عضویت العربیة
شنبه، 4 مرداد 1393 (سال اقتصاد و فرهنگ با عزم ملی و مدیریت جهادی)
دعای روز بیست و ششم: اللَّهُمَّ اجْعَلْ سَعْیِى فِیهِ مَشْکُورا وَ ذَنْبِى فِیهِ مَغْفُورا وَ عَمَلِى فِیهِ مَقْبُولا وَ عَیْبِى فِیهِ مَسْتُورا یَا أَسْمَعَ السَّامِعِینَ.
مسیر جاری : صفحه اصلی/انجمن ها/شخصیت ها/شخصیت های علمی و هنری

زندگی نامه بزرگان ادبی و شعرا

زندگی نامه بزرگان ادبی و شعرا
چهارشنبه 8 شهریور 1391  5:51 PM

 

ذکر تعجیل فرج رمز نجات بشر است          ما برآنیم که این ذکر جهانی بشود.

 

مدیر تالار های

دانستنی های علمی، نانوتکنولوژِی، نجوم، گیاهان و جانوران 

reza_rasekhekhoon

reza_rasekhekhoon
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : آذر 1390 
تعداد پست ها : 871
محل سکونت : خوزستان

پاسخ به:زندگی نامه بزرگان ادبی و شعرا
چهارشنبه 22 شهریور 1391  12:34 AM

زندگی‌نامه پروین اعتصامی؛ بزرگ‌ترین شاعر زن ایرانی

پروین اعتصامی، شاعره نامدارمعاصر معاصر ایران از گویندگان قدر اول زبان فارسی است که با تواناترین گویندگان مرد برابری کرده وب به گواهی اساتید و سخن شناسان معاصر گوی سبقت را از آنان ربوده است.

در جامعه ما با همه اهتمام و نظام فکری اسلام به تعلیم و تربیت عموم و لازم شمردن پرورش فکری و تقویت استعدادهای زن و مرد، باز برای جنس زن به علت نظام مرد سالاری امکان تحصیل و پرورش توانایی‌های ذوق کم بوده و روی همین اصل تعداد گویندگان و علماء زن ایران در برابر خیل عظیم مردان که در این راه گام نهاده اند؛ ناچیز می‌نماید و پروین در این حد خود منحصر به فرد است.

رمز توفیق این ارزشمند زن فرهنگ و ادب فارسی، علاوه بر استعداد ذاتی؛ معجزه تربیت و توجه پدر نامور اوست که علی رغم محرومیت زن ایرانی از امکانات تحصیل و فقدان مدارس دخترانه، خود به تربیت او همت گماشت و دختر با استعداد و با سرمایه معنوی خود را به مقامی ‌که در خورد او بود رسانید.

 
پدر پروین میرزا یوسف اعتصامی ‌(اعتصام الملک) پسر میرزا ابراهیم خان مستوفی ملقب به اعتصام الملک از اهالی آشتیان بود که در جوانی به سمت استیفای آذربایجان به تبریز رفت و تا پایان عمر در همان شهر زیست.
یوسف اعتصام الملک در 1291 هـ.ق در تبریز به دنیا آمد. ادب عرب و فقه و اصول و منطق و کلام و حکمت قدیم و زبان‌های ترکی و فرانسه را در تبریز آموخت و در لغت عرب احاطه کامل یافت. هنوز بیست سال از عمرش نرفته بود که کتاب (قلائد الادب فی شرح اطواق الذهب) را که رساله ای بود در شرح یک صد مقام از مقامات محمود بن عمر الزمخشری در نصایح و حکم و مواعظ و مکارم اخلاق به زبان عربی نوشت که به زودی جزء کتاب‌های درسی مصریان قرار گرفت. چندی بعد کتاب (ثورة الهند یا المراة الصابره) او نیز مورد تحسین ادبای ساحل نیل قرار گرفت .
کتاب (تربیت نسوان) او که ترجمه (تحریر المراة) قاسم امین مصری بود به سال 1318 هـ.ق انتشار یافت که در آن روزگار تعصب عام و بی خبری عموم از اهمیت پرورش بانوان در جامعه ایرانی رخ می‌نمود.

اعتصام الملک از پیش قدمان راستین تجدد ادبی در ایران و به حق از پیشوایان تحول نثر فارسی است. چه او با ترجمه شاهکارهای نویسندگان بزرگ جهان، در پرورش استعدادهای جوانان، نقش بسزا داشت. او علاوه بر ترجمه بیش از 17 جلد کتاب در بهار 1328 هـ.ق مجموعه ادبی نفیس و پرارزشی به نام (بهار) منتشر کرد که طی انتشار 24 شماره در دو نوبت توانست مطالب سودمند علمی- ادبی- اخلاقی- تاریخی- اقتصادی و فنون متنوع را به روشی نیکو و روشی مطلوب عرضه کند.

رخشنده اعتصامی ‌مشهور به پروین اعتصامی ‌در روز 25 اسفند سال 1285 شمسی در تبریز تولد یافت و از ابتدا زیر نظر پدر به رشد پرداخت.
در کودکی با پدر به تهران آمد. ادبیات فارسی و ادبیات عرب را نزد وی قرار گرفت و از محضر ارباب فضل و دانش که در خانه پدرش گرد می‌آمدند بهره‌ها یافت و همواره آنان را از قریحه سرشار و استعداد خارق‌العاده خویش دچار حیرت می‌ساخت. در هشت سالگی به شعر گفتن پرداخت و مخصوصاً با به نظم کشیدن قطعات زیبا و لطیف که پدرش از کتب خارجی (فرنگی- ترکی و عربی) ترجمه می‌کرد طبع آزمائی می‌نمود و به پرورش ذوق می‌پرداخت.
در تیر ماه سال 1303 شمسی برابر با ماه 1924 میلادی دوره مدرسه دخترانه آمریکایی را که به سرپرستی خانم میس شولر در ایران اداره می‌شد با موفقیت به پایان برد و در جشن فراغت از تحصیل خطابه ای با عنوان ” زن و تاریخ” ایراد کرد.
او در این خطابه از ظلم مرد به شریک زندگی خویش که سهیم غم و شادی اوست سخن می‌گفت. خانم میس شولر، رئیس مدرسه امریکایی دختران خاطرات خود را از تحصیل و تدریس پروین در آن مدرسه چنین بیان می‌کند.
“پروین، اگر چه در همان اوان  تحصیل در مدرسه آمریکایی نیز معلومات فراوان داشت، اما تواضع ذاتیش به حدی بود که به فرا گرفتن مطلب و موضوع تازه ای که در دسترس خود می‌یافت شوق وافر اظهار می‌نمود.”

 
خانم سرور مهکامه محصص از دوستان نزدیک پروین که گویا بیش از دوازده سال با هم مراوده و مکاتبه داشتند او را پاک طینت، پاک عقیده، پاک دامن، خوش خو، خوش رفتار، در مقام دوستی متواضع و در طریق حقیقت و محبت پایدار توصیف می‌کند.
پروین در تمام سفرهایی که با پدرش در داخل و خارج ایران می‌نمود شرکت می‌کرد و با سیر و سیاحت به گسترش دید و اطلاعات و کسب تجارب تازه می‌پرداخت.
این شاعر آزاده، پیشنهاد ورود به دربار را با بلند نظری نپذیرفت و مدال وزارت معارف ایران را رد کرد.
پروین در نوزده تیر ماه 1313 با پسر عموی خود ازدواج کرد و چهار ماه پس از عقد ازدواج به کرمانشاه به خانه شوهر رفت.

شوهر پروین از افسران شهربانی و هنگام وصلت با او رئیس شهربانی در کرمانشاه بود. اخلاق نظامی ‌او با روح لطیف و آزاده پروین مغایرت داشت. او که در خانه ای سرشار از مظاهر معنوی و ادبی و به دور از هر گونه آلودگی پرورش یافته بود پس از ازدواج ناگهان به خانه ای وارد شد که یک دم از بساط عیش و نوش خالی نبود و طبیعی است همگامی ‌این دو طبع مخالف نمی‌توانست دیری بپاید و سرانجام این ازدواج ناهمگون به جدایی کشید و پروین پس از دو ماه و نیم اقامت در خانه شوهر با گذشتن از کابین طلاق گرفت.
با این همه او تلخی شکست را با خونسردی و متانت شگفت آوری تحمل کرد و تا پایان عمر از آن سخنی بر زبان نیاورد و شکایتی ننمود.

 
بعد از آن واقعه تأثیرانگیز پروین مدتی در کتابخانه دانشسرای عالی تهران سمت کتابداری داشت و به کار سرودن اشعار ناب خود نیز ادامه می‌داد. تا اینکه دست اجل او را در 34 سالگی از جامعه ادبی گرفت در حالی که بعد از آن سالها می‌توانست عالی ترین پدیده‌های ذوقی و فکری انسانی را به ادبیات پارسی ارمغان نماید. به هرحال در شب 16 فروردین سال 1320 خورشیدی به بیماری حصبه در تهران زندگی را بدرود گفت و پیکر او را به قم بردند و در جوار قبر پدر دانشمندش در مقبره خانوادگی بخاک سپردند.
در تهران و ولایات، ادبا و شعرا از زن و مرد اشعار و مقالاتی در جراید نشر و مجالس یادبودی برای او برپا کردند.
در سال 1314 چاپ اول دیوان پروین اعتصامی، شاعره توانای ایران، به همت پدر ادیب و گرانمایه اش انتشار یافت و دنیای فارسی زبان از ظهور بلبل داستانسرای دیگری در گلزار پر طراوت و صفای ادب فارسی آگاهی یافت و از غنچه معطر ذوق و طبع او محفوظ شد.
پروین برای سنگ مزار خود نیز قطعه اندوهباری سروده که هم اکنون بر لوح نماینده مرقدش حک شده است.
 
ویژگی سخن
او در قصایدش پیرو سبک متقدمین به ویژه ناصرخسرو است و اشعارش بیشتر شامل مضامین اخلاقی و عرفانی می‌باشد. پروین موضوعات حکمتی و اخلاقی را با چنان زبان ساده و شیوایی بیان می‌دارد که خواننده را از هر طبقه تحت تاثیر قرار می‌دهد. او در قدرت کلام و چیره دستی بر صنایع و آداب سخنوری هم پایه‌ی گویندگان نامدار قرار داشته و در این میان به مناظره توجه خاص دارد و این شیوهء را که شیوهء شاعران شمال و غرب ایران بود احیاء می‌نماید. پروین تحت تاثیر سعدی و حافظ بوده و اشعارش ترکیبی است از دو سبک خراسانی و سبک عراقی.

چاپ اول دیوان که آراسته به دیباچه پر مغز شاعر و استاد سخن شناس ملک الشعرای بهار و حاوی نتیجه بررسی و تحقیق او در تعیین ارزش ادبی و ویژگی‌های سخن پروین بود شامل بیش از یک صد و پنجاه قصیده و مثنوی در زمان شاعر و با قطعه ای در مقدمه از خود او تنظیم شده بود. پروین با اعتقاد راسخ به تأثیر پدر بزرگوارش در پرورش طبعش، دیوان خود را به او تقدیم می‌کند.
قریحه سرشار و استعداد خارق‌العاده پروین در شعر همواره موجب حیرت فضلا و دانشمندانی بود که با پدرش معاشرت داشتند، به همین جهت برخی بر این گمان بودند که آن اشعار از او نیست.

پروین اعتصامی ‌بی تردید بزرگترین شاعر زن ایرانی است که در طول تاریخ ادبیات پارسی ظهور نموده است. اشعار وی پیش از آنکه به صورت دیوان منتشر شود در مجلد دوم مجله بهار که به قلم پدرش مرحوم یوسف اعتصام الملک انتشار می‌یافت چاپ می‌شد (1302 ـ 1300 خورشیدی) دیوان اشعار پروین اعتصامی‌که شامل 6500 بیت از قصیده و مثنوی و قطعه است تاکنون چندین بار به چاپ رسیده است.
مقدمه دیوان به قلم شادروان استاد محمد تقی ملک الشعرای بهار است که پیرامون سبک اشعار پروین و ویژگیهای اشعار او نوشته است.
 
سخن آخر
عمر پروین بسیار کوتاه بود، کمتر زنی از میان سخنگویان اقبالی همچون پروین داشت که در دورانی این چنین کوتاه شهرتی فراگیر داشته باشد. پنجاه سال و اندی است که از درگذشت این شاعره بنام می‌گذرد و همگان اشعار پروین را می‌خوانند و وی را ستایش می‌کنند و بسیاری از ابیات آن به صورت ضرب المثل به زبان خاص و عام جاری گشته است.

شعر پروین شیوا، ساده و دلنشین است. مضمون‌های متنوع پروین مانند باغ پرگیاهی است که به راستی روح را نوازش می‌دهد. اخلاق و همه تعابیر و مفاهیم زیبا و عادلانه آن چون ستاره ای تابناک بر دیوان پروین می‌درخشد چنانکه استاد بهار در مورد اشعار وی می‌فرمایند در پروین در قصاید خود پس از بیانات حکیمانه و عارفانه روح انسان را به سوی سعی و عمل امید، حیات، اغتنام وقت، کسب کمال، همت، اقدام نیک بختی و فضیلت سوق می‌دهد.وی این قطعه را برای سنگ مزار خود سروده است.
 
اینکه خاک سیهش بالین است/اختر چرخ ادب چروین است
گر چه جز تلخی ز ایام ندید/هر چه خواهی سخنش شیرین است
صاحب آن همه گفتار امروز/سائل فاتحه و یاسین است
دوستان به که ز وی یاد کنند/دل بی دوست دلی غمگین است
خاک در دیده بسی جان فرساست/سنگ بر سینه بسی سنگین است
بیند این بستر و عبرت گیرد/هر که را چشم حقیقت بین است
هر که باشی و ز هر جا برسی/آخرین منزل هستی این است
آدمی‌هر چه توانگر باشد/چون بدین نقطه رسید مسکین است
اندر آنجا که قضا حمله کند/چاره تسلیم و ادب تمکین است
زادن و کشتن و پنهان کردن/دهر را رسم و ره دیرین است
خرم آنکس که در این محنت گاه/خاطری را سبب تسکین است

 

ذکر تعجیل فرج رمز نجات بشر است          ما برآنیم که این ذکر جهانی بشود.

 

مدیر تالار های

دانستنی های علمی، نانوتکنولوژِی، نجوم، گیاهان و جانوران 

reza_rasekhekhoon

reza_rasekhekhoon
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : آذر 1390 
تعداد پست ها : 871
محل سکونت : خوزستان

پاسخ به:زندگی نامه بزرگان ادبی و شعرا
چهارشنبه 22 شهریور 1391  12:34 AM

استاد شهریار شاعر اهل بیت،افتخار ایران زمین

27شهریور سالرزو عروج یکی از بزرگترین شاعران متعهد ایران اسلامی است ; شاعری که دوست و دشمن به توانمندی و تبحر او در عرصه شعر و شاعری اعتراف دارند . در سال 1310 شمسی وقتی نخستین دفتر شعر او به چاپ رسید، ملک الشعرای بهار، که خود ادیب بزرگ و شاعر زبر دستی بود، در اشاره به مقام و منزلت والای او گفت: شهریار نه تنها افتخار ایران بلکه افتخار شرق است . (1) و در حضور بزرگان شعر و ادبیات آن روز با صدای رسا اعلام کرد: من از وقتی که این کتابچه شعر شهریار را به دست آوردم، هر وقت می‏خواهم شعر بگویم آن را باز می‏کنم و چند غزل از آن را می‏خوانم و طبعم را تشحیذ می‏کنم .

در همین ایام استاد فرزانه مرحوم علامه جلال الدین همایی می‏گوید: وقتی استاد شهریار این شعر «جویبار دیده‏» را منتشر کرد، استادان بزرگ شعر و ادب انگشت‏حیرت به دندان گرفتند; زیرا در آن موقع سن ایشان بسیار کم بود و باور نمی‏شد که این شعر از شهریار جوان باشد .

مرحوم استاد مهرداد اوستا در اشاره به شهرت و منزل والای شهریار بزرگ می‏گوید: . . . با وجود قبول خاطری که سخن این شاعر بزرگ از نخستین روزگار نوجوانی و جوانیش در میان جامعه عموما و در جامعه شعر و ادب خصوصا یافت، تا بدان حد که از برای هواخواهان و شیفتگان سخن اعجاب و در نظر تنگ چشمان و همگنان رشک برانگیز بود و آن آوازه بلند و فراگیر که او را بوده است، در کمتر روزگار و زمانی شاعری را هر چند بزرگ - همانند او - نصیب افتاده است . (2)

حال جای این پرسش است که گرچه شهریار در عرصه شعر، شاعر بسیار توانمندی است . اما کم نبودند و نیستند شاعرانی که در آشنایی با فنون شعری و در قدرت بیان توضیحات شاعرانه، اگر از استاد شهریار برتر هم نبودند، حداقل در ردیف وی به حساب می‏آمدند اما چگونه شد که در این میان شهریار گوی سبقت از همگنان ربود . او شهره آفاق شد؟

از بررسی عقاید و اندیشه‏ها و نیز اشعار و نوع زندگی این شاعر بزرگ چنین بر می‏آید که آنچه شهریار را از دیگران ممتاز می‏سازد، برخورداری از برخی کمالات و خصوصیات فکری و اعتقادی و اخلاقی است که به اختصار در این مجال به چند مورد اشاره می‏گردد:

1 - آشنایی و انس با معارف اسلامی:
از آنجایی که استاد شهریار از همان دوران کودکی با قرآن و معارف ناب اسلامی آشنا شده بود، روح و جسم او با احکام و ارزش‏های اصیل اسلامی عجین شده بود و در نتیجه، شعر او و نیز در اعماق جان‏ها نفوذ می‏کرد و تک تک اشعار گرانمایه استاد همچون جامی خوش گوار جرعه‏های عشق و معرفت را به کام تشنه عاشقان می‏ریزد . استاد شهریار در این باره می‏گوید: من شانس ادبی که آورده‏ام، مدیون این هستم که در ده بودم شش سال داشتم، الفبا را خوانده بودم می‏توانستم عبارات را بخوانم ولی معانی آنها را نمی‏دانستم . در اطاق عمه‏ام که ما زندگی می‏کردیم یک طاقچه بود و در آن طاقچه دو کتاب بود; یکی قرآن مجید و دیگری دیوان حافظ . من می‏رفتم این کتاب‏ها را باز می‏کردم و می‏آمدم، یک دفعه آیات قرآن را می‏خواندم و یک دفعه حافظ را . از اول مغزم پر شد با این کلمات موزیکال آسمانی قرآن مجید و اشعار حافظ به طوری که وقتی بزرگتر شدم شعرهای دیگر و هر چیز دیگری را که می‏شنیدم می‏دیدم به نظرم سبک می‏آمد . عمده شانس من این است که از اول با قرآن و حافظ شروع شد . (3)

مقام معظم رهبری نیز در اشاره به الفت استا با قرآن و امر معنوی می‏گویند: شهریار در دوران مهمی از زندگی اش . . . یک دوران عرفانی و معنوی بسیار زیبایی را گذرانده و به انس با قرآن و معنویت و خود سازی پرداخت . به خودش پرداخت و سعی کرد باطن و معنویت‏خود را صفایی ببخشد . . . (4)

مرحوم مهرداد اوستا هم در اشاره به علت نفوذ شعر شهریار در دل‏ها و شهره آفاق شدن او می‏نویسد: می‏توان با جرات گفت که این شهرت عالم گیر را علاوه بر قبول طبع و لطف سخن، عاملی الهی نیز درکار است که از نظر گزارنده این مقامه سرچشمه آن را می‏باید در ایمان شاعر یافت . شاعر مداومتی بسیار در قرآن کریم، که منشا فیض‏های بی کرانه و کرامات بی حصر و حد است داشته و همین کتاب [قرآن] که آبشخور طبع همه حکماء و عرفا بوده است و از این پس تا دامن قیامت هم خواهد بود، تازگی و جزالتی به سخن استاد شهریار داده است که وی را از اماثل و اقران ممتاز ساخته است . (5)

بنابراین، اولین امتیاز شهریار بر دیگران آن است که آبشخور اندیشه‏ها و نظام اعتقادی او قرآن و معارف اسلامی است . که این سعادت به خاطر انس و الفت‏با قرآن نصیب او شده است .

2 - آراستگی به فضیلت‏های انسانی
از دیگر ویژگی‏های استاد شهریار آراستگی او به کمالات انسانی و فضایل اخلاقی است ; وفاداری، جوانمردی، خون گرمی، گذشت، فداکاری و صفا و صمیمیت و . . .

فرزند استاد در این باره می‏گوید: . . . بلندی طبع و بخشندگی پدرم صفاتی بود که از پدرش به ارث برده بود . . . [وقتی برادرش فوت کرد] سرپرستی چهار فرزند او را به عهده گرفته است و مانند یک پدر دلسوز از آنان مواظبت کرده بعد از این که پدرم ماردش را از دست داده، تنها خیاطی که در تهران داشته با وسائلش به بچه‏های برادرش بخشیده و تنها با یک جامه دان لباس هایش به تبریز می‏آید . . . علت ازدواج نکردنش تا سن 48 سالگی مسؤولیتی بوده که در مقابل بچه‏های برادرش داشته، چنانکه می‏گوید: «یار و همسر نگرفتم که گرو بود سرم‏» . . .

او هیچ کینه توز نبود مادیات برایش هیچ ارزشی نداشت . . . پدرم بسیار پاکدل و ساده بود . اگر کسی به کمک نیاز داشت، تا آنجا که برایش مقدور بود از کمک به او دریغ نداشت . . . در موقع عصبانیت و موقعی که خلافی از بچه‏ها سر می‏زد، سعی می‏کرد حتی المقدور عصبانیتش را فرو نشاند و یا اگر عصبانی می‏شد به فاصله خیلی کم دوباره در قالب یک پدر مهربان در می‏آمده، با حبت‏بیش از اندازه جبران عصبانیتش را می‏کرد . (6)

استاد شهریار نسبت‏به دوستان و آشنایان بسیار وفادار بود در فرصت‏های مختلف یادی از آنها می‏کرد و به دیدارشان می‏شتافت و هر گاه به یاد عزیزی در گذشته می‏افتاد، عوطف و احساساتش را به طرز بسیار عجیبی تحریک می‏شد و اشک از چشمانش جاری می‏شد که حاضران از دیدن این صحنه بسیار متاثر می‏شدند .

در اظهار نظرها، فرد بسیار منصفی بود . بدون مهابا حقیقت را بیان می‏کرد ولو دیگران نپسندند . در یک مورد وقتی نظر او را درباره اشعار و مقام شعری خانم پروین اعتصامی پرسیدند، با شجاعت و در عین منصافه می‏گوید: به نظرم پیش از من، پروین اعتصامی است که عفت و عصمت و اخلاقیاتش کامل بود . . . اخلاقیات و کلامش والا و بالاست . . . دیوان یک دست کم‏تر مثل پروین داریم . (7)

آن گاه که درگیری شدید بین اثبات و یا نفی نیما یوشیج در بین طرفداران و مخالفان نیما جریان داشت، در یک اظهار نظر منصفانه می‏گوید: نیما شاعر خوبی بود . . . سبکش یک سبک ترکستانی بود . قصاید خوب داشت . . . افسانه‏اش یک شاهکار است . من خیلی تحت تاثیرش واقع شدم . دو شعر «مرغ بهشتی‏» ، «هذیان دل من‏» تحت تاثیر او ست . اما مجبورش کردند . به نظرم سال 34 بود، اینجا گریه کرد و گفت: تو باز تبریزی داشتی در رفتی من کجا می‏توانستم بروم . گفتم نیما جان آخر تو که «افسانه‏» داری، تو که قصائد داری این‏ها چیست که تو می‏نویسی؟ آن وقت گریه کرد و گفت: مجبورم کردند بعد از آن که کلکش را کندند، آن وقت او را قائد مخربین کردند . . . اعتقادات نیما خوب بود . منتها به عرفان نرسید در همان افسانه می‏بینید خدا با همه چیز هست . . . (8)

3 - حق خواهی و حق گرایی
از بررسی وقایع زندگی و مضمون اشعار و موضع‏گیری‏های فکری و اعتقادی استاد شهریار، به خوبی معلوم می‏شود که وی در طول عمر با برکت‏خویش هم چون سالکی مشتاق و خستگی‏ناپذیر در لحظه لحظه‏های زندگی و مصرع به مصرع اشعار خویش، به دنبال حقیقت است .

در نهایت آرامش و اطمینان خاطر خویش را در مکتب اهل بیت و با کناره‏گیری از مکاتب مختلف می‏یابد و با تمام وجود شعر خود را در راه ترویج فرهنگ اهل بیت و حاکمیت‏بخشیدن به ارزش‏های اصیل اسلامی به کار می‏گیرد . وی خود در این باره می‏گوید: . . . من یک بار سخت دل شکسته شدم . اصل من هم پاک بود ; چون پدرم خیلی پاکیزه و خوش قلب بوده . یک دفعه پنج‏بت را از من گرفتند . . . پانزده سال عشق سوزانی داشتم . . . یکی دیگر مثلا موسیقی بود وقتی که سه تار می‏زدم اشک صبا می‏ریخت . . . دیگر این که صوفی شده بود . گیر درویش‏ها افتاده بودم آن موقع که اسلامی در بین نبود . باز درویشی یک چیز غنیمتی بود . . . اما حالا، حالا که اسلام آمده است . به هیچ اسمی آدم نمی‏تواند خرجش را از امت اسلام جدا کند . . . من هم این پنج‏بت را شکستم . . . (9)

در یک کلام، این عاشق حقیقت پس از پی بردن به ماهیت مدعیان دروغین حقیقت، چه در عرصه تفکر و اندیشه و چه در عرصه‏های سیاسی به ویژه پس از شهریور 1320 که به تعبیر خود استاد در این ایام حق حیات نداشتم! . . . کم کم همان گونه خود گفته است، از همه راه‏ها

و مکتب‏ها و شیوه گذشته زندگی توبه می‏کند و این بار رحل اقامت در آستان اهل بیت می‏اندازد . شعر زیبای «علی ای همای رحمت‏» ره آورد این انقلاب فکری و معنوی استاد است . این شعر به دنبال اشعار بسیار زیبای ولایتی استاد نظیر کاروان دل، علی و شب، یا علی و . . . ده‏هاشعر خوب دیگر صفحات دیوان‏های شعری او را زینت می‏بخشد .

پایان بخش این بحث را، به خاطره خواب بسیار زیبای آیت الله العظمی نجفی مرعشی درباره شعر «علی ای همای رحمت‏» زینت می‏بخشیم . حضرت آیت الله نجفی مرعشی می‏گویند: شبی توسل پیدا کردم با یکی از اولیای الهی را در خواب ببینم، آن شب در عالم خوب دیدم در یکی از زاویه‏های مسجد کوفه نشسته‏ام . امیر مؤمنان حضرت علی (ع) با جمعی حضور دارند . ناگهان آن حضرت فرمودند: شعرای اهل بیت ما را بیاورید . دیدم چند نفر از شعرای عرب را آوردند . حضرت فرمودند: شعرای فارسی زبان را بیاورید . آن گاه محتشم کاشانی و چند تن از شعرای فارسی زبان آمدند . . . سپس حضرت علی (ع) فرمودند: شهریار را بیاورید . شهریار آمد . حضرت به ایشان فرمود: شعرت را بخوان شهریار این شعر را خواند: علی ای همای رحمت تو چه آیتی خدا . . . . که به ما سوا فکندی همه سایه خدا را . . . وقتی شعر شهریار تمام شد ; چون من شهریار را ندیده بودم . فردای آن روز از اطرافیان پرسیدم که شهریار شاعر کیست؟ گفتند: شاعری است که در تبریز زندگی می‏کند . آیت الله مرعشی می‏فرمایند: او را از جانب من به قم دعوت کنید تا او را ببینم . چند روز بعد وقتی شهریار به قم می‏آید . آیت الله نجفی می‏بینند او همان کسی است که در خواب دیده‏اند، بعد آیت الله مرعشی از شهریار می‏پرسند: شعر «علی ای همای رحمت‏» را کی ساخته‏ای؟ ! شهریار با حالت تعجب جواب می‏دهد شما از کجا خبر دارید که من این شعر را ساخته‏ام ; چون من این شعر را نه به کسی داده‏ام نه درباره آن با کسی سخن گفته‏ام . بعد آیت الله مرعشی جریان خوابشان را توضیح می‏دهند . . . شهریار بسیار منقلب می‏شود . بعد وقتی تاریخ سرودن شعر را می‏گوید، معلوم می‏شود در همان شبی که شهریار این شعر را سروده است، آیت الله نجفی مرعشی نیز در خواب آن واقعه را می‏بینند . (10)

بارها استاد شهریار خود می‏فرمودند: این غزل مربوط به دوران تائب شدنم است . (11)

4 - مردم دوستی و همراهی با آنان
شهریار از جمله شاعرانی بود که همیشه با مردم بود، با غم و رنج آنان غمگین و با شادی و نشاط آنان شاد می‏شد . با هوش و زکاوت خاصی که داشت، در تمام پیش آمدها با توده‏های مردم بود . با سرودن اشعار زیبا و نغز، ضمن ابراز علاقه به مردم، باد و نبایدها و خطرهای موجود بر سر راه را به آنان گوشزد می‏کند و با دشمنان مردم و فرهنگ و عقاد آنان به مبارزه برمی‏خیزد .

یک روز با سرودن «حیدر بابایه سلام‏» پرده از روی فریبکاری شیطان بر می‏دارد و با افشای جنایات او نسبت‏به دل دادگی به ندای تمدن دروغین هشدار می‏دهد و بدبختی مردم مستضعف جهان را در نیتجه دچار شدن به وسواس شیطان رجیم یا پیروی از مطامع جهان خواران گمراه و گرسنه چشم می‏داند و راه صحیح رهایی از گرفتاری‏های را، که همانا تبعیت از احکام حیات بخش اسلام است، گوش زد می‏کند .

