عضویت العربیة English
پیامبر اکرم صلّی الله علیه و آله: نزدیک‌ترین شما به من در روز قیامت، کسانی هستند که در دنیا بیشتر از دیگران بر من صلوات فرستند.

ريشه يابي واژگان فارسي

ريشه يابي واژگان فارسي
جمعه 4 آذر 1390  11:49 ب.ظ

آشتي
واژه: صلح و سازش، دوستي از نو كردن. ترك جنگ. مصالحه. دوستي و سازگاري پس از جنگ و ستيز. مقابل جنگ. قس در تركيباتي نظير: آشتي پذير «قابل صلح»،
چو از آشتي شادي آيد به چنگ
خردمند هرگز نكوشد به جنگ
ابوشكور
ز جنگ آشتي بي گمان بهتر است
نگه كن كه گاوت به چرم اندر است
فردوسي
ريشه: فارسي ميانه آشتيه (astih) «آشتي و صلح» مركب است از آشت (ast) به معني «صلح و آرامش» و ايه (ih) نشانه حاصل مصدر كه براي ساختن ماده هاي جعلي به كار مي رفته است.
اين لغت مرتبط است با لغات اوستايي: آخشتي (axsti) «آرامش، صلح» و آخشته «آرامش يافته، آرام» نيز قس اوستايي: آيوي-آخشتر «مراقب، ناظر» كه مشتق اند از ريشه «آخش» (axs) (با پيشوند آيوي aiwi) به معني «نگريستن» (به لطف يا محترمانه)؛ ريشه «آخش» ظاهراً مشتق از هندواروپايي: ok «نگريستن، ديدن» (قس: سنسكريت: آكسي (aksi) «چشم» اوستايي: آشي (asi) «چشم». ارمني دخيل: هشتيل (hastil) به معني «آشتي كردن، صلح كردن».
آشيانه
واژه: در اصطلاح نظامي؛ محل سرپوشيده اي براي استقرار و تعمير بالگرد، هواپيما يا تانك مي باشد (واژه گزيني نظامي). آشيانه به معني «مسكن، خانه، اقامتگاه، لانه پرندگان و حشرات؛ نيز آشيان».
مرا خورد خون بود بر جاي شير
در آن آشيانه به سان اسير
فردوسي
تو ز آشيانه باز سپيد خاسته اي
ز باز خانه نپرد به هيچ حالي بوم
سوزني
ريشه: فارسي ميانه: آشيانگ «آشيانه»؛ احتمالاً مشتق از فارسي باستان: آ- شيدانك. آ (پيشوند) و «شيدانك» مشتق از ريشه «حد» به معني «نشستن». از همين ريشه است واژه هاي فارسي: سرنشين، دلنشين، نشيم و نشيمن (<-ني - شد- من).
«حد» كه ريشه «نشستن» مي باشد با تبديل صامت ها به يكديگر به صورت نشستن درآمده است. در واقع «نيحدتن» بوده كه «نشستن» شده است. ايراني باستان: ريشه «حد» به معني «نشستن، اقامت كردن، ماندن»؛ با پيشوند «ني» به معني «نشاندن، خود را جاي دادن».
نظر ديگر درباره ريشه اين كلمه چنين است: آشيانه از ايراني باستان: «آخشه- دانكه» كه مركب است از «آخشه» مشتق است از «آخش» به معني «نگريستن، مراقب بودن، حفظ كردن» و «دانكه» مشتق از «دانه» به معني «ظرف، جا». (فرهنگ ريشه شناختي). اين ريشه از نظر معنايي بسيار دقيق مي نمايد زيرا كه آشيانه محلي بوده براي نظاره و ديدباني و مراقبت.
كلمه نشستن به معني «مستقر شدن جاندار بر روي نشستنگاه خود در جايي، ايستادن» مي باشد كه از نظر معنايي با اصطلاح نظامي مورد نظر ارتباط نزديك تري دارد. چنان كه آشيانه محلي سرپوشيده، براي استقرار بالگرد، هواپيما يا تانك مي باشد.
آماجه
واژه: در اصطلاح نظامي هدف تمريني كه به وسيله هواپيما در منطقه تيراندازي ضد هوايي قرار مي گيرد و پدافند زمين به هوا و هواپيما آن را هدف قرار مي دهد (واژه گزيني نظامي) آماج. خاك توده كرده كه نشانه تير را بر آن نصب كنند. چه آماجگاه جايي را گويند كه نشانه در آنجا نهند به معني نشانه تير هم هست. آماجگاه. نشانه گاه (برهان):
گر موي بر آماج نهي موي بدوزي
وين از گهر آموخته اي تو نه به تلقين
فرخي
چو تير انداختي در روي دشمن
حذر كن كاندر آماجش نشستي
سعدي
ريشه: آماج احتمالا مشتق است از ايراني باستان: «آ-ماتچي»؛ مركب از «آ» (پيشوند) و «ماتچي» مشتق از ريشه «ما» به معني «سنجيدن، اندازه گرفتن» (در مورد اين ريشه تك به آزمودن و آماده باش). قس عربي دخيل: آماج، أماج؛ (فرهنگ ريشه شناختي).
برخي محققان، اصل اين كلمه را تركي دانسته اند: محمد معين كه در برهان قاطع نوشته است؛ آماچ را در لغات تركي به معني هدف و نشانه آورده و بديهي است كه دخيل است (برهان ذيل آماج).
علامه دهخدا در لغت نامه مي نويسد: اين كلمه از فارسي وارد عربي شده و به معني «مسافتي كه كمان مي تواند تير را بيندازد» به كار رفته است.
