عضویت العربیة
جمعه، 3 مرداد 1393 (سال اقتصاد و فرهنگ با عزم ملی و مدیریت جهادی)
دعای روز بیست و ششم: اللَّهُمَّ اجْعَلْ سَعْیِى فِیهِ مَشْکُورا وَ ذَنْبِى فِیهِ مَغْفُورا وَ عَمَلِى فِیهِ مَقْبُولا وَ عَیْبِى فِیهِ مَسْتُورا یَا أَسْمَعَ السَّامِعِینَ.
مسیر جاری : صفحه اصلی/انجمن ها/دین پژوهی/قرآن کریم/درس ها و داستانهای قرآنی

بانک مقالات معارف قرآن

پاسخ به:بانک مقالات معارف قرآن
جمعه 14 مهر 1391  11:19 PM

  عنوان مقاله : قرآن و آزادی اسرا (2)

دریافت فایل pdf

 

 

  عنوان مقاله : جهاد از دیدگاه قرآن

دریافت فایل pdf

 

 

  عنوان مقاله : نقد و بررسی مقاله جهاد از دایرةالمعارف قرآن لیدن

دریافت فایل pdf

 

 

 

 

siasport23

siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16694
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:بانک مقالات معارف قرآن
جمعه 14 مهر 1391  11:20 PM

  عنوان مقاله : جستاری درباره جهاد در اسلام

دریافت فایل pdf

 

 

  عنوان مقاله : آثار و کارکردهای معنویت در جنگ‌های صدر اسلام

دریافت فایل pdf

 

 

  عنوان مقاله : ویژگی‌های مجاهدان(پاسداران) صدر اسلام

دریافت فایل pdf

siasport23

siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16694
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:بانک مقالات معارف قرآن
جمعه 14 مهر 1391  11:21 PM

  عنوان مقاله : الحماسه في المنظور القرآني

دریافت فایل pdf

 

 

  عنوان مقاله : نقش معنویت در زندگی و میدان رزم

دریافت فایل pdf

 

 

 

  عنوان مقاله : بطولة القتال فی ضوء القرآن الکریم

دریافت فایل pdf

siasport23

siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16694
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:بانک مقالات معارف قرآن
جمعه 14 مهر 1391  11:21 PM

  عنوان مقاله : نقد آرای مستشرقان پیرامون آیات جهاد

دریافت فایل pdf

 

 

  عنوان مقاله : تفسیری کلامی از علامه حلی

دریافت فایل pdf

 

 

  عنوان مقاله : ماهیت جهاد در اسلام

دریافت فایل pdf

 

siasport23

siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16694
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:بانک مقالات معارف قرآن
جمعه 14 مهر 1391  11:22 PM

  عنوان مقاله : مقوّمات النّصر من منظور قرآنی

دریافت فایل pdf

 

 

  عنوان مقاله : تأملی درباره جهاد ابتدایی دعوت

دریافت فایل pdf

 

 

  عنوان مقاله : الشهید فی القرآن – 4 -

دریافت فایل pdf

 

 

siasport23

siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16694
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

مبانى فقهى جهاد ابتدايى
جمعه 14 مهر 1391  11:22 PM

مبانى فقهى جهاد ابتدايى

سيد جواد ورعى

جهاد ابتدايى از ضروريات اسلام است كه از يك سو مورد بحث دانشمندان اسلامى بوده و از سوى ديگر حساسيت دشمنان اسلام را كه همواره به دنبال بهانه اند, برانگيخته است . جهاد اسلامى تحت عنوان «خشونت» موردهجوم دشمنان كينه توز بوده , بدون آنكه به فلسفهء منطقى و عقلانى آن بينديشند, على رغم آن كه در طول قرنهاى متمادى فلسفه اين فريضهء بزرگ بارهاو بارها تبيين شده است . مقاله حاضر عهده دار بحثى دوباره به مبحث «جهادابتدايى» است . به باور نويسنده جهاد ابتدايى در اسلام به منظور پايان دادن به آزار و اذيت مسلما نان از سوى مشركان , و فتنه گرى آنان بر عليه اسلام و مسلمين و رفع موانع از رساندن پيام توحيد به گوش جهانيان و بسط و گسترش حاكميت اسلام است و بس . هرگز جهاد ابتدايى با هدف تحميل عقيده و ايمان نبوده و نيست . اين واقعيت از آيات , روايات و سيره پيشوايان دينى بويژه رسول خدا(ص) استفاده شده است .

طرح بحث

فقها با استناد به آيات قرآن و احاديث , جهاد را دو قسم مى دانند: ابتدايى و دفاعى . مقصودشان از «جهاد ابتدايى» آن است كه مسلمانان به منظور دعوت كفار و مشركان به اسلام , و دعوت بغات به فرمانبردارى از حاكم اسلامى جهاد كنند. البته وجوب چنين جهادى مشروط به شرايطى هم چون بلوغ , توانايى جسمى و مالى , مرد بودن , اذن امام عادل و... است .
كفار و مشركان نيز به دو گروه تقسيم مى شوند كه جهاد با هر كدام احكام خاصى دارد:
1. اهل كتاب مثل يهود و نصارى و آنان كه ملحق به اهل كتاب اند مانند زرتشتى ها. مسلمانان موظف به جهاد با آنها هستند تا به اسلام دعوت كنند, اگر اسلام را نپذيرفتند موظف به پرداخت جزيه اند و اگر پرداخت جزيه را هم قبول نكردند, جهاد با آنان ادامه مى يابد تا به قتل برسند يا به اسارت درآيند;
2. كفار و مشركان ديگر مانند بت پرستان و ستاره پرستان و... كه جهاد با آنان بر مسلمانان واجب است تا اسلام آورند يا كشته شوند.
و مقصودشان از «جهاد دفاعى» آن است كه مسلمانان پس از هجوم دشمن , به دفاع ازاسلام و مسلمين يا سرزمين هاى اسلامى برخيزند. چنين جهادى مشروط به شرايطجهاد نوع اول نيست . نه مرد بودن شرط است و نه به اذن امام عادل نياز دارد و نه شرايط ديگر.
براى نمونه عبارت علامهء حلى در «قواعد الاحكام» را در اين زمينه نقل مى كنيم .
من يجب قتاله و هم ثلاثة, الحربى و هو من عدااليهود و النصارى و المجوس من سائر اصناف الكفار سواء اعتقد معبوداً غير الله كالشمس و الوثن و النجوم او لم يعتقد كالدهرى , و هؤلاء لايقبل منهم الا الاسلام , فان أمتنعوا قوتلوا الى ان يسلموا او يقتلوا و لا يقبل منهم الجزية. الثانى : الذمّى و هو من كان من اليهود و النصارى و المجوس اذا خرجوا من شرائط الذمة الآتية, فان التزموا بها لم يجز قتالهم . الثالث : البغاة, و الواجب قتال هؤلاء الاصناف مع دعاء الامام او نائبه الى النفور, اما لكفّهم او لنقلهم الى الاسلام.[1]
اين كه مسلمانان موظف به جهاد با كفار و مشركانند تا آنان را به اسلام دعوت كنند و تا پذيرش اسلام با آنان مى جنگند, كم و بيش در آثار فقهى به چشم مى خورد كه به نمونه هايى از عبارات فقها در ادوار مختلف اشاره مى شود:
ـ ابوالصلاح حلبى (م .447 در «الكافى فى الفقه»
يجب جهاد كل من الكفار و المحاربين من الفساق عقوبة على ما سلف من كفره او فسقه و منعاً له من الاستمرار على مثله بالقهر و الاستيلاء... .[1]
ـ شيخ طوسى (م .460 در «النهاية»
لايجوز قتال احد من الكفار الا بعد دعائهم الى الاسلام و اظهار الشهادتين و الاقرار بالتوحيد و العدل و التزام جميع شرايع الاسلام فمتى دعوا الى ذل فلم يجيبوا حل قتالهم و متى لم يدعوا لم يجز قتالهم .[2]
ـ قاضى ابن براج (م .481 در «المهذب»
من يجب جهاده على ثلاثة اضرب :
احدها, ضرب لايقبل منهم الاالدخول فى الاسلام فحسب , فان لم يجيبوا الى الدخول قتلوا و سبى زراريهم و صار اموالهم غنيمة.[3]
يحيى بن سعيد حلى (م .689 در «الجامع للشرايع»
و قد يتعين فرضه اذا دهم المسلمين عدّو يخاف منه بوارهم او بوار بعض المسلمين , فيجب الجهاد دفعاً له لا دعاءً الى الاسلام .[4]
در اين عبارت , وجوب عينى جهاد دفاعى ـ در برابر وجوب كفايى جهاد ابتدايى ـ مطرح شده و برخلاف جهاد ابتدايى كه هدفش دعوت مشركان به اسلام است , هدف جهاد دفاعى دفع هجوم دشمن است .
ـ شهيد ثانى (م .965) در «مسالك»
اعلم ان الجهاد على اقسام :
احدها: ان يكون ابتدائاً من المسلمين للدعاء الى الاسلام ... .[1]
ـ محقق اردبيلى (م .993 در «مجمع الفائدة و البرهان»
يجب جهاد الحربيين الى ان يسلموا و يقتلوا الا ان يقع صلح و امان , فيجب اولاً: ان يعرض عليه الاسلام ان لم يعرفوا ان المقصود ذل, فان اسلموا و الا قتلوا الا ان يقع الصلح او الامان .[2]
ـ شيخ محمدحسن نجفى (م .1266 در «جواهر الكلام»
الجهاد شرعاً بذل النفس و ما يتوقف عليه من المال فى محاربة المشركين او الباغين على وجه مخصوص او بذل النفس و المال و الوسع فى اعلاء كلمة الاسلام و اقامة شعائر الايمان ... و لكن لاريب فى ان الاصلى منه قتال الكفار ابتداء على الاسلام و هو الذى نزل فيه (كتب عليكم القتال و هو كرهٌ لكم ) و يلحق به قتال من دهم المسلمين منهم و ان كان هو مع ذل دفاعاً و قتال الباغين ابتداء فضلاً عن دفاعهم على الرجوع الى الحق .[3]
ـ از فقهاى عصر اخير محقق عراقى در «شرح تبصرة المتعلمين»
ان الجهاد تارة على العدو ابتداءً لاعلاء كلمة الاسلام و اخرى بالدفاع عن حوزة المسلمين فى الجهة المذكورة.»[4]
ـ و از معاصران , آية الله خويى در «منهج الصالحين»
الفصل الاول فيمن يجب قتاله و هم طوائف ثلاث :
الطائفة الاولى : الكفار المشركون غير اهل الكتاب , فانه يجب دعوتهم الى كلمة
التوحيد و الاسلام , فان قبلوا و الا وجب قتالهم و جاءهم الى ان يسلموا او يقتلوا و تطهر الارض من لوث وجودها.[1]
همان گونه كه ملاحظه مى شود عبارات فقها در بيان اقسام جهاد و اين كه «جهاد ابتدايى» يكى از اقسام جهاد است , از جهاتى شبيه يك ديگر و البته تفاوت هايى هم دارند كه بدان اشاره خواهيم كرد.
پرسش اصلى اين نوشته آن است كه «جهاد ابتدايى در اسلام چيست و چه اقسامى دارد؟ و فلسفهء آن كدام است ؟» آيا جهاد ابتدايى در مكتب اسلام براى مسلمان كردن كفار, مشركان و اهل كتاب است يا جهاد ابتدايى ـ هر چند هدف نهايى اش هدايت مردم و دعوت آنان به اسلام است ـ اما اقسامى دارد و هر كدام هدف مخصوصى را پى گيرى مى كند؟ طبعاً پس از روشن شدن پاسخ اين پرسش , احكام آن بررسى مى شود. آيا مسلمانان با مشركان مى جنگند تا مسلمان شوند يا كشته و اسير گردند؟ و اگر از اهل كتاب باشند, مى توانند جزيه بپردازند و در غير اين صورت كشته يا اسير مى شوند؟ دليل و مستند هر يك از اين احكام چيست ؟
مرورى بر كتب فقهى نشان مى دهد كه قدما به بيان احكام جهاد, از جمله وجوب جهاد با مشركان تا پذيرش اسلام يا كشته شدن و وجوب جهاد با اهل كتاب تا پذيرش اسلام يا پرداخت جزيه اكتفا كرده و ادلّهء احكام را مورد بحث قرار نداده اند و تنها در بعضى از متون فقهى استدلالى , اشاره اى به بعضى از آيات يا احاديث شده كه در ضمن بحث پيرامون هر كدام از آيات و روايات بدان خواهيم پرداخت .
به نظر مى رسد «وجوب جهاد با مشركان تا آن كه اسلام آورند يا كشته و اسير گردند» اجماعى شمرده شده و كمتر به بررسى دلايل آن پرداخته اند. با مراجعه به منابع فقهى معلوم مى شود كه فقها اين مسأله را مجمل و سر بسته مطرح كرده و زواياى مختلف آن را نگشوده اند, حتى آنان كه ادله را نيز ارائه كرده اند, دربارهء آن ها بحث نكرده اند.[2] پيش از بررسى دلايل فقهى اين مسأله ذكر يك نكته را ضرورى مى دانيم .
چنان كه يادآور شديم سبك بحث در آثار فقها يكسان نيست . در برخى از آثار «دعوت مشركان به اسلام», فلسفهء جهاد شمرده شده و تا تحقق اين هدف جهاد ادامه مى يابد. معناى
جهاد با مشركان براى پايان دادن به آزار و اذيت مسلمانان , فتنه گرى مشركان عليه مسلمين يا بسط و گسترش حاكميت اسلام باشد.
اين سخن آن است كه بايد با مشرك ـ به صرف مشرك بودن و نه هيچ دليل ديگرى ـ جنگيد تا مسلمان شود يا كشته و اسير گردد و اگر گفته شود: اسلام آوردن و مؤمن شدن قابل اكراه و تحميل نيست , قاعدتاًبايد پاسخ داد: آن چه كه قابل تحميل نيست ايمان قلبى است , نه اسلام ظاهرى , همهء مشركان موظف اند در ظاهر مسلمان شوند, هر چند قلباًايمان نياورند.
در برخى از آثار فقهى جهاد با مشركان واجب دانسته شده وتامسلمان شدن مشركان يا كشته و اسير شدن شان تداوم مى يابد.دراين دسته از عبارات , «اسلام آوردن يا كشته و اسير شدن» ازاحكام جهاد شمرده شده , نه فلسفه و هدف جهاد, بنابراين ممكن است جهاد با مشركان فقط به سبب شرك آنان تشريع نشده باشد, بلكه ـ چنان كه پس از اين به تفصيل خواهيم گفت ـبراى پايان دادن به آزار و اذيت مسلمانان , فتنه گرى مشركان عليه مسلمين يا بسط و گسترش حاكميت اسلام باشد, اما يكى ازاحكام چنين جهادى , اسلام آوردن ظاهرى مشركان است ; يعنى مسلمانان موظف به قتال بامشركان اند ـ نه فقط به دليل كفر وشرك شان ـ تا آنان را به اسلام آوردن وادار كنند و بدين وسيله به اقدامات ايذايى آنان پايان داده شود و در غير اين صورت بكشند يااسير نمايند.
پس در مسأله «وجوب جهاد با مشرك بما هو مشرك», نمى توان ادعاى اجماع را پذيرفت,[1] هر چند از نظر احكامى كه بر جهاد بامشرك مترتب مى شود, «مسلمان شدن يا كشته و اسير شدن» اتفاق نظرى به چشم مى خورد, چنان كه به اتفاق فقها با اهل كتاب قتال مى شود تا مسلمان شوند يا جزيه بپردازند يا كشته شوند.توضيح يكى از فقيهان در اين باره كه قتال با مشركان تا مسلمان شدن يا كشته شدن ادامه مى يابد, جالب توجه است .

حصر حكم در غير اهل كتاب به كشته شدن يا قبول اسلام اضافى است نسبت به قبول جزيه از اهل كتاب , (يعنى از اهل كتاب مى توان جزيه گرفت , ولى از مشركان نه ) والا در احكام جهاد خواهد آمد كه امام و نايب او بلكه حتى سلطان جور مى تواند به مشركان امان دهد كه از آن به «عقد ذمام» تعبير مى شود, بلكه آحاد مسلمين نيز مى توانند به آحاد مشركان تا ده نفر يا بيشتر امان دهند, چنان چه امام يا رهبر مسلمين كه زمام امر جهاد را در كف دارد, مى تواند به مدت يك سال يا بيشتر قرارداد هُدنه با مشركان منعقد نمايد.[1]
مدعاى اين نوشته آن است كه دليلى بر «وجوب جهاد با مشرك بما هو مشرك» وجود ندارد, نه آيات , نه روايات , نه سيره و سنت پيامبر و نه اجماع ; چنان چه دليل معتبرى بر مسأله دوم ـ يعنى جهاد با مشركان تا مسلمان شدن ـ غير از اتفاق فقها وجود ندارد.
احتمال اين كه اتفاق فقها در اين مسأله فقهى ـ وجوب جهاد با مشركان تا مسلمان شدن يا كشته و اسير گشتن ـ مستند به آيات و روايات باشد, بسيار قوى است . آيات و احاديث فراوانى در احكام جهاد وجود دارد كه بعيد است اتفاق حاصل شده فارغ از آن ها باشد. از اين رو حجيت اين اتفاق و اجماع مدركى ـ در صورتى كه نتوان از دلايل موجود چنين حكمى را استظهار نمود ـ مخدوش خواهد بود. اينك بررسى دلايل ديگر:

الف . آيات قرآن ـ آيات جهاد
آيهء نخست

)و قاتلوا فى سبيل الله الذين يقاتلونكم و لاتعتدوا ان الله لا يحب المعتدين . و اقتلوهم حيث ثقفتموهم و اخرجوهم من حيث اخرجوكم و الفتنة اشدّ من القتل و لاتقاتلوهم عند المسجد الحرام حتى يقاتلوكم فيه , فان قاتلوكم فاقتلوهم كذل جزاء الكافرين . فان انتهوا فان الله غفور رحيم ).[2]
اين آيات , نخستين آياتى است كه دستور جنگ با كافران را مى دهد و مسلمانان را در قتال با كفار و مشركانى كه با آنان سر جنگ دارند, مجاز مى شمارد. ممكن است مشركان , بالفعل با مسلمانان بجنگند, در اين صورت جهاد مسلمانان دفاعى خواهد بود و ممكن است هنوز فرصت روشن كردن آتش جنگ را پيدا نكرده باشند, اما اگر فرصت پيدا كنند, در جنگ با مسلمانان ترديد نخواهند كرد. مسلمانان موظف اند با اين گروه از كافران نيز, كه دشمن مسلمانان اند بجنگند. در اين فرض جهاد مسلمانان , ابتدايى خواهد بود. پس اين آيه مربوط به جهاد دفاعى صرف نيست , چنان چه برخى پنداشته اند,[1] بلكه اعم از دفاعى و ابتدايى است.[2]
احتمال ديگر آن است كه اصلاً آيه در مقام بيان دفاعى يا ابتدايى بودن جهاد نيست , بلكه مؤمنان را مخاطب قرار داده كه با كسانى بجنگيد كه با شما مى جنگند, نه با زنان و سالخوردگان .[3]
بنابراين احتمال , آيهء نخست ناظر به ابتدايى يا دفاعى بودن جهاد نخواهد بود. خداوند سبحان در نخستين دستورى كه براى جهاد صادر كرده , مسلمانان را از تعدى و تجاوز به دشمنان برحذر داشته , چرا كه در فرهنگ اسلامى , حتى در حال نبرد با دشمن نيز نبايد از حد متعارف و عدالت خارج شد. سپس برخى از اعمال و رفتار بد مشركان را كه فتنه گرى عليه مسلمانان است , يادآور شده مثل : اخراج آنان از شهر و ديارشان (مكه ) و چون فتنه گرى بدتر از كشتن است , از اين رو دستور مى دهد كسانى را كه به چنين اعمالى مبادرت مى ورزند, هر جا يافتيد, بكشيد, اما در مسجدالحرام با آنان نجنگيد, مگر اين كه آنان جنگ را آغاز كنند. در عين حال اگر از اعمال و رفتار خود دست برداشتند, خداوند بخشنده و مهربان است .
در اين كه متعلق (انتهوا) در آيه شريفه چيست ؟, دو احتمال وجود دارد:
ـ احتمال نخست آن كه , اگر دست از كفر و شرك برداشتند, شما با آنان نجنگيد و خداوند بخشنده و مهربان است .
بنابراين احتمال غايت جهاد ابتدايى «دست شستن كفار از كفر و گرويدن به اسلام» خواهد بود. در اين صورت آيه شريفه مى تواند شاهدى براى فقيهان باشد, به ويژه براى آنان كه فلسفهء جهاد ابتدايى را اسلام آوردن مشركان مى دانند.
ـ احتمال دوم , آن كه اگر دست از فتنه گرى عليه مسلمانان برداشتند و ديگر سرجنگ با شما نداشتند, شما هم با آنان نجنگيد. بنابراين احتمال غايت جهاد ابتدايى لزوماً مسلمان
شدن كفار نيست , بلكه به محض پشيمانى از اعمال و رفتارشان شما هم با آنان نجنگيد. به محض پشيمانى از اعمال و رفتارشان و پايان فتنه گرى , جنگ متوقف مى شود. به نظر مى رسد كه اين احتمال با ظاهر آيه و با آيات قبلى اين سوره تناسب بيشترى دارد.
در ادامه مى فرمايد: (و قاتلوهم حتى لاتكون فتنة و يكون الدين لله فان انتهوا فلاعدوان الاّ على الظالمين ).[1]
دربارهء اين آيه نيز دو احتمال مطرح است : اول آن كه , در آيه «محدودهء زمانى قتال با مشركان» ترسيم شده ; يعنى مسلمانان وظيفه دارند با مشركانى كه با آنان سرجنگ دارند; بجنگند تا وقتى كه دست از فتنه گرى بردارند و حاكميت دين خدا را بپذيرند.
بنابراين احتمال , كه معناى ظاهرى آيه است , در صورتى كه مشركان از فتنه گرى بر ضد مسلمانان دست برداشته و مانع دعوت آنان و گسترش اسلام نشوند, از تفتين و تحريك مسلمانان براى رها كردن دين شان دست بردارند, مسلمانان موظف به جنگ با آنان نيستند, هر چند در حال كفر باقى بمانند و ايمان نياورند.
احتمال دوم آن است كه «فتنه» به معناى كفر و شرك باشد كه كفار و مشركان بايد از كفر و شرك دست شسته و اسلام آورند والا با آنان بجنگيد تا كشته شوند.[2] بنابراين احتمال , آيه , دليل جهاد ابتدايى به معناى خاص و مصطلح آن خواهد بود. يعنى جنگ با كفار براى مسلمان كردن آنان . ولى اين آيه نيز مانند آيات قبلى با احتمال اول تناسب بيشترى دارد, به اين معنا كه غايت جنگ «ترك فتنه گرى از سوى مشركان» است .
«فتنه» [3] در قرآن كريم معانى مختلفى دارد. ولى در اين آيات به معناى «كفر و شرك همراه با آزار و اذيت مسلمانان و ايجاد مزاحمت در راه نشر دين خدا» به كار رفته است .[4] برخى از مصاديق فتنهء كفار در آيه 216سورهء بقره آمده است : صد عن سبيل الله , اخراج اهالى مكه از شهر و مسجد الحرام , تلاش براى منصرف كردن مسلمانان از عقيده و ايمان و ارتداد آنان از[4] الميزان، ج‏2، ص‏61؛ شيخ طوسى فتنه را «كفر از غير اهل عهد و پيمان و بغى» معنا كرده، چرا كه آنان مسلمانان را به كيش خود خوانده و به دست كشيدن از ايمان تحريك و تفتين مى‏كنند. (تبيان، ج‏5، ص‏120)
هرگاه مسلمانان با كافران جهاد كنند تا اسلام در سرزمين هاى ديگر نيز حاكميت يابد, هر چند عده اى مشرك نيز در آن سرزمين به زندگى خود مشغول باشند, باز هم اسلام حاكميت پيدا كرده است و با تعبير (يكون الدين لله ) سازگار است .
جمله مصاديق فتنه گرى است . چنان كه اگر به شأن نزول اين آيات توجه شود, اعمالى كه مشركان در مكه با مسلمانان داشتند مثل آزار واذيت آنان به سبب ايمان به رسول خدا, تحت فشار قراردادن پيامبر به منظور انصراف از دعوت اسلامى , تحريم اقتصادى مسلمانان , اخراج آنان از مكه , تهديد مسلمانان و هر كسى كه با آنان رابطه داشته باشد,فريب دادن مسلمانان جديد الايمان براى منصرف شدن از آيين اسلام و ده ها نمونهء ديگر همگى از مصاديق «فتنه» است .
اما تعبير (و يكون الدين لله ) نيز لزوماً به معناى مسلمان شدن همهء كفار نيست تا گفته شود: بايد با مشركان جنگيد تا دست ازفتنه گرى برداشته , مسلمان شوند و احدى كافر باقى نماند. چرا كه اين تعبير, ظهور در چنين معنايى ندارد, مى تواند به معناى «حاكميت وسيادت دين خدا» باشد نه مسلمان شدن تك تك مشركان . اگر هم درچنين معنا و مفهومى ظهور داشته باشد, حتماً به اين معنا نيست كه مشركان بايد به اجبار مسلمان شوند. تفسير شيخ طوسى را پس از اين ,نقل خواهيم كرد.
پس اين آيات بر «جهاد با مشركان على وجه الاطلاق» دلالت نداشته و مقيد به قيودى هم چون «سرجنگ داشتن با مسلمانان» و«فتنه گرى» است,[1] از اين رو نمى تواند جهاد ابتدايى مصطلح , يعنىقتال با مشركان براى وادار كردن آنان به اسلام (جهاد على الاسلام ) رااثبات نمايد. هر چند وجوب جهاد ابتدايى به معناى عام از آن استفاده مى شود, يعنى جهاد ابتدايى به منظور پايان دادن به فتنه گرى مشركان و حاكميت دين خدا ـ اسلام ـ .
پذيرفتن حاكميت اسلام ,غير از پذيرش اسلام و مسلمان شدن است , هرگاه مسلمانان با كافران جهاد كنند تا اسلام در سرزمين هاى ديگر نيز حاكميت يابد, هر چند عده اى مشرك نيز در آن سرزمين به زندگى خود مشغول باشند, باز هم اسلام حاكميت پيدا كرده است و با تعبير (يكون الدين لله ) سازگار است . پس اين آيات اطلاق نداشته ودر زمرهء آيات مقيّد خواهندبود.

آيهء دوم

مشابه آيات فوق در سوره مباركهء انفال نيز به چشم مى خورد.مى فرمايد:
(ان الذين كفروا يُنفقون اموالهم ليصدوا عن سبيل الله فسينفقونها ثم تكون عليهم حسرة ثم يغلبون والذين كفروا الى جهنم يحشرون ... و قاتلوهم حتى لا تكون فتنة و يكون الدين كله لله , فان انتهوا فان الله بما يعملون بصير. و ان تولّوا فاعلموا ان الله موليكم نعم المولى و نعم النصير)[1]
اين آيه نيز مورد استناد بعضى از فقيهان براى جهاد ابتدايى قرارگرفته است .[2]
اين آيات دربارهء مشركان مكه نازل شده كه اموال خود را خرج مى كنند تا با دين خدا مقابله نمايند و مانع گسترش راه و رسم الهى شوند, ولى به سبب شكستى كه در اين راه متحمل مى شوند, دچارحسرت و پشيمانى مى گردند. مسلمانان وظيفه دارند با آنان بجنگند تافتنه اى در كار نباشد و دين خدا به طور كلى حاكميت پيدا كند. (ويكون الدين كله لله) بديهى است اين آيات نيز مانند آيات پيشين غايت قتال را «مسلمان شدن مشركان» قرار نداده , بلكه «پايان فتنه گرى و حاكميت دين خدا» قرار داده است .
امين الاسلام طبرسى پس از تفسير «فتنه» به شرك , غايت قتال رااين چنين ترسيم كرده است :
تا آن كه كافر غيرمعاهدى باقى نماند, چون كافرانى كه در برابر مسلمانان تعهدى ندارند, در قوم و قبيلهء خود عزيز بوده و احساس قدرت مى كنند و مردم را به دين و آيين خود فرا مى خوانند و در دين خدا فتنه مى كنند. قتال براى آن است كه اهل حق و اهل باطل همگى بر دين حق اجتماع نمايند.[1]
شيخ طوسى از فقيهان و مفسران بر جستهء شيعى اين پرسش را مطرح كرده كه «چرا قرآن كريم به جاى آن كه غايت را (لايكون كفراً) قرار دهد, (لايكون فتنه ) قژرار داده است ؟» سپس پاسخ مى دهد:
كافر اسير و ذليل , مردم را نسبت به دين شان فريب نمى دهد و توانايى منصرف كردن مردم را از دين شان ندارد, چون شخص ذليل مانند شخص عزيز و توانا نمى تواند كسى را به مرام خود فرابخواند.[2]
شيخ جملهء (ليظهره على الدين كله)[3] را در سورهء توبه غلبه به وسيلهء دلايل و حجج تفسير كرده است .[4]
تفسير ديگر از اين جمله فراگير شدن اسلام و مسلمان شدن اهالى روى زمين است , اما پس از ظهور امام زمان (عج ).
زراره روايتى از امام صادق‏(ع) نقل كرده كه حضرت فرمود:
تأويل و تفسير اين آيه هنوز فرا نرسيده و هنگامى كه قائم ما قيام كند, افرادى كه محضر او را درك كنند, تأويل اين آيه را مشاهده خواهند كرد. به خداسوگند كه در آن زمان دين محمد(ص) به همهء نقاطى كه آرامش شب آن جارا فرا مى گيرد, خواهد رسيد تا در روى زمين مشرك و بت پرستى باقى نماند.[5]
معناى اين روايت اين نيست كه همهء مردم با جهاد مجبور به رها كردن شرك خواهند شد,
بلكه به قول شيخ طوسى با ادله و براهين دين خدا در جهان گسترش خواهد يافت .
مشابه آن را محمدبن مسلم از امام باقر(ع) نيز نقل كرده , متن روايت چنين است :
قلت لابى جعفر(ع) فى قول الله عزوجل (و قاتلوهم حتى لاتكون فتنة و يكون الدين كله لله ) فقال : لم يجىء تأويل هذه الآية بعد. ان رسول الله (ص ) رخص لهم لحاجته و حاجة اصحابه فلو قدجاء تأويلها لم يقبل منهم و لكنهم يقتلون حتى يوحّد الله عزوجل و حتى لايكون شرك.[1] در اين روايت سخن از قتال با مشركان است كه پس از ظهور امام عصر(عج ) كشته مى شوند تا مشركى در روى زمين باقى نماند.
روايت هر چند از نظر سند صحيح است , ولى از نظر دلالت مربوط به عصر امام زمان (عج ) است . گويا پيش از آن زمان چنين چيزى امكان وقوع نداشته و وظيفه و رسالتى وجود ندارد, خصوصاً زمانى كه مى فرمايد, «پيامبر به آنان رخصت داده»; يعنى به اهل كتاب اجازه داده شده كه جزيه دهند, و به كافران تا ظهور امام عصر مهلت داده شده و به منافقان اجازه داده شده كه همان اسلام ظاهرى را داشته باشند, هر چند از قلب هاى آنان آگاه است .[2]
همان گونه كه ملاحظه شد اين آيه نيز دلالت روشنى بر وجوب جهاد ابتدايى به معناى خاص ; يعنى وادار كردن مشركان به اسلام ندارد.

آيهء سوم

(كتب عليكم القتال و هو كره لكم و عسى ان تكرهوا شيئاً و هو خيرلكم و عسى ان تحبوا شيئاً و هو شرّلكم و الله يعلم و انتم لا تعلمون ).[3]
يكى ديگر از آياتى كه براى وجوب جهاد ابتدايى مورد استناد قرار گرفته , اين آيه است .[4]برخى از فقيهان آيه را مطلق دانسته اند كه لازمه اش وجوب قتال ابتدايى با كفار است .[5]
ولى آيا واقعاً اين آيه اطلاق دارد؟ يكى از شرايط اطلاق كلام آن است كه متكلم در مقام
بيان باشد, طبعاً در چنين مقامى اگر قيد و خصوصيتى در سخن نبود, مى فهميم كه كلام مطلق است . آيا خداوند در اين آيه در مقام بيان بوده تا همهء اقسام جهاد ابتدايى و همهء اقسام جهاد دفاعى را شامل شود؟
تعليلى كه در آيه آمده , چنين است :
با آن كه قتال خوشايند شما نيست , ولى بر شما واجب شده , زيرا ممكن است چيزى خوشايند شما نباشد, ولى خير شما در انجام آن كار باشد, چنان كه ممكن است چيزى خوشايند و مطلوب شما باشد, ولى چون در واقع به ضرر شماست , خداوند آن را بر شما ممنوع كرده باشد. خداوند از خير و شر آگاه است و شما آگاه نيستيد.[1]
اشكال : اساساً جهادى كه خير آن براى مردم روشن نيست و نيازمند تذكر و يادآورى است , جهاد ابتدايى است و الا خير بودن جهاد دفاعى واضح است و اصلاً نيازى به يادآورى ندارد. پس , از تعليل در آيه بر مى آيد كه اساساً مقصود از «قتال», قتال ابتدايى است و الا قتال دفاعى حتى نياز به تشريع از جانب شارع ندارد و عقل آدمى لزوم و وجوب آن را درك مى كند.
پاسخ : جهاد دفاعى منحصر به دفاع از جان و مال و ناموس نيست كه خير بودن آن واضح و آشكار باشد و عقل , لزوم و ضرورتش را به روشنى درك كند. دفاع از كيان اسلام , سرزمين هاى اسلامى , جان و مال مسلمانان ديگر در اقصى نقاط جهان نيز از اقسام جهاد دفاعى هستند, ولى خير بودن آن ها آن قدر روشن نيست كه نيازمند تذكر و تشريع از جانب خداوند نباشد.
از اين رو, استناد به تعليل در آيه براى وجوب قتال , نمى تواند اختصاص آيه را به جهاد ابتدايى ثابت كند, آيه اعم از دفاعى و ابتدايى است .
افزون بر آن , اگر آيه مخصوص جهاد ابتدايى هم باشد, چون جهاد ابتدايى در قرآن كريم اقسامى دارد ـ كه بعد از اين بيان خواهد شد ـ از اين آيه بر نمى آيد كه كدام قسم مورد نظر است و اگر همهء اقسام آن هم مورد نظر باشد, هدف و فلسفهء آن را بيان نمى كند. بايد با مراجعه به آيات ديگر و نيز احاديث , فلسفه و غايت جهاد ابتدايى را به دست آورد.
آيا از اين آيه مشروعيت جهاد ابتدايى مصطلح ; يعنى جهاد براى وادار كردن مشركان به
اسلام , استفاده مى شود؟ به نظر مى رسد كه آيه در چنين معنايى ظهور ندارد. حتى اگر آيه در مقام بيان بوده و اطلاق داشته باشد, به وسيلهء آيات ديگر, كه جهاد با مشركان را به قيودى مقيد كرده , تقييد مى شود. گذشته از اين كه آيات بعدى در همين سوره , به تنهايى اطلاق آن را تضعيف مى كند و نيازى به آيات ديگر در سوره هاى مختلف قرآن نيست , چون مربوط به مشركانى است كه با مسلمانان سرستيز دارند.

آيهء چهارم

(فقاتل فى سبيل الله لاتكلف الا نفسك و حرض المؤمنين , عسى الله ان يكفّ بأس الذين كفروا و الله اشد بأساً و اشدّ تنكيلاً).[1]
آيه شريفه پس از جنگ احد و در ماجراى غزوهء بدر صغرا نازل شده است , وقتى ابوسفيان در اُحُد از حضور در موسم بدر صغرا ـ بازارى در ذى قعده ـ براى جنگ با مسلمانان خبر داد, پيامبر مردم را به جهاد با مشركان فراخواند, ولى با بى ميلى آنان روبه رو شد, اين آيه نازل شد و پيامبر را مأمور قتال در راه خدا نمود, هر چند يكّه و تنها. از اين رو, بعضى از مفسران اين دستور را مخصوص پيامبر دانسته اند كه به تنهايى موظف به قتال با مشركان بود, در حالى كه مسلمانان چنين وظيفه اى ندارند. البته موظف بود مؤمنان را به قتال تشويق كند.[2]
برخى از علما معتقدند كه عموم تعليل در آيه شريفه ـ كفّ بأس كافران ـ كه علت قتال شمرده شده , اشعار دارد كه حكم قتال با مشركان نيز عام است و اختصاص به قتال دفاعى ندارد و قتال ابتدايى را هم شامل مى شود. چون قدرت كفار تضعيف نمى شود مگر با تطهير زمين از لوث و ناپاكى و نجاست كفار و فتنه آنان.[3]
ولى به نظر مى رسد كه تعليل آيه ـ يعنى جلوگيرى از قدرت كفار از جانب خداوند ـ پيوند روشنى با جهاد ابتدايى به معناى مصطلح آن , كه به منظور دعوت كفار به اسلام انجام مى گيرد, ندارد. بلكه از تعليل آيه وجوب جهاد ابتدايى با هدف «شكستن صولت كفار و كاهش قدرت و به ضعف كشاندن ايشان» استفاده مى شود. بنابراين اگر مسلمانان با كافران جنگيدند و آنان
را شكست دادند, وجود اقليتى كافر كه در ضعف كامل به سر ببرند, با هدف اين آيه كاملاً سازگار است .
پس از آيه شريفه , وجوب «جهاد ابتدايى على الاسلام» استفاده نمى شود, بلكه تنها وجوب جهاد ابتدايى براى تسلط بر كافران و شكستن قدرت آنان , به گونه اى كه سدى در راه تحقق اهداف اسلام نباشند, استفاده مى شود.

آيهء پنجم

(فليقاتل فى سبيل الله الذين يشرون الحياة الدنيا بالآخرة و من يقاتل فى سبيل الله فيقتل او يغلب فسوف نؤتيه اجراً عظيما. و مالكم لاتقاتلون فى سبيل الله و المستضعفين من الرجال و النساء والولدان الذين يقولون ربنا اخرجنا من هذه القرية الظالم اهلها و اجعل لنا من لدنك ولياً و اجعل لنا من لدنك نصيرا)[1]
آيه نخست يادآور اين معناست كه كسانى كه خواهان سعادت اخروى بوده و حاضر به مبادلهء زندگى دنيوى با زندگى اخروى هستند, بايد در راه خدا قتال كنند. سپس اجر و پاداش كسانى را كه در راه خدا مى جنگند, به شهادت رسيده يا پيروز مى شوند, متذكر مى شود. برخلاف نظر بعضى از فقها,[2] اين آيه هر چند بر «وجوب قتال» دلالت دارد, اما جهاد ابتدايى به معناى مصطلح ـ جهاد على الاسلام ـ از آن استفاده نمى شود.
در آيه دوم مسلمانان را سرزنش مى كند كه چرا در راه خدا و نجات مستضعفان نمى جنگيد, آنان كه به درگاه خدا استغاثه مى كنند كه «پروردگارا! ما را از اين سرزمينى كه اهالى اش ستم گرند, نجات ده و ولى و سرپرست و ياورى از جانب خود براى ما قرار ده .»
نكاتى كه از اين آيه استفاده مى شود, عبارتند از:
1. به تناسب شأن نزول آيه كه مربوط به مسلمانان مكه است كه اجازهء هجرت به آنان نمى دادند, بر مسلمانان واجب است براى نجات كسانى كه در دارالكفر ـ به استضعاف كشيده شده اند, بجنگند. در آيه شريفه «وجوب قتال» دائر مدار «استضعاف» قرار گرفته , اگر جمله ء بعدى (الذين يقولون ...) نبود, چنين استظهار مى شد: حتى اگر اين گروه غيرمسلمان و مشرك هم باشند, بايد براى نجات شان از استضعاف جنگيد, ولى از اين جمله كه به معرفى
آنان پرداخته , بر مى آيد كه موحدند و به درگاه خدا استغاثه مى كنند. پس شرط تكليف اين نيست كه آن گروه مستضعف حتماً مسلمان باشند, همين كه موحد باشند, كافى است ;
2. وجوب قتال براى نجات آنان دائرمدار «يارى طلبيدن آنان از مسلمانان» نيست , همين كه گروهى در استضعاف به سر برده و از خداوند طلب يارى نمايند, كافى است كه اين تكليف برعهدهء مسلمانان قرار گيرد;
3. وجوب قتال مشروط به اين نيست كه مستضعفان تحت ظلم و ستم اهالى آن شهر قرار گيرند, همين كه اهالى آن شهر ظالم و ستم گر باشند, هر چند در حق ديگران ستم نمايند, كافى است , مگر آن كه از به استضعاف كشيده شدن آنان برآيد كه تحت ظلم و ستم قرار دارند;
4. گويا اين تكليف , يك وظيفهء انسانى و عقلانى است و لسان آيه (مالكم لاتقاتلون ...) به گونه اى است كه مسلمانان را به يك وظيفه انسانى و عقلانى ارشاد مى كند, چرا كه همراه با توبيخ است , گويا نيازى به دستور شرع در اين زمينه نيست و به حكم عقل اين تكليف برعهدهء مسلمانان است و ظاهراً عقل اقدام براى نجات مظلومان و مستضعفان را مشروط به شرطى نمى داند.
پس اين آيه با وجوب جهاد ابتدايى مصطلح ارتباطى ندارد و نمى تواند دليلى بر «جهاد ابتدايى على الاسلام» باشد, بلكه بر «وجوب جهاد ابتدايى آزادى بخش» دلالت دارد كه يكى از اقسام جهاد ابتدايى در قرآن كريم است .

آيهء ششم

(يا ايها الذين امنوا اذا ضربتم فى سبيل الله فتبينوا و لاتقولوا لمن القى اليكم السلام لست مؤمناً تبتغون عرض الحياة الدنيا فعند الله مغانم كثيرة, كذل كنتم من قبل فمنَّ الله عليكم فتبينوا ان الله كان بما تعملون خبيراً)[1]
منظور از «ضرب» در آيه , حركت در زمين و مسافرت است و مقيد كردن آن به «سبيل الله» بر «خروج براى جهاد» دلالت مى كند. مقصود از «تبّين» نيز تحقيق براى تشخيص مؤمن از كافر است . و قرينهء اين معنا (لاتقولوا لمن القى اليكم السلام لست مؤمناً) است . منظور از «القاى سلام» نيز سلام كردن و درود فرستادن مانند سلام كردن مؤمنان به يكديگر است .
آيه مباركه با آن كه همراه با موعظه و نوعى توبيخ است , اما صراحت ندارد كه
مؤمنى ,شخصى را كه ايمان آورده بود, به گمان اين كه قلباً مؤمن نشده , كشته و سپس اين آيه نازل شده باشد. بلكه تنها ظهور در اين معنا دارد كه بعضى از مؤمنان , برخى ازمشركان را كه به آنان مثل مؤمنان سلام كرده اند, به سبب عدم اعتماد به آنان و به گمان آن كه از ترس جانشان اظهار ايمان مى كنند, كشته اند. آيه به مؤمنان هشدار مى دهد كه همان اسلام ظاهرى كافى است و شما موظف به ايمان قلبى آنان نيستيد و امر قلوب به خداوند مربوط مى شود.
سپس مى افزايد: بى اعتنايى شما به ايمان ظاهرى مشركان مثل آن است كه به طمع غنيمت آن ها را بكشيد, در حالى كه اين ويژگى مربوط به پيش از ايمان آوردن شماست كه به دنيا طمع داشتيد, ولى اكنون كه خداوند بر شما منت نهاد, بايد تحقيق كنيد كه آن ها راست مى گويند يانه ؟ [1]
احتمال ديگر آن است كه شما نيز در اوايل امر كافر بوديد, سپس ايمان آورديد وازترس كفار ايمان خود را پنهان مى داشتيد و به مرور زمان اظهار كرديد و ايمانتان تقويت شد.[2]
دربارهء شأن نزول آيه ماجرايى نقل شده , هر چند از نظر افراد ماجرا خالى از ابهام نيست . پيامبر اكرم‏(ص) پس از جنگ خيبر اسامة بن زيد را همراه با لشكرى به سراغ بعضى از قُراى يهود, نزديك فدك فرستاد تا آنان را به اسلام دعوت كنند. مردى با شنيدن اين خبر اموال و اهل و عيالش را در ناحيه اى كوهستانى جمع كرد و شهادتين گفت . اسامه به او برخورد كرد, طعنى بر وى زد و او را كشت و بعد از بازگشت ماجرا را براى پيامبر تعريف كرد. حضرت فرمود: «قتلت رجلا شهد ان لا اله الا الله و انى رسول الله ؟!» يعنى آيا فردى را به قتل رساندى كه شهادت به توحيد الهى و نبوت من داده بود؟
اسامه پاسخ داد: اى رسول خدا! او براى نجات جانش شهادتين را بر زبان جارى كرد. حضرت فرمود: «تو نه پرده از قلب او كنار زدى و نه آن چه بر زبانش جارى شد, پذيرفتى و نه آن چه در نفس او بود, دانستى .»
اسامه سوگند خورد كه پس از آن احدى را كه شهادتين گفته باشد, نكشد و با همين استدلال در زمان خلافت على‏(ع) در ركاب آن حضرت در جنگ ها حضور پيدا نكرد.[3]

چگونگى استدلال به آيه

اگر (سلام ) نشانهء اسلام آوردن باشد و كشتن چنين افرادى مجاز نباشد, معلوم مى شود كه آيه غايت قتال را «اسلام آوردن» دانسته ; يعنى تا مسلمان نشده اند, محكوم به قتلند. پس يكى از اقسام جهاد با مشركان , جهاد ابتدايى مصطلح ; يعنى جهاد براى اسلام آوردن مشركان است . چون اگر غايت جهاد «اسلام آوردن مشركان» باشد, تا غايت تحقق نيابد, جنگ ادامه خواهد داشت .[1]

نقد و بررسى

اگر اين استدلال , تمام باشد, «سلام كردن» خصوصيتى نخواهد داشت , بلكه هر سخن و رفتارى كه از سوى مشركان ابراز شود كه نشانهء اسلام آوردن آن هاست , كافى خواهد بود و نمى توان آنان را به قتل رساند.
ولى در بارهء اين استدلال دو نكته قابل دقت و تأمل است : اول آن كه , در آيه شريفه احتمال ديگرى هم وجود دارد و آن اين كه «القاى سلام» به معناى اعلان آمادگى براى صلح باشد. سلام در لغت به معناى صلح است . بنابر برخى از قرائت ها هم (سَلَم ) است كه به معناى صلح مى باشد.[2] بنا بر اين معنا, اگر كافران براى صلح اعلان آمادگى كردند, نمى توان گفت : شما ايمان نداريد و محكوم به قتل مى باشيد, بايد به درخواست صلح آنان توجه كرد و تحقيق نمود كه در درخواست خود صادقند يا نه . پس «درخواست صلح و تسليم شدن» نيز براى در امان بودن مشركان كافى است و ضرورت ندارد كه براى حفظ جانشان حتماً مسلمان شوند. با وجود اين احتمال , استدلال به آيه با دشوارى روبه رو خواهد شد. گفتنى است كه اين احتمال با شأن نزول آيه ناسازگار است .
دوم آن كه , آيا مى توان جهاد ابتدايى به معناى مصطلح را با چنين تعبيرات كنايى در قرآن اثبات كرد؟
آيا براى چنين مسأله مهمى كه مسلمانان بتوانند براى دعوت كفار به اسلام بجنگند, نبايد به سراغ دلايل روشن ترى رفت ؟! آن چه از اين آيه استفاده مى شود, آن است كه اگر يكى از مشركان در جنگ از اردوگاه مشركان گسست و به اردوگاه مسلمانان پيوست , بايد نسبت به صداقتش تحقيق كرد و نبايد فوراً به او گفت , تو دروغ مى گويى و او را به قتل رساند. از اين
بيان بر نمى آيد كه غايت قتال با مشركان لزوماً «اسلام آوردن» آن هاست . بلكه اگر مشركى از شرك و بت پرستى دست كشيد و ايمان آورد, نمى توان او را به قتل رساند. اين بيان منافاتى با اين مطلب ندارد كه هدف از جهاد ابتدايى مسلمان شدن آن ها نباشد, بلكه اهداف ديگرى مثل نجات مظلومان و مستضعفان , حاكميت اسلام در سرزمين هاى مختلف و يا پايان دادن به فتنه گرى مشركان كينه توز باشد; هرگاه مشركى اسلام آورد, به معناى رو آوردن به دامن اسلام و ترك اعمال و رفتار گذشته است و قهراً جان و مالش در امان خواهد بود.

آيهء هفتم

(برائة من الله و رسوله الى الذين عاهدتم من المشركين فسيحوا فى الارض اربعة اشهر و اعلموا انكم غير معجزى الله و ان الله مخزى الكافرين . و اذان من الله و رسوله الى الناس يوم الحج الاكبر, ان الله برى من المشركين و رسوله , فان تبتم فهو خير لكم و ان توليتم فاعلموا انكم غير معجزى الله و بشر الذين كفروا بعذاب اليم . الا الذين عاهدتم من المشركين ثم لم ينقصوكم شيئاً و لم يظاهروا عليكم احداً فاتمّوا اليهم عهدهم الى مدّتهم ان الله يحب المتقين .)[1]
اين آيات پس از بازگشت پيامبر از غزوهء تبوك و در سال نهم هجرى نازل شد. گفته شده كه پيامبر پيش از نزول اين آيات با مشركانى كه با آن حضرت سر ستيز نداشتند, جنگ نكرده بود;[2] ولى اين آيات اعلان جنگ به همهء مشركان است .
آيهء نخست , برائت از «مشركان معاهد» است . مشركانى كه با مسلمانان «پيمان عدم تعرض» بسته بودند.
آيهء دوم , بيان فرصت چهار ماهه به آنان است كه بدانند پس از چهار ماه عهد و پيمانى ميان خدا و رسول او با مشركان نيست و «پيمان ترك مخاصمه» به پايان مى رسد.
در آيهء سوم , برائت خدا و رسول او از مشركان در روز «حج اكبر» از جانب خدا و رسول او به اطلاع مردم مى رسد. برخى از مفسران , آيه نخست را اعلان برائت از «مشركان معاهد» و اين آيه را اعلان برائت از «همهء مشركان» دانسته اند و آيهء چهارم را كه مشركان معاهد پيمان شكن را استثنا كرده , قرينهء اين تفسير دانسته اند.[3]
ولى اين تفسير صحيح به نظر نمى رسد; زيرا:
اولاً: آيه نخست فقط برائت خدا و رسول او را از مشركان معاهَد بيان مى كند, ولى در آيه ء سوم سخن از «اعلان برائت» در روز معينى به مردم است . معلوم مى شود همان حكم مطرح شده در آيهء نخست در اين روز به اطلاع مردم مى رسد تا گمان نكنند كه خدا و رسول او بدون اطلاع به مشركان , پيمان هاى گذشته را تمام شده دانسته و آن را نقض كرده اند.[1]
ثانياً: «ال» در المشركين در آيهء سوم «ال» عهد ذكرى است ; يعنى همان مشركان معاهد كه در آيه نخست مورد بحث بودند.[2]
ثالثاً: آيهء چهارم «مشركان معاهد» را از «همهء مشركان» استثنا نكرده , بلكه «مشركان معاهدى را كه نقض پيمان نكرده و دشمنان مسلمانان را يارى ننموده اند» از «مشركانِ معاهد», كه در آيات پيشين از آنان اعلان برائت شده , استثنا كرده است . اين گروه از مشركان به سبب وفادارى بر پيمان تا پايان مدت قرارداد مورد تعرض قرار نمى گيرند.
رابعاً: مشركان غيرمعاهد از ابتدا پيمانى با مسلمانان نبسته بودند تا خدا و رسول او از اتمام عهد و پيمان سخن بگويند. لذا به نظر مى رسد اصلاً در اين آيات حكم مشركان غيرمعاهد ـ كه در مناطق مختلف سرزمين حجاز سرگرم زندگى خود بودند ـ مطرح نيست . حكم اين دسته از مشركان ـ كه ممكن است مشركانى باشند كه با مسلمانان سر جنگ داشته , ولى پيمان ترك مخاصمه اى هم امضا نكرده اند و ممكن است مشركانى باشند كه اساساً سرگرم زندگى خويش اند و كارى با مسلمانان و دين آنان ندارند ـ بايد از آيات ديگر استفاده شود.
اگر گفته شود: «وقتى از مشركان معاهد پيمان شكن اعلان برائت شود, از مشركان غيرمعاهدى هم كه با مسلمانان سر جنگ دارند, به طريق اولى مى توان اعلان برائت كرد و احكام آيات مورد بحث را دربارهء آنان هم جارى دانست» اين سخن قابل مناقشه است ; زيرا از شدت احكامى كه در اين آيات مشاهده مى شود, بر مى آيد كه «مشركان معاهد, ولى پيمان شكن» داراى احكام ويژه اى هستند كه ساير مشركان از چنان احكام شديدى برخوردار نيستند, به ويژه اگر جايگاه عهد و پيمان و ضرورت پاى بندى به آن و حرمت شديد
هدف از جهاد در منطق قرآن كشتن آنان نيست , بلكه هدايت آن هاست . حتى اگر با شنيدن سخن الهى مسلمان نشدند, نبايد آنان را به اسلام آوردن مجبور كرد يا به قتل رساند, بلكه بايد به محل امن خودشان باز گرداند تا تصميم خود را بگيرند.

پيمان شكنى را در منطق قرآن و اسلام [1] مورد توجه قرار دهيم .

از اين كه دربارهء مشركان معاهد وفادار به عهد و پيمان نيز دستورداده شده تا پايان مدت پيمان بدان احترام بگذاريد, نمى توان استفاده كرد كه پس از تمام شدن مدت پيمان همان احكامى كه در موردمشركان معاهد پيمان شكن جارى است , در مورد آنان هم اجرا شود.چرا كه اولاً: از (فاتمّوا اليهم عهدهم الى مدتهم) بر نمى آيد كه پس ازاتمام مدت با آنان چه كنيم . ثانياً: محكوم كردن اين گروه به همان احكام سختى كه دربارهء مشركان پيمان شكن وارد شده , معقول به نظرنمى رسد. اگر اين گروه هم داراى همان احكام باشند, چه تفاوتى با آن گروه خواهند داشت ؟ فقط فرصت بيشترى به آنان داده شده است .
در آيه پنجم اين سوره مى فرمايد:
(فاذا انسلخ الاشهر الحرم فاقتلوا المشركين حيث وجدتموهم و خذوهم واحصروهم و اقعدوا لهم كل مرصد فان تابوا و اقاموا الصلاة و آتوا الزكاة فخلّوا سبيلهم ان الله غفور رحيم )[2]
معمولاً براى آن كه گفته شود از غير اهل كتاب جزيه دريافت نمى شود, به اين آيه استدلال مى شود. اما به نظر مى رسد از اين آيه استفاده نمى شود كه همهء مشركان را هر جا يافتيد, بكشيد و بگيريد واسير كنيد و در كمين آنان بنشينيد. گرچه «جمع محلّى به ال» مفيدعموم است , اما «ال» در آيه , ظاهراً عهد ذكرى است و سخن از همان مشركانى است كه در آيات پيشين از آنان سخن گفته شده ; يعنى مشركان طرف قرارداد, ولى پيمان شكن.[1]
ولى همين مشركان اگر توبه كردند و اقامه نماز نمودند و زكات پرداختند, رهايشان كنيد كه خداوند آمرزندهء مهربان است . در اين باره , بعد از اين سخن گفته خواهد شد.

آيهء بعدى :

(و ان احد من المشركين استجارك فاجره حتى يسمع كلام الله ثم ابلغه مأمنه ذل بانهم قوم لايعلمون )[2]
از اين آيه استفاده مى شود اگر در ميان مشركان فردى بخواهد به شما پناهنده شود ,به او پناه دهيد تا سخن خدا را بشنود, سپس او را به مأمن و پناهگاهش برگردانيد, چون آنان قوم نادانى هستند.
باز هم مراد از مشركان در اين آيه , همان مشركان معاهدپيمان شكن هستند كه در آيات قبلى حكمشان مشخص شد.
در عين حال به افرادى از اين گروه كه به شما پناه مى آورند, پناه دهيد. معلوم مى شود كه هدف از جهاد در منطق قرآن كشتن آنان نيست , بلكه هدايت آن هاست . حتى اگر با شنيدن سخن الهى مسلمان نشدند, نبايد آنان را به اسلام آوردن مجبور كرد يا به قتل رساند, بلكه بايد به محل امن خودشان باز گرداند تا تصميم خود را بگيرند. معلوم مى شود كه مشرك پس از شنيدن سخن خداوند بايد با ارادهء خودتصميم بگيرد كه ايمان آورد يا در شرك باقى بماند.[3]
اگر غايت جهاد ابتدايى «اسلام آوردن مشركان» باشد ـ هر چند به سبب ترس از كشته شدن ـ معنا ندارد به كافرى كه مسلمانان نسبت به او تعهدى ندارند, و جان و مالش , به دليل آن كه از مشركان معاهدپيمان شكن است , هدر مى باشد, اعتماد كرده و پناه داده شود تا سخن حق را بشنود و پس از آن هم وادار به اسلام آوردن نشود, بلكه به پناهگاهش باز گردانده شود.
برخى از محققان اين احتمال را مطرح كرده اند كه چون قرآن اين رفتار را با مشركان به جهالت آنان معلل ساخته (ذلك بانّهم قوم لا يعلمون) معلوم مى شود كه مشركان آگاه از پيام الهى و عنود و لجوج مشمول اين حكم نمى شوند و نمى توان به درخواست پناه آنان پاسخ مثبت داد.[1]
در آيه بعدى بار ديگر بر برائت از مشركان پيمان شكن تأكيد كرده و تنها مشركان وفادار به پيمان را استثنا مى كند:
(كيف يكون للمشركين عهد عندالله و عند رسوله الا الذين عاهدتم عندالمسجد الحرام فما استقاموا لكم فاستقيموا لهم ان الله يحب المتقين )[2]
اين آيه هرگونه ابهامى را برطرف مى سازد و فلسفهء برائت از مشركان را بازگو مى كند. چگونه خداوند و رسول او مى توانند هم چنان بر عهد و پيمان با مشركان باقى بمانند؟ كسانى كه اگر بر شما پيروز شوند, نه ملاحظهء خويشاوندىِ با شما را مى كنند, و نه ملاحظه پيمان را, با زبانشان شما را خشنود, ولى دلهايشان از شما روگردان است و بيشترشان فرمانبردارنيستند. در عين حال آنان را كه در كنار مسجد الحرام با مسلمانان پيمان بستند و بدان وفادارند, استثنا مى كند.
اين آيه و آيات بعدى نيز شاهدى است بر اين كه آيات , حكم مشركان پيمان شكن را مطرح كرده است .
در آيات بعدى به حالات روحى مشركان پيمان شكن اشاره مى كند كه در صورت پيروزى بر مسلمانان نه به رابطه خويشاوندى خود با مسلمانان اهميتى مى دهند و نه به عهد و پيمانى كه با آنان بسته اند, وفادار مى مانند, چرا كه اكثر آنان فاسق و پيمان شكنند. به بهاى اندكى مانع گسترش دين خدا مى شوند.
آن گاه در پايان آيه دهم آنان را متجاوز معرفى مى كند (اولئك هم المعتدون)
اين جمله تفسير همهء آياتى است كه پيش از اين به تبيين حالات روحى و اعمال و رفتار مشركان پرداخته و معنا و مفهوم آن اين است كه گمان نكنيد كه اگر پيمان ها را تمام شده اعلان
كنيد, به آنان تجاوز كرده ايد, بلكه آنان در حق شما تعدى و تجاوز نموده اند, چرا كه بغض و دشمنى شما را در دل داشته و اكثر آنان مانع راه خدا هستند و به رابطهء خويشاوندى و عهد و پيمانى كه با شما بسته اند, بى اعتنايند.[1]
در آيه بعدى مى فرمايد:
(فان تابوا و اقاموا الصلاة و اتوا الزكاة فاخوانكم فى الدين و نفصل الايات لقوم يعلمون . و ان نكثو ايمانهم من بعد عهدهم و طعنوا فى دينكم فقاتلوا ائمة الكفر, انّهم لاأيمان لهم , لعلّهم ينتهون )[2]
بر اساس آيه نخست «توبه كردن مشركان و اقامهء نماز و پرداخت زكات» سبب مى شود كه آنان برادران دينى مسلمانان شوند و احكام مذكور در آيات قبلى دربارهء آنان جارى نشود. مفسران , توبه مشركان را به «ايمان آوردن ايشان» تفسير كرده اند, يعنى اگر هدف از جهاد كه مسلمان شدن مشركان است , محقق شد, ادامهء جهاد واجب نخواهد بود.
در آيه سوم اين سوره (فان تبتم فهو خير لكم ) و آيهء پنجم (فان تابوا و اقاموا الصلاة و اتوا الزكاة فخلّوا سبيلهم ) و آيهء يازدهم (فان تابوا و اقاموا الصلاة و اتوا الزكاة فاخوانكم فى الدين ) از بازگشت مشركان سخن گفته شده ; در آيه نخست , توبه را «خير و صلاح آنان» شمرده , در آيه دوم توبه و اقامه نماز و پرداخت زكات را شرط «رها كردن آنان» دانسته , يعنى ديگر آنان را نكشيد, اسير و محاصره نكنيد و در كمين شان ننشينيد, و در آيه سوم توبه و اقامهء نماز و پرداخت زكات را سبب «به وجود آمدن اخوت و برادرى دينى با مسلمانان» شمرده است .
معمولاً مفسران توبه را «ايمان آوردن» مشركان تفسير كرده اند,[3] نه صرفاً دست برداشتن از اعمال و رفتار كينه توزانه نسبت به مسلمانان مثل نقض پيمان , دشمنى , آزار و اذيت و... و شاهد اين تفسير را به پاداشتن نماز و پرداخت زكات دانسته اند.

نقد و بررسى

آيه نخست نمى تواند دليلى بر جهاد ابتدايى به معناى خاص باشد. آيه سوم نيز هر چند[3] التبيان، ج 5، ص 180؛ مجمع‏البيان، ج 3، ص 7؛ الميزان، ج 9، ص 153؛ ناصر مكارم شيرازى، تفسير نمونه، ج 7، ص 293؛ طبرسى در جوامع الجامع، ج 2، ص 40، توبه را بازگشت از كفر و نقض عهد تفسير كرده است
توبهء آنان را «ايمان آوردن و اقامه نماز و پرداخت زكات» دانسته , ولى آن را سبب ايجاد اخوت دينى شمرده است . يعنى اگر مشركان ـ مورد بحث در آيات پيشين ـ توبه كنند و اسلام آورند, با مسلمانان برادر دينى بوده و از حقوق يكسانى برخوردار خواهند شد. حال اگر مشركان عنود تنها از عناد و دشمنى با مسلمانان دست بردارند و سرگرم زندگى خود شوند, طبعاً برادر دينى مسلمانان نخواهند بود, اما لزوماً مجازات شان كشته شدن نيست .
اما آيه دوم ,كه به دنبال دستورِ قتل مشركان و اسير و محاصره و در كمين آنان نشستن آمده است , مى فرمايد: «اگر توبه كردند و.... رهايشان كنيد.» براى آن كه مسلمانان گمان نكنندكه مشركان به سبب اعمال و رفتارشان استحقاق مرگ و اسارت را دارند, حتى اگرمسلمان شوند. اين آيه نازل شده است كه اگر اسلام آورند, خداوند گناهان آن ها را مى آمرزد. (ان الله غفور رحيم)
با توجه به توضيحاتى كه پيش از اين دربارهء آيات نخست سورهء توبه ارائه كرديم , مى توان اين آيه را چنين معنا كرد كه مشركان پيمان شكن را كه با شما دشمنى مى ورزند پس از پايان مهلت چهارماهه هر جا يافتيد بكشيد, اسير كنيد و محاصره نماييد و در كمين شان بنشينيد. و اگر توبه كردند رهايشان كنيد. اينان تا ايمان نياورده اند, مجازات شان همين است .
اولاً: معناى اين سخن اين نيست كه با هر كافر و مشركى بايد جنگيد تا مسلمان شود. شايد اسلام آوردن فقط غايت جنگ با مشركان عنودى باشد كه پيمان شكنى مى كنند, به فتنه گرى مشغول هستند و... .
ثانياً: اين آيه با آياتى كه قبلاً ـ به نظر مفسران ـ بر اسلام ظاهرى به منزلهء غايت جهاد ابتدايى دلالت مى كرد,[1] منافات دارد. چون در اين آيه «اسلام آوردن و اقامه نماز و پرداخت زكات» مشروط دانسته شده ; از اين رو, مفسران در صدد توجيه برآمده و اسلام ظاهرى را كافى شمرده اند و اقامه نماز و پرداخت زكات را به منزلهء شاهدى بر مسلمان شدن دانسته اند, نه به منزلهء اين كه خودشان مستقلاً شرط باشند. يا پذيرفتن اين دو فريضه را كه از اركان اسلام است , لازم شمرده اند, نه حتماً عمل كردن به آن ها را.[2] هر چند عالمان اهل سنت با استناد به اين آيه مسلمان شدن و نماز خواندن و زكات دادن را لازم دانسته و شرط توبه دانسته اند.[3]
ثالثاً: در آيه شريفه , اين گروه از مشركان محكوم به قتل , اسارت , محاصره و دستگيرى شده اند, ولى اگر توبه كردند, رهايشان كنيد يعنى نكشيد, اسير نكنيد, محاصره و دستگيرشان ننماييد. اساساً اگر فلسفه جهاد ابتدايى مسلمان كردن مشركان باشد, دستگيرى و اسير كردن آنان چه وجهى دارد؟ بايد يا مسلمان شوند يا كشته ; فرض ثالثى وجود ندارد. ولى در اين آيه دستگيرى و اسارت نيز به منزلهء فرض سوم مطرح شده , معلوم مى شود كه هدف پايان دادن به فتنه گرى مشركان , پيمان شكنى و رفتارهاى ستيزه جويانهء آنان است كه يا با مسلمان شدن پايان مى يابد يا با كشته شدن يا با دستگيرى و به اسارت درآمدن . و اين همه , مجازات «مشركان معاهد ولى پيمان شكن» است , نه «مشركان معاهد, ولى وفادار به پيمان» و نه «مشركان غيرمعاهد ولى غير محارب با مسلمانان».
بنابراين اگر آيه بر جهاد ابتدايى به معناى خاص هم دلالت كند, تنها جهاد با مشركان معاهد, ولى پيمان شكن را مى رساند كه يا بايد مسلمان و اهل نماز و زكات شوند تا مطمئن شويم از اردوگاه شرك خارج شده اند يا اسير شوند و يا كشته , تا شرّشان از سر مسلمانان كوتاه گردد.
در آيهء بعدى مى فرمايد:
(و ان نكثوا ايمانهم من بعد عهدهم و طعنوا فى دينكم فقاتلوا ائمة الكفر انهم لاايمان لهم لعلهم ينتهون )
در اين آيه پيمان شكنى مشركان پس از پيمان بستن و طعن زدن به دين مسلمانان , مجوز قتال با سران كفر دانسته شده , چرا كه آنان معمولاً طرف قرارداد بوده و وفادارى يا بى وفايى نسبت به پيمان , به تصميم آنان بستگى دارد. از جملهء (لعلهم ينتهون) فهميده مى شود كه پيكار با سران كفر و شرك به منظور وادار كردن آنان به رعايت عهد و پيمان و بازداشتن ايشان از ضربه زدن به اسلام و مسلمانان است .
در آيه بعدى مسلمانان را به جنگ با مشركان پيمان شكن تشويق مى كند و بار ديگر اعمال نارواى آنان را يادآور مى شود و شكست و ذلت آنان را نويد مى دهد.

نتيجه گيرى

تاكنون در هيچ يك از آيات مطرح شده , وجوب جهاد به منظور دعوت كافران به اسلام را « دعوت مشركان به دامن اسلام» يك تكليف است و «جهاد با آنان» تكليف ديگرى است كه هر كدام سازوكار و فلسفهء خود را دارد.
مشاهده نكرديم , به اين معنا كه بر مسلمانان واجب باشد صرفاً به منظور دعوت مشركان به اسلام جهاد كنند و اگر نپذيرفتند آنان را به قتل برسانند. اصولاً «دعوت مشركان به دامن اسلام» يك تكليف است و «جهاد با آنان» تكليف ديگرى است كه هر كدام سازوكار و فلسفه ءخود را دارد. جهاد با مشركان به منظور نجات محرومان و مستضعفان از تحت سلطهء آنان , به منظور رفع فتنه گرى و دشمنى آنان با اسلام ومسلمين و به منظور بسط و گسترش حاكميت سياسى اسلام با همه ءشؤونش از آيات قرآن استفاده مى شود و ترديدى در وجوب آن نيست . چنان چه دعوت به اسلام نيز تكليف ديگرى است كه از آيات قرآن استفاده مى شود, هر چند به نوعى با بحث جهاد نيز ارتباط دارد,اما از حريم بحث فعلى خارج است .

چند آيهء متفاوت

در قرآن به برخى آيات بر مى خوريم كه مى تواند به منزلهء شاهد ومؤيد ما, بر برداشت از آيات پيشين باشد كه دليلى بر جهاد ابتدايى به معناى مسلمان كردن مشركان نداريم , هر چند وجوب جهاد ابتدايى به معناى عام آن از آيات استفاده مى شود. اين دسته از آيات با آيات پيشين تفاوت دارد. برخى از آيات قبلى بر وجوب جهاد ابتدايى به معناى عام آن دلالت مى كرد. مسلمانان به مقتضاى آن آيات وظيفه دارند با مشركان جهاد كنند, مظلومان و مستضعفان را از سلطه ءمشركان ستم گر نجات دهند, به فتنه گرى و كارشكنى هاى آنان درقبال مسلمانان پايان دهند, براى بسط و گسترش حاكميت اسلام باسردمداران كفر و شرك مبارزه نمايند.
اما در بعضى از آيات از صلح با كفار و مشركان سخن گفته شده كه در ظاهر با آيات دالّ بر وجوب جهاد ابتدايى متعارض مى نمايد.بررسى اين دسته از آيات در اين بحث ضرورى است .

آيهء نخست

(و ان جنحوا للسلم فاجنح لها و توكل على الله انه هو السميع العليم )[1]
اگر آنان به صلح تمايل پيدا كردند, تو نيز به صلح تمايل كن وبپذير و بر خدا توكل كن و بدان كه او شنواى داناست . بعضى ازمفسران معتقدند كه اين آيه به وسيلهء آيات برائت كه پس از فتح مكه نازل شده , نسخ گرديده است . آياتى مانند (فاقتلوا المشركين حيث وجدتموهم) كه دستور قتل مشركان را صادر كرده و (قاتلوا الذين لايؤمنون بالله و لا باليوم الآخر)[2] را كه دستور قتال با اهل كتاب راصادر نموده , و هر دو نيز اطلاق دارند, ناسخ اين آيه شمرده اند. برخى ديگر بر اين باورند كه پيامبر اكرم‏(ص) پس از نزول آيات برائت بامسيحيان نجران صلح كرد.
معلوم مى شود كه آيه مورد بحث با آيات برائت نسخ نشده , يا به اين دليل كه آيات برائت دربارهء برخورد مسلمانان با كفار و مشركان است و اين آيه كه به دنبال آيات مربوط به يهود آمده , مربوط به اهل كتاب است.[3]
و يا به اين دليل كه اساساً صلح با دشمن مسأله اى تحت اختياررهبر جامعهء اسلامى است كه هرگاه به مصلحت بداند, يا ضرورت پيش آيد, يا تعداد مسلمانان كم باشد, يا اميدوار به مسلمان شدن گروهى از دشمن باشد و يا..., مبادرت به صلح كند و نمى توان آيه رامنسوخ دانست .[4]
برخى ديگر از عالمان معتقدند كه آيات مربوط به جهاد در اسلام چند گروه اند كه در مراحل مختلف نازل شده اند:
يك دسته بر عدم مشروعيت جهاد دلالت مى كنند كه مربوط به سال هاى حضور مسلمانان در مكه و ماه هاى نخست حضورشان در مدينه است .
دسته دوم بر اذن و مشروعيت جهاد دلالت مى كنند تا مسلمانانى كه تحت ستم قرار گرفته اند, بتوانند از خود دفاع كنند.
دستهء سوم بر وجوب جهاد دفاعى دلالت دارند.
و دستهء چهارم كه پس از فتح مكه و قدرت يافتن مسلمانان نازل شده , بر وجوب جهاد ابتدايى دلالت دارند.
آيهء مورد بحث مربوط به مرحلهء سوم از مراحل چهارگانهء فوق است و با شروع مرحله ء چهارم زمان صلح با مشركان سپرى شده , بنابراين نيازى ندارد كه آيه را منسوخ بدانيم , بلكه از ابتدا حكم مطرح شده در آيه , موقت و محدود بوده است .[1]

نقد و بررسى

به نظر مى رسد اگر معتقد باشيم كه برخى از آيات پيشين بر وجوب جهاد ابتدايى على الاسلام دلالت دارند, در اين صورت اين آيه با آن آيات تعارض پيدا خواهد كرد, چرا كه معنا ندارد كه از يك سو مسلمانان موظف باشند با كافران و مشركان بجنگند تا مسلمان شوند و از سوى ديگر چنان چه آنان تقاضاى صلح كردند, موظف باشند, بپذيرند و صلح نمايند. اگر غايت جهاد ابتدايى صرفاً «اسلام آوردن كافران» باشد, معنا ندارد آنان به جاى مسلمان شدن درخواست صلح كنند و مسلمانان هم موظف به پذيرش صلح باشند, مگر آن كه مقصود از «تمايل به صلح» در آيه به معناى تسليم شدن و ايمان آوردن باشد, كه بعيد مى نمايد. از همين روست كه علما به فكر چاره افتاده و راه حل هايى ارائه كرده اند.
و اگر معتقد باشيم كه آيات پيشين هيچ كدام بر وجوب جهاد ابتدايى على الاسلام دلالت ندارند, هر چند بر وجوب جهاد ابتدايى به معناى عام آن دلالت مى كنند, در اين صورت در تبيين رابطهء اين آيه با آيات قبلى مى توان گفت :
اگر مسلمانان براى «نجات مستضعفان و ستم ديدگان» به جهاد با مشركان و ستم گران برخيزند, چنان چه آنان تقاضاى صلح كنند, بايد به تقاضايشان پاسخ مثبت داد, طبعاً تقاضاى صلح به معناى پايان دادن به ظلم و ستمشان خواهد بود و الا معقول نيست كه آنان هم چنان به
ظلم و ستم خود ادامه دهند و مسلمانان نيز با پذيرش تقاضاى آنان از هدف خود كه جهاد براى نجات ستم ديدگان است , صرف نظر نمايند.
و اگر جهاد ابتدايى با هدف «رفع موانع از دعوت اسلامى و بسط و گسترش حاكميت اسلام» باشد, در اين فرض نيز تقاضاى صلح به معناى برطرف كردن موانع و تن دادن به حاكميت اسلام خواهد بود و مسلمانان در اين فرض مى توانند پيشنهاد صلح را بپذيرند. چنان چه در روايتى از امام صادق‏(ع) دربارهء اين آيه پرسيدند كه «سلم» چيست ؟ فرمود: «الدخول فى امرنا».[1]
و اگر هدف از جهاد ابتدايى «پايان دادن به فتنه گرى و توطئه هاى مشركان عليه مسلمانان» باشد, طبعاً تمايل به صلح به معناى پايان دادن به فتنه گرى و توطئه خواهد بود و الا عاقلانه نيست كه آنان هم چنان مثل گذشته رفتار كنند و مسلمانان نيز با پذيرش صلح از هدف خود چشم بپوشند.
به نظر مى رسد با توجه به آيات قبلىِ اين سوره , كه در آن ها از مشركان مكه و نيز يهوديان عهدشكن سخن گفته شده , اين آيه در چنين فضايى نازل شده ; يعنى اگر با كافران عهدشكن و فتنه گر مى جنگيد, تا وقتى است كه آن ها به توطئه و فتنه گرى خود ادامه مى دهند, ولى اگر تقاضاى صلح كردند, يعنى دست از اعمال ناشايست خود برداشتند, شما نيز بپذيريد. از اين رو, آيه شريفه قيدى براى آياتى خواهد بود كه بر وجوب جهاد ابتدايى با مشركان فتنه گر و اهل كتاب پيمان شكن دلالت دارند و وجوب جهاد را محدود به زمانى خواهد كرد كه آن ها بر اعمال و رفتار خود اصرار دارند.

آيهء دوم

غير از آيهء فوق , آيه ديگرى است كه مسلمانان را به نيكى كردن و رفتار عادلانه با كافران و مشركان دعوت مى كند, كفار و مشركانى كه با دين و ايمان مسلمانان ستيز نمى كنند, آنان را از شهر و ديارشان اخراج نمى كنند و قدمى براى اخراج آنان بر نمى دارند.
(لاينها كم الله عن الذين لم يقاتلوكم فى الدين و لم يخرجوكم من دياركم ان تبرّوهم و تقسطوا اليهم ان الله يحب المقسطين . انما ينهاكم الله عن الذين قاتلوكم فى الدين و اخرجوكم من دياركم و ظاهروا على اخراجكم ان تولوهم و من يتولهم فاولئك هم الظالمون )[1]
پرسشى كه دربارهء اين آيه مطرح مى شود, آن است كه اگر آياتى از قرآن بر وجوب جهاد ابتدايى به معناى خاص آن دلالت داشته و مسلمانان وظيفه دارند با همهء مشركان بجنگند تا مسلمان شوند, پس مقصود از اين آيه چيست ؟
چرا در آيه نخست نيكى كردن و عادلانه رفتار كردن با مشركانى كه با دين مسلمان نمى جنگند, آنان را از شهر و ديارشان بيرون نمى رانند, «مشروع», بلكه «محبوب خداوند» دانسته شده است ؟ و چرا در آيهء دوم «حرمت رابطهء دوستانه» محدود به مشركانى شده كه با دين مسلمانان مى جنگند و آنان را از شهرشان اخراج نموده و به اخراج آنان كمك مى كنند؟ چه نسبتى ميان اين آيات با آيات مطلق دالّ بر وجوب جهاد ابتدايى ـ در فرض وجود چنين آياتى ـ وجود دارد؟
برخى از مفسران معتقدند كه اين آيه مربوط به قبل از فتح مكه است و به وسيلهء آيات برائت نسخ شده است . برخى ديگر بر اين باورند كه در اين آيه مقصود «كافران معاهَد»ند و ايجاد روابط حسنه مخصوص كافرانى است كه با مسلمانان پيمان عدم تعرض دارند و به آنان تعرض نمى كنند, ولى موضوع آيات برائت «كافران حربى»اند, لذا منافاتى با يكديگرندارند.[2]
ولى در ميان اين دو تفسير, تفسير دوم شاهد و مؤيدى ندارد, چون ملاك نيكى و رفتار عادلانه با مشركان همين است كه آنان با دين مسلمانان نجنگند و آنان را از شهر و ديارشان بيرون نكنند, چه با مسلمانان پيمان عدم تعرض داشته باشند, چه نداشته باشند, قيدى در آيه به چشم نمى خورد, چنان چه در آيات نخست اين سوره نيز شاهد و گواهى بر اين تفسير وجود ندارد.
بعضى از علما معتقدند كه اين آيه مربوط به مرحلهء دوم از مراحل تشريع جهاد است كه در آن مرحله اذن قتال به مسلمانان داده شد و آيات برائت مربوط به مرحلهء چهارم است . بنابراين نيازى نيست كه قائل به نسخ شويم .[3]
سپس در توضيح آيه دو احتمال را مطرح كرده اند:

احتمال اول

اصولاً اصل اولى در ارتباط بشر (نيكى و عدالت ) است , ولى اصل در دعوت مردم به توحيد و بندگى خدا در صورت زيربار نرفتن (قتال ) است .
از قرآن مجيد وجوب جهاد ابتدايى استفاده مى شود, ولى به دو شرط: اول , قدرت و دوم , تدريج (قاتلوا الذين يلونكم من الكفار).[1]
اگر شرط اول فراهم شد, مسلمانان موظف به جهاد با كافرانى هستند كه به آنان نزديك ترند, ولى كافرانى كه دورند, دو گروه اند:
يك دسته , آنان كه با مسلمانان سرستيز دارند, مسلمانان گرچه فعلاً با آنان نمى جنگند, اما رابطهء حسنه هم با آنان نخواهند داشت و چنين ارتباطى با آنان حرام است .
و دستهء دوم , آنان كه با مسلمانان سرستيز ندارند, بايد با آنان به نيكى و عدالت رفتار كرد, ولى هر گاه از قتال با مشركان نزديك تر فارغ شدند, و به آنان نزديك گشتند, موظف به قتال با هر دو گروه هستند. با گروه اول كه حكمتش واضح است و با گروه دوم نيز به اين دليل كه زمان نيكى و عدالت به پايان رسيده است . چون زمان برّ و نيكى تا وقتى است كه مسلمانان از كفار نزديك تر فارغ شوند و قدرت پيدا كنند. آن چه مانع برّ و نيكى در حق ايشان است , دفاع مسلمانان از توحيد و وظيفه آنان مبنى بر دعوت به خداست.[2]

نقد و بررسى

معناى اين تفسير آن است كه دستور قرآن مبنى بر نيكى و رفتار عادلانه با كافرانى كه با شما سرستيز ندارند, موقتى است تا وقتى كه مسلمانان قدرت پيدا كنند و نوبت قتال با آنان فرا برسد. در اين صورت روابط حسنه اى در كار نخواهد بود. حتى اگر آنان سرستيز با مسلمانان را هم نداشتند, مسلمانان موظف به قتال با آن هايند تا آن كه اسلام آورند.
آيا از اين آيه حكم موقتى استفاده مى شود؟ ظاهر آيه نيكى كردن و رفتار عادلانه با كافرانى است كه با مسلمانان سرجنگ ندارند. چه نزديك باشند, چه دور; چه مسلمانان قدرتمند باشند, چه ضعيف . اتفاقاً اين رفتار تناسب بيشترى با زمان قدرتمند بودن مسلمانان دارد تا زمان ضعيف بودن ; يعنى اگر مسلمانان ضعيف باشند, به طور طبيعى نمى توانند رفتار غيرعادلانه با كافران داشته باشند. زمانى كه زمينهء رفتار ظالمانه وجود دارد, وقتى است كه
انسان از قدرت كافى برخوردار باشد. در زمان برخوردارى از قدرت بايد با كافرانى كه با مسلمانان سرستيز ندارند, به نيكى و عدالت رفتار كرد.

احتمال دوم

قتال با كافرانى واجب است كه داراى تشكل و سازمان سياسى هستند و همواره با ابزارهايى كه در اختيار دارند, براى مسلمانان مزاحمت ايجاد مى كنند, با دين و ايمان آنان مى جنگند, آن ها را از شهر و ديارشان اخراج مى كنند. ولى رفتار نيكو و عادلانه با كافرانى است كه از چنين امكانى براى رويارويى با مسلمانان برخوردار نيستند و نمى توانند با دين و ايمان آنان بجنگند و آن ها را از شهرشان بيرون نمايند.
شاهد اين تفسير آيه اى است كه دستور قتال دسته جمعى با كافران را صادر نموده (وقاتلوا المشركين كافّه كما يقاتلونكم كافّه) كه مقصود صاحبان قدرت و دولت براى جنگ با مسلمانانند.
لسان آيات پيشين كه دستور قتال با مشركان را صادر كرده , با لسان اين آيه كه رفتار نيك و عادلانه را توصيه نموده , متفاوت است . در اين آيه از كافرانى سخن گفته كه با مسلمانان سر جنگ ندارند و آن ها را از شهر و ديارشان بيرون نمى كنند و اينان معمولاً افراد عادى و فاقد قدرت سياسى و نظامى هستند.

نقد و بررسى

اگر اين تفسير پذيرفته شود, طبعاً مؤيدى براى برداشت ما از آيات پيشين است , آياتى كه دستور جهاد ابتدايى را صادر نمودند. چون جهاد با سران كفر, شرك , صاحبان قدرت , تشكل ها و سازمان هاى سياسى و نظامى به منظور مسلمان كردن آنان انجام نمى گيرد, بلكه به منظور نجات ستم ديدگان و مستضعفان از تحت ستم آنان يا رفع مزاحمت آنان از راه دعوت اسلامى و يا وادار كردن آنان به پذيرفتن حاكميت اسلام و پايان دادن به سلطهء ايشان بر مردم انجام مى شود. مسلمانان با افراد عادى كه با آنان عناد و ستيزه اى ندارند, سرجنگ ندارند و مكلف به قتال با آنان نيستند, بلكه با اين گروه به نيكى و عدالت رفتار مى كنند كه زمينهء جذب آنان به اسلام را نيز فراهم مى سازد. بدين وسيله آيه مورد بحث با آيات قبلى ـ كه بر وجوب جهاد ابتدايى دلالت داشتند ـ منافاتى پيدا نمى كند.

آيهء سوم

(لااكراه فى الدين قد تبين الرشد من الغى ...)[1]
دربارهء جملهء (لا اكراه فى الدين) سخنان متنوعى مطرح شده , گفته اند:
1. اين آيه به وسيلهء آيات جهاد ابتدايى نسخ شده و مسلمانان مى توانند براى مسلمان كردن كفار با آنان بجنگند و آنان را به اسلام وادار نمايند. آياتى مانند (واقتلوهم حيث ثقفتموهم) ناسخ اين آيه اند.
نقد و بررسى
اين آيه از آيات غير قابل نسخ است , زيرا حقيقتاً ايمان و اسلام قابل تحميل نيست و مقصود آيه اين نيست كه ايمان قابل اكراه و تحميل است , ولى در دين اسلام ايمان تحميل نمى شود, بلكه بدين علت است كه اصلاً قابل تحميل و اكراه نيست . به خصوص كه به دنبال آن مى فرمايد: (قد تبين الرشد من الغى) يعنى راه صحيح از راه نادرست آشكار گرديده , پس چگونه مى توان آيه را منسوخ شمرد؟ آيا پس از نزول آيات جهاد در تشخيص راه درست از نادرست خللى وارد شده كه اينك اكراه در دين بلامانع شود؟
از شأن نزول آيه نيز استفاده مى شود كه پيامبر مسلمانان را از مجبور ساختن خويشان و بستگان براى مؤمن شدن برحذر مى داشت . برخى از انصار كه مسلمان بوده , ولى فرزندانشان يهودى بودند, قصد اجبار آنان را داشتند كه اين آيه نازل شد و پيامبر آنان را از اين عمل نهى كرد.
2. اين آيه مربوط به اهل كتاب است ; يعنى اهل كتاب براى مسلمان شدن اكراه نمى شوند, بلكه مى توانند جزيه بپردازند, ولى آيات جهاد ابتدايى با هدف دعوت به اسلام , مخصوص كفار و مشركان است .
3. مقصود از آيه اين است كه به كافرانى كه مسلمان شده و وارد حوزهء مسلمين مى گردند, نگوييد: از روى اكراه مسلمان شدند و اسلام شان اثرى ندارد, چون اگر بعد از جنگ راضى شده و اسلام شان صحيح بود, مكره نيستند.
4. اظهار شهادتين در حقيقت دين نيست , همان طور كه اظهار كفر در شرايط تقيه حقيقتاً
كفر نيست , چون دين , امرى قلبى بوده و قابل اكراه نيست . از اين رو, مانعى ندارد كه در جنگ ابتدايى مشركان بر اظهار شهادتين مجبور شوند, ولى نمى توان آن ها را به ايمان قلبى مجبور ساخت , چون شدنى نيست.[1]

نقد و بررسى

آيه فوق قرينه اى است بر اين كه اسلام به دنبال تحميل عقيده و ايمان بر كافران و اهل كتاب نيست . اين آيه بااين سخن كه مسلمانان موظف به جهاد با مشركانند تا مسلمان شوند يا كشته , ناسازگار است و شاهدى بر تفسير پيشين از آيات قرآن است كه جهاد ابتدايى دراسلام :
يا براى نجات مظلومان و مستضعفان از ظلم و ستم كافران و مشركان ستم پيشه است .
يا براى رساندن پيام خود به مردم است كه حق دارند نداى توحيد را بشنوند و عده اى قدرت طلب مانع مى شوند. جهاد براى رفع اين موانع است .
يا به منظور مقابله با دشمنانى است كه همواره به توطئه گرى و فتنه گرى مشغولند و مسلمانان را به سبب دين و ايمانشان مورد آزار و اذيت قرار مى دهند...
يا براى بسط حاكميت اسلام است . چون همهء مردم حقوقى دارند كه تنها در پرتو حاكميت اسلام تأمين مى شود. حق بهره مندى از فضاى سالم براى رشد و تعالى معنوى , از حقوق همهء انسان هاست كه با حاكميت كافران و مشركان تضييع مى شود. اسلام براى گسترش حاكميت سياسى خود تلاش مى كند و در صورت لزوم براى تحقق آن مى جنگد, به خصوص كه حاكميت هاى مبتنى بر كفر و شرك هيچ گاه حاكميت اسلام واقعى را, هر چند در نقطه اى از زمين تحمل نمى كنند, چون مزاحم چپاول گرى هاى آن هاست.[2]
بنابراين , اساساً آيهء مطلقى در قرآن نداريم كه مسلمانان را به جهاد با كافران ـ فقط به دليل كافر بودن ـ موظف نمايد تا آنان را به اسلام دعوت كنند و در صورت عدم پذيرش به قتل برسانند. چون اسلام و ايمان قابل اكراه نيست , ولى جهاد براى حاكميت سياسى اسلام مطلب ديگرى است كه نه تنها عملى است , بلكه مسلمانان موظف به تحصيل قدرت براى رسيدن به حاكميت در پهنهء زمين هستند.
افزون بر آن , آيات ديگرى در قرآن كريم وجود دارد كه اصول و ضوابط دعوت به توحيد را تبيين مى كند.
(ادع الى سبيل ربك بالحكمة و الموعظة الحسنة و جادلهم بالتى هى احسن ...)[1]
اين آيه و نظاير آن شاهد و قرينه اى بر اين واقعيتند كه مقولهء دعوت به توحيد و دين با حكمت و موعظه و جدال احسن انجام مى شود. نه قتال , ايمان آوردن نيز امرى اختيارى است نه اجبارى (انا هديناه السبيل اما شاكراً و اما كفوراً)[2] هدف از قتال چيز ديگرى است كه پيش از اين بيان شد. هر چند قتال هم در مرحلهء نهايى صورت مى گيرد و تا ضرورت پيش نيايد, نبايد قتال كرد. چه بسا برخى از كافران و مشركان با استفاده از روش هاى ديگر تسليم شوند و به ظلم و ستم خويش پايان دهند; ديگر مزاحمتى براى آن كه پيام توحيد به گوش مردم برسد, ايجاد نكنند; دست از توطئه و فتنه عليه مسلمانان بردارند; حاكميت سياسى اسلام را بپذيرند و بدانند كه حتى اگر بخواهند كافر بمانند و مسلمان نشوند, بايد به حاكميت سياسى اسلام تن بدهند و اين حقيقت را درك كنند كه هيچ كافر و مشركى حق حاكميت بر مردم را ندارد, هر چند تا رسيدن به اين نقطه فاصلهء زيادى باشد, چرا كه بدون تحصيل قدرت رسيدن به اين نقطه مقدور نيست .
در كتاب جهاد, فقيهان شيعه با اشاره به گروه هايى كه جهاد با آنان واجب است , غايت جهاد را نيز توضيح داده اند. محقق حلى در «شرايع الاسلام» مى نويسد:
و كل من يجب جهاده فالواجب على المسلمين النفور اليهم , اما لكفّهم و اما لنقلهم الى الاسلام ;
هر كه جهاد با او واجب است , بر مسلمانان فرض است كه به سوى آنان حركت كنند تا يا مانع فساد آنان نسبت به مسلمانان شوند يا به اسلام دعوتشان نمايند.
از آيات قرآن استفاده مى شود كه سه گروهى كه جهاد با آنان واجب است ; كفار و مشركان , اهل كتاب و بغاتند. كفار و مشركانى كه با مسلمانان سرستيز داشته و به فتنه گرى عليه مسلمانان مشغولند, آنان كه مانع گسترش دعوت اسلامى يا مانعى در راه بسط و توسعه ء حاكميت اسلامى اند, و كسانى كه به آزار و اذيت و ظلم و بيدادگرى مشغولند.
دو غايتى كه در عبارت فقها به چشم مى خورد, عبارت از تحقق هدف جهاد است ; يعنى يا پايان دادن به فتنه گرى , ظلم و بيداد كفار و مشركان , دست شستن از ايجاد مزاحمت براى اسلام و مسلمين به منظور دعوت همگان به توحيد و يا پذيرش حاكميت اسلام و سرگرم شدن به زندگى شخصى خودشان , يا پذيرش اسلام ـ چنان كه معروف بين فقهاست ـ .
در تفسير عبارت شرايع چند ديدگاه وجود دارد:
محقق پيش از اين عبارت , جهاد با سه گروه را واجب دانسته : اول بغات دوم اهل ذمه و سوم غير اهل كتاب از طوايف ديگر مشركين .
1. عبارت لف و نشر مرتب است (جلوگيرى از تجاوز) غايت جهاد با بغات و (منتقل كردن آنان به دامن اسلام ) غايت جهاد با اهل كتاب و مشركان ديگر.
2. اين دو هدف مى تواند براى هر سه گروه مطرح باشد. چون اولاً: بغات بابغى خود مرتد شده و از دايرهء اسلام خارج مى شوند و جهاد با آنان به منظور بازگرداندن آنان به دامن اسلام است .
ثانياً: جهاد با اهل كتاب و مشركان تنها به منظور اسلام آوردن آنان نيست , بلكه در بسيارى از موارد به منظور پايان دادن به فتنه گرى آنان , آزار و اذيت مسلمانان و ممانعت آنان از نشر و گسترش اسلام است .
شهيد ثانى و محقق ثانى اين تفسير را پذيرفته و تفسير نخست را نقد كرده اند.
«كل واحدة من الغايتين يمكن طلبها لكلّ واحد من الاقسام»[1]
«والذى ينبغى تعلق الحكمين بالاقسام الثلاثة فانه يطلب نقل كل منهم الى الاسلام مع التمكن منه و الا فيطلب كفّهم عن المسلمين»[2]
با اين كه محقق ثانى هدف را دو مرحله اى دانسته , در مرحلهء اول و در صورت توانايى جهاد با اين سه گروه براى منتقل كردن ايشان به اسلام است و در صورت عدم توانايى ـ لااقل با جهاد ـ به تعدى و تجاوز آنان به مسلمين پايان داده مى شود.
از بررسى آيات جهاد به اين نتيجه رسيديم كه دليل روشنى بر اين كه جهاد به منظور وادار كردن مشركان به پذيرش اسلام باشد, وجود ندارد. چنان كه هيچ كدام دلالت روشنى بر اين مدعا نداشت كه يكى از احكام جهاد ـ با هر هدفى انجام گرفته باشد ـ لزوم مسلمان شدن كفارباشد.
اما به رواياتى استناد شده كه به منظور تكميل بحث , بررسى آن روايات هم لازم و ضرورى است .

ب . روايات

چند روايت كه برخى در منابع حديثى شيعه و برخى در منابع حديثى اهل سنت نقل شده , مورد استناد قرار گرفته كه عبارتند از:

1. حديث اسياف

محمد بن يعقوب عن على بن ابراهيم عن ابيه و على بن محمد القاسانى جميعاً عن القاسم بن محمد عن سليمان بن داود المنقرى عن حفص بن غياث عن ابى عبدالله (ع) قال : سأل رجل ابى (ع) عن حروب أميرالمؤمنين (ع) و كان السائل من محبّينا, فقال ابوجعفر(ع) : بعث الله محمد(ص) بخمسة اسياف : ثلاثة منهاشاهرة.. فامّا السيوف الثلاثة المشهورة فسيف على مشركى العرب ... فهؤلاء لا يقبل منهم الاالقتل او الدخول فى الاسلام و اموالهم و ذراريهم سبى على ما سن رسول اللّه‏(ص) فانه سبى و عفا وقبل الفداء و السيف الثانى على اهل الذمّة... فمن كان منهم فى دارالاسلام فلن يقبل منهم الا الجزية او القتل و مالهم فىء و ذراريهم سبى و اذا قبلوا الجزية على انفسهم حرم علينا سبيهم و حرمت اموالهم و حلت لنا مناكحتهم و من كان منهم فى دارالحرب حل لنا سبيهم و لم تحل لنا منا كحتهم و لم يقبل منهم الاالدخول فى دارالاسلام او الجزية اوالقتل ...»[1]
روايت را كلينى , شيخ صدوق و شيخ طوسى نقل كرده اند, ولى در اسناد, دو نفر به نام هاى قاسم بن محمد اصفهانى و سليمان بن داود منقرى به چشم مى خورند كه از سوى برخى تضعيف شده و روايت از نظر سند غيرقابل اعتماد گشته است . هر چند آية الله خويى روايتى ديگر را با همين سند «معتبره» توصيف كرده است .
اما نسبت به دلالت روايت , در مورد كافران عرب و غيرعرب «الدخول فى الاسلام » تعبير شده و در مورد اهل كتاب «الدخول فى دارالاسلام», تعبير «الدخول فى دارالاسلام» به چه معناست ؟
آيا به راستى «دخول در دارالاسلام» در برابر دارالكفر به معناى اسلام آوردن است يا احتمال دارد بدين معنا باشد كه اهل كتاب يا بايد جزيه دهند يا از دارالحرب و دارالكفر كه تحت حاكميت و سلطهء كافران قرار دارد, به دارالاسلام هجرت نمايند و حاكميت اسلام را بپذيرند؟ شايد مقصود همان معنايى باشد كه از برخى آيات قرآن استظهار نموديم كه مسلمانان موظف به جهاد با مشركانند تا آنان را به پذيرش حاكميت سياسى اسلام وارد نمايند. بديهى است اگر كافران و اهل كتاب حاكميت سياسى اسلام را بپذيرند, كافران حاكميت و قدرت خود را از دست داده و تحت حاكميت اسلام به سر خواهند برد كه چه بسا بسيارى از آنان در اين محيط به اسلام بگروند. لزومى ندارد به هنگام جهاد از ترس شمشير و از روى اكراه اسلام آورند. ولى ضرورت دارد صولت و قدرت آنان شكسته و به حاكميت سياسى شان خاتمه داده شود.
البته اين تعبير فقط دربارهء اهل كتاب به كار رفته , ولى درباره كفار و مشركان عرب و عجم كه دو قسم ديگر از طوايفى هستند كه مسلمانان با ايشان مى جنگند, تعبير «الدخول فى الاسلام» به كار رفته كه اين احتمال دربارهء آن ضعيف است .
اگر ضعف سند روايت نبود, مى توانست دليلى بر وجوب جهاد ابتدايى به معناى مصطلح آن باشد.
2. ابوهريره از پيامبر خدا(ص) نقل كرده كه حضرت فرمود:
اُمرتُ ان اقاتل الناس حتى يقولوا: لا اله الا الله فاذا قالوها عصموا منى دماءهم و اموالهم الا بحقها و حسابهم على الله.[1]
در سند اين روايت افراد مشكوكى مثل ابومعاويه , افراد ناشناخته اى مثل ابوصالح و افراد جاعل حديثى چون ابوهريره به چشم مى خورند كه روايت را از نظر سند بى اعتبار مى سازد. و اما از نظر دلالت هم با اشكالاتى روبه روست .
اولاً: تعبير روايت (اقاتل الناس ) است نه (اقتل الناس ); يعنى مأمورم با مردم بجنگم تا بگويند لا اله الا الله , يعنى غايت نهايى جهاد ايمان آوردن مردم است . از اين رو, منافات ندارد كه هدف از جهاد با مشركان , پايان دادن به فتنه گرى و آزار و اذيت آن ها نسبت به مظلومان و
مستضعفان باشد, ولى يكى از احكام چنين جهادى با چنين افرادى «اسلام آوردن ظاهرى» آنان باشد.
يعنى با آنان نمى جنگم كه به اسلام آوردن وادارشان كنم , بلكه با آنان مى جنگم كه به فتنه گرى شان پايان دهم , در عين حال تا در ظاهر اسلام نياورند, رهايشان نمى كنم . چنان چه در عبارات بعضى از فقيهان چنين تفسيرى از جهاد ابتدايى مشاهده مى شود.[1]
ثانياً: پيامبر فقط خود را مأمور چنين جهادى مى داند, ممكن است جهاد براى «وارد كردن مشركان به اسلام» منحصر به زمان ظهور اسلام باشد تا كفار و مشركان كه در صدد محو اين آيين نو پا هستند, به اهداف شوم خود نرسند. يك حكم دائمى مربوط به اعصار مختلف نيست . چه بسا مربوط به جريان خاص باشد كه مسلمانان مشركان را به سبب فريب دادن مسلمانان مى كشتند, مانند جريان اسامة بن زيد.
ثالثاً: با توجه به آن كه در مورد اهل كتاب پرداخت جزيه نيز پذيرفته مى‏شود، اين روايت باتعبير (الناس) بايد به وسيله دلايل مربوط به قبول جزيه از اهل كتاب تخصيص خورده‏ باشد.[2]
رابعاً: با آن كه روايت در منابع اهل سنت آمده , اما مالك برخلاف آن فتوا داده و پرداخت جزيه از غير اهل كتاب را نيز مجاز شمرده است.[3] معلوم مى شود كه روايت نزد اهل سنت نيز مورد عمل قرار نگرفته است . در هر حال روايت عامى است و نمى تواند مستند فقيهان اماميه قرار گيرد.

3. معتبرهء مسعدة بن صدقة

ان النبى (ص) كان اذا بعث اميراً له على سرّية امره بتقوى الله عزوجل ... اذا لقيتم عدواً للمسلمين فادعوهم الى احدى ثلاث : فان هم اجابوكم اليها فاقبلوا منهم و كفوا عنهم : ادعوهم الى الاسلام فان دخلوا فاقبلوا منهم و كفوا عنهم .
و ادعوهم الى دارالهجرة بعد الاسلام فان فعلوا فاقبلوا منهم و كفوا عنهم ... فان ابواهاتين فادعوهم الى اعطاء الجزية عن يدٍ و هم صاغرون , فان اعطوا الجزية فاقبل منهم و كف عنهم و ان ابوا فاستعن بالله عزوجل عليهم و جاهدهم فى الله حق جهاده.[4]
در اين روايت به هنگام رويارويى با دشمنان سه راه پيشنهاد شده ,كه يكى از آن ها دريافت جزيه است . در حالى كه به نظر اماميه تنها ازاهل كتاب مى توان جزيه دريافت كرد.
از اين رو, روايت بايد بر جهاد با اهل كتاب حمل شود. برخى ازفقها اطلاق آن را به وسيلهء عموم آيات مربوط به قتال با كفار مقيدساخته اند.[1] اما با توجه به استظهارى كه از آيات شد, چنين تقييدىامكان پذير نيست .
4. صحيحه ابو حفص كلبى از امام صادق‏(ع) كه حضرت فرمود:
ان الله عزوجل بعث رسوله بالاسلام الى الناس عشر سنين فابوا ان يقبلوا حتى امره بالقتال فالخير فى السيف و تحت السيف و الامر يعود كما بدأ.[2]
روايت براى اثبات وجوب جهاد على الاسلام با ابهاماتى روبه روست .
اولاً: مأمور شدن پيامبر به قتال را پس از ده سال از بعثت رسول خدا(ص) دانسته , در حالى كه پيامبر در مدينه و در سال دوم هجرى يعنى پس از گذشت چهارده سال از بعثت اذن قتال پيدا كرد.
ثانياً: روايت در مقام بيان اين نكته است كه همهء مردم با موعظه وجدال احسن و با روى خوش هدايت نمى شوند و حقوق ديگران را به رسميت نمى شناسند, هميشه در جامعه افرادى هستند كه براى آن كه به حق خويش قانع باشند, نيازمند قدرت و زورند. بايد با شدت عمل آنان را از آزار و اذيت ديگران باز داشت .
ثالثاً: بر حسب روايت , مردم از قبول اسلام در مدت ده سال سرباززدند تا پيامبر مأمور به قتال شد, معنايش آن است كه مردم با شمشيرپيامبر مسلمان شدند, در حالى كه واقعيت تاريخى برخلاف آن است .
رابعاً: در انتهاى روايت كه مى‏فرمايد: «والامر يعود كما بدأ» اشاره بهزمان امام عصر(عج) است؛ يعنى حتى اگر جهاد براى مسلمان كردنمشركان‏باشد، در عصر امام‏زمان‏7 تحقق خواهديافت نه در طول زمان.

ج . سيرهء رسول خدا(ص)

با مراجعه به تاريخ صدر اسلام نيز معلوم مى شود كه هيچ يك ازجنگ هايى كه در زمان پيامبر اكرم‏(ص) رخ داد, جهاد ابتدايى براى مسلمان كردن كفار و مشركان نبود. گرچه هدف اصلى پيامبر هدايت مردم و دعوت آنان به اسلام و توحيد بود, اما جنگ هاى آن حضرت يابراى «دفاع از مظلوميت اسلام و مسلمانان» بود, مثل جنگ بدر كه درپاسخ به آزار و اذيت مشركان نسبت به مسلمانان , بيرون راندن آنان ازمكه و مصادرهء اموال ايشان بود, يا «دفاع از موجوديت مسلمانان ومركز اسلام» مانند جنگ خندق , يا «پايان دادن به توطئه هاى دشمنان اسلام» مثل جنگ با يهوديان بنى قينقاع و خيبر, يا «مقابله با كسانى كه مبلغان اسلام را به طرز فجيعى به قتل رسانده و مانع رسيدن پيام اسلام به گوش توده هاى مردم مى شدند» مثل جنگ موته يا به منظور«برچيدن پايگاه شرك و توطئه بر ضد مسلمانان و پاسخ دادن به پيمان شكنى قريش» انجام مى شد مثل فتح شهر مكه يا «پايان دادن به تجاوز بيگانگان نسبت به مسلمانان» بود مانند غزوهء تبوك كه به منظور مقابله با تجاوز روميان مسيحى بود كه پس از پيروزى برايرانيان در مرزهاى حجاز كمين كرده و منتظر فرصت براى هجوم به مسلمانان بودند.[1] در ميان غزوات و سراياى صدر اسلام به موردى برنمى خوريم كه پيامبر به سراغ افراد مشركى رفته باشد كه به صورت فردى سرگرم زندگى خود بوده باشند و هيچ آزار و اذيتى و مزاحمتى نسبت به مسلمانان نداشته و صرفاً براى مسلمان كردن آنان با ايشان جنگيده باشد.
رسول اكرم‏(ص) مقصدشان اين نبودكه مشركين مكه يا جزيرةالعرب را از بين ببرند, مقصد اين بود كه دين اسلام را منتشر كنند و حكومت , حكومت قرآن و اسلام باشد. آن ها چون مانع بودند از اين كه اين حكومت اسلام تحقق پيدا كند, منتهى به جنگ مى شد.
آيات مربوط به جهاد هم كه ناظر به جهادهاى عصر نزول است , باآن چه كه در تاريخ نقل شده , منطبق است .
امام خمينى در اين زمينه مى فرمود:
رسول اكرم‏(ص) مقصدشان اين نبود كه مشركين مكه يا جزيرة العرب را از بين ببرند, مقصد اين بود كه دين اسلام را منتشر كنند و حكومت , حكومت قرآن و اسلام باشد. آن ها چون مانع بودند از اين كه اين حكومت اسلام تحقق پيدا كند, منتهى به جنگ مى شد و معارضه , آن ها معارضه مى كردند با حكومت اسلامى ... جنگ هاى زيادى كه پيغمبر اكرم فرموده است همه براى اين معنا بوده است كه موانع را از سر اين مقصد الهى , مقصد اعلى كه دارند و آن تحكيم حكومت اسلامى , حكومت الله , حكومت قرآن , جبردارندج همه براى اين بود. به طورى كه اگر معارض با اين نبودند, معلوم نبود جنگ پيش بيايد. معارضه داشتند و نمى گذاشتند كه اين حكومت تحقق پيدا كند, جنگ پيش آمد.[1]
افزون بر آن , در بحث جهاد به احكامى بر مى خوريم كه با جهادابتدايى به معناى خاص منافات دارد. اگر هدف از جهاد ابتدايى «واداركردن مشركان به اسلام» باشد, مسائل ذيل چگونه قابل توجيه است ؟مثلاً:
ـ مى توان با مشركان صلح كرد و آنان را در سرزمين خود رها كردو تنها از ايشان خراج گرفت.[2]
ـ مى توان در جنگ با مشركان از گروه ديگرى از مشركان كمك گرفت .[3]

ـ عدم جواز كشتن اسير جنگى پس از اتمام جنگ [1]
با آن كه كشتناسير پس از جنگ كه حاضر به مسلمان شدن نيست , آسان تر است .
ـ چنان چه مشركان درخواست امان كردند, بايد به آنان امان داد وكسى حق تعرض به آنان را ندارد, حتى اگر يكى از مسلمانان به يكى ازكفار يا گروهى كوچك از آنان پناه داده باشد. يكى از حكمت هاى پناه دادن به آنان رساندن پيام حق به ايشان دانسته شده كه اگر نپذيرفتند,بايد آنان را به مأمن و پناهگاه شان بازگرداند.[2]
جمع بندى و نتيجه گيرى

حقيقت آن است كه از آيات فراوانى كه مورد بحث قرار گرفت، هيچكدام بر جهاد ابتدايى على الاسلام به معناى خاص؛ يعنى جهاد براى واداركردن مشركان به اسلام دلالت نداشت. جهاد ابتدايى به معناى عام؛ يعنىجهاد براى پايان دادن به فتنه‏گرى مشركان، جهاد براى نجات مظلومان ومستضعفان از ستم مشركان، جهاد براى بسط و گسترش حاكميت سياسىاسلام از آيات قرآن به روشنى استفاده‏مى ‏شود.
روايات چهارگانه نيز كه يا از نظر سند دچار مشكل اند يا از نظردلالت يا از هر دو جهت , براى اثبات مسأله اى با اين اهميت كه مسلمانان موظف به جهاد با مشركان باشند تا آنان را به مسلمان شدن وادار نمايند, كافى نيست و نيازمند دليل قوى تر و روشن ترى است .
از نظر تاريخى نيز در عصر رسول خدا(ص) به موردى برنمى خوريم كه آن حضرت صرفاً براى وادار كردن مشركان به پذيرش اسلام , بدون آن كه اهل فتنه گرى يا آزار و اذيت مسلمانان يا مانع دعوت اسلامى باشند, جهاد كرده باشد و فرد يا گروهى را صرفاً به سبب مشرك بودن از نظر اعتقادى و نپذيرفتن اسلام ـ بى آن كه مسلمانان را بيازارند يا به دشمنان مسلمانان كمك كنند يا... ـ با جنگ وجهاد تهديد به پذيرش اسلام كرده باشد.
در عصر رسول خدا(ص) به موردى بر نمى خوريم كه آن حضرت صرفاً براى وادار كردن مشركان به پذيرش اسلام , بدون آن كه اهل فتنه گرى يا آزار و اذيت مسلمانان يا مانع دعوت اسلامى باشند, جهاد كرده باشد.

يك اشكال

با پذيرفتن اين نظريه كه جهاد ابتدايى با مشركانى كه عليه مسلمانان فتنه گرى نموده , به آزار و اذيت مسلمانان پرداخته , مانع گسترش پيام توحيدند و سدى در برابر بسط حاكميت اسلام هستند, واجب است و دليلى بر وجوب جهاد با مشرك بماهو مشرك كه به زندگى خود مشغول است و بس , وجود ندارد, مشكلى بروز مى كند و آن اين كه براساس دلايل روشن فقهى كه در متون فقهى به چشم مى خورد, دريافت جزيه تنها از اهل كتاب جايز است و از غير اهل كتاب نمى توان جزيه دريافت كرد. وجود اين تفاوت بين «اهل كتاب» و «مشركانى كه از اهل كتاب نيستند» در فقه ما مورد اتفاق فقهاست و ترديدى وجود ندارد.
هم به آيات قرآن در اين زمينه استناد شده [1] و هم به احاديث و مسأله هم اجماعى شمرده شده است . در حالى كه نتيجه نظريهء مطرح شده در اين نوشته آن است كه فرقى بين اهل كتاب و كفار نباشد و هر دو بتوانند با پذيرش حاكميت سياسى اسلام و پرداخت جزيه در پناه اسلام زندگى كنند و چنين چيزى نه در تاريخ اسلام سابقه دارد و نه ادلهء فقهى ـ كه وجود تفاوت بين اهل كتاب و مشركان ديگر را ثابت مى كند ـ با آن موافق است . به عبارت ديگر همين كه نمى توان از غير اهل كتاب جزيه دريافت كرد, معلوم مى شود كه كفار و مشركان حق زندگى كردن در پناه حكومت اسلامى را ندارند, هر چند حاضر به پرداخت جزيه باشند.

پاسخ

اولاً: شيخ طوسى , صلح با مشركان و دريافت خراج از آنان را به مثابه جزيه تجويز كرده .[2] پس عدم دريافت جزيه از كفار را نمى توان اجماعى دانست .
ثانياً: محقق حلى امان دادن به مشركانى را كه خواستار زندگى در پناه دولت اسلامى هستند, را مفروض دانسته كه طبعاً بايد امنيت جانى و مالى آنان را تأمين كرد و اين سخن اعم از آن است كه براى شنيدن پيام الهى چنين درخواستى بنمايند.[3]
ثالثاً: اين اشكال صحيح است , ولى نتيجه اى كه از آن گرفته شده , با نظريه مطرح شده در اين نوشته منافات ندارد. اين كه «احكام جهاد با مشركان» با «احكام جهاد با اهل كتاب» تفاوت دارد, قابل انكار نيست . اين كه تنها از اهل كتاب مى توان جزيه دريافت كرد, و در صدر اسلام نيز شنيده نشده كه از غير اهل كتاب جزيه پذيرفته شده باشد, قابل انكار نيست , اما دو احتمال را براى حل مسأله مى توان مطرح كرد:
احتمال اول : اساساً مقولهء «دعوت به اسلام» را غير از مقولهء «جهاد» دانستيم و تنها جهاد با مشركان را به منظور پايان دادن به فتنه گرى آنان , آزار و اذيت مسلمانان و رفع موانع بسط و گسترش حاكميت اسلام و طبعاً بسط و توسعهء اسلام دانستيم , اما مى توان ادعا كرد كه يكى از احكام جهاد ابتدايى با مشركان آن است كه آنان در ظاهر مسلمان شوند, چرا كه مسلمان شدن كفار به معناى دست برداشتن از اعمال و رفتارى است كه عليه اسلام و مسلمين مرتكب مى شدند. با مشرك بما هو مشرك و براى اسلام آوردن او نمى جنگيم , اما اگر مشركان عليه مسلمانان توطئه نموده يا مانع رسيدن پيام توحيد به گوش توده هاى مردم شوند, به فتنه گرى بر ضد مسلمانان بپردازند, با آنان مى جنگيم تا كشته شوند يا اسير گردند يا اسلام آورند و با مسلمان شدن به اعمال و رفتارشان پايان مى دهيم .
نتيجهء اين حكم آن است كه مشركانى كه چنين سابقه اى عليه اسلام و مسلمانان دارند, اجازه نخواهند داشت به عقيدهء سابق خود باقى بمانند و تنها اظهار نمايند كه «دست از توطئه گرى برداشته ايم و ديگر عليه مسلمانان اقدامى مرتكب نخواهيم شد». به مشركانى كه سابقهء توطئه گرى عليه اسلام و مسلمين دارند, اعتماد و اطمينانى نيست . از اين رو, نبايد به حال خود رها شوند, يا بايد به سبب اعمال گذشته شان مجازات شده و به قتل برسند يا به اسارت روند و يا مسلمان شوند ـ هر چند در ظاهر ـ اما مشركانى كه چنين سابقه اى در پرونده ء آنان وجود ندارد, نه به آزار و اذيت مسلمانان پرداخته اند, نه اهل فتنه گرى بوده اند, نه مانع رسيدن پيام توحيد به گوش ديگران بوده اند,... مجبور به مسلمان شدن نخواهند شد, چون اصلاً مسلمانان با ايشان جنگ و جهادى ندارند. و اصولاً چنين افرادى داراى تشكل و سازمانى نيستند تا بتوانند مزاحمتى براى مسلمانان ايجاد كنند. بلكه به دنبال داشتن روابط حسنه با مسلمانانند. با اينان جنگ و جهادى نخواهد بود, طبعاً آن احكامى كه بر جهاد با مشركان مترتب است , وجود نخواهد داشت .
پس در اسلام جهاد ابتدايى با مشرك بماهو مشرك وجود ندارد تا هدف آن يا يكى از احكام آن «لزوم مسلمان شدن مشركان» باشد, بلكه جهاد ابتدايى با مشركانى است كه با مسلمانان سر ستيز داشته , فتنه گرى مى كنند يا مانع بسط و گسترش اسلام اند و البته يكى از احكام اين جهاد «لزوم مسلمان شدن» كفار است تا خيال مسلمانان از چنين مشركانى كه سابقهء سوء مزاحمت براى مسلمين را دارند, آسوده شود.
گر چه ما پيش از اين يادآور شديم كه دليل روشنى بر اين مطلب نيافتيم .
احتمال دوم : اين كه پيامبر اكرم‏(ص) به دستور قرآن تنها از اهل كتاب جزيه دريافت نمود و فرمود: «انى لست آخذ الجزية الا من اهل الكتاب»[1] مربوط به صدر اسلام بوده و از اختيارات آن حضرت به عنوان حاكم اسلامى باشد, نه يك حكم قطعى و دائمى . براى آن كه به مزاحمت مشركان عليه اسلام و مسلمين خاتمه داده شود, پيامبر با آنان سخت گيرى مى كرد, به ويژه در زمانى كه اسلام به تازگى ظهور كرده و سابقهء زيادى نداشت و بيم آن كه مشركان بار ديگر به قدرت دست يابند و مانع بسط و گسترش اسلام شوند, وجود داشت . پيامبر به منزلهء رييس دولت اسلامى همان طور كه مى توانست از اهل كتاب جزيه دريافت كند, مى توانست از مشركان نيز جزيه بپذيرد, اما شرايط آن روز اجازه نمى داد كه چنين تخفيفى در حق آنان داده شود, آن گونه كه به اهل كتاب داده مى شد, چنان كه پيامبر براساس مصلحت اسلام و مسلمين مى توانست با كفار قرارداد صلح منعقد نمايد, با گروهى از آنان عليه گروه ديگرى هم پيمان شود و... .
اصولاً چنين احكامى با حكومتى بودن , كه دائر مدار مصلحت اسلام و مسلمين است و در اختيار رئيس دولت اسلامى است , تناسب بيشترى دارد تا قطعى و دائمى بودن .

پی نوشت ها:

[1] علامه حلى , قواعد الاحكام , ج 1 ص 481ـ 480
[1] على ‏اصغر مرواريد، الينابيع الفقهية، ج 9، ص‏31
[2] همان، ص 50
[3] همان، ص 81
[4] همان، ص 233
[1] شهيد ثانى، مسالك الافهام، ج 3، ص 7
[2] محقق اردبيلى، مجمع الفائدة و البرهان، ج 7، ص 440
[3] شيخ محمدحسن نجفى، جواهر الكلام، ج 21، ص 4
[4] شيخ ضياءالدين العراقى، شرح تبصرة المتعلمين، ج 6، ص 424
[1] سيدابوالقاسم خوئى، منهاج الصالحين، ج 1، ص 360
[2] ر.ك.به: شيخ طوسى، الخلاف، ج 5، صص 539 538، كتاب الجزية، مسأله 1؛ جواهرالكلام، ج 21، ص‏4؛ منهاج الصالحين، ج 1، ص 360
[1] منهاج الصالحين , ج 1 ص 360
[1] شرح تبصرة المتعلمين , ج 6 صص 475 474
[2] بقره : 191و 190
[1] نعمت الله صالحى نجف‏آبادى، جهاد در اسلام، ص 21
[2] سيدمحمد حسين طباطبايى، الميزان، ج 2، ص 60
[3] ر. ك. به: راوندى، فقه القرآن (به نقل از الينابيع الفقهيه، ج 9، ص 112)
[1] بقره: 191 و 190
[2] فقه القرآن (به نقل از منبع پيشين، ص 118)
[3] در لغت به معناى «ادخال الذهب النار لتظهر جودته من رداءته» يعنى قراردادن طلا و نقره در زير فشار آتش به منظور جدا كردن ناخالصى‏هاى آن. (راغب اصفهانى، مفردات)؛ شيخ بهايى فتنه كردن را به معناى «از راه بردن مسلمانان» معنا كرده است. (جامع عباسى، ص‏154)
[1] ر. ك. به: اكبر هاشمى رفسنجانى، تفسير راهنما، ج 1، ص 630
[1] انفال: 40 و 39 و 36
[2] ر. ك. به: منهاج الصالحين، ج 1، ص 360
[1] فضل بن حسن طبرسى، مجمع البيان، ج 2، ص 543
[2] تبيان، ج 5، ص 121
[3] توبه: 33
[4] مبسوط، ج 2، ص 548؛ سرائر، ج 2، ص 13
[5] محمدباقر مجلسى، بحارالانوار، ج 51، ص 55؛ عياشى، تفسير عياشى، ج 2، ص 87
[1] كلينى، كافى، ج 8، ص 201، ح 243؛ حويزى، نورالثقلين، ج 2، ص 154، ح 95
[2] محمدباقر مجلسى، مرآة العقول، ج 26، ص 111
[3] بقره: 216
[4] ر. ك. به: جواهرالكلام، ج 21، ص 4.
[5] شرح تبصرة المتعلمين، ج 4، ص 317
[1] ر. ك . به : الميزان , ج 2 ص 166 164
[1] نساء: 84
[2] مجمع‏البيان، ج 2، ص 83، در سوره مباركه انفال نيز چنين وظيفه‏اى برعهده پيامبر نهاده شده (حرض المؤمنين على القتال)، (انفال: 65) و مستند بعضى از فقيهان براى جهاد ابتدايى قرار گرفته است. (منهاج الصالحين، ج 1، ص 360)
[3] محمد مهدى آصفى، الجهاد، ص 33
[1] نساء: 75 74
[2] منهاج الصالحين , كتاب الجهاد
[1] نساء: 94
[1] الميزان , ج 5 ص 41
[2] مولى احمد اردبيلى , زبدة البيان فى احكام القرآن , ج 1 ص 400 تفسير راهنما, ج 3 ص 525
[3] على بن ابراهيم قمى , تفسير قمى , ج 1 ص 176
[1] مجمع البيان , ج 2 ص 94
[2] همان
[1] توبه : 1تا 4
[2] تفسير قمى , ج 1 صص 309 308
[3] ر. ك . به : فخر رازى , تفسير كبير, ج 15 ص 222
[1] الميزان، ج 9، ص 149؛ فضل بن حسن طبرسى، جوامع الجامع، ج 2، ص 37
[2] مجمع‏البيان، ج 3، ص 5 «ان الله برى‏ء من المشركين اى من عهد المشركين فحذف المضاف»؛ ملافتح الله كاشانى، تفسير منهج الصادقين، ج 2، ص 210
[1] الميزان، ج 5، ص 159 «قرآن در وفاى به پيمان‏ها و قراردادها در همه موارد تأكيد دارد و با شدت تمام بر آن پافشارى مى‏كند و پيمان شكن‏ها را به سختى سرزنش مى‏كند و آنان را به مجازات‏هاى سنگين وعده داده است. چنان كه وفاداران به پيمان‏ها را مى‏ستايد. آيات در اين زمينه به قدرى زياد است كه نيازى به نقل آن‏هانيست.»
[2] توبه : 5
[1] فيض كاشانى، الاصفى فى تفسير القرآن، ج 1، ص 453؛ «فاقتلوا المشركين الناكثين»
[2] توبه: 6
[3] الميزان , ج 9 ص 156
[1] تفسير راهنما, ج 7 ص 28
[2] توبه : 7
[1] الميزان، ج 9، ص 158
[2] توبه: 11 و 12
[1] نساء: 94
[2] مجمع البيان، ج 3، صص 7 و 10
[3] فخر رازى , تفسير كبير, ج 15 صص 226 225
[1] انفال: 61
[2] توبه: 29
[3] مجمع البيان، ج 3، ص 555
[4] فاضل مقداد، كنز العرفان، ج 1، ص 380
[1] آصفى , كتاب الجهاد, صص 20 18
[1] محسن فيض كاشانى , تفسير صافى , ج 1 ص 675
[1] ممتحنه: 9 8
[2] ر. ك. به: الميزان، ج 19، ص 227؛ مجمع ‏البيان، ج 5، ص 272
[3] آصفى، الجهاد، ص 44
[1] توبه: 123
[2] آصفى، الجهاد، صص 52 44
[1] بقره : 256
[2] تبيان , ج 2 ص 311 به نقل از بعضى عالمان اهل سنت
[1] تبيان، ج 2، ص 311؛ راوندى، فقه القرآن (به نقل از الينابيع الفقهيه، ج 9، ص 123)
[2] فقه القرآن (به نقل از پيشين، ص 123) «ان الكفار لايرضون رأساً برأس فانهم لما عجزوا عن الغلبة بالحجة طلبوا بوارالاسلام و المسلمين بالقهرو الغلبة بالقوة فامرهم الله بمجاهدتهم ليذعنوا بالاسلام»
[1] نحل : 125
[2] انسان : 3
[1] مسالك الافهام، ج 3، ص 20
[2] محقق ثانى، جامع المقاصد، ج 3، ص 376
[1] شيخ حر عاملى , وسائل الشيعة, ج 15 ص 26و 25
[1] فتح البارى , ج 6 ص 85
[1] فقه القرآن (نقل از منبع پيشين، ج 9، ص 123)
[2] تبيان، ج 5، ص 203
[3] ابن قدامه، مغنى، ج 10، ص 388 و 387
[4] شيخ حر عاملى، وسائل الشيعه، ج 15، ص 59
[1] منهاج الصالحين، كتاب الجهاد
[2] شيخ حر عاملى، وسائل الشيعه، ج 15، ص 15
[1] ر. ك. به: محمد بن عمر بن واقدى، مغازى
[1] امام خمينى، صحيفه امام، ج 8، ص 41 و 40
[2] الخلاف، ص 40
[3] شيخ طوسى، مبسوط، ج 8، ص 41
[1] همان، ج 1، ص 557
[2] همان، ج 2، ص 16
[1] مثلاً صاحب رياض المسائل به آيه (اقتلوا المشركين حيث وجدتموهم) (توبه: 5) و آيه (فاذا لقيتم الذين كفروا فضرب الرقاب) (محمد: 4) و آيه (و قاتلوا الذين لايؤمنون بالله و لا باليوم الآخر و لايحرمون ما حرم الله و رسوله و لايدينون دين الحق من الذين اوتوا الكتاب حتى يعطوا الجزية عن يد و هم صاغرون) (توبه: 29) كه دريافت جزيه را فقط از اهل كتاب مطرح نموده، استدلال كرده است. (ر.ك.به: سيدعلى طباطيايى، رياض المسائل، ج 7، ص 491 و 490)
[2] الخلاف، ج 5، ص 535، مسأله 24.
[3] شرايع الاسلام، ج 1، ص 315
[1] شيخ حر عاملى , وسايل الشيعة, ج 15 ص 136
siasport23

siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16694
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

قرآن و آزادی اسرا
جمعه 14 مهر 1391  11:23 PM

قرآن و آزادی اسرا

نعمت الله صالحی نجف آبادی

ما کان لنبی ان یکن له اسری حتی یثخن فی الارض،تریدون عرض الدنیا و الله یرید الاخرة و الله عزیز حکیم*لولا کتاب من الله سبق لمسکم فیما اخذتم عذاب عظیم*فکلوا مما غنعتم حلالا طیبا و اتقو الله‏ ان الله غفور رحیم
(الانفال/67-69)
فاذا لقیتم الذین کروا فضرب الرقاب حتی اذا اثخنتوهم فشدوا الوثاق فاما منا بعدوا ما فداء حتی تضع‏ الحرب اوزارها .(محمد/4)
مدلول آیات فوق،با ترجمه آزاد چنین است:
*برای هیچ پیغمبری که فرمانده جنگ است روا نیست که چیزی از قدرت رزمی نروهایش هنگام جنگ‏ برای گرفتن اسیرانی از دشمن به کار رود،بلکه باید همه نیروی رزمندگانش صرف سرکب کردن‏ دشمن شود تا وقتی که دشمن را در میدان جنگ مغلوب و بی‏حرکت کند،شما می‏خواهید در حین‏ جنگ افرادی از دشمن را اسیر کنید تا در مقابل آزاد کردنشان فدیه بگیرید که متاع دنیا است ولی‏ خدا می‏خواهد شما در پی آخرت باشید و فقط برای سرکوب کردن دشمن دین تلاش کنید و خداوند عزیز و با حکمت است.
*اگر نبود وعده قبلی خدا که شما یا بر نیروی اقتصادی قریش یعنی کاروان دست خواهید یافت و یا بر نیروی جنگی آنان پیروز خواهید شد،و چون به کاروان دست نیافتند،خدا شق دیگر وعده خود را درباره شما انجام داد و با نیروی غیبی پیروزتان کرد،اگر این وعده خدا در بین نبود چون شما مقداری از نیروی رزمی خود را صرف گرفتن اسیران کردید شکست و عذاب بزرگی از دشمن بر شما وارد می‏شد.
*پس حالا که خدا با نیروی غیبی پیروزتان کرد و از شکست بزرگ نجات یافتید و از دشمن غنیمت و فیده گرفتید از آنچه به دست آوردید که حلال و مطبوع است استفاده کنید،بی‏شک خدا خطاپوش و صاحب رحمت است.
*پس هنگامی که با دشمن متجاوز روبرو شدید همه نیروهای رزمی خود را برای کشتن و سرکوب کردن‏ کاو به کار ببرید تا آنگاه که نیروهای دشمن را مغلوب و بی‏حرت کردید باقیمانده نیروی بی‏حرکت‏ دشمن را بگیرید و محکم ببندید تا وقتی که جنگ پایان یابد،پس بعدا اسیران را بی‏فدیه و یا با فدیه‏ آزاد کنید...
برای تفسیر آیات فوق باید چند مطلب مورد بحث قرار گیرد:
مطلب اول:آیا مقصود از«ما کان لنبی‏ ان یکون له اسری»این است که نباید از اسیران جنگی فدیه گرفت و آزادشان کرد؟ یا مقصود این است که در گرما گرم جنگ‏ نباید وقت و نیرو را صرف اسیر کردن دشمن‏ و نگهداری اسراء کرد؟
مطلب دوم:ایا مقصود از«حتی یثخن‏ فی الارض»محکم کردن و استوار ساختن‏ سلطهء پیغمبر ودین او در کره زمین است؟یا مقصود کوبیدن و بی‏حرکت کردن دشمن‏ در زمین جنگ است؟
مطلب سوم:آیا بین آیه«ما کان لنبی‏ ان یکن له اسری»(67 انفال)و آیه«حتی‏ اذا اثخنتموهم فشدوا الوثاق فاما منا بعد و اما فداء»(4 محمد)تعارض هست یا نه؟
مطلب چهارم:آیا کتاب سابق خدا که‏ در آیه 68 انفال ذکر شده و از عذاب عظیم‏ خدا جلوگیری کرده است چیست؟
مطلب پنجم:آیا مقصود از عذاب عظیم‏ در آیه 68 انفال،عذاب استیصال است‏ مانند عذاب عادو ثمود؟یا مقصود شکست‏ خوردن از دشمن در میدان جنگ است؟
مطلب ششم:آیا مقصود از«فکلوا مما غنمتم حلالا طیبا»در آیه 69 انفال این‏ است که گرفتن فدیه از اسرای جنگی قبلا مجاز نبوده و بعدا مجاز شده است؟یا مقصود چیز دیگری است؟

بحث درباره مطلب اول

عموم مفسران برآنند که آیه
«ما کان‏ لنبی ان یکون له اسری»
که درباره جنگ‏ بدر نازل شده است به ضمیمه آیه بعد از آن‏ می‏خواهد بگوید:اینکه مسلمانان از اسرای‏ جنگ بدر فدیه گرفتند و آزادشان کردند کار خلافی بود و کار صحیح این بود که‏ همه اسرا را قتل عام کنند.
برای تحقیق درباره معنای آیه نامبرده به‏ کتابهای تفسیری که ذیلا نام می‏بریم رجوع‏ کردیم:
1-تفسیر طبری از محمد بن جریر طبری(م 310 هـ) 2-تفسیر تبیان از شیخ اطائفه محمد بن حسن‏ طوسی(م 460 هـ) 3-تفسیر مجمع البیان از شیخ طبرسی(م 548 هـ) 4-تفسیر کشاف از زمخشری(م 528 هـ) 5-تفسیر قرطبی از ابی عبد الله محمد بن احمد خزرجی قرطبی(م 671 هـ) 6-تفسیر کبیر امام فخر رازی(م 606 هـ) 7-تفسیر بیضاوی(م 685 هـ) 8-تفسیر ابن کثیر دمشقی(م 774 هـ) 9-تفسیر السراج المنبر از محمد شربینی خطیب‏ ج 1،ص 581 چاپ بیروت دار المعرفه
10-تفسیر روح المعانی آلوسی(م 1270 هـ) 11-تفسیر المنار از محمد رشید رضا. 12-تفسیر فی ظلال القرآن از سید قطب. 13-تفسیر حسین بن مسعود بغوی(م 516 هـ) 14-تفسیر ابی السعود قاضی القضاة(م 951 هـ)جزء 4 ص 35. 15-تفسیر البحر المحیط از ابوحیان اندلسی(م 745 هـ)ج 4،ص 519. 16-تفسیر الجواهر از طنطاوی ج 5،ص 83 چاپ‏ سوم مکتبه اسلامیه. 17-تفسیر ابوالمحاسن جرجانی معروف به گازر (احتمالا قرن 9)ج 4،ص 18 چاپ اول. 18-تفسیر علاء الدین بغدادی معرف به خازن‏ (قرن 8)ج 3،ص 42 چاپ مصر. 19-تفسیر ابوالفتوح رازی(قرن 6)ج 5،ص 438 چاپ اسلامیه تهران. 20-تفسیرفتحالبیان از صدیق حسن خان‏ (م 1307 هـ)ج 4،*ص 66. 21-تفسیر منهج الصادقین از ملا فتح الله کاشانی ج 4، ص 211 چاپ اسلامیه تهران. 22-تفسیر فتح القدیر از شوکانی(م 1250 هـ)ج 2، ص 310. 23-تفسیر روح البیان از شیخ اسماعیل حقی‏ (م 1137 هـ)ج 3،ص 372. 24-تفسیر محاسن التأویل از محمد جمال الدین‏ قاسمی(م 1332 هـ)ج 8،ص 3036. 25-تفسیر کشف الاسرار از رشید الدین‏ میبدی(520 هـ)ج 4،ص 79 چاپ تهران. 26-تفسیر احمد مصطفی مراغی جزء 10،ص 33 چاپ مصر 1373. 27-التفسیر القرآن للقران از عبد الکریم خطیب،ج 5 ص 676 چاپ 1386. 28-تفسیر احکام القرآن از ابوبکر ابن العربی(م 543 هـ)ج 2،ص 879. 29-تفسیر التسهیل لعلوم التنزیل از حاظ محمد بن‏ کلبی جزء 2،ص 68 چاپ مصر 1355 هـ. 30-تفسیر الواضح از محمد محمود حجازی(از علمای الازهر)جزء 10،ص 17 چاپ قاهره 1385 هـ.
با رجوع به تفاسیر نامبرده مشاهده‏ می‏شود که همه این مفسران گفته‏اند:آیه‏ «ما کان لنبی ان یکون له اسری»
همراه با آیه بعد از آن،می‏خواهد بگوید:اینکه‏ مسلمانان بعد از جنگ بدر از اسرای جنگ‏ فدیه گرفتند و آزادشان کردند کار خلافی‏ بوده است،وعلاقه آنان به مال دنیا سبب‏ شد که چنین کار خلافی را انجام دهند و کار صحیح این بود که همه اسیران را قتل عام کنند.

