود اما از تكان شانه‏هايش پيداست كه دلش توفانى است و گريه از اعمال قلبش مى‏جوشد. به حالش غبطه مى‏خورم و مى‏خواهم بشناسمش. سر از سجده كه برمى‏دارد، محاسنش از اشك خيس است. صداى زمزمه اسماعيل روحم را به آتش مى‏كشد: خدايا! آن گناهى را كه مانع شهادت من مى‏شود، به خاطر سيدالشهداء عفو كن..

شبِ تبريز مى‏گذرد. از همه جا عطر اسماعيل مى‏آيد. حال عجيبى دارم. مى‏خواهم گوشه‏اى بنشينم و زار زار گريه كنم. اسماعيل را مى‏بينم براى سركشى وارد چادرى مى‏شود. چادر در تاريكى فرو رفته است. چراغ‏قوه اسماعيل روشن مى‏شود. خط نور چراغ‏قوه توى چادر مى‏گردد. اسماعيل فانوس را پيدا مى‏كند، فانوس خاموش. فانوس را تكان مى‏هد. نفتش تمام شده است. با حوصله تمام نفت مى‏آورد و در فانوس مى‏ريزد. شيشه فانوس را دود گرفته است. با گوشه چفيه‏اش شيشه فانوس را پاك مى‏كند و فتيله‏اش را آتش مى‏زند و آرام از چادر بيرون مى‏آيد.
- دستت درد نكند اسماعيل.
صدايم را مى‏شنود و به طرفم مى‏آيد. آهسته مى‏گويد: »مى‏خواهم با اين كار به نفس خود بفهمانم كه به خاطر مقام ظاهرى مغرور مباش. اين غرور را با اين خدمت ناچيز به بچه‏ها از بين مى‏برم.
تو پيشتر از آخرين سفرت شهيد شده بودى اسماعيل. تو در دنيا چيزى نداشتى كه دل به زندگى چند روزه بدهى. كسى كه با جان و مالش به جهاد برخاسته باشد، جز به شهادت دل نمى‏سپارد...
صدايى از حنجره بى‏سيم مى‏آيد. صداى اسماعيل است. مى‏روم به سنگر فرماندهى گردان. دقايقى صحبت مى‏كند و تعدادى برگ مرخصى به من مى‏دهد. بر هر برگ مرخصى نام يكى از بچه‏ها را نوشته است. مى‏گويد: در اين مدتى كه اينجا هستيم، برخى از بچه‏ها مرخصى مى‏گيرند و جهت نظافت و خريد تلفن، به اهواز مى‏روند. اما برخى از بچه‏ها به خاطر اينكه وضع مالى‏شان خوب نيست، تا حال براى گرفتن برگ مرخصى شهرى مراجعه نكرده‏اند.
مبلغى پول هم برايم مى‏دهد تا به بچه‏هايى كه برگ مرخصى به نامشان صادر شده، بپردازم. مى‏گويد: اگر خودم اين پول‏ها را به بچه‏ها بدهم، به احتمال قوى خجالت مى‏كشند و از قبولش امتناع مى‏كنند. به اين خاطر زحمتش را به شما مى‏دهم... مبادا كسى از اين موضوع مطلع شود
چه كسى مى‏داند كه اسماعيل آخرين روزهاى دنيا را سپرى مى‏كند. همچنان بسترى است و زمستان تبريز، آخرين روزهاى بهمن ماه را مى‏گذراند. به ملاقاتش مى‏روم. اجازه ملاقات نمى‏دهند. حالش وخيم است. اما من نمى‏توانم برگردم. بايد اسماعيل را ببينم. در زمان جنگ، آنقدر بچه‏هاى مجروح در بيمارستان بسترى شده‏اند و آنقدر به ملاقات آمده‏ايم كه تمام سوراخ سمبه‏هاى بيمارستان را مى‏شناسم. هر طورى شده خودم را به اطاق اسماعيل مى‏رسانم. با ديدن من لبخند مى‏زند:
- من راضى به زحمت شما نيستم!...
مى‏گويم: آقاى اخلاص! چه زحمتى، شما به گردن ما حق داريد...
خنده از لبانش محو مى‏شود:
- در گردان كه بوديم هميشه مرا با اسم كوچكم صدا مى‏كردى. ولى حالا چرا مى‏گويى آقاى اخلاص؟
بى‏هيچ مكثى مى‏گويم: براى اينكه شما واقعاً مخلص هستيد و من هم خواستم با صفتى كه داريد، شما را خطاب كنم.
حالش گرفته مى‏شود. با صداى حزن‏آلود مى‏گويد: اگر واقعاً مخلص بودم، خدا نمى‏گفت اخلاص، و مى‏گفت اسماعيل خلاص! يعنى از اين دنيا خلاص شو.
بغض گلويم را مى‏فشارد. نگاهم را از اسماعيل مى‏دزدم. صدايم مى‏لرزد. انگار دريا مى‏خواهد از چشمم سرازير شود. خداحافظى مى‏كنم. اما گويى خودم را، قلبم را در بيمارستان جا گذاشته‏ام...
اولين روز از آخرين ماه 1368. آخرين خبر اسماعيل را مى‏شنوم. عاقبت خدا به اسماعيل مى‏گويد: اسماعيل، خلاص.
- خدايا! نوبت ما كى مى‏رسد تا جانمان را فداى تو كنيم.
صدا، صداى اسماعيل است.
برگرفته از خاطرات شفاهی همرزمان شهید



 


ghezel

ghezel
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : بهمن 1388 
تعداد پست ها : 2068
محل سکونت : گلستان

اصغرزاده ,محمود
دوشنبه 8 فروردین 1390  6:06 PM

قائم مقام فرمانده گردان شهیدمدنی لشکرمکانیزه 31عاشورا(سپاه پاسداران انقلاب اسلامی)

سال 1335 ه ش  در خانواده اي مذهبي ودر شهر بناب ، در استان آذربايجان شرقي متولد شد . او اولين فرزند خانواده بود و سه خواهر و سه برادر داشت . پدرش كشاورزي و باغباني مي كرد و از وضـع اقتصـادي خوبي برخـوردار بود .
محمود ، تحصيلات ابتدايي خود را در مدرسه ابتدايي ساسان و راهنمايي و دبيرستان را در بناب گذراند . در تمام دوران تحصيل ، او در انجام دروس و تكاليف بسيار جدي و منظم بود . در دوران دبيرستان به مطالعه كتابهاي سياسي و مذهبي روي آورد . در اين زمينه ، يكي از دبيران به نام آقاي رحيم اصغري و همچنين حاج شيخ يوسفعلي باقري بنايي ، بر محمود تأثير بسيار داشتند . او دوستان كمي داشت و اغلب اوقات مطالعه مي كرد و يا در كنار پدر به باغباني مشغول مي شد . در مجالس مذهبي و مجالس عزاداري ماه محرم شركت فعال داشت .
سال 1353 موفق به اخذ ديپلم در رشته ادبيات ( علوم انساني ) شد و بلافاصله به سربازي رفت . دوره آموزشي خود را در عجب شير و مابقي خدمت را در اروميه گذراند . بلافاصله پس از اتمام دوره سربازي در سال 1355 ، چون نمي خواست سربار خانواده باشد ، در نزد پدرش به قالي بافي مشغول شد . در همان سال ، وارد مبارزات سياسي عليه رژيم پهلوي گرديد و در جلسات سخنراني هاي سياسي و پخش اعلاميه فعال بود .
پس از پيروزي انقلاب اسلامي ، مدتي در يكي از مساجد شهر بناب آموزش اسلحه مي داد . با تشكيل سپاه پاسداران انقلاب اسلامي در سال 1358 ، در سن بيست و سه سالگي به عضويت اين نهاد درآمد . او از مؤسسين سپاه پاسداران بناب بود . در اوايل تشكيل سپاه ، به منظور جذب نيروهاي جوان ، به روستاها مي رفت و جلسات توجيهي و آشنايي با سپاه تشكيل مي داد . با آغاز حركت هاي منافقين عليه انقلاب ، در كنار افراد سپاه ، به عمليات گشت و شناسايي و سركوب منافقين پرداخت . او فرماندهي گروهي از افراد سپاه را بر عهده داشت كه وظيفه آن جمع آوري شبنامه و اعلاميه هاي منافقين از سطح شهر ، شناسايي و انهدام خانه هاي تيمي و دستگيري افراد اين گروهك بود . علاوه بر اين ، در عمليات هاي شهري مبارزه با مفاسد و منكرات نيز بسيار فعال بود . در بسياري از موارد ، رفتـار متين و برخوردهـاي مناسب اصغـرزاده با افراد خاطـي ، سبب مي شد آنان اعمال گذشته خود را ترك كنند و زندگي عادي و شرافتمندي پيش گيرند .
نسبت به سوء استفاده از بيت المال حساسيت فراوان داشت . وقتـي به عضويت سپـاه درآمد ، حاضر نبود با استفاده از موقعيت خود ، از امكانات سپاه بهره بگيرد و همواره به ديگران سفارش مي كرد كه « صداقت داشته باشند ؛ خيانت در امانت نكنند ، وفاي به عهد كنند و در جامعه راه راست را برگزينند . » در جلسات بخشداري و سپاه ، به ويژه جلساتي كه براي رسيدگي به وضع اقتصادي و مشكلات افراد سپاه و بسيج تشكيل مي شد ، حضور مي يافت و در صورت لزوم مواردي را پيگيري و شناسايي مي كرد و به مسئولين گزارش مي داد .
با آغاز جنگ تحميلي ، تصميم گرفت به جبهه برود ؛ ولي چون فرمانده عمليات سپاه بناب بود ، مسئولين مانع مي شدند . اما بالاخره با اصرار و پيگيري زياد ، در حالي كه سمت شهرداري شهر بناب به وي پيشنهاد شده بود ، نپذيرفت و عازم جبهه شد . در سال 1360 ، فرماندهي يك گروه پانـزده نفري براي آزادسازي بوكان را به عهده داشت . او به عنوان يك فرمانده ، همواره سعي مي كرد نيروهاي خود را در بالاترين توان نظامي و جسمي نگه دارد . تكنيكــها و تاكتيكهــاي نظامـي را به خوبـي به آنهـا آموزش مي دارد و آنـان را به كاربرد سلاح هـاي مختلف آشنـا مي كرد .
از لحاظ اعتقادي ، اصغرزاده حركت بر محور ولايت فقيه را همواره مورد تأكيد قرار مي داد .
در امور عبادي و مذهبي ، بسيار مقيد و منظـم بود . به نمـاز اول وقت و نماز صبح اهميت مي داد . يكي از دوستان او مي گويد :
اكثر شبها نماز شب اقامه مي كرد ولي هيچ كس نمي فهميد . چنان بي سر و صدا از خواب بيدار مي شد و مي رفت كه كسي متوجه نمي شد . هميشه توصيه مي كرد كه « ما بايد سعي كنيم رضايت رهبرمان را جلب كنيم . هدف از آمدن به سپاه ، كسب پست و مقام نباشد . بايد اين دنيا را وسيله قرار دهيم تا آخرت خود را تأمين كنيم ، و هدف بايد جلب رضايت خدا باشد . » هر وقت صحبت از ازدواج ، درس يا ادامه تحصيل مي شد ، با صراحت مي گفت : « همه چيز ما امروز جنگ است . اگر ان شاءالله موفق شويم و خودمان را به حضرت اباعبدالله (ع) برسانيم به همه چيز رسيده ايم .
با چنين باوري بود كه اصغرزاده ، با وجود داشتن امكانات رفاهي و مالي ، ازدواج نكرد .
اصغرزاده حدود هجده ماه در جبهه هاي جنگ ، حضوري فعال داشت و سرانجام در عمليات مطلع الفجر به شهادت رسيد . يونس طاهري - همرزم اصغرزاده در زماني كه معاون گران شهيد آيت الله مدني بود - در مورد چگونگي شهادت محمود مي گويد :
در تاريخ 19/9/1360 عمليات مطلع الفجر در منطقه سرپل ذهاب ، منطقه اي به نام كاسه جول ، عقبه محور عمليات بود . ارتفاعات برآفتاب و تنگه حاجيان و تنگه قاسم آباد ، محور اصلي عمليات بود . فرماندهي عمليات را غلامعلي پيچك به عهده داشت كه شهيد شد و نيروها مجبور به عقب نشينـي شدنـد . در دومين شب ، در حالي كه نيروهـاي جديد جاي نيروهـاي قبلـي را مي گرفتند ، دشمن منطقه را به توپ بست و نيروها بر روي زمين خوابيدنـد و قنـداق تفنگهـا را بـه گردن گذاشتنـد ؛ در اين حيـن ، تركش توپ به گردن اصغـرزاده اصـابت كرد و وي به شهادت رسيد .
جسد شهيد محمود اصغرزاده بعد از چند روز در بناب تشييع و در گلشن امام حسن (ع) بناب دفن شد .
منبع:"فرهنگ جاودانه های تاریخ"(زندگینامه فرماندهان شهید آذربایجان شرقی)نوشته ی یعقوب توکلی,نشر شاهد,تهران-1384



وصيت نامه
بسم الله الرحمن الرحیم
من به وحدانيت خداوند بزرگ و نبوت تمام انبياء و خاتميت حضرت محمدبن عبدالله صلي الله عليه و آله و ولايت و عصمت امامان اثني عشر و حضرت فاطمه زهرا صلوات الله عليهم اجمعين و به كليه عقايد اسلاميه اصولاً و فروعاً و به نيابت امام امت روح الله الموسوي الخميني از طرف امام زمان مهدي (عج) اقرار مي كنم .
اينجا پادگان ابوذر شهرستان سرپل ذهاب است . خيلي وقت بود كه آرزوي رفتن به جبهه حق عليه باطل را داشتم و چون مسئول عمليات سپاه بناب بودم ، مي گفتند فرمانده حق ندارد به جبهـه برود ، ولي بالاخره خداوند بزرگ آرزوي مرا برآورده ساخت و روز جمعـه بعد از اداي نماز جمعـه ، در حالي كه مردم مسلمان با شور و شوق ، ما پاسداران را بدرقه مي كردند ، بعضي از مردم گريه مي كردند و عده اي قرآن به ما هديه مي كردند و بعضي مي گفتند ان شاءالله ديدار ما در كربلا خواهد بود عازم جبهه شدم .
پيام من اين است كه ، اي ملت مسلمان و اي مردم انقلابي ، بدانيد كه من اين راه را كه راه امام حسين (ع) است و راه نايب امام زمان ، خميني بت شكن است ، آگاهانه و با شناخت كامل مي روم و مي دانم كه اگر در اين راه كشته شوم به پيشگاه خداي خود خواهم رسيد .
گناهكارم و معصيت كرده ام ، ولي چون مسلمانم و پيرو خط انبياء و امامان و رهبر بزرگوارم و با توجه به روايتي كه از پيامبر نقل شده با اين مضمون كه اولين قطره اي كه از خون شهيد به زمين بريزد تمامي گناهي كه كرده است آمرزيده مي شود ، اميدوارم خداوند عزّوجلّ مرا ببخشد و با رحمت و كرم و عدل خداوندي با من رفتار كند .
بار خدايا ، الان كه اين وصيت نامه را مي نويسم مگر دوست نداري كه من شهيد شوم . شايد لياقت شهادت در راه تو را ندارم زيرا كه شهيـد مقامـي والا دارد و من فردي گناهكار در پيشگاه تو هستم .
وقتي از پادگان ابوذر به خط مقدم رفتم و شهيد شدم از خانواده عزيزم مي خواهم كه اگر جنازه مرا آوردند براي من گريه نكنند ؛ فقط براي امام حسين (ع) و اهل بيتش گريه كنند كه ما درس شهادت را از آنها آموخته ايم و براي امام عزيزمان دعا كنيد و طول عمر او را از درگاه احديت بخواهيد . از پدر و مادرم خواستارم كه مرا مورد عفو خود قرار بدهند . محمود اصغر زاده

 

 

خاطرات
يونس طاهری:
اصغرزاده اغلب اوقات خود را در سپاه مي گذراند ، چون در آن زمان سپاه ساعات كار اداري معيني نداشت ؛ به همين دليل وي اوقات بيكاري خود را نيز در سپاه بود و تنها در مواردي كه كار داشت مرخصي مي گرفت . به خاطر شخصيت برجسته و سابقه اي كه در سپاه پاسداران داشت ، به فرماندهي عمليات سپاه بناب منصوب شد .

عباسقلي طاهري:
او هميشه مي گفت كه براي ما اسلام اصل است و بايد اعتقادات ديني را پياده كنيم تا مردم با ارزش هاي اسلامي آشنا شوند . نسبت به افراد سپاه حساسيت بسياري داشت . معتقد بود لباس سپاهي ، صداقت و حرمت دارد . بايد با رفتار درست ، حرمت آن را حفظ كرد . افراد سپاه سرمشق و الگوي ديگران هستند . به دليل اخلاق و رفتار متين و متواضعـانه ، افراد تحت فرماندهـي اش مجذوب او بودند و تمامي دستورها را به خوبي انجام مي دادند . محمود ، همواره با كساني كه مسائل شرعي را رعايت مي كردند مراوده داشت و از كساني كه ارزشهاي اسلامي را رعايت نمي كردند ، دوري مي جست .

 


ghezel

ghezel
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : بهمن 1388 
تعداد پست ها : 2068
محل سکونت : گلستان

اميرفقر ديزجي ,اصغر
دوشنبه 8 فروردین 1390  6:06 PM

قائم مقام فرمانده گردان حضرت ابوالفضل (ع) لشكر مکانیزه 31 عاشورا (سپاه پاسداران انقلاب اسلامی)

سال 1332 ه ش  در روستاي ديزج اسكو ، از توابع شهرستان تبريز ، در خانواده اي بسيار فقير به دنيا آمد . وضعيت مالي خانواده چنان نامساعد بود كه مادرش مي گويد :
وقتي اصغر متولد شد تا هفت روز پول نداشتيم برايش لباس تهيه كنيم تا اين كه يكي از همسايه ها لباس كهنه بچه اش را به ما داد .
اين وضعيت نامطلوب معيشتي سبب شد كه اصغر از همان خردسالي براي كمك به امرار معاش خانواده به چوپاني و كشاورزي بپردازد . او كودكي آرام بود و به حضور در مراسم مذهبي علاقه زيادي داشت ، اغلب همراه پدربزرگش براي فراگيري قرآن به مسجد مي رفت . همه دوستانش اهل مسجد و قرآن بودند . در مواقعي كه فرصت مي كرد ، با همسالانش بازي هاي رايج محلي و فوتبال بازي مي كرد . قبل از رفتن به مدرسه ، به همراه خانواده براي سرايداري در باغي به تبريـز نقل مكان كردنـد ، ولـي پس از مدتـي به روستـا بازگشتنـد و در منزل پدربزرگـش ساكن شدنـد .
دوره ابتدايي را در سال 1339 ، در سن شش سالگي شروع كرد و كلاس اول و دوم ابتدايي را در روستاي ديزج گذراند و به علت نبودن كلاسهاي بالاتر ، ناچار كلاس سوم و چهارم ابتدايي را در مدرسه اميرنظامي در روستاي كله جاه اسكو ، و سال پنجم و ششم ابتدايي را در خسروشهر ، به پايان برد . او به تحصيل بسيار علاقه مند بود . پس از آمدن از مدرسه و قبل از هر كاري ، تكاليف مدرسه را انجام مي داد و در مواقعي كه در امور جاري منزل به كمك خانواده مي رفت ، شبها در كنار چراغ نفتي به انجام تكاليف مي پرداخت ، و گاهي اوقات كتابهاي داستاني مي خواند . همزمان با تحصيل ، چوپاني و كشاورزي مي كرد و مدتي هم در كوره آجرپزي كار مي كرد . دوست داشت در آينده شغلي داشته باشد كه بهتر بتواند به مردم خدمت كند . مي گفت : « اگر دز زندگي مشكلي نداشتم دكتر مي شدم . »
در سال 1342 ، خانوادة اصغر اميرفقر ديزجي ، منزلي در تبريز خريداري كردندو به آنجا رفتند .
او دوره متوسطه را طي سالهاي ( 1352-1342 ) ، به صورت شبانه در مدرسه جنگجويان تبريز گذراند . روزها براي بهبود وضعيت مالي خانواده قالي بافي و مدتي هم ميوه فروشي می كرد ، در سال 1354 ، به كمك يكي از دوستانش به استخدام سازمان شير و خورشيد ( هلال احمر) فعلی درآمد ، و در بيمارستاني در تبريز مشغول به كار شد . با كوشش فراوان توانست پس از مدتي يك دستگاه ماشين سواري خريداري كند و در ساعات غيراداري مسافركشي كند . با اينكه فرصت چنداني نداشت ، در مواقع پيش آمده ، كتابهاي مذهبي مطالعه مي كرد و يا كتابهاي نوحه سرايي امام حسين (ع) را مي خواند . هميشه قرآن تلاوت مي كرد و جزء اولين كساني بود كه به نماز جماعت مي رفت و براي اقامه نماز اذان مي گفت و براي بچه هاي محل ، در مسجد تدريس قرآن و كلاسهاي عقيدتي تشكيل مي داد . در برخورد با اطرافيان ، رفتاري متواضعانه داشت و نظريات افراد كوچكتر خانواده را ، هر چند كه خلاف ميلش بود ، مي پذيرفت . دوست نداشت ديگران از دست و زبانش برنجند . هميشه سعي مي كرد ديگران را با تشوي به راه راست هدايت كند . گاهي اوقات با خريدن كادو و دادن هديه به اعضاي خانواده و ديگران ، آنها را به خواندن نماز و شركت در مراسم مذهبي و هيئت قرآن تشويق مي كرد . برادرش مي گويد :
در سال 1352 ، با كاروان براي زيارت امام رضا (ع) به مشهد مي رفت ، ولي هميشه آرزوي زيارت كربلا را داشت . اصغر در برابر شرايط و نابساماني هاي اخلاقي و اجتماعي آن زمان بسيار حساس بود . به خاطر جوّ ناسالم اخلاقي ، هيچ گاه به سينما نمي رفت و از افراد لاابالي تنفر داشت . روزي در خيابان با فردي برخورد كرد كه مست بود و حرف هاي ركيك و ناپسند مي زد . اصغر او را زد و داخل جوي انداخت و گريخت . از حضور زنان بي حجاب در محيط كار ابراز نارضايتي مي كرد . اغلب همكارانش را تشويق مي كرد در نماز جماعت حضور يابند و مي گفت : « هر چند كشور ما شاهنشاهي است ، ولي ما در اصل مسلمانيم . »
مشكلات شخصي خود را تا حد امكان به تنهايي مرتفع مي كرد و براي اينكه به مشكل خانواده اضافه نكند ، كمتر آنها را مطرح مي كرد و در چنين مواقعي ، به قرآن متوسل مي شد ، ولي در حل مشكلات خانواده با اعضاي خانواده ، خصوصاً پدرش مشورت مي كرد . در حل مشكلات ديگران نيز پيشقدم بود و به همكاران توصيه مؤكد داشت كه « بيماران در بيمارستان به كمك نيازمندند ، لذا با خوشرويي با آنها برخورد كنيد . » از بارزترين صفات اصغر گذشت ، به ويژه نسبت به خطاهاي اعضاي خانواده بود .
علاوه بر فعاليتهاي مذهبي در فعاليتهاي سياسي عليه رژيم شاه نيز فعال بود ، و در سال 1355 ، روزي به پدرش مي گويد كه اسلام كم كم به پيروزي نزديك مي شود . پدرش ضمن اين كه از او مي خواهد اين حرف ها را بيرون از خانه مطرح نكند تا گرفتار ساواك نشود ، مي پرسد از كجا چنين اطلاعي دارد . در جواب می گوید : « در جلسه ايي كه با علما داشتيم به اين نتيجه رسيدم . » همزمان با اوج گيري انقلاب اسلامي ، اعلاميه هاي حضرت امام خميني را با ماشين شخصي خود به شهرستانهاي مختلف مي برد و توزيع مي كرد ، و با شركت در تظاهرات و راهپيمايي ها ، و هدايت آنها نقش مؤثري داشت .
پس از پيروزي انقلاب اسلامي و تشكيل سپاه پاسداران ، به عضويت آن درآمد . در اين زمان در حدّ توان به ديگران كمك مي كرد ، به طوري كه همكاران و آشنايان براي حل مشكلاتشان به او مراجعه مي كردند و او نيز در چارچوب قانون ، آنها را ياري مي داد . در مقابل عدم رسيدگي به مشكلات محرومين بسيار ناراحت مي شد و در برابر اين گونه كم كاريها و بي تفاوتيها ، موضعگيري مي كرد .
همواره در برگزاري مجالس ترحيم يا عروسي آشنايان پيشقدم بود .
در سال 1359 ، پس از شروع جنگ تحميلي عراق عليه ايران ، به گروه شهيد چمران پيوست و پس از گذراندن آموزش نظامي 45 روزه در كرج ، به جبهه رفت . او معتقد بود كه اسلحه شهيد نبايد بر زمين بماند ، و مي گفت : « تا شهيد نشوم در جبهه خواهم ماند . »
در جبهه علاوه بر معاونت گردان حضرت ابوالفضل (ع) ، لشكر 31 عاشورا ، جزء نيروهاي اطلاعاتي بود . اغلب كارهايش را از ديگران پنهان مي كرد و وقتي از او سؤال مي شد كه در جبهه چه كار مي كني ؟ مي گفت : « ان شاءالله در قيامت خواهيد فهميد . » به طور مستمر در جبهه حضور داشت و به ندرت به مرخصي مي آمد . دوستانش مي گفتند : « براي ديدار خانواده ات بيشتر مرخصي بگير . » در جواب مي گفت : « چمران و ديگر رزمندگان برادران ما هستند ، و امام خميني پدر من است ، و زناني كه وسايل مورد نياز جبهه ها را تهيه مي كنند ، خواهران و مادران من هستند ، پس تمامي اعضاي خانواده ام در جبهه هستند . »
در مواقعي هم كه به مرخصي مي رفت ، با نيروهاي سازمان اطلاعات جهت كشف توطئه عليه نظام جمهوري اسلامي و مقابله با گروه هاي ضد انقلاب همكاري مي كرد ، و يا در محل كار سابقش - بيمارستان سيناي تبريز - حضور مي يافت و به بيماران ، خصوصاً مجروحين جنگي كمك مي كرد . اصغر در مدت حضور در جبهه ، چهار بار مجروح شد تا اين كه در تاريخ 12 اسفند 1362 ، پس از سي و شش ماه حضور در جبهه ها ، در عمليات خيبر مفقود شد . برادرش - يوسف - مي گفت كه تصوير اصغر را در تلويزيون عراق مشاهده كرده است ، و چون هيچگاه از اسارت بازنگشت ، شهادتش را اعلام كردند . از شهيد اصغر اميرفقر ديزجي دو وصيت نامه به جا مانده كه در سالهاي 1360 و 1361 تنظيم شده است .
بعد از شهادت اصغر ، برادرش يوسف - كه يك پاي خود را در جبهه ها از دست داده بود - در تاريخ 17 اسفند 1367 ، در حال پاكسازي جبهه هـاي جنوب ، در اثر انفجار نارنجك به شهادت رسيد .
منبع:"فرهنگ جاودانه های تاریخ"(زندگینامه فرماندهان شهید آذربایجان شرقی)نوشته ی یعقوب توکلی,نشر شاهد,تهران-1384



وصیتنامه

بسم الله الرحمن الرحیم
... در پيشگاه خداوند بزرگ سوگند ياد مي كنم كه در اين سرزمين جهت مقابله با كفار آمدم و به پيماني كه با رهبر و خداي خودم در نماز جمعه بعد از خواندن نماز بستم ، با بعث عراق اين خائنين از خدا بي خبر و نوكر آمريكا و شوروي بجنگم يا در اين سرزمين ، پيروزي و موفقيت نصيبم گردد و يا به درجه رفيع شهادت برسم ... .
در اين سرزمين همانند جنگهاي بدر و خندق اسلام احساس مي كنم كه در كنار پيامبرم و هر لحظه جلوي چشمانم امام زمانم را مي بينم و چشمم در تاريكي به جمالش افتاده است . اگر لياقت داشتم كه در ركابش شهيد شوم ... .

براساس رسالت و مسئوليتي كه حس نموده بودم در راه الله پاسداري و حراست از انقلاب كبير اسلامي كه خونبهاي 160 هزار كشته و مجروح است ، در جنوب كشور آمدم و به جنگ عليه ضد خدا پرداختم . من گام نهادن در اين مسير خدايي را يك فريضه مي دانم و در اين راه اگر دشمن را شكست دهيم پيروزيم و اگر به ظاهر شكست بخوريم و كشته شويم پيروزيم ... .
از همگي مي خواهم كه در هر حال پيرو ولايت فقيه باشيد و هميشه روحانيت را سرمشق خود قرار دهيد و با كفار و منافقين و آمريكا و شوروي و ديگر قدرت هاي شيطاني با تمام قوا بجنگيد و انتقام خون شهيدان را از آنها بگيريد ...



خاطرات
برادرشهید:
زماني با يكي از بچه هاي محله دعوا مي كردم كه در اين حين اصغر سر رسيد . خوشحال شدم كه به كمكم مي آيد ، ولي ابتدا ما را از هم جدا كرد و روي هر دوي ما را بوسيد . من به اين برخورد او اعتراض كردم ، ولي گفت : « در اسلام دعوا مفهومي ندارد و آنچه هست صلح است . »

 

ghezel

ghezel
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : بهمن 1388 
تعداد پست ها : 2068
محل سکونت : گلستان

اورنگي عصر ,محمود
دوشنبه 8 فروردین 1390  6:07 PM

فهرست مطلب
اورنگي عصر ,محمود
 
تمامی صفحات
فرمانده گردان ضربت الفتح تیپ 10 1شهید بروجردی(سپاه پاسداران انقلاب اسلامی)


دومين فرزند يك خانواده نسبتاً مرفه بود.در سال 1340 ه ش در تبريز متولد شد . پدر ش در کار ساخت و ساز ساختمان بود و در كنار آن باغ داری ، گاوداري و خريد و فروش دام نیز فعالیت می کرد .
در كودكي بيشتر اوقاتش را به بازي با بچه هاي هم سنش مي گذراند و بچه پرجنب و جوش و شلوغي بود . گاهي اوقات نيز به والدين خود در باغ يا خانه كمك مي كرد . سال 1346 ، تحصيلات خود را در مقاطع ابتدايي در مدرسه دهقان ( شهيد هوشيار فعلي ) آغاز کرد و پس از پايان آن ، در همان مدرسه ، وارد دوره راهنمايي شد . به گفته پدرش :
ايشان به تكاليفش خوب مي رسيد و ما هم ايشان را در نحوة انجام تكاليف با تشويق كردن ، ياري مي كرديم .
بعد از اتمام دورة دبستان و راهنمايي ، به تحصيل در دبيرستان و در رشته رياضي و فيزيك مشغول شد ، ولي در همان سال نخست ، تحصيل را ناتمام گذاشت .
با وجود ترك تحصيل ، او فردي فعال بود و در مبل سازي و نقاشي ، همزمان فعاليت داشت . به قرآن بيش از اندازه علاقه داشت و در برابر مشكلات بسيار صبور بود و هميشه سعي مي كرد مشكلات خود را حل كند .
قبل از شروع انقلاب ، با توجه به سن كمي كه داشت در تظاهرات عليـه رژيم شـاه شركت مي كرد . با آغاز سال 57 ، فعاليت هاي سياسي وي رنگي ديگر يافت . در كلاس آموزش قرآن در مسجد شركت مي كرد و در كلاس تيراندازي حضور يافت ، و در اين رشته مهارت خاصي پيدا كرد . رفته رفته شخصيت او دچار تحول شد . به گفته برادرش : « در اين زمان بود كه احساس كرديم ايشان همان محمود سابق نيست . »
با پيروزي انقلاب اسلامي و تأسيس سپاه پاسداران انقلاب اسلامي ، وي به عضويت سپاه درآمد ، در حالي كه تنها هيجده بهار از سن او گذشته بود . در اوايل ورود به سپاه ، آموزش نظامي خود را از مسجد شروع كرد و بعد از آن براي آموزش و طي دورة مربي گري ، به پادگان خاصبان كه پادگاني آموزشي در نزديكي تبريز بود ، رفت . خدمت سربازي وي نيز در سپاه بود . دوستان وي در اين دوره اكثراً از قشر سپاهي بودند . اورنگي در اين دوره اوقات فراغت كمي داشت . بيشتر اوقات فراغت خود را در مساجد مي گذراند ، يا به ديدار خانواده هاي شهدا ، مخصوصاً خانواده افراد مفقودالاثر مي رفت . شبها به مسجد چهارسوق مارالان تبريز مي رفت و به بچه ها آموزش ورزش هاي رزمي مي داد و آنها را با اسلحه آشنا مي كرد .
با شروع جنگ در سال 1359 ، محمود از همان بدو انقلاب ، وارد سپاه شد و آموزش هاي نظامي مختلف را كه طي كرده بود ، براي دفاع از مملكت اسلامي ، عازم جبهه شد .
در مرحلة اول عمليات بيت المقدس ، با سمت فرمانده گروهان شركت داشت .
مرحلة دوم علميات بيت المقدس نيز سمت فرماندهي گروهان را به عهده داشت .
در اين عمليات بود كه اورنگي ، وصيت نامة خود را نوشت كه در فرازي از آن آمده است :
والدين عزيزم ، اگر بنده شهيد شدم روي سنگ مزارم جوان ناكام ننويسيد ، چرا كه من با شهادت به كام خود رسيده ام .
اورنگي معتقد بود كه :
اين جنگ بر ما تحميل شده و براي بيرون راندن دشمن از ميهن بايد در جنگ شركت كنيم . ما مطيع ولايت امر هستيم و هر چه ايشان بگويد ، اطاعت مي كنيم .
هميشه توصيه مي كرد كه از گروهكهاي منحرف اجتناب كنيد . دوستانش به كرات اين جمله را از او شنيده اند : « ما تنها يك جان داريم و آن را در طَبَق اخلاص گذاشته ايم و در راه انقلاب تقديم خواهيم كرد . »
در عمليات مختلف چهار دفعه مجروح شد ، ولي هر بار پس از مرخص شدن از بيمارستان ، بلافاصله به جبهه رفت .
محمود ، فوق العاده در تيراندازي مهارت داشت ، به طوري كه يك بار يكي از دوستاش يك دو ريالي را با دست مي گيرد و محمود آن را با تير مي زند . هنگامي كه از او پرسيده شد كه چرا دو ريالي را نگهداشتي ، گفت : « با توجه به ايماني كه به كار وي داشتم ، نمي ترسيدم . »
مدتی بعد ازلشكر عاشورا ، به جبهه كردستان رفت و به سمت فرماندهي گردان ضربت "الفتح" منصوب شد ، و سرانجام در تاريخ 7 آبان 1363 ، در كمين ضد انقلاب و در بالاي كوه به محاصره افتاد و در اثر اصابت گلوله به پشت سر و قلبش ، به شهادت رسيد . در حالي كه تا آن زمان ، پنجاه ماه در جبهه هاي جنگ حضور مستمر داشت .
پیکرمطهر آن شهيد در گلزار شهداي بقائيه ( مارالان ) واقع در تبريز است .
منبع:"فرهنگ جاودانه های تاریخ"(زندگینامه فرماندهان شهید آذربایجان شرقی)نوشته ی یعقوب توکلی,نشر شاهد,تهران-1384



خاطرات
حميد آقاجاني:
با توجه به اين كه وقتي با ايشان آشنا شديم هنوز انقلاب به پيروزي نرسيده بود ، ولي ايشان از آن زمان فردي زرنگ و شجاع بود و زير بار زور نمي رفت . با هر كسي نيز دوست نمي شد ، ولي اگر با كسي دوست مي شد تا پاي جان با وي همقدم بود . اگر كسي با ايشان دوست مي شد ، احساس مي كرد كه كوهي استوار پشت سرش وجود دارد .

