تگرگ
تو چه تهوری داری زن! چه بی باکی! نه، بی باکی کمه، باهاس گفت لوطی مسلکی، جوونمردی، دست خودم نیست. از تو دوستم می آد. آنقدر که دلم می خواد یه شیکم سیر ازت بزام. مَردَم؟ باشم! از تو که مردتر نیستم! من تو عمرم یه مرد به مردی تو ندیدم، چه برسه به زن! ای والله! چه خوب گذاشتی سر کار همه ی اون مهمونای نامردو. همه شونو می شناسم. یکی از یکی پست تر و پشت هم اندازتر. همه شونو بچلونی یه قطره معرفت ازشون نمی چکه. سقف همه شون چیکه می کنه.
قربون مرامت برم که عروسیشونو عزا کردی. حالا تا صبح، عرق می خورن و عربده می کشن و با زنهای همدیگه احوالپرسی می کنن. انگاری همه شون اومدن تو دنیا واسه تن پروری و خوک چرونی.
به من می گن دیوونه، ولی از تو چه پنهون، موتور همه شون سه کار می کنه. عقل همه شون پاره سنگ ورمی داره. می گی نه، بکش!
دکتر گفت: «دچار جنون جنسی شده. من که نفهمیدم یