ذخیره تغییرات تنظیمات پیش فرض بخشهای مورد علاقه خود را جهت نمایش در این صفحه انتخاب نمائید:

سه شنبه نهم خرداد 1391 خورشیدی (سال تولید ملی، حمایت از کار و سرمایه ایرانی)

دایره المعارف تلفن همراه
تبلیغات سایت
 پرسش و پاسخ های ازدواج
 پرسش و پاسخ های پرورش اندام
شناسنامه کتاب
عبرت هاى تاریخ

عبرت هاى تاریخ
نویسنده : وهاب جعفرى

Skip Navigation Links.
Collapse عبرت هاى تاريخعبرت هاى تاريخ
مقدمه
عبدالله بن زبير دشمن آل محمد
جنايت مصعب بن زبير در عراق
سرهاى بريده پادشاهان پيش روى همديگر
كيفيت قتل ابن زبير
با اينكه در بند هستى مى خواهى مرا فريب دهى
فرماندارى حجاج
فاجعه قتل شبيب
آزار و اذيت زيد به على توسط هشام
جنايت ابوالعباس سفاح
توسعه مسجدالحرام
اى پسر زن بدبو
بلبل زبانى معين بن زائده
جان دادن يك زندانى در زندان هارون الرشيد
منع شكنجه از مردم
رشيد و خاندان برمك
رشيد، احمد، حاضر
زندانى شدن عبدالملك بن صالح
آزادى عبدالملك بن صالح
جنايت روميان در زمان عنبسه بن اسحاق
تبعيد امام هادى به سامرا
حلاج
كلنجار ابن مقله با دنيا
شكنجه هاى قاهر
عاقبت ماءمون
بخت نصر
شرورتر از فرعون
مسيلمه كذاب و سجاح
برادرى زياد و معاويه
شكارچى گرى يزيد
سه سال خلافت، سه بار جنايت
وقعه حره
تاخت و تاز كعبه توسط عمال يزيد
كبوتر مسجد
مدعيان نبوت در عصر ماءمون
جنابت معتصم در حق بابك
هر كسى عيب على گويد زنا زاده است
علت بر افتادن برمكيان
زبيده مادر امين
شعرى كه لرزه بر جان متوكل انداخت
فرش خونين
رشك طاغوت عباسى به امام
دشمن حق ستيز سه روز ديگر از خلافت خلع خواهد شد
دعاى مستجاب امام حسن عسكرى درباره معتز
عاقبت قبيحه مادر معتز
سبب بناى سامرا
خوابى از سليمان بن وهب درباره واثق
خروج صاحب الزنج در روزگار معتمد
جنايت يك نفر شحنه
وصيت بكرى
تنعم زنان عباسى
پيشگويى پدر ابوجعفر
يعقوب بن داود در سياهچال مهدى عباسى
سعايت ربيع باعث قتل پسر ابوعبيدالله شد
عاقبت على بن اسماعيل به كجا رسيد
رشيد از سرودن شعر در رثاى برامكه منع كرد
مشاهدات افسر ترك از نزول عذاب الهى در هنگام وقوع زلزله تركيه
جستجو در کتابخانه
نوع جستجو :
نحوه جستجو :


ارسال به دوستان

پست الکترونیکی:

بازديدها: 252

شكارچى گرى یزید


یزید بن معاویه از پرشورترین مردم نسبت به شكار بود و پیوسته با آن سر و كار داشت و دست برنجنهاى طلا به دست و پاى سگهاى شكارى مى آویخت و جلّهاى زربنت به آنها مى پوشانید و براى هر سگى یك غلام گماشته بود كه آن را خدمت كند.
گویند:
عبیدالله بن زیاد مردى از اهل كوفه را به چهار صد هزار دینار جریمه كرد و مال را در صندوق بیت المال سپرد. آن مرد نیز از كوفه رهسپار دمشق شد تا از عبیدالله به یزید شكایت كند و دمشق در آن روزگار پایتخت بود. چون به دمشق رسید، از یزید سراغ گرفت. بدو گفتند:
- در شكار گاه است.
آن مرد نخواست هنگامى كه یزید در دمشق نبود وارد آن شود. از این رو خیمه خود را بیرون شهر زد و به انتظار برگشت یزید از شكارگاه در آنجا اقامت گزید. در این ایام روزى، بى خیال در خیمه خود نشسته بود دید سگى كه دست برنجنهاى طلا به دست و پاى آویخته و جلى كه مبلغى زیاد ارزش داشت بر او پوشانده شده، داخل خیمه شد از فرط تشنگى و خستگى نزدیك بود جان دهد. مرد دانست كه آن سگ از یزید است و از او جدا شده است. از این رو برخاسته آب برایش آورد و پذیرایى نمود.
چیزى نگذشت كه جوانى خوش صورت كه براستى زیبا سوار بود و زىّ پادشاهان داشت با سر وصورتى غبارآلود فرا رسید. آن مرد برخاسته، بر وى سلام كرد. سوار از او پرسید:
- سگى را ندیدى از اینجا عبور كند؟
آن مرد گفت:
- چرا مولانا هم اكنون در خیمه است و آب نوشیده و استراحت كرده و است و چون به اینجا رسید در كمال خستگى و عطش بود.
یزید چون سخن آن مرد را شنید از اسب فرود آمد و وارد خیمه شد و به سگ كه استراحت كرده بود، نظر افكند. سپس ریسمان او را گرفت تا از خیمه بیرون ببرید. در این وقت مرد شكایت حال خویش را به یزید نموده، جریان مالى را كه عبیدالله بن زیاد از او گرفته بود بدو گزارش داد. یزید نیز دواتى طلبیده به عبیدالله نوشت مال او را پس بدهد و خلعتى با ارزش نیز به وى بخشید. سپس به كوفه رهسپار شد و به دمشق نرفت. " 1 ".