منشأ اصلی این قول

منشأ اصلی گفته این مفسران منقولاتی‏ از اقوال صحابه و تابعین است که قدمای‏ مفسران آورده و به آنها استناد کرده‏اند و از جمله آنها منقولاتی است که ذیلا می‏آوریم:
1-از ابوهریره نقل کرده‏اند که آیه‏
«لو لا کتاب من الله سبق لمسکم فیما اخذتم‏ عذاب عظیم»
را خواند و در تفسیر آن‏ گفت:
«یعنی لولا انه سبق فی علمی انی‏ سأحل الغنائم لمسکم فیما اخذتم‏ من الاساری عذاب عظیم»
(1)یعنی اگر نه‏ این بودکه درعلم من گذشته است که در آینده فدیه‏های اسیران را حلال خواهم کرد چون شما فدیه‏های اسیران را حلال شدن از اسیران گرفتید عذاب بزرگی بر شما وارد می‏شد.(مقصود از«غنائم»در سخن‏ ابوهریره قدیه‏هایی است که از اسراء گرفتند).
2-از حسن بصری نقل کرده‏اند که در تفسیر آیه
«لو لا کتاب من الله سبق لمسکم‏ فیما اخذتم عذاب عظیم»
گفته است:
«انهم‏ اخذوا الفداء من اساری بدر قبل ان یؤمروا به فعاب الله ذلک علیهم ثم احله الله» (2)
یعنی:مسلمانان از اسرای جنگ بدر فدیه گرفتند،پیش از آنکه به آنان دستورش‏ داده شود،پس خدا این کارشان را نکوهش‏ کرد،ولی بعدا فدیه گرفتن از اسرا را حلال‏ نمود.
3-از قتاده نقل کرده‏اند که در تفسیر آیه «ما کان لنبی ان یکون له اسری حتی یثخن‏ فی الارض تریدون عرض الدنیا»
گفته است:
«اراد اصحاب رسول الله(ص)یوم بدر الفداء ففادوهم باربعة الآف و لعمری ما کان اثخن‏ رسول الله یومئذ» (3)یعنی:اصحاب‏ پغمبر(ص)در جنگ بدر از اسیران فدیه‏ گرفتند،از هر کدام چهار هزار درهم،به‏ جان خودم قسم که رسول الله(ص)در جنگ‏ بدر اثخان و مبالغه در قتل دشمن نکرده بود.
مقصئود قتاده این است که مسلمانان‏ بر خلاف دستور آیه یاد شده قبل از اثخان‏ دشمن از وی فدیه گرفتند و اسرا را آزاد کردند در حالی که آیه می‏گوید:قبل از اثخان دشمن و مبالغه در قتل او فدیه‏ نگیرید تا در مقابل فدیه اسیران دشمن را آزاد کنید بلکه مبالغه کنید در اثخان و کشتن و نابود کردن دشمن.
4-از سعید بن جبیر نقل کرده‏اند که‏ در تفسیر آیهء
«ما کان لنبی ان یکون له‏ اسری حتی یثخن فی الارض»
گفته است:
«اذا اسرتموهم فلا تفاد و هم حتی تثخنوا فیهم القتل» (4)یعنی وقتی که دشمنان را اسیر کردید در مقابل فدیه آزادشان نکنید بکله در کشتن آنان مبالغه کنید.
اینها که نقل شد اجتهاد و نظر بعضی از صحابه و تابعین بود که در تفسیر آیات 67 و 68 از سوره انقال اظهار کرده و خواسته‏اند بگویند:فدیه گرفتن مسلمانان از اسرای‏ جنگ بدر و آزاد کردن آنان کاری بر خلاف‏ رضای خدا بوده و موجب عذاب عظیمی‏ می‏شده است که کتابی از خدا جلوی آمدن‏ آن عذاب را گرفته است.

منشأ استنباط این نظر

گمان می‏رود افرادی مثل ابوهریره و حسن بصری و قتاده و سعید بن جبیر،چون‏ دیده‏اند از طرفی بعد از جنگ بدر مسلمانان از اسرای جنگ فدیه گرفتند و آزادشان کردند.
و از طرف دیگر در آیات یاد شده عبارتی‏ مثل «تریدون عرض الدنیا»وجود دارد که‏ از علاقه مسلمانان به فیده که مال دنیا است‏ مذمت کرده است و نیز عبارتی مثل «لولا عذاب عظیم»وجود دارد که می‏گوید:قرار بود به علت آنچه اخذ کردید عذاب عظیمی‏ شما را بگیرد،ولی کتابی از خدا از آن‏ جلوگیری کرد،از اینجا به ذهن این افراد متبادر شده است که لابد به علت فدیه‏ گرفتن مسلمانان از اسراء و آزاد کردن آنان‏ قرار بوده است این عذاب عظیم بیاید،ولی‏ کتابی از خدا از آن جلوگیری کرده است،و از اینجا در ذهن آنان تداعی شده است که‏ عبارت «فیما اخذتم» گرفتن فدیه را گوشزد می‏کند و می‏گوید:اینکه فدیه گرفتید مستحق عذاب عظیم شدید.
و نیز از اینجا به ذهن آنان متبادر شده‏ است که لابد آیه «ما کان لنبی ان یکون له‏ اسری حتی یثخن فی الارض» مفهومش این‏ است که برای هیچ پیغمبری و برای پیروان‏ هیچ پیغمبری روا نیست که قبل از اثخان‏ آزادشان سازند بلکه باید همه اسرای جنگ‏ را قتل عم کنند تا اثخان را انجام داده‏ باشند.
به نظر می‏رسد که در قرن اول و دوم‏ هجری بر مبنای اینگونه منقولاتی که ازصحابه و تابعین به عنوان تفسیر آیات مورد بحث ارائه می‏شد و مورد قبول واقع‏ می‏گشته است،این ذهنیت برای کسانی که‏ در تفسیر قرآن کار می‏کرده‏اند به وجود آمده که فدیه گرفتن مسلمانان از اسرای‏ جنگ بدر و آزاد کردن آنان بر خلاف‏ رضای خدا بوده است،و سپس رفته‏رفته‏ این مطلب به صورت یک اعتقاد قطعی به‏ قرنهای بعدی منتقل گشته است و در مراکز علمی،جوی به وجود آمده است که هر عالمی به قصد تفسیر کردن آیات یاد شده‏ قلم به دست می گرفته است با انبوهی از نوشته‏ها و منقولاتدر تفسیراین آیات‏ روبرو می‏شده است و با مطالعه آنها یقین‏ می‏کرده که مسلمانان با گرفتن فدیه از اسرای جنگ بدر عمل خلافی انجام‏ داده‏اند.
و از اینجاست که می‏بینیم ابو علی جبائی‏ عالم معتزلی قرن سوم هجری در وقت‏ تفسیر آیات مزبور،این مطلب را که گرفتن‏ فدیه از اسرای جنگ بدر و آزاد کردن آنان‏ گناه بوده مسلم گرفته است و چون گرفتن‏ فدیه به دستور رسول خدا(ص)انجام شده‏ است ابو علی جبائی‏ برای دفاع از رسول اکرم0ص)به این توجیه‏ متشبث می‏شود که گرفتن فدیه و آزاد کردن اسراء گناه صغیره بوده است و گناه‏ صغیره به عدالت پیغمبر و اصحابش لطمه‏ نمی‏زند.(5)
این سخن ابو علی جبائی دلیل این است‏ که در قرن سوم هجری در محیط تفسیر قرآن این مطلب مسلم بوده است که گرفتن‏ فدیه از اسرای جنگ بدر گناه و برخلاف‏ رضای خدا بوده و به طوری این مطلب‏ قطعی بوده که عالم متکلم و مفترکی مثل‏ جبائی نتوانسته است خود را از آن خلاص‏ کند و بر خلاف آن بیندیشد و نظر بدهد.

نظر ابن جریر طبری

محمد بن جریر طبری مفسیر بزرگ و معروف قرن سوم هجری نیز در تفسیر آیه‏
«ما کان لنبی ان یکون لهاسری حتی یثخن‏ فی الارض»
همین نظر را پذیرفته است که‏ گرفتن فدیه از اسرای جنگ بدر و آزاد کردن آنان کار خلافی بوده است و باید همه اسراء قتل عام می‏شدند.او در تفسیر آیه مزبور می‏نویسد:
خدا می‏گوید:برای هیچ پیغمبری روا نیست که کافر اسیر شده‏ای را از بت‏ پرستان که در دست او گرفتار شده است‏ نگهدارد تا با فدیه یا بی‏فدیه آزادش کند و لفظ«اسر»در کلام عرب به معنای حبس‏ آمده است...خداوند به پیغمبرش‏ محمد(ص)تعلیم می‏دهد تا بداند اینکه از اسرای جنگ بدر فدیه گرفت و آنان را آزاد کرد،کار صحیحی نبود و کشتن این اسراء به صواب نزدیک‏تر بود از فدیه گرفتن وآزاد کردن آنان.(6)
می‏بینیم که طبری با ایکه در تفسیر قرآن‏ مجتهد و صاحب‏نظر است،آیه «ما کان لنبی‏ ان یکون له اسری»
را همانگنه که از سخنان ابوهریره و حسن بصری و قتاده و سعید بن جبیر استفاده می‏شود تفسیر می‏کند و می‏گوید:فدیه گرفتن پیغمبر(ص) از اسرای جنگ بدر صحیح نبوده است و می‏باید آنان قتل عام شوند.
معلوم است که طبری تحت تأثیر همان‏ جو فکری که قبل از او در حوزه‏های تفسیر قرآن حاکم بود قرار داشته که همه‏ می‏گفته‏اند:آزاد کردن اسرای جنگ بدر در مقابل فدیه،کار خلافی بوده است و طبری با همه توانائی علمیش نتوانسته خود را از آن فضا و جو خلاص کند و بر خلاف‏ آن بیندیشد و نظر بدهد.

دیدگاه شیخ طوسی

شیخ طوسی نیز همن عبارت طبری را در تفسیرآیه «ما کان لنبی ان یکون له‏ اسری....» به طور خلاصه آورده و چنین‏ نوشته است.
برای هیچ پیغمبری روان نیست کافر اسیری‏ را نگهدارد که او را با فدیه یا بی‏فدیه آزاد کند.(7)
مقصود شیخ طوسی این است که باید اسیر کشته شود.سپس شیخ چند سطر بعد می‏نویسد:اگر گفته شود.چگونه کشتن‏ اسرای جنگ بدر به صلاح نزدیک‏تر بود،با اینکه جماعتی از آنان بعدا مسلمان شدند و کسی که خدا می‏راند ایمان خواهد آورد واجب است زنده بماند.در جواب می‏گوییم: در این مسأله اختلاف است و کسانی که‏ زنده گذاشتن چنین کسی را واجب‏ نمی‏دانند در مقابل سؤال فوق مجاب و محکوم نمی‏شوند.(8)
از این سؤال و جواب شیخ طوسی معلوم‏ می‏شود که ایشان هم مثل طبری می‏گوید: کشتن اسرای جنگ بدر به صواب نزدیک‏تر بود از آزاد کردن آنان و این سؤال را به‏ عنوان اشکالی که به گفته او وارد می‏شود آورده و جواب داده است.
(به تصویر صفحه مراجعه شود)
بنابراین همان جوی که بر محیط تفسیر قرآن قبلا حاکم بود،در عصر جبائی و طبری و نیز در عصر شیخ طوسی حاکم بوده‏ و لذا او نتوانسته است خود را از آن خلاص‏ کند و ناچار آنچه طبری و دیگران گفته‏اند پذیرفته است که آزاد کردن اسرای جنگ‏ بدر برخلاف رضای خدا بوده است و این‏ عقیده تا امروز که در اول قرن پانزدهم‏ هجری هستیم بین مفسران به عنوان عقیده‏ شایع شناخته می‏شود.

معنای صحیح آیه شریفه

آنچه به نظر می‏رسد مفهوم آیه «ما کان‏ لنبی ان یکون له اسیری...» این نیست که برای هیچ پیغمبری روا نیست از اسران‏ جنگی فدیه بگیرد و آنها را آزاد کند بلکه‏ مفهوم آیه این است که برای هیچ پیغمبری‏ که فرمانده جنگ باشد و نیز برای هر فرمانده جنگی اگر چه پیغمبر نباشد روا نیست که در وقت جنگیدن با دشمن متجاوز مقداری از نیروی رزمی سپاهش صرف‏ گرفتن اسیر و نگهداری اسراء شود،زیرا هنگام درگیری با دشمن باید همه نیروی‏ رزمندگان صرف سرکوب کردن و بی‏حرکت‏ ساختن دشمن متجاوز شود،چون در لحظات حساس جنگ تن به تن که روی‏ لحظه‏ها هم حساب می‏شود به هر نسبت که‏ از نیروی رزمی سپاه حق در راهی غیر از سرکوب کردن به و بی‏حرکت ساختن دشمن‏ به کار رود به همان نسبت احتمال پیروزی‏ نیروهای حق کمتر و احتمال شکستشان‏ بیشتر می‏شود.
سرباز دشمن تا وقتی که می‏جنگد اسیر نیست و اسارت او با گرفتن و نگهداشتن‏ حاصل می‏شود،و اینکه آیه مزبور می‏گوید: برای هیچ پیغمبری روا نیست که اسیرانی‏ برای وی حاصل شود مقصودش این است‏ که نباید در گرما گرم جنگ اسارت افرادی‏ از دشمن به دست نیروهای حق تحقق یابد که این کار از نیروی رزمی آنان می‏کاهد و احتمال پیروزی را کمتر و احتمال شکست‏ را بیشتر می‏کند.بنابراین تا وقتی که‏ نیروهای باطل قدرت جنگیدن را از دست‏ نداده و سرکوب و بی‏حرکت نشده‏اند باید همه توانائی رزمی نیروهای حق فقط صرف‏ سرکوب و درهم شکستن نیروهای باطل‏ شود و چیزی از آن صرف گرفتن اسیر و نگهداری اسراء و یا کارهای دیگر نشود.*
معلوم نیست افرادی مثل ابوهریره و قتاده و همفکران آنان چگونه از آیه مورد بحث فهمیده‏اند که فدیه گرفتن از اسرای‏ جنگ بدر و آزاد کردن آنان جایز نبوده‏ است؟اگر آیه مزبور می‏خواست این معنی را بازگو کند باید عبارت آیه چنین باشد:
«ما کان لنبی ان یأخذ الفداء من‏ الاسری و یطلقهم» در حالی که چنین نیست‏ و بین این عبارت و آیه مزبور فرق واضحی‏ است.
آیه شریفه می‏گوید:در گرماگرم جنگ‏ قبل از سرکوبی کامل شدمن نباید اسارت‏ افرادی از دشمن به دست نیروهای حق‏ تحقق یابد بنابراین،آیه خود اسیر گرفتن‏ در حین جنگ را ناروا می‏شمارد نه‏ فدیه گرفتن از اسراء و آزاد کردن آنان را بعد از خاتمه جنگ.
ضمنا باید دانست کسانی که اسیر می‏گرفتند قصد داشتند بعدا از اسراء فدیه‏ بگیرند و سپس آنان را آزاد کنند چنانکه‏ در دنباله همین آیه آمده است:
«تریدون‏ عرض الدنیا و الله یرید الاخره»
یعنی:رغبت‏ شما در مال فدیه‏ای که می‏خواهید بعدا بگیرد شما را وادار می‏کند که مقداری از وقت و نیروی خود را صرف گرفتن‏ (*)تنها گرفتن اسیر در گرماگرم جنگ ممنوع نیست‏ بلکه هر کار دیگری نیز که از توان رزمی سپاه حق‏ بکاهد در حین جنگ ممنوع است اگرچه در قالب‏ افعال مستحب باشد نظیر نماز نافله و نشستن و دعا خواندن و ذکر گفتن و امثال اینها و این‏ مطلب مقتضای ملاک حکم و روح قانون است که‏ با توجه به آن از مورد مذکور در آیه مزبور الغاء خصوصیت می‏شود و حکم آن به موارد مشابه‏ گسترش می‏یابد.
اسیر کنید ولی خدا می‏خواهد شما برای‏ آخرت کار کنید و همه نیروی خود را فقط صرف سرکب کردن دشمن نمائید،پس‏ آنگاه که دشمن گرفتن اسیرا از نیروهای‏ متلاشی شده دشمن مانعی ندارد و گاهی لازم نیز هست که آیه «فشدوا الوثاق‏ فاما منا بعدوا ما فداء»اشاره به همین‏ مطلب می‏کند و می‏گوید:نیروهای‏ ملاشی شدن دشمن را محکم ببندید تا بعدا بی‏فدیه یا با فدیه آزاد شوند.

مصعب بن عمیر و بعد اقتصادی فدیه

ابو عزیز برادر مصعب بن عمیر می‏گوید: در جنگ بدر یکی از مسلمانان قصد اسیر کردن مرا داشت،در این حال بردارم‏ مصعب که در لشکر اسلام بود به آن شخص‏ گفت:او را محکم بگیر که مادرش ثروتمند است و ممکن است برای آزادی او فدیه‏ای به‏ تو بدهد،ابو عزیز می‏نوید:من به برادرم‏ مصعب گفتم:بردار!تو او را تشویق می‏کنی‏ که مرا اسیر کند؟!مصعب به من گفت:او برادر من است نه تو(9)
از این داستان معلوم می‏شود حتی در مسلمانان با اخلاصی-مثل مصعب بن‏ عمیر-این فکر وجود داشته است که گرفتن‏ ایسر نفع اقتصادی دارد.
و آیه شریفه که می‏گوید:
«تریدون عرض‏ الدنیاء»
از این فکر نکوهش می‏کند و می‏گوید:شما مقصودتان از گرفتن اسیر این است که در مقابل آزاد کردنش فدیه‏ بگیرید که متاع ناپایدار دنیا است،در حالی‏ که نباید علاقهء به مال،شما را از این رمز نظامی غافل کند که صرف کردن وقت و نیرو و توان رزمی برای گرفتن اسیر و نگهداری اسراء از قدرت رزمی شما می‏کاهد.و در نتیجه،احتمال پیروزی را کمتر و احتمال شکست شما را بیشتر خواهد کرد.

دفاع از رسول خدا

چون آن عقیده-مبنی بر این که گرفتن‏ فدیه از اسرای جنگ بدر و آزاد کردن آنان‏ کار خلافی بود-مستلزم این است که‏ نعوذ باللّ?ه رسول خدا(ص)نیز در این عمل‏ خلاف،شریک باشد،زیرا این کار به دستور آن حضرت انجام شده است،از این اینور افرادی‏ به این فکر افتاده‏اند که به نوعی از شخص‏ پیغمبر اکرم(ص)دفاع کنند و او را تبرئه‏ نمایند!
این افراد نتوانسته‏اند بگویند:آزاد کردن‏ اسرای جنگ بدر در مقابل فدیه کار خلافی‏ نبوده است زیرا آن جوی که از زمان ابو هریره به بعد بر آنان حاکم بود این بستر فکری را به وجود آورده بود که آنان باید حتما قبول کنند آزادی اسرای جنگ بدر در مقابل فدیه کار خلافی بوده است.
در چنین جوی بعضی از افرادی که‏ صاحب فکر و اجتهاد بوده‏اند با نیروی‏ اجتهاد به میدان آمده و به تصور خود با فکر و اجتهاد خویش از رسول خدا«ص»دفاع‏ کرده و آن حضرت را تبرئه نموده‏اند، و برخی از افرادی که بیشتر به نقل روایات‏ توجه داشته‏اند داستانهایی ساخته‏اند تا به‏ کمک آن داستانها از پیغمبر اکرم«ص» دفاع کنند!

1-دفاع بوعلی جبائی

ابو علی جبائی متکمل معتزلی قرن سوم‏ هجری*بدینگونه از رسول خدا(ص)دفاع‏ می‏کند که می‏گوید:آزاد کردن اسرای‏ جنگ بدر در مقابل فدیه گناه صغیره بوده‏ است و گناه صغیره به عدالت پیغمبر و اصحابش لطعمه نمی‏زند زیرا اجماع داریم‏ که عاملان این گناه از عدالت خارج‏ نشده‏اند.
جبائی،در دنباله سخنانش می‏گوید:
علمای تفسیر اجماع دارند که پیغمبر خدا«ص»در این گناه صغیره شریک است‏ بدون انیکه معلوم باشد آیا گرفتن فدیه گناه‏ بوده است یا نکشتن اسراء و من گمان دارم‏ که نکشتن اسراء گناه بوده است(10).
می‏بینیم که ابو علی جبائی ارتکاب گناه‏ را برای پیغمبر«ص»و صحابه مسلم‏ می‏شمارد،ولی می‏گوید:چون اجماع داریم‏ که با انجام این کار از عدالت خارج نشده‏اند باید بگوییم:این گناهی صغیره بوده که به‏ عدالت عاملانش لطمه نمی‏زند.و این تلاشی‏ است که جبائی برای حفظ حریم رسالت‏ کرده است!
ولی حقیقت این است که آنچه رسول‏ اکرم«ص»و اصحابش دربارهء اسرای جنگ‏ بدر انجام داده‏اند،نه گناه صغیره بوده است‏ و نه کبیره،نه فدیه گرفتن از اسراء گناه بوده‏ است و نه آزاد کردن آنان،بلکه فدیه گرفتن‏ کاری مشروع و عقلایی بوده و آزاد کردن‏ اسراء عملی بشر دوستانه و منبعث از عواطف و اخلاق انسانی بوده است. علاوه بر این قرآن کریم درباره اسرای جنگ‏ دستور داده است که
«...فاما منا بعد و اما فداء»
«محمد/4»یعنی:اسرا را بی‏فدیه‏ یا با فدیه آزاد کنید.و رسول خدا«ص» و اصحابش این دستو را اجراء کرده‏اند و آنچه قرآن کریم دستور آنجامش را بدهد گناه نیست.ولی ابو علی جبائی‏ و همفکران او نتوانسته‏اند خود را از اسارت‏ جو فکری که از زمان ابو هریره به بعد حاکم‏ بود خلاص کنند،زیرا تحجر اخباریگری‏ و تعبد به اقوال صحابه و تابعین بیش از دو قرن بر محیطهای علمی اسلام حاکم بوده‏ است و حاکمیت این تحجر و تعبد بقدری‏ شدید بود که حتی عالم متفکری مثل ابو علی جبائی نتوانسته خود را از عقیده شایع‏ در آن عصر آزاد کند و بگوید:آزد کردن‏ اسرای جنگ بدر،در مقابل فدیه کار خلافی نبوده است و از اینور ناچار شده برای‏ دفاع از رسول خدا«ص»بگوید:این کار گناه صغیره بوده است و گناه صغیره به‏ عدالت آن حضرت لطمه نمی‏زند!
اینجا است که باید گفت:گاهی نظر شخصی یک صحابی یا تابعی،منشأ یک‏ اصل اعتقادی مثل اینکه پیغمبر هم گناه‏ می‏کند می‏گردد و در محیطهای علمی‏ پذیرفته می‏شود و از آنجا به جامعه انتقال‏ می‏یابد و قرنها باقی می‏ماند و و جزء اعتقادات‏ قطعی بخش عظیمی از یک امت بزرگ ثبت‏ می‏گردد.
(*)ابو علی محمد بن عبد الوهاب بن سلام جبائی عالبم‏ متکلم معتزلی(م 303 هـ)اهل جبا بوده که جزء خوزستان و در طرف بصره قرار داشته است،وی و پسرش ابو هاشم هر دو از رؤسای معتزله‏اند و کتابهای کلام پر است از اقوال این پدر و پسر و «جبائیان»بر این دو اطلاق می‏شود.(کنی و القاب ج 2،ص 129).

2-دفاع صاحب المنار

سید محمدرشید رضا درتفسیر«المنار» سعی دارد ثابت کند که ازاد کردن اسرای‏ جنگ بدر در مقابل فدیه بر مبنای اجتهاد رسول خدا«ص»بود که تشخیص داد فدیه‏ گرفتن از اسراء و آزاد کردنشان به مصلحت‏ و صواب نزدیک‏تر است از کشتن اسراء،در حالی که کشتن اسراء واقعا به مصلحت‏ و صواب نزدیک‏تر بوده و رسول اکرم«ص»در این اجتهاد خود خطا کرده است ولی خطای‏ در اجتهاد گناه نیست و نمی‏توان اجتهاد کننده را کیفر داد.
رشید رضا در ادامه سخنان خو مطالبی‏ بدین مضمون می‏آورد.
اگر گفته شود:چه حکمتی برای خدا در این کار بود که رسول خدا«ص»رأی‏ اکثریت اصحاب را در مورد فدیه گرفتن از اسراء و آزاد کردنشان ترجیح داد،با اینکه‏ این کاری مرجوح و بر خلاف سنت انبیای‏ سابق وبد و خدا هم از این کار نکوهش کرده‏ است؟
آنگاه رشید رضا در پاسخ می‏گوید:برای‏ خدا چند حکمت در این کار بوده است‏ و سپس نه حکمت ذکر می‏کند و در توضیح‏ حکمت سوم می‏گوید:حکمت سوم این است‏ که در این قضیه معلوم شد خود پیغمبر «ص»نیز گاهی در اجتهادش خطا می‏کند ولی خدا آن را برای پیغمبرش بیان‏ می‏نماید و او را بر این خطا باقی نمی‏گذارد. چنانکه علماء به این مطلب تصریح کرده‏اند. بنابراین رسول خدا«ص»از خطای در تبلیغ رسالت معصوم است ولی از خطای در رأی و اجتهاد معصوم نیست(11).
آنچه صاحب«المنار»گفته است،اجتهاد او در این مسأله است و به عقیده ما وی در این‏ اجتهادش خطا نموده است،ولی او با حسن‏ نیت و برای دفاع از رسول اکرم«ص»چنین‏ گفته است و می‏خواسته بگوید:آنچه رسول‏ خدا«ص»در مودر اسرای بدر انجام داد موجب کیفر نیست،زیرا این خطای در اجتهاد بوده است و خطای در اجتهاد گناه‏ نیست و هیچ مسئولیتی متوجه آن حضرت‏ نخواهد بود.
و البته قبل از رشید رضا علمای دیگر اهل‏ سنت نیز این مطلب را گفته‏اند که پیغمبران‏ ممکن است در اجتهاد خود خطا کنند.

اشکال آلوسی

سید محمود آلوسی بغدادی«م 1270» در تفسیر روح المعانی،سخنی بدین مضمون‏ می‏گوید:
علماء به آیه «ما کان لنبی ان‏ یکون له اسری...»
استدلال کرده‏اند که‏ انبیاء گاهی در اجتهادشان خطا می‏کنند ولی وحی الهی بر خلاف آن نازل می‏شود و خطای آنان را بیان می‏کند.
سپس آلوسی در ادامه می‏گوید:در اینجا اشکالی هست و آن این است که درحدیث آمده است:اگر کسی اجتهادش خطا باشد یک اجر دارد و اگر صحیح باشد دو اجر،تا ده اجر دارد،و از طرفی می‏بینیم‏ رسول خدا(ص)به گفته مفسیران در آیه‏ مزبور مورد عتاب واقع شده است اکنون‏ اگر بگوییم:آن حضرت در مورد اسراء در اجتهادش خطا کرده است طبق حدیث‏ مزبور باید برای این اجتهاد خطا یک اجر داشته باشد،نه اینکه مورد عتاب واقع شود. آیا این عتاب با اجر داشتن منافات ندارد؟ و آیا ممکن است رسول خدا(ص)برای یک‏ کار هم اجر داشته باشد و هم مورد عتاب‏ واقع شود؟تا کنون دیده نشده کسی در صدد تحقیق این مطلب برآمده باشد،و اگر بگوییم:اجر داشتن برای کاری با عتاب‏ بر آن کار منافات دارد در این صورت‏ استدلالی که علما به آیه مزبور برای اثبات‏ خطای پیغمبران در اجتهاد کرده‏اند صحیح‏ نیست.(12)
مقصود آلوسی این است که طبق حدیث‏ مزبور رسول خدا(ص)در مقابل اجتهاد خطایی که در مورد اسراء کرده است یک‏ اجر دارد و فرض این است عملی که موجب‏ اجر است موجب عتاب نخواهد بود.
پس نمی‏توان به این آیه استدلال کرد که‏ پیغمبر اکرم(ص)را عتاب کرده و با این‏ عتاب خطای او را در اجتهادش بیان نموده‏ است،و بازگشت سخن آلوسی به این است‏ که در این فرض آیه مزبور معنای عتاب‏ ندارد.

دفاع از پیامبر در قالب گریه

گروهی دیگر سعی کرده‏اند با جعل‏ حدیث از رسول خدا(ص)دفاع کنند و هر کسی موافق سلیقه خود حدیثی جعل‏ کرده است تا در قصه آزاد کردن اسرای‏ بدر در مقابل فدیه آن حضرت تبرئه کند. یکی از این حدیث‏ها که به نظر ما قسمتی از آن جعلی است حدیثی است که خلاصه‏ مضمون آن را در اینجا می‏آوریم.
«...رسول خدا(ص)درباره اسرای جنگ‏ بدر با اصحاب مشورت کرد که با آنان چه‏ باید کرد؟
ابوبکر گفت:یا رسول الله!این‏ اسیران خویشان ما هستند و رأی من این‏ است که از آنان فدیه بگیریم و آزادشان‏ کنیم.
زیرا هم فدیه‏ها یک قدرت اقتصادی‏ است برای ما بر ضد کفار و هم امیدواریم که‏ خدا این اسیران را به اسلام هدایت کند.
عمر گفت:یا رسول الله!اینان‏ سران کفر هستند و رأی من این است که‏ این ائمه کفر را قتل عام کنیم.
رسول اکرم(ص)رأی أبوبکر را پسندید و از اسیران فدیه گرفت و آنها را آزاد کرد.
عمر می‏گوید:من فردا آمدم نزد رسول‏ خدا و دیدم آن حضرت با ابوبکر نشسته‏اند و گریه می‏کنند،گفتم:یا رسول الله!به من‏ بگو که شما به چه علت گریه می‏کنید؟تا من‏ هم اگر گریه دارم گریه کنم و اگر گریه‏ ندارم تباکی نمایم،رسول خدا(ص)فرمود: من به علت اینکه راضی شدیم از اسراء فدیه‏ بگیریم گریه می‏کنم،به خدا قسم عذابی بر من عرضه شد که قرار بود بر شما نازل شود و آن عذاب از این درخت نزدیک‏تر بود و اشاره به درختی در نزدیک خود کرد،آنگاه این آیه نازل شد:
«ما کان لنبی ان‏ یکون له اسری حتی یثخن فی‏ الارض...» (13).
در اینجا باید گفت:اصل مشورت کردن‏ رسول خدا(ص)درباره اسراء کاری صحیح‏ و یک اصل قرآنی است،و نیز اختلاف نظر اصحاب درباره اسراء امری طبیعی است.و همچنین آزاد کردن اسراء در مقابل فدیه‏ کاری موافق عقل و حاکی از جوانمردی‏ و انسان دوستی است،و علاوه بر این،اجرای‏ دستور خداست که فرموده است:
«فاما منا بعد و اما فداء...»
(محمد/4)یعنی اسراء را بی‏فدیه یا با فدیه آزاد کنید.
با این توضیح روشن می‏شود که آزاد کردن اسراء در مقابل فدیه بر خلاف رضای‏ خدا نبوده است تا موجب عذاب استیصال‏ شود و رسول خدا(ص)برای آن گریه کند.
استنباط ما این است که بعضی از افراد کم عمق تحت تأثیر جو حاکم که همه‏ می‏گفتند:فدیه گرفتن از اسراء و آزاد کردنشان خلاف رضای خدا بوده است به‏ فکر افتاده‏اند رسول خدا را-که این کار به‏ امر وی انجام شده است-به خیال خود به‏ نوعی تبرئه کنند،از اینرو داستان گریه‏ کردن پیغمبر اکرم را همراه با ابوبکر جعل‏ کرده‏اند تا اوانمود کنند که گریه آن حضرت‏ و یار غارش این کار خلاف را جبران کرده‏ است تا بدین وسیله رسول خدا(ص)را از هر گونه مسئولیتی در این موضوع مبرا سازند.
اینان در عصری که حدیث قداست‏ بیشتری داشته است این داستان را در قالب‏ حدیث ساخته‏اند تا بیشتر مورد قبول واقع‏ شود و در نتیجه وجدان مردم مسلمان را در مورد عمل رسول اکرم(ص)قانع و راحت‏ کنند،و این کار از دوستان نادان،دور از انتظار نیست.

4.دفاع دیگر با جعل حدیث دیگر

گروه دیگری برای دفاع از رسول‏ خدا(ص)حدیثی ساخته‏اند که اساسا آن‏ حضرت را مخالف با گرفتن فدیه از اسراء و آزاد کردن آنان جلوه داده‏اند،تا ساحت‏ پیغمبر اکرم(ص)ازعمل خلاف در مورد اسراء پاک شود،این گروه حدیثی بدین‏ صورت جعل کرده‏اند که شیخ طوسی آورده‏ است.
«وری ان النبی(ص)کره اخذ الفداء حتی‏ رأی سعد بن معاذ کراهیة ذلک فی وجهه‏ فقال:یا رسول الله هذا ال حرب لقینا فیه المشرکین اردت ان یثخن فیهم القتل‏ حتی لایعود احد بعد هذا الی خلافک و قتالک،فقال رسول الله:قد کرهت ما کرهت‏ و لکن رأیت ما صنع القوم».(14)
یعنی:روایت شده پیغبمر اکرم(ص) از گرفتن فدیه از اسرای بدر کراهت داشت، سعد بن معاذ این کراهت را در چهره آن‏ حضرت دید و گفت:یا رسول الله!این اولین‏ جنگی بود که ما در آن مشرکان درگیر شدیم و من میل داشتم اسرار را قتل عام‏ کنیم تا دیگر احدی جرأت نکند به مخالفت‏ و جنگ با تو برخیزد رسول خدا(ص)فرمود: من هم از آنچه تو کراهتع داری کراهت دارم‏ ولی تو دیدی که این قوم چه کردند.
کسانی که تحت تأثیر جو حاکم تصور کرده‏اند که گرفتن،فدیه از اسرای جنگ‏ بدر در برابر آزدایشان بر خلاف رضای خدا بوده است برای اینکه از رسول اکرم(ص)دفاع کنند و آن حضرت را از عمل خلاف‏ تبرئه نمایند،این حدیث را ساخته‏اند تا بگویند:این عمل خلاف را اصحاب وی‏ انجام داده‏اند و پیغمبر اکرم(ص)شخصا با آن مخالف بود و از انجامش ناراحت شد.
حدیث مذکور به چند دلیل بی‏اعتبار است و به هیچ وجه قابل استناد نیست:
1-این حدیث سند ندارد و حدیث‏ بی‏سند اگر دلیل دیگری صحت آن را ثابت‏ نکند اعتبار ندارد و نمی‏توان چیزی را با آن‏ ثابت کرد.و به ظن قوی شیخ طوسی آن را از منابع اهل سنت آورده است.
2-حدیث مذکور معارض دارد و آن‏ حدیثی است که می‏گوید:«رسول خدا(ص) درباره اسرای بدر با اصحاب خود مشورت‏ کرد که با آنان چه باید کرد؟عمر برخاست‏ و گفت:یا رسول الله همه آنان را گردن بزن، آن حضرت از او اعراض کرد و فرمود:ای‏ مردم خدا شما را بر این سراء مسلط کرده‏ است و آنان تا دیروز برداران شما بودند، عمر دوباره برخاست و گفت:آنان را گردن‏ بزن،پیغمبر(ص)باز از او اعراض کرد و دوباره خطاب به مردم فرمود:ای مردم خدا شما را بر یان اسراءمسلط کرد است و آنان تا دبورز برداران شما بودند.ابوبکر برخاست و گفت:یا رسول الله آنان را ببخش و در مقابل فدیه آزادشان کن،در اینجا چهره رسول خدا(ص)شکفت و غم وی‏ زائل شد،پس اسراء را در مقابل فدیه آزاد کرد».(15)
این حدیث می‏گوید:رسول اکرم(ص)با کشتن اسراء مخالفت بود و از پیشنهاد عمر که می‏گفت:اسراء را بکش عمگین شد ولی‏ از پیشنهاد ابوبکر که می‏گفت:اسرا را آزاد کن خوشحال گشت و چهره خضرتش‏ شکفت و سرانجام به همین پیشنهاد عمل‏ کرد و اسرا را در مقابل فدیه آزاد نمود.
در حالیکه حدیث مورد بحث می‏گوید: پیغمبر خدا(ص)با آزاد کردن اسرا مخالف‏ بود و از آن کراهت داشت و نظرش این بود که هکه آنان تقل عام شوند،و این تعارض‏ روشنی است بین این دو حدیث،و می‏دانیم‏ که اگر حدیثی معارض داشته باشد اگر دلیل دیگری آن را تأیید نکند از اعتبار ساقط است.بنابراین،حدیثی که می‏گوید: رسول اکرم(ص)با آزاد کردن اسرا مخالف‏ بود اعتبار ندارد.
3-حدیث مورد بحث چهره رسول‏ خدا(ص)را چهره خشم و خشونت و خون‏ و انتقام ترسیم می‏کند که فقط قتل عام‏ کردن اسرا وی را ارضاء و اشباع می‏کند،در حالی که قرآن کریم و تاریخ مدون و مسلم‏ اسلام چهره آن حضرت را چهره رحم و مروت و عفو و اغماض و بشر دوستی در بالاترین اوجش ترسیم می‏کند*و حدیثی‏ که با سیره قطعی پیغمبر اکرم(ص)مخالف‏ باشد قابل اعتماد نیست.
4-از حدیث معلوم می‏شود احصاب‏ رسول خدا(ص)در قضیه اسرا با آن حضرت‏ کشمکش و درگیری داشته‏اند و سرانجام بر (*)یک نمونه از این بشر دوستی در بالاترین اوجش‏ عملی است که رسول اکرم(ص)پس از فتح مکه در اوج قدرتش با انسانهای متجاوزی که قبلا به خون‏ او تشنه بودند انجام داد و به کسانی که سالها با او جنگیده بودند و عزیزترین عزیزانش را کشته‏ بودند فرمود:من شما را حتی ملامت هم‏ نمی‏کنم،بروید که همه آزاد هستید.
او چیره شده و غلبه کرده‏اند و اراده خود را بر وی تحمیل نموده‏اند و پغمبر(ص)مضطر و مسلوب الاختیار شده و تسلیم آنان گشته‏ است.و این قابل قبول نیست،زیرا رسول‏ اکرم(ص)که فاتح جنگ بدر و در اوج قدرت‏ بود و اکثریت اصحاب مطیع فرمان او بودند ممکن نیست در مقابل خواسته بعضی از اصحاب چنان بی‏اراده و مضطر شود که‏ نتواند جلوی عمل منکر و گناهی که‏ می‏خواهد انجام شود بگیرد.و ناچار به‏ تسلیم باشد تا در مقابل چشم او گناه انجام‏ شود.
5-از حدیث مودر بحث معلوم می‏شود رسول خدا(ص)با دستور قرآن مخالف بوده‏ است که می‏گوید:
«...فاما منا بعد و اما فداء...»
یعنی اسرای جنگ را بی‏فدیه یا با فدیه آزاد کنید،و هرگز قابل قبول نیست‏ که آن حضرت مخالف با دستور خدا باشد و با اینکه خدا دستور آزاد کردن اسرا را داده‏ است وی این دستور را نخواهد و قتل عام‏ اسرا را بخواهد.
6-حدیث مودر بحث مخالف قرآن است، زیرا از این حدیث معلوم می‏شود حکم خدا قتل عام کردن اسرای جنگ بوده است در حالی که آیه
«...فاما منا بعد و اما فداء...»
می‏گوید:حکم خدا آزاد کردن اسرا است و اصل کلی پذیرفته شده این است که اگر حدیثی مخالف قرآن باشد مردود است، بنابراین،حدیث مورد بحث مردود است.

استناد شیخ طوسی به این حدیث

شیخ طوسی بعد از نقل حدیث مورد بحث می‏نویسد:از این حدیث معلوم‏ می‏شود معصیتی که در مورد آزاد کردن‏ اسراء در مقابل فدیه انجام شد کار گروهی‏ از صحابه رسول خدا(ص)بوده است که‏ میل به دنیا و گرفتن فدیه کردند نه کار خود آن حضرت.(16)
شیخ طوسی در اینجا می‏خواهد پاسخی به‏ باو علی جبائی بدهد که گفته است:«رسول‏ خدا(ص)در مورد آزاد کردن اسرای بدر مرتکب گناه صغیره شده است نه کبیره».
همانگونه که گذشت حدیث مورد بحث‏ بی‏اعتبار است و قابل استناد نیست.و قبلا نیز روشن شد که آزاد کردن اسرای بدر مخالف رضای خدا نبوده است و پیغمبر خدا (ص)با آزاد کردن اسرا گناهی نکرده است‏ تا ابو علی جبائی بگوید:صغیره بوده است‏ نه کبیره.

باز هم دفاع با جعل حدیث

باز هم به منظرو دفاع از رسول خدا(ص) با جعل حدیث دیگری سعی کرده‏اند پیغمبر اکرم را در قصه اسرای بدر،بی‏طرف جلوه‏ دهند و بگویند:آن حضرت هیچ نقشی در قصه آزاد کردن اسرا نداشته است،و نه رأی‏ به کشتن اسرا داده و نه به آزاد کردنشان و دستور خدا این بوده است که کشتن اسرا یا آزاد کردنشان به اختیار مسلمانان گذاشته‏ شود تا خود هر کدام را خواستند انتخاب‏ کنند و رسول خدا(ص)هیچ مسئولیتی در مورد اسرا ندارد تا گفته شود:چرا اسرا را در مقابل فدیه آزاد کرد؟
حدیثی که در این رابطه ساخته‏اند به‏ نقل ابن کثیر از ترمذی و نسائی و ابن حبان‏ چنین است:«قال سفیان الثوری عن هشام‏ بن حسان عن محمد بن سیرین عن عبیدة عن علی رضی اللّه عنه قال:جاء جبرئیل الی
النبی(ص)یوم بدر،فقال:خیر اصحابک‏ فی الاساری ان شاءو الفداء و ان شاؤا القتل علی ان یقتل منهم عاما مقبلا مثلهم، قالوا افداء و یقتل منا،رواه الترمذی و النسائی و ابن حبان فی صحیحه من حدیث‏ الثوری به«قال ابن کثیر:و هذا حدیث‏ غریب جدا.(17)
یعنی:سفیان ثوری از هشام بن حسان‏ و او از محمد بن سیرین و او از عبیده و او از علی«ع»نقل کرده است که آن حضرت‏ فرمود جبرئیل در رابطه با جنگ بدر نزد رسول خدا«ص»آمد و گفت:اصحاب خود را درباره اسرای جنگ مخیر کن که اگر می‏خواهند از آنان فدیه بگیرند و آزادشان‏ کنند و اگر می‏خواهند همه را قتل عام کنند ولی بدانند که اگر اسرا را آزاد کنند سال‏ آینده به تعداد این اسرا از آنان کشته‏ خواهد شد،اصحاب قبول کردند که اسرا را در مقابل فدیه آزاد کنند و سال آینده به‏ تعداد اسرا از آنان کشته شود،ابن کثیر می‏گوید:این حدیث جدا غریب و عجیب‏ است!
می بینیم که سفیان ثوری در اواسط قرن‏ دوم هجری داستانی را با سند مزبور به‏ حضرت علی«ع»نسبت می‏دهد که جبرئیل‏ در رابطه با اسرای بدر گفت:اگر مسلمانان‏ اسرا را کشتند که هیچ ولی اگر آزادشان‏ کردند باید سال آینده به تعدا اسرا کشته‏ بدهند،که گفته‏اند:تعدادشان هفتاد نفر بوده است.
در اینجا جای سؤال هست که این چگونه‏ قراردادی است خدا با مسلمانان می‏کند و می‏گوید:اگر اسرا را نکشید باید سال‏ آینده هفتاد کشته بدهید؟آیا خدا ریختن‏ خون هفتاد انسان را می‏خواسته است که یا باید این خون از اسرای کفار ریخته شود و یا از مسلمانان مجاهدی که در سال آینده در جنگ احد از اسلام دفاع می‏کنند؟آیا آزاد کردن اسرا که در آیهء
«فاما منا بعد و اما فداء»
دستورش آمده است گناه بود که باید مسلمانان در جنگ احد با دادن هفتاد کشته کیفر این گناه را ببینند؟آیا چون‏ اسرای کفار خونشان ریخته نشد باید در عوض آنان خون جناب حمزه سید الشهداء و شهدای دیگر که از بهترین بندگان خدا بودند در احد به زمین بریزد؟!کدام عقل‏ و وجدان بیداری است که این مطلب نامعقول‏ را بپذیرد؟!حق به جانب ابن کثیراست که‏ می‏گوید:این حدیث جدا غریب و عجیب‏ است،مقصودش این است که مضمون آن‏ نامعقول است.
حقیقت این است که آزاد کردن اسرای بدر در برابر فدیه گناه نبود تا مسلمانان به کیفر آن،هفتاد کشته بدهند و اگر گناه بود، رسول خدا«ص»از آن نهی می‏کرد.ولی‏ چون در جوی که قبلا ساخته شده بود گناه‏ بودن آن بر مبنای گفته‏های افرادی مثل ابو هریره و حسن بصری و قتاده از مسلمات‏ شمرده می‏شد و در این رابطه حیثیت رسول‏ اکرم«ص»زیر سؤال می‏رفت که چرا آن‏ حضرت این کار را کرد؟
در چنین فضائی افرادی از قبیل سفیان‏ ثوری خواسته‏اند با ساختن حدیث مزبور بدین گونه از پیغمبر خدا«ص»دفاع کنند که بگویند:خود وی در این کار نقشی‏ نداشته است،زیرا رسول خدا«ص»فقط این پیام الهی را به مسلمانان ابلاغ کرده‏ است که آنان باید یکی از این دو کار را انتخاب کنند:یا قتل عام کردن اسرا و یا دادن هفتاد کشته در سال آینده به کیفر نکشتن اسرا و مسلمانان خودشان نکشتن‏ اسرا را که گناه بود انتخاب کردند و کیفر آن را نیز با دادن هفتاد کشته تحمل‏ نمودند.
اینان توجه نکرده‏اند که اگر این کار گناه‏ باشد خدا اذن انجام آن را نمی‏دهد. سازندگان این حدیث برای خود این توجیه‏ شرعی را نیز داشته‏اند که بگویند:چون‏ هدف ما تبرئه کردن پیغمبر خدا«ص»بوده‏ است برای چنین هدف مقدسی ساختن‏ حیدث جایز و گاهی هم واجب است.
ضمنا آنان سند این حدیث را به حضرت‏ علی«ع»متصل کرده‏اند تا قداست بیشتری‏ پیدا کند و مردم آن را باور کنند،در حالی‏ که ساحت مقدس امام علی«ع»از نقل‏ چنین داستان نامعقولی مبرا است و باید تگفت:این داستان را دوستان نادان ساخته‏ ودر محیط تفسیر قرآن شایع کرده‏اند و به‏ تدریج وارد کتابها شده است و از این کتاب‏ به آن کتاب منتقل گشته و در طول چندین‏ قرن از نسلی به نسل دیگر رسیده است‏ و منبع اصلی آن کتابهای عامه است و اینکه‏ در کتاب تفسیر منسوب به علی بن ابراهیم‏ شیعی آمده است(18)ظاهرا آن را از منابع‏ عامه گرفته است و بهتر این بود که مأخذ آن‏ را ذکر می‏کرد که نکرده است.

رابطه این داستان با آیه

 

قل هو من عند انفسکم

بعضی از افراد حدیث ساختگی مزبور را با آیه 165 سوره آل عمران نیز مربوط کرده‏اند که درباره شکست مسلمانان در جنگ احد است که هفتاد کشته دادند،آیه‏ مزبور چنین است:
اولما اصابتکم مصیبه قد اصبتم مثلیها قلتم:انی هذا؟قل هو من عند انفسکم...»
یعنی:آیا وقتی که-در احد-مصیبتی به شما رسید که-در بدر-دو برابر آن را بر دشمن‏ وارد کردید می‏گویید:چرا این مصیبت به‏ ما رسید؟بگو:این مصیبت از خود شما به‏ شما رسید.
مقصود این است که چون شما از دستور پیغمبر«ص»که به تیراندازان تپه عینین‏ فرموده بود:موضع خود را رها نکنید تخلف‏ کردید و موضع خود را به هوس جمع غنائم‏ رها نمودید،دشمن از همین ناحیه تپه را دور زد و از پشت به شما حمله کرد و شما شکست خوردید و هفتاد کشته دادید،پس‏ این مصیبت از ناحیه خودتان بر شما وارد شد.
بعضی از افراد حدیث ساختگی مورد بحث‏ را به جلمه «قل هو من عند انفسکم»در آیه‏ فوق مربوط کرده و گفته‏اند:آیه می‏خواهد بگوید:چون شما در حادثه بدر قبول‏ کردید که در برابر آزاد کردن هفتاد اسیر جنگی در سال بعد هفتاد کشته بدهید،در جنگ احد هفتاد کشته دادید،پس این‏ مصیبت از خود شما به شما رسید چون آن‏ را قبلا قبول کرده و تعهد داده بودید که در برابر گناه ترک قتل اسرا کیفر آن را که‏ دادن کشتگانی به عدد اسرا خواهد بود تحمل کنید.(19)
ولی گفته این افراد قابل قبول نیست، زیرا اولا حدیث مزبور چنانکه دانستیم‏ ساختگی و بی‏اعتبار است و ثانیا معنای آیه‏ یاد شده چنان نیست که این افراد گفته‏اند بلکه معناش چنانکه قبلا گفته‏شد این است که تخلف تیراندازان مستقر روی تپه موجب‏ شکست مسلمانان و کشته شدن هفتاد نفر از آنان شد،پس ضربه‏ای که خوردند از نزد خودشان بود
«قال هو من عند انفسکم»
بنابراین،داستان ساختگی مزبور را نمی‏توان به آیه یاد شده مربوط کرد.
63 G قتل عام اسرا محصول عقیده شایع‏ محصول عقیده شایع در تفسیر آیه‏
«ما کان لنبی ان یکون له اسری...»
این‏ است که پیغمبر اسلام(ص)بعد از پیروزی‏ در جنگ بدر می‏باید همه اسرا را قتل عام‏ کند که نکرد.
بعضی از پیروان این فکر به استناد آیه‏ مزبور می‏گویند:سیره و سنت همه انبیاء این بوده است که در اوائل دعوتشان بعد از پیروزی بر دشمن همهء اسرا را قتل عامل‏ می‏کرده‏اند تا دینشان پا بر جا شود،ولی‏ پیغمبر اسلام از این سنت تخلف کرده است.
صاحب المیزان رضوان اللّه علیه در تفسیر آیه مزبور می‏نویسند:
آنچه شایسته است در تفسیر آیه مزبور گفته‏ شود این است که سنت و سیره همیشگی‏ انبیای سابق این بوده که هر گه با دشممنان‏ خود می‏جنگیدند و بر آنان پیروز می‏شدند، باقیمانده دشمن شکست خورده را قتل عام‏ می‏کردند تا دیگران عبرت بگیرند و از دشمنی کردن با خدا و رسولش خودداری‏ کنند و انبیاء هرگز باقیمانده دشمن شکست‏ خورده را به اسارت نمی‏گرفتند بلکه همه را می‏کشتند تا وقتی که سلطه خود را در زمین برقرا کنند و دینشان بین مردم‏ پا برجا شود ولی پس از پا بر جا شدن دینشان‏ مانعی نداشت که از دشمن شکست خورده‏ اسیر بگیرند و بعدا بدون فیدیه یا با فدیه‏ آزاد کنند.
به مقتضای این تفسیر،انبیای سابق در قتل عام کردن اسرای جنگی از حجاج بن‏ یوسف نیز پیشی گرفته‏اند!
نقل کرده‏اند که حجاج بن یوسف ثقفی‏ در جنگی با عبد الرحمن بن اشعث بر وی‏ پیروز شد و چهار هزار و هشتصد اسیر از وی گرفت،هنگامی که اسرا را نزد حجاج‏ آوردند فرمان داد همه را قتل عام کنند و قریب سه هزار از اسرار را که کشتند.مردی‏ از قبیله کنده سر رسید که حجاج به وی‏ احترام می‏گذاشت.او به حجاج گفت:تو در مورد این اسرا نه سنت اسلام را رعایت‏ کردی و نه مروت و کرم را!
حجاج گفت:چگونه؟
او گفت:خدا می‏گوید:
«...فاما منا بعد و اما فداء...»
خدا درباره سرای کفار گفته‏ است که باید بی‏فدیه یا با فدیه آزاد شوند ولی تو این اسرا را،نه بی‏فدیه آزاد کردی و نه با فدیه،بلکه دستور قتل عام همه آنان را دادی!علاوه بر این شاعر شما درباره مکارم‏ اخلاق قوم خود گفته است:
«و لا نقتل‏ الاسری و لکن نفکهم»
یعنی ما اسرا را نمی‏کشیم بلکه آزاد می‏کنیم.
حجاج تحت تأثیر سخنان دوست خود واقع شد و لختی به فکر فرو رفت،پس آنگاه‏ اشاره به کشته‏های اسرار کرد و گفت آیا در میان این جیفه‏ها یک نفر نبود که اینگونه با من سخن بگوید تا آنان را نکشم؟!سپس‏ دستور داد بقیه اسرار را آزاد کنند و قریب‏ دو هزار باقیمانده آنان را آزاد کردند.(20)
این است نتیجه تعبد بی‏دلیل به اقوال‏ صحابه و تابعین که گفته‏های آنان بی‏چون و چرا پذیرفته می‏شود و به قرنهای بعد منتقل‏ می‏گردد و با مرور زمان به عنوان عقیده‏ حاکم تثبیت می‏شود و تا قرن پانزدهم‏ هجری ادامه می‏یابد.

تاریخ اختراعی برای انبیاء

باید دانست که این یک نوع تاریخ‏ اختراعی است برای انبیاء یعنی نوشتن‏ تاریخ انبیاء اما نه بر مبنای متن‏های مدون‏ تاریخ بلکه بر مبنای اجتهاد و استنباط از یک آیه قرآن آنهم استنباط نا مقبولی که‏ مبتنی است بر اقوال افرادی از قبیل‏ ابوهریره و حسن بصری.
بر منبای این تاریخ اختراعی قتل عام‏ کردن همه اسرای جنگی بدون استثناء به‏ عنوان سنت و سیره جاری و همیشگی انبیاء شناخته شده است و این اسراف در خونریزی حتی بیش از حجاج بن یوسف به‏ عنوان بخشی از تاریخ پیغمبران سابق تلقی‏ و معرفی گشته است،در حالی که نه در تاریخ مدون انبیای سابق چنین چیزی‏ هست،و نه این پیغمبران عظیم الشأن که‏ سمبل‏های انسانیت و احترام به حقوق بشر بوده‏اند دست به اینگونه خونریزیهای عظیم‏ و بی‏دلیل زده‏اند.

قتل عام اسراء و تقویت دین

کسانی که می‏گویند:معنای آیه
«ما کان‏ لنبی ان یکون له اسری...»
این است که در اوائل دعوت پیغمبران باید بعد از پیروزی‏ آنان در جنگ همه نیروهای شکست خورده‏ دشمن قتل عام شوند،این عقیده را بدینگونه توجیه می‏کنند که با کشتن همه‏ باقیمانده نیروی دشمن،دین خدا پا بر جا و استوار می‏شود.و دیگر دشمنان وسوسه‏ نمی‏شوند که به جبهه حق تهاجم کنند.(21) حقیقت این است که قتل عام نیروهای‏ شکست خورده‏ای که عموما آلت فعل‏ رؤسای جاه‏طلب خود بوده‏اند،نه تنها هیچ‏ ضرورتی ندارد،بلکه تأثیر منفی در روح‏ مردم با وجداو و فروزانه دارد،زیرا عقل‏ و جدان همه انسانها حکم می‏کند که‏ ریختن خون انسانها فقط در وقت ضرورت و به اندازه ضرورت مجاز است،بنابراین اگر این اسیران در بند بدون هیچ ضرورتی قتل‏ عام شوند این کار،هم مردم کشوری را که‏ نیروهایش قتل عام می‏شوند شدیدا به خشم‏ می‏آورد و تحریک می‏کند که برای‏ انتقامجویی به تجاز جدیدی دست بزنند و هم جدان همه انسانها را بر ضد عاملان این‏ قتل عام بر می‏انگیزاند و اگر این خونریزی‏ بی‏دلیل به نام دین انجام شود همه جهانیان‏ بر ضد این دینی که وجدانها را بیازارد و نفرت همه مردم را بر ضد خود برانگیزاند روز به روز ضعیف‏تر می‏شود و راه سقوط را در پیش می‏گیرد.
بنابراین رخیتن خون همه نیروهای‏ شکست خورده و بی‏حرکت دشمن نه تنها دین خدا را تقویت نمی‏کند بلکه باعث‏ تضعیف هم می‏شود،و به عکس،اگر با این‏ انسانهای ذیلیل شده برخورد انسانی همراه‏ با عفو و اغماض و احسان بشود چنانکه‏ پیغمبر بزرگ اسلام فتح مکه عمل کرد در این صورت نه تنها در خود آنان تأثیر مثبت‏ دارد،بلکه تحسین جهانیان را نیزبرمی‏نگیزاند و در سطح جهان قلوب آماده‏ را به سوی دینی که چنین دستوری داده‏ است جذب می‏کند و موجب نفوذ و گسترش‏ بیشتر آن دین می‏شود.

آیه مزبور در مقام عتاب نیست

چنانکه قبلا نیز اشاره شد مفسران عموما تصور کرده‏اند که آیه
«ما کان لنبی ان یکون‏ له اسری.....»
در مقام توبیخ و عتاب است‏ آن هم عتاب شدید(22)و صاحب المنار می‏گوید:توبیخ و عتابی که در این آیه‏ هست،با ایماء و اشاره شامل رسول‏ اکرم(ص)نیز می‏شود(23)و آلوسی نیز در تفسیر روح المعانی می‏گوید:آیه مزبور حاوی توبیخ عتاب است‏ که به طور غیر مستقیم‏ رسول خدا(ص)را نیز در بر می‏گیرد(24) و المیزان می‏گوید:این عتاب متوجه اهل‏ بدر است نه رسول خدا(ص).
به نظر می‏رسد که مفسران عموما چون‏ گمان برده‏اند فدیه گرفتن از اسرای جنگ‏ بدر در مقابل آزد کردنشان بر خلاف رضای‏ خدای بوده و این آیه نیز درباره همین فدیه‏ گرفتن آمده است،از اینرو تصور کرده‏اند که خدا در این آیه مسلمانان را همراه با پیغمبران(ص)توبیخ و عتاب کرده است که چرا فدیه گرفتند؟
و از طرفی چون در آیه بعد آمده است:
«لو لا کتاب من الله سبق لمسکم یما اخذتم‏ عذاب عظیم»
و مفسران تصور کرده‏اند عذاب در این آیه عذاب استیصال است که‏ فدایه گرفتن مقتضی این عذاب بود،این‏ مطلب نیز به این تصور کمک کرده است که‏ آیه «ما کان لنبی ان یکون له اسری»عتاب‏ می‏کند که چرا مسلمانان فدیه گرفتند؟
و این صتور از همان قرن اول هجری به‏ وجود آمده است و قبلا سخن حسن بصری‏ را آوردیم که در این باره گفته است:
«فعاب‏ الله ذلک علیهم» (25)یعنی خدا مسلمانان را توبیخ کرده است که چرا فدیه گرفتند؟
ولی باید دانست که در قرآن کریم شبیه‏ تعبیر«ما کان لنبی ان یکون له اسری»مکرر ذکر شده است و از هیچیک از آنها توبیخ‏ و عتاب فهمیده نمی‏شود و اینک چند نمونه‏ از این آیات را می‏آوریم:
و ما کان لنفس ان تموت الا بأذن الله..
(آل‏عمران/145)
و ما کان لبشران یکلمه الله الا وحیا او من‏ وراء حجاب...
(شوری/51)
و ما کان لرسول ان یأتی بایة الا بأذن‏ الله...
(رعد/38)
ما کان لله ان یتخذ من ولد...
(مریم/35)
چنانکه می‏بینیم بافت و ترکیب این آیات‏ عینا همان ترکیب آیه «ما کان لنبی ان یکون‏ له اسری»
می‏باشد،زیرا در همه این آیات‏ عبارت «ما کان» و بعد از آن اسم مجرور به‏ لام جاره و بعد از آن فعل مضارع مصدّر به‏ «ان» ناصبه وجود دارد،درست شبیه آیه‏ «ما کان لنبی ان یکون له اسری»
ولی لحن‏ هیچیک از این آیات لحن توبیخ و عتاب‏ نیست بلکه از این آیات مفهوم«سزاوار نیست»و«ممکن نیست»و «انتظار نمی‏رود»و نظیر اینها فهمیده‏ می‏شود و این آیه در مقام ارشاد و راهنمایی‏ نیروهای رزمنده است و می‏خواهد بگوید: سزاوار نیست رزمندگان اسلام از این رمز نظامی غفلت کنند که در حین درگیری در جنگ نباید قبل از شکست کامل دشمن حتی یک لحظه از وقت آنان صرف گرفتن‏ اسیر ا کارهای دیگری غیر از کوبیدن‏ و بی‏حرکت کردن دشمن شود.
این آیه هشدار دهنده و ارشاد کننده‏ بدین مناسبت نازل شد که در جنگ بدر قبل از شکست کامل کفار مقداری از نیروی‏ رزمی و وقت رزمندگان اسلام صرف گرفتن‏ اسیرانی از دشمن شد که این یک نقطه‏ ضعف و غفلت از یک رمز نظامی بود ولی‏ خداوند این ضعف را با نیروی غیبی جبران‏ کرد و مسلمانان پیروز شدند.
و اینکه در آیه یاد شده لفظ«نبی»به‏ کار برده شده و توجه اصلی را به پیغمبر معطوف می‏کند بدین سبب است که نبی‏ اکرم(ص)فرمانده جنگ بدر و جنگهای دیگر بود و طبیعی است که آگاهی‏ها و هشدارها اول به فرمانده جنگ داده می‏شد و آنگاه از او به رزمندگان دیگر منتقل می‏گردد،و این‏ درسی است برای رزمندگان تا قیامت.
و باید دانست که در جنگ بدر قبلا مسلمانان از گرفتن اسیر در حین جنگ‏ نهی نشده بودند تا بتوان گفت:آنان با گرفتن اسیر در حین جنگ مخالفت با نهی‏ کرده و مرتکب گناه شده‏اند،بنابراین‏ گرفتن اسیر بر خلاف گفته برخی از مفسران‏ گناه بزرگ نبوده است تا مسلمانان بخاطر آن مورد عتاب واقع شوند.

آیا گرفتن غنیمت و فدیه بعد از نزول‏ این آیات بوده است؟

صاحب المیزان رضوان اللّه علیه در تفسیر آیه
«ما کان لنبی ان یکون له اسری»
و چهار آیه بعد می‏فرمایند:این آیات دلالت‏ بر عتاب شدید در مقابل گناه بزرگ دارد که این گناه بزرگ گرفتن اسیر و پیشنهاد فدیه گرفتن از اسرا می‏باشد نه گرفتن‏ فدیه.
ایشان این قول مفسران را که:«گناه‏ مزبور فدیه گرفتن از اسرا در مقابل آزاد کرد نشان بوده است»مردود می‏داند،به‏ این دلیل که مسلمانان فدیه و غنیمت را بعد از نزول این آیات گرفتند یعنی بعد از آنکه‏ خدا حلال بودن غنیمت را که شامل فدیه‏ هم می‏شود در آیه
«فکلوا مما غنمتم حلالا طیبا»
اعلام کرده است.ایشان در رد این‏ قول مفسیران می‏گوید
فدیه و غنیمت را مسلمانان قبل از نزول‏ این آیات که در آنها حلال بودن فدیه و غنیمت با تعبیر
«فکلوا مما غنمتم حلالا طیبا»
اعلام شده است نگرفته بودند، مقصود این است که چون گرفتن فدیه و غنیمت بعد از اعلام حلیت آن دو بوده این‏ گرفتن فدیه و غنیمت گناه نبوده است تا بر آن عتاب شوند:
«...انما اخذوا الفداء بعد نزول الآیات لا قبلها حتی یعاتبوا علیه‏ ....» (26)
چون ما قبلا گناه و عتاب هر دو را نفی‏ کردیم بحث درباره آن را تکرار نمی‏کنیم‏ ولی درباره این سخن المیزان که:فداء و غنیمت بعد از نزول این آیات گرفته شده‏ است»بحثی داریم که ذیلا توضیح‏ می‏دهیم:
صاحب المیزان رضوان اللّه علیه‏ در اینجا دو ادعا دارند:
ادعای اول:در حادثه بدر گرفتن غنیمت از دشمن بعد از نزول این آیات در سوره‏ انفال بوده است نه قبل از آن.و این ادعا مردود است زیرا»:
اولا،سوره انقال بعد از آنکه مسلمانان‏ درباره غنیمت‏های جنگ بدر اختلاف‏ کردند نازل شد و آیه
«یسئلونک عن‏ الانفال»
اشاره به اختلافی دارد که بین‏ مسلمانان درباره غنائم جنگ بدر پدید آمد،بنابراین مسلمانان غنائم بدر را قبل از نزول این آیات گرفته‏اند نه بعد از آن و این‏ آیات بعد از گرفتن غنائم نازل شده و بحث‏ آنان را درباره غنائم گرفته شده مطرح‏ کرده و مسلمانان را به تقوی و اصلاح در این باره دعوت نموده است
«فاتقوا اللّه‏ و اصلحوا ذات بنکم»
(انفال/1).
و ثانیا همه مفسران و از جمله خود صاحب المیزان(27)قبول دارند که سوره‏ انفال بعد از پایان جنگ بدر نازل شده است‏ و ناگفته پیداست که پایان جنگ همراه با گرفتن غنائم جنگ است،بنابراین بدون‏ شک گرفتن غنائم جنگ بدر قبل از نزول‏ این آیات بوده است نه بعد از آن.
ادعای دوم:گرفتن فدیه از اسرای بدر بعد از نزول آیات مورد بحث بوده است و این ادعا نیز مردود است.به دو دلیل:
دلیل اول اینکه در آیه 69 می‏گوید:
«فکلوا مما غنمتم حلالا طیبا» و لفظ «غنتم»
که صیغه ماضی است و به قول‏ المیزان شامل فدیه هم می‏شود(28)دلالت‏ دارد که مسلمانان قبل از نزول این آیه‏ غنیمت و فدیه گرفته بودند و این آیه‏ می‏گوید:در غنیمت و فدیه‏ای که قبلا گرفته‏اید تصرف کنید که حلال است، بنابراین فدیه قبل از نزول این آیات گرفته‏ شده است نه بعد از آن.
دلیل دوم اینکه در آیه 70 می‏گوید:
«قل‏ لمن فی ایدیکم من الاسری ان یعلم الله فی‏ قلوبکم خیرا یؤتکم خیرا مما اخذ منکم...»
یعنی به اسیرانی که در دست شما هستند بگو:اگر خدا خیری در دلهای شما سراغ‏ کند بهتر از فدیه‏هایی که از شما گرفته شده‏ است به شما عوض خواهد داد،معلوم‏ می‏شود قبل از نزول این آیات فدیه‏هایی از اسراء گرفته شده است و آیه یاد شده درباره‏ فدیه‏هایی که قبلا گرفته شده است بحث‏ می‏کند،پس گرفتن فدیه از اسیرای بدر بعد از نزول این آیات نبوده و بلکه قبل از آن‏ بوده است.