يعقوب , برادرشهید :
در درجه اول به قرآن بسيار علاقه داشت و در درجه دوم به سپاه علاقه مند بود . به كساني كه به انقلاب خدمت مي كردند نيز علاقه داشت . در عبادات بسيار متواضع بود ، در دعاي كميل ، نماز جمعه و نماز جماعات شركت كرده و به مسائل شرعي خود كاملاً واقف بود .

حبيب آقاجاني :
قرار بود دشمن پاتك بزند كه ما به خط مقدم اعزام شديم . وقت نماز مغرب و عشاء كه رسيد و اذان را گفتند ، در همان هنگام دشمن شروع به پاتك كرد كه محمود به نماز ايستاد و همه در تعجب بوديم . چندين خمپاره در اطراف ايشان افتاد ، ولي خدا شاهد است اصلاً جزئي هم تكان نخورد و به همان ترتيب نماز را به پايان برد .

در آن هياهو كه هر كس به فكر خود بود ، محمود به اين طرف و آن طرف مي دويد و به فكر بچه ها بود ، و وقتي خودمان را به خاكريز دشمن رسانديم ، ايشان گفتند هيچ كس سرش را از خاكريز بلند نكند و خودش به تنهايي ديده باني مي داد .

حميد آقاجاني:
محمود در عمليات مختلف زخمي شد ولي هيچ گاه دست از مبارزه نكشيد . حتي يك بار كه در اثر جراحـات بستـري شـده بود ، از بس به دكتـرها و پرستـارها اصرار كرد تا ايشـان را مرخص كردند .

برگرفته از خاطرات شفاهی همرزمان شهید
اغلب اوقات زمزمه ذكر از لبش جارى است. قامتى رسا، نگاهى نافذ، چهره‏اى نورانى، صدايى مهربان و محكم، مجموعه هر چه خوبى و بزرگوارى و بزرگى؛ محمود اورنگى! خط مقدم نبرد است و همه رزمندگان سلاح را لحظه‏اى از خود جدا نمى‏كنند. اما اغلب اوقات او را مى‏بينم، تسبيحى در دست دارد و ذكر مى‏گويد. اگرچه از گذشته‏هاى خود با كسى سخن نمى‏گويد و سعى مى‏كند بى‏نام و نشان باشد، اما اكثر بچه‏ها او را مى‏شناسند، حتى آنهايى كه او را نديده‏اند، نيز مى‏شناسندش. خود من نديده، ذكر اوصافش را شنيده بودم: بچه مارالان است. در روزهاى آشوب و انقلاب، بى‏هراس از زندان و شكنجه مأموران رژيم طاغوت، هر روز تظاهراتى به راه مى‏انداخت. از اولين روزهاى تشكيل سپاه، لباس پاسدارى پوشيده است و با رهنمودهاى آيت‏ا... قاضى طباطبايى و آيت‏ا... مدنى نقش مؤثرى در مبارزه با عناصر ضد انقلاب در تبريز ايفا كرده است.
با شروع بلواى كردستان و فعاليت ضد انقلاب براى تصرف شهر پاوه، جزو اولين رزمندگان به پاوه عزيمت كرد و در پاكسازى شهر از عناصر ضد انقلاب كوشش بسيار از خود نشان داد. در جريان نبرد با ضد انقلاب به شدّت مجروح شد...
در اولين روزهاى آغاز جنگ تحميلى با جمعى از پاسداران عازم سوسنگرد شد و به همراه ياران خود در مدافعه از اين شهر، مقاومت و رشادت شگفت‏انگيزى از خود نشان داد...
ما تازه به جبهه آمده‏ايم. هنوز به آتش و انفجار و باران گلوله عادت نكرده‏ايم. هر لحظه منتظر حادثه‏اى هستيم. اما محمود يكپارچه آرامش و طمأنينه است. وقتى مى‏بينم همچنان خونسرد و آرام و تسبيح به دست، در خط تردد مى‏كند. به خودم شك مى‏كنم. با اين طمأنينه و آرامش، جسارت و شجاعت خاصى دارد. حضور او در خط باعث تقويت روحيه نيروهاست.
چند شب پيش ديديم جنازه‏اى را كشان كشان مى‏آورند. محمود بود و دوستش كريم چريك. جنازه عراقى بود. در جنازه اثرى از گلوله و جراحت ديده نمى‏شد. بالاخره خود محمود تعريف كرد كه: به مواضع عراقى‏ها نفوذ كرديم. جنازه مشغول نگهبانى بود! از پشت دستم را بر دهانش گذاشتم كه سر و صدا نكند. بعد از لحظاتى افتاد. ديدم از ترس مرده است و جنازه‏اش را آورديم.
هر روز رمضان عاشوراست. صدها دستگاه تانك از روبرو به سوى ما مى‏آيد. تانك‏ها با آرايشى منظم پيش مى‏آيند و خاكريز خودى را با تير مستقيم مى‏كوبند. هر لحظه صدها گلوله تانك سينه خاكريز را مى‏شكافد. نيروهاى ما خسته از يك شبانه‏روز نبرد بى‏امان حتى يك لحظه نيز استراحت نكرده‏اند. آتش بى‏امان تانك‏ها از يك سو و آتش يك ريز توپخانه و خمپاره از سوى ديگر بر سرمان مى‏ريزد. هر لحظه قامتى بر خاك مى‏افتد. هر لحظه صداى مجروحى را مى‏شنوم. چشم‏ها به سوى آسمان دوخته مى‏شود. عرصه قيامت است. تانك‏ها پيش مى‏آيند و خاكريز را مى‏كوبند. لحظه به لحظه از ارتفاع خاكريز كاسته مى‏شود. شانه‏هاى خاكريز فرو مى‏ريزد. اگر سرى از خاكريز بالا شود، با تير مستقيم از پيكر جدا مى‏شود. هر لحظه بر تعداد شهدا و مجروحين افزوده مى‏شود. ديگر عده شهيدان را نمى‏دانيم. آنان را كه هنوز زنده‏اند، مى‏توان شمرد. من، اورنگى و معدودى ديگر. مى‏ايستيم تا زير شنى تانك‏ها له شويم. كجايند فرشتگانى كه در بدر به يارى پيغمبر و سربازان اسلام آمدند؟ ... چشم‏ها به سوى آسمان دوخته مى‏شود: (اللهم كن لوليك الحجةبن‏الحسن). زمزمه‏هاى واپسين مجروحين را مى‏شنوم. تانك‏ها نزديك‏تر مى‏شوند. ناگهان همه جا در ابهام و غبار فرو مى‏رود. طوفانى غريب پا مى‏گيرد. همه جا استتار مى‏شود. تانك‏ها كور مى‏شود. امداد آسمانى را با چشم خود مى‏بينم. اشك از چشمانم فرو مى‏ريزد. سرا پا شوق سجده‏ام. مى‏خواهم سر به سجده بگذارم و جان بسپارم. لك الحمد... باقى نيروها در پناه طوفان خود را مهيا مى‏كنند و موضع مى‏گيرند. طوفان كه فرو مى‏نشيند تانك‏ها بيشتر از پيش نزديك شده‏اند و اگر همچنان پيش بيايند، تا لحظاتى ديگر از نعش خاكريز ما مى‏گذرند. تنى چند از بچه‏هاى آرپى‏جى زن شهيد شده‏اند و آرپى‏جى‏ها بر زمين افتاده است. محمود يكى از آرپى‏جى‏ها را برمى‏دارد و مى‏آيد به طرف من. همان آرامش شگفت بر چهره‏اش پيداست.
- هر كدام از تانك‏ها را كه مى‏گويى، آن را مى‏زنم!...
صدايش محكم است. آرامشى است كه ريشه در روحش دارد. دو سه روز پيش كه اشتباهى از منطقه خودى فراتر رفته بوديم، با سه دستگاه خودروى پر از نيروى عراقى روبرو شديم. دو نفر در مقابل آن همه نيرو. حتم دارم هر كسى بود، خود را مى‏باخت. محمود با خونسردى تمام خودروها را به رگبار بست... و اكنون با همان آرامش خطابم مى‏كند:
- هر كدام از تانك‏ها را كه مى‏گويى، آن را مى‏زنم!.
اوّلين تانك.
با اوّلين موشك آرپى‏جى محمود، اولين تانك شعله‏ور مى‏شود، دوّمين موشك، سينه تانك ديگرى را مى‏شكافد و .
با انهدام تانك‏هاى دشمن بچه‏هاى باقى مانده گردان، روحيه مى‏گيرند. تانك‏هاى دشمن كه فاصله چندانى با خاكريز ما ندارند، متوقف مى‏شوند. محمود بعد از شليك هر موشك، موشك ديگرى را در گلوى آرپى‏جى مى‏گذارد. با هر موشك محمود، تانكى شعله‏ور مى‏شود. بچه‏ها فرياد مى‏زنند: اللَّه‏اكبر! و تانك‏هاى دشمن كه تا لحظاتى قبل به پيش مى‏آمدند، اينك از خاكريز ما فاصله مى‏گيرند.
چهره محمود در پرده‏اى از غبار مى‏درخشد. از اولين روزهاى شروع جنگ خود را به جبهه رسانده است و از آن زمان در جبهه ماندگار شده است. بچه‏هاى قديمى جبهه او را به خوبى مى‏شناسند. فرمانده است. اما حركات و رفتارش مثل يك نيروى عادى است. به سنگرها مى‏رود و با نيروها صحبت مى‏كند. گاهى بچه‏ها از او مى‏خواهند تا خاطره‏اى بگويد و محمود از سوسنگرد مى‏گويد. از روزهايى كه انبوه نيروهاى زرهى و پياده عراق براى تصرف سوسنگرد هجوم مى‏آوردند و مدافعان اين شهر بيش از 200 نفر نبودند: تانك‏ها پيش مى‏آمدند و نيروهاى پياده دشمن در پناه آتش تانك‏ها پيشروى مى‏كردند. نيرو نبود، مهمات نداشتيم. با ام يك و ژ - 3 از شهر دفاع مى‏كرديم و سنگين‏ترين سلاح ما آرپى‏جى بود.
همه او را به عنوان رزمنده‏اى بى‏باك و زبده مى‏شناسند. در مسلم بن عقيل مسوول محور بود و با اين حال بيشتر از 20 سال از عمر او نمى‏گذشت. در زير باران توپ و خمپاره، با خودرويى كه توپ 106 بر آن سوار بود، به تمام نقاط محور تردد مى‏كرد. در فتح‏المبين و بيت‏المقدس و رمضان شجاعت و لياقت فرماندهى‏اش به اثبات رسيده بود و با اينكه 20 سال بيشتر نداشت، آقا مهدى مسووليت محور را به او سپرده بود و او با تمام وجود براى اجراى دستورات آقا مهدى تلاش مى‏كرد.
اينك نظر فرماندهان جنگ بر آن است كه عملياتى در منطقه سر پل ذهاب انجام شود. محمود در حضور آقا مهدى به منطقه بمو عزيمت مى‏كند. آقا مهدى پس از بررسى‏هاى لازم به محمود مأموريت داده است تا سلاح‏هاى مورد نياز را در منطقه مستقر نمايد.
شبانه با محمود براى اجراى دستور آقا مهدى حركت مى‏كنيم. محمود با تجربه‏هايى كه حاصل چندين سال نبرد است، در اجراى دستور آقا مهدى با نهايت دقت و تدبير عمل مى‏كند. تمام جوانب كار را مى‏سنجد و آنگاه تصميم مى‏گيرد. در طول مسير حركت از روستايى مى‏گذريم. به خانواده‏اى برمى‏خوريم كه فقر و هلاكت بر زندگى‏شان سايه انداخته است. شايد حتى نانى براى خوردن ندارند. چيزى از دستمان برنمى‏آيد. از طرفى مأموريت مهمى را انجام مى‏دهيم و معطل شدن جايز نيست. روستا را پشت سر مى‏گذاريم اما مى‏بينم كه غبار اندوه چهره محمود را دربر گرفته است. به هر حال مأموريت خود را شبانه پايان مى‏رسانيم. صبح محمود را مى‏بينم كه مقدارى آذوقه و غذا و خوردنى آماده كرده است. مى‏گويد: بيا به آن روستا برويم و اينها را به آن خانواده مستمند تحويل بدهيم.
نسيم پاييزى از كوچه‏هاى سردشت مى‏گذرد. مردم، مرد و زن و پير و جوان به خيابان‏ها ريخته‏اند. اندوه و اشك و عزا. نه اندوهى كه از مرگ كسى كه در بستر مرده است، نه اشكى كه به رسم معمول در عزا از ديده فرو چكد... حضور انبوه پاسداران سپاه سردشت ابهتى ديگر به مراسم بخشيده است.
سيل خروشان مردم به حركت در آمده است. شهيدى تشييع مى‏شود: فرمانده گردان ضربت تيپ 110 شهيد بروجردى.
همه با هم از شهيد مى‏گويند، از شهيدى كه تشييع مى‏شود. همه مى‏شناسندش. اما باز مى‏خواهند بيشتر بشناسندش.
- از مدتى پيش كه به اينجا آمده، نفس ضد انقلاب را بريده است.
- بچه آذربايجان است.
- در جنوب بوده، بعد از خيبر به اينجا آمده است.
فرمانده گردان ضربت را بر شانه‏ها مى‏برند. بچه‏هاى سپاه، پيشمرگان كرد و انبوه مردم، قلب خود را بر شانه نهاده‏اند و تشييع مى‏كنند. زمزمه‏هايى شعله‏ور گلويم را مى‏سوزاند: كجا مى‏روى با انصاف! خوب ما را گذاشتى و مى‏روى. هنوز اين مردم زجر كشيده، نيازمند توأند... نام تو، صداى تو، حضور تو، براى ضد انقلاب كابوس وحشت بود. برخيز...
- رئيس! حالت چطور است؟ برخيز برگرديم به خط... برخيز...
اين صداى توست محمود؟
يادت هست؟ من كه لحظه لحظه خاطره‏ها را به ياد دارم. فرداى عمليات (مسلم‏بن عقيل) بود، سرم داشت مى‏تركيد. موج خورده بودم. تركش هم كه خوردم، حالم آشفته شد. بچه‏ها مرا به اورژانس بردند. زخم‏ها را بستند و مى‏خواستند به بيمارستان انتقالمان بدهند. دلم عجيب گرفته بود. هنوز عمليات ادامه داشت. مى‏دانستم كه پاتك‏هاى سنگين دشمن آغاز خواهد شد. سرم مى‏تركيد و زخم گلويم مى‏سوخت، دلم پيش بچه‏ها بود. فراز سلمان كشته...
- رئيس! حالت چطور است؟...
رئيس! تنها تو بودى كه مرا رئيس مى‏خواندى. انگار صداى تو التيام زخم شد. دردها از يادم رفت.
- بد نيستم محمود...
- برخيز برگرديم به خط...
برخاستم. حالم خوش نبود. اما در كتار تو مى‏توانستم برخيزم و دوباره به خط برگردم. دكتر آمد: كجا؟ گفتم: من برمى‏گردم به خط... عمليات ادامه دارد... تو مى‏خنديدى. دكتر دستم را گرفت: من اجازه نمى‏دهم با اين وضع برگرديد، شما بايد به بيمارستان منتقل شويد. مرا به بيمارستان بردند و تو برگشتى به خط. بعدها شنيدم كه چه دلاورى‏ها كرده‏اى محمود!
نسيم پاييزى از كوچه‏هاى سردشت مى‏گذرد. مردم، مرد و زن و پير و جوان به خيابان‏ها ريخته‏اند شهيدى تشييع مى‏شود. فرمانده گردان ضربت تيپ 110 شهيد بروجردى... تابوت را در پرچم پيچيده‏اند؛
تاريخ شهادت: 1363/8/7
مى‏گويند با يك گروهان از بچه‏هاى ضربت كمين خورده‏اى. و اين براى من خبرى است روشن، كه با تو رو در رو نمى‏توانستند، به نبرد آيند... كمين... آنان كه در كردستان جنگيده‏اند، معناى كمين را مى‏دانند. اگر يك گروهان نيرو به كمين افتد، به سختى ممكن است كه چند نفر از معركه به سلامت بيرون آيند. اما مى‏گويند تو با همان آرامش و طمأنينه و تدبير نيروهايت را از معركه رهانيدى. مى‏گويند با هر تيرت، نفرى از ضد انقلاب به مرگ مى‏رسيد. و تو تنها، تنهاى تنها در مقابل انبوه مزدوران به نبرد ايستادى تا نيروهايت از چنبره كمين خارج شوند. تو تنها بودى اما مزدوران مى‏پنداشتند دهها نفر در مقابلشان ايستاده است. آرى تو به تنهايى به جاى ده‏ها نفر جنگيدى. پايت تير خورده بود، تيرهايت تمام شده بود و با اسلحه كمرى مى‏جنگيدى. مزدوران در نهايت خشم و كين سنگرت را به محاصره درآوردند. جنگيدى تا آخرين تير از گلوى سلاحت گذشت. تو بودى، تنها و جراحت خورده. خوش بودى كه نيروهايت را از معركه رهانيده‏اى... خود مانده بودى تنها. جراحت خورده، و تا آخرين تير، نبرد را به سر رسانده بودى. مزدوران با هراس و خشم اندك اندك به سنگرت رسيدند. تيرهايت تمام شده بود، زخمى بودى و آنها هنوز مى‏ترسيدند. تو در سنگر افتاده بودى خسته و مجروح، و مزدوران بالاى سرت رسيدند... چشمانت را گشودى. اسلحه مزدورى بالا آمده بود تا تير خلاص را رها كند...
در آن لحظه زمزمه‏ات چه بود محمود... اللهم كُن لوليك الحجةبن الحسن...
منبع:"قامت حماسه "نشر کنگره ی بزرگداشت سرداران,امیران وشهدای آذربایجان شرقی


ghezel

ghezel
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : بهمن 1388 
تعداد پست ها : 2068
محل سکونت : گلستان

اوهاني زنوز ,رحمت الله
دوشنبه 8 فروردین 1390  6:07 PM

فهرست مطلب
اوهاني زنوز ,رحمت الله
 
تمامی صفحات
فرمانده محور عملیاتی لشگر مکانیزه 31 عاشورا(سپاه پاسداران انقلاب اسلامی)

اولين فرزند يك خانواده مذهبي و كشاورز ، در روستاي زنوز مرند متولد شد و تحت تربيت پدرومادرش قرار گرفت . پس از طي مراحل كودكي ، در سن هفت سالگي در دبستان بابك(سابق) شهرستان مرند ، شروع به تحصيل كرد و تحصيلات خود را تا مقطع راهنمايي در مدرسة سعدي ادامه داد .
به علت فقر مالي خانواده ، قادر به ادامه تحصيل نشد و مدتي در مزرعه ، همراه پدرش كشاورزي كرد . چون تأمين معاش زندگي بر پدرش سخت مي گذشت ، رحمت الله به نيروي هوايي پيوست ، ولي به علت مذهبي نبودن فضاي حاكم بر نيروي هوايي حکومت پهلوی، از كارش منصرف شد و به زادگاهش برگشت .مدتی بعد به تبريز رفت و در يكي از كارخانه هاي شهر مشغول كار شد ؛ ولي آنجا را نيز به علت روزه خواري علني تعدادی ازهمكاران ، ترك كرد و به روستاي زنوز بازگشت .
از خصوصيـات اخلاقي وي ، اين بود كه اغلب اوقات فراغتش را با خانواده اش مي گذرانـد . بسيـار فعـال بود و به هيئتهـاي مذهبی عشق مي ورزيـد . در دستة زنجيرزنان شركت مي كرد و دسته به همت او به راه مي افتاد .
ديگر ويژگي هاي اخلاقي رحمت ، متانت و صبوري ، همراه با بي باكي بود . شخصيت رحمت الله با گذشت زمان ، دستخوش تحول شد و به تدريج مراحل عرفان راطی کرد . تواضع بيش از حد او همگان را متعجب مي كرد .
در اواخر سال 1356 ، به خدمت سربازي رفت و بعد از آموزش مقدماتي در پادگان ( عجب شير ) ، به بيرجند و از آنجا به تهران اعزام شد . زماني كه در تهران بود ، انقلاب اسلامي مردم ايران وارد مرحله ی حساس وسرنوشت سازی شده بود . رحمت الله به دستور امام خميني ، مبني بر ترك پادگانها پاسخ مثبت داد و با لباس شخصي ، به خيل مردم انقلابي تهران پيوست . چون در زمان خدمت راننده بود ، شروع به تبليغات با ماشين هاي بلندگودار و پخش نوارهاي مذهبـي و نوارهای سخنرانی امام كرد . پس از پيروزي انقلاب اسلامـي ، در سال 1359 ، به عضويت رسمي سپاه پاسداران اسلامی مرند درآمد و به حكم سپاه ، مسئوليت كتابخانة آن منطقه را به عهده گرفت . با آغاز جنگ تحميلي عراق عليه ايران ، در شهريور ماه 1359 ، با كاروان متشكل از پاسداران وبسیجیان مرند ، عازم مناطق جنگي شد . پس از اتمام مأموريت ، مسئوليت هلال احمر مرند به وي واگذار شد . در سال 1360 ، با دومين اعزام كاروان سپاه تبريز به مناطق جنگي رفت و با مسئوليت فرمانده گروهان عملياتی ، در شكست محاصره آبادان حضور داشت . پس از بازگشت به زادگاهش ، در مقابل اصرار اطرافيـان مبنـي بر ماندن در شهر مي گفت : « از امام زمان خجالت مي كشم كه در اينجا بمانم . » به دنبال آن ، رحمت الله از هلال احمر مرند استعفا كرد و دوباره به جبهه رفت . در عمليات فتح المبين ، با سمت فرمانده گروهان در خدمت جنگ بود و پس از مرخصي كوتاهي ، دوباره به جبهه جنوب بازگشت . در عمليات بيت المقدس ، به عنوان مسئول محورخط در عمليـات شركت داشت .
زمانـي كه برادرش نعمت الله در اسـارت حزب دمكرات ,یکی از گروهکهای خود فروخته وعامل دشمنان مردم ایران بود ؛ در عمليات رمضـان ، فرماندهـي يكي از گردانهاي عملیاتی را بر عهده داشت . با نزديك شدن زمان عمليات مسلم بن عقيل ، تيپ عاشوراي آذربايجان تشكيل شد و اين زماني است كه برادرش از اسارت آزاد مي گردد . با شروع عمليات مسلم بن عقيل ، هر دو برادر به اتفاق هم در عمليات شركت مي كنند ، و نعمت الله به شهـادت مي رسد . با شهادت برادر ، رحمت الله مي گويد :
الحمدلله نعمت ، به آرزوي ديرينه اش كه همانا شهادت در راه خدا بود رسيد ، چون خودش گفته بود كه من نبايد در دست اشرار حزب دمكرات بميرم .
رحمت الله در عمليات والفجر مقدماتي ، مسئوليت تيپ عاشورا را به عهده داشت . در عمليات والفجر 4 ، فرماندهي محور عملياتي تيپ عاشورا با او بود و در عمليات خيبر ، محور عملياتي لشكر عاشورا را اداره مي كرد . در اين عمليات بود كه حميد باكري ، يكي از دوستان بسيار نزديكش به شهادت رسيد . رحمت الله در عرض چند سال حضور مستمر در جنگ ، تنها يك بار به مأموريت پشت خط آمد و آن هم قبل از عمليات خيبر بود كه مسئوليت آموزش نظامي و فرماندهي عمليات پادگان مرند را پذيرفت . اما پس از اطلاع از شروع عمليات ، پادگان را رها كرد و در منطقه عمليات خيبر حضور يافت . پس از بازگشت از عمليات خيبر بود كه تصميم به ازدواج گرفت .
به گفته مادرش :
رحمت الله در اين باره با كسي صحبت نمي كرد ، زيرا فرد توداري بود تا اين كه ما به ايشان گفتيم ازدواج كن ، و ايشان در پاسخ گفت : « به خواستگاري دختر خاله ام برويد . » مراسم عقد وي و خانم عطيه عمراني زنوز ، بسيار ساده و در شهرستان جلفا برگزار شد ، و آن دو بعد از ازدواج به زنوز برگشتند .
حاصل اين ازدواج ، دختري با نام وحيده است . در سال 1364 ، در طي عمليات والفجر 8 ، در فاو زخمي شد و به ناچار چند روزي را در مرخصي بود ، ولي تحمل نياورد و دوباره به منطقه عمليات بازگشت ، در حالي كه هنوز زخمهايش مداوا نشده بود . رحمت الله در نامه هاي خود كه براي اعضاي خانواده مي نوشت ، تأكيد مي كرد : « سعي كنيد فرامين امام را دريابيد و از رهبري ايشان الهام بگيريد . » او هميشه زندگينامه و وصيت نامه شهدا را مطالعه مي كرد و در طي مرخصي به ديدن خانواده شهدا مي رفت . بسيار فروتن و متواضع بود و در تمام صحنه همی جنگ وانقلاب حاضر بود ونقش به سزايي داشت .
در تمام مدتي كه در لشكر عاشـورا حضور داشت ، كسي حتي خانواده اش نمي دانستند كه چه مسئوليتـي دارد . وي به بسيجي ها علاقه فراواني داشت و در اين خصوص مي گفت : « دوستي من با بسيجي ها براي رضاي خداوند متعال است . »
بعد از عمليات والفجر 8 كه رحمت الله پس از مجروحيت به ناچار چند روزي را در مرخصي به سر برد ، علي رغم اصرار اطرافيـان براي شركت در عملياتهاي كربلاي 4 و 5 ، به منطقه بازگشت . در عمليات كربلاي 4 بود كه بر اثر اصابت تركش خمپاره شصت در منطقه شلمچه ، در تاريخ 5 دي 1365 ، به شهادت رسيد . پیکرمطهرش در روستاي زنوز مرند به خاك سپرده شده است .
منبع:"فرهنگ جاودانه های تاریخ"(زندگینامه فرماندهان شهید آذربایجان شرقی)نوشته ی یعقوب توکلی,نشر شاهد,تهران-1384