روزی به جهت‏سرودن اشعار حماسی و انتقادی علیه رژیم طاغوت و سیاست‏های استعماری، او را به انزوا می‏کشانند . به قول خود ایشان حق حیات را از او می‏گیرند و از مطرح شدن او و شعرش جلوگیری می‏کنند و چاپ دیوان او را چهار سال بدون دلیل به تاخیر می‏اندازند و حق دخالت در امور سیاسی و . . . به او نمی‏دهند، چرا که شهریار نه تنها با برنامه غلط و سیاست نادرست نظام همراهی نداشت، بلکه گاهی با سرودن زیباترین اشعار عملکردها و جهت‏گیری‏های فرهنگی و سیاسی طاغوت را به بهترین وجه مورد انتقاد قرار می‏داد . شعر زیبای «سهندیه‏» و «الا تهرانیا انصاف می‏کن‏» از جمله آنهاست . آن گاه که اوج قدرت طاغوت بود، هر گونه محرومیت و حتی ناجوانمردانه لجن مال شدن ظاهری را تحمل کرد، ولی حاضر نگشت که با اهداف و سیاست‏های او همکاری و همراهی داشته باشد .

اما آن گاه که مردم مؤمن و متعهد ایران از سیاست‏ها استعماری و ضد دینی رژیم طاغوت به تنگ آمدند و نهضت اسلامی را آغاز کرد، شهریار در همه عرصه‏ها با مردم بود و با سرودن شعرهای زیبا ضمن افشای جنایات رژیم، مردم را به هر چه بیشتر مقاومت و مبارزه فرا می‏خواند . آن گاه انقلاب شکوهمند اسلامی پیروز شد، همیشه با روشنگری‏های خود حفظ دست آوردهای انقلاب و عدم غفلت از توطئه‏های دشمن را گوشزد می‏کرد و حتی به خاطر همراهی با انقلاب و مردم ناجوانمردانه‏ترین مهنت‏ها را به جان خرید . مقام معظم رهبری در این باره می‏فرمایند: . . . او در همه مواقع حساس انقلاب، نقش مؤثری را ایفا کرد . . . جنگ تحمیلی یکی از سخت‏ترین تجربه‏های ما بعد از پیروزی انقلاب بود . تعداد شعرهایی که شهریار برای جنگ گفته . . . به قدری زیاد است که اگر انسان نمی‏دید و نمی‏شنید، به دشواری می‏توانست آن را باور کند . از مردی که حدود هشتاد سال سن و بلکه بیش از هشتاد سال شگفت‏انگیز است که در مجامع شعری حضور پیدا کند و برای هر مراسمی شعرهایی بگوید . در حالی که، از مثل او چنین توقعی هم نبود . این نشان دهنده نهایت اخلاص و صفا و بزرگواری این مرد بود . به هر حال، شهریار یک شاعر اسلامی و انقلابی بود . در همان اوقاتی که شهریار برای انقلاب شعر می‏سرود، خبر داشتم عده‏ای از روشنفکران وابسته به رژیم گذشته که با شهریار سابقه دوستی داشتند، مرتب به او فشار می‏آورندند و برایش نامه می‏نوشتند و در هجوش شعر می‏گفتند و حتی او را ملامت می‏کردند که تو چرا برای انقلاب اسلامی این چنین دل می‏سوزانی؟ ! ولی او مثل کوه ایستاده بود . . . (12)

به هر حال، چون استاد شهریار در سرد و گرم حوادث همیشه با مردم بود، لذا شعر او درد زبان‏ها شده بود . به خلاف نظر عده‏ای که او را شاعری خود ساخته جدای از مردم معرفی می‏کنند، به شهادت اشعارش وی همیشه با مردم بود . مضمون شعرهایش با فرهنگ و با ادب و عقاید و ارزش‏های مردم عجین شده بود و اگر غیر از این بود، هرگز محبوب دل توده‏های مردم حتی در دور دست‏ترین نقاط کشور واقع نمی‏شد .

ناشناخته‏ترین شاعر معاصر
گرچه شهریار یک عمر به با قلم و بیان خود به فرهنگ اسلایم و ادبیات فارسی خدمت کرد و شعرش نه تنها سرتاسر ایران اسلامی، بلکه بسیاری از کشورهای منطقه را فرا گرفته با این همه باز این تعبیر در حق ایشان تعبیر درستی است که او ناشناخته‏ترین شاعر معاصر ایران است . استاد مهرداد اوستا می‏نویسد: بی تردید در میان سخن وران روزگار از طلوع شعر دری، که با سلطان شاعران رودکی سمرقندی آغاز می‏شود، تاکنون کم‏تر شاعری به روزگار خویش به نام و آوازه‏ای همچون شهریار دست‏یافته است . . . شهریار با این که آوازه و نامی استثنایی بهره‏ور است‏یکی از ناشناخته‏ترین شاعران معاصر پارسی است . . . (13)

بی تردید اگر روزی زمینه‏ای فراهم شود که کنکاش در آثار به جای مانده از استاد شهریار در دستور کار محققان و پژوهشگران فرهنگ و ادبیات قرار گیرد، از این رهگذر ره توشه‏های گران قدری عاید علاقمندان خواهد شد .

لحظه رحلت
استاد سید محمد حسین بهجت تبریزی متخلص به شهریار در سال 1258 در تبریز چشم به جهان گشود و در روز شنبه 26 شهریور 1367، پس از حدود هشتاد سال عمر پر برکت‏به سرای جاودان شتافت .

در آخرین روزهای عمر خود به اطرافیانش گفت: بیش از هشتاد سال زندگی کرده‏ام . آثاری و اولادی دارم که آنها باقیات صالحات من هستند . . . تمایل من چنین است که بعد از مرگم، اگر در تهران خواستند مدفون سازند مرا در جوار مرقد مطهر حضرت عبدالعظیم به خاک بسپارند و اگر در موطنم آذربایجان خواستند دفنمم کنند یا در دامن کوه «حیدر بابا» ، که آن قدر آن را دوست داشتم یا در مقبرة الشعرای تبریز در «سرخاب‏» مدفونم سازند . . . استاد شهریار در آخرین لحظه‏های حیات در حالی که این ابیات از شعر «یا علی‏» را زیر لب زمزمه می‏کردند جان به جان آفرین سپردند .

ای جلوه جلال و جمال خدا علی

در هر چه جز خدا به جلالت جدا علی

در تو جمالی از ابدیت نموده‏اند

ای آبگینه ابدیت نما علی

ای مظهر جمال و جلال خدا علی

یا مظهر العجایب و یا مرتضی علی

از شهریار پیر زمین گیر دست گیر

ای دست گیر مردم بی دست و پا علی (ع)


 1 . از دیباچه بهار «بر صدای خدا» .

2 . یادنامه استاد مهرداد اوستا، صص 297، 298 .

3 . کیهان فرهنگی، ش 2، ص 6 .

4 . شهریار از نگاه حضرت آیت الله خامنه‏ای، ص 20 .

5 . کیهان فرهنگی، ش 2، ص 12 .

6 . از بهار تا شهریار ج 2، ص 258 به بعد از صحبت‏های شهرزاد بهجت تبریزی دختر استاد شهریار .

7 . کیهان فرهنگی، ش 2، ص 7 .

8 . کیهان فرهنگی، ش 2، ص 8 .

9 . کیهان فرهنگی، ش 2، ص 9 .

10 . زندگی شهریار، ص 303 به بعد .

11 . کیهان فرهنگی، ش 2، ص 9 .

12 . شهریار از نگاه حضرت آیت الله خامنه‏ای، 21 .

13 . کیهان فرهنگی، ش 2، ص 12 .


منبع: پایگاه حوزه(سید صادق سید نژاد )

 

ذکر تعجیل فرج رمز نجات بشر است          ما برآنیم که این ذکر جهانی بشود.

 

مدیر تالار های

دانستنی های علمی، نانوتکنولوژِی، نجوم، گیاهان و جانوران 

reza_rasekhekhoon

reza_rasekhekhoon
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : آذر 1390 
تعداد پست ها : 871
محل سکونت : خوزستان

پاسخ به:زندگی نامه برزگان ادبی و شعرا
چهارشنبه 22 شهریور 1391  12:36 AM

بیدل شاعر بزرگ ناشناخته

شعر " بیدل " ، درس شبانه و زمزمه سحرگاه فارسی ‌زبانان خارج از ایران 
گروه فرهنگ و ادب : این از عجایب روزگار است که یکی از بزرگترین شاعران یکی از مهم ترین زبانهای دنیا، در بخشی از قلمرو همان زبان ناشناخته بماند ، همین امرِ عجیب درباره " بیدل " اتفاق افتاد و این بزرگترین شاعر فارسی‌ زبان‌ِ بعد از حافظ ، قرنها در کشور ایران ‌، یکی از کانونهای مهم زبان و ادب فارسی‌ ، گمنام ماند و هنوز هم چندان از هاله گمنامی به در نیامده ‌است‌ ...
در حالی که سالهای سال‌، شعربیدل درس شبانه و ورد سحرگاه فارسی ‌زبانان خارج از ایران بود، در این‌کشور نام و نشانی از او در میان نبود و ادبای رسمی و غیررسمی حتی در حد یک شاعر متوسط هم باورش نداشتند. آنان هم که گاه و بیگاه در حاشیة سخنانشان حرفی از او به میان می‌آوردند، شعرش را نمونة ابتذال می‌شمردند و مایة عبرت‌.
ما در این مجال و مقال می‌خواهیم این راز را سربگشاییم که علت یا علل گمنامی بیدل تا پیش از این چه بوده است و در این میانه اگر تقصیری باشد، متوجه کیست‌; بیدل‌، ادبای ایران‌، افغانستان و هند یا سیاست‌پیشگانی که این ملل را از هم جدا و بیگانه کردند.
پیش از این بسیار کسان کوشیده‌اند توضیح‌دهند که چرا چنان شاعری در چنین سرزمین ادب‌پروری گمنام ماند. هرکسی از ظن‌ّ خود یار این موضوع شده و علتی را مطرح کرده‌است‌. گروهی غموض و پیچیدگی شعر بیدل را عامل اصلی دانسته‌اند; گروهی تفاوت زبان فارسی دو سرزمین را; گروهی مکتب بازگشت و...
نگارندة این سطور، چنین می‌پندارد که هیچ یک از این عوامل به تنهایی نمی‌توانسته‌اند تعیین‌کننده باشند. مجموعة اینها دخیل بوده و در کنار اینها، یک عامل مهم و مغفول‌ماندة دیگر هم وجود داشته که اینک به تفصیل‌، از آن سخن خواهیم‌گفت‌. پس نخست باید نارسایی توجیهات بالا را فرانماییم و آنگاه‌، به نکات نگفته‌ای که در میان بوده است‌، برسیم‌.
غموض و پیچیدگی به چند دلیل نمی‌توانسته تنها مانع شهرت شعر بیدل در ایران باشد. نخست این که شعر او چندان که می‌گویند هم پیچیده نیست‌. اگر کسی با سنّت ادبی مکتب هندی و بعضی چم و خم های کار این شاعر آشنا باشد، چندان مشکلی در پیش نخواهدداشت‌. شعر بیدل نه واژگان غریبی دارد و نه تلمیحات دور از دسترسی‌. گذشته از آن‌، همین شاعر در افغانستان تا حد قابل ملاحظه‌ای شناخته شده‌است‌. خوب چگونه می‌شود شعری برای مردم افغانستان ساده و قابل‌فهم باشد و برای همزبانان آن‌ها در ایران‌، نه‌؟ با آن که در ایران‌، هم میزان سواد و مطالعه بیشتر است و هم وضعیت آموزش ادبیات فارسی بهنجارتر. دیگر این که اگر مشکل اصلی همین بوده است‌، چرا در این سالها این شاعر در این کشور جا باز کرده است‌؟ یعنی حالا آن پیچیدگی‌ها رفع شده است‌؟
بعضی چنین عنوان کرده‌اند که علت گمنامی بیدل در ایران و اشتهار او در افغانستان‌، تفاوتهای زبان فارسی دو کشور است و بیدل که به هر حال به افغانستان نزدیک‌تر بوده است‌، در آن جا مقبولیت بیشتری یافته‌است‌.
این حرف هم اساس درستی ندارد. اصولاً تفاوت زبان فارسی دو کشور ـ به‌ویژه زبان ادبی ـ آن قدر نیست که قابل توجه باشد. زبان محاوره در حد بعضی واژگان و ساختارهای نحوی تفاوت‌هایی دارد و در ادبیات داستانی کمابیش ردّ پای آن را می‌بینیم ولی آنگاه که پای شعر به میان می‌آید، همین اندک تفاوت هم از میان برمی‌خیزد. خلیل‌الله خلیلی‌، حاجی دهقان‌، صوفی عشقری‌، علاّمه بلخی‌، واصف باختری‌، قهّار عاصی و سیدابوطالب مظفّری با همان زبانی شعر گفته‌اند که ملک‌الشعرا بهار، شهریار، اخوان ثالث‌، سهراب سپهری‌، مهرداد اوستا، علی معلّم و قیصر امین‌پور; و وجود تک‌وتوک واژه‌های محلی و تفاوت‌های اندک دستورزبان نمی‌تواند زبان شعر دو کشور را از هم جدا کند. بر فرض که چنین باشد هم این پرسش پیش می‌آید که مگر بین زبان فارسی هند و افغانستان تفاوتی وجود نداشته‌؟ پس چگونه شعر بیدل به افغانستان راه پیدا کرده‌است‌؟
امّا ظهور مکتب بازگشت ادبی در ایران‌، می‌تواند عامل اصلی‌تری قلمداد شود، هرچند این هم تنها عامل نیست‌. در واقع این دورة فترت و عقب‌گرد، دیواری شد بین شاعران مکتب هندی و جامعة ایران‌. نه تنها بیدل‌، که صائب و کلیم و دیگران هم در آن سوی دیوار قرارگرفتند و سالها مطرود و منفور ادبای بازمانده از بازگشت بودند. در این میانه حزین لاهیجی سرنوشت عجیب ‌تری یافت‌. او آن قدر در ایران گمنام بود که شاعری فرصت‌طلب یکی‌یکی غزل‌هایش را در مطبوعات به نام خود چاپ کرد و نه تنها کسی متوجه نشد بلکه همه از قوت شعر آن شاعر ـ و در واقع‌، قوت شعر حزین ـ مبهوت مانده‌بودند!1
نگاهی به آثار و نظریات ادبای سنتی قبل و بعد از مشروطه روشن می‌کند که آنان‌، تا چه حد با مکتب هندی بیگانه ـ و حتی معارض ـ بوده اند. کم‌کم کسانی چون مرحوم امیری فیروزکوهی‌، محمد قهرمان و دیگران پا پیش گذاشتند و شاعران آن مکتب را مقبولیتی دوباره بخشیدند. در مقابل‌، در افغانستان بازگشت ادبی به این شکل و این شدّت رخ نداد. رکود و انحطاط، بود; امّا در قالب مکتب هندی‌. و چنین شد که رشتة ارتباط ادبای افغانستان با شاعران مکتب هندی گسیخته نشد.
این می‌تواند علتی قابل توجه برای گمنامی بیدل در ایران باشد، ولی باز هم تنها علت نیست‌; چون این مانع برای همه شاعران مکتب هندی به طور یکسانی وجود داشته‌است‌. چرا در این میانه بیدل تا سالهای اخیر همچنان غریب ماند و طرفداران مکتب هندی هم به صائب و اقران او بسنده کردند؟
یک علّت دیگر هم وجود دارد که علّتی فرعی است نه اصلی‌، یعنی عوارض علل دیگر را تشدید می‌کند و آن‌، کاهلی و پخته‌خواری رایج در تحقیقات ادبی است‌. وقتی جامعه دچار کاهلی باشد، بیشتر کسان‌، به نقل قول سخنان مشهور بسنده می‌کنند و خود در پی تحقیق بر نمی‌آیند. بسیاری از ادبا، بدین‌گونه‌، به تکرار حرفهای دیگران بسنده کردند که حاکی از غموض و افراط در شعر بیدل بود.
راقم این سطور می‌پندارد که در این میانه یکی از علل و موجبات اصلی قضیه پنهان مانده یا پنهان نگه‌داشته شده است‌. پیش از آن که بر آن عامل‌، روشنی بیفکنیم‌، لازم می‌افتد که حاشیه‌ای در این جا بگشاییم‌.
در واقع ماجرا از آن جا شروع‌ شد که در مشرق زمین‌، « وطن سیاسی‌» جای « وطن فرهنگی ‌»2 را گرفت و ادب ‌دوستان هر کشور از کشورهای دست‌ساختة استعمار، کوشیدند برای خود هویتی مستقل از دیگران دست و پا کنند و احیاناً خرده‌رقابتی هم با بقیه داشته ‌باشند. در روزگاران پیش‌، این بحثها نبود و دادوستد سالم فرهنگی در تمام اقالیم فارسی‌زبانان رواج داشت‌. امیرخسرو دهلوی به پیروی از نظامی گنجوی هشت‌بهشت می‌سرود; مولانای بلخی‌، عطار نیشابوری و سنایی غزنوی را روح و چشم خود می‌دانست‌; عبدالرحمان جامی به اقتفای سعدی شیرازی بهارستان می‌نوشت و بیدل دهلوی کلام حافظ شیرازی را هادی خیال خود می‌خواند4. و فراموش نکنیم که این همه‌، با وجود مرز های سیاسی بین سرزمین‌های فارسی‌زبان و با وجود حکومتهایی گاه متخاصم رخ می‌داد.
باری در دو سه قرن اخیر، قضایا به گونة دیگری رقم خورد. با پیدایش مرزهای سیاسی به شکل امروزین‌، گویا مرزی هم در بین دلهای فارسی‌زبانان ـ و بل همة مسلمانان ـ کشیده‌شد. هرچند اهالی این قلمروها همان نگرش جامع را داشتند، دولتمردان و وابستگان فرهنگی آن‌ها به «بزرگداشت بزرگداشت مفاخر ملّی‌» اکتفا کردند. در تاجیکستان‌، بزرگداشت رودکی و ناصرخسرو باب شد; در افغانستان نام سنایی و جامی ـ و تا حدودی مولانا ـ بیش از پیش بر سر زبانها افتاد و در ایران هم البته فردوسی حرف اول را می‌زد چون دولتمردان آن روز این کشور، از این شاعر استفاده‌ای هم در جهت مقابله با عرب ـ و در باطن مقابله با اسلام ـ می‌کردند. برای فارسی‌زبانان پاکستان‌ِ امروز هم چاره‌ای جز این نماند که به اقبال پناه ‌ببرند.
امّا در ایران ـ که اکنون مورد بحث ماست ـ این ملی‌گرایی شکل ویژه‌ای یافت‌. ملی‌گرایان ـ که البته از سوی دربارهای دو پهلوی هم حمایت می‌شدند ـ به بزرگداشت مفاخری که در ایران کنونی زیسته بودند بسنده نکردند و کوشیدند حتی‌الامکان دیگر بزرگان دانش و ادب را هم با عنوان «ایرانی‌» پاس بدارند. در نتیجه مولانا، سنایی‌، رودکی و ناصرخسرو ایرانی شدند و البته در خور تعظیم و تکریم‌. توجیهش هم این بود که اینان به هر حال در گوشه‌ای از قلمرو ایران قدیم زیسته بودند، حالا اگر هم بلخ و غزنه و سمرقند در کشورهای مجاور قرار دارند، چندان مهم نیست‌. خوب در این میان بزرگانی هم بودند که ملی‌گرایان با هیچ توجیهی نمی‌توانستند آن‌ها را ایرانی قلمداد کنند، چون آنان نه در ایران متولد شده‌بودند; نه در این جا درگذشته‌بودند; نه در سرزمین‌های تحت نفوذ حکومت مرکزی ایران زیسته بودند و نه باری به این حوالی سفر کرده‌بودند.5 این بزرگان عمداً یا سهواً از قلم افتادند. نگارندة این سطور بنابر قرینه‌هایی معتقد است که این امر در گمنامی بیدل در ایران دخلی تمام داشته ‌است‌.
البته‌، برای این که اسپ انتقاد را یکسویه نتاخته و همة گناه‌ها را به گردن دوستان ایرانی خویش نینداخته باشیم‌، باید تصدیق کنیم که این انحصارِ همة مفاخر ادب به ایران‌، آن‌قدرها هم غیرطبیعی نبوده‌است‌. ادبای ایران باری به هر جهت این بزرگان را قدر دانستند و از میراث ادبی آن‌ها پاسداری کردند. در آن روزگاری که همة همّت و تلاش دولتمردان افغانستان و تاجیکستان (در واقع دولتمردان شوروی سابق‌) بر محو زبان فارسی از آن دو کشور بود، اگر ایرانیان هم نسبت به آن دسته از مفاخر ادب فارسی که در افغانستان و تاجیکستان کنونی زیسته بودند، بی‌توجه می‌ماندند، چه بسا که همه زیان می‌کردیم‌، چون منکر نمی‌توان شد که ما هم از حاصل تحقیقات همزبانان خود در این سوی مرز بسیار بهره‌ها برده‌ایم‌. ما سالها مثنوی‌معنوی و دیوان‌شمس چاپ ایران را خوانده‌ایم همچنان که دیوان حافظ و شاهنامة فردوسی را.6
حرف خود را بگیریم دنبال‌. گفتیم بر این ادعا که «ملی گرایی حاکم بر ایران در قبل از انقلاب‌اسلامی‌، از دلایل عمدة گمنامی بیدل در این کشور بوده‌است‌» قرینه هایی موجود است‌.
قرینة یک‌: همین که علاوه بر بیدل‌، دیگر شاعران خارج از قلمرو ایران کنونی هم کم‌وبیش دچار این گمنامی شده‌اند، نشانة خوبی بر صحت ادعای ما است‌. امیرخسرو دهلوی‌، فیضی دکنی‌، ناصرعلی سرهندی‌، غنی کشمیری‌، واقف لاهوری‌، کمال خجندی‌، سیف فرغانی و دیگر کسانی از حوالی هند و ماورأالنهر هم سرنوشتی مشابه بیدل یافته‌اند. می‌پذیرم که اینها شاعرانی در حد حافظ و سعدی و فردوسی نبوده‌اند ولی حداقل در حدّ اهلی شیرازی و هاتف اصفهانی ـ مثلاً ـ ظرفیت مطرح‌شدن داشتند. به راستی اگر غنی‌کشمیری‌، غنی اصفهانی می‌بود و کمال خجندی‌، کمال شیرازی‌; در ایران شهرتی بیش از اکنون نمی‌داشتند؟
قرینة دو: بیدل کی در ایران مطرح شد؟ در سالهای اول بعد از انقلاب اسلامی که گرایش‌های ملی‌گرایانه به‌شدت تضعیف شده و اندیشه‌های جهان‌شمول اسلامی در حال تقویت بود. جالب این که بیدل را ادبای بازمانده از دوران شاهی مطرح نکردند، بلکه نسل نسبتاً جدیدی پیش‌قدم شد که نگرشی فراتر از مرزهای ملی داشت‌.
قرینة سه‌: در سال‌های اخیر، علاوه بر بیدل‌، بعضی دیگر از شاعران شبه‌قاره و ماورأالنهر هم در جامعة ایرانی بازشناسی شده‌اند و یا در حال مطرح‌شدن هستند. جوانانی از نسل انقلاب به معرفی شاعرانی چون واقف لاهوری‌، غالب دهلوی و امثال اینها پرداخته‌اند. گذشته از آن‌، در این سالها، متولیان فرهنگی جمهوری اسلامی ایران کارهای ارزنده‌ای برای طرح شعر و ادب فارسی‌ِ خارج از ایران کنونی کرده‌اند و این بذر بویژه در کتابهای درسی پاشیده شده‌است‌. به‌راستی هیچ رابطه‌ای بین این قضایا و افول ملی‌گرایی نمی‌توان یافت‌؟
امّا اینها فقط چند قرینه بود. بد نیست که یک سند هم ارائه کنیم تا معلوم شود که بیراه هم نگفته‌ایم‌. پژوهشگر ارجمند جناب دکتر محمدجعفر یاحقی در مقاله‌ای که در معرفی کتاب شاعر آینه‌ها نوشته‌اند، می‌گویند: «اگر بیدل در حوزة جغرافیایی ایران‌... غریب افتاده است‌، شاید هم لختی از آن روست که اینان از نوع وطنی آن صائب و کلیم و طالب آملی را دارند، با ذهن و زبانی مأنوس‌تر و تصویرها و آهنگ‌هایی دلپسندتر و جاافتاده‌تر، بی‌شک کوشش دلباختگان سبک هندی و صائب‌دوستان و ارائة پژوهشهای بیش‌وکم از دنیای شعر و اندیشة او هم می‌تواند به عنوان پشتوانة علمی این سلیقه‌، ذوق و شعرپسندی عامة فارسی‌زبانان را به صائب و اقمار او منعطف کند.»7 به نظر ایشان وقتی «نوع وطنی‌» شاعر در میان باشد دیگر نیازی به نوع خارجی آن ـ مثلاً ـ نیست‌. ایشان سپس تلویحاً پیشنهاد کرده‌اند که خوب است محققان‌ِ صائب‌دوست‌، پژوهشهایی دربارة صائب و اقمار او انجام دهند تا به عنوان پشتوانة علمی این سلیقه (سلیقة مردم ایران‌) ذوق و شعرپسندی عامة فارسی‌زبانان به این سو منعطف شود. البته باید حسن نظر آقای دکتر یاحقی و دلسوزی ایشان نسبت به دیگر ملل فارسی زبان را قدر دانست‌، ولی واقعیت این است که مردم افغانستان آن‌قدرها هم با صائب و اقمار او ناآشنا نیستند و این شاعران در آن کشور قدر و عزّتی در حدّ شأن خویش دارند. شعر این‌دو در کتاب‌های درسی افغانستان چاپ می‌شود، شاید بیشتر از کتابهای درسی ایران‌. در روزگاری که در ایران‌، شاعری یکی یکی غزلهای حزین لاهیجی را به نام خود چاپ می‌کند و تا مدتها کسی خبردار نمی‌شود، در افغانستان مرحوم قاری عبدالله دربارة این شاعر تحقیق می‌کند و رساله می‌نویسد. بله‌، این را می‌پذیرم که مردم ما به این شاعران عنایتی در حد بیدل نکرده‌اند، ولی شاید این‌، به قوّت بیدل برگردد، نه به ناآشنایی مردم افغانستان با دیگران‌.
البته اکنون شاید یک انگشت انتقاد بر سخن این حقیر نهاده شود و آن این که‌: «اگر ملی‌گرایی مانع مطرح‌شدن بیدل در ایران کنونی شده‌است‌، چگونه این مانع برای اقبال لاهوری وجود نداشت و چرا او تا این مایه در این کشور شهرت یافت‌؟» البته ما این امر را تنها مانع برای اشتهار بیدل نشمرده و دیگر عوامل را نیز دخیل می‌دانیم‌، که آنها در مورد اقبال وجود نداشت‌. ثانیاً اقبال هم بیشتر به مدد کسانی مطرح شد که تفکری اسلامی ـ و نه ملی ـ داشتند نظیر شهید مطهری‌، دکتر شریعتی‌، مرحوم سید غلامرضا سعیدی و دیگران‌. احیاناً در این میان بعضی ملی‌گرایان هم که سنگ اقبال را به سینه می‌زدند، باز می‌خواستند به نحوی گرایشهای خود را در ماجرا دخیل ساخته و اقبال را هم به نفع این دیدگاه‌ها مصادره کنند. کافی است که مقدمه و پاورقی‌های «کلیات اشعار فارسی مولانا اقبال لاهوری‌» چاپ کتابخانة سنایی را بخوانیم‌:
«اگر نام و آثار هندیانی که شعر فارسی سروده‌اند، در تذکره‌ای جمع شود خود معرف یک شاخة مهم و پرارزش ادب ایرانی خواهد بود.» (از مقدمة ناشر)
«اقبال برای حسن تأثیر آثار بلند خود آن‌ها را در قالب شعر آن هم شعر فارسی ریخته است و در این کار از شیوة شاعران بزرگ و اندیشمندان واقعی ایران پیروی کرده‌است‌.» (از مقدمة چاپ دوم‌)
و بالاخره در صفحة 142 این کتاب و در حاشیة مصراع «زمین به پشت خود الوند و بیستون دارد» می‌خوانیم‌; «علاقه و عشق مولانای لاهور به ایران به حدی است که وقتی می‌خواهد از کوهی نام ببرد و معنی شعر هم ایجاب می‌کند که این کوه هرچه گران‌تر و عظیم‌تر باشد، باز هم هیمالیای بدان عظمت را که در اقلیم هند سر برافراشته نمی‌نگرد و به الوند و بیستون توجه می‌فرماید.»
علاقة فراوان اقبال به ایران قابل انکار نیست و البته نیاز به چنین دلایل نااستواری هم ندارد. ولی در مصراع بالا، کاربرد آن دو کلمه وجهی دیگر دارد. الوند و بیستون دیگر مشخصات جغرافیایی خود را کنار نهاده و به نمادهایی شاعرانه بدل شده‌اند. می‌دانیم که در شعر، نمی‌توان ارتفاع‌سنج به دست گرفت و بلندی کوه‌ها را اندازه گرفت‌. شاید آقای احمد سروش (نگارندة حاشیة فوق‌) انتظار داشته‌اند اقبال در آن غزل و با آن حال و هوا بگوید «زمین به پشت خود اینک هیمالیا دارد». باری‌، اگر قضایا به آن‌گونه باشد که جناب احمد سروش گفته‌اند، باید مولانای بلخی هم شیفتة هندوستان بوده‌باشد که با وجود رود جیحون در حوالی زادگاه خویش‌، از گنگ (گنگا) سخن می‌گوید8 و در مقابل‌، بیدل‌دهلوی از شدت علاقه و عشق به بلخ‌، گنگای با آن عظمت را نمی‌نگرد و به جیحون توجه می‌فرماید!9
باز هم حرف خود را بگیریم دنبال‌. تا حال از دلایل گمنامی بیدل در ایران گفتیم و کوشیدیم که دلیلی مغفول ولی مهم به آنها بیفزاییم‌. حالا می‌پردازیم به موقعیت فعلی بیدل در جامعة ادبی ایران‌.
پیش از انقلاب اسلامی‌، یکی دو تن از شاعران و منتقدان ایرانی با بیدل انس و الفتی داشتند ولی این‌، به جریانی فراگیر بدل نشده‌بود. مشهور است که سهراب سپهری شاعر بلندآوازة نوگرا سر و سری پنهانی با بیدل داشته‌است‌. البته بعضی‌ها منکر وجود چنین رابطه‌ای هستند و بنابر همین‌، آقای حسن حسینی در کتاب « بیدل‌، سپهری‌، سبک‌هندی‌ » کوشیده ‌است این رابطه را اثبات کند. از قول مشفق کاشانی‌، غزلسرای معاصر ایران هم نقل شده‌است که ایشان دیوان شعر بیدل را نزد سپهری دیده‌اند.
دکتر شفیعی ‌کدکنی نخستین شاعر و منتقد ایرانی است که در سال‌های دهة چهل‌، دو مقاله دربارة بیدل نوشت و از این حیث فضل تقدم را از آن خود کرد.10 امّا چرا تا سالهای اخیر ـ یعنی زمان چاپ «شاعر آینه‌ها» ـ دیگر ایشان سخنی از بیدل به میان نیاورد؟ به طور قطعی نمی‌توان پاسخ داد، ولی به نظر می‌رسد آقای دکتر شفیعی در آن دو دهه سروکار زیادی با شعر بیدل نداشته است‌. ایشان با وجود نگارش آن دو مقاله‌، بیدل را شاعر موفقی نمی‌دانسته است و حتی در آن دو مقاله هم ستایش خاص و درخوری نسبت به این شاعر ندارد. مقایسة نظریات دکتر شفیعی در بارة بیدل‌، نشان می‌دهد که ایشان به طور ناگهانی و در سالهای نخست دهة شصت به این شدّت علاقه‌مند شعر بیدل شده و پیش از آن چندان رغبتی به آن نداشته‌است‌. به‌راستی توجه نسل جوان شاعران ایران در اوایل انقلاب اسلامی به بیدل‌، دکتر شفیعی را به بازخوانی شعر او تشویق نکرده‌است‌؟
و علی معلم ‌، مثنوی‌ سرای معروف معاصر، گویا نخستین شاعر برجستة ایرانی است که به بهره گیری خود از شعر بیدل تصریح می‌کند.11 از دیگر شاعران یک نسل پیش‌، مرحوم مهرداد اوستا گویا مختصر ارادتی به بیدل داشته است ـ بعضی از دوستانی که از نزدیک با ایشان معاشرت داشتند چنین می‌گفتند ـ و هم ایشان بود که غزلیات بیدل چاپ کابل را برای عکس‌برداری و چاپ در اختیارمیرشکاک قرارداد.
پیش از انقلاب اسلامی‌، جز آنچه در بالا آمد، ردّ پای چندانی از بیدل در ایران نمی‌توان یافت‌; ولی پس از آن‌، این آشنایی‌های پراکنده به یک موج جدی بدل شد، موج بیدل‌گرایی‌. نخستین نشانة این موج‌، چاپ غزلیات بیدل بود از سوی نشر بین‌الملل و با کوشش یوسفعلی میرشکاک (با اسم مستعار منصور منتظر) در سال 1364. چندی بعد (1366) کتاب «شاعر آینه‌ها» از دکتر شفیعی منتشر شد در انتشارات آگاه که مجموعه‌ای از مقالات ایشان دربارة بیدل بود همراه با گزینه‌ای از غزل‌ها و رباعی‌های بیدل‌. پس از آن و به فاصلة اندکی « بیدل‌، سپهری‌، سبک ‌هندی‌» حسن حسینی منتشر شد و از سوی انتشارات سروش‌.
شاعر آینه‌ها در ظرف پنج سال (1366 تا 1371) به چاپ سوم رسید و ارزش این استقبال را نیز داشت‌.
در کنار این موج انتشار کتاب‌، موجی از بیدل‌گرایی هم در جمع شاعران نسل انقلاب پدیدآمد و این موج تا آن جا شدت پیدا کرد که بعضی آن را یک جریان افراطی دانسته و «بیدل‌زدگی‌» نامیدند. به هر حال ردّ پای بیدل را در شعر اکثر شاعران برجستة این نسل می‌توان پیدا کرد مثل علی معلّم‌، حسن حسینی‌، یوسفعلی میرشکاک‌، ساعد باقری‌، علی‌رضا قزوه‌، عبدالجبار کاکایی و عده‌ای دیگر از جوانترها.
با این همه‌، بعضی از ادبا و استادان دانشگاه‌، مطرح شدن بیدل را در ایران چندان جدی و پایدار نمی‌پنداشتند و با تردید به قضیه می‌نگریستند. دکتر یاحقی در همان مقاله‌ای که ذکرش رفت‌، چنین پیش‌بینی کردند که‌: «بعد از این نه تنها خوانندگان معمولی و دانشجویان بی‌حوصله‌، بلکه به نظر می‌رسد که محققان و پژوهشگران هم با وجود کتاب سهل‌التناول دکتر شفیعی از مراجعه به اصل دیوان شاعر تن خواهند زد و دیوان چاپ کابل با آن حجم و قطع چشمگیر که ممکن بود روزی در ایران به ضرورتی تجدید چاپ شود، روی چاپخانه را هم به خود نخواهد دید.»12
ولی زمان ثابت کرد که حضور بیدل‌، جدی‌تر از اینهاست‌. او شاعری نیست که بتوان در یک گزیدة شعر خلاصه اش کرد. پس از آن پیش‌بینی‌، دوبار دیگر هم متن کامل غزلیات بیدل چاپ کابل با تیراژ مجموعی حدود هفده‌هزار نسخه و به کوشش آقای حسین آهی و به وسیلة انتشارات فروغی در ایران تجدید چاپ شد و هم اکنون نیز در بازار به زحمت پیدا می‌شود.
یوسفعلی میرشکاک که باری به چاپ غزلیات بیدل در ایران همت کرده ‌بود، در کوشش بعدی خود به عکسبرداری از نسخة کابل بسنده نکرد و مثنوی «محیط اعظم‌» بیدل را با تصحیح‌، تحشیه و حروفچینی جدیدی به چاپ رساند (در انتشارات برگ و در سال 1370). از رباعیات بیدل‌، تا کنون دو گزیده در ایران منتشر شده است‌، یکی با نام «گزیدة رباعیات بیدل‌» به کوشش شاعر مهاجر افغانستانی عبدالغفور آرزو (در انتشارات ترانه مشهد) و دیگری با نام «گل چاربرگ‌» به کوشش آقای مهدی الماسی (در انتشارات مدرسه‌). کتاب دیگر، «عبدالقادر بیدل دهلوی‌» است‌، نوشتة پروفسور نبی هادی از ادبای هندوستان که با ترجمة دکتر توفیق سبحانی به چاپ رسیده‌است (نشر قطره‌، تهران‌، 1376). کتاب دیگر، عنوان کلیات بیدل را با خود دارد و در ظاهر نخستین کلیات بیدل است که در ایران به چاپ می‌رسد. می‌گویم «در ظاهر» چون به دلیلی نامعلوم‌، رباعیات این شاعر را که از بخش‌های اصلی دیوان اوست‌، در خود ندارد. این کلیات بی‌رباعیات‌، با مقابله و تصحیح آقایان پرویز عباسی داکانی و اکبر بهداروند در سه جلد و به وسیلة انتشارات الهام چاپ شده‌است و البته بسیار فاصله دارد با آنچه یک تصحیح و مقابلة جدی می‌توان خواند.
در این میان البته مهاجران افغانستانی مقیم ایران نیز پر بیکار نبوده‌اند. آقای عبدالغفور آرزو علاوه بر کتاب فوق‌، دو کتاب دربارة بیدل چاپ کرده است‌، یکی «بوطیقای بیدل‌» (انتشارات ترانه‌، مشهد، 1378) و دیگری «خوشه‌هایی از جهان‌بینی بیدل‌» (انتشارات ترانه‌، مشهد، 1381). هم‌چنان «نقد بیدل‌» علاّ مه صلاح‌الدین سلجوقی دانشمند متأخر افغانستان به همّت یکی از ناشران افغانستانی تجدیدچاپ شده است ( انتشارات عرفان‌، تهران‌، 1380) و کتابی در شرح شعرهای بیدل از محمدعبدالحمید اسیر بیدل‌شناس متأخر افغانستان با عنوان «اسیر بیدل‌» آمادة چاپ است‌.
این‌، گزارشی مختصر بود از کارهایی که تا کنون دربارة بیدل در ایران انجام شده یا در حال انجام است‌. البته هنوز عموم جامعة ایرانی با این شاعر رابطه‌ای نیافته‌اند و این طبیعی است چون سیر معرفی چهره‌های گمنام ادبی همواره از خواص به عوام است و طبیعتاً تدریجی و آرام‌. به هر حال با وضعیت فعلی می‌توان پیش‌بینی کرد که بیدل در آینده‌ای نه چندان دور در ایران شهرتی فراوان خواهدداشت‌. قرینة خوب این پیش‌بینی هم استقبال خوب جامعة ایرانی از شعرهای چاپ‌شدة بیدل بوده‌است‌. می‌گوییم استقبال خوب‌، چون تا کنون حدود بیست هزار نسخه از غزلیات بیدل در ایران به فروش رسیده است و این در بازار فعلی کتاب‌، رقم کمی نیست‌. همین غزلیات (در قالب کلیات او) در افغانستان فقط یک بار به چاپ رسیده در سال 1342 و آن هم با تیراژ 3000 نسخه که هنوز هم شاید در کتابفروشی‌های کابل پیدا شود. البته درصد بالای بی‌سوادی‌، فقر اقتصادی و نابسامانی افغانستان‌، فروش اندک کتاب را در آنجا توجیه می‌کند و در آن سخنی نیست‌. ما فقط خواستیم میزان فعلی توجه به بیدل در ایران را نشان دهیم‌. آیا این استقبال گسترده نمی‌تواند شهرت فراوان بیدل در آیندة این کشور را نوید دهد؟
* محمد کاظم کاظمی ؛ شاعر مهاجر افغان از زبان و موقعیت ادبی عبدالقادر بیدل دهلوی

