رعد و برق
الآن شاید حدود پانزده سال از آن ماجرا گذشته باشد، ولی تو قطعاً نمی توانی بگویی که فراموشش کرده ای، یا به خاطرش نمی آوری. چون قضایای آن شب با گوشت و پوست تو آمیخته است و زندگی ات را تغییر داده است.
پس، فقط گوش کن و حرف نزن. تعجب هر چقدر خواستی بکن. غش هم اگر خواستی بکن، آب قند را برای همین آورده ام. ولی سؤال نکن، رشته ذهنم را پاره نکن، خودم سیر تا پیاز همه چیز را تعریف می کنم.
شمیران را که خوب می شناسی، قبل از دوراهی قلهک یک کوچه هست، یادت آمد؟ داخل کوچه، سمت چپ، در پنجم، پلاک چهل و هشت.
باغ بزرگی بود. نمی دانم الآن چه بلایی سرش آمده. وارد خانه که می شدی، پیش رویت یک خیابان درست کرده بودند که آسفالته نبود، خاکی هم نبود، از سنگ بود، قلوه سنگهایی صاف و تمیز و به قاعده. انگار همه را تک تک شسته بودند وکار گذاشته بودند روی زمین.
دو طرف خیابان با فاصله هایی منظم درخت کاشته بودند؛ درخت سیب، گلابی، گیلاس و زردآلو. جا به جا تپه های کوچکی از زمین
22
برآمده بود، پر از بوته های زنبق و هر تپه به رنگی. با طاق ها و آلاچیق هایی که نسترن های وحشی از سر و رویش بالا رفته بودند.
انتهای این خیابان، یک استخر بزرگ بود، با آب صاف و زلال و فواره هایی که از دو سو به هم می رسیدند.
آن شب، سطح استخر را پر از گلهای رز صورتی کرده بودند که در تلاطم فواره ها، موج می برمی داشتند.
همه اینها چشم انداز عمارتی بود که در انتهای باغ واقع شده بود؛ پشت استخر. عمارت اگر چه یک طبقه بود، اما از سطح زمین یک متری بالاتر نشسته بود، به نحوی که همه ی باغ را در دیدرس می گرفت. همه ی سطح باغ و سالنها و اتاقهای عمارت را میز و صندلی چیده بودند، به جز ایوان جلوی عمارت، که بر روی آن سکویی زده بودند و روی سکّو را با مخمل صورتی پوشانده بودند. دور تا دور سکّو صندلی هایی بود برای نوازندگان و وسط هم جای خواندن و رقصیدن من!
آن شب از من برای پنج ساعت قول گرفته بودند. چهار ساعت برای خواندن و رقصیدن و یک ساعت برای اختلاط با داماد.
تعجب نکن! هیچکس جز خود داماد و دو تا از رفقایش، خبر از ماجرا نداشتند. آن دو نفر را هم داماد وارد ماجرا کرده بود که شاهدداشته باشد، که بعداً وقتی خواست برای دیگران تعریف کند، نگویند دروغ می گوید.
این که حالا چرا داماد می خواست همان شب عروسی اش با من اختلاط کند، مسأله ما نیست. همین قدر سربسته بگویم که دختر را که از خانواده دربار بود، داشتند به زور به او می دادند و او دلش راضی به
23
این ازدواج نبود، برای همین می خواست یک جور توی دل خودش، قضیه را تلافی کرده باشد، یا مثلاً انتقام گرفته باشد، بعد هم احتمالاً برای دوستانش تعریف کند و قپی بیاید.
قرار بود سر میز شام، لباس داماد به طور اتفاقی کثیف شود و او به بهانه تعویض لباس، عروس و مهمانها را ترک کند و بعد بیاید به سراغ من که برای تعویض لباس رفته ام به اتاق پشت حیاط خلوت.
وقتی من رسیدم، انگار همه میهمانها آمده بودند و عروس و داماد، سوار بر قایقی در استخر، داشتند با حضّار که دور تا دور استخر ایستاده بودند، خوش و بش می کردند.
حضور من عملاً مجلس را به هم ریخت. باقی معارفه ماند برای بعد از برنامه من و من به روی سکّو رفتم.
راستی، تو هم حاج امین! که آن وقتها نه حاجی بودی و نه امین، درست در ضلع غربی استخر، کنار پدر داماد ایستاده بودی و با خلوص نیت مرا دید می زدی.
تو را نمی گویم. آن هوشنگ امینی را می گویم که هنوز در وجود تو زنده است وگاهی به تو فرمان می دهد.
من لباسم یک حریر مشکی چسبان بود که تمام بدنم را می پوشاند، بی آنکه واقعاً جایی را بپوشاند، یک شنل سفید هم بر روی این حریر به تن داشتم، شنلی که تماماً رشته رشته ی سفید بود تا نوک پا و سر این رشته ها متصل به حلقه ای بود بر دور گردنم.
آن حریر سایه و شنل سفید را هنوز دارم. هر از گاهی می گذارمشان پیش روی سجاده ام و زار زار گریه می کنم.
به خودم می گویم: تو این بودی بدبخت! و خدا دست تو را گرفت و نجاتت داد.
24
این لباس، آن شب واقعاً پوشش نبود، عریانی محض بود، با هر چرخی که می خوردم این رشته های شنل کنار می رفت و خودم می فهمیدم که چه غوغایی در دلها به پا می کرد.
حتی از چنگال تیز نگاه زنها می فهمیدم که در دل مردانشان چه می گذرد. اینها تازه زنهایی بودند که خودشان مسحور نشده بودند، بعضی از زنها که حسابی آب از لب و لوچه شان آویزان شده بود.
اینجا افتخار نیست، ننگ من است. اما می گویم تا بدانی که من در چه لجنی دست و پا می زدم و از کجا به اینجا رسیدم. البته می دانی، خوب هم می دانی، من و تو بیش از دیگران سابقه و گذشته یکدیگر را در حافظه داریم.
حدود یک ساعتی از شروع برنامه می گذشت و حضار غرق در شور و شعف هم چنان تقاضا می کردند و من خیس عرق، همچان ادامه می دادم.
اسکناسهایی را که حضار برای شاباش سر عروس آورده بودند، اغلب همان یک ساعت اول پای من نفله کردند، بعضی هم از سرِ مستی یا سرخوشی، چک می نوشتند و به روی سن می فرستادند.
تو هم اگر یادت باشد، یک چک بیست هزار تومانی کشیدی و فرستادی و بعد که کار به جاهای باریک کشید، پس گرفتی؛ یعنی به خاطر همان چک، حسابت را در بانک صادرات مسدودکردی. آن چک را هنوز دارم. نگه داشته بودم برای چنین روزی. زیر پتویی است که روی آن نشسته ای. می توانی برداری و نگاه کنی. حالا نه. بعداً. الآن حواست به من باشد!
25
حواس همه حضار به من بود و هیچکس نمی دید که جوانی مضطرب و هیجان زده دارد از لابلای درختها می گذرد و خود را آرام آرام جلو می کشد. اما من می دیدم. من از بالای سن می دیدم که او با چه وحشتی همه ی اطراف را می پاید و با چه اضطراب و احتیاطی قدم پیش می گذارد.
آنچه پیش از همه خود را به رخ می کشید، لباس کثیف و زهوار در رفته اش بود، و بعد چهره ی ژولیده و موهای آشفته و صورتی که ناشیانه تیغ خورده بود.
سرآستین ها و آرنجها و سرزانوها زخمی و خاکی بود و نشان می داد که او برای ورود به خانه، دیوار را به در ترجیح داده است.
پیدا بود که هنوز کسی او را ندیده است. در خانه ای که حتی کارگرهای ساده هم با لباس فرم خدمت می کردند، هیأت او وصله ی ناچسبی بود که قبل از هر چیز ایجاد بهت و وحشت می کرد.
اما من در کمال تسلط بی آنکه از او چشم بردارم، به کارم ادامه می دادم. در طول چند سال کار و تجربه، یاد گرفته بودم که حتی در مقابل مست ها و چاقوکش ها و کافه به هم زن ها، خودم را نبازم و ضایع نکنم.
جوانک وقتی تا نزدیکی های استخر جلو آمد و کاملاً پشت میهمانان قرار گرفت، چشمش افتاد به من، یا بهتر بگویم، تمام حواسش معطوف من شد.
این که می گویم تمام حواسش معطوف من شد، چیزی نیست که تو به راحتی بتوانی بفهمی، نه تو، هیچکس دیگر هم نمی تواند این حال را درک کند.
26
حالا که از من گذشته است و من هم به لطف خدا از این قضایا گذشته ام. اما بعضی چیزها هست که شما مردها هیچوقت نمی توانید بفهمید یا احساس کنید.
ما زنها بار نگاه مرد را بر روی خودمان حس می کنیم، حتی اگر آن مرد یا نگاهش را نبینیم، این یک اصل مسلم است، اما نگاهها زمین تا آسمان با هم تفاوت دارد.