وصیت نامه
بسم الله الرحمن الرحیم
الذین امنو و ها جروا و جاهدوا فی سبیل الله با اموالهم و انفسهم اعظم درجه عند الله و اولئک هم الفائزون.
کسانیکه ایمان آورده و هجرت و جهاد نمودند در راه خدا با مالها و جانهایشان درجة عظیمی در پیشگاه خداوند دارند و ایشان از رستگارانند. قرآن کریم
به نام او که همه چیزم از اوست،سلام بر تو ای روح خدا و سلام بر شما عزیزانی که درس شهادت را در دانشگاه کربلا آموختید و بی پروا چون کبوترهای آزادی از دشت های خون و آتش با فریاد الله اکبر به سوی معشوق پر کشیدید.
ولا تحسبن الذین قتلو فی سبیل الله به امواتا بل احیاء عند ربهم یرزقون.
کسانیکه در راه خدا کشته می شوند، مرده مپندارید. بلکه آنان زنده هستند و نزد خداوند خویش، روزی می خورند. قرآن کریم
برای بنده افتخار بزرگی است که در راه خدا قدم برداشته ام و از مکتبی پاسداری می کنم که به حقانیّت آن آگاه هستم.
امروز می خواهم به ندای هل من ناصر حسین(ع)و به امام عزیزم لبیک بگویم و عازم عملیات می گردم که دست امپریالیزم غرب و کمونیزم شرق که امروز از آستین صدام تکریتی بوسیله مزدورانش که در کربلای ایران بیرون آمده قطع نمایم.
و حال ای امّت مسلمان ما را شهیدان کربلای غرب و جنوب کشور صدا می کنند که برای چه نشسته اید. هان ای ملّت،ما در برابر این شهیدان مسئولیتی به عهده داریم که باید این مسئولیت به نحو احسن و بطور جدی عمل شود وحتّی اگر بضرر جان و مال خودمان تمام شود باید از آن خونهای شهیدان خودمان دفاع نمائیم تا اینکه نگذاریم شرق و غرب برای انقلاب عزیزمان آسیبی رسانند.
هدف و منظور جهاد آزاد نمودن کربلای معلّی حسین(ع) و به اهتزاز در آوردن پرچم اسلام و صادر نمودن انقلاب اسلامی برای ملل مسلمان جهان بالاخص ملت عراق می باشد و روزی در جنوب و روزی در غر ب کشور در دفاع از ناموس مسلمانان پاره پاره می گردید و در غرب بریده شدن سرتان و شکنجه های دیگر ملحدان کردستان جان می سپارید یا اسیر می شوید،راستی به چه می مانید که هنگام ساختن قله های پیروزی سوار بر اسب شهادت این چنین مظلومانه میروید.
خط سرخ شهادت را ادامه می دهید گویی که از فتح ستاره ها می آیید اما افسوس که اینک در فقدان شان لاله های آتشین جهل پاره و زمین چاک چاک می گردد .اکنون که به پیشگاه باری تعالی راه یافتید همواره از او برای ما آرزوی شهادت طلب نمایید تا شاید ما نیز به خیل شهدا بپیوندیم و سلام بر شما ای امّت جگر سوخته،ای امتّی که بدنهای پر از خون شده فرزندانتان در سرزمین اسلام که تلافی خون دیگر شهداء را می خواستند از صدامیان بگیرند وبه خون خودشان آغشته شدند را با شکوه تشییع می کنید. هر چند تا مردهای زمانه مانندشهید مظلوم بهشتی و باهنر و رجایی و دیگر شهدای عزیزتان را در آتش زغال و پاسدارانتان و بسیجیان را زنده زنده در آتش سوزاندند ولی صبور باشید که، خدای شما زنده و جاوید است و او از شما حمایت می کند.
در روز قیامت فقط بر آن باشید و فراموش نکنید خداوند بر همة چیز توانا و قدرتمند است و حال تقوا و مقاومت را اخذ نمایید و هر چند تا بحال هم که متقی و استوار بوده اید چند برابر نمایید.
بندة گناهکار شهادت می دهم بر وحدانیت خداوند یکتا و حقانیت رسول اکرم(ع) وجانشین ایشان امیر المومنین(ع) و بر یازده اولاد علی(ع) که با اعتقاد به کلام الله مجید و علاقه و عشق به ولایت فقیه و برای رضای خداوند متعال و شوق به شهادت و ادامة را حسین ابن علی(ع) قدم به جبهه می گذارم از اوایل جنگ تا به حال با کفار بعث می جنگم تا با خواست خدا و برای رضای خدا به درجة رفیع شهادت که رسیدن به این درجه بسیار بسیار دشوار است,نائل گردم اما این مژده بر من حق است اگر خداوند از تقصیراتم بگذرد به لقاءالله خواهم رسید،خودم می دانم که من شهید خواهم شد.
بنده حقیراین مسئله را می دانم که به فیض شهادت نائل خواهم آمد و هیچ شک و تردیدی ندارم اما پدر و مادر عزیز و ارجمندم ابراهیم را که می شناسید همان ابراهیم بت شکن که برای رضای خدا اقدام به قربانی کردن فرزند برومندش نمود و خود خنجر را بر گلوی او گذارد.
اما پدر تو خود به من آموختی امام حسین(ع) با یار و انصار خویش خودش را به اسلام تسلیم نمود و به خواست دین خدا از همه چیز گذشت و به درجه شهادت رسید و چگونه امامان ما با خون خودشان درخت تنومند اسلام را آبیاری نموده اند و حال شما پدر ومادر عزیزم فرزند عزیز خودت نعمت الله را چون علی اکبر حسین(ع)فدای اسلام نمودی و من هم امیدوارم مرا نیز مثل جناب قاسم فدای اسلام و برای خداوند قربانی بدهی انشاءالله.پدر تو خودت ثمرة عمرت را به اسلام بخشیدی که شاید خداوند از گناهان و تقصیرات شما بگذرد.عزیزان صبر را از علی(ع) بیاموزید و از رهبر انقلابمان امام عزیز بیاموزیدکه در غم فرزندشان در مرگ امیدش که چگونه صبر نمود و از امام حسین(ع)بیا موزید و سعی کنید پیامهای قرآن را برای همة ملّتهای مستضعف جهان و بر مسلمانان واقعی برسانید.
پدر شکر خداوند را فراموش نکن و بر این نعمتهای خدا شکرگزار باش تا اینکه صبر شما مشتی بر دهان یاوه گویان باشد.
(الهم انی اسئلک راحتا عند الموت و المغفره بعد الموت و العفو عند الحساب)
خدایا برای امام عزیز که مردی از تبار رسول اکرم(ص)است و مثل آنها زندگی نموده و همانند آنها توده های میلیونی ایران را به امّت اسلام همدل ساخته و بعد از هزار و چهار صد سال حکومت اسلامی را بنا نهاد و عمر و زندگانی خویش را برای به ثمر رسانیدن این انقلاب صرف نموده،عمری پر برکت و با عزت عطا بفرما انشاءالله تا همه شاهد آن باشند که روزی پرچم را به دست پر برکت امام زمان(عج)یاور شیعیان بسپارد انشاءالله.
اما پیام کوتاهی به امام بزرگوار،که ای امام، مافرزندان تو تا آخرین قطره خون خودمان از اسلام عزیز دفاع خواهیم نمود و نمی گذاریم این خونهای گرانقدر شهداء به دست ابر جنایتکاران ضایع شود. اجازه نخواهیم داد انقلاب اسلامی کوچکترین آسیبی را ببیند و این عهد و پیمان را از اوائل جنگ با خدا بسته ایم و اگر هم لیاقت کشته شدن در راه خدا را داشته و کشته شدم به آرزوی دیرینه خود رسیده ام ,چون خودم مشتاق شهادت در راه خدا هستم .
شما ای مادر مهربانم از بابت من می دانم سختی ها و مشقتهای زیادی را متحمل شدی اما تعجب نکن همة اینها به خاطر اسلام بوده است.
این مسئله را می دانم که همیشه نسبت به مسائل شرعی حسّاس بودی و هر موقع برایم مسئل شرعی را گوشزد می نمودی این را بدان که نماز و دعاهایت و قرآن خواندنت در مواقع صبح و عصر و قبل از ظهر و بعد از ظهر در ما علاقة بسیاری بوجود آورد .
اگر بنده نیز به مقام شهادت نائل آمدم مثل موقع شهادت آن یکی برادرم صبور و مقاوم باش و اصلاً ناراحت نباشید، زیرا هدف اصلیم رسیدن به لقاءالله بوده است چون بسیاری از مادران وپدران مثل شما هستند و پاره های تنشان را فدای اسلام نموده اند .
مادرم از تو می خواهم شیرت را بر من حلال کنی و از گناهانم صرف نظر کنی و مرا حلال نمایی.
شما ای برادرانم می خواهم تا آخرین قطرة خونتان از اسلام عزیز دفاع کنید و پشتیبان ولایت فقیه باشید و نگذارید امام تنها بماند و به فرامین امام گوش فرا دهید و همیشه خواری باشید بر چشم دشمنان اسلام،این را می دانم که همیشه اینطور بودید و الان هم هستید این را می دانم که اسلحة مرا به زمین نخواهید گذاشت .
وصیّتی که به برادرانم دارم و همیشه این مسئله را نیز می گفتم و حال هم می گویم همیشه تقوا را پیشة خود سازید و برای جامعة اسلامی مفید و ارزشمند باشید.
وصیّتی که به خواهرم دارم و او را می شناسم که همچون شیر زن زینب کبری در جامعه حرکت می کند اینست که بدان که بعد از شهادت من رسالت تمام شهداء را به عهده داری.
از تو می خواهم فرزندان خودت و فرزند مرا مثل بچّه های خودتان بزرگ کنی و در خط اسلام به آن تربیت بدهی تا اینکه در آینده در جامعه مثمر ثمر و مفید باشند.
از تمامی آنهایی که مرا می شناسند اعم از دوستان و آشنایان اگر ذرّه ای از من بدی دیده اند از آنان نیز حلّالیت می طلبم و خداحافظی می نمایم و آخرین سخنان من این است که نماز جمعه ها و صفوف دعاهای کمیل و توسل را گسترده نمایید و به افراد تماشاگر و بی طرف بگویید دیگر تا کی در خواب و خیال خواهید بود. والسلام. رحمت الله اوهاني زنوز



خاطرات
همسرشهید:
در فعاليت هاي مذهبي بسيار كوشا بود . نماز اول وقت و دعاهاي مربوط به آن و خواندن قرآن را هيچ وقت ترك نكرد . در مسجد روستا ، هسته مقاومت تشكيل داد و درباره مسائل مهم ، تصميم گيري مي كرد . رحمت الله به صلة رحم بسيار اهميت مي داد و اعتقاد داشت كه : « اگر ديگران به تو بدي كردند ، شما در برابر آن خوبي كنيد .

پدرشهید :
از ابتدا به تحصيل علاقه داشت و تكاليفش را با علاقه انجام مي داد . اوقات فراغتش را با كتابهايش مي گذراند و يا به كمك من مي آمد .


برگرفته از خاطرات شفاهی همرزمان شهید
بعد از عمليات بدر، دوستان صميمى‏ات مى‏دانستند كه رحمت‏اللَّه ماندنى نيست... ساعت نه و نيم صبح بود كه با موتور از پُل نفررو گذشتى، تو بودى و برادر غفار رستمى. آقا مهدى در نزديكى اتوبان (بصره – العماره) داخل گودالى نشسته بود. به آقا مهدى نزديك شدى و سلام كردى. عراق پاتك زده بود و غرب دجله در ميان آتش و خون مى‏سوخت. بمباران بى‏امان هواپيماها، آتش هلى‏كوپترها و توپخانه و تيرهاى مستقيم منطقه را به جهنمى از آتش تبديل كرده بود.
آقا مهدى در كنار گودال، آتشبار خمپاره‏اى بر پا كرده بود و با كمك يك بسيجى ديگر، چوب لاى چرخ تيپ‏هاى زرهى دشمن مى‏گذاشت. خودش ديده‏بانى مى‏كرد و بسيجى با يك تكبير، گلوله را به گلوى خمپاره شصت مى‏انداخت... آقا مهدى كمى كه فارغ شد به كنار بى‏سيم آمد و در حالى كه با واحدهاى مختلف تماس مى‏گرفت، شما را به مأموريت خودتان توجيه مى‏كرد.
برگرديد عقب و نيروها را به اين طرف دجله بياوريد.
اين را آقا مهدى گفت. و تو در انديشه آن بودى كه آقا مهدى را كمى عقب‏تر بياورى. خدا نكرده اگر بلايى سرِ آقا مهدى بيايد، لشكر يتيم مى‏شود.
آقا مهدى! حالا كه ما مى‏رويم، شما هم همراه ما بياييد، هم آنجا استراحت مى‏كنيد و هم اينكه خودتان باشيد، كار انتقال نيرو زودتر انجام مى‏شود، بعد با هم برمى‏گرديم.
اين را تو گفتى و متعاقب آن آقا مهدى از جا برخاست. تيرت به هدف خورده بود. اگر مى‏توانستى آقا مهدى را از معركه نبرد دور نگه دارى، كار بزرگى انجام داده بودى. آقا مهدى موتور را روشن كرد. ديگر كار تمام بود. آقا مهدى داشت برمى‏گشت و تو از خوشحالى مى‏خواستى بال در بياورى... اما ناگهان آقا مهدى موتور را خاموش كرد و پياده شد.
داريد سرم كلاه مى‏گذاريد؟ من فردا به على تجلايى و اصغر قصاب و حميد چه جواب بدهم؟..
هر چه اصرار كرديد و سوگند خورديد، كارگر نشد.
آقا مهدى! تو را به امام حسين، به شهدا، به جان امام بيا برو عقب.
و آقا مهدى دو سه قدم به عقب مى‏رفت و دوباره برمى‏گشت داخل گودال.
آقا مهدى ماند و روزها و لحظه‏هاى عمليات سپرى شد... وقتى رسيد كه آقا مهدى در آن سوى دجله آخرين دقايق خود را مى‏جنگد. همه و همه شهيد شده‏اند. باز تو مى‏خواهى آقا مهدى به عقب برگردد. نه تنها تو، كه همه فرماندهان و قرارگاه هم مى‏خواهد آقا مهدى برگردد.
-بيا آرپى‏جى را بگير، برويم دشمن را نابود كنيم!
صداى محكم و عارفانه آقا مهدى از عزم راسخش براى ماندن خبر مى‏دهد. اما تو آرپى‏جى را از دستش مى‏گيرى و التماس مى‏كنى كه: تو را به جان امام، شما به عقب برگرديد. مى‏گويد: اگر (حال) دارى، بيا با دشمنان اسلام بجنگيم.
آقا مهدى دوربين را به دستت مى‏دهد و اشاره مى‏كند كه نگاه كن. نگاه مى‏كنى، همه جا پر از دشمن است. براى 20 نفر بيش از سه چهار گردان در آن اطراف آرايش گرفته‏اند و پيش مى‏آيند. برمى‏گردى تا دوربين را به آقا مهدى بسپارى. لحظه‏هاى شگفتى است. آقا مهدى مدهوش افتاده است و زير لب زمزمه مى‏كند، به آقا مهدى نزديكتر مى‏شوى: دارد با (مولاى) خود صحبت مى‏كند. على‏اكبر كاملى را صدا مى‏كنى و هر دو زمزمه‏هاى عارفانه آقا مهدى را مى‏شنويد و همصداى هم گريه مى‏كنيد...
آقا مهدى برمى‏خيزد و تو ديگر يقين دارى كه آقا مهدى لحظه‏هاى شهادت را سپرى مى‏كند. مى‏دانى كه آقا مهدى از اين معركه برنخواهد گشت.
- آقا مهدى! تو را به جان شهدا، اگر شهيد شدى دست ما را هم بگير. حلالمان كن، شفاعت كن ما را آقا مهدى!
وآقا مهدى سرمستانه پاسخ مى‏دهد: برادر اوهانى! شما تو سياست دخالت نكنيد. شهيد شدن و شهيد نشدن هر دو دستِ خداست.
بعد از آقا مهدى تو مانده بودى و آن سخن آخر كه با تو گفت: شهيد شدن و شهيد نشدن هر دو دست خداست و نيك مى‏دانستى كه آقا مهدى هرگز از معركه برنگشت تا...
و تو خود پيوسته به سوى معركه‏ها روانه بودى. از همان روزهاى نخستين سال 60 كه فرزند و عيال و خانمان را رها كردى، از معركه‏ها گذشته بودى... از همان سال‏ها كه عنفوان شبابت بود، اشتياق جهاد در سينه‏ات زبانه مى‏كشيد. بدينسان بود كه در هيجده سالگى كسوت رزم پوشيدى و به (نيروى هوايى) پيوستى. اما در آن روزگار، ارتش، ارتشِ ديگرى بود. دريافتى كه نمى‏توان در زير فرمان طاغوتيان براى اسلام مبارزه كرد. بدينجهت به زادگاه خود ( زنوز) بازگشتى و اين بازگشت، بازگشت به خويشتن بود و آغاز سفرى ديگر. به خدمت سربازى اعزامت كردند و تو فنون را آموختى و آنگاه كه امام ندا در داد، لبيكش گفتى، به موج خروشان مردم پيوستى... و درخشانترين فصل زندگى تو، با جنگ آغاز شد، آنگاه كه در نخستين روزهاى سال 60 ( پس از دو سه سال تلاش بى‏امان در سنگر مسجد ) فرزند و عيال و خانمان را رها كردى...
اى بزرگوار! تنها نه تو كه همه شهيدان ما طريق شهادت را از مسجد آغاز كردند، از مسجد به ميدان رسيدند، و اين همان عرفان سرخى است كه امام (ره) علم آن را بر دوش مى‏كشيد.

شور ديگرى داشتى كه مسؤوليت هلال احمر زنوز، مسؤوليت خانواده و مسؤوليت‏ها و تعلقات را از دوش افكندى و از آذربايجان تا آبادان سفر گزيدى و در عمليات شكست حصر آبادان، در فرماندهى گروهانى، سنگر به سنگر دشمن را عقب راندى. زيرا امام فرموده بود: (حصر آبادان بايد شكسته شود.) از آن پس، ديگر به شهر خود باز نگشتى. عمليات شكوهمند (فتح‏المبين) را از سر گذراندى و در عمليات (بيت‏المقدس) با عنوان (مسؤول خط) دفترى از حماسه و ايثار رقم زدى. در (مسلم بن عقيل) بر شانه كوه‏هاى سر به آسمان كشيده سومار علم فتح را به اهتزاز درآوردى... كوه به آسمان نزديكتر است و شايد براى دلدادگان ملكوت، از كوهها به آسمان پيوستن آسان‏تر است. (نعمت‏اللَّه) در كوه‏هاى سومار آسمانى شد و رفتن او براى تو حسرتى عظيم در پى داشت، حسرتى كه هر دم بر آتش اشتياقت دامن مى‏زد...
ديگر همه مى‏دانستند كه رحمت‏اللَّه در هواى پيوستن به كاروان لاله‏هاست: اى شهيدانِ خدايى! اكنون كه به پيشگاه حضرت دوست راه يافته‏ايد، براى ما نيز آرزوى شهادت نماييد تا شايد ما نيز به كاروان شما بپيونديم.
در هواى پيوستن به كاروان شهيدان بود كه در (والفجر مقدماتى) در واحد طرح و عمليات لشكر رشادت‏ها به خرج دادى و بعدها در مسؤوليت فرماندهى اين واحد تلاش‏ها كردى. در »والفجر چهار« فرماندهى محورى را بر عهده گرفتى و در (خيبر)، بعد از آن همه آشوب و طوفان حسرت نصيب ماندى؛ حميدو مرتضى رفتند...
حميد آنقدر در نزد خدا عزيز بود كه حتى جنازه‏اش نيز پيدا نشد.
اين چنين گفتى. زيرا عاشقان پيوسته نام در گمنامى مى‏جويند و اما (بدر) كربلاى لشكر عاشورا بود... در آن سوى دجله آقا مهدى آخرين دقايق خود را مى‏جنگد، آقا مهدى و جمعى اندك از يارانش. التماس مى‏كنى كه آقا مهدى را به عقب برگردانى. اما آقا مهدى برنمى‏گردد. آقا مهدى در حال (رسيدن) است... دوربين را به دستت مى‏دهد تا نگاه كنى و تو مى‏بينى كه براى 20 نفر، سه چهار گردان دشمن پيش مى‏آيند. حال شگفتى دارد آقا مهدى. يقين مى‏كنى كه آقا مهدى با شهادت دست در آغوش مى‏كند.
-آقا مهدى! تو را به جان شهدا... اگر شهيد شدى دست ما را هم بگير!
و آقا مهدى سرمستانه پاسخ مى‏دهد: (برادر اوهانى! شما تو سياست دخالت نكنيد، شهيد شدن و شهيد نشدن هر دو دستِ خداست).
آقا مهدى به دجله مى‏پيوندد، به دريا. و تو همچنان در عطش مى‏سوزى و با پيكرى زخمدار در ميدان‏هاى (فجر هشتم) ستيز را پى مى‏گيرى.
به مرخصى رفتى و سه روز بعد برگشتى. اين آخرين ديدار تو با خانواده‏ات بود.
خانواده‏ات اصرار كرده بود كه مدتى در پيش آنها بمانى. و تو گفته بودى: براى من، ماندن در شهر خيلى دردناك است. از اول جنگ با خدا پيمان بسته‏ام كه به خاطر رضاى او ادامه دهنده راه شهيدان باشم. اگر غفلت كنم، فردا نمى‏توانم جواب شهيدان را بدهم.
آقا مهدى گفت: برگرديد عقب و نيروها را به اين طرف دجله بياوريد. و تو كه در انديشه باز گرداندن آقا مهدى از خط بودى، گفتى: »آقا مهدى! حالا كه ما مى‏رويم، شما هم همراه ما بياييد، هم آنجا استراحتى مى‏كنيد و هم اينكه خودتان باشيد، كار انتقال نيرو زودتر انجام مى‏شود.« آقا مهدى از جا برخاست و موتور را روشن كرد. تيرت به هدف خورده بود. اگر آقا مهدى به عقب مى‏آمد، كار خودت را كرده بودى. اما ناگهان آقا مهدى موتور را خاموش كرد و پياده شد.
- داريد سرم كلاه مى‏گذاريد؟ من فردا به على تجلايى و اصغر قصاب و حميد چه جواب خواهم داد؟..
اين را آقا مهدى گفت و تو پيش از (كربلاى چهار) به خانواده‏ات كه با اصرار مى‏خواستند مدتى پيش آنها بمانى، اينچنين گفتى: (اگر غفلت كنم، فردا نمى‏توانم جواب شهيدان را بدهم.)
قرار بود دو گردانِ لشكر را به (موقعيت شهيد اجاقلو) در اهواز منتقل كنيم تا از آنجا راهى خط شوند. مشغول آماده سازى گردان‏ها بودم كه آمدى پيش من.
بايد برويم اهواز، فرمانده لشكر شما را مى‏خواهد.
با هم به اهواز رفتيم و آخرين هماهنگى‏ها با حضور فرماندهان گردان‏ها جهت انتقال نيروها و توجيه منطقه عملياتى صورت گرفت. مى‏خواستيم پيش نيروها برگرديم كه صدايت را شنيدم.
- آقا! من چشم انتظار دارم!.. صبر كن از مخابرات با منزل تماس بگيرم.
و با تبسّم هميشگى گفتى: (بيا...) و من هم مكالمه تو با خانواده‏ات را شنيدم. با همسرت صحبت كردى و با يكى از بچه‏هايت. چگونه صحبت مى‏كردى؟ واژه واژه سخنانت لبريز از مهربانى بود و من از بيان آن لحظه‏هاى سرشار از عاطفه ناتوانم.
من از پيش شما مى‏روم، تربيت بچه‏ها را به تو مى‏سپارم. مرا حلال كنيد...
اينها را تو گفتى. حليت خواستى و از صميم دل گريستى.
چه شد كه گريه كردى؟
اين سؤال را من پرسيدم و گفتى: وقتى با فرزند كوچكم صحبت كردم، از ذهنم خطور كرد كه اين آخرين صحبت من با اوست و ديگر او را نخواهم ديد.
مى‏دانستم كه قلب بزرگ تو سرشار از مهربانى است و اين گريه، سرشك عاطفه است. و دانستم كه تو نيز خود را در (مرزِ رسيدن) مى‏بينى. آه! چرا از تو حلاليت نطلبيدم.
آه! كه از تو نخواستم دست مرا هم بگيرى. آه كه قول شفاعت نگرفتم. شايد هم اگر قول شفاعت مى‏خواستم، همان را مى‏گفتى كه آقا مهدى برايت گفته بود: برادر! شما تو سياست دخالت نكنيد. شهيد شدن و شهيد نشدن هر دو دستِ خداست.
براى انجام مأموريت‏هاى خود به منطقه برگشتيم و من به دنبال كارهاى خود رفتم. بايد پيش از عمليات گردان‏ها رو به راه‏تر مى‏شدند... گُردان‏ها به خط مقدم گُسيل شدند بعد از مدتى از طريق بى‏سيم فرماندهان گردان‏ها را به قرارگاه خواستند. گويى دشمن بو برده بود كه عملياتى انجام مى‏شود و با توپ و خمپاره منطقه را به شدت زير آتش گرفته بود. قدم به قدم گلوله‏هاى توپ و خمپاره منفجر مى‏شد... به قرارگاه كه رسيدم، برادران حال غريبى داشتند، اندوهى معطر در فضا موج مى‏زد. نفس كه مى‏كشيدى عطر دل‏انگيز شهادت روحت را تازه مى‏كرد. از يكى از برادران پرسيدم: (چه شده است؟) و او در حالى اشك از ديدگانش مى‏جوشيد، جواب داد: (برادر اوهانى به لقاءاللَّه پيوست).

 

 

برگرفته از خاطرات شفاهی خانواده ودوستان شهید
نگران آنان نباشيد و امكان هم دارد عملياتي به نام عمليات پاكسازي در آن منطقه شروع شود كه درآن موقع ايشان را آزاد خواهند نمود .
بعد از آن دوباره به جبهه رفت. اين بار عمليات بيت المقدس نزديكتر مي شد و رحمت ا... اوهاني با مسئوليت سنگيني وارد عمليات مي شد .با آغاز عمليات ظفرمند بيت المقدس ,او با سمت فرمانده محور بر دشمن زبون مي تازد .
در اين عمليات كه باعث آزاد سازي خرمشهر گرديد, شركت فعالانه داشت .دراين عمليات شهيد از پاي چپ تركش مي خورد و بعد از اتمام عمليات براي مرخصي آمدند . برادر ش نعمت ا... اوهاني از اسارت حزب منحله دموكرات آزاد شده بود.
چندين ماه بود كه برادرم نعمت ا... در اسارت بودند و برادر بزرگم رحمت ا... در جنگ با دشمن,اودوباره به جبهه اهواز بازميگردد و درعمليات رمضان با مسئوليت ديگري شرکت مي نمايند. اين بار فرماندهی گردان رابه عهده مي گيرد و به جنگ با متجاوزان برمي خيزد . بعد از پايان همين عمليات كم كم عمليات مسلم بن عقيل نزديك مي شود .
دراين موقع بود كه آذربايجانی ها تيپ عاشورا را تشكيل دادند.
شهيد نعمت ا... اوهاني از خدمت مقدس سربازي مرخص شده بود . از برادرش پيروي مي كند و وارد سپاه مي شود وبعد از مدتي فعاليت عضو رسمي سپاه پاسداران مي شود . نعمت دوباره بعد از اسارت در كردستان اين بار نيز از طريق سپاه عازم كردستان مي شود تا اينكه افراد مشكوك را شناسائي و به سزاي اعمالشان برساند.
او درآنجا مسئول پايگاه بسيج آن منطقه مي شود و عمليات پاكسازي آغاز مي شودکه با موفقيت كامل دراين عمليات و با مسئوليت فرمانده گروهان شركت مي نمايد .
بعد از مرخصي كوتاه مدت , نعمت ا... با در نظر گرفتن وضع جنگ دوباره به جبهه مي رود. اين بار شمال غرب ,جبهه سومار را انتخاب مي كند. دراین جبهه دو شهيد همديگر را پيدا مي كنند و باهم درد دل مي كنند .
براي عمليات مسلم بن عقيل آماده مي شوند , پس از سازماندهي هر دو برادر,شهيدان رحمت ا... و نعمت ا... با گرفتن مسئوليت فرماندهی گردان و مسئول محور وارد عملیات می شوند.
نعمت ا... در زمان اسارت خواب می بیند ,براي آزادي اش سيدي نوراني زحمت مي كشد .به برادرش می گوید:او امشب هم به خوابم آمد و مرا به سوي خويش خواند و به من گفت: فردا شب تورا به خدا نزديك خواهم نمود . دو برادر يكديگر را در آغوش مي گيرند وبا هم خداحافظي مي کنند .مدتی بعد از شروع عمليات ظفرمند مسلم بن عقيل خبر شهادت نعمت ا... را به برادر بزرگ مي رسانند كه او مي گويد: الحمدا... نعمت به آرزوي ديرينه اش كه همانا شهادت درراه خدا بود, رسيد. چون خودش گفته بود من نبايد در دست اشرار حزب کثیف دموكرات بميرم .
بعد از شهادت نعمت ا... برادر شهيد رحمت ا... هيچ و قت آرام نمي گرفت مي گفت واي برمن كه اينها فوج فوج به فيض شهادت مي رسند ولي من ناتوانم.

اين دفعه كه به مرخصي آمد عجيب حال و هوايی پيدا كرده بود. در چهلم نعمت براي مرخصي آمد. مجلس اربعين که تمام شد دوباره به اهواز بازگشت .بعد از آن عمليات والفجر مقدماتي شروع شد و در اين عمليات نيز رحمت ا... اوهانی با مسئوليتي از طريق تيپ عاشورا شركت نمود . بعد از عمليات وافجرمقدماتي, والفجر يك و والفجر دو شروع مي شود و او دراين عمليات نيز با مسئوليتی خطير شركت مي کند .

عملیات بزرگ والفجر4 شروع مي شود و رحمت ا... دراين عمليات با فرماندهي محور عملياتي به جنگ با دشمنان بعثي می پردازد. بعد از پيروزيهاي چشمگير دراين عمليات, يكي از دوستان خود را نيز از دست مي دهد .آن دو از عملیات فتح المبين با هم بودند. بعد از عمليات والفجر4 عمليات خيبر شروع مي شود و اين بار نيز رحمت ا... مسئولیت محورعملیاتی لشكر عاشورا را به عهده مي گيرد .او بعد از گذشتن از موانع متعدد جزاير مجنون , اين بار نيز برادر صميمي دیگری را از دست مي دهد, شهيدي كه هم دوست او بود وهم استادش. بعد از شهادت سردار رشيد اسلام حميد باكري؛او ديگر هيچوقت جبهه را ترک نمي كند. مي گفت: جنگ بايد ادامه داشته باشد تا انتقام برادران و همرزمانمان را از دشمنان بعثي بگيریم ,شهدایی که از دست دادیم ,انسانهای معمولی نبودند. حميد آنقدر در نزد خدا عزيز بود كه حتي جنازه اش نيز درجزيره مجنون مفقودشد.
مادر پارچه اي خريده بود تابرای رحمت ا... پيراهنی بدوزد. رنگ آن خيلي خوشايند بود. به محض اينكه مادر دوخت برداشت به تن كرد و روانه جبهه شد .بعد از عمليات بدر مادرم سراغ پيراهن را گرفت .او گفت: دادم به حمید او هم پوشيد وبعد از آن به شهادت رسيد.
بعد از عمليات بدر با مهدي باکری راهی زیارت امام رضا(ع)شدند.

وصيت كرده بود كه بعد از شهادتم مظلوميتم را به عموم اعلام كنيد ما نيز به وصيتش عمل نموديم بچه هايي كه ايشان را مي شناسند مي دانند حتي شجاعت رحمت بر بعثيان كافر نيز معلوم بود . طوري نماز مي خواند گويي دراين دنيا نيست .اگر كسي در نماز شهيد رحمت ا... دقت مي كرد هيجان زده مي شد. چون قبل از اذان صبح كه از خواب بيدار مي شد فكرش در قرآن خواندن و نماز خواندن بود. گاهي اوقات ديده مي شد كه شهيد در سجده نماز زار زارگريه مي كند وناله سرمي دهد. هر روز بعد از نمازهاي يوميه تلاوت قرآن مي نمود. در طول سالهای جنگ شهيد تنها يك بار براي مأموريت پشت جبهه آمد .مأموريتش آموزش نظامي و فرماندهي بود. هروقت از منطقه جنگي نامه می نوشت, تأكيد مي نمود سعي كنيد فرامين حضرت امام را دريابيد و از رهبري ايشان الهام بگيريد.
بعد از آن كه از عمليات خيبر بر مي گردد ازدواج مي کند, مي گفت: اين یک امر الهي است. اگر امر خداوند نبود, ازدواج نمي كردم .در مواقع مرخصي نيز بيشتر براي سخنراني دراطراف بخش هاي مرند و جذب نيرو به روستاها مي رفت.
هميشه زندگي نامه هاي شهدا و وصيت نامه هاي شهدا را مطالعه مي نمود و درمرخصي براي ديدن خانواده های شهدا دسته گل مي گرفت وبه منزل آنها مي رفت .

با همه ی این فعالیتها ومسئولیتها, مدتی که در لشكر حضور داشت, كسي حتي خانوادة خودش هم خبر نداشت كه چه مسئوليتي دارد. بارها از اوبرای قبول مسئوليتي در ادارات دعوت مي كردند ولي ايشان جنگ را از اهم واجبات مي دانست و قبول نمي كرد. چون آگاهانه به مسائل فكر مي كرد و هميشه درپي اين بود كه هيچ كس از شهيد ناراحت نباشد . به برادران بسيجي بيشتر علاقه داشت و هميشه ياور آنها بود . آنها را از همه بزرگتر مي دانست و مي گفت دوستي من با بسيجي ها براي رضاي خداوند متعال مي باشد.
در پشت جبهه هميشه خاري بود برچشم دشمنان اسلام و هميشه به افشاگري آنها مي پرداخت. در پشت جبهه به همين عنوان فعاليت داشت .زندگي مادی براي شهيد خيلي بي ارزش بود .حتي بعد از ازدواج نيز به اين دنيا فكر نمي كرد .جبهه را از همه مهمتر می دانست .بعد از شهادت آقا مهدي بيش از پيش به فعاليت ادامه مي داد؛ با اينكه در سوگ او ناراحت بود. در منزل هميشه با سوز دل نماز شب مي خواند. وقتي به مرخصي مي آمد مانند اين بود كه او را به زندان انداخته اند.
درسال 1364 عمليات ظفرمند والفجرهشت شروع شد .با موفقيت كامل ,شناسايي و مقدمه ي عمليات انجام شد. كارها سخت لشكر عاشورا با او بود واین در حالی بود که تنش زخم داشت.

بعد ازاین عمليات راديو عراق گفته بود: رحمت ا... اوهاني يكي از برجسته ترين فرمانده هان لشكر 31 عاشورا را اسير نموديم . هميشه دشمن در فكر شهيد بود كه يك روز او را هدف قرار دهد .
بعد از عمليات والفجر هشت به مرخصي آمد ,در اين عمليات به شدت مجروح شده بود. چند روزي درمرخصي به سر برد اما تحمل نياورد و به منطقه عمليات برگشت , درحالي كه هنوز زحمهايش مداوا نشده بود.
او به همراه سایر همرزمانش در یگانهای دیگر, مقدمات عمليات كربلاي 4 و كربلاي 5 را فراهم نمودند .قبل از عمليات , سه روز به مرخصي آمد , اين بار حال و هوايي ديگر داشت ,گويي ازچهره اش نورتجلي مي كرد. در اين مرخصي كوتاه مدت تمام اهل خانواده ,پدرم و مادرم, همه گفتند مرخصی بیشتری بگير تا خستگي ات رفع شود یا مدتي در شهرستان خدمت كن.
خنديد گفت: براي من مأموريت به شهرستان خيلي سخت است ,خواست من فقط دفاع از حريم اسلام است. اين خواسته فقط و فقط درجبهه هست .از اول جنگ من با خداوند متعال پيمان بسته ام ,به خاطر رضاي او ادامه دهنده راه شهيدان باشم .
يك لشكر منتظر من است, اگر من غفلت كنم جواب شهيدان را نمي توانم بدهم.

