عضویت العربیة
پنجشنبه، 8 آبان 1393 (سال حماسه سیاسی - حماسه اقتصادی)
پیامبر اکرم صلّی الله علیه و آله: براى شهادت حسین علیه السلام، حرارت و گرمایى در دلهاى مؤ منان است که هرگز سرد و خاموش نمى شود.
مسیر جاری : صفحه اصلی/انجمن ها/هنر/ادبیات

تاپیک جامع نقد و بررسی ادبی

پاسخ به:تاپیک جامع نقد و بررسی ادبی
سه شنبه 14 شهریور 1391  2:17 PM

زبان شعر

آب

 مقاله ای از دکتر خانلری به مناسبت روز شعر و ادب فارسی - قسمت اول

موضوع گفتار ما اینجا «زبان شعر» است. شاید این عنوان برای بعضی از شنوندگان موجب تعجب بشود و این پرسش از ذهنشان بگذرد که مگر زبان شعر بجز همین زبان عادی است؟ برای آنکه به این سؤال جواب بدهیم باید ابتدا به دو جنبه، یا دو مورد استعمال زبان، که با هم مختلف و از هم جدا هستند توجه کنیم.

زبان گفتار ابزاری است برای ایجاد رابطه میان افراد یک جامعه، به وسیله ی کلمه و جمله است که یک فرد می تواند اندیشه ها و معانی گوناگونی را که در ذهن دارد به ذهن دیگری منتقل کند. این اندیشه ها گاهی خبری است از امری که روی داده یا روی می دهد، یا کاری که گوینده اجرای آن را قصد دارد، یا دعوت به همکاری، یا فرمانی برای انجام یافتن کاری، یا پرسشی از امری، یا شگفتی از انجام یافتن یا نیافتن امری. در همه ی این موارد تنها یک علت یا یک غرض در میان است و آن برآوردن حاجتی اجتماعی است که همان ایجاد رابطه میان گوینده و شنونده باشد. زبان نوشتن نیز، با همه ی اختلافی که با زبان گفتار دارد، جز ثبت  همین زبان گفتار، یا به عبارت دیگر، تبدیل نشانه های شنیدنی به نشان های دیدنی، چیزی نیست.

اما زبان یک مورد استعمال دیگری نیز دارد و آن در مقام ماده ی یکی از انواع هنر، یعنی شاعری است. در هنر شاعری کلمات همان وظیفه را دارند که اصوات در موسیقی، خط و رنگ در نقاشی، و جسم در پیکرسازی و معماری. اینجا نیز، مانند موسیقی، ماده ی هنر صوت است، اما سلسله ی اصواتی که نشانه ی معانی معینی  نیز هستند و بنابراین هنرمند آزاد نیست که اصوات ملفوظ را به دلخواه خود ترکیب و تألیف کند، بلکه آزادی او محدود و منحصر است به تألیف مجموعه هائی از اصوات ملفوظ (کلمات) که بر حسب عرف یا وضع در یک جامعه ی همزبان، بر معانی معینی دلالت می کنند، و تغییر این رابطه، یعنی رابطه ی لفظ با معنی، در اختیار هنرمند نیست.

در یکی از شیوه های ادبی بیست سی ساله ی اخیر گروهی خواستند قید معنی را از شعر بردارند تا شاعر بتواند صوتهای ملفوظ را به ذوق و سلیقه ی خود تألیف کند؛ و شعر تنها موسیقی الفاظ باشد. اما البته این کوشش به جائی نرسید.

پس در هنر شاعری ناچار با کلماتی سر و کار داریم که دارای دو جنبه ی مختلف هستند: یکی لفظ، یا صوت های ملفوظ، و دیگری معنی و مفهومی که این صوت ها بر آن دلالت می کند. شاعر برعهده دارد که برای ایجاد هنر از این دو جنبه استفاده کند.

در اینجا تنها با کلمه ها سروکار داریم که جز دلالت ساده بر معنی معین وظیفه ای برعهده ندارند یا از عهده ی آن بر نمی آیند. از اینجاست که دشواری کار شاعر آغاز می شود. شاعر باید این نقص، یعنی این کمبود وسایل القای عواطف را که در زبان نوشتن وجود دارد با وسایل و تدابیر دیگر جبران کند.

در زبان گفتار و زبان نثر (تا آنجا که با زبان شعر اختلاف دارد) غرض تنها انتقال معانی از ذهنی به ذهن دیگر است. لفظ تنها نشانه و علامتی برای دلالت بر معنی است و جز این وظیفه واثری ندارد. لازمه ی آن که امر دلالت درست انجام بگیرد این است که ذهن هر چه زودتر از صورت به معنی منتقل شود. کوچک ترین توجه ذهن به صورت از کامل بودن امر دلالت می کاهد. در گفتار عادی گوینده یک سلسله اصوات ایجاد می کند، بی آنکه به چگونگی و دقت در آرایش و زیبایی ادای آنها توجهی داشته باشد، و شنونده نیز در همان آن، این نشانه های صوتی را در ذهن خود به معانی تبدیل می کند. و آنها را در می یابد. هر چه این عمل تبدیل دال به مدلول سریع تر انجام بگیرد و هر چه توجه ذهن دو طرف به صورت خارجی لفظ که دال است کمتر باشد غرض از گفتن و شنیدن بهتر حاصل شده است.

زبان گفتار زبان عقل و منطق است، وسیله ی رفع یک احتیاج اجتماعی است، ابزار کار است برای یک فایده ی آنی معین. خود ابزار در اینجا شأنی ندارد جز اینکه غرض و فایده ی منظور را بهتر حاصل کند.

اما شعر هنر است. غرض رفع احتیاجهای نخستین و آنی نیست؛ بلکه اینجا حاجات ثانوی، حاجات عالیتر و لطیفتر در کار است. انسان به بیان عواطف، یعنی حالات نفسانی خود، نیز حاجت دارد. و همچنین حاجت دارد که این عواطف را با دیگران نیز در میان بگذارد، و ایشان را در این حالات با خود شریک کند. اصل و منشاء همه ی انواع هنر همین حاجت است. شاعری نیز دارای چنین غرضی است؛ و زبان شعر برای اجرای این غرض به کار می رود. پس زبان شعر تنها وسیله و ابزار انتقال معانی نیست، بلکه وسیله ی القای حالات نفسانی است.

نخستین تعریفی که از شعر کرده اند این است که:

  1. «شعر سخنی خیال انگیز است»

و مراد از آن این است که باید حالتی در شنونده یا خواننده ایجاد کند. شاعر برای این منظور ناچار است که از همه ی وسایلی که در اختیار دارد استفاده کند. لفظ در شعر، دیگر تنها علامت و نشانه ی معنی صریح و معین نیست، بلکه صورت آن،صورت شنیدنی ، نیز برای القای حالات به کار می آید.  صوت ملفوظ گذشته از دلالت بر معنی، مانند موسیقی، ارزش مستقل و جداگانه دارد و هنر شاعری عبارت از آن است که از همه ی خواص کلمه ی ، چه لفظی و چه معنوی، برای انگیختن خیال، یعنی ایجاد حالتی نفسانی در ذهن شنونده استفاده شود.

پس، همچنان که زبان شعر با زبان گفتار در غرض و هدف اختلاف دارد، در استفاده از اجزاء و موارد، و در شیوه ی ترکیب و تألیف آنها نیز این دو با هم متفاوت هستند.

لفظ در شعر، دیگر تنها علامت و نشانه ی معنی صریح و معین نیست، بلکه صورت آن،صورت شنیدنی ، نیز برای القای حالات به کار می آید.  صوت ملفوظ گذشته از دلالت بر معنی، مانند موسیقی، ارزش مستقل و جداگانه دارد و هنر شاعری عبارت از آن است که از همه ی خواص کلمه ی ، چه لفظی و چه معنوی، برای انگیختن خیال، یعنی ایجاد حالتی نفسانی در ذهن شنونده استفاده شود.

نخستین نکته ای که در مقایسه ی زبان گفتار، یا زبان نثر، با زبان شعر به ذهن ما می گذرد قید و تکلفی است که در زبان شعر می بینیم. همه جا شاعر در مرحله ی اول گرفتار این قیدهاست: تساوی مصراعها، نظم معین هجاهای کوتاه و بلند، یا شدید و خفیف؛ قافیه با مشکلات متعدد آن، مراعات روابط صوتی الفاظ، و انواع دقایقی که در ادبیات ما به آنها عنوان «صنایع بدیعی» داده اند و خود این اصطلاح از قید و تکلف و تصنع حکایت می کند.

رابرت فراست شاعر بزرگ امریکائی در خطابه های خود راجع به شاعری قیدهائی را که بر دست و پای شاعر است شرح می دهد. قید نخستین اختیار وزن آنست که شاعر را در انتخاب کلمات آزاد نمی گذار. سپس هر کلمه ای که به کار می رود شماره ی کلماتی را که در پی آن می آیند محدودتر می کند تا آنجا که دایره ی این اختیار و آزادی سخت تنگ می شود.

حتی آنچه شعر آزاد خوانده می شود تابع قواعد و قیودی بسیار بیش از نثر است.

تی . اس. الیوت می گوید:

  1. «برای شاعری که می خواهد کار درست و دقیقی انجام بدهد شعر هرگز آزاد نیست»

عجب آنکه خود شاعران غالباً این قید و تکلف را به جان می پذیرند و این محدودیت آزادی بجای آنکه موجب زحمت شود خود مایه ی قدرت ایشان است.

اما منشأ و سرچشمه ی این قیود چیست؟

گفتیم که زبان شعر زبان عاطفی است در زبان گفتار برای بیان یا القای عواطف وسایل متعدد و مختلفی داریم که غیر از لفظ و جمله است. در گفتار، آهنگ کلی کلام بر حسب حالات گوناگون تفاوت می کند، لحن جمه ای که متضمن خبری باشد با لحن همان جمله که دریغ و افسوسی را در بر دارد یکسان نیست. اجزاء کلام یعنی الفاظ و هجاها به حسب اغراض و حالات عاطفی با شدت بیشتر یا کمتری ادا می شوند. بعضی از صوت های ملفوظ را بیشتر یا کمتر امتداد می دهیم و همین اختلاف امتداد، گاهی نه تنها حالات، بلکه حتی معانی مختلفی را بیان می کند. در فارسی محاوره ی امروز کلمه ی «بله» را به خاطر بیاورید که با اختلاف آهنگ و اختلاف امتداد هر یک از دو هجای آن، بر معانی و حالات متعددی از قبیل پرسش، جواب مثبت، تأکید، بی تابی. بی اعتنائی و جز اینها دلالت می کند. حتی وقف و سکوت میان اجزاء گفتار غالباً بیان کننده ی حالات و اغراض عاطفی است. ادای هر یک از صوت های ملفوظ، چه مصوت و چه صامت، نیز به حسب فشار بیشتر یا کمتر یا فواصلی که میان آنها با صوت های دیگر قرار می گیرد خود مبین حالات مختلفی مانند خشم، شادی، اندوه، بی اعتنائی یا نگرانی است.

گذشته از همه ی اینها حرکات چهره و اندامها نیز در حین گفتار یکی از وسایل مهم برای القاء حالات عاطفی است.

زبان نوشتن از همه ی این وسایل بی بهره است. در اینجا تنها با کلمه ها سروکار داریم که جز دلالت ساده بر معنی معین وظیفه ای برعهده ندارند یا از عهده ی آن بر نمی آیند. از اینجاست که دشواری کار شاعر آغاز می شود. شاعر باید این نقص، یعنی این کمبود وسایل القای عواطف را که در زبان نوشتن وجود دارد با وسایل و تدابیر دیگر جبران کند.

یک قرن پیش از میلاد مسیح، «دنیس هالیکار ناسی» نوشته است:

  1.  «کلمات شعر تنها برای اشاره به اشیاء و امور به کار نمی روند، بلکه باید حالت ها و خیال هائی را به ذهن القاء کنند»

از آن زمان تا امروز دانشوران و اندیشمندان و سخنوران کشورهای مختلف اگر چه در شیوه ی تفکر و روش فلسفی با یکدیگر تفاوت های کلی داشته اند همه در این نکته با «دینس» هم رأی بوده اند.

 

ادامه دارد...

بر محمد وخاندان پاکش صلوات

 

 

 

hibgfuhuighfyo

hibgfuhuighfyo
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1390 
تعداد پست ها : 5606
محل سکونت : تهران

پاسخ به:تاپیک جامع نقد و بررسی ادبی
سه شنبه 14 شهریور 1391  2:18 PM

نغمه ی حروف

پرنده

مقاله ای از دکتر خانلری به مناسبت روز شعر و ادب فارسی -قسمت سوم

 نکته ی دیگری که غالب شاعران کشورهای مختلف در زبان خود از آن استفاده کرده اند تأثیر اصوات ملفوظ است. هر یک از واحدهای صوت های ملفوظ، گذشته از عملی که در ترکیب با صوت های دیگر برای ساختن کلمات انجام می دهند، جداگانه حالتی یا نکته ای را به ذهن القا می کند.

نخستین مبنای این تأثیر، شباهت تام یا تقریبی هر یک از این صوت های ملفوظ با یکی از صوت های طبیعی است. تا آنجا که من می دانم شاید ابوعلی سینا نخستین کسی است که به این نکته توجه کرده و یک فصل از رساله ی مخارج الحروف را به بیان آن تخصیص داده است. ابن سینا در فصلی از این رساله زیر این عنوان که «حرف های گفتار از حرکت های غیرگفتاری نیز شنیده می شوند» رابطه ی میان بعضی صوت های ملفوظ را با صوت های دیگر شرح می دهد از آن جمله می گوید:

  1. هاء: را از رانده شدن هوا به قوت در جسمی که مانع آن نباشد، مانند خود هوا، می شنوی.
  2. خاء: از این که جسمی خشک را با جسمی سخت که باریک و کشیده باشد چنان بخراشی که درشتی سست آن را زایل کند، اما در آن فرو نرود، مانند خراشیدن پوست با جسمی سخت.
  3. قاف: از شکافته شدن جسم ها و بناگاه از هم کندن آنها خاصه که رطوبتی داشته باشد.
  4. کاف: از شکافته شدن جسم های خشک.
  5. شین: از بانگ تراویدن رطوبت هائی که لزوجت نداشته باشند یا اندکی لزج باشند، و از نفوذ رطوبت ها به فشار در سوراخ های جسم خشکی که منفذهای آن تنگ باشد.
  6. فاء: از آواز باد در درختان و آنچه بدین ماند.
  7. را: از لرزیدن پارچه ای که در معرض باد تند واقع باشد و به بندی استوار باشد که از آن جدا نشود.
  8. لام: از افتادن ناگهانی چیزی در آب، چنانکه هوا را ناگزیر کند که با آن فشرده شود و سپس برگرد و آب با آن برآید.
  9. تاء: از کوفتن کف دست با انگشت بسختی.
  10. دال: از همین کار اما سست تر.

راه دیگر برای دریافتن رابطه ی میان واحدهای اصوات گفتار با صوتهای طبیعی، توجه به نام آواها، یعنی کلماتی است که در هر زبان برای تقلید یا بعضی از صوتهای غیرگفتاری به کار می رود. مانند:

  1. تق تق، ترق ترق، دام دام، زر زر، شُر شُر، شِر شِر، فش فش، شلپ شلپ، وق وق، مئو مئو، جیر جیر، جیک جیک، نق نق، هق هق، پت پت، و مانند آنها.

با دقت در این کلمات می بینم که هر یک از حرفهای مصوت و صامت برای تقلید یک نوع صوت طبیعی خاص اسعمال شده است. آواز فرو ریختن و پراکنده شدن آب، یا آبگونه ای دیگر، در گوش فارسی زبان با حرف «شین» رابطه ای یا شباهتی دارد. اما اگر مقدار آبی که می ریزد بسیار باشد آوازی بم تر به گوش می رسد و اگر اندک باشد این آواز زیرتر است. تفاوت این زیر و بمی را با مصوتهای (O) یعنی ضمه و (E) یعنی کسره بیان می کنیم و از این جهت اختلاف دو کلمه ی «شُر شُر» و «شِر شِر» را در می یابیم.

از جهت علم اصوات (یعنی آکوستیک) می دانیم که بعضی از مصوتها زیرتر و بعضی بم تر هستند. و می دانیم که صوتهای بم برای بیان حالات تألم، تأثر، تأمل، تأنی مناسب تر هستند و صوتهای زیر حالات شادی، شوق، هیجان، نشاط را بهتر نشان می دهند.

درباره ی اثر عاطفی صوتهای ملفوظ بعضی از دانشمندان زبان شناسی تحقیقات دقیق علمی انجام داده اند. قصد از این تحقیق آن بوده است که معلوم شود آیا نسبت دادن تأثیر یا حالت خاص به صوتهای ملفوظ مبنای اساسی و عام دارد یا مبتنی بر فرض و وهم و سلیقه های فردی است. برای این تحقیق 25 بچه کودکستان را که هنوز با دستور زبان و قواعد دری آشنا نبودند انتخاب کردند و از ایشان خواستند تا به پرسشهائی که پیشتر تهیه شده بود جواب بدهند. پاسخ ها همه یکسان یا با هم بسیار نزدیک بود.همه باتفاق گفتند که

  1. مصوت «ای» (I) سبک تر و سریعتر و ظریفتر از مصوت «او» (U) است.
  2. حرف «ر» مرد است و حرف «ل» زن است.
  3. همه اظهار کردند که «ای» از «او» مهربانتر است.
  4. «ک» و «ر» سخت تر از «ل» است.
  5. «م» و «ل» از «ت» و «ک» نرم تر است. و از این قبیل

سپس بیست شاگرد دبیرستان و پنجاه مرد و زن سالمند مورد پرسش واقع شدند و نتیجه درست یکسان بود. همین آزمایش از طرف دانشندان دیگر در کشورهای امریکا، آلمان، فرانسه،سویس و حتی نزد گروهی از چینیان انجام گرفته و معلوم شده است که این تغییرات مجازی نزد همه ی افراد بشر با هم مشابهت دارد.

اما صوتهای گفتار دوجنبه دارند: یکی جنبه ی حدوث یا چگونگی پدید آمدن آنها، یعنی مجموع حرکتهای عضلانی و عضوی که برای ادای هر یک لازم است. دیگر جنبه ی ادراک یعنی چگونگی شنیده شدن آنها. آیا این اوصاف مجازی که به هر صوت ملفوظ نسبت می دهند نتیجه ی احساس عضلانی گوینده است یا احساس شنوائی متکلم و مخاطب؟

برای تحقیق در این باب فوناگی، زبان شناس معاصر، بیست کودک کر مادرزاد را که در آموزشگاههای مخصوص سخن گفتن آموخته بودند و بیست کودک کور را مورد پرسش قرار داد و پاسخها به طرز شگفت آوری با هم یکسان درآمد.

کودان ناشنوا جواب دادند که به گمان ایشان صوتهای «ر» و «ک» خشن تر از «ل» و «م» هستند. در نظر ایشان هم «ر» مرد و «ل» زن بود و صوت «ای» را روشن تر و سریعتر از «او» تشخیص دادند. پاسخ نابینایان هم باتفاق از همین قرار بود.

نتیجه ای که از این تحقیق به دست آمد این بود که نسبت دادن اوصاف خاص به صوتهای ملفوظ بر اثر چگونگی شنوده شدن نیست و تا حد زیادی با احساس عضلانی اعضای گفتار هنگام ادای آنها ارتباط دارد

نسبت دادن اوصاف خاص به صوتهای ملفوظ بر اثر چگونگی شنوده شدن نیست و تا حد زیادی با احساس عضلانی اعضای گفتار هنگام ادای آنها ارتباط دارد

همه ی زبان شناسان جهان در این نکته همرأی هستند که دلالت کمله بر معنی با لفظ یعنی صورت صوتی آن ارتباطی ندارد. (به عبارت دیگر، دلالت لفظ بر معنی  ذاتی نیست، بلکه وضعی است) اما در زبان شعر است که صوتهای ملفوظ نیز ارزش و اعتبار جداگانه پیدا می کنند و از اینجاست که اندره سپیر (Andre Spire) شاعر و محقق فرانسوی شعر را «رقص دهان» خوانده است.