گاهی وقتها نگاه مرد، مثل نسیم، یا رایحه، بر تن و جان آدم می نشیند، آدم دلش می خواهد خودش را بسپرد به این نگاه.
گاهی وقتها، این نگاه به طوفانی می ماند که می خواهد ریشه ی آدم را از زمین دربیاورد. تمام رگهای آدم از این نگاه می لرزد.
گاهی وقتها نگاه، شبیه یک بار غیر قابل تحمل، بر روح آدم سنگینی می کند. آدم دلش می خواهد شانه های وجودش را از زیر بار این نگاه بیرون بکشد.
گاهی وقتها نگاه، مثل چنگال گربه روی صورت آدم، خراش می اندازد و گاهی وقتها مثل مار به آدم نیش می زند.
نگاه جوانک اما هیچکدام از اینها نبود، مثل نگاه یک کرکس بود که آدم حتی قبل از فرود، سنگینی چنگالهایش را بر تن خود حس می کند. این کرکس، لفظ مؤدبانه همان چیزی است که من آن لحظه، لاشخور تلقی اش می کردم.
چیزی که تو الآن داری در ذهن، مضمضه اش می کنی ولی قصد گفتنش را نداری، این است که چطور می شود کسی در مقابل آن همه نگاه حریص برقصد و یک نگاه کرکس وار را دریابد.
ولی من نگران این انکارهای مقطعی تو نیستم. خودت دست آخر،
27
چهار قدم جلوترش را هم می پذیری. جوانک را می گفتم؛ حال غریبی داشت و این حال، داشت لحظه به لحظه غریب تر می شد.
مسأله، یک آن و یک لحظه نبود. یک تدریج بود. تدریجی که من به وضوح، آن را می دیدم و حس می کردم.
تشنه ای را در نظر بگیر که نه یکی ـ دو ساعت و یکی ـ دو روز، که سالها عطش کشیده باشد و اکنون ناگهان رسیده باشد به آب. نه، نرسیده باشد به آب، آب در چند قدمی اش باشد و او نتواند جرعه ای از آن بنوشد.
فرض کن دست و پایش را بسته باشند و فواره ی آب را پیش رویش گشوده باشند.
و من با تمام وجودم حس می کردم که این حرکات نرم اندام من، به رقص فواره ای می ماند که عطش را در جگر شهوت او تشدید می کند.
کاش در نگاهش فقط شهوت بود، عطش بود، ولع بود یا خشم و کینه بود، همه اینها بود اما فقط اینها نبود. یک چیز دیگر هم بود که دل آدم رابه رقت می آورد، می گداخت و خاکستر می کرد، و آن التماس بود، عجز و حسرت و اضطرار بود، انگار همه وجودش شده بود یك نیاز، یک تمنا، واین همان چیزی بود که ترحم مرا برانگیخت و دگرگونم کرد. اگر در این حال و با این حال، همه ی دارایی و ثروتم را می خواست، می دادم. ولی او ثروت و دارایی نمی خواست، چیز دیگری می خواست و من همان لحظه تصمیم گرفتم که آن چیز دیگر را به او بدهم، فقط به خاطر خدا.
درک این قضیه حتماً برای تو آسان نیست، هم چنانکه آن زمان برای دیگران غیر ممکن بود.
28
زنانی مثل من، همه ی تلاششان این بود که خود را به بالاترها، به دربار و اشراف، نزدیک و متصل کنند. اگر در میان ما کسی حرف از عشق و دل و عاطفه می زد، همه به او می خندیدند. همچنانکه بعدها به من خندیدند. هیچکس نمی تواند بفهمد که من چه زخم زبانها و تمسخرها و شماتتهایی را تحمل کردم. یکی از دوستان چند ماه بعد، زنگ زد به من و گفت: «یه بوس بدین، برای مریض می خوایم.»
ولی این حرفها برای من مهم نبود.
اصل کاری همان خدایی بود که من به خاطر او این تصمیم را گرفته بودم و او هم باور و قبول کرده بود. و الآن بیش از ده سال است که من دارم ثمره ی آن قبول را می چشم.
این را هم بگویم که آن تصیم، برای آن لحظه و آن شرایط و موقعیت خاصی که من در آن بودم، ارزش داشت، اما حالا اگر دست از پا خطا کنم، خدا آنچنان عقوبتم می کند که آن سرش ناپیداست.
شاید بیست ـ بیست و پنج دقیقه ای می گذشت و جوانک همچنان مات و خیره ی من بود و بعد آرام آرام پاهایش سست شد و با زانو بر زمین نشست. و من در همان حال که می چرخیدم، خودم را به قسمت بالاتر صحنه کشاندم تا بتوانم همچنان حالات غریب او را ببینم.
او درست مثل زنی که می خواهد زایمان کند و از شدت درد به خود می پیچید، روی پیشانی اش چروک افتاد، عرق از دو سمت شقیقه هایش به پایین سرازیر شد، کبودی و انقباضی غیر قابل وصف تمام صورتش را پوشاند، چنگهایش را در قلوه سنگهای روی زمین فرو کرد، مشتهایش را از سنگ پر کرد، به طور غیر منتظره ای از جا کنده شد، دست چپش را به روی شکم چسباند، دو مشت سنگ را در
29
دست چپ یک جا کرد، با دست راست یکی از سنگها را برداشت و با تمام قدرت به سمت من شلیک کرد و بعد، سنگِ بعد و...
ناگهان تمام سرها به عقب برگشت و مجلس به هم ریخت. به من هیچ سنگی اصابت نکرد، چون منجنیق، یعنی آن جوانک را می دیدم و جهت سنگها را تشخیص می دادم. سر در گوش و یولون زن بلند و چهارشانه ای که در گوشه سمت چپ صحنه نشسته بود، برو بردم و گفتم:
«برو به آن جوان بگو: فلانی امشب مال توست، فقط آروم باش!»
با حیرت به من نگاه کرد و گفت:
«راست که نمی گین؟!»
سرش داد کشیدم:
«حرف نزن! برو! به بقیه هم از قول من بگو؛ اگر می خواهید برنامه ادامه پیدا کنه، به اون جوانک کاری نداشته باشید.»
و به بقیه گروه اشاره کردم که ادامه بدهند و خودم هم ادامه دادم. آرامش به مجلس بازگشت، با این تفاوت که حضار گهگاه به عقب برمی گشتند و به آن جوانک که حالا آرام گرفته بود، با تعجب نگاه می کردند و با این تفاوت دیگر که تو از جا بلند شدی و آرام و محتاط، خودت را به جوانک نزدیك و نزدیکتر کردی.
جوانک با دیدن چهره ی غضب آلود و چشمهای از حدقه درآمده ی تو، حسابی وحشت کرده، دستش را گرفتی تا از مجلس بیرونش ببری. و او یا به امید قول من یا از ترس تنبیه تو، بر زمین میخکوب شده بود و از جا تکان نمی خورد.
تو در برزخ بدی گرفتار شده بودی، می خواستی بدون این که
30
مهمانها متوجه شوند، او را بیرون بکشی و نمی شد. بیم آن بود که او سر و صدا راه بیندازد و رسوایی به بار بیاورد.
من مجلس را به کف زدن واداشتم و توسط همان ویولن زن به تو پیغام دادم که رها کنی و سرجایت بنشینی. تو پذیرفتی و سر جایت نشستی، اما از آن لحظه به بعد، نگاههای غضب آلوده ی تو معطوف من شد و حس تحسین در وجود تو، آرام آرام جای خودش را به کینه و غضب داد.
نیمه اول برنامه داشت به آخر می رسید و من مطمئن بودم که در این فاصله ی بین دو قسمت برنامه، ترتیب آن جوانک، داده خواهد شد. این بود که خلایق را به شور و نشاط و رقص درآوردم و به ویولون زن گفتم که سوئیچ را از داخل کیفم بردارد و جوانک را به داخل ماشین ببرد. دست و پای ویولن زن از شنیدن این حرف به رعشه افتاد. وقتی باورش شد که بنای رفتن دارم، با التماس گفت:
«جشن مال درباره خانم! اگر به خودتون رحم نمی کنید، لااقل به ما رحم کنید...»
به هر مصیبتی بود، فرستادمش رفت و نیمه اول برنامه را به پایان بردم.
میزهای شام در داخل عمارت چیده شده بود و تا مردم آماده شام بشوند، من به بهانه آوردن چیزی از ماشین، خودم را از مجلس بیرون کشیدم، به داخل ماشین انداختم و تاختم.
هم زمان و در کنار همه دغدغه ها، دلم برای داماد هم می سوخت که شب، ناکام به حجله می رفت.
31
جوانک در گوشه ی ماشین چپیده بود و مثل موشی که قصد دارد به گربه ای حمله کند، به من نگاه می کرد. البته آن حس و آن نگاه خیلی دوام نیاورد. شاید متوجه شد که میزان جنون من اگر بیشتر از او نباشد، کمتر نیست. بنابراین عقب تکیه داد، مثل کسی که از خطری سهمگین، جسته و رسته باشد، آهی عمیق کشید و شروع کرد به حرف زدن.
صفحه=35@