مهديقلي رضايي:
حضور برادر اوهاني در زمان جنگ در جبهه به طور دائمي بود و هيچ وقت خسته نمي شد , حتي به ياد دارم كه بعد از عمليات والفجر8 و ادامه آن اكثر برادران فرمانده لشكر مرخصي رفته بودند اما ايشان مانده بود و با جديت كارهاي حيطه مسئوليتي خود را انجام مي داد . بعد از آن نيز به دو يا سه روز مرخصي رفتند.بعد مسئوليت محور شط علي را پذيرفت و بازهم درآنجا بود و اين حضور ادامه يافت تا زمان عمليات كربلاي چهار كه فكر مي كنم دراین مدت يكسال خرده ای بيشتر از ده روز به مرخصي نرفته بودند.
ضمن اينكه مسئوليتهايي داشتند؛ قاطعيت، جديت، پيگيري مداوم، سركشي به نيروها، رسيدگي به امكانات ازخصلتهاي بارز ايشان بود. از سادگي خاصي برخوردار بود . همه نيروها حتي كساني كه ايشان را نمي شناختند دراولين بار مجذوب ايشان مي شدند. احساس مي كردند بهترين دوست شان برادر اوهاني است. اين قضيه در مورد خودم نيز صادق است كه برخورد زيادي تا والفجر8 با ايشان نداشتم .روزي درخوابگاه واحد اطلاعات با برادر مهدي داوودي استراحت مي كرديم , ايشان را ديدم که وارد اتاق شد. اول با برادر داوودي شوخي ميكرد و بعد با من.
كسي را دراين مدت نديدم كه از اخلاق يا برخورد ايشان شكايت نمايد , مثل ياران پيامبر(ص)بود.
هيچ وقت ريا كار نبود به طوري كه عبادات خود را مخفيانه انجام مي داد. كسي نديده بود كه ايشان مثلاً نماز شب بخواند, اما مي خواند. هيچ وقت در انجام فرائض سستي نمي كرد به طوري كه نماز اول وقت از خصلت هاي ايشان بود و ....
قبل از عمليات كربلاي چهار بود و ما با گردان خط شكن حبيب بن مظاهر عازم عمليات بوديم كه او لباسهاي غواصي را پوشيده بود و غروب آفتاب حالت خاصي به منطقه داده بود. برادر اوهاني مرا بغل كرد و با صداي بلند گريه مي كرد و مي گفت مرا حلال كن. اما بايد اين ما بوديم كه ازايشان حلاليت مي طلبيديم .در عمليات مجروح شد بعد از دوسه روز شنيدم كه ايشان نيز به فيض عظماي شهادت نائل آمدند.

حميد گودرزي:
دي ماه 1364 بود در گردان دريايي نشسته بودم . علي اوهاني برادر كوچك شهيد رحمت ا... اوهاني به اطاق من وارد شد و شروع به گريه كرد. گفتم :علي چه خبر؟ چرا گريه مي كني ؟
گفت: آمده ام از دست رحمت ا... به تو شكايت كنم. گفتم: چرا؟ رحمت ا... چه كرده است؟ گفت: من به جبهه آمده ام, ايشان مي گويد من اينجا هستم, تو برگرد, به مادر رحم كن ,اونمي تواند شهادت تمام پسرانش را تحمل نمايد.
گفتم: علي ، رحمت ا... راست مي گويد تو برگرد .علي گفت: آقاي گودرزي من مي دام رحمت ا... تا شهيد نشود از جبهه برنمي گردد, من از تو خواهش مي كنم ,رحمت ا... از تو قبول مي كند. تو به او بگو يا خودش برگردد و يا با من هم كاري نداشته باشد. گفتم: چشم, مي روم با رحمت صحبت مي كنم. من رفتم پيش رحمت ا... و گفتم: چرا علي را ناراحت كرده اي؟ می گوید حالا که برادران من شهيد مي شوند من چرا از جهاد محروم باشم.
رحمت ا... نشست ,مدتی گريه كرد و گفت: آقاي گودرزي من علي را ناراحت كرده ام, خودم نيز ناراحت هستم ولي دلم نزد مادر هست ,مي ترسم همة مان شهيد بشويم ومادر تحمل خود را از دست بدهد. گفتم خوب خودت برگرد, چرا زور مي گويي؟ او هم ميخواهد از قافله عقب نماند. گفت: آخر من نمي توانم برگردم. اولاً علي نمي تواند مانند من در جبهه كارآيي داشته باشد چون ايشان تجربه جنگي ندارد در ثاني من نمي خواهم بعد از آقا مهدي و حميد و ديگر دوستان زنده بمانم . از يك طرف نمي خواهم بعد از آنها در دنيا زنده بمانم و از خدا خواسته ام به من هم شهادت نصيب فرمايد. از طرف ديگر مي ترسم مادرم بعد از ما تحملش را از دست بدهد لذا مي خواهم علي برگردد پيش مادر. گفتم نمي شود. علي شب تا صبح از ناراحتي گريه كرده . اوبرنمي گردد .در پايان از من خواهش كرد كه علي در پيش من بماند.گفت: تو را به خدا در موقع عمليات تو علي را مانع شو كه در عقب بماند. گفتم: چشم تو ناراحت نباش من ايشان را در گردان دريايي سازماندهي مي كنم و درموقع عمليات نمي گذارم به خط برود.

رحمت ا... خيلي به آقا مهدي علاقه داشت و هميشه درخدمت آقا مهدي بود و دستورات آقا مهدي را چنان عمل مي كرد كه گويا جبرئيل به وي وحي نازل كرده است. درعمليات بدر آقا مهدي به من دستور داد كه با اوهاني برويد چهار تا قايق از سيل بند جزيره خارج كنيد, بگذاريد پشت ماشين هاي عراقي بياوريد به كنار دجله, شب از دجله عبور خواهيم كرد. آمديم نزد ماشين ها ديديم تمامي چرخهايشان تركش خورده است. خلاصه ماشين بزرگ نتوانستيم جهت آوردن قايق پيدا كنيم .رحمت ا... گفت بيا برويم با تويوتا بياوريم من گفتم آنها بزرگ هستند در تويوتا جا بجا نمي شوند ,بيا برويم پيش آقا مهدي بگوييم كه ماشينهاي عراقي تركش خورده اند. گفت من مي ميرم ولي به طرف آقا مهدي با دست خالي برنمي گردم . با تلاش و از خود گذشتگي رحمت ا... آن چهار قايق را با تويوتا جابجا كرديم و به مقصد رسانديم . در شهادت آقا مهدي هم من در كنار سيل بند جزيره مجنون مشغول كار بودم و از شهادت آقا مهدي اطلاعي نداشتم. رحمت ا... آمد دستم را گرفت برد يك جايی كه دور از نيروها بود .نشست زمين آنقدر گريه كرد كه اشك چشمهايش خاكهاي جلواش را تبديل به گل نمود و بعد گفت : يك آقا مهدي داشتيم خدا از دستمان گرفت.



آثار باقی مانده از شهید
بسم الله الرحمن الرحيم
اني سلم لمن سالمکم و حرب لمن حاربكم الي يوم القيامه
با سلام و درود بر امام عصرو نائب برحقش امام عزيز امت و با آرزوي پيروزي نهائي لشكريان اسلام.
اينجانب رحمت اوهاني جمعي واحد طرح عمليات كه درخدمت برادران لشكر عاشوراهستم و چيزي كه به عنوان تذكر دارم اين است كه بايد با تمام قدرت با جنگ كنندگان علیه امام حسين(ع) جنگ كنيم و وحدت خودمان را با ادامه دهندگان راهش حفظ كنيم. پس اي عزيزان ما بايد هميشه و بيش از پيش در صحنه باشيم و سعي كنيم ان شاء ا... از ادامه دهندگان راه سيد الشهداء و سرور شهيدان باشيم و همانطوريكه حضرت علي (ع) مي فرمايد كه: « آه از كمي توشه و درازي راه» راهي را در پيش داريم پس ما هم بايد براي آخرت خود توشه اي جمع كنيم .
بايد اين را هم درنظر داشته باشيم كه جبهه ها بهترين جا براي جمع كردن توشه و بهترين جا براي خدمت به اسلام است و بهترين راه براي ادامه دادن راه حسين است و ان شاء ا... خداوند ما را از ادامه دهندگان راه حسين(ع) قرار دهد.
خاطره اي كه داريم از برادر عزيز مهدي باكري، فرمانده عزيزمان است. درعمليات فتح المبين ايشان معاون تيپ نجف اشرف بود و ماهم درآنجا بوديم .يك گرداني به اسم گردان امام امت داشتيم و با ارتش هم ادغام بوديم و حدود 1600 نفر نيرو بود. ما بايداز پشت به دشمن حمله مي كرديم. يكدفعه هم با آقاي مهدي باكري فرمانده عزيزمان رفته بوديم براي شناسايي و منطقه را آنقدر نمي شناختيم. شب عمليات بايد هفت ساعت ما راه مي رفتيم تا به منطقه مي رسيديم و دشمن را غافلگير مي كريدم. ما حدود 6 ساعت رفتيم و راه را گم كرديم. من همراه چند نفر رفتم جلو كه راه را پيدا كنيم, ديدم كه يك نفر از جلو مي آيد با خودم گفتم حتماً دشمن است گفتم: آهاي كي هستي؟ به من گفت: من مهدي باكري هستم. فوراً نيروها را بياور.آنقدر با خدا بود اصلاً هميشه كارهايش خدايي بود. از ما جلوتر رفته بود دشمن را دور زده بود آمده بود ما را ببرد. برد و گفت كه هيچ كس هول نشود تمام نيروهاي دشمن خوابند. گفتیم بابا شما كه با ما اومدين چطور دشمن را دور زديد؟! گفت: به همه سنگرها سرزدم تمام خوابند .ما رفتيم ديديم همه شان خوابند حتي نصف گردان گلوله ای شلیک نکرده بودند که ما آنجا را گرفتیم. اينقدر شهادت طلب بود, اينقدر خاطر رزمندگان را داشت كه ساعت 4 صبح نيروها را جمع كرد صحبت كرد و گفت كه فقط كارهايتان براي خدا باشد ,درسته براي خداست اما همان نيتي كه درخانه تان كرديد ما بريم جبهه، همان نيت درذهنتان بماند. نيتتان عوض نشود چون كارمان براي خداست .

یک گردان ازلشکر عاشورا در محاصره بود.آقا مهدی به ما گفت كه 100 نفر نيرو احتياج داريم تا بروند و آنها را از محاصره دربياورند. ما جمع شديم .خودش پياده بود .ما با ماشين رفتيم . پياده رفت تا رسيد به دشمن وبا درایت وشجاعتش آنها را از محاصره ی دشمن نجات داد.

بعد عمليات رمضان هم كه همين طور شد . مهدي می آید و می بیند كه تمام برادران در پشت خاكريز هستند . ازتیپ جوادالائمه بود. از لشکرنجف اشرف و حضرت رسول هم بودند. می گوید كه چرا اينجا ايستاده ايد؟! می گویند :خسته شديم .می گوید: من فلان كس هستم دنبال من بيائيد با حميد ديديم كه برادران آمدند اما آقا مهدي پياده مي آمد .گفتيم: آقا مهدي چرا پياده مي آييد؟ گفت: چون بسيجيها پياده هستند من هم مجبور شدم باشم.گفتم :بابا خسته مي شوي خودت هم زخمي هستي گفت وقتی با بسيجي راه مي روم اصلاً يك حال و هواي ديگردارم. اصلاً خسته كه مي شوم مي روم پيش بسيجي ها از آنها روحيه مي گيرم و خستگي ام رفع می شود.
عمليات بدر هم كه شب عمليات بود ما آمديم, قرار بود كه گردانها پشت سرهمديگر بروند گردان امام حسين(ع) را راه انداخت كه قرآن دستش بود وضو هم گرفته بود و با قرآن به راه مي انداخت و توصيه مي كرد كه برادران، خدا را از يادتان نبريد. امام زمان را زمزمه كنيد. بعد يكي از برادران گردان سيد الشهداء آمد پيش آقا مهدي گفت كه آقا مهدي مارا دعا كن كه شهید بشويم گفت كه ما لياقت دعا كردن نداريم شما ما را دعا كنيد كه كارمان براي اسلام باشد. بعد عمليات شروع شد. شب عمليات كه شروع شد برادر مهدي در پشت بي سيم فقط مي گفت كه برادران « لا حول و لاقوه الا بالله» از يادتان نرود كه برادران هم زمزمه مي كردند .صبح عمليات خودش بي سيم را پشتش بسته بود با برادر احمد كاظمي فرمانده لشكر نجف اشرف دوتاشان پشت موتور مي نشستند و مي رفتند به محورها كه چندين بار به آنها توصيه كرديم ,گفتيم: برادر مهدي شما در سنگر بنشينيد گفت نه من بايد بروم من اگر بسيجيها را نبينم دلم شور مي زند. بايد بسيجيها را ببينم كه چطور جنگ مي كنند و چطور درراه اسلام خون مي دهند. اون روزي كه آخرين روز بود آخرين روز شهادتش كه ما آنجا بوديم ساعت 5/9 صبح بود كه دشمن آتش كرد. يك گردان از نيروها را جمع كرده بوديم وفرمانده گردان را توجیه کردیم که برود يك ده بود ,آنجا را پاكسازي كند. بعد آقا مهدي گفت كه يكي از آرپي چي زنها را بردار و برو. گفتم :چشم. كمي رفتيم ,بعد يك بي سيم چي داشت آمد و گفت: آقا مهدي صدايت مي كند. آمديم. گفت كه بايد مهمات را با موتور برسانيد چونكه منطقه ماشين رو نبود. بايد با موتور يا قايق مي برديم. قايق هم در دسترسمان نبود. خلاصه زور زديم كه آقا مهدي بيا برو عقب، يكبار هم سوار موتورش شد كه بيايد عقب ولي موتور را روشن كرد بعد خاموش كرد آمد پائين!! گفت :سرمرا كلاه مي گذاريد من به شهيدان ، به علي تجلايي و اصغر قصاب و حيمد و فلاني چه جواب خواهم داد؟ بعد از موتور پياده شد آمد به يك سنگر كه برادر حاج غفار رستمي هم آنجا بود.
شروع کردبه شلیک خمپاره, يكنفر بسيجي هم بود که در انداختن خمپاره به مهدی كمك مي كرد. چندين بار همين بسيجي گفت كه آقا مهدي شما برويد. شما برويد عقب. مهدی گفت: شما رزمنده اسلام هستي, من هم رزمنده اسلامم ,شما بسيجي هستيد لياقتتان از ما زيادتراست. ماهم بايد در كنار شما باشيم و تماشا گر نباشیم که شما چطور با دشمن جنگ مي كنيد. بعد چندين بارگفتيم نيامد. آخرين بار من آمدم مهمات را باقايق بردم. بچه ها را بلند كرد. تكبيرگويان گفت كه تكبير بگوئيد كه مهمات رسيد. دراين درگيري؛ ما رفتيم در آن دهکده ديديم آقا مهدي نشسته و در دستش آرپي جي بود. گفتیم: آقا مهدي شما برويد عقب. گفت: اگر حال داري جنگ كني بيا؛ بيا آرپي جي را بگير با هم برويم و دشمن را نابود كنيم. بچه های ديگر شهيد شده اند. هركس آقا مهدي را دوست دارد اسلام را دوست دارد بيايد كنارش. اين آخرين لحظات آقا مهدي بود. فقط يك لحظه اي كه درآن سنگر بود دوربين را داد به دست من كه نگاه كنم. گفت ببين چه وضعه؟ چه خبره؟ از هوش رفت: برادر اكبر كاملي بي سيم چي آقا مهدي بود من گفتم وقتي ديدم آقا مهدي دارد لبهايش حركت مي كند به اكبر گفتم: اكبردارد حرف مي زندها؛ آقا مهدي با فرمانده اش حرف مي زند. خلاصه ما گريه مان گرفت. آقا مهدي به هوش آمد .گفتم آقا مهدي: ان شاء الله ما را حلال مي كني؟ گفت :آقاي اوهاني اگر شهيد بشويم خدا مي داند اگر هم شهيد نشويم خدا مي داند. خلاصه آخرين لحظه آقا مهدي تمام تشكيلاتشان را و جيبهايشان را خالي كردند و دادند دست ما بعد خودشان آرپي جي به دست گرفتندو رفتند به طرف يك پاسگاه كه آنجا بود . دراين حال يك گلوله خورد بعد من آمدم كه از پل رد بشوم و نيرو بياورم به من گفتند آقا مهدي ديگه شهيد شد.

ghezel

ghezel
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : بهمن 1388 
تعداد پست ها : 2068
محل سکونت : گلستان

بالاپور ,محمد
دوشنبه 8 فروردین 1390  6:07 PM

قائم مقام فرمانده گردان امام حسین(ع) لشکرمکانیزه 31عاشورا(سپاه پاسداران انقلاب اسلامی)

دومين فرزند خانواده بالاپور در سال 1341 ه ش در شهرستان تبريز به دنيا آمد . پدرش مغازة شيشه بري داشت ، ولي از درآمد کافی براي اداره خانواده اش برخوردار نبود . خانه اي كه محمد در آن بزرگ شد ، شامل يك حياط چهل متري ، يك اتاق و يك دهليز تنگ بود كه بنا به گفتة مادرش : « بچه ها نمي توانستند پاهايشان را دراز كنند . »
وقتي محمد هفت ساله شد ، او را در دبستان ترقي ثبت نام كردند و او دوره دبستان را طي كرد ، و سپس وارد مدرسه راهنمايي فرهنگ شد و دوران راهنمايي را با موفقيت پشت سر گذاشـته ، و به مقطع متوسطه رسيد . به هنرستان صنعتي وحدت رفت و در رشته برق مشغول به تحصيل شد . اين دوران با اوج گيري انقلاب اسلامي مصادف بود ، و او نيز با وجود ممانعت خانواده ، مشتاقانه به خيابانها و به ميان تظاهرات مردم شتافت . يك بار در تظاهرات بر اثر استنشاق گاز اشك آور بيهوش شد . در اين ايام ، محمد و دوستانش در مجمعـي به نام كانـون یاس ، فعاليت هاي فرهنگي و سياسي مي كردند و به تكثير اعلاميه هاي حضرت امام خميني (ره) و نوارها و توزيع آنها مي پرداختند .
پس از پيروزي انقلاب در مسجد شالچيلار فعاليت مي كرد ، و سپس به مسجد شهيدي رفت . با تشكيل سپاه پاسداران انقلاب اسلامي ، به عضويت اين نهاد درآمد . او در سپاه ، در واحد اعزام نيرو مشغول به كار بود و به جذب و اعزام نيروهاي بسيجي به جبهه مي پرداخت . همزمان تحصيل را ادامه داد و ديپلم گرفت .
محمد به دیدو بازدید ازاقوام وآشنایان اهميت زيادي مي داد و از اين طريق ، رابطة تنگاتنگي با فاميل برقرار كرده بود . از دوستان او در اين دوران ، نيكنام و قربان خاني بودند كه هر دو بعدها به شهادت رسيدند .
با شروع جنگ تحميلي ، او كه دانش آموز سال چهارم متوسطه بود ، شركت در جنگ را براي خود واجب دانست .او مي گفت : « بايد فرمان امام را لبيك بگوييم . » و به اتفاق بچه هاي مسجد ، روانه جبهه شد .
در طول سالهايي كه محمد در جبهه حضور داشت ، يك بار مجروح شد ، اما مجروحيت مانع از حضور مجدد وي در جبهه نشد . پس از بهبودي نسبي ، بلافاصله گفت : « بچه ها در جبهه تنها مي مانند و من بايد بروم . » و مي رفت .
تلاش هاي محمد تنها در جبهه خلاصه نمي شد . او و دوستـانش در پشت جبهـه ، فعاليت هاي خيرانديشانه بسياري در مورد محرومين انجام مي دادند . او به همراه چند تن از بچه هاي مسجد كه اكثر آنها بعدها شهيد شده اند ، حقوق هاي اندك خود را روي هم گذاشته و براي خانواده هاي بي بضاعت ، وسايل زندگي تهيه مي كردند .
حضور طولاني و تجربيات محمد سبب شد كه در سال 1362 ، به عنوان معاون گردان امام حسين (ع) انتخاب شود ، اما اين مسئوليت تأثيري در روحيه و چگونگي برخورد او با نيروها و ديگران بر جاي نگذاشت و تواضع و فروتني را همچون گذشته حفظ كرد . او در گردان امام حسين (ع) پا به پاي نيروهاي تحت امر فعاليت مي كرد و لحظه اي از پا نمي نشست . در آن زمان اصغر قصاب عبداللهي ، فرماندة گردان امام حسين (ع) بود . هنگامي كه اصغر قصاب عبداللهي در عمليات بدر در سال 1363 به شهادت رسيد ، از طرف سپاه به محمد گفتند كه تو بايد فرماندهي گردان را بر عهده بگيري ، ولي محمد از پذيرش آن سرباز زد و تا پايان عمر ، معاون گردان باقي ماند . مهرباني و سادگي رفتار محمد در گردان امام حسين (ع) سبب شده بود كه همه نيروها او را رازدار خود بدانند و حرف هاي خود را با او در ميان بگذارند . محمد نيز به طور پنهاني به آنها كمك مالي مي كرد و مشكلات آنان را مرتفع مي نمود و سنگ صبور آنان بود .
محمد براي مراسم تاسوعا و عاشورا اهميت زيادي قائل بود و همواره سعي مي كرد اين مراسم به صورت باشكوهي برگزار شود . در دهة محرم ، مراسم عزاداری امام حسين (ع) را كه يكي از برنامه هاي معروف گردان امام حسين (ع) بود ، رهبري مي كرد و طبل مي نواخت . از جمله مستحباتي كه محمد بالاپور به آن اهميت بسيار مي داد ، غسل روزهاي جمعه بود و به شدت به آن پاي بند بود . در روايات وارد است كه مداومت بر اين عمل مستحبـي ( در صورت عمل به تكاليف ديگر ) ، مانع از انهدام بدن بعد از مرگ مي شود . به همين خاطر ، بالاپور از جمله كساني بود كه به خوبي آن را مراعات مي كرد . علاءالدين نورمحمدزاده درباره آرزوهاي محمد مي گويد : « تنها و يا بزرگ ترين آرزويش شهادت بود . » اين آرزوي محمد بالاپور به زودي تحقق يافت و او در عمليات كربلاي 5 ، در شلمچه به شهادت رسيد .
پیکرمطهر شهيد محمد بالاپور ، چهل روز در بيابان شلمچه ماندن ، پس از تشييع در وادي رحمت تبریز آرام گرفت .
منبع:"فرهنگ جاودانه های تاریخ"(زندگینامه فرماندهان شهید آذربایجان شرقی)نوشته ی یعقوب توکلی,نشر شاهد,تهران-1384




خاطرات

پدرشهید :
روزي به او كه از هر فرصتي براي كار در مغازه و كمك به من استفاده مي كرد گفتم : كاش بتوانيم كاري بكنيم تا از اين خانه چهل متري خلاص شويم . در جواب گفت : « پدر بايد بروي وضع مردمي را كه در پاي كوه عون بن علي (ع) زندگي مي كنند را ببيني آن وقت خدا را صد هزار مرتبه شكر خواهي كرد . »

رقيه بالاپور, خواهرشهید :
وقتي كه براي اولين بار مي خواست به جبهه برود ، به خانه ما آمد و صد تومان پول خواست كه به او دادم و گفت : « مي خواهم به جبهه بروم اما پول نداشتـم كه از شما گرفتـم . فعلاً به پدر و مادر چيـزي نگوييـد . » اما بعد از چند روز پدر و مادر متوجـه شدنـد كه محمـد به جبهـه رفتـه است .

پدرشهید:
همواره پس از اتمام مرخصي و به هنگام عزيمت به جبهه به ما مي گفت : « ان شاءالله براي من اتفاقي نمي افتد و دوباره برمي گردم . » در همين رفت و برگشت ها توصيه فراوان مي كرد كه ما مطيع اوامر امام باشيم و همواره در راهپيمايي ها و نماز جمعه شركت نماييم .

رقيه بالاپور , خواهرشهيد :
روزي به منزل آمده و ديدم خانه پر شده است از اسباب بازي ، روغن ، برنج و ساير اقلام و از اين قبيل . از همسرم سؤال كردم اينها چيست و او پاسخ داد : « اينها را محمد و دوستانش براي مردم محروم و نيازمند تهيه كرده اند و شبها در اختيار آنان قرار مي دهند . » آنها در مي زدند و اقلامي را مي گذاشتند و مي رفتند و يا از روي ديوار به درون حياط مي انداختند بدون آن كه كسي آنها را بشناسد .

صمد بالاپور , برادر شهید:
جبهه هاي جنگ به شهادت رسيد ، در حالي كه هنوز مدت زيادي از زخمي شدن شوهر خواهرمان نمي گذشت . اما اين شهادت ، تزلزلي در ارادة وي ايجاد نكرد و سبب دوري وي از جبهه و جنگ نشد ، بلكه بيشتر از گذشته در ميدان جنگ حضور مي يافت و از طرفي ، سعي مي كرد پدر و مادرش را دلداري دهد و آنها را با مقام شهيد و شهادت آشنا كند .

رقيه بالاپور :
محمد از جبهه كه برمي گشت ما را به گلزار شهدا مي برد و مي گفت : « مادر جان نگاه كن بعضي از مادرها سه شهيد داده اند و حالا تو كه يك فرزند شهيد داده اي ، ناراحت هستي . »

علاء الدین نورمحمدزاده :
چيزي به خاتمة مرحله اول عمليات كربلاي 5 نمانده بود . من در واحد تداركات بودم ، ديدم مجروحي را مي آورند . جلوتر رفتم ، ديدم محمد است . با توجه به زخمهايي كه برداشته بود ، پس از مداواي سرپايي ، به پيش ما آمد . چون زخمهايش زياد و منطقه هم بسيار آلوده بود و هر آن احتمال عفونت مي رفت ، اصرار كرديم كه به پشت جبهه برگردد ، اما در جواب گفت : « با توجه به امر امام در اين موقعيت جنگ و با اين زخمهاي جزئي جبهه را رها كنم و بازگردم ؟ » بعد گفت : « موسي جلودار و نيل اندر ميان است . » با وجود اصرار ما ، محمد سوار ماشين شد و به طرف خط مقدم حركت كرديم . وسط راه رزمنده اي دست تكان داد تا او را سوار كنيم . وقتي سوار شد ، محمد گفت : « او را مي شناسم . برادرش شهيد شده و او تنها فرزند خانواده است . او را پياده كنيد . » اما هر چه به او اصرار كرديم پياده نشد . آمديم قرارگاه لشكر و بعد به گردان رفتيـم . او به چادر رفت و محمد به من گفت : « سريع برويم جلو . » به سرعت به سمت خط حركت كرديم . او به گردان رفت تا براي عمليات آماده شود . با آغاز عمليات ، او هم در عمليات شركت كرد و در حين عمليات به شهادت رسيد ، و جنازه اش بين دو طرف باقي ماند . بعد از چهل روز ، در ادامه عمليات كربلاي 5 ، عمليات كوچكي انجام شد و جنازه هاي عده اي از رزمندگان از جمله محمـد را پيدا كرديـم . خدا را به شهـادت مي گيرم كه پس از گذشت چهل روز ، هيچ تغييـري در ظاهر محمـد ايجـاد نشـده بود و حتي باند و پانسمـان سرش سالم باقـي مانده بود .

برگرفته از خاطرات خانواده وهمرزمان شهید
بعد از عملیات بدر برادرسید حسن شکوری فرمانده گردان امام حسین(ع) دو نفر معاون داشت یکی شهید بالا پور و دیگری شهید محمد سبزی یکی از رزمندگان که می خواست به مرخصی برود برگه مرخصی را به شیهد سبزی داد تا آنرا امضاء کند اما شهید سبزی برگه را امضاء نکرد. برادر رزمنده برگه را به شهید بالاپور داد تا امضاء کند شهید بالاپور با تواضع و فروتنی خاصی برگه را برگرداند و با التماس گفت: من به این کارها نمی رسم ولی اگر با من کاردیگری دارید من درخدمتم. حقیردراین حد نیستم که برگه را امضاء کنم.

بچه‏ها از هلالى‏ها خارج مى‏شوند. معاون گردان امام حسين در نوك يكى از هلالى‏ها ايستاده است و بى‏واهمه از باران تير و تركش، به شدت به سوى عراقى‏ها تيراندازى مى‏كند تا بچه‏ها بتوانند برگردند... جمعى از بچه‏ها از هلالى‏ها خارج مى‏شوند و جمعى شهيد. محمد آخرين نفريست كه مى‏خواهد باز گردد. رگبار مى‏زند و در يك آن شروع مى‏كند به دويدن. در يك لحظه عراقى‏ها با شدّت به سويش تيراندازى مى‏كنند و من با چشمان خودم محمد بالاپور را مى‏بينم كه بر زمين مى‏افتد...
محمد بعد از سال‏ها ستيز مداوم بر زمين مى‏افتد. از طريق‏القدس تا كربلاى پنجم را ميدان به ميدان درنورديده است و در اين ميدان...
قامت زخم‏آگين محمد بالاپور بر زمين مى‏افتد. اين را با چشمان خودم مى‏بينم...
محمد بالاپور در هلالى‏ها مى‏ماند و زخمى كه نصيب من مى‏شود، راهى پشت جبهه‏ام مى‏كند. كربلاى هشت كه انجام مى‏شود، بچه‏ها هلالى‏ها را مى‏گيرند. زنگ مى‏زنند و از من نشانى محل شهادت بالاپور را مى‏پرسند. پيكر محمد بالاپور بعد از اربعينى پيدا مى‏شود، تر و تازه، انگار لاله صبحگاهى كه شبنم‏ها بر چهره‏اش نشسته‏اند. اين را همه بچه‏ها مى‏گويند: »پيكرش چندان تر و تازه بود كه انگار چند لحظه پيش شهيد شده است و من مى‏دانم كه محمد هرگز غسل جمعه‏اش ترك نمى‏شد، حتى اگر در خط مقدم هم بود، آب مختصرى فراهم مى‏كرد و غسل جمعه را انجام مى‏داد.
پيكر آغشته به خونش را به شهر مى‏آورند ...
پروردگارا! تو را شاهد مى‏گيرم كه اين راه را با آگاهى كامل انتخاب نمودم و با تمام وجودم شهادت را كه سعادتى بس بزرگ است، مى‏پذيرم، چرا كه شهادت حدّ نهايى تكامل يك انسان است.

معاون گردان امام حسین (ع) وقتی شهید شد که دفتر کربلای پنجم رقم می خورد: 21/10/1365. در این تاریخ معاون مخلص گردان، 24 سال بیشتر نداشت...
صبح شب عملیات، وقتی او را دیدم، باورم نشد که او را می بینم. معاون گردان امام حسین، همین دیشب از ناحیه سر ترکش خورد و راهی پشت جبهه اش کردیم. تعجب می کنم. خودش است، محمد بالاپور. سرش باندپیچی شده و با همین وضع به خط برگشته است. می اندیشم «این بچه ها یک ذره به فکر سلامتی خودشان نیستند.»
ـ چرا برگشتی آقا محمد؟ اینجا که خبری نیست، ما هم که هستیم، شما برگردید....
با همان عطوفت و مهربانی پاسخم می دهد که: «نه! چیزی نشده است فقط کمی مجروح شده بودم!»
... وقتی بچه ها در «هلالی ها» به خون می غلتند، آقا محمد را می بینم.
ـ چه خبر آقا محمد؟
ـ چیزی نیست! اینجا هستیم...
و آتش و دود زمین و آسمان را گرفته است. قرار می شود به خط پدافندی خودمان برگردیم. آقا محمد را می بینم که بچه ها را یکی یکی به عقب می فرستد. تیراندازی عراقی ها یک لحظه قطع نمی شود. هلالی ها را زیر رگبار گرفته اند. و معاون گردان امام حسین (ع) در میان رگبار بی امان تیرها ایستاده و مدام به سمت عراقی ها تیراندازی می کند تا بچه ها بتوانند برگردند. هر نفری که از آنجا خارج می شود، عراقی ها با تیربار و آرپی.جی می زنندش. برخی از بچه ها شهید می شوند و محمد همچنان در میان باران تیر، به سمت عراقی ها تیراندازی می کند. جمعی از بچه ها برمی گردند و آنان که باید شهید می شدند، در همانجا می مانند با پیکری زخم آگین. آخرین نفر، معاون گردان است. رگبار می زند و در یک لحظه شروع می کند به دویدن. در یک آن عراقی ها با شدت به سویش تیراندازی می کنند و من با چشمان خودم محمد بالاپور را می بینم که بر زمین می افتد...