پی نوشتها:


1ـ البته پس از مدتی دکتر شفیعی‌کدکنی متوجه این سرقت بزرگ ادبی شد و با چاپ مقاله‌ای آن را فاش کرد. شرح این قضیه از زبان دکتر شفیعی در کتاب «شاعری در هجوم منتقدان‌» ایشان آمده‌است‌.
2ـ این تعابیر از محقق نامدار کشور ما نجیب مایل‌هروی به وام گرفته شده‌است‌. ایشان در این زمینه شرح و بسطی هم داده‌اند که در کتاب «بگذار تا از این شب دشوار بگذریم‌» ایشان آمده‌است‌.
3ـ عطار، روح بود و سنایی دو چشم او / ما از پی سنایی و عطار آمدیم
4ـ بیدل‌، کلام حافظ شد هادی خیالم / دارم امید کاخر مقصود من برآید (غزلیات بیدل‌، نشر بین‌الملل‌، صفحة 398)
5ـ شادروان دکتر عبدالحسین زرین‌کوب باری در کتاب «سیری در شعر فارسی‌»، امیرخسرو دهلوی را یکی از «شاعران ایران در خارج از دنیای ایران‌» دانسته است‌. غرض این که این گرایشهای ملی‌گرایانه حتی آن استاد ارجمند را هم به چنین تعبیر متناقض‌نمایی وادار کرده است‌، در حالی که به راحتی می‌شد گفت «شاعران فارسی‌زبان اهل سرزمین هند» و این سخن‌، بسیار دقیق‌تر و منصفانه‌تر می‌بود.
6ـ تا جایی که نگارندة این سطور اطلاع دارد، در افغانستان نخستین چاپ مثنوی‌معنوی در سال 1361 یا 1362 و به وسیلة انتشارات بیهقی انجام شد. البته همان هم صورت عکسبرداری شدة یکی از نسخ چاپ ایران بود.
7ـ «شاعر آینه‌ها»، کیهان فرهنگی‌، سال پنجم‌، شمارة 4، تیرماه 1367، صفحة 34
8ـ اسحاق شو در نحر ما، خاموش شو در بحر ما / تا نشکند کشتی‌ّ تو در گنگ ما، در گنگ ما
(کلیات شمس‌، با تصحیحات و حواشی بدیع‌الزمان فروزانفر، چاپ سوم‌، امیرکبیر، تهران 1363، جلد اول‌، صفحة 8)
9ـ حوادث مژدة امن است اگر دل جمع شد بیدل / گهر افسانه داند شورش امواج جیحون را (غزلیات بیدل‌، چاپ نشر بین‌الملل‌، صفحة 126)
10ـ این دو مقاله بعداً در کتاب «شاعر آینه‌ها»ی ایشان چاپ شده‌اند. البته شنیده‌ام که پیش از ایشان نیز شادروان محمّد عباسیه کهن از شاعران خطّة گیلان دربارة بیدل مقاله یا مقاله‌هایی به چاپ رسانده‌است‌.
11ـ بر سخن غالب نشد چون ما، معلم‌! تا کسی / ریزه‌خوار خوان عبدالقادر بیدل نشد (رجعت سرخ ستاره‌، صفحة 189)
12ـ « شاعر آینه ‌ها »، کیهان فرهنگی‌، سال پنجم‌، شمارة 4، تیرماه 1367، صفحة 35

*نويسنده: محمد کاظم کاظمی
منبع: خبرگزاری مهر

 

ذکر تعجیل فرج رمز نجات بشر است          ما برآنیم که این ذکر جهانی بشود.

 

مدیر تالار های

دانستنی های علمی، نانوتکنولوژِی، نجوم، گیاهان و جانوران 

reza_rasekhekhoon

reza_rasekhekhoon
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : آذر 1390 
تعداد پست ها : 871
محل سکونت : خوزستان

پاسخ به:زندگی نامه برزگان ادبی و شعرا
چهارشنبه 22 شهریور 1391  12:36 AM

باباطاهر همدانى

نام اين عارف ربانى در همه مأخذ ايرانى و خارجى باباطاهر ذکر شده است. اين شاعرِ دَر دو بيتى‌هايش خود با روشنى بر اين نام و نشانى تأکيد مى‌کند. 
 
 مو از روز ازل 'طاهر' بزادم  ازين رو نام باباطاهر ستم 
 
 
باباطاهر از شعراى نامى و مشايخ بزرگ طريقت در اوايل قرن پنجم يعنى دوران بارورى دانش معرفت در ايران مى‌باشد. ولادتش در همدان مى‌بايست در اوايل قرن چهارم هجرى باشد. بعضى از محققين هم تولدش، را با استفاده از حساب حروف ابجد از اين دو بيتى استخراج کرده‌اند و سال تولدش را ۳۲۶ دانسته‌اند. 
 
 من آن بحرم که در ظرف آمد ستم  من آن نقطه که در حرف آمد ستم 
 سر الفى الف قدى برآيو  الف قدم که در الف آمد ستم 
 
 
از نام پدر و گذشتگان او اطلاع درستى در دست نيست و آنانکه پدرش را فريدون دانسته‌اند بنابه نوشتهٔ مرحوم سعيد نفيسى در جلدِ اول کتاب تاريخ نظم و نثر در زبان فارسى درست نيست زيرا او خود شاعرى بود از گُردان فارس که خود داراى دو بيتى‌هائى است. در نزديکى خاکدان باشکوه و بى‌پيرايه‌اش که ساختمانى ساده دارد گورى به‌نامِ فاطمه لارى مى‌باشد که گروهى آن را دايه‌اش دانسته‌اند و گروهى ديگر آن را معشوقه و خواهرش ذکر کرده‌اند. درباره سال مرگش نجم‌الدين ابوبکر راوندى در کتاب راحةالصدور که در سال ۵۹۹ براى سلجوق‌شاه ابوالفتح کيخسرو نوشته است اينگونه به معرفى باباطاهر پرداخته است: شنيدم که چون سلطان طغرل‌بک به همدان آمد از اولياء سه پير بودند، باباطاهر و باباجعفر و شيخ‌حمشاد. کوهکى است بر در همدان آن را خضر خوانند بر آنجا ايستاده بودند، نظر سلطان بر ايشان آمد کوکبهٔ لشکر بداشت و پياده شد و با وزير ابونصر اسکندرى پيش ايشان آمد و دست‌هايشان ببوسيد باباطاهر پاره‌اى شيفته‌گونه بودي، او را گفت اى ترک با خلق خدا چه خواهى کرد. سلطان گفت آنچ تو فرمائى باباطاهر گفت آن کن که خدا مى‌فرمايد..... سلطان بگريست و گفت چنين کنم بابا دستش بستد و گفت از من پذيرفتى سلطان گفت آرى باباسَرِا بريقى شکسته که سال‌ها از آن وضو کرده بود در انگشت داشت بيرون کرد و در انگشت سلطان کرد و گفت مملکت عالم چنين در دست تو کردم بر عدل باش او با توجه به اينکه سلطان سلجوقى طغرل در سال ۴۴۷ هجرى به همدان رفته بود نمى‌توان بر آن تکيه کرد و يا اينکه سال تولدش با آنکه اشاره شد درست نيست زيرا عمر باباطاهر ۱۲۲ سال مى‌شود که به‌نظر بسيار بعيد است. استاد فرزانه دکتر ذبيح‌الله صفا به استناد گفتهٔ هدايت در مجمع‌الفصحا سال مرگش را ۴۱۰ هجرى ذکر کرده است که با توجه به سال تولدش درست به‌نظر مى‌رسد. 
 
اينک براى گذشتن از هاله‌هاى مبهمى که زندگى او را چون ديگر بزرگان دربر گرفته، بهتر است زادگاه و نحوهٔ زندگيش را از زبان خود شاعر بشنويم که به اين دو بيتى‌ها بسنده مى‌شود. 
 
 من اسپيده بازم همدانى  که لانه دارم اندر کُه نهانى 
 به بال خود پرم کوهان به کوهان  به چنگ خود کنم نججير بانى 
 
 
- و يا اين دو بيتى ديگر: 
 
 بشم به الوند دامان مونشانم  دامن از هر دو گيتى‌‌ها وشانم 
 نشانم نوله و مويم به زارى  بى که بلبل هنى اول نشانم 
 
 
    زبان باباطاهر 
 
زبان باباطاهر عارف بزرگ اوايل قرن پنجم ساده و بى‌پيرايه است، هم در کلمات قصارش که به زبان شيوا و روان عربى است و تسلط او را به اين زبان به خوبى آشکار مى‌کند هم در دو بيتى‌هايش براى زنده نگه‌داشتن زبان مادرى است. باباطاهر دو بيتى‌هايش را به لهجه‌اى سروده که نشان دهندهٔ زبان پهلوى است و بى‌گمان محبوبيت و شهرت باباطاهر مرهون توجهى است که به اين زبان و اين کشور داشت و با نهايت سادگى با آهنگ دل‌نشين، روح ايرانى را تسلى بخشيده است. از طرفى به‌کار گرفتن وزن روان بحر هزج مسدس محذوف، ديگر دليل گويائى است که براى جاودانه ساختن زبان و لهجه مردمى که در گوشه‌اى از اين مرز و بوم به زندگى ساده‌اى مشغول بودند تلاش کرد و به‌طورى که امروزه کم‌تر ايرانى را مى‌توان ديد که حداقل يکى يا دو تا از ابيات باباطاهر همدانى را از حفظ نداشته باشد و در هنگام غم و اندوه و شادى و سرور آن را زمزمه نکند. 
 
دو بيتى‌هاى باباطاهر از عمق جانش‌ مايه گرفته است و چنان با آتش عشق حقايق آميخته است که هر خواننده را هر قدر هم دردناک باشد تسلى مى‌دهد. دو بيتى‌هايش از عمق روح مردمى اندوه‌ رسيده و شکست خورده و آزاده متفکر گوئى سرچشمه گرفته است که در شهرت اين عارف شيفته جان در سراسر ايران و جهان طنين‌انداز است. در دو بيتى‌هاى باباطاهر تازگى و لطافت گلبرگ‌هاى باران و احساسات پاک او از مظاهر زندگى چنان نفهته است که هر خواننده‌اى را مدت‌ها به خود مشغول مى‌دارد و به همين مناسبت براى دريافت اخلاق و روش زندگانى باباطاهر بايد از سادگى که در زبانش جارى است مدد گرفت از ترانه‌هاى زيبائى که آرامش و قدرت به خواننده مى‌بخشد. همين قدرت کلام باباطاهر است در روح مَردُم اثر جاودانه‌اى نهاده است. 
 
همين امر خود يکى ديگر از دلايلى است بر توانائى فکر و انديشه اين بزرگ‌مرد تاريخ و زبان و ادب فارسى که در جاودانه ساختن زبان و ادبيات ما به‌کار گرفته زيرا باباطاهر با زبان ساده توده محروم صحبت مى‌کند باباطاهر زبان گويائى از عشق و محبت است و زبانى است که دردهاى مردم اين سرزمين را بيان مى‌کند و با مهربانى و سادگى بر زخم‌هاى نهفتهٔ روح اين مردم التيام مى‌بخشد. به زبان مَردُمى که مى‌خواهند حرف بزنند و زبان ادبى را نمى‌دانند و قادر به درک انديشه تواناى فردوسى که در تراژدى‌هايش آفريده نيستند و با منوچهرى و سعدى و حافظ فقط آشنائى اسمى دارند و باباطاهر با زبان ساده بيان موسيقى آرام خداشناسى را به آنان مى‌آموزد و اينگونه مى‌نوازد: 
 
 شب تاريک و سنگستان و مومست  قدح از دست مو افتاد و بشکست 
 نگه دارنده‌اش نيکو نگه داشت  و گرنه صد قدح نفتاده بشکست 
 
 
بدون شک صاحب چنين کلامى نمى‌تواند از دانش فلسفه دور باشد و، همين دو بيتى کافى است تا همه افسانه‌هاى بى‌اساس را که دربارهٔ اين عارف سوخته جان و اين انسان آگاه خردمند بر سر زبان‌ها است به توبه فراموشى سپارَد و مَردُم اين کشور بزرگانى همچون باباطاهر را چنان ببينند که او مى‌انديشيد يعنى آنگونه که به فکر نجات جامعه از اسارت فقر و جهل بود. 
 
 اگر دستم رسد به چرخ گردون  ازو پرسم که اين چون است و آن چون 
 يکى را داده‌اى صد گونه نعمت  يکى را قرص جو آلوده در خون 
 
 
اين شدت علاقه و اشتياقى که مَردم اين سرزمين به دو بيتى‌هاى باباطاهر همدانى ابراز داشته‌اند دليلى روشن و گويا دربر دارد که کم‌کم آن لهجه اصلى پهلوى و يا فهيلوى يا لرى در اثر کثرت استعمال اشعار به زبان روان فارسى درى تبديل شده است.

 

ذکر تعجیل فرج رمز نجات بشر است          ما برآنیم که این ذکر جهانی بشود.

 

مدیر تالار های

دانستنی های علمی، نانوتکنولوژِی، نجوم، گیاهان و جانوران 

reza_rasekhekhoon

reza_rasekhekhoon
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : آذر 1390 
تعداد پست ها : 871
محل سکونت : خوزستان

پاسخ به:زندگی نامه برزگان ادبی و شعرا
چهارشنبه 22 شهریور 1391  12:38 AM

خواجوى کرمانى


کمال‌الدين ابوالعطا محمودبن على بن محمود مرشدى کرمانى عارف بزرگ و شاعر استاد ايران در قرن هشتم هجرى است. نسبت مرشدى به سبب انتساب او به فرقهٔ مرشديه يعنى پيروان شيخ ابواسحق کازرونى است. بعضى از تذکره‌نويسان به او عنوان‌هاى 'نخلبند‌ شعرا' و 'خلاق‌المعاني' و 'ملک‌الفضلا' نيز داده‌اند. تخلص او در همهٔ شعرهايش 'خواجو' است که خود مصغر خواجه و اين تصغير از باب تحبيب است. ولادت شاعر به تصريح خودش به سال ۶۸۹ هـ اتفاق افتاده است. 
 
وى که از خانواده‌اى سرشناس در کرمان بود دوران کودکى را در آن شهر گذرانيد و سپس سفرهاى طولانى به حجاز و شام و بيت‌المقدس و عراق عجم و عراق عرب و مصر و بعضى از بندرهاى خليج‌فارس کرد و در اين سفرها توشه‌ها از دانش و تحقيق اندوخت. خواجو چندگاهى در بغداد اقامت گزيد و در سال ۷۳۲ هـ مثنوى هماى و همايون را به‌نام سلطان ابوسعيد و وزيرش غياث‌الدين محمد در آن شهر به انجام رسانيد و در سال ۷۳۶ به ايران بازگشت اما چون ابوسعيد بهادرخان را مقتول يافت و غياث‌الدين محمد هم مدتي، پس از ورود خواجو به‌دست مخالفانش به قتل رسيد و خواجو به قول خود سلطانيهٔ بى‌سلطان را لايق اقامت نديد(۱) به اصفهان رفت و پس از چندى اقامت، از آنجا به کرمان و فارس سفر کرد و در پناه خاندان اينجو على‌الخصوص در ظل عنايت شاه شيخ ابواسحق درآمد و در حالى‌که رقيب او امير مبارزالدين را نيز مدح مى‌گفت مدتى به رفاه گذرانيد تا بدرود حيات گفت. 
 
 (۱). از آن خواجو ازين منزل سفر کرد  که سلطانيه بى‌سلطان نخواهد 
 
 
خواجو پسرى داشته است به‌نام مجيرالدين ابوعلى سعيد که از او در منظومهٔ کمال‌نامه که به‌سال ۷۴۴ سروده است نام مى‌برد. وى غير از پيران گذشته (شيخ ابواسحق کازرونى م ۴۲۶ و سيف‌الدين باخرزى م ۶۵۸) عدهٔ کثيرى از بزرگان و معروفان عهد خود را مدح کرده است که از آن جمله امين‌الدين بليانى و شيخ علاءالدولهٔ سمنانى و از پادشاهان سلطان ابوسعيد بهادر (م ۷۳۶)، اَرپاگاون (م ۷۲۶)، شيخ حسن ايلکانى (م ۷۵۷) جلا‌ل‌الدين شاه مسعود اينجو (م ۷۳۶)، خواجه تاج‌الدين احمدبن على عراقى وزير امير مبارزالدين، خواجه بهاءالدين محمود يزدى و خواجه شمس‌الدين محمد صاين از همه معروف‌تر هستند از اين ميان خواجو نسبت به شيخ‌الاسلام امين‌الدين بليانى و شيخ علاءالدولهٔ سمنانى ارادت بسيار مى‌ورزيد و ظاهراً مدتى در خانقاه شيخ‌ علاءالدوله اقامت گزيد و به گرد‌آورى ديوان او همت گماشت و چون به فرقهٔ مرشديه اختصاص داشت و از پيروان شيخ امين‌الدين بليانى بود نسبت به اين شاعر عارف که ذکرش گذشت عشق مى‌ورزيد. 
 
از ميان معاصران خواجو، حافظ از همه مشهورتر است. خواجو، که به سال و تجربت شاعرى بر خواجه تقدم داشت، در مدتى که مقيم شيراز بود مانند دوستى که سمت رهبر داشته باشد بر انديشهٔ حافظ پرتو تعليم افگنده بود و به‌همين سبب است که در ديوان خواجهٔ شيراز بيت‌هاى بسيارى را مى‌بينيم که به تقليد يا به استقبال از غزل‌هاى خواجو ساخته و يا گاه معنى و لفظى از او اقتباس کرده است (رجوع شود به مقدمهٔ ديوان خواجو به قلم آقاى احمد سهيلى خوانساري، ص ۴۷ تا ۵۴.). 
 
مرگ خواجو در حدود سال ۷۵۰ هـ و گويا در شيراز اتفاق افتاد و گور او در تنگ الله‌اکبر شيراز نزديک دروازهٔ قرآن واقع است. 
 
    آثار خواجو 
 
آثار خواجو متعدد و کليان او مفصل و از هر حيث سزاوار دقت و شايان اهميت است. وى که سرودن شعر را از اوان جوانى آغاز کرد تا پايان حيات به آفرينش آثار منظوم و منثور خود سرگرم بود. مجموعهٔ شعرهايش متجاوز از چهل هزار بيت است. وى در دوران زندگانيش به اشارهٔ تاج‌الدين احمد وزير و به دستيارى جمعى از محرران به جمع‌آورى و تدوين شعرهاى خود پرداخت. ديوان خواجو که به دو بخش 'صنايع‌الکمال' و 'بدايع‌الجمال' تقسيم شده است مشتمل بر انواع قصيده، غزل، قطعه، ترجيع، ترکيب، مثنوى و رباعى است. قصيده‌هاى خواجو در مدح و گاه در وعظ و بخشى از آنها در منقبت بزرگان دين است. مثنوى‌هاى شش‌گانهٔ او که خواجو در سرودن آنها به نظامى و فردوسى نظر داشته عبارتست از: 
 
۱. سام‌نامه که منظومه‌اى است حماسى و عشقى به بحر متقارب مثمن مقصور يا محذوف و به تقليد از شاهنامهٔ فردوسى ساخته شده و راجع است به سرگذشت سام نريمان. اين منظومه در حدود ۱۴۵۰۰ بيت دارد و شاعر آن را به‌نام ابوالفتح مجدالدين محمود وزير ساخته است. 
 