نتیجه بحث

در اینجا بحث درباره مطلب اول تمام‏ می‏شد مطلباول این بود که«آیا مقصود از آیه
«ما کان لنبی ان یکون له اسری...»
این است که نباید از اسرا فدیه گرفت و آزادشان کرد یا مقصود این است که در گرماگرم جنگ نباید وقت و نیرو را صرف‏ اسیر کردن دشمن و نگهداری اسرا کرد؟»
و نتیجه بحث این شد که شق دوم صحیح‏ است و تفسی آیه این است که در گرما گرم‏ جنگ نباید حتی یک لحظه از وقت صرف‏ گرفتن اسیر یا کارهای دیگری غیر از سرکوبی دشمن شود که این کار احتمال‏ پیروزی را کمتر و احتمال شکست را بیشتر می‏کند.
دراینجا سؤالی پیش می‏آید که آنچه در تفسیر آیه مزبور گفته شد بر خلاف اجماع‏ مفسران است زیرا همه مفسران و از جمله‏ سی تن از آنها که اسامی آنان قبلا ذکر شد می‏گویند:آیه
«ما کان لنبی ان یکون له‏ اسری»
مدلولش این است که نباید از اسرای جنگ فدیه گرفت و آزادشان کرد و اینکه از اسرای جنگ بدر فدیه گرفتند و آزادشان‏ کردند بر خلاف رضا خدا بوده است، حالا آیا نظری که بر خلاف اجماع همه‏ مفسران است قابل قبول می‏باشد؟
در پاسخ می‏گوییم:در مسائل نظری و اجتهادی هیچ صاحب‏نظری برای صاحب‏ نظران دیگر حجت نیست و هر صاحب‏ نظری باید خود بیندیشد و اجتهاد کند و هر چه را صحیح دانست بپذیرد و نمی‏تواند از دیگران تقلید کند.
بنابراین جمع شدن نظرهای هزارها صاحب‏نظر در یک مسئله نظری و اجتهادی‏ صاحب نظران دیگر را ملزم نمی‏کند که از آنان تقلید کنند و نظر اجماع کنندگان را بی‏دلیل بپذیرند،زیرا در هر اجتهادی‏ امکان خطا وجود دارد و بنابراین امکان‏ دارد اجتهاد اجماع کنندگان خطا باشد.

پی نوشت ها:

(1و2)-تفسیر طبری جزء 10،ص 45.
(3و4)-تفسیر طبری،جز 10،ص 43.
(5)-تبیان شیخ طوسی،ج 5،ص 157.
(6)-تفسیر طبری،جزء 10،ص 42.
(7و8)-تبیان شیخ طوسی،ج 5،ص 156.
(9)-سیره ابن هشام،ج 1،ص 645.
(10)-تبیان شیخ طوسی،ج 5،ص 157.
(11)-تفسیر المنار،ج 10،ص 109.
(12)-تفسیر روح المانی،آلوسی،جزء 10،ص 31.
(13)-تفسیر طبری،جزء 10،ص 44 و تفسیر المنار، ج 10،ص 10،به نقل از احمد بن حنبل و صحیح‏ مسلم.
(14)-تبیان شیخ طوسی،ج 5،ص 158.
(15)-تفسیر این کثیر،ج 2،ص 325،به نقل از امام‏ احمد بن حنبل.
(16)-تبیان شیخ طوسی،ج 5،ص 158.
(17)-تفسیر ابن کثیر،ج 2،ص 326 چاپ بیروت‏ 1402 قمری.
(18)-تفسیر منسوب به علی بن ابراهیم قمی،ج 1، ص 126 و ص 270،چاپ دار الکتاب قم.
(19)-تفسیر طبری،جزء 4،ص 166.
(20)-تفسیر قرطبی،ج 16،ص 226.
(21)-تفسیر المیزان،ج 9،ص 138،و تفسیر المنار، ج 10،ص 96،چاپ 1369 قمری.
(22)-تفسر المیزان،ج 9،ص 136.
(23)-تفسیر المنار،ج 10،ص 98.
(24)-تفسیر روح المعانی،جزء 10،ص 29.
(25)-تفسیر طبری،جزء 10،ص 45.
(26)-المیزان،ج 9،ص 136-139،چاپ ایران.
(27)-همان مأخذ،ج 9،ص 2.
(28)-همان مأخذ،ج 9،ص 139.

 
siasport23

siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16694
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

الشهادة في القرآن
جمعه 14 مهر 1391  11:23 PM

الشهادة في القرآن

الشيخ محمد المقدَاد
المقدمة

عندما يعتنق الإنسان مذهباً معيناً ليكون الأساس الفكري والعقائدي الذي ينطلق منه على مستوى الحركة في الحياة من شتى نواحيها، فإنه يطمح كذلك لأن يصل إلى أعلى ما يستطيع أن يحققه في سلّم الشرف أو الرتبة حسب ما هو مقرر بمقتضى ذلك المذهب الاعتقادي الذي آمن به الإنسان وذاك الطموح الذي يشكل حقيقة واقعية عند كل فرد من البشر على اختلاف انتماءاتهم الفكرية، الإلهية منها أو الوضعية، فهو الذي يدفع بالفرد الذي يملك المؤهلات للوصول إلى تلك المراتب العالية أو يدفع به لأن يحصل على القابليات التي تؤهله للوصول إلى تلك المراتب.
إلاّ أنّ اختلاف مصادر الاعتقاد والأهداف المحددة لها هو الذي يحدد الفوارق والفواصل بين المؤهلات التي توصل إلى الأهداف المنشودة من كل عقيدة. فالعقائد الوضعية مثلا التي لا تتجاوز أهدافها حدود هذا العالم المادي، فلا شك أن هدف المؤمنين بمثل هذه المذاهب الفكرية سوف يختلف عن هدف الإسلام مثلا الذي يتناقض مع تلك المذاهب مصدراً وهدفاً، لأن الإسلام مذهب إلهي المصدر وأهدافه تتعدى الدنيا لتشمل حياة ما بعد الموت أي "الآخرة". ومن هنا فإنَّ سلوك كل من هذين الفريقين يكون مختلفاً بمقدار ما يكون كل منهما ملتزماً بالمذهب الذي يعتنقه ويعمل من خلال قوانينه وأحكامه.
انطلاقاً من هنا علينا أن ننظر إلى مسألة الشهادة بمعنى "القتل في سبيل الله سبحانه وتعالى" التي تعتبر كأرفع وأسمى ما يسعى الإنسان المؤمن بالإسلام لتحقيقه من خلال وجوده في هذه الحياة، ولهذا كانت الشهادة هدفاً للأنبياء (ع) والأولياء والصالحين على مرّ العصور، لأنها تمثل قمة العطاء الإنساني للرساليين الذين وعوا معنى الحياة وتعاملوا معها على أنها هبة إلهية المصدر والمرتجع وعليهم أن يتعاملوا معها على هذا الأساس، فكان وجودهم كله خيراً وعطاء للإنسانية كلها بدون استثناء ونقيضاً لكل ما يعيق حركة الإنسان للإرتباط بالحق المطلق الذي وهبنا الحياة لنحياها خيراً وبركة وعطاءً دائماً متجدداً.
من هنا كانت الشهادة في سبيل الله على الدوام هدفاً رئيساً لكل السائرين على طريق الأنبياء (ع) والأوصياء (ع) لأنها الطريق التي تحقق للحياة معناها من خلال التعب والألم والمعاناة التي يتكبدها أولئك في سبيل تحقيق هدف الله على أرضه، ولأنها هي السبيل لصقل النفس وتدريبها على عصيان الهوى وملذات الحياة.

القرآن والشهادة

إن مسيرة القرآن في حديثه عن الشهادة تبدأ من خلال تذكر الله للإنسان بنعمة الخلق والايجاد وانتهاء بيان أجر الشهيد ومقام الشهداء في تسلسل مترابط الحلقات، ولهذا يبدأ الله عزّ وجلّ بتذكير الإنسان بالنعم التي أنعمها عليه من خلال قوله تعالى {اقرأ باسم ربك الذي خلق * خلق الإنسان من علق * اقرأ وربك الأكرم * الذي علم بالقلم * علم الإنسان ما لم يعلم}، أو من خلال الآيات التي تنفي العبثية واللغوية من وراء خلق الإنسان كقوله تعالى: {أفحسبتم أنما خلقناكم عبثاً وأنكم الينا لا ترجعون}.
ففي الآيات الأولى يوضح الله أعظم نعمة قد منحها هي "نعمة الخلق والتكوين" وأنه لولا تلك الهبة الإلهية لما تحقق للإنسان أن يوجد أصلاً لعدم قدرة غير المصدر الرباني على إعطاء تلك المنحة العظيمة والنعمة الكبرى، ثم يعقب ذلك بيان النعمة الثانية في سلسلة النعم وهي نعمة العلم والمعرفة التي بواسطتها يستطيع الإنسان أن يدرك مصدر الوجود ومفيضه وأن يستوعب وجوده في الدنيا ليتعامل مع ذلك الوجود على أساس أهداف الله في الحياة. وبعد الحياة فعلى الإنسان إذن أن يدرك تماماً أن وجوده هنا إنما هو منحة أفاضها عليه مفيض الوجود الذي لا يبخل بمدنا بذلك الفيض الرباني المتواصل حتى اللحظة الأخيرة لوجودنا الذي قدره في علمه وحكمته لكي ننتقل بعدها إلى النوع الثاني للحياة وهي حياة الآخرة التي فيها البقاء والخلود إما في النعيم الدائم أو الشقاء الدائم.
ثم يشرع القرآن الكريم بذكر الأهداف التي وهب الله الإنسان الحياة من أجلها وهي تبدأ من الإيمان بالله والالتزام بشريعته لتحقيق الأهداف السماوية المطلوب إيجادها في أرض الله: وهي أن تكون شريعة الله هي التي تحكم الحياة وحركة الإنسان وذلك من خلال قوله تعلى {هو الذي أرسل رسوله بالهدى ودين الحق ليظهره على الدين كله ولو كره المشركون} وبقوله تعالى {وأنزلنا إليك الكتاب بالحق مصدقاً لما بين يديه من الكتاب ومهيمناً عليه فاحكم بينهم بما أنزل الله ولا تتبع أهواءهم عمَّا جاءك من الحق}.
هذه الأهداف التي من أجلها وهب الله الحياة للبشر ليستغلوا وجودهم كما أراد عزّ وجلّ ، ومن أجل هذه الأهداف أرسل الله أنبياءه عبر العصور والأجيال ليذكروا الناس على الدوام ليكون التبليغ والانذار حجة على الخلق يوم يقوم الناس لرب العالمين ليحاسبوا على ما فعلوه في الحياة الدنيا، لأن البشر من دون ذلك التبليغ الدائم قد يتيهون عن الأهداف التي من أجلها خلقوا وينحرفون عن الصراط وجادة الحق. ثم بعد بيان الأهداف يشرع الله ببيان الوسائل التي تمهد للوصول اليها وهي الدعوة للبشر إلى اتباع سبيل الله في الحياة ليفوزوا الفوز المبين في الدنيا والآخرة، إلا أن تلك الدعوة إلى الخير التي حملها الأنبياء (ع) عبر التاريخ كانت تصدم على الدوام بالقوى المسيطرة التي تتحكم بحركة المجتمع وتمسك بزمام الأمور فيه، تلك القوى التي غالباً ما تكون بعيدة عن التعامل العقلاني الواقعي لأن أطماعها ومصالحها هذه ببقاء النمط الجاهلي وعدم الرضوخ لإرادة التغيير التي حملها الأنبياء والمصلحون والأولياء، ولهذا نرى القرآن يصرح أن أمثال هؤلاء كانوا يقفون دائما كالسد المنيع في وجه الاصلاح على مستوى الفرد أو المجتمع كما في الآية الشريفة {وقال الذين كفروا لرسلهم لنخرجنّكم من أرضنا أو لتعودن في ملتنا فأوحى إليهم ربهم لنهلكنّ الظالمين}.
والوسائل التي بيّنها الله لنا للوصول إلى الأهداف المرجوة تبدأ من الدعوة بالحكمة والموعظة الحسنة بادئ الأمر لأن الحجة والاقناع هما السبيلان الطبيعيان لايصال الفكرة إلى الآخرين وكما قال الله عزّ وجلّ {ادع إلى سبيل ربك بالحكمة والموعظة الحسنة} أو قوله تعالى {وجادلهم بالتي هي أحسن}.
إلا أن هذه الوسيلة لم تكن تجد الآذان الصاغية عند الفئات المستكبرة التي تملك زمام الأمور في مجتمعاتها، ولهذا أمر الله سبحانه بوسيلة أخرى وهي الجهاد والقتال ضد أولئك الذي يقفون في طريق هداية الناس وارشادهم لكسر حواجز الخوف والقلق التي تسيطر على المستضعفين من عباد الله الرازحين تحت سلطة القوى الظالمة المستكبرة. هذه القضية "الجهاد في سبيل الله" قد خصها الله تعالى بحيز كبير في كتابه الكريم لما فيها من مظاهر القوة لخطه تعالى في الحياة، وما تحققه من ابراز لهيبة المؤمنين لالقاء الرعب في قلوب الذين كفروا والمنافقين الذين لا يستسلمون لارادة المؤمنين المرتبطين بالله عزّ وجلّ طوعاً.
وآيات القرآن الكريم تتعرض لقضية الجهاد مبثوثة في سوره بكثرة والتي تبدأ بالحث عليها بكل الوسائل الممكنة وصولاً إلى تحريم تركها والعقوبة على عدم العمل بها عندما تكون ظروف العمل الرسالي متوقفة عليها. ومن نماذج آيات الجهاد قوله عزّ وجلّ {يا أيها النبي جاهد الكفار والمنافقين واغلظ عليهم}، وقوله تعالى {قاتلوهم يعذبهم الله بأيديكم ويخزهم وينصركم عليهم ويشف صدور قوم مؤمنين}، وقوله تعالى {وقاتلوا الذين لا يؤمنون بالله ولا باليوم الآخر ولا يحرمون ما حرم الله ورسوله ولا يدينون دين الحق من الذين أوتوا الكتاب حتى يعطوا الجزية عن يدٍ وهم صاغرون}.
ثم يبدأ الله سبحانه بالتحذير من ترك الجهاد الذي يعني الخوف من الموت والركون إلى الدنيا الفانية والالتصاق بها، حتى يصل التحذير إلى حدَّ إبادة أولئك الذين يتمنعون عنه واستبدالهم بقوم آخرين يعشقون الجهاد والموت في سبيل الله عزّ وجلّ كما في قوله تعالى {إلا تنفروا يعذبكم عذاباً أليماً ويستبدل قوماً غيركم ولا تضروه شيئاً والله على كل شيء قدير}، وقوله تعالى: {قل إن كان آباؤكم وأبناؤكم وإخوانكم وأزواجكم وعشيرتكم وأموال اقترفتموها وتجارة تخشون كسادها ومساكن ترضونها أحبّ إليكم من الله ورسوله وجهاد في سبيله فتربصوا حتى يأتي الله بأمره والله لا يهدي القوم الفاسقين}.
وقد ورد في الروايات عن النبي (ص) وأهل بيته (ع) ما يوضح دلالة هذه الآيات أكثر من خلال شرح مضامين هذه الآيات المباركة بالحديث الشريف، كما قوله النبي (ص): "إن فوق كل بر بر حتى يقتل الرجل في سبيل الله فاذا قتل في سبيل الله فلا برّ فوقه"، وقول أمير المؤمنين (ع): "أما بعد، فإن الجهاد باب من أبواب الجنة فتحه الله لخاصة أوليائه، وهو درع الله الحصينة وجنته الوثيقة"، أو كما ورد عن النبي (ص): "من مات ولم يغز ولم يحدث به نفسه مات على شعبة من النفاق". وكذلك ورد في الروايات ما يكشف عن مساوئ ترك الجهاد وأثر ذلك على الأمة كلها من قبيل ما ورد عن رسول الله (ص): "فمن ترك الجهاد ألبسه الله ذلاً وفقراً في معيشته ومحقاً في دينه، إن الله أعز أمتي بسنابك خيلها ومراكز رماحها"، وما ورد عن الإمام الصادق (ع) بقوله "فإن مجاهدة العدو فرض على جميع الأمة ولو تركوا الجهاد لأتاهم العذاب وهذا هو من عذاب الأمة".
ولهذا نرى أن الله عزّ وجلّ لم يجعل المجاهدين في نفس المنزلة مع غيرهم بل جعل المجاهدين يمتازون عن غيرهم في المرتبة والمكانة عنده وعند الناس، لأنهم هم الذين انبروا ليدافعوا عن شرف الأمة وقد صمدوا أمام أعدائها وأخذوا على عاتقهم رد كيد المعتدين والظالمين الذين يريدون اذلال العباد واستعمار البلاد، ولهذا نطق القرآن الكريم بفضلهم على غيرهم كما في الآية الكريمة {فضل الله المجاهدين على القاعدين أجراً عظيما}، و{فضل الله المجاهدين بأموالهم وأنفسهم على القاعدين درجة}.
إلى هنا ندرك إذن أهمية الجهاد والقتال في سبيل الله سبحانه وتعالى، وهو أنه من أهم وأعظم أبواب الأمر بالمعروف والنهي عن المنكر وهو السبيل الذي يقطع دابر الفتنة والفساد من العالم، وندرك أيضاً من خلال ذوق الشريعة في التعامل مع قضية الجهاد على أن تركه محرم لما فيه من تسليط لأعداء الله والإنسانية على البشر ليضطهدوهم ويذلوهم ويستغلوا خيرات بلاد الله، مضافاً لما في تركه من الذل العار فيفقد الإنسان بذلك حريته وكرامته وفوق كل ذلك عزّته التي يأبى الله للمؤمن المسلم أن يفرط فيها، ولما في ترك الجهاد من موات للدين وللشرائع، وإحياء للبدع الضالة وتقوية للشيطان وحزبه.
ثم ينتقل الله سبحانه وتعالى ليعبر عن الجهاد بأنه تجارة مربحة مع الله سبحانه وتعالى بقوله عز وجل {هل أدلّكم على تجارة تنجيكم من عذاب اليم * تؤمنون بالله ورسوله وتجاهدون في سبيل الله بأموالكم وأنفسكم ذلك خير لكم إن كنتم تعلمون * يغفر لكم ذنوبكم ويدخلكم جنات تجري من تحتها الأنهار ومساكن طيبة في جنات عدن ذلك الفوز العظيم}، أو كما في الآية الأخرى التي يعبر فيها عن الجهاد بأن الله يشتري من المؤمنين حياتهم بدفع الجنان لهم في الآخرة كما قال سبحانه {إن الله اشترى من المؤمنين أنفسهم وأموالهم بأن لهم الجنة يقاتلون في سبيل الله فيقتلون ويُقتلون}.
وتكريم الله لفريضة الجهاد والحثّ عليها بهذا المقدار يرجع إلى أن الشهادة أي القتل في سبيل الله، هي ثمرة من ثمرات هذا الجهاد وأثر ومن آثاره، ولهذا نرى أن الله سبحانه وتعالى قد رفع من قيمة الشهادة والشهداء إلى الحدّ الذي يجعل فيه الشهيد هو قمة الأفراد من بين البشر باعتبار أن حياته قد أعطاها لربه من خلال قيامه بخدمة نفسه وأمته بعمله وجهاده وسعيه من أجل خير الآخرين. ومن هنا نرى أن القرآن الكريم يعبر عن الشهداء بأنهم لا يموتون بل هم الأحياء حقاً وصدقاً كما قال سبحانه {ولا تحسبن الذين قتلوا في سبيل الله أمواتاً بل أحياء عن ربهم يرزقون * فرحين بما آتاهم الله من فضله ويستبشرون بالذين لم يلحقوا بهم من خلفهم ألاّ خوف عليهم ولا هم يحزنون * يستبشرون بنعمة من الله وفضل وأن الله لا يضيع أجر المؤمنين}. أو من خلال قوله تعالى {ولا تقولوا لمن يقتل في سبيل الله أموات بل أحياء ولكن لا تشعرون}. ولها نرى أن الروايات الكثيرة التي تعرضت لقضية الشهادة قد بيّنت أن أفضل الموت هو القتل في سبيل الله عزّ وجلّ مثل الحديث التالي "أشرف الموت قتل الشهادة"، و "ما من قطرة أحبّ إلى الله عزّ وجلّ من قطرتين: قطرة دم في سبيل الله وقطرة دمعة في سواد الليل لا يريد بها عبد إلاّ الله عزّ وجلّ"، وقد ورد عن أمير المؤمنين (ع) عندما كان يتهيأ إلى صفين قال (ع): "اللهم ربّ السقف المرفوع، إن أظهرتنا على عدونا فجنبنا البغي وسددنا للحق، وإن أظهرتهم علينا فارزقنا الشهادة واعصمنا من الفتنة".
أما حبّ الشهداء للشهادة فهو فوق كل حدّ ووصف لما ادّخر الله للشهداء من المكانة العظيمة والمرموقة مع النبيين والأولياء والصالحين من عباد الله عزّ وجلّ، وهذا أيضاً ما أشارت اليه الأحاديث مثل "والذي نفسي بيده لوددت أني أُقتل في سبيل الله ثم أحيا ثم أُقتل ثم أحيا ثم أُقتل"، أو كما قال أمير المؤمنين (ع): "فو الله لولا طمعي عند لقاء عدوي في الشهادة وتوطيني نفسي عند ذلك لأحببت ألاّ أبقى مع هؤلاء يوماً واحداً".
ولهذا العشق من الشهداء للحصول على مرتبة الشهادة مزايا وعطايا إلهية كثيرة قد منحها الله لهم لأنهم قد استطاعوا أن يصلوا من خلال إيمانهم بالله وتقوية ارتباطهم به إلى أن يعيشوا الحياة بالشكل الذي يريده الله سبحانه وتعالى، فهم عندما يتحركون ويعملون أو يقولون ويتكلمون لا يكون هدفهم من ذلك إلا أن يرضى الله عن قولهم وفعلهم، ولهذا فليس من الكثير على الشهداء أن يحصلوا على كل تلك النعم والعطايا الإلهية العظيمة التي تبدأ من أول اللحظات التي يدخلون فيها جنان الخلد، وقد بيّنت الروايات الواردة عن أهل البيت (ع) تلك العطايا السخية وهي:
أولاً: غفران الذنوب كلها: أــ "الشهادة تكفر كل شيء إلا الدين" ــ ب ــ "أول ما يهرق من دم الشهيد يغفر له ذنبه كله إلا الدين" ــ ج: "يغفر للشهيد كل ذنب الا الدين".
ثانيا: عدم الفتنة في القبر: أــ "من لقي العدو فصبر حتى يقتل أو يغلب لم يفتن في قبره" ــ ب: "سئل النبي (ص) ما بال المؤمنين يفتنون في قبورهم إلا الشهيد؟ فقال: كفى ببارقة السيوف على رأسه فتنة".
ثالثاً: تمنى الرجوع إلى الدنيا: أــ "ما من نفس تموت لها عند الله خير يسرها أن ترجع إلى الدنيا ولا ان لها الدنيا وما فيها إلا الشهيد فإنه يتمنى أن يرجع فيقتل في الدنيا لما يرى من فضل الشهادة" ــ ب: "ما من أحد يدخل الجنة يجب أن يرجع إلى الدنيا وان له ما على الأرض من شيء غير الشهيد فإنه يتمنى أن يرجع فيقتل عشر مرّات لما يرى من الكرامة".
رابعاً: عدم انحلال أجسادهم، وهذه الحقيقة تؤكدها المشاهدات العينية لأجساد الكثير من الشهداء الذين سقطوا في سبيل الله عزّ وجلّ ، فكرامة لهم من الله أن تبقى أجسادهم كما هي من دون أن يصيبها الانحلال والفناء، وقد روى لنا خادم مقام الشهيد حجر بن عدي أنه عندما أعيد ترميم القبر الشريف وصلوا إلى أساس الضريح، فخرجت إليهم يد الشهيد وكأنه قد مات الآن.
وكذلك من كراماتهم بقاء أجسادهم طرية نضرة كأن الموت لم يصبها ولم يقع عليها، هذا ما رأينا بأم أعيننا وما رواه لنا أخوتنا الذين كانوا ينقلون جثمان الشهداء من أماكن استشهادهم بعد أيام أو أسابيع، ومن أمثلة هؤلاء الشهداء: الشهيد معين الدار الذي أحضروا جثمانه بعد استشهاده بثلاثة أسابيع وكان مازال طرياً كأنه مات في ساعته، والشهيد حسن كسرواني الذي أحضرت جثته بعد تسعة أيام، وكذلك الشهيد الشيخ ياسر كوراني الذي أحضر جسده الشريف بعد خمسة أيام. هذه النماذج إن دلت على شيء فإنما تدل على أن لشهيد حيّ عند الله لا يموت ويفتخر على كل العالمين بأنه القدوة لهم والحجة البالغة لله عليهم أيضاً.
خامساً: إن الشهداء يدخلون الجنة بدون حساب أو تأخير، وذلك لأن الذي يحاسب هو الإنسان الذي يكون له وعليه فيحتاج إلى عملية المحاسبة ليوازن بين ما له وما عليه، بينما الشهيد الذي استغل كل وجوده في سبيل الله وأعطى كل ما وهبه الله له وحرم نفسه من استغلال نعم الله عزّ وجلّ لنفسه، مثل هذا الإنسان ليس بحاجة للحساب، ولهذا فهو يرتع في جنان الخلد كما وعده الله سبحانه وتعالى آمناً مطمئناً إلى وعد الله ورحمته كما ورد في الحديث عن النبي (ص) ان للشهيد سبعة أشياء أولها غفران الذنوب عند أول قطرة تسقط من دمه، وسابعها أن ينظر إلى وجه الله أي إلى عظمة الله ورحمته ليتجاوز كل بلاءات ما بعد الموت وحتى دخوله الجنة ليسرح فيها ويمرح آمناً مطمئناً فرحاً بما أنعم الله عليه من العطاء السخي الذي لا يتبدل ولا يتحول.
وأما مواصفات الشهيد في الدنيا فلابدّ أن تكون متناسبة مع ما يسعون إليه، لأن الشهادة وسام إلهي لا يعطى لأي إنسان كان، بل تحتاج إلى قابليات خاصة ومؤهلات من نوع معين حتى يصبح الإنسان مشروع شهيد في هذه الحياة الدنيا. ومواصفات الشهداء تبدأ من الإيمان بالله إيماناً قوياً راسخاً لا يتزلزل ولا يهتز أمام المغريات والمصاعب بل يزداد إيمانهم كلما ازدادت عليهم المصاعب والعقبات التي تحول بينهم وبين ما يمنعهم من ما يقربهم إلى الله سبحانه وتعالى.
ومن مواصفاتهم عدم الارتباط بالدنيا إلى الحدود التي تمنعهم من الارتباط بالحق المطلق سبحانه، فهم يدركون أن علاقتهم بالدنيا لن تكون إلا على حساب علاقتهم بالله والعمل في سبيله، فهم مراقبون لأنفسهم دائماً من أن يقعوا في أسر حبّ الدنيا وحبّ شهواتها وملذاتها بل يسعون من خلال قولهم وفعلهم إلى التحرر من عبودية الدنيا وشهواتها ليكونوا عبيداً لله عزّ وجلّ فقط، ولهذا فهم لا ينظرون إلى الحياة الدنيا على أنها ذات قيمة إلا من حيث كونها طريقاً إلى الله سبحانه، ولهذا فهم لا يأخذون منها إلا النذر اليسير ليعينهم على أن يبقوا مع الله في سلوكهم وتوجهاتهم.
ولهذا لا يكون كل من حمل السلاح مثلاً شهيداً أو مشروع شهيد بل هي قبل كل ذلك عملية تربية للنفس، وتصحيح لتوجهاتها وتهذيب لشهواتها ونزواتها لأن التعلق بهذه الأمور يمنع الإنسان من أن يصل إلى مرتبة الشهادة التي يتمناها، فبمجرد التمني لا يحقق واقع الشهادة لأن الفارق بين الأمنية والواقع قد يكون عميقاً جداً، لأن الشهيد لا يدخل الجنة طالما هو متعلق بحب الدنيا بل لا يمكن أن يختار الله إنساناً ما للشهادة طالما أن ذلك الإنسان ما زال ينظر إلى الدنيا نظرة ذات قيمة وثمن لأن الشهيد عندما يصل إلى درجة الشهادة فهذا يعني أن نفسه صارت نظيفة من كل أدران الدنيا وأوساخها وأن الشهيد لا يمكن أن يدخل الجنة طالما ما زال في قلبه بعض من حبّ الدنيا ونحو ارتباط وتعلق بها لأن الجنة بما، تمثله من صفاء ونقاء وقدسية وطهارة لا يمكن أن تقبل بوجود النفوس المتسخة المتلطخة بأوساخ الدنيا.

ختام المحاضرة

إن حبّ الشهادة عندما يملأ قلب إنسان ما وفكره سوف لن يرى من الدنيا إلا جانب الوسيلة فيها لا الهدف، وسوف ينظر إلى الدنيا على أنها ممر إلى حياة الخلود والبقاء والنعيم الدائم في ظلال رحمة الله ورضوانه، ومن هذا المنظار سوف لن يندم أو يتألم أو يتحسر على ما يفوته من نعمها وزخرفها لأنه قصر نظره على ما عند الله من العطايا السخية والمكانة المحسودة عند الله للشهداء الذين أعطوا الله كل ما عندهم فلم يبخل الله عليهم بأعظم ما عنده، ولهذا ورد في الأحاديث عن المعصومين (ع): بأنه ما من ميت يتمنى الرجوع إلى الحياة الدنيا سوى الشهداء لعظمة ما يرونه من التكريم لهم في دار الآخرة، وسبب تمنيهم للرجوع إنما هو لكي يعيدوا سيرة ما كانوا يعملون، ليذوقوا نعمة الشهادة مرة ثانية وثالثة ورابعة، بل وأكثر من ذلك. وبهذا يمكننا أن نفسر سر الانتصارات العظيمة للمسلمين في الماضي والحاضر وأنه لولا حبّ الشهادة لما قام لهذا الدين قائمة ولما اخضر له عود، بل إن حبّ الشهادة وعشقها هو الذي حقق كل ذلك لأن ذلك الحبّ يعطي للإنسان قوة معنوية هائلة تفوق حدود المعقول حسب مقاييس الأرض وموازينها، لأن محبي الشهادة يقاتلون بقوة الله ويتحركون بارادة الله وينظرون بعين الله عزّ وجلّ، ولهذا لا يبالي من يصبح شهيداً بالمعادلات التي تحكم حركة الآخرين وتجعلهم أسرى مقاييس معينة لا يستطيعون تجاوزها، لأن المبادئ التي ينطلقون منها لتحديد النصر أو الهزيمة تختلف عن موازين الشهداء الذين ينظرون إلى ان النصر يتحقق إما بقتل الأعداء والفوز عليهم وهذا هو النصر الدنيوي، وإما بالقتل على يد الأعداء وهذا هو النصر الأكبر، وبهذا يتحقق لهم الوصول إلى الشهادة الحقة في سبيل الله عزّ وجلّ. فسيرة الشهداء إذن تقوم على أساس الإيمان بالله والثقة المطلقة به من خلال الارتباط بالغيب والمدد الإلهي، وهذا النحو من الإيمان هو الذي يجعل من الذين لا يؤمنون بمنطق الشهادة والشهداء أن يقفوا حائرين مندهشين لا يقدرون على تفسير حركة الشهداء خاصة عندما تكون حركة الواقع ومجريات الأمور كلها بيد الفريق الذي يناقض منطقه منطق الشهداء ولا يتوافق معهم في الرؤية والهدف وأسلوب العمل.
 

siasport23

siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16694
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

حقوق جنگ در اسلام(1)
جمعه 14 مهر 1391  11:23 PM

حقوق جنگ در اسلام(1)

دکتر ناصر قربان‏نیا(2)

 

چکیده:

واژه «جنگ» اگر چه ظاهری زشت و دهشت‏آور دارد ولی در مواردی دارای بار ارزشی مثبت می‏شود و هاله‏ای از تقدس به خود می‏گیرد؛ چرا که در مواردی حیات انسان و هر موجود دیگری از طریق جنگ با عوامل مخرّب طبیعی یا انسانی دوام می‏یابد. به همین جهت، قوانین و امور مربوط به آن، ذهن بشر را در ادوار مختلف تاریخ، به خود مشغول داشته است.
در این میان، اسلام که دین جامعی است و برای تمامی شؤون فردی و اجتماعی انسان، پاسخی فراخور حال او دارد، به طور کامل و دقیق به این مسأله پرداخته است. این مقاله، به تبیین نگاه کلی اسلام به جنگ و توضیح شرایط، مراحل، نتایج و برخی مسائل جانبی آن پرداخته است و شمه‏ای از تاریخ فتوحات اسلامی و نوآوریها و تاکتیکهای مسلمانان را در عرصه جهاد، بیان می‏دارد.

فصل اول: مباحث کلی جنگ

 

1- ماهیت جنگ

 

توسعه مفهوم جنگ

عمر جنگ به قدمت عمر جامعه و تاریخ است. این حقیقت غیرقابل انکار است و توسط ابن خلدون؛ جامعه شناس پیشگام عرب در مقدمه مشهورش، بیان گردیده است.
جنگ؛ تظاهر اولیه طبیعی هیجان و خشم برای انتقام و تلافی جمعی بود(3) و از قاعده قدیمی «قدرت حق است» نشأت می‏گرفت.
این قاعده حتی در بین اشخاص، قبل از تأسیس و ایجاد عدالت سازماندهی شده (دستگاه قضایی) در شکل جنگ خصوصی اعمال می‏شد. همچنین جنگ پیش از ظهور دولتهای جدید، بین قبایل متعدد در شکل جنگ قبیله‏ای شناخته شده بود، همچنان که جنگهای قبیله‏ای ناشی از کینه‏های خانوادگی به کرّات قبل از ظهور اسلام وجود داشت ولی به تدریج جنگهای خصوصی و قبیله‏ای از بین رفت و جنگ در قلمرو روابط بین کشورها بین المللی گردید. با این وصف و با وجود یک تغییر خصوصیت، جنگ برای یک مدت مدیدی، به عنوان یک جنبه ضروری روابط بین الملل باقی ماند. گستره تاریخ پر است از ثبت جنگها و روابط خصمانه. قاعده «قدرت حق است» به عنوان روش حل و فصل و تصفیه بین دولتها باقی مانده و ادامه یافت. این وضعیت در غرب تا آغاز دوران جدید ادامه یافت تا این که قرن هفدهم میلادی، «هوگو گروسیوس» در مقدمه کتاب مشهورش به نام «حقوق جنگ و صلح» تشریح نمود که چگونه ملتها در دنیای مسیحی به دلایل اندک یا بدون هیچ دلیلی متوسل به سلاح شدند و هیچ احترامی برای حقوق الهی و بشری قائل نبودند. وی، آنگاه به کشورها توصیه نمود که خود را ملزم به عدالت و حقوق طبیعی بدانند. او، این حقوق را به عنوان ندای عقل سلیم تعریف می‏کند که نشان می‏دهد یک عمل به وسیله خداوند خالق طبیعت؛ یا ممنوع شده است یا لازم.(1)
تکامل حقوق بین‏الملل، در پرتو مباحث حقوق بشر و حقوق بشر دوستانه تحقق می‏یابد و تبلیغ و ترویج فرهنگ صلح و ضرورت حل و فصل مسالمت‏آمیز اختلافات بر اساس قواعد عدالت متعالی، از اصول پایه‏ای آن به شمار می‏رود.(2) این تکامل از علمای حقوق بین الملل و دانشمندانی که پیرامون حقوق طبیعی و حقوق الهی و همچنین پیرامون تفاوت بین جنگهای مشروع و نامشروع، نوشته‏هایی دارند، تأثیر پذیرفته است.
بنابراین، صلح به عنوان یک حالت عادی وایده‏آل(کمال مطلوب) روابط بین‏الملل تکامل یافت و جنگ در مقام تئوری و نظریه، تنها در شرایط کاملاً خاص و در موارد بسیار استثنایی مجاز شمرده شد.
استثنای جنگ در دکترین و اندیشه اسلامی
ظهور اسلام، انقلاب عجیبی را در دنیای اسلام و عرب ایجاد نمود، خصوصا اگر با عصر تاریخی آن مقایسه گردد. اسلام صلح را به عنوان ایده‏آل کامل اجتماعی معرفی نمود. جنگ به وسیله قواعد حقوقی الزامی که مبتنی است بر متون مقدس و اصول عادلانه، دقیقا تنظیم گردید.
نویسندگان مسلمان در مورد جزئیات مربوط به شرایط لازم جهت توجیه جنگ، دارای تألیفات فراوانی بودند. نوشته‏های آنان، آقای «توماس اکویناس» و دیگر نویسندگان مسیحی قرون وسطی را که از آثار اسلامی آگاهی داشتند، تحت تأثیر قرار داد.(1)
بر اساس جهانی بودن شریعت اسلامی صلح به طور یکسان به مسلمانان و همه بشریت اعطا شده است. بنابراین، اسلام در بین اعراب یک نیروی متحدالشکل قوی ایجاد نمود که دست کم در تئوری، موجب از بین رفتن کینه‏ها و تعصبات قبلیه‏ای گردیده و یک التزام محکم نسبت به اخوت مذهبی بین همه اتباع کشور اسلامی ایجاد نمود. به اضافه، ویژگی جهانی اسلام یک احساسات سخت و مشتاقانه را برای حفظ مذهب و برای تبلیغ اخوت انسانی بین همه مردم و ملل توسعه داد.
در ارتباط با این اصول، توسعه اسلام با تبلیغ مسالمت‏آمیز آغاز شد. ابزار مطلوب چنین تبلیغی عبارت است از مواعظ مؤثر و متقاعد کننده که در آیات پرشماری از قرآن کریم بیان گردیده است.
در آغاز، اسلام از این قاعده، بدون استثنا پیروی نمود. اسلام، آزادی مذهب را در اندیشه و عمل اعمال نمود.
ولی یک دهه پس از ظهور اسلام، آزار و اذیت به پیامبر خدا صلی‏الله‏علیه‏و‏آله و اصحاب نخستین آن حضرت و پیروانش شدت گرفت. به منظور اجتناب از این آزار و اذیت، آنان صبورانه از مکه به مدینه هجرت نمودند. این سفر که هجرت نامیده می‏شود در سال 622 میلادی صورت گرفت.
در آن زمان، مسلمانان هیچ ابزاری به جز جنگ برای دفاع از دین جهت مقابله با فشار و اذیت نداشتند، ازاین‏رو جنگ مقدس که جهاد نامیده می‏شود، برای ایجاد و حفظ آزادی مذهب مجاز گردید.

جنگ در عمل

یکی از مسائل بسیار مهم این است که تفاوتی را که بین تئوری و عمل در اعمال قواعد جنگ در تاریخ اسلامی وجود دارد تکرار و تأکید نماییم. این چنین تفاوتی در تاریخ بسیاری از ملل یافت می‏شود. در تئوری و اندیشه، اسلام صلح را به عنوان یک قضیه بدیهی و ضروری ترویج می‏کند. مطابق قرآن کریم و سنت پیامبر صلی‏الله‏علیه‏و‏آله صلح، حالت عادی است و جنگ صرفا یک حالت استثنایی. آیات بسیاری از قرآن کریم از صلح سخن می‏گویند که در آینده، پاره‏ای از آنها را در ارتباط با جهاد و جنگ مشروع نقل خواهیم کرد.
تئوری بر صلح تأکید می‏ورزد. حقوقدانان و فقها قواعد تفصیلی جهاد را توسعه داده‏اند. ولی بعدها عمل حکام مسلمان، قواعدی بر آنها افزود که هماهنگ با دکترین و اندیشه اصلی اسلام نیست. این عملکرد به نحوی بود که بعضی از جنگهای آنان را همانند جنگهای غیر اسلامی می‏کرد.
عملکرد توسل به جنگ، نه تنها بر اساس تئوری به عنوان وسیله دفاع مشروع بلکه گاهی مغایر با تئوری، یا تحت نفوذ یک اشتیاق مبالغه‏آمیز برای توسعه مذهب و یا تحت تأثیر دیگر انگیزه‏های سیاسی؛ هرگز مفسر کاملی برای قواعد ایده‏آل نبوده است.

2- جهاد یا جنگ مشروع

 

ویژگی جهاد

جهاد به عنوان ابزاری برای حفظ مسلمانان در مقابل ظلم، تعبیه شده و به عنوان جنگی مشروع به منظور دفاع از مذهب و نظم عمومی و جلوگیری از تجاوز و بی عدالتی توسعه یافته است. جهاد همیشه خصوصیت جنگ نگه دارنده، دفاعی، تأدیبی و بازدارنده را داشته است و هرگز به عنوان یک اقدام متجاوزانه تلقی نشده است. جهاد از فعل «جاهَدَ» و از نظر لغوی به معنی ستیزه و جنگ افراطی و شدید است و در اصطلاح حقوقی، به عنوان جنگ ومبارزه در راه خدا با همه ابزارها از جمله بیان، جان و مال تعریف شده است.(1)

توجیه حقوقی

وظیفه جهاد در موارد مجاز، مبتنی بر بسیاری از آیات قرآنی است و آیات زیر در این رابطه است:(2)
«کتب علیکم القتال و هو کره لکم»(3)؛ یعنی: حکم جهاد برای شما مقرر گردید و حال آن که بر شما ناگوار و مکروه است «و قاتلوا فی سبیل الله...»(1)؛ یعنی: در راه خدا جهاد کنید...
«و جاهدوا فی‏الله حق جهاده»(2)؛یعنی: برای خدا، حق جهاد را در راه او به جای آورید.
«انفروا خفافا و ثقالاً و جاهدوا بأموالکم و انفسکم فی سبیل الله...»(3)؛ یعنی: برای جنگ با کافران سبک بار و مجهز بیرون روید و در راه خدا با مال و جان جهاد کنید...
«... فاقتلوا المشرکین حیث وجدتموهم...»(4)؛ یعنی:... مشرکان را هر جا بیابید به قتل برسانید...
این نوع از جنگ مقدس با توجیه حقوقی و هدف اصیل آن مورد تشویق قرآن کریم و سنت قرار گرفته است. در قرآن کریم، پاداش انجام این وظیفه، شهادت و سکونت ابدی در بهشت عنوان شده است؛ آنچنان که در آیات ذیل توصیف گردیده است:
«ان الله اشتری من المؤمنین انفسهم و اموالهم بان لهم الجنّه یقاتلون فی سبیل الله فیقتلون و یقتلون...»(5)
یعنی: خداوند جان و مال مؤمنین را به بهای بهشت خریداری کرده است، آنان در راه خدا جهاد می‏کنند و می‏کشند و کشته می‏شوند...
«و لا تحسبن الذین قتلوا فی سبیل الله امواتا بل احیاء عند ربهم یرزقون»(6)؛
یعنی: کشتگان درراه خدا را مرده مپندارید، بلکه آنان زنده‏اند و در نزد خداوند، متنعم.
همچنین سنت پیامبر خدا صلی‏الله‏علیه‏و‏آله تکلیف جهاد را در بین اقدامات اولیه قابل تمجید به ترتیب زیر طبقه‏بندی می‏کند:
نماز در وقت آن، سپس تواضع نسبت به پدر و مادر، آنگاه جهاد در راه خدا.(7)
روایت دیگری می‏فرماید: بهشت زیر سایه شمشیر است.(8)
تکلیف جمعی (واجب کفایی(
برخلاف دیدگاه بسیار تند و خشن فرقه خوارج که جهاد را اصل ششم اسلام می‏دانست، نظر مشهور در بین مکاتب اهل سنت، بویژه مکتب حنفی، این است که جهاد، تنها یک تکلیف جمعی (واجب کفایی) است.(1)
و این بدان معناست که جهاد بر همه مسلمانان واجب نیست، بلکه این تکلیف، با انجام تعداد کافی از مؤمنین، انجام شده تلقی می‏گردد. در حمایت از این دیدگاه، فقیهان به رویه سنتی پیامبر صلی‏الله‏علیه‏و‏آله و آیه قرآنی زیر استناد می‏کنند:
«و ما کان المؤمنون لینفروا کافّةً فلولا نفرمن کلّ فرقة منهم طائفة لیتفقّهوا فی الدین و لینذروا قومهم اذا رجعوا الیهم لعلّهم یحذرون»(2)
نباید مؤمنان همگی به منظور جنگ بیرون روند. چرا از هر طایفه‏ای جمعی برای جنگ و گروهی برای تفقّه مهیا نباشند و قوم خود را انذار نکنند وقتی که به آنان مراجعه می‏کنند، تا شاید از نافرمانی خدا حذر کنند.(3)
اگر تکلیف جهاد بوسیله تعداد کافی مؤمنان امتثال نشود، آنگاه به یک وظیفه فردی (واجب عینی) تبدیل می‏شود که باید توسط هر مسلمان مکلفی به جای آورده شود. همه مردان و پسران بالغ که از جهت جسمی و مالی توان دارند، در این ارتباط اشخاصی مسؤول و مکلّف تلقّی می‏شوند.

معافیتها

اشخاصی که از جهت جسمی یا مالی ناتوانند، بچه‏ها، نابینایان، افراد لنگ، مریض و اشخاص بسیار فقیر ازتکلیف جهاد، معذور ومعاف هستند.(1)معافیت این دسته درآیات قرآنی زیر ذکر شده است:
«لیس علی الضعفاء و لا علی المرضی و لا علی الذین لا یجدون ما ینفقون حرج اذا نصحوا الله و رسوله...»(2)
یعنی: بر ناتوانان و بیماران و فقیران که خرج سفر و نفقه عیال خود را ندارند تکلیف جهاد نیست، هرگاه آنها هم به راه رضای خدا و رسول، خلق را نصیحت کنند.
«لیس علی الاعمی حرج و لا علی الاعرج حرج و لا علی المریض حرج...»(3)
یعنی: بر نابینایان و لنگان و بیماران باکی نیست (که به جهاد نروند)...
همچنین زنان از خدمت نظامی معاف هستند؛(4) بر اساس گفتار پیامبر صلی‏الله‏علیه‏و‏آله که می‏فرماید:
«جهاد شما (زنان) حجّ است،(1) برای آنان حج، جایگزین جهاد است. ولی زنان و بچه‏ها می‏توانند در مورد جهاد توده‏ای به نحو واجب عینی به جنگ بشتابند، حتی بدون اجازه شوهران یا پدرانشان.»(2)
بعضی از فقیهان مردان دانشمندی را که در کشورشان بی‏نظیرند، به لیست اشخاص معاف از جنگ افزوده‏اند. دلیل آن، خوف از دست رفتنشان در جنگ است.(3)

3- انواع جهاد یا جنگ عادلانه (مشروع)

 

اسباب توجیه کننده جنگ

ابن خلدون؛ جامعه‏شناس مشهور عرب، انتقام را هدف همه جنگها می‏داند. این انتقام با چهار نوع انگیزه که بر اساس آنها جنگها، طبقه‏بندی می‏شوند، تحریک و برانگیخته می‏شود. این چهار انگیزه عبارتند از: 1- حسادت و رقابت، همانند کینه‏های قبیله‏ای؛ 2- تجاوز، همچون جنگهای بین ملل غیر متمدن؛ 3- حمیّت و غیرت برای راه خدا و مذهب، آنچنان که در جنگ مقدس (جهاد) وجود دارد. 4- ابزاری برای حفظ نظم کشور همچون جنگهای تأدیبی و بازدارنده بر علیه شورشیان و باغیان.(4) تنها دو نوع اخیر آن بنابه نظریه ابن خلدون مشروع و عادلانه و قانونی هستند. مفید است تکرار کنیم و تأکید ورزیم که جنگ در حقوق اسلامی، آنچنان که در قرآن کریم وضع گردیده است وظیفه‏ای تنفرآمیز است. بنابراین، جنگ تنها یک موقعیت و وضعیت استثنایی است. از این رو، اشتباه است که همانند بعضی از فقهای مسلمان یا نویسندگان مدرن ادعا کنیم که جنگ، یک شرط و حالت عادی و دائمی در روابط بین الملل است.(5)
هر چند بعضی از جنگ‏های صدر اسلام همچون جنگ بدر و احد با اصل اصالت صلح در روابط بین الملل اسلام با کفر مطابقت ندارد و نیازمند تفسیر و تأویل است. ولی سیره عملی پیامبر اکرم صلی‏الله‏علیه‏و‏آله در بدو تشکیل حکومت در مدینه و تنظیم منشور مدینه و نیز متن نامه‏های ارسال شده توسط آن حضرت به سران کشورها و همچنین توصیه‏هایی که به پیکهای خویش می‏فرمودند، مبیّن این است که پیامبر اکرم صلی‏الله‏علیه‏و‏آله اصل را در روابط فردی و اجتماعی، صلح و همزیستی مسالمت‏آمیز می‏دانستند.
در بحث نظری، جنگ تنها در صورت ضرورت کامل و مطابق شرایط دقیق، مشروع و مجاز است. اسباب و عللی که جنگ را توجیه می‏کنند ممکن است، تحت عناوین ذیل طبقه بندی گردند: حفظ آزادی مذهب، دفاع در مقابل تجاوز، بازداشتن و جلوگیری از بی‏عدالتی و ظلم و حفظ نظم اجتماعی (عمومی).
بر اساس این اسباب و علل، جنگها نیز توسط فقها، در چهار دسته، منظم و مرتب شده‏اند که هر کدام از آنها شایسته توضیح و تشریح خاصی است.

حفظ آزادی مذهب

همان طور که پیشتر توضیح دادیم، آزادی مذهب یکی از حقوق اساسی است که مورد احترام و حمایت حقوق اسلام است. قاعده طلایی در این ارتباط، در آیه ذیل متبلور است:
«لا اکراه فی الدین»(1)؛ یعنی: هیچ اجباری در دین نیست.
این قاعده که در باره رفتار مسلمانان با غیر مسلمانان، خطاب به مسلمانان، تشریع شده است، تلویحا بیان می‏کند که مسلمانان مجازند در دفاع از مذهب و نیز در تأمین آزادی مذهب و آیینهای عبادی برای دیگران، به جنگ برخیزند.
آیات زیر، در این ارتباط قابل ذکر هستند:
1- «و قاتلوهم حتی لا تکون فتنة و یکون الدین لله...»(1)؛ یعنی: و با کافران جهاد کنید تا فتنه و فساد در زمین نماند و.. و همه را آیین الهی باشد.
2- «لا ینهیکم الله عن الذین لم یقاتلوکم فی الدین و لم یخرجوکم من دیارکم ان تبرّوهم و تقسطوا الیهم، ان الله یحب المقسطین. انما ینهیکم الله عن الذین قاتلوکم فی الدین و أخرجوکم من دیارکم و ظاهروا علی اخراجکم ان تولّوهم...»(1)
یعنی: خداوند شما را نهی نمی‏کند از اینکه با آن کسانی که با شما در دین پیکار نکرده و شما را از دیارتان آواره نکرده‏اند نیک رفتاری و دادگری کنید؛ چه آنکه خداوند دادگران را دوست می‏دارد. تنها خداوند شما را نهی می‏کند از اینکه با کسانی که با شما در امر دین مقاتله کردند و شما را از دیارتان بیرون راندند و بر اخراج شما به یکدیگر کمک کردند، سستی اختیار کنید.
3- «... و لولا دفع الله الناس بعضم ببعض لهدّمت صوامع و بیع و صلوات و مساجد یذکر فیها اسم الله کثیرا و لینصرن الله من ینصره...»(2)
یعنی: و اگر خدا (رخصت جنگ ندهد و) دفع شر بعضی از مردم را به بعض دیگر نکند همانا صومعه‏ها و دیر و کنشت‏ها و مساجدی که در آن نماز و ذکر خدا بسیار می‏شود همه خراب و ویران می‏شد و هر که خدا را یاری کند البته خدا او را یاری خواهد کرد...
مساجد همانند معابد غیرمسلمانان که در آیه فوق الذکر قبل از مسجد ذکر گردیده است، مستحق حفاظت و حمایت هستند. در چنین مواردی جنگ مجاز است؛ چون دفاع از راه خدا و مکانی است که یاد خدا در آن بسیار برده می‏شود. این توضیح نمونه‏ای از وسعت دید اسلامی در مورد تسامح و تساهل مذهبی و ضمانت اجرای مؤثر آزادی مذهبی است.
جنگ مشروع نیست مگر در جایی که برای امنیت اسلام و حفظ مذهب اسلامی و دیگر مذاهب الهی ضروری باشد. در مقام تئوری، اسلام نمی‏تواند با شمشیر توسعه و گسترش یافته باشد، آنچنان که به اشتباه و خطا و به وسیله پاره‏ای از مستشرقین و مورخین ادعا شده است. جهاد و پیکار بزرگ، در دکترین اسلامی عبارت است از دعوت به اسلام به وسیله قرآن مجید، نه به زور شمشیر. این مطلب با آیه ذیل اثبات می‏گردد:
«فلا تطع الکافرین و جاهدهم به جهادا کبیرا...»(3)؛ یعنی: پس تو هرگز تابع کافران مباش و با آنها سخت جهاد کن.
به عبارت دیگر، می‏توان جهاد واقعی را، جهاد بزرگ به وسیله اعتقاداتی دانست که مبتنی بر مباحثه‏های حکیمانه و مسالمت‏آمیز است و هرگز با تهدید، اجبار یا جنگ متجاوزانه نبوده است.

دفاع در مقابل تجاوز

دفاع مشروع در حقوق داخلی و حقوق بین المللی، یک حق شناخته شده است. این حق، اساس و مبنای جنگهای تدافعی است که در حقوق اسلامی مورد قبول واقع شده و در بسیاری از آیات مبین قرآنی؛ همچون آیات زیر بیان گردیده است:
«و قاتلوا فی سبیل الله الذین یقاتلونکم و لا تعتدوا ان الله لا یحب المعتدین... و قاتلوهم حتی لا تکون فتنة و یکون الدین لله فان انتهوا فلا عدوان الا علی الظالمین... و الحرمات قصاص فمن اعتدی علیکم فاعتدوا علیه بمثل ما اعتدی علیکم و اتقوا الله و اعلموا ان الله مع المتّقین»(1)
یعنی: در راه خدا با آنان که به جنگ و دشمنی شما برخیزند جهاد کنید. لکن ستمکار نباشید خدا ستمگر را دوست ندارد... با کافران جهاد کنید تا فتنه و فساد از روی زمین برطرف شود و همه را آیین دین خدا باشد و اگر از فتنه و جنگ دست کشیدند (با آنها به عدالت رفتار کنید که) ستم جز بر ستمکاران روا نیست... هر کس به جور و ستمکاری شما اقدام کند با او مقابله به مثل کنید و از خدا بترسید و بدانید که خداوند با تقواپیشگان است.
«اذن للذین یقاتلون بانهم ظلموا و ان الله علی نصرهم لقدیر. الذین اخرجوا من دیارهم بغیر حق الا ان یقولوا ربنا الله...»(2)
یعنی: رخصت (جنگ با دشمنان) به جنگجویان اسلام داده شد؛ زیرا آنان از دشمن، سخت ستم کشیدند و خداوند بر یاری آنها قادر است. آن مؤمنانی که (به ظلم کفار) به ناحق از خانه‏هاشان آواره شده و جز آن که می‏گفتند: پروردگار ما خدای یکتاست (هیچ جرم دیگری نداشتند.)
جلوگیری و بازداشتن ظلم و بی عدالتی
حیات اجتماعی (چه در بین افراد و چه در میان قبایل یا کشورها) مبتنی است بر عدالت و همکاری در دست‏یابی به آن هدف و جلوگیری از ظلم. قرآن کریم بشریت را به اجرای این تکلیف در دستور و فرمان عمومی زیر (که در فصل پیش نیز نقل گردید) ترغیب و تشویق می‏کند:
«تعاونوا علی البر و التقوی و لا تعاونوا علی الاثم و العدوان...»(1)؛ یعنی: همدیگر را در نیکوکاری و تقوی یاری کنید نه بر گناه و ستمکاری...
دیگر توضیحات قرآنی این همکاری، در پیکار با بی‏عدالتی، آیات زیر هستند:
«و ما لکم لا تقاتلون فی سبیل الله و المستضعفین من الرجال و النساء و الولدان الذین 2یقولون ربنا اخرجنا من هذه القریة الظالم اهلها...»(2)
یعنی: چرا در راه خدا جهاد نمی‏کنید در حالی که جمعی ناتوان از مرد و زن و کودک که در مکه اسیر ظلم کفّارند می‏گویند: بار خدایا ما را از این شهری که مردمش ستمکارند بیرون آور...
«... و لولا دفع الله الناس بعضهم ببعض لفسدت الارض...»(3)؛ یعنی: اگر خداوند شرّ بعضی را با برخی دیگر از مردم، دفع نمی‏کرد، فساد روی زمین را فرا می‏گرفت...
این تعهد همکاری در جنگ و پیکار بر علیه ظلم و بی عدالتی، نتیجه اخوت بشری و وحدت منافع و مسؤولیت اجتماعی است که در بشریت وجود دارد. هر ظلمی که علیه یک انسان صورت می‏گیرد مانند آن است که بر تمامی بشریت واقع شده است. قرآن کریم این وحدت منافع و مسؤولیت را با معادله زیر، تبیین می‏فرماید:
«... من قتل نفسا بغیر نفس او فساد فی الارض فکانّما قتل الناس جمیعا و من احیاها فکانّما احیا الناس جمیعا...»(4)
یعنی: هر کس نفسی را بدون حق قصاص و یا بی آن که فساد و فتنه‏ای در روی زمین کند، بکشد مثل آن است که همه مردم را کشته و هر کسی، نفسی را حیات بخشد مانند آن است که به همه مردم حیات داده است...
هر مسلمانی نه تنها ملزم به همکاری در جلوگیری از بی‏عدالتی است بلکه ملزم است برای جلوگیری از اعمال خلاف و غیرقانونی همکاری نماید. از پیامبر اکرم صلی‏الله‏علیه‏و‏آله نقل است که فرمود:
«هر کس از شما عمل قابل سرزنشی را ببیند موظف است آن را با دستانش تغییر دهد، اگر قادر نبود با زبانش، اگر نتوانست با قلبش که این ضعیف‏ترین مرحله ایمان است.»(5)
جنگ در دفاع از عدالت و جلوگیری از بی عدالتی، نه تنها در موارد تجاوز یا ظلم به یک کشور اسلامی مجاز است، بلکه اگر کمک به یک ملت مظلوم، هر چند غیر مسلمان اقتضای جنگ را داشته باشد نیز مباح و جایز است. این چنین کمک و مساعدتی، اگر مبتنی بر معاهده مساعدت طرفینی باشد، ضروری و لازم می‏گردد. آیاتی از قرآن کریم در حمایت از اصل حرمت چنین معاهداتی نازل شده است.(1)(2)

حفظ نظم اجتماعی

جنگ به طور کلی تعارض بین کشورهاست. گاهی خشونتی غیر از جنگ ولی شبیه آن، به منظور حفظ نظم اجتماعی به وسیله یک کشور در قلمرو سرزمین آن به کار گرفته می‏شود.
بنابراین، مواردی وجود دارد؛ یعنی شورش (بغی)، راهزنی (قطع الطریق) و ارتداد که فقهای مسلمان پیرامون آنها تحت عنوان سِیر و جهاد بحث نموده‏اند؛ زیرا گاهی خطر جدی برای کشور ایجاد می‏کنند، در نتیجه ضروری است که با اقدامات خشونت‏آمیز متوقف شوند. تحت این شرایط، مجازات آنها مشکل جنگ تأدیبی و بازدارنده را پیدا می‏کند.
در حقیقت این اقدامات، جرایم بر علیه مذهب و امنیت کشور محسوب می‏شوند که به حقوق جزای داخلی مربوط می‏شود. به همین جهت بحث بسیار مختصری در مورد این جرایم، در این متن کافی خواهد بود.(3)

1- شورش (بغی)

بغی، از جهت لغوی به معنی بی عدالتی و ظلم است و از جهت حقوقی به خروج از حاکمیت امام (رئیس کشور) به وسیله شورشیان و مخالفان مدعی حق حاکمیت، تعریف می‏شود و مقاومت واقعی در قبال حاکمیت و اقتدار قانونی محسوب می‏گردد و همه نمودهای بغی و شورش، فتنه و نفاق و مخالفت را شامل می‏گردد.(1)
ضمانت اجرای مقابله با اهل بغی در آیه زیر بیان گردیده است:
«و ان طائفتان من المؤمنین اقتتلوا فاصلحوا بینهما فان بغت احدیهما علی الاخری فقاتلوا التی تبغی حتی تفی‏ء الی امر الله فان فائت فأصلحوا بینهما بالعدل و أقسطوا ان الله یحب المقسطین»(1)
یعنی: و اگر دو طایفه از اهل ایمان با هم به قتال برخیزند، شما مؤمنان بین آنان صلح برقرار کنید. و اگر یک قوم بر دیگری ظلم نمود با طایفه ظالم قتال کنید تا به فرمان خدا باز آید، پس هرگاه به حکم حق برگشت، با حفظ عدالت میان آنها صلح برقرار سازید و همیشه عدالت ورزید که خداوند اهل عدل را دوست دارد.
به عبارت دیگر، امام تلاش می‏کند ابتداءا با اقدامات و ابزار مسالمت‏آمیز با باغیان و مخالفان رفتار کند تا آنان را متقاعد سازد که به حصار جامعه در آیند و با قانون منطبق گردند و به آن گردن نهند. اگر آنان از تسلیم شدن امتناع ورزند و یا متوسل به خشونت شوند، آنگاه جنگ تأدیبی و بازدارنده علیه آنان مجاز خواهد بود.
طی ایام مخالفت، اموال باغیان در معرض مصادره است ولی بعد از تسلیم شدن، به آنان مسترد می‏شود. این شیوه در بردارنده تدبیر و اصلاح است. علاوه بر آن که قدرت و نیروی عمومی را به نمایش می‏گذارد.

2- راهزنی (قطع الطریق)

این جرم را معمولاً سرقت بزرگ می‏نامند. این جرم، زمانی محقق می‏شود که یک شخص یا اشخاص متعدد متحد با هم، با کمین کردن در بزرگراهها و یا به نمایش گذاشتن سلاح، قصد غارت، قتل و یا ارعاب مردم می‏کنند.
این جرم، ممکن است در شهر یا خارج شهر انجام شود اما غالبا در خارج شهر صورت می‏گیرد.(2)
این چنین راهزنانی، شبیه دشمنان جنگجو (محارب) هستند و به همین دلیل، مستحق مجازات سخت و شدیدی هستند که در آیه کریمه زیر مشخص گردیده است:
«انما جزاء الذین یحاربون الله و رسوله و یسعون فی الارض فسادا ان یقتلوا او یصلّبوا او تقطّع ایدیهم و ارجلهم من خلاف أو ینفوا من الارض ذلک لهم خزی فی الدنیا و لهم فی الاخرة عذاب عظیم. الا الذین تابوا من قبل ان تقدروا علیهم فاعلموا ان الله غفور رحیم.»(1)
یعنی: مجازات آنان که با خدا و پیامبر او به جنگ برخاسته‏اند و تلاش می‏کنند زمین را به فساد بکشانند، این است که کشته شوند یا به صلیب زده شوند و یا دست و پای آنان به عکس یکدیگر بریده شود و یا نفی بلد شوند. این ذلت آنان در این دنیاست و در سرای آخرت عذابی بزرگ منتظر آنان است. مگر کسانی از آنان که قبل از این که بر آنان قدرت بیابید توبه کنند، پس بدانید که خداوند بخشنده و مهربان است.
فقها در تفسیر این آیه، اختلاف نموده‏اند ولی بر اساس نظر مشهور، جزای قتل؛ سر بریدن است، جزای غارت تنها؛ قطع دست و پا، جزای قتل همراه با غارت؛ سر بریدن و به صلیب کشیدن و جزای ماندن در بزرگراهها و ارعاب و اخافه مردم؛ تبعید (نفی بلد) است.(2)

3- ارتداد

ارتداد؛ یعنی ترک اسلام که مسلمانی از روی اختیار مرتکب آن شود، اعم از آن که لفظا از اسلام برگردد یا عملاً رویگردانی خود را نشان دهد. شخص مرتد، نخست به بازگشت به اسلام دعوت می‏شود. اگر بازنگردد بر اساس نظر مشهور مذهب حنفی در معرض مجازات اعدام خواهد بود. اساس این حکم روایتی از پیامبر صلی‏الله‏علیه‏و‏آله است که فرموده است: «هر آن کس که مذهب خویش را تغییر دهد، باید کشته شود.»(1)
ولی این مجازات، در مورد زنان اعمال نمی‏گردد و این نظر ابو حنیفه است. علاوه بر آن که برخی از نویسندگان، این روایت را که جزء اخبار آحاد بوده و تنها به وسیله یک راوی نقل شده است، مورد تردید قرار داده‏اند، بویژه آن که این روایت، مغایر با آیه‏ای از قرآن کریم است که پیشتر نیز نقل کردیم:
«لا اکراه فی الدین»(2)
ابن طلحه عقیده دارد که هیچ منبع و مرجع موثق و قابل اعتمادی، نمونه‏ای را گزارش نکرده است که در آن پیامبر اکرم صلی‏الله‏علیه‏و‏آله مجازات مرگ را نسبت به یک مرتد اعمال فرموده باشد.(3)
لیکن اگر ارتداد، جمعی و همراه با جدایی و ترک دین و روی آوردن به دشمن صورت گیرد، آنگاه به معنای اعلان جنگ خواهد بود. در چنین موردی، ارتداد به منزله بغی و فتنه خواهد بود که در اصطلاح قرآن، بدتر و شدیدتر از قتل است.(4)
مثالی که برای این صورت ذکر می‏کنند، جدایی جمعی از بزرگان قبایل اعراب، بعد از رحلت پیامبر اکرم صلی‏الله‏علیه‏و‏آله است که خلیفه اول؛ ابوبکر بر علیه آنان جنگ آغاز نمود و مجددا نظم را در شبه جزیره عربستان برقرار کرد.(5)

فصل دوم: اقدامات خصمانه

 

1- آغاز جنگ

 

اعلامیه جنگ

چون جنگ یک اقدام جدی و مهم یک کشور است، صدور اعلامیه جنگ، عموما بر عهده بالاترین مقام مسؤول در کشور است. جدیدترین قوانین اساسی به اضافه رویه مسلّم بین المللی این قدرت و اختیار را به رئیس قوه مجریه واگذار کرده‏اند که یا با موافقت قوه مقننه حکومت و یا بدون موافقت آن اقدام کند. به همین ترتیب، در حقوق اسلامی تنها خلیفه یا امام، اختیار اعلام جهاد دارد. وی می‏تواند این اختیار را به یک وزیر و یا رئیس ارتش واگذار نماید. این چنین تفویضی که در هر زمان قابل پس گرفتن است، ممکن است عمومی و یا اختصاصی باشد.(1)
اخطار: در دنیای جدید، همانند حقوق اسلامی جنگ بخودی خود هدف نیست. بلکه تنها وسیله‏ای است برای دستیابی به هدف معینی؛ همچون اجرای یک حق، تحصیل یک خواسته، پایان دادن به یک تجاوز و یا جبران یک اشتباه.
به همین جهت، بسیاری از نویسندگان حقوق بین الملل نوین، بر ضرورت ارسال اخطار و ابلاغ در شکل اُلتیماتوم، یا بیانیه اصرار می‏ورزند ولی در عمل، بسیاری از جنگها بدون هیچ گونه اخطاری شروع شدند.
تاریخ آغاز جنگ ممکن است در اخطار رسمی مشخص گردد. در غیر این صورت از اولین اقدام یا خصومت، محاسبه می‏شود.
بر اساس حقوق اسلامی، ملاحظه کردید که جنگ متجاوزانه ممنوع است و تنها جنگ در موارد زیر مجاز است:
1- جنگ تأدیبی به منظور جلوگیری از شورش (بغی) و فتنه.
2- جنگ دفاعی محض، برای دفع تجاوز.
3- جنگ بازدارنده به منظور دفع هر خطری نسبت به کل کشور یا نسبت به مذهب و آزادی مذهبی و اماکن عبادی.
4- جنگ به علت همدردی، خصوصا با ملت دوست و متحد (هر چند غیر مسلمان) به منظور دفع تجاوز ظلم و بی عدالتی از آنان.
به استثنای جنگهای تأدیبی و کاملاً دفاعی، هرگاه ابلاغ ممکن نباشد، یک اعلامیه جنگ باید مسبوق به یک هشداری باشد که به دشمن ارسال می‏گردد، مگر در جنگهای مذهبی که این هشدار به منزله دعوت به اسلام تلقّی می‏گردد. این نظر مشهور است که اکثریت فقها آن را پذیرفته‏اند، هر چند بر اساس دیدگاه بعضی از فقها، جزئیات قابل بحثی وجود دارد.(1)
ابلاغ و اخطار در مورد جنگ مذهبی به منزله دعوت به اسلام است. اخطار به عنوان یک گام مقدماتی و به عنوان تلاشی در نیل به هدف مورد نظر (با شیوه‏های مسالمت‏آمیزی که بدون آن آتش افروختن موجه نیست) ضروری است. در حمایت از این تکلیف، آیات قرآنی زیر شواهد مناسبی هستند(2):
«فلذلک فادع...»(3)؛ یعنی: بدین سبب ای رسول! تو همه را به دین اسلام و توحید دعوت کن...
«ادع الی سبیل ربک بالحکمة و الموعظة الحسنة و جادلهم بالّتی هی احسن...»(4)
یعنی: ای رسول ما! خلق را به حکمت و برهان و موعظه نیکو به راه خدا دعوت کن و با بهترین روش با اهل جدل مناظر کن...
«... و ما علی الرسول الا البلاغ المبین»(5)؛ یعنی: و بر رسول جز آن که به آشکار تبلیغ رسالت کند، تکلیفی نیست.
«... و ما کنا معذبین حتی نبعث رسولاً»(6)؛ یعنی: ... و ما تا رسولی نفرستیم و بر خلق اتمام حجت نکنیم، هرگز کسی را عذاب نخواهیم کرد.
علاوه بر آیات، سنت پیامبر اکرم صلی‏الله‏علیه‏و‏آله و عملکرد خلفای اولیه بر این قاعده دلالت می‏کند. در بسیاری موارد، جنگ بوسیله مذاکرات و معاهدات صلح دفع گردید. این چنین سیره و عملکردی مؤید همان سیاست اسلام است که به امام اجازه می‏دهد علیه دشمنان اجنبی غیرمسلمان اعلان جنگ کند ولی تنها به منظور حفظ مذهب و هنگامی که جلوگیری از شر، به شیوه‏ای دیگر، ممکن نیست.(1)

آثار و نتایج

در حقوق بین‏الملل نوین، اعلام جنگ، نتیجه فسخ یا تعلیق معاهدات معینی است که با حالت جنگ سازگار نیستند و نیز خاتمه تمامی روابط غیرخصمانه بین اتباع کشورهای متخاصم را به دنبال دارد.
در حقوق اسلامی همانگونه که قبلاً یادآور شدیم، احترام معاهدات، نقض آنها را به منزله خیانت محسوب می‏نماید ولی در مواردی که نقض یک معاهده، موجه است، اعلان جنگ، ضرورتا فسخ این چنین معاهداتی را به دنبال خواهد داشت. همچنین آغاز جنگ موجب می‏شود اتباع غیر مسلمان کشور متخاصم، دشمن تلقی شوند و از این رو همه معاملات با آنها غیرقانونی می‏گردد.
در فصل پیشین، وضعیت مسلمانان را در سرزمین دشمن و نیز اتباع دشمن را در سرزمین اسلامی توضیح داده‏ایم و نیز وثیقه تأمین (امان) و شرط قانونی را در همه موارد مطالعه کردیم.
تنها یک نکته باقی می‏ماند و آن این که بر اساس حقوق اسلامی، اثر و نتیجه اعلان یا دعوت به اسلام این است که به غیر مسلمانان، حق انتخاب قبول دعوت به اسلام یا پیکار و جنگ را می‏دهد. کفار اهل کتاب انتخاب سومی نیز دارند که قرارداد ذمّه نامیده می‏شود. این عقد ذمّه به آنان، حق اقامت دائمی و بهره‏مندی از حمایت قانونی، در عوض پرداخت مبلغی که جزیه نام دارد، می‏دهد.(1)
با کافر ذمّی همانند اتباع مسلمان رفتار می‏شود و این حکم با یک روایت پیامبر صلی‏الله‏علیه‏و‏آله ثابت می‏شود که فرموده است:
«اگر اهل کتاب عقد ذمّه را پذیرفتند، آنگاه به آنان اطلاع دهید که از همه حقوقی که مسلمانان بهره‏مندند آنان نیز بهره‏مندند و همانند مسلمانان از حمایت برخوردارند.»(2)

2- روش‏های جنگ

 

سلاح

حقوق بین الملل نوین، قواعد و مقرراتی را در ارتباط با روشهای جنگ و وسائل ارتکاب اقدامات خصمانه وضع نموده است. معاهدات بین المللی، کاربرد سلاحهای معینی از قبیل گلوله‏های با تخریب وسیع، و گازهای سمی و خفه کننده را منع می‏کند و استفاده از ابزارهای معین تخریبی دیگر را تنظیم می‏نماید.
این چنین مقرراتی، غالبا نقض می‏گردد؛ چه آن که در ماهیت جنگ، خشونت و تخریب جلوه‏گر است. به اضافه این موضوع، با اختراع سلاحهای جدید دارای قدرت تخریبی مهیب همچون بمبهای اتمی و هیدروژنی، راکتها و موشکهای دور برد، که مشکلات غیرقابل حلّی را ایجاد کرده است، بسیار پیچیده‏تر می‏گردد.
هر چند این مشکلات و مسائل در زمانهای باستان شناخته شده بود ولی موضوع روش جنگ، توجه نویسندگان مسلمان را به خود جلب کرد. سلاحها و ابزار مورد استفاده در جنگ عبارت بود از: نیزه، تیر کمان، شمشیر، سپر و منجنیق واستفاده از خندق و حصار در مخاصمات طولانی مجاز بود.(1)

ارتش و سازمان دریایی

اداره نظامی (دیوان) به عنوان یک بخش مستقل حکومت، به دستور خلیفه دوم؛ عمر در سال 20 هجری قمری (641 میلادی) تأسیس گردید.
بعدها فتوحات اسلامی منجر به جهاد دریایی شد. بویژه در عصر حکومت خلیفه معاویة «قیادة الاساطیل» به عنوان یک اداره مستقل تحت اقتدار فرمانده ارتش (صاحب السیف = دارنده شمشیر) در پادشاهی مغرب و آفریقا ایجاد گردید. رئیس، امیرالبحر (=فرمانده نیروی دریایی) نامیده می‏شد که اصطلاح اروپایی ادمیرال (Admiral) از آن اقتباس شده است.
یک زرادخانه مشهوری که دار الصناعة(2) نامیده می‏شد در تونس بنیان نهاده شد که از آنجا فرمانده ارتش اسعد بن الفرات(3) عبور نمود و سیسیل را فتح کرد.(4)
جهاد دریایی از آن جهت که خطرناک‏تر است، در روایات و نیز به اعتقاد فقها برای آن پاداش دینی افزونتری در نظر گرفته شده است.(1)

روشهای جنگیدن

اعراب قبل از اسلام از ترفند کرّ و فرّ؛ یعنی حمله و فرار استفاده می‏کردند؛ شبیه آنچه که امروزه جنگ غیررسمی (گریلا) نامیده می‏شود. ولی پس از اسلام، روش سازماندهی نظامی در صفوف فشرده (زحف الصفّان) اتخاذ گردید و این، بر اساس آیه‏ای از قرآن کریم بود که می‏فرماید:
«ان الله یحب الذین یقاتلون فی سبیله صفا کانهم بنیان مرصوص»(2)؛
یعنی: خدا، آن مؤمنان را که در صف جهاد با کافران مانند سدّ آهنین همدست و پایدارند، بسیار دوست می‏دارد.
این روش جدید که به وسیله نیروهای نظامی خارجی به کار گرفته شده بود، کاملتر و در تطابق و هماهنگی بیشتر با جرأت و شهامت، و صبری که از مؤمنین انتظار می‏رود، تلقی می‏گردد. حضرت علی بن ابی طالب علیه‏السلام یک دستور مشهوری در این رابطه صادر فرمود. ترتیبات جزئی دیگر در ارتباط با بسیج انجام گرفت و نیز تقسیم به گروههای کوچک که هر کدام کردوس نامیده می‏شد و از صفوف و ردیفها تشکیل می‏گردید.(3)

ارتش دائمی

در دوره‏های معینی از تاریخ اسلام، بویژه بعد از تأسیس دولت اسلامی و توسعه سرزمین آن، ارتش دائمی که از سربازان حقوق بگیر (مسترزقین) تشکیل می‏شد، سازماندهی شد ولی ارتش به داوطلبان (متطوّعین) نیز متوسل گردید. جزئیات سازمان و مقررات این ارتش دائمی بر اساس دوره‏های مختلف تاریخ اسلام متفاوت است. بعضی از فقیهان از تأسیس و ایجاد یک مالیات جدید، به منظور تأمین نیازمندیهای این چنین ارتشی، حمایت کرده‏اند.

زمان جنگیدن

قبل از اسلام، جنگ در خلال چهار ماه مقدس (الاشهر الحرم) یعنی ماه اول قمری (محرم)، ماه هفتم (رجب) و دو ماه آخر سال قمری (ذی القعده و ذی الحجّه) ممنوع بود. دو ماه آخر و اولین ماه قمری که متوالی بوده است به عبادت اختصاص یافته بود و ماه هفتم به تجارت.(1)
این عرف، بر اساس آیه قرآن مورد امضای اسلام قرار گرفت ولی بعدها به وسیله آیه‏ای دیگر از قرآن نسخ گردید.(2)

تهیّؤ و تدارکات

در همه موارد، آمادگی و تدارکات کامل، قبل از شروع به جنگ توصیه می‏شود. در قرآن کریم این وظیفه به شیوه زیر توصیف شده است:
«و أعدّوا لهم مااستطعتم من قوة و من رباط الخیل، ترهبون به عدوّ الله و عدوّکم و آخرین من دونهم...»(3)
ای مؤمنان! در مبارزه با کافران، خود را مهیّا کنید و تا آن حد که می‏توانید از آذوقه و تسهیلات و آلات جنگی و اسب‏سواری، برای تهدید و تخویف دشمنان خدا و دشمنان خودتان کاملاً فراهم سازید...
ایستگاههای (رباط) اسبان که در این آیه ذکر گردیده است، اساس «تفسیر موسّع» بود. رباط (که در لغت به معنی بستن است، در اصل) به معنی ایستگاهی بود که اسبان در آنجا بسته می‏شدند و در این آیه برای دلالت بر دفاع از مرزداران و بنادر، به وسیله نیروهای ساکن و مقیم، به منظور حفظ مسلمانان از حملات دشمن، آمده است. رباط، یک اجرای ضروری مکمّل جهاد گردید.(4)(5)

خاتمه جنگ

 

اسباب و علل اختتام:

جنگ که یک حالت غیرعادی و موقت است، انتظار می‏رود زود یا دیر خاتمه پذیرد. اسباب و علل اختتام جنگ در حقوق اسلامی، مشابه عللی است که در روابط بین‏المللی نوین مورد قبول واقع شده است. این عوامل عبارتند از: تسلیم دشمن، پیروزی بر دشمن با نیروی نظامی، معاهده صلح و ترک خصومت(1). با کلمات اندکی معنا و شرایط هر یک از این عوامل را توضیح می‏دهیم:

تسلیم دشمن

در جنگهای اسلامی، تسلیم؛ به معنی قبول اهداف مورد نظر کشور اسلامی، توسط دشمن است که در بسیاری از موارد به معنی پذیرش اسلام است. پس از تسلیم و پذیرش عقیده اسلامی، دشمن تمامی حقوق و تعهدات یک تبعه و شهروند مسلمان را به دست می‏آورد و استحقاق حمایت کامل حقوق اسلامی را خواهد یافت.
این حمایت و حفاظت، مبتنی بر فرموده پیامبر اکرم صلی‏الله‏علیه‏و‏آله است که به صورت زیر بیان شده است:
«من مأمور شده‏ام که با مردم کافر بجنگم تا بگویند: لا اله الاّ الله و وقتی کلمه توحید را گفتند، جان و مالشان در امان خواهد بود مگر از طریق حق.»(2)
بر اساس نظر مشهور فقها، فرزندان غیر بالغ کسانی که به اسلام گرویده‏اند بر اساس قاعده‏ای که می‏گوید: کودکان در دین تابع برترین مذهب والدین خود هستند، نیز مسلمان می‏گردند. ولی این قاعده در مورد همسر و فرزندان بالغ گروندگان به اسلام جاری نمی‏گردد.(3)

پیروزی ارتش اسلام

اغلب، نتیجه و ثمره جنگهای اسلامی پیروزی بوده است. در خلال خصومتها، همه نوع اقدام خشونت‏آمیز به کار گرفته می‏شود ولی منوط به رعایت مقررات وضع شده در حقوق اسلامی است.
بعد از پایان خصومت‏ها، اتباع دشمن ممکن است مستحق درخواست شخصی امان باشند و یا حالت ذمی را به دست آورند ولی همه کسانی که از دشمن مشرک باقی می‏مانند در معرض تعرض نسبت به جان و مالشان و نیز تابع قواعد مربوط به غنایم جنگی خواهند بود.
اسباب و علل پیروزی، مورد مطالعه ابن خلدون و دیگر نویسندگان مسلمان قرار گرفته است. آنان، عوامل را به اسباب محسوس و قابل رؤیت و غیرقابل رؤیت تقسیم کرده‏اند.(1)
نوع اول؛ اسباب و علل نظامی ظاهری است که از تعداد سربازان، سازماندهی خوب آنان، شجاعتشان و کفایت و کیفیت سلاحهای آنان نشأت می‏گیرد.
اسباب و علل نامریی پیروزی عبارتند از: همه انواع استراتژیها و تاکتیکهایی که به وسیله ارتش با قصد فریب دشمن به کار گرفته می‏شود. جنگ بنابر فرموده پیامبر اکرم صلی‏الله‏علیه‏و‏آله عبارت است از فریب و خدعه.(2)(3)

معاهده صلح یا مهادنه(1)

جنگ ممکن است به وسیله یک معاهده صلح خاتمه پذیرد (مسالمه، موادعه) که در آن، امنیت عمومی (امان) نسبت به دشمن، در ازای پرداخت جزیه تضمین می‏گردد.(1) در فصل پیشین پیرامون این معاهده بحث شد. صلح موقت نیز ممکن است بر اساس یک معاهده مهادنه ترتیب یابد که در آن امنیت برای یک دوره معینی به دشمن اعطا می‏گردد.

ترک مخاصمات

ترک ساده جنگ، هم در رویه اسلامی و هم در رویه نوین امری استثنایی است. در اسلام، یک شرط ضروری برای آغاز جنگ، آمادگی کافی است. بنابراین، وقتی امام جنگ را اعلام می‏کند، معمولاً پیروزی در انتظار است و غالبا به دست می‏آید.
افزون بر این، تکلیف هر جنگجویی است که آخرین و بالاترین درجه صبر و استقامت خویش را به نمایش گذارد. از این رو قرآن کریم فرمان می‏دهد:
«یا ایها الذین امنوا اصبروا و صابروا و رابطوا و اتّقوا الله لعلکم تفلحون»(2)
یعنی: ای اهل ایمان در کار دین صبور باشید و یکدیگر را به صبر و استقامت سفارش کنید و مهیا و مراقب کار دشمن بوده و خدا ترس باشید، تا شاید پیروز و رستگار گردید.
درنتیجه، ترک و فرار از جنگ توسط جنگجویان مسلمان ممنوع بوده و قرآن کریم بر اساس آیه زیر آن را به عنوان یک گناه کبیره، تلقی فرموده است:
«یا ایها الذین آمنوا اذا لقیتم الذین کفروا زحفا فلا تولّوهم الادبار و من یولّهم یومئذ دبره الاّ متحرّفا لقتال او متحیزا الی فئة فقد باء بغضب من الله و مأواه جهنم و بئس المصیر»(3)
یعنی: ای اهل ایمان! هرگاه با تهاجم و تعرض کافران در میدان کارزار روبرو شدید مبادا از بیم آنها، پشت کرده و از جنگ بگریزید. هر کس در روز جنگ به آنان پشت نمود و فرار کرد به طرف غضب و خشم خدا روی آورده و جایگاهش دوزخ است که بدترین منزل است، مگر آن که از سمت راست به سمت چپ و یا از وسط لشکر به کناره آن، برای مصالح جنگی رود، یا از فرقه‏ای به یاری فرقه دیگری شتابد.
در مورد فرار از جنگ، حتی در صورتی که ارتش دشمن عظیم‏تر از ارتش اسلام (از جهت تعداد) است، باید اجتناب شود. در این ارتباط، قرآن کریم به پیامبر اکرم صلی‏الله‏علیه‏و‏آله چنین دستور فرموده است:
«یا ایها النبی حرّض المؤمنین علی القتال ان یکن منکم عشرون صابرون یغلبوا مأتین و ان یکن منکم مأة یغلبوا ألفا من الذین کفروا بانهم قوم لایفقهون. الآن خفّف الله عنکم و علم ان فیکم ضعفا فان یکن منکم مأة صابرة یغلبوا مأتین و ان یکن منکم الف یغلبوا الفین باذن الله و الله مع الصابرین»(1)
یعنی: ای رسول! مومنان را بر جنگ ترغیب کن که اگر بیست نفر از شما صبور و پایدار باشید بر دویست نفر از دشمنان غالب خواهید شد و اگر صد نفر بوده بر هزار نفر کافران غلبه خواهید کرد؛ زیرا آنها گروهی بی‏دانشند. اکنون خدا بر شما تخفیف داد و دانست که در شما ضعف راه یافته است. پس اگر صد نفر صبور و پایدار باشید بر دویست نفر از کافران و اگر هزار نفر باشید بر دو هزار آنان به اذن خدا غالب خواهید شد و خدا با صابران است.
دو آیه مذکور، بحثهای اختلافی بین فقهاست ولی دیدگاه اکثریت آنان با اعتماد بر آیه دوم که اصلاح آیه نخست تلقی می‏گردد، این است که فرار از جنگ، بر جنگجوی مسلمان حرام است مگر آنگاه که سلاحشان تمام شود یا این که تعداد ارتش دشمن، بیش از دو برابر تعداد ارتش اسلام باشد.(2)
در مقابل این نظر، بعضی از فقها دیدگاههای دیگری دارند، ابن حزم از بزرگان مذهب «ظاهری» مدعی است که فرار از جنگ در هیچ شرایطی جایز نیست. از طرف دیگر، ابو حنیفه بر این اعتقاد است که جنگجوی مسلمان تا جایی که ممکن است باید بجنگد ولی آنگاه که ضعیف گردد و خوف هلاک داشته باشد می‏تواند فرار کند.(3)
نظریه ابو حنیفه قابل انعطافتر و عملی‏تر از دیگر نظریات است. این نظریه به فرمانده ارتش در جنگ، این امکان را می‏دهد هنگامی که ضرورت نظامی اقتضا نماید، جنگ را متوقف سازد.
تنها تحت این شرایط استثنایی، حقوق اسلام، ترک جنگ را به عنوان یک سبب اختتام جنگ می‏پذیرد، این قاعده، مصداق قاعده کلی است که مقرر می‏دارد: «الضرورات تبیح المحظورات»؛ یعنی ضرورتها چیزهای ممنوع را مجاز و مباح می‏کند.(1) این قاعده با قاعده‏ای که به صورت لاتینی زیر بیان می‏گردد مرتبط است:"Necessitgs non habet legem."

نتیجه‏گیری

مباحثی که گذشت استاندارد عالی ایمان و حمیت و عشق اخلاقی که مسلمانان را هنگام جنگ مقدسشان تحریک و تحریض می‏کند، تشریح نمود. این بیان، همچنین کلام ابن خلدون را تقویت می‏کند که پیروزی بستگی به عوامل مریی و نامریی دارد وقتی به یک علت اصیل و مشروع و عادلانه، جنگ افروخته می‏شود، آنچنان که در جهاد اسلامی اینچنین است؛ یعنی سببی مشروع دارد، واقعا و بحق انتظار می‏رود که با صبر عمیق و شجاعت فوق العاده همراه باشد که نمونه‏هایی از آن در تاریخ تحول اسلامی و فتوحات عرب وجود دارد. آن علت و عامل مشروع، کمتر از دفاع از مذهب و آزادی مذهبی، رعایت نظم عمومی و حفظ صلح و عدالت در مقابل تجاوز و ظلم نیست. قرآن کریم، چه زیبا فرموده است:
«کم من فئة قلیلة غلبت فئة کثیرة باذن الله و الله مع الصابرین»(2)؛ یعنی: چه بسیار شده که به یاری خدا و اذن او، گروهی اندک بر سپاهی بسیار غالب آمده‏اند. خدا یاور صابران است.

پی نوشت ها:

1 ـ ترجمه بخشی از کتاب principles of international law in the light of islamic doctrine اثر صبحی محمصانی «sobhi mahmasani»است و پاورقی‏هایی که با علامت(*) نگاشته شده است از تحقیقات مترجم می‏باشد.
2 ـ مدرس حوزه و دانشگاه، عضو هیأت علمی دانشگاه مفید، دکتری حقوق بین الملل، محقق و نویسنده.
3 - ابن خلدون، مقدمه ابن خلدون، ص 235.
1 Brieriy, The law of nations, oxford, 1930, 21_22.
2 - ماده 33 منشور سازمان ملل متحد در مورد حل و فصل مسالمت‏آمیز اختلافات چنین مقرر می‏دارد:
طرفین هر اختلاف که ادامه آن، ممکن است حفظ صلح و امنیت بین المللی را به مخاطره اندازد، باید قبل از هر چیز از طریق مذاکره «negotiation» میانجیگری «mediation»، سازش conciliation»، داوری «arbitration»، رسیدگی قضائی «judicial settlement» و توسل به مؤسسات یا ترتیبات منطقه‏ای « resorttoregionalaganciesorarrangement» یا سایر وسایل مسالمت‏آمیز، بنا به انتخاب خود، راه حل آن را جستجو نمایند.
1 - خدّوری، ص 58.
1 - کاسانی، الاُمّ، ج 7، ص 97.
2 - همان، ج 6، صص 85 - 84.
3 - بقره / 216.
1 - بقره / 244.
2 - حج / 78.
3 - توبه / 41.
4 - توبه / 5.
5 - توبه / 111.
6 - آل‏عمران / 167.
7 - عینی، ج 5، ص 13.
8 - همان، ج 14، ص 114.
1 - فقهای امامیه نیز جهاد را واجب کفایی می‏دانند. مرحوم صاحب جواهر این امر را اجماعی بلکه قریب به ضروری می‏داند. علاوه بر آن، سیره پیامبر اکرم صلی‏الله‏علیه‏و‏آله نیز بر آن دلالت می‏کند. محمد حسن نجفی، جواهر الکلام، دار الکتب الاسلامیه، تهران، چاپ دوم، 1365، ج 21، ص 9.
2 - التوبة: آیه 122.
3 - آیه شریفه می‏فرماید: «همه مؤمنان نباید به منظور جنگ، کوچ کنند» و سیاق آیات بر این دلالت می‏کند که مقصود از «لینفروا کافة» عبارتست از: «لینفروا و لیخرجوا الی الجهاد جمیعا» و مراد از «فلولا نفر من کل فرقة...» این است که چرا عده‏ای مؤمنین، برای تفقه در دین به سوی رسول خدا صلی‏الله‏علیه‏و‏آله به مدینه کوچ نمی‏کنند؟ همچنین مراد از تفقه فهم جمیع معارف دینی است اعم از اصول و فروع، نه تنها احکام عملیه و دلیل این امر عبارت است از «لینذروا قومهم»؛ چه آن که انذار امری است که با تفقه در جمیع دین میسر می‏شود و با این برداشت از آیه شریفه می‏توانیم آن را دلیل بر کفایی بودن وجوب جهاد بدانیم. بعضی از مفسرین «لینفروا کافة» را به معنی «نفر» مؤمنین به سوی پیامبر صلی‏الله‏علیه‏و‏آله دانسته‏اند و بعضی دیگر «فلولا نفر» را نفر الی الجهاد پنداشته‏اند که با سیاق آیات کریمه چندان سازگار نیست. سید محمد حسین طباطبایی، المیزان، نشر آخوندی، تهران، چاپ سوم، 1394ق.، صص 404 ـ 403.
1 - کاسانی، پیشین.
2 - توبة / 92.
3 - نور / 61؛ فتح / 17.
4 - بر اساس فقه امامیه نیز جهاد بر دسته‏ای از مردم واجب نیست. جهاد بر صبّی و مجنون واجب نیست و همچنین بر هیچ غیر مکلفی واجب نیست. یک دلیل آن، اجماع فقهای شیعه است؛ به انضمام دلیل رفع قلم و ادله دیگری که بر اعتبار بلوغ و تکلیف دلالت می‏کند. جهاد بر زن واجب نیست و این مطلب نیز اجماعی است، حدیث اصبغ (حرّ عاملی، وسائل الشیعه، ابواب جهاد العدو، باب چهارم، حدیث 1) هم بر آن دلالت می‏کند. امیرالمؤمنین علیه‏السلام (بر اساس) این روایت می‏فرماید: «کتب الله الجهاد علی الرجال و النساء، فجهاد الرجل ان یبذل ماله و نفسه حتی یقتل فی سبیل الله، و جهاد المرأة ان تصبر علی ماتری من اذی زوجها.» یعنی: خداوند، جهاد را بر مرد و زن واجب کرد. جهاد مرد؛ بذل مال و جان در راه خدا است و جهاد زن؛ صبر و بردباری در برابر مشکلات و سختی‏های شوهر است.
و بر پیرمرد عاجز از جهاد نیز، واجب نیست و مقتضی «اصل» و قاعده نفی حرج، عدم وجوب هستند.
همچنین اجماع فقهای امامیه بر این است که وجوب جهاد با چهار عذر ساقط می‏شود. مرحوم محقق در شرایع می‏فرماید: «و یسقط فرض الجهاد باعذار اربعة: العمی و الزمن کالمقعد و المرض المانع من الرکوب و العدو، و الفقرالذی یعجز معه عن نفقة طریقه و عیاله و ثمن سلاحه و یختلف ذلک بحسب الاحوال.» یعنی: جهاد، در صورت وجود این چهار عذر واجب نیست: کوری، فلج بودن مانند شخص زمین‏گیر، مرضی که با وجود آن، شخص، قادر بر سوار شدن بر اسب یا دویدن نباشد و فقر به حدی که شخص نتواند از عهده هزینه سفر به جبهه جنگ و خرج خانواده و خرید اسلحه برآید و معیار فقر بستگی به اوضاع و شرایط دارد و مختلف است.
مرحوم صاحب جواهر ادله زیر را بر فتوای مذکور ذکر می‏فرمایند: 1- اجماع (منقول و محصّل) 2- قاعده نفی حرج 3- آیه شریفه: لیس علی الضعفاء و لا علی المرضی و لا علی الذین لا یجدون ما ینفقون حرج اذا نصحوا لله و رسوله، ما علی المحسنین من سبیل... 4- آیه شریفه: لیس علی الاعمی حرج و لا علی الاعرج حرج. «محمد حسن نجفی، پیشین، صص 20 - 5.»
1 - عینی، ج 14، ص 164.
2 - کاسانی، پیشین، ج 4، ص 85.
3 - ابن عابدین، ج 3، ص 305.
4 - ابن خلدون، پیشین، ص 235.
5 - به نظر می‏رسد، با مراجعه به بعضی از آیات کریمه قرآن و نیز برخی روایات و همچنین سیره و رویه عملی پیامبر اکرم صلی‏الله‏علیه‏و‏آله می‏توان ادله‏ای را در ترجیح این نظریه یافت که حالت اولی و اصلی در روابط اسلامی با دیگر ملل، بر مبنای تفاهم و مسالمت استوار است نه بر پایه جنگ و به برخی از آنها اشاره می‏کنیم:
1- «لا ینهیکم الله عن الذین لم یقاتلوکم فی الدین و لم یخرجوکم من دیارکم ان تبرّوهم و تقسطوا الیهم، ان الله یحب المقسطین»؛ خداوند شما را نهی نمی‏کند از این که با آن کسانی که با شما در دین پیکار نکرده و نیز شما را از دیارتان آواره نکرده‏اند، نیک رفتاری و دادگری کنید؛ چه آن که خداوند، دادگران را دوست دارد.
2- «و ان جنجوا للسّلم فاجنح لها...»؛ یعنی: هرگاه (کفّار) از صلح و همزیستی استقبال کردند، تو نیز از آن استقبال کن...
3- «یا ایها الذین آمنوا ادخلوا فی السلم کافّة و لا تتبعوا خطوات الشیطان انه لکم عدو مبین»؛ یعنی: ای کسانی که ایمان آورده‏اید، همگی به صلح درآیید و پا، بر جای پای شیطان منهید که او برای شما دشمنی آشکار است.
4- فرازی از فرمان تاریخی حضرت علی علیه‏السلام به مالک اشتر: «و أشعر قلبک الرحمة و المحبة لهم و اللطف بهم، و لا تکونن علیهم سبعا ضارّا تغتنم اکلهم، فانهم صنفان؛ اما اخ لک فی الدین و اما نظیر لک فی الخلق...»؛ یعنی: همواره قلبت را از مهر به شهروندان مالامال کن، نسبت به مردم، همانند گرگان درنده‏ای که برای خوردنشان فرصت را مغتنم می‏شمارند مباش؛ زیرا آنان بر دو دسته‏اند: یا برادر دینی تو هستند و یا در آفرینش، همانند تو...
1 - اصل آزادی مذهب و عقیده مسأله‏ای است که نیاز به بررسی دارد. آیا اسلام، آزادی مذهب و عقیده را پذیرفته است؟ در صورت پذیرش اصل آزادی عقیده، آیا بین داشتن صرف عقیده و انتشار و تبلیغ آن، فرق قائل است؟ یعنی هم داشتن عقیده و هم ترویج آن آزاد است و یا این که نفس داشتن عقیده آزاد است، اما ترویج آن ممنوع؟ بعضی از نویسندگان حقوق اساسی، با استناد به آیه مذکور و اصل 23 قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران نیز داشتن هر عقیده و هم ترویج آن را آزاد دانسته‏اند، اما به نظر نمی‏رسد اصل مزبور، بر چنین ادعایی دلالت کند؛ چه آن که اولاً: اصل مزبور مقرر می‏دارد: «تفتیش عقاید ممنوع است و هیچ کس را نمی‏توان به صرف داشتن عقیده‏ای مورد تعرض و مؤاخذه قرار داد.» بدیهی است که صرف داشتن عقیده با تبلیغ عقیده خاص فرق دارد و قانون، صرف داشتن عقیده را آزاد گذاشته است اما این که آیه فوق الذکر بر آزادی عقیده و مذهب دلالت می‏کند یا خیر، مورد اختلاف است. مفسر گرانقدر تشیع، مرحوم علامه طباطبایی در تفسیر این آیه، چنین فرموده است: «اکراه؛ یعنی مجبور کردن و وادار نمودن کسی به کاری که دوست ندارد. این جمله دین اجباری را نفی می‏کند چون دین که عبارت است از یک سلسله معارف علمی که یک رشته معارف علمی دیگر را به دنبال دارد و اعتقاد و ایمان از امور
قلبی است که اکراه و اجبار بدان راه ندارد؛ زیرا اکراه، تنها در اعمال ظاهری و افعال و حرکات مادی و بدنی تأثیر می‏کند و اما اعتقادات قلبی دارای اسباب و عللی است از نوع اعتقاد و ادراک و محال است نتیجه جهل، علم باشد یا این که مقدمات غیرعلمی، موجب تصدیق علمی گردد. به همین جهت اگر جمله (لا اکراه فی الدین) یک قضیه اخباری و در مقام بیان حال تکوین باشد از آن یک حکم دینی به دست می‏آید که اکراهی بر دین و اعتقاد نیست و اگر یک جمله انشایی باشد و به عنوان تشریع ذکر شده باشد چنانکه جمله بعدی آیه؛ یعنی «قد تبیّن الرشد من الغیّ» بر آن گواه است، معنایش این خواهد بود که دیگران را از روی کراهت وادار به دین نکنید و این نهی‏ای است که متکی بر یک حقیقت تکوینی است؛ یعنی این که اکراه، تنها در افعال بدنی مؤثر است نه در اعتقادات قلبی. (سید محمد حسین طباطبایی، پیشین، ج 2، صص 243ـ242)
وی در کتاب روابط اجتماعی در اسلام (صص 67ـ66) ابراز تحیر می‏کند از این که عده‏ای از مفسرین با تکلف در صدد اثبات این مسأله هستند که در اسلام آزادی عقیده وجود دارد و به آیه «لا اکراه فی الدین» و نظایر آن استدلال کرده‏اند. این مفسر و فیلسوف عالیقدر همچنین در کتاب «فرازهایی از اسلام، صص 45 ـ 44» در این باره چنین فرموده‏اند: «این که بعضی گمان کرده‏اند اسلام طرفدار آزادی عقیده به طور مطلق است و اجازه می‏دهد هر کس هر دینی را خواست بپذیرد، به هیچ وجه صحیح نیست. چگونه ممکن است اسلام که شالوده‏اش بر توحید و نفی شرک است، مردم را در مخالفت با اصل توحید آزاد بگذارد؟ این یک تناقض صریح است و عینا مانند این است که در دنیای آن روز، آزادی در مخالفت با قوانین و مقرراتی که وضع شده به مردم داده شود. این معنی با وضع و قرارداد آن قوانین اصلاً سازش ندارد.» نظیر ادامه کلام ایشان، همان مطالبی است که از تفسیر المیزان نقل کردیم.
استاد مطهری قدس‏سره نیز با تفکیک بین آزادی تفکر و آزادی عقیده، با بیان این که «آزادی تفکر ناشی از همان استعداد انسانی بشر است» می‏پذیرند که تفکر حتما باید آزاد باشد اما آزادی عقیده را نمی‏پذیرند.
نکته مهمی که مرحوم علامه در تفسیر آیه «لا اکراه فی الدین» بیان داشته‏اند، این است که: «این آیه، یکی از آیاتی است که دلالت می‏کند بر این که اسلام، مبتنی بر شمشیر و خون نیست و با اکراه و خشونت رشد نکرده است، بر خلاف آن چیزی که برخی ادعا کرده‏اند. همچنین این آیه به وسیله آیه سیف «فاقتلوا المشرکین حیث وجدتموهم» نسخ نشده است چون در این آیه، تعلیل وجود دارد «قد تبین الرشد من الغی» و مادام که علت حکم وجود دارد ناسخ نمی‏تواند نفس حکم را نسخ کند و تبیین رشد از غیّ در امر اسلام غیر قابل ارتفاع است، لذا حکم، با بقای سبب باقی است (سید محمد حسین طباطبایی، پیشین، ج 2، ص 344 ـ 343).
1 - بقره / 193.
1 - ممتحنة / 9 - 8.
2 - حج / 40.
3 - بقره / 52.
1 - بقره /190 و 194 -193.
2 - حج / 40 - 39.
1 - مائدة / 2.
2 - نساء / 75.
3 - بقره / 251.
4 - مائده / 32.
5 - این روایت در صحیح مسلم ودیگر منابع نقل شده است. ر.ک: سیوطی، جامی، حدیث 8687.
1 - به عنوان نمونه: انفال / 72؛ توبه / 4.
2 - بعضی از آیات کریمه را نقل می‏کنیم:
الف) «یا ایهاالذین امنوا اوفوا بالعقود...»؛ یعنی: ای مؤمنان! به قراردادهایتان وفا کنید. (مائده / 1)
ب) «و اوفوا بالعهد ان العهد کان مسئولاً»؛ یعنی: به پیمانتان عمل کنید؛ چه آن که از پیمانتان سؤال می‏شود. (بنی اسرائیل / 34)
ج) «و الذین هم لاماناتهم و عهدهم راعون»؛ یعنی: مؤمنان کسانی هستند که امانتها و پیمانهای خویش را رعایت می‏کنند. (مؤمنون / 8)
د) «و ان استنصروکم فی الدین فعلیکم النصر الا علی قوم بینکم و بینهم میثاق...»؛ یعنی: اگر از شما یاری در دین بطلبند، بر شماست که آنان را یاری دهید مگر آن که این یاری، اقدامی باشد علیه گروهی که بین شما و آنان پیمانی استوار است... (انفال / 73)
هـ) «الا الذین عاهدتم من المشرکین ثم لم ینقصوکم شیئا و لم یظاهروا علیکم احدا فاتمّوا الیهم عهدهم الی مدّتهم ان الله یحب المتقین»؛ یعنی: به جز افرادی از مشرکان که با آنان پیمان بسته‏اید آنگاه چیزی بر شما نکاستند و نه کسی را بر ضد شما پشتیبانی کردند، پس پیمانشان را به اتمام رسانید که خداوند، تقوا پیشگان را دوست دارد. (توبه/4)
3 - محمصانی، تئوری عمومی تعهدات و قراردادها، ج 1، صص 129ـ127؛ ماوردی، صص 61ـ51؛ موسیلی، المختار و
الاختیار.
1 - همان طور که مؤلف محترم بیان کرده‏اند «بغی» بخشی از حقوق جزای داخلی است و جزء مسائلی است که به سیاست داخلی اسلام مربوط می‏شود، هر چند فقهای عظیم الشأن، در کتاب جهاد یا سیره به بحث در باره آن پرداخته‏اند.
علامه حلّی، باغی را چنین تعریف کرده است: «باغی کسی است که بر امام و پیشوای عادل خروج کند و مسلحانه بشورد.» (علامه حلّی، تبصرة المتعلمین، ص 81)
مرحوم صاحب جواهر در مورد استعانت از اهل ذمّه در مقاتله با اهل بغی، می‏فرماید: «و للامام علیه السلام ان یستعین باهل الذمة فی قتال اهل البغی الذین هم کاهل الحرب و قد استعان رسول الله صلی‏الله‏علیه‏و‏آله باهل الذمّة علیهم... بلاخلاف اجده فیه الاّ من الشیخ فی محکی المبسوط، بل فی المنتهی هو خلاف ما علیه الاصحاب...» (محمد حسن نجفی، پیشین، ص 346)
بغات بظاهر مسلمان هستند و شهادتین را اظهار می‏دارند و منکر معاد نیستند ولی با خروج و شورش مسلحانه علیه امام عادل، نظم و امنیت جامعه را بر هم می‏زنند و موجبات تضعیف مسلمانان را فراهم و زمینه هجوم کفار را آماده می‏سازند. از این رو، اسلام برای سرکوبی و مقابله با آنان، دستور اقدام مسلحانه را داده است. شایان ذکر است که فقیهان امامیه، اهل بغی را به دو دسته تقسیم کرده‏اند که هر دسته احکام خاصی دارند و برای هر کدام شیوه برخورد و مقابله جداگانه در نظر گرفته شده است. این دو گروه عبارتند از:
الف) گروه ذی فئة؛ یعنی آن دسته از باغیانی که دارای فئه و گروه و سازمانی در پشت جبهه هستند؛ یعنی غیر از مهاجمین، افراد مجهز و مهیای دیگری دارند که در وقت نیاز، از آنان استفاده می‏کنند. به این گروه اصطلاحا «باغیان ذی فئة» می‏گویند. با این دسته از باغیان، باید جنگید و مجروحین آنها که اسیر می‏شوند محکوم به اعدام هستند و فراریهای آنان مورد تعقیب قرار می‏گیرند تا کاملاً متلاشی گردند.
ب) گروه غیر ذی فئة؛ یعنی آن دسته از باغیان که دارای سازماندهی پشت جبهه نیستند و غیر از حاضرین در جنگ، افراد دیگری ندارند. مجروحان این دسته اعدام نمی‏شوند، فراریهای آنان تعقیب نمی‏شوند بلکه تا حدی اقدام می‏شود که متفرق و پراکنده شوند.
علامه حلی در باره این دو دوسته از اهل بغی چنین می‏فرماید: «اهل بغی دو دسته‏اند: دسته‏ای که دارای فئه هستند. اینان اسیرانشان اعدام می‏شوند، فراریهایشان تعقیب می‏گردند و مجروحین آنان کشته می‏شوند. 2- دسته‏ای که دارای فئه نیستند، اسرا و مجروحین اینان اعدام نمی‏شوند و فراریهایشان تعقیب نمی‏گردند، باغیان و فرزندان و اموالشان به اسارت و غنیمت جنگجویان مسلمان در نمی‏آیند.» (علامه حلّی، پیشین.)
نکته مهمی که در تتمه کلام علامه وجود دارد، این است که اموال اهل بغی را نمی‏توان غارت کرد و غنیمت جنگی به حساب آورد و نیز زنان و فرزندانشان را نمی‏شود به اسارت گرفت. شایان ذکر است که هم فقهای امامیه و هم فقهای عامه به سیره حضرت علی علیه‏السلام در برخورد با اهل بصره و خوارج (غیر ذی فئة) و اهل شام (ذی فئه) استناد کرده‏اند. (علامه حلّی، تذکرة الفقهاء، ج 1، کتاب الجهاد؛ محمد حسن نجفی، پیشین.)
1 - حجرات / 9.
2 - به نظر ابو حنیفه؛ این جرم فقط در خارج شهر قابل تحقق است.
1 - مائدة / 34 - 33.
2 - مرحوم شهید اول، محاربه را چنین تعریف کرده است: «هی تجرید السلاح برا او بحرا، لیلاً او نهارا، لاخافة الناس، فی مصر او غیره، من ذکر او انثی.»
مرحوم شهید ثانی دو نکته به این تعریف افزوده است: «من اهل الریبة ام لا، قصد الاخافه ام لا، علی اصح الاقول.» (زین الدین جبعی عاملی، الروضة البهیّة فی شرح اللمعة الدمشقیه، ج 9، ص 290).
صاحب «شرایع الاسلام» و صاحب «جواهر الکلام» محارب را چنین تعریف نموده‏اند: «المحارب کل من جرّد السلاح لاخافة الناس فی برّ أو بحر، لیلاً کان او نهارا فی مصر و غیره.» (شرایع الاسلام، ج 4، ص 180؛ محمد حسن نجفی، پیشین، ج 41، ص 564)
فقیهان اهل سنت، تعریف دیگری از محاربه ارائه نموده‏اند، در کتاب «الفقه علی المذاهب الاربعة» چنین آمده است: «اتّفق الائمة علی ان من خرج فی الطریق العام و اشهر السلاح مخیفا لعابر السبیل خارج المصر حرا او عبدا، مسلما او ذمیا او مستأنسا او محاربا، فانه محارب قاطع للطریق، جاء علیه احکام المحاربین و لو کان واحدا.» یعنی: بزرگان فقه اهل سنّت، اتفاق دارند بر این که هر کس به جاده عمومی بیرون شهر بیاید و اسلحه بکشد و مسافران را بترساند، محارب و راهزن است و احکام محارب بر او جاری است حتی اگر یک نفر باشد؛ خواه آزاد باشد یا برده، مسلمان باشد یا از اهل ذمّه، با مسلمانان معاشرت داشته باشد یا دشمن و غریبه باشد. (الفقه علی المذاهب الاربعة، ج 5، ص 410)
برای تحقق جرم محاربه، قیود زیر ضروری است:
1- اخافة الناس: محارب باید با کشیدن سلاح، قصد ارعاب داشته باشد و این قید در همه تعاریف ارائه شده وجود دارد و در تعریفی که از عامه نقل کردیم عبارت «مخیفا لعابر السبیل» یعنی: مسافران را بترساند، وجود دارد.
2- فقهای امامیه، فرقی بین تجرید سلاح در خشکی یا دریا، شب یا روز، شهر یا خارج شهر، زن یا مرد قائل نشده‏اند ولی در تعریف نقل شده از «الفقه علی المذاهب الاربعة» عبارت «خارج المصر» وجود دارد که مشعر این معناست که محاربه را تنها در خارج شهر محقق می‏دانند نه در داخل شهر. آقای محمصانی نیز در متن، بیان داشته‏اند که امکان تحقق این جرم در داخل شهر وجود دارد و در پانویس، نظر ابو حنیفه را نقل کردند که تحقق این جرم را تنها در خارج شهر ممکن می‏داند.
3- در این که آیا جرم یاد شده مخصوص مسلمین است و تنها در دار الاسلام محقق می‏شود یا خیر بین فقها
________________________
اختلاف وجود دارد. صاحب کشف اللثام در تعریف محاربه به جای «لاخافة الناس»(ترساندن مردم) «لاخافة المسلمین» (ترساندن مسلمانان) آورده است و مرحوم شیخ مفید و سلاّر، محاربه را مقید به دار الاسلام نموده‏اند و تحقق آن را در دار الکفر ممکن نمی‏دانند. مرحوم صاحب جواهر محاربه را با اخافه هر کسی که ترساندن او حرام است محقق می‏داند، بدون فرق بین مسلمان و کافر و همچنین بین بلاد اسلام و بلاد کفر فرق قائل نشده است. (محمد حسن نجفی، پیشین) این سخنی است بسیار نیکو هر چند، پاره‏ای از فقیهان آنان را نپذیرفته‏اند.
4- در تعریف محاربه، قید سلاح وجود دارد به همین جهت، این مسأله مورد نزاع است که آیا سلاح موضوعیت دارد یا خیر. شهیدثانی قدس‏سره برای سلاح، موضوعیت قائل نشده و فرموده است: «و اخذ تجرید السلاح تبع فیه الخبر و الافالاجود عدم اعتباره، فلواقتصر علی الحجر و العصا... فهو محارب لعموم الایة.» یعنی: ذکر عبارت «اسلحه کشیدن» به خاطر تبعیت از لفظ حدیث بود و الا نظر صحیح این است که در تحقق عنوان محاربه، نیازی به این شرط نیست. در نتیجه اگر با سنگ یا عصا و... باشد باز هم محارب، بر او صدق می‏کند؛ چون آیه محاربه عام است [و اختصاصی به سلاح جنگی ندارد. [(زین الدین جبعی عاملی، پیشین، ص 292)
حضرت امام قدس‏سره در این باره می‏فرماید: «و لو اخاف الناس بالسوط و العصا و الحجر ففی ثبوت الحکم اشکال.» یعنی: ثبوت حکم محارب، بر کسی که مردم را با شلاق، عصا یا سنگ بترساند، مشکل و محل تأمل است. (امام خمینی، تحریرالوسیله، ج 2، ص 492)
به نظر می‏رسد باید به مناط محاربه توجه نمود؛ مناط، قصد محاربه و ایجاد رعب و اخلال در نظم و امنیت عمومی جامعه است و با هر وسیله‏ای ممکن است این مناط محقق گردد، همچنان که در روایتی وارد شده است که محاربه با آتش مشتعل محقق می‏شود و مرحوم صاحب جواهر بدان اشاره نموده است. (محمد حسن نجفی، پیشین، ص 566)
مجازات محارب؛ عبارت است از قتل، صلب، قطع دست و پا (به عکس هم) و نفی بلد (تبعید) و دلیل این حکم عبارت است از کتاب (مائده / 33)، سنت (حرّ عاملی، پیشین، ابواب حد المحارب، باب اول) و اجماع منقول و محصل.
فقها و مفسرین امامیه نیز همچون فقهای عامه در تفسیر آیه محاربه و این که آیا مجازاتهای چهارگانه ترتیبی است یا به اختیار حاکم (تخییری) اختلاف نموده‏اند. برخی فقها همچون حضرت امام قدس‏سره در تحریر الوسیله قائل به تخییر شده‏اند و دلیل عمده این دسته از فقها، ظهور آیه شریفه است چون لفظ «او» ظهور در تخییر دارد و نیز روایاتی بر تخییر دلالت می‏کنند (باب اول از ابواب حد محارب) و هر چند، روایاتی دلالت بر ترتیب دارند ولی پاره‏ای از فقیهان همچون صاحب شرایع این روایات را از نظر سند و دلالت ضعیف می‏دانند و عبارت روایات را مضطرب می‏پندارند. مرحوم شیخ طوسی در کتاب مبسوط و خلاف، صاحب جواهر و محقق خویی قول به ترتیب را ترجیح داده و ادله‏ای بر آن اقامه نموده‏اند؛ همچون تناسب جرم و مجازات، روایاتی که دلالت بر ترتیب دارند و اجماع.
مرحوم شیخ طوسی در کتاب مبسوط، چنین فرموده است: «ان قتل؛ قتل و ان قتل و اخذ المال؛ قتل و صلب و ان اقتصر علی اخذ المال و لم یقتل؛ قطعت یده و رجله من خلاف و ان اقتصر علی الاخافه، فانما علیه النفی.» یعنی: اگر کسی را بکشد؛ محکوم به قتل است و اگر مرتکب قتل همراه با سرقت شود؛ به دار آویخته می‏شود و چنانچه مرتکب قتل نشود و فقط سرقت کند؛ یک دست و یک پای او به صورت معکوس [دست راست با پای چپ یا دست چپ با پای راست] قطع می‏شود و اگر به ارعاب و ترساندن، اکتفا کند؛ تبعید خواهد شد. این کلام دقیقا منطبق بر نظر مشهور فقهای عامه است که آقای محمصانی در
متن نقل نموده‏اند.
1 - عینی ج 24، ص 79؛ سیوطی، پیشین، حدیث 8559.
2 - بقرة / 256.
3 - عینی، ص 80.
4 - بقرة / 191 و 217.
5 - خدّوری، ج 1، صص 181 ـ 173.
1 - ماوردی، صص 22 و 33؛ مغنی، ج 5، صص 10273ـ1966.
1 - کاسانی، پیشین، ج 7، ص 100؛ ماوردی، ص 35؛ مغنی، ج 10، ص 385؛ الخراج، ص 131.
2 - برخی از این آیات در متون متفاوت نقل شده است.
3 - شوری / 15.
4 - النحل: آیه 125.
5 - عنکبوت / 18.
6 - اسراء / 15.
1 - مسأله اعلام جنگ و دعوت به دین قبل از جنگ، در فقه امامیه نیز مطرح شده است. فقیه نامدار شیعه در کتاب جواهر الکلام (ج 21، صص 52 - 51) در شرح کلام صاحب شرایع چنین فرموده است:
«لا یبدؤون الکفار الحربیون بالقتال مع عدم بلوغ الدعوة الیهم الاّ بعد الدعاء الی محاسن الاسلام و هی الشهادتان و ما یتبعهما من اصول الدین و امتناعهم عن ذلک و عن اعطاء الجزیة ان کانوا من اهلها...»
فقیه مزبور چند امر را به عنوان دلیل ضرورت دعوت به اسلام قبل از قتال، بلکه عدم جواز قتال قبل از دعوت به اسلام، ذکر فرموده است:
الف) خبر مسمع بن عبدالملک عن الصادق علیه‏السلام عن آبائه علیهم السلام قال: قال امیرالمؤمنین علیه‏السلام : «بعثنی رسول الله صلی‏الله‏علیه‏و‏آله الی الیمن فقال: یا علی لا تقاتل احدا حتی تدعوه، و ایم الله لان یهدی الله علی یدیک رجلاً خیرٌ لک مما طلعت علیه الشمس و غربت و لک ولاؤه یا علی.» یعنی: پیامبر صلی‏الله‏علیه‏و‏آله مرا به یمن فرستاد و فرمود: «ای علی! قبل از آن که کسی را به اسلام دعوت کنی، با او مبارزه نکن؛ قسم به خدا اگر شخصی، توسط تو به هدایت الهی نائل شود و ولایت تو را بپذیرد، بهتر از همه چیزهای موجود در دنیاست. (حر عاملی، پیشین، ابواب جهاد العدو، باب دهم، حدیث 1) و نصوصی مانند آن.
ب) عدم خلاف در مسأله، بین فقها.
ج) ظهور ادله امر به جهاد با کفار و قتل آنان در این که شاید مسلمان شوند، از این رو باید به آنان اعلام شود که مراد مسلمان شدن آنان است نه طلب مال و ملک.
د) مقتضای اصل
حال اگر مسلمانی، قبل از دعوت آغاز به جنگ نماید و کافری را بکشد به نظر صاحب جواهر گناه کرده است هر چند، ضامن نیست آنگاه از نافع، تحریر، تذکره، تبصرة، ارشاد، قواعد، دروس و روضة نقل می‏کند که: «یکون الداعی، الامام علیه‏السلام او من نصبه.»
1 - بحث از عقد ذمه و امان، در فصلی دیگر آمده است. از این رو پانوشت مربوط به آن هم در ذیل همان بحث مطرح خواهد شد و دراینجا به‏اختصار می‏گوییم: صاحب جواهر درمورد ذمام و امان چنین می‏گوید: «فلا خلاف فی مشروعیته بیننا بل و بین المسلمین کما فی المنتهی بل الاجماع بقسمیه علیه.» یعنی: هیچ اختلافی بین فقهای شیعه در جواز آن نیست بلکه بین اهل سنت هم، چنین اتفاقی، وجود دارد. (این مطلب، در منتهی هم آمده است) و اجماع؛ به هر دو نوعش [محصّل و منقول] بر آن نظر، دلالت دارد. (محمد حسن نجفی، پیشین، ص 92)
وی جزیة را چنین تعریف نموده است: «هی الوظیفة المأخوذه من اهل الکتاب لاقامتهم بدار الاسلام و کف القتال عنهم.» یعنی: جزیه؛ مقرری‏ای است که از اهل کتاب، گرفته می‏شود در ازای اجازه اقامت آنان در کشور اسلامی و نجنگیدن با آنها. (همان، ص 227) این عقد ذمّه با پرداخت جزیه تنها با یهود، نصاری و مجوس منعقد می‏گردد. صاحب شرایع قدس‏سره در این باره می‏فرماید: «تؤخذ (الجزیة) ممن یقر علی دینه و هم الیهود و النصاری و من له شبهة کتاب وهم المجوس...» صاحب کتاب منتهی چنین فرموده است: «و تعقد الجزیة لکل کتابی بالغ عاقل، و نعنی بالکتاب من له کتاب حقیقة و هم الیهود و النصاری و من له شبهه کتاب و هم المجوس، فتؤخذ الجزیة من هؤلاء الاصناف الثلاثة بلا خلاف بین علماء الاسلام فی ذلک فی قدیم الوقت و حدیثه، فان الصحابة اجمعوا علی ذلک و عمل به القدماء من الفقهاء و من بعدهم الی زماننا هذا من اهل الحجاز و العراق و الشام و مصر و غیرهم من اهل الاصقاع فی جمیع الازمان» یعنی: جزیه، از یهودیان و مسیحیان که دینشان اصیل است [و دارای کتاب هستند [گرفته می‏شود. زرتشتیان هم که شک در اصیل و آسمانی بودن کتابشان داریم باید جزیه دهند. (به نقل از محمد حسن نجفی، پیشین، ص 228.)
مهمترین آیه‏ای که فقهای عظام به آن استناد نموده‏اند و این چنین عدم خلاف بلکه اجماع عظیمی حاصل شده است عبارت است از آیه 29 از سوره مبارکه توبه: «قاتلوا الذین لا یؤمنون بالله و لا بالیوم الآخر و لا یحرمون ما حرم الله و رسوله و لا یدینون دین الحق من الذین أوتوا الکتاب حتی یعطوا الجزیة عن ید و هم صاغرون» در روایات نیز وارد شده است که پیامبر اکرم صلی‏الله‏علیه‏و‏آله به فرماندهان سریه‏ها توصیه می‏فرمود که قبل از جنگ دعوت به اسلام نمایند و اگر امتناع کردند، دعوت به جزیه کنند و اگر از آن هم امتناع کردند، آنگاه با آنان مقاتله کنند (حرّ عاملی، پیشین، ابواب جهاد العدو، باب پنجم، حدیث 3)
2 - کاسانی، پیشین؛ ابن حزم، المحلّی، ج 7، ص 958.
1 - ماوردی، صص 50 ـ 49؛ ابن خلدون، پیشین، ص 239.
2 - کلمه اروپایی «arsental» (به معنی زرادخانه) از این کلمه اقتباس شده است.
3 - 829ـ759 میلادی، 213ـ142 هجری قمری.
4 - ابن خلدون، پیشین، صص212، 220ـ219.
1 - مغنی، ج 5، ص 369؛ شیبانی، ج 1، ص 30؛ مسلم بن حجاج، صحیح مسلم، ج 6، صص 50ـ49.
2 - صف / 4.
3 - ابن خلدون، پیشین، صص 239 ـ 236.
1 - محمصانی، سیستمهای حقوقی، ص 36.
2 - توبة / 5 و 36؛ بقره / 217.
3 - انفال / 60.
4 - مغنی، صص 105 و 475؛ شیبانی، پیشین، ص 6.
5 - رباط یا مرابطه از عناوینی است که در فقه از آن بحث شده است و فقهای امامیه بر آن تأکید ورزیده‏اند و آن را چه در زمان حضور امام علیه‏السلام و چه در زمان غیبت آن حضرت بر مسلمانان مستحب مؤکد دانسته‏اند (زین الدین جبعی عاملی، پیشین، ج 1، ص 256)
مرحوم شهید ثانی در شرح لمعه (ج 1، ص 436) رباط را چنین تعریف نموده است: «الرباط هو الارصاد فی اطراف بلاد الاسلام للاعلام باحوال المشرکین علی تقدیر هجومهم.» یعنی: رباط عبارت است از کمین‏کردن در اطراف کشور اسلامی به منظور آگاهی و کسب اطلاع از وضعیت مشرکین اگر احتمال هجومشان می‏رود.
مرحوم محقق در شرایع الاسلام چنین فرموده است: «المرابطة، هی الارصاد لحفظ ثغر الاسلام.» یعنی: مرابطه؛ کمین کردن برای حفظ مرزهای اسلام است.
عهده دار وظیفه رباطه در مرزها را مرابط می‏گویند که جمع آن مرابطین است. رباطه و پاسداری از مرزهای اسلام و جلوگیری از نفوذ و هجوم بیگانگان از آنچنان ارزشی برخوردار است که پیامبر اکرم صلی‏الله‏علیه‏و‏آله فرموده است: «رباط لیلة فی سبیل الله خیرٌ من
صیام شهرین.» یک شب پاسداری در مرزهای کشور اسلامی در راه خدا بهتر از دو ماه روزه گرفتن است.
1 - ماوردی، صص 48ـ46؛ مغنی، ج 10، ص 544.
2 - روایت در دو کتاب صحیح و چهار کتاب سنن نقل شده است. ر.ک: سیوطی، پیشین، ج 2، حدیث 1630.
3 - کاسانی، همان، صص 105ـ104؛ ماوردی، 46.
1 - ابن خلدون، پیشین، ص 241؛ شیبانی، پیشین، ص 119.
2 - حدیث در دو کتاب صحیح (مسلم و بخاری) و دیگر کتب روایت شده است. ر.ک: عینی، ج 15، ص 274؛ سیوطی، پیشین، ج 1، حدیث 3812.
3 - حیله و خدعه تنها در زمان جنگ جایز است و فقهای امامیه بر این موضوع تأکید کرده‏اند. بلکه در تذکره و منتهی ادعای اجماع بر آن شده است. (محمد حسن نجفی، پیشین، ص 79) در روایاتی به جواز خدعه در جنگ تصریح شده است. در خبر اسحاق بن عمار از امام صادق علیه‏السلام و او از پدر بزرگوارش امام باقر علیه‏السلام آمده است: «ان علیا علیه‏السلام کان یقول لان تخطفنی الطیر، احب الی من ان اقول علی رسول‏الله صلی‏الله‏علیه‏و‏آله ما لم یقل، سمعت رسول الله صلی‏الله‏علیه‏و‏آله ، یوم الخندق یقول: الحرب خدعة و یقول: تکلموا بما اردتم.» یعنی: امام علی علیه‏السلام می‏فرمود: اگر پرندگان، مرا قطعه قطعه کنند بهتر از این است که بر پیامبر صلی‏الله‏علیه‏و‏آله دروغ ببندم [این حرف که می‏گویم فرمایش پیامبر صلی‏الله‏علیه‏و‏آله است.] روز خندق، از پیامبر شنیدم که فرمود: «جنگ، مکر و فریب است.» همچنین فرمود: «هر حرفی که می‏خواهید بزنید [دروغ در جنگ حرام نیست.] (حرّ عاملی، پیشین، ابواب جهاد العدو، باب پنجاه و سوم، حدیث 1)
حدیث دیگر: خبر ابی البختری عن جعفر بن محمد عن ابیه عن علی علیه‏السلام انه قال: «الحرب خدعة و اذا حدثتکم عن رسول الله صلی‏الله‏علیه‏و‏آله فوالله لان اخر من السماء او تخطفنی الطیر أحب الی من ان اکذب علی رسول الله صلی‏الله‏علیه‏و‏آله . ان رسول الله صلی‏الله‏علیه‏و‏آله بلغه ان بنی قریظه بعثوا الی ابی سفیان اذا التقیتم انتم و محمد صلی‏الله‏علیه‏و‏آله امددناکم و اعنّاکم، فقام رسول الله صلی‏الله‏علیه‏و‏آله خطیبا فقال: ان بنی قریظه بعثوا الینا انا اذا التقینا نحن و ابوسفیان امدونا و اعانونا فبلغ ذلک ابا سفیان، فقال عذرت یهود فارتحل عنهم.» یعنی: روایت ابوالبختری از امام صادق علیه‏السلام ، ایشان هم از پدرش و آن حضرت هم از حضرت علی علیه‏السلام نقل کردند که فرمود: جنگ؛ خدعه و فریب است و اگر از پیامبر صلی‏الله‏علیه‏و‏آله چیزی نقل کردیم [یقین داشته باشید که آن حضرت، چنین کلامی را فرموده است. [به خدا قسم اگر از آسمان بیافتم یا پرندگان، مرا قطعه قطعه کنند، بهتر است از این که بر پیامبر صلی‏الله‏علیه‏و‏آله دروغ ببندم؛ به پیامبر صلی‏الله‏علیه‏و‏آله خبر رسید که یهودیان بنی قریظه، برای ابوسفیان، پیغام فرستادند که اگر با پیامبر بجنگید، ما به کمک شما می‏آییم. پس پیامبر به پاخاست و به حالت خطبه‏خوانی فرمود: «بنی قریظه، برای ما پیغام فرستاده‏اند که اگر با ابوسفیان به مبارزه برخیزیم، به کمک ما خواهند آمد.» فرمایش پیامبر صلی‏الله‏علیه‏و‏آله به گوش ابوسفیان رسید و گفت: «یهودیان عذر و بهانه آوردند.» و از آنها قطع امید کرد. (همان، حدیث 4)
1 - صاحب شرایع الاسلام، مهادنه را به «قرارداد ترک جنگ برای مدت معین» تعریف نموده است: «هی المعاقدة علی ترک الحرب مدّة معینة.» معاهده، ممکن است در ازای مالی صورت گیرد یا بدون آن. در تعریفی که در قواعد و مبسوط آمده است، عبارت «بغیر عوض» وجود دارد. صاحب جواهر قدس‏سره آن را چنین توجیه می‏کند که: مراد این است که در عقد مهادنه، عوض، معتبر و ضروری نیست نه آن که عدم عوض، شرط است. در منتهی چنین آمده است: «یجوز مهادنتهم علی غیر مال اجماعا؛ لانّ النبی صلی‏الله‏علیه‏و‏آله هادنهم یوم الحدیبیة علی غیر مال و یجوز علی مال یأخذه منهم بلا خلاف.» یعنی: اجماع فقها بر این حکم است که عقد مهادنة، بلا عوض هم جایز است؛ چرا که پیامبر صلی‏الله‏علیه‏و‏آله روز حدیبیّه، بلا عوض، عقد مهادنه بست. اتفاق فقها در این مسأله ثابت است که می‏توان در ازای مالی، قرارداد مهادنه منعقد کرد.
صاحب جواهر پس از ذکر کلام مذکور می‏فرماید: «و هو کذلک للاولویّة، و لانه شرط سائغ غیر مناف لها.» یعنی: حکمی که ذکر شد، صحیح است به دلیل قیاس اولویت و به این دلیل که شرط جایز است و منافاتی با اصل عقد ندارد.
نکته قابل ذکر این است که نه تنها دریافت مال جایز است بلکه اگر ضرورت اقتضا کند، جایز است با پرداخت مالی به دشمن عقد مهادنه را منعقد ساخت. (محمد حسن نجفی، پیشین، صص 292 - 291)
به هر روی، مهادنه در صورتی که متضمن مصلحتی برای مسلمانان باشد مجاز و مشروع است؛ مثلاً اگر مسلمانان به جهت کمبود نیروی نظامی عاجز از مقاومتند، یا انتظار تقویت نیرو را می‏کشند، یا منتظرند که شاید اسلام آورند، مهادنه جایز است. صاحب جواهر ادله زیر را برای اثبات مشروعیت مهادنه بیان نموده‏است:
الف) اجماع محصَّل و منقول
ب) آیه شریفه «فاتمّوا الیهم عهدهم الی مدّتهم» و نیز آیه کریمه «و ان جنحوا للسّلم فاجنح لها»
ج) سیره مبارکه پیامبر اکرم صلی‏الله‏علیه‏و‏آله در انعقاد معاهده صلح با قریش و اهل مکه و غیر آنان.
در مورد آیه مذکور (آیه سلم) شایان توجه است که ابن عباس روایت نموده که با آیه «قاتلوا الذین لا یؤمنون بالله...» نسخ شده است و روایت دیگری دلالت می‏کند بر این که با آیه «فاقتلوا المشرکین حیث وجدتموهم» نسخ گردیده است. ولی صاحب جواهر این نسخ را ثابت نمی‏داند. (همان، ص 294)
از مسائل مرتبط با عقد مهادنه و رعایت آن که آیات و رویه عملی پیامبر اکرم در وفای به معاهدات منعقده بین آن حضرت و مشرکین و نیز یهودیان بر آن تأکید دارند مسأله نَبْذْ است؛ به این معنا که اگر امام و حاکم اسلامی دریابد که دشمن در فکر خیانت است می‏تواند معاهده را نقض کند ولی مجرد اتهام، در نقض عهد کفایت نمی‏کند. مهمترین دلیل بر مشروعیت نیز این آیه است:
«و اما تخافن من قوم خیانة فانبذ الیهم علی سواء، ان الله لا یحب الخائنین» (انفال / 60)
یعنی: اگر از مردمی می‏ترسی که خیانتی در پیمان کنند تو نیز درست به مانند همانان، پیمانشان را بر سرشان فروکوب که خداوند خائنین را دوست ندارد.
از فرقهای عقد مهادنه با عقد ذمه این است که:
الف) عقد ذمّه دائمی است ولی عقد مهادنه، موقت و تابع مصلحت است.
ب) در عقد ذمّه حتما وجود عوضی که جزیه نام دارد ضروری است ولی در عقد مهادنه نه تنها جایز است بدون عوض منعقد شود بلکه مجاز است در وقت ضرورت یا وجود مصلحت، عوضی به دشمن پرداخت گردد تا عقد منعقد شود.
ج) عقد ذمه مخصوص اهل کتاب؛ یعنی یهود و نصاری و همچنین مجوس است ولی مهادنه اختصاص به آنان ندارد بلکه با کفار نیز قابل انعقاد است.
دلیل اختصاص ذمه به اهل کتاب، این آیه است:
«قاتلوا الذین لا یؤمنون بالله و لا بالیوم الاخر و لا یحرمون ما حرم الله و رسوله و لا یدینون دین الحق من الذین اوتوا الکتاب
حتی یؤتوا الجزیة عن ید و هم صاغرون» (توبه / 29)
1 - عینی، پیشین، ص 163.
2 - آل عمران / 200.
3 - انفال / 16 - 15.
1 - الانفال: آیات 65و66.
2 - بر اصل حرمت و گناه کبیره بودن فرار از جنگ (علاوه بر دو آیه شریفه‏ای که در متن اشاره گردید) روایات و نصوص متواتر و یا دست کم مستفیض دلالت می‏کند. صاحب جواهر می‏فرماید: «لا اجد فیه خلافا کما اعترف به فی التنقیح...» یعنی: نظر مخالفی در این مسأله، ندیدم، همان طور که در تنقیح هم به آن تصریح شده است. در روایت محمد بن سنان آمده است: «ان ابا الحسن الرضا علیه‏السلام کتب بیده فیما کتب من جواب مسائله حرم الله الفرار من الزحف لما فیه من الوهن فی الدین و الاستخفاف بالرسول و الائمة العادله...» یعنی: امام هشتم علیه‏السلام در پاسخ به سؤالاتی، با قلم شریف خود نوشت: «خداوند، فرار از جنگ را تحریم کرد؛ زیرا متضمن تضعیف دین و توهین به پیامبر صلی‏الله‏علیه‏و‏آله و پیشوایان راستین است.
(حرّ عاملی، پیشین، ابواب جهاد العدو، باب بیست و نهم، حدیث 2. همچنین روایت سوم از باب بیست و هفتم و حدیث اول از باب بیست و نهم و... بر این مطلب دلالت دارند.)
3 - رازی، ج 4، ص 4386؛ ابن حزم، پیشین، ص 923؛ مغنی، ج 10، صص 553 ـ 550؛ ماوردی، صص 43ـ42.
1 - محمصانی، فلسفه، ص 271.
2 - بقره / 249.

 
siasport23

siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16694
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

جهاد به مال و جان در قرآن
جمعه 14 مهر 1391  11:24 PM

جهاد به مال و جان در قرآن

محمد واعظ زاده خراسانی

در قرآن کریم، بیش از 250 آیه به مسأله جهاد ارتباط دارد.این رقم تقریبا نیمى از کل آیات احکام است، معنى این سخن این است که تعداد آیات جهاد، برابر با سایر آیات احکام در کل ابواب فقه است و با توجه به کمیّت آیات جهاد چنین نتیجه گرفته مى‏شود که اهمیّت جهاد از نظر قرآن، برابر با اهمیت سایر احکام اسلام است:جهاد یک طرف و احکام دیگر، در طرف دیگر، شاید هم به لحاظ کیفیّت و محتواى آیات تأکید و تشدید و ترغیب و تحریصهاى مکرر بر جهاد، و عظمت أجر و مزدى که در این آیات براى جهاد و شهادت آمده، کفّه جهاد بر کفّه احکام دیگر رجحان داشته باشد.
این مطلب، هرچند غریب مى‏نماید، لکن موافق موازین و اعتبارات عقلى است زیرا جهاد، راه خدا را به روى مردم مى‏گشاید، آزادى عقیده برگزیدن راه حق و شناخت خالق را تضمین مى‏نماید، طاغوتها و مستکبران و هرکس را که مزاحم یا مانع پیشرفت دین خدا مى گردد از سر راه دین برمى‏دارد.