محمد بر زمین می افتد... غرق در خون! ... آیا شهید می شود؟ آیا دیگر رایحه راز و نیاز نیمه شبش در سنگر نخواهد پیچید؟... چه کسی وسایل عزاداری را مهیا خواهد کرد؟ ... هر سال محرم که فرا می رسد، آقا محمد برای مهیا کردن دسته عزاداری گردان امام حسین وسایل لازم را آماده می کند، طبل، لباس سیاه... حتی گردان های دیگر هم برای راه انداختن دسته های عزا از آقا محمد کمک می گیرند... و من یک لحظه تصور می کنم گردان امام حسین (ع) را بدون حضور محمد ... و دسته های عزا که «حسین، حسین» می گویند...
و محمد را می بینم که هنوز ایستاده است و تیراندازی می کند. هنوز می جنگد، که جنگ شیوه و آیین او بود، از عملیات های طریق القدس، فتح المبین، بیت المقدس، مسلم بن عقیل، خیبر .... از میدان ها می آید. با اینکه سال ها در جبهه بود، اما پیوسته گمنامی را خوش می داشت. دوستتر داشت که در خط خلوص حرکت کند، و میان خلوص و گمنامی همیشه نسبتی هست و این راز را صاحبان اخلاص می دانند. در عملیات های متعددی شرکت کرده بود، با این همه هرگز از حضور خویش در عملیات ها سخن نمی گفت، در مسلم بن عقیل بود که «اصغر قصاب» به شجاعت و خلوص وی پی برد و ابتدا فرماندهی دسته را بر عهده اش نهاد تا در والفجر هشت جانشین فرمانده گردان امام حسین شد، این در حالی بود که در پشت جبهه نزدیک ترین دوستانش مسوولیت وی اطلاعی نداشتند و حتی خانواده اش، بعد از شهادت او دانستند که محمد، جانشین گردان بوده است. این همه به خاطر آن بود که محمد به خلوص رسیده بود و گرد ریا و خودنمایی را از آینه دل زدوده بود.
پدر یکی از بسیجی های گردان در گذشته بود، این بسیجی می خواست برای برگزاری مراسم درگذشت پدرش به تبریز برود و خانواده اش ـ که جز او کسی نداشتند ـ منتظر بازگشت او بودند. به نحوی مطلع شدیم که این بسیجی به شدت نگدست است. وقتی محمد موضوع را فهمید، بدون اینکه چیزی به کسی بگوید، همه کارهای لازم را انجام داد. همان بسیجی می گفت: «از دزفول تا تبریز نگران این بودم که آهی در بساط ندارم و پیش همه آبرویم خواهد رفت. اما وقتی به تبریز رسیدم دیدم همه چیز آماده است.» شاید همان برادر بسیجی اکنون هم نمی داند کسی که کارهای او را انجام داد، محمد بالا پور بوده است.
محمد چندان به امور دنیا بی اعتنا بود که حقوق اندک خود را نیز صرف امور خیر می کرد. اغلب هنگام اعزام به جبهه پولی با خود نداشت، زیرا قبل از اعزام، در بیمارستان های شهر به عیادت بیماران می رفت و برای آنان هدایایی می برد. گویی آنگاه که عازم جبهه می شد، می خواست سبکبارتر و سبکبال تر باشد.
و چرا محمد سبکبال و سبکبارتر نباشد، که هرگز جز به «وصال» نمی اندیشید، و می گفت باید تا جان داریم در راه وصال بکوشیم و از هر لذتی، جز لذت «دیدار» توبه کنیم. این را وقتی دانستم که از وی خواستم به یادگار کلماتی بر دفترچه ام رقم زند. و او نوشت:
بسم الله الرحمن الرحیم
برادر عزیز!
از اینکه خواستید در دفتر پر ارزش شما که دستخط عده ای از شهدا در آن است. چیزی بنویسم، شرم می کنم و نمی دانم از شهدا و بسیجی های گمنام چه بنویسم. زیرا سخن گفتن از این بسیجی ها که حافظان اسلام و سربازان واقعی امام زمان (عج) هستند، بسی سخت و دشوار است. لذا بدون تعارف، عرض می کنم که بنده هر وقت با این عزیزان باشم، به آینده خود در کنار این عزیزان امیدوار می شوم. بسیجی ها را معلمی خوب برای خودم می دانم که فقط با اعمالشان به ما درس می آموزند...
منبع:"گل های عاشورایی2"نوشته ی جلال محمدی,نشرکنگره ی شهدا وسرداران شهیدآذربایجان شرقی,تبریز-1385




آثار منتشر شده درباره ی شهید
مقام شهادت، اوج بندگی و سیروسلوک درعالم معنویت است.
امام خمینی(ره)
پیام خون همۀ شهدای انقلاب اسلامی، استواری و تشکیل نظام قدرتمندانه ای است که برپایه قرآن استوار باشد. « مقام معظم رهبری » تبریز مانند مادری مهربان آغوش گرم خود را در سال 1341(ه.ش) برای کودکی گشود که « محمد بالاپور» نام داشت. او مثل کوچه های محله ثقه الاسلام ساده بود و سرشار از صمیمیت وصفا. او کودکی مهربان و تشنه فضیلت و کمال بود. تمام وجودش در عطش کسب مکارم اخلاق و فضایل انسانی می سوخت و علم و دانش برای او پنجره ای بود به سمت روشنایی و سرزمینهای ناشناخته. به همین خاطر تا کلاس سوم متوسطه از هنرستان تبریز بهره ها برد و پس از وقفه ای کوتاه در سال 1360 موفق به اخذ مدرک دیپلم گردید. درآن سالهای شوم و سرشاراز پلیدی و زشتی محمد دوشادوش دوستان و یارانش به مبارزه با نظام شاهنشاهی برخاست و برای فروریختن پایه های ظلم و ستم، در تلاشی جانگداز روز و شب را به هم پیوند داد. او که مسجد شالچیلار را مأمن و ملجائی مطمئن برای فعالیتهای خود می دید، ندای سرخ خود را از گلدسته های مسجد به پرواز درآورد تا اینکه طنین غریو او و یارانش طاغوت و طاغوتیان را به ورطه ذلت کشاند. انقلاب پیروزشد و شهید پس از تشکیل نهاد مقدس سپاه پاسداران درتاریخ 12/7/60 خود را به زینت لباس سبزآن نهاد آراست. دشمن آتش جنگ را افروخت و ناجوانمردانه به حریم خاک پاک میهن اسلامی دست یازید. مردان دلاور این مرز و بوم به دفاع از اسلام و تمامیت این خاک عزیز فراخوانده شدند و محمد یکی از این مردان غیور و شجاع بود که پس از گذراندن یک دوره فشرده نظامی در مرکزآموزش پادگان سیدالشهداء ( خاصبان) از طرف سپاه به همراه تعدادی از برادران به جبهه های نبرد عازم شد. او جبهه را مدینه عشق و صفا یافت و دل از جبهه کندن نتوانست. درعملیاتهای متعدد سپاهیان اسلام ازجمله آزادسازی بستان و فتح المبین و بیت المقدس به همراه بسیجیان و پاسداران غیور و فداکار ایران زمین شجاعانه جنگید و مفهومی تازه و بدیع به ایثار و از خودگذشتگی بخشید. او درعملیات مسلم بن عقیل یکی از نیروهای مخلص و بی هراس گردان امام حسین(ع) بود که درس شجاعت و ایثار را درمکتب خونین امام حسین (ع) آموخت و درفضائی آمیخته با عطرصفا و معنویت بهره ها جست و درارتفاعات سلمان کشته همراه با فرمانده دلاورش شهید قصاب وجب به وجب خاک را آکنده از حماسه و مردانگی کرد. رشادت شهید بالاپور در عملیات مسلم بن عقیل مورد توجه وعنایت شهید قصاب قرارگرفت و او را به عنوان فرمانده دسته پیاده انتخاب کرد تا به آموزش و سازماندهی نیروها بپردازد. او مجاهد راه خدا بود و خستگی و یأس را هرگز به وجودش راه نداد. برای خدا آمده بود برای خدا می جنگید و برای خدا عاشق شهادت بود. در عملیات خیبر به خاطر لیاقت و ایمان و اخلاصش بعنوان معاون گروهان درگردان امام حسین(ع) انتخاب شد و نیروهایش رادرامرخطیر شکستن خط به زیبایی تمام هدایت کرد گوئی رمز یا رسول ا... (ص) در ساعت 30/20 سوم اسفندماه 1362 آتش عشقی بود که درجان اوشعله انداخت و او مرگ را به بازی گرفت هنوز نیزارهای هورالهویزه و جزایرمجنون سرشار از بهت و حیرتی هستند که از نبرد آن دلاورمرد اسلام به خود گرفته اند. او که در عملیات والفجر8 بعنوان جانشین گردان امام حسین(ع) انتخاب شده بود به همراه برادران همرزمش شکوری و سبزی و پیشقدم برقلب دشمن تاخت. قیام قامتش هیچوقت درمقابل پاتکهای مذبوحانه دشمن شکست خورده, نشکست و جبهه عرصه گاه ایثار و پایمردی آن مجاهد نستوه و متواضع اسلام بود. تا اینکه کربلای5 از راه رسید، گویی آسمان مشتاق زیارت او بود و ملائک برای دیدنش صف کشیده بودند. اودرغروب خونین 21/10/65 در هلالی شلمچه عاشقانه جان خویش را تقدیم معبود خود کرد و به کاروان شهیدان کربلا پیوست تا در کنار مولا و مقتدایش حضرت حسین بن علی(ع) دلش آرام گیرد. تا چهل روز پیکر مطهرش برروی خاک خونین شلمچه مانده بود تا اینکه درعملیات کربلای هشت بعد از فتح هلالی ها به پشت جبهه انتقال یافت و پس از تشییع با شکوه، در وادی رحمت تبریز به خاک سپرده شد.
ستاد بزرگداشت مقام شهید



آثار باقی مانده از شهید
از بزم جهان باده گساران همه رفتند
مــا با کــه نشینیم چو یاران همه رفتند
برخیز که ماندیم در این راه پیاده
راهی است خطرناک سواران همه رفتند

توبه عاشقان
ازهرچه جزعشق رخت ای یارتوبه
تاجان بودکوشیم در راه وصالت
در باغ عالم از نظر برسنبل و گل
از هرنظر جز بررخت، استغفرا...
باخلق احسان، با خدا تسلیم و اخلاص
جزعاشقی از هرگناهی چون الهی
وزهرسخن جز ذکرت ای دلدارتوبه
کزهرچه غیرازلذت دیدار تو توبه
با یارسنبل سوی گل رخسارتوبه
وزهرعمل جزطاعتت صد بارتوبه
زین هردو بگذشی زهرکردارتوبه
کردیم بردرگاهت ای غفار توبه
ازخداوند متعال خواستارم که توفیق دهد آنچه می گویم عامل باشم. امیدوارم خداوند مارااز ادامه دهندگان راه شهدای اسلام قراردهد. محمد بالا پور 9/11/64

 

ghezel

ghezel
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : بهمن 1388 
تعداد پست ها : 2068
محل سکونت : گلستان

تجلایی,علی
دوشنبه 8 فروردین 1390  6:08 PM

قائم مقام فرمانده قرارگاه ظفر وفرمانده طرح وعملیات قرارگاه خاتم الانبیاء(ص) (ستاد کل نیروهای مسلح)

سال 1338 ه ش در شهرستان تبريز به دنيا آمد . پس از سپري كردن دوران دبستان ، راهي دبيرستان تربيت تبريز شد ، و ديپلم خود را در رشته رياضي گرفت . تجلايي در همين دوران ، توسط ساواك احضـار شد ، چرا كه از امضاء برگه عضويت حزب رستاخيز امتناع ورزيده بود . با آغاز حركت مردم عليه رژيم پهلوي در سال 1357 ، تجلايي نيز فعاليت خود را شروع كرد . او در تمامي تظاهرات و اجتماعـات مردمي عليه رژيم پهلـوي حضور فعـال داشت و به چـاپ و پخش اعلاميـه هـا مشغول بود .
پس از پيروزي انقلاب اسلامي ، تجلايي در سال 1358 ، به عضويت سپاه پاسداران درآمد و يك دوره آموزشي نظامي پانزده روزه را زير نظر سعيد گلاب بخش - معروف به « محسن چـريك » - در سعد آباد تهران گذراند .
تجلايي كه در امر آموزش فنون رزمي مهارت زيادي كسب كرده بود ، پس از مدتي ، در پادگان سيدالشهداء به عنوان مربي آموزشي مشغول به كار شد . او در آموزش نظامي بسيار جدي و سخت گير بود و مي گفت :
من در عمر خود پانزده روز آموزش ديده ام و فردي به نام محسن چريك به من آموزش داده و گام از گام كه برداشته ام ، تيري زير پايم كاشته است . اكنون مي خواهم با پانزده روز آموزش ، شما را به جنگ ضد انقلاب در كردستان ، پاوه و گنبد آماده كنم و اگر در اثر ضعف آموزشي يك قطره از خون شما بريزد ، من مسئولم و فرداي قيامت بايد جوابگو باشم .
سختگيري وي در آموزش به حدي بود كه در ميان نيروها به « علي رگبار » معروف بود . نقل است كه روزي حاج مقصود تجلايي - پدر علي - در ميان داوطلبان آموزش نظامي بود و هر بار كه چشمان علي به پدر كه در خار و خاشاك سينه خيز مي رفت ، تلاقي مي كرد ، بدنش سست مي شد و بغض گلويش را مي فشرد .
علي تجلايي به كارش عشق مي ورزيد . وقتي به منطقه جنگي مي رفت ، شرايط را به دقت مي سنجيد و برحسب نياز و نوع منطقه عملياتي ، آموزش هاي لازم را ارائه مي كرد و طرح هاي نو در امر آموزش تدوين مي كرد . او مي گفت :
قصد دارم طي پانزده روز آموزش ، نيرويي تربيت كنم كه نه تنها جسارت روبرو شدن با خطرهاي بزرگ را داشته باشد ، بلكه بتواند در ميدان رزم با لشكر مجهز و دوره ديده دشمن حرف اول را بزند .
پس از مدتي به كردستان رفت و به مبارزه با ضد انقلاب منطقه پرداخت . بعد از آن ، مأموريت يافت به اتفاق چند تن راهي افغانستان شود ، تا عليه نيروهاي متجاوز شوروي ، مردم مسلمان آن كشور را ياري كند . او براي ورود به افغانستان كه مرزهايش تحت كنترل شديد ارتش سرخ بود ، از شناسنامه افغاني استفاده كرد . در پاكستان ، تجلايي براي تأسيس مركز آموزش فرماندهي براي مجاهدين افغاني ، حفاظت از نماينده امام در افغانستان ، و حمل وجه نقد براي مجاهدين ، برنامه دقيقي تهيه كرد . در افغانستان ، حدود سيصد نفر از مجاهدين افغاني كه اغلب سطح علمي بالايي داشتند ، زير نظر تجلايي آموزش ديدند . به ابتكار او ، در چندين نقطه افغانستان ، راهپيمايي هايي عليه آمريكا ترتيب داده شد . او اغلب اوقات به مناطق پدافندي مجاهدين مي رفت و چگونگي گسترش خط پدافندي ، آرايش سلاح و نيرو و حدود ارتش را براي آنها تشريح مي كرد . تجلايي و يارانش چهار ماه تمام به آموزش فرماندهان افغاني پرداختند و به ايران بازگشتند ، چرا كه جنگ ايران و عراق آغاز شده بود . تجلايي بلافاصله پس از ورود به ايران ، راهي جبهه هاي جنوب شد و در نبردهاي دهلاويه شركت جست و پس از آن در حماسه سوسنگرد ، حضور فعالي داشت . در همين زمان ، مرتضـي ياغچيـان و يارانش ، سه شبـانه روز در بستان با سلاح سبك در مقابل نيروهاي زرهي عراق مقاومت كردند . با نزديك شدن نيروهاي دشمن ، قرار شد شهر را تخليه كنند تا هواپيماهاي خودي شهر را بمباران كنند . چنين اتفاقي رخ نداد و شهر بستان به دست نيروهاي عراقي افتاد . رزمندگان پس از درگيري با تانكهاي عراقي و منهدم كردن عده اي از آنها ، پياده به سوي سوسنگرد عقب نشينـي كردند و عازم دهلاويـه ( يكي از روستاهاي نزديك سوسنگرد ) شدند تا در آنجا ، خط پدافندي ايجاد كنند تا دشمن نتواند از پل سابله عبور كند . با ورود علي تجلايي و يارانش ، نيروهاي رزمنده جانـي دوباره گرفتند .
ابتدا به ارزيابي موقعيت دشمن و نيروهاي خودي پرداخت و طرح هاي خود را ارائه كرد . ابتدا تصميم اين بود كه دشمن پيشروي كند و رزمندگان دفاع كنند ، اما علي تجلايي طرح ديگري داشت . بر طبق نظر او ، رزمندگان مي بايست نظم و سازمان دشمن را بر هم زنند . همان شب با فرماندهي تجلايي ، اولين شبيخون به دشمن انجام شد و اين كار تا چند شب ادامه يافت . عراقي ها با تمام ادوات سنگين خود ، دهلاويه را زير آتش گرفتند . تجلايي در فكر عقب نشيني نبود و مي خواست تا آخرين نفس بجنگد . عمليات عراقي ها به دهلاويه در تاريخ 23 آبان 1359 آغاز شد . در طي اين عمليات ، دشمن تا نزديكي پادگان حميديه پيش رفت و دهلاويه را در محاصره كامل قرار داد . در سوسنگرد هيچ نيروي كمكي وجود نداشت . هدف اصلي دشمن ، تصرف سوسنگرد بود . تجلايي پس از بررسي مجدد منطقه ، بر آن شد تا نيروها را به عقب برگرداند و به دستور او ، نيروها به سوسنگرد عقب نشيني كردند . توپهاي عراقي آتش سنگيني را روي شهر مي ريختند . مرتضي ياغچيان به شدت زخمي شده بود ، با اين حال او رزمندگان را به مقاومت تا پاي جان دعوت مي كرد و از آنها خواست اسلحه اي برايش فراهم كنند تا در لحظه ورود عراقي ها به شهر ، با تن زخمي دفاع كند ؛ و تجلايي درصدد بود تا در اولين فرصت ، زخمي ها را از سوسنگرد خارج كند . سرانجام تمامي مجروحان با قايق به آن سوي كرخه منتقل شدند . از حميديه فرمان رسيد شهر را تخليه كنند . از 1800 نيروي مسلحي كه تجلايي سازماندهي كرده بود ، حدود 150 نفر باقي مانده بودند . تجلايي به آنها گفت : « هر كس مي خواهد سوسنگرد را ترك كند ، همچون شب عاشورا مي تواند از تاريكي استفاده كند و از طريق رودخانه و جاده خاكي ، به اهواز برود . » دشمن هر لحظه پيشروي مي كرد و از بي سيم اعلام عقب نشيني مي شد . نيروهاي عراقي تا كنار كرخه رسيده بودند كه تجلايي در عرض رودخانه طنابي كشيد تا نيروها از رودخانه عبور كنند . فقط چند تن باقي مانده بودند . تجلايي براي شناسايي مسير رودخانه ، از بقيه جدا شد و در كنار رودخانه به تكاوران عراقي برخورد . آنها مي خواستند او را زنده دستگير كنند و براي گرفتن اطلاعات ، به آن طرف كرخـه ببرند . وي به سـوي آنها شليك كرد و يك نفـر را كشت و بقيـه فراري شدنـد . در اين زمان تجلايـي و نيروهـايش تصميم مي گيرند در سوسنگرد بمانند و به شهادت برسند . او با خونسردي و اطمينان به ساماندهي نيروها پرداخت . به دستور او نيروهايي كه در اطراف شهر پراكنـده بودند ، جمع شدنـد و در گروه هاي نه نفري ، در مناطق مختلف شهر مستقر شدند . تجلايي براي نيروهايي كه سي و پنج نفر بيش نبودند ، صحبت كرد و به آنها گفت : « آيا حاضريد امشب را بخريم ؟ بياييد بهشت را براي خود بخريـم . » رزمندگان از لحاظ آب در مضيقه بودند و به ناچار از آبهـاي كثيف گودالهـا استفـاده مي كردند و تانكهاي عراقي از سمت بستان و حميديه به طرف شهر در حال پيشروي بودند . از هر طرف باران خمپاره مي باريد . تجلايي دستور داد تا نيروها به حوالي دروازه اهواز بروند ، چرا كه دشمن وارد شهر شده بود . در يكي از كوچه ها ، با نيروهاي عراقي درگير شدند . پس از رهايي از اين درگيري ، نيروهاي باقيمانده از يكديگر حلاليت طلبيدند . عراق با چهار تيپ زرهي و پياده وارد شهر شده بود ، در حالي كه تعداد رزمندگان مدافع شهر ، به دويست نفر نمي رسيد . در اين حين ، تجلايي از ناحيه كتف زخمي شد ، ولي با بستن يك تكه پارچه سفيد روي زخم ، به فعاليت خود ادامه داد و عملاً فرماندهي عمليات شهر سوسنگرد را به عهده داشت . با ادامه درگيري ، موشكهاي آر.پي.چي و مهمات رزمندگان تمام شد ، به طوري كه رزمندگان روي زمين در جستجوي فشنگ بودند . تجلايي گفت : « شهر در آتش مي سوخت ... صداي ناله زخمي ها از مسجد و خانه ها در شهر مي پيچيد . » تانكهاي عراقي بسيار نزديك شده بودند . تجلايي سه راهي و كوكتل درست مي كرد . مقداري مهمات در ساختمان هاي سازماني وجود داشت و رسيدن به آنجا با توجه به آتش دشمن ، امري غير ممكن مي نمود . تجلايي ، تويوتايي را كه لاستيك نداشت و بسيار آهسته حركت مي كرد ، سوار شد و به وسط چهار راه رفت . سيل رگبار دوشكا به طرفش سرازير شد . نيروهـاي عراقي به داخل خانه هاي سازماني نفـوذ كـرده بودنـد . وي پس از رسيدن به آنجا چهل دقيقه يك تنـه با آنها جنگيد و مهمـات را برداشت و به سوي رزمندگان بازگشت . همرزمانش مي گويند :
با چشم خود عنايت و لطف خدا را ديديم . گويي حايلي نفوذناپذير از هر طرف ماشين را حفاظت مي كرد .
وقتي از ماشين خارج شد ، غرق در خون بود . گلوله كاليبر 75 به رانش خورده بود . وي را به مسجد انتقال دادند و گلوله را از رانش بيرون آوردند . تجلايي با زخمي كه در بدن داشت ، دوباره به راه افتاد . تلفن سالمي پيدا كرد . به تبريز زنگ زد و با آيت الله سيداسدالله مدني صحبت كـرد و از كوتاهـي فرمانـده كل قـواي وقت ( بنـي صـدر ) و تنهـايي نيروهـا سخن گفت .آيت الله مدني كه پشت تلفن مي گريست ، بلافاصله خود را به امام رساند و به دنبال آن فرمان داد سوسنگرد هر چه سريعتر بايد آزاد شود و نيروهايي كه در آنجا هستند از محاصره خارج شوند . ارتش به دستور بني صدر وارد عمل نمي شد . نيروهاي رزمنده در حالي كه بسيار خسته بودند و در شرايط سختي به سـر مي بردند ، شش روز تمـام مقاومت كردند ، به گونـه اي كه عراقي ها را به شدت خسته و عصباني كرده بودند . از نيروهاي حاضر ، تنها سي نفر باقي مانده بودند . در 26 آبان 1359 ، توان رزمي رزمندگان به پايان رسيد ، تا اين كه نيروهاي سپاه وارد عمليات شدند و همراه هوانيروز و توپخانه ارتش ، به نيروهاي عراقي يورش بردند . نيروهاي خسته همپاي نيروهاي تازه نفس ، شهر را از عراقي ها پاكسازي كردند . بدين ترتيب ، سوسنگرد آزاد شد . زخمهاي تجلايي عفونت كرد و او را به تهران اعزام كردند .
در عمليات محور دهلاويه فرمانده و در عمليات سوسنگرد معاون عمليات سپاه بود .
تجلايي در سال 1360 ، با خانم انسیه عبدالعلي زاده ازدواج كرد ، اما این تحول در زندگي هم نتوانست او را از حضور در جبهه دور سازد .
بعد از آن به عنـوان فرمانـده گردان هـاي شهيـد آيت الله قاضي طباطبايـي و شهيد آيت الله مدنـي ( نيروهاي اعزامي آذربايجان ) به جبهه اعزام شد . ابتدا در جبهه هاي نبرد پيرانشهر ، مسئول عمليات بود . پس از آن در عمليات فتح المبين ، در فروردين 1361 ، با سمت فرماندهي گردانهاي آيت الله مدني و آيت الله قاضي طباطبايي شركت جست . تجلايي پيش از عمليات ، با نيروها بسيار صحبت مي كرد و از تشكيل محافل دعا و توسل غافل نمي شد . وي مدام نگران اين بود كه مبادا پيش از عمليات ، نيروها بمباران شوند . لذا به شدت مسئله استتار را براي همه رزمندگان توجيه مي كرد . گردان تجلايي در عمليات فتح المبين ، در ارتفاعات ميش داغ موضع گرفت تا هنگام درگيري ديگر گردانها ، نيروهاي احتياط دشمن را در هم بكوبند . اين طرح توسط تجلايي ريخته شده بود . نيروهاي دشمن با ديدن گردان تجلايي آتش سنگين را به روي آن ريخت . با اين حال دشمن نيروهاي تازه نفس خود را به منطقه اعزام كرد . تجلايي تصميم گرفت براي ايجاد رعب و به هم ريختن سازمان نيروهاي دشمن ، يك سري كارهاي ايذايي انجام دهد و براي اين منظور با دو دسته نيروها به خاكريز عراقي ها زد . اين كار تجلايي در آن روزها بسيار با اهميت بود . در يك عمليات ايذايي ، تجلايي مورد اصابت گلوله قرار گرفت و از ناحيه پا مجروح شد . ولي با آنكه زخمش كاري بود ، تا اتمام مدت مأموريت گردان در منطقه ماند . تجلايي و يارانش پس از بازگشت به تبريز مورد استقبال مردم قرار گرفتند . او مدتي بعد دوباره عازم جبهه شد و در عمليات بيت المقدس با سمت جانشين تيپ عاشورا شركت جست . در طي اين عمليات ، علي تجلايي ، خاكريزي طراحي كرد كه به هنگام يورش دشمن ، مانع از پيشروي آن مي شد . پس از عمليات بيت المقدس ، عمليات رمضان شروع شد . تيپ عاشورا مأموريت خود را به شايستگي در منطقه پاسگاه زيد به انجام رساند . بعد از آن ، در تيرماه 1361 ، مأموريت يافت كه در اجراي مرحله اي ديگر از اين عمليات در شلمچه وارد عمل شود . تجلايي به همراه برادر كوچكترش - مهدي - در بهمن ماه 1361 ، در عمليات والفجر مقدماتي شركت داشت و مهدي در منطقه عملياتـي در ميـدان مين به شهـادت رسيد . علي بر آن بود كه پيكر برادر را برگردانـد ، همانطـوري كه اجساد بسياري از شهدا را برگردانده بود . پس از شهـادت برادر ، به اصغر قصـاب عبداللهـي گفت : اين چه سري است كه برادران كوچكتر ، برادران بزرگ خود را اصلاً در شهـادت مراعـات نمي كنند ، سبقت مي گيرند و زودتر از برادر بزرگشان به مقصد مي رسند .
و اين در حالي بود كه اصغر قصاب عبداللهي نيز از پيشدستي برادر كوچكترش - مرتضي - گله مند بود . علي براي آوردن جنازه برادر كه در منطقه دشمن افتاده بود ، شبانه راهي شد . وقتي كه با زحمات و خطرات زياد جنازه شهيد را آورد ، متوجه شد نامش مهدي است و بسيار به برادرش مهدي شبيه است ، اما خود او نيست . با اين حال خوشحال شد و گفت : « او را كه آوردم انگار برادر خودم مهدي را آوردم . »
علي تجلايي در سال 1362 ، به سمت معاونت آموزشهاي تخصصي سپاه منصوب مي گردد و در تنظيم و تدوين دستاوردهاي عمليات كوشش بسيار مي كرد .
در سال 1362 ، در عمليات والفجر 2 شركت كرد و بعد از آن به تهران اعزام گرديد تا دوره دافوس را بگذراند . در همين زمان دخترش حنانه به دنيا آمد . با وجود كار بسيار و تحصيل و مباحث فشرده ، همه وظايف خانه را خود انجام مي داد .
در عمليات خيبر نيز شركت كرد . پس از آن مسئوليت طرح و عملیات قرارگاه خاتم الانبياء (ص) به او واگذار شد .
علي تجلايي ، صبحدم روز 29 بهمن 1363 ، عازم جبهه شد و قبل از حركت همسرش را به حضرت فاطمه (س) قسم داد و حلاليت طلبيد و گفت :مرا حلال كنيد . من پدر خوبي براي بچه ها و همسر خوبي براي شما نبوده ام . حالا پيش خدا مي روم ... . مطمئنم كه ديگر برنمي گردم .
هميشه مي گفت : « خدا كند جنازه من به دست شما نرسد . » گفتم : چرا ؟ گفت :
برادران ، بسيار به من لطف دارند و مي دانم كه وقتي به مزار شهيدان مي آيند ، اول به سراغ من خواهند آمد اما قهرمانان واقعي جنگ ، شهيدان بسيجي اند . دوست ندارم حتي به اندازه يك وجب از اين خاك مقدس را اشغال كنم . تازه اگر جنازه ام به دستتان برسد يك تكه سنگ جهت شناسايي خودتان روي مزارم بگذاريد و بس .
در اين عملیات ، تجلايي به سمت جانشين قرارگاه ظفر منصوب شد . قبل از عمليات بدر به يكي از همرزمانش گفت كه ديگر نمي خواهد پشت بي سيم بنشيند و مي خواهد همچون يك بسيجي گمنام در عمليات شركت كند . او همچون يك بسيجي گمنام همراه ساير بسيجيان راهي خط مقدم شد . تصور مي كردند وي به خاطر مسائل امنيتي با شكل و شمايل يك بسيجي ساده براي ارزيابي كيفيت نيروها يا به خاطر يك سري مسائل محرمانه در خط مقدم حضور يافته است ، غافل از اين كه او آمده بود تا مثل يك بسيجي در عمليات شركت كند .
تجلايي سوار بر پشت كمپرسي با گروهان 3 گردان امام حسين (ع) ، با فرماندهي گروهان شهيد خليلي نوبري ، عازم هورالعظيم شد . در جنگ از خود رشادت هاي بسيار نشان داد ، به گونـه اي كه آنهايـي كه او را نمي شناختند ، نام و نشـانش را از هم مي پرسيدنـد و آنهايـي كه مي شناختند ، از جرئت و جسارتش به شگفت آمده بودند . از قرارگاه خاتم الانبياء (ص) گروهي را فرستاده بودند تا هر طور شده او را پيدا كنند و برگردانند اما او را نيافتند .
نيروهاي اصغر قصاب عبداللهي ، فرماندة گردان امام حسين از لشكر عاشورا ، تصميم داشتند اتوبان بصره - العماره را تصرف نمايند . تجلايي با آنها به راه افتاد . اصغر قصاب براي بچه ها صحبت مي كرد و پس از او علي تجلايي به سخن آمد .
امشب مثل شبهاي گذشته نيست . امشب ، شب عاشورا را به ياد بياوريد كه حسين چگونه بود و يارانش چگونـه بودنـد ... امشب من هم با شمـا خواهـم رفت و پيشاپيش ستـون حركت خواهـم كرد .
اصغر قصاب تلاش بسيار كرد تا او را بازگرداند ، اما او رضايت نداد . همه با آب دجله وضو ساختند و از دجله گذشتند . اتوبان از دور نمايان شد . عده اي از رزمندگان و پيشاپيش همه علي تجلايي به خاكريز دشمن زدند و از آن گذشتند و به آن سوي اتوبان رفتند . يكي از نيروهاي گردان امام حسين (ع) مي گويد ، نيروهاي دشمن در كانال مستقر بودند . با فرمان تجلايي ، رزمندگان به جاي پنهان شدند به سوي آنها يورش بردند و همه را از پا درآوردند . تجلايي بي امان مي جنگيد و پيشاپيش همه بود . گردان سيدالشهداء قرار بود از طرف روستاي القرنه پيشروي كند ، اما خبري از آنها نبود . عده اي به سوي روستا روان شدند اما بازنگشتند و عده اي ديگر اعزام شدند كه از آنها هم خبري نشد . اصغر قصاب و علي تجلايي تصميم گرفتند به طرف روستا حركت كنند . تانكهاي دشمن از اتوبان مي آمدند و نيروهاي رزمنده عملاً در محاصره دشمن قرار گرفته بودند . به طرف روستاي القرنه حركت كرديم . خاكريزي بلند در نزديكي روستا بود ، در پشت آن پنهان شديم و مدتي بعد درگيري آغاز شد . روستا پر از نيروهاي عراقي بود كه در پشت بامها مستقر بوده و بر همه جا مسلط بودند . نيروهاي عمل كننده تمام شد . اصغر قصاب در شيب خاكريز تيري به دهانش اصابت كرده و از پشت سرش درآمده و به شهادت رسيد . تجلايي بسيار ناراحت بـود اما با اطمينـان كار مي كرد . بي سيم چـي گـردان سيدالشهـدا از راه رسيـد و گفت : « گردان نتوانست از روستا عبور كند و فقط من رد شدم . » صداي تانكهاي دشمن از طرف اتوبان هر لحظه شنيده مي شد . تعداد نفرات خودي تنها شش نفر بودند و با خاكريز بعدي حدود پانزده متر فاصله داشتند . تجلايي به سوي خاكريز بعدي رفت . او لحظه اي بلند شد تا اطراف را نگاه كند كه ناگهان تيري به قلبش اصابت كرد . خيلي آرام و آهسته دراز كشيد ، بي آنكه دردي از جراحت بر رخسارش هويدا باشد . با دست اشاره كرد كه آن اشارت را درنيافتيم . تجلايي پيش از حركت به همه گفته بود : « با قمقمه هاي خالي حركت كنيد چون ما به ديدار كسي مي رويم كه تشنه لب شهيد شده است . » آرام چشمانش را بست و صورتش گلگون شد .
مهدی تجلايي در بهمن 1361 ، در عمليات والفجرمقدماتی به شهادت رسيد و جنازه او در منطقه عملیاتی باقي ماند . در سال 1373 ، پیکرمطهرش كشف و به زادگاهش انتقال يافت ، اما پیکر علي ...
منبع:"فرهنگ جاودانه های تاریخ"(زندگینامه فرماندهان شهید آذربایجان شرقی)نوشته ی یعقوب توکلی,نشر شاهد,تهران-1384