۲. هماى و همايون و آن مثنوئى است عاشقانه در داستان عشق همايون با هماى دختر فغفور چين به بحر متقارب که خواجو آن را به سال ۷۳۲ هجرى در ۴۴۰۷ بيت به پايان رسانيد و به‌نام شمس‌الدين صاين و فرزندش عميدالملک رکن‌الدين کرد. 
 
۳. گل و نوروز که منظومه‌اى است به بحر هزج مسدس محذوف يا مقصور در عشق شاهزاده‌اى نوروز نام با 'گل' دختر پادشاه روم که خواجو آن را به سال ۷۴۲ در ۵۳۰۲ بيت و براى نظيره‌سازى در برابر خسرو و شيرين نظامى سروده است. 
 
۴. روضةالانوار که منظومه‌اى است به يکى از متفرعات به بحر سريع (مفتعلن مفتعلن فاعلن - يا: فاعلان) و خواجو آن را به پيروى از مخزن‌الاسرار نظامى در اندکى بيش از دو هزار بيت به‌نام خواجو شمس‌الدين صاين ساخت و به‌سال ۷۴۳ به اتمام آورد. موضوع اين منظومه اخلاق و عرفان و وصف حالى رسا از خود شاعر است. 
 
۵. کمال‌نامه و آن منظومه‌اى است عرفانى در دوازده باب بر وزن سيرالعباد سنائى در ۱۸۴۹ بيت که خواجو آن را به ياد شيخ مرشد ابواسحق کازرونى آغاز و به‌نام شاه شيخ ابواسحق اينجو به‌سال ۷۴۴ هـ ختم کرده است. 
 
۶. گوهرنامه و آن منظومه‌اى است در ۱۰۲۲ بيت به بحر هزج مسدس مقصور يا محذوف که به‌سال ۷۴۶ هـ به اتمام رسيده است و شاعر آن را به‌نام امير مبارزالدين محمد و وزير او بهاءالدين محمود و در منقبت او و پدر و نياکانش ساخته است. 
 
آثار ديگر خواجو عبارتست از مفاتيح‌القلوب که متخبى است از شعرهاى او، رسالةالباديه به نثر در سوانح سفر مکه، رسالهٔ سبع‌المثانى در مناظرهٔ شمشير و قلم، رسالهٔ مناظرهٔ شمس و سحاب به نثر. 
 
    سبک و روش خواجو 
 
خواجو بنابر روش اديبان زمان از بيشتر دانش‌ەاى عصر خود بهره داشت و در بعضى مانند نجوم و هيئت ذيفن بود. علوّ سخنش در قصيده و غزل و ديگر انواع شعر قدرت او را در سخنورى نشان مى‌دهد. با اين‌حال به اقتفاء استادان پيشين نيز مى‌پرداخت چنانکه در قصيده از سنائى و خاقانى و ظهير و در مثنوى از شيوهٔ نظامى و مثنوى‌گويان قرن هفتم و در غزل از سعدى پيروى کرده است و از اين بابت در جزو آن دسته از شاعران است که غزل‌هاى آنان در سير تحول غزل ميان سعدى و حافظ قرار داشته يعنى مضمون‌هاى عرفانى و اندرزى و حکمى را همراه با مضمون‌هاى عاشقانه دارد. وى در غزل قافيه‌ها و رديف‌هاى دشوار بسيار به‌کار برده است و با اين همه سخن او در آنها روان و دلپذير است و همين روانى و دلپذيرى سبب شده است تا برخى از ناقدان سخن، او را متتبع غزل‌هاى سعدى و حتى دزد آنها بنامند. قسمتى از قصيده‌هاى خواجو در زهد و وعظ و قسمتى در توحيد و نعت و بعضى در منقبت بزرگان دين و برخى از آنها شامل مطلب‌هاى انتقادى و مطايبه است. وى به شيوهٔ نظامى به نظم ساقى‌نامه نيز مبادرت جست.

 

ذکر تعجیل فرج رمز نجات بشر است          ما برآنیم که این ذکر جهانی بشود.

 

مدیر تالار های

دانستنی های علمی، نانوتکنولوژِی، نجوم، گیاهان و جانوران 

reza_rasekhekhoon

reza_rasekhekhoon
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : آذر 1390 
تعداد پست ها : 871
محل سکونت : خوزستان

پاسخ به:زندگی نامه برزگان ادبی و شعرا
چهارشنبه 22 شهریور 1391  12:38 AM

زندگی نامه حافظ شیرازی

خواجه شمس‌الدين محمد، حافظ شيرازي، يكي از بزرگ‌ترين شاعران نغزگوي ايران و از گويندگان بزرگ جهان است كه در شعرهاي خود «حافظ» تخلص نموده‌است. در غالب مأخذها نام پدرش را بهاءالدين نوشته‌اند و ممكن است بهاءالدين _علي‌الرسم_ لقب او بوده‌باشد.
محمد گلندام، نخستين جامع ديوان حافظ و دوست و همدرس او، نام و عنوان‌هاي او را چنين آورده‌است: مولاناالاعظم، المرحوم‌الشهيد، مفخرالعلماء، استاد نحاريرالادباء، شمس‌المله‌والدين، محمد حافظ شيرازي.
تذكره‌نويسان نوشته‌اند كه نياكان او از كوهپايه‌ اصفهان بوده‌اند و نياي او در روزگار حكومت اتابكان سلغري از آن جا به شيراز آمد و در اين شهر متوطن شد. و نيز چنين نوشته‌اند كه پدرش «بهاءالدين محمد» بازرگاني مي‌كرد و مادرش از اهالي كازرون و خانه‌ي ايشان در دروازه كازرون شيراز، واقع بود.
ولادت حافظ در ربع قرن هشتم هجري در شيراز اتفاق افتاد. بعداز مرگ بهاءالدي، پسران او پراكنده شدند ولي شمس‌الدين محمد كه خردسال بود با مادر خود، در شيراز ماند و روزگار آن‌دو، به تهيدستي مي‌گذشت تا آن‌كه عشق به تحصيل كمالات، او را به مكتب‌خانه كشانيد و به تفصيلي كه در تذكره‌ي ميخانه آمده‌است، وي چندگاهي ايام را بين كسب معاش و آموختن سواد مي‌گذرانيدو بعداز آن زندگاني حافظ تغيير كرد و در جرگه‌ي طالبان علم درآمد و مجلس‌هاي درس عالمان و اديبان زمان را در شيراز درك كرد و به تتبع و تفحص در كتاب‌هاي مهم ديني و ادبي از قبيل: كشاف زمخشري، مطالع‌الانوار قاضي بيضاوي، مفتاح‌العلوم سكاكي و امثال آن‌ها پرداخت.
محمد گلندام، معاصر و جامع ديوانش، او را چندين‌بار در مجلس درس قوام‌الدين ابوالبقا، عبدالله‌بن‌محمودبن‌حسن اصفهاني شيرازي (م772هـ ق.) مشهور به ابن‌الفقيه نجم، عالم و فقيه بزرگ عهد خود ديده و غزل‌هاي او را در همان محفل علم و ادب شنيده‌است.
چنان‌كه از سخن محمد گلندام برمي‌آيد، حافظ در دو رشته از دانش‌هاي زمان خود، يعني علوم شرعي و علوم ادبي كار مي‌كرد و چون استاد او، قوام‌الدين، خود عالم به قراآت سبع بود، طبعاً حافظ نيز در خدمت او به حفظ قرآن با توجه به قرائت‌هاي چهارده‌گانه (از شواذ و غير آن) ممارست مي‌كرد و خود در شعرهاي خويش چندين‌بار بدين اشتغال مداوم به كلام‌الله اشاره نموده‌است:
عشقـت رسد به فرياد ارخود به‌سان حـافظ قـرآن ز بـر بخواني با چـارده روايت
يا
صبح‌خيزي و سلامت‌طلبي چون حافظ هرچه كردم همه از دولت قرآن كردم

و به تصريح تذكره‌نويسان اتخاذ تخلص «حافظ» نيز از همين اشتغال، نشأت گرفته‌است.
شيراز، در دوره‌اي كه حافظ تربيت مي‌شد، اگرچه وضع سياسي آرام و ثابتي نداشت ليكن مركزي بزرگ از مركزهاي علمي و ادبي ايران و جهان اسلامي محسوب مي‌گرديد و اين نعمت، از تدبير اتابكان سلغري فارس براي شهر سعدي و حافظ فراهم‌آمده‌بود. حافظ در چنين محيطي كه شيراز هنوز مجمع عالمان و اديبان و عارفان و شاعران بزرگ بود،با تربيت علمي و ادبي مي‌يافت و با ذكاوت ذاتي و استعداد فطري و تيزبيني شگفت‌انگيزي كه داشت، ميراث‌دار نهضت علمي و فكري خاصي مي‌شد كه پيش‌از او در فارس فراهم‌آمد و اندكي بعداز او به نفرت گراييد.
حافظ از ميان اميران عهد خود چند تن را در شعرش ستوده و يا به معاشرت و درك صحبت آن‌ها اشاره كرده‌است، مانند: ابواسحق اينجو (مقتول به سال 758هـ ق.)، شاه‌شجاع (م786هـ.ق.)، و شاه‌منصور (م795هـ.ق.) و در همان‌حال با پادشاهان ايلكاني (جلايريان)كه در بغداد حكومت داشتند نيز مرتبط بود و از آن ميان سلطان احمدبن‌شيخ‌اويس (784-813هـ. ق.) را مدح كرد. از ميان رجال شيراز، از حاجي قوام‌الدين حسن تمغاچي (م754هـ ق.) در شعرهاي خود ياد كرده و يك‌جا هم از سلطان غياث‌الدين‌بن‌سلطان سكندر، فرمانرواي بنگال هنگامي كه شهرت شاعرنوازي سلطان محمود دكني (780-799هـ ق.) و وزيرش ميرفيض‌الله انجو به فارس رسيد، حافظ راغب ديدار دكن گشت و چون پادشاه بهمني هند و وزير او را مشتاق سفر خود به دكن يافت، از شيراز به "هرموز" رفت و در كشتي محمودشاهي كه از دكن آمده‌بود، نشست اما پيش‌از روانه‌شدن كشتي، باد مخالف وزيدن گرفت و شاعر كشتي را _ظاهراً به‌قصد وداع با بعضي از دوستان در ساحل هرموز، اما در واقع از بيم مخاطرات سفر دريا_ ترك گفت و اين غزل را به ميرفيض‌الله انجو فرستاد و خود به شيراز رفت:

دمي با غم به‌سر بردن جهان يك‌سر نمي‌ارزد به مـي بفروش دلق ما كزين بهتر نمي‌ارزد

يك‌بار حافظ از شيراز به يزد _كه در دست شعبه‌اي از شاهزادگان آل‌مظفر بود_ رفت ولي خيلي زود از اقامت در «زندان سكندر» خسته‌شد و در غزلي بازگشت خود را به فارس بدين‌گونه آرزو كرد:
دلم از وحشت زندان سكندر بگرفت رخت برتندم و تا ملك سليمان بروم
(هرچند كه عده‌اي سبب به يزد رفتن حافظ را تبعيد وي در دوران دوم حكومت شاه‌شجاع به مدت 22ماه دانسته‌اند.)
وفات حافظ به سال 792 هجري اتفاق افتاد. تو داراي زن و فرزتدان بود. چندبار در شعرهاي حافظ، به اشاراتي كه به مرگ فرزند خود دارد بازمي‌خوريم و از آن‌جمله است اين دو بيت:
دلا ديـدي كه آن فـرزانه فـرزند چه ديد اندر خم اين طاق رنگين
بـه‌جاي لوح سيمين در كنـارش فلك بر سر نهـادش لـوح سيمين
درباره‌ي عشق او به دختري «شاخ‌نبات»نام، افسانه‌هايي رايج است و بنابر همان داستان‌ها، حافظ آن دختر را به عقد مزاوجت درآورد. گروهي نيز شاخ‌نبات را معشوق معنوي و روحاني، عده‌اي نيز شاخ‌نبات را استعاره‌اي از قريحه‌ي شاعري و گروهي ديگر استعاره از كلك و قلم دانسته‌اند.)
حافظ مردي بود اديب، عالم به دانش‌هاي ادبي و شرعي و مطلع از دقيقه‌هاي حكمت و حقيقت‌هاي عرفان.
استعداد خارق‌العاده‌ي فطري او به وي مجال تفكرهاي طولاني، همراه با تخيل‌هاي بسيار باريك شاعرانه مي‌داد و او جميع اين موهبت‌هاي رباني را با ذوق لطيف و كلام دلپذير استادانه‌ي خود درمي‌آميخت و از آن ميان شاهكارهاي بي‌بديل خود را به‌صورت غزل‌هاي عالي به‌وجود مي‌آورد.
او بهترين غزل‌هاي مولوي، كمال، سعدي، همام، اوحدي و خواجو، و يا بهترين بيت‌هاي آنان را مورد استقبال و جواب‌گويي قرار داده‌است. كلام او در همه‌ي موارد منتخب و برگزيده، و مزين به انواع نزيين‌هاي مطبوع و مقرون به ذوق و شامل كلماتي‌ست كه هريك با حساب دقيق، انتخاب و به‌جاي خود گذارده شده‌است.
تأثر حافظ از شيوه‌ي خواجو، مخصوصاً از غزل‌هاي «بدايع‌الجمال»، يعني بخش دوم ديوان خواجو بسيار شديد است، و در بسياري از موردها، واژه‌ها و مصراع‌ها و بيت‌هاي خواجو را نيز به وام گرفته‌ و با اندك تغييري در غزل‌هاي خود آورده‌است و اين غيراز استقبال‌هاي متعددي‌ است كه حافظ از خواجو كرده‌است.
در ميان شاعراني كه حافظ از آن‌ها استقبال كرده‌ و يا تأثير پذيرفته‌است، بعداز خواجو، سلمان را بايد نام برد.
علت اين تأثير شديد آن است كه سلمان ساوجي هم مانند خواجو، از معاصران حافظ و از جمله‌ مشاهيري بود كه شاعر شيراز، اشعارش را سرمشق كار خود قرار داد. پاسخ‌‌ها و استقبال‌هاي حافظ از سعدي و مولوي و ديگر شاعران استاد پيش‌از خود، كم نيست، اما ديوان او به‌قدري از بيت‌هاي بلند و غزل‌هاي عالي و مضمون‌هاي نو پر است كه اين تقليدها و تأثرها در ميان آن‌ها كم و ناچيز مي‌نمايد.

علاوه براين علو مرتبه‌ي او در تفكرهاي عالي حكمي و عرفاني و قدرتي كه در بيان آن‌ها به فصيح‌ترين و خوش‌آهنگ‌ترين عبارت‌ها داشته، وي را با همه‌ي اين تأثيرپذيري‌ها، در فوق بسياري از شاعران گذشته قرار داده و ديوانش را مقبول خاص و عام ساخته‌است.
اين نكته را نبايد فراموش كرد كه عهد حافظ با آخرين مرحله‌ي تحول زبان و ادبيات فارسي و فرهنگ اسلامي ايران مصادف بود و از اين‌روي زبان و انديشه‌ي او در مقام مقايسه با استادان پيش‌از وي به ما نزديك‌تر و دل‌هاي ما با آن مأنوس‌تر است و به اين سبب است كه ما حافظ را زيادتر از شاعران خراسات و عراق درك‌ مي‌كنيم و سخن او را بيشتر مي‌پسنديم.
از اختصاص‌هاي كلام حافظ آن است كه او معني‌هاي دقيق عرفاني و حكمي و حاصل تخيل‌هاي لطيف و تفكرهاي دقيق خود را در موجزترين كلام و روشن‌ترين و صحيح‌ترين آن‌ها بيان كرده‌است. او در هر بيت و گاه در هر مصراع، نكته‌اي دقيق دارد كه از آن به «مضمون» تعبير مي‌كنيم. اين شيوه‌ي سخنوري را ، كه البته در شعر فارسي تازه نبود، حافظ تكميل‌كننده و درآورنده‌ي آن به پسنديده‌ترين وجه و مطبوع‌ترين صورت است و بعد از او شاعران در پيروي از شيوه‌ي او در آفرينش “نكته”هاي دقيق و ايراد “مضمون”هاي باريك و گنجاندن آن‌ها در موجزترين عبارت‌ها، كه از يك بيت گاه از يك مصراع تجاوز نكند مبالغه نمودند و همين شيوه است كه رفته رفته به شيوع سبك معرف به “هندي” منجر گرديد. نكته‌ي ديگر در بيان اختصاص‌هاي شعر حافظ، توجه خاص او است به ايراد صنعت‌هاي مختلف لفظي و معنوي در بيت‌هاي خود به نحوي كه كمتر بيتي از شعرهاي او را مي‌توان خالي از نقش و نگار صنايع يافت، اما نيرومندي او در استخدام الفاظ و چيره دستي‌اش در به كار بردن صنعت‌ها به حدي است كه “صنعت” در “سهولت” سخن او اثري ندارد، تا بدان جا كه خواننده، در بادي امر متوجه مصنوع بودن سخن حافظ نمي‌شود.
(با اين همه، بلندترين و باشكوه‌ترين مضمون شعر حافظ را بايد در مبارزه با تزوير و رياكاري و كاربرد مفهوم رندي او دانست كه به شعر و انديشه‌ي او جايگاهي ويژه مي‌دهد.)
حافظ از جمله شاعراني است كه در ايام حيات خود شهرت يافت و به سرعت در دورترين شهرهاي ايران و حتي در ميان پارسي‌گويان كشورهاي ديگر مقبول سخن‌شناسان گرديد و خود نيز بر اين امر وقوف داشت.
انديشه‌ي جهان شمول و انسان دوستانه‌ي خواجه به او شهرتي جهاني داده است تا بدان جاكه بسياري از بزرگان انديشه و تفكر و شعر جهان، تحت تأثير او به آفرينش آثاري مانا دست زدند كه از ميان آنان مي‌توان به دو انديشمند بزرگ شرق و غرب.، يعني يوهان ولفگانگ گوته (آلماني) و رابيندرانات تاگور (هندي) اشاره كرد.
ديوان كليات حافظ مركب است از پنج قصيده و غزل‌ها و مثنوي كوتاهي معروف به “آهوي وحشي” و “ساقي‌نامه” و قطعه‌ها و رباعي‌ها.
نخستين جامع ديوان حافظ، محمد گلندام است و بنا بر تصريح او، خود حافظ به جمع‌آوري غزل‌هاي خويش رغبتي نشان نمي‌داد. ظاهراً حافظ، صوفي خانقاه‌نشين نبود و با آن كه مشرب عرفان داشت، در حقيقت از زمره‌ي عالمان عصر و مخصوصاً در شمار عالمان علوم شرعي بود و هيچ‌گاه به تشكيل مجلس درس نپرداخت، بلكه از راه وظيفه‌ي ديواني ارتزاق مي‌نمود و گاه نيز به مدح پادشاهان در قصيده‌ها و غزل‌ها و قطعه‌هاي خود همت مي‌گماشت و از صله‌ها و جايزه‌هايي كه به دست مي‌آورد، برخوردار مي‌شد.
از اين ميان، دوران شيخ ابواسحق اينجو (مقتول به سال 758 ه.ق.) عهد بارورتري براي حافظ بود و به همين سبب افول ستاره‌ي اقبال اين پادشاه، شاعر را آزرده خاطر ساخت، چنان كه چند بار از واقعه‌ي او اظهار تأسف كرد. از جمله در غزلي با مطلع زير:
ياد باد آن كه سر كوي توام منزل بود
ديده را روشني از خاك درت حاصل بود
تا به اين بيت مي‌رسيم كه به اين موضوع اشاره مي‌كند:
راستي خاتم فيروزه‌ي بواسحاقي
خوش درخشيد ولي دولت مستعجل بود
و طبعاً با چنين ارادتي كه به شيخ داشت، نمي‌توانست قاتل او را به ديده‌ي محنت بنگرد، خاصه كه آن قاتل، يعني امير مبارزالدين محمدبن‌مظفر، (كه به قتل شيخ جانشين او شد و سلسله‌ي آل‌مظفر را بنيانگذاري كرد). مردي درشت‌خوي و رياكار و محتسب‌ پيشه بود وشاعرآزاده ي ماچند جاي از شعرهاي خود، رفتار او را به تعرض و يا به تصريح به باد انتقاد گرفته است، به ويژه در بيت:
محتسب شيخ شد و فسق خود از ياد ببرد
قصه‌ي ماست كه بر هر سر بازار بماند
از ديوان حافظ به سبب شهرت و رواج بسيار آن نسخه‌هاي فراوان در دست است كه اغلب در معرض دستبرد ناسخان و متذوقان قرار گرفته درباره‌ي بسياري از بيت‌هاي حافظ به سبب اشتمال آن‌ها بر مضمون‌ها دقيق، ميان اهل ادب تفسيرهاي خاص رايج است.
از مشهورترين شرح‌هاي ديوان حافظ، شرح سودي (متوفي در حدود 1000 ه.ق.) به تركي و شرح مصطفي بن‌شعبان متخلص به سروري (م 969 ه.ق.) و شمعي (م حدود 1000 ه.ق.) و از متأخرين، شرح دكتر حسينعلي هروي و حافظ‌ نامه بها‌ءالدين خرمشاهي و ..‌. را مي‌توان نام برد.
از آن چه كه انحصاراً درباره‌ي ديوان حافظ قابل توجه است، موضوع رواج تفأل بدان است.
“فال گرفتن” از ديوان حافظ سنتي تازه نيست بلكه از ديرباز در ميان آشنايان شعر او اعم از فارسي‌زبانان و غير آنان متداول بوده است و چون در هر غزلي از ديوان حافظ مي‌توان به هر تأويل و توجيه بيتي را حسب حال تفأل كننده يافت، بدين سبب سراينده‌ي ديوان را “لسان‌الغيب” لقب داده‌اند.
حاج خليفه در كشف‌الظنون، از چند رساله كه در قرن دهم و پيش از آن درباره‌ي تفأل در ديوان حافظ نوشته شده، ياد كرده است.

 

ذکر تعجیل فرج رمز نجات بشر است          ما برآنیم که این ذکر جهانی بشود.

 

مدیر تالار های

دانستنی های علمی، نانوتکنولوژِی، نجوم، گیاهان و جانوران 

reza_rasekhekhoon

reza_rasekhekhoon
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : آذر 1390 
تعداد پست ها : 871
محل سکونت : خوزستان

پاسخ به:زندگی نامه برزگان ادبی و شعرا
چهارشنبه 22 شهریور 1391  12:39 AM

خيام

زندگينامه

امام غياث الدين ابوالفتح عمر بن ابراهيم خيام نيشابوري يكي از حكما و رياضي دانان و شاعران بزرگ ايران در اواخر قرن پنجم و اوايل قرن ششم است. سال ولادت او دقيقاً مشخص نيست. او در شهر نيشابور به دنيا آمد. به اين علت به او خيام مي گفتند چون پدرش به شغل خيمه دوزي مشغول بوده است. او از بزرگترين دانشمندان عصر خود به حساب مي آمد و داراي هوشي فوق العاده بوده و حافظه اي نيرومند و قوي داشت. در دوران جواني خود به فراگيري علم و دانش پرداخته به طوري كه در فلسفه، نجوم و رياضي به مقامات بلندي رسيد و در علم طب نيز مهارت داشته به طوري كه گفته شده او سلطان سنجر را كه در زمان كودكي به مرض آبله گرفتار شده بود معالجه كرد. او به دو زبان فارسي و عربي نيز شعر مي سرود و در علوم مختلف كتابهاي با ارزشي نوشته است. خيام در زمان خود داراي مقام و شهرت بوده است و معاصران او همه وي را به لقبهاي بزرگي مانند امام، فيلسوف و حجة الحق ستوده اند. او در زمان دولت سلجوقيان زندگي مي كرد كه قلمرو حكومت آنان از خراسان گرفته تا كرمان، ري، آذربايجان و كشورهاي روم، عراق و يمن و فارس را شامل مي شد. خیام معاصر با حكومت آلپ ارسلان و ملكشاه سلجوقي بود. در زمان حيات خيام حوادث مهمي به وقوع پيوست از جمله جنگهاي صليبي، سقوط دولت آل بويه، قيام دولت آل سلجوقي و... . خيام بيشتر عمر خود را در شهر نيشابور گذراند اما در طي دوران حياط خود دو بار به قصد سفر از نيشابور خارج شد كه يكي از اين سفرها براي انجام دادن مراسم حج بود و سفر دوم به شهر ري و بخارا بوده است. خيام در علم نجوم مهارتي تمام داشت به طوري كه گروهي از منجمين كه با او معاصر بودند در بناي ساختن رصد خانه سلطان ملكشاه سلجوقي همكاري كردند و همچنين به درخواست سلطان ملكشاه سلجوقي تصميم به اصلاح تقويم گرفت كه به تقويم جلالي معروف است. خيام در دوران زندگي خود از جهت علمي و فلسفي به معروفيت رسيد و مورد احترام علما و فيلسوفان زمان خود بود.

 

سرانجام شاعر بزرگ در سال 517 ﻫ . ق در شهر نيشابور دارفاني را وداع گفت. او قبل از مرگ خود محل آرامگاه خود را پبش بيني كرده بود كه نظامي عروضي در ملاقاتي كه با وي داشته اين پيش بيني را اينطور بيان كرده كه گور من در موضعي باشد كه هر بهاري شمال بر من گل افشان مي كند كه نظامي عروضي بعد از چهار سال كه از وفات خيام مي گذشت به شهر نيشابور رفته و به زيارت مرقد اين شاعر بزرگ رفته و با كمال تعجب ديد كه قبر او درست در همان جايي است كه او گفته بود.

 

 

ويژگي سخن
خيام در زمينه ادبيات و شعر، بيشترين معروفيت را در رباعيات به دست آورده چون رباعيات او بسيار ساده و بي آلايش و دور از تكلف و تصنع نوع زبان شعري است در عين اينكه شامل فصاحت و بلاغت است داراي معاني عالي و استوار است. خيام در اين رباعيها افكار فلسفي خود را به زيباترين شكل بيان مي كند و اين رباعيها را غالباً در دنبال تفكرات فلسفي خود سروده و به همين علت است كه خيام در زمان خود شهرتي در شاعري نداشته و بيشتر به عنوان حكيم و فيلسوف معروف بوده اما بعدها كه رباعيهاي لطيف و فيلسوفانه او مشهود شد نام او در شمار شاعراني قرار گرفت كه شهرت جهاني پيدا كردند. خصوصيات ديگري كه در اشعار خيام نمودار است اين است كه سخنش در كمال متانت و سنگيني است. اهل شوخي و مزاح نيست، با كسي كار ندارد چون او حكيمي است متفكر، دنبال سخنوري نيست و هنگامي كه در اشعارش دقت مي كنيم متوجه مي شويم كه افكار شعري او بر دو يا سه موضوع بيشتر نيست: يادآوري مرگ، تأسف بر ناپايدار بودن زندگي و بي اعتباري روزگار. از ميان شعراي بزرگ ايران كمتر كسي به اندازه خيام است كه شهرت جهاني داشته باشد چون اشعار او به زبانهاي مختلف ترجمه شده است.

 

 

معرفي آثار
آنچه كه از آثار خيام وجود دارد يا تاريخ نويسان وجود آنها را ذكر كرده اند رساله ها و مقالاتي است كه او در علوم مختلف نوشته است كه عبارتند از:

1- رساله اي در جبر و مقابله

2- رساله اي در شرح اصول اقليدس

3- زيج ملكشاهي يا زيج جلالي

4- رساله اي در طبيعيات

5- رساله در وجود

6- رساله فلسفي كه در آن از حكمت الهي در آفرينش عالم و تكاليف مردم و عبادات بحث مي كند.

7- رساله اي در اختلاف فصول و اقاليم 8- نوروز نامه كه درباره رسوم و اعياد ايرانيان به ويژه تاريخ و آداب ايرانيان در روز عيد نوروز است. 9- ديوان رباعيات

 
 
گزيده اي از اشعار
ابر آمد و باز بر سر سبزه گزيست                         بي باده گلرنگ نمي بايد زيست
اين سبزه كه امروز تماشاگه ماست                         تا سبزه خاك ما تماشاگه كيست

 

* * *

 

بر چهره گل نسيم نوروز خوش است                    در صحن چمن روي دل افروز خوش است

از دي كه گذشت هر چه گويي خوش نيست         خوش باش و ز دي مگو كه امروز خوش است

 

***

 

مي نوش كه عمر جاوداني اين است                      خود حاصل از دور جواني اين است

هنگام گل و باده و ياران سر مست                       خوش باش دمي كه زندگاني اين است

 

***

 

در دهر چو آواز گل تازه دهند                                     فرماي تا كه مي به اندازه دهند

از جور و قصور و ز بهشت و دوزخ                           فارغ بنشين كه آن بر آوازه دهند

 

***

 

بر شاخ اميد اگر بري يافتمي                               هم رشته خويش را سري يافتمي

تا چند ز تنگناي زندان وجود                                 اي كاش سوي عدم دري يافتمي

 

***

 

از جمله رفتگان اين راه دراز                                  باز آمده كو كه به ما گويد راز

هان بر سر اين دو راهه آز و نياز                            چیزی نگذاری كه نمي آيي باز

 

***

 

اي دل! غم اين جهان فرسوده مخور                        بيهوده نه اي غمان بيهوده مخور

چون بوده گذشت و نيست نابوده پديد                    خوش باش غم بوده و نابوده مخور

 

***

 

چون حاصل آدمي در اين شورستان                         جز خوردن غصه نيست تا كندن جان

خرم دل آنكه زين جهان زود برفت                           و آسوده كسي كه خود نيامد به جهان

 

***

 

درياب كه از روح جدا خواهي رفت                             در پرده اسرار فنا خواهي رفت

مي نوش نداني از كجا آمده اي                             خوش باش نداني به كجا خواهي رفت

 

***

 

مي خوردن و شاد بودن آيين من است                    فارغ بودن ز كفر و دين، دين من است

گفتم به عروس دهر كابين تو چيست                             گفتا دل خرم تو كه آيين من است

 

***

 

در دايره اي كه آمدن و رفتن ماست                             آن را نه بدايت نه نهايت پيداست

كس مي نزند دمي در اين عالم راست                   كه اين آمدن از كجا و رفتن به كجاست

 

***

 

اين يك دو سه روزه نوبت عمر گذشت                      چون آب به جويبار و چون باد به دشت

هرگز غم دو روز فرا ياد مگشت                            روزي كه نيامدست و روزي كه گذشت

 

 

ذکر تعجیل فرج رمز نجات بشر است          ما برآنیم که این ذکر جهانی بشود.