از این مقدمات نتیجه می گیریم که شاعر در انتخاب الفاظ می تواند صفات و خصائص حرفها را مورد نظر قرار بدهد و برحس منظوری که دارد کلمات مناسبتری را برای القاء حالات نفسانی خود به شنونده برگزیند. فی المثل اگر چند کلمه به یک معنی، یا به معانی بسیار نزدیک به یکدیگر، در زبانی وجود داشته باشد انتخاب یکی از آنها  برحسب حال و مقصود شاعر مناسبتر خواهد بود.

برای اثبات این معنی یافتن مثالهائی که مفید یقین باشد  همه اهل زبان درباره ی آنها اتفاق نظر داشته باشند دشوار است. اما در موارد بسیار لااقل جای این احتمال هست که شاعر در ماورای ذهن هشیار خود، رابطه ای میان اصوات طبیعی و اصوات ملفوظ یافته باشد.

یکی ازاموری که غالباً در ذهن ما با تصور فصل پاییز ملازمه دارد آواز خرد شدن برگ های خشک در زیر قدمهاست و البته تا پاییز و مردمان بوده اند این رابطه در ذهن افراد بشر وجود داشته است. فرخی می گوید:

 

بر دست حنا بسته نهد پای به هر گام

   هر کس که تماشاگه او زیر چناری است

 

بنابراین آیا نمی توان گمان برد که منوچهری در مسمط معروف خود، با توجه یا بی توجه، کلماتی به کار برده که این رابطه ی میان تصور خزان و آواز برگ های خشک را در ذهن شنونده بیدار کند؟

 

خیز ید و خز آرید که هنگام خزان است

   باد خنک از جانب خوارزم و زان است

آن برگ رزان است که بر شاخ رزان است

   گوئی به مثل پیرهن رنگ رزان است...

 

اما استفاده از صوتهای ملفوظ همیشه به منظور القای حالت عاطفی خاص نیست. بلکه احساس هماهنگی میان اصوات نیز برای همه لذت بخش است شاید شاعران بزرگ و لطیف طبع به این نکته بیشتر توجه داشته اند. قافیه خود نوعی از همین هماهنگی صوتهاست و لذتی به شنونده می بخشد از اینجاست اما قافیه، یا هماهنگی صوتها به ضرورت متعلق به آخر مصراعها یا بیتها نیست در بسیاری از زبان ها قافیه به این ترتیب که ما در فارسی می شناسیم وجود نداشته است اما هماهنگی صوتها، در جای معین میان مصراعها یا در سراسر ادبیات، که می توان آن را قافیه ی داخلی خواند، امری است که در همه ی زبانها مورد توجه شاعران بوده است.

غزلسرایان بزرگ ما غالباً کلمات شعر خود را به طریقی انتخاب می کردند که میان اصوات آنها یک نوع مشابهت یا وحدتی باشد و به این وسیله شعر را، جدا از معانی، به یک نغمه ی موسیقی تبدیل می کردند.

حافظ در این فن استاد زبردست و شگفت کاری است. به این نغمه ی او گوش بدهیم:

 

به سر سبز تو ای سرو که گرم خاک شوم

   ناز از سر بنه و سایه برین خاک انداز

 

یا این بیت:

 

بر آستان جانان گر سر توان نهادن

   گلبانک سربلندی برآسمان توان زد

یا این بیت سعدی:

 

خبرت خراب تر کرد جراحت جدائی

   چو خیال آب روشن که به تشنگان نمائی

 


مطالب مرتبط:

زبان شعر (1)  و (2)

نغمه حروف

حقیقت شعر

شاعر کیست؟

 

بر محمد وخاندان پاکش صلوات

 

 

 

hibgfuhuighfyo

hibgfuhuighfyo
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1390 
تعداد پست ها : 5606
محل سکونت : تهران

پاسخ به:تاپیک جامع نقد و بررسی ادبی
سه شنبه 14 شهریور 1391  2:18 PM

نحو شعر

فلش

مقاله ای از دکتر خانلری به مناسبت روز شعر و ادب فارسی- قسمت چهارم

 تفاوت دیگر میان زبان شعر با زبان گفتار و زبان نثر در کیفیت ترکیب کلمات یا به عبارت دیگر، در ساختمان نحوی جمله و عبارت است. در زبان گفتار برای بیان حالات و مقاصد مختلف بجز معانی کلمات چند وسیله هست. نخستین وسیله آهنگ جمله است. هر جمله ای را که چه ساده و چه مرکب، می توانیم بی آنکه ترتیب اجزاء آن را تغییر بدهیم با آهنگهای متفاوت و گوناگون ادا کنیم چنان که مقاصد مختلفی از هر یک اراده شود. یک جمله کوتاه را برای مثال در نظر می گیریم در جمله ی «حسن آمد» به حسب آنکه آهنگ تأکید متوجه کدام یک از دو جزء باشد مقصود از ادای آن متفاوت می شود. اگر آهنگ روی کلمه ی اول باشد یعنی بگوئیم: «.حسن آمد» غرض شناساندن کسی است که آمده است. و اگر روی کلمه ی دوم تکیه و تأکید کنیم و بگوییم. «حسن  .آمد» مقصود آن است که از آمدن شخص معهود و مشخص خبر داده شود.

همین جمله را ممکن است با آهنگ پرسش ادا کنیم: حسن آمد؟ و باز تکیه ی تأکید دو غرض مختلف را از این سؤال نشان می دهد:

حسن آمد؟ با تکیه بر روی کلمه "حسن" می پرسیم که آنکه آمده حسن است یا دیگری؟

حسن آمد؟ با تکیه بر روی کلمه "آمد" می خواهیم بدانیم که حسن آمده یا نیامده است.

آنچه بر دیگران جایز نیست بر شاعر رواست، و با این عبارت اجر کوشش عظیم او را در بیان، ضایع می کنند.

 اما در زبان نوشتن این وسیله ی بیان وجود ندارد. در هیچ خطی نشانه های لازم و کافی برای ثبت این آهنگهای گوناگون نیست.

وسیله ی دیگری که در زبان گفتار برای بیان حالات و مقاصد از آن استفاده می کنیم تغییر نظم کلمات یعنی تقدیم و تأخیر اجزاء جمله است. می پرسیم:

 کیست این که آمد؟

یا

این که آمد کیست؟

و چنان که آشکار است با این تغییر ساختمان جمله دو غرض مختلف را بیان می کنیم.

این اغراض گوناگون بیشتر جنبه ی عاطفی دارد و به این سبب استفاده از آنها در نثر که زبان عقل است چندان لازم نیست. اما زبان شعر به اینگونه وسایل محتاج است. شاعر می خواهد حالاتی را به خواننده یا شنونده القاء کند و برای این منظور ناچار است هر وسیله ای را که می تواند به کار ببرد و از آن بهره بگیرد.

 کسانی که با فنون شاعری آشنائی ندارند غالباً می پندارند که این تنوع به حکم ضرورت وزن و قافیه پدید آمده و حاصل قیود شاعری است. و از این جهت شاعر را معذور می دارند. می گویند:

آنچه بر دیگران جایز نیست بر شاعر رواست، و با این عبارت اجر کوشش عظیم او را در بیان، ضایع می کنند.

از اینجاست که می بینیم ترکیب اجزاء جمله در نثر انواع بسیار معدودی دارد، اما در شعر با صورتهای ترکیبی گوناگون و متعدد روبرو هستیم.

یکجا شاعر جمله های پرسشی خود را چنین ترکیب می کند:

 

کیست این ماه منور که چنین می گذرد؟

   تشنه جان می دهد و ماء معین می گذرد

 

و جای دیگر شاعری دیگر این ترتیب کلمات را چنین به کار می برد:

 

یا رب این شمع دل افروز ز کاشانه ی کیست؟

جان ما سوخت بپرسید که جانانه ی کیست؟

 

تفاوت مهم دیگر میان زبان شعر با زبان نثر در ایجاز است. کسانی که ذوق شعر ندارند و هنر شاعری را منکرند غالباً در عیب جوئی از شعر می گویند که ضرورت وزن و قافیه و قالب، شاعر را ناگزیر می کند که کلمات زیادی به کار ببرد. این نکته گاهی درست است. در بعضی از انواع شعر گاهی کلماتی بحکم ضرورت می آید که اگر مقصود به نثر بیان می شد ذکر آن کلمات و حتی جمله ها لازم نبود. مثلاً در مثنوی های فارسی غالباً هر جا که قافیه ی مصراع اول «گفت» است مصراع دوم به «دُر سفت»یا «دُر معنی سفت» ختم می شود و البته خواننده که بر اثر تکرار با این عبارت مأنوس شده است دیگر تصور «دُر» و «عمل سفتن» را در ذهن نمی آورد و می داند که این عبارت قالبی برای پر کردن چاله ی بیت یا مصراع است.

اما باید دانست که این گونه مثالها نقاط ضعف هنر شاعری است  از دیرباز ادبیان آنها را از جمله ی عیوب شعر دانسته و «حشو» خوانده اند که گاهی مقبول و معذور است  گاهی قبیح.

اما در شعر فصیح، مطلب درست خلاف این است. کمتر می توان شعر فصیح و زیبائی یافت که اگر بخواهیم عین معنی و مضمون آن را به نثر بیان کنیم محتاج به افزودن کلمات متعدد نباشیم. علت آن است که در ادراک شعر میان گوینده و شنونده رابطه ی قوی تری برقرار می شود. شنونده اینجا دیگر تنها پذیرای پیام نیست، بلکه خود در ساختن پیام شریک است. برای ادراک شعر تنها همزبانی میان گوینده و شنونده کافی نیست بلکه وجود همدلی میان دو طرف ضرورت دارد. اینجا ذهن شنونده باید درست همان عمل را انجام بدهد که ذهن گوینده انجام داده است. اینجا «حضور ذهن» برای شنونده شرط لازم ادراک است.

وجود این رابطه ی ذهنی است که قدرت القائی الفاظ را ده چندان می کند. هر یک از کلمات در شعر بسیار بیش از نثر حامل و متضمن معانی و حالات هستند.

در ادراک شعر میان گوینده و شنونده رابطه ی قوی تری برقرار می شود. شنونده اینجا دیگر تنها پذیرای پیام نیست، بلکه خود در ساختن پیام شریک است. برای ادراک شعر تنها همزبانی میان گوینده و شنونده کافی نیست بلکه وجود همدلی میان دو طرف ضرورت دارد.

اینجا حتی کلمات رابط کار بیشتری انجام می دهند. حرف ربط «که» در شعر گاهی به قدر یک جمله معنی دارد. در این شعر سعدی حرف «که» به تنهائی یعنی «امیدوارم که ...» یا «آرزو می کنم که ...» یا «دعا می کنم که ...»و بسامد قوت القائی کلمه تا آنجاست که به جمله ی بعد نیز تجاوز می کند؛ و دو جمله ی متوالی از رابطه ی لفظی دیگر بی نیاز می شوند:

یکی را کرم بود و قوت نبود  

کفافش به قدرت مروت نبود

که سفله خداوند هستی مباد  

جوانمرد را تنگدستی مباد

 

و در نثر خواستن این معنی از حرف ربط «که» ممکن نیست.

این قدرت القائی الفاظ، یا ایجاد «حضور ذهن» در شنونده است که گاهی شاعر را از ذکر خبر جمله بی نیاز می کند. سعدی می گوید:

 

وعده که گفتی شبی با تو به روز آورم؟...

   شب بگذشت از حساب، روز برفت از شمار

 

گاهی ذکر فعل در جمله ی شعری لازم نیست. در شعر سعدی عبارت «گوشم به راه ...» خود جمله ی کاملی است بجای جمله ی نثری «گوشم به راه بود»:

 

گوشم به راه – تا که خبر می دهد ز دوست

   صاحب خبر بیامد و من بیخبر شدم

 

همچنین است عبارتهای «هر که در عالم...» و «هر که در آفاق ...» و حتی «هر که جهان...» در این ابیات سعدی:

 

ترا من دوست می دارم خلاف هر که در عالم

    اگر طعنه است در عقلم، اگر رخنه است در دینم

 

رسید ناله ی سعدی به هر که در آفاق  

هم آتشی زده ای تا نفیر می آید

 

هر که سودای تو دارد چه غم از هر که جهانش

    نگران تو چه اندیشه ز بیم دگرانش

 

گاهی نیز جزئی از جمله یا قسمتی از یک فعل مرکب بحسب قرینه ی دوری حذف می شود، بی آنکه فهم مقصود را برای شنونده دشوار کند؛ و این در نثر نقصی است و غالباً مخل معنی است:

 

من با تو نه مرد پنجه بودم  

افکندم و مردی آزمودم

 

یعنی «پنجه افکندم» به قیاس و قرینه ی دور «مرد پنجه»

گاهی این ایجاز به حدی می رسد که هر گاه مفهوم یک بیت شعر را بخواهیم به نثر بیان کنیم لااقل باید دو سه برابر کلمات آن بیت را به کار ببریم: بهترین مثال این معنی یک بیت سعدی است:

 

                                                            شهری متحدثان حسنت  (متحدث راویان ،گویندگان ،خبر رسیدگان)

الا متحیران خاموش

 

اما یکی از هنرهای شاعری، درست به عکس نکاتی که ذکر شد، آن است که شاعر به رغم همه ی قیودی که در پیش دارد ساختمان جمله و عبارت را چنان به زبان گفتار و زبان نثر نزدیک کند که گوئی هیچ قیدی در میان نبوده است در این مورد لذتی که به شنونده دست می دهد نتیجه ی احساس قدرت و مهارتی است که شاعر در تلفیق کلام نشان داده است: درست مانند بند بازی که در عین اجرای حرکات دشوار و استادانه و مراعات آهنگ و وزن موسیقی چهره ای آرام و آسوده نشان می دهد و لبخندی بر لب دارد و بیننده را به این خیال وا می دارد که حرکات او بسیار عادی و آسان است.

این هنر را در شعر فارسی، خاصه در غزل، انوری آغاز کرد و خوب از عهده برآمد، این دو سه بیت نمونه ای از این کار اوست:

یاد می دار کانچه بنمودی  

در وفا برخلاف آن بودی

ناز تنهات بود عادت و بس  

خوش خوش اینک جفا در افزودی

و عده هایی دهی به آن دیری  

پس پشیمان شوی به این زودی؟

 

اما استاد این فن سعدی است و در فارسی رقیبی برای او نمی توان جست هر جای دیوان او را که باز کنید مثال های فراوان برای این معنی خواهید یافت از آن جمله:

 

به خدا اگر بمیرم که دل از تو برنگیرم

   برو ای طبیبم از سر که دوا نمی پذیرم

 

یا این ابیات:

 

دیدی که وفا بجا نیاوردی؟ 

 رفتی و خلاف دوستی کردی؟

خود کردن و جرم دوستان دیدن 

 رسمی است که در جهان تو آوردی

 

نظیر این هنر را در زمان های اخیر شاعری فرانسوی به نام پل فور (Paul Fort) به کار برده و شعرهای خود را که از نظر قواعد شعری در کمال استادی است به صورت نثر نوشته است، تا اگر خواننده از هنر شاعری آگاه است فواصل مصراع ها و ابیات را خود دریابد، و اگر نیست به خواندن عبارات مانند نثر اکتفا کند. ایرج میرزا نیز از انواع هنرهای شاعری این فن را برگزید و یگانه هنر او این است که زبان شعر را به زبان گفتار زمان نزدیک کرده است. نمونه ای از این هنر او این ابیات است:

 

وه! چه خوب آمدی، صفا کردی  

چه عجب شد که یاد ما کردی!

ای بسا آرزوت می کردم   

خوب شد آمدی! صفا کردی!

بی وفائی مگر چه عیبی داشت؟  

که پشیمان شدی، وفا کردی؟

 

حاصل گفتار:

حاصل این گفتگو آنکه، زبان شعر زبانی کار کرده و دقیق و صیقل یافته است، و در آن هیچ گونه سهل انگاری و مسامحه روا نیست؛ زیرا که هم هدف و غرض آن بسیار دقیق تر و عالی تر از زبان گفتار و زبان نثر است، و هم توقع شنونده و خواننده از آن بیشتر است. همین دقت و ظرافت بیان است که شعر در خاطرها می ماند و بر اثر آن در زبان به سبب جاری نیز تأثیر می کند.

در همه ی زبان ها اصول فصاحت و بلاغت بیشتر تابع زبان شعر است، زیرا که در ساختان آن دقت و مراقبت ذهن به کار رفته است، نه زبان گفتار که وسایل و لوازم جدا و خاصی برای بیان معانی و حالات دارد، و نه زبان نثر که جز ابلاغ معانی ساده و صریح وظیفه ای ندارد

فصاحت، یعنی عالیترین درجه ی استفاده از اصوات ملفوظ و کلمات چگونگی ترکیب آنها؛ و تنها زبان شعر است که می تواند به این مقام برسد.

مطالب مرتبط:

زبان شعر (1) و (2)

نغمه حروف

حقیقت شعر

شاعر کیست؟

 

بر محمد وخاندان پاکش صلوات

 

 

 

hibgfuhuighfyo

hibgfuhuighfyo
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1390 
تعداد پست ها : 5606
محل سکونت : تهران

پاسخ به:تاپیک جامع نقد و بررسی ادبی
سه شنبه 14 شهریور 1391  2:24 PM

نامه ای برای " عقل سرخ"

پر

اشاره :

گاهی با خودم فکر می کنم آیا "واقعاٌ از جایگاه "واقع گرایانه " ای دنیا را تماشا می کنم؟! یا تنها با خواندن هر داستان یا شعر یا کتابی و یا آشنایی با تفکرات هر نویسنده ای ، چند روزی مثل او اطراف را تحلیل می کنم، و برای آنکه "سوء تحلیل" ( چیزی مثل "سوء تغذیه" تصورش کنید ) نگیرم ، تند تند چند مقاله یا کتاب یا ... به مغزم تزریق می کنم و ازین خوشحالم که برای "یکی دو هفته ی دیگر"  دیدگاه " ثابتی" پیدا کرده ام !

اما در این میان چیزی هست که "واقعا" برایم جذاب است یعنی لحظه ای که یک زندگی را با تمام ابعاد متضادش کشف می کنم!

وقتی در اثر نویسنده ای قدیمی ، جدید ترین آراء متفکران قرن حاضر پیدا می شود.

وقتی در میان کتاب یک "لا مذهب" جملاتی توحیدی برق می زند.

وقتی اشعار یک صوفی مثل حرفهای یک فیلسوف پراگماتیست (عمل گرا) در می آید .

و یا وقتی یک نمایش نامه نویس پوچ گرا "عقل سرخ " را یکی از عجایب حیات معنوی می خواند !

در چنین دقایقی است که احساس می کنم باید خیلی دقت کنم !

دقت در شناخت دیدگاه ها ،دقت در خواندن درست و دقت در توجه به سلوک انسانهایی که برای رسیدن به معنایی استوار در زندگی ، رنج " حقیقت جویی"  را به آسایش "تقلید کورکورانه" ترجیح داده اند و هرکدام به سهم خودشان راهی را ساختند یا راهی را سپری کردند.