 



وصيت نامه
بسم الله الرحمن الرحیم
اي امام ، اي رهبر امت ، و اي پدر روحاني كه با بيان خود نفوس طاغوتي ما را تزكيه نمودي ، بدان ، تا آخرين قطره خوني كه در بدن دارم و تا آخرين دم حياتم ، مقلد و مأموم تو هستم . به خدا سوگند، يك لحظه از اين عهد و پيماني كه با تو بسته ام ، نظرم برنخواهد گشت و آخرين قطره خوني كه از بدنم بيرون ريزد ، نقش « خميني رهبر » خواهد بست . زيرا كه من اين وفاداري را از مكتب كربلا, از پرچمدار اباعبدالله (ع) آموخته ام و عينيت اين وفاداري را از سيدمان و مولايم شهيد آيت الله بهشتي آموخته ام ... .
پدر و مادر عزيزم كه غم و اندوه شهادت برادرم مهدي از دل شما بيرون نرفته ، مبادا از شهادت من و برادرم متأثر شويد و هر چه گريه مي كنيد ، گريه بر مصيبتهـاي سرور شهيـدان و اهل بيت او بكنيد ... .
خوشحال باشيد كه در سايه برنامه هاي تربيتي اسلام ، توانستيد فرزنداني را در خط ولايت و امامت بپرورانيد ... نه تنها براي مهدي و من و ديگر شهيدان گريه نكنيد ، بلكه گور و مزار ما را هم جستجو مكنيد . به اين بيانديشيد كه ما براي چه شهيد شديم و چه راهي را براي رسيدن به مقصود و معبود خود برگزيديم ... . دعا كنيد كه خداوند متعال از گناهانم درگذرد .
همسرم ! مي دانم پس از من بايستي مشكلات زيادي را در تربيت و بزرگ كردن فرزندان بدون پدر متحمل گردي ... بشارت بزرگي است براي شما كه خداوند رحمان - اگر توفيق شهادت نصيب اين بنده گناهكار بنمايد - آنچنان كه وعده فرموده ، سرپرست اصلي شما خواهد بود كه اين نعمت و رحمت ، شامل كمتر خانواده اي مي شود ... . شكرانه اين نعمت ، صبر و استقامت در برابر مشكلات و عبوديت كامل به درگاه خداوند متعال مي باشد . به جامعه نشان بده كه چگونه مي توان در عمل ، پيرو حضرت فاطمه زهرا (س) و دخترش زينب (س) بود و هم مادري خوب بود و هم پيام رساني آتشين كه پيامش تاريخ بشريت را تكان دهد .دخترم مي دانم كه حالا كوچكي و مرا به ياد نمي آوري وليكن دخترم ، وقتي كه بزرگ شوي حتماً جوياي حال پدرت و علت شهادت پدرت خواهي بود . بدان كه پدرت يك پاسدار بود و تو نيز بايد پاسدار خون پدرت باشي .
دخترم ! مي دانم يتيمانه زندگي كردن و بزرگ شدن در جامعه مشكل است وليكن بدان كه حسين و حسن و زينب يتيم بودند . حتي پيامبر اسلام نيز يتيم بزرگ شد . دخترم ! هر وقت دلت گرفت ، زيارت عاشورا را بخوان و مصيبتهاي سرور شهيدان تاريخ ، حسين (ع) را بنگر و انديشه كن ... . اميدوارم كه در آينده وارث شايسته اي براي پدرت باشي . پروردگارا مرا و فرزندانم را برپادارنده نماز قرار ده و دعايم را بپذير .
برادران پاسدار اميدوارم با بزرگواري خودتان اين بنده ذليل خدا را عفو وحلال كنيد. سفارشـي چنـد از مولايمـان علـي (ع) بـراي شمـا دارم ، باشـد كـه راهنمـاي شمـا باشـد در امـر پاسداريتـان .
- در همه حال پرهيزگار باشيد و خدا را ناظر بر اعمال خود بدانيد .
- ياور ستمديدگان و مستمندان جامعه و ياور تمامي مستضعفين باشيد . مبادا يتيمان و فرزندان شهدا را فراموش كنيد.
- در راه تحقق اهداف اين انقلاب آزادي بخش ، از جان و مال خود دريغ نكنيد .
- سلسله مراتب و اطاعت از مسئولان را با توجه به اصل ولايت رعايت كنيد .
- در هر زمان و هر مكان ، با دست و زبان و عمل ، امر به معروف و نهي از منكر كنيد .
برادران مسئـول اگر به طـور مستمـر در جهت پيشبـرد اهداف انقلاب ، شبـانه روز فعاليت مي كنيد ، عدالت در كارهايتان و تصميم گيريهايتان به عنوان يك مرز ايمان داشته باشيد. اگر اين مرز شكسته شـود و پاي انسان به آن طرف مرز برسد ، ديگر حـد و قانونـي را براي خـود نمي شناسد. عدالت را فداي مصلحت نكنيد . پرحوصله باشيد و در برآوردن حاجات و نيازهاي زيردستان بكوشيد . در قلب خود ، مهرباني و لطف به مردم را بيدار كنيد . طوري رفتار نكنيد كه از شما كراهت داشته باشند. موفقيت شما را در جهاد دروني و جهاد آزاديبخش از خداوند متعال خواهانم . رفتن به جبهه ها و دفاع از كيان اسلام و قرآن ، براي مردان خدا تكليف و امتحان بزرگي محسوب مي شود . زيرا جبهه آزمايشگاه مردان خداست ... براي اين آزمايش ، بايستي از تمام وابستگي مادي و غير خدا گسست و عاشقانه به سوي خدا شتافت .
از بدو انقلاب ، رسيدن به لقاءالله و ريخته شدن خونم در پاي درخت اسلام برايم اصل بوده و هست . جبهه آسان ترين و نزديك ترين صراط براي رسيدن به اين اهداف است . همه وقتي فهميده اند كه مي خواهم به عنوان تك تيرانداز در عمليات شركت كنم ، مرا نصيحت مي كنند و مشكلات زندگي و فرزندانم را به من گوشزد مي كنند و سعي مي كنند ، تجربه ام و مسئوليتم را برايم بزرگ جلوه بدهند و القا كنند كه براي سپاه و انقلاب و جنگ لازم تر هستم . ولي ، همه بايد بدانند كه حرف من چيز ديگري و هدفم ، هدف والايي است . زيرا توفيق شركت در مدرسه عشق و بسيج با ارزش و نتيجه بخش خواهد بود ، زيرا ارزشهايي كه از شركت در جنگ ، به دور از مسئوليت هاي دنيوي براي يك فرد رزمنده ساده نصيب مي شود ، خارج از بحث و فكر و عقل بشر خاكي است و بدانيد كه جبهه براي مردان خدا خيلي زيباست ، زيرا هر چه در آن بيني ، نور خداست و صحبت شهادت و ايثار . حرف ، حرف شهادت . و آنچه بيني چهره مردان مصمم و جوانان معصوم كه با تمام وجودشان براي انجام تكليف الهي ، در رفتن به خط مقدم ، سعي مي كنند بر يكديگر پيشي گيرند . حال ، قضاوت كنيد كه انسان چگونه مي تواند مصاحبت و برادري چنين انسانهايي را ناديده بگيرد ؟
و اما نهايت سخنم ، طلب رحمت از خداوند متعال براي شما ، خانواده ام ، همسرم و پدر و مادرم است و درخواست حلالي اين بنده گناهكار از تمام رزمندگان ، به خصوص برادران لشكر عاشورا و سپاه منطقه پنج و قرارگاه خاتم الانبياء (ص) مي خواهم كه مرا حلال كنند ، زيرا ديگر برايم قلباً الهام شده كه اين بار - اگر خداوند رحمان و رحيم بخواهد - به فيض شهادت نائل خواهم آمد . لذا ديگر منتظر من نباشيد چون من به ديدار معشوق خود و ديدار سرور آزادگان اباعبدالله (ع) و شهداي كربلا حسيني ايران شتافته ام .والسلام عليكم و رحمه الله و بركاته.
علي تجلايي



خاطرات
انسیه عبدالعلي زاده ,همسر شهید :
به دستور فرمانده سپاه استان ، او را جهت رسيدگي به امور آموزش نيروها از جبهه بازگردانيده بودند ، اما علي كه طعم حضور در جبهه را چشيده بود ، حاضر به ماندن در شهر نبود ، به همين خاطر از نظر روحي معذب بود . يك روزي مي گريست ... . گريه اش از آن گريه هاي آسماني بود و به شدت مي لرزيد و آرام نمي گرفت و گفت : « خواب ديدم در خياباني كه مقر سپاه است با ماشين مي روم ولي برگ مأموريت ندارم . در اين حين ديدم ، حضرت سوار بر اسب سفيد آمدند و شال سبز بر كمر بسته بودند .به من اشاره كردند تا از ماشين پياده شوم . حضرت برگ كاغذي به دستم دادند و فرمودند : اين برگ مأموريت شماست ، مي توانيد برويد . » تا صبح نماز خواند و دعا كرد و صبح به سپاه رفت .

سردار غلامعلي رشيد :
علي تجلايي اگر چه خيلي جوان بود ، ولي هر چه را كه ياد گرفته بود و آموزش ديده بود ، مثل يك نظامي مسن و كاركشته و با تجربه به كار مي بست . با آن سن كم ، تخصص ، فهم و مباحث او در طرح ريزي عملياتها انسان را به شگفت وامي داشت . جلسه اي در دزفول بود كه فرماندهان و سرداران قرارگاه ها و لشكرها در آن حضور داشتند . آقاي هاشمي رفسنجاني به عنوان مسئول و فرمانده عالي جنگ و سردار رضائي هم حضور داشتند . درباره عملياتي بحث بود . همه حرف مي زدند و هر كس گوشه اي از عمليات را تفسير كرد ، ولي وقتي نوبت به علي تجلايي رسيد ، بعد از دو دقيقه كه حرف زد ، همه چشمها متوجه ايشان شد و به قدري جامع ، عمليات را تشريح كرد كه همه احسنت و آفرين گفتند . تجزيه و تحليل تجلايي در آن جلسه منجر به يك تصميم ملي شد و در آن جلسه بود كه ارزش نهفته ايشان براي ما آشكار شد . سردار رضايي و سردار صفوي و ساير فرماندهان لشكرها بسيار خوشحال شدند و در آنجا بود كه همه به ارزش تجلايي پي بردند .

امیر صفاري :
خداوند دختري به او عنايت كرده بود . براي نماز صبح كه بلند مي شديم ، مي ديديم لباسهايش را مي شويد . كهنه هاي نوزاد را مي شست و نمي گذاشت همسرش با وضع نقاهت بشويد . اغلب اوقات مدت خواب او را محاسبه مي كرديم و مي ديديم بيشتر از دو يا دو و نيم ساعت نمي خوابد .

امیر اميربيگي كرامت :
در دوره دافـوس ، دانشجوي نمونه بود . در مسـائل ، بسـيار تيـز بود و خيلـي سريع مطالب را مي گرفت . در منطقه هر چـه ديـده بـود در دانشكـده مطرح مي كـرد و مديريت خيلي خوبـي داشت .


همسرشهيد :
به او گفتم محال است شما را بگذارند به جلو برويد . گفت : « اين بار با اجازه بسيجي ها به عمليات مي روم . » گفتم : حالا چرا لباسهاي سوسنگرد را با خود مي بريد ؟ با لحن خاصي گفت : « مي خواهم حالا كه پيش خدا مي روم بگويم ، خدايا اينها جاي گلوله است . بالاخره ما هم در جبهه بوده ايم . »

برادر شهيد:
با صداي گريه‌اش بيدار شدم. نيمه شب بود و فضاي خانه لبريز از شميم آسماني گريه‌هاي علي. باران اشك توانايي حرف زدن را از او گرفته بود. اندك اندك صداي گريه‌اش آرامتر شد و در حالي كه همچنان مي‌لرزيد، گفت: «خواب ديدم در خياباني كه مقر سپاه در آن است، با ماشين مي‌روم ،در حالي كه برگه مأموريت نداشتم و اين مسأله نگرانم كرده بود. ناراحت بودم كه چگونه اين ماشين را بدون برگه مأموريت برگردانم. همان موقع احساس كردم حضرت سوار بر اسب سفيدي آمدند در حالي كه، شال سبزي بر كمر بسته بودند و به من اشاره كردند كه از ماشين پياده شوم. از خوشحالي ديدار، متحير مانده بودم كه با اشاره دوباره حضرت پياده شدم. برگه كاغذي به دستم دادند و فرمودند: «اين برگه مأموريت شماست. مي‌توانيد برويد.» من هم سوار ماشين شدم و به سمت جبهه به راه افتادم. علي صبح روز بعد راهي سپاه شد و وقتي از آنجا برگشت به او مأموريت داده بودند كه، به عنوان فرمانده گردانهاي شهيد قاضي و شهيد مدني به جبهه اعزام شود و او دوباره با همان برگه مأموريت به جبهه رفت.
مشغول نظاره تمرين برادران بوديم كه، از دور علي آقا را ديديم. همه بچه‌ها از ديدن او، روحيه‌اي ديگر پيدا كرده بودند. آمده بود تا با بسيجي‌ها در عمليات شركت كند. چند شب بعد، حدود ساعت 9 شب حركت كرديم. علي وارد خاكريز شد، بي‌امان مي‌جنگيد، مثل يك بسيجي ساده، قرار بود گردان سيد الشهدا (ع) به كمكمان بيايد، اما از آنها خبري نشد. پس از مدتي، بي‌سيم‌چي گردان سيدالشهدا از راه رسيد و گفت: «گردان نتوانست بيايد و تنها من توانستم از روستا عبور كنم.» خاكريز بعدي، حدود پانزده متر با ما فاصله داشت و ما از وضعيت پشت آن بي‌اطلاع بوديم. تجلايي، براي بررسي موقعيت به آنجا رفت. وقتي به خاكريز رسيد، براي ديدن منطقه، لحظه‌اي برخاست. اما، همان دم، تيري به قلبش اصابت كرد و او بر زمين خاكريز آرام گرفت. با دست اشاره‌اي كرد كه هيچ يك از ما، معناي آن اشارت را درنيافتيم. شايد آب مي‌خواست، اما هيچكس آبي به همراه نداشت.خودش گفته بود: قمقمه هايتان را پر نكنيد، ما به ديدار كسي مي‌رويم كه تشنه لب، شهيد شده است.
علي، استوار بود و شجاع، روح خستگي ناپذير و مقاوم او، هيچگاه از پاي در نمي‌آمد. آن روز شدت مبارزات بالا گرفته بود و نيروها، توانايي مقاومت و ايستادگي را از دست داده بودند. مشكلات فراواني نيز از جمله نبودن تجهيزات و مهمات بر آنها فشار مي‌آورد. تنها مقداري مهمات در خانه‌هاي سازماني مانده بود كه نيروهاي پياده دشمن آنجا سنگر داشتند. در چنين شرايطي، علي پشت فرمان وانت نيسان نشست. نيسان، لاستيك نداشت و با رينگ رانده مي‌شد. چند دقيقه بعد، اثري از ماشين و تجلايي نبود. از بازگشتش نااميد بوديم كه ماشين با سرعت زياد، داخل خيابان پيچيد. در نيسان باز شد و او با جسمي غرق به خون، بر زمين غلتيد، در حاليكه با ماشين مهمات آمده بود. تجلايي در خانه‌هاي سازماني، حدود 4 دقيقه به تنهايي، با نيروهاي دشمن جنگيده و گلوله‌اي به پاي او اصابت كرده بود. وي را به مسجد برديم و گلوله را بيرون آورديم. خونريزي قطع نمي‌شد، اما او همچنان با كمك بچه‌ها راه مي‌رفت. با استواري جنگ را هدايت مي‌كرد و مي‌گفت: اگر در اين لحظه، تير حتي به جمجمه‌ام هم بخورد، ناراحت نمي‌شوم.

همسر شهید:
بنام الله
بنده انسیه عبدوالعلی زاده هستم. در یکی از دبیرستانها مربی پرورشی و دبیر بینش اسلامی و قر آن می باشم .
در زمان حیاط علی آقا،دوست داشتم در منزل باشم و در خدمت ایشان باشم ،بعد از علی آقا هم به دلایلی ادامه تحصیل دادم .
اوقات فراغت من خیلی کم است، چون هم کارهای پدری بچه ها را انجام می دهم و هم سعی می کنم وظیفه مادری را درست انجام دهم. از طرفی به عنوان یک معلم انجام امور مربوط به مدرسه و شاگردان را هم به عهده دارم .اما به هر حال، هر وقت فرصتی پیدا کنم به مطالعه مشغول می شوم که، هم برای خودم مفید است و هم برای دانش آموزان .ضمن اینکه گاهی برای سخنرانی دعوت می شوم و یا در مجالسی که برای خود و فرزندانم مناسب باشد شرکت می کنم. اوقات فراغتم معمولا با این کارها سپری می شود .روز چهادهم تیر ماه سال 1360 خطبه عقد ما را آیت الله شهید مدنی خواندند ،معمولا تازه عقد کرده ها از آینده زندگی شان و مسائل دنیایی صحبت می کنند. ولی خدا شاهد است که در مورد ما وضع فرق می کرد و تمام حرفهایش در رابطه با شهادت و آن دنیا بود و این برای ما خیلی شیرین بود. شاید الان بعضی ها فکر کنند افراط بوده ،اما نه اصلا افراط نبوده بلکه برای ما بسیار لذت بخش بود . ایشان پیش از جاری کردن عقد گفت: شنیده ام عروس در مجلس عقد هر دعایی بکند اجابت می شود. اگر تو هم به من علاقه داری و خوشبختی مرا می خواهی ،دعا کن که شهید شوم !قبل از ازدواج به خاطر یک سری مشکلاتی که سر راهم بود . نمی خواستم ازدواج کنم و از طرفی پدرم مانع می شدند که ایشان ممکن است شهید شود و من طاقت دوری شان را نخواهم داشت. چندین بار که با خانواده شان برای خواستگاری آمده بودند. معمولا خانواده ام جواب رد می دادند که آخرین بار خود علی آقا می آیند و پدرم را راضی می کند و علت اینکه خودم راضی به ازدواج شدم این بود که در آن زمان روزنامه ای به نام پیام انقلاب چاپ می شد و قبل از اینکه علی آقا خودشان برای خواستگاری بیایند مصاحبه ای که با ایشان در جبهه کرده بودند در آن روزنامه دیدم که علی آقا در بین سخنانش فر موده بود ند :آیا حاضرید امشب بهشت را بخریم ؟
این جمله ایشان برایم خیلی مهم بود. من هم دنبال چنین فردی بودم که ارزش زندگی اش را با خدا معامله کند، تا در قیامت راه گشایی برای خانواده اش باشد و عرض کردم خدا شاهد است با این که می دانستم در آن وضعیت جنگ ایشان شهید ،جانباز یا اسیر خواهند شد، ولی می خواستم به او خدمت کنم و در آن سه و نیم سالی که با هم بودیم بنده خود را کنیز ایشان می دانستم، نه همسر ایشان و در طول این مدتی که ایشان نزد ما نیستند، هیچوقت شکست یا خدای ناکرده سستی احساس نکردم و خدا را شکر گزار بر این نعمت بوده ام .
خدای متعال شاهد است که شهدا چقدر به خانواده هایشان علاقمند بودند. ایشان هم خیلی به فکر ما بودند .یادم هست آن زمان سه هزارو صد و پنجاه تومان حقوق می گرفتند که، از این مقدار سه هزار تومان را برای ما می گذاشتند و فقط صد و پنجاه تومان برای خودشان بر می داشتند و می گفتند با اینکه که می دانم بعد از رفتن من به منطقه شما در منزل مادرتان هستید، ولی دلم می خواهد راحت زندگی کنید و هر وقت چیزی خواستید نگویید که نیست و کمبود مرا زیاد احساس نکنید. اگر خدای ناکرده بچه مریض شد یا خواستید جایی بروید چیزی کم و کسر نداشته باشید ،من خودم به این مقدار اکتفا می کنم .
شاید افرادی که علی را فقط در جبهه دیده بودند او را فردی خشن می پنداشتند. علت آن هم این بود که علی واقعا در آموزش سخت می گرفت و می گفت :هر چه در آموزش بیشتر سختی بکشیم، در شب عملیات در میدان جنگ راحت تریم .اما در منزل طور دیگری بودند و یادم هست روزی به من سفارش کردن که در نبود ایشان غیر از منزل خاله ام و عمی ایشان جایی نمانم .بدبختانه یک روز به منزل دوستم ( که آقای ایشان نیز در جبهه بودند ) رفتم از قضا آن روز علی آقا زنگ زده بودند و من خیلی شرمنده شدم .فردای آن روز دو بار زنگ زدند، من گفتم: علی آقا شر منده ام از اینکه بد قولی کرده و به منزل دوستم رفتم .اما ایشان گفتند هیچ عیبی ندارد ،حالا بگو ببینم خوش گذشت یا نه ؟یعنی، نه تنها از من ناراحت نشدند، بلکه فقط گفتند: خوش گذشت ؟
یک مورد دیگر هم بود که، شاید کمتر کسی باور کند .روزی در جاده قم حرکت می کردیم که وسط راه بحثی در باره آیت الله بهشتی پیش آمد در آن زمان در مورد آقای بهشتی خیلی حرفها می زدند. وسط حرف علی من گفتم: بله خیلی پشت سر آقای بهشتی حرف می زنند و به شوخی گفت: نکته شما هم جز آن روشنفکرانی هستید که پشت سر آقای بهشتی حر ف می زنند ؟
این حرف ایشان خیلی به من برخورد، به طوری که ناراحت شدم و تا قم هیچ حرفی نزدم .وقتی به قم رسیدیم به دعای کمیل رفتیم .بعد از اتمام دعا همدیگر را دیدیم، گریه کرده بودیم ولی گریه کردن او با من خیلی فرق داشت. هر کس ایشان را در آن لحظه می دید باور نمی کرد آن علی خشن توی جبهه ،این اشکها از چشم او جاری شده باشد. بالا خره وقتی می خواست بچه را به من بدهد،بی اختیار گریه کردم چون احساس می کردم حق با علی بود و از اینکه از حرف او ناراحت شدن بودم احساس شرمندگی می کردم .
در آن زمان خیلی از قشر های روشنفکر کار می کردند و به آقای بهشتی شک می کردند. البته این را هم عرض کنم که علی به راستی زودتر از زمانش به دنیا آمده بود چون خیلی از مسائل را قبل از وقوعش می دید و نمونه بارزش همین ماجرا در مورد آقای بهشتی بود که، خیلی ایشان را دوست داشت و از ایشان دفاع می کرد ،بعد از شهادت شهید مظلوم دکتر بهشتی ،هر وقت علی سر مزار ایشان می رفت خیلی گریه می کرد .
به هر حال، شب وقتی می خواست بچه را به من بدهد، بلا فاصله با هم گفتیم ،ببخشید. این واقعا برایمان جالب بود که هر دو در یک زمان کلمه را بر زبان آوردیم .علی گفت :بگذار اول من بگویم. ببخشید از این که لفظ روشنفکر را به شما اطلاق کردم و من جواب دادم: تو ببخش که من از حرف تو ناراحت شدم .و حرف نزدم با این که خدا شاهد است، او فقط شوخی کرده بود و حرفی که زده بود نه زشت بودو نه توهین ،اما با این حال او معذرت خواهی کرد. بعد گفت: حالا صبر کنیم، ببینیم حضرت معصومه، حاجت شما را خواهد داد یا حاجت مرا. من گفتم : چون آن حضرت خانم هست حاجت مرا بر آورده خواهد کرد .او شهادتش را خواسته بود در حا لی که می دانست من سلامتی اش را خواسته ام .گفت :پس هر چه زود تر مشرف می شویم مشهد. تا زمانی که ایشان در دافوس درس می خواندند ما ،در جایی زندگی می کردیم که واقعا شرایط مناسبی نداشت. از طرفی با وجود آن همه سر باز و با وجود یک دستشویی و حمام مشترک ،کار کردن برایم واقعا سخت بود و از طرف دیگر سردار صفوی به علی آقا گفته بود: باید سعی کنید بهترین نمره را بیاورید. علی آقا که می دیدند در چنین موقعیتی من خیلی سختی می کشم، بر نامه ریزی کرده بودند و می گفتند: من تا ساعت 9 از بچه ها مواظبت می کنم. شما به کارهایتان برسید و چون قول و عمل ایشان یکی بود دقیقا تا ساعت 9 بچه ها را بدون اعتراض نگه می داشتند و چون به نظم خیلی معتقد و مقید بودند، سر ساعت در آشپز خانه را می زدند و می گفتند: بیا بچه ها را تحویل بگیر. ایشان هم برای رفتن به مسجد آماده می شدند و در همان جا به کار ها و درس هایشان مشغول می شدند .
ایشان نمی گذاشتند بنده در زندگی روزمره یک ذره با مشکل مواجه شوم. خیلی فهیم بودند و خوب درک می کردند .
وقتی به منطقه می رفتند در اولین فرصتی که پیدا می کردند، تلفنی از حال ما با خبر می شدند. یک روز که ایشان تماس گرفته بودند من احساس کردم ایشان خیلی رسمی دارند با من صحبت می کنند، انگار با یک فرد نظامی یا یکی از مسئولین در حال صحبت کردن هستند. من گفتم: چرا امروز اینطوری صحبت می کنی ؟خیلی آرام گفت :الان اینجا همه به من نگاه می کنند و اگر ببینند با خانواده صحبت می کنم ممکن است حرفهایی بزنند و شوخی کنند. درست در همین موقع دخترم به من گفت :گوشی را بده ،من هم با بابا صحبت کنم در آن لحظه علی آقا دیگر همه چیز را فرا موش کرد و دوستانش او را سر کار گذاشتند و کلی با ایشان شوخی می کردند .یکبار هم با صبیه اش تلفنی صحبت می کرد. پرسید:دخترم چه می خواهی بابا برایت بخرد ؟بچه بر می گردد و می گوید: بابا یک توپ می خواهم. بعد از این گفتگو یک شب ،حدود ساعت دو و نیم شب بود که، در زدند. وقتی در را باز کردم،دیدم علی یک توپ در دست دارد. فورا پرسید :دخترم کجاست ؟من گفتم شما چه خوب یادتان مانده.
گفت وقتی می آمدم بین راه خریدم .در حقیقت این موضوع نهایت علاقه علی نسبت به خانواده اش را می رساند .ایشان همیشه به گفته هایش عمل می کردند ما خیلی راحت می توانستیم به حرف هایشان اطمینان کنیم .
یک روز که به مهمانی دعوت شده بودیم، من با ایشان نرفتم و علتش هم این بود که با دوتا بچه کوچک، خیلی اذیت می شدم، آن هم در مهمانی. بعد از اینکه علی آقا بر گشت بلا فاصله پرسیدم:
چی شد ؟آنها علت نرفتنم را فهمیدند؟ گفت نه به آنها گفتم مهمان خانه داشتید به همین خاطر نتوانستید بیایید .
اتفاقا بعد از رفتن علی درست همان لحظه مهمان خانه داشتم و لی دلیل نرفتنم آن نبود. باور بفرمایید در آن لحظه محبتم نسبت به ایشان هزار برابر شد، چرا که خواسته بود عزت و حرمت مرا حفظ کند که، آنها خدای نا کرده فکر نکنند، مسئله یا اختلافی بین ما وجود دارد وبعد از یک هفته که باز به مهمانی دعوت شدیم من باز هم گفتم نمی توانم بیایم چون با بچه ها واقعا اذیت می شوم. گفت: من قول می دهم حنانه را نگه دارم بعد که به مهمانی رفتیم بچه را گرفتم که پیش خانم ها ببرم علی پشت سر هم پیغام می داد که، حنانه را به من بدهید. اتفاقا حنانه ، آن روز، نه تنها اذیت نکرد بلکه راحت خوابید و من او را پیش خودم نگه داشتم و بعد از تمام شدن مهمانی وقتی به منزل بر می گشتیم در راه گفت: من به قدری ناراحت بودم که گویی در میان خارها نشسته بودم مدام در فکرتان بودم که حتما با بچه خیلی اذیت شدید من هم گفتم: نه حنانه خوابیده بود به خاطر این پیش شما نفرستادم .
حالا توجه داشته باشید که این مرد همان کسی است که در جبهه اورا خشن می پنداشتند و به او علی رگبار می گفتند. به همین جهت کسی که در محیط نظامی او را دیده بود اصلا باور نمی کرد که در منزل این قدر رئوف و مهربان است و تا این حد حقوق خانواده را رعایت می کرد .
آیت الله مشکینی حفظه الله تعا لی فرموده بودند: که با لباس سپاهی بعضی کارها را انجام ندهید. مثلا سیگار نکشید .ایشان هم آنقدر این لباس را مقدس می دانستند که سعی می کردند غیر از محیط کار از ان استفاده نکنند. چون می گفتند واقعا حیف است که این لباس لکه دار شود. اگر خدای ناکرده لکه دار شود بزرگترین ضربه به انقلاب است .هیچوقت یادم نمی رود یک روز ما از کرج به طرف تهران می رفتیم و باران شدیدی در حال باریدن بود در میانه راه زنی را دیدیم که از لحاظ حجاب اسلامی نبود و یک بچه هم در بغل داشت یک دفعه علی ماشین را نگه داشت چون علی آقا لباس نظامی به تن داشت آن خانم خیلی ترسید که، الان اینها مرا به خاطر وضعیتم می گیرند . در این هنگام علی آقا از پنجره ماشین به این خانم گفتند :مسیرتان کجاست تا شما را برسانم :بعد هم با اصرار سوارشان کردند و تا مقصدشان بردند. بعد از اینکه خانم پیاده شدند من از علی آقا پرسیدم چرا این کار را کردی ؟او که بد حجاب بود! علی بر گشت و گفت نیت من خیر بود چن آن خانم مرا یک فرد عادی تلقی نمی کرد بلکه مرا با لباس سپاهی و به عنوان یک پاسدار می دید من هم نخواستم که با خود بگوید در این باران شدید یک سپاهی با خانواده اش راحت می روند و مرا با این بچه کنار خیابان می گذارند .
ایشان حتی بارها به دوستانشان نیز می گفتند :ما باید نهایت سعی مان را بکنیم که، اگر بعضی ها به انقلاب و رهبر خوش بین نیستند لا اقل بد بین هم نباشند. نباید رفتاری از ما سر بزند که بگویند پاسدارها چنین ،روحانیون چنان و خانواده شهدا فلان !چون مردم این طو فکر می کنند که رهبر مال ماست !انقلاب مال ماست !پس خدای نا کرده چرا کاری کنیم که در دلشان کدورتی ایجاد شود ؟
رفتارشان الحق با مردم ،فامیل و با دیگران عالی بود .بنده در آن زمان با بعضی فامیلها یا دوستان به دلایلی رفت و آمد نداشتم، اما ایشان می فرمود: شما کار خیلی بدی می کنید .باید باآنها رفت و آمد داشته باشیم و با آنان صحبت کنیم تا، با عقاید و رفتار ما آشنا شوند ،و زیبا ترین نامه ای که بعد از شهادت این بزرگوار به دستم رسیده نامه زن دایی خودم بود که در نامه نوشته اند: شبی علی آقا به منزل ما آمد و با دایی تان یک سری مطالبی را مطرح کرد ،من پشت در بودم و حرفهای آن شهید را می شنیدم. آن شب چنان تحولی در من ایجاد کرد که با خود گفتم من هم می توانم مثل یک انسان واقعی باشم. در آن نامه نوشته بودند :خوشا به حال شما و خوشا به سعادتتان که با اینجور آقایی زندگی می کنید. من که از پشت در حرفهایش را می شنیدم اینقدر تحت تاثیر قرار گرفتم ومتحول شدم حال بماند کسی که با چنین انسانی زندگی می کند .این را هم عرض کنم در فامیل افرادی وجود داشتند که، شاید از عقاید علی خوششان نمی امد ولی از خودش هر گز .
بطوری که هنگام شهادت علی بیشتر از ما محزون و نا راحت بودند و اما رفتارش با من خاص بود و یک اعتقاد و ارادت خاص داشت. خو شبختانه این را خودم عرض نمی کنم بلکه بعد از شهادت ایشان از قرار گاه خاتم الانبیا ءدوستانش آمده بودند که، در شام غریبان آن شهید بزرگوار شرکت کنند. بعد از اتمام مراسم یکی از دوستانش که بعد ها وکیل اراک شدند به من گفتند :حاج خانم !مطلبی دارم که با گفتن آن شاید کمی از اندوه تان کاسته شود. گفتم :بفرمایید. گفتند :علی آقا آخرین روزی که می رفت به من گفت: مرتضی لطف کن این وصیتنامه و وسایلم را در صورت وقوع حادثه به خانواده ام برسان. گفتم :علی به خاطر خانواده ات رحم کن .به همسرت رحم کن. علی آقا گفت: آقای آستانه ای من مطمئنم که او صبر می کند .حاج خانم !علی آقا در مورد شما خیلی مطمئن و با ارادت خاصی صحبت می کردند و می گفتند او همیشه راضی شده به رضایتم. بالاخره در سه سال و نیمی که کنیزیش را داشتم مرا دست پرورده خود کرده بود. او بعد از پدر و مادرم بهترین معلم تمام عمرم بود .بارها این را عرض کرده ام و بدون تعارف می گویم: هر کس چنین معلمی داشت حتما به جایی می رسید او راضی نمی شد کوچکترین ناراحتی اش را به خانواده یا دیگران نشان دهد. با اینکه سنش کم بود ولی به اندازه مرد چهل ساله رفتار می کرد. مانند کسی که در زندگی تجربیات بسیاری کسب کرده و هر کدام در جای خود ش پیاده می کند .
علی به احادیث و رولایات اسلامی عمل می کردند. به خاطر همین ،امروز که نگاه می کنم، می بینم ایشان به هیچ وجه افراط و تفریط نداشتند چون واقعا می خواستند عینا به سنت و سیره ائمه اطهار عمل کنند .بنده شانزده سال است که دفتر خاطرات ایشان را مرورمی کنم می بینم از صبح تا شب یک لحظه هم وقت تلف شده نداشتند .بر نامه ریزی کرده و اکثر اوقاتشان پر بوده است.
آن زمان که در منزل بودند یک شب هم نماز شبشان ترک نمی شد. مشخصا در جبهه هم همین طور .در قسمتی از دفتر خاطراتشان نوشته اند یک یا دو ساعت قبل از نماز صبح بیدار می شوم. و این مطلب را ناقص گذاشته اند و مطلب دیگری نوشته اند یعنی حتی راضی نمی شدند نماز شبی را که خوانده اند روی کاغذ بیاورند و من الان می فهمم که اینها چقدر برای انقلاب و اسلام مفید بوده اند .حتی نماز های واجب را سه نوبت نمی خواندند .روزی بنده از ایشان سوال کردم چرا با این مشغله کاری سعی نمی کنی نماز را پنج نوبت بخوانی ؟
فرمودند :می خواهم خدای متعال را بیشتر یاد کنم !
به نهج البلاغه زیاد اهمیت می داد ،برای خواندن جزءهای قرآن بر نامه منظمی داشتند ،برای زیارت عاشورا اهمیت خاصی قائل بودند و علاقه خاصی هم به شهادت داشتند. اگر بیست جمله می نوشتند، چند جمله مر بوط به شهادت و حضرت امام حسین (ع) بود. همیشه به من توصیه می کردند که باید از آنها درس بگیریم .کاری نداشتند که در جامعه مردم به ایشان چه می گویند و یا در مورد کارها و نوع زندگی شان چه نظری دارند .می فر مودند ما همیشه به چیزهایی عمل خواهیم کرد که ائمه اطهار علیهم السلام فرموده اند. عشق و علاقه عجیبی هم به حضرت معصومه علیه السلام داشتند .
ایشان ساده زیستی را به صورت یک شعار مطرح نمی کردند که، مثلا بنشینند و بگویند من از یک نوع غذا می خورم تا دیگران بگویند علی آقا مرد با تقوایی هستند و...من خودم بارها دیده بودم که خودشان فقط از یک نوع غذا تناول می کردند. حتی اگر در مهمانی یا جایی سر سفره چند نوع غذا بود ،از یکی می خوردند و برای اینکه طرف مقابل ناراحت نشود می گفتند :ممنونم میل ندارم و آنرا هم که می خوردند خیلی شیرین تر می خوردند که، میزبان احساس کند غذای خیلی خوب و خوشمزه ای پخته. ولی عرض کردم در مورد مهمان وضع کاملا فرق می کرد. هر وقت مهمان داشتیم می فرمودند :مواظب باش !سعی کن با بهترین سفره و بهترین غذا که داریم به مهمان خدمت کنی .و این مطلب همیشه برای دوستانش جای سوال بود که علی آقا با اینکه فرد ساده زیستی است چطور با مهمان چنین رفتار می کند و علی آقا در پاسخ می فرمودند :قرار نیست که ما ساده زیستی مان را به دیگران تحمیل کنیم.
از احادیث و سخنان رهبر در آن زمان در باره تکریم مهمان جملاتی بیان می کردند که، مثلا رهبر اینطور به میهمانانش خدمت می کردند و... یا سخنان قرائتی ،را یاد آوری می کردند که قریب این مضمون بود :پنیر را برای خودت نگه دار ولی از مهمانی که از راه دور آمده به دقت پذیرایی کن .
زمانی که علی آقا معاون پادگان خاتم الانبیاءیعنی معاون آموزشی کل کشور بود. اخوی ما یکبار ایشان را در تهران دیده بوداز جمله وقتی اتاق علی آقا و وسایلش را آنطور دیده بود خیلی چیزها برایش سوال شده بود .مثلا دیده بود که یک پتو و یک علاءالدین کوچک دارد. سوال کرده بود شما که بخاری برقی دارید چرا از علاءالدین استفاده می کنید ؟و علی آقا جواب داده بود: با این پتو می خوابم و با آن پتو گرم می شوم و بعد ادامه داده بود چون آن بخاری برقی مال پادگان است انصاف نیست به خاطر من برق زیادی مصرف شود. بعد آشپز آنجا، برادرم را می بیند و می گوید من نمی دانم شما با ایشان چه نسبتی دارید ولی خواهش می کنم به ایشان بگویید بیش از این ما را اذیت نکنند !اخوی می پرسد چطور ؟آشپز می گوید ایشان هر شب که از باز دید، دیر بر می گردند و به ما هم اجازه نمی دهند برایشان غذا نگه داریم یا گرم کنیم و فقط به یک تکه پنیر یا سیب زمینی و این چیز ها اکتفا می کنند و من از این بابت خیلی اذیت می شدم. اخوی به علی آقا گفته بودند چرا این طوری می کنی ؟
و علی پاسخ داده بودند قرار نیست آشپز به خاطر من بیدار بماند و برایم غذا آماده کند من هم وظیفه خودم را انجام می دهم.
علی آقا وقتی به تبریز آمدند تا، دو ماه دندانهایشان نمی توانست نان بجود .چون در آنجا آنقدر بدون غذا ساخته بودند که اینطوری شده بود و این را هم به ما نمی گفتند .
یک روز که دیگر کلافه اش کرده بودیم خودشان گفتند: دندان هایم نمی توانند نان را بجوند !
پیرو واقعی امام بزرگوار بودند و سعی می کردند به تمام سخنرانی هایش گوش کنند و به آن عمل کنند و درآن زمان مطیع محض امام بودند. یادم هست رفته بودیم به ملاقات علی و خواستیم از بنی صدر حرف بزنیم فرمودند: ما فعلا حق نداریم چیزی بگوییم تا حضرت امام چیزی بگویند و ما باید گوش به فرمان امام عزیز باشیم و قرار نیست کسی فعلا نظری بدهد .
علی آقا فردی کاملا منظم و تمیز بودند .آنقدر تمیز و پاکیزه وسایلشان را به خانه می آوردند که، دیگر هیچ چیزی نبود که، من آنها را تمیز کنم .به واکس زدن خیلی اهمیت میدادند به طوری که یکی از دوستانش که بعد ها شهید شد به من گفته بود من مرتب بودن ،لباس پوشیدن و حتی واکس زدن را از علی آقا یاد گرفتم و در این مورد مدیون علی آقا هستم.
با این حال راضی نمی شدند حتی یک زره هم از حال و هوای جبهه دور شوند. به طوری که یک بار در دفتر خاطراتشان نوشته بودند: متاسفانه امروز مجبور شدم گرد و غبار پوتینهایم را پاک کنم. بسیار متواضع و دلسوز بودند. اسم بچه ها و من را پیش پدرم نمی آوردند و نمی گفتند: خانم من یا بچه من !حتی به ما گفته بودند در هیچ مسئله ای من ،من نخواهم کرد .
ارزش و مقامی که برای حضرت معصومه قائل بودند فوق العاده بود در زمان آقای بهشتی که اوج مظلومیت ایشان بود ،عشق و علاقه خاصی به این شهید بزرگوار داشتند .آن که زمان فعالیت انواع گروهکها و جنبشها و سازمانها بود واقعا انسان تعجب می کند که علی آقا چقدر درست فکر می کردند و چقدر عاشق رهبر بودند. همیشه آرزو داشتند که من این عشق و علاقه به رهبر را به بچه ها منتقل کنم. همین طور نفرت از دشمان را . به بیت المال خیلی ارزش قائل بودند و هنگامی که می رفتند، گفتند :اگر من نیامدم این آچار فرانسه را به سپاه بدهید .اگر ماشین سپاه خراب می شد یا بنزین تمام می کرد از خرج خودش می گذاشت وقتی هم علت را پرسیدم فرمود :بگذار ما به بیت المال بدهکار نباشیم ولی اگر بیت المال به ما بدهکار باشد مانعی ندارد .
درست است که الان جنگ نیست ولی یک سری مسائلی وجود دارد .تهاجم های دیگری داریم من فکر می کنم الان وظیفه ما از زمان جنگ خیلی سخت تر است چون تهاجم فرهنگی داریم و این خیلی خطر ناک تر از تهاجم نظامی است .
هر کسی به اندازه توان و تکلیف خودش از امر به معروف و نهی از منکر گرفته تا یک سری کارهای فرهنگی که نیازش بیشتر است ،می تواند با جامه پوشاندن به فرمایشات رهبر عزیزمان، قلب امام و شهدا را راضی کند.
تشویق ایشان هم بصورت زبانی و هم عملی بود و به نماز اول وقت ،دعا و خواندن قرآن تشویق می کردند و خودشان هم به قدری پایبند بودند که آدم نمی توانست از ایشان سبقت بگیرد .همیشه با وضو بودند و هر روز مسواک می زدند. یادم هست یک روز صبح ایشان جایی رفتند وقتی بر گشتند حوالی ظهر بود دیدم به چند جای خانه نگاه کردند و بعد شروع کردن به تشکر کردن که در فلان جا یک زره لکه بود آن را تمیز کرده ای ؟ فلان کار را انجام داده ای و... من پرسیدم شما از کجا می دانی که پنجره یا گوشه ای از دیوار تمیز نبوده؟ گفتند صبح که می رفتم متوجه شدم .باور بفرمایید این تشویق و تشکر کردن آنقدر در روحیه من اثر می گذاشت که باعث می شد همیشه با سلیقه و مرتب باشم .
روزی علی به پدرم زنگ زدند که، خیلی دلم شور می زند ،چه اتفاقی افتاده؟به قدری دلم شور می زند که می خواهم به زودی به تبریز بیایم. پدر من هم مانع نشدند. من به ایشان گفتم کاش می گفتید فعلا نیایند چون بچه مریض است. بعد علی آمده بود و دیده بودند که ما نیستیم. به منزل مادرم رفته و از ایشان سراغ ما را گرفته بودند ،مادرم گفته بود: علی بنشین شام بخور ،ایشان گفته بودند چه اتفاقی افتاده ؟اگر نگویید نمی خورم، خیلی نگرانم !بعد مادرم گفته بود که بچه تب کرده، برده اند بیمارستان. ایشان دیگر شام نمی خورند و یک راست می آیند بیمارستان. وقتی ایشان را در بیمارستان دیدم تعجب کردم گفتم خدایا چطوری فهمیده؟متاسفانه بد مو قعی هم رسیدند، یعنی زمانی که شدت تب بچه بالا بود علی آقا به قدری ناراحت و محزون شدند که از اتاق بیرون رفتند. بعدها که مادرم تعریف می کرد می گفت علی آقا از بیمارستان که برگشت نماز خواند و خیلی گریه کرد من به ایشان گفتم علی از شما بعید است شما که سخت ترین شرایط و بد ترین موقعیتها را دیده و می بینید و خیلی بدتر از اینها را تحمل می کنید بخاطر مریضی بچه این همه بی تابی می کنید ؟علی آقا پاسخ داد: حنانه بد وضعی داشت نتوانستم تحمل کنم بعد دو باره به بیمارستان آمدند با اینکه خیلی خسته به نظر می آمدند. گفتم: چی شد که به تبریزآمده اید ؟گفتند خواب دیدم بچه مریض شده بدون اینکه به بچه ها بگو یم یکراست به تبریز آمدم. هر چه اصرار کردم شما بر گردید خانه قبول نکردند و گفتند :من کنار تخت منتظر می شوم .شما استراحت کنید هر وقت سرم بچه تمام شد بیدارتان می کنم. حتی در دفتر خا طراتشان نیز به نگرانی خود نسبت به بنده اشاره کرده اند که آن شب خستگی از چشمان همسرم می بارید .
وقتی بچه را از بیمارستان به خانه آوردیم ایشان مرخصی گرفتند و درست به مدت یک هفته به نوبت بیدار می ماندیم و از بچه مراقبت می کردیم در آخر گفتند: بعضی جاها و موقعیتها لازم است که، من هم باشم در طول این سه سال ،شما بدون من سختی های زیادی کشیده اید من هم می خواهم حداقل در کنارتان باشم .
یک بار هم به قرار گاه خاتم الا نبیاءرفته و دیده بودند که، همه برادران به مرخصی رفته اند . سردار رحیم صفوی به ایشان می گویند :فعلا کاری نیست چهار روز دیگر عملیات است شما هم می توانید بر گردید چون ایشان سه ،چهار روز بود که رفته بودند. مااصلا انتظار آمدنش را نداشتیم .زنگ در به صدا در آمد .دختر بزرگم گفت: باباست !و زود به طرف در دوید .
برای اینکه ناراحت نشود گفتم: نه عزیزم !بابا نیست ایشان معمولا زودتر از چهل و پنج روز به مرخصی نمی آمدند در را که باز کرد ،دیدم بچه راست می گفت .خیلی تعجب کردم و با خوشحالی پرسیدم :چطور شد که زود بر گشتید ؟ماجرا را تعریف کردند و گفتند : می توانستم این چهار روز را هم بمانم ولی آنوقت چطور به شما ثابت می کردم که چقدر خانواده و بچه هایم را دوست دارم و دلم می خواهد در کنارشان باشم ؟اگر جنگ نباشد من در کنارتان خواهم ماند. اما تا آخر جنگ حتما حضور خواهم داشت و اگر جنگ ایران تمام شود حتی اگر یک مستضعف در جهان باشد من به دفاع از او بر خواهم خواست. زندگی من چنین شرایطی دارد و گرنه من دوست دارم در کنار شما باشم .
به خصوص می خواهم روی این مسئله تاکید کنم که خیلی به ماعلاقه داشتند زیرا، در آن زمان خیلی ها می گفتند که رزمندگان از خانواده بیزارند و..
ایشان خودشان قبل از شهادت به من یاد می دادند که چگونه باید بعد از شهادت ایشان زندگی کنم .در مورد مشکلاتی که پیش خواهد آمد ،غم و غصه ام ،نحوه بر خوردم با مردم ،چگونگی کنارآمدنم با مشکلات جامعه و خیلی مسائلی دیگر برایم صحبت می کردند .من نمی گویم که تا به حال اشتباه نکرده ام شاید در طول این شانزده سال اشتباهات زیادی را هم مرتکب شده ام. شاید در ابتدای امر مشخص نمی شد ولی در دراز مدت مشاهده می کردم که درست تصمیم گرفته ام و کار صحیح بوده است چون انجام آن کار خواسته علی بود .
من بارها این مطلب را گفته ام و باز می گویم که علی باعث می شد من در تصمیم گیری هایم اشتباه نکنم و با شهادت ایشان مهمترین چیزی که من از دست داده ام راهنمایی های درست ایشان است .