 

مدیر تالار های

دانستنی های علمی، نانوتکنولوژِی، نجوم، گیاهان و جانوران 

reza_rasekhekhoon

reza_rasekhekhoon
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : آذر 1390 
تعداد پست ها : 871
محل سکونت : خوزستان

پاسخ به:زندگی نامه برزگان ادبی و شعرا
چهارشنبه 22 شهریور 1391  12:41 AM

زندگي نامه دكتر علي شريعتي

اگر تنهای تنها شوم ٬ باز هم خدا هست ....

علي شريعتي در سوم آذرماه سال 1312 در مزينان، يك روستاي سنتي كوچك، كنار كوير، در نزديكي مشهد ديده به جهان گشود. گرچه پدرش نخستين معلم او بحساب مي‌آمد، اما او در سيستم آموزشي جديد در دبيرستانهاي ابن‌يمين و فردوسي مشهد هم تحصيل نمود، و در اين مراحل زبان عربي و فرانسه را نيز آموخت. علي با داشتن گرايش تدريس، به دانشسراي تربيت معلم وارد شد و پس از دوسال مدرك مربي‌گري گرفت. بدين ترتيب در سن 18 سالگي شغل معلمي را آغاز نمود كه تا پايان عمر عاشق اين شغل بود. در ادامة تحصيلات آكادميك، در سال 1337 از دانشگاه مشهد با احراز رتبة ممتاز با مدرك ليسانس ادبيات فارغ‌التحصيل شد. عطش پايان‌ناپذير او براي كسب دانش و آگاهي بيشتر هنگامي به اوج خود رسيد كه توانست با استفاده از بورس تحصيلي، از دانشگاه سوربن پذيرش بگيرد. پنج سال بعدي اقامت او در پاريس شايد سازنده‌ترين و مهمترين دوران گسترش و تعميق دانش و ديدگاه اجتماعي و فلسفي او بحساب مي‌آمد. مطالعه انديشه‌هاي گوناگون فيلسوفان و نويسندگان جديد و علاوه بر اين همكاري شخصي‌اش با بعضي از آنها باعث شد تا به تفكر بپردازد و انديشه‌هاي جديدي از خود ابداع كند. در سال 1342، در جامعه‌شناسي و تاريخ اديان، يعني مهمترين موضوعات مورد علاقه‌اش دكتري گرفت. پس از آن او دانش و آگاهي خود را در راه تحليل مشكلات سياسي ـ اجتماعي مردم و كشورش بكار برد و راه حل جديدي ارائه داد.

علي شريعتي در دوران نوجواني دردها، غم‌ها، رنجها، بدبختي‌ها و محروميت‌هاي مستضعفين را احساس كرد و خود نيز آنها را تجربه نمود. محيط اجتماعي دوران نوجواني‌اش با بي‌سوادي، خرافات، فقر، ستم، استبداد، سلطه خارجي و استثمار آميخته بود. بي‌توجهي دولت نسبت به فقر، و ايجاد يك سيستم غيرعادلانه، تاثير عميقي بر ذهن اثرپذير او بجاي گذاشت و باعث شد نفرت عميقي نسبت به اين سيستم پيدا كند.

علي شريعتي تا دوران جواني‌اش شاهد اوضاع نابسامان دو پادشاه سلسله پهلوي بود كه اقداماتشان كشور را به جانب اسارت سوق مي‌داد و مردم ايران را از سنتهاي قومي، فرهنگي و ارزشهاي خود بيگانه مي‌كرد. تا اين زمان، در نظام رسمي ارباب و رعيتي نسلي پرورش يافته بود كه به نحو عميقي مجذوب غرب و برخي از ايدئولوژي‌هاي مسلط آن شده بود. جوانان تحصيلكرده در اثر همين گرايشات تماس خود را با مذهب قطع كرده بودند.در دهة 30، هنگامي كه شاه و دولت او در ايران برنامة اصلاحات وسيع را آغاز كردند و عمداً ايرانيان جوان و تحصيلكرده را با پيشنهاد مشاغل جديد و همكاري با سيستم، به غير مذهبي بودن، تشويق مي‌كردند، دكتر علي شريعتي با دانش و آگاهي عميقي كه از گرايشات و انديشه‌هاي جديد داشت، در جهت مخالف اين جريان گام برداشت و اسلام را محور اصلي موضوع تعاليم خود قرار داد. او از همان آغاز دوران معلمي‌اش، و نيز در زماني كه هنوز نوجواني بيش نبود، نيروي خود را در راه تبليغ منطقي، علمي و مترقي اسلام صرف كرد. اين جنبه از زندگي او با تحولاتي همراه بود كه اولين و نخستين مرحلة آن با دوران دكتر محمّد مصدق همزمان شد كه طي آن ايرانيان ناسيوناليست و ضدامپرياليست سر برافراشته و كوشش كردند برتري خود را به اثبات رسانند. علي به همراه پدرش در مشهد، فعالانه در نبرد سياسي عليه نفوذ و سلطه بيگانه درگير شد. آنها در كانون نشر حقايق اسلامي، تعاليم قرآني را تفسير مي‌نمودند و عميقاً مورد بحث و بررسي قرار مي‌دادند. علي شريعتي يكي از معلمان كانون بود و سخنراني‌ها و نوشته‌هايش توجه شديد توده‌ها و روشنفكران را جذب كرد.

به دنبال سقوط و خلع دكتر مصدق، شريعتي از پيرامون به مركز مبارزه وارد شد و به شاخه مشهد نهضت مقاومت ملي به رهبري آيت‌الله سيد محمود طالقاني، مهندس مهدي بازرگان و استاد يدالله سحابي پيوست. علي شريعتي يكي از سخنگويان و فعالان آتشين اين نهضتعليه سلطه و استثمار غرب در ايران بود. فعاليتهاي بيدارگرانه‌اش باعث دستگيري او در سال 1336 و انتقال فوري‌اش به زندان قزل‌قلعه در تهران به مدت هشت ماه شد.

پس از قبول شدن در بورس تحصيلي، علي شريعتي براي مدتي دست از فعاليتهاي سياسي كشيد و براي ادامه تحصيلات عاليه به فرانسه رفت. او از اين دوران براي مطالعه جدي و نيز فعاليت علني سياسي در راه احقاق حقوق بشر و آزادي دموكراتيك در ايران، بهره‌برداري خوبي كرد. وي اندكي پس از رسيدن به پاريس به گروه فعالان ايراني نظير ابراهم يزدي، ابوالحسن بني‌صدر، صادق قطب‌زاده و مصطفي چمران پيوست و در سال 1338 سازماني بنام «نهضت آزادي ايران» (بخش خارج از كشور) بنيان گذاشته شد. حدود دو سال بعد شريعتي دو جبهه تحت نامهاي جبهه ملي ايران در آمريكا و جبهه ملي ايران در اروپا را تأسيس كرد. در جريان كنگرة جبهه ملي در ويس‌بادن (جمهوري آلمان فدرال) در اوت 1962، شريعتي با توجه به قدرت فكري‌ و قلمي‌اش، بعنوان سردبير روزنامه فارسي‌زبان جديدالانتشار ايراني در اروپا يعني «ايران آزاد» انتخاب شد. اولين شماره اين نشريه در 15 نوامبر 1962 منتشر گرديد. اين نشريه ديدگاههاي روشنفكران ايراني خارج و نيز واقعيتهاي مبارزات مردم ايران را منعكس مي‌كرد.

در سالهايي كه علي شريعتي در اروپا بود، بقدر كافي رژيم تهران را تحريك كرده و با خود به ضديت واداشته بود. معمولاً سياستمداري با يك چنين سابقه فعاليت ضد رژيم هرگز فكر بازگشت به ميهن را آنهم در آن زمان به ذهن خود راه نمي‌داد. در واقع هيچ‌يك از همكاران او در آن زمان به چنين كاري دست نزدند. اما دكتر شريعتي فطرت و شهامت ديگري داشت. او يك سياستمدار به تعبير ماكياوليستي آن نبود. فطرت معلمي او را برانگيخت و معتقد كرد كه در آن موقعيت، ميهن به دانش و تحصيل موفقي‌آميز دو دوره دكتري او نياز شديد دارد. بدين ترتيب وي در سال 1343 با يك سابقه پيشرفته آكادميك، و افق ذهني وسيع، پاريس را به مقصد ايران ترك كرد.

چنين بنظر مي‌رسيد كه دولت ايران ظاهراً از اين حركت خشنود شده است، چون از اين فرصت براي جلوگيري از تاثير و نفوذ شريعتي و نيز كنترل مؤثر فعاليتهاي او استفاده خواهد كرد. به همين خاطر لحظه‌اي كه دكتر به ايستگاه مرزي بازرگان در مرز ايران و تركيه رسيد، دستگير شد. اين امر به دستور مستقيم شاه صورت گرفت.  خبر دستگيري او با اعتراض شديدي چه در داخل و چه در خارج ايران مواجه شد و باعث محبوبيت و اثبات درستي راهش گرديد.

پس از شش ماه حبس، دكتر علي شريعتي آزاد شد و به تهران رفت تا ماموريت مورد علاقه و سخت خود را براي بيدار كردن توده‌ها از طريق گنجينه و ذخيره وسيع دانش تئوريك و عملي‌اش آغاز كند. اما دولت نيز به همين نحو مصمم بود نگذارد او زمينة بازي براي ايجاد پايگاه در پايتخت بدست آورد. و علي‌رغم برخورداري از يك سابقة عالي آكادميك و تجربة وسيع، و با توجه به وجود مشاغل وسيع در زمينة تدريس و تحقيق، باز هم نتوانست هيچگونه شغلي در تهران بدست آورد. شريعتي كه با موانع و محروميتهاي شديدي در تهران مواجه شده بود، راهي شهر بومي‌اش مشهد شد، اما حتي آنجا هم محدوديتها و قيد و بندهاي زيادي آشكار بود. بهرحال با مشقت بسيار توانست در «طرق» در نزديكي مشهد، يك شغل معلمي بدست آورد.

به تدريج دكتر شريعتي توانست ساعات اندكي از تدريس در كلاسهاي دانشگاه مشهد را به دست آورد. اما موفقيتهايش در همين ساعات كم، با حضور انبوه دانشجويان، و نيز دعوتهائي كه براي سخنراني از دانشگاههاي مختلف برايش مي‌رسيد، آشكار گرديد. بهرحال محبوبيت عظيمش بدليل پيامي كه به همراه خود آورده بود، از نظر رژيم قابل تحمل نبود و دانشگاه او را در سال 1349 هنگامي كه تنها 37 سال داشت، بازنشسته كرد.

اين رفتار خشونت‌آميز روحيه او را افسرده نكرد. بلكه برعكس عزم راسخ او را براي بالابردن روحيه و وجدان توده‌ها جزم كرد. بدين‌خاطر به تهران نقل مكان كرد، و از اين به بعد، حتي بيشتر از گذشته، به تعبير مجدد و تبليغ اسلام پرداخت. او ماموريت خود را با دلگرمي تمام با همكاري در حسينيه ارشاد آغاز نمود. و بدين ترتيب بود ه سلسله سخنراني‌هاي آزاد خود را پيرامون اسلام‌شناسي، جامعه‌شناسي و تاريخ اديان شروع نمود. جسارت او باعث شد كه برخلاف ساير حسينيه‌ها و مساجد، روزانه هزاران دانشجو، كارگر و زن‌خانه‌دار براي استماع سخنان او به آنجا بيايند. همزمان با اين سخنراني‌ها، كتابها و جزواتي درمورد موضوعات اجتماعي و مذهبي، او وي نشر و توزيع مي‌گرديد. تعداد كلي سخنراني‌هاي منتشر شده‌اش به بيش از 200 مي‌رسد، كه در نوع خود بي‌نظير است. در كشوري كه هيچ كتابي جز قرآن تيراژش به 5000 نمي‌رسيد، كتابهاي شريعتي در 100000 نسخه به چاپ مي‌رسيد و اين بدون شرح بود!

بزرگترين اعتراضي كه از جانب دولت به شريعتي وارد مي‌شد، اين بود كه او به نسل جوان ايران جهتي تازه مي‌داد و آگاهي اسلامي را در آنهايي كه از مفهوم تمدن بزرگ موردنظر «شاهنشاه آريامهر» سرخورده شده بودند، زنده مي‌كرد. شاه چگونه مي‌توانست چنين مردي را تحمل كند؟ ساواك وارد عمل شد و بر تحولات جديد نظارت دقيق كرد. بدين‌ترتيب در يك هجوم ناگهاني در سال 1351، حسينيه ارشاد مورد حمله قرار گرفت و بسته شد، اما به كمك دوستان، شريعتي توانست بگريزد و مخفي شود. ساواك كه از يافتن او عاجز مانده بود، پدرش را دستگير نمود. اين عمل باعث رنجش و نگراني دكتر گرديد، و او در عوضِ آزادي پدرش، خود را تسليم نمود، اما تقاضاي او رد شد و پدر و پسر هردو محبوس گرديدند. بهرحال چندي بعد پدرش آزاد شد، اما علي شريعتي براي 18 ماه در زندان باقي ماند، و اعتراضات به وشع او در ايران و خارج مورد توجه قرار نگرفت.  بيشترين فشار براي آزادي او از سوي روشنفكران برجستة فرانسوي و الجزايري بر رژيم ايران وارد آمد. تا آنجا كه حواري بومدين رئيس‌جمهور الجزاير كه خود يكي از دوستان و تحسين‌كنندگان شريعتي بود، در جريان كنفرانس مارس 1375 اوپك در الجزاير دربارة دكتر شريعتي با شاه صحبت نمود و او را به آزاد نمودن دكتر ترغيب نمود. شريعتي به ظاهر آزاد شد، اما شديداً تحت كنترل بود. بزرگترين و مرگ‌آورترين مجازات‌ها براي او، كه همان جلوگيري از نوشتن و ايراد سخنراني بود، در اين سالها به او وارد شد.

شريعتي در جريان بازداشت آخر در معرض شكنجه قرار گرفت. سعي مي‌كردند كه او را وادارند از رژيم حمايت كند، او با شدت و قدرت هرچه تمام‌تر از اين كار خودداري مي‌ورزيد و مي‌گفت:«اگر همچون عين‌القضات شمع‌آجينم كنند، حسرت يك آخ! را بردلشان خواهم گذاشت». ساواك كه نتوانست بر او پيروز شود، براي بي‌آبرو كردن او يك طرح شيطاني ريخت. يك سري از نوشته‌هاي او ا در روزنامه كيهان منتشر نمود تا چنين وانمود نمايد كه شريعتي با شاه و رژيم او از در همكاري در آمده است. اما حتي سر توده‌ها را نيز نتوانستند شيره بمالند!

نوشته‌هاي شريعتي ممنوع‌الانتشار شد و خود او كاملاً از حقوق سياسي و اجتماعي محروم گرديد. بدين‌ترتيب او كه در محيطي خفقان‌آور بسر مي‌برد، به سنت صحيح اسلامي و به سبك پيامبر به فكر هجرت افتاد. اما دكتر براي خروج از كشور بصورت آبرومندانه‌اي سرِ ساواك را شيره ماليد. ساواك در پرونده‌هاي خود، او را بنام «شريعتي» مي‌شناخت، اما نام فاميل او در  شناسنامه، «مزيناني» بود. او پاسپورتي با نام «علي مزيناني» گرفت. شريعتي پس از گرفتن گذرنامه و اجازة خروج، براي ديدن خانواده‌اش از تهران به مشهد رفت، اما نقشة خود را آنقدر مخفي نگهداشت، كه حتي پدرش هم از آن مطلع نشد. به هرحال او با احتياط فراوان در 26 ارديبهشت ماه 1356، تهران را به مقصد بروكسل ترك نمود. نقشه اين بود كه همسر (پوران شريعت رضوي) و سه دخترش (سوسن، سارا و مونا) چند روز بعد در لندن به او بپيوندند، بعد از آن قرار بود تمامي اعضاي خانواده به آمريكا نزد پسرشان (احسان، كه در آن زمان در آمريكا مشغول تحصيل بود) بروند.

به احتمال زياد، دكتر شريعتي هنگام ترك ايران به اين مشكوك شد كه كسي او را تعقيب مي‌كند، به همين خاطر، هنگام فرود هواپيما در فرودگاه آتن، از آن پياده شد و پس از يك توقف 24 ساعته با يك پرواز ديگر عازم بروكسل گرديد. پس از دو روز اقامت در آنجا به لندن رفت تا از همسر و بچه‌هايش استقبال كند. اما چون ورود آنها براي چند هفته به تعويق افتاد، به پاريس نقل مكان كرد. بر طبق تازه‌ترين نقشه قرار بود خانواده‌اش در 28 خرداد تهران را ترك كنند. بدين خاطر براي ديدن آنها به لندن رفت. در طي تمامي اين مدت، دكتر چند بي‌احتياطي نمود، براي مثال مي‌توان از توقف كوتاه او در بروكسل، رفتن به پاريس، آخرين مبادلة پيام با خانواده‌اش اشاره نمود. اما شايد، آخرين اشتباه سرنوشت‌سازش هنگامي بود كه شخصاً به فرودگاه لندن رفت تا از خانواده‌اش اسزندگی نامه دکتر علی شریعتیتقبال كند. هيچكس نمي‌تواند به درستي بگويد كه در آن هنگام كه دو دخترش (سوسن و سارا) به او گفتند كه به مادر و خواهر كوچكشان اجازه خروج ندادند، دكتر چه حالي داشته است.

پدر و دو دختر به آپارتمانشان در ساتهمتون رفتند. آن شب پدر تا ساعت 3 بامداد با دخترانش صحبت كرد. بعد از آن به اتاقش رفت. صبح روز بعد، 29 خرداد ماه 1356، جسد او را كه به وضع اسرارآميز و مشكوكي در گوشة اتاق افتاده بود، پيدا كردند. هيچكس نگفته است كه اين مرگ طبيعي بوده، و در عين‌حال هيچكس مدركي مبني بر كشته شدن دكتر ارائه نداده است. اما مخالفان رژيم شاه به اتفاق آراء معتقد بودند كه عوامل و مأموران ساواك، دكتر علي شريعتي را از ميان برداشته‌اند. اما آنها كه او را مي‌شناختند و مي‌شناسند، و آنها كه تعريف درست شهادت را مي‌دانند، همگي بر اين امر صحه مي‌گذارند، كه او «شهيدِ شاهد» است

 

ذکر تعجیل فرج رمز نجات بشر است          ما برآنیم که این ذکر جهانی بشود.

 

مدیر تالار های

دانستنی های علمی، نانوتکنولوژِی، نجوم، گیاهان و جانوران 

reza_rasekhekhoon

reza_rasekhekhoon
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : آذر 1390 
تعداد پست ها : 871
محل سکونت : خوزستان

پاسخ به:زندگی نامه برزگان ادبی و شعرا
چهارشنبه 22 شهریور 1391  12:41 AM

دکتر شریعتی; زندگینامه، آثار و اندیشه ها

وی در جمع اندیشمندان و عالمان مسئول طرح شده در این فصل جوانترین است و همچنین باید افزود، اولین کسی است که دار دنیا را وداع گفت.شریعتی، در خانواده ای مذهبی در یکی از روستاهای نزدیک سبزوار - مزینان متولد شد.پدرش محمد تقی شریعتی، از جمله کسانی بود که در تلاش برای احیاء دین و معرفت دینی و جذب جوانان به تفسیر قرآن و بررسی تاریخ اسلام پرداخت.کتاب «تفسیر نوین » وی که تفسیری بر جزء سی ام قرآن است، در همین راستا پدیدار شده است.

محمد تقی شریعتی همچنین از طرفداران نهضت ملی شدن نفت و سپس نهضت مقاومت ملی در خراسان بود و همین دو مهم یعنی نوع نگرش جدید به اسلام در پرتو شیوع و گسترش معرفت دینی در میان جوانان و نسل جدید و حساسیتهای اجتماعی دقیقا همان چیزهایی هستند که به علی شریعتی به ارث رسیدند.وی دوران کودکی و جوانی خود را در خراسان و مشهد سپری کرد و در سال 1338 به دلیل احراز رتبه اول در تحصیلات دانشگاهی با بورس دولتی به فرانسه اعزام شد، (شریعت رضوی، 1374، زندگینامه شریعتی عمدتا متکی بر همین اثر است) .تا این مدت وی به برخی فعالیتهای سیاسی - اجتماعی و فرهنگی - دینی دست یا زید که می توان ترجمه کتاب «ابوذر غفاری » را نام برد.

علی شریعتی در فرانسه به تحصیل و مطالعات تاریخ و جامعه شناسی اقدام نمود و همزمان در کنار دل مشغولی اوضاع ایران با سازمان آزادیبخش الجزایر ارتباط برقرار کرد.در بازگشت به ایران در مرز دستگیر و مدتی به زندان رفت.علی شریعتی پس از مدتی بلاتکلیفی در سال 1345 حکم استادیاری دانشگاه مشهد را گرفت و مدتی بعد فعالیتهای خود را در حسینیه ارشاد آغاز کرد که تا سال 1351 و تعطیل این مکان به درازا کشید شریعتی در 1352 دستگیر شد و پس از 18 ماه زندان انفرادی و گذران دورانی از سختیها در تهران و مشهد، سرانجام با تمهیداتی به اروپا و لندن مهاجرت کرد و اندکی بعد در همین شهر درگذشت.

آثار:
مجموعه آثار شریعتی بالغ بر 35 جلد است.این مجموعه آثار سازماندهی جدیدی از مجموعه کارهای وی به همراه برخی از ویرایشهای اولیه است.شریعتی با اینکه در دوران تحصیلات در دبیرستان و دانشکده ادبیات دانشگاه مشهد و همچنین اقامت در فرانسه آثاری را از خود به وجود آورد، ولی بدون تردید بخش اعظم این آثار به دوران فعالیت تقریبا 4 ساله وی در حسینیه ارشاد برمی گردد.او در یک زندگی و وضعیت متلاطم به جهت احساس نیروی زندگی در خود و شرایط خاص ایران و در یک شتاب و فعالیت لا ینقطع در این مدت به سخنرانیهای بسیاری پرداخت که بعدها در قالب جزوات یا کتابهایی به خوانندگان عرضه شد. رهیافت فعالیتهای فکری شریعتی عموما در پیوند با مطالعات جامعه شناسی وی بود.او بیشتر سعی داشت که معرفت دینی و همچنین شرایط اجتماعی - فرهنگی ایران را در این چارچوب به تصویر بکشاند.خود شریعتی، آثارش را به سه دسته «کویریات » ، «اجتماعیات » و «اسلامیات » تقسیم کرد.منظور از کویریات زندگی درونی و حسی وی است که کتاب برجسته «کویر» یا سپس مجموعه جمع شده ای از آثار پراکنده تحت عنوان «گفتگوی تنهایی » را در این مقوله می توان جای داد.

اجتماعیات آن دسته از آثار شریعتی هستند که با مخاطب قرار دادن نسل جوان و روشنفکر به طراحی و گفتگوی دغدغه ها و آموزه های باوری - رفتاری می پردازند.از این دست از آثار باید از «چه باید کرد» که در آن مباحثی چون روشنفکر و مسئولیت او در جامعه یا خود آگاهی و استعمار و...را طرح و بررسی می نماید، نام برد.همچنین می توان از جهان بینی و ایدئولوژی نیز در همین چارچوب مثال زد.اما اسلامیات که بیشترین بخش از آثار شریعتی را تشکیل می دهد، مجموعه مقالات درس گفتارها و سخنرانیهای او هستند که تاریخ صدر اسلام، زندگی و سیره امامان، وضعیت مذهب در شرایط کنونی جامعه و بالاخره برخی از باورها و رفتارهای اعتقادی را شامل می شوند.

شریعتی در ارائه تصویری جذاب برای جوانان از شخصیتهای اصلی اسلام و شیعه همچون علی (ع) یا ابوذر و سلمان و همچنین فاطمه یا شعائر اعتقادی مانند حج، هجرت و بالاخره تحت عنوان عمومی «اسلام شناسی » به خلق و ارائه آثار «اسلامیات » خود اقدام نمود.کتابی چون «تشیع علوی - تشیع صفوی » با هدف تمییز دادن دو گونه از اسلام، یکی اصیل، رهایی بخش و انسان ساز و دیگری ترفندی سیاسی برای در دام شدن مسلمانان عرضه شد.اندیشه: شاید بتوان محورهای اصلی اندیشه شریعتی را به طور مجمل در همان سه مقوله گفته شده در قسمت قبلی، یعنی کویریات، اجتماعیات و اسلامیات خلاصه کرد.توان شریعتی در بیان گرم و نوشتار احساس برانگیز و استفاده از تعابیر و تماثیل زیبا و بعضا تند اندیشه نهفته در این مجموعه آثار - اعم از سخنرانی یا نوشتجات - تاثیری دوگانه را بر جای نهاد.از یک سو به جذب مخاطبان بیشتر و ایجاد شور و شوق در گرایش به اسلام منجر شد و از دیگر سو، حساسیتهایی را در دیگر باورها و قرائتها از اسلام و احیانا کج فهمی هواداران یا شتابزدگی در عبور از مفاهیم از سوی خود شریعتی یا خوانندگانش سبب گردید، همین دو خصلت توامان است که شریعتی را طی یک دهه قبل از مرگ و دو دهه پس از مرگ تبدیل به شخصیتی نمود که همگان را درگیر موضع گیری نسبت به خود و آثار و اندیشه هایش در جهات سلبی و ایجابی، له و علیه نمود.

میزان تاثیر گذاری اندیشه شریعتی بر جوانان و مخاطبان تا حدی بود که از سوی محمد حسین بهشتی، یکی از مهمترین اندیشمندان و معماران جامعه در یکی دو سال قبل و بعد از پیروزی انقلاب اسلامی چنین تفسیری به کار برده شد، شریعتی سفره بود و دیگران مخلفات (در گفتگو با نویسنده و جمعی از دوستان.نسخه ای از این نوار در اختیار نویسنده است) .

شریعتی معمولا به اضلاع مثلث «زر و زور و تزویر» حمله ور بود و سعی داشت که اشکال عینی آنها را در قالبهای اجتماعی یا تاریخی به نمایش گذارد.همچنین در کلام و بیان هجو آمیزش از مسخ فرهنگی مبتلا به اقشاری از جامعه را به «فکلیسم » مورد طعن قرار می داد و این واژه را متقابلا در برابر «املیسم » که منظور برداشتهای واپس گرا و ارتجاعی و بدفهمی متعارف از اسلام بود قرار می داد. از سوی دیگر شریعتی با اختصاص بخش قابل توجهی از نوشته ها یا سخنرانیهای خود سعی داشت غبار ناشی از زمان یا مسخ و تحریفهای عمومی دشمنان یا دوستان جاهل از چهره های اصلی تاریخ اسلام همچون محمد (ص)، علی (ع)، حسین، فاطمه، زینب و اعاظم اصحاب مانند ابوذر، سلمان و...را بزداید و به تعبیری می خواست تا اسوه های باوری و رفتاری را به نسل جوان و مخاطب خود عرضه دارد.

شریعتی در گسترش برخی از واژگان و تعابیر مذهبی نقش و تاثیر بسزایی داشت: شهادت با تکیه بر قیام عاشورا از سوی امام حسین امام سوم شیعیان و نواده پیامبر، پیام رسانی همراه با اسوه قرار دادن رفتار شجاعانه و مبارزه طلبانه حضرت زینب خواهر امام حسین، تعابیر عالی چون «امامت » و «امت » که به چارچوبهای نظام سیاسی - اجتماعی و اعتقادی جامعه مسلمانان و شیعی بر می گردد، خصایص و ویژگیهایی که یک مسلمان «معترض » به آنچه که ظلم و نامردی و چهره مسخ شده دین خوانده می شود، «انتظار» که مراد از آن تلاش برای تاسیس برای حضور مفاهیم و شخصیتهای اسوه قرار داده شده در زندگی می باشند و بالاخره بازگشت به هویت اسلامی و ایرانی، برخی از این واژگان هستند.

آشنایی شریعتی با برخی از مکاتب و آموزه های رایج در اروپا از جمله اگزیستانسیالیسم یا چهره ها و شخصیتهای مبارز - اندیشمندی همچون فانون و یا علمی - فرهنگی همانند گورویچ، ماسینیون و...سبب آن شدند که وی بتواند مقایسه هایی را از چهره مطلوب و قرائت مختار خود از اسلام با اوضاع عمومی علمی - فرهنگی در سطح اروپا به تصویر بکشاند.

 

ذکر تعجیل فرج رمز نجات بشر است          ما برآنیم که این ذکر جهانی بشود.

 

مدیر تالار های

دانستنی های علمی، نانوتکنولوژِی، نجوم، گیاهان و جانوران 

reza_rasekhekhoon

reza_rasekhekhoon
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : آذر 1390 
تعداد پست ها : 871
محل سکونت : خوزستان

پاسخ به:زندگی نامه برزگان ادبی و شعرا
چهارشنبه 22 شهریور 1391  2:33 PM

ادیب خردمند، مولوی‏شناس بزرگ، استاد بدیع الزمان فروزانفر

ادیب خردمند، مولوی‏شناس بزرگ، شارح سترگ مثنوی، استاد دکتر عبدالجلیل فروزان‏فر، در روز سه‏شنبه 28 ربیع الثانی سال 1317 ه . ق، در آبادی بشرویه از توابع طبس، در خانواده‏ای از اهل علم و فرهنگ به دنیا آمد. او بعدها لقب بدیع الزمان را از قوام السلطنه، والی خراسان گرفت. پدرش، شیخ علی، پسر آخوند ملامحمدحسین قاضی است که هم پدر و هم جد او شاعر، فقیه و طبیب بودند و نسلشان به ملا احمد تونی، از علمای معاصر عصر شاه عباس صفوی می‏رسد. در این مقاله به بررسی زندگی این استاد بزرگ می‏پردازیم.