آنچه برایم مهم می شود این نیست که باز سعی کنم از سلوکشان تقلید کنم بلکه تنها حسن خارق العاده ی این کشف ها و شناخت ها چیزی مثل این جمله است:

  1. "اگر حتی در قعر بی ایمانی برای انسان امکان تشخیص معنویت هست ، چرا برای من در مرز ایمان امکان صعود به " مقام عقل" نباشد؟ باید چگونه حرکت کنم؟"

نامه " اوژن یونسکو برای عقل سرخ " را تقدیم به کسانی می کنیم که بر این باورند :

  1. انسان تشنگی جاودان جانش را تنها با جرعه های گوارای جستجوی صادقانه ی حقیقت می تواند التیام بخشد ، هرچند گاهی به قول حضرت امیر (ع) این جرعه ها در جام منافق باشد. [ سخن حكیمانه هرجا بود دریافت كن ؛ زیرا حكمت در سینه منافق است و بدین سو و آن سو مى چرخد تا از آن به درآید و خود را به یارانش در سینه مؤ من برساند.]

 

نامه ای برای "عقل سرخ" :

( این نامه را اوژن یونسکو به هانری کربن برای تشکر از ارسال یک نسخه از کتاب "عقل سرخ" سهروردی نوشته است.)

 

  1. پاریس ، اول ژوئیه ۱۹۷۶
  2. آقا و دوست عزیز
  3. من با اعجاب تمام « عقل سرخ » را خواندم. شما یكی از بزرگترین و اعجاب انگیزترین متن های حیات معنوی را به غرب شناسانده اید . بدون تردید شما آن متن را در خاطره خود ایرانیان نیز زنده كرده اید . متن ، مشكل است و نمی توان آن را وقت و بی وقت خواند . باید منتظر لحظه ای ماند كه دل یاری كند . اما وقتی راه گم می كنم یادداشت ها و توضیحات شما بار دیگر مرا به جاده هدایت می كنند.در واقع شاید تا پایان زندگیم نیازمند خواندن نوشته دیگر نباشم. این اثر را خواهم خواند و باز هم خواهم خواند.
  4. صمیمانه از شما متشكرم، ارادتمند شما
  5. اوژن یونسكو

 

توضیح :

۱- اوژن یونسکو (۱۹۹۴- ۱۹۰۹) نمایش‌نامه‌نویس و نویسنده فرانسوی رومانیایی الاصل ، عضو فرهنگستان فرانسه بوده و بارزترین نماینده تئاتر پوچی نامیده می شود. مشهورترین نمایش‌نامه یونسکو ، كرگدن نام دارد که به فارسی نیز ترجمه شده‌است.

۲- هانری کُربَن ( ۱۹۷۹- ۱۹۰۳) فیلسوف و ایران شناس فرانسوی و استاد دانشگاه سوربن پاریس بوده است. او آثار شیخ شهاب الدین سهرودی را به فرانسه ترجمه كرده است.

۳- شهاب الدین سهروردی( ۵۸۷-۵۴۹ ق)، فیلسوف ایرانی است كه حكمت اشراق در آثار و روش فلسفی او به كمال رسیده و به همین جهت به «شیخ اشراق» ملقب می باشد.سهروردی كتابی به نام«عقل سرخ» نوشته است. از نظر قدما، رنگ سرخ تركیبی از سیاه و سفید است. سهروردی وقتی از عقل سرخ بحث می كند یعنی عقلی كه در انسان وجود دارد. عقل انسان بر حسب ذات، سفید و نورانی است اما بدن او تاریكخانه و ظلمت است. پس عقل سفید و شفاف و ذاتاً نورانی وقتی در این ظلمت قرار می گیرد، سرخ می شود. پس منظور از عقل سرخ ، عقل آدمی است.


تهیه شده در بخش ادبیات تبیان - مریم امامی

بر محمد وخاندان پاکش صلوات

 

 

 

hibgfuhuighfyo

hibgfuhuighfyo
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1390 
تعداد پست ها : 5606
محل سکونت : تهران

پاسخ به:تاپیک جامع نقد و بررسی ادبی
سه شنبه 14 شهریور 1391  2:24 PM

و خداوند بعضی شاعران را دوست دارد

جایگاه شعر در قرآن كریم

 

قران

بی تردید شعر یكی از كهن‌ترین هنرهای ارزشمند بشری است كه در قالب گفتار آهنگین و عاطفی تجلی می‌نماید. ولی این هنر نیز چون دیگر سرمایه‌های وجودی بشر در صورتی ارزشمند است كه در مسیری مثبت و سازنده بكار گرفته شود؛ اما اگر به عنوان یك وسیله مخرب در طریق صدمه‌زدن به بنیان اعتقاد و اخلاق جامعه و تبلیغ بی‌بندباری و فساد بكار گرفته شود زیانبار تلقی می‌گردد.

قرآن كریم كه روشنگر راه رستگاری بشر است در چهار آیه پایانی سوره شعرا به وضوح در مورد شاعران خادم و خائن به اظهار نظر پرداخته است آنجا می‌فرماید:

  1. والشعراءُ یَتبعُهُم الغاوون، الَم تَرَانهم فی كل واد ٍیَهیمونَ، وانهم یَقُولونَ مالا یَفعلون الا الذین امنوا و عموالصالحات و ذََكَروُالله كثیرا و انتَصروا من بعد ما ظُلموا وَ َسَیعلَمُ الذین ظَلَموا ایَّ مُنقلبٍ یَنقلبون(سوره شعرا آیه 224 تا 227 )
  2. شاعران كسانی هستند كه گمراهان از آنان پیروی می‌كنند آیا نمی‌بینی آنها در هر وادی سرگردانند؟ و سخنانی می‌گویند كه به آنها عمل نمی‌كنند؟ مگر كسانی كه ایمان آوره‌اند و كارهای شایسته‌ انجام می‌دهند و خدا را بسیار یاد می‌كنند و به هنگامی كه مورد ستم واقع می‌شوند به دفاع از خویشتن (و مومنان) برمی‌خیزند (و از شعر در این راه كمك می‌گیرند)؛ آنها كه ستم كردند بزودی می‌دانند كه بازگشتشان به كجاست!

در این آیات شریفه خداوند با بكارگیری حرف استثنای (اِلّا) ابتدا حكمی را بیان می‌فرماید و بعد تعدادی را از شمول آن حكم مستثنی می‌كند. این گونه استثناء كه به اصطلاح استثنای متصل گفته می‌شود(زیرا مستثنی جزء مستثنی منه است) درآیات دیگری نیز دیده می‌شود. مثلاً درسوره مباركه عصر می‌فرماید:

  1. "والعصر، ان‌الانسان لَفی خُسر، الا الذین امنوا وعَمِلواالصاِلحاتِ وَ تَواصعوا بِالحق و تَواصَوبالصبر." پس معلوم می‌شود كه همه انسانها مشمول حكم خُسران نیستند.

پس چنین احكامی استثنائاتی دارد كه چه بسا تعداد مستثنی‌ها كمتر از مشمولین حكم اصلی نباشد. اما

قرآن

 برگردیم به آیات پایانی سوره شعرا كه خداوند متعال با كاربرد این «الّا» شعرا رابه دو گروه تقسیم كرده است یكی آنان كه پیشتازان گمراهانند و در بیابانهای خیال پردازی و قافیه اندیشی سرگردانند و به آنچه خود می‌گویند عمل نكرده‌اند یا عمل نمی‌كنند چنانكه درشعردوره جاهلیت شاعر خود را قهرمان صحنه‌هایی معرفی می‌كند كه احیاناً در وادی خیال پرداخته است تا جایی كه گاه به انجام منكرات برخود می‌بالد، گرچه بستن هر دروغی به خود خلاف امر پروردگار است كه درسوره صف آیه 3 می‌فرماید:

  1. «كبُرَ مقتا عندالله اَن تقولوا مالا تفعَلُونَ، (نزد خدا بسیار موجب خشم است كه سخنی بگویید كه عمل نمی‌كنید)

 و ازآنجایی كه شعر اساساً بر خیالات و تصورات استوار است امكان بیان مطالب موهوم را فراهم می‌كند.

اما خداوند متعال بعد از كلمه اِلا گروهی از شاعران را مورد عنایت قرار می‌دهند و می‌فرمایند: مگر آنانی كه :

ایمان آورده‌اند كه این اولین شرط پای‌بندی به اصول اخلاقی و اسلامی است؛ چه صاحب ایمان اسیر هوس نمی‌شود و افسانه هوس نمی‌نویسد. به قول مرحومه پروین اعتصامی:

  1. افسانه‌ای كه دست هوس می‌نویسدش           دیباچه رساله ایمان نمی‌شود
  2. كشت دروغ بار حقیقت نمی‌دهد                       این خشك رود چشمه حیوان نمی‌شود.
  3. آز و هوی كه راه به هر خانه كرد سوخت             از بهرخانه تو نگهبان نمی‌شود

عمل صالح انجام می‌دهند چه ایمان باید در عمل تجلی پیدا كند و شاعر كه در جامعه متشخص است باید آن چنان عمل كند كه بتواند اسوه صلاح و فلاح باشد. به قول سعدی:

  1. سعدیا گر چه سخندان و مصالح گویی              به عمل كار برآید به سخندانی نیست

زیاد به یاد خدا می‌باشند و بی‌تردید این ذكر مستمر درشعر آنان نیز آشكار می‌شود آن كه به یاد خداست از انحراف در امان است چه درگفتار و چه دركردار به قول صائب:

  1. می‌توان از ذكر حق تاكرد پرگوهر دهان               حیف باشد از حدیث پوچ پرخاشاك كرد

آن گاه كه مورد ستم قرار می‌گیرند آرام ننشینند، بلكه درجلو ظالم بایستند و از مظلوم دفاع كنند و این سنگین‌ترین وظیفه‌ای است كه خداوند به دوش شاعران گذاشته است. به قول سیف‌فرغانی:

  1. ظالمی را كه همه ساله بود كارش فسق            به طمع نام منه عادل نیكوكاری

سقوط ظالمان را نیز قرآن در پایان این آیات وعده داده است كه می‌فرماید: آنها كه ستم كردند بزودی می‌مانند كه بازگشتشان كجاست. به قول خواجه حافظ:

  1. دور فلكی یكسره بر منهج عدل است                 خوش باش كه ظالم نبرد راه به منزل
پر و دوات

اسلام می‌خواهد كه انسانها به جای پناه بردن به خیالات خواب‌آور و رخوت‌بخش با واقعیات زندگی روبه رو شوند هرچند این واقعیات تلخ و رنج‌آور باشند.

آیات پایانی سوره‌ شعرا باعث شد كه شعرای فارسی زبانی از همان آغاز سرایش شعر به این تفكیك الهی توجه كنند و به خلق نوعی شعر آیینی كه با دستورات قرآنی هماهنگ باشد دست زنند و برای این نوع ادبی نامی تعیین كنند از قبیل شعر زهد، شعر حقایق، شعر اولیاء و شعر حكمت و به دیگر شیوه‌های شاعری با نظر اعتراض بنگرند.

ناصر خسرو درخصوص شعر زهد گوید:

  1. واندر رضای او گه وبیگه به شعر زهد     
  2. مرخلق را به رشته كنم علم وحكمتش

و خاقانی این نوع شعر را حقایق می‌نامد؛ چنانكه قبل از ملقب شدن به خاقانی، حقایقی تخلص می‌كند.حقایق به این معنی (نوع آیینی و اخلاقی شعر) درشعر شعرا به فراوانی آمده است مانند نمونه‌های زیر:

  1. بسی حقایق گفتم و لیك دربر شاه                      نبود یكسره جز حیلتی و تزویری
  2. درمكتب حقایق پیش ادیب عشق                        هان ای پسر بكوش كه روزی پدر شوی
  3. درحقایق و گنجینه ادب قفل است                         كلید فتح و گنج فنا توانی یافت

نظامی گنجوی شرط ورود به عالم شعر را اشتهار شاعر در رعایت شرع می‌داند آنجا كه می‌گوید:

  1. تا كند شرع تو را نامدار                                       نامزد شعر مشو رینهار
  2. شعر تو ازشرع بدانجا رسد                                 كز كمرت سایه به جوزا رسد
  3. شعر برآرد به امیریت نام                                     كالشعراء امراء الكلام

شیخ عطار در مصیبت نامه به تفصیل در این مورد سخن گفته است ازآن جمله:

  1. شعر و عرش و شرع از هم خاستند                   تا دو عالم زین سه حرف آراستند
  2.  
  3. آن كه بود او سرور پیغمبران                                     گفت در زیر زبان شاعران
  4. هست حق را گنجهای بی‌شمار                              سر آن یك می‌ ندانند ازهزار
  5. هم قوافی كان خوش و یكسان بود                          زان سخن بسیار درقرآن بود...

 


نویسنده : محمد صادق محقق - خبرگزاری قرآن کریم با اندکی تلخیص


نکته:

آوردن شاهد مثال از شعر شعرای ایرانی در این مقاله به معنای داخل دانستن آنان در تعریف قرآن از شعرای صالح نیست چراکه تنها خداوند از عقاید حقیقی و اعمال بندگانش مطلع است. و البته این جمله نیز به معنای نا صالح دانستن آنها هم نیست ! ما در مقام قضاوت نیستیم...

 

بر محمد وخاندان پاکش صلوات

 

 

 

hibgfuhuighfyo

hibgfuhuighfyo
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1390 
تعداد پست ها : 5606
محل سکونت : تهران

پاسخ به:تاپیک جامع نقد و بررسی ادبی
سه شنبه 14 شهریور 1391  2:25 PM

انجمن هنری مردگان (2)

معرفی یک گورستان : ظهیر الدوله

درگاه گورستان ظهیرالدوله
درگاه گورستان ظهیرالدوله

 

در مطلب قبل با کارکرد فرهنگی -هنری - تجاری - توریستی- تفریحی و غیره ی گورستان پرلاشز آشنا شدید و همین امر به نوعی ما را موظف به معرفی جایگاه های مشابه در ایران کرد . از طرفی کار سیمترولوژی (Cemeteriology- علم گورستان شناسی که محض اطلاع در بعضی از کشور های دنیا جزء برنامه درسی دانش آموزان نیز هست) ما به "شب جمعه" کشید و اخلاقا بر ما واجب آمد درگذشتگان هنرمند ایران را هرچند به بهانه " سیمترولوژی " ، یادی بکنیم.

در ایران 3 گورستان مشهور که تقریبا مخصوص هنرمندان باشد داریم :

1. ظهیر الدوله - تهران

2. مقبره الشعرا - تبریز

3. قطعه هنرمندان در گورستان " بهشت زهرا" - تهران

گرچه غیر ازین سه جایگاه اطراف آرامگاه بزرگان ادبی ایران نیز جایگاهی برای دفن در گذشتگان هنرمند در نظر گرفته شده است مثلا در "حافظیه" شیراز چندین عارف و شاعر نیز آرمیده اند .البته با این اوصاف می شود "حافظیه" را گورستان خواند اما تفاوت های عمده ای که با گورستان به معنای عام دارد یعنی عمومی نبودن یا محدود بودن مدفونین ، دسته بندی را کمی سخت و تخصصی می کند.

شاید تعلق خاطر ایرانی به خاک و زادگاه - که بسیار ستودنی هم هست- مانع از ایجاد گورستانی خاص تمام هنرمندان و نامداران عرصه فرهنگ در ایران بشود . چراکه این بزرگان همیشه ریشه های خود را در خاک زادگاهشان می دانند و می پسندند دانه ی جسمشان نیز بعد از مرگ از همان خاک بروید . مثل "استاد معین " که در زادگاهش " آستانه اشرفیه" دفن شد و " دکتر قیصر امین پور"  که در " گتوند" به خاک سپرده شد.

از میان تمامی نقاط پراکنده در ایران که جسم یکی از مفاخر ادبی- هنری را در خود دارند قبرستان "ظهیر الدوله" و " مقبره الشعرای تبریز" شبیه ترین محل ها  به یک "انجمن هنری " هستند . اما "قطعه هنرمندان" تنها کارکرد معمول تمام گورستانها یعنی " محل دفن جسم آدمیزاد!" را تا کنون داشته است.

آرامگاه ظهیر الدوله :

  1. این گورستان با صفا که مدفن مرحوم صفاعلیشاه ظهیرالدوله است میان تجریش و امامزاده قاسم قرار دارد و سابقا" در اطراف این محل گورستان کهنه ای بوده و ظهیرالدوله مرحوم کمی پیش از مرگ باتفاق وفاعلیشاه مولوی هادی گیلانی روزی به عزم زیارت اهل قبور در این محل قدم میزده ناگهان در زیر درخت کهنسالی پایش به سنگ میخورد و فوری به وفاعلیشاه میگوید: اجل من نزدیک شده خواهش دارم پس از من تو متصدی کفن و دفن من باشی و مرا در همین محل و در زیر همین درخت کهنسال به خاک بسپاری.
  2. پس از این واقعه وفاعلیشاه به گیلان میرود ولی مرحوم ظهیرالدوله او را به تهران میطلبد. چندی از مراجعت وفاعلیشاه به تهران نمیگذرد که حال ظهیرالدوله برهم میخورد و وصیت سابق را درباره محل دفن تکرار میکند و مخصوصا" به او یادآور میشود که راضی نیستم مرا با برد یمانی دفن کنی چون با پول آن برد میتوان چهل درویش را پوشاند و سزاوار نیست که پیراهن چهل درویش را با خود به گور ببرم. وفاعلیشاه مرحوم صفاعلیشاه را درهمان محل بخاک میسپارد و بعد از مدتی خود وفا هم خرقه تهی میکندو همانجا بخاک سپرده میشود.

این بخشی از مقاله مجله اطلاعات ماهانه سال هشتم شماره 88 بود و واقعه مرگ " ظهیر الدوله" در سال 1303 اتفاق

ظهیر الدوله

افتاد و پس از دفن او در محل کنونی دراویش نعمت اللهی  به خاطر ارادت به عقاید او ، رجال سیاسی بخاطر ارادت به سلوک او و رجال (و نساء) ادبی و هنری شاید بخاطر شهرت ادب پروری او ترجیح دادند که در کنار او دفن شوند .

علیخان قاجار دولو ملقب به ظهیرالدوله از رجال  خوشنام دربار ناصرالدین شاه، مظفرالدین شاه، محمدعلیشاه و احمدشاه قاجار است. اودر  29 مردادماه 1243 در جمال آباد شمیران بدنیا آمدو تیرماه 1303 هجری شمسی در جمال آباد شمیران از دنیا رفت .

ظهیرالدوله بعد از مرگ ناصرالدین شاه در سال 1313 قمری تا پایان حکومت قاجار جمعا" 12 بار به حکومتهای مختلف نواحی ایران چون همدان، کرمانشاه، مازندران، گیلان و تهران منصوب شد. او مورد توجه و اعتماد ناصرالدین شاه بود و به نقل از محمدحسن خان گویند زمانی که بیش از 23 سال نداشته بعد از ملاقات با صفیعلیشاه اصفهانی درویش نامدار آن زمان به مسلک درویشان نعمت الهی درمی آید و به اصطلاح درویشی را بر توانگری اختیار می کند و از آن به بعد لقب درباری را از خود بر می دارد و بجای ظهیرالدوله خود را صفاعلی مینامد و اموال و دارائیهای خود را نیز به مستمندان می بخشد.

ظهیرالدوله در انقلاب مشروطه از طرفداران اصلاحات و تأسیس مجلس بوده و اولین مجلس شوری مردمی را در همدان قبل از مجلس شورای ملی تأسیس کرد و از نمایندگان اصناف و پیشه وران برای اداره شهر دعوت کرد.

محمدعلیشاه همزمان با به توپ بستن مجلس، خانه و خانقاه اورا كه مكان مبارزین بود نیز در تهران به توپ بست و ویران کرد.

ظهیرالدوله مردی خوش طبع و شاعر و هنرمند نیز بوده است و اشعاری زیبا و آثاری ادیبانه از او یادگار مانده است. وی از مشوقان هنر بوده و انجمن اخوت به ریاست وی اولین سازمان رسمی در 130 سال پیش بوده كه اولین كنسرتها و سالتهای هنر مثل گالریهای نقاشی و عكاسی را در كشور دایر كرد او بسیاری از سیاستمداران را در زمانی که  خلاء احزاب  در ایران وجود داشت  به انجمن اخوت جذب کرد ودر واقع در برابر احزاب فرنگی نمونه ایرانی را  نشان داد انجمن اخوت همواره با تشکیل مجالس سیاسی - عرفانی و هنری در تبلیغ آزادیخواهی خصوصا" در جنبس مشروطه میکوشید 

آرامگاه ملک الشعرا بهار

 ظهیرالدوله همچنین موسیقیدانی برجسته بود و سازهای ویولون و پیانو را بخوبی می نواخت و در مسافرت به فرانسه به همراه مظفرالدین شاه كنسرتی نیز در حضور پادشاه فرانسه اجرا كرده بود و صفحاتی نیز پر كرده كه اكنون در دست نیست گویند پیش درآمد و رنگ و تصنیف از ابداعات او در کنسرتهای انجمن اخوت بوده که توسط درویش خان اجرا می شد. و نیز نقل است تصنیف معروف بت چین را او ساخته است از او نمایشتامه هایی انتقادی نیز روایت كرده اند كه در دوران مشروطه موجبات خشم محمد علیشاه شده بود.

گورستان ظهیر الدوله مدت ها محل اجتماع دراویش و برگزاری کنسرت ها و جلسات شادخواری درویشانه! بود . جالب اینکه این گورستان بسیار کوچک است (تقریبا 4300 متر مربع) و ازدحام قبور دراویش و بزرگان ادبی و هنری و شاهزادگان قجری آنقدر زیاد است که مراسم  یاد شده روی قبر ها و حول قبر ظهیر الدوله یا قبر درویش خان انجام می شد . این گورستان " مرده شور خانه" ندارد و از سال 78 از طرف سازمان میراث فرهنگى و گردشگرى استان تهران با شماره 2001 در فهرست آثار ملى كشور به ثبت رسیده است .

 

آرامگاه رهی معیری
نامداران این گورستان :

ملک الشعرای بهار - ایرج میرزا - رشید یاسمی - رهی معیری - دکتر محمد حسین لقمان ادهم - محمد مسعود - ابوالحسن صبا - روح الله خالقی - فروغ فرخ زاد - قمرالملوک وزیری - استاد تهرانی - برادران محجوبی - داریوش رفیعی - حبیب الله سماعی - حسن تقی زاده - درویش خان - صبحی مهتدی  وبسیاری هنرمندان و شاهزادگاه و دراویش وسیاستمداران قرن اخیر .

سایت گورستان ظهیر الدوله را نیز معرفی می کنیم تا اطلاعات دقیق در باره این گورستان "متروک" بر پیشانی تهران بزرگ را از آنجا بدست آورید.

http://zahirdowleh.com/index.htm

پ.ن:

هرچه سعی کردم نتوانستم این نتیجه اخلاقی را نگویم!

نتیجه اخلاقی: در ایران هنوز قبرستان از آن آخرت است اما در خارج از ایران گویا قبرستان هم مال دنیاست!


نویسنده : مریم امامی - بخش ادبیات تبیان

 

بر محمد وخاندان پاکش صلوات

 

 

 

hibgfuhuighfyo

hibgfuhuighfyo
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1390 
تعداد پست ها : 5606
محل سکونت : تهران

پاسخ به:تاپیک جامع نقد و بررسی ادبی
سه شنبه 14 شهریور 1391  2:25 PM

روزهای هفته کتاب

کتاب

در نشست مطبوعاتی 14 آبان 1387 تشریح برنامه ها و اعلام اسامی روزهای هفته كتاب صورت گرفت

 

به گزارش خبرگزاری كتاب ایران(ایبنا)، دكتر محسن پرویز، معاون فرهنگی وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی، در این نشست هدف از برگزاری برنامه‌های هفته كتاب را،‌ ترویج فرهنگ كتاب‌خوانی میان اقشار مختلف مردم و تقدیر از دست‌اندركاران موضوع كتاب- كه مرتبط با چرخه تولید كتابند- معرفی كرد و افزود:

  1. از دیدگاه معاونت فرهنگی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی،‌ كتابخانه‌ها نیز در این مجموعه قرار می‌گیرند.

وی اعلام كرد:

  1.  با برگزاری هفته كتاب، رغبت به نگارش در نویسنده، نشر در ناشر و تاسیس كتاب‌فروشی در اقشار جامعه ایجاد خواهد شد.

محمدحسن فكری، دبیر شانزدهمین دوره هفته كتاب نیز با تاكید بر این كه تشكیل بی‌درنگ این ستاد به رفع نقاط ضعف و تقویت نقاط قوت كمك فراوانی كرد، اعلام كرد:

  1.  هر یك از روزهای هفته كتاب نام‌گذاری شده اند كه عبارتند از:
  2.  سه شنبه، 21 آبان‌ماه/ روز كتاب، پدیدآورندگان و خادمان نشر،
  3. چهارشنبه، 22 آبان‌ماه/ روز كتاب، كودك و صنعت،
  4.  پنج‌شنبه، 23 آبان‌ماه/ روز كتاب، كتابخانه،‌ كتابدار و حامیان نسخ خطی،
  5. جمعه 24 آبان‌ماه/ روز كتاب، مسجد و نماز،
  6. شنبه 25 آبان‌ماه/ روز كتاب‌، ادبیات، شعر و داستان،
  7. یك‌شنبه 26 آبان‌ماه/ روز كتاب، مدرسه، خانواده و دانش‌آموز،
  8. دوشنبه 27 آبان‌ماه/ روز كتاب‌،‌ دانشگاه و دانشجو،
  9. سه شنبه 28 آبان‌ماه/ روز كتاب، بسیج، ایثار و شهادت
  10. و چهارشنبه 29 آبان‌ماه/ روز كتاب و رسانه برتر.

وی با اشاره به این كه در این دوره از هفته كتاب،‌ با چند رویداد به پیشواز هفته كتاب می‌رویم، اعلام كرد:

 رونمایی 150 اثر از شاعران و نویسندگان معاصر كه روز گذشته در دو دانشگاه برگزار شد و افتتاحیه ششمین دوره نمایشگاه‌ بین المللی كتاب‌های كاربردی و دانشگاهی كتب خارجی، از این جمله‌اند.

در ادامه، حمید قبادی،‌ مشاور معاون فرهنگی وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی و مسوول برگزاری جلسات هفته كتاب نیز با اشاره به فعالیت‌های انجام شده در سال جاری، افزود: تخصیص 180 میلیارد ریال اعتبار به فعالیت‌های فرهنگی این معاونت از جمله حمایت از برگزاری نمایشگاه كتاب استانی و پرداخت یارانه برای خرید كتاب در آن نمایشگاه‌ها، پیش‌بینی برگزاری نمایشگاه یاد یار مهربان كه پیش از این در تهران برگزار می‌شد و امسال درصددیم این نمایشگاه را در سایر استان‌ها نیز برگزار كنیم، طی سال جاری انجام شده است.

به گفته وی، توزیع بن‌الكترونیكی كتاب میان اهالی قلم و فرهنگ كشور برای نخستین بار، راه‌اندازی واحد تازه‌های كتاب و تقویت و گسترش آن در راستای اطلاع‌رسانی تازه‌های چاپ، حمایت از برگزاری جشنواره شعر فجر كه به صورت ملی و بین‌المللی و با مشاركت تمام استان‌ها برگزار می‌شود، حمایت از انتشار كتاب‌های ارزشمند، حمایت ویژه از انتشار داستان‌های انقلاب و حمایت از برگزاری جشنواره استانی صنعت چاپ، از دیگر طرح‌های حمایت شده این معاونت در سال جاری بوده‌اند.


منبع : ایبنا

 

بر محمد وخاندان پاکش صلوات

 

 

 

hibgfuhuighfyo

hibgfuhuighfyo
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1390 
تعداد پست ها : 5606
محل سکونت : تهران

پاسخ به:تاپیک جامع نقد و بررسی ادبی
سه شنبه 14 شهریور 1391  2:25 PM

نقد ساختارگرا بر يک غزل حافظ

‏ شورش بر خلاف گفتمان غالب

منم که شهره شهرم به عشق ورزيدن
منم که ديده نيالودم به بد ديدن
وفا کنيم و ملامت کشيم و خوش باشيم
که در طريقت ما کافريست رنجيدن
به پير ميکده گفتم که چيست راه نجات
بخواست جام مي و گفت عيب پوشيدن
مراد دل ز تماشاي باغ عالم چيست
به دست مردم چشم از رخ تو گل چيدن
به مي پرستي از آن نقش خود زدم بر آب
که تا خراب کنم نقش خود پرستيدن
به رحمت سر زلف تو واثقم ور نه
کشش چو نبود از آن سو چه سود کوشيدن
عنان به ميکده خواهيم تافت زين مجلس
که وعظ بي عملان واجب است نشنيدن
ز خط يار بياموز مهر با رخ خوب
که گرد عارض خوبان خوش است گرديدن
مبوس جز لب ساقي و جام مي حافظ
که دست زهدفروشان خطاست بوسيدن

 

مقبره حافظ

متني که پيش روست، متن شاعرانه اي است که سرشار از تقابل هاست. تقابل اصلي در متن، تقابل عشق حقيقي و زهد ريايي است که بيشتر تقابل هاي موجود در متن در خدمت اين تقابل اصلي اند.

لويي اشتراوس در مقام انسان شناسي ساختارگرا ، تخالف هاي دوتايي بنيادي را در بسياري از انديشه هاي بدوي کشف کرده بود؛ به عنوان مثال بلند و پست، روشن و تاريک و ...

در اين شعر نيز صف آرايي عجيبي از اين تقابل ها مي بينيم:

 صداي شاعر "مني " ست عاشق پيشه در تقابل با "تويي" که زهد ريايي را برگزيده اي : "منم که شهره ي شهرم به عشق ورزيدن/ منم که ديده نيالودم به بد ديدن".

کلماتي که در اين جدول تقابل ها در رديف "من عاشق" قرار مي گيرند، عبارتند از: "وفا" که در تقابل با "بي وفايي" است. که در خدمت تقابل اصلي  يعني تقابل عشق و زهد ريايي قرارمي گيرد.

"وفا" که از آن ِ"عشق" است و"بي وفايي" از آن ِ رياکار:" وفا کنيم و ملامت کشيم و خوش باشيم/ که در طريقت ما کافريست رنجيدن".

 "رنجيدن" در تقابل با "آسايش"، که "رنجيدن" از آن ِ عاشق است و "آسايش" حقير زندگي روزمره از آن ِ زاهد رياکار:

" که در طريقت ما کافري ست رنجيدن"

"راه نجات " در تقابل با "گمراهي"، که نتيجه ي عاشقي ِ بي چشم داشت است و "گمراهي" عاقبت زندگي رياکارانه برگزيدن: "به پير ميکده گفتم که چيست راه نجات/ بخواست جام مي و گفت عيب پوشيدن".

"عيب پوشي" در تقابل با     "پرده دري "، که عاشق ِ صاحب کرامت ِ عاشقي به آن مزين است و زاهد رياکار ، کاري جز پرده دري ندارد که در واقع تضمين زندگي حقيرش است.

"خودپرستي"يا "خودخواهي" در تقابل با "فروتني" است که زاهد رياکار به خاطر دچار بودن به خودپرستي است که ديگري مي آزارد و پرده دري مي کند، اما عاشق از خود گام بيرون نهاده است،پس همه معشوق شده است و خودي نمانده است که در برابر عشق عرض اندام نمايد.

"ميکده" در تقابل با "مجلس وعظ" است. از آنجا که "مي" در محور جانشيني ، استعاره از عشق است و وجه شبه که در هر دو "ازخود بيخود شدن" است حذف شده است. پس در محور جانشيني،"مي"به جاي "عشق" نشسته است، پس عاشق "ميکده " را به جاي "مجلس وعظ زاهد" بر مي گزيند تا از خود پرستيدن رهايي يابد. که ويژگي مهم عشق رهايي از خود است و جايي در وجود براي ديگري در نظر گرفتن است. عاشق؛ ابديت فعال است و زاهد؛ منفعل تاريخ ِ مصرف دار است.

"شنيدن" در تقابل با " نشنيدن" است. عاشق به وعظ زاهد که قرار گرفتن در گفتمان مسلط و ايدئولوژي تحميل شده است، وقعي نمي نهد. پس هرگز صداي او را نمي شنود و نمي خواهد که بشنود.

چنان که ذکر شد ، تقابل اصلي در اين شعر ، تقابل ميان عشق ِ بي ريا و زهد ريايي است ، که اين مفهوم از دل تقابل و تنش، با هماهنگي زيبايي گره خورده است. هماهنگي ميان عشق و عناصرش که در تقابل با نيروي بازدارنده ي گفتمان غالب است.

اين تقابل حتي در وزن شعر نيز به چشم مي خورد. وزن شعر از دو رکن" ت َ تن ت َ تن"و " ت َ ت َ تن تن" به تناوب تشکيل شده است که خود مفهوم تقابل ميان دو مفهوم اصلي در شعر را در فضاي موسيقيايي تاکيد مي کند.

و اما اتحاد"دال" و"مدلول" را تولد نشانه در متن ناميده اند و معناآفريني، برقراري رابطه بين نشانه هاست.

تاکيد بر عاشقي گزيدن، نشانه اي است در متن که از اتحاد دال هايي چون :"وفا"،"رنجش"،"راه نجات"، "کشش"،"عارض خوبان" ، " جام مي" و ... با مدلول هايي چون: "در راه عشق صبوري کردن" ، "ايمان به پايان خوش عشق داشتن" ،  "جاذبه ي راه و روش عاشقي" ، "دريافتن زيبايي هستي" ، گره مي خورد.

 متن با کنار هم نشاندن اين نشانه ها بر" شيوه ي عاشقي برگزيدن " تاکيد مي ورزد.

کارکرد نشانه ها در متن همه تقبيح زهد عوام فريبانه و تشويق عشق ورزيدن است."جام مي"، "ميکده"، "ساقي" در محور هم نشيني، مجاز از شراب نابي است که اين شراب نادر در محور جانشيني، استعاره ازعشق است.عشقي که در تقابل اصلي با گفتمان غالب و مسلط جامعه است و مهم ترين نشانه اي است که در متن از اتحاد دال ها و مدلول ها حاصل شده است.

اما وزن شعر که ريتميک و از ارکان متناوب  تشکيل شده است بر فضاي غنايي اثر تاثير دلنشيني نهاده است.

از نظر ساختاري قافيه که در آن اختلاف معنا بر پايه ي همساني آوايي، شکل گرفته است، بسيار هوشمندانه به کار گرفته شده است. قافيه مصدر فعل است که وجه امري در ان مستتر است.

 در اين متن، شاعر از ده کلمه در قافيه استفاده کرده است که نيمي از آن ها امر به انجام کار و نيمي ديگر به انجام ندادن کاري است... که قافيه نيزدراين متن شاعرانه در خدمت مفهوم تقابل اصلي در متن است.

تمامي افعال امر مثبت، در خدمت مفهوم توصيه به تجربه عاشقي است: "عشق ورزيدن"، "گرديدن گرد رخ زيباي يار" و ...  و افعال بازدارنده نيز نشانه هايي هستند که کارکرد آن ها "نفي طريقي جز عشق برگزيدن" و "نفي رياکاري " است:

"خراب کردن نقش خود پرستيدن"،"کافري ست رنجيدن"،"وعظ بي عملان را نشنيدن"،"دست زهد فروشان را نبوسيدن" و...

چنان که گفته آمد ساختار اصلي در اين متن بر اساس تقابل ميان عشق ناب و بي رياي انساني با نفاق و رياي زهد فروشانه است که در واقع الگوي تکرارشونده در متن است.


 نويسنده : زهرا  عبدي

 

بر محمد وخاندان پاکش صلوات

 

 

 

hibgfuhuighfyo

hibgfuhuighfyo
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1390 
تعداد پست ها : 5606
محل سکونت : تهران

پاسخ به:تاپیک جامع نقد و بررسی ادبی
سه شنبه 14 شهریور 1391  2:25 PM

 انجمن هنرى مردگان

معرفی یک گورستان : پرلاشز

 

پرلاشز
یک مقدار نطق پیش از دستور!:

 بنده هنوز مطلب را نگفته اعتراض دارم! شما هم هنوز نخوانده لطفا به اعتراضم توجه کنید ( سپاس گزارم!) قدیمی ها وقتی می خواستند بگویند کسی آخر کاسبی است و اصول پول سازی را فوت آب است می گفتند "فلانی از آب دهان کره می گیرد" ( گلاب به روتون در مثل که مناقشه نیست شما کره را از صبحانه حذف نکنید!) حالا حکایت این فرنگی هاست . تا وقتی که نویسنده ای نقاشی موزیسینی زنده است از قبل آثارش ، قیافه اش ، لباسش ، عادت هایش حتی چیزهایی که دور می ریزد انواع مناقصه ها را راه می اندازند و کلی تبلیغات و دار دار و جیم جیم که مثلا جناب نقاش زیر پیرهنی 15 سالگی اش را می فروشند .ای اهل عالم اگر پول ندارید که 20 هزار دلار بخریدش بشتابید و  لا اقل نگاهش کنید! ملت هم دوان دوان به سوی زیر پیراهنی حماسی آقای نقاش روان می شوند و در دفتر خاطرات شان می نویسند که " امروز شرف رویت زیر پیرهنی حضرت استاد سبک خط خطیسم را یافتم .کاش باز ازین توفیقات نصیبم شود و..." خلاصه با کم و زیادش از قبل چنین خیمه شب بازی تجاری- هنری، دویست سیصد هزار دلاری جابجا می شود و کلی چرخ هنر و چرخه ی تجارت می چرخد و کلی آدم به هنر امید وار و از تجارت راضی سر سیرشان را روی متکا می گذارند تا فردا که جناب نقاش بخواهد دیگر فقرات البسه و غیره ی خود را ( سوای تابلو هایی که اصل موهبت را می سازند) به فروش برساند. حالا می زند و این آقای نقاش می میرد . در مملکت ما اگر بود ( که اعتراض من هم همین جاست) بنده خدا وقتی زنده بود تابلو هایش روی دستش می ماند وقتی رحمت خدا برود که دیگر گفتن ندارد اما در فرنگ تازه برنامه صد ساله دوم آغاز می شود و نوع کاسبی به گونه ای تغییر می کند که هم همچنان چرخ هنر بچرخد و هم چرخه تجارت از رونق نیافتد . ما فقط در اینجا یک نمونه از این کاسبی ها را معرفی می کنیم و آن ارتزاق از قبر مرحوم هنرمند است!

طرز تهیه :

سنگ قبر

یک قبرستان  به اندازه تقریبی یک ششم مساحت پارک جنگلی سیسنگان (44 هکتار) می سازیم و 5300 اصله درخت تناور هم در آن می کاریم . سپس هرچه هنر مند در عالم امکان زندگی می کنند را تشویق می کنیم بیایند اینجا دفن شوند چون از زمان ناپلئون چندین نویسنده و ادیب و هنرمند و بازیگر و ... اینجا دفن شده اند . سپس برای آنکه افراد بیشتر تهییج بشوند آن نگون بختانی هم که دستشان از دنیا کوتاه شده و حواسشان نبوده بیایند اینجا ، طی مراسمی " گور به گور" کرده و بقایای آنان را به محل فوق الذکر می آوریم.

 بعد می گذاریم خبر قبرستانمان خوب جا بیافتد آنگاه برای قبر های سر شناس آنچنان مجسمه ها و یادبودهای هنری جذابی می سازیم که اگرتوریست ها برای صاحب قبر نیایند برای خود قبر بیایند و آنجا را ببینند . سپس با اعتماد به نفس کامل انواع جلسات ادبی و فرهنگی را کنار قبر شیک آقایان و خانمها برگزار نموده ( و اگر در کشور های اسلامی مشابه کار ما را بکنند به آنها مرده پرست میگوییم) و انواع بروشورها و کاتالوگ ها و حتی کتاب های راهنما را برای یافتن قبر های مهم درست کرده و بین توریست هایی که فقط آمده اند قبر نویسنده شهرشان را ببینند و یک فاتحه بی بسم اللهی بفرستند توزیع نموده و دست آخر یک سایت درست می کنیم که حتی کسانی که فعلاامکان  شرف حضور در این قبرستان را ندارند از راه دور تمام راه ها و قبر های معروف قبرستان عظیم الشان ما را بتوانند ببینند و انگار که آنجا دارند راه می روند از این حرکت فرهنگی خود مسرور باشند . وقتی این حرکات موزون تماما انجام شد کاسبی شما آماده است : تنها سالی 2 میلیون توریست مشتاق فرهنگ و هنر که فقط می آیند تا قبرستان "پرلاشز " را بازدید بفرمایند .

این هم سایتش  که نگویید الکی گفتیم :

http://www.pere-lachaise.com/perelachaise.php?lang=en

دانستید چرا اعتراض دارم؟ حالا اگر برایتان جالب است در سایت قبرستان نام " هدایت " hedayat را جستجو کنید تا به آنی سنگ قبر نویسنده ایرانی مدفون در پرلاشز را با جای دقیق دفن شدنش به شما نشان بدهد.

 

این هم معرفی قبرستان از زبان سایت های فرانسوی که نگویید اغراق کردیم :

- آدمى‌شاگردى است که درد و اندوه او را تعلیم مى‌دهد و هیچکس بدون احساس این معلم قادر به شناسائى خود نیست(آلفرد دوموسه)

 این عبارت نمونه‌اى است از هزاران عبارت جالب و تامل‌برانگیز که امروزه هر بازدیدکننده‌اى از گورستان پرلاشز در پاریس به هنگام گذر از فراز مقبره‌ها و سنگ‌نوشته‌ها بر سنگ قبرها یا سردر عمارت‌هاى خاموش مردگان نام‌آور مدفون در این گورستان به فراوانى مشاهده مى‌کند.

امروزه در خط سه مترو پاریس، 500 متر دورتر از ورودى اصلى این گورستان، ایستگاهى به نام پرلاشز هست اما از دو ایستگاه دیگر نیز مى‌توان به این قبرستان راه یافت. از این میان بیشتر توریست‌ها اظهار کرده‌اند که بهترین مسیر ایستگاه گامبتا در خط سه مترو است که به آنها اجازه مى‌دهد از نزدیکى مقبره اسکار وایلد سردرآورند و از آنجا به بازدید مقبره‌هاى دیگر بروند.

پرلاشز

اقبال بى‌نظیر مردمان از گروه‌ها و ملیت‌هاى گوناگون براى بازدید از آرامگاه شخصیت‌هاى هنرى و علمى‌مدفون در قبرستان‌هاى‌هایگیت در انگلستان و پرلاشز در پاریس آنهم در سال‌هاى اخیر به این قبرستان‌ها وجهه فرهنگى بى‌نظیرى بخشیده است. این علائق فرهنگى به حدى است که قبرستان پرلاشر و‌هایگیت انگلیس سال‌هاست که به کانون نوع ویژه‌اى از فعالیت‌هاى فرهنگى ازجمله برنامه‌هاى توریسم فرهنگى مبدل شده است. روشن است که تنوع ملیت هنرمندان خفته در پرلاشز بر این وجهه فرهنگى عمق بیشترى بخشیده است. به‌عنوان نمونه گور جیم موریسون خواننده پرآوازه هنرپاپ انگلیسى _ آمریکایی، در گروه دورز از دلایل مهمى‌است که سالانه صدها انگلیسى دوستدار این گروه هنرى را به گورستان پرلاشز مى‌کشاند.

جالب است که قبر جیم موریسون یکى از کوچکترین و ساده‌ترین قبرهاست اما تقریبا همیشه گروه زیادى از مردم گرداگرد آن حضور دارند و اگر در روزهاى خلوت سرى به گور او بزنید، انواع شمع و عروسک و کتاب و نقاشى و آثار مختلف هنرى را برسر گور او مشاهده مى‌کنید که دوستدارانش به او هدیه داده یا به او سپرده و برسر گورش نهاده‌اند.

جیم موریسون نیز همچون هزاران هنرمند دیگر مدفون در پرلاشز؛ خود فرانسوى نبود اما از آنجا که در زمان اقامت خود در پاریس به سال 1971 درگذشت، در قبرستان پرلاشز پاریس مدفون شد.

اما پرلاشز شهرت و وجهه فرهنگى خود را مدیون موریسون‌هاى بى‌شمارى است که در این آرامگاه خفته‌اند. کسانى چون اونوره دو بالزاک، فردریک شوپن، مارسل پروست، گیوم آپولینر، پل الوار، جرج بیزت و اسکار وایلد و صدها هنرمند و شخصیت نام‌آور دیگر از این دسته به شمار مى‌روند. صادق هدایت و غلامحسین ساعدى شخصیت‌هاى برجسته ادبیات معاصر ایران هم در همین جا دفن شده اند.

پرلاشز بزرگترین قبرستان پاریس است اما حضور این شخصیت‌هاى عالم هنر و ادبیات و سیاست سبب شده که دراصل؛ مکانى از نظر تاریخى و فرهنگى بسیار مهمتر از یک گورستان شود. به حدى که مى‌توان گفت همچون موزه‌اى‌، اجساد هنرمندان، شاعران و سیاستمداران مشهورى را از کشورهاى مختلف جهان در خود نهفته دارد.

مجسمه مقبره

پرلاشز درواقع با بیش از 44 هکتار مساحت و 5300 درخت، یک محوطه بزرگ فرهنگى _ هنرى و نیز بزرگترین پارک در پاریس است. این موارد درنهایت سبب شده‌است که سالانه 2 میلیون توریست خارجى از گورستان پرلاشز پاریس دیدن ‌کنند. این حجم مراجعات؛ دولت فرانسه را واداشته که براى تسهیل شرایط ورود به این گورستان و دستیابى به گور افراد مختلف، همچون هر محوطه فرهنگى _ تاریخى دیگری؛ حفاظت از آثار و ارائه و تامین انواع وسایل و امکانات براى بازدیدکنندگان در اولویت قرار بگیرد. تهیه انواع نمودار و نقشه‌هاى مناسب که ورودى و مسیرهاى مختلف این گورستان و مکان شخصیت‌هاى مهم را به مراجعان نشان مى‌دهد، ازجمله این اقدامات است.

انواع مجسمه‌ها و آثار حکاکى روى سنگ و فلز و حتى نوع معمارى در برخى قسمت‌ها همانند بخش گورستان‌هاى قدیمى‌خانوادگی، که خود به تنهایى عامل مهمى‌در جذب بازدیدکنندگان است، بسیارى از علاقمندان به هنر و آثار بدیع و غریب را به خود جلب مى‌کند. اما وجود این آثار در پرلاشز سبب شده که این محل از یک گورستان صرف با کارکردى محدود به دنیاى مردگان، ارتقا یافته و به جایگاهى به مراتب برتر و زنده‌تر کاملا مرتبط به زندگى و علائق مردمان کنونى مبدل شود.

پرلاشز که گفتیم اکنون پربیننده‌ترین گورستان جهان و جایگاه ابدى مردمانى است که زندگى مردم فرانسه و نیز جهان را طى 200 سال گذشته غنى‌تر کرده‌اند، درعین حال ازنظر تاریخى هم مشخصات خاصى دارد و ازاین نظر مى‌توان به تاریخ شکل‌گیرى آن و دفن پیکر صدها تن از درگذشتگان در دو جنگ جهانى در آن اشاره کرد.

شکل گیری پرلاشز

سنگ قبر

قبرستان پرلاشز در اصل توسط ناپلئون بناپارت در سال 1804 بنیاد گذاشته شده است. در ابتدا این قبرستان به دلیل دورى از شهر مورد توجه مردم پاریس قرار نگرفت اما دولت فرانسه با اعمال تمهیدات مختلف نظیر استراتژى بازاریابى و ایجاد یک مرکز تفریحى و نیز انتقال بقایایى از اجساد لافونتن و مولیر در سال 1804 و دیگر شخصیت‌هاى مورد علاقه مردم و نیز اقدامات رفاهى دیگر توانست توجه مردم را براى دفن مردگان خود به این گورستان جلب کند. به نحوى که مردم مصرانه مایل بودند درمیان شهروندان مشهور دراین گورستان دفن شوند.

گزارش‌ها حکایت از آن دارد که تنها ظرف مدت چند سال بیش از 33 هزار نفر دراین گورستان مدفون شدند و اکنون بیش از 300 هزار تن در این گورستان به خواب ابدى فرو رفته‌اند.

از این میان دیوار درگذشتگان کمون پاریس نیز که مکان دفن 147 مدافع کمون پاریس و درهم شکستن مقاومت کارگران مدافع آن در محله بله ویل پاریس در سال 1871 بود، نیز کاملا به چشم مى‌خورد. حادثه‌اى برجسته در تاریخ فرانسه که در آخرین روز هفته خونین به شکست کمون پاریس انجامید.

اما دفن این درگذشتگان در پرلاشز سبب شده است که از آن پس این گورستان به دلیل برگزارى مراسم یادبود و انتشار انواع اعلامیه‌ها و طرح مسائل مرتبط با احزاب وابسته به جناح چپ فرانسه اهمیت ویژه‌اى یابد زیرا برگزارى این مراسم هر سال هزاران و بلکه صدها هزار شرکت‌کننده را با هدایت رهبران اصلى سازمان‌هاى جناح چپ فرانسه به این قبرستان کشانده است. علاوه براین؛ بناى یادبودى نیز به احترام درگذشتگان فرانسوى و اعضاى بریگاد فرانسه که در جنگ داخلى اسپانیا درگذشته‌اند، در این قبرستان موجود است.

گورستان پرلاشز اکنون گویاى بخش‌هاى مهمى‌از تاریخ، ادبیات، هنر و اندیشه است که نه تنها در فرانسه بلکه در جهان تاثیرگذار بوده‌اند.

بنابراین گورستان پرلاشز اکنون گویاى بخش‌هاى مهمى‌از تاریخ، ادبیات، هنر و اندیشه است که نه تنها در فرانسه بلکه در جهان تاثیرگذار بوده‌اند. در این قبرستان از میشل نى مارشال ارتش فرانسه که دربرابر انقلابیون فرانسه در جنگ‌هاى ناپلئونى مقاومت کرد تا آلفرد دوموسه شاعر، رمان نویس، نمایشنامه‌نویس تا خاکستر جان مولن از رهبران ارتش مقاومت فرانسه طى جنگ دوم جهانى و آمادئو مودیگلیانى نقاش و مجسمه‌ساز

سنگ قبر

 ایتالیایى که به‌دلیل نزدیکى و شباهت فوق‌العاده سبک وآثارش با پابلو پیکاسو شهرت دارد تا چارلز ماسیه ستاره شناس مشهور فرانسوى تا ژرژملیه فیلمساز مشهور و سازنده فیلم سفر به ماه، لئو لوسینین آرین پادشاه ارامنه سیلیسیان، احمد کایا خواننده کرد و ترک نژاد، ساموئل‌هانه من فیزیک‌دان آلمانى و بنیان‌گذار هومیوپاتى در پزشکى و نیز یلمیاز گوناى هنرپیشه و کارگردان ترک، جوزف فوریه ریاضى دان و فیزیکدان فرانسوی، بنجامین کنستانت فیلسوف لیبرال مسلک سوییسی، ژآن باپتیست کلمنت نقاش فرانسوی، سوفى بلانشارد نخستین زن بالن سوار و اولین زنى که در یک سانحه هوایى جان سپرد، ژرژ بیزه موسیقى‌دان و کلود برنارد پزشک فرانسوى که به دلیل معرفى و ابداع روش‌هاى علمى‌نوین در پزشکى و داروسازى و به‌ویژه دستاوردهایش در سیستم عصبى انسان شهرت دارد و میگوئل آنگل آستوریاس دیپلمات و نویسنده گواتمالایى و برنده جایزه نوبل ادبى 1967، کارل اپل نقاش هلندی، موریس مرلوپونتى فیلسوف فرانسوی، ادیت پیاف خواننده معروف فرانسوی، کامیل پیسارو نقاش امپرسیونیست، مارسل پروست ادیب و مقاله‌نویس و منتقد ادبى و داستان‌نویس فرانسه، روسینى آهنگساز شهیر ایتالیایى که اکنون پیکر او به فلورانس منتقل شده ولى گور دخمه‌اى که پیش‌تر در آن مدفون بود، به احترام او همچنان تهى نگاه داشته و به نام او ثبت شده‌است، همچنین آنتوان سنت اگزوپرى نویسنده مشهور داستان شازده کوچولو، ژرژ پیر ساروت نقاش فرانسه و ویلیام سیدنى اسمیت آدمیرال انگلیسى در نبرد با ناپلئون بناپارت که مورد ستایش او قرار گرفت و ریچارد رایت نویسنده آفریقایى _ آمریکایى و صدها نویسنده و شاعر و هنرمند دیگر در این گورستان آرمیده‌اند.

اینجا آخرین مکانى است که انسان‌هایى بزرگ و هنرمند جاودانى چون فردریک شوپن و آلفرد دوموسه را مى‌توان مخاطب ساخت اگرچه که در میان این مقبره‌هاى مشهور با کمال تعجب چنان جمعیت انبوهى را نخواهید یافت.  با این همه

قبر اسکار واید

آرامگاه اسکار وایلد نویسنده ایرلندى _ انگلیسى به‌گونه‌اى آشکار درخشانترین ستاره در آسمان پرلاشز است. این نویسنده که اکنون در زیر یک اثر هنرى بزرگ با نقش یک فرشته آرامیده و بقایاى رنگ به‌جا مانده از جاى دست بازدیدکنندگان و انواع یادگارها و دسته‌هاى گل بر آن قابل مشاهده است و این قطعه از آثارش را مى‌توانید بر سنگ قبر او بخوانید:

  1. و آنان که او را نمى‌شناخته‌اند بر او مى‌گریند
  2. افسوس که آن ظرف جسمانی، دیر زمانى است درهم شکسته است.
  3. براى سوگوارانش او مردى رانده و مطرود است و براى راندگان و مطرودان است که همیشه سوگوارى مى‌کنند.

در ایران نیز گورستان هایی با اهدافی شبیه پرلاشز تاسیس شد اما امروز متاسفانه متروک و رها شده اند و در نمونه تهرانی آن حتی افراد عادی که در آنجا مدفون شده اند هم از امتیاز پذیرایی از بازماندگانشان محرومند !! اگر مایلید با "انجمن هنری مردگان " در ایران آشنا شوید کمی صبر کنید! راستی اصلا نام گورستان " ظهیر الدوله" را شنیده اید؟ " مقبره الشعرا" را چطور؟؟


منابع: سایت‌هاى پرلاشز؛ پاریس این‌فر؛ راهنماى سفر به فرانسه؛‌ برو به سفر دنیا با اقتباس از روزنامه حیات نو

تهیه شده در بخش ادبیات تبیان - مریم امامی

 

بر محمد وخاندان پاکش صلوات

 

 

 

hibgfuhuighfyo

hibgfuhuighfyo
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1390 
تعداد پست ها : 5606
محل سکونت : تهران

پاسخ به:تاپیک جامع نقد و بررسی ادبی
سه شنبه 14 شهریور 1391  2:26 PM

بر سنگ مزارم بنویسید

سنگ ها

در جریان قبر پژوهی های پیشین درباره ی نوشته قبور فرنگیان و برخی مشاهیر وطنی صحبت کردیم . اکنون در ادامه به مزار پروین اعتصامی ، سهراب سپهری ، ایرج میرزا ، نیما یوشیج ، فروغ فرخزاد و ملک الشعرای بهار سر میزنیم .

پروین اعتصامی :

شاید کسی به صراحت او برای سنگ مزارش نسروده باشد که او این چنین سرود :

سنگ مزار پروین
این که خاک سیهش بالین است
اختر چرخ ادب پروین است
گرچه جز تلخی از ایام ندید
هرچه خواهی سخنش شیذین است
صاحب آن همه گفتار. امروز

سائل فاتحه ویاسین است

دوستان به.که ز وی یادی بکنند
دل بی دوست.دلی غمگین است
خاک.دردیده بسی جانفرساست

سنگ برسینه بسی سنگین است

بیند این بستر و عبرت گیرد

هرکه را چشم حقیقت بین است

هرکه باشی وزهرجابرسی
آخرین.منزل هستی اینست
آدمی هرچه توانگرباشد
چون بدین نقطه رسد.مسکین است
اندرآنجاکه قضا حمله کند

چاره .تسلیم وادب تمکین است

زادن و کشتن و پنهان کردن

دهر را رسم و ره دیرین است

خرم آنکس که دراین محنت گاه
خاطری را سبب تسکین است

سهراب سپهری:

اولین سنگ مزار سهراب

شاید عجیب ترین سنگ مزار مشاهیر ایرانی ، اولین سنگ مزار سهراب باشد که در حیاط امامزاده ای در مشهد اردهال مدفون است و در ابتدا تنها علامت مزار او یک کاشی فیروزه ای ساده بدون هیچ نام و نشانی بود که میان کاشی کف سنگی حیاط امامزاده تنها افتاده بود .

اما اکنون سنگ ساده ای بر مزارش گذاشته شده با این جمله :

به سراغ من اگر می آیید

نرم و آهسته بیایید

مبادا که ترک بردارد

چینی نازک تنهایی من

نیما یوشیج :

در حیاط خانه پدریش در یوش دفن است و بر سنگ مزارش تنها نوشته است : " نیما یوشیج"

محمد تقی بهار (ملک الشعرا):

بهار

عمری گذراندیم به کام دگران

القصه وطن را به دو چشم نگران

ما در تشویش و خلق در خواب گران

رفتیم و سپردیم کاشانه (؟) گران

ایرج میرزا :

ای نكویان كه در این دنیایید     
 یا از این بعد به دنیا آیید
اینكه خفته است در این خاك منم 
ایرجم ایرج شیرین سخنم
مدفن عشق جهان است اینجا 
 یك جهان عشق نهان است اینجا
عاشقی بوده به دنیا فن من
مدفن عشق بود مدفن من
هركه را خوی خوش و روی نكوست 
مرده و زنده من عاشق اوست
من همانم كه در ایام حیات 
بی شما صرف نكردم اوقات
تا مرا روح و روان در تن بود                           
شوق دیدار شما در من بود
بعد چون رخت ز دنیا بستم 
 باز در راه شما بنشستم
گرچه امروز بخاكم ماواست
چشم من باز بدنبال شماست
به نشینید بر این خاك دمی 
 بگذارید بخاكم قدمی
گاهی از من به سخن یاد كنید 
در دل خاك دلم شاد كنید
ایرج میرزا

                             

رهی معیری:

الا ای رهگذر، کز راه یاری
قدم بر تربت ما می‌گذاری
در اینجا، شاعری غمناک خفته است
رهی در سینه‌ ی این خاک خفته است
 فرو خفته چو گل، با سینه‌ی چاک
               فروزان آتشی، در سینه‌ ی خاک
بنه مرهم ز اشکی داغ ما را
  بزن آبی بر این آتش خدا را
به شب‌ها، شمع بزم افروز بودیم
  که از روشن‌دلی چون روز بودیم
کنون شمع مزاری نیست ما را
چراغ شام تاری نیست ما را
سراغی کن ز‌جان دردناکی
   بر‌افکن پرتوی، بر تیره خاکی
ز‌سوز سینه، با ما همرهی کن
چو بینی عاشقی، یاد رهی کن .