برگرفته از خاطرات همرزمان شهید:
می گفتند : در پادگانی ، مربی تخریب ، مشغول آموزش پرتاب نارنجک بوده است . او بعد از ارائه توضیحات کافی درباره عمل و مسلح کردن و پرتاب نارنجک ، آن را به یکی از نیروهای آموزشی می دهد ، تا آموخته هایش را دوباره توضیح دهد . نیروی آموزشی ، نارنجک را در دست می گیرد و ناگهان ضامن آن را می کشد و در حالتی از اضطراب و وحشت ، نارنجک جنگی از دستش رها می شود و در حلقه نیروهای حاضر بر زمین می افتد و در پیش چشمان حیرت زده مربی و نیروهای آموزشی ، لحظه های فرصت انفجار به سرعت طی می شود، یک ثانیه ، دو ثانیه ، چهار ثانیه و ...
انفجار حتمی است و انتشار مرگ و زخم با ترکشهای سوزان نارنجک حتمی تر . تا چند لحظه دیگر بوی خون فضا را پر خواهد کرد . مگر اینکه معجزه ای رخ دهد و نارنجک عمل نکند .
پنج ثانیه ...
ناگهان مربی فداکار ، بی تامل و چالاک به طرف نارنجک خیز بر می دارد و محکم بر روی نارنجک می خوابد . یا حسین . صدا در فضا می پیچد و با غرش انفجار در می آمیزد . تمام ترکشهای نارنجک ، با سینه پاره پاره مربی گره می خورد و تنها اوست که شهید می شود .
شاید من هم می توانستم این کار را انجام دهم . اما دیگر فرصتی نمانده است و شاید ، تا بخواهم سرم را بلند کنم ، نارنجک منفجر خواهد شد وآن وقت ، نه تنها کاری انجام نخواهم داد ، بلکه کشته شدنم نیز حتمی خواهد بود . پس با تمام قدرت سر و بدنم را به خاک فشار می دهم، تا بلکه زیر زاویه عبور ترکشها قرار گیرم .
اشهد ان لا اله الا ال...
نه ... انفجاری در کار نیست . ثانیه های فرصت ، باید گذشته باشد . چنین می پندارم ، اما سرم را بلند نمی کنم .
برخیزید .
همه بر می خیزیم . نارنجک همچنان بر زمین افتاده است . علی رگبار، بالای سرمان ایستاده است همراه با مصطفی مولوی و سفید گری. علی می گوید : چاشنی این نارنجک برداشته شده بود و می خواستیم عکس العمل شما را ببینیم . به طرف نارنجک نخوابید و سعی کنید در فرصت باقی مانده تا انفجار ، نارنجک را برداشته و به طرفی پرتاب کنید .
بعد از دقایقی ، نارنجکی دیگر در میان ما فرود آمد . اما دیگر دلهره و اضطرابی در کار نبود و یکی از برادران با سرعت تمام ، نارنجک را برداشت و به طرفی دیگر پرتاب کرد . صدای مهیب نارنجک در فضای «خاصبان» پیچید و با همان انفجار و ریزش ترکشها ، ترس و دلهره من و همه نیروهای آموزشی ، از انفجار و ترکش و خطر فرو ریخت . دیگر نارنجک برایم چیزی ترس آور و خطر ناک نبود و حتی احساس می کردم ، نارنجک چیزی دوست داشتنی است .
روزی از روزهای بهمن 1358 بود . سراسر دشت را برف پوشانده بود و سوز سرمای زمستانی تا استخوان نفوذ می کرد . صفیر گلوله و صدای تجلایی، سکوت را شکست :
غلت بزنید .
دشت به صورت پله ای بود و غلت زدن در آن کاری به غایت مشکل . اما همه با صدای قاطع مربی بر زمین افتادیم . آنقدر غلت زدیم که دیگر از نفس افتادیم . غلت و سر گیجه و تهوع . اما اگر کسی می ایستاد و یا می خواست بلند شود ، رگبار گلوله زیر پایش را می شکافت و ناچار همچنان غلت می زد ، در این حین یکی از برادران در حالی که خیس عرق بود ، از راه رسید ، تجلایی پرسید :
کجا بودی ؟
رفته بودم حمام .
از کی اجازه گرفته ای ؟
از فرماندهی .
مگر کلاس نداشتی ؟ باید از من اجازه می گرفتی ، حالا دراز بکش غلت بزن .
بعد به ما گفت : سریع بدوید . دویدیم و گودالی را که حدود 3 متر طول آن بود ، نشانمان داد ، ابتدا رگباری زد و گفت : بپرید ! پریدیم و بعضی از برادران افتادند و دست و پایشان خراش برداشت . در این حین فردی که از حمام آمده بود و غلت می زد ، از هوش رفت .
آن روز ، روز هشتم آموزش ما بود . اما آموزش ما چندان تفاوتی با میدان جنگ نداشت ، من بیشتر از آن در ارتش با تکاوران دریایی آموزش دیده بودم . اما آموزشی که زیر نظر تجلایی طی می شد . به راستی طاقت سوز و سنگین بود . لذا وقتی آن برادر در اثر غلت زدن از هوش رفت ، تعدادی از برادران به شیوه آموزشی او اعتراض کردند و حتی بعضی ها با استدلال به آیات و احادیث سعی می کردند، شیوه آموزشی او را زیر سوال ببرند و نتیجه می گرفتند که این نحوه آموزش درست نیست . در این مورد ما با برادری که آموزش عقیدتی می داد ، صحبت کردیم و ایشان با استناد به احادیث و اینکه مومن باید خود را برای جنگ و جهاد آماده کند ، قضیه را توجیه کرد . نکته جالب این که، تجلایی هرگز به واسطه اعتراض ها ، شیوه آموزشی خود را تردید نکرد . در حالی که مثلا، اگر تعدادی دانشجو ، در موردی به استاد خود اعتراض کنند ، اغلب استاد سعی می کند تا در آن مورد تجدید نظر کند . اما تجلایی به شیوه آموزشی خود اعتماد و اطمینان داشت و می گفت : من در عمر خود ، پانزده روز آموزش دیده ام . فردی به نام «محسن چریک» به من آموزش داده و گام از گام که برداشته ام ، تیری زیر پایم کاشته است . اکنون من می خواهم با پانزده روز آموزش ، شما را با جنگ ضد انقلاب در کردستان ، پاوه و گنبد آماده کنم و اگر در اثر ضعف آموزشی یک قطره از خون شما بریزد، من مسئولم و فردای قیامت باید جوابگو باشم .
استاد آموزشی تجلایی ، محسن چریک بود و تجلایی با آموزشهای او ، به یک مربی آبدیده و کارا مبدل شده بود . «محسن چریک» در آن زمان ، در تبریز شهرت و آوازه یافته بود . وی از کسانی بود ، که در جنوب لبنان علیه اسرائیلی ها جنگیده بود و یک چریک کار کشته بود . وی با بازگشت امام به وطن ، همراه با هواپیمای دومی که داماد و افراد خانواده امام را با خود داشت ، وارد کشور شد و از بدو ورود ، در سپاه پاسداران ، مشغول آموزش عملیات چریکی شد و با استفاده از تجربیاتی که کسب کرده بود ، به تعلیم برادران سپاهی همت گماشت و از ویژه گی های او اینکه در کارش به شدت سختگیر بود و تجلایی به دقت ، سبک آموزشی او را پیاده می کرد و آموزشهای شش ماهه و نه ماهه را طی پانزده روز، به نیروهایش تعلیم می داد .
شیوه آموزشی تجلایی چنین بود ، او می خواست نیروهایش با تمام وجود خطر را لمس کنند و در مواجهه با آن ، گستاخ و دلیر باشند ، نه گریزان و زمینگیر .
نیروها زمینگیر شده بودند ، کانالی که باید از آن عبور می کردیم ، پر بود از خار بن های درشت . می بایست نیروها به صورت خزیده و سینه خیز از کانال رد شوند و در این حال ، خارهای تیز و درشت جای جای بدن را می شکافت و هر کس که از آن کانال عبور می کرد ، علاوه بر تحمل درد و زجر فراوان ، بایستی سه چهار ساعت را صرف درآوردن خارهای تیز از بدنش می کرد .
نیروها به سختی و کندی خود را به جلو می کشیدند و هر کس که درنگ می کرد ، رگبار گلوله های علی ، در کنار سر و صورتش به زمین می نشست . در این حال علی پیوسته رگبار می زد . این رگبارها در نیروی آموزشی یک حالت حاص روانی ایجاد می کند ، که احساس می کند ، واقعا در متن میدان جنگ قرار دارد و در این حال ، نه تنها خارهای درشت و تیز را احساس نمی کند ، بلکه به سرعت عمل خود می افزاید . در همان حال که نیروها در زیر رگبار گلوله خود را جلو می کشند ، ناگهان دیدم حال علی متغیر شده است ، انگار دستهایش سست شده بود و توان بالا آمدن نداشت و چشمانش را به زمین دوخته بود .
اولین بار بود که مربی پر شور و سختگیر را در چنین حالی مشاهده می کردم .
با تعجب پرسیدم : علی ، چه خبر ؟
گفت : پدر من اینجا و در میان نیروهاست و من وقتی او را اینگونه سینه خیز بر روی خاک و خار می بینم ، ناراحت می شوم و هر گاه سرش را بلند می کند و چشمم به چشمش می افتد ، عاطفه فرزندی و پدری ، دست و پایم را سست می کند .
بعد در حالی که بغض گلویش را گرفته بود ، گفت : من به پادگان می روم، تو مشغول کار خود باش و نیروها را سینه خیز تا کنار جاده بیاور ...
علی آهسته به سمت پادگان سرازیر شد و وقتی سر برگرداندم ، در میان نیروهای جوان ، مرد میانسالی را دیدم که از میان انبوه خارها سینه خیز می شد . او حاج مقصود تجلایی ، پدر علی بود که بعد ها به چریک پیر معروف شد .
مسابقه کشتی در پادگان برگزار شد و اکنون نوبت جاج مقصود بود که به میدان بیاید . حریف او ، جوانی بود رشید و ورزیده، که گویی چندان علاقه ای به کشتی گرفتن با پدرش نداشت ، اما چریک پیر با چهره ای گشاده ولی متبسم، آماده کشتی بود .
بچه ها چریک پیر را با صدا و صلوات تشویق می کردند . حریف جوان می خواست کشتی را واگذار کند . اما پدر حاضر نبود بدون کشتی از تشک خارج شود و بالاخره پیر و جوان در هم آمیختند و کشتی آغاز شد و دقایقی در میان هلهله و هیجان ادامه یافت . همه منتظر بودند که چریک پیر کشتی را به حریف جوان وانهد ، اما ناگهان پیش چشمان حیرت زده تماشاگران ، چریک پیر ، پای حریف جوان را پیچید و پشتش را به خاک مالید . الهم صل علی محمد و ...
صدای صلوات بچه ها در فضای پادگان پیچید و جوان با وقار و متانت ، و چریک پیر ، همچنان با چهره تای متبسم از تشک خارج شد .
حاج مقصود بعد ها نقل می کرد : دوستان علی از عمد ، برنامه مسابقه کشتی را طوری تنظیم کرده بودند ، که من با پسرم علی کشتی بگیرم. وقتی با او کشتی گرفتم ، چندین بار گفت: بابا ، من خجالت می کشم ، پای مرا بگیر . عاقبت من هم به حرف او گوش دادم و پایش را گرفتم و او خود را به زمین زد . به این ترتیب کشتی را بردم !
آسمان، غرق ستاره های سربی بود و شب مثل روز روشن . ساعتی پیش ، عملیات شروع شده بود و صدای مهیب انفجار و رگبار مسلسل ها از هر طرف به گوش می رسید . وضعیت نیروها ، به تما

 


ghezel

ghezel
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : بهمن 1388 
تعداد پست ها : 2068
محل سکونت : گلستان

ترابي ,آصف
دوشنبه 8 فروردین 1390  6:08 PM

فرمانده عملیات سپاه پاسداران انقلاب اسلامی تبریز

سال 1335 ه ش  در روستاي تازه قلعه شهرستان ملكان در استان آذربايجان شرقي به دنيا آمد . در خردسالي به مكتب خانه رفت . هميشه مي گفت : « خوب درس مي خوانم تا در آينده دكتر يا مهندس شوم . » در اين دوران ، اغلب در كارهاي كشاورزي به ياري پدر مي رفت و يا همراه ديگر فرزندان خانواده ، قاليبافي مي كرد . تعدادي كبوتر هم داشت كه به آنها علاقه زيادي داشت .
دوره ابتدايي را در سالهاي 47-1342 در مدرسه روستاي تازه قلعه گذراند . پس از پايان دوره ابتدايي ، به خاطر نبودن مقاطع تحصيلي بالاتر در روستا ، به ناچار براي ادامه تحصيل به شهرستان ملكان رفت و تا سال دوم متوسطه را در آنجا پشت سر گذاشت . آنگاه به شهرستان بناب رفت و سال سوم متوسطه را در آنجا گذراند و در سال چهارم متوسطه ، ترك تحصيل كرد . چون فرزند بزرگ خانواده بود براي بهبود وضع نامساعد معيشتي خانواده ، مدتي را در تبريز به كارگري مشغول شد و آرزو داشت كه بتواند برادرانش را براي تحصيل به مدرسه و والدينش را به مكه بفرستد .
در اين ايام ، قبل از اعزام به سربازي ، به اصرار خانواده با دختري از بستگان به نام وجيهه مهرآذر ازدواج كرد . مراسم ازدواج در نهايت سادگي ولي شايسته و برخلاف رسوم آن دوران با صلوات و قصيده هاي درويشي انجام گرفت . پس از مراسم ازدواج ، در خانه پدري ساكن شدند و زندگي مشترك خود را آغازکردند . پس از گذشت سه ماه از ازدواج براي خدمت سربازي به ارتش فراخوانده شد و پس از طي دوره آموزشي در پادگان عجب شير ,براي ادامه خدمت به بيرجند اعزام شد . چند ماهي از دوران نظام وظيفه نگذشته بود كه صاحب فرزند پسري شد و اسم او را عليرضا گذاشت . پس از اتمام خدمت سربازي به صورت پيماني به استخدام ارتش درآمد . همزمان با اوج گيري انقلاب اسلامي ، به فعاليت مذهبي سياسي گسترده در ارتش پرداخت و به خاطر اين گونه فعاليتها و پخش اعلاميه هاي حضرت امام خميني در سال 1356 ، از ارتش اخراج شد . پس از آن ، مدتي به قاليبافي و كشاورزي اشتغال داشت و همزمان در راهپيمايي ها و تظاهرات شركت مي كرد و حتي براي شركت در تظاهرات به شهرهاي مياندوآب ، عجب شير ، مراغه و تبريز مي رفت .
پس از پيروزي انقلاب اسلامي و تشكيل سپاه پاسداران انقلاب اسلامی، داوطلب عضويت در سپاه شد و با وجود مخالفت خانواده كه اذعان داشتند « از ارتش كه حقوق بيشتري مي داد بيرون آمدي چرا به سپاه مي روي كه حقوق بسيار كمي مي دهد . » گفت : « من براي پول به سپاه نمي روم بلكه براي خدمت به قرآن و مملكت مي روم . »
چون در سالهاي اول انقلاب در شهر ملكان هنوز سپاه تشكيل نشده بود ، به اتفاق چند تن از دوستان به مياندوآب رفت و جزو اولين افرادي بود كه به عضويت سپاه پاسداران درآمد . به اين ترتيب ، در منطقه كردستان حضور داشت و عمده فعاليت او مقابلـه با گروه هـاي دمكرات و كوملـه بود .او به نماز اول وقت و نماز شب مقيد بود . يكي از همرزمانش نقل مي كند :
روزي پس از مأموريت به پايگاه برگشتيم و همه با حالت خستگي خوابيدند ولي ترابي آرام و ساكت مشغول راز و نياز و خواندن نماز شب شد .
به مطالعه نيز علاقه مند بود و رساله امام خميني و كتابهاي استاد مطهري ، آيت الله طالقاني و دكتر بهشتي را زياد مطالعه مي كرد .
او که در گذشته طعم تلخ فقر ونداری را چشیده بود,در برخورد با فقرا ، متواضع بود و تا مي توانست به آنها كمك مي كرد . حتي در مواردي لوازم زندگي آنان را تهيه مي كرد . از فخر فروشي بيزار بود به طوري كه هيچ وقت سلاحي را كه به همراه داشت در معرض ديد ديگران و حتي خانواده اش نمي گذاشت . حضور در جبهه هاي كردستان و مقابله با گروه هاي محارب دمكرات و كومله را تنها راه پيروزي انقلاب در منطقه مي دانست و مشكل كردستان را بر مشكلات شخصي ترجيح مي داد و ديگران را به حضور در اين صحنه ها تشويق مي كرد . حضور ترابي در جبهه كردستان از سال 1359 ، تقريباً دائمي بود و اغلب وقتي به ديدار خانواده مي رفت ، حتي پوتين هايش را در نمي آورد و پس از ديداري سرپايي به پايگاه برمي گشت . اين مشغله كاري سبب شده بود حتي فرزندش خيلي كم او را ببيند و گاهي اوقات پدر را نشناسد .
او هميشه به فكر مناطق ناآرام كردستان بود . روزي نیروهای یکی از گروهکهای ضد انقلاب به نام ,حزب دمكرات 12 دستگاه تراكتور دولتي را به غنيمت بردند و ترابي به اتفاق نفراتش به آن روستا رفت و با درگيري و تلاش زياد موفق شد تراكتورها را برگرداند .
از آرزوهاي قلبي او شهادت در راه خدا بود و اعتقاد داشت اگر با شهيد شدن يك نفر ، هزاران نفر ديگر در آسايش باشند ، اين امر مبارك است . سفارش مي كرد در صورت به شهادت رسيدن بار مالي بر دولت تحميل ننمايد و از بيت المال خرج نكنند . از قبل برنج و روغن و ساير اقلام را خريداري كرده بود تا در صورت شهادت از آنها استفاده كنند ؛ حتي پيراهن مشكي براي همه اعضاي خانواده تهيه كرده بود . در آخرين باري كه عازم مناطق عملياتي شد ، به همسرش گفت :
ديگر چشم به راه من نباشيـد ؛ شهيد خواهـم شد و خبر شهادتـم از طريق راديـو اعلام خواهد شد .
آصف ، دوستي داشت به نام باباعلي كه از عناصر وابسته به حزب دمكرات بود ، ولي توبه كرده و به جمع رزمندگان پيوسته بود . باباعلي به ترابي گفته بود : « اگر شهيد شدم و جنازه ام را دشمنان با خود بردند از شما مي خواهم كه به هر نحو ممكن جنازه ام را از دست آنهـا پس بگيـري . » در جريان عمليات پاكسازي منطقة مياندآب در نزديكي كوره هاي آجرپـزي ، گـروه سي و دو نفره آنها به كمين دشمن افتاد و اتفاقاً در اين كمين ، باباعلي به همراه تعدادي ديگر از نيروها شهيد شدند . ترابي براي آوردن جنازه باباعلي به محل ديگري رفت . در اين حين ، هدف گلوله دمكراتها قرار گرفت و شهيد شد . جنازه شهيد ترابي و شهيد باباعلي را دمكراتها با خود بردند و در ميان برفها پنهان كردند و پس از دو ماه جنازه آنها كشف شد . جنازه شهيد ترابي كه اولين شهيد منطقه ملكان بود ، پس از انتقال به زادگاهش تشييع و به خاك سپرده شد . از شهيد آصف ترابي دو پسر به نام عليرضا و غلامرضا به يادگار مانده است . غلامرضا دو ماه پس از شهادت پدر به دنيا آمد .
منبع:"فرهنگ جاودانه های تاریخ"(زندگینامه فرماندهان شهید آذربایجان شرقی)نوشته ی یعقوب توکلی,نشر شاهد,تهران-1384