تحصیلات

استاد فروزانفر، مقدمات علوم دینی و تحصیلات اولیه را در زادگاه خویش نزد شخصی به نام ملامحمدحسین آموخت. در محرم سال 1338 ه . ق برای ادامه تحصیل به مشهد رفت و پس از دو ماه، به حوزه درس استاد ادیب نیشابوری راه یافت و علوم ادبی و منطق را نزد او فراگرفت و تا سال 1342ه . ق یعنی دو سال مانده به درگذشت ادیب، از خرمن دانشش بهره‏ها برد.

آغاز تدریس

در سال 1305 به توصیه و به جای شمس العلمای گرگانی، در مدرسه دارالفنون به تدریس فقه و عربی پرداخت. همچنین در سال 1306، معلم منطق در مدرسه عالی حقوق شد و یک سال بعد، مدرس زبان عربی و منطق در دارالمعلمین عالی گردید. بعد از آن، استاد فروزانفر صاحب کرسی تدریس زبان و ادبیات فارسی شد و استادیِ تفسیر قرآن و ادبیات عربی را در مدرسه عالی سپهسالار به عهده گرفت.

معاونت دانشکده

استاد بدیع الزمان فروزانفر در ابتدای تأسیس دانشگاه تهران، در جایگاه استاد تاریخ ادبیات فارسی در دانشکده ادبیات و استاد تصوف اسلامی در دانشکده علوم معقول و منقول به تدریس پرداخت. پس از تشکیل دانشکده علوم در سال 1313، به سمت معاونت آنجا برگزیده شد و 23 سال در این شغل باقی ماند و ریاست مؤسسه وعظ و خطابه نیز به ایشان محول گردید.

عضویت در فرهنگستان

استاد بدیع الزمان فروزانفر در سال 1313 تا 1332، به عنوان عضو فرهنگستان ایران و عضو شورای عالی معارف فرهنگ برگزیده شد و جزو اعضای اولیه و پیوسته آن گردید. او سرانجام از چهل سال خدمت فرهنگی بازنشسته شد و پس از بازنشستگی به درخواست گروه زبان و ادبیات دانشگاه تهران و به دلیل نیاز علمی دانشگاه، تدریس دوره‏های عالی را بر عهده گرفت. مسئولان دانشگاه تهران نیز به پاس خدمات علمی استاد فروزانفر، لوح استادی ممتاز به او عطا کردند.

ویژگی‏های علمی استاد

استاد فروزانفر، سال‏ها ریاست دانشکده الهیات را داشت، ولی گویی استعداد و توفیق استاد، تنها در همان راهی بود که به طور طبیعی برای آن آفریده شده بود؛ یعنی تحقیق. او در کار تحقیق، روشی نو داشت و امر تحقیق را از راهی علمی و تازه شروع می‏کرد. فروزانفر چنان در این امر دقیق بود که منتقدان معاصر، دقت زیاد استاد را به وسواس تعبیر می‏کردند. نثرش بسیار شیرین و متین و نمونه‏ای از نثر فصیح و استوار معاصر شمرده می‏شود. در نظم نیز اگرچه سروده‏های اندکی دارد، ولی آنچه از استاد به جای مانده، استادانه است.

صفات ممتاز استاد

بدون تردید، صفات ممتاز استاد فروزانفر را در مقام علمی ـ تحقیقی او می‏توان دانست. دانش گسترده و مبتنی بر ابتکار و دوری جستن از ابتذال و تکرار مطالب کهنه، و نیروی حافظه شگفت‏انگیز استاد فروزانفر بود که می‏توانست همواره دانش گسترده خویش را با آن عرضه کند. فروزانفر، خوش‏ذوق و دارای قدرت نقد و سنجش بالا بود. عربی را با لغات فصیح بیان می‏کرد، ولی کلام خود را چنان با شعر و مثال و حکایت می‏آراست که برای بسیاری از ادیبان عرب نیز سخن گفتنش جالب و زیبا می‏نمود.

شخصیت استاد

استاد بدیع الزمان فروزانفر، کلاس درسی بسیار دل‏نشین داشت. شعرهای بلند و خیال‏انگیز می‏خواند. سینه‏اش مخزن نکته‏های ادبی و تاریخی بود. شوخ‏طبع، نکته‏سنج و حاضرجوابی بی‏مانند بود. بسیار موقع‏شناس بود. سحرخیز و طبیعت‏دوست بود. در پانزده سال پایانی عمر، دل به سفر بسته بود و دیدن دنیای بزرگ و شهرهای جهان، از علاقه‏های زیاد استاد به شمار می‏آمد. خوش‏سفر و خستگی‏ناپذیر بود. تیزهوش، تندذهن و باریک‏اندیش بود. شعرش کم، ولی خوب و به شیوه محکم استادان قدیم نزدیک بود. فروزانفر، با شاگردانش انسی دوستانه و الفتی گرم داشت.

شارح بزرگ مثنوی

استاد بدیع الزمان فروزانفر، شارح بزرگ مثنوی، معرّف ممتاز مولانا جلال الدین بلخی، آگاهی کم‏نظیری در تصوف اسلامی داشت و آشنای واقعی به ادبیات فارسی بود. او نگارش شرح مثنوی شریف را بعد از حدود چهل سال آغاز کرد که به گشت و گذار در متن مثنوی و نوشتن سرگذشت مولانا و رسیدگی به متون فارسی و عربی و چاپ برخی از متون تصوف گذرانیده بود. جوهر دانش استاد فروزانفر همین شرح‏حال عالی است که متأسفانه فقط سه جلد آن چاپ شده است.

آثار قلمی استاد

استاد بدیع الزمان فروزانفر در طول چهل سال تلاش علمی و پژوهشی، افزون بر تدریس، آثار بسیار ارزشمندی به وجود آورده است. شرح حال مولوی، تصحیح غزلیات شمس، معارف بهاء ولد، معارف محقق ترمذی، مقالات اوحد الدین کرمانی، شرح و تحلیل آثار عطار، شرح مثنوی شریف و تصحیح و ترجمه رساله قشیریه، نمونه‏هایی از این آثار است. همچنین سخن سخنوران، تاریخ ادبیات ایران، فرهنگ تازی به پارسی و ترجمه حی بن یقطان ابن طفیل از دیگر آثار بر جای مانده از این استاد به شمار می‏آید.

سفر به ابدیت

سرانجام استاد بدیع الزمان فروزانفر، آن مرد پرتلاش عرصه فرهنگ و ادب ایران و شارح بزرگ مثنوی، در روز شانزدهم اردی‏بهشت ماه سال 1349، در منزل شخصی‏اش در یکی از کوچه‏های خیابان بهار در شمال تهران، در ساعت یک بعدازظهر بر اثر سکته قلبی، کالبد خاکی را به سوی بارگاه قدس ترک کرد. پیکر استاد در میان اندوه دانشجویان، استادان دانشگاه و همه ارادتمندان، در شهر ری در جوار امامزاده حضرت عبدالعظیم علیه‏السلام به خاک سپرده شد.

 

ذکر تعجیل فرج رمز نجات بشر است          ما برآنیم که این ذکر جهانی بشود.

 

مدیر تالار های

دانستنی های علمی، نانوتکنولوژِی، نجوم، گیاهان و جانوران 

reza_rasekhekhoon

reza_rasekhekhoon
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : آذر 1390 
تعداد پست ها : 871
محل سکونت : خوزستان

پاسخ به:زندگی نامه برزگان ادبی و شعرا
چهارشنبه 22 شهریور 1391  2:34 PM

فردوسی، معمار فرهنگ و ادب بخش بزرگی از جهان امروز

25 اردی‏بهشت ماه، سال‏روز بزرگداشت حکیم ابوالقاسم فردوسی، شاعر بلندآوازه ایرانی است. او که با اثر شکوهمند خود، نقش جوان‏مردی، اخلاق و ایمان را در بلندای زمان بر تاریخ نشاند و با حکمت و بینش گسترده، فرهنگ غنی ایران را تا فراسوی مرزهای خاکی به دل عاشقان فرهنگ و هنر نمایان ساخت.
فردوسی، از جمله معماران فرهنگ و ادب بخش بزرگی از جهان امروز است که با هموار ساختن رنجی سی‏ساله بر خود، توانست اندیشه پویا و تصویری زیبا را در همگونی دین و فرهنگ ملی در قالب یادگاری هزار ساله، ولی همواره تازه و سودمند باقی گذارد. در این مقاله، به زندگی و نیز برخی موضوع‏های پرداخته شده در اثر جاودان او شاهنامه می‏پردازیم.

تولد و خانواده

در سال 329 هجری که ابوعبداللّه‏ رودکی، پدر شعر فارسی بدرود حیات گفت، روستای باژ از توابع خراسان، شاهد ولادت ابوالقاسم حسن‏بن علی طوسی، معروف به فردوسی بود. فردوسی از کودکی به دانش‏آموزی پرداخت و اخلاق، تاریخ و فرهنگ ایرانی، تن و جان او را پرورش داد. او با شوق و دقتی عاشقانه، در نظم کشیدن شاهنامه می‏کوشید و هرگاه فرصتی می‏یافت، مطلبی از زندگی خود را نیز در سرگذشت این نامه باستان می‏گنجاند. او همسری باسواد و اهل ادب داشت که از او با لطف و مهربانی یاد می‏کند. همچنین صاحب پسر و دختری شد که البته پسر در جوانی از دست رفت و پدر را در غم خود داغ‏دار کرد.

فردوسی و زبان فارسی

فردوسی برای اظهار هنر خود، زبان ساده‏ای را به کار برده و شاهنامه را شاهکار زمان و بیان ساخته است. پس از اسلام و با ورود ادبیات عرب به ایران اندک‏اندک بسیاری از واژگان و ترکیب‏های اصیل فارسی، به دست فراموشی سپرده می‏شد، ولی حکیم توس، با به نظم در آوردن شاهنامه، تا حد زیادی جلو این کار را گرفت. از این رو، با اینکه بیش از هزار سال از تاریخ نظم شاهنامه می‏گذرد، امروزه هم زبان این کتاب، برای فارسی‏زبانان قابل فهم است. این، معجزه سادگی زبان است که فردوسی آن را به وجود آورد. بسیاری از واژه‏های ساده به کار رفته در شاهنامه، از آفت فراموشی مصون مانده است؛ زیرا بیشتر این واژه‏ها که در ادبیات شاهنامه آمده، بر زبان‏ها جاری گشته و تا امروز باقی است.

رسالت فردوسی

حکیم ابوالقاسم فردوسی، با شاعران هم‏عصر خود تفاوت بسیاری داشت. در آن زمان، بسیاری از شاعران به ستایش شاهان و درباریان سرگرم بودند. در این میان، فردوسی، ستایش‏گری را پیشه خود نساخت. او در شاعری هدف بلندتری داشت و برای خویش رسالتی تاریخی قائل بود. به همین دلیل، به صله و ستایش نیاز نداشت. بزرگ‏ترین امتیاز فردوسی این است که او شاعری را رسالت می‏پنداشت و یک‏دل و یک جهت به این کار بزرگ همت گماشت و شاهنامه، ارزشمندترین کتاب تاریخی منظوم را از خود به یادگار گذاشت.

شاهنامه سترگ

شاهنامه استاد توس، منظومه‏ای بزرگ است که فردوسی آن را «کاخی بلند از نظم» می‏داند. این کتاب، اثری ملی، تاریخی، حماسی، پهلوانی و سرشار از حکمت‏ها و نصیحت‏هاست.
شادروان دکتر عبدالحسین زرین‏کوب در مورد عظمت شاهنامه می‏گوید: «وقتی از شاهنامه صحبت در میان می‏آید، آنچه مورد بحث و داوری است، یک کتاب یا یک شاعر نیست، یک ملت، یک فرهنگ و یک دنیاست.» در واقع، شاهنامه، شاهکاری انکارناپذیر و یک اثر ادبی بی‏بدیل در زبان پارسی است که به علت بلندی مرتبه آن در فصاحت و بنای بلند آن بر سخن ساده و زیبایی کلام، در طول قرن‏ها، نفوذی گسترده در ادبیات فارسی داشته است.

پروردگار در شاهنامه

دانای توس، حکیم ابوالقاسم فردوسی که دیباچه سخن را به دل‏نشین‏ترین آهنگ دین‏داری و دین‏باوری آراسته است، در ستایش خدای بزرگ می‏سراید:
به نام خداوند جان و خرد*** کزین برتر اندیشه برنگذرد
خداوند نام و خداوند جای *** خداوند روزی ده رهنمای
خداوند کیوان و گردان سپهر*** فروزنده ماه و ناهید و مهر
او شاهنامه سترگ خود را به نام خداوند جان و خرد آغاز می‏کند و از دین و باورهای خود به صورت‏های گوناگون در آن سخن می‏آورد و انسان را به خداشناسی و دین‏محوری توجه می‏دهد. فردوسی در شاهنامه در ستایش یزدان پاک سخن گفته و سروده است:
جهان را بلندی و پستی تویی *** ندانم چه‏ایی هرچه هستی تویی

فردوسی و نصایح

حکیم سخن‏پرور، شاهنامه را تنها در حماسه منحصر نکرده و هرجا مناسب دیده، به موعظه و نصیحت پرداخته است. نصیحت‏های حکیمانه در شاهنامه، برخی متعلق به متون اصلی و جزو داستان‏هاست و برخی از زبان حکیمانه خود شاعر است. آنچه در پایان داستان‏های شاهان و پهلوانان، هنگام قتل و مرگ آنان به خاطر فردوسی راه می‏جست، بی‏وفایی و بی‏اعتباری جهان بود. او معتقد است در جهانی که همه چیز در آن ناپایدار است، باید به نیکی کوشید و کردار و گفتار و اندیشه را به صلاح درآورد:
به نزد کهان و به نزد مهان *** به آزار موری نیرزد جهان
دراز است دست فلک بر بدی *** همه نیکویی کن اگر بخردی
چو نیکی کنی، نیکی آید برت ***بدی را بدی باشد اندر خورت

سرانجام

فردوسی، شاعر حماسه‏سرای ایرانی، حدود نود سال زیست و سی سال از عمر گران‏بهایش را صرف نگه‏داری زبان اصیل فارسی و تمدن ایرانی کرد. او سال‏های آخر عمر را در تنگ‏دستی گذراند و توانایی مالی خود را که در جوانی از آن بهره‏مند بود، از دست داد؛ چونان‏که می‏سراید:
الا ای برآورده چرخ بلند *** چه داری به پیری مرا مستمند
چو بودم جوان، برترم داشتی ***به پیری مرا خوار بگذاشتی
مرا کاش هرگز نپروردیا *** چو پرورده بودی، نیازردیا
او در شهر توس از دنیا رفت و در باغش به خاک سپرده شد. بنای زیبا و اشعار بلند حک شده بر مزارش، چنان پویا و گویا سخن می‏گوید که گویی خود شاعر زنده است و با لحن دل‏نشین شعر می‏خواند:
هرگز نمیرد آن‏که دلش زنده شد به عشق *** ثبت است بر جریده عالم دوام ما

 

ذکر تعجیل فرج رمز نجات بشر است          ما برآنیم که این ذکر جهانی بشود.

 

مدیر تالار های

دانستنی های علمی، نانوتکنولوژِی، نجوم، گیاهان و جانوران 

reza_rasekhekhoon

reza_rasekhekhoon
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : آذر 1390 
تعداد پست ها : 871
محل سکونت : خوزستان

پاسخ به:زندگی نامه برزگان ادبی و شعرا
چهارشنبه 22 شهریور 1391  2:35 PM

مهرداد اوستا

وفا نکردی و کردم، خطا ندیدی و دیدم شکستی و نشکستم، بریدی و نبریدم
می‏توان به جرئت گفت کمتر کسی سراینده این شعر آشنا را بشناسد. شادروان محمدرضا رحمانی یاراحمدی معروف به مهرداد اوستا، از جمله شاعرانی است که حجاب هم‏عصری، مانع از شناخت وی گردید. او با آنکه تمامی وجود خود را فدای آرمان‏های انقلاب کرد و «پدر شعر انقلاب» لقب گرفت، متأسفانه حقش به شایستگی ادا نشد و بسیاری از آثارش همچنان ناشناخته مانده است.
استاد حمید سبزواری، یکی از شاعران معاصر در این زمینه چنین می‏گوید: «همین ضمیر آگاه و اندیشه پاک و زبان حق‏گویش سبب شده است تا متولیانِ مدعی شعر امروز، به انکارش کمر بندند؛ زیرا از موضع قاطع او از معارضه با غرب‏گرایی و بی‏اعتقادی بیمناکند.» در این مقاله کوتاه به بررسی زندگی و شعر این شاعر بزرگ می‏پردازیم.

زندگی نامه

استاد محمدرضا رحمانی که بعدها به مهرداد اوستا معروف شد، در سال 1308 در خانواده‏ای اهل شعر و ادب در شهر بروجرد دیده به جهان گشود. پدرش، محمدصادق از شاعران معاصر و پدر مادرش حاج روخا محمد متخلص به رعنا، شاعری بسیار خوش‏ذوق و توانا بود. محمدرضا پس از پایان دوره ابتدایی در زادگاهش، از دبیرستانی شبانه در تهران دیپلم ادبی گرفت. وی سپس موفق به دریافت مدرک لیسانس در رشته معقول و منقول و فوق لیسانس در رشته فلسفه گردید. اوستا، تحقیق و نوشتن را از همان سال‏های جوانی آغاز کرد و توانست در 22 سالگی، تصحیح دیوان سلمان ساوجی را بر عهده گیرد. وی افزون بر ادبیات فارسی و عربی، با ادبیات جهانی نیز آشنایی داشت. شاعر توانای معاصر پس از پیمودن راهی طولانی در مسیر شعر و ادب پارسی، بعد از ظهر روز سه‏شنبه 17 اردی‏بهشت سال 1370 در 62 سالگی به هنگام تصحیح یک قطعه شعر، بر اثر سکته قلبی به خانه ابدی کوچ کرد.

قصیده سرای برتر

ده ساله بود که با سرودن شعری موزون و دارای قافیه، مورد تشویق یکی از آموزگارانش قرار گرفت و این، سرآغاز راهی شد در زندگی پربار او. استاد مهرداد اوستا به قصیده بیشتر از دیگر انواع شعر عشق می‏ورزید و به حق می‏توان لقب بزرگ‏ترین قصیده‏سرای معاصر را بعد از ملک الشعرای بهار به او داد. او با مطرح کردن نیازها، دردها و رنج‏های انسان به صورت قصیده، جانی تازه در این قالب دمید و با در هم‏آمیختن غزل و قصیده، توانست قالب نوین غزل ـ قصیده را پدیدار سازد.
استاد محمدرضا حکیمی، قصیده‏های او را چنین معرفی می‏کند: «مایه‏هایی از شیوه خاقانی در قصاید اوستا دیده می‏شود، لیکن تعبیرهایی ویژه و گاه گاه تکرارهایی زیبا، سبک او را متمایز می‏سازد و بر زیبایی قصاید او می‏افزاید و ترکیب‏های نو و واژه‏های گوش‏نواز، به قصاید او اوجی خاص می‏بخشد... و اینکه قصیده را آکنده از فضای غزل می‏ساخت، ویژگی‏ای است بس دل‏انگیز از شعر او».

اوستا و عشق به پیامبر اعظم صلی‏الله‏علیه‏و‏آله

استاد مهرداد اوستا، شاعری متعهد و دین‏باور است که ایمان و عشق در شعرش موج می‏زند. هر خواننده صاحب‏دلی، با نگاهی گذرا به دیوان اشعار او، پیوند ناگسستنی اوستا را با مقدسات مذهبی به آسانی درمی‏یابد؛ به ویژه آنجا که با شور و خلوصی فراوان به مدح رسول خدا صلی‏الله‏علیه‏و‏آله می‏پردازد:
جلوه روح است یاد روی محمد ***روضه حور است خاک کوی محمد
تافته هر سو ز ملک تا ملکوت است *** شعشعه طلعتِ نکوی محمد
اوستا در قصیده 72 بیتی خود با عنوان آفرین محمد صلی‏الله‏علیه‏و‏آله نیز این چنین به ستایش پیامبر والامقام اسلام می‏پردازد:
برون خرامید از لفظ، معنی و بنمود *** به آفرین محمد، خدای سبحان را
درود باد و سلام آن فروغ بینش را *** چراغ چشم دل و شمع دیده جان را
جهان شاهد معنا، چراغ کعبه دل *** لوای قبله توحید، فر فرقان را
طرازدامن گوهرنشان حکمت بود *** چو می‏گشود به گفتار درج مرجان را
ستوده خرد و فضل اگرچه در همه عمر *** نبرده ره به کتاب اندر و دبستان را

اوستا و اهل بیت علیهم‏السلام

نظم و نثر اوستا، تجلی دلدادگی او به خاندان رسالت است و ارادت او به اهل بیت علیهم‏السلام ، در بسیاری از آثارش به چشم می‏خورد:
چون دل، دُرِ معنی از خرد سُفت *** عشق آمد و مدحت علی گفت
ای جان جهان و جان هستی *** وی زنده به تو روان هستی
مقصود نبی ز لافتایی *** ممدوح خدا به هل اتایی
او در قصیده دیگر، در ستایش دختر گرامی پیامبر اسلام حضرت فاطمه زهرا علیهاالسلام چنین سروده است:
در ثنای فاطمه با چنگ زرتار سحر ***می‏تراود نغمه‏ها از پرنیان آفتاب
گفت آن ذره که خود هرگز نیاید در شمار *** مدح زهرا را ترنم‏های جان آفتاب
مام والای شهادت گوهر مهر و کمال *** برترین معنای عرفان و آسمان آفتاب
وی همچنین ارادت خود را به ساحت مقدس امام رضا علیه‏السلام در قصیده‏ای با نام «سلام بر خراسان» نشان می‏دهد.

اوستا و انتظار

انسان آرمان‏خواه، همواره منتظر است و هیچ‏گاه از انتظار غافل نمی‏ماند. استاد مهرداد اوستا، منتظر روز پیروزی انسان و انسانیت بود: «با من ای انتظار! از انتظار سخن بگوی؛ از انتظاری که بامدادان در انتظار دمیدن است؛ از شب‏هایی که در انتظار شکفتن ستارگان هستند؛ از زمینی که در انتظار بارور شدن است؛ از درختانی که در انتظار جوانه‏ها و شکوفه است...؛ از دل‏هایی که در سینه‏ها به انتظار می‏تپد... . هرگاه که از میان همه آرزوها ما را مخیر بدارند که یک آرزویمان برآورده شود، آرزوی هر انسان شریف و آزاده‏ای این خواهد بود که خداوند چنانش از نعمت آزادگی و شرف برخوردار سازد که سزاوار شریف‏ترین حکومت بوده باشیم».

اوستا و امام خمینی رحمه‏الله

اوستا به حضرت امام خمینی رحمه‏الله عاشقانه مهر می‏ورزید. او شخصیت سیاسی ـ مذهبی امام را می‏ستود و در واکنش به تبعید ایشان، قصیده‏ای 56 بیتی سرود و منتشر ساخت. اوستا در زمانی که شاه با همه توان تبلیغاتی‏اش می‏کوشید نام امام را محو کند، در کتاب تیرانا از ایشان نام برد.
وی همچنین با انتشار مجموعه شعر امام، حماسه‏ای دیگر، ارادت خود را به امام و آرمان‏هایش به خوبی جلوه‏گر ساخت و در آن نوشت: «امام، خنده اشک‏آلود و اشک لبخندپالود انسانیتی است که جدال با غولان قدرت و جادوی تبلیغ را میان بربسته است. امام در گیسوی زرین گندم‏زارها، شالی‏زارها، در امواج زمردین مرغزاران و بوستان‏ها، در ترنم پروازها، در پرواز ترانه‏ها همه‏جا متجلی است. امام، تحقق اراده ملتی است که از پس خوابی مرگ‏بار، زندگی آفرید. امام، نه همین تحقق اراده حماسه یک ملت، که خود همان ملت است».
او در جایی دیگر، این‏گونه با امام سخن می‏گوید: «و تو را ای امام، در هر دوره از دوران‏های استیلای نامردمی و بیداد، به نبرد با بیدادگران آزمند، دیده‏ام... . سرگذشت و حماسه تو، حماسه نبرد بی امان توحید با شرک بوده است... و این تو بودی که با چشم خدابین و با چشم خدایی و بصیرت الهی، عفریت شرک را در هر جلوه و هر لباس باز می‏شناختی و از سریر پیروزی نگون‏سار کرده‏ای».

مبارزات سیاسی

استاد مهرداد اوستا را می‏توان به حق شاعر و ادیبی مبارز نامید. او در شهریور 1332 به جرم همراهی با نهضت مردمی امام و مخالفت با شاه، به مدت هفت ماه زندانی شد. همه کسانی که هنگام کودتای 28 مرداد در کنار اوستا بودند، سخنرانی‏های شورانگیز او را به یاد دارند که چگونه مردم را به مبارزه با شاه جنایت‏کار فرا می‏خواند.
جسارت و شجاعت وی در نوشتن، به راستی تحسین‏برانگیز بود تا آنجا که برخی کتاب‏های او به دلایل سیاسی از انتشار بازماندند. مجموعه شعر شراب خانگی ترس محتسب خورده و کتاب انتقادی تیرانا به سبب طرح برخی مسائل، مانند ذکر نام امام خمینی قدس‏سره و انتقاد شدید از رژیم شاه به چنین سرنوشتی دچار شدند و در پی آن، استاد یک سال ممنوع‏القلم شد.
وی خطاب به اطرافیان شاه، چنین به شخص شاه می‏تاخت:
مگر این هرزه هر چیز به فرد مگر این گرگ حریص
مگر این دیو، چه گویم این دزد *** گر خدا نیست شما بی همه چیزان را چیست؟

اوستا و فلسطین

شعر اوستا در مرزهای جغرافیایی محدود نمی‏شود. او شاعری جهان‏نگر و ژرف‏اندیش است. از این روست که می‏گوید: «از غم آوارگان فلسطینی و شکست جوان‏مردان عرب... در اندوهی سیاه، چون شبی پایان‏ناپذیر فرو رفته‏ام.» نفرت عمیق او از صهیونیزم در شعرش نمود می‏یابد. او همچنین با سرودن شعر «ای هر کجا آوره، ای آه» این چنین آوارگان فلسطینی را به مبارزه دعوت می‏کند:
بشکوه بشکوه ای خاک فلسطین*** ای مادر سرگشته وی گمگشته کودک
در زیر آتش، در بارش رگبار ناوک *** بشکوه بشکوه ای دختر آواره مرز فلسطین
به دلیل همین هم‏دردی اوستا با فلسطینیان است که هیئتی از شاعران و نقاشان فلسطینی در سوگ او شرکت کردند. سمیح القاسم، شاعر فلسطینی، اوستا را «شاعر ایران و فلسطین و اسلام» می‏خواند و این‏گونه از او یاد کرد: «شاعران موحد به شمار ستارگان آسمانند... . اوستاها اگرچه به تن می‏روند، به نام می‏مانند... . امت اسلامی، نام مهرداد اوستا را پاس خواهد داشت».
حسین حماد، نویسنده و محقق فلسطینی نیز در سوگ استاد چنین می‏گوید: «درگذشت زنده‏یاد استاد اوستا، داغی سخت و سنگین بر دل ما نهاده است. اینک گویی قبة‏الصخره قدس که معراج‏گاه پیامبر است، در سوگ استاد مرثیه می‏گوید... . من اینک صدای گریه منبر مسجد الاقصی را می‏شنوم که برای شاعر ما اوستا می‏گوید؛ منبری که پیامبر ما از آن جایگاه به معراج رفت».

اوستا در کلام بزرگان

دکتر عبدالحسین زرین کوب در مقدمه نقد پالیزبانِ استاد اوستا و در هنگامی که اوستا در میانه راه شاعری بود، در مورد شعر او چنین می‏نویسد: «اعتدال بین لفظ معنا، انتخاب دقیق در بین الفاظ و تعبیرات و مخصوصا سعی در پیدا کردن مضامین تازه، شعر او را رنگی می‏بخشد که در بسیاری از گویندگان نسل جوان، مانند آن را نمی‏توان یافت».
استاد محمدرضا حکیمی او را این‏گونه می‏شناساند: «بیداری اوستا در برابر استعمار و شگردهای آن و موضع‏گیری متعهدانه او در برابر ایادی داخلی استعمار، اعم از فرهنگی و سیاسی، اموری بود بسیار قابل تکریم».
شادروان منوچهر آتشی درباره اوستا چنین می‏گوید: «اوستا شاعری است که سال‏هاست شعر می‏سراید، آن هم نه با تفنن، زیرا او در حاشیه شعر، زندگی می‏کند. شعر او یادآور شعر خاقانی است، با این تفاوت که شعر اوستا، استخوان‏دارتر و امروزی‏تر است».

داغ اوستا

زار می‏گریم و از گریه دلم وا نشود *** زانکه خاموش به آب، آتشی سودا نشود
از برم رفت عزیزی که دل غمزده‏ام *** دور از آن چهره رخشنده شکیبا نشود
تا شقایق نزند سر ز گل تربت من *** محو از لوح دلم داغ اوستا نشود
آن صفای سره آن شعر مجسم که چنو *** دردپرورده و دل‏سوخته پیدا نشود
نقشبندانِ هنر، نادره‏کارند ولی *** نقش هر کلک چنین نغز و فریبا نشود
او نمرده است از آن رو که نمی‏میرد عشق *** نقش او محو ز آیینه دل‏ها نشود
یاد او را چو گهر در صدف جان داریم *** گر شد از دیده و لیکن ز دل ما نشود

 

ذکر تعجیل فرج رمز نجات بشر است          ما برآنیم که این ذکر جهانی بشود.