سه سال خلافت، سه بار جنایت


یزید بنا به قول صحیح سه سال و شش ماه فرمانروایى كرد. وى در سال اول حسین بن على علیه السلام را به قتل رساند و در سال دوم مدینه را سه روز تمام چپاول كرده، به دست یغما سپرده و در سال سوم كعبه را مورد تاخت و تاز قرار داد.
اینك شرح كشته شدن حسین علیه السلام و چگونگى آن به نحو اختصار:
این سر گذشتى است كه به علت ناگوارى و هولناكى آن دوست نمى دارم سخن را در پیرامونش طولانى كنم، زیرا در اسلام كارى زشت تر از آن به وقوع نپیوسته است. گرچه كشته شدن امیرالمؤ منین علیه السلام مصیبت بسیار بزرگى به شمار مى آید، لیكن سرگذشت امام حسین علیه السلام چندان كشتار فجیح و مثله و اسارت در برداشت كه از شنیدن آن بدن انسان به لرزه مى افتد. لذا از پرداختن به سخن درباره این سرگذشت به شهرتش اكتفا مى كنم. زیرا كه از مشهورترین مصیبتهاست.
خداوند هر كسى را كه در آن دست داشته و بدان فرمان داده و به چیزى از آن خوشنود بوده است لعنت كند و هیچ گونه كار خیر و توبه اى را از او نپذیرد و او را از جمله ((الا خسرین اعمالا الذین ضل سعیهم فى الحیاة الدنیا و هم یحسبون انهم یحسنون صنعا)) قرار دهد.
خلاصه آن سرگذشت این است كه چون كار بیعت یزید لعنة الله علیه تمام شد وى هیچگونه همتى نداشت جز آنكه از حسین علیه السلام و چند نفرى كه پدرش وى را از آنها بر حذر داشته بود، بیعت بگیرد. از این رو نزد ولید بن عتبه بن ابى سفیان كه در آن وقت امیر مدینه بود فرستاد و بدو فرمان داد كه از آن چند نفر بیعت بگیرد. ولید نیز ایشان را نزد خود فرا خواند. چون امام حسین علیه السلام نزد وى آمد ولید خبر مرگ معاویه را بدو داد و به او پیشنهاد بیعت كرد. امام حسین علیه السلام به ولید فرمود:
- شخصى مانند من پنهانى بیعت نمى كند، هرگاه همه مردم براى این كار اجتماع كردند ما و تو فكرى براى این كار خواهیم كرد.
سپس حسین علیه السلام از نزد ولید خارج شد و اصحاب خویش را گرد آورده، به عنوان سرپیچى از بیعت با یزید و ننگ داشتن از این كه در سلك رعیت وى در آید از مدینه به قصد مكه خارج شد. چون حسین علیه السلام در مكه مستقر شد خبر خوددارى وى از بیعت با یزید به گوش مردم كوفه رسید و مردم كوفه، بنى امیه و بخصوص یزید را به سبب روش ناپسند و كارهاى زشتى كه داشت و علنا مرتكب معاصى مى شد، دوست نمى داشتند. از این رو با حسین مكاتبه كرده، نامه هایى بدو نوشتند و او را به كوفه دعوت كردند و بدو وعده یارى در مقابل بنى امیه دادند، آنگاه گرد هم آمده، با یكدیگر هم سوگند شدند و پى در پى در این خصوص براى حسین علیه السلام نامه فرستادند. حسین علیه السلام نیز پسر عموى خود مسلم به عقیل بن ابى طالب علیه السلام را نزد ایشان فرستاد.
چون مسلم به كوفه آمد خبر ورودش به عبیدالله بن زیاد - كه خداوند او را لعنت كند و همواره به خوارى و رسوایى بكشاند - رسید و عبیدالله بن زیاد، در این وقت بنا به فرمان یزید كه از مكاتبه مردم كوفه با حسین علیه السلام آگاه شده بود به امارت كوفه رسیده بود؛ از طرفى مسلم به خانه هانى بن عروه كمه از اشراف مردم كوفه بود پناه برده بود. از این رو عبدالله بن زیاد، هانى بن عروه را فرا خوانده، از وى خواست مسلم را تسلیم او كند. لیكن هانى بن عروه از این كار امتناع ورزید و عبید الله بن زیاد با چوبى كه در دست داشت به صورت هانى زده، استخوان صورتش را در هم شكست.
سپس مسلم بن عقیل را احضار كرد و دستور داد او را بالاى بام قصر برده، و گردنش را زدند و سر و جثه اش را از بالاى بام فرو افكندند و اما هانى را به بازار برده، همانجا گردن زدند. فرزدق در این باره گفته است:
و ان كنت لاتدرین فالموت فانظرى الى هانى فى السوق و ابن عقیل
الى بطل قد هشم السیف وجهه و آخر یهوى من طمار قتیل
؛ ((اگر نمى دانى مرگ چیست به هانى در بازار و مسلم بن عقیل بنگر. به دلاورى كه شمشیر صورتش را در هم شكست و آن دیگر كه كشته اش را از بلندى پرتاب كردند.))
سپس حسین علیه السلام از مكه خارج و بدون آنكه از سرنوشت مسلم با خبر باشد رهسپار كوفه گردید. چون نزدیك كوفه رسید، از چگونگى امر آگاه شد و كسانى خبر قتل مسلم را بدو دادند و او را از یافتن به كوفه بر حذر داشتند. ولى حسین علیه السلام برنگشت و به منظورى كه خود از هر كس بدان آگاهتر بود، تصمیم گرفت، خویشتن را به كوفه برساند، ابن زیاد نیز لشكرى به فرماندهى عمر بن سعد بن ابى وقاص به سوى او فرستاد و چون دو گروه با یكدیگر مقابل شدند، حسین و اصحابش چنان جنگى كردند كه هرگز كسى مانند آن را ندیده بود، تا اینكه بر اثر آن جنگ شدید یاران و خویشانش كشته شدند، آنگاه حسین علیه السلام نیز به نحوى فجیع به قتل رسید.
در این واقعه چندان شكیبایى و چشم داشت به خدا، و شجاعت و پرهیزگارى و بلاغت و كاردانى در فنون جنگ از شخص حسین علیه السلام و یارى و جانبازى و ناخوش داشتن زندگى پس از وى و جنگ در مقابل او از روى بینایى از یاران و خویشانش به ظهور پیوست كه هرگز كسى مانند آن را ندیده است. سپس غارت و اسیرى در میان سپاه و خانواده حسین علیه السلام به وقوع پیوست. آنگاه سر حسین علیه السلام را با زنانش نزد یزید بن معاویه به دمشق بردند و یزید در مجلس، خود با چوب به دندانهاى حسین علیه السلام فرو كوبید و زنانش را به مدینه بازگردانید.
قتل حسین علیه السلام در روز دهم محرم سال شصت و یك هجرى روى داد.

وقعه حره


از آن پس یزید به جنایت دوم یعنى جنگ با مردم مدینه پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم كه آن وقعه حره مى نامند اقدام كرد. ابتداى این كار از آنجا بود كه مردم مدینه با خلافت یزید مخالفت بودند. از این رو روى را خلع كردند و افرادى از بنى امیه را كه در مدینه بودند محاصره كرده به تهدید ایشان پرداختند. بنى امیه نیز شخصى را نزد یزید فرستاده، وى را از چگونگى امر با خبر ساخت. چون فرستاده ایشان نزد یزید آمد و جریان امر را بدو خبر داد، یزید بدین شعر تمثل جست:
لقد بدلوا الحلم الذى فى سجیتى فبدلت قومى غلظه بلیان
؛((مردم آن بردباریى را كه در طبیعت من بود تغییر دادند. من نیز نرمى را درباره ایشان به خشونت تبدیل كردم.))
سپس عمرو بن سعید را براى جنگ با مردم مدینه نامزد كرد. ولى او سرباز زد و گفت:
- من براى تو كارهایى انجام داده، بلادى را اداره كرده ام، اكنون كه بناست خون قریش آن هم در مدینه ریخته شود، دوست ندارم عهده دار این كار باشم.
آنگاه یزید عبیدالله بن زیاد را براى این كار فرا خواند. وى نیز بهانه جسته، گفت:
- به خدا سوگند من براى فاسق دو كار با هم نمى كنم، هم فرزند رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم را بكشم و هم به مدینه او و به كعبه بتازم.
یزید نیز مسلم بن عقبه مرى را كه پیرمردى كهن سال و بیمار بود، ولى یكى از سركشان عرب به شمار مى آمد براى این كار انتخاب كرد.
محمد بن على بن طباطبا در كتاب تاریخ فخرى مى نویسد:
معاویه بن یزید گفته بود:
- اگر مردم مدینه با تو مخالفت كردند مسلم بن عقبه را به جان ایشان بیانداز!
مسلم بن عقبه نیز در حالى كه بیمار بود به سوى مدینه شتافت و مدینه را از جانب مره كه جایى در بیرون از مدینه بود محاصره كرد، آنگاه براى مسلم بن عقبه میان دو صف، تختى نهادند و مسلم روى آن نشست.
سربازانش را به جنگ بر مى انگیخت تا آنكه مدینه را گشود. در آن واقعه گروهى از بزرگان مدینه كشته شدند.
طباطبا گوید:
ابوسعید خدرى (رض) صحابى پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم بیمناك شده شمشیرى برداشت و به غارى كه در آن نزدیكیها بود روان گردید تا داخل آن شد. بدان پناه برد. در این وقت یكى از شامیان ابوسعید را تعقیب كرد. ابوسعید از ترس شمشیر خود را كشید و سرباز شامى را تهدید كرد. او نیز شمشیر كشید و چون به ابوسعید رسید، ابوسعید بدو گفت:
- لئن بسطت الى یدك لتقتلنى ما انا بباسط یدى الیك لا قتلك!
سرباز شامى از او پرسید:
- تو كیستى؟
گفت:
- ابو سعید!
سرباز شامى گفت:
- صحابى رسول الله؟!
- آرى!
سرباز شامى او را رها كرد و پى كار خود رفت. مسلم بن عقبه سه روز مدینه را مباح كرد و در اختیار سربازان نهاد. ایشان نیز در آن سه روز به كشتار و غارت و اسیر كردن مردم پرداختند.
گویند پس از آن هرگاه كسى مى خواست دخترش را شوهر بدهد بكارت او را ضمانت نمى كرد و مى گفت:
- شاید در وقعه حره بكارت از او برداشته شده باشد.
بدین جهت مسلم بن عقبه را سرف نام نهادند.

تاخت و تاز كعبه توسط عمال یزید


پس از وقعه حره یزید به كار سوم یعنى تاخت و تاز كعبه پرداخت و پس از فراغت از كار مدینه مسلم به عقبه را فرمان داد به قصد گشودن كعبه رهسپار شود. مسلم نیز بدانجا روان شد. در این وقت عبدالله بن زبیر در مكه سكونت داشت و مردم را به سوى خود مى خواند. مردم نیز از وى پیروى مى كردند. لیكن مسلم بن عقبه در راه در گذشت و شخصى را - كه یزید بدو دستور داده بود اگر مرگش فرا رسید او را جانشین خود كند - بر سپاه خود گماشت.
آن شخص لشكر كشید و مكه را محاصره كرد و ابن زبیر با مردم مكه بیرون آمد و جنگ در گرفت. رجز خوان شامیان گفت:
خطاره مثل الفنیق المزید یرمى بها اعواد هذا المسجد
؛((با منجنیقى كه به شتر كف بر دهان مى ماند ستونهاى این مسجد در هم كوبیده خواهد شد.))
بدین نحو طرفین در حال جنگ بودند كه خبر مرگ یزید رسید و شامیان مراجعت كردند.

كبوتر مسجد


محمد بن على بن طباطبا در كتاب خود مى نویسد:
عبدالملك مردى با خرد و دانا و دانشمند بود. سلطانى جبار به شمار مى آمد و هیبتى زیاد و سیاستى شدید داشت و در امور دنیا داراى تدبیرى نیكو بود.
در روزگار عبدالملك دیوان دولتى از زبان فارسى به عربى نقل شد و اسلوب و روش ((مستبعرین)) در نگارش علوم و فنون اختراع گردید.
عبدالملك اولین كسى بود كه مردم را از جامعه به خلفا و سخن گفتن زیاد در حضور ایشان باز داشت. نیز عبدالملك بود كه حجاج را بر سر مردم مسلط گردانید و به كعبه تاخت و تاز كرد و عبدالله بن زبیر و پیش از او برادرش مصعب بن زبیر را به قتل رسانید.
از مطالب جالب این است كه هنگامى كه یزید بن معاویه براى جنگ با مردم مدینه و گشودن كعبه لشكر بدانجا فرستاد، عبدالملك از این كار سخت به خشم آمده گفت:
- اى كاش آسمان بر زمین فرود مى آمد!
ولى چون حكومت به دست او رسید همین كار و بالاتر از آن را مرتكب شد زیرا وى حجاج را براى محاصره ابن زبیر و گشودن مكه بدانجا فرستاد. عبدالملك قبل از خلافت یكى از فقهاى مدینه به شمار مى آمد و به علت آن كه پیوسته به تلاوت قرآن مشغول بود ((كبوتر مسجد)) نامیده مى شد. چون پدرش مروان در گذشت و بشارت خلافت را به عبدالملك دادند، وى قرآن را در هم پیچیده گفت:
- هذا فراق بینى و بینك!
و سپس عهده دار امور دنیا شد. گویند: روزى عبدالملك به سعید بن مسیب گفت:
- اى سعید! من چنان شده ام كه هرگاه كار نیكى انجام مى دهم بدان شادمان نمى شوم و چون مرتكب شرى مى شوم از آن بدم نمى آید.
سعید بن مسیب در پاسخ گفت:
- اكنون دل مردگى در توبه حد كمال رسیده است.
در روزگار عبدالملك عبدالله بن زبیر و برادرش مصعب، امیر عراق به قتل رسیدند. عبدالله بن زبیر از آغاز به مكه پناه برد و مردم حجاز و اهل عراق با وى بیعت كردند. عبدالله مردى بسیار بخیل بود. بدین جهت كارش رونق نیافت و حجاج به سوى او روان شده در مكه محاصره اش كرد و كعبه را با منجنیق در هم كوبید. عبدالله بن زبیر نیز با وى به جنگ پرداخت. ولى اصحاب و طرفدارانش از یارى او دست كشیدند. عبدالله در این وقت نزد مادرش رفته بدو گفت:
- اى مادر! مردم و حتى فرزندان و خویشانم از یارى من دست كشیده اند و كسى جز چند نفر كه ایشان هم از یك ساعت تاب مقاومت ندارند با من نمانده اند. از طرفى، دشمن حاضر است هر چه از دنیا بخواهم به من بدهد نظر تو در این باره چیست؟
مادر عبدالله گفت:
- تو درباره خویش بهتر آگاهى، اگر مى دانى كه بر حقى در پى راه خود رو و گردنت را در زیر بار منت غلامان بنى امیه كج مكن و اگر طالب دنیایى، چه بد مردى هستى كه خود و یارانت را تا پاى مرگ و هلاكت رساندى. آخر مگر تو چه قدر در دنیا خواهى ماند؟ مرگ بر این زندگى ترجیح دارد.
عبدالله گفت:
- مادر مى ترسم آنگاه كه مرا كشتند، بدنم را پاره پاره كنند.
مادر عبدالله گفت:
- فرزند! به گوسفند چه زیانى مى رسد كه پس از كشته شدن پوستش را بكنند؟!
مادر عبدالله با این سخنان و امثال آن پیوسته وى را بر مى انگیخت تا آنكه از نزد مادرش خارج شده تصمیم به جدال گرفت و سرانجام كشته شد. و حجاج بشارت قتل او را به عبدالملك داد.

مدعیان نبوت در عصر ماءمون


مسعودى مى گوید:
در ایام ماءمون شخصى در بصره دعوى نبوت كرد و او را در بند آهنین پیش ماءمون آورند، وقتى پیش روى او آمد، ماءمون بدو گفت:
- تو پیغمبر مرسل هستى! مرسل به معنى فرستاده و هم به معنى آزاد و رهاست.
او با استفاده از معنى دوم و سوم گفت:
- عجالتا كه در بندم.
ماءمون گفت:
- واى بر تو! تو را فریب داد؟
گفت:
- با پیغمبران این طور سخن نمى گویند و به خدا اگر در بند نبودم مى گفتم جبرئیل دنیا را بر سر شما خراب كند.
ماءمون گفت:
- دعاى بندى پذیرفته نمى شود؟!
آن شخص گفت:
- مخصوصا پیامبران وقتى در برند باشند، دعاى آنها بالا نمى رود.
ماءمون بخندید و گفت:
- كى تو را به بند كرده است؟
گفت:
- اینكه جلوى روى تو است.
ماءمون گفت:
- ما بند از تو بر مى داریم و تو به جبرئیل بگو دنیا را خراب كند، اگر اطاعت تو را كرد ما به تو ایمان مى آوریم و تو را تصدیق مى كنیم.
مدعى گفت:
- خدا راست گفت كه فرمود تا عذاب الیم را نبینید ایمان نمى آورید، اگر مى خواهى بگو بردارند.
ماءمون بگفت تا بند از او برداشتند. وقتى از زحمت بند آسوده شد با صداى بلند گفت:
- اى جبرئیل هر كه را مى خواهید بفرستید كه من با شما كارى ندارم، غیر من همه چیز دارد و من هیچ ندارم و جز زن فلانى كسى به دنبال مقاصد شما نمى رود.
ماءمون گفت تا آزادش كنند و نیكى كنند.
باز مسعودى در مروج الذهب نقل مى كند:
شمامه ابن اشرس مى گوید كه: در مجلس ماءمون حضور داشتم كه یكى را آوردند كه ادعا كرده بود. ابراهیم خلیل است. ماءمون بدو گفت:
- هیچ كس را نشنیده ام كه نسبت به خدا جسورتر از این باشد.
ثماثه بن اشرس مى گوید؛ گفتم:
- اگر امیر مؤ منان مقتضى بداند به من اجازه ده با او سخن گویم.
گفت:
- هر چه مى خواهى بگو!
بدو گفتم:
- فلانى ابراهیم برهانها داشت.
گفت:
- برهانهاى او چه بود؟
گفتم:
- آتش افروختند و او را در آن انداختند و آتش براى او خنك و سالم شد. ما نیز آتش مى افروزیم و تو را در آن مى اندازیم، اگر مانند ابراهیم آتش براى تو خنك و سالم شد ایمان مى آوریم و تصدیق تو مى كنیم.
مدعى گفت:
- چیز ملایم تر از این بیاور!
گفتم:
- برهانهاى موسى علیه السلام.
گفت:
- برهانهاى او چه بود؟
گفتم:
- عصا را بینداخت و مارى شد كه دروغهاى ساحران را مى بلعید، و عصا را به دریا زد كه بشكافت و دستش بدون بیمارى درخشان بود.
مدعى گفت:
- این سخت تر است، چیزى ملایم تر بیاور!
گفتم:
- از برهانهاى عیسى علیه السلام بیاور!
گفت:
- برهانهاى او چه بود؟
گفتم:
- زنده كردن مرده.
سخن مرا برید و گفت:
- بلیه بزرگتر آوردى، مرا از این برهانها معاف بدار!
گفتم:
- ناچار برهانهایى باید باشد.
گفت:
- من از این قبیل چیزى ندارم، به جبرئیل گفت: مرا به سوى شیطانها مى فرستید دلیلى به من بدهید كه با آن بروم وگرنه نخواهم رفت. و جبرئیل علیه السلام نسبت به من خشمگین شد و گفت: از همین حالا از بدى دم مى زنى، اول برو ببین این قوم با تو چه مى گویند!
ماءمون بخندید و گفت:
- این از پیغمبرانى است كه براى ندیمى شایسته است.

جنابت معتصم در حق بابك


مسعودى گوید:
در كتاب اخبار بغداد دیدم كه وقتى بابك را جلو معتصم بداشتند، مدت زمانى با او نگفت و سپس گفت:
- بابك توئى؟!
گفت:
- بله، من بنده و غلام تو بابكم.
نام بابك، حسن و نام بردارش عبدالله بود. معتصم گفت:
- او را برهنه كنید!
خدمه، همه زینت از او بر گرفتند و دست راستش را ببریدند و به صورتش زدند. دست چپش را نیز بریدند. پس از آن پاهایش را بریدند و او در سفره چرمین میان خون خویش مى غلطید. وى پیش از آن سخن بسیار گفته و اموال فراوان عرضه داشته بود. اما به سخنش توجهى نشده بود. آن گاه بنا كرد با باقیمانده ساق دستهایش به صورت خود مى زد. معتصم گفت به شمشیردار:
- شمشیر را میان دو دنده اش زیر قلب فرو كن تا بیشتر رنج بكشد.
شمشیردار چنین كرد. آنگاه بگفت تا زبان او را ببریدند و اعضاى بریده او را با پیكرش بیاویختند. سر او را نیز به مدینه السلام فرستادند و روى پل نصف كردند و پس از آن به خراسان فرستادند و در همه شهرها و ولایتهاى آن جا بگردانیدند. زیرا اهمیت و عظمت كار وى و كثرت سپاهش كه نزدیك بود خلافت را از پیش بردارد و مسلمانى را تغییر دهد، در دلها سخت نفوذ كرده بود و برادرش عبدالله را نیز با شتر به مدینه السلام بردند و اسحق بن ابراهیم امیر آنجا با وى همان كرد كه با برادرش در سامره كرده بودند. جثه بابك را بر چوبى بلند در اقصاى سامره بیاویختند كه محل آن تاكنون معروف و بنام جثه بابك مشهور است.

هر كسى عیب على گوید زنا زاده است


عیسى بن ابى دلف نقل مى كند كه برادرش دلف كه پدرش كنیه از نام او گرفته بود وهن على بن ابى طالب مى گفت و شیعه او را تحقیر مى كرد و آن ها را به نادانى منسوب مى داشت. یك روز كه در مجلس پدر خود نشسته بود، پدرش حضور نداشت گفت:
- پنداشتند كه هر كس عیب على بگوید زنازاده است و شما غیرت امیر را مى دانید كه درباره هیچكس از اهل حرم او گمان بد نمى تواند برد و من على را دشمن دارم.
هنوز این سخن نگفته بود كه ابى دلف بیامد و چون او را بدیدیم به احترام او برخاستیم گفت:
- سخن دلف را شنیدم. حدیث دروغ نیست و چیزى كه در این معنى آمده خلاف ندارد، به خدا او زنازاده است، من بیمار بودم و خواهرى كنیزى را كه متعلق به او بود و من دلبسته او بودم پیش من فرستاد و نتوانستم خوددارى كنم و با او بخفتم. كنیز حائض بود و دلف را بار گرفت و چون حملش نمود او شد. خواهرم او را به من بخشید.
دشمنى دلف و مخالفت او با پدرش كه شیعه و مایل به على بود چنان بود كه بعد از وفات او مى گفت. محمد بن على قهستانى گوید:
دلف ابن ابى دلف براى ما نقل كرد كه پس از مرگ پدرم در خواب دیدم كه یكى به من مى گفت:
- امیر تو را مى خواهد و من با او رفتم و مرا به خانه ویرانه اى برد و از پلكانى بالا برد و وارد اتاقى كرد كه آثار آتش به دیوارها و نشان خاكستر بر زمین آن نمایان بود. پدرم عریان نشسته و سرمیان دو زانو نهاده بود و من گفت:
- دلفى؟
گفتم:
- بله دلفم!
و شعرى بدین مضمون خواند:
((اگر وقتى مى مردیم ما را رها مى كردند، مردن براى هر زنده اى آسایش بود. ولى وقتى بمیریم زنده مى شویم و همه چیز را از ما مى پرسند.))
پس از آن گفت:
- فهمیدى؟!
گفتم: بله!
و از خواب بیدار شدم!" 2 ".

علت بر افتادن برمكیان


اصحاب تواریخ در سبب بر افتادن اختلاف كرده اند. بعضى گویند كه رشید تاب دورى خواهرش عباسیه و همچنین جعفر بن یحیى را نداشت. از این رو به جعفر گفت:
- من عباسیه را براى تو تزویج مى كنم تا نگاه كردن به او برایت حلال باشد، ولى نباید بدو نزدیك شوى.
از این رو عباسیه و جعفر كه هر دو جوان بودند پیوسته نزد هارون الرشید گرد هم مى آمدند و گاه رشید از نزد ایشان بر مى خواست و آن دو مدتها با یكدیگر خلوت مى كردند. سپس با وى نزدیكى كرد و عباسیه از او آبستن شد و دو فرزند زایید. ولى همچنان عباسیه قضیه را از رشید پوشیده مى دانست. تا آنكه رفته رفته رشید بدان پى برد و همین امر موجب نكبت و برافتادن برمكیان شد.
نیز گویند سبب نابودى برمكیان آن بود كه رشید جعفر بن یحیى را به كشتن مردى از آل ابوطالب وادار كرد. ولى جعفر از آن سرباز زده مرد طالبى را رها كرد و سخن چینان، مطلب را به رشید گزارش دادند. رشید از جعفر پرسید:
- با مرد طالبى چه كردى؟
جعفر گفت:
- وى در زندان است.
رشید گفت:
- به جان من سوگند یاد كن!
جعفر آگاه شد كه رشید به قضیه پى برده است، از این رو در پاسخ گفت:
- نه، به تو او را رها كردم، زیرا فهمیدم كه آن مرد زیانى براى تو نخواهد داشت.
رشید گفت:
- خوب كارى كردى!!
و چون جعفر از نزد وى برخاست رشید گفت:
- خدا مرا بكشد اگر تو را نكشم!
از آن پس به آزار برمكیان پرداخت. نیز گفته اند كه دشمنان برامكه مانند فضل بن ربیع همواره نزد رشید درباره ایشان سخن چینى مى كردند و اندوختن اموال فراوان و خودكامگى آنان را بدو گوشزد مى نمودند تا آنكه دل رشید را از كینه برمكیان انباشتند و رشید یكباره ایشان را مخذول و منكوب كرد." 3 ".

زبیده مادر امین


زبید مادر امین در راءى و اندیشه از امین استوارتر بود. زیرا هنگامى كه ایمن على بن عیسى را با لشكر به خراسان فرستاد و على بن عیسى به خانه زبیده رفت تا با او وداع كند. زبیده به على بن عیسى گفت:
- اى على! امیرالمؤ منین گر چه فرزند من است و مهربانى من همواره متوجه اوست ولى من عبدالله (ماءمون) را نیز دوست مى دارم و از این كه آزارى بدو رسد بیمناكم. فرزند من اكنون پادشاهى است كه در سلطنت با برادرش رقابت مى كند ولى تو حق ولادت و برادرى ماءمون را با پسرم رعایت كن و هیچگاه به درشتى با وى سخن مگو، زیرا تو همانند او نیستى، نیز با وى همچون بردگان مكن و او را در بند مگذار و كنیز و خدمتكار را از وى دور مكن و در پیمودن راه بر او فشار میاور و در طى طریق با وى هم عنان مشو و پیش از او به حركت مپرداز و چون وى خواست سوار شود ركابش را بگیر و اگر او تو را دشنام داد تحمل كن.
سپس دستبندى از نقره بدو داد و گفت:
- هرگاه ماءمون در اختیار تو قرار گرفت او را با این دستبند در بند كن.
على بن عیسى نیز به زبیده قول داد كه به گفتار وى عمل كند و در این وقت مردم عموما به پیروزى على بن عیسى اطمینان داشتند. زیرا على بن عیسى و لشكرش در نظر ایشان بسیار با عظمت و سپاهیان ماءمون بس اندك و بى اهمیت بودند. ولى خداوند خلاف آنچه را كه مردم مى پنداشتند تقدیر كرده بود و آنچه مقدر بود واقع شد." 4 ".

پاورقی

موضوع قبلی موضوع بعدی
نظر شما

• با عنایت به اینکه نظرات و پیشنهادات شما کاربران گرامی در بهبود پایگاه تاثیر کاملا موثری ایفا می کند لذا خواهشمند است ما را از نظرات ارزنده ی خود محروم نفرمایید .
• نظر شما پس از بررسی و بازبینی توسط گروه مدیریت برای نمایش در سایت قرار داده می شود .
• نظرات کوتاه مثل "خوب بود" و "عالی بود" و... و نظرات تکراری تائید نمی شوند و امتیازی هم به آنها تعلق نخواهد گرفت.

  نام و نام خانوادگی
  پست الکترونیکی
  نظرات شما
نظرات کاربران

هیچ نظری ثبت نشده است.