محتواى آیات جهاد

آیات جهاد، در سوره‏هاى مختلف پراکنده است و همگام با تحولات و حوادث دوران پس از هجرت، و با توجه به نیازهائى که براى پیغمبر اسلام و مسلمین پیش آمد، نازل مى‏گردید و به مشکلات و نیازهاى مردم در ابعاد گوناگون، پاسخ مى‏گفت از این قبیل:
اذن جهاد، ترغیب بر قتال با کافران، آمادگى براى جنگ و فراهم آوردن ساز و برگ جنگلى، بسیج همگانى، آئین جهاد و جنگ، روانشناسى جنگى، روابط صلح و جنگ با کفار، قراردادها و عهد و پیمانها، و موارد نقض عهد از طرف دشمن، و شرائط نقض عهد از طرف مسلمانان، برائت از مشرکان، جنگ در ماه محرم و بلد حرام و قصاص در حرمات، نماز در میدان جنگ، اسیر گرفتن و احکام اسرا، غنائم جنگى و کیفیت تقسیم آنها.
شهادت در راه خدا و مقام شهدا، پناه دادن به دشمن، پیروزى و شکست و علل و ایرار آن، نصرتهاى خدا و امداد غیبى و خوارق عادات در جبه‏هاى نبرد، فضیلت مجاهدان بر قاعدان، برترى قتال پیش از فتح مکه بر قتال بعد از آن.تخلّف از جنگ، فرار از جنگ و احکام آن، پایدارى و مقاومت و شرایط آن، اذن خواستن و عذر آوردن جهت تخلّف از جنگ، معرّفى صاحبان عذر و کسانى که از شرکت در جنگ معاف هستند، و آنان که معاف نیستند، و آنان که از جنگ تخلّف ورزیده و عذر آنان هرگز پذیرفته نیست، و یا اینکه عذر و توبه آنان قابل قبول است.
تحفّظ و افشاى اسرار جنگى، نقش منافقان در جنگهاى زمان پیغمبر، و خطر شرکت آنان در جنگ، وظیفه فرماندهان و مسلمانان مجاهد، در برابر منافقان.تجهیز أغنیا و کمک ایشان به فقرا و راه انداختن آنان براى جهاد، دلجوئى از آن دسته از مردم فقیر که از یارى و کمک ثروتمندان محروم گردیده‏اند و پیغمبر نتوانسته آنان را با خود حمل کند.وسرانجام شرح غزوات رسول اکرم که به لحاظ اهمیت و حساسیّت موضوع، و این‏که جوّ میدانهاى جنگ را در عهد رسول اکرم روشن مى‏کند.ذیلا به آیات و سور مربوط به آنها اشاره مى‏کنیم تا هرکس که بخواهد به آنها رجوع نماید.

غزوات رسول اکرم در قرآن

در کتابهاى تفسیر و سیره نبوى از جمله در سیره معتبر و معروف ابن اسحاق، که بنام(مغازى) شهرت دارد و اینک گزیده و تحریرى از آن بنام(سیره ابن هشام)در دست است، طى گزارش غزوات پیغمبر، آیاتى که به هریک از آن غزوات ارتباط دارد مشخّص گردیده، و حتى ابن هشام، به تفسیر و شرح لغات و پاره‏اى از نکات أدبى آن آیات نیز پرداخته است.
و اینک نام غزوات و شمار آیات و سوره‏ها و سال تقریبى نزول را به ترتیب، در جدول ذیل مى‏آوریم: 1
نام غزوه سال وقوع نا سوره شماره آیات 2-غزوه بدر 2 الانفال از 5 تا 19 و از 41 تا 45 بقیه جدول صفحه قبل 2-غزوه احد 3 آل عمران از 121 تا 128 و از 152 تا 171 2
3-غزوه حمراء الاسد 4 آل عمران از 172 تا 175
4-غزوه بنى النّضیر 4 الحشر تمام سوره 3
5-غزوه خندق 5 الاحزاب از 9 تا 27
6-غزوه بنى قریظه 5 الاحزاب بقیه آیات این سوره 4
7-حدیبیّه 6 الفتح از 1 تا 27 5
8-فتح مکه 8 النّصر تمام سوره
9-غزوه حنین 8 التوبه 26 و 28
10-غزوه تبوک 9 التوبه از 42 تا 98، و 118 و 119
غزوه تبوک بنا به گفته ابن هشام 6 و دیگران، آخرین غزوه‏اى بود که رسول خدا شخصا در آن شرکت فرمود.

نظرى به سیر نزول آیات جهاد

به جز این سوره‏ها و آیات، در سوره‏هاى دیگر هم آیات جهاد آمده است اما مشخّص نیست که درباره غزوه خاصى نارل گردیده باشد آن سوره‏ها زا این قرار است:
بقره، نساء، مائده، حجّ، محمّد(قتال)، ممتحنه، صفّ حشر.
به گفته ابن هشام 7 و دیگران، اولین آیات در جهاد در سوره حجّ نازل گردیده است:«اذن للذین یقاتلون بأنهم ظلموا و أنّ اللّه على نصرهم لقدیر الّذین اخرجوا من دیارهم بغیر حق إلاّ أن یقولون ربّنا اللّه و لو لا دفع اللّه النّاس بعضهم ببعض لهدّمت صوامع و بیع و صلوات و مساجد یذکر فیها اسم اللّه کثیرا ولینصرن اللّه من ینصره إنّ اللّه لقوىّ عزیز الّذین إن مکنّاهم فى الارض أقاموا الصّلوة و آتوا الزّکاة و أمروا بالمعوف ونهوا عن النکر و للّه عاقبة الامور. 8
سوره حجّ، بنا به قولى مکّى و به قولى دیگر مدنى است، آیات یاد شده و آیاتى از قبیل «و الذّین هاجروا فى سبیل اللّه ثمّ قتلوا» 9 که مردم را به جرت ترغیب مى‏نماید، حکایتى از آن دارند که این سوره مقارن و دمادم هجرت و یا در راه هجرت، نازل گردیده است و شاید آخرین سوره مکى باشد و یا اولین سوره مدنى، هرچند معمولا اولین سوره مدنى را سوره بقره مى‏دانند.در این سوره از مشخصّات سوره مکى، خطاب‏«یا أیّها الناس»در اول آن، و از مشخصات سور مدنى خطاب «یا أیّها الّذین آمنوا»در آخر آن هر دو وجود دارد.
به‏هرحال، آیات یاد شده اگر اولین آیات جهاد باشد کاملا با آغاز حکم جهاد مناسبت دارد و حاکى از آن است که جهاد، پیش از آن جایز نبوده است همان طور که در سوره‏هاى مکّى مکّرر خداوند مؤمنان را امر به صبر مى‏کند مانند آیه‏«وصبر حتّى یحکم اللّه و هو خیر الحاکمین». 10
مفسّران، به این‏گونه آیات که مى‏رسند مى‏گویند این آیه با آیات جهاد نسخ شده است و به همین دلیل، تمام آیات جهاد در سوره‏هاى مدنى است و علماى علوم قرآنى، حکم جهاد را در یک سوره و آیه، نشانه مدنى بودن آن سوره و یا آن آیه دانسته‏اند.
بارى، این سه آیه در سوره حجّ، دلیل است بر کیفیّت تشریع جهاد در اسلام، و بر أهداف و نتائج آن، و این‏که جهاد، مقرّر گردیده تا مؤمنان، که سالها مورد شکنجه و ظلم قرار گرفته و به ناحق از خانه و دیار خود آواره شده بودند، بتوانند از خود دفاع و براى خود احقاق حقّ کنند.بعلاوه از نام خدا و معابد الهى در ادیان آسمانى اعم از دین یهود و نصارى و اسلام، دفاع کنند، وگرنه صوامع: (معابد نصارى)بیع:(جمع بیعة، معابد یهود)و مساجد:(معابد اسلام)همه خرابو منهدم مى‏گردد.
خصوصیت دیگر این حکم، آن است که اگر کسانى که به آنان اذن جهاد داده شده در زمین، قدرت بهم رسانند نماز را پا مى‏دارند و زکات مى‏دهند و به نیکى امر، و از بدى نهى مى‏کنند و ایم همه، خلاصه و فشرده دین الهى است، و به عبارت دیگر حکومت مؤمنان، حکومت صالحان است و جز صلاح و اصلاح و اعتلاى نام خدا و نشر نیکى در جهان، چیزى بر آن بار نمى‏شود.
(*)در حال حاضر صومعه به ویرانه‏هاى صحرائى مسیحیان و بیحه به کلیسا اطلاق مى‏شود.آنچه در متن آمده از تفسیر مجمع البیان طبرسى اخذ شده است.
پیداست که تا قدرت نباشد، فساد و کفر از صحنه گیتى بر نخواهد افتاد، و مستضعفان، از چنگال مستکبران رهائى نخواهند یافت.
بارى، پس از آیات سوره حجّ در سوره‏هاى دیگر مانند بقره، نساء، صفّ، حجرات و جز آنها به اضافه سوره‏هاى یاد شده در مورد غزوات، پیاپى آیاتى در رابطه با جهاد و از جمله ترغیب و تحریص بر قتال با مشرکان و کافران آمده است و با رعایت ترتیب نزول آن سوه‏ها ملاحظه مى‏شود که تدریجا لحن قرآن در مورد جهاد شدیدتر وجدّى‏تر مى‏گردد.
مثلا در سوره نساء، که در حدود سال پنجم و ششم نارل گردیده است ترغیب به جهاد، زیاد دیده مى‏شود از جمله آیه 75، جهاد در را نجات مستضعفان را توصیه مى‏نماید:و ما لکم لا تقاتلون فى سبیل اللّه و المستضعفین من الرّجال و النّساء و الولدان الّذین یقولون ربّنا أخرجنا من هذه القریة الظّالم اهلها واجعل لنا من لدنک ولیّا واجعل لنا من لدنک نصیرا.
و در برخى از آیات دیگر، به جز آیات سوره حج نیز، به بعد دفاعى و مقابله به مثل جهاد، اشاره و یا تصریح شده است:«و قالوا فى سبیل اللّه الّذین یقاتلونکم» 11 «و أخرجوهم من حیث أخرجوکم» 12 «قاتلوا المشرکین کافّة کما یقاتلونکم کافّة» 13 .
در همین سوره نساء راجع به مجاهدان و قاعدان، خداوند با لحن ملایمى، مجاهدان را بر قاعدان ترجیح داده در عین حال هر دو را مشمول وعده خدا دانسته است:
«لا یستوى القاعدون من المؤمنین غیر أولى الضّرر و المجاهدون فى سبیل اللّه بأموالهم و انفسهم فضّل اللّه المجاهدین بأموالهم و أنفسهم على القاعدین درجة وکّل درجة وکّلا وعد اللّه الحسنى و فضّل اللّه المجاهدین على القاعدین أجرا عظیما درجات منه و مغفرة و رحمة و کان اللّه غفورا رحیما». 14

جهاد در سوره توبه

شدیدترین خطابات و قاطعترین فرمانهاى قتال، در سوره توبه دیده مى‏شود که بخش زیادى از آن7در مورد غزوه تبوک نازل گردیده است.غزوه تبوک، چنانکه گفته شد آخرین غزوه‏اى بود که رسول اکرم شخصا در آن شرکت فرمودند، هرچند کار به جنگ و قتال نکشید..در این غزوه مانند
غزوه«مؤته»که پیش از آن اتفاق افتاد، و سرداران معروف اسلام جعفر بن ابى طالب، زید بن حارثه و عبد الله بن رواحه، در آن به شهادت رسیدند، طرف مخاصمه مسلمانان، امپراطور روم یکى از دو ابر قدرت منطقه بود، تبوک، در مرز شام و حجاز قرار دارد و در آن هنگام، شامات، بخش از متصرّفات روم بود.مسلمانان، شامات، مصر و شمال آفریقا را از تصرف امپراطور روم آزاد ساختند، همان طور که بحرین، یمن و عراق را پیش از فتح ایران، از چنگال امپراطور ایران، ابر قدرت دیگر منطقه درآوردند.
غزوه تبوک، در سال نهم هجرت در ماه رجب اتفاق افتاد، و پس از آن، در همین سال، اوّلین حج رسمى مسلمانان زیر نظر امیر حج منصوص از طرف پیغمبر، و با کاروانى عظیم، انجام گرفت، و آیات بخش اول سوره توبه مبنى بر برائت از مشرکان، توسّط على علیه السلام در مراسم حجّ، براى کفّار قراءت گردید و عهد و پیمانهاى غیر موقّت آنان لغو، و دخول مشرکان از آن پس به مکه اکیدا ممنوع گردید.
از خصوصیات دیگر این سوره آن است که آیات چند از آن، مردم را به قتال همه کافران و مشرکان و بسیج همگانى فرمان مى‏دهد.و از تخلفّ و عذر آوردن و اذن خواستن شدیدا منع نموده است:
«فإذا انسلخ الأشهر الحرم فاقتلوا المشرکین حیث وجد تموهم و خذوهم واحصروهم واقعدوا لهم کلّ مرصد...» 15
«قاتلوا الّذین لایؤمنون با للّه و لا بالیوم الآخر...» 16
«قاتلوا المشرکین کافّة کما یقاتلونکم کافّة.....» 17
«یا أیّها الّذین آمنوا قاتلوا الّذین یلونکم من الکفّار ولیجدوا فیکم غلظة....» 18

آیات نفر در سوره توبه

آیاتخاص نفر و بسیج و کوچ کردن دسته جمعى در سوره توبه از این قرار است:
1-«و ما کان المؤمنون لینفروا کافّة فلولا نفر من کلّ فرقة منهم طائفة لیفقّهوا فى الدّین ولینذروا قومهم إذا رجعوا إلیهم لعلّهم یحذرون» 19
مفسّران، در معنى این آیه اختلاف دارند که آیا مراد از آن، کوچ کردن مسلمانان با پیغمبر به سوى میدان جنگ است یا کوچ کردن از محلّ خود به مدینه تا از پیغمبر علم دین بیاموزند خلاصه نظرها و اقوال مفسران چنین است:
1-زمخشرى مى‏گوید 20 پس از غزوه تبوک با آن همه تأید بر جهاد و توبیخ نسبت به متخلّفان، هر غزوه‏اى که پیغمبر عده‏اى را گسیل مى‏داشت همه مؤمنان مایل بودند در آن غزه شرکت کنند، در این آیه مى‏گوید همه نرود فقط عده‏اى برون و دیگران نز پیغمبر بمانند و در دین تفقّه کننند که آن جهاد اکبر است تا هنگامى که آن عده اول برگشتند به آنان تعلیم و انذار دهند.عبده 21 ، نیز همین وجه را برگزیده مى‏گوید:شرکت در این قبیل غزوات، واجب کفائى است نه عینى مگر این‏که پیغمبر شخصا در جنگ شرکت نماید و بسیج عمومى بدهد.
سید رشید رضا، در ذیل این آیه مى‏گوید:معلوم مى‏شود تعلیم و تعلّم علم دین، در عرض جهاد است و هنگام مزاحمت این دو باهم، تعلیم و تعلّم دین، مقدّم بر جهاد است.سپس حکایت مى‏کند که در دوران طلبگى در طرابلس شام، درس مى‏خواندم، حاکم آنجا مصطفى پاشا از من پرسید چرا دولت، طلاّب علوم دینى را به جنگ و سربازى نمى‏فرستد و درباره آنان استثناء قائل مى‏شود، من با البداهه گفتم این امر در قرآن اصل دارد، و این آیه را قراءت کردم که باعث شگفتى وى شد و این جواب را بیش از حدّ من که یک طلبه مبتدى بودم دانست و براى من دعا کرد.این وجه یکى از سه وجهى است که طبرسى 22 ذکر کرده است.
2-لازم نیست همه مردم از محل خود براى کسب فقه در دین به مدینه نزد پیغمبر بیایند بلکه تنها کافى است که عده‏اى براى این منظور بیایند و پس از تعلّم دین، به وطن خود برگردند و دیگران را انذار نمایند این وجه دوم طبرسى است. 23
3-همه لازم نیست در جنگ شرکت کنند بلکه تنها عده‏اى بروند تا فنون جنگى را بیاموزند و نصرت الهى را به رأى العین به بینند و شپش برگردند و براى دیگران نقل کنند 23 این وجه سوم طبرسى است.
4-علامه طباطبائى 24 مى‏گوید مراد آن است که مردم قبائل خارج مدینه لازم نیست هنگام بسیج، همه بروند به جنگ بلکه باید عده‏اى بیایند به مدینه براى کسب علم تا پس از اینکه دسته اول برگشتند به آنان علم بیاموزند.علاّمه، ااحتمالات دیگر را تضعیف مى‏نماید.به نظر ما در هر حال، مراد از(نفر)حرکت به سوى میدان جنگ است زیرا در این سوره و در جاهاى دیگر قرآن، اینن کلمه به همین معنى بکار رفته است.
2 و 3-«ما لکم إذا قبل لکم انفروا فى سبیل الّله أثا قلتم إلى الأرض أرضیتم باحیوة الدّنیا من الآخر فما متاع الحوة الدّنیا فى الآخرة إلاّ قلیل إلاّ تنفروا یعذّبکم عذابا ألیما و یستبدل قوما غیرکم و لا تصرّوه شیئا و اللّه على کل شى‏ء قدیر...» 25 این آیات سرپیچى از جهاد را نتیجه علاقه به دنیا دانسته است که در برابر زندگى آخرت، چیز اندکى است.و این‏که این امر موجب عذاب الهى است و اگر شما نروید خداوند کسان دیگر را براى جهاد برمى‏انگیزد و تخلّف از جنگ، باعث خسارتى به ساحت قدس ربوبى نمى‏شود.
4-«انفرو خفافا وثقالا وجاهدوا بأموالکم و أنفسکم فى سبیل اللّه....» 26
مسأله بسیج، به جز در این آیات از سوره توبه در سوره نساء هم آمده است:«یا أیّها الّذین آمنوا خذوا حذرکم فانفروا ثبات أو انفروا جمیعا...» 27 در این آیه حرکت فوج فوج و دسته دسته به سوى میدان جنگ و یا حرکت همه لشکر باهم، هر دو موردنظر بوده است، درحالى‏که در آیه پیش از آن، سبکباران و سنگین باران یعنى آنان که گرفتارى دارند و آنان که ندارند هر دو به شرکت در جنگ امر شده‏اند.

آیات اذن و تخلّف در سوره توبه

اما آیات مربوط به تخلّف از جنگ و عذر آوردن و اذن خواستن جهت عدم شرکت، در سوره توبه فراوان است از جمله:و ما کان لأهل المدینة و من حولهم من الأعراب أن یتخلّفو عن رسول اللّه و لا یرغبوا بأنفسم عن نفسه 28
لو کان عرضا قاصدا و سفرا قریبا لاتّبعوک و لکن بعدت علیهم الشّقّة و یحلفون باللّه لو استطعنا لخرجنا معکم یهلکون أنفسهم و اللّه یعلم إنّهم لکاذبون. 29
فرح المخلّفون بمقعدهم خلاف رسول اللّه و کرهوا أن یجاهدوا بأموالهم و أنفسهم فى سبیل اللّه و قالوا لا تنفروا فى الحرّ قل نار جهنّم أشدّ حرّا لو کانوا یفقهون. 30
رضوا بأن یکونوا مع الخوالف و طبع على قلوبهم فهم لا یفقهون. 31
آیات مربوط به عذرآورندگان و کسانى که از پیغمبر اذن مى‏خواستند تا در جهاد شرکت نکنند با لحنى بسیار شدید تا جائى که آنان را به نفاق متّهم مى‏کنند زیاد است:
«و جاء المعذّرون من الأعراب لیؤذن لهم و قعد الّذین کذّبوا اللّه و رسوله سیصیب الّذین کفروا منهم عذاب ألیم.» 32
«إنّما السّیل على الّذین یستئذنونک و هم أغنیاء رضوا بأن یکونوا مع الخوالف...» 33
«یعتذرون إلیکم إذا رجعتم إلیهم قل لا تعتذروا لن نؤمن لکم قد نبّأنا اللّه من أخبارکم.....» 34
«فإن رجعک اللّه إلى طائفة منهم فاستئذ نوک للخروج فقل لن تخرجوا معى أبدا و لن تقاتلوا معى عدوّا إنّکم رضیتم باقعود أوّل مرّة فاقعدوا مع الخالفین» 35 در این آیه، قرآن، متخلّفان از جنگ را که آمده‏اند اذن خروج مى‏گیرند اجازه شرکت در جنگ را نمى‏دهد زیرا با تخلّف از جنگ در نوبت قبل، عدم لیاقت خود را ثابت کرده‏اند و دیگر هرگز به آنان اذن جهاد داده نمى‏شود.
قرآن، در یک آیه بطور ملایم و عطوفت‏آمیز، رسول خدا را مورد عتاب قرار مى‏دهد که چرا به عده‏اى اذن داده است.طبیرسى مى‏گوید:«و هذا من لطیف المعاتبه بدأه لاعفو قبل العتاب»یعنى این، یک نوع عتاب لطیفى است که از عتاب، پیغمبر را به عفو ابتدا کرده است * آن آیه این است:
«عفا اللّه عنّک لم أذنت لهم حتّى یتبیّن لک الّذین صدقوا و تعلم الکاذبین 36 ».و در آیه بعد از این، صریحا مى‏گوید آنان ایمان ندارند«إنّما یستئذنک الّذین باللّه و ایوم الآخر أن یجاهدوا بأموالهم و أنفسهم....» 37
و سرانجام، مشت آنان را باز مى‏کند که آنان از اول، قصد شرکت در جنگ و خروج به سمت دشمن را نداشتند وگرنه آماده مى‏شدند:
«و لو أردادوا الخروج اأعدّوا له عدّة.....» 38

چهره منافقان در سوره توبه

از خصوصیات دیگر سوره توبه، آیات پیاپى آن است با لحنى خشن و تند درباره منافقان و مسلمانان دورو، کسانى که به ظاهر مسلمان و در باطن کافرند.مسأله نفاق و منافق نیز مانند جهاد و بسیارى از مسائل دیگر، در قرآن، تحول خاصى دارد.علماى علوم قرآنى وجود آیات نفاق و وصف منافق را در یک سوره نشانه مدنى بودن آن سوره دانسته‏اند به این علت، که در مکّه قدرت، از آن کفّار بود و کسى از مسلمانان نمى‏ترسید تا ناچار شود به نفاق متوسل گردد و دو چهره به خود بگیرد پس، زمینه نفاق در مکه وجود نداشت.بعکس مدینه که قدرت در دست مسلمین بود و رسول اکرم در رأس حکومت قرار داشت، در چنین شرایطى، آنان که باطنا ایمان نیاورده‏اند براى حفظ منافع خود و بهره بردن از مزایاى خاصّ مسلمانان، چهره مسلمانى به خود گرفته حتى بیش از مسلمانان واقعى به اسلام تظاهر مى‏نمایند هرچند برخى در این امر که در مکه بین مسلمانان منافق وجود نداشت تردید دارند.
موضوع نفاق، مانند جهاد در قرآن سیر صعودى دارد، لحن آیاتى مه در آغاز هجرت راجع به منافقین آمده با آیات آخرین تفاوت دارد، هرچه زمان جلو مى‏رفته بیان قرآن خشن‏تر مى‏گردیده تا جائى که سوره‏اى بنام سوره منافقین نازل شده است.مسأله نفاق، نیز مانند جهاد، در سوره توبه به اوج خود مى‏رسد و شدیدترین اندرزها در مورد منافقین در این سوره آمده است، حتى منافقان‏زا در ردیف کفّار مى‏آورد:یا أیّها النّبىّ جاهد الکفّار و المنافقین واغلظ علیهم و مأواهم جهنّم و بئس المصیر. 39
نکته‏اى که به بحث ما مربوط مى‏شود آن است که در سوره توبه این دو مسأله یعنى جهاد و نفاق، به هم ربط داده شده است، متخلفان از جنگ و جهاد و آنان که عذر مى‏آورند و یا از پیغمبر اذن مى‏گیرند و رخصت مى‏طلبند تا با خاطر جمع در جبهه شرکت نکنند، و در عین حال به نفاق هم متهم نگردند، قرآن این افراد را منافق مى‏داند و مى‏گوید آنان به خدا و روز جزا ایمان ندارند.ایات نفاق و جهاد در سراسر سوره توبه همراه هم زنجیره واحدى را تشکیل مى‏دهند.
هیچ یک از احکام اسلام، بدین‏گونه منافقان را رسوا و مشت آنان را باز نکرده است، از نظر قرآن، جهاد رمز ایمان و تخلّف از آن، نشانه نفاق است چنان‏که مى‏بینیم وصف مؤمنان به مجاهدان اختصاص مى‏یابد.
«إنّما المومنون الّذین آمنوا باللّه ثمّ لم یرتابوا و جاهدوا بأموالهم و أنفسهم فى سبیل اللّه اؤلئک هم الصّادقون» 40
بارى، معلوم شد که آفاز سوره توبه داستان برائت از مشرکین و ما بقى آن، بیشتر کربوط به غزوه تبوک و نقش منافقان در آن است.همچنین با سیر مرحله به مرحله جهاد در قرآن، باید گفت صرف نظر از آیات سوره حجّ و سوره بقره، اوّلین سوره در این باب سوره انفال است در رابطه با غزوه بدر- نخستین غزوه رسول اکرم-و آخرین سوره، سوره توبه است راجع به آخرین غزوه آن حضرت یعنى غزوه تبوک.
و این عجائب قرآن است و شاید از لطائف آن‏که این دو سوره در کنار هم قرار گرفته و به احتمالى و قولى هر دو یک سوره محسوب مى‏شوند زیرا سوره توبه با بسم اللّه آغاز نشده و بسم اللّه میان آن دو فاصله نگردیده است.

جهاد مالى و جهاد بدنى باهم

با سیرى در آیات جهاد، مسلّم است که قرآن، به جهاد مالى و جهاد بدنى هر دو نظر داشته است، آیات بسیارى بر جهاد به نفس و قتال در میدان جنگ تأکید دارند و آیاتى دیگر بر صرف مال و انفاق و حتى کمک به کسانى که وسیله حضور در جبهه ندارند و تجهیزاتشان جهت حضور، در این خصوص آیه ذیل را مى‏توان یاد کرد که حاکى از آن است که برخى از مؤمنین هنگام غزوه تبوک نزد پیغمبر آمدند و با چشمهاى گریان و دلهاى سوزان از آن حضرت کمک مى‏خواستند تا آنان را تجهیز نماید و رسول خدا مى‏گفت وسیله حمل شما را ندارم.
«.....و لا على الّذین إذا ما أتوک لتحملهم قلت لا أجد ما أحملکم علیه تولّوا و أعینهم تفیض من
الدّمع حزنا ألاّ ما ینفقون» 41
قرآن، عذر این گروه را پذیرفته درحالى‏که در آیه بعد با لحنى تند مى‏گوید از آنان که ثروت درارند و تخلّف مى‏ورزند هیچ عذرى پذیرفته نیست بلکه متخلف شمرده مى‏شوند.
ما در این‏جا از بحث مستوفى درباره همه آیات جهاد به مال و جان مى‏گذریم که کتابى را گنجد و نه مقالى را و تنها به آن دسته از آیات قرآن‏که این دو را باهم ذکر کرده‏اند بسنده مى‏کنیم.
روى هم رفته در 11 آیه طى(6)سوره جهاد مالى و جانى توأم باهم آمده است و اینک متن آن آیات با رعایت تقریبى ترتیب نزول:
1-إنّالّذین آمنوا و هاجروا و جاهدوا بأموالهم و أنفسهم فى سبیل اللّه والّذین آووا و نصروا اؤلئک بعضهم أولیاء بعض...» 42
2-«لأیستوى القاعدون من المؤمنین غیر اؤلى الضّرر و المجاهدون فى سبیل اللّه بأموالهم و أنفسهم فضّل اللّه المجاهدین بأموالهم و أنفسهم على الفاعدین درجة وکّلا وعد اللّه الحسنى و فضّل اللّه المجاهدین على القاعدین أجرا عظیما، درجات منه و مغفرة و رحمة و کان اللّه غفورا رحیما...» 43
3-«إنّما المؤمنون الّذین آمنوا باللّه و رسوله ثمّ یرنابوا و جاهدوا بأموالهم و أنفسهم فى سبیل اللّه اؤلئک هم الصّادقون» 44
4-«یا أیّها الّذین آمنوا هل أدلکم تجارة تنجیکم من عذاب ألیم، تؤمنون باللّه و رسوله و تجاهدون فى سبیل اللّه بأموالکم و أنفسکم ذلکم خیر لکم إن کنتم تعلمون» 45 .
5-«و مالکم ألاّ تنفقوا فى سبیل اللّه وللّه میراث و الأرض، لا یستوى منکم من أنفق من قبل الفتح و قاتل اؤلئک أعظم درجة من الذّین أنفقوا من بعد و قاتلوا وکّلا رعد اللّه الحسنى و اللّه بما تعملون خبیر» 46
6-«الّذین آمنوا و هاجروا و جاهدوا فى سبیل اللّه بأموالهم و أنفسهم أعظم درجة عند اللّه و اؤلئک هم الفائزون یبشّرهم ربّهم برحمة منه و رضوان و جنّات لهم فیها نعیم مقیم خالدین فیها أبدا إنّ اللّه عنده أجر عظیم» 47
7-«انفروا خفافا و ثقالا و جادوا بأموالکم و أنفسکم فى سبیل اللّه ذلکم خیر لکم إن کنتم تعلمون» 48
8-«لا یستئذنک الّذین یؤمنون باللّه و الیوم الآخر أن یجاهدوا بأموالهم و أنفسهم واللّه علیکم بالمتّقین....» 49
9-«فرح المخلّفون بمقعدهم خلاف رسول اللّه و کرهوا أن یجاهدوا بأموالهم و أنفسهم فى سبیل اللّه و قالوا لا تنفروا فى الحرّ قل نار جهنّم أشدّ حرّا لو کانوا یفقهون» 50
10-«لکن الرّسول و الّذین آمنوا معه جاهدوا بأموالهم و أنفسهم و اؤلئک لهم الخیرات و اؤلئک هم المفلحون أعدّ اللّه لهم جنّات تجرى من تحتها الأنهار خادین فیها ذلک الفوز العظیم» 51
11-إنّ اللّه اشترى من المؤمنین أنفسهم و أموالهم بأنّ لهم الجنّة یقاتلون فى سبیل اللّه فیقتلون و یقتلون وعدا علیه حقّا فى التّوراة و الإنجیل و القرآن و من أو فى بعهد من اللّه فاستبشروا ببیعکم الّذین بایعتم به و ذلک هو الفوز العظیم...» 52

نکات قابل ملاحظه در آیات جهاد به مال و جان

با توجه به آیات یاد شده که جهاد به مال و جان را باهم ذکر کرده‏اند به نکته‏هائى پى مى‏بریم:
نکته اول-هم/ه این آیات در(6)سوره مدنى آمده‏اند، مانند کلیه آیات جهاد و قتال که عموما مدنى هستند زیرا در مکه مسلمانان، قدرت و توان جنگ مسلحانه را نداشتند، بلکه اصولا حکومتى تشکیل نداده بودند.هجرت، در تاریخ اسلام، سرفصل فرهنگى و سیاسى اسلام است.با هجرت، پیامبر و مسلمانان در مدینه حکومت تشکیل دادند.پیداست که حکومت، پشتوانه کلیه فعالیتها و حرکتهاى سیاسى از جمله جنگ و جهاد است.همان طور که پس از هجرت، بیشتر قوانین و احکام، تشریع گردید.علماى علوم قرآنى وجود احکام اجتماعى و سیاسى را نشانه مدنى بودن سوره مى‏دانند، به این علت که اجراى قوانین، نیاز به تضمین آن از طرف یک قدرت مرکزى دارد، و حکومت اسلامى پشتوانه محکمى براى اجراى قوانین است.
نکته دوم-با ملاحظه تاریخ و ترتیب نزول این شش سوره(هرچند تا حدى مورد اختلاف است)بنا به روایت معروف ابن عباس 53 در مورد ترتیب نزول سوره‏هاى مکّى و مدنى، نخستین بار جهاد به مال و جان باهم، در سوره انفال در سال دوم هجرت آمده است.این سوره همان طور که پیش از این گفته شد پس از غزوه(بدر)نازل گردیده و بیشتر مطالب و آیات آن، به همین غزوه ارتباط دارد.جنگ بدر، پس از گذشت(18)ماه از هجرت اتفاق افتاد.
این مطالب، پس از سوره انفال، در سوره نساء-که حدودا در سال پنجم یا ششم نازل شده- سپس به ترتیب در سوره‏هاى حجرات، صفّ و حدید دیده مى‏شود.هرچند سوه حدید، در روایت ابن عباس پیش از دو سوره دیگر ذکر شده است، اما در آیه یاد شده جمله‏(من أنفق قبل الفتح و قاتل....)دلیل است که این سوره و یا لا اقل این آیه، پس از فتح مکه نازل گردیده است زیرا ظاهرا مراد از(فتح)، فتح مکه است که در سال(8)هجرت رخ داده هرچند علامه طباطبائى احتمال داده است 54 که مراد از(فتح)در اینجا فتح حدیبیّه باشد که در سال ششم واقع شده است، نه فتح مکه.و سرانجام، آیات جهاد به مال و جان، در سوره توبه در رابطه با غزوه تبوک که اوج درگیرى و مقابله اسلام با کفر بود در سال نهم هجرت، همراه با آیات و فرمانهاى شدید درباره جهاد آمده است.
نکته سوم-راجع به سبب برترى جهاد پیش از فتح مکه بر جهاد بعد از آن، در مجمع البیان 55 چنین آمده است:«پیش از فتح مکه نیاز به جهاد بیشتر بوده است.»به نظر ما علت آن است که پیش از فتح مکه امید مردم به پیروزى و پیشرفت قطعى اسلام و دست یافتن به غنائم جنگى ضعیفتر بوه است و لهذا مجاهدان اسلام، از خلوص نیت و قصد قربت بیشترى برخوردار بودند.در حالى که پس از فتح مکه تقریبا سراسر شبه جزیره عربستان به اسلام گروید و یا تسلیم حکومت اسلامى شد.اعراب، فتح مکه را نشانه موفقیت نهائى و بلکه حقانیت اسلام مى‏دانستند و به همین جهت در سال نهم-یعنى یک سال پس از فتح مکه-نمایندگان قبائل عرب، سرازیر مدینه شدند و اسلام قبائل خود را اعلام کردند و لهذا سال نهم را(سنة الوفود)نامیدند، در سوره.العصر جمله‏«و رأیت النّاس یدخلون فى دین اللّ أفواجا»اشاره به همین امر است.با فتح مکه، امید اعراب به شکست اسلام، مبدل به یأس گردید.بنابراین، جهاد در این هنگام، از عظمت و صلابت معنوى و اخلاص نیت کمترى برخوردار بود.همان طور که هجرت، پس از فتح مکه در نظر اسلام ارزش کمترى داشت و اصولا مهاجران، اصطلاحا به کسانى اطلاق مى‏گردید که پیش از فتح مکه مسلمان شده و هجرت کرده بودند، همانگونه که(سابقون أوّلون)از مهاجر و انصار بر دیگران برترى داشتند.
در سوره توبه مى‏فرماید:«لقد تاب اللّه على النّبىّ و المهاجرین و الأنصار الّذین اتّبعوه فى ساعة العسرة.....» 56 ، «و السّابقون الأوّلون من المهاجرین و الأنصار و الّذین اتّبعوهم بإحسان رضى اللّه عنهم....» 57
علاوه بر این، سخن طبرسى که گفت:«جهاد پیش از فتح مکه بیشتر مورد نیاز بوده است» جاى تردید است.زیرا با وسعت و گسترش سرزمین اسلام، و تجلّى و عرض اندام دولت اسلام به صورت یک قدرت سوم، در بین دو امپراطورى ایران و روم، اسلام، با دشمنان نیرومندتر و با ابر قدرتهاى آن روزگار یعنى همین دو کشور ایران و روم، که شاید پیش از آن تاریخ حکومت اسلامى را یک قدرت محلّى مى‏دانستند و چندان اهمیتى به آن نمى‏دادند، روبرو گردید و به همین جهت همان طور که گفته شد، در سوره توبه که آخرین سوره از این نوع از سوره‏هاى جهادیه است، تندترین فرمانهاى بسیج به جنگ، و نیز بزرگترین پاداشهاى جهاد و شهادت، در راه خدا، آمده است.و مسلمانان در غزوه تبوک و حتى پیش از آن در جنگ مؤته در حقیقت، با دولت روم طرف جنگ بودند نه با یک قبیله عرب و یا یک دولت عربى.
مطلب دیگرى که در مورد این آیه‏«من أنفق قبل الفتح و قاتل....»باید گفته شود آن است هرچند احتمال مى‏رود مراد از انفاق در این‏جا انفاق مطلق در غیر جهاد باشد که قهرا آیه را از زمره آیات جهاد به مال و جان خارج مى‏نماید اما بگفته علاّمه طباطبائى 58 سیاق آیات، دلالت دارد که مراد همان جهاد الى فى سبیل الله است که همراه جهاد بدنى«و قاتل»ذکر شده است.
کته چهارم-در هریک از پنج سوره غیر از سوره توبه یک بار جهاد به مال و جان توأما آمده در حالى که در سوره توبه این مطلب شش بار تکرار گردیده است.این تکرار خود نمودارى از اوج گرفتن و شدت یافتن امر جهاد در این سوره است.بلى در سوره نساء هم در یک آیه دوبار آمده است.
نکته پنجم-این آیات، آثار و نتایج و اجر و مزد جهاد به مال و جان را براى ما چنین شرح مى‏دهند:
الف:این نوع جهاد براى شما خیر است‏«ذلکم خیر لکم إن کنتم تعلمون(صفّ و توبه).
ب این کار تجارتى است که شما را از عذاب الیم نجات مى‏دهد«تجارة تنجیکم من عذاب ألیم(صف)
ج:این کار داراى أجر عظیم است‏«إنّ اللّه عنده أجر عظیم»(توبه)أجرا عظیما(نساء)
د:چنین مجاهدانى داراى درجه بزرگترى هستند«اولئک اعظم درجة عند اللّه»(نساء و حدید)
ه:آنانئفائز و رستگارند«اولئک هم الفائزون»توبه‏«و لک هو الفوز العظیم»(توبه) «و اؤلئک هم المفلحون»(توبه)
و:خداوند به آنان مژده رحمت و رضوان و حسنى و مغفرت مى‏دهد«یبشّرهم ربّهم برحمة منه و رضوان»(توبه)«و کلا وعد اللّه الحسنى»(نساء و حدید)«درجات منه و مغفرة»(نساء)
ز:به آنان جنّات و نعیم مخلّد داده مى‏شود«و جنّات لهم فیها نعیم مقیم خالدین فیها أبدا»(توبه) «بأنّ لهم الجنّة»(توبه)أعدّ اللّه لهم جنّات تجرى من تحتها الأنهار خالدین فیها»(توبه)
ح:خیرات از آن آنهاست‏«اؤلئک لهم الخیرات»(توبه)
ط:آنان تنها مؤمنان واقعى هستند«إنّما المؤمنون...»(حجرات)
ى:آنان فقط مؤمنان راستین هستند و راست مى‏گویند«اؤلئک هم الصّادقون»(حجرات)
ک:خداوند مجاهدان را بر قاعدان برترى داه است‏«فضّل اللّه المجاهدین على القاعدین» (نساء)(دومرتبه)
ل:مجاهدان به مال و جان پیش از فتح، درجه عظیم‏ترى دارند و با آنان که پس از فتح جهاد کرده‏اند برابر نیستند(حدید)
نکته ششم-همان طور که ملاحظه مى‏شود همه پاداشهاى یاد شده براى جهاد به مال و جان، مربوط به عالم آخرت است و نه دنیا، و این امر با واقعیت و طبیعت جهاد فى سبیل الله سازگار است، زیا مال و جان و به خصوص جان، که در راه خدا فدا مى‏شود به حق، جز أجر اخروى و پاداش معنوى و قرب به حقّ متعال را پاداش دیگر، در خور نیست، زیرا جان، بالاتر از آن است که‏ با پاداش دنیوى جبران شود.در بین این اجر و مزدها غیر از جنات نعیم و بهشت مخلّد نهرهاى جارى، که گرچه اجر أخروى است اما تا حدودى مادى است، پاداشهاى دیگر کلى و معنوى است:أجر عظیم، فوز عظیم، فلاح، رحمت و رضوان، درجة عند اللّه، الخیرات، نجات از عذاب الیم، همه نوع پاداش اعم از مادى و معنوى و حتى بالاترین پاداش مقرّبان‏«رضوان من اللّه أکبر» 59 «لقاء اللّه»را شامل است، و این همه، در برابر جانبازى و از خود گذشتگى و شهادت، که غالبا لازمه جهاد است، از فضل الهى بعید نمى‏باشد.
بحث در مورد شهادت و شهید، از نظر قرآن خود بحثى دلکش و بسیار جالب است و باید جداگانه مطرح گردد.بارى، در این آیات، از فتح بلاد و سیطره ر خلق خدا و کشورگشائى و دست یافتن بر غنائم، سخنى به میان نیامده است، هرچند قرآن، در آیات دیگر به خصوص آیاتى که در اوائل فتوحات و غزوات اسلام نازل شده براى جلب نظر تازه مسلمانها و یا مردم ضعیف الایمان، از فتح بلاد و غنائم سخن گفته است و اگر غنائم، که منافع شخصى را به ذهن متبادر مى‏سازد، بگذریم، اصل فتح مکّه و فتح بلاد، نشانه پیشرفت دعوت اسلام، و انتشار کلمه حق، و گسترش دین خدا است و این یک امر معنوى است نه مادى، و لهذا در قرآن(فتح)همراه(نصر)و اقبال مردم به دین، بکر رفته است:
«اذا جء نصر اللّه و الفتح ورأیت النّاس یدخلون فى دین اللّه أفواجا....» 60 «إنّا فتحنا لک فتحا مبینا...و ینصرک اللّه نصرا عزیزا» 61
در همین رابطه، در آیه انفال، از مزایاى جهاد به مال و جان، و همیارى مهاجرین و انصار مى‏گوید«اؤئک بعضهم أولیاء بعض.....»که حاکى از همبستگى و وحدت، آنان است، حال اگر این امر را هم یک نوع پاداش براى جهاد بدانیم، باز هم جنبه عمومیدارد و نه شخصى، و به پیشرفت و نصرت دین و قدرت سپاه اسلام، برمى‏گردد که اجرى ست معنوى و نه مادى و شخصى.
نکته هفتم-در همه این آیات، جهاد به مال و جان، مقیّد به قید(فى سبیل اللّه)است به جزء آیه(44)و(88)از سوره توبه‏«أن یجاهدوا بأموالهم و أنفسهم»«جاهدوا بأموالهم و أنفسهم»که این قید دو آیه روایه نیامده، و گویا به وضوح مطلب به لحاظ تکرار این قید در این سوره واگذار شده است، و در آیه سوره حدید تنها این قید در مورد انفاق آمده است:
«و مالکم ألاّتنفقوا فى سبیل اللّه»، و بعکس، در آیه(111)سوره توبه، قتال، به تنهائى با قید فى سبیل الله ذکر شد:«یقاتلون فى سبیل اللّه»که در هر حال، اصل جهاد، به مال و جان را سیاق آیات این سوره و سوره‏هاى دیگر، به راه خدا ارتباط مى‏دهد.
به‏طور کلى، در حدود(27)مورد در قرآن، قتال و جهاد، و بارها هجرت و انفاق، چه به تنهائى و چه توأم با قتال، همراه‏(فى سبیل اللّه)آمده است.و این اصرار قرآن بر این امر، براى آن است که هرچه بیشتر این سه عبادت مقدّس را از اندیشه و هدف سود جوئى و نفع مادى، و انگیزه شخصى، و از فکر طاغوتى کشور گشائى، و سیطره بر خلق خدا دور نماید، و آنها را خالص براى خدا و در چهارچوب اهداف خدائى قرار دهد، تا هجرت، در راه خدا، انفاق، درراه خدا، و قتال و جهاد در راه خدا باشد و لا غیر.
و این خود مى‏تواند جهاد اسلامى را از گشور گشائى و استعمار، که هدف همه فاتحان جهان و استعمارگران تاریخ بوده و مى‏باشد، جدا سازد، و این نکته‏اى است که دقیقا و مشخصا قرآن روى آن انگشت گذاشته است، و صریحا گفته است که مسلمان و مؤمن تنها در راه خدا جهاد مى‏کند در حالى که دیگران، در راه ستم و ظلم و به سود طاغوت:
«الّذین آمنوا یقاتلون فى سبیل اللّه و الّذین کفروا یقاتلون فى سبیل الطّاغوت فقاتلوا أولیاء الشّیطان إنّ کید الشّیطان کان ضعیفا» 62
أولیاء الهى و مجاهدان مؤمن، همواره در برابر اولیاء شیطان و سپاه طاغوت قرار دارند.در تاریخ ادیان همواره دوستان خدا در قبال دوستان شیطان، و صالحان، در برابر مفسدان، و مستضعفان، در برابر مستکبران و طاغوتیان قرار گرفته‏اند، و این کاجرا از آدم تا خاتم و تا قیامت استمرار دارد، و همه اولاد آدم و سراسر عالم، در نشیب و فراز همین مبارزه درگیر بوه و هستند، و این آب شیرین و شور در جهان، تا بوده جریان داشته، و تا جهان باقى است جارى خواد بود.
رگ رگ است این آب شیرین و آب شور
بر خلایق مى‏رود تا نفخ صور
و این همان نبرد و تقابل حقّ است با باطل، و شیطان است با رحمن و اهریمن است با یزدان.
در قرآن، سخن از«صدّ عن سبیل اللّه»که توسط کافران و مشرکان انجام مى‏گیرد زیاد رفته است و به همان نسبت از جهاد فى سبیل الله و گشودن راه خدا.همواره طرفداران انبیاء و به خصوص مسلمانان راستین در جهاد دینى خود مى‏خواسته‏اند راه خدا را به روى خلق خدا بگشایند و حق طلب بودند و آنان که در طرف مقابل ایشان قرار داشته‏اند طالب باطل بوده‏اند و اصرار و پافشارى داشتند که این راه خدا و حق را بروى مردم به بندند:
«الّذین کفروا و صدّوا عن سبیل اللّه أضلّ أعمالهم، و الّذین آمنوا و عملوا الصّالحات و آمنوا بما نزّل على محمّد و هو الحقّ من ربّهم کفّر عنهم سیّئاتهم و أصلح بالهم، ذلک بأنّ الّذین کفروا اتّبعوا الباطل و أنّ الّذین آمنوا اتّبعوا الحقّ من ربّهم کذالک یضرب اللّه للنّاس أمثالهم» 63
حال، اگر فتوحات مسلمانان را رد دوران شکوفائى آن، با کشور گشائى فاتحان معروف جهن مقایسه کنیم مى‏بینیم که بالاترین مزایا و چشمگیرترین بهره‏اى که از فتوحات اسلامى عاید شده همان نشر دین خدا است.هر جا مسلمانان قدم گذاشتند چه در آسیا و یا در اروپا و آفریقا نام خدا را بلند کردند و دین او را رواج دادند، و مردم، گاهى از مسلمانان استقبال مى‏کردند و گاهى با اندک مقاومت، با تمام وجود، این دین رهاى بخش را مى‏پذیرفتند و خود پرچم اسلام را به دوش گرفته، آن را در اقطار دور، و کشورهاى دیگر به اعتلا درمى‏آوردند.
و این، در حالى است که هیچ یک از فاتحان جهان حتّى اسکندر مقدونى با آن همه مایه‏هاى تمدن و فرهنگ پیشرفته یونان که همراه داشت، نتوانست فرهنگ و دین خود را در سرزمینهاى تسخیر شده رواج دهد، تنها آثارى جابه‏جا از علوم یونانى در کشورهاى تحت فرمان وى و جانشینانش به چشم مى‏خورد.و این خود بحثى دقیق است که به خاطر اقناع خوانندگان این مقاله و به‏طور کلى براى حق طلبان عالم، باید دنبال شود تا معلوم گردد«تفاوت ره از کجا است تا به کجا» این مطلب را تا حدى منصفانه، در سخنان گوستاولوبون فرانسوى در کتاب«تمدن اسلام و عرب» مى‏توان دید.
در خلال تاریخ فتوحات اسلامى، حتى در زمانى که بنى امیّه زمام خلافت اسلامى را در دست داشتند، شواهد بسیارى را مى‏توان جست، که بعضى از فرماندهان، و سپاهیان اسلام، چگونه با پارسائى و تقوى و عشق به حق، و تنها براى رواج اسلام و قرآن، تن به جنگ داده وخود را در معرض خطرهاى بزرگ قرار مى‏دادند، و از همین راه معجزه مى‏آفریدند و با جمعیت کم بر سپاهى انبوه پیروز مى‏شدند.فتح اندلس یکى از نمونه‏هاى بارز آن است که در پایان قرن اول هجرى به کیفیت حیرت‏انگیزى صورت گرفت.
بلى، به این حقیقت باید اعتراف کنیم که فتوحات اسلام، از عصر بنى عباس به بعد به استثناى برخى از فتوحات ترکان عثمانى در اروپا و جز آن، از این روح اخلاص و تقوى برخوردار نبوده یا این روحیه در آنان ضعیف بوده است، و به همان نسبت، اثر تبلیغى فتوحات آنان، ناچیزتر، و گرایش مردم سرزمینهاى مفتوحه به اسلام، کم رنگتر بوده است.نمونه کامل این نوع از فتوحات اسلامى را مى‏توان در فتح هن، توسط سلطان محمود غزنوى در قرن چهارم، و یا توسط مغولان مسلمان در قرن هفتم و هشتم دانست که ثمره، و نتیجه آن همه فتوحات، اسلام آوردن اقلیت مردم آن سامان، در برابر اکثریت، بت‏پرست بوده است، و با این‏که مسلمانان، چند قرن در هند حکومت کرده‏اند باز هم حتى با محاسبه مسلمانان پاکستان و بنگلادش اکثریت مردم هند، بت پرست باقى مانده‏اند.
پادشاهان مغولى هند، بجاى کوشش در راه تبلیغ اسلام، با گرفتن پول و رشوه از بت پرستان، براى خود قصور و قبور مجلّل و با شکوه بنا مى‏کرده‏اند، و اینک، مسلمانان هند در معرض نابودى هستند.و اکثریت هندى که در هندوستان قدرت را به دست گرفته، انتقام آن پادشاهان عیّاش را از این اقلیت مسلمان مى‏گیرند.ولى آن قصرهاى مجلل و آن فبرهاى با شکوه براى عبرت مسلمانان، و سرگرمى توریستها، و نیز جهت استفاده مادى و بدست آوردن ارز، از طرف دولت هند، همچنان پابرجا است، و از آنها محافظت مى‏شود.نمونه بارز آن، (قلعه سرخ)در دهلى و(تاج محل)در آگرا است.
نکته هشتم-که به نظر مى‏رسد و به عقیده بنده از همه آن نکات، برجسته‏تر و زیباتر است و انسان را به اوج عشق به خدا و فناى الله سوق داده، و جهاد به مال و جان را از نردبان قرب حق قرار مى‏دهد، عبارت از آن است:که در همه آیات یاد شده که به نحوى جهاد به مال و جان را با هم دربردارند(مال)بر(جان)مقدم است:«یجاهدوا بأموالهم و أنفسهم»«و المجاهدون فى سبیل اللّه بأموالهم و أنفسهم»«من أنفق قبل الفتح و قاتل...»«و جاهدوا بأموالهم و أنفسهم فى سبیل اللّه»«و جاهدوا بأموالکم و أنفسکم»و تنها در آیه اخیر یعنى آیه(111)سوره توبه‏«انّ اللّه اشترى من المؤمنین أنفسهم و أموالهم بأنّ لهم الجنّة»که با ملاحظه تاریخ نزول این سلسله از آیات، آخرین آیه از این قماش مى‏باشد(أنفسهم)بر(أموالهم)مقدم گردیده است و به عبارت دیگر با مقایسه با آن همه آیات در این آیه، به جان بهاى بیشتر داده شده است و حتما این تقدّم و تأخرّ، خالى از نکته نمى‏باشد و با لاغت و نکته سنجى حیرت‏انگیز و اعجازآمیز قرآن، نم توان از کنار آن بى‏تفاوت گذشت، و همین امر نظر من را جلب کرد تا بیشتر در آن تدبر نمایم.و اینک آنچه به نظر رسیده(و اللّه أعلم)آن است که در آیات دیگر، سخن از مجاهدتهاو فداکاریهاى مسلمانان است در راه خدا، طبیعى است، انسان در راه ایثار و فداکارى نخست، از مال خود صرف نظر مى‏کند که حتما در نظر او ارزش کمترى دارد و سپس از جانش مى‏گذرد.انسان، مال را هم براى حفظ جان خود و فرزندانش مى‏خواهد، و بسیار احمق است کسى که جان را براى مال بخواهد، و ارزش مال نزدش از جانش بیشتر باشد پس به‏طور طبیعى مؤمنان، نخشت مجاهد به مال هستند و سپس مجاهد به جان.
این آیات، بیان کننده حال و کار عادى مؤمنان است که تدریجا در مراحل عرفان خدا و ایثار در راه او تکامل مى‏یابد آنچه کم ارزش‏تر است(مال)اول در این راه مقدس مى‏دهند و پس از طىّ مراحل عرفانى و عشق به خدا، جان را هم نثار مى‏کنند که مسلما گرانتر از مال است.
اما در آیه(اشترى)سخن از کار و حال مردم نیست، سخن از کار خدا است سخن از خریدارى خداوند است جان و مال مؤمنین را در ازاى بهشت، در این‏جا خدا خریدار است ومؤمنان فروشنده، پیدا است خداوند به عکس مردم، از آنچه گرانبهاتر و نفیس‏تر است آغاز مى‏کند، خدا در راه قریب و عشق خود، نخست جان مؤمنان، و عاشقان دلباخته را مى‏گیرد آنگاه مالشان را.
و این نکته را با عبارت دیگر هم مى‏توان بیان کرد:خداوند در آن همه آیات که پیش از این آیه نازل گردیده اختیار را به مؤمنان واگذار فرموده، و آنان، به اقتضاى نقص بشرى خود، گام‏به‏گام در نردبان معرفت و عشق به حق بالا مى‏روند، آنان به جائى مى‏رسند که با میل و رغبت خود ابتدا از مال مى‏گذرند و سپس از جان، اما در این آیه واپسین، که مؤمنان، به اوج معرفت و عشق خدا نائل گردیده‏اند، خداوند در صدد خریدارى برمى‏آید، خرید موجودى و هستى مؤمنان، در این حالت، مؤمنان نخست جانشان را تسلیم حق مى‏نمایند خدا نیز نخست همان را که مؤمنان پس از وصال به حق و گذشتن از نقصهاى بشرى، تقدیم مى‏کنند همان را که گرانبهاتر است مى‏خرد.
در این مرحله از کمال و وصال، طبیعت بشرى مؤمنان، دگرگون شده و خواست ایشان خواست خداوند گردیده است و از خود خواستى ندارند و این نشانه فناء فى الله و تهى شدن، از خود است.
لطائف دیگر آیه اشترى در ارتباط با این نکته، لطائف و نکات دیگرى هم در این آیه به نظر مى‏رسد: 1-این کار را خداوند به لفظ(اشترى)به خود و با لفظ(بیع)به مردم نسبت داده و خود را طرف معامله مردم قرار داده است:خداوند خریدار، مؤمنان جان باخته فروشنده، متاع جان و مال، و بها و ثمن بهشت برین است آیا مگر جان و مال، از آن خدا نیست و مگر او این دو نعمت و گوهر را به انسان نداده پس مالى که از آن خود اوست چگونه مى‏خرد؟
سؤال دیگر، مگر مؤمنانواصل به حقّ، هنوز براى خود شخصیّت و مالکیتى قائل هستند، آنان که با تمام وجود مى‏گویند:إنّا للّه و إنّا إلیه راجعوندیگر از خود چه دارند که به خدا بفروشند؟
جواب هر دو سؤال یک مطلب است:بلى حال که این بندگان خاص و مقرّب الهى به مقام وصال و ایثار رسیده‏اند، و هرچه در اختیار داشته‏اند در طبق اخلاص نهاده، تقدیم ساحت قدس ربوبى نموده‏اند، خداوند هم در مقابل، به آنان شخصیّت حقوقى مستقل عطا فرماید ر آنان را مانند صاحب واقعى جان داده، به حساب آورد.به همان‏گونه که در جاى دیگر فرموده است: «من ذا الّذى اللّه قرضا حسنا قیضاعفه له....» 64 در آنجا نیز خداوند، از باب ترغیب و نشان دادن عظمت عمل، براى قرض دهندگان شخصیت حقوقى مستقلّ قرار داده و از ایشان قرض مى‏خواهند.
2-عنوان معامله و خرید و فروش، در آیه سوره صفّ هم آمده بود«....تجارة تنجیکم من عذاب ألیم.....»اما در آنجا بدون تفصیل خریدار و فروشنده و متاع، بطور سربسته کلمه تجارت را آورده که به معنى مجموع خرید و فروش است به علاوه در آن آیه، ثمن و بهاى تجارت، نجات از عذابألیم، قید گردیده درحالى‏که در اینجا بهاى آن بهشت برین است به اضافه نعمتها و درجات معنوى آن.به علاوه، در آیه اشترى، آغازگر معامله خداست و در آیه یاد شده آغازگر به ظاهر مردم هستند زیرا خدا مى‏گوید ایا من شما را بر تجارتى(که قهرا باید انجام دهند)دلالت کنم؟و این نکته مهمى است در تفاوت میان مجاهدان در این دو آیه:در آیه تجارت، مجاهدان، صرفا معامله‏گر به حساب آمده‏اند، و در آیه اشترى، خدا به سراغ آنان رفته و جان و مالشان را خریده است و در حقیقت معامله‏گر خداست و نه مردم بلکه مجاهد، پس از کار خدا به صفت فروشنده متصّف مى‏شوند.
نکته دیگر، در آیه اشترى مال و جان رأسا مورد خرید و معامله قرار گرفته در صورتى که در آیه تجارت، ایمان به خدا و رسول و جهاد به مال و جان به عنوان تفسیر و بیان تجارت ذکر گردیده است و جان و مال مستقیما مورد معمله واقع نشده است.
حقیقتا قرآن عجیب است هر قدر در آن بیشتر تدبّر کنیم به لطائف و نکات بیشترى پى مى‏بریم، و این دریاى ژرف پایان‏ناپذیر است و کسى به عمقش نمى‏رسد«بحر عمیق».
3-بجاى عنوان جهاد، که در آیات دیگر به کار رفته و با مفهوم عام و به نحو مجاز و کنایه قتال را دربر دارد در آیه اشترى در تفسیر بیع و شرى صریحا عنوان قتال و مقاتله قید گردیده و فرموده است: «یقاتلون فى سبیل اللّه»تا هر نوع ابهامى را از مفهوم جهاد بزداید.این عنوان در آیه سوره حدید هم آمده بود:«من أنفق قبل الفتح و قاتل»
4-در این آیه مورد بحث، اسلوب اجمال و تفصیل، که خود یکى از طرق بلاغت در بیان و تفهیم مطلب است کاملا رعایت شده است نه یک نوع نوبت بلکه در چند مرحله:نخست به عنوان خرید جان و مال، سپس به عنوان مقاتله و جنگ تن به تن‏«یقاتلون فى سبیل اللّه»آنگاه در مرحله سوم، آن را هم شرح داده است:«فیقتلون و یقتلون»به ترتیب، کشتن و کشته شدن، تا روشن گردد که روى سخن خدا در اینجا با شهیدان است نه با مطلق مجاهدان، زیرا مجاهدان گاهى آماده شهادت هستند و به فیض شهادت هم نائل مى‏گردند و گاهى خیر یاآماده شهادت نیستند و یا اینکه با وجود آمادگى به آرزوى خود نمى‏رسند.در اینجا خداوند خریدار جان و مال کسى است که تا پایان راه برود و دست از قتال، و کشتن و نابود کردن کافران و دشمنان خدا برندارند تا اینکه شهید شود و جان، به جان آفرین تسلیم نماید.
5-تضمین‏هاى قطعى و مکرر و پى در پى به اینکه این وعده الهى حتمى است و خدا به آن وفا مى‏کند به اینکه اولا این وعده حق است، و ثانیا در کتب آسمانى تورات و انجیل و قرآن هم آمده است.این قید، در حقیقت همه کتب آسمانى و انبیاء الهى و در رأس همه این سه کتاب مهم و سه پیغمبر اولو العزم موسى و عیسى و محمد(ص)را به شهادت طلبیده تا پاى این قرارداد را امضا نمایند.در مرحله سوم یادآور مى‏گردد که چه کسى پایبندتر و وفاگرتر از خداوند است یعنى اگر همه جهانیان به عهد و پیمان و قراردادهاى خود پشت پا بزنند، خداوند چنین نخواهد کرد و موقعیت ذات ربوبى او اقتضاى خلف وعد را ندارد زیرا موجى براى آن، در ذات بارى تصوّر نمى‏شود.
6-خداوند پس از اصل قرارداد، و بیان شرائط و قیود آن، مجددا به ارزیابى آن پرداخه و مجاهدان را به عاقبت آن مژده و بشارت داده است:«فاستبشروا ببیعکم بایعتم به».
در اینجا معامله‏اى را که از طرف خدا آغاز شده بود، از آن مؤمنان شمرده و دوبار آن را به آنان نسبت داده است:(بیعى که با آن بیع کردید)و تقریبا آنان را محور و رکن معامله بشمار آورده است.و این، توضیح نکته‏اى است که قبلا گفته شد یعنى دادن شخصیّت حقوقى به مجاهدان راه حق.
7-جمله‏«و ذلک هو الفوز العظیم»که با اسم اشاره دور(ذلک)آمده عظمت این معامله و پاداش و بعد معنوى آن را دربردارد و به خصوص که مفید حصر است یعنى آن فوز عظیم که در سراسر قرآن و در کتابهاى آسمانى به آن مژده داده‏اند، یکجا در این پاداش خلاصه مى‏شود«و آنچه خوبان همه دارند تو تنها دارى»این خصوصیت، در آیه شماره(10)هم آمده بود«ذلک الفوز العظیم»که البته با«ذلک هو الفوز العظیم»در آیه اشترى(با وجود(هو))بسیار تفاوت دارد و این کلمه(هو) در اینجا عظمت بیان را چند برابر جلوه مى‏دهد.
رزقنا اللّه هذا الفوز العظیم.

پی نوشت ها:

(1)ترتیب غزوات از تاریخ یعقوبى از کتاب«الجوامع لمواضع آیات القرآن»اخذ شده است.
(2)در سیره ابن هشام ج 3 ص 106(16)آیه ذکر شده است.
(3)سیره ابن هشام ج 3 ص 192.
(4)بنا به گفته ابن هشام در سیره ج 3 ص 245:آیات سوره احزاب درباره غزوه احزاب و غزوه بنى قریظه.
(5)و بگفته ابن هشام در سیره ج 3 ص 220 تمام سوره الفت هنگام بازگشت پیغمبر از این سفر نازل شده است.
(6)سیره ابن هشام ج 4 ص 554.
(7)سیره ابن هشام ج 1 و 2 ص 467.
(8)سوره حج آیه 39 تا 41.
(9)سوره حج آیه 59.
(10)سوره یونس، آیه 109.
(11)سوره بقره آیه 190.
(12)سوره بقره آیه 191 و نیز آیات بعد از آن
(13)سوره توبه آیه 26.
(14)سوره نساء، آیات 95 و 96.
(15)سوره توبه، آیه 5.
(16)سوره توبه، آیه 29.
(17)سوره توبه، آیه 26.
(18)سوره توبه، آیه 123.
(24)ج 9 ص 427
(25)سوره توبه آیه 38 و 39.
(26)سوره توبه آیه 41.
(27)سوره نساء آیه 71.
(28)سوره توبه آیه 120.
(29)سوره توبه آیه 42.
(30)سوره توبه آیه 81.
(31)سوره توبه آیه 87.
(32)سوره توبه آیه 90.
(33)سوره توبه آیه 93.
(34)سوره توبه آیه 94.
(35)سوره توبه آیه 83.
(36)سوره توبه آیه 43.
(37)سوره توبه آیه 44.
(*)مجمع البیان ج 5 ص 23.
(38)سوره توبه آیه 45.
(39)سوره توبه آیه 74.
(40)سوره حجرات آیه 15.
(41)سوره توبه آیه 92.
(42)سوره انفال آیه 72.و در آیه 74 درباره همین گروه مى‏فرماید«هم المؤمنون حقا لهم مغفرة و رزق کریم»
(43)سوره نساء آیه 95 و 96.
(44)سوره حجرات، آیه 15.
(45)سوره الصف، آیه 11.
(46)سوره الحدید، آیه 10.
(47)سوره توبه، آیه 20.
(48)سوره توبه، آیه 41.
(49)سوره توبه، آیه 44
(50)سوره توبه، آیه 81.
(51)سوره توبه، آیه 88 و 89.
(52)سوره توبه، آیه 111.
(53)الاتقان تحقیق محمد ابو الفضل ابراهیم ج 1 ص 42.
(54)المیزان ج 19 ص 153.
(55)ج 5 ص 232 چاپ صیدا.
(56)سوره توبه آیه 117.
(57)سوره توبه آیه 100.
(58)المیزان ج 19 ص 153.
(59)سوره توبه آیه 72.
(60)سوره نصر، آیه 1 و 2.
(61)سوره فتح، آیه 1 و 3.
(62)سوره نساء، آیه 76.
(63)سوره محمد، آیه 1 و 2.
(64)سوره بقره، آیه 245.
siasport23

siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16694
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

فی القتال و الجهاد فی سبیل الله
جمعه 14 مهر 1391  11:24 PM

فی القتال و الجهاد فی سبیل الله

السیدحسین الطباطبائی الیزدی

47-قول اللّه تعالی:کتب علیکم القتال و هو کره لّکم و عسی أن تکرهوا شیئا و هو خیر لّکم و عسی أن تحبّوا شیئا و هو شرّ لّکم و اللّه یعلم و أنتم لا تعلمون(البقرة:216).
48-قوله تعالی:یسئلونک عن الشّهر الحرام قتال فیه قل قتال فیه کبیر و صدّ عن سبیل اللّه و کفر به و المسجد الحرام و إخراج أهله منه أکبر عند اللّه و الفتنة أکبر من القتل و لا یزالون یقتلونکم حتّی یردّوکم عن دینکم إن استطعوا و من یرتدّ منکم عن دینه فیمت و هو کافر فأولئک حبطت أعملهم فی الدّنیا و الآخرة و أولئک أصحب النّار هم فیها خلدون (البقرة:217).

المفردات

کتب علیکم:أی فرض علیکم.
الکره بالفتح:المشقة التی تحمل علی النفس، و الکره بالضمّ:المشقة، حملت علی النفس أو لم تحمل، و عن الکسائی:أنهّما لغتان.
الصدّ:و المنع الصرف نظائر.
الفتنة:التی یفتنون بها المسلمین عن دینهم، بتعذیبهم أو إلقاءالشبهات فی قلوبهم.
یرتدّ:أی یرجع عما کان علیه.
و حبط العمل:أی فسد و بطل.

النزول

ذکر المفسرون فی سبب نزول قوله تعالی:یسئلونک عن الشّهر الحرام...الآیة، أنّه لمّا هاجر رسول اللّه(صلّی الّله علیه و آله و سلّم)إلی المدینة بعث السرایا إلی الطرقات التی تدخل مکّة بالتعرض لعیر قریش، حتی بعث عبد اللّه بن جحش فی نفر من أصحابه إلی النخلة و هی بستان بنی عامر، لیأخذوا عیرا لقریش أقبلت من الطائف، علیها الزبیب و الأدم و الطعام فوافوها و قد نزلت العیر و فیهم عمرو بن عبد اللّه الحضرمی و کان حلیفا لعتبة بن ربیعة، فلما نظر الحضرمی إلی عبد اللّه بن جحش و أصحابه فزعوا و تهیّأوا للحرب، و قالوا هؤلاء أصحاب محمّد، و أمر عبد اللّه بن جحش أصحابه أن ینزلوا و یحلقوا رؤوسهم، فنزلوا و حلقوا رؤوسهم، فقال ابن الحضرمی:هؤلاء قوم عباد لیس علینا منهم، فلمّا اطمأنّوا و وضعوا السلاح حمل علیهم عبد اللّه بن جحش، فقتل ابن الحضرمی و قتل أصحابه و أخذوا العیر بما فیها و ساقوها إلی المدینة، فکان ذلک أوّل یوم من رجب(من الأشهر الحرم)، فعزلوا العیر و ما کان علیها و لم ینالوا منها شیئا، فکتبت قریش إلی رسول اللّه(صلّی الّله علیه و آله و سلّم):إنک استحللت الشهر الحرام و سفکت فیه الدم و أخذت المال؛و کثر القول فی هذا، و جاء أصحاب رسول اللّه(صلّی الّله علیه و آله و سلّم) فقالوا:یا رسول اللّه!أیحل القتل فی الشهر الحرام؛فأنزل اللّه‏یسئلونک عن الشّهر الحرام...الآیة، قال:القتال فی الشهر الحرام عظیم، و لکنّ الذی فعلت بک قریش یا محمّد عن الصدّ من المسجد الحرام و الکفر باللّه و إخراجک منه أکبر عند اللّه، و الفتنة یعنی الکفر باللّه أکبر من القتل؛ثم أنزلت علیه:الشّهر الحرام بالشّهر الحرام و الحرمت قصاص....
هذا ما ذکره فی تفسیر البرهان (1) عن علیّ بن ابراهیم(قدس سره)فی سبب قول الآیة.و ذکر قریبا هذا المضمون الطبرسی(قدسه سره)فی مجمع البیان (2) من قول المفسّرین.
و فی أسباب النزول للواحد (3) . بإسناده عن الزهری قال:بعث رسول اللّه (صلّی الّله علیه و آله و سلّم)عبد اللّه بن جحش و معه نفر من المهاجرین، فقتل عبد اللّه بن واقد اللیثی و عمرو بن الحضرمی فی آخر یوم من رجب، و أسروا رجلین و استاقوا العیر، فوقف علی ذلک النبیّ(صلّی الّله علیه و آله و سلّم)؛و قال:لم آمرکم بالقتال فی الشهر الحرام؛فقالت:استحل محمّد الشهر الحرام؛فنزلت:یسئلونک عن الشّهر الحرامإلی قوله:و الفتنة أکبر من القتل، أی:قد کانوا یقتلونکم و أنتم فی حرم اللّه بعد إیمانکم، و هذا أکبر عند اللّه من أن تقتلوهم فی الشهر الحرام مع کفرهم باللّه؛قال الزهری:لمّا نزل هذا قبض رسول اللّه(صلّی الّله علیه و آله و سلّم) العیر و نادی الأسیرین، و لمّا فرج اللّه عن أهل تلک السریة و ما کانوا فیه من غمّ طمعوا فیما عند اللّه من ثوابه؛فقالوا:یا نبیّ اللّه!أنطمع أن تکون غزوة و لا نعطی فیه أجر المجاهدین فی سبیل اللّه؟
فأنزل اللّه فیهم:إنّ الّذین ءامنوا و الّذین هاجروا وجهدوا...الآیة.

التفسیر

لمّا بین سبحانه و تعالی کیفیة بذل المال و إنفاقه فی سبیله تعالی علی أصناف من المؤمنین لسّد حاجاتهم حتی یوجد فیهم روح التعاون بین الأخوّة فی الإیمان، لیکونوا کالأسرة الواحدة أو کالبدن الواحد یصیبه ما أصیب به أخوه المؤمن، فإذا وجد التکافل العام فی الأسرة الإسلامیة تصلح جمیع أعضائها و تکون کالبدن السلیم لا یشتکی منه عضو من الأعظاء، فیؤدّی کلّ عظو وظیفته فی المجتمع و یعمل العمل الذی هیّئ له بمقتضی النظام الأتمّ الأقدس.
و لمّا کان المال أخا النفس و الصلة بینهما أکیدة، ناسب ذکر آیات القتال بعد ذکر أحکام الصدقة، و لیعلم کلّ مسلم أن علیه ضریبتین علی المال و النفس؛فقال: کتب علیکم القتال و هو کره لّکم، أی:فرض علیکم قتال الکفار فرض کفایة إذا قام به جماعة و کفی سقط عن الباقین، فهو ضریبة واجبة الأداء، و إن کان ذلک شاقا علی النفس البشریة و تنفر منه الطباع، لما فیه من بذل المال و خطر هلاک النفس، و هذه الکراهیة الطبیعیة لا تنافی الرضا بما کلف به، کالمریض یشرب الدواء المرّ الذی تنفر نفسه منه لما یری فیه من منافع فی العاقبة.
و عن بعض المفسرین أنّ هذه أوّل آیة فرض فیها القتال، و کان ذلک فی السنة الثانیة من الهجرة، و قد کان القتال‏ محظورا علی النّبی(صلّی الّله علیه و آله و سلّم) مدة إقامته فی مکّة، فلما هاجر إلی المدینة أذن له فی قتال من یقابله من المشرکین، بقوله:أذن للّذین یقتلون بأنّهم ظلموا(الحجّ:39)، ثم أذن له فی قتال المشرکین عامّة، ثم فرض الجهاد.
و عسی أن تکرهوا شیئا و هو خیر لّکم، و قد تکرهون شیئا فی الحال و هو خیر لکم فی عاقبة أمورکم، کما تکرهون القتال لما فیه من المخاطرة بالروح و هو صلاح لکم.
إن الإنسان قد یتحمّل الأخطار و الأسفار الشاقّة علی النفس لتحصیل الربح فی التجارة، و کذا یتحمل المتاعب من الغربة عن الوطن و الأهل فی طلب العلم للفوز بالسعادة فی الدنیا و الآخرة.
و عسی أن تحبّوا شیئا و هو شرّ لّکم، أی:و قد تحبّون ما هو شرّ لکم، و هو القعود عن الجهاد فی سبیل اللّه، و عدم صون بلاد المسلمین عن تسلط الکفار و استباحة أموالهم و هتک حریمهم، و کفی بذلک خسرانا مبینا.
بعد أن ذکر سبحانه و تعالی أن القتال فرض علی هذه الأمة، بیّن مسألة سألوا عنها و هی القتال فی الشهر الحرام؛فقال عزّ اسمه:یسئلونک عن الشّهر الحرام قتال فیه، أی:یسئلک المشرکون علی سبیل الإنکار، أو المسلمون علی سبیل الإستفهام عن الشهر الحرام هل یجوز فیه القتال؟
و فی مجمع البیان (4) :فی الشهر الحرام و هو رجب سمّی بذلک لتحریم القتال فیه و لعظم حرمته، و لذلک کان یسمّی فی الجاهلیة منزع الأسنة و منصل الألّ، لأنّهم کانوا ینزعون الأسنة و النصال عند دخول رجب انطواء علی ترک القتال فیه، و کان یدعی الأصم، لأنّه لا یسمع فیه قعقعة السلاح، فنسب الصمم إلیه، کما قیل:لیل نائم و سر کاتم»، فکان الناس لا تخاف بعضهم بعضا و تأمن السبل إلی أن ینقضی الشهر.
قل قتال فیه کبیر، أی:فقل لهم:نعم، القتال فیه کبیر الإثم و الجرم، و لکنه إنما ترک لأجل احترام الناس و تسکین الشّر، و أمّا إذا کان الناس هم الهاتکین للحرمات، فلیس لهم حرمة و لا کرامة، أو أن القتال و إن کان فی‏ نفسه أمرا کبیرا و جرما عظیما، و لکنه ارتکب لإزالة ما هو أعظم منه، و ذلک ما ذکره سبحانه و تعالی بقوله:و صدّ عن سبیل اللّه و کفر به و المسجد الحرام و إخراج أهله منه أکبر عند اللّهأی: منع المشکرین للمؤمنین و صدّهم عن الطریق الموصل إلی الهدایة، و هو النظام الأقدس الإسلامی، و لا یزالون علی هذا الصّد منذ أشرق نور الإسلام‏و التوحید، و مصرّین علی کفرهم باللّه تعالی و منعهم المسلمین عن المسجد الحرام من الحجّ و الإعتمار، و إخراج أهله منه، و هم رسول اللّه(صلّی الّله علیه و آله و سلّم)و من آمن به من أهل مکّة، بذلک الإخراج المزعج عداوة للّه و توحیده و رسوله و دعوته إلی الصلاح، فکلّ واحد من هذه الجرائم التی ارتکبها المشرکون، أکبر إثما و أعظم جرما عند اللّه تعالی و الناس من القتال فی الشهر الحرام، فکیف بهم و قد فعلوها کلها؟
و الفتنة أکبر من القتلأی: الفتنة فی الدین و هو الکفر أعظم من قتل ابن الحضرمی، مع أن غزوهم إنما کان لأجل تهدیدهم و إرهابهم و دفعهم عن أذی المؤمنین، کما عذّبوا بلالا و عمارا و أبویه یاسرا و سمّیة و أخاه عبد اللّه و غیرهم من المؤمنین.
و روی أن النبی(صلّی الّله علیه و آله و سلّم) مرّ بهم فقال:صبرا آل یاسر!صبرا آل یاسر»فإنّ موعدکم الجنة.
و مات یاسر فی العذاب، و طعنت زوجته بحربة فماتت.و کان أمیة بن خلف یعذّب بلالا بالجوع و العطش لیلة و یوما، ثم یطرحه علی ظهره فی الرمضاء، و یضع علی ظهره صخرة عظیمة و یقول له:لاتزال هکذا حتی تموت أو تکفر بمحمّد و تعبد اللاّت و العزّی!فیأبی ذلک و تهون علیه نفسه فی سبیل الحفاظ علی دینه.
و النبّی الأقدس(صلّی الّله علیه و آله و سلّم)، علی منعة قومه و عنایة اللّه تعالی به لم یسلم من إیذائهم، فقد و ضعوا سلاء الخرور(کرش البعیر المملوة فرثا)علی ظهره و هو یصلّی، و خاف أصحابه تنحیته عن ظهره، حتی نحته عنه فاطمة (علیها السلام)و تعرضوا له بضروب من الإیذاء، حتی قال:ما أوذی نبیّ مثل ما أوذیت؛و کفاه اللّه شرّ بعضهم، کما قال سبحانه و تعالی:إنّا کفینک المستهزءین(الحجر:95).
و لمّا هاجر النبی(صلّی الّله علیه و آله و سلّم) و أصحابه و کثروا، صاروا یقصدونهم فی مهجرهم لفتنتهم فی الدین إن استطاعوا، و لذا قال تعالی:و لا یزالون یقتلونکم حتّی یردّوکم عن دینکم إن استطعوا هذا التفات إلی خطاب المسلمین، و فیه مناسبة لأن یکونوا هم السائلین عن قتال المشرکین فی الشهر الحرام.فالمعنی: إن هؤلاء لا همّ لهم إلاّ منع الإسلام عن الإنتشار فی الأرض، و إن کفّار مکّة لا یزالون فی غیّهم و ضلالهم و کفرهم، یقاتلونکم یا معشر المسلمین!حتی صرفوکم عن دین الإسلام و یلجئوکم إلی الإرتداد إن قدروا علی ذلک.
و فی قوله تعالی:«إن استطعوا» استبعاد لاستطاعتهم، و شک فی حصولها، و تنبیه إلی سخف عقولهم، و فیه بشارة بأن فعلهم هذا عبث لا یوصل إلی غرض، لأنّ من عرف الإسلام حق معرفته لا یمکن أن یرجع عنه إلی الکفر و هو الباطل المفضوح؛هکذا حال الکفار فی جمیع الأعصار، مصرّین علی أن یردّونا عن دیننا بأیّ صورة أمکن بالقتال أو إلقاء الشبهات إن استطاعوا، و لن یستطیعوا أبدا إن شاء اللّه تعالی، و لو غلبوا علینا أثّروا فی شبابنا وجهالنا، و أفسدوا أخلاقهم، و لکن لا یکون هذا إلاّ فی فترة من الزمان و العاقبة تکون لنا، لأنّه تعالی وعد بأن العاقبة للمتقین و هو لا یخلف المیعاد.
ثم بیّن سبحانه و تعالی عاقبة هذه الفتنة و هو الإرتداء عن الدین، بقوله: و من یرتدّ منکم عن دینه فیمت و هو کافر فأولئک حبطت أعملهم فی الدّنیا و الآخرة، أی:و من یرجع عن دینه فیمت و هو کافر یسقط جمیع أعماله کأنها لم تکن، فلا أثر لها و یخسر الدنیا و الآخرة، أما خسارة الدنیا فلما یفوته من فوائد الإسلام العاجلة، إذا یقتل عند الظفر به، و لا یستحق موالاة المسلمین و لا نصرتهم؛و باقی أحکام المرتدّ یأتی فی بیان حکم الآیة إن شاء اللّه تعالی.
و أمّا خسارة الآخرة فیکفی فی بیانه قوله تعالی:أولئک أصحب النّار هم فیها خلدون، أی:دائمون.

الحکم فیه مسائل

المسألة الأولی:فی قوله تعالی: کتب علیکم القتال...الآیة.
لا خفاء أنّها صریحة الدلالة علی‏ وجوب الجهاد، و ظاهرها یفید الإطلاق، و لکن مع انعقاد الإجماع بین المسلمین و دلالة الأخبار أوجب حملها علی الواجب الکفائی، کما تقدم فی بیان حکم آیة 190 و 192 فراجع، و یشترط فی وجوبه أمور ذکرها الفقهاء و استدلّوا لکل واحد منها بما لا یسع المقام تفصیل البیان فیها، و هی:البلوغ و العقل و الحرّیة و الذکوریة، و أن لا یکون شیخا و لا عاجزا و لا مقعدا و لا أعمی و لا مریضا یعجز عنه.
و إنما یجب الجهد عند أصحابنا علی من استجمع الشروط المزبورة مع وجود الإمام العادل و هو المعصوم مع دعائه لهم إلیه، أو من نصبه لذلک کالنائب الخاص المنصوب للجهاد أو لما هو أعم، و أمّا النائب العام کالفقیه فی عصر الغیبة الظاهر عدم جواز تصدیه للجهاد فی حال الغیبة.
و فی الریاض:فلا یجوز له و لا معه حال الغیبة، بلا خلاف أعلمه کما فی ظاهر المنتهی و صریح الغنیة، إلاّ من أحمد کما فی الأوّل و ظاهر الإجماع.
و فی الجواهر بعد نقل ما فی الریاض، و نسبة عدم الإکتفاء بنائب الغیبة فی وجوب الجهاد إلی المسالک؛ قال:لکن إن تمّ الإجماع المزبور فذلک، و إلاّ أمکن المناقشة فیه بعموم ولایة الفقیه فی زمن الغیبة الشاملد لذلک.
کموثقة بشیر (5) عن أبی عبد اللّه ثم قال:قلت له:إنّی رأیت فی المنام أنّی قلت لک:ن القتال مع غیر الإمام المفترض طاعته حرام مثل المیتة و الدم و لحم الخنزیر، فقلت:نعم، هو کذلک؛فقال أبو عبد اللّه:نعم، هو کذلک، هو کذلک.
و صحیحة محمّد بن عیسی عن یونس (6) قال:سأل أبا الحسن(علیه السّلام) رجل و أنا حاضر، فقال له:جعلت فداک، إنّ رجلا من موالیک بلغه أن رجلا یعطی سیفا و فرسا فی سبیل اللّه، فأتاه فأخذهما منه، ثم لقیه أصحابه و أخبروه أن السبیل مع هؤلاء لا یجوز، و أمروه برّدهما، قال:فلیفعل؛قال:قد طلب الرجل فلم یجده، و قیل له:قد شخص الرجل؛ قال:فلیرابط و لا یقاتل؛قلت:مثل قزوین و عقلان و الدیلم و ما أشبه هذه الثغور؛ قال:نعم؛قال:فإن جاء العدوّ إلی الموضع الّذی هو فیه مرابط کیف یصنع؟قال:یقاتل عن بیضة الإسلام؛ قال:یجاهد؛قال:لا، إلاّ أن یخاف علی ذراری المسلمین، أرأیتک لو أنّ الروم‏ دخلوا علی المسلمین لم ینبغ لهم أن منعوهم؛قال:یرابط و لا یقاتل، فإن خاف علی بیضة الإسلام و المسلمین قاتل، فیکون قاله لنفسه لا للسلطان، لأنّ فی دروس الإسلام درس ذکر محمّد(صلّی الّله علیه و آله و سلّم).
و روایة عبد اللّه بن المغیرة قال:قال محمّد بن عبد اللّه للرضا(علیه السّلام)و أنا أسمع:حدّثنی أبی عن أهل بیته عن آبائه (علیهم السلام)أنّه قال لبعضهم:إن فی بلادنا مواضع رباط (7) یقال له:قزوین و عدوا یقال له الدیلم، فهل من جهاد أو هل من رباط؛فقال علیکم بهذا البیت فحجوه، فأعاد علیه الحدیث؛فقال:علیکم بهذا البیت فحجوه، أما یرضی أحدکم أن یکون فی بیتته ینفق علی عیاله من طوله ینتظر أمرنا؟فإن أدرکه کان کمن شهد مع رسول اللّه(صلّی الّله علیه و آله و سلّم)بدرا، و إن مات منتظرا لأمرنا کان کمن کان مع قائمنا، ثم هکذا فی فسطاطه-و جمع بین السبابتین-، (و لا أقول هکذا)-و جمع بین السبابة و الوسطی-فإن هذه أطول من هذه؛فقال أبو الحسن(علیه السّلام): صدق (8) .
و صحیحة علی بن مهزیار، قال: کتب رجل من بنی هاشم إلی أبی جعفر الثانی:ثم إنّی کنت نذرت نذرا منذ سنتین أن أخرج إلی ساحل من سواحل البحر إلی ناحیتنا ممّا یرابط فیه المتطوعة نحو مربطهم بجدة و غیرها من سواحل البحر، افتری جعلت فداک أنّه یلزمنی الوفاء به أو لا یلزمنی أن(و لو، خ ب)افتدی الخروج إلی ذلک الموضع بشی‏ء من أبواب البرّ لأصیر إلیه إن شاء اللّه تعالی؛فکتب إلیه بخطه و قراءته:إن کان سمع منک نذرک أحد من المخالفین، فالوفاء به إن کنت تخاف شفعته، و إلاّ فاصرف ما نویت من ذلک فی أبواب البرّ، وفقنا اللّه و إیاک لما یحبّ و یرضی (9) .
إلی غیر ذلک من الأخبار الکثیرة، و قد عقد فی الوسائل (10) له بابا و أورد الأخبار المزبورة و غیرها-فراجع-. هذا مجمل الکلام فیما ذهب إلیه أصحابنا بالنسبة إلی الجهاد و الغزو ابتداءا.
و أمّا إذا هاجم العدوّ بلاد الإسلام، و أراد الإستیلاء علی بلادهم أو أسرهم، أو خشی منهم علی بیضة الإسلام، فقد صرّح کثیر من أصحابنا بوجوب الدفاع و لو فی زمان الغیبة و عدم وجوب نائب خاصّ عنه(علیه السّلام).
و به صرّح صاحب الجواهر و صاحب الریاض(قدس سرّ هما)و غیرهما.
و یدلّ علیه مضافا إلی صحیحة محمّد بن عیسی عن یونس المتقدمة، روایة طلحة بن زید عن أبی عبد اللّه(علیه السّلام)قال سألته عن رجل دخل أرض الحرب بأمان، فغزا القوم الذی دخل علیهم قوم آخرون، قال:علی المسلم أن یمنع نفسه و یقاتل علی حکم اللّه و حکم رسوله، و أمّا أن یقاتل الکفّار علی حکم الجور و سنتهم فلا یحلّ له ذلک (11) .
و یدل علیه أیضا الروایات الدالّة علی وجوب الدفاع عن النفس و المال و العرض؛و قد عقد لها فی الوسائل (12) بابا فراجع.
هذا مجمل الکلام فیما ذهب إلیه أصحابنا فی قوله تعالی:کتب علیکم القتال.
و أما الجمهور فقد اختلفوا فی المخاطبین بها؛فمنهم من زعم أنّها نزلت فی الصحابة و هم المخاطبون و المکتوب علیهم القتال خاصّة، فکان القتال مع النبیّ(صلّی الّله علیه و آله و سلّم)فرض عین علیهم، فلمّا استقر الشرع صار علی الکفایة.قاله عطاء و الأوزاعی.
و عن ابن جریح قلت لعطاء:أواجب الغزو علی الناس فی هذه الآیة؟فقال:لا، و إنّما کتب علی أولئک. عن الأکثر منهم: أوّل فرض الجهاد إنّما کان علی الکفایة التعیین، غیر أنّ النبی(صلّی الّله علیه و آله و سلّم) کان إذا استنفرهم تعیّن علیهم النفر لوجوب طاعته.هذا ما صرّح به القرطبی فی تفسیره (13) .
و فی بدایة الجتهد (14) :فأمّا حکم هذه الوظیفة، فأجمع العلماء علی أنها فرض علی الکفایة لا فرض عین إلاّ عبد اللّه بن الحسن، فإنه قال:إنّها تطوّع.
و فی رحمة الأمّة فی اختلاف الأئمة (15) :اتفق الأئمّة علی أن الجهاد فرض کفایة إذا قام به من المسلمین من فیه الکفایة سقط الحرج عن الباقین؛و عن سعید بین المسیب أنه فرض عین.
المسألة الثانیة:فی قوله تعالی: یسئلونک عن الشّهر الحرام قتال فیه قل قتال فیه کبیر.
لا خفاء أن ظاهر الآیة دالة علی تحریم القتال فی الأشهر الحرم من قوله: «قل قتال فیه کبیر»أی:ذنب کبیر، و لکن عند أصحابنا لا یکون علی إطلاقه، بل التحریم بالنسبة إلی من یری حرمة الشهر و لم یبدأ، و أمّا إذا کان ممن لا یری له حرمه، أو یری و یبدأ، لا حرمة فی القتال معه و یجوز ذلک، و لذلک قال تعالی:«قتال»بالتنکیر، و النکرة فی الإثبات لا تعمّ.
و فی الجواهر:و یحرم الغزو فی الأشهر الحرم و هی:رجب و ذوالقعدة و ذوالحجة و المحرّم، إلاّ أن یبدأ الخصم أو یکون ممن لا یری للأشهر الحرم حرمة، بلا خلاف أجده فی شی‏ء من ذلک.
و ذهب جماعة إلی أن هذه الآیة منسوخة بقوله تعالی:اقتلوا المشرکین حیث وجدتّموهم، کما یظهر من کلام المحقّق(قدس سره)فی الشرایع:و یجوز القتال ی الحرم و قد کان محرما، فنسخ بالآیة المزبورة.
و فی الجواهر:بل و بقوله تعالی: فاقتلوهم حیث ثقفتموهم...الآیة.
و فی کنز الغربان:هذه الآیة ناسخة لکل آیة فیها أمر بالموادعة أو الکفّ عن القتال.و به قال أکثر العامة حیث صرّح به القرطبی فی تفسیره (116) و قال:و اختلف العلماء فی نسخ هذه الآیة، فالجمهور علی نسخها و إن قتال المشرکین فی الأشهر الحرم مباح، و اختلفوا فی ناسخها؛فقال الزهری:نسخها: و قتلوا المشرکین کافّة؛و قیل: نسخها غزو النبی(صلّی الّله علیه و آله و سلّم) ثقیفا فی الشهر الحرام و إغزاؤه أبا عامر (17) إلی أوطاس (18) فی الشهر الحرام؛و قیل:نسخها بیعة الرضوان علی القتال فی ذی القعدة-إلی أن قال:- و کان عطاء یقول:الآیة محکمة، و لا یجوز القتال فی الأشهر الحرم، و یحلف علی ذلک؛لأن الآیات التی وردت بعدها عامة فی الأزمنة، و هذا خاص و العام لا ینسخ الخاص باتفاق.
و روی عن أبی الزبیر عن جابر قال: کان رسول اللّه(صلّی الّله علیه و آله و سلّم) لا یقاتل فی الشهر الحرام إلاّ أن یغزی (19) و قد ظهر بما تقدّم أن ما ذهب إلیه أصحابنا من أن القتال ابتداءا فی الأشهر الحرم إلاّ لمن لا یری له حرمه أو یبتدأ بالقتال، و هو ظاهر الآیة و صریح الروایة العامیة المتقدمة؛و اللّه العالم.
المسألة الثالثة:فی قوله تعالی: و من یرتدّ منکم عن دینه فیمت و هو کافر فأولئک حبطت أعملهم...الآیة.
ظاهر الآیة تقتضی أن الإحباط و إبطال الأعمال إنّما یتحقق إذا مات المرتدّ علی الکفر، و أما فی صورة إسلامه و رجوعه عن الردة فلا تبطل أعماله.
فعلی هذا یتوقف تحقیق الکلام فی الآیة علی بحثین:بحث کلامیّ و هو تحقیق معنی الإحباط و هل هو صحیح أم لا، و البحث عن المرتدّ و بیان أحکامه، و هو بحث فقهیّ.فلنتعرض لکل منها علی سبیل الإجمال، و من اللّه التوفیق.

البحث الکلامی فی الإحباط

اختلف المتکلمون من الخاصّة و العامّة علی أن الإحباط و التکفیر بمعنی أن المکلّف یسقط ثوابه المتقدّم بالمعصیة المتأخرّة، و یکفر ذنوبه المتقدّمة بطاعته المتأخّرة؛و هو بهذا المعنی هل صحیح أم لا؟
ذهب أکثر أصحابنا الإمامیة علی أن الإحباط و التکفیر بهذا المعنی باطل لیس بصحیح.
و فی شرح التجرید قال العلاّمة (قدس سره):دفعها المحققون.
و فی أوائل المقالات قال المفید (قدس سره):أقول:إنه لا تحابط بین المعاصی و الطاعات و لا الثواب و لا العقاب، و هو مذهب جماعة من الإمامیة و المرجئة.و بنو نوبخت یذهبون إلی التحابط بما ذکرناه، و یوافقون فی ذلک أهل الإعتزال.
و استدل فی شرح التجرید علی بطلانه:إنّه یستلزم الظلم، لأنّ من أساء و أطاع و کانت إساءته أکثر، یکون بمنزلة من لم یحسن، و إن کان إحسانه أکثر بمنزلة من لم یسئ، و إن تساویا یکون مساویا لمن لم یصد عنه أحدهما؛و لیس کذلک عند العقلاء، و لقوله تعالی:فمن یعمل مثقال ذرّة خیرا یره*و من یعمل مثقال ذرّة شرّا یره(الزّلزلة:7-8)، و الإیفاء بوعده و وعیده واجب.
و القائلون بالإحباط و التکفیر اختلفوا بینهم، فعن أبی علی أن المتأخّر یسقط المتقدم، و یبقی علی حاله من دون اشتراط الموازنة بین الطاعة و المعصیة.
و عن بنی نوبخت من الإمامیة، و أبی هاشم و جمهور المعتزله من العامة أن المتأخّر یسقط المتقدم بشرط الموازنة.
و قد أجیب من القائلین بالموازنة بأنّه إذا فرضنا استحق المکلف خمسة أجزاء من الثواب و عشرة أجزاء من العقاب، فعلی هذا یجب علی مذهبهم إسقاط إحدی الخمسین مقابل الخمسة من الثواب، و لیس إسقاط إحدی الخمسین من العقاب الخمسة من الثواب أولی من الأخری، فحینئذ إما یسقطان معا و هو خلاف مذهبهم، أولا یسقط شی‏ء منها و هو المطلوب.
و أما فی صورة تساوی الثواب و العقاب، بأنّه لو فرضنا أنه فعل خمسة أجزا ء من الثواب و خمسة أجزاء من العقاب، فإن تقدم إسقاط أحدهما للآخر لم یسقط الباقی بالمعدوم لاستحالة صیرورة المعدوم و المغلوب غالبا و مؤثرا، و إن تقارنا لزم وجودهما معا، لأنّ وجود کلمنها ینفی وجود الآخر، فیلزم وجودهما حال عدمها، و ذلک جمع بین النقیضین.
قیل:إن الإحباط الموجود فی کتاب اللّه تعالی علی مذهب أکثر الإمامیة المنکرین للإحباط بالمعنی المتقدم یکون بمعنی أن المرتدّ إذا أتی بالردة و مات علیها، فتلک الردة و الموافاة علیها عمل محبط، بمعنی أنّه یظهر بطلان العمل السابق علیه، لأن شرط صحة العمل و إعطاء الثواب علیه الموافاة علی الإسلام، فالمرتدّ بارتداده و موته علی تلک الحال أظهر أنّ عمله و إیمانه السابق کان باطلا و لیس فیه فائدة، بل فیه مضرة؛و بعبارة أخری أنّه لم یصدر منه عمل صحیح حتی یبطل بالردة، بل تبین أنّ عمله کان مشروطا بشرط و لم یأت به، فمن أصله کان باطلا و غیر صحیح، لا أنّه کان صحیحا ثم أبطلته الردة.
و بهذا المعنی أشار شیخنا الطبرسی (قدس سره)فی تفسیره حیث قال:معناه أنّها صارت بمنزلة ما لم یکن، لإیقاعه إیّاها علی خلاف الوجه المأمور به، لأن إحباط العمل و إبطاله عبارة عن وقوعه علی خلاف الوجه الذی یستحق علیه الثواب، و لیس المراد أنهم استحقوا علی أعمالهم الثواب ثم انحبط، لأنّه قام الدلیل علی أن الإحباط علی هذا الوجه لا یجوز.
التحقیق أن الآیات و الأخبار متظافرة متکاثرة فی وقوع الإحباط، فإنکاره لا یمکن، فلا بد من التایل لو صحّ عدم جوازه، و التأویل الذی ذکره و منهم الطبرسی(قدسه سره)کما تقدم غیر واضح، لأنّه لا معنی لوقوع الفعل علی وجه یستحق فاعله المدح و الثواب إلاّ أن یأتی علی وجه المأمور به شرعا مع جمیع الشرائط المعتبرة فی صحته حین الفعل، و قد فرض الإتیان علی هذا الوجه ثم ارتد، و إن کان إرادة هذا الإتیان فی جمیع الموارد التی أطلق علیها الإحباط بعیدا، و معلوم أن عدم الإرتداد فیما بعد لیس من شرائط صحة الفعل حین وقوعه؛یؤیده أن ما وقع منه من الأفعال حال الإیمان کالطهارة و الصلاة و الصوم و الحجّ و الزکاة و نحو ذلک، ثم ارتد ثم عاد إلی الإیمان، فلا یجب علیه إعادة شی‏ء من تلک الأفعال، و إن کان وقتها باقیا، لوقوعها مستجمعة الشرائط، و بذلک قال الأصحاب، و فی قلائد الدرّ:إلا الحجّ فقد ذکرنا أنّ الشیخ(قدس سره)خالف فیه و هو ضعیف.
فعلی هذا القول بعدم الإحباط مطلقا فی جمیع الصور لا یخلو من تکلّف، و کذا القول بالإحباط و مخالفة المشهور صریحا أیضا لا یخلو من تکلّف. فالأنسب أو یؤوّل و یقال:إن مراد الأصحاب فی القول بعدم الإحباط علی المعنی الذی نقل عن أبی علی و أبی هاشم، و أما الإحباط فی بعض الأعمال البدنیة بالبعض-کشرب الخمر- یحبط کذا و کذا، و الزنا کذا و کذا، أو أن الصلاد تکفر ذنب کذا و کذا، و الحج کذا و کذا، وقوعه بینهما غیر خفی، و قد دلت الأخبار الکثیرة علی ذلک، هذا و اللّه العالم.

الهوامش

(1)1:210.
(2)2:312.
(3)ص 46.
(4)2:312.
(5)التهذیب ج:2، کتاب الجهاد:45.
(6)التهذیب ج:2، کتاب الجهاد:42.
(7)الرباط هو الإقامة علی جهاد العدو و ارتباط الخیل و إعدادها، قال القتیبی:أصل المرابطة أن یربط الفریقان خیولهم فی ثغر کل منهما معدا لصاحبه فسمّی المقام فی الثغور رباطا، (فی).
(8)الکافی 5:22.
(9)التهذیب ج 4، کتاب الجهاد 42.
(10)باب اشتراط وجوب الجهاد بأمر الإمام:474.
(11)التهذیب 2:46.
(12)کتاب الجهاد:484.
(13)3:38.
(14)1:368.
(15)المطبوع علی هامش کتاب المیزان الکبری للشعرانی 2:161.
(16)3:161.
(16)3:42.
(17)هو أبو عامر الأشعری ابن عمّ أبی موسی الأشعری.
(18)أوطاس:واد فی دیار هوازن، و فیه کانت وقعة حنین، راجع طبقات ابن سعد و سیرة ابن هشام فی غزوة حنین.
(19)3:44.

 

siasport23

siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16694
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

جنگ از دیدگاه قرآن
جمعه 14 مهر 1391  11:24 PM

جنگ از دیدگاه قرآن

احمد حامد مقدم

جنگ یکی از پدیده‏هایی است که جامعه‏شناسان و متفکران اجتماعی پیرامون آن به اظهار نظر پرداخته و جنبه‏های گوناگون آن را از دیدگاههای مختلف مورد مطالعه قرار داده‏اند، اگرچه این عطف توجه بسان سایر پدیده‏ها و مسائل اجتماعی نبوده است و جامعه‏شناسان به این پدیده نسبت به سایر جوانب زندگی اجتماعی کمتر توجه کرده‏اند.اندکی تأمّل در تاریخ جامعه‏شناسی بخوبی بیانگر این امر می‏باشد، به همین دلیل گفته‏اند که در مورد جنگ از لحاظ جامعه‏شناسی مجموعه نظری قابل قبول عامّی وجود ندارد.
با این همه، مطالعاتی که جامعه‏شناسان درباره جنگ انجام داده و نظریاتی که در این زمینه ارائه داده‏اند شامل جوانب گوناگون این پدیده می‏باشد از قبیل:علل ایجاد جنگ، اثرات اجتماعی-اقتصادی جنگ، عواملی که منجر به پیروزی یا شکست در جنگ می‏شود و مانند اینها.مادر این مقاله پس از ذکر مختصر برخی از این نظریات به مطالعه دیدگاه قرآن پیرامون جنگ خواهیم پرداخت.
گروهی از محقّقان و صاحب‏نظران، جنگ را جزء طبیعت آدمی دانسته و سرچشمه ستیزه‏جویی انسان را در سرشت او جستجو می‏کنند، گروهی دیگر بر عکس، جنگ و ستیزه را جزء طبع آدمی ندانسته و معتقدند که بروز این پدیده، علت‏ اجتماعی دارد و زندگی اجتماعی است که انسانها را وادار به جنگ می‏نماید.از این گذشته تکرار جنگ در ادوار تاریخ زندگی بشر، موجب شده که عده‏ای گمان کنند که جنگ یک عنصر پایدار و لازمه زندگی انسان می‏باشد و نظریات خود را بر پایه ضرورت و اجتناب‏ناپذیری مبارزه و کشمکش قرار می‏دهند، نویسندگانی مانند اشتاینمتز (ztemnietS) و گومپلوویچ‏ (zciwolpmuG) از این دسته‏اند 1 ، وعده‏ای را نیز عقیده بر این است که جنگ عنصری پایدار در زندگی انسان نبوده و سرانجام از زندگی بشر حذف خواهد شد.
از جمله کسانی که توجه نسبتةزیادی به جنگ کرده و آراء تقریبا مفصلی در این زمینه ارائه نموده است، ابن خلدون متفکر بزرگ اسلامی و پایه‏گذار واقعی جامعه‏شناسی علمی است، او یک فصل از مقدمه ارزشمند کتاب خود«کتاب العبر...»را مستقلا به بررسی این پدیده اختصاص داده است، یعنی فصل سی و هفتم از باب سوم کتاب اوّل تحت عنوان«در جنگها و روشهای ملتهای مختلف در ترتیب و چگونگی آن»، اگرچه در سایر فصول نیز به‏طور پراکنده به اقتضای بحث، مطالبی راجع به جنگ ابراز نموده است.
ابن خلدون از جمله کسانی است که جنگ را جزء طبیعت آدمی دانسته و می‏نویسد:«باید دانست که انواع جنگها و زد و خوردها از نخستین روزگاری که خداوند مردم را آفریده است پیوسته در میان آنان روی می‏داده است و اصل آن از کین‏توزی و انتقام گرفتن یکی از دیگری سرچشمه می‏گیرد و آن‏وقت وابستگان و خداوندان عصبیّت هریک از دو دسته پیکارکننده به هواخواهی و تعصّب وی بر می‏خیزند.پس هنگامی که بدین سبب دو گروه به نبرد با یکدیگر برانگیخته شوند
و در برابر هم بایستند، یکی از آن دو به قصد انتقامجویی برمی‏خیزد و دیگری آماده دفاع می‏شود و در نتیجه جنگ روی می‏دهد.
و این خوی در میان بشر طبیعی است، چنان‏که هیچ ملت و طایفه‏ای دیده نمی‏شود که از آن بی‏بهره باشد و سبب این انتقامجویی غیرت و رشک و تفاخر یکدیگر یا تجاوز یا خشم گرفتن بر گروهی در راه خدا و دین او و یا برانگیخته شدن در راه حفظ تاج و تخت و کوشیدن برای بنیان نهادن و استحکام آن است».
ابن خلدون چهار نوع جنگ مشخص می‏کند:انتقامجویی قبایل همجوار و دشمنی در بین ملتهای وحشی، این دو نوع جنگ، ستمگرانه و فتنه‏آمیزند، به خشم- آمدن برای خدا که در شریعت اسلام از آن به کلمه«جهاد»و«جنگ مقدس»تعبیر می‏کنند و نوع چهارم، جنگهای عادلانه و جهاد یا«جنگ مقدس»هستند 2 .
از جمله کسانی که جنگ را در جوامع انسانی طبیعی ندانسته و آن را ناشی از شرایط اجتماعی و اقتصادی دوران خاصی می‏شمارند، مار کسیست‏ها هستند، این گروه جنگ را نیز بسان سایر مسایل اجتماعی تبیین می‏کنند یعنی در چهار چوب نظریه طبقاتی و تضاد طبقاتی مارکسیستی.نمونه نوعی تجزیه و تحلیل مارکسیست‏ها از جنگ این‏گونه است:«مهمترین علت(جنگ)را باید در اختلافات طبقه‏ای جست.فرادستان جامعه معمولا برای تاراج جامعه‏های دیگر، دست به جنگ می‏زنند و به قصد آن‏که اکثریت مردم جامعه خود را به جنگ بکشانند، ندا در می‏دهند که جنگ آنان جنگی سودجویانه نیست، بلکه جنگی است محض مصالح وطن یا دین یا حتی انسانیت.طبقه حاکم به این شیوه، خودخواهی و سودجویی خود را در لباس شرافت و افتخار می‏پوشاند ومردم ساده‏دل را به جان‏فشانی بی‏دریغ برمی‏انگیزد» 3 .
بی‏پایگی منطقه مارکسیسم در تبیین جنگ بنا بر شواهد عقلی و تاریخی واضح است و چون هدف ما در این مقاله تجزیه و تحلیل نظریات و آراء مربوط به جنگ نیست از این امر می‏گذریم.
برخی از نویسندگان و متفکران اجتماعی علت جنگ را در ازدیاد جمعیت و یا اختلاف فشار جمعیتی جستجو می‏کنند، اگرچه این عقیده در برخی از صاحب‏نظران دارای اعتبار است ولی با محک تجزیه، صحیح از آب درنمی‏آید.در همین زمینه گفته شده است:«جنگ نیز مانند باد وطوفان، در نتیجه اختلاف فشار جمعیتی رخ می دهد نه در اثر فشار جمعیتی، جنگ 1914 و جنگ 1940 در نتیجه انحطاط جمعیتی فرانسه در برابر رشد جمعیت آلمان زمینه مساعدی پیدا کرد.و بالاخره این‏که فشار جمعیتی در صورتی که با فقر توأم باشد کمتر از فشار متعادل به جنگ رخصت خودنمایی می‏دهد، چرا که در جمعیت متعادل امکان فراهم آوردن ذخایر ضروری و تسهیلات لازم برای تولید تسلیحات و مواد غذائی که از ضروریات عملیات جنگی است وجود دارد» 4 .
در مورد اثرات اجتماعی، اقتصادی، سیاسی و فرهنگی جنگ نیز نظریاتی اظهار شده است، عده‏ای بر خدمات ناشی از جنگ اصرار می‏ورزند و برخی صدمات و لطمات ناشی از آن را درخور توجّه می‏دانند، برخی جنگ را باعث تحریک جامعه و تسریع تکامل اجتماعی دانسته و آن را موجب یگانگی جوامع می‏دانند.از این میان می‏توان به نظریات اگوست کنت‏ (etmoC.A) و هربرت اسپنسر recnepS.H که از جامعه‏شناسان مشهور غربی هستند اشاره نمود.طبق نظر کنت:«در مراحل اوّلیه، هیچ وسیله دیگری نبود که هم گسترش ناگزیر جامعه انسانی را ممکن سازد و هم در داخل جامعه، از شوق بی‏حاصل جنگ‏طلبی که با رشد عادی کار تولیدی ناسازگار بود جلوگیری کند، مگر این‏که همه جمعیتهای متمدن در قالب یک ملّت فاتح ادغام شوند»به همین نحو اسپنسر استدلال می‏کرد که در مراحل نخستین توسعه، جامعه‏هایی بیشتر احتمال بقا داشتند که مؤثرترین سازمان جنگی را ترتیب داده بودند:«آن نوع اجتماعی که از طریق بقای انسب به وجود خواهد آمد، نوعی خواهد بود که در سازمان آن، بخش جنگاوران، هم کسانی را که می‏توانند اسلحه حمل کنند و از این حیث مورد اعتماد باشند در برخواهد گرفت و بخش باقیمانده به صورت یک بخش تدارکاتی دایمی درخواهد آمد» 5 .
درباره اثرات اجتماعی جنگ از جمله گفته شده است که جنگ عامل انتخاب اجتماعی است و معلوم می‏کند چه کسانی باید باقی بمانند، پاره‏ای این امر را موجب اصلاح نژاد بشر و جمعی باعث فاسد شدن آن می‏دانند.گفته‏اند که جنگ آزمایش لیاقت و سازگاری گروهها و ملتهاست، برخی این آزمایش را به دیده تحسین می‏نگرند و برخی دیگر نتیجه آن را کاملا زیان‏بخش می‏دانند.جمعی مدعی هستند که جنگ عالی‏ترین صفات را در انسان زنده می‏کند و بعضی دیگر می‏گویند فرومایگی و بی‏رحمی در آدمی پدید می‏آورد.عده‏ای می‏گویند که جنگ داروی تقویت‏کننده اخلاق ملتها و شفابخش بی‏حسّی جانکاه ناشی از صلح است، عده‏ای دیگر بدانها پاسخ می‏دهند که اگر ما در پی بی‏حسّی اجتماعی باشیم در دوره پس از جنگ آسانتر می‏توانیم آن را بیابیم تا پیش از آن.برخی جنگ را سرچشمه بزرگ همبستگی اجتماعی قلمداد می‏کنند و می‏گویند که جنگ مردم را در کوره فداکاری یک‏رنگ می‏سازد اما پاسخ اینان نیز این‏طور داده شده است که جنگ عامل بزرگ تفرقه نیز هست.گذشته از این موارد، سخنان دیگری نیز درباره خدمات جنگ گفته شده است از آن جمله سخنان حماسه مانند هگل است که می‏گوید دولت باید اساس جامعه را در جنگ زیرورو کند زیرا«جنگ روح و قالبی است که در آن جلوه اساسی جوهر اخلاق، یعنی آزادی مطلق خودآگاهی از قید تمام هستی و از هر نوع هستی، کاملا تأیید می‏شود و تحقّق می‏یابد» 6 .
همانطورکه ملاحظه می‏شود در نظریاتی که درباره اثرات جنگ ابراز شده است عده‏ای فواید آن و برخی مضارّ آن را متذکر شده‏اند.البته ایجاد این فواید یا مضار بستگی به ماهیّت جنگ در جوامع مختلف دارد، به نظر ما جنگ با ماهیّتی خاص می‏تواند موجب بروز فواید و خدمات ذکر شده گردد، اگرچه همین جنگ با ماهیّتی دیگر قادر است مضارّ فوق الذکر را در برخی از جوامع ایجاد نماید.
اسلام در مورد جنگ دیدگاه خاص خود را دارد-اگرچه هدف اصلی ما در این مقاله ارائه این دیدگاه به طرز نسبة مفصّل‏تری می‏باشد-قبل از پرداختن به این امر، ابتدا دیدگاه کلی اسلام را نسبت به جنگ ذکر کرده و سپس به مطالعه مفصّلتر آن می‏پردازیم.در بیان دیدگاه کلی اسلام نسبت به جنگ مرحوم علامّه طباطبائی در تفسیر گرانقدر المیزان می‏فرماید:مسأله جنگ و جدال و اختلافاتی که منجر به جنگ‏های خسارت‏زا می‏شود امری است که در مجتمعات بشری گریزی از آن نبوده و خواه ناخواه پیش می‏آید و اگر این امر قهری نبود انسان در خلقتش به قوایی که جز در مواقع دفاع به کار نمی‏رود از قبیل غضب و شدّت و نیروی فکری مجهّز نمی‏شد.پس این‏که می‏بینیم انسان به چنین قوایی در بدن و در فکرش مجهز است خود دلیل بر این است که وقوع جنگ اجتناب‏پذیر نیست، و چون چنین است به حکم فطرت، بر جامعه اسلامی واجب است که همیشه و درهرحال تا آن جا که می‏تواند و به همان مقداری که احتمال می‏دهد دشمن مجتمع صالحش مجهّز باشد، خود را مجهّز کند 7 .
*** اکنون می‏پردازیم به بحث اصلی خود، یعنی جنگ از دیدگاه قرآن:
همزمان با فرا رسیدن پنجمین سال جنگ تحمیلی رژیم کافر عراق علیه ایران و گذشت چهار سال مداوم از این پیکار که به عنوان جهادی مقدس و دفاعی مشروع نه تنها برای ملت مسلمان ایران، بلکه برای تمامی امّت مسلمان جهان به شمار می‏رود، جنگی که در حقیقت یکی از چهره‏های معاصر مقابله و مبارزه همیشگی«نور»و «ظلمت»و«اسلام»و«کفر»در تمامی طول تاریخ بشریت و اسلام می‏باشد، جنگی که ضمن آن استکبار جهانی به صف آرایی در مقابل انقلاب اسلامی پرداخته و به مقابله خصم‏آمیز با جرقه مشتعل نور امیدی که مژدگانی ایجاد جامعه انسانی اسلام و محور نابودی امپریالیسم و استکبار جهانی را به ارمغان آورده است، برخاسته، درصدد آنیم تا در مقاله‏ای-هرچند به‏طور مختصر و گذرا-تا اندازه‏ای مبانی ایدئولوژیک این جنگ را از دیدگاه اسلام به بحث بگذاریم.
هدف ما از این بحث این است، تا با بیان دیدگاه قرآن در مورد شرایط ایجاد جنگ و خصائص دشمنان اسلام که قرآن در آیات مختلف آنها را مشخص نموده و طی آن آیات، جهاد را واجب دانسته و مسلمین را امر به پیکار و مبارزه علیه آنان فرموده است، روشن نماییم که رژیم فعلی عراق و شرایطی که آن رژیم بر ایران اسلامی و سایر مسلمانان تحمیل نموده، بخصوص جنگی را که علیه اسلام آغاز کرده و دفاعی که ایران چهار سال مداوم بدان اشتغال داشته است، مصداق بارز و آشکار جهاد مقدّسی است که اسلام متصور ساخته است.
می‏خواهیم روشنگر این مطلب باشیم که رژیم کنونی عراق و موضع‏گیری‏های آن طی جنگ تحمیلی مصداق بارز کفار و مشرکینی است که خداوند مسلمانان را به مبارزه با آنان امر فرموده و جمهوری اسلامی ایران و موضع‏گیری‏های آن طی این جنگ، مصداق آشکار جامعه اسلامی و خط مشیی است که از طرف خداوند متعال برای دفاع از خویش و امر جهاد بر مسلمانان مقرر گشته است.
روشن است که از راههای مختلف می‏توان به این مهم پرداخت، ما در این مقاله از میان این طرق، مهمترین و مستندترین آن، یعنی قرآن مجید را برگزیده‏ایم که اینکه بدان می‏پردازیم.
در متون اسلامی نسبت به امر پیکار و مبارزه که با تعابیری همچون«جهاد»و «قتال»مشخص شده، توجه فراوانی مبذول گشته و از آن جا که این امر به عنوان یکی از واجبات دینی به شمار می‏رود و در اسلام دارای اهمیت شایان توجهی است، مباحث فراوانی درباره آن از دیدگاههای مختلف به عمل آمده، قرآن وکتب حدیث اعم از عامه، و خاصه، مکررا در مناسبات مختلف به بیان جنبه‏های گوناگون«جهاد» از قبیل:اهمیت آن، شرایط ایجاد جنگ و صلح ومسائلی از این قبیل پرداخته‏اند.ما در این نوشته-هرچند به‏طور مختصر-به مطالعه دیدگاه قرآن در مورد جنگ از راه مطالعه آیاتی که در این زمینه وجود دارد می‏پردازیم.این آیات را از این لحاظ که هر- کدام به بیان جنبه‏ای از امر جهاد پرداخته‏اند، می‏توان به چند دسته تقسیم کرد.برای انتظام در بحث، از طریق این دسته‏بندی بحث خویش را شروع می‏کنیم.
1-یک دسته از آیات، آنهایی هستند که مسلمانان را امر به جهاد و کارزار کرده و آن را به عنوان یکی از وظایف آنان شمرده و گروههایی را که مسلمین باید با آنان مبارزه کنند مشخص می‏نمایند.این آیات عبارتند از:
1-1-آیاتی که پیامبر و مسلمین را امر به جهاد کرده و آن را واجب ساخته است:
اگرچه این مطلب در آیات دیگر نیز به چشم می‏خورد ولی آیات زیر به‏طور اخص شامل این موضوع می‏باشد:
کتب علیکم القتال و هو کره لکم و عسی أن تکرهوا شیئا وهو خیر لکم و عسی أن تحبّوا شیئا وهو شرّ لکم، و اللّه یعلم و أنتم لا تعلمون 8 .
حکم جهاد برای شما مقرر گردید و حال آن‏که بر شما ناگوار و مکروه است ولیکن چه بسیار شود که چیزی را شما ناگوار شمارید ولی بحقیقت خیر و صلاح در آن بوده و چه بسیار شود که چیزی را دوست دارید و در واقع شر و فساد شما در آن است و خداوند بر مصالح امور داناست و شما نادانید.
یا ایّها النّبیّ حرّض المؤمنین علی القتال. 9 .
ای پیامبر، مؤمنان را به جنگ و کارزار تشویق کن.
و قاتلوهم حتّی لا تکون فتنه و یکون الدّین للّه 10 .
و با کافران جهاد کنید تا فتنه و فساد از روی زمین برطرف شود و همه را آیین، دین خدا باشد.
2-1-آیاتی که هدف کلی مبارزه و جهاد اسلامی را مشخص می‏نماید، یعنی«سبیل الله»، بنابراین آیات، مسلمین باید برای رسیدن به این هدف و به منظور جلوگیری از ایجاد موانعی که در این راه وجود دارد، به مبارزه برخیزند:
و قاتلوا فی سبیل اللّه و اعلموا أنّ اللّه سمیع علیم. 11
و جهاد کنید در راه خدا و بدانید که خدا به گفتار و کردار خلق شنوا و داناست.
الّذین آمنوا یقاتلون فی سبیل اللّه و الّذین کفروا یقاتلون فی سبیل الطّاغوت 12 .
اهل ایمان در راه خدا و کافران در راه شیطان جهاد می‏کنند.
فقاتل فی سبیل اللّه لا تکلّف الاّ نفسک و حرّض المؤمنین 13 .
(ای پیامبر)تو خود تنها در راه خدا به کارزار برخیز که جز شخص تو بر آن مکلف نیست و مؤمنان را نیز ترغیب کن.
فلیقاتل فی سبیل اللّه الّذین یشرون الحیوة الدّنیا بالاخرة 14 .
مؤمنان باید در راه خدا با آنان که حیات مادی دنیا را بر آخرت گزیدند جهاد کنند.
3-1-آیاتی که دشمنان اسلام را با بیان خصائص و ویژگی‏های عمده آنان مشخص نموده است.براساس این آیات، مسلمانان موظف شده‏اند تا با گروههایی که دارای ویژگی‏ها و صفات زیر می‏باشند، به جنگ برخیزند:
1-3-1-گروههای محارب و مفسد:
إنّما جزاء الّذین یحاربون اللّه و رسوله و یسعون فی الارض فسادا أن یقتّلوا أو یصلّبوا او تقطّع أیدیهم و أرجلهم من خلاف، أو ینفوا من الارض، ذلک لهم خزی فی الدّنیا و لهم فی الاخرة عذاب عظیم. 15
همانا کیفر آنان که با خدا و رسول او به جنگ برخیزند و در زمین به فساد بکوشند، جز این نباشد که آنها را به قتل رسانیده یا به دار کشند و یا دست و پایشان به خلاف ببرند یا به نفی بلد و تبعید از سرزمین صالحان دور کنند، این ذلت و خواری عذاب دنیوی آنهاست، امّا در آخرت به عذابی بزرگ معذب خواهند بود.
2-3-1-گروههای بی‏ایمان که به محرمات اسلام وقعی نمی‏نهند(تا زمانی که تسلیم قوانین اسلام نشده‏اند):
قاتلوا الّذین لا یؤمنون باللّه و لا بالیوم الاخر و لا یحرمون ما حرّم اللّه و رسوله و لا یدینون دین الحقّ من الّذین اوتوا الکتاب، حتّی یعطول الجزیة عن ید وهم صاغرون.{P16
(ای اهل ایمان)با هرکس که ایمان به خدا و روز قیامت نیاورده و آنچه خدا و رسولش حرام کرده، حرام نمی‏دانند و به دین و آیین اسلام نمی‏گروند، قتال و کارزار کنید تا آن‏گاه که با ذلت و تواضع به اسلام جزیه دهند.
3-3-1-دوستان و هواداران شیطان:
فقاتلوا أولیاء الشّیطان، إنّ کید الشّیطان کان ضعیفا. 17
(این اهل ایمان)با دوستان شیطان بجنگید که مکر شیطان بسیار سست و ضعیف است.
4-3-1-مادی گرایان:
فلیقاتل فی سبیل اللّه الّدین یشرون الحیوة الدّنیا بالاخرة و من یقاتل فی سبیل اللّه فیقتل أو یغلب، فسوف نؤتیه اجرا عظیما. 18
(مؤمنان)باید در راه خدا با آنان که حیات مادی دنیا را بر آخرت گزیدند جهاد کنند و هرکس در جهاد به راه خدا کشته شد یا فاتح گردید، زود باشد که او را اجرای عظیم دهیم.
5-3-1-کافران، مشرکین و منافقین:
فلا تطع الکافرین و جاهدهم به جهادا کبیرا. 19
پس تو هرگز تابع کافران مباش و با آنها(چنانچه مخالفت قرآن و دین حق کنند) سخت جهاد و کارزار کن.
یا ایّهاالنبّی جاهد الکفاّر و المنافقین واغلظ علیهم و مأویهم جهنّم و بئس المصیر. 20
ای پیامبر با کافران و منافقان جهاد و مبارزه کن و بر آنها بسیار سخت گیر، جایگاه آنها دوزخ است و بسیار بد منزلگاهی خواهد بود. در سوره توبه پس از آنکه شرایط اسلام را برای مصالحه با کفار بیان می‏فرماید، در مورد آنان که با این شرایط موافقت ننموده و با اسلام به ستیزه‏جویی می‏پردازند، دستور جهاد و مقاتله داده و می‏فرماید: و قاتلوا المشرکین کافّة کما یقاتلونکم کافة. 21 . و متفقا همه با مشرکان قتال و کارزار کنید چنانکه مشرکان نیز همه متفقا با شما به جنگ و خصومت برمی‏خیزند. یا ایهّا الذّین آمنوا قاتلوا الذّین یلونکم من‏الکفّار ولیجدوا فیکم واعلموا أنّ اللّه مع المتّقین. 22
ای اهل ایمان، با کافران از هرکه به شما نزدیکتر است شروع به جهاد کنید و باید کفار در شما درشتی و نیرومندی و قوّت و پایداری حس کنند و بدانند که خدا همیشه یار پرهیزکاران است.
فإذا انسلخ الأشهر الحرم فاقتلوا المشرکین حیث وجدتموهم و خذوهم و احصروهم واقعدوا لهم کلّ مرصد فإن تابوا و أقاموا الصّلوة و اتو الزّکوة فخلّوا سبیلهم إنّ اللّه غفور رحیم. 23
پس از آنکه ماههای حرام(که مدت امان است)در گذشت، آنگاه مشرکان را هر جا بیابید به قتل رسانید و آنها را دستگیر و محاصره کنید و هر سو در کمین آنها باشید، چنانچه از شرک توبه کرده و نماز بر پای داشتند و زکات دادند، پس از آنها دست بدارید(و توبه آنان را بپذیرید)که خدا آمرزنده مهربان است. و اقتلوهم حیث ثقفتموهم و أخرجوهم من حیث أخرجوکم والفتنة أشدّ من القتل، و لا تقاتلوهم عند المسجد الحرام حتیّ یقاتلوکم فیه، فإن قاتلوکم فاقتلوهم کذلک جزآء الکافرین. 24P
هرجا مشرکان را دریافتید به قتل رسانید و از شهرهایشان برانید چنانکه آنان شما را از وطن آواره کرده و فتنه‏گری که آنها کنند سخت‏تر و فسادش بیشتر از جنگ است و در مسجد الحرام با آنها قتال نکنید مگر آنکه آنها پیشدستی کنند، در این صورت رواست که در حرم آنها را به قتل رسانید، این است کیفر کافران. دوآیه فوق علاوه بر این‏که مسلمانان را امر به جهاد و مبارزه با مشرکین می‏فرماید، شرایط حاکم بر این کارزار را نیز مشخص فرموده است.چنانکه در آیه 5 سوره توبه ادامه پیکار را تا توبه مشرکین و قبول اسلام از طرف آنان مجاز دانسته است و در آیه 191 سوره بقره امر به نوعی«مقابله به مثل»می‏نماید، بدین ترتیب که نفی بلد مشرکین در مقابل مؤمنین از مواطنشان مجاز دانسته شده و کارزار با آنها با آن‏که در خانه خدا حرام است ولی اگر به صورت مقابله به مثل باشد و مشرکین در این مکان مقدس شروع به کشتار مؤمنین کنند، مسلمانان نیز اجازه دارند به مقابله به مثل پرداخته و از خویش دفاع نمایند.بنابر این می‏توان چنین استنتاج کرد که اگر هدف مسلمانان از کارزار دفاع باشد در هرگونه شرایط زمانی و مکانی-ماههای حرام و اماکن مقدسه-انجام این امر برای آنها مجاز بوده و به عنوان وظیفه‏ای دینی بر عهده‏شان گذاشته شده است. 6-3-1-ظالمین و ستمگران: اذن للذّین یقاتلون بانهّم ظلموا و انّ اللّه علی نصرهم لقدیر. 25
رخصت(جنگ با دشمنان)به جنگجویان اسلام داده شده زیرا آنها از دشمن ستم کشیده و خدا بر یاری آنها قادر است. قرآن کریم در آیه بعد، نوع ظلم و ستمی را که بر اهل ایمان برفته و به موجب آن کارزار بر آنها جایز شده است را چنین بیان می‏فرماید: الّذین اخرجوا من دیارهم بغیر حقّ الاّ ان یقولوا ربّنا اللّه ولولا دفع اللّه الناّس بعضهم ببعض لهدّمت صوامع و بیع و صلوات و مساجد یذکر فیها اسم اللّه کثیرا و لینصرن‏اللّه من ینصره انّ اللّه لقویّ عزیز. 26
آن مؤمنانی که(به ظلم کفار)به ناحق از خانه‏هاشان آواره شده و جز آن‏که می گفتند پروردگار ما خدای یکتاست(جرمی نداشتند)و اگر خدا رخصت جنگ ندهد و دفع شر بعضی از مردم را به بعضی دیگر نکند، همانا صومعه‏ها و دیر و کنشتها و مساجدی که در آن نماز و ذکر خدا بسیار می‏شود همه خراب و ویران می‏شد و هر که را خدا یاری کند، البته خدا او را یاری خواهد کرد که خدا را منتهای اقتدار و توانایی است.
و مالکم لا تقاتلون فی سبیل اللّه و المستضعفین من الرّجال و النّساء و الولدان الّذین یقولون ربّنا اخرجنا من هذه القریة الظّالم اهلها و اجعل لنا من لدنک ولیّا و اجعل لنا من لدنک نصیرا 27 .
چرا در راه خدا جهاد نمی‏کنید در صورتی که جمعی ناتوان از مرد و زن و کودک دایم می‏گویند بار خدایا ما را از این شهری که مردمش ستمکارند بیرون آور و از جانب خود برای ما بیچارگان نگهدار و یاوری فرست.
و ان طائفتان من المؤمنین اقتتلوا، فأصلحوا بینهما فإن بغت إحدیهما علی الاخری، فقاتلوا التی تبغی حتّی تفئ الی امر اللّه، فإن فاءت فأصلحوا بینهما بالعدل و أقسطوا إنّ اللّه یحبّ المقسطین. 28
و اگر دو طایفه از اهل ایمان باهم به قتال برخیزند البته شما مؤمنان بین آنها صلح برقرار دارید و اگر یک قوم بر دیگری ظلم کرد با آن طایفه ظالم قتال کنید تا به فرمان خدا بازآید(و ترک ظلم کند)پس هرگاه به حکم حق برگشت با حفظ عدالت میان آنها صلح دهید و همیشه(با هر دوست و دشمنی)عدالت کنید که خدا بسیار اهل عدل‏وداد را دوست می‏دارد.
7-3-1-ملعونین و تبهکاران:
ملعونین أینما ثقفوا اخذوا و قتّلوا تقتیلا. 29
مردم پلید بدکار را هر جا یافت شوند باید آنان را گرفته و جدّا به قتل رسانید.
باتوجه به آیه ماقبل، منظور از این افراد پلید و بدکار منافقینی بوده‏اند که در مدینه بر ضد اسلام تبلیغ کرده‏اند که خداوند مسلمانان را امر به محاربه و پیکار با آنان فرموده است.
8-3-1-پیمان‏شکنان:
و ان نکثوا أیمانهم من بعد عهدهم و طعنوا فی دینکم فقاتلوا أئمّة الکفر، إنّهم لا أیمان لهم لعلّهم ینتهون. 30
و هرگاه آنها سوگند و عهدی که بسته‏اند بشکنند و در دین شما تمسخر و طعن زنند در این صورت با آن پیشوایان کفر و ضلالت کارزار کنید که آنها را عهد و سوگند استواری نیست، باشد که بس کنند.
ألا تقاتلون قوما نکثوا أیمانهم و همّوا باخراج الرّسول و هم بدؤکم اوّل مرّة. 31
آیا با قومی که عهد و پیمان خود را شکستند و اهتمام کردند که رسول خدا را از شهر و وطن خود بیرون کنند قتال و کارزار نمی‏کنید؟در صورتی که آنها اول بار به دشمنی و قتال شما برخاستند.
4-1-آیاتی که شرایط ایجاد جهاد و کارزار را برای مؤمنین مشخص می‏نماید.
بدیهی است، اسلام دینی نیست که پایه و اساس آن بر جنگ و خونریزی گذاشته شده باشد، بلکه در حقیقت باید گفت که پایه و اساس این دین بر صلح و دوستی استوار گردیده است.طبق نص صریح قرآن، در اسلام، صلح و دوستی بهتر از جنگ و خونریزی می‏باشد. 32 امّا با توجه به رفتاری که افراد و گروههای مختلف غیر مسلمان با مسلمین و در مقابله با اسلام اتخاذ می‏کننند، مسلمین نیز ناچار باید با این‏گونه رفتارها، مقابله نموده و به جهاد برخیزند.این مطلب اگرچه در برخی از آیات قبل مشخص شده است، اما به منظور تعیین دقیق‏تر این شرایط که در قبال مسلمانان ایجاد می‏شود و خداوند به هنگام بروز این شرایط آنان را امر به جهاد و مبارزه نموده است که اینک به مطالعه آنها می‏پردازیم.
1-4-1-متجاوزین به اسلام و جامعه اسلامی(سیاست مقابله به مثل و دفاع): یکی از عمده‏ترین مواردی که خداوند مسلمین را امر به جهاد فرموده، مقابله به مثل و دفاع از امّت اسلامی می‏باشد، به این معنا که اگر دشمنان اسلام با مسلمین به ستیزه‏جویی برخیزند مسلمانان موظفند با آنها به جهاد برخاسته و در مقابل رفتار خصمانه دشمن از خود دفاع نمایند.این معنا قبلا در برخی از آیات مورد مطالعه مشخص شده بود یعنی آیات:بقره:191 و توبه:36، علاوه بر این در آیات دیگری نیز این اصل بیان شده‏است:
و قاتلوا فی سبیل اللّه الذین یقاتلونکم ولا تعتدوا أن اللّه لا یحب المعتدین. 33 در راه خدا با آنان که به جنگ و دشمنی برخیزند جهاد کنید، لیکن ستمکار نباشید که خدا ستمگر را دوست ندارد.
لا ینهیکم اللّه عن الذین لم یقاتلوکم فی الدین و لم یخرجوکم من دیارکم ان تبروهم و تقسطوا ألیهم أن اللّه یحب المقسطین. 34
خداوند شما را از دوستی آنان که با شما در دین قتال و دشمنی نکرده و شما را از دیارتان بیرون ننموده‏اند، نهی نمی‏کند تا بیزاری از آنها جویید، بلکه با آنها به عدالت و انصاف رفتار کنید که خدا مردم با عدل و داد را بسیار دوست می‏دارد. در آیه بعد نیز این امر تأکید شده و دستور قتال با کسانی صادر شده که به جنگ با مسلمین برخاسته‏اند:
انما ینهیکم اللّه عن الذین قاتلوکم فی الدین و اخرجوکم من دیارکم و ظاهروا علی أخراجکم أن تولوهم و من یتولهم فاولئک هم الظالمون. 35
تنها شما را از دوستی کسانی نهی می‏کند که در دین با شما قتال کرده و از وطنتان بیرون کردند و بر بیرون کردن شما همدست شدند تا آنها را دوست نگیرید کسانی از شما که با آنان دوستی و یاوری کنند بحقیقت ظالم و ستمکارند. 2-4-1-مخالفت با دین خدا:
مسلمانان با آن دسته از مشرکینی که علیه اسلام و تعالیم عالیه آن به مبارزه برخاسته و در صدد ایجاد موانعی در راه اجرای اهداف عالیه اسلام باشند مبارزه و پیکار کنند و در صورتی که این گروهها به زندگی مسالمت‏جویانه پرداخته و به مخالفت با اسلام برنخیزند و در جامعه اسلامی، قوانین این دین را محترم شمرند، مورد تعرّض مسلمانان قرار نخواهند گرفت.این معنا در آیه 9 سوره توبه که قبلا مطالعه شد، مشهود است بعلاوه در آیه زیر نیز همین معنا را بیان فرموده است: فلا تتخذوا منهم اولیاء حتی یهاجروا فی سبیل اللّه فأن تولوا فخذوهم واقتلوهم حیث وجدتموهم ولا تتخذوا منهم ولیا ولا نصیرا. 36
پس آنان(کافران)ترا تا در راه خدا هجرت نکنند دوست نگیرید و اگر مخالفت کردند آنها را هر کجا یافتید به قتل رسانید و از آنها یاور و دوستی نباید اختیار کنید. 3-4-1-نفاق با مؤمنین و اذیت و آزار آنها:
ستجدون اخرین یریدون أن یأمنوکم و یأمنوا قومهم کلما ردوا ألی الفتنة ارکسوا فیها فأن لم یعتزلوکم و یلقوا ألیکم السلم و یکفوا أیدیهم، فخذوهم واقتلوهم حیث ثقفتموهم و اولئکم جعلنا لکم علیهم سلطانا مبینا. 37
گروهی دیگر را خواهید یافت که می‏خواهند از شما(به اظهار اسلام)و از قوم خود(به اظهار کفر)ایمنی یابند و هرگاه که راه فتنه‏گری و شرک بر آنها باز شود به کفر خود باز گردند، پس اگر از(فتنه‏انگیزی و نفاق)با شما کناره نگرفتند وتسلیم نشدند و از آزار شما دست نکشیدند، در این صورت آنها را هر جا یافتید گرفته و به قتل رسانید، ما شما را بر جان و مال این گروه تسلطی کامل بخشیدیم.
4-4-1-کسانی که جنگ با آنها جایز نیست،
همان طور که قبلا گفتیم یکی از شرایطی که مسلمین را وادار به جهاد با کافران می‏کند، پیمان‏شکنی آنها می‏باشد بنابر این اجازه جنگ با آن دسته از کافران که به مسلمانان پناهنده شده و یا با آنان عهد و پیمان بسته‏اند داده نشده است و خداوند مسلمانان را سفارش به صلح و همزیستی با این دسته از غیر مسلمانان فرموده است: ألا الذین یصلون ألی قوم بینکم و بینهم میثاق او جاؤکم حصرت صدورهم أن یقاتلوکم او یقاتلوا قومهم ولوشاءاللّه لسلطهم علیکم فلقاتلوکم فأن‏اعتزلوکم فلم یقاتلوکم و ألقوا ألیکم السلم فما جعل اللّه لکم علیهم سبیلا. 38
مگر آنان، به قومی که میان شما با آنها عهد و پیمانی است پیوسته باشند یا این که بر این عهد نزد شما آیند که از جنگ با شما و با قوم خودشان که دشمنان شما هستند هردو خودداری کنند و از جنگ دلتنگ باشند، با این دو طایفه از کافران که در حقیقت به شما پناهنده‏اند نباید قتال کنید واگر خدا می‏خواست آنها را بر شما مسلمین مسلط می‏کرد تا با شما قتال می‏کردند.پس هرگاه از جنگ با شما کناره گرفتند و تسلیم شدند در این صورت خدا برای شما علیه آنها راهی نگشوده(جان و مالشان را بر شما مباح نکرده).
و أن احد من المشرکین استجارک فأجره حتی یسمع کلام اللّه ثم ابلغه مأمنه، ذلک بانهم قوم لا یعلمون. 39
و هرگاه یکی از مشرکان به تو پناه آورد که از دین آگاه شود به او پناه ده تا کلام خدا بشنود و پس از شنیدن سخن خدا او را بی هیچ خوف به مأمن و منزلش برسان زیرا که این مشرکان مردمی نادانند(اگر ایمن شده و آیات خدا بشنوند، باشد که ایمان آورند).
بنابراین خداوند مسلمانان را با گروههایی از مشرکان و کافران امر به مصالحه و همزیستی مسالمت‏آمیز فرموده است، این گروهها عبارتند از:کسانی که به مسلمانان حمله و تجاوز نمی‏کنند، کسانی که با دین خدا به مخالفت بر نخیزند، آنهایی که به اجرای سیاست نفاق و اذیت و آزار مسلمین نپردازند، کسانی که با مسلمانان پیمانی بسته و بر پیمان خود استوار مانده و یا به آنها پناهنده شده‏اند، آنها که به قوانین اسلامی احترام گذاشته و به پرداخت جزیه می‏پردازند و کسانی که توبه کرده و تسلیم دین خدا شده 40 و دست از کفر و نفاق بردارند.
2-یک دسته دیگر از آیات قرآن کریم، آنهایی هستند که مسلمانان را به جهاد تشویق کرده و این امر را به عنوان یکی از صفات برجسته مؤمنین و یکی از ملاکهای علوّ درجه در اسلام می‏دانند.این‏جا به بیان این قبیل آیات می‏پردازیم:
أن اللّه یحب الذین یقاتلون فی سبیله صفا کأنهم بنیان مرصوص. 41
خدا آن مؤمنان را که در صف جهاد کافران مانند سدّ آهنین همدست و پایدارند بسیار دوست می‏دارد.
در دو آیه ذیل خداوند مجاهدین را نه تنها مؤمنین حقیقی دانسته بلکه آنان را نزد خداوند متعال دارای مقامی والا معرفی می‏نماید:
والذین آمنوا وهاجروا و جاهدوا فی سبیل اللّه والذین آووا ونصروا أولئک هم المؤمنون حقا لهم مغفره و رزق کریم. 42
وآنان که ایمان آوردند و هجرت گزیدند و در راه خدا کوشش و جانفشانی کردند و هم آنان که مهاجران را منزل دادند و از آنها یاری کردند، آنها بحقیقت اهل ایمانند و هم آمرزش خدا و روزی نیکوی بهشتی مخصوص آنهاست.
الذین آمنوا وهاجروا و جاهدوا فی سبیل اللّه بأموالهم و انفسهم اعظم درجة عندالله و اولئک هم الفائزون. 43
آنان که ایمان آوردند و از وطن هجرت گزیدند و در راه خدا به مال و جانشان جهاد کردند آنها را نزد خدا مقام بلندی است و آنان بالخصوص رستگاران و سعادتمندان دو عالمند.
در این آیه جهاد و کشته شدن در راه خدا را سبب چشم‏پوشی از گناهان مسلمانان و دخول آنها در بهشت جاودان دانسته است:
و قاتلوا و قتلوا لا کفّرنّ عنهم سیئاتهم ولادخلنّهم جنّات تجری من تحتها الأنهار ثوابا من عنداللّه، واللّه عنده حسن الثواب. 44
(آنهایی که)جهاد کرده و کشته شدند همانا بدیهای آنان را بدیهای آنان را بپوشانیم و آنها را به بهشت‏هایی در آوریم که زیر درختانش نهرها جاری است، این پاداش از جانب خدا و نزد خداست پاداش نیکو.
در آیه دیگر خداوند خود را به عنوان خریدار جان و مال مؤمنین در قبال بهشت جاودان معرفی کرده و می‏فرماید:
أن اللهّ اشتری من‏المؤمنین انفسهم و اموالهم بأن لهم‏الجنة، یقاتلون فی سبیل اللّه فیقتلون و یقتلون. 45
خدا جان و مال اهل ایمان را به بهای بهشت خریداری کرده، آنها در راه خدا جهاد می‏کنند که دشمنان دین را به قتل برسانند و یا خود کشته شوند.
و در آیه زیر، قرآن بین خدا، رسول و جهاد در راه خدا با جوانب مادی زندگی دنیا و دلبستگی‏های آن مقایسه کرده و آنها را بر تمامی لذّات دنیوی مرحّج دانسته است: قل إن کان آباؤکم و أبناؤکم و إخوانکم و أزواجکم و عشیرتکم و اموال اقترفتموها و تجارة تخشون کسادها و مساکن ترضونها احب الیکم من اللّه و رسوله و جهاد فی سبیله، فتربصوا حتی یأتی‏اللّه بأمره واللّه لا یهدی القوم الفاسقین. 46
بگو ای مردم اگر شما پدران و پسران و برادران و زنان و خویشاوندان خود را و اموالی که جمع آورده‏اید بیش از خدا و رسول و جهاد در راه او دوست می‏دارید، منتظر باشید که امر نافذ(و قضای حتمی)خدا جاری گردد و خدا فاسقان و بدکاران را هدایت نخواهد کرد.
آیاتی از قرآن کریم، کشته‏شدگان در راه خدا را زنده دانسته و شهادت را بر تمامی تنعّمات مادی ترجیح می‏دهد و از این طریق مؤمنان را به جهاد و شهادت تشویق می‏فرماید، از آن جمله است:
ولا تحسبن الذین قتلوا فی سبیل اللّه امواتا بل احیاء عند ربهم یرزقون. 47
البته مپندارید که شهیدان راه خدا بمردند، بلکه زنده به حیات ابدی شدند و در نزد خدا متنعم خواهند بود.
و لئن قتلتم فی سبیل اللّه او متم لمغفرة من اللّه و رحمة خیر مما یجمعون. 48
(ای اهل ایمان)اگر در راه خدا کشته شده یا بمیرید در آن جهان به آمرزش و رحمت خدا نایل شوید و آن بهتر از هر چیزی است که در حیات دنیا برای خود فراهم توان آورد.
در آیاتی که در این قسمت تا این‏جا مورد مطالعه قرار گرفت، نوعا خداوند مؤمنین را تشویق به جهاد و مبارزه در راه خویش فرموده است، در آیه زیر این امر به صورت دیگری متجلّی است و آن نسبت دادن غضب و خشم خداوند به کسانی است که در صحنه کارزار از دشمن ترسیده و از او روی برگردانند.
یا ایها الذین آمنوا اذا لقیتم‏الذین کفروا زحفا فلا تولوهم‏الادبار.ومن یولهم یومئذ دبره ألا متحرفا لقتال او متحیزا ألی فئة فقد باء بغضب من اللّه و مأویه جهنم و بئس المصیر. 49
ای اهل ایمان، هرگاه با تهاجم و تعرض کافران در میدان کارزار روبرو شوید، مبادا از بیم آنها پشت کرده و از جنگ بگریزید.هرکه در روز جنگ به آنها پشت نمود و فرار کرد به طرف غضب و خشم خدا روی آورده و جایگاهش دوزخ که بدترین منزل است، خواهد بود.
3-گروهی از آیات قرآن کریم بیانگر امدادهای غیبی در پشتیبانی از مسلمین در جنگ بوده و مژده نصرت و یاری خداوند را به مؤمنین می‏دهند.امدادهای غیبی و نصرت و یاری خداوند به صور مختلفی می‏باشد که خداوند این صور را در آیات متعددی از قرآن مجید بیان فرموده است، ما در این‏جا به مطالعه عمده‏ترین اشکال امدادهای غیبی می‏پردازیم.
خداوند در آیات متعددی بشارت و وعده پیروزی نهائی به مؤمنین را داده و کفار (49)-انفال:16 و 15.
و مشرکین را نهایتا ذلیل و شکست خورده، این امر به عنوان یکی از سنن الهی قلمداد شده، سننی که تغییر ناپذیرند.نمونهای از این نوع آیات عبارتند از:
لن یضروکم الا أذی و ان یقاتلوکم یولوکم الادبار ثم لا ینصرون. 50
هرگز(دشمنان اسلام)آسیب و زیان سخت به شما نتوانند رسانید مگر آن که از نکوهش و یاوه‏سرایی اندکی شما را بیازارند و اگر به کارزار شما آیند از جنگ خواهند گریخت و از این وقت هیچ وقت پیروز نخواهند بود.
ولو قاتلکم الّذین کفروا لولوالادبار ثم لا یجدون ولیا ولا نصیرا.سنة اللّه التی قد خلت من قبل ولن تجد لسنة اللّه تبدیلا. 51
و اگر کافران با شما مسلمین به جنگ برخیزند، از قتال شما پشت برگردانیده و فرار کنند و دیگر هیچ یاور و ناصری برای خود نیابند.سنت الهی و قانون نظام الهی بر این بوده(که حق بر باطل پیروز شود)و ابدا در این سنت خدا تغییری نخواهی یافت.
در آیه‏ای دیگر، خداوند پیروزی نهایی را با وجود کمی تعداد مجاهدین، برای مؤمنین مسلم دانسته و فرموده در صورتی که تعداد شما نصف کافران باشد، بازهم بر آنها غلبه خواهید کرد.بنابراین مشخص می شود که عامل پیروزی در جهاد تنها کمیّت و تعداد نفرات نبوده بلکه عامل اصلی، صبر و ایمان مؤمنان است که دشمنان اسلام فاقد آن هستند.
فأن یکن منکم مائة صابره یغلبوا ماتین وان یکن منکم الف یغلبوا الفین بأذن اللّه، واللّه مع‏الصابرین. 52 پس اگر صد نفر صبور و پایدار باشید بد دویست نفر واگر هزار نفر بردو هزار نفر به اذن خدا غالب خواهید شد، و خدا با صابران(اهل ایمان)است.
با در نظر داشتن این‏که خداوند در آیه ماقبل آیه فوق، این تفاوت تعداد مؤمنین با کافران را ده‏برابر دانسته و صد نفر مسلمانان مؤمن را قادر به غلبه بر هزار نفر کافر می‏داند، و پس از آن که مؤمنین ضعف از خود نشان دادند، این نسبت را به صورت آیه فوق به دو برابر تقلیل داده است، کاملا نقش ایمان به خدا و پای‏بندی به احکام اسلامی در پیروزی بر دشمنان به عنوان اصلی‏ترین و اساسی‏ترین عامل روشن می‏گردد.
در آیه دیگری خداوند امر کارزار مؤمنین با کافران را به خویش نسبت داده و آن را در ظلّ تأییدات خویش قلمداد می‏فرماید:
فلم تقتلوهم ولکن اللّه قتلهم و ما رمیت اذرمیت ولکن اللّه رمی. 53
(ای مؤمنان)نه شما بلکه خدا کافران را کشت(ای رسول)چون تو تیرافکندی نه تو بلکه خدا افکند.
نوع دیگر امدادهای غیبی که در آیات قرآن بیان شده است، کم جلوه دادن مشرکین و کفار در نظر اهل ایمان است تا خداوند بدین وسیله ترس از دشمن را از دل مؤمنان بیرون کرده و در مقابل با ایجاد جرأت و شهامت و شجاعت بیشتری آنان را وادار به جهاد و مبارزه علیه دشمنان اسلام نماید:
اذ یریکهم اللّه فی منامک قلیلا ولو اریکهم کثیرا لفشلتم ولتنازعتم فی‏الامر ولکن اللّه سلم.انه علیم بذات‏الصدور. 540
و یادآور(ای رسول)آن‏گاه که دشمنان را در چشم تو(و اصحابت)اندک نشان دادیم(تا قوی دل شوید)و اگر سپاه دشمن را بسیار به چشم شما نشان داده بودیم کاملا هراسان و بد دل شده و در امر(رفتن به جنگ)جدل و مخالفت می‏کردید، لیکن خدا(شما را از آسیب دشمن)به سلامت داشت که او دانا و متصرف در اندیشه‏های درونی دلهای خلق است.
و أذ یریکموهم أذالقیتم فی اعینکم قلیلا و یقللکم فی أعینهم، لیقضی اللّه امرا کان مفعولا، و الی اللّه ترجع الامور. 55
و یاد آور زمانی که خدا دشمنان را هنگامی که مقابل شدید در چشم شما کم نمودار کرد(تا قوی دل شده از آنها نیندیشید)و شما را نیز در چشم دشمن کم بنمود(تا تجهیز کامل و تهیه مهمات جنگ نکنند)تا خداوند آن را که در قضای حتمی خود مقدر نموده(غلبه اسلام)اجرا فرماید و بازگشت امور به سوی اوست.
و بالاخره شکل دیگر امدادهای غیبی الهی به صورت فرستادن ملائکه و فرشتگان به مدد و یاری مؤمنین، به منظور دلگرمی آنان در امر مبارزه و جهاد می‏باشد، این امر در آیاتی از قرآن کریم به صورت شخصی بیان شده است:
لقد نصرکم اللّه فی مواطن کثیرة و یوم حنین أذ اعجبتکم کثرتکم فلم تغن عنکم شیئا و ضاقت علیکم الارض بما رحبت ثم ولیتم مدبرین ثم انزل اللّه سکینته علی رسوله و علی المومنین و انزل جنودا لم تروها و عذب الذین کفروا، وذلک جزاء الکافرین. 56
خدا شما مسلمانان را در مواقعی بسیار(سخت و دشوار)یاری کرد ونیز در جنگ حنین که فریفته و مغرور بسیاری لشکر اسلام شدید و آن لشکر بسیار اصلا به کار شما نیامد و زمین بدان فراخی بر شما تنگ شد(دشمن بر شما چیره و قوی پنجه گردید)تا آن که همه رو به فرار نهادید.آن‏گاه خدای قادر مطلق وقار و سکینه خود را بر رسول خود و بر مؤمنان نازل فرمود و لشکرهایی از فرشتگان که شما نمی‏دیدید به مددتان فرستاد و کافران را(پس از آن که غالب و قاهر بودند)به عذاب وذلت افکند و این است کیفر کافران.
ولقد نصرکم اللّه ببدر و انتم اذلة فاتقوااللّه لعلکم تشکرون.اذ تقول للمؤمنین ألن یکفیکم أن یمدکم ربکم بثلاثة آلاف من الملائکة منزلین.بلی أن تصبروا و تتقوا ویأتوکم من فورهم هذا یمددکم ربکم بخمسة آلاف من الملائکة مسومین.و ما جعله‏اللّه الا بشری لکم ولتطمئن قلوبکم به و ماالنصر الا من عنداللّه العزیز الحکیم. 57
و همانا شما را بحقیقت در جنگ بدر یاری کرد وغلبه بر دشمن داد با آن که شما از هر جهت در مقابل دشمن ضعیف بودید، پس راه خداپرستی و تقوی پیش گیرید باشد که شکر نعمتهای خدا به جا آرید.ای رسول به یادآر آن‏گاه که مؤمنان را گفتی آیا خداوند به شما مدد نکرد که سه هزار فرشته به یاری شما فرستاد؟بلی اگر صبر و مقاومت در جهاد پیشه کنید و پیوسته پرهیزکار باشید چون کافران بر سر شما شتابان و خشمگین آیند خداوند برای حفظ و نصرت شما پنجهزار فرشته را با پرچمی که نشان مخصوص سپاه اسلام است به مدد شما می‏فرستد.و خدا آن فرشتگان را نفرستاد مگر برای این که به شما مژده فتح دهد و دل شما را به نصرت خدا مطمئن کند و فتح و پیروزی نصیب شما نگشت مگر از جانب خدای توانای دانا. اذ تستغیثون ربکم فاستجاب لکم انی ممدکم بالف من الملائکة مردفین.و ما جعله اللّه الا بشری ولتطمئن به قلوبکم و ماالنصر الا من عنداللّه ان اللّه عزیز حکیم. 58 به یاد آر هنگامی را که به پروردگار خود استغاثه و زاری کردید(که شما را بر دشمن غلبه دهد)دعای شما را اجابت کرده(وعده داد)که من سپاهی منظم از هزار فرشته بر شما می‏فرستم.و این فرشتگان را خدا نفرستاد مگر آن که مژده پیروزی باشد و دلهای شما را(به وعده خدا)مطمئن سازد که نصرت و پیروزی نیست مگر از جانب خدا که خدا در کمال قدرت و حکمت است.
4-دسته‏ای دیگر از آیات آنهایی هستند که مسلمین را از هرگونه جنگ و خونریزی ناحق بازمی‏دارند.براساس مباحثی که تاکنون داشتیم، مشخص شد که خداوند جهاد و مبارزه را تحت شرایط خاصی علیه دشمنان اسلام جایز و واجب شمرده است و گرنه مسلمانان حق مقاتله با برادران ایمانی خویش و سایر کسانی که خواهان همزیستی مسالمت آمیز با مسلمین بوده و آیین اسلام را محترم شمارند، ندارند.اسلام سخت از برادرکشی و خونریزی به ناحق جلوگیری فرموده و آن را شدیدا مذموم داشته و محکوم فرموده است.این امر در آیاتی چند از قرآن مجید صراحت دارد:
ولا تقتلوا انفسکم ان اللّه بکم رحیما. 59
(ای مؤمنان)یکدیگر را نکشید که البته بسیار خدا به شما مهربان است(و هرگز به قتل و ظلم شما در حق یکدیگر راضی نیست).
و من یقتل مؤمنا متعمدا فجزاؤه جهنم خالدا فیها و غضب اللّه علیه و لعنه و اعدله عذابا عظیما. 60
هرکس مؤمنی را بعمد بکشد مجازاتش آتش جهنّم است که در آن جاوید، معذب خواهد بود و خدا بر او خشم و لعن کند و عذابی بسیار شدید مهیا سازد.
و ما کان لمؤمن ان یقتل مؤمنا الا خطا و من قتل مؤمنا خطا فتحریر رقبة مؤمنة و دیة مسلمة الی اهله. 61
هیچ مؤمنی را نرسد که مؤمنی را به قتل رساند مگر به اشتباه و خطا مرتکب آن شود و در صورتی که به خطا هم مؤمنی را مقتول ساخت باید کفاره این خطا، بنده مؤمنی را آزاد کند و خونبهای آن را به صاحب خون تسلیم نماید.
در اسلام قتل نفس حرام است و به قدری مورد نکوهش قرار گرفته که خداوند کشتن به ناحق یک نفر را معادل فتل و از بین بردن تمامی انسانها دانسته و می‏فرماید:
من قتل نفسا تغیر نفس اوفساد فی الارض فکانما قتل الناس جمیعا. 62
هرکس نفسی را بدون قصاص و یا بی‏آن‏که فساد و فتنه‏ای در زمین کند به قتل برساندمثل آن باشد که همه مردم را کشته است.
و لا تقتلوا النّفس الّتی حرّم اللّه إلاّ بالحق. 63
و نفسی را که خدا حرام کرده جز به حق(به حکم حق و قصاص)به قتل نرسانید.
و من قتل مظلوما فقد جعلنا لولیّه سلطانا فلا یسرف فی القتل إنّه کان منصورا. 64
و هرکس که خون مظلومی را به ناحق بریزد ما به ولی او تسلط بر قاتل دادیم پس در مقام انتقام آن ولی در قتل و خونریزی اسراف نکنید که او از جانب ما مؤیّد و منصور خواهد بود.
باتوجه به آیاتی که مورد بحث قرار گرفت کاملا مشخص می‏شود که مواضع کنونی ایران در جنگ تحمیلی مصداق بارز جهاد فی سبیل الله بوده و مواضع و عملکرد رژیم متجاوز عراق براساس همان معیارهایی است که خداوند متعال جنگ با آنها را جایز دانسته و مسلمین را امر به جهاد و مقاتله آنان کرده است.عملکرد رژیم بعث عراق در شروع جنگ تحمیلی و حمله به جامعه اسلامی ایران و نیز طی سالیانی که از شروع این جنگ می‏گذرد جای هیچ‏گونه شکی باقی نمی‏گذارد که ادعای ما امری کاملا بدیهی است.رژیم عراق نمونه عالی، محار بین و مفسدین، دوستان و هواداران شیطان، مادی گرایان، کافران مشرکین و منافقین، ظالمین و ستمگران، ملعونین و تبهکاران و پیمان شکنان می‏باشد یعنی همان گروههایی که براساس آیات ذکر شده جنگ با آنها بر مسلمین واجب و لازم است، گذشته از این، این رژیم مصداق کامل متجاوز به اسلام و جامعه اسلامی است و سیاست ایران در این جنگ سیاست مقابله به مثل و دفاع مشروع می‏باشد یعنی یکی دیگر از اصولی که بر جهاد اسلامی حاکم است کاملا در این جنگ وجود دارد.بنابراین می‏توان با توجّه به مواضع و عملکردهای رژیم بعث عراق و جمهوری اسلامی ایران در جنگ تحمیلی معیارهای کامل«باطل»و«حق»را مشاهده نمود و تمامی معیارهای باطل را بر رژیم بعث عراق منطبق دانست همان‏طور که همگی معیارهای حق بر جمهوری اسلامی ایران منطبق است، بنابراین باید با توجه به امدادهای غیبی که همواره متوجه مسلمین بوده و در این جنگ نیز در جبهه‏های ایران مشهود است-و این نیز خود یکی از نشانه‏های«حق»در مواضع ایران می‏باشد-با عزمی راسخ در انهدام و محو رژیم کافر بعث عراق از صحنه تاریخ کوشید و این لکه ننگ را از جامعه مسلمین پاک کرد.
«من الله التوفیق و علیه التکلان»