 

مدیر تالار های

دانستنی های علمی، نانوتکنولوژِی، نجوم، گیاهان و جانوران 

reza_rasekhekhoon

reza_rasekhekhoon
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : آذر 1390 
تعداد پست ها : 871
محل سکونت : خوزستان

پاسخ به:زندگی نامه برزگان ادبی و شعرا
چهارشنبه 22 شهریور 1391  2:36 PM

شیخ بهایى زاهدی سیاست مدار

جایگاه روحانیت در دولت صفوى

قبل از پرداختن به زندگى سیاسى شیخ بهایى نكاتى را در باره جایگاه و تعریف منصب شیخ الاسلامى یادآورى مى‏كنیم.

شاهان صفوى با اهتمام ویژه نسبت‏به دین و مذهب تشیع و حمایت از عالمان دینى امتیازات ویژه زیر را به دست آوردند:

1- ارایه چهره مذهبى از حكومت و كسب مشروعیت‏سیاسى.
2- ایجاد وحدت در میان گروه‏هاى سیاسى، مذهبى و تضمین ثبات سیاسى.
3- مقابله با حكومت عثمانى از راه ترویج تشیع.

متولیان دین و مذهب (یعنى عالمان و فقیهان) نیز از شرایط سیاسى، اجتماعى فراهم آمده، در راه ترویج دین و مذهب امامیه استفاده كرده و اهداف زیر را به دست آوردند:

1- ترویج احكام اسلام در جامعه;
2- ترویج مذهب تشیع اثنى عشرى;
3- تصدى برخى از اختیارات حكومتى در امور قضایى و اموال عمومى;
4- جلوگیرى از گسترش صوفیگرى;
5- سعى در اصلاح نظام حكومتى و حاكمان سیاسى;
6- تمركز در تصمیم‏گیرى در امور مذهبى.
(18)
این رابطه نزدیك در دوران صفویه میان دولت و دین باعث‏شد تا متولیان سیاست، جایگاه ویژه‏اى را براى عالمان دین در نظام و ساختار حكومتى در نظر بگیرند. مناصب روحانى در دولت صفویه ره آورد این رابطه متقابل بین حاكمان سیاسى و عالمان دینى بوده است.

مناصب روحانیت در دولت صفویه در عناوین زیر خلاصه مى‏شود:

صدرخاصه، صدرعامه (یا صدرالممالك) قاضى دار السلطنه، قاضى عسكر و شیخ الاسلام. (19)
مؤلف تذكرة الملوك در تعریف منصب شیخ‏الاسلام (كه عالى‏ترین منصب روحانى در دولت صفوى بوده و در اواخر دوران این سلسله عنوان «ملاباشى‏» به آن داده شد) مى‏نویسد:
مشارالیه سركرده تمام ملاها، و در ازمنه سابقه سلاطین صفویه ملاباشى‏گرى منصب معینى نبود بلكه افضل فضلاى هر عصرى در معنى ملاباشى «بوده‏» و در مجلس پادشاهان نزدیك به مسند «شاه‏» مكان معینى داشته. احدى از فضلا و سادات نزدیك‏تر از ایشان در خدمت پادشاهان نمى‏نشستند و ایشان به غیر از استدعاى وظیفه به جهت «طالبان علم‏» و مستحقین و رفع تعدى از مظلومین و شفاعت مقصرین، و تحقیق در مسایل شرعیه و تعلیم ادعیه و امور شرعیه، به هیچ وجه در كار دیگر دخل نمى‏كردند. (20)

همین نویسنده در شرح وظایف شیخ الاسلام آورده است:

مشارالیه در خانه خود به دعواهاى شرعى و امر به معروف و نهى از منكرات مى‏رسید و طلاق شرعى را در حضور شیخ الاسلام مى‏دادند و ضبط مال غایب و یتیم اغلب با شیخ الاسلام بوده و بعد از آن به قضات رجوع مى‏شد. (21)
همان‏طور كه اشاره شد مهم‏ترین وظیفه شیخ‏الاسلام، رفع ظلم از مظلومان، امر به معروف و نهى از منكر و تحقیق و بیان احكام شریعت‏براى مردم بوده است.
دوره‏هاى چهارگانه زندگى سیاسى شیخ بهایى

شیخ بهایى در مدت 78 سال عمر خود با چهار تن از سلاطین صفوى معاصر بوده است كه به ترتیب عبارتند از:

1. شاه طهماسب (984- 930 ه ق) ;
2. شاه اسماعیل دوم (985- 984 ه ق) ;
3. سلطان محمد خدابنده (995- 985 ه ق) ;
4. شاه عباس اول (1038- 995 ه ق) .
به این ترتیب شیخ كه در سال (966 ق) همراه پدر خود وارد سرزمین ایران شد، مدت 18 سال با شاه طهماسب هم روزگار بوده است، یك سال و اندى در سلطنت‏شاه اسماعیل دوم، 10 سال در پادشاهى سلطان محمد و 35 سال نیز در سلطنت‏شاه عباس اول زیسته است، بر این اساس فعالیت‏هاى سیاسى شیخ بهایى را در چهار دوره تاریخى فوق مطالعه و بررسى خواهیم كرد.

1. سلطنت‏شاه طهماسب اول (984- 930 ق)

دوره نخست زندگى سیاسى شیخ بهایى در دوران نوجوانى و جوانى او شكل گرفت. او در سن سیزده سالگى (در سال 966 ق) به همراه پدر خود، در پى تهدیداتى كه از سوى حاكمان عثمانى بر شیعیان جبل عامل بویژه دانشمندان شیعى آن دیار اعمال مى‏شد، از موطن اصلى خود به مركز شیعیان یعنى ایران مهاجرت كرد. (22)
خانواده عاملى پس از ورود به ایران سه سال در اصفهان اقامت گزیدند، و در اواخر سال (968 ق) پس از معرفى شیخ حسین‏بن عبدالصمد به شاه صفوى توسط شیخ على منشار (شیخ الاسلام اصفهان) به قزوین پایتخت‏شاه طهماسب وارد شدند. و شاه بر اساس شناختى كه از فقهاى جبل عامل داشت و با توجه به منزلت علمى شیخ حسین كه شاگرد مبرز شهید ثانى بود او را به سمت ‏شیخ الاسلامى پایتخت تعیین كرد.
اقامت پدر شیخ بهایى در قزوین به درازا نكشید و پس از چندى وى از طرف شاه به شیخ الاسلامى مشهد سپس هرات منصوب شد. بدین ترتیب پدر بهاءالدین عاملى مدت 14 سال در قزوین و مشهد و هرات عهده‏دار این منصب سیاسى مذهبى بوده است و در سال (983 ق) ایران را به قصد زیارت حج ترك كرد، بعد از انجام مناسك حج ‏به بحرین رفت و پس از یك سال اقامت در آن‏جا در سال (984 ق) وفات یافت. (23)
سؤالى كه در این‏جا مطرح مى‏شود این است كه چه عاملى باعث‏شد كه وى پس از سالیان متمادى اقامت در ایران، (با وجود منزلت‏ سیاسى - اجتماعى) پشت ‏به ایران و مناصب دنیایى كند و روانه حجاز و بحرین گردد؟
هر چند در گزارش‏هاى تاریخى به علل این مساله اشاره نشده و مورخان با سكوت از كنار آن گذشته‏اند، اما نویسنده كتاب الهجرة العاملیة مسایل سیاسى اجتماعى آن دوران را در اتخاذ تصمیم پدر شیخ مؤثر مى‏داند.
به اعتقاد وى سعى شیخ حسین بن عبدالصمد در احیا و اقامه نماز جمعه در پایتخت صفویه (كه مدتى پس از رحلت محقق كركى متروك مانده بود و اقامه آن در عصر غیبت مورد اختلاف عالمان دینى قرار گرفته بود) باعث‏شد دولتمردان صفوى و رؤساى قزلباش احساس خطر نمایند و او را مانند محقق كركى مانع بزرگى در برابر قدرت و خواسته‏هاى خود بدانند، از این رو شاه صفوى حل مشكل را در آن دید كه وى را از قزوین دور ساخته و به عنوان شیخ‏الاسلام مشهد و هرات منصوب كند.
این واقعه در سال «975 ق‏» اتفاق افتاد. نویسنده مذكور، این عمل شاه نسبت ‏به پدر شیخ بهایى را، به نفى بلد و «تبعید سیاسى‏» بیش‏تر شبیه مى‏داند تا چیز دیگر. (24)
بنابراین یكى از عوامل مؤثر در زندگى سیاسى شیخ بهایى، حضور پدر وى در دربار صفوى است. همان‏گونه كه خود شیخ نیز در برخى از آثار خود با این تعبیر كه:
لو لم یات والدى... من بلاد العرب الى بلاد العجم و لم یختلط بالملوك لكنت من اتقى الناس و اعبدهم و ازهدهم... (25)
به تاثیر این عامل در زندگى سیاسى خود اشاره كرده است. هر چند بهایى در دوران حیات سیاسى پدر خود داراى منصب سیاسى نبوده اما حضور او در پایتخت و در كنار پدر در مشهد و هرات او را با منصب و وظایف شیخ‏الاسلامى آشنا ساخته و آماده پذیرش این منصب بعد از پدر خود شد.

2. سلطنت‏شاه اسماعیل دوم (985- 984 ق)

از فعالیت‏هاى سیاسى شیخ بهایى در دوران سلطنت‏شاه اسماعیل دوم گزارشى در دست نیست. دوران كوتاه سلطنت این پادشاه، نابسامانى‏هاى سیاسى، اجتماعى فراوانى را در پى داشت. جنگ قدرت بین سران قزلباش و روحیه انتقام‏گیرى این پادشاه، كشتارهاى زیادى را در میان خاندان صفوى و نیز دولتمردان به دنبال داشت. خشونت‏هاى غیر منطقى و گرایش او به مذهب تسنن، درباریان صفوى و عالمان دینى را نگران كرد و مخالفت‏برخى از عالمان را برانگیخت. از جمله آنان: میرسیدحسین كركى عاملى است كه به دستور شاه اسماعیل دوم زندانى شد. (26)
به نظر مى‏رسد شیخ بهایى در این بحران‏هاى سیاسى در مركز حضور نداشته است.

3. سلطنت‏سلطان محمد (995- 985 ق)

سلطنت‏شاه اسماعیل دوم پس از مدت كوتاهى با مرگ زود هنگام و چه بسا از پیش تعیین شده او به فرجام خود رسید و برادرش سلطان محمد میرزا كه حاكم شیراز بود و مردى نرم‏خو و درویش مسلك بود به سلطنت رسید. (27)
اوضاع سیاسى اجتماعى ایران در دوران سلطنت این پادشاه نیز به دلیل ضعف تدبیر وى و نیز دخالت زنان دربار و دیگر رجال سیاسى دچار آشفتگى و بى‏نظمى گردید، به گونه‏اى كه برخى از مورخان، دوران سلطنت این دو پادشاه را دوران فترت صفویه مى‏دانند كه تا سرحد انحطاط و سقوط پیش رفت.
از زندگى سیاسى شیخ بهایى در دوران ده ساله سلطنت این پادشاه نیز هیچ گزارش تاریخى در دست نیست.
نویسنده كتاب الهجرة العاملیة معتقد است زندگى شیخ در هرات (كه چه بسا كوتاه نیز نبوده و تا سال 991 ق به طول انجامید.) از نقاط تاریك زندگى بهایى است. زیرا نه خود شیخ بهایى در باره كیفیت زندگى خود در هرات سخنى گفته و نه دیگران به آن پرداخته‏اند. و اگر اشاره كوتاه شاگرد او، میرحسین‏بن حیدر كركى نبود این بخش از زندگى شیخ به كلى بر ما پوشیده مى‏ماند. (28)
عزالدین حسین‏بن حیدر كركى در معرفى استاد خود شیخ بهایى ضمن نقل سفرهاى او كه با وى همراه بوده است مى‏گوید:
...ثم رجعنا الى هرات الذى كان سابقا هو و والده فیها شیخ الاسلام (29) .
از این عبارت چنین بر مى‏آید كه: بعد از خروج شیخ حسین‏بن عبدالصمد از ایران و فوت او در بحرین، فرزندش بهاءالدین عاملى جانشین او شده و منصب شیخ الاسلامى هرات به او واگذار شده است.
از دیدگاه مؤلف الهجرة العاملیة حضور شیخ بهایى در هرات نیز همانند زندگى پدرش در این شهر به منظور دور نگه‏داشتن وى از مركز سیاسى و قدرت (پایتخت) از سوى سلاطین معاصر ایشان بوده است. (30)
در كتاب خیرالبیان به حضور وى در دوران سلطنت این پادشاه در ایران و به فعالیت‏هاى علمى او اشاره شده، اما از منصب شیخ‏الاسلامى بهایى در هرات سخنى به میان نیامده است.
در اثر یاد شده آمده است:
شیخ بهایى در زمان پادشاه كریم، سلطان محمد، پرتو فیض به ساحت ممالك ایران انداخته، در آن ایام در اكثر علوم تالیفات نموده از آن جمله كتاب حبل المتین در احادیث و... (31)

4. سلطنت‏شاه عباس اول (1038- 995 ق)

ایران در سلطنت‏شاه عباس اول (بزرگ‏ترین پادشاه سلسله صفوى) وسعت و عظمت دیرینه خود را باز یافت. از لحاظ قدرت نظامى، اقتدار سیاسى، رونق اقتصادى، عمران و آبادانى، در وضعیت مطلوبى قرار داشت. در حوزه فرهنگ و معارف دینى نیز در حال رشد و شكوفایى بود. شاه عباس اول در میان سلاطین صفوى بیش از همه آن‏ها به ایران و مردم ایران خدمت كرده است. هر چند قساوت‏ها و بى‏رحمى‏هاى او نیز در جاى خود قابل تامل است.
از هوشمندى این پادشاه آن كه به عالمان دینى احترام مى‏گذاشت و از این راه درترویج دین و اقتدار سیاسى ایران و نیز تحكیم سلطنت‏خود بهره مى‏جست. از جمله شواهد این امر انتخاب خلیفه سلطان، شاگرد میرداماد و شیخ بهایى به وزارت خود بود. (32)
میرداماد و شیخ بهایى از فقها و فلاسفه مشهور این دوره نزد شاه صفوى از ارج و منزلت فراوانى برخوردار بودند. حضور این دو شخصیت علمى در دربار صفوى شكوه و جلوه خاصى به سلطنت این پادشاه بخشیده بود. (33)
عمده فعالیت‏هاى سیاسى شیخ بهایى در عهد شاه عباس اول صورت گرفت كه اجمالا به آن اشاره مى‏كنیم:
به نوشته عالم آراى عباسى، شیخ بهایى بعد از رحلت‏شیخ على منشار (شیخ الاسلام دارالسلطنه اصفهان) به جاى وى به این منصب منصوب شد.
او در این باره مى‏نویسد:
... بالجمله آن جناب (شیخ بهایى) بعد از فوت شیخ على منشار، منصب شیخ الاسلامى و وكالت‏حلالیات و تصدى دارالسلطنه اصفهان به خدمتش مرجوع گشته، چند گاه من حیث‏الاستقلال بدان شغل پرداخت. (34)
حال اگر وفات شیخ على منشار را در سال (993 ق) بدانیم (35) ، وى باید در ابتداى سلطنت‏شاه عباس اول به این منصب انتخاب شده باشد و ظاهرا این امر پس از برگشت وى از سفر حج و سیاحت چند ساله او در بلاد اسلامى بوده است.
به اعتقاد نویسنده كتاب الهجرة العاملیة شیخ بهایى در سال 996 ق از سوى شاه عباس كبیر به سمت‏شیخ الاسلام اصفهان (پایتخت جدید شاه عباس) تعیین شد و تا زمان وفاتش این منصب را بر عهده داشت. (36)
بنابراین اگر سفرهاى شیخ را پیش از این تاریخ بدانیم وى به مدت 34 سال در دوران سلطنت این پادشاه، شیخ الاسلام اصفهان و مفتى اعظم ایران بوده است. و اگر سال‏هایى كه وى در هرات به جاى پدر خود شیخ‏الاسلام بوده به این مدت (34 سال) بیافزاییم، تصدى این منصب توسط وى بالغ بر چهل سال مى‏شود. البته اشكالى كه بر این نظریه وارد است این است كه:
اولا: شاه عباس، اصفهان را در سال (1006 ق) به عنوان مركزیت‏سیاسى و پایتخت‏خود برگزید.
ثانیا: با گزارش تاریخ عالم آراى عباسى مطابقت ندارد، زیرا به گفته وى سفرهاى شیخ بهایى (كه به عنوان دوران فترت در زندگى سیاسى او به حساب مى‏آید) بعد از تصدى منصب شیخ الاسلامى اصفهان بوده است. (37)
در هر صورت نظریه اخیر قابل دفاع است، زیرا تعیین اصفهان به عنوان پایتخت صفویه از سوى شاه عباس (1006 ق) هیچ منافاتى با این مطلب ندارد كه شاه عباس، شیخ بهایى را از همان سال اول سلطنت‏خود (یعنى از سال 995ق) به سمت‏شیخ‏الاسلامى اصفهان برگزیده باشد، با توجه به این كه وفات شیخ على منشار (كه شیخ بهایى جانشین وى در این منصب بوده) معلوم نیست در چه سالى بوده است.
محتمل است كه اعطاى منصب شیخ الاسلامى به شیخ بهایى قبل از سلطنت‏شاه عباس، توسط پدر او (سلطان محمد خدابنده) و قبل از سال‏هاى 991 ق (سال سفر بهایى براى زیارت حج و سیاحت او در كشورهاى اسلامى) باشد. تاییدى هم از سخنان اسكندر بیك تركمان در این باره مى‏توان آورد و آن این كه وى از پادشاهى كه شیخ بهایى را به این سمت منصوب كرده است نام نبرده است. (38) و بعید نیست كه این پادشاه پدر شاه عباس اول بوده باشد.
بنابر احتمال یاد شده، سفرهاى شیخ بهایى در اثناى تصدى این منصب انجام شده و بدین وسیله ادعاى عالم آراى عباسى نیز درست مى‏شود.
سفرهاى شیخ بهایى
از آنجا كه سفرهاى شیخ بهایى، با منصب شیخ الاسلامى و به عبارتى با زندگى سیاسى او بى ارتباط نیست از این رو لازم است اشاره كوتاهى به آن‏ها داشته باشیم.
بیش‏تر نویسندگانى كه به شرح حال شیخ بهایى پرداخته‏اند از سفرهاى او به كشورهاى عراق، حجاز، شام، مصر و قدس سخن گفته‏اند، ولى در باره علت آن‏ها و تعیین مدت و تاریخ این سفرها (به دلیل سكوت و یا ابهام موجود در گزارش‏هاى تاریخى این دوره) نظریه‏هاى مختلفى را ارایه كرده‏اند. در خصوص علت و انگیزه سفرهاى شیخ برخى، علاقه‏مندى او به سیر و سیاحت را كه از دوران نوجوانى با آن مانوس بوده عامل مؤثرى مى‏دانند (39) ; و بعضى، اختلاف آرا و دیدگاه‏هاى علمى او با مكتب‏هاى فلسفى موجود در حوزه اصفهان (یعنى «توغل میرداماد و اصحاب او در علوم عقلى و رواج آن‏») را انگیزه احتمالى این امر مى‏شمارند (40) ; و عده‏اى ملالت‏خاطر و دلزدگى از مناصب دنیایى و معاشرت او با پادشاهان را عامل این سفرها معرفى كرده‏اند. (41)
تاثیر مجموعه عوامل یاد شده در تصمیم بهایى، امرى ناممكن و غیر متصور نیست.
از مسایل بحث‏انگیز در سفرهاى شیخ بهایى مدت و تاریخ آن‏ها است. علت ابهام‏هاى موجود در این بخش از زندگى شیخ بهایى این است كه خود او، نیز مورخان معاصر، تاریخ و مدت این سفرها را ثبت نكرده‏اند.
از كتاب عالم آراى عباسى چنین برمى‏آید كه شیخ پس از مدتى كه به منصب شیخ‏الاسلامى اصفهان منصوب شد اراده سفر حج نمود، و مدت‏ها در بلاد اسلامى به سیاحت پرداخت (42) ، ولى در آن به تاریخ و مدت این سفرها اشاره نشده است. تنها مطلبى كه از ظاهر عبارت اسكندر بیك استفاده مى‏شود این است كه زمان وقوع این سفرها بین سال‏هاى 994 ق (سال وفات شیخ على منشار) تا 1008 ق بوده، یعنى سالى كه شاه عباس پیاده به زیارت امام رضا علیه السلام رفت و شیخ بهایى نیز همراه او بود.
نظریه دوم در باره تاریخ سفرهاى شیخ، گفتار خیرالبیان است كه آغاز سفرهاى بهایى را در دوران جوانى او مى‏داند و مى‏نویسد:
در عنفوان شباب هواى سیر بلاد در خاطر دریا مقاطرش رسوخ یافته، به تشرف زیارت حرمین شریفین مشرف شده به اكثر دیار عربستان و بلاد مغرب رسیده، مدت‏ها در مصر بوده و دیار شام را از فیض آفتاب افادت، صبح صادق ساخته... . (43)
بنابراین شیخ باید بعد از وفات پدرش در سال (984 ق) كه در آن هنگام سى ویك ساله بوده و قبل از سال (994 ق) كه به منصب شیخ الاسلامى اصفهان برگزیده شد، به این سفرها رفته باشد.
گذشته از این به دلیل مشخص نبودن تاریخ سفرهاى شیخ، مدت این سفرها نیز نامعلوم است.
در باره مدت سیاحت ‏بهایى دو نظر وجود دارد:
نخست این كه مدت سیر و سیاحت‏بهایى بسیار طولانى (به مدت سى سال) بوده است. منشا این نظر، گفتار «سلافة العصر» است، زیرا مؤلف این اثر كه قدیمى‏ترین مستند تاریخى در شرح حال شیخ بهایى است در این باره مى‏نویسد:
...فلما اشتد كاهله، وصفت له من العلم مناهله، ولى بها شیخ‏الاسلام، و فوضت الیه امر الشریعة، على صاحبها الصلاة والسلام، ثم رغب فى السفر و السیاحة، و استهب من مهاب التوفیق ریاحه، فترك تلك المناصب، و مال لما هو لحاله مناسب، فقصد حج‏بیت‏الله الحرام و زیارة النبى و اهل بیته الكرام علیهم افضل الصلوة و التحیة و السلام، ثم اخذ فى السیاحة فساح ثلاثین سنة، و اوتى فى الدنیا حسنة و فى الآخرة حسنة... . (44)
زمانى كه چشمه‏هاى علوم از وجود وى جارى گشت، منصب شیخ الاسلامى بر عهده او گذاشته شد و امور شریعت‏به وى ارجاع گردید، پس مدتى از منصب شیخ الاسلامى ملول گشت و به سیاحت و جهان گردى رو آورد و ترك مناصب گفت و به زیارت حج و تربت پیامبر صلى الله علیه و آله و اهل بیت گرامش رفت و پس از آن سى سال به سیاحت پرداخت.
در تعیین مدت سیاحت‏شیخ بهایى، نویسندگان بعد از این مؤلف، غالبا سخنان او را تكرار كرده‏اند.
عده‏اى از محققان این نظریه را نادرست مى‏دانند و مدت سفرهاى شیخ را بسیار كم‏تر از این مقدار مى‏دانند. (بین چهار تا شت‏سال) . و مؤلف كتاب احوال و اشعار فارسى شیخ بهایى از جمله نویسندگانى است كه معتقد به نظریه دوم است. وى با ارایه شواهد و قراین تاریخى، مدت سى سال سیاحت‏شیخ را ناشى از اسطوره سازى و شخصیت‏پردازى و گفتار مبالغه‏آمیز برخى از نویسندگان مى‏داند. (45) علاوه بر این وى در توجیه مدت مذكور مى‏گوید:
ممكن است مقصود از این كه سى سال سفر كرده این باشد كه از نخستین سفر وى (سال 984 ق) تا آخرین سفرى كه در عمر كرده (سال 1015 ق) سى سال طول كشیده است. (46)
به اعتقاد عده‏اى شیخ بهایى در یكى از سفرهاى خارجى خود به كشور عثمانى، سفارت شاه صفوى را بر عهده داشته و حامل پیامى از طرف شاه عباس اول به سلطان مراد حاكم عثمانى بوده است. (47)
پاسخ به ابهام‏هاى زندگى سیاسى شیخ بهایى
عملكرد سیاسى شیخ بهایى از چند جهت مورد توجه محققان منتقد قرار گرفته است، این موارد عبارتند از:
الف) همكارى با سلاطین صفوى در قالب پذیرش منصب شیخ الاسلامى.
ب) مدح سلاطین معاصر خود و تالیف كتاب یا رساله به نام آن‏ها.
ج) تضاد و دوگانگى در نظر و عمل سیاسى.

در این‏جا موارد انتقادى مذكور را به ترتیب و همراه با پاسخ آن‏ها مطالعه و بررسى مى‏كنیم:
الف) همكارى با سلاطین صفوى

تعامل نزدیك عالمان دینى با حاكمان سیاسى در عصر صفوى به لحاظ مشروعیت چنین رفتارهایى از دیرباز مورد بحث و گفت‏وگوى اندیشمندان بوده و هست.
برخى از نویسندگان معاصر بى‏پروا عملكرد سیاسى عالمان شیعى عصر صفوى را نقادى و تقبیح كرده‏اند و شیخ بهایى را به خاطر همكارى و رابطه نزدیك او با شاه عباس، مورد سخت‏ترین نكوهش‏هاى خود قرار داده‏اند.
یكى از این نویسندگان با تعریض نسبت‏به مدافعان رویه علماى شیعه در عهد صفوى زبان به طعن آن‏ها گشوده و مى‏گوید:
درست است كه این حاكم فاسد است، درست است كه در همین عالى‏قاپو خانه‏هایى مى‏بینیم كه مثل خانه‏هاى خلیفه بغداد آلات موسیقى و مشروبات دارد، درست است كه سلطان صفوى مثل خلیفه عباسى بغداد اهل همه فرقه است، اما این مانع از این نمى‏شود كه جامعه و وجدان شیعى نتواند نظام استبدادى و فساد اخلاقى او را تحمل كند، وقتى مى‏بیند كه یك روحانى بزرگ، و عالم بزرگ و باتقوا و نابغه شیعى مثل شیخ بهایى كه از مفاخر علمى ما است ‏با او همكار است و همراه است; توده مذهبى مى‏پذیرد و تحمل مى‏كند چرا؟ زیرا درست است كه این حاكم مثل خلفا زندگى مى‏كند اما حب على در دل دارد... و این، همه چیز را توجیه مى‏كند براى چه؟ براى این كه روایت است... كه محب على در بهشت است ولو عاصى بر من باشد و مبغض على در دوزخ است ولو مطیع من باشد. (48)
این سخنان را اگر حمل بر غرض ورزى نویسنده نكنیم مسلما از روى احساس دلسوزى گوینده نسبت‏به دین و مذهب تشیع نبوده است. تامل در تاریخ سیاسى تشیع در این دوران (كه دوره همگرایى و اقبال عالمان دینى به سیاست‏براى تایید و تقویت‏حاكم شیعى است) عكس دیدگاه این نویسنده را نشان مى‏دهد.

در این‏جا به اختصار پاسخ‏هایى را كه در رد این نظریه ارایه شده است مى‏آوریم:
1. تقیه

نخستین جوابى كه به ذهن متبادر مى‏شود تقیه است. تقیه از اصول مسلم مذهب شیعه است كه در روایات معصومین علیهم السلام با تعابیرى نظیر «لا ایمان لمن لاتقیة له‏» (49) بر اهمیت این اصل تاكید شده است. از این رو شیعیان، بویژه عالمان شیعى در موارد متعدد از تاریخ تشیع براى حفظ دین و ترویج مذهب تشیع، و یا حفظ جان خود و دیگران از این اصل كاربردى استفاده كرده‏اند و مستند آن‏ها علاوه بر گفتار معصومین علیهم السلام سیره سیاسى ایشان در برخورد با خلفاى جور بوده است.
خود شیخ بهایى روایتى در خصوص پرهیز از مخالفت پادشاه جبار بدین مضمون نقل كرده است كه:
ایاك و غضب الملك الظلوم فان غضبه كغضب ملك الموت. (50)
یعنى از خشم پادشاه ظالم و جائر بپرهیز كه خشم او مانند خشم فرشته مرگ است كه جان را مى‏ستاند و موجب هلاكت و نابودى حیات انسان مى‏شود.
بنابراین محتمل است كه همكارى شیخ با شاهان صفوى بر اساس این اصل صورت گرفته باشد.
اما خدشه‏اى كه بر این جواب وارد است این است كه «در زمان شیخ بهایى عالمان بزرگى همانند محقق اردبیلى و دیگران بوده‏اند كه از معاشرت با سلاطین وقت احتراز داشته‏اند پس خوف و اضطرار نبوده است، بنابراین تقیه نمى‏تواند عمل خوبى براى توجیه عملكرد سیاسى وى قلمداد شود.»