 

فروغ فرخزاد :

رهی

من از نهایت شب حرف می زنم

من از نهایت تاریکی و از نهایت شب حرف میزنم

اگر به خانه من آمدی

برای من ای مهربان

چراغ بیار

و یک دریچه که از آن به ازدحام کوچه خوشبخت بنگرم  

و  رشید یاسمی:

نسیم آسا ازین صحرا گذشتیم
سبک رفتار و بی پروا گذشتیم
به پای کوشش از دیروز و امروز
گذر کردیم و از فردا گذشتیم
کنون در کوی نا پیدا خرامییم
چو ا ز این صورت پیدا گذشتیم
رشید از ما مجو نام و نشانی
که از سر منزل عنقا گذشتیم

 


امیدواریم شما تا سال های سال با سربلندی و شادکامی زنده باشید اما اگر قرار باشد امروز برای سنگ مزارتان جمله ای بنویسید ، دوست دارید آن جمله چه باشد؟ جمله یادگاری خود را برایمان بنویسید ...


    بخش ادبیات تبیان. مریم امامی     

 

 

بر محمد وخاندان پاکش صلوات

 

 

 

hibgfuhuighfyo

hibgfuhuighfyo
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1390 
تعداد پست ها : 5606
محل سکونت : تهران

پاسخ به:تاپیک جامع نقد و بررسی ادبی
سه شنبه 14 شهریور 1391  2:27 PM

  •  
  • يکشنبه 17/9/1387
  • تاريخ :

حج د آیینه ر ادب فارسی (1)

 

مقاله نخست رودکی ، ناصر خسرو،خیام ،خواجه عبد الله انصاری

کعبه

در شعر و ادب فارسى، حج و كعبه و دیگر اماكن مقدّس، جایگاهى ویژه و بس والا دارد و سخنوران و ادیبان، هر یك از زاویه خاص به آنها توجّه كرده اند. برخى از دید عرفانى بدانها نگریسته اند و در این بعد آثار ارزنده اى از خود به جاى نهاده اند. بعضى از دید اجتماعى با آن سخن گفته و یادگارهاى ارزشمندى براى نسلهاى بعد از خود باقى گذاشته اند.

شهرت حج و كعبه و دیگر اماكن مقدّس و ارزش معنوى آنها در نظر شعرا و ادباى ایران، آن چنان بوده و هست كه از آنها به عنوان معیار برترى و ارزشمندى در مدایح خود استفاده كرده و به صور گوناگون در مخیّله پویاى خود از آنها تصویرهایى بدیع آفریده اند و آن همه را با تشبیه و استعاره و كنایه و دیگر صور خیال بیان كرده اند.

در این بخش خواهیم كوشید، دریافت و تعبیرات بعضى از شعرا در هر قرن را، در این رساله به اجمال بررسى كنیم. بدیهى است تحقیق درباره همه شعرا و نویسندگان مقدور فرصت كم و بضاعت مزجات ما نیست پس به ناچار از هر چمن گلى انتخاب مى كنیم و مى كوشیم ترتیب تقدّم و تأخّر زمانى را رعایت كنیم:

1 ـ رودكى:

او را پدر شعر فارسى درى خوانده اند . در سال 329 یعنى نیمه اوّل قرن چهارم، چشم از جهان فروبسته و متأسّفانه از آن همه اشعار نغز و پر مغز او، جز معدودى، آن هم اغلب به صورت پراكنده در تذكره ها و كتب لغت، باقى نمانده  است.در بین معدود اشعار باقى مانده این شاعرِ شهیر، گاهى كعبه به عنوان چیزى كه كه مایه افتخار و مباهات است مطرح مى شود. و همانگونه كه گفتیم در مدایح و یا غزلیّات خود از آن سود جسته است.

رودكى در غزلى، چشمان سیاه محبوبش را مایه افتخار خود مى داند، همانگونه كه مكّیان به كعبه و ... افتخار مى كنند او به چشمان معشوق مى بالد.

مكّى به كعبه فخر كند، مصریان به نیل 

 ترسا به اسقف و علوى بافتخار جد

فخر رهى بدان دو سیه چشمكان تو است 

 كامد پدید زیر نقاب از بر دو خد

 

یا در یک رباعی این گونه از عشق می نالد:

از كعبه كلیسیا نشینم كردى

آخر در كفر بى قرینم كردى

بعد از دو هزار سجده بر درگه دوست 

اى عشق چه بیگانه زدینم كردى

رودكى به مناسبت عید قربان نیز قصیده اى سروده و این عید را به ممدوح خود تبریك گفته است.

شعراى قرن چهارم و پنجم اغلب به همین صورت در خلال اشعار توصیفى و مدحى خود به وصف مكّه و كعبه و متعلّقات آنها توجه كرده و در تشبیهات خود از آنها استفاده كرده اند.

2ـ حكیم ناصر خسرو قبادیانى:

کعبه

او علاوه بر اینكه همچون دیگران كعبه و متعلّقات آن را نمونه اعلاى ارزش مى داند، در توصیف و حمد و ستایش خود، ممدوح را نسبت به آنها سنجیده است. در قصیده معروف خود به مطلع:

حاجیان آمدند با تعظیم     شاكر از رحمت خداى كریم

فلسفه حج واعمال ومناسك آن رابیان كرده است.از میان اشارات بسیار او - گرچه غالبا برای مدح ممدوحان خودش از حج و کعبه ذکری آورده- به ذکر همین  قصیده که خاص "حج" است بسنده می کنیم.

این قصیده اى است که او به مناسبت استقبال از دوستش كه از حج برگشته سروده و در آن ، فلسفه حج و مناسك و اعمال آن را بیان كرده و گفتنیها را گفته است.

او فلسفه احرام بستن را حرام كردن همه چیز، جز خدا، بر خود مى داند و مى گوید:

  1. با چنان قلب پاكى باید لبّیك زد كه گویى دعوت خدا را با گوش جان خود مى شنویم و به دعوت او پاسخ مى دهیم.

 او پیشینه عرفات را مدّ نظر دارد كه به قولى خداوند مناسك و اعمال حج را توسّط جبرئیل در عرفات به ابراهیم(علیه السلام) آموخت و ابراهیم نسبت به آن معرفت پیدا كرد، لذا معتقد است كه باید در عرفات حق را بشناسد و بویى از معرفت پروردگار به مشام او برسد.

انسان همیشه مغلوب و اسیر نفس امّاره خویش است. آواره یمگان مى گوید:

  1.  وقتى حاجى، پا در حریم حرم مى گذارد باید از نفس و هواهاى نفسانى خویش مصون باشد. وقتى رمى جمره مى كند، همزمان باانداختن سنگریزه باید افعال و عادات مذموم را از خود دور كند.

در نظر شاعر قربانى تنها سربریدن گاو و گوسفند و... نیست. حاجى باید در آن مرحله خود را به خدا نزدیك ببیند و نفس شیطانى اش را قربانى كند.

خانه کعبه

وى فلسفه ایستادن در مقام ابراهیم را تسلیم محض و صادقانه در برابر خداوند مى داند. طواف حاجى حول خانه كعبه یادآور طواف فرشتگان و ملائكه حول عرش عظیم الهى و بیت المعمور است.

ناصر خسرو فلسفه سعى بین صفا و مروه را به صفاى درون رسیدن و دو جهان را در پرتو صفاى درون دیدن و دل را از آتش دوزخ درامان داشتن مى داند و مى گوید: حاجى در بازگشت باید انسانى دیگر باشد. تمام منیّتهاى خود را دفن كرده، انسانى الهى شده باشد و باز گردد. این چنین حجّى حّج مقبول است، این فلسفه ها و اهداف را در قصیده معروف خود آورده است:

حاجیان آمدند با تعظیم
شاكر از رحمت خداى رحیم...
مر مرا در میان قافله بود
دوستى مخلص و عزیز و كریم...
گفتم او را بگوى چون رستى
زین سفر كردن به رنج و به بیم...
شاد گشتم بدانكه حج كردى
چون تو كس نیست اندر این اقلیم
باز گو تا چگونه داشته اى
حرمت آن بزرگوار حریم
چون همى خواستى گرفت احرام
چه نیت كردى اندر آن تحریم
جمله بر خود حرام كرده بدى
هر چه مادون كردكار عظیم
گفت: نى! گفتمش زدى لبیّك
از سر علم وز سر تعظیم
مى شنیدى نداى حق و جواب
باز دادى چنانكه داد كلیم؟
گفت: نى! گفتمش چو در عرفات
ایستادى و یافتى تقدیم
عارف حق شدى و منكر خویش
به تو از معرفت رسید نسیم؟
گفت: نى! گفتمش چو مى رفتى
در حرم همچو اهل كهف و رقیم
ایمن از شرّ نفس خود بودى
در غم حرقت و عذاب جحیم؟
گفت: نى ! گفتمش چو سنگ جمار
همى انداختى به دیو رجیم
از خود انداختى برون یكسو
همه عادات و فعلهاى ذمیم؟
گفت: نى! گفتمش چو مى كشتى
گوسفند از پى اسیر و یتیم
قرب حق دیدى اوّل و كردى
قتل و قربان نفس دون لئیم؟
گفت: نى! گفتمش چو گشتى تو
مطّلع بر مقام ابراهیم
كردى از صدق و اعتقاد یقین
خویشى خویش را به حق تسلیم؟
گفت: نى! گفتمش به وقت طواف
كه دویدى به هروله چو ظلیم
از طواف همه ملائكتان
یاد كردى به گرد عرش عظیم؟
گفت: نى! گفتمش چو كردى سعى
از صفا سوى مروه بر تقسیم
دیدى اندر صفاى خود كونین
شد دلت فارغ از جحیم و نعیم؟
گفت: نى! گفتمش چو گشتى باز
مانده از هجر كعبه دل به دو نیم
كردى آنجا به گور مر خود را
همچنانى كنون كه گشته رمیم؟
گفت: از این باب هر چه گفتى تو
من ندانسته ام صحیح و سقیم
گفتم: اى دوست پس نكردى حج
نشدى در مقام محو مقیم
رفته و مكّه دیده آمده باز
محنت بادیه خریده به سیم
گر تو خواهى كه حج كنى پس از این
این چنین كن كه كردمت تعلیم

 

ناصرخسرو در قصیده دیگرى به مطلع:

اى شسته سر و روى بآب زمزم          حج كرده چو مردان و گشته بى غم

ضمن اندرز گویى، گفته است:

  1. «تو عمر چهل ساله خود را به بهاى اندك از دست داده اى و با مردم با حیله و نیرنگ معامله كرده اى و... امّا با این عمل حج، پاك شده اى. از این پس متوجّه اعمال و رفتار خود باش. مِن بعد دست از كم فروشى و نیرنگ بازى بردار، ثروت اندوزى بخصوص از وجه حرام، پایدار نیست و خدا از آن آگاه است».

او مى گوید:

  1.  «تاكنون شیطان تو را مى فریفت و خوب و بدها را در نظر تو معكوس جلوه مى داد ولى اكنون كه تو او را رمى كرده و از خود رانده اى، ممكن است بالطایف الحیل برگردد و بیش از پیش به تو صدمه بزند، پس مراقب باش دیگر اجازه بازگشت به او مده و از این پس در حرفه خودت با صداقت رفتار كن».

از سیم طرارى مشو به مكّه      مامیز چنین زهر و شهد بر هم

3 ـ  خیّام نیشابورى

کعبه

 در قصیده اى كه در آخر نسخه اى از رباب نامه سلطان ولد پسر مولوى آمده و در موزه قونیه محفوظ است و به نظر مجتبى مینوى قصیده از آنِ خیّام است و قبل از 704 كتابت شده، گفته است:

حاجى نخست باید صاحب خانه را طلب كند، سپس خانه را. ابتدا به معرفت نفس برسد، سپس به عرفات رود. در این ابیات از صنعت اشتقاق و شبه اشتقاق نیز سود جسته است:

رهى نمود مرا راست سوى آب حیات       شبى به شهر رى اندر مفلسفى زقضات...

وگر ز حكمت كار صلات بى خبرى             تو گر صلات پرستى بود صلات تو لات

به راه حج بشتابى و مال صرف كنى           ز راه دور همى تا برآورى حاجات

نخست قاضى حاجات را طلب پس حج        نخست معرفت نفس جوى پس عرفات

4 ـ ابواسماعیل عبدالله بن محّمد الانصارى الهروى:

 كه از صوفیان و عرفاى مشهور قرن پنجم بوده و همزمان با خواجه نظام الملك طوسى و الب ارسلان سلجوقى مى زیسته است. نسبت او به ابوایوب انصارى مى رسید و در علوم دینى بنام و در حفظ اشعار عرب و فقه و حدیث توانا و حتّى در تغییر سبك نثر فارسى مؤثّر بود.

انصارى در شرافت و بزرگى و اهمیّت كعبه، سخنها گفته بسى دل انگیز و شور برانگیز. در كنزالسّالكین، وقتى هرات را توصیف كرده، گفته است:

جامعى دارد كه چشم اهل معنى در صفاش          كعبه صورت توان بستن از او هر منظرى

خواجه عبدالله انصارى «روز» و «شب» را به مفاخره بر یكدیگر وا مى دارد; روز مى گوید: اى شب، جهاد و حج در من است و تكبیرات عیدین بر من است، اى شب من معدن كرامتم، دمدمه قیامتم و شب در پاسخ مى گوید: اى روز، اگر من

کعبه

سیاهم باكى نیست، جامه كعبه سیاه است و بیت الله است، حجرالأسود سیاه است و یمین الله است.

مى دانیم انصارى عارف است، عرفا بیشترین توجّه را به «دل» دارند; زیرا دل را مهبط خدا مى دانند. دل به دست آوردن و كمك به همنوع را حتّى از حج و نماز برتر مى شمارند. خواجه مى گوید:

  1.  نماز نافله گزاردن كار پیر زنان است. روزه تطوّع صرفه نان است. حج گزاردن گشت جهان است. دلى به دست آر كه كار آن است!

خواجه در ادامه بحث مذكور مى گوید:

  1. كار نه روزه و نماز دارد بلكه شكستگى و نیاز دارد. عنایت دوست عزیز است، نشان او دو چیز است: عصمت در اوّل، توبه در آخر. ابوجهل از كعبه مى آید ابراهیم از بتخانه، كار عنایت دوست دارد و باقى همه بهانه. حج گزاردن تماشاى جهان است نان دادن كار مردان.

در رساله «محبّت نامه» مى گوید: هدف زائر باید خداى خانه باشد نه تنها خانه;

مست توام از جرعه و جام آزادم               مرغ توام از دانه و دام آزادم

مقصود من از كعبه و بتخانه تویى        ورنه من از این هر دو مقام آزادم

 

در راه خدا دو كعبه آمد حاصل             یك كعبه صورت است و یك كعبه دل

تا بتوانى زیارت دلها كن                               كافزون ز هزار كعبه آمد یك دل

 

 


کتاب "حج در ادب فارسی" تالیف دکتر خلیل الله یزدانی با تلخیص

 

بر محمد وخاندان پاکش صلوات

 

 

 

hibgfuhuighfyo

hibgfuhuighfyo
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1390 
تعداد پست ها : 5606
محل سکونت : تهران

پاسخ به:تاپیک جامع نقد و بررسی ادبی
سه شنبه 14 شهریور 1391  2:27 PM

حج در آیینه ادب فارسی (2)

مقاله دوم سنایی و حج

 

مكه، حج

حكیم ابوالمجد مجدود بن آدم سنایى

(متوفّاى سال 545 هـ . ق.) از شاعران بزرگ قرن ششم است. پس از تغییر حالتى كه در او به وجود آمد، به جرگه عرفا پیوست و از پیشوایان بزرگ عرفان و تصوّف ایران شد، بطورى كه مولوى او را دو چشم عرفان و تصوّف نامیده است.

سنایى خود به سفر حج رفته و پس از سفر مكّه به غزنین برگشته و تا پایان عمر در آن شهر مانده است. او همانند دیگر عرفا، بیشتر به ابعاد معنوى حج متوجّه است. در اشعار وى، هم مدح هست هم حكایت و هم به صورت تشبیه و استعاره از كعبه و حج و متعلّقات آن سخن گفته و عشق را برتر از زیارت كعبه و زهد و طامات و... شمرده است.

خانه طامات عمارت مكن                 كعبه آفاق زیارت مكن

نامه تلبیس نهفته مخوان            جامه ناموس قصارت مكن

سنایى انسان را به ترك تعلّقات مادّى و تجرید دعوت مى كند و مى گوید: تا وقتى با خود هستى و خود را در نظر دارى، در كعبه نیستى كه در خراباتى:

نیست كن هر چه راه وراى بود             تات دل خانه خداى بود

تا تو را بود با تو در ذات است         كعبه با طاعتت خرابات است

ورز ذاتِ تو بودِ تو دور است           بتكده از تو بیتِ معمور است

شاعر در حمد و ثناى پروردگار; از جمله مى گوید: خداوند انسان را به كعبه دل (جان و روح) دعوت كرده ولى انسانها بیشتر به جنبه هاى ظاهرى آن; یعنى كعبه گِل توجّه دارند كه بى ارزش است.

كعبه دل زحق شده منظور                  همّت سگ بر استخوان مقصور

سنایى توفیق زیارت كعبه را در سنین جوانى یافته و قصیده اى با مطلع زیر سروده است:

گاهِ آن آمد كه بامردان سوى میدان شویم                یك ره از ایوان برون آییم و بركیوان شویم

و در این سروده، اشتیاق شدید خود را به كعبه و حجّ بیت الله نشان داده است. قصیده طولانى است و نقل تمام آن به درازا خواهد كشید. بنابراین، چند بیت آن را نقل مى كنیم و علاقه مندان را به دیوان سنایى ارجاع مى دهیم. در این قصیده شور و شوق سنایى و در عین حال مسیر حركت و تحمّل مشقّات و مشكلاتِ راه او را مى توان دید.