آماده باش
واژه: آماده در اصطلاح نظامي به دو معني است: الف) آژيري كه براي آگاهي از خطر يا تهديد و آمادگي براي هر نوع عمليات به صدا درآيد. ب) حالتي كه در آن تمام افراد يك يگان براي اجراي عمليات آماده هستند.همچنين حاضر. مهيا. موجود. ساخته. آراسته. ساخته و پرداخته:
چون همي شد به خانه آماده
ديد مردي بره براستاده
عنصري
ريشه: آماده از مصدر آمادن «ساختن، مهيا كردن، آماده كردن، آراستن» ساخته شده است.
آمادن، آماد، آماي (بن مضارع). ايراني باستان: آماي مركب از «آ» (پيشوند) - و ماي. ماي از ريشه «ما(ي)» به معني «سنجيدن، اندازه گرفتن» در اوستايي هم به همين معني است.
با پيشوند «آ» به معني «لياقت خود را نشان دادن، آماده بودن، مهيا بودن». قس لغات فارسي - آمد در سرآمد «ممتاز، برجسته، آزموده» و كارآمد - آماد در آمادگاه به معني «تداركات». (افعال در فارسي). آماد در «آماد و پشتيباني» نيز قس با آزمودن كه ريشه اش با اين فعل يكي است.
ريشه: باش از مصدر باشيدن گرفته شده است. باشيدن به معني «1- بودن، 2- ايستادن، ماندن، اقامت، توقف كردن». باش؟ ايراني باستان: «باو شي» (پسوند سازنده ماده آينده) از ريشه «بو-» به معني «بودن، شدن». اين ريشه در بودن» نيز وجود دارد. قس با لغات فارسي: باد (زنده باد) بواد. بودش. باشش «اقامت، سكونت» (افعال در فارسي).
آمار
واژه: اطلاعات عددي. آمار به معني آماريدن مي باشد به معني شمردن. به حساب آوردن. اهميت دادن:
آنگهي گنجور مشك آمار كرد
تا مر او را زآن نهان بيدار كرد
رودكي
ساعتكي روي پيش دار و بهش باش
كار بمن مان و برمگرد و ميامار
سوزني
ريشه: فارسي ميانه: آمار: آماردن «حساب كردن، آماردن» ماده مضارع اين فعل: «آمار، مشتق است از ايراني باستان : mara(h) - a. ايراني باستان: ريشه (mar(h به معني «شمردن، آمار كردن» (با پيشوند «آ»)، مشتق است از هندواروپايي: ريشه (mer(s به معني «يادآوري كردن به ياد آوردن» قس لاتيني: memor انديشمند، يادآوري كننده» و نيز بسنجيد با memorize وmemory» از بر كردن، ياد و حافظه». قس اوستايي: «مر» (mar) « به ياد داشتن». آماردن «شمردن، به حساب آوردن»، قس آمار «حساب»، همار و هماره «حساب و شمار»، نيز نك شمردن. (افعال پهلوي). آمار (از پهلوي به معني شمار) آماره.
آوار. آواره. اواره. اوارجه به معني «حساب». (لغت نامه)
در زبان اوستايي و پارسي باستان مر mar به معني مردن است. از همين بنياد است نام مار به معني «ميراننده، كشنده» مار به معني آمار از بنياد يك مر mar ديگر است كه به معني «به ياد داشتن، و از برخواندن، برشمردن» در اوستا بسيار آمده است و در گزارش پهلوي به اشمورتن گردانيده شده است. (هرمزدنامه ص 384). نيز مقايسه كنيد با شمردن.
آوردگاه
واژه: آورد؛ كوشيدن به جنگ. جنگ كردن به مبارزت. حمله در جنگ. نبرد. ناورد.
كارزار. جنگ. مبارزت. پيكار، رزم. پرخاش. و نيز پسوند مكان گاه. آوردگاه. معركه، جنگ گاه. آوردگه. ناوردگه. ناوردگاه. ميدان ميدان جنگ. رزمگاه. عرصه جنگ:
به كين جستن از دشت آوردگاه
برآرم به خورشيد گرد سياه
فردوسي
برفتند هر دو ز قلب سپاه
به يك سو كشيدند از آوردگاه
فردوسي
ريشه: آوردگاه از مصدر آورديدن «حمله كردن، جنگ آوري، رزم دادن، مجادله، نبرديدن» است. كه از «آ» (آ، به معني سوي) + ورد.
آورد اسم است به معني «نبرد» ايراني باستان از ريشه آ+پرت (به معني نبرد كردن، ضربه زدن) قس فارسي باستان: «پرتره» نبرد، شورش» در اوستايي نيز «پرت» به معني «نبرد كردن». در مورد تبديل واج ايراني باستان: «پ» (p) به «و» (v) در فارسي نك نبرد. و نيز قابل ذكر است كه «پ» و «ب» به تبديل مي شوند. قس آورديدن و نبرديدن در هم آورد=هم نبرد كه هر دو از ريشه اي واحد مي باشند.

پیامبر (ص): صبر اگر به بیقراری رسید دعا مستجاب می شود.

عزیز ما قرنهاست که چشم انتظار به ما دارد!

ahmadfeiz

ahmadfeiz
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : خرداد 1390 
تعداد پست ها : 20214
محل سکونت : تهران
دسترسی سریع به انجمن ها