2. مصلحت عامه

دفع ضرر از مؤمن و یا جلب نفع براى او، از جمله عوامل جواز همكارى با حاكم جائر است كه در فقه شیعه بدان تصریح شده است. (51)
در تاریخ سیاسى شیعه حضور على‏بن یقطین در دستگاه حكومتى هارون الرشید و نیز ولایت عبدالله نجاشى از طرف خلیفه عباسى (منصور دوانیقى) كه از سوى امام صادق و امام كاظم علیهما السلام تجویز شده بود، به منظور یارى رساندن به مؤمنان و احقاق حق مستضعفان بوده است. در این كه حضور شیخ بهایى در دستگاه صفوى براى تحقق بخشیدن به چنین اهدافى بوده شبهه‏اى در آن نیست. مؤلف سلافة العصر در این باره آورده است:
شیخ بهایى بسیار بخشنده بود و سراى عالى داشت كه یتیمان و زنان بدان پناه مى‏بردند و بسیار كودكان نوزاد در آن شیر خوردند و بسیار مردم از آن پناه جستند، وى به مردم بسیار چیز مى‏بخشید ولى با آن همه تقرب، میل به پادشاه نداشت و بیش‏تر مایل به تنهایى و جهان گردى بود. (52)
عبارت «یفد علیها الراجى و الآمل‏» در كلام این نویسنده شاهد بر مدعااست. نتیجه این كه تامین مصلحت عباد و حداقل یارى رساندن به نیازمندان جامعه و دادرسى مظلومان با استفاده از موقعیت‏شیخ الاسلامى مى‏تواند یكى از مستندات شرعى در تبیین عمل سیاسى شیخ باشد.

3. اقامه امر به معروف و نهى از منكر

در فقه سیاسى شیعه وجوب تحصیل ولایت از طرف حاكم جائر و یا هر نوع همكارى با او در صورتى كه اقامه امر به معروف و نهى از منكر موقوف به آن باشد واجب است (53) . همكارى بسیارى از عالمان شیعى با حاكمان جور براى احیاى این دو فریضه بزرگ الهى بوده است. بزرگ‏ترین معروفى كه به دست عالمان شیعى در طول تاریخ سیاسى اسلام انجام شده است ترویج فرهنگ و معارف مذهب تشیع با روش‏هاى علمى و عملى بوده كه در دوران صفوى به اوج و اعتلاى خود رسید. تحقق این هدف جز با همكارى عالمان دینى با حاكمان سیاسى و حمایت نظام سیاسى از ایشان، امكان‏پذیر نبود.
دلیل بر این‏كه حضور عالمان در دستگاه حكومت و هدایت‏شاهان صفوى مؤثر بوده مطلبى است كه مؤلف خیرالبیان در باره جایگاه شیخ بهایى نزد شاه عباس صفوى آورده است، وى مى‏نویسد:
شاه آگاه، (شاه عباس اول) را نسبت‏به آن حضرت (شیخ بهایى) اعتقاد صافى است و در اعزاز و احترام و اكرام او دقیقه‏اى نامرعى نمى‏گذارد، و همواره ملتمسات آن حضرت در سده رفیعه شاهى چون دعاهاى اجابت قرینش در بارگاه الهى مقبول است. (54)
از عبارت فوق چنین بر مى‏آید كه حضور فعال امثال شیخ در دربار شاهان در هدایت آن‏ها مؤثر بوده و خواسته‏هاى ایشان كه مسلما خواسته‏هاى دینى و در جهت‏حمایت از ستم دیدگان بوده مورد پذیرش پادشاه وقت قرار مى‏گرفت. هر چند در مواردى هم استبداد شاهان مانع از قبول نظر آنان مى‏گردید. همان‏گونه كه در گزارش‏هاى تاریخى این دوران آمده است كه نهى شیخ در باز داشتن شاه عباس اول از قتل فرزند ارشدش (صفى میرزا) مؤثر واقع نشد و شاه خطاب به شیخ بهایى گفت:
شیخ احترام خود را نگاه دارید و اصرار نكنید. (55)
سخنان مؤلف عالم آراى عباسى نیز حكایت از جایگاه بلند شیخ نزد شاه صفوى و پذیرش نصایح او توسط شاه دارد، او در این باره مى‏گوید:
از این زمان خجسته نشان، حضرت اعلى شاهى، وجود شریف آن یگانه روزگار را مغتنم دانسته، همیشه از ملتزمان ركاب اقدس و اكثر اوقات در سفر و حضر به وثاق حضور او تشریف قدوم ارزانى داشته، از صحبت فیض بخش او مسرور مى‏گردند. (56)
در این‏جا باید افزود كه برخى بر اساس پندارهاى باطل خود درصدد خدشه بر چهره عالمان بزرگ شیعى برآمده و حضور آن‏ها در عرصه سیاست را ناشى از ریاست طلبى دانسته‏اند.
مطلبى كه در پاورقى آمده است تاحدى نشان دهنده فضاى و هم‏آلود نگرش معاصر منتقد شیخ بهایى نسبت‏به او است.
البته آنچه از ساحت‏شیخ بهایى و امثال او به دور است چنین ادعاهاى بى‏پایه و اساس است. (57)
امام خمینى رحمه الله در رد این گونه شبهات چنین مى‏فرماید:
...مى‏بینیم كه یك طایفه از علما این‏ها گذشت كرده‏اند از یك مقاماتى و متصل شده‏اند به یك سلاطین با این كه مى‏دیدند مردم مخالفند، لكن براى ترویج دیانت و ترویج تشیع اسلامى و ترویج مذهب حق، این‏ها متصل شده‏اند به یك سلاطین، و این سلاطین را وادار كرده‏اند خواهى نخواهى براى ترویج مذهب تشیع و این‏ها آخوند دربارى نبودند. این اشتباهى است كه بعضى نویسندگان ما مى‏كنند. اطرافیان سلاطین این آقایان بودند. اینها اغراض سیاسى داشتند، اغراض دینى داشتند. نباید یك كسى تا به گوشش مى‏خورد كه مثلا مجلسى رحمه الله، محقق ثانى رحمه الله، شیخ بهایى رحمه الله با این‏ها روابط داشته‏اند و مى‏رفتند سراغ این‏ها، همراهى‏شان مى‏كردند، خیال كنند كه اینها مانده‏اند براى جاه و عزت، و احتیاج داشتند به این كه سلطان حسین و شاه عباس به آن‏ها عنایتى بكنند. این حرف‏ها نبوده در كار، آن‏ها گذشت كردند، یك مجاهده نفسانى كرده‏اند براى این كه مذهب را به وسیله آن‏ها، به دست آن‏ها ترویج كنند. (58)

ب) مدح سلاطین معاصر و تالیف كتاب و رساله به نام آن‏ها

در زندگى سیاسى عالمان شیعى یكى از مسایلى كه توجه نویسندگان و محققان را جلب كرده است مدح و ثناى سلاطین و یا تالیف كتاب و رساله به نام آن‏ها است.
با توجه به عدم مشروعیت پادشاهان و نیز جائر و فاسق بودن اكثر ایشان، این سؤال مطرح مى‏شود كه عالمان شیعى با آن مرتبت علم و تقوا چرا و چگونه ظالمان را ستوده و در حق آنان مدح و ثنا گفته‏اند؟ ! !
شیخ بهایى از جمله دانشمندان بزرگ شیعى است كه به خاطر این رفتارش مورد انتقاد قرار گرفته است.
در این‏جا قبل از پرداختن به پاسخ این اشكال، آثارى را كه شیخ بهایى به نام شاهان صفوى تالیف كرده و نیز بخشى از سخنان او كه در مقدمه این آثار آمده ذكر مى‏كنیم:

الف) جامع عباسى

بهایى این كتاب را به درخواست‏شاه عباس به نگارش درآورد. مؤلف در دیباچه این اثر، شاه صفوى را به اقتدار سیاسى، عدالت، انتساب به خاندان اهل‏بیت عصمت و طهارت علیهم السلام و دین مدارى ستوده است.

ب) رساله تحریم ذبایح اهل كتاب

شیخ بهایى این رساله را به درخواست و امر شاه عباس اول و در رد اشكال علماى روم به فتواى عالمان شیعى در باره تحریم ذبایح اهل كتاب تالیف كرده و پادشاه مذكور را با این القاب و اوصاف ستوده است:
السلطان الاعظم، و الخاقان الاعدل الاكرم، اعظم ملوك الارض شانا، و اعلاهم منزلة و مكانا، و امضاهم سیفا و سنانا، و اقواهم حجة و برهانا، صاحب النسب النبوى، والحسب العلوى ابوالمظفر شاه عباس الحسینى الموسوى الصفوى، لابرحت رقاب السلاطین خاضعة، على بابه، و جباه الخواقین معفرة بتراب اعتابه... . (59)

ج) رسالة فى مباحث الكر

این رساله را به نام سلطان محمد خدابنده نوشته و از مؤلفات دوران جوانى شیخ بهایى است و نام آن را «تحفه‏» گذاشته است. به اعتقاد بعضى محققین این رساله را نخست در زمان شاه طهماسب و به نام او نوشته سپس آن را به نام شاه محمد خدابنده كرده است. (60)

د) تحفه حاتمیه

این اثر به نام رساله اسطرلاب معروف است و بهایى آن را براى میرزا حاتم بیك اعتماد الدوله اردوبادى وزیر شاه عباس نوشته است. (61)

ه) حبل‏المتین

مؤلف وقایع السنین در باره این اثر فقهى بهایى گفته است:
شیخ معظم الیه، حبل‏المتین را به اسم شاه طهماسب نوشته و خلاصه را به اسم حمزه میرزا (62) «پسر سلطان محمد خدابنده‏» نگاشته‏اند.

و) كتاب العروة الوثقى

در مقدمه این كتاب كه اثر تفسیرى شیخ بهایى است از شاه عباس اول تعریف و تمجید فراوان شده است. (63)
اكنون به علل و انگیزه‏هایى كه شیخ بهایى و امثال او را ملزم به مدح شاهان در مقدمه آثار علمى‏شان كرده اشاره مى‏كنیم:
1. رسم غالب در دوران‏هاى گذشته چه قبل از صفویه و چه بعد از آن این بوده است كه مؤلفان بزرگ كه با حاكمان سیاسى روابط نزدیك داشته‏اند، به منظور حفظ و ترویج آثار علمى خود، پادشاهان معاصر را در مقدمه آن‏ها تعریف و تمجید مى‏كردند. مولا محمد تقى مجلسى به این الزام سیاسى فرهنگى آن دوران در مقدمه اثر خود لوامع صاحبقرانى اشاره كرده است، بنابراین شیخ بهایى نیز در برخى از تالیفات خود به این قانون مرسوم عمل كرده است.
2. آنچه در سخنان مؤلفان در دیباچه آثارشان دیده مى‏شود، تایید اقتدار شاهان است كه حداقل در دوران مورد مطالعه ما تایید پادشاهان شیعى از سوى علماى دوراندیش امامیه در قبال حكومت رقیب (عثمانى) امرى لازم و اجتناب‏ناپذیر بود. جدایى عالمان دینى از حاكمان سیاسى به معناى تضعیف مذهب تشیع و حكومت‏شیعى و تقویت دیگران محسوب مى‏شد و این امرى بود كه عالمان شیعى همیشه از آن پرهیز داشته‏اند.
3. با دقت در تعابیر این عالمان معلوم مى‏شود كه بسیارى از عبارات به كار رفته در مدح شاهان شرح وظایفى است كه از حاكمان عدل انتظار عمل به آن‏ها مى‏رود و واضح است‏بیان این واقعیات در قالب الفاظ، به معناى مدح و یا تملق در برابر صاحبان شوكت و قدرت نیست.
4. نكته قابل توجه در تعابیر گزینش شده در سخنان بهایى این است كه وى هر چند شاه صفوى را به عدالت و جلوه‏هاى اقتدار ستوده است، ولى هرگز آنان را به تقوا و پرهیزگارى توصیف نكرده، زیرا فسق شاهان صفوى برایشان امرى مسلم بوده است. البته توصیف آنان به عدالت نیز قابل توجیه است، زیرا از نظر شیخ بهایى عدالت مفهومى است كه داراى مراتب مختلف است و اسلام و ایمان یكى از مراتب آن است و با توجه به این كه پادشاهان مورد ستایش او، مسلمان شیعى بوده‏اند از این رو بهایى در وصف آن‏ها به عدالت‏به خطا نرفته است.
5. نكته مهم دیگر این كه شیخ بهایى در وصف شاهان صفوى فقط به توصیف سلطان معاصر خود پرداخته و از تعریف و تمجید دودمان صفوى و شاهان پیشین این سلسله خوددارى كرده است. از اكتفا كردن شیخ به قدر ضرورت، چنین استنباط مى‏شود كه وى در مدح شاهان بر اساس قاعده «الضرورات تبیح المحذورات‏» عمل كرده است.

ج) تضاد و دوگانگى در نظر و عمل سیاسى

آنچه از زندگى شیخ بهایى معروف است این است كه وى مشربى زاهدانه و مسلكى عارفانه داشته و به روش درویشان مى‏زیسته و داراى زندگى ساده و بى‏آلایش و بى‏اعتنا به دنیا بوده است. از لحاظ نظرى ریا و تلبیس و استفاده ابزارى از دین و دعواى زهد و تقوا براى رسیدن به جاه و مقام و منصب‏هاى دنیایى را نكوهش كرده است و عالمان را از معاشرت و نزدیك شدن به پادشاهان سخت پرهیز داده است. بهایى مضامین فوق را كه جلوه‏هایى از نفسانیات و دنیاى مذموم است و در كام نفس، شیرین است ‏به نان و حلوا تشبیه كرده و مى‏گوید:
نان و حلوا چیست؟ اى شوریده سر
متقى خود را نمودن بهر زر
دعوى زهد از براى عز و جاه
لاف تقوا از پى تعظیم شاه
نان و حوا چیست دانى اى پسر؟
قرب شاهان است زین قرب الحذر
مى‏برد هوش از سر و از دل قرار
الفرار از قرب شاهان الفرار (64)
دیگر مثنوى‏هاى او نیز آكنده از تصریح و تلویح، در توصیه به دورى جستن از مناصب و ظواهر دنیایى است. (65) بیش‏ترین مخاطبان شیخ در توصیه‏هاى اخلاق سیاسى، عالمان دینى بوده زیرا از نظر وى این گروه، بیش از گروه‏هاى اجتماعى دیگر در معرض این نوع از آسیب‏هاى سیاسى، اجتماعى قرار دارند.
بهاءالدین عاملى در یكى از سخنان خود، بدترین عالمان دینى را، كسانى معرفى كرده است كه با پادشاهان معاشرت و مجالست دارند. هر چند این خصلت ناپسند عالمان، خود موجب پیدایش ویژگى مثبت در طرف مقابل مى‏شود. یعنى از نظر وى، بهترین پادشاهان، پادشاهانى هستند كه با عالمان معاشرت كنند. (66)
بعد از ملاحظه نكاتى كه ذكر شد، در بدو امر چنین به نظر مى‏رسد كه شیخ در مقام نظر و رفتار سیاسى دچار تضاد و تناقض آشكار شده است، زیرا از طرفى مناصب دنیایى از جمله قرب به پادشاهان را نكوهش كرده، و نیز عزلت و بى‏نامى و زندگى در گمنامى را بر معاشرت با اهل دنیا و ریاست، ترجیح داده است و از طرف دیگر به رغم نظر و اندیشه‏اش، در رفتار سیاسى، همراه با پادشاهان بوده و منصب شیخ الاسلامى را كه مهم‏ترین منصب سیاسى مذهبى دوران او بوده مدتى طولانى ، در دست داشته و به گفته مورخان در سفر و حضر همراه شاه عباس، انیس و جلیس او بوده و این تناقضى آشكار است.
پاسخ این رفتار به ظاهر تناقض‏آمیز را باید در نوع نگرش بهایى نسبت‏به مسایل سیاسى، اجتماعى و دینى و نیز با ملاحظه اوضاع زمان او جست‏وجو كرد. در تحلیل رفتار سیاسى و حل این تعارض ظاهرى باید گفت: درست است كه شیخ بهایى در زى خود زاهد مشرب و عارف مسلك بوده و دنیا را «راس كل خطیئه‏» مى‏داند اما همو در نوشته‏هاى خود آن سوى قضیه را نیز متذكر شده و فرق بین نگرش استقلالى و نظر آلى به دنیا را بیان كرده است. وى در یكى از مثنوى‏هاى خود در این باره چنین مى‏سراید:
حب دنیا گرچه راس هر خطاست
اهل دنیا را در آن بس خیرهاست
حب آن راس الخطیئات آمدست
بین حب‏الشئ و الشئ فرق‏هاست (67)
شیخ پس از بیان فرق بین دو نگرش نسبت‏به دنیا، تمثیلى را ذكر مى‏كند و در نهایت، معیار سنجش در هر كار و هر چیزى را داورى عقل معرفى مى‏كند و مى‏گوید:
...پس مدار كارها عقل است، عقل
گر ندارى باور اینك راه عقل (68)
و در ادامه به اثبات این معنى از راه نقل مى‏پردازد.
در هر صورت نكوهش‏هاى شیخ در باره دنیا، جملگى در صورتى است كه دنیا فى نفسه و بالذات هدف باشد و انگیزه و خواسته انسان در دستیابى به مال و منصب و ریاست‏هاى دنیوى فقط رسیدن به دنیا باشد. این امر از مصادیق بارز دنیاطلبى است و ریشه هر خطایى است كه از طرف ائمه علیهم السلام و عالمان دین از جمله خود بهایى نكوهش شده است.
با توجه به آن‏چه بیان شد علت این مساله روشن مى‏شود كه چرا شیخ بهایى مخاطبان خود را از معاشرت شاهان پرهیز مى‏داد ولى خود از طرفى به آن تن مى‏داد. علت آن است كه نگاه او به دنیا و ریاست‏هاى دنیایى نگاهى ابزارى بوده است و هدف شیخ كسب نتایج دینى از مناصب دنیایى بوده، آثارى هم كه شیخ در صحنه سیاسى براى ایران و شیعیان و فرهنگ تشیع به جاى گذاشته مؤید این ادعا است.

پى‏نوشت‏ها:

18) سیمایى از شیخ بهایى در آیینه آثار، صص 43- 42.
19) تذكرة الملوك، صص 4- 2.
20) تذكرة الملوك، صص 4- 1.
21) همان.
22) احوال و اشعار فارسى شیخ بهایى، ص 17.
23) احوال و اشعار فارسى شیخ بهایى، صص 19- 16.
24) الهجرة العاملیة، صص 149- 147.
25) كشكول، ج 1 ص 162. و مقدمه عروة الوثقى، صص 25- 24.
26) زندگانى شاه عباس اول، ج 1، ص 26.
27) تاریخ ادبیات در ایران، ج 5، صص 194195 و ص - 18.
28) الهجرة العاملیة، ص 154.
29) روضات الجنات، ج 7، صص 58- 57.
30) الهجرة العاملیة، ص 154.
31) كلیات شیخ بهایى، مقدمه كتاب.
32) مفاخر اسلام، ج 8، ص 256.
33) تاریخ ادبیات ایران، صص 354- 353.
34) تاریخ عالم آراى عباسى، ج 1، ص 154.
35) الهجرة العاملیة، ص 143.
36) همان، 154.
37) تاریخ عالم آراى عباسى، ج 1، صص 157- 155.
38) همان.
39) ریاض العلما، ج 5، ص 160.
40) مفاخر اسلام، ج 8، ص 431.
41) تاریخ عالم آراى عباسى، ج 1، ص 154.
42) همان.
43) احوال و اشعار شیخ بهایى، ص 34.
44) سلافة العصر، ص 291.
45) احوال و اشعار فارسى شیخ بهایى، ص 33.
46) همان، صص 34- 33.
47) عروة الوثقى، صص 24- 23 و ص 27.
48) تشیع علوى و تشیع صفوى، ص 222.
59) بحارالانوار، ج 72، ص 431، ح 92.
50) المخلات، ص 287.
51) مكاسب محرمه، ص 56.
52) سلافة العصر، ص 291.
53) مكاسب محرمه، ص 56.
54) كلیات شیخ بهایى، «مقدمه كتاب‏» .
55) مفاخر اسلام، ج 8، ص 84.
56) تاریخ عالم آراى عباسى، ج‏1، ص 157.
57) اصرار و تاكید زایدالوصف شیخ بهایى به درویشى موجب گردیده است كه برخى روش او را به ریا منسوب دارند، و تقرب او به دستگاه سلطنت را منافى درویشى بدانند و ادعاى او را باطل بشمارند. شیخ در مقام تعریض به او كه گفته شده:
از خوان فلك قرص جوى بیش مخور
انگشت عسل مخواه و صد نیش مخور
از نعمت الوان شهان دست‏بدار
خون دل صدهزار درویش مخور
مى‏گوید:
زاهد به تو تقواى ریا ارزانى
من دانم و بى دینى و بى ایمانى
گو باش همین تو طعنه برمن میزن
من كافر و من یهود و من نصرانى
هم‏چنین وى در رباعى دیگرى كه به شدت از تعریضات مدعیان علم باطن و طریقت و نیز عالمان ظاهر و شریعت آزرده خاطر گشته مى‏گوید:
عاشق من و دیوانه من و شیدا من
شهره من و افسانه من و رسوا من
كافر من و بت پرست من و ترسا من
این‏ها من و صدبار بتر زین‏ها من
58) صحیفه نور، ج 1، ص 259.
59) رسالة تحریم ذبایح اهل كتاب، صص 2- 1.
60) احوال و اشعار فارسى شیخ بهایى، ص 16.
61) همان، صص 92- 91.
62) وقایع السنین، ص 504.
63) العروة الوثقى، «مقدمه كتاب‏» .
64) مثنوى نان و حلوا، ص 15.
65) كلیات شیخ بهایى; رجوع شود به مثنوى‏هاى شیخ كه در این كتاب آمده است.
66) المخلات، ص 155.
67) كلیات شیخ بهایى، مثنوى نان و پنیر، ص 42.
68) همان، ص 42.

ابوالفضل سلطان محمدى
مجله حوزه – شماره 30
فهرست منابع
1. الهجرة العاملیة الى ایران فى العصر الصفوى، جعفر المهاجر، بیروت، دارالروضة، 1410 ق.
2. احوال و اشعار فارسى شیخ بهایى، سعید نفیسى.
3. كلیات شیخ بهایى، مصحح: غلام‏حسین جواهرى، انتشارات كتابفروشى محمودى.
4. اربعین شیخ بهایى، مترجم: عقیقى بخشایشى، چاپ سوم، قم، دفتر نشر نوید اسلام.
5. سیمایى از شیخ بهایى در آئینه آثار، محمد قصرى، انتشارات آستان قدس رضوى، 1374 ش.
6. تذكرة الملوك، به كوشش: محمد دبیرستانى، 1332 ش.
7. كشكول، ج‏1، بهاءالدین محمد عاملى، (شیخ بهایى) .
8. عروة الوثقى، بهاءالدین محمد عاملى (شیخ بهایى) نشر دارالقرآن الكریم، قم، 1412 ق.
9. زندگانى شاه عباس اول، ج‏1، نصرالله فلسفى.
10. تاریخ ادبیات در ایران، ج‏5، ذبیح الله صفا، انتشارات فردوسى، 1371 ش.
11. روضات الجنات، ج 7، میرزا محمدباقر خوانسارى، كتابخانه اسماعیلیان.
12. مفاخر اسلام، ج‏8، على دوانى، انتشارات مركز اسناد انقلاب اسلامى، 1375 ش.
13. تاریخ ادبیات ایران، ادوارد براون، ترجمه: رشید یاسمى.
14. تاریخ عالم آراى عباسى، ج‏1، اسكندر بیگ تركمان، مؤسسه انتشارات امیركبیر، 1350 ش.
15. ریاض العلما، میرزا عبدالله اصفهانى «افندى‏» ترجمه: محمدباقر ساعدى، انتشارات آستان قدس رضوى، چاپ اول، 1376 ش.
16. سلافة العصر، سیدعلى خان مدنى، انتشارات مكتبة مرتضویه.
17. تشیع علوى و تشیع صفوى، على شریعتى، چاپ دوم، حسینیه ارشاد، 1350 ش.
18. بحارالانوار، ج‏72، محمدباقر مجلسى «علامه مجلسى‏» بیروت، انتشارات مؤسسه وفا.
19. المخلات، بهاءالدین محمد عاملى «شیخ بهایى‏» بیروت، دارالقاموس، 1317 ق.
20. صحیفه نور، ج 1، امام خمینى رحمه الله مركز مدارك فرهنگى انقلاب اسلامى، 1361 ش.
21. رساله «تحریم ذبایح اهل كتاب‏» بهاءالدین محمد عاملى، تهران، 1316 ش.
22. وقایع السنین و الاعوام، سیدعبدالحسین خاتون آبادى، كتابفروشى اسلامیه، 1352.
23. مثنوى نان و حلوا، بهاءالدین محمد عاملى (شیخ بهایى)، ضمیمه كلیات شیخ بهایى.
www.tebyan.net
 

 

ذکر تعجیل فرج رمز نجات بشر است          ما برآنیم که این ذکر جهانی بشود.

 

مدیر تالار های

دانستنی های علمی، نانوتکنولوژِی، نجوم، گیاهان و جانوران 

reza_rasekhekhoon

reza_rasekhekhoon
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : آذر 1390 
تعداد پست ها : 871
محل سکونت : خوزستان

پاسخ به:زندگی نامه برزگان ادبی و شعرا
چهارشنبه 22 شهریور 1391  2:37 PM

فرصتهاي ناب شیخ بهایی

عالمان شيعه همواره در طول تاريخ با پادشاهان ستمگر در نبرد بودند اما گاه مجبور مي‌شدند براي حفظ اسلام و نجات مسلمانان با دربار شاه همكاري كنند. تلاش آنها براي اصلاح فرهنگ، اقتصاد، سياست، مديريت و نظام حكومتها بود. آنها هيچ اميدي به پادشاه نداشتند بلكه فقط از او براي اصلاح كشور و رشد تشيع كمك مي‌گرفتند.
شيخ بهايي نيز از زمره انديشمنداني است كه براي حفظ و گسترش فرهنگ تشيع به دربار شاهان رفت. وي به شدت از آنان متنفر بود. در يكي از سروده هايش آمده است:
نان و حلوا چيست، داني‌اي پسر
قرب شاهان است، زين قرب الحذر
مي برد هوش از سر و از دل قرار
الفرار از قرب شاهان، الفرار
فرخ آن كه رخش همت را بتاخت
كام از اين حلوا و نان، شيرين نساخت
حيف باشد از تو‌اي صاحب سلوك
كاين همه نازي به تعظيم ملوك
قرب شاهان آفت جان تو شد
پايبند راه ايمان تو شد
جرعه‌اي از نهر قرآن نوش كن
آيه لا تركنوا(1) را گوش كن
حكومت صفويه مذهب تشيع را مذهب رسمي كشور اعلام كرد. فقيهان بلند آوازه شيعه براي استفاده از اين موقعيت طلايي، به دربار صفويه راه يافتند تا بتوانند شاهان صفوي را براي گسترش تشيع به خدمت بگيرند. فرصتهاي ناب پيش آمده در دوره صفويه، انديشه وران تيزبين شيعي را بر آن داشت كه با تمام تنفري كه از پادشاهان خونريز صفوي داشتند براي ترويج فرهنگ اسلام راستين به دربار راه يابند و خدمتهاي فرهنگي، سياسي، اجتماعي و اقتصادي شاياني بنمايند. تشويق پادشاهان صفوي به بازسازي و احداث مساجد، مدارس علميه، زيارتگاه ها، كاروانسراها و... از فعاليتهاي علماي شيعي است. با تلاش جانفرساي اين انديشه وران، صفويه بستر مناسبي براي جريان يافتن رود پر تلاطم فرهنگ عاشورا گرديد و حوزه‌هاي علميه شيعه با تلاش آنها جان گرفت و ايران ميزبان فقيهان بزرگ جهان شد. كوشش بي امان فقيهان شيعه دستاوردهاي بسيار گرانبهايي در برداشت. همكاري مجتهدان شيعه با پادشاهان صفوي فقط و فقط براي ترويج دين بود.

امام خميني (ره ) در اين باره مي‌فرمايد:

(يك طايفه از علما، اينها گذشت كرده اند از يك مقاماتي و متصل شده اند به سلاطين. با اينكه مي‌ديدند كه مردم مخالف اند (با سلاطين )، ليكن براي ترويج ديانت و ترويج تشيع اسلامي، ترويج مذهب حق، اينها متصل شده اند به يك سلاطيني و اين سلاطين را وادار كرده اند، خواهي نخواهي براي ترويج مذهب تشيع.
اينها آخوند درباري نبودند. اين اشتباهي است كه بعضي نويسندگان ما مي‌كنند.... اينها اغراض سياسي داشتند. اغراض ديني داشتند. نبايد تا يك كسي به گوشش خورد كه مثلا علامه مجلسي ـ رضوان الله عليه ـ محقق ثاني ـ رضوان الله عليه ـ... شيخ بهايي ـ رضوان الله عليه ـ با اينها روابط داشتند و مي‌رفتند سراغ اينها، همراهيشان مي‌كردند، خيال كند كه اينها مانده بودند براي جاه....
آنها گذشت كردند، گذشت. يك مجاهده نفساني كرده اند. براي اينكه مذهب را به وسيله آنها، به دست آنها ترويج كنند.)(2)
شيخ بهايي با اينكه در دربار بود، زاهدانه مي‌زيست. خانه اش پناهگاه فقيران و نيازمندان بود. او از قدرتي كه در دربار داشت براي گشايش كار مردم استفاده مي‌كرد. سياست او هدايت كارگزاران حكومت صفوي بود. و در اين راه تا اندازه‌اي نيز موفق گشت.
1 ـ (و لا تركنوا الي الذين ظلموا فتمسكم النار) (سوره هود، آيه 113) به ستمگران تكيه نكنيد كه آتشي شما را فرا خواهد گرفت.

2 ـ صحيفه نور، ج 1، ص 285.

 

ذکر تعجیل فرج رمز نجات بشر است          ما برآنیم که این ذکر جهانی بشود.

 

مدیر تالار های

دانستنی های علمی، نانوتکنولوژِی، نجوم، گیاهان و جانوران 

reza_rasekhekhoon

reza_rasekhekhoon
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : آذر 1390 
تعداد پست ها : 871
محل سکونت : خوزستان
دسترسی سریع به انجمن ها