پی نوشت ها:

(1)-ر.م.مک آیور:جامعه و حکومت، ترجمه ابراهیم علی کنی، تهران، بنگاه ترجمه و نشر کتاب، 1349، ص 442.
(2)-عبد الرحمن بن خلدون:مقدمه، جلد اوّل، ترجمه محمد پروین گنابادی، تهران، مرکز انتشارات علمی و فرهنگی، چاپ چهارم، 1362، ص 519-518.
(3)-ا.ح.آریانپور:زمینه جامعه‏شناسی، تهران، شرکت سهامی کتابهای جیبی و کتابفروشی دهخدا، نشر هفتم، 1353، ص 388.
(4)-آلفرد سووی:مالتوس و دومارکس، ترجمه ابراهیم صدقیانی، تهران، مؤسسه انتشارات امیر کبیر، 1357، ص 33-32.
(5)-تی.بی.باتومور:جامعه‏شناس، ترجمه سید حسن منصور و سید حسن حسینی کلجاهی، تهران، شرکت سهامی کتابهای جیبی، چاپ اول، 1355، ص 250-249.
(6)-ر.م.مک آیور:جامعه و حکومت، ص 446-445.
(7)-علاّمه سیّد محمد حسین طباطبائی:المیزان فی تفسیر القرآن، ج 17، ترجمه سید محمد باقر موسوی همدانی، تهران، کانون انتشارات محمّدی، چاپ سوّم، 1363، ص 179.
(8)-بقره:216.
(9)-انفال:65 و نیز نساء:84.
(10)-بقره:193 و نیز انفال:39.
(11)-بقره:244.
(12)-نساء:76.
(13)-نساء:84.
(14)-نساء:74.
(15)-مائده:33.
(16)-توبه:29.
(17)-نساء:76.
(18)-نساء:74.
(19)-فرقان:51.
(20)-توبه:73 و نیز تحریم:9.
(21)-توبه:36.
(22)-توبه:123.
(23)-توبه:5.
(24)-بقره:191.
(25)-حج:39.
(26)-حج:40.
(27)-نساء:75.
(28)-حجرات:9.
(29)-احزاب:61.
(30)-توبه:12.
(31)-توبه:13.
(32-والصلح خیر(نساء:128).
(33)-بقره:190.
(34)-ممتحنه:8.
(35-ممتحنه:9.
(36)-نساء:89.
(37)-نساء:91.
(38)-نساء:90.
(39)-توبه:6.
(40)-توبه:11.
(41)-صف:4.
(42)-انفال:74.
(43)-توبه:20.
(44)-آل عمران:195.
(45)-توبه:111.
(46)-توبه:24.
(47)-آل عمران:169 و نیز این آیات:محمد:4، حج:58، بقره:154، نساء:74 و حدید:10.
(48)-آل عمران:157 و نیز آل عمران:158.
(50)-آل عمران:111
(51)-فتح:23 و 22.
(52)-انفال:66.
(53)-انفال:17.
(54)-انفال:43.
(55)-انفال:44.
(56)-توبه 26-25.
(57)-آل عمران:126-123.
(58)-انفال:10-9.
(59)-نساء:29.
(60)-نساء:93.
(61)-نساء:92.
(62)-مائده:32.
(63)-انعام:151 و نیز فرقان:68.
(64)-اسراء:33.

 
siasport23

siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16694
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

اعتکاف راهی به سوی تقوا
جمعه 14 مهر 1391  11:27 PM

اعتکاف راهی به سوی تقوا

خلیل منصوری

بي گمان تقوا محوري ترين و کليدي ترين واژه در فرهنگ قر¬آن و ادبيات اسلامي است. به سخن ديگر تقوا در فرهنگ قرآن نمود عيني توحيد محض در انسان و نمايش همه باورها و انديشه ها و اعمال صالح و پاکي است که انسان را به خدا مي رساند. از اين روست که تقوا هدف هر مومني است که مي کوشد تا به کمال مطلق دست يابد و به او تقرب جويد و از کمالات آن بهره مند گردد.
راه هاي رسيدن به تقوا همان چيزي است که در قرآن به صراط مستقيم و راه راست از آن ياد شده است. صراط مستقيم تمام آموزه هاي وحياني است که از سوي خداوند به بشر براي هدايت و رسيدن به خدا مطرح شده است. از اين رو، مجموعه آموزه هاي دين را مي بايست، راهي به سوي تقوا دانست. با اين همه برخي از اين آموزه هاي ديني به دلايلي از برتري و خصوصيات ويژه اي برخوردار مي باشد که موجب شده است تا بر آن ها تاکيد بيش تري شود. از جمله در قرآن نماز و روزه و انفاق به عنوان کوتاه ترين، بهترين و آسان ترين راه رسيدن به تقوا شمرده شده است.
از ديگر راه هايي که مورد تاکيد ويژه قرار گرفته است، اعتکاف است. در اين نوشتار به بررسي اين راه در آموزه هاي قرآني پرداخته مي شود.

چيستي اعتکاف

اعتکاف و عکوف در واژه شناسي تازي به معناي مواظبت و ايستادگي بر چيزي و يا مکاني است.( لسان العرب؛ ابن منظور ) و عاکف و معتکف به معناي اقامت کننده است که در برخي آيات ( مانند آيه 138 سوره اعراف ) به همين معنا اقامت کننده به کار رفته است.
در اصطلاح شرعي اعتکاف به معناي ماندن و اقامت کردن در مسجد به قصد قربت همراه با مراعات برخي احکام و شرايط است که از مهم ترين آن ها روزه و عدم خروج از مسجد مگر به ضرورت است.

پيشينه اعتکاف

در گزارش قرآن اعتکاف را از اموري دانسته که پيش از اين نيز در ميان پيامبران و شرايع پيشين نيز وجود داشته است. قرآن گزارش مي کند که خداوند به حضرت ابراهيم(ع) پس از بنيان گذاري کعبه دستور مي دهد تا آن را براي طواف کنندگان و معتکفين آماده سازد: و عهدنا الي ابراهيم و اسماعيل ان طهرا بيتي للطائفين و العاکفين ؛ از ابراهيم و اسماعيل پيمان گرفتيم تا خانه خدا (کعبه) را براي طواف کنندگان و معتکفين پاک و تطهير نمايند.
اين آيات به خوبي مي نمايد که اين سنت ابراهيمي است و اگر نگوييم که پيش از اين نيز به طرقي وجود داشته است ؛ چنان که در برخي روايات آمده است که پيش از اين خانه خدا وجود داشته و در توفان نوح آسيب ديده و حضرت ابراهيم (ع) به بازسازي آن اقدام کرده است، بنابراين مي توان تصور کرد که اعمالي مشابه اعتکاف و طواف در اين خانه انجام مي شده است. با اين همه دست کم اين حکم را مي توان از احکام شريعت ابراهيمي بر شمرد که خود آن حضرت (ع) آغازگر آن بوده است.
در برخي از گزارش هاي قرآني سخن از اعتکاف حضرت زکريا(ع) و حضرت مريم (س) در مسجد اقصي و معبد عظيم اورشيلم حکايت مي کند. به نظر مي رسد که امر روزه و اعتکاف در گذشته به عنوان يک سنت ابراهيمي در ميان شرايع وجود داشته و حضرت موسي (ع) آن را تاييد و تاکيد کرده است.

اهميت اعتکاف

اعتکاف در آموزه هاي قرآني از اهميت خاصي برخوردار است و از آن به عنوان راهي براي تقوا ياد شده است . خداوند در آيه 187 سوره بقره مي فرمايد: و لاتباشروهن و انتم عاکفون في المساجد ...کذلک يبين الله آياته للناس لعلهم يتقون؛ با زنان زماني که در مسجد معتکف هستيد تماس جنسي نداشته باشيد... خداوند اين گونه آياتش را براي مردمان روشن و آشکار مي سازد تا شايد تقوا پيشه کنند و به تقوا دست يابند.
در ارزش و اهميت اعتکاف همين بس که از وظايف خاص حضرت ابراهيم (ع) بر شمرده شده است و خداوند يکي از اهداف اصلي ساخت و يا بازسازي خانه خدا (کعبه ) را انجام طواف و اعتکاف بر مي شمارد. به اين معنا که اين دو عمل يکي از مهم ترين اعمال و مناسکي است که مي بايست در کعبه و خانه خدا انجام پذيرد و بازسازي خانه خدا بدين منظور بوده است.(بقره آيه 125)
از ديگر نکاتي که بر اهميت و ارزش اعتکاف دلالت مي کند، نقش دو پيامبر خدا (ص) براي آماده سازي و تطهير خانه خدا براي انجام اين مراسم است. به اين معنا که هر عملي بزرگ تر و مهم تر باشد ، مسئولان آن نيز افراد متشخص و برجسته اي خواهند بود. از اين روست که دو پيامبر بزرگ الهي ماموريت و مسئوليت مي يابند که زمينه و بستر لازم را براي اعتکاف فراهم آورند که خود دلالت روشني بر اهميت و ارزش آن دارد.

مکان اعتکاف

از آيه 125 سوره بقره بر مي آيد که مکان اصلي و يا به عبارت ديگر بهترين مکان براي اعتکاف مجاورت کعبه و مسجد است؛ زيرا اعتکاف دست کم از سنت ها و آيين هاي شريعت ابراهيمي است و خداوند در اين آيه به خوبي و روشني بيان مي کند که هدف از بازسازي و يا ساخت خانه خدا برگزاري مراسم اعتکاف و طواف است.
از ديگر مراکزي که براي اعتکاف معرفي مي شود مساجد هستند. در آيات قرآن تفاوتي ميان مسجدي با مسجد ديگر نهاده نشده است و همه مساجد از يک ارزش و اعتبار برخوردارند. به اين معنا که جز کعبه و خانه خدا که براي کار طواف و اعتکاف ساخته شده و ماموريت و کارويژه اساسي آن قلمداد شده است، ديگر مساجد از ارزش يکساني برخوردارند و شخص مي تواند در هر مسجدي از مساجد اعتکاف کند. خداوند به صراحت در آيه 187 سوره بقره مي فرمايد: و لاتباشروهن و انتم عاکفون في المساجد تلک حدود الله فلاتقربوها؛ با زنان در زماني که در مساجد معتکف هستيد مباشرت و نزديکي نکنيد. اين حدود و قوانين مشخص خداوندي است و به اين حدود و خطوط قرمز نزديک نشويد و تجاوز نکنيد.
در حقیقت با تاکيد بر اين که اعتکاف در مساجد حکم و حدود الهي است نشان مي دهد که تنها مکاني که مجاز به اعتکاف در آن مي باشند ، مسجد است و اماکن ديگر نمي تواند مرکزي براي اعتکاف باشد.
از احکام اعتکاف که در اين آيه به صراحت از آن سخن به ميان آمده است دوري از زنان در هنگامه اعتکاف است و اين که جواز جنسي در اين زمان برداشته شده و شخص معتکف نمي تواند در اين مدتي که معتکف است به روابط جنسي خود را ادامه دهد.
از ديگر احکام اعتکاف که در آيات قرآني بيان شده است، روزه است. خداوند مي فرمايد: ثم اتموا الصيام الي الليل و لاتباشروهن و انتم عاکفون في المساجد؛ سپس روزه را تا هنگام شب ادامه داده و به تمام رسانيد و با زنانتان مباشرت نکنيد در زماني که در مسجد معتکف هستيد.(همان)
بنابراين از مهم ترين و اساسي ترين ويژگي ها و احکام اعتکاف مي توان به حرمت آميزش جنسي در حال اعتکاف ، وجوب روزه ، اعتکاف در مسجد و حرمت تعدي و تجاوز به حدود الهي و احکام خاص اعتکاف اشاره کرد.
به هر حال اعتکاف اگر با شرايط خود و به صورت دقيق انجام پذيرد، مي تواند بستري مناسب براي رسيدن به تقواي الهي باشد.

siasport23

siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16694
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

اعتكاف دريچه اي رو به آسمان
جمعه 14 مهر 1391  11:27 PM

اعتكاف دريچه اي رو به آسمان

زهرا رضاييان

انسان به طور فطري درپي دستيابي به كمال و پرورش ابعاد وجودي خويش است و خلوت گزيني در منزل دوست گامي مهم در جهت رسيدن به اين مقصد بزرگ انساني است. دين انسان ساز اسلام، فكر جدايي از زندگي دنيا، گوشه نشيني و كناره گيري از مردم و رهبانيت را باطل و ناپسند اعلام كرده است اما اعتكاف را به عنوان فرصتي براي بازگشت به خويش و خداي خويش قرار داده تا كساني كه از هياهو و جنجال هاي زندگي مادي خسته مي شوند، بتوانند چند صباحي با خداي خود خلوت كنند و توسط ارتباط جان و روح خود با خالق هستي با ايمان و اعتقادي راسخ به سوي سعادت دنيا و آخرت گام بردارند. مقاله حاضر درباره اهميت و آثار اعتكاف سخن گفته است كه باهم آن را ازنظر مي گذرانيم.

اعتكاف، فرصتي استثنايي

انسان موجودي است كه به سوي معبود خويش در حركت است و سرانجام نيز به لقاي معبود خود مي رسد: «اي انسان تو با رنج و تلاش به سوي پروردگارت مي روي و او را ملاقات خواهي كرد» (انشقاق.6) «از اين رو بايد راه تهذيب نفس و عبادت حقيقي را در پيش بگيرد و از هواي نفس بگريزد اما اشتغالش به كار و زندگي و مسئوليت هاي اجتماعي، گاهي موجب غفلت مي شود و توجه به كار، گاه انسان را از توجه به هدف باز مي دارد و سبب فراموشي از ياد خدا كه منتهاي هستي است، مي شود. در اين حال اعتكاف آب حيات بخش در كوير غفلت است.
اعتكاف، بستر مناسب انديشه، تفكر و خردورزي و فرصتي است براي اينكه انسان هاي فرو رفته در غرقاب روزمرگي از فضاي پرالتهاب روزانه به سوي خويش و خداي خويش بازگردند. اعتكاف فرصت بسيار مناسبي است تا انساني كه در پيچ و خم هاي زندگي مادي غرق شده، خود را بازيابد و به قصد بهره بردن از ارزش هاي معنوي، از علايق مادي دست بكشد و خود را در اختيار پروردگار بگذارد و تقاضا كند تا او را در راه او ثابت قدم نگه دارد تا بتواند به درياي بيكران انس و مهر خداوند كه يكسره مغفرت و رحمت است، متصل شود.
اعتكاف نوعي رياضت و محدود ساختن خود است. تمرين رها كردن دنيا، بريدن از خود، خانواده و خويشان، دل كندن از علاقه هاي دنيوي و لذت هاي نفساني است. گريزي از غفلت زدگي و خمودي به هوشياري، نشاط، تحرك و اميد است؛ گريختن از اندوه گناه و اضطراب نافرماني و فرار از آتش جهنم و رنج دوزخ است. پناه بردن به حريم امن الهي و سرزمين عفو و رحمت و مهر؛ آنجا كه خداوند بنده نواز آغوش گشوده تا گمشده خويش را در آغوش بگيرد و اين ميهمان بيمناك و خسته را به امنيت و آرامش برساند و براي طاعت و عبادت و استقامت در ادامه زندگي، جاني تازه بخشد.
روح انسان نيازمند نيايش است و مناجات و هم كلامي موجودي ضعيف و با منشأ قدرت ها، از آغاز خلقت تا صحنه رستاخيز، زيباترين هنر آدمي بوده و خواهد بود، از اين رو اعتكاف برطرف كننده اين نياز به حق انسان و انتخابي نيكو براي رسيدن به كمال است.
اعتكاف زمينه توبه و بازگشت است؛ بازگشت به قرآن و معنويت، بازگشت به دعا و استمداد از عالم غيب، بازگشت از خود مداري به خداگرايي و شكي نيست آنها كه مسئوليت هاي حساس تر و بزرگ تري دارند، بيش از ديگران به خودسازي و اعتكاف نياز دارند.

اعتكاف در قرآن

اعتكاف مخصوص دين اسلام نيست بلكه در اديان الهي ديگر نيز وجود داشته و در اسلام استمرار يافته است، اگرچه در شرع مقدس اسلام پاره اي از خصوصيات و احكام و شرايط آن تغيير كرده است. برخي از آيات قرآن نيز دال بر آن است كه اعتكاف در اديان الهي گذشته وجود داشته است: «به ياد آر هنگامي كه ما خانه كعبه را مقام امن و مرجع امر دين خلق مقرر داشتيم و دستور داده شد كه مقام ابراهيم را جايگاه پرستش خدا قرار دهيد، از ابراهيم و اسماعيل پيمان گرفتيم كه حرم خدا را پاكيزه داريد براي اينكه اهل ايمان به طواف و اعتكاف حرم بيايند و در آن نماز به جاي آرند. (بقره.125)» از اين آيه استفاده مي شود كه در زمان حضرت ابراهيم(ع) و حضرت اسماعيل(ع) عبادتي به نام اعتكاف وجود داشته و پيروان دين حنيف گرداگرد كعبه معتكف مي شدند.
حضرت موسي(ع) نيز با آن كه مسئوليت سنگين رهبري و هدايت امت را بر دوش داشت، براي مدت زماني آنان را رها كرد و براي خلوت كردن با محبوب خويش به خلوتگاه كوه طور شتافت و در پاسخ به پرسش پروردگارش عرضه داشت: «... و عجلت اليك ربي لترضي؛ (طه.84)... و من براي خشنودي تو تعجيل كرده و بر آنها تقدم جستم.»
قرآن در جايي ديگر از رهبانيت و گوشه گيري پيروان حضرت عيسي(ع) سخن به ميان آورده و مي فرمايد: «و از پي نوح و ابراهيم باز رسولان ديگر و سپس عيسي پسر مريم را فرستاديم و به او كتاب آسماني انجيل را عطا كرديم و در دل پيروان او رأفت و مهرباني نهاديم و ترك دنيايي كه از پيش خود در آوردند، ما آن را برايشان مقرر نكرديم مگر براي آن كه كسب خشنودي خدا كنند؛ با اين حال آن را چنان كه حق رعايت آن بود، منظور نداشتند» (حديد.27)
اسلام نيز با پيش بيني عبادتي به نام اعتكاف كه در واقع نوعي خلوت و درون گرايي است، براي ساختن انسان ها و جامعه انساني و جلوگيري از آفت خدا فراموشي، چاره انديشي نموده است. در حقيقت اعتكاف زمينه مناسبي است تا انسان به كاوش درباره انگيزه ها و روحيات خويش بپردازد و براي رفع نقصان و تكامل خود بكوشد.

آثار اعتكاف

رشد، كمال، بالندگي روحي، عقلي و ايماني انسان و رسيدن به عالم شهود و ملكوت از آثار اعتكاف است. در اعتكاف، انسان با پي بردن به نكات مثبت و منفي وجودش، با تقويت نقاط مثبت، از ضعف هاي خود مي كاهد و فرد علاوه بر حفظ معنويات، به هم نوعان خويش هم توجه مي كند. آثار اعتكاف دو نوع است:

آثار فردي

اولين اثر خلوت گزيني آسماني اعتكاف، بهجت و نورانيت قلبي است؛ يعني هر چه انسان توجه خود را به خدا بيشتر مي كند، فيوضات رباني بيشتري را كسب مي كند و در نتيجه نور خداوند در دلش متجلي مي شود. اعتكاف فرصتي كارساز و كارآمد براي انديشيدن به شيوه رفتاري خود در عرصه هاي مختلف زندگي و نحوه عبوديت در پيگشاه خداوند است، چنين تفكري نوعي عبادت است كه مي تواند انسان را حتي از ملائكه مقرب خداوند نيز بالاتر ببرد و او را از فرش به عرش برساند.
تقويت روحيه بندگي، دوري از گناهان كه موجب پاك سازي روح و آمادگي براي پذيرش حق مي شود، تواضع و فروتني كه ثمره تفكر و پاسخ به نداي درون انسان است، از جمله آثار فردي اعتكاف مي باشد. معتكف كه در مدت اعتكاف از بسياري از امور حلال هم چشم پوشي مي كند، درحقيقت تمريني براي تقويت اراده خود انجام مي دهد. از سوي ديگر اخلاص در عبادت و دوري از ريا كه در اين عمل عبادي نهفته است، سبب تواضع و فروتني وي مي شود. اعمالي كه آدمي در اعتكاف انجام مي دهد، هر كدام چنان تحولي در وجودش ايجاد مي كند كه گويي خدا را در قلبش مي بيند.
اعتكاف بهترين فرصت براي انس با خدا و درك شيريني و لذت بندگي اوست، ميداني است براي به زمين زدن وابستگي ها و زدودن عشق به دنيا. اعتكاف انسان ساز و فرصتي است كه آدمي در آن با مرور نامه اعمال خود و بررسي گفتار و رفتار گذشته خود، اعمالش را كه تنها يار و همراه مجسم تا روز قيامت اند، (زلزال.6) مي سنجد و هر آنچه را تاكنون از او سر زده محك مي زند و خود را براي روزي كه ذره ذره اعمال نيك و بدش را حساب وكتاب مي كنند (زلزال.8) آماده مي سازد.

آثار اجتماعي

عمل نمودن به وظايف و فعاليت هاي اجتماعي بدون پشتوانه معنوي، سبب سقوط انسان از جايگاه حقيقي خود و مانع از رسيدن انسان به كمال مطلوب مي گردد. اين مسئله از ديدگاه خاص اسلام نسبت به انسان كامل سرچشمه مي گيرد، از اين رو اديان آسماني و به خصوص اسلام با همه دستوراتي كه درباره اجتماع دارند، هيچ گاه از تقويت پشتوانه معنوي انسان فروگذار نكرده اند. كار بدون پشتوانه معنوي در عرصه اجتماعي علاوه بر اينكه عمل گرايي را در انسان تقويت مي كند، ممكن است انسان را از درون تهي كند. اعتكاف كه نوعي درون گرايي است انسان را از آفت خدافراموشي و خودفراموشي نجات مي دهد. افزايش روحيه تعاون و همكاري و توجه به اجتماع مسلمين از جمله آثار اجتماعي اعتكاف است.
در دنياي امروز كه بشر با بحران هاي زياد مادي و معنوي روبرو است و همه چيز به گونه اي ساخته و كنار هم چيده شده است كه بشر را هر چه بيشتر به يك ماشين مكانيكي تبديل كرده و همه چيز براي او از قبل تعيين شده و اين اشتغالات و پيشرفت ها نيز از سويي باعث تشديد بحران معنوي و تنزل كيفي زندگي افراد شده و مي شود، مراسم هاي ديني از قبيل اعتكاف مي تواند جلوي اين افراط و تفريط ها را بگيرد.
از ديگر آثار مهم اعتكاف در سطح جامعه رويارويي اين مراسم عبادي و معنوي با نفوذ فرهنگ بيگانه است.جواني كه در مراسم اعتكاف طعم شيرين ايمان و انس به خداوند را چشيده است، لذت هاي مادي و شهواني در ديدگاهش حقير و بي ارزش شده و به آساني در گرداب فساد و تباهي گرفتار نمي شود. از سوي ديگر چنين مراسمي خود پيامي عملي و درسي عبرت آميز براي مردم است. حضور جمعي از مومنان در مسجد براي عبادت در حقيقت نوعي الگوسازي و الگودهي براي اقشار جامعه مخصوصا نوجوانان و جوانان مي باشد كه تشنه اين قبيل مراسم هاي معنوي هستند و همچنين نوعي دعوت به خداپرستي و دين مداري است و آثار سازنده اي بر جامعه خواهد داشت. از همين رو در رويارويي با تهاجم فرهنگي دشمنان اسلام نبايد نقش موثر سنت هايي كه در باور عموم مردم ريشه هاي عميق دارند، ناديده گرفت.
به عقيده جرم شناسان اجتماعي، بسط و گسترش مسائل معنوي، باعث كم شدن جرم و فساد در جوامع مي گردد.اعتكاف در اين ميان مي تواند نقش مهمي ايفا كند؛ زيرا مشتمل بر چند عبادت است و آثار معنوي ويژه اي حتي بر افراد غير معتكف برجاي مي گذارد.

مركز فرهنگ و معارف قرآن

 

siasport23

siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16694
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

اعتكاف
جمعه 14 مهر 1391  11:28 PM

اعتكاف: توقف در مسجد به قصد عبادت

اعتكاف، مصدر باب افتعال از ريشه «ع‌ـ‌ك‌ـ‌ف» به معناى محبوس كردن و روى‌آوردن به چيزى است.[1] راغب گويد: اعتكاف به معناى روى آوردن و ملازمت با چيزى، همراه با تعظيم آن است[2] و در اصطلاح فقه، عبارت است از توقف در مسجد به قصد عبادت.[3]واژه اعتكاف در قرآن نيامده; ولى مشتقات ماده «عكف» از ثلاثى مجرد به‌صورت اسم فاعل 7 بار و در شكل اسم مفعول و مضارع هر كدام يك بار آمده است.

پيشينه اعتكاف:

از برخى آيات قرآن برمى‌آيد كه اين عبادت* در اديان توحيدى پيشين نيز مطرح بوده و پيامبران الهى و موحدان گاه براى راز و نياز با خداوند، مدتى از زندگى و جامعه دورى مى‌گزيدند و به مسجد*الحرام يا معابد ديگر پناه مى‌بردند و مدتى خود را براى عبادت با خدا و راز و نياز با او محبوس مى‌كردند.[4] از جمله آيه‌125 بقره/2 است كه خداوند در آن به ابراهيم و فرزندش اسماعيل، فرمان مى‌دهد تا مسجدالحرام را براى طواف كنندگان و معتكفان پاكيزه گردانند: «وعَهِدنا اِلى اِبرهيمَ واِسمـعيلَ اَن طَهِّرا بَيتِىَ لِلطّائِفينَ والعـكِفينَ».[5]از اين آيه، افزون بر اينكه استفاده مى‌شود سنت اعتكاف در شريعت حضرت ابراهيم(عليه السلام) بوده، اهميت فوق‌العاده اين عبادت در شريعت آن حضرت و ديگر اديان توحيدى كه نشئت گرفته از شريعت ابراهيم(عليه السلام)است نيز فهميده مى‌شود، زيرا خداوند از سويى دو پيامبر خود را مأمور كرده است تا مقدمات اين عبادت را فراهم سازند واز سوى ديگر، خانه خود را كه بهترين مكان در روى زمين است، جايگاه اين عبادت قرار داده است.
شايد بتوان اقامت و عبادت مريم(عليها السلام) در مسجدالاقصى را نيز از مصاديق اعتكاف برشمرد، زيرا مادر آن حضرت نذر كرد كه مريم را وقف عبادت خدا كند
[6]: «اِذ قالَتِ اِمرَاَتُ عِمرنَ رَبِّ اِنّى نَذَرتُ لَكَ ما فى بَطنى مُحَرَّرًا...» (آل‌عمران/3،35) و پس از بلوغ، سرپرست او (زكريا(عليه السلام)) براى وى جايگاهى در مسجدالاقصى آماده كرد، تا به عبادت بپردازد. سپس مريم در مسجد اقامت گزيد و به عبادت پرداخت[7] كه از نزد خدا با طعامهاى بهشتى پذيرايى مى‌شد: «كُلَّما دَخَلَ عَلَيها زَكَرِيا المِحرابَ وَجَدَ عِندَها رِزقـًا قالَ يـمَريَمُ اَنّى لَكِ هـذا قالَت هُوَ مِن عِندِ اللّهِ» (آل‌عمران/3،37)
از برخى آيات استفاده مى‌شود كه توقف نزد بتها و عبادت آنها، در آيينهاى بت پرستى نيز رواج داشته است. در آيه 52 انبياء/21 حضرت ابراهيم، آزر و قومش را به سبب عبادت بتها و ملازمت با آنها نكوهش كرده است: «اِذ قالَ لاَِبيهِ وقَومِهِ ما هـذِهِ التَّماثيلُ الَّتى اَنتُم لَها عـكِفون». در معناى «عاكفون» گفته‌اند كه بت پرستان در بتكده‌ها ملازم بتها بودند و آنها را عبادت مى‌كردند.
[8] آيه 138 اعراف/7 گزارش كرده كه بنى‌اسرائيل پس از عبور از دريا با بت*پرستانى مواجه شدند كه سر بر آستان بتان خود داشتند: «وجـوَزنا بِبَنى اِسرءيلَ البَحرَ فَاَتَوا عَلى قَوم يَعكُفونَ عَلى اَصنام لَهُم...»; همچنين در آيه 91 طه/20 داستان بنى‌اسرائيل آمده است كه پس از رفتن موسى(عليه السلام)به كوه طور، در اطراف گوساله* سامرى وقوف كرده و به پرستش پرداختند: «قالوا لَن نَبرَحَ عَلَيهِ عـكِفينَ حَتّى يَرجِعَ اِلَينا موسى».

اعتكاف در اسلام:

در اسلام نيز همچون شرايع پيشين، سنت اعتكاف وجود داشته و مسلمانان به اين عبادت ترغيب و تشويق شده‌اند; از آيه 187 بقره/2 كه در آن به برخى احكام اعتكاف اشاره شده است:«ولا‌تُبـشِروهُنَّ واَنتُم عـكِفونَ فِى المَسـجِدِ» نيز آيه 125 بقره/2 مشروعيت اين عمل در اسلام استفاده مى‌شود[9]; همچنين از رواياتى كه به جا آوردن اين عمل را به پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله)مستند مى‌كند و مزد و پاداش فراوانى براى آن برشمرده است نيز جواز، بلكه استحباب آن در اسلام استفاده مى‌شود; از جمله در روايتى آمده كه پيامبر پس از ورود به مدينه، ابتدا در دهه نخست ماه رمضان و سپس در دهه دوم و در سال ديگر در دهه سوم، در مسجد اعتكاف كردند و از آن پس پيوسته در سومين دهه ماه رمضان، معتكف مى‌شدند.[10] اعتكاف به نظر فقهاى اسلامى در همه ايام سال به جز روزهايى كه در آن روزه حرام شده جايز است، هرچند در ماه رمضان، به ويژه در دهه پايانى آن، افضل است.[11]

شرايط و احكام اعتكاف:

افزون بر شرايط عامه تكليف و نيت[12] براى معتكف، اعتكاف شرايط و احكام ديگرى نيز دارد، از جمله:
1. روزه*. فقهاى اماميه، با استناد به روايات، روزه (اعم از واجب و مستحب) را از شرايط اعتكاف مى‌دانند.
[13] برخى اعتكاف پيامبر در ماه رمضان* را دليل ديگرى بر اين امر دانسته‌اند.[14] به‌نظر بعضى ظاهر آيه 187 بقره/2 نيز اشعار به اين امر دارد، زيرا مخاطبان نهى از آميزش، در اين آيه روزه داران هستند: «ثُمَّ اَتِمّوا الصِّيامَ اِلَى الَّيلِ ولا تُبـشِروهُنَّ واَنتُم عـكِفونَ فِى المَسـجِد» بنابراين آيه، اعتكاف تنها براى روزه‌داران جايز‌است و جواز آن براى غير روزه‌داران نيازمند دليل است.[15] البته گروهى از فقهاى اهل سنت اعتكاف را بدون روزه نيز جايز‌مى‌دانند.[16]
2.‌حداقل اعتكاف به نظر اماميه سه روز[17] و به‌نظر برخى از علماى اهل سنت يك شبانه روز است. برخى ديگر با استناد به اطلاق آيه 187 بقره/2 مدت زمانى كوتاه را كه وقوف بر آن صدق كند، كافى دانسته‌اند.[18]
3. شرط ديگر، انجام دادن اين عبادت در مسجد است. همه علماى اسلامى به جز حنفيان كه اعتكاف زن را در خانه‌اش جايز دانسته‌اند[19] بر اين شرط اتفاق نظر دارند.[20] مستند اماميه دراين شرط روايات است; اما گروهى از عالمان اهل سنت آن را از جمله «...‌واَنتُم عـكِفونَ فِى المَسـجِد» (بقره/2،187) استفاده كرده‌اند.[21] در ردّ اين استناد گفته شده كه آيه فقط بر حرمت مباشرت با زنان در حال اعتكاف در مسجد، دلالت دارد; نه بر شرطيت مسجد در اعتكاف.[22]
در اينكه مقصود از مسجد* چه مسجدى است، بين علماى اسلامى اختلاف است; از ظاهر جمله«...‌و‌اَنتُم عـكِفونَ فِى المَسـجِد‌...» (بقره/2،187) جواز اعتكاف در هر مسجدى استفاده مى‌شود[23]، زيرا «المساجد» عام و شامل همه مساجد است; ولى اماميه با استناد به روايات، عموم آيه را به مساجد چهارگانه، يعنى مسجدالحرام، مسجدالنبى مسجد كوفه و مسجد‌بصره[24] و مسجد جامع هر شهر[25] تخصيص زده‌اند. نظر گروهى از اهل سنت نيز همين است[26]; ولى عده‌اى از فقهاى فريقين، بر مساجد فوق، مساجدى ديگر افزوده‌اند.[27] شايان ذكر است كه حضور در مسجد و خارج نشدن از آن در مدت اعتكاف، جز براى كارهاى ضرورى و رفع حاجت، لازم است.[28]
4. اجتناب از مباشرت با زنان.[29] قرآن مباشرت با زنان را بر معتكف ممنوع كرده است: «ولا تُبـشِروهُنَّ واَنتُم عـكِفونَ فِى‌المَسـجِد» (بقره/2،187) افزون بر آيه فوق، روايات مستفيض نيز بر اين امر دلالت دارد.[30] به نظر علماى اماميه آيه و روايات پيشگفته شمول داشته و هرگونه لمس، تقبيل و تماس شهوت‌آميز را نيز دربرمى‌گيرد[31]، هرچند برخى از اماميه و جمعى از اهل سنت، انصراف آيه را به آميزش* دانسته و سرايت آن به مقدمات مذكور را بعيد مى‌دانند[32]، بلكه رد كرده‌اند[33]; همچنين از اينكه در آيه مورد بحث، قرآن مباشرت با زنان در شبهاى ماه رمضان را براى روزه‌داران روا شمرده: «فالــنَ بـشِروهُنَّ» و سپس معتكفان را ازاين عمل منع كرده است: «و لا تُبـشِروهُنَّ واَنتُم عـكِفونَ فِى‌المَسـجِد» (بقره/2،187) به دست مى‌آيد كه آميزش در شبهاى اعتكاف نيز بر معتكف حرام است.[34] فقهاى فريقين نيز بر همين رأى هستند.[35]افزون بر حرمت آميزش با زنان، اعمال ديگرى چون استفاده از بوى خوش، خريد و فروش، مشاجره و جدال نيز در اين مدت بر معتكفان حرام است.[36] قرآن در پايان آيه مذكور، احكام مطرح شده در اين آيه، از جمله حكم اعتكاف را از حدود الهى مى‌شمارد كه مؤمنان نبايد آن را سبك بشمارند و از آن تعدّى كنند: «تِلكَ حُدودُ اللّهِ فَلا تَقرَبوها» (بقره/2،187) سپس رعايت اين احكام را موجب ايجاد تقوا و پرهيزگارى در انسان دانسته است: «كَذلِكَ يُبَيِّنُ اللّهُ ءايـتِهِ لِلنّاسِ لَعَلَّهُم يَتَّقون» (بقره/2،187)

منابع

احكام القرآن، جصاص; تاج العروس من جواهر القاموس; تفسير راهنما; التفسير الكبير; جامع احاديث الشيعة فى احكام الشريعه; الجامع لاحكام القرآن، قرطبى; جامع‌البيان عن تأويل آى القرآن; جواهر الكلام فى شرح شرايع الاسلام; روض الجنان و روح الجنان; شرايع الاسلام فى مسائل الحلال و الحرام; العروة الوثقى; الفرقان فى تفسير القرآن; الفقه الاسلامى و ادلته; كتاب الخلاف; الكشاف; كنز العرفان فى فقه القرآن; لسان العرب; مجمع البحرين; مجمع البيان فى تفسير القرآن; مسالك الافهام; مستمسك العروة الوثقى; مفردات الفاظ القرآن; الميزان فى تفسير‌القرآن; وسائل‌الشيعه.
فتاح آقازاده و بخش فقه و حقوق




[1]. مجمع‌البحرين، ج‌2، ص‌229; تاج‌العروس، ج‌12، ص396‌ـ‌397; لسان‌العرب، ج9، ص340‌ـ‌341، «عكف».
[2]. مفردات، ص‌579، «عكف».
[3]. جواهرالكلام، ج‌17، ص‌159; العروة الوثقى، ج‌2، ص‌75.
[4]. راهنما، ج‌1، ص‌399.
[5]. التفسير الكبير، ج‌2، ص‌276.
[6]. جامع البيان، مج‌3، ج‌3، ص‌319‌ـ‌320.
[7]. مجمع البيان، ج‌2، ص‌740; روض الجنان، ج‌4، ص‌297‌ـ‌298.
[8]. الكشاف، ج3، ص121; مجمع‌البيان، ج‌7، ص‌83; التفسير الكبير، ج‌22، ص‌181.
[9]. جواهرالكلام، ج‌17، ص‌160.
[10]. جامع احاديث الشيعه، ج‌11، ص‌763.
[11]. مستمسك العروه، ج‌8، ص‌536‌ـ‌538.
[12]. جواهرالكلام، ج17، ص161; الفقه الاسلامى، ج‌3، ص‌1761‌ـ‌1762.
[13]. الخلاف، ج‌2، ص‌227; جواهرالكلام، ج‌1، ص‌164.
[14]. جواهرالكلام، ج‌17، ص‌164.
[15]. مسالك الافهام، ج‌1، ص‌354.
[16]. الخلاف، ج‌2، ص‌228; الفقه الاسلامى، ج‌3، ص‌1762.
[17]. جواهر الكلام، ج‌17، ص‌166.
[18]. احكام القرآن، ج‌1، ص‌336; تفسير قرطبى، ج‌2، ص‌222; الفقه الاسلامى، ج‌3، ص‌1752.
[19]. الفقه الاسلامى، ج‌3، ص‌1762.
[20]. جواهر الكلام، ج‌17، ص‌170; الفقه الاسلامى، ج‌3، ص‌1762.
[21]. تفسير قرطبى، ج‌2، ص‌222.
[22]. مسالك الافهام، ج‌1، ص‌350.
[23]. همان، ص‌351.
[24]. الخلاف، ج‌2، ص‌227.
[25]. كنزالعرفان، ج‌1، ص‌216; جواهرالكلام، ج‌17، ص‌171.
[26]. تفسير قرطبى، ج‌2، ص‌222.
[27]. كنزالعرفان، ج‌1، ص‌216; مسالك الافهام، ج‌1، ص‌351; الفقه الاسلامى، ج‌3، ص‌1752‌ـ‌1756.
[28]. جواهرالكلام، ج‌17، ص‌176‌ـ‌177.
[29]. شرايع‌الاسلام، ج‌1، ص‌219.
[30]. وسائل الشيعه، ج‌10، ص‌545; جامع احاديث الشيعه، ج‌11، ص‌780.
[31]. كنزالعرفان، ج‌1، ص‌216; جواهرالكلام، ج‌17، ص‌199‌ـ‌200.
[32]. مسالك الافهام، ج‌1، ص‌350.
[33]. احكام‌القرآن، ج1، ص339; الفرقان، ج‌2، ص‌72.
[34]. الميزان، ج‌2، ص‌49; راهنما، ج‌1، ص‌610.
[35]. جواهرالكلام، ج17، ص204‌ـ‌205; الفقه‌الاسلامى، ج‌3، ص‌1777.
[36]
. جواهرالكلام، ج‌17، ص‌202‌ـ‌204.

 

siasport23

siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16694
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز
دسترسی سریع به انجمن ها