 


ghezel

ghezel
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : بهمن 1388 
تعداد پست ها : 2068
محل سکونت : گلستان

جاهدالوار عليا ,صمد
دوشنبه 8 فروردین 1390  6:09 PM

قائم مقام فرمانده گردان بعثت لشکرمکانیزه 31عاشورا(سپاه پاسداران انقلاب اسلامی)

5 اسفند 1338 ه ش در تبريز به دنيا آمد . او چهارمين فرزند خانواده مذهبي و مستضعف جاهدالوار بود . والدين صمد او را از كودكي با مسائل ديني از جمله نمازهاي يوميه و جماعت و حتي نماز آيات و ... آشنا كردند . از آنجا كه خانواده اش در تنگنای مالي شديد به سر مي برد ، صمد از اوان كودكي مجبور به فرشبافي شد و بيشتر اوقات را در كنار خانواده به فرشبافي مي گذراند . وي كه طعم محروميت را چشيده بود به دوست يتيمش كه از نعمت پدر و مادر محروم بود ، نهايت محبت و كمك را مبـذول مي داشت .
دوره دبستان را با رفتن به مدرسه شبانه روزي هاجر ( فعلي ) در سال 1345 آغاز كرد . او براي همياري در تأمين معاش خانواده ، روزها فرشبافي و شبها تحصيل مي كرد . چهار سال اول دبستان را در مدرسه هاجر و كلاس پنجم را در مدرسه قطران ( نيّـر ) گذراند . علي رغم علاقه به فراگيري دانش ، كار همراه با تحصيل مانع از انجام تكاليف و پرداختن كامل به دروس مي شد . لذا با پايان دوره ابتدايي ، در سال 1350 ، مجبور به ترك تحصيل و ادامة كار فرشبافي در خانه شد . اين كار تا حدود پانزده سالگي ادامه يافت و از آن پس به شغل جوشكاري ، آهنگري و در و پنجـره سازي روي آورد .
با آغاز مبارزات مردمي عليه رژيم پهلوي ، او نيز به صف مردم پيوست و به همراه برادر بزرگترش به مبارزه با طاغوت جبار روی آورد.
پخش و نصب اعلاميه هاي حضرت امام (ره) که تا پاسي از شب به اين كار مشغول بود ,ازجمله کارهی اودر دوران مبارزات انقلاب اسلامی بود. پس از پيروزي انقلاب اسلامي ، او كه هجـده سـال از عمرش مي گذشت ، به عضويت سپاه پاسداران انقلاب اسلامی درآمد . دوره آموزش نظامي را در اواخر سال 1358 و اوايل 1359 پشت سر گذاشت و از همين جا مورد توجه آقاي غلامحسين سفيدگري - فرمانده آموزشي خود - قرار گرفت .
پس از اين دوره ، او به كار آموزش نظامي در سپاه مشغول شد . صمد اگر چه قبل از انقلاب هم جواني مؤمن بود ، ولي پيروزي انقلاب اسلامي باعث تحولي دو چندان در روحيات او شد . كار نظامي او با خودسازي معنوي توأم بود و در كنار حضور در واحدهاي احتياط و گشت ، نگهباني مي داد و به مطالعه كتابهاي اسلحه شناسي و مذهبي مي پرداخت .
با آغاز جنگ تحميلي ، در سن بيست و يك سالگي به سوي جبهه هاي نبرد شتافت . در اواخر سال 1359 ، در مأموريتي به سوسنگرد در جمع گروه دكتر چمران به عنوان آر.پي.جي زن در مأموريتهاي محوله شركت داشت و در تمام حملات نیروهای خودی با اصرار حضور مي يافت . اصراري كه منشأ صميميتي بين او و دكتر چمران شد . در آبان 1360 ، در اعزامي سراسري از شهرستان تبريز بار ديگر به جبهه هاي غرب اعزام شد و در گيلانغرب سمت معاون فرمانده گروهان را به عهده گرفت .در هنگامة نبرد بسيار شجاع بود . به عنوان مثال در عمليات مطلع الفجر ، با جمعي از رزمندگان پس از شش ساعت پيشروي در عمق خاك عراق در محاصره قرار گرفتند و عده اي از نيروها مفقود ، اسير يا شهيد شدند . صمد در موقعيتي قرار داشت كه مي توانست از معركه فرار كند ، ولي چون بعضي از رزمندگان را مي ديد كه در محاصره مانده اند ، همانجا ماند و چند روز پس از شكسته شدن محاصره و رهايي آنها ، بازگشت .
اجتماعي ، شوخ طبع ، متين ، مؤدب ، متواضع ، با اخلاص ، با گذشت و اهل محبت بود ، به گونه اي كه همه او را دوست داشتند . در هنگام برخورد با مشكلات و يا ناراحتي ها بسيار صبور و شكيبا بود و مسائل را به قضا و قدر الهي نسبت مي داد ؛ به خصوص هنگامي كه كسي به شهادت مي رسيد ، ديگران را به تسليم در برابر قضاي الهي دعوت مي كرد و حل مشكلات و ناراحتي ها را از خداوند طلب مي نمود .در كارهاي دسته جمعي از جمله نظافت چادرها و شستشوي ظروف و ... ، منتظر كمك ديگران نمي ماند . حتي در احداث يك حلقه چاه براي رفع كمبود آب در نزديك كرخه اولين قدم را برداشت و با حفر چاه ، آب لازم را براي مصارف غير آشاميدني تأمين كرد . اما همه اينها باعث نمي شد كه در هنگامه كار و نبرد جدي نباشد . او پيش از عمليات ، به نيروهايش آموزش مي داد و چنـان جدي بود كه همه از او حرف شنوي داشتند .
اوقات بيكاري خود را به فوتبال و يا حركات ژيمناستيك مي پرداخت يا لباسها و پوتينش را وصله مي كرد و از دوخت و دوز لباس ديگران هم ابايي نداشت . بعضي از اوقات را نيز به دور از چشم ديگران به قرائت قرآن و دعا مي گذراند . او با همه صادق و يكرنگ بود و از افراد متكبر و مغرور تنفر داشت .
كمتر از خود و فعاليت هايش در جبهه صحبت مي كرد و در مرخصي ها نيز به مساجد رفته و درباره انقلاب و جنگ سخن مي گفت . كودكان محل را در مسجد جمع مي كرد و به آنان آموزش نماز مي داد . طي بيش از دو سال حضور در جبهه ، سه بار زخمي شد . در يكي از اين موارد دچار سوختگي شديد شد و در دوران نقاهت هنگامي كه پدرش قصد خريـد دارو داشت ، از اين كار ممانعت به عمل آورد و معتقد بود خداوند خودش شفاي او را مي دهد .
معاون فرمانده گردان بعثت درلشكر 31 عاشورا بود وسرانجام در همین مقام در تاريخ 28 تير 1361 ، در منطقه عملياتي شلمچه در عمليات رمضان به شهادت رسيد .
پيكر شهيد صمد جاهدالوار عليا پس از انتقال به زادگاهش ، در گلزار شهداي تبريز در وادي رحمت به خاك سپرده شد . پس از شهادت صمد ، رسول - برادر كوچكتر او - نيز به شهـادت رسيد .
از شهيـد صمـد جاهـدالـوار عليـا وصيت نامـه اي برجاي مانده كه در
آن به تبیین عقاید خود پرداخته است.
منبع:"فرهنگ جاودانه های تاریخ"(زندگینامه فرماندهان شهید آذربایجان شرقی)نوشته ی یعقوب توکلی,نشر شاهد,تهران-1384



وصیت نامه
بسم الله الرحمن الرحیم
...اين استعمارگران و اين خونخواران شرق و غرب بايد بدانند ملت شهيدپرور ايران هرگز زير يوغ استعمار و استثمار نخواهد رفت و تا ظهور امام زمان (عج) از مبارزه عليه كفار دست برنخواهد كشيد . من از ملت مسلمان و قهرمان ايران عاجزانه مي خواهم با حاضر بودن خود در صحنه تمام توطئه هاي داخلي و خارجي را خنثي سازند و همواره يار و ياور امام عزيزمـان خمينـي باشند .
در خاتمه سخني با پدر و مادر خود دارم . شما اي پدر و مادر عزيزم ، من مي دانم كه شما خود متعهد و مؤمن به انقلاب هستيد و از اين كه فرزند خود را در راه اسلام قرباني مي دهيد ناراحت و دلگير نيستيد ، بلكه افتخار هم مي كنيد . زيرا فرزندتان به سوي معشوق اصلي يعني پروردگار خود مي رود و از اين كه نتوانستم زحمات جبران ناپذير شما را جبران بكنم ، اميدوارم كه مرا ببخشيد و مرا حلال كنيد و از شما برادرانم مي خواهم كه هميشه در طلب حق كوشا باشيد و بدانيد كه امروزه دست قدرتمند پروردگار يار و ياور امام عزيزمان خميني بت شكن است و بياييد تا با هم بار ديگر سوگند ياد كنيم و بيعت خود را با اماممان تجديد كنيم . صمد جاهدالوار عليا


خاطرات
محسن اسمعي:
در آذرماه سال 1360 ، نزديك عمليات مطلع الفجر با يك تيم شناسايي بوديم كه صمد نيز در جمع ما بود . نزديكي هاي روز عاشورا بود و من روزنامه مطالعه مي كردم و بالاي صفحه روزنامه نوشته شده بود هيهات منّاالذله ... . صمد درباره مفهوم اين جمله از من سؤال كرد و من معناي آن را شرح دادم و گفتم كه حضرت اباعبدالله (ع) در روز عاشورا اين جمله را تكرار مي كردند . در روز عمليات كه پيشاني بندها را تقسيم مي كرديم ، از من خواست از همان پيشاني بند « هيهات منّاالذله » برايش تهيه كنم . من هم يك پيشاني بند سبز يا قرمز با اين جمله برايش پيدا كردم و او آن را با خود نگه داشت .

پدرشهید :
قبل از شهادت ، با دوستان خود به كمين رفته و گم شـده بودنـد . سه شبانـه روز سرگردان مي گشتند تا اين كه به يك تانك از كار افتـاده رسيدند و در داخل آن مخفي شدند . صبح روز بعـد ، صداهايي مي شنوند و مي فهمند كه ايراني هستند و به آنها ملحق مي شوند . در حمله رمضان با آر.پي.جي. 7 ، تانكهاي دشمن را مورد هدف قرار مي داد و چند تانك را به آتش كشيد تا اين كه عراقي ها متوجه او شدند و با قناسه پيشاني او را هدف گلوله قرار دادند .
به اين ترتيب ، صمد به همراه بسياري از نيروهاي گردان بعثت ، در حالي كه همان پيشاني بند « هيهات منّاالذله » بر پيشاني داشت ، به شهادت رسيد .

ghezel

ghezel
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : بهمن 1388 
تعداد پست ها : 2068
محل سکونت : گلستان

جعفري ,حميد
دوشنبه 8 فروردین 1390  6:09 PM

فرمانده گردان حضرت بقیه الله (عج)لشکر مکانیزه 31عاشورا(سپاه پاسداران انقلاب اسلامی)

سال 1339 ه ش  از خانوداده اي كم درآمد و مذهبي در شهرستان ميانه به دنيا آمد . مادرش شكوفه رحيمي نام داشت و پدرش - توكل - كارگر ساختمان بود كه بعدها در بيمارستان امام خميني (ره) ميانه مشغول به كار شد . حميد كه اولين فرزند خانواده بود ، دوره دبستان را در سال 1345 ، آغاز كرد و در سال 1350 ، با موفقيت به پايان برد . مقطع راهنمايي را در سالهاي 54-1350 در مدرسه شهيد مطهري ( كوروش كبير سابق ) گذراند و از نظر درسي در حد متوسط بود . در اين زمان حميد اوقات فراغت خود را نزد شوهر خاله اش كارگري و بنايي مي كرد . پدرش نقل مي كند :
حميد وقتي از سر كار برمي گشت ، دستمزدش را به من مي داد و مي گفت : « اين پول نزد شما باشد هر وقت پول توجيبي خواستم از اين پول به من بدهيد . »
حميد دوره دبيرستان را در سالهاي 1358-1354 در مدرسة بوعلي سينا گذراند . سالهاي پاياني تحصيل وي ، با پيروزي انقلاب اسلامي مقارن شد و او با همكاري دوستانش انجمن اسلامي دبيرستان را تشكيل دادند . با تأسيس انجمن اسلامي ، فعاليتهاي اجتماعي حميد جعفري پررنگ تر شد و در واقع ، اين حركت سرآغاز فعاليتهاي انقلابي او بود . در اين زمان مقابله با حضور و فعاليت منافقين و ساير گروه ها و سازمان هاي ضد انقلابي در دبيرستان و شناسايي اعضاي اين گروه ها به همراه خنثي كردن اهداف و نقشه هاي آنها و تنظيم و هماهنگـي راهپيمـايي ها و فعاليت هاي گروهي - مذهبي از مهمترين فعاليت هاي او به شمار مي رفت . در اين حال براي كسب آمادگي رزمي ، در بسيج ثبت نام كرد و آماده فراگيري آموزش نظامي شد . فعاليت و توانايي او در حدي بود كه در مدت كوتاهي مسئول پايگاه بسيج زادگاهش شد . اين گونه فعاليتهاي اجتماعي سبب شد كه حميد جعفري در امتحانات سال چهارم دبيرستان شركت نكند و از ادامة تحصيل به طور موقت بازماند . پس از آن به عضويت رسمي سپاه پاسداران انقلاب درآمد و به جبهه اعزام شد . يكي از دوستان حميد درباره فعاليتهاي دوران جنگ وي در پشت جبهه چنين نقل مي كند :
يك بار در سپاه به برادران پاسدار خبر دادند كه منافقين قصد راهپيمايي از ميدان نماز به سمت ميدان آزادي را دارند . وقتي با خبر شديم ، با لباس شخصي به جمع راهپيمايي كنندگان پيوستيم . زماني كه به ميدان آزادي رسيديم ، به سرعت با منافقين درگير شديم و پس از زد و خورد ، همه را دستگير كرديم و سوار ماشين هاي سپاه كه از قبل هماهنگ شده بود و در ميدان مستقر بودند ، كرديم . در واقع ، حضور و رهبري حميد جعفري در بين ما سبب شد كه ما به درستي و با كمترين مشكلي اين توطئه منافقين را خنثي كنيم .
در دوران جنگ ، حميد تمام آمال و آرزوهاي خود را در جبهه جستجو مي كرد و به دنيا و ماديات تعلقي نداشت .
حميد جعفري به دليل علاقه اي كه به مطالعه داشت ، سعي مي كرد به هر طريقي كه شده است تحصيلات خود را ادامه دهد . به همين منظور ، پس از اعزام به جبهه ، در مدرسة ايثارگران ثبت نام كرد و ديپلم گرفت و به دنبال آن دورة عالي فرماندهي را در دانشگاه امام حسين (ع) گذراند . حميد به ورزش خصوصاً فوتبال علاقة زيادي داشت و عضو تيم فوتبال بنياد شهيد ميانه بود و هر گاه از جبهه به مرخصي مي آمد ، در اين تيم بازي مي كرد . در سال 1363 - در سن بيست و چهار سالگي - با دختر خاله اش ، فرزانه مقيمي ازدواج كرد . مراسم ازدواج در نهايت سادگي و با چهارصد هزار تومان مهريه انجام شد . همسرش كه به هنگام ازدواج هجده سال بيش نداشت ، بـا يـاري و تشـويق وي مدرك فوق ديپلـم خود را در رشتـه ادبيـات گرفت و با تشـويق حميـد ، به شغل معلمي و تدريس روي آورد .
حميد در كارهاي جمعي نهايت همكاري را داشت و از هيچ كاري كوتاهي نمي كرد . به طور مثال ، زماني كه براي آموزش نظامي ، افراد تحت نظر خود را به اردو مي برد در تهيه غذا همكاري مي كرد و حتي ظرفها را مي شست . در عين حال بسيار بي باك و شجاع بود . يكي از دوستان همرزم او در اين باره مي گويد :
در علميات كربلاي 5 ، دشمن خاكريزي به شكل “U” زده و تجهيزات و نيروهايش را در آن مستقر كرده بود . در اين زمان حميد جعفري فرماندة گردان بقيه الله بود . درگيري با دشمن چنان سخت شد كه فقط بايد خاكريز را از دشمن مي گرفتيم . حميد جعفري به همراه چند نفر از بچه ها با هم به توافق رسيدند كه اين خاكريز را آزاد كنند و سرانجام توانستند موقعيتي را كه چند گروهان موفق به فتح آن نشده بودند با حداقل نيروها در روز روشن فتح كنند . حميد پس از اين رشادت ، در حالي كه پايش تركش خورده بود ، هر چه اطرافيان اصرار كردند كه به عقب برگردد ، نپذيرفت و به پيشروي ادامه داد . فتح خاكريز “U” چنان سخت بود كه وقتي خبر آزادسازي آن را به سردار امين شريعتي - فرماندة وقت لشكر 31 عاشورا - دادند باور نكرد و گفت : « چنين كاري ناممكن است . »
حميد جعفري در سازماندهي و آماده سازي گردان بقيه الله تلاش فراواني كرد و با آن گردان در عمليات كربلاي 5 دلاورانه جنگيد . در حالي كه قبل از عمليات به هنگام مراجعت از مناطق غرب ، در اثر تصادف با ماشين مصدوم و از مأموريتهاي رزمي قدغن شده بود ، ولي با همان وضع جسمـاني به همرزمـان خود پيـوست . يكي از همرزمان در خصوص شخصيت و روحيه حميد مي گويد :
عمليات بيت المقدس 2 در منطقه ماووت در دي ماه 1366 انجام مي شد . مسير عمليات به صورتي بود كه بايد ارتفاع 2000 متري « گرده رش » را پياده طي مي كرديم . بعد از سه چهار ساعت پياده روي به بالاي ارتفاع رسيديم . هوا به قدري سرد بود كه مجبور بوديم حركت كنيم . حدود ساعت چهار نيمه شب بود كه يكي از بچه ها آمد و گفت : « حميد جعفري گريه مي كند . به نزدش رفتم تا از او دلجويي كنم . هر چه پرسيدم چرا گريه مي كني ، پاسخ نمي داد . ولي وقتي اصرار مرا ديد گفت : « بيا اينجا بنشين . » رفتم و كنارش نشستم . در روبرو جاده اي بود كه ماشينها از آنجا رفت و آمد مي كردند و گل و لاي از بالاي جاده جاري بود . يك بسيجي كم سن و سال ( حدود چهارده ساله ) از بس خسته بود در ميان گل و لاي خوابش برده بود و آب گل آلود از روي شكم او پل زده ، مي گذشت . حميد جعفري گفت : « به مظلوميت اين بسيجي گريه مي كنم ؛ او الان مي توانست در بستر گرم خانه خوابيده باشد و مادرش با ناز او را از خواب بيدار كند ، ولي الان اگر بيدارش كنم با وجود اين كه خيلي خسته است بلافاصله بيدار مي شود و راه را ادامه مي دهد و خستگي از يادش مي رود و من اصلاً دلم نمي خواهد او را بيدار كنم . به مظلوميت اين بسيجي ها و به مظلوميت اسلام گريه مي كنم . »
حميد جعفري پس از بيست و چهار ماه حضور در جبهه ، در عمليات بيت المقدس 2 در حالي كه فرماندهي گردان بقيه الله (عج) را بر عهده داشت به شهادت رسيد . نحوه شهادت او را يكي از همرزمان - كه تا آخرين لحظات در كنار وي بود - چنين بيان مي كند :
عمليات بيت المقدس 2 در ماووت عراق انجام مي شد و گردان ما در رشته كوه الاغلو ، عمل مي كرد . قرار شـد يك گروهان از گردان بقيه الله در عمليات شركت كند . گروهان در تنگه دوربش ، مابين دو ارتفاع بماند و گروهان سوم نيز در همان مكان براي پدافنـد باقي بمـاند . با بچـه ها مشورت كرديم و قرار شد چون حميد جعفري به تازگي ازدواج كرده است او را در خط پدافند نگه داريم . به هنگام حركت به حميد گفتم تو اينجا ماندني هستي . قبول نمي كرد تا اين كه سرانجام پس از صحبت فراوان راضي شد كه بماند . گردان امام حسين (ع) قبل از گردان بقيه الله عمليات را آغاز كرده بود . از ساعت پنج صبح تا ساعت چهارده ، گردان بقيه الله با دشمن درگير بود و حميد جعفري در پايين قله چند بار پاتك دشمن را رفع كرد . چون مدام با ما در تماس بود اصرار مي كرد كه به بالاي قله بيايد . وقتي اصرار بيش از حد او را ديديم برايش شرط گذاشتيم و گفتيم اگر با خودت يك گوني مهمات ( آر.پي.جي. ) بياوري قبول مي كنيم . حميد جعفري از پايين ارتفاع تا بالا را كه ما شب قبل چهار ساعته طي كرده بوديم ، نيم ساعته با مهمات طي كرد و به ما رسيد و در كنار ما شروع به جنگيدن كرد . درگيري هر لحظه شديدتر مي شد و طوري كه ارتباط ما با گروهاني كه چند صد متري جلوتر بودند ، قطع شد . قرار شد آذوقه اي را كه براي ما رسيده بود به گروهان جلويي هم برسانيم . يكي از نيروهاي تداركات گوني را برداشت و هنوز چند متري نرفته بود كه خمپاره اي در كنارش منفجر شد و او دچار موج گرفتگي گرديد . از نيروهاي گردان فقط من و حميد مانده بوديم و بقيه شهيد شده بودنـد . حميـد گفت : « ديگر چـاره اي نيست خودم مي روم و زود برمي گردم . » او آذوقه ها را در آن شرايط سخت به گروهان جلويي رساند . به هنگام برگشت به ارتفاعي رسيد كه دشمن در آنجا به شدت مقاومت مي كرد و آتش سنگيني را روي آن متمركز كرده بود . به سنگري رفت تا آتش دشمن خاموش شود كه در اين حين ، خمپاره اي به سنگر خورد و در همان جا شهيد شد .
جنازه شهيد حميد جعفري سالها در همان جا باقي ماند تا اين كه پس از چند سال كشف و در گلزار شهداي ميانه به خاك سپرده شد .
منبع:"فرهنگ جاودانه های تاریخ"(زندگینامه فرماندهان شهید آذربایجان شرقی)نوشته ی یعقوب توکلی,نشر شاهد,تهران-1384


وصیتنامه
بسم الله الرحمن الرحیم
ربنا افرغ علينا صبرا و ثبت اقدامنا و انصرنا علي القوم الكافرين
بار پروردگارا ، اي رب العالمين ، اي غياث المستغيثين و اي حبيب ، من هم مثل شهيدان ديگر مي روم تا با قطره خونم به درياي شهيدان بپيوندم . بايد رفت و تو را شكر كه شهادت ,يگانه راه رسيدن انسان به خودت را به من بنده فقير و حقير گناهكار خود ارزاني داشتي .تو را شكر كه اين نعمت خداپسند خودت را به اين انسان ذليل عنا یت فرمودي و من تنها راه سعادت خويش را شهادت در راهت يافتم . اين نيست مگر لطف و عنايت پروردگار نسبت به بنده اش ، خداوندا مرا از اين همه لطف و عنايت دور مگردان و شهادت را نصيبم كن .
به نام الله و به ياد شهيداني كه چون نداي حق را شنيدند عاشقانه سوي او شتافتند و در اوج انسانيت با خون خود اين حقيقت را گواهي كردند كه: لا اله الا الله.
من عاجزم از اينكه حالت رواني خود را بيان كنم . آنچه در اين جنگ و نبرد حق و باطل من آموخته ام تنها براي خدا بودن و در راه خدا بودن و در راه خدا خون دادن و بندگي خدا است .مي دانم آنان كه عاشقانه براي خدايشان زندگي مي كنند عاشقانه براي او خواهند مرد. من براي كسي وصيتي ندارم و در حدي نيستم كه براي امت قهرمان و شهيد پرور وطن اسلاميم وصيتي داشته باشم ولي مشتي درد و رنج دارم كه برروي صفحه كاغذ مي آورم تا همچون تيغي و يا تيري بر قلب سياه دلان كه اين آزادي را حس نكرده اند و بر سر آمال اين دنيا ,ملتي را و امتي را و جهان را به نيستي و نابودي می كشانند ، فرو آورم .
خداوندا توشاهد بودي و هستي كه اين بنده گناهكار تو در طول عمري كه در اين دنياي فاني سپري كرده به هيچ گروهي و انجمني وابسته نبوده و فقط و فقط در راه تو و براي رسيدن به تو تلاش كرده و نداي برحق امام خميني عزيزش را لبيك گفته .من هستي و زندگي تازه خويش را در راه به هدف رسيدن حكومت عدل الهي فدا مي كنم . بله ، اي امام درد تو را ، جوانان و آن نوجوان 13 ساله درك مي كند. اين جوانان كه از مال دنيا فقط و فقط رهبري تو را دارند و جان خويش را براي هدفشان كه اسلام است فدا مي كنند و مي گويند امام تا لحظه اي كه خون در رگ ما وجود دارد لحظه اي نمي گذاريم كه خط پيامبرگونه تو كه به خط انبيا تاريخ بی یاور شود .
خدايا پدر و مادر خواهران و برادران و ساير دوستانم و بستگانم را صبر و مقاومت با آگاهي عطا كن تا بدانند كه ما:" اصاب من مصيبه الا باذن الله ."
، جمله اي از امام عزيز به يادم آمد كه زندگي من به اسلام خدمتي نكرده شايد مرگم موجب خدمتي شود .
حال چند سخني با خانواده عزيزم دارم و تو اي پدرم تو بودي معلم اخلاقم ، راستي نتوانستم وظيفه فرزندي را برايت اثبات كنم و نتوانستم زحمات پدرانه ات را جبران كنم بايستي ببخشي و پدرم تنها خواهشي كه ازشما دارم صبر و در راه خدا باش و از نماز جماعت عقب نماني .
و تو اي مادرم ، اي مهربان تر از قلبم كه مي دانم جاي مرا وقتي كه در خانه خالي مي بيني ناراحت مي شوي ولي صبر كن و استوار باش همچون زينب زمان كه تو از كودكي تاكنون هميشه و در هر حال برايم در رنج و مشقت بودي و از اينكه نتوانستم فرزندي شايسته برايت باشم ببخش و شير پاكت را حلالم كني ، صبور باش و استوار . مبادا كه در صورت شهادتم اندوه به خود راه دهي و دشمنان را شاد سازي .
بدان كه شهدا به جوار قرب و رحمت الهي مي پيوندند و شما اي خواهرانم و برادرانم درباره امام بيشتر دقيق شويد سعي كنيد عظمت او را دريابيد و خود را تسليم او سازيد و صداقت و اخلاص خود را همچنان كه حفظ كرده ايد حفظ كنيد .
بايد آنچه وظيفه الهي است انجام دهيد كه همانا سعي در رشد وكمال و تقرب به سوي خداست. خداوند شما را در امور خير به اسلام عزيز موفق بدارد .
و حال خدايا بگذار گستاخانه در ميدان شهادت بتازيم ، بگذار غرور و تكبر را با آب اخلاص و خلوص و صدق و تواضع شستشو دهيم و با خون خود ننگ هزار ساله تاريخ را بشوئيم ، قبول شهادت, مرا آزاد كرده است ، من آزادي خود را به هيچ چيزي حتي به حيات خودم نمي فروشم ، ( القتل لنا عاده و كرامتنا الشهاده ) كشته شدن در راه خدا عادت ماست و شهادت كرامتمان و در آخر وصيتم : من كه نه لياقت بهشت را و نه لياقت اسم شهيد و نه جاي شهيد را دارم ولي لطف خدا و رحمت حق به سوي شهادت تا هنگاميكه دشمن را به لرزه نيندازم نمي خواهم به سادگي كشته يا مجروح شوم و در خاتمه سلامتي و ظهور حضرت وليعصر ( عج ) و طول عمر براي امام عزيزمان و همچنين شما برادران و خواهران عزيز از خداوند منان خواهانم و از خداوند پيروزي اسلام و مسلمين را خواهانم ، باشد كه انشاء الله رزمندگان عزيز پرچم اسلام و يگانه توحيد را در قدس عزيز و كربلاي حسيني و تمامي كشورهاي جبهه به اهتزاز درآورند ( آمين يا رب العالمين ) و همچنين براي اين حقير دعا كنيد تا خداوند گناهان مرا عفو كند و در ضمن در حدود 40 روز روزه دارم و مقداري نيز پول بدهكارم كه از خانواده ام ميخواهم كه اين مسئله را هم حل كنند . حمید جعفری



خاطرات
همسر شهید:
من و حميد به تازگي ازدواج كرده بوديم كه تصميم گرفتيم جهت زيارت به مشهد مقدس برويم . قبلاً شنيده بوديم كه هر كس براي اولين بار به زيارت امام رضا (ع) برود ، هر چه از محضر ايشان بخواهد خداوند آن را اجابت مي كند . زماني كه هر دو از زيارت برمي گشتيم ايشان از من پرسيد : « از آقا امام رضا (ع) چه خواستي ؟ » گفتم : خوشبختي خود و پيروزي رزمندگان اسلام . سپس من پرسيدم شما چه درخواستي از آقا كرديد ؟ در پاسخ گفت : « در اين وادي مقدس و محضر پاك مگر چيزي غير از شهادت مي توان خواست ؟! » اين خواسته او مرا بسيار تحت تأثير قرار داد ، زيرا به طور معمول در اوايل زندگي مشترك آرزوهاي زيادي از ذهن انسان مي گذرد ، ولي اين نحوه برخورد حميد ، نشان داد كه او با وجود ازدواج تغييري در آرمان و اعتقاداتش به وجود نيامده است .

در طول زندگي مشترك هيچ گاه عصبانيت حميد را نديدم و اگر مسئله اي پيش مي آمد ، وي با صلوات مشكل را حل مي كرد . در منزل به من در امور خانه كمك مي كرد . هنگامي كه ازدواج كرديم ، مستأجر بوديم و ايشان يك قطعه زمين تهيه كرد و قصد داشت خانه اي بسازد و بسيار دوست مي داشت كه آنجا سريعتر آماده شود تا اسباب راحتي مرا فراهم كند ، ولي به دليل فشردگي كار و حضور در جبهه ، همواره عذر مي خواست و مي گفت شرمندة شما هستم از اين كه نمي توانم اسباب راحتي شما را فراهم كنم . در نهايت با شهادت ايشان ساخت آن خانه نيز ناتمام ماند .

 


ghezel

ghezel
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : بهمن 1388 
تعداد پست ها : 2068
محل سکونت : گلستان
دسترسی سریع به انجمن ها