شاعر در ادامه قصیده گفته است:

از مكه پیدا شد گلى
راه بگذاریم و قصد حضرت عالى كنیم
خانه پردازیم و سوى خانه یزدان شویم
طبل جانبازى فرو كوبیم در میدان دل
بى زن و فرزند و بى خان و سرو سامان شویم...
همرهان حج كرده باز آیند با طبل و علم
ما به زیر خاك در، با خاك ره یكسان شویم
همرهان با سرخ رویى چون به پیش ماه سیب
 ما به زیر خاك چون در پیش مَه كتّان شویم
دوستان گویند حج كردیم و مى آییم باز
ما به هر ساعت همى طعمه دگر كرمان شویم..
گر نباشد حّج و عمره و رمى و قربان گو مباش
این شرف ما رانه بس كز تیغ او قربان شویم
این سفر بستان عیّارانِ راهِ ایزداست
ما ز روى استقامت سرو آن بستان شویم
حاجیان خاص مستان شراب دولتند
ما به بوى جرعه اى مولاى این مستان شویم
نام و ننگ و لاف و اصل و فضل در باقى كنیم
تا سزاوار قبول حضرت قرآن شویم
بادیه بوته است ما چون زرّ مغشوشیم راست
چون بپالودیم از او خالص چو زرّكان شویم
بادیه میدان مردان است و ما نیز از نیاز
خوى این مردان گیریم و گوى این میدان شویم
گر چه در ریگ روان عاجز شویم از بیدلى
چون پدید آید جمال كعبه جان افشان شویم
یا به دست آریم سرّى یا برافشانیم سر
یا به كام حاسدان گردیم یا سلطان شویم
یا پدید آییم در میدان مردان همچو كوه
یا به زیر پشته ریگ اجل پنهان شویم

 

از این قصیده سنایى استفاده مى شود كه سفر حج در عصر او، دشواریها وسختیهاى فراوانى داشته واحتمال عدم توفیق زیارت و به هلاكت افتادن وجودداشته است و حتّى بودند افرادى كه به قصد حج، راه دور و درازى را طى مى كردند ولى توفیق نمى یافتند و مأیوس و ناامید برمى گشتند. قصیده دیگرى از شاعر، مبیّن این اتّفاقات است. سنایى در این قصیده ضمن مدح احمد عارف، از اینكه با وجود حركت و طىّ طریق موفّق به زیارت بیت الله واداى فریضه حج نشده، او را تسلّى مى دهد و مى گوید:

حج
اى زعشق دین سوى بیت الحرام آورده راى
كرده در دل رنجهاى تن گداز جانگزاى
تن سپر كرده به پیش تیغهاى جان سپر
سرفدا كرده به نزد نیزه هاى سرگراى...
از بدن یزدان پرستى وز روان یزدان طلب
از خرد یزدان شناسى وز زبان یزدان ستاى...
چون به حج رفتى مخور غم گر نبودت حج از آنك
كارِ رفتن از تو بود و كارِ توفیق از خداى
مصلحت آن بود كایزد كرد خرّم باش از آنك
آن نداند رهرو از حكمت كه داند رهنماى
سخت خامى باشد وتر دامنى در راه عشق
گر مریدى با مراد خود شود زور آزماى
سوى خانه دوست ناید چون قوى باشد محب
وزستانه در نجنبد چون وَقِح باشد گداى
احمد مرسل بیامد سال اوّل حج نیافت
گر نیابد احمد عارف شگفتى كم نماى
دل به بلخ و تن به كعبه راست ناید بهر آنك
سخت بى رونق بود آنجا كلاه اینجا قباى
در غم حج بودن اكنون از اداى حج به است
من بگفتم این سخن گو خواه شایى خواه مشاى
از دل و جان رفت باید سوى خانه ایزدى
چون به صورت رفت خواهى خواه به سرشو خواه به پاى
نام و بانگ حاجیان از لاف بى معنا بود
ورندارى استوارم بنگر اندر طبل و ناى
حج به فریاد و به رفتن نیست كاندر راه حج
رفتن از اشتر همى بینیم و فریاد از دراى
صد هزار آوازه یابى در هواى حج ولیك
عالم السّر نیك داند هاى هوى از هاى هاى...
جان فرستادى به حج، حج كرد و آمد نزد تو
دل مجاور گشت آنجا گر نیاید گو میاى
این شرف بس باشدت كاواز خیزد روز حشر
كاحمدِ عارف به جان حج كرد و دیگر كس به پاى
تا بگردد چرخ بر گیتى تو بر گیتى بگرد
تا بپاید كعبه در عالم تو در عالم بپاى

 

سنایى در این قصیده حجّ واقعى را حجّ قلبى مى داند و مى گوید: حج باید با جان و دل و روح باشد نه با پاى و تن. او معتقد است كه اگر كسى در واقع خدا شناس باشد حتّى اگر به ظاهر به جوار كعبه نیاید هیچ اشكالى ندارد. 

 

در اخبار و روایات آمده است كه وقتى پیامبر مكّه را فتح كرد، به داخل كعبه رفت و به شكستن بتها مشغول شد، به دست خود و على(علیه السلام) تمام بتها را در هم شكست و كعبه را از لوث وجود بتها پاك كرد. سنایى به این جریان اشاره مى كند و ضمن ترجیح پیامبر اسلام بر دیگر پیامبران الهى مى گوید:

شرك پا دار شد هلاكش كن         كعبه بتخانه گشت پاكش كن

مر على را تو این عمل فرماى     تا نهد بر عزیز كتف تو پاى

كعبه از بت به جمله پاك كند          مشركین را همه هلاك كند

حج

سنایى به على  علیه السلام عشق مىورزد او را مُحرِم كعبه جان و مَحرم اسرار نهان مى داند قلم و نامه او را به زمزم و كعبه تشبیه كرده گفته است:

مُحرم او بود كعبه جان را             مَحرم او بوده سرّ یزدان را

زمزم لطف آب خامه اوست            كعبه اهل فضل نامه اوست

 

دیدِ سنایى نسبت به حج و كعبه دیدِ عرفانى است. او كعبه را همچون قطبى مى داند كه درون سینه عالم قرار گرفته و قلب را همچون كوه احد استوار و پا برجا و خاطره انگیز مى داند، آن جا كه سرداران رشیدى همچون حمزه سیّدالشهدا در آن و در راه اعتلاى اسلام فدا شده اند. و بدین طریق مى خواهد بگوید كه در راه معبود ازلى و محبوب ابدى، باید همه خواستها و آنچه سوى الله است را فدا كرد و نماز عشق خواند.

قبله جان ستانه صمد است            احد سینه كعبه احد است

در احد، حمزه وار جان درباز          تا بیابى مزه زبانگ نماز

 

سنایى در تمام اشعار خود اعم; از قصیده، غزل، مثنوى و... به حج و كعبه و مسائل مربوط به آن توجّه خاص كرده است; از جمله در غزلى به مناسبت، بحث استطاعت را آورده، مى گوید: همانگونه كه وقتى كسى استطاعت نداشته باشد به كعبه نمى رسد، نرسیدن عشّاق به وصال معشوق هم به خاطر همان عدم استطاعت و افلاس است.

چون كعبه آمال پدید آمد از دور           گفتند رسیدیم سر راه بر آن بود

بر درگه تو خوار زدیدار تو نومید                   بر خاك نشستند كه افلاس بیان بود

 

وساوس شیطانى همیشه انسان را در معرض خطر قرار مى دهد،انسان نباید لحظه اى از این وسوسه ها غافل باشد و سنایى پند مى دهد و مى گوید:

دل گرفت احرام در بیت الحرام آب و نان            هم دل اندر محرم خلوت سراى شهریار...

گرچه اندر كعبه اى بیدار باش و تیزرو                 ورچه در بتخانه اى هشیار باش و پى فشار

 

حج عملى است صد در صد درونى و قلبى و فقط و فقط براى خدا كه: «و للهِ عَلَى النّاسِ حِجُّ البَیْت...» سنایى مى گوید بعضى به كعبه مى آیند ولى فقط با جسم، روح آنها جاى دیگر است و به چیزى دیگر مشغول و این چنین حجّى، زحمت بادیه خریدن به سیم است:

حسن در بصره پُر بینند لیكن در بصر افزون

 بدن در كعبه پر آیند لیكن در نظر نقصان

صهیب از روم مى پوید به عشق مصطفایش ساق

 هشام از مكّه مى جوید صلیب و آلت رهبان

دلا آن جا كه انصاف است خود از روم دل خیزد

تنا آن جا كه اعلام است از كعبه بود خذلان

 

سنایى مى گوید كعبه جاى مردان خدا است نه مردان ریا:

حج

 

دركعبه مردان بوده اند، كز دل وفا افزوده اند           دركوى صدق آسوده اند محرم تویى اندر حرم

او اظهار تأسّف مى كند از اینكه مردم خلوص نیّت ندارند و مى گوید حاجى واقعى بسیار كم است.

همه دزدان گنج و دین تواند         این سلف خوارگان لحیه دراز

همه را رو به سوى كعبه ولیك        دل سوى دلبران چین و طراز

 

به شرع اندر ز بهر طوف كعبه           زچینى و ز زنگى محرمى كو؟

به عالم در فراوان سنگ و چاه است           ولى چون صخره و چون زمزمى كو؟!

 

گفتیم كه سنایى دو دوره زندگى دارد; در دوره اوّل زندگى و شاعرى خود وابسته به دربار بوده و بالطّبع در مدح ممدوح سخن گفته، در حقّ او دعا كرده و در آن مدایح به مناسبت از حجّ و كعبه و... سخن به میان آورده، امیرى را مدح كرده است. و از اینكه مدّت هفت ماه به انتظار صله، بر درگاه او انتظار كشیده، درگاه او را به كعبه تشبیه كرده است.!!

و در شكایت از روزگار و بى وفایى مردم و در ضمن تعریف از شعر خود، اقبال مردم را از شعرش به روى آوردن مردم به كعبه تشبیه كرده.!!

 با وجود این مدح های درباری و وجه المصالحه قراردادن مذهب برای مدح شاهان ،سنایى در باب حج و كعبه بسیار سخن گفته و به همین جهت است كه شاعرى به نام عارف زرگر در مدح سنایى گفته است: كعبه مقصد تو نیست، بلكه مقصد و مقصود تو خداى كعبه است.


از کتاب "حج در آیینه شعر فارسی" با تلخیص

 

بر محمد وخاندان پاکش صلوات

 

 

 

hibgfuhuighfyo

hibgfuhuighfyo
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1390 
تعداد پست ها : 5606
محل سکونت : تهران

پاسخ به:تاپیک جامع نقد و بررسی ادبی
سه شنبه 14 شهریور 1391  2:27 PM

عرفات عاشقي

مطالعه "عرفات" در شعر فارسي

خورشيد

يكى از با شكوهترين و بلكه بى نظيرترين مراسم حج وقوف در عرفات است. وقوف (توقف و درنگ) در اين صحرا از ظهر روز نهم ذى الحجه تا غروب آفتاب واجب است و اگر كسى مقدارى از اين مدت را هم درك كند كافى است.

عرفات به معنى عرفان، شناخت، آشنايى، فهم و اعتراف است، لغتى است كه هم از ديدگاه اهل معرفت و صاحبدلان و هم از نظر جامعه شناسان و آگاهان مورد دقت و موشكافى قرار گرفته است.

و به جهت آنكه در صحراى عرفات وقوف انجام مى پذيرد به آن «موقف» نيز گفته مى شود.

به موقف عرفات و به مجمع عرصات       

به حشرو نشرو بقا و لقا و حور و قصور

                                    رشيد الدين وطواط

چون به موقف رسند از پس شوط        سنگ آن راه اشكبار كنند

جمال الدين اصفهانى

دشت موقف را لباس از جوهر جان ديده اند

كوه رحمت را اساس از گوهر كان ديده اند

عرضه گاه دشت موقف عرض جنات است از آنك 

مصنع او كوثر و سقاش رضوان ديده اند

هشتم ذى الحجه در موقف رسيده چاشتگاه 

شامگه خود را به هفتم چرخ مهمان ديده اند

خاقانى

وانگه به موقف آى و به قرب جبل بايست          پس بامداد بار دگر بيست هم بجا

مولوى

«جبل الرحمه» يا «كوه رحمت»

در سرزمين عرفات، كوهى است به نام «جبل الرحمه» يا «كوه رحمت» كه مستحب است وقوف در پايين اين كوه و در زمين هموار انجام پذيرد و بالا رفتن از اين كوه در ايام وقوف مكروه است.

كوه رحمت حرمتى دارد كه پيش قدر او      كوه قافونقطه«فا»هردو يكسان ديده اند

 

جبريل خاطب عرفات است روز حج       از صبح تيغ و از جبل الرحمه منبرش

 

خود فلك خواهد تا چنبر اين كوس شود      تا صداش از جبل الرحمه به تنها شنوند

خاقانى

در صفت جبل الرحمه

ميدان عرفات
پس بر سر كوى رحمت آيى
آن قبله عهد آشنايى
آدم به سرش فراز رفته
طاق آمده جفت باز رفته
جودى همه ساله در طوافش
العبد نوشته كوه قافش
نز روى بلندى از پى نور
دندانه تيغ او سر طور
بر هم كمريش طور طرف است
سنگش زر صرف و سنگ صرف است

خاقانى

 

در صفت عرفات و تراكم خلق

 

زآنجا كه عنان دل بپيچى
راه عرفات را بسيجى
آيى به پناهگاه بشرى
دشت عرفات و ركن اعلى
آن مقصد عزم ره نوردان
آن غايت كار نيكمردان
دهليز سراچه الهى
دهليز چه صدر پادشاهى
ماتمگه راندگان برونش
دولتگه خواندگان درونش
بيرون و درونش هست ماناك
دامان اثير و جيب افلاك
زين سو همه حيرت آورد بر
زآن سو به جوار حق كشد سر
اين دار خلاف و دير خذلان
آن شط امان و خط ايمان
خلق دو سراى حاضر آنجا
ميعاد و معاد ظاهر آنجا
عرفات، سرزمين شناخت هاو پرواز انديشه ها

خاقانى

ابيات پراکنده در مورد عرفات

آمده سوى مكه از عرفات

زده لبيك عمره از تنعيم

گفت نى گفتمش چو در عرفات

ايستادى و يافتى تقديم

عارف حق شدى و منكر خويش            به تو از معرفت رسيد نسيم

ناصر خسرو

تو كعبه جلالى و ارباب شرع را

خوارزم و آب او عرفات است و زمزم است

رشيدالدين وطواط

 

تو كعبه آمالى و زقافله شكر

 هر جا كه رود ذكر تو گويى عرفات است

انورى

 

بينى به موقف عرفات آمده مسيح

از آفتاب جامه احرام در برش

خاقانى

 

پريرنوبت حج بود و مهد خواجه هنوز 

از آن سوى عرفات است چشم بر فردا

خاقانى

 

سر كوشان عرفات است و سراشان كعبه

 دوستان همچو خليلند و رقيبان نمرود

به منا و عرفاتم ز خدا در خواهيد

كه هم از كعبه پرستان خداييد همه

خاقانى

 

چو عيد و چون عرفه عارفان اين عرفات 

 به هر كه قدر تو دانست مى دهند برات

مولوى

 

بر عرفات حضرتش من چو وقوف يافتم

كيست كه در حضور من دعوى «من عرف» كند

اوحدى مراغى

 

عرفات عشق بازان سر كوى يار باشد

به طواف كعبه زين در نروم كه عار باشد

كمال خجندى

 

به موقف عرفات ايستاده دعا خوان 

 من ازدعا،لب خودبسته گفتگوى تو كردم

جامى

 

تا نشود در عرفاتت وقوف 

 كى شود از راه نجاتت وقوف

جامى

 

بر سر كوى تو ناكرده وقوف 

 حاجيان را چه وقوف از عرفات

جامى

 

مروه سعى صفا حجر عرفات 

 طيبه و كوفه كربلا و فرات

هر يك آمد به قدر او عارف 

 بر علوّ مقام او واقف

جامى


برگرفته از کتاب "حج در ادب فارسي" محمد شجاعي

 

بر محمد وخاندان پاکش صلوات

 

 

 

hibgfuhuighfyo

hibgfuhuighfyo
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1390 
تعداد پست ها : 5606
محل سکونت : تهران

پاسخ به:تاپیک جامع نقد و بررسی ادبی
سه شنبه 14 شهریور 1391  2:27 PM

از مشعر تا شعور

شعر فارسی از ابتدای شکل گیری شعری مذهبی و ارزشی بود و هر کدام از مناسک مذهبی به نوعی گره گشای معانی بدیع شعر در ذهن خواننده و قلم سراینده بوده اند . در این میان مناسک حج به علت عظمت و فراگیری خاص آن موقعیتی ویژه را در میان بیان دیگر اعمال مذهبی در شعر فارسی دارد  و از آنجا که این موضوع بسیار گسترده و عمیق در ادبیات ما مطرح شده است در این مطلب به ذکر تک بیت هایی از شعرا  در این باره بسنده می کنیم  و شرح اعمال و ابیات بیشتر را برای علاقه مندان به مطالعه دقیق تر برای دانلود در انتهای مطلب قرار می دهیم . امید که موافق نظر جویندگان زیبایی قرار گیرد.

كوچ بزرگ به سوى مشعر

كعبه

رانده ز اول شب برآن پایه و بشكسته سنگ

 نیم شب مشعل به مشعرنورغفران دیده اند

خاقانى

زآنجا چو شروط شد تمامت

 راه است به مشعر الحرامت

انبه بینى چو روز محشر

 از معشر جن و انس، مشعر

در گوش تو آید از مسالك

 آواز رو آ رو ملائك

بكران فلك میان مردان

 مجمردار و سپند گردان

سیمرغ گرفته بوى عنبر

 چون طاوسان به فرق مجمر

خاقانی

منا

فاضلتر از كوه منا در وى سعادت را بنا

 آواز گورانش غنا بانگ غزالانش غزل

لامعى گرگانى

 

تا بود كعبه و منا و صفا

 تا بود مشعر و مقام و حطیم

عمعق بخارى

رمی جمرات

کعبه

گفت نى گفتمش چو سنگ جمار

 همى انداختى به دیو رجیم

از خود انداختى برون یكسر

 همه عادات و فعلهاى ذمیم

ناصر خسرو

ذبح و قربانی

چون كه با تكبیرها مقرون شدند

 همچو قربان از جهان بیرون شدند

معنى تكبیر این است اى امام

 كاى خدا پیش تو ما قربان شدیم

وقت ذبح الله اكبر مى كنى

 همچنین در ذبح نفس كشتنى

من چو اسماعیل و جان همچو خلیل

 كرد جان تكبیر بر جسم نبیل

مولوى

عید قربان

اعمال روز عید قربان كه عبارت بود از رمى جمره عقبه و قربانى و سر تراشیدن همه به خوبى پایان یافت و به حقیقت شایسته است كه حاجى امروز را جشن بگیرد كه توانست در مبارزه پى گیر خود با شیطان بزرگ و شیطان نفس پیروز شود و او را سنگسار نماید و توانست با تراشیدن سر از همه «علاقه»ها و «تعلق»ها خود را برهاند و بر وى سزاوار است كه امروز را عید بگیرد.

حاجى سپس اعمال ایام تشریق را در منى انجام داده به مكه مى رود و با انجام اعمال مكه از احرام بیرون مى آید و بدین ترتیب اعمال واجب حج با خوبى و موفقیت به پایان مى رسد.

در دیوان شعرا تبریك عید قربان بازتاب گسترده اى دارد و كمتر شاعرى پیدا مى شود كه در قصاید خویش این عید را به ممدوح و یا پادشاهان و بزرگان و مردم زمان خود تبریک نگفته باشد.

طواف وداع

آخرین عمل مستحب حاجى در مكه مكرمه طواف وداع است. اهل سنت این طواف را به جاى طواف نساء، واجب مى دانند. پس از پایان اعمال حج و طواف وداع، مستحب است كه دربازگشت بهوطن سرعت نماید واز خدا بخواهد كه آخرین سفراو نباشد.

الوداع اى كعبه كاینك وقت هجران آمده 

 دل تنورى گشته و زو دیده طوفان آمده

الوداع اى كعبه كاینك مست راوق گشته خاك 

 ز آنكه چشم از اشك میگون راوق افشان آمده

الوداع اى كعبه كاینك كالبد با حال بد

 رفته از پیش تو و جان وقف هجران آمده

الوداع اى كعبه كاینك هفته اى در خدمتت 

 عیش خوابى بوده و تعبیرش احزان آمده

الوداع اى كعبه كاینك روز وصلت صبح وار 

 دیر سر بر كرده و بس زود پایان آمده

الوداع اى كعبه كاینك درد هجران جانگزاى 

 شمه اى خاك مدینه حرز و درمان آمده

خاقانى


علاقه مندان به اشعار کهن آیینی ! مطالعه مقاله کامل و شواهد شعری این مطالب را از دست ندهید.
برداشت و تلخیص از کتاب حج در شعر فارسی

 

بر محمد وخاندان پاکش صلوات

 

 

 

hibgfuhuighfyo

hibgfuhuighfyo
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1390 
تعداد پست ها : 5606
محل سکونت : تهران

پاسخ به:تاپیک جامع نقد و بررسی ادبی
سه شنبه 14 شهریور 1391  2:27 PM

حج در آیینه ادب فارسی (3)

از آفتاب جامه احرام در برش

 

مقاله سوم  : خاقانی

احرام

خاقانی : 

افضل الدّین بدیل على نجّار شروانى، (متوفاى سال 595 هـ .ق.) از شعراى بزرگ قرن ششم است. خاقانى شِروانى بیش از همه شاعران درباره حج سخن گفته است، مثنوى «تحفة العراقین» خاقانى را مى توان جزو سفرنامه هاى حج منظور كرد. شاعر در تحفة العراقین علاوه بر مواردى كه به صورت پراكنده; همانند دیگران از كعبه و زمزم و صفا و مروه و... به صورت تشبیه و استعاره و... براى مدح ممدوحین خود سود جسته، از همان لحظه كه قدم به بادیه حجاز گذاشته، به توصیف آن مشغول شده و گفته است:

در عرصه بادیه نَهِى روى *** نه بادیه بل ریاض خود روى...

چون وادى ایمن از كرامت *** همشیره وادى قیامت

زاندیشه مرد هیأت اندیش *** اندازه عرض و طول او بیش

از نور هزار حلّه بروى *** وز حور هزار جلوه دروى...

روح الله ساخته به ذاتش *** دارو كده اى زهر نباتش

از بوى گیاش خادم پیر *** خط سبز كند زهى عقاقیر...

ثور و حمل اندرو گیا چر *** حوت و سرطان به مصنعش در

بیابانهاى خشك و بى آب و علف و لم یزرع و انباشته از مار و سوسمار و پوشیده از خار مغیلان، در نظر یك عاشق دلباخته و شیفته دیدار با دلدار، چگونه جلوه گرى كرده است، بیابانى كه در قدم به قدمش دزدان در كمینند و قوافل را غارت مى كنند، وادى ایمنش نامیده، شنهاى روانِ بیابانهاى خشك در نظر شاعر ما همچون حوران بهشتى جلوه گرى مى كنند!

خاقانى آنگاه كه قدم به بطحا مى گذارد و شتران حاج را مى بیند و صداى زنگ آنها را مى شنود، به توصیف مى پردازد و سخنش یادآور قصیده داغگاه فرخى سیستانى است، صداى زنگ شتران حاج در گوش خاقانى خوش آیند است كه آنها را به صداهاىآسمانى تشبیه كرده و از آن هم برتر شمرده است.

برخوان فلك صلا شنیدن *** از رضوان مرحباشنیدن

الحان زبور در مزامیر *** یا حىّ مؤذنان به شبگیر...

آواز خروس در شب هَجر *** دستان تبیره زن گه فجر

این جمله خوش است لیك درسر *** آواز دراى ناقه خوشتر

او به فلسفه احرام توجّه كرده و گفته است: احرام دور ریختن تمام آن چیزهایى است كه مایه تمایز است. همه باید لباس معمولى و رسمى خود را از تن درآورند و لباس یكرنگ و بدون هیچگونه مشخصّه خاص را بپوشند.

افكنده مهان حمایل از بَر *** بنهاده سران عمامه از سر...

از شاخ به ماهِ دى تهى تر *** امّا زبهار نو بهى تر

عریانى هست زیب مردان *** عریان تیغ است روز میدان

شاعر عرفات را به مانند صحراى محشر دیده است كه حج گزاران همچون جنّ ذو انس در آنجا حاضر شده اند.

خلق دوسراى حاضر آنجا *** میعاد و معاد ظاهر آنجا

بینى دو هزار جیش از این جنس *** گرد عرفات جنّى و انس

جبل الرّحمه كوهى است میان عرفات و منا، گفته اند آدم و حوّا یكدیگر را در آنجا یافتند و به هم رسیدند. ارزش و اهمیّت این كوه از نظر سابقه تاریخى بیش از هر كوه دیگرى است، حجّاج در این محل به دعا و نیایش مى پردازند. خاقانى به اهمیت آن نظر دارد و به حوادثى كه در آن اتّفاق افتاده اشاره كرده و گفته است:

پس بر سر كوه رحمت آیى *** آن قبّه عهد آشنایى

آدم به سرش فراز رفته *** طاق آمده جفت باز رفته

جودى همه ساله در طوافش *** العبد نوشته كوه قافش

مشعر الحرام محلّ اجابت دعا است. خاقانى از جمعیّت انبوهى كه در آنجا اجتماع مى كنند و به دعا و نیایش مشغول مى شوند چنین سخن گفته است:

آن جاى اجابت دعاهاست *** ملجاء انابت از خطاها است...

انبه بینى چو روز محشر *** از معشر جنّ و انس مشعر

و از آنجا راهى منا و محلّ رمى جمرات مى شوند و شیطان را سنگباران مى كنند.

زانجا سوى جمره دركشى راه *** از شعله عشق بر كشى آه

مردم همه سنگ بار بینى *** دیوان همه سنگسار بینى

روح از پى قهر دشمنانش *** عرّاده نهاده در میانش

سنگى كه زدستها بجسته *** پیشانى اهرمن شكسته

هر سنگ در آن مبارك اوطان *** چون نجم شهاب و رجم شیطان

شاعر پس از شرح رمى جمرات و قربانى و تعریف و توصیف قربانگاه، به مكّه مى آید و در تعریف آن و امنیّت مكّه سخن مى گوید و به در امان بودن خود مكّه از ویرانى، اشاره مى كند.

زانجا ره مكّه پیش گیرى *** تشریف زمكّه بیش گیرى...

پاكان كه طریق مكّه پویند *** بسم الله و بسم مكّه گویند...

دانم كه به فرّ كعبه پاك *** مكّه زحوادث است بى باك

تا كعبه درون اوست ساكن *** شد ساحت او زساعت ایمن

مكّه به مكانت آسمان است *** كعبه به محل قطب از آن است

كعبه وطن اندرو گزیده *** بحرى به جزیره در خزیده

گویى كه به كنج تنگ پهنا *** گنجى است نهاده آشكارا

عرشى كه فلك به ساق دارد *** سر بر سر كعب كعبه آرد

آن دار الانس جان پاكان *** وین بیت الامن دردناكان...

در وصف كعبه ادامه مى دهد:

از یارب رهروان یكایك *** ایوان فلك شده مشبّك

رخنه شده زآه عاشقانه *** بام نهم آبیگنه خانه...

از خلقان صفرگشته آفاق *** در كعبه الوف الوف عشّاق

گفتیم كه تحفة العراقین خاقانى سفرنامه منظوم است كه شاعرِ تواناىِ شروان مشاهدات خود را در سفر حج، كه با اجازه شروانشاه انجام داده، سروده است و حدود سى صفحه كتاب و قریب چهار صد بیت در مورد تعریف و توصیف مكّه و كعبه و اماكن و متعلّقات آنها است. چون نقل تمام موجب ملال خواهد بود به هر كدام اشاره اى كوتاه كرده مى گذریم:

وى كعبه را موجب آرامش و قرار عالم و اساس هستى مى شمرد و به اعتقاد دیرینه اى كه محلّ كعبه را مادر كره زمین مى دانند، نظر دارد و مى گوید:

در جمله قرار عالم از تواست *** اجزاى زمین فراهم از تو است

گر نقل كنى زمنزل خاك *** از هم بشود مفاصل خاك

سنگ تو اساس هشت مأوى است *** چاه تو پناه هفت دریا است...

چون از تو حیات خلق دانم *** حاشا كه تو را جماد خوانم

خاقانى در پایان تحفة العراقین سبب و نحوه سرودن این اشعار را بیان كرده و گفته است:

دانى كه بدان هدایت آباد *** توفیق مدیحم از چه افتاد...

من این همه گوهر از سر كلك *** راندم به چهل صباح در سلك

خاقانى براى بار دوم مى خواست به حج برود ولى شروانشاه به او اجازه سفر نداد. او از شروان فرار كرد ولى گرفتار مأموران شروانشاه شد و به زندان افتاد. تا اینكه در سال 569 به شفاعت عصمت الدّین دختر فریدون، مورد عفو اخستان قرار گرفت و بار دیگر به حج رفت. در بازگشت از این سفر حج بود كه فرزندش رشید الدین در سن 21 سالگى در گذشت.

خاقانى براى بار دوم مى خواست به حج برود ولى شروانشاه به او اجازه سفر نداد. او از شروان فرار كرد ولى گرفتار مأموران شروانشاه شد و به زندان افتاد.

خاقانى علاوه بر تحفة العراقین در دیوان اشعارش نیز قصاید غرّایى در وصف و مدح كعبه و مكّه و مدینه و... سروده كه هر یك در جاى خود قابل توجّه و بیانگر نكته خاصّى از دیدگاه خاقانى است. درباره حج و متعلّقات آن و ارادت قلبى خاقانى و تأثیر عمیقى كه این زیارتها بر او گذاشته است، از آنها كاملا هویدا است.

اشعار خاقانى در وصف كعبه بسیار ارزنده است. از این رو، قصیده اى از وى را تحت عنوان «با كورة الأثمار و مذكورة الأسحار» خواصّ مكّه به زر نوشتند.در این قصیده صدو نه بیتى با چهار بار تجدید مطلع در وصف كعبه و مكّه و دیگر متعلّقات آنها سخن گفته و به مناسك حج پرداخته است.

خاقانى به شاعر صبح معروف است. او قصیده را با این مطلع آغاز مى كند كه:

صبح از حمایل فلك آهیخت خنجرش *** كیمخت كوه ادیم شد از خنجر زرش...

حاجیان در لباس سفید احرام قرار مى گیرند و براى انجام اعمال، به حركت در مى آیند. خاقانى خورشید را به خاطر نورانیّت و سفیدیش به انسانهاى محُرم تشبیه كرده، به او جان داده و به حركت واداشته است وبا این باور كه عیسى مسیح در آسمان چهارم است و خورشید نیز در آسمان چهارم، گفته است:

بل قرص آفتاب به صابون زند مسیح
كاحرام را عذار سپیداست در خورش
بینى به موقف عرفات آمده مسیح
از آفتاب جامه احرام در برش
پس گشته صد هزار زبان آفتاب وار
تا نسخه مناسك حج گردد از برش
نشگفت اگر مسیح درآید زآسمان
آرد طواف كعبه و گردد مجاورش
كامروز حلقه در كعبه است آسمان
حلقه زنان خانه معمور چاكرش
بل حارسى است بام و در كعبه را مسیح
زانست فوق طارم پیروزه منظرش
سر حدّ بادیه است روان پاش برسرش
تریاق روح كن زسموم معطّرش
گوگرد سرخ و مشك سیه خاك و باد اوست
باد بهشت زاده زخاك مطهّرش
ناف زمى است كعبه مگر ناف مشك شد
كاندر سموم كرد اثر مشك اذفرش
خونریزیى دیت مشمر بادیه كه هست
عمر دوباره در سفر روح پرورش...
دریاى پر عجایب وز اعراب موج زن
از راحله جزیره و از مكّه معبرش...
ظن بود حاج را كه مگر آب چشم من
جیحون سبیل كرد بر آن خاك اغبرش
یا شعر آبدار من از دست روزگار
نقش الحجر نمود بر آن كوه و كردرش
اینك مواقف عرفاتست بنگرش
طولش چو عرض جنّت وصد عرش اكبرش...
جبریل خاطب عرفاتست روز حج
از صبح تیغ و از جبل الرّحمه منبرش...

 

خاقانى در همان حال كه شیفته بیت الله است، با دید انتقادى به وضع اجتماعى و طرز برگزارى حجّ حجّاج نگریسته و در قصیده اى به مطلع:

هر صبح سر زگلشن سودا برآورم 

 وز سوز آه بر فلك آوا برآورم...

از ایّام شكایت كرده و حسب حال خود را بیان كرده و غصّه هاى خود را از آلودگان دهر بازگو نموده است و از اینكه داور فریاد رسى نمانده در مقام مصلّى فریاد برآورده و چنین سروده است:

تا كى برغم كعبه نشینان عروس وار
چون كعبه سر زشقّه دیبا برآورم
اولى تر آنكه چون حجرالأسود از پلاس
خود را لباس عنبر سارا برآورم...
اعرابیم كه بر پى احرامیان روم
حج از پى ربودن كالا برآورم...
امسال اگر زكعبه مرا بازداشت شاه
زین حسرت آتشى زسویدا برآورم
گربخت باز بر در كعبه رساندم
كاحرام حجّ و عمره مثنّا برآورم
سى ساله فرض بر در كعبه قضا كنم
تكبیر آن فریضه به بطحا برآورم
حرّاق وار در زنم آتش به بوقبیس
زآهى كه چون شراره مجزّا برآورم

از دست آن كه داور فریادرس نماند

فریاد در مقام مصلاّ برآورم
زمزم فشانم از مژه در زیر ناودان
طوفان خون زصخره صمّا برآورم
دریاى سینه موج زند زآب آتشین
تاپیش كعبه لؤلؤى لالا برآورم
برآستان كعبه مصفّا كنم ضمیر
زو نعت مصطفاى مزكّا برآورم
دیباچه سراچه كلّ خواجه رسل
كز خدمتش مراد مهنّا برآورم...

 

و سرانجام عقده دل را مى گشاید كه:

كى باشد آن زمان كه رَسَم تا به حضرتش
آواز «یا مُغیث اَغِثْنا» برآورم
از غصّه ها كه دارم از آلودگان دهر
غلغل درآن حظیره علیا برآورم
دارا و داور اوست جهان را، من از جهان
فریاد پیش داور دارا برآورم

شاعر در قصیده دیگرى كه تماماً درباره كعبه است، نظر خود را درباره اهمیّت كعبه بیان كرده است. او كعبه را در آینه صبح دیده و گفته است: «در وراى خانه صاحب خانه را باید دید»، آسمان را جامه و پوشش كعبه دیده و گفته است تمام حاجیان كه لباس احرام مى پوشند، هنگام صبح كعبه را در لباسى سبز رنگ مشاهده مى كنند. خاقانى ستارگان را براى تسبیح پروردگار از آسمان به زمین فرود مى آورد; زیرا مى بینند كه آه زائران بر بالاى آسمان كعبه گنبدى تشكیل داده و مانع دید ستاره هاى آسمانى شده و آنها را از فیض دیدار كعبه محروم كرده است. او كعبه را از ملك و عرش برتر مى داند و آنها را نیز دوستدار و طرفدار كعبه مى شمارد. خاقانى راه بادیه را پر خطر ولى كعبه را محلّ امن و امان مى بیند و آن دو را به ترتیب به شبهاى غم و روز طرب و شادى، چاه و یوسف، شب تیره و روز روشن، داروى تلخ و خوشى عافیت، ظلمت و تاریكى لفظ و درخشش معنى، پل آتش و سفره بهشتى، شوره و چشمه آب روشن، غوره و مى گوارا و... تشبیه كرده و قدرت تخیّل خود را نموده است:

شب روان چون رخ صبح آینه سیما بینند
كعبه را چهره در آن آینه پیدا بینند
گرچه زان آینه خاتون عرب را نگرند
در پس آینه رومى زن رعنا بینند...
صبح را در ردى ساده احرام كشند
تا فلك را سلب كعبه مهیّا بینند
محرمان چون ردى صبح در آرند به كتف
كعبه را سبز لباسى فلك آسا بینند
خود فلك شقّه دیباى تن كعبه شود
هم زصبحش علم شقّه دیبا بینند...
اختران از پى تسبیح همه زیر آیند
كاتش دلها قبّه زده بالا بینند...
بگذریم از فلك و دهر و در كعبه زنیم
كاین دو راهم به در كعبه تولاّ بینند
ما و خاك پى وادى سپران كز تف و نم
آهشان مشعله دار و مژه سقّا بینند...
سالكان راست ره بادیه دهلیز خطر
لكن ایوان امان كعبه علیا بینند
همه شبهاى غم آبستن روز طرب است
یوسف روز به چاه شب یلدا بینند
خوشى عافیت از تلخى دارو یابند
تابش معنى از ظلمت اسما بینند
بر شوند از پل آتش كه اثیرش خوانند
پس به صحراى فلك جاى تماشا بینند...
بگذرند از سر مویى كه صراطش خوانند
 پس سرمائده جنّت مأوى بینند
شوره بینند به ره پس به سرچشمه رسند
غوره یابند به رَزْ پس مى حمرا بینند...

 

و پس از بیان همه مشكلات كه زائر بیت الله به جان و دل مى خرد، خاقانى معتقد است كه همه این مشكلات در مقابل شكوه وعظمت كعبه سهل و ساده و خوش آیند است و قابل تحمّل.

فرّ كعبه است كه در راه دل و باغ امید
شوره و غوره ما چشمه و صهبا بینند...
آسمان در حرم كعبه كبوتر واراست
كه زامنش به دركعبه مسمّا بینند
آسمان كوز كبودى به كبوتر ماند
بر در كعبه معلّق زن و دروا بینند...
كعبه دیرینه عروسى است عجب نى كه بر او
زلف پیرانه و خال رخ برنا بینند
عشق بازان كه به دست آرند آن حلقه زلف
دست در سلسله مسجد اقصى بیند
خاك پاشان كه بر آن سنگ سیه بوسه زنند
نور در جوهر آن سنگ معبّا بینند...

توجّه خاقانى به كعبه در غزلیّات او نیز فراوان است هر چند قالب غزل معمولا براى بیان سخنان عاشقانه است خواه عشق مجازى و خواه حقیقى، خاقانى ـ كه سخن بر بكر طبع او گواه است ـ در این قالب نیز به نقد حج و حاجیان پرداخته است:

جام مى تا خط بغداد ده اى یار مرا
باز هم در خط بغداد فكن بار مرا...
سفر كعبه به صد جهد برآوردم و رفت
سفر كوى مغان است دگر بار مرا...
گویى ام حجّ تو هفتادو دو حج بود امسال
این چنین تحفه مكن تعبیه دربار مرا...
من در كعبه زدم كعبه مرا در نگشاد
چون ندانم زدن آن درندهد بار مرا
دامن كعبه گرفتم دم من در نگرفت
در نگیرد چو نبیند دم كردار مرا
حجرالأسود نقد همگان را محك است
كم عیارم من ازآن كردمحك، خوارمرا

جوار كعبه و مسجد الحرام جاى توبه و انابه است. عرفات محلّ دعا و نیایش و استغفار از گناهان است ; بحث خود را در مورد شعر خاقانى با نقل این داستان كه درباره توبه لورى است به پایان مى بریم:

لورى گفت مرا در عرفات *** كه مىو بنگ نگیرم پس از این ...

تو گواه باش كه چون حج كردم *** مىِ چون زنگ نگیرم پس از این...

چنگ چون در رسن كعبه زدم *** گیسوى چنگ نگیرم پس از این

خاقانى ضمن اشعار خود; اعم از قصیده، غزل، مثنوى و... از بسیارى از مناسك و اعمال حج و اماكن متعلّق به آن سخن گفته است مثل: احرامگاه، عرفات، جبل الرّحمه، مزدلفه، مشعر الحرام، جمره، منا، مكّه، زمزم ، ناودان زرّین، مروه، صفا، عمره، كعبه، مدینه، مرقد رسول الله(صلى الله علیه وآله)، بطحا، بوقبیس، بیت الله، حجرالأسود، بناى كعبه، طواف، لبّیك، مقام، موقف، میقات و...

ارادت خاقانى به مكّه و كعبه و حج و اعمال و مناسك و... بقدرى زیاد است كه در بسیارى از اشعارش اشاراتى به حج و اعمال آن شده است و گاهى در یك قصیده بیش از چهل بار واژه كعبه و مكّه راتكرار كرده، از جمله در قصیده «صبح خیزان» چهل و یك بار، در قصیده «نشان كعبه با ردیف كعبه» چهل و یكبار و ...


برگرفته از کتاب " حج در آیینه شعر فارسی" با تلخیص

 

بر محمد وخاندان پاکش صلوات

 

 

 

hibgfuhuighfyo

hibgfuhuighfyo
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1390 
تعداد پست ها : 5606
محل سکونت : تهران
دسترسی سریع به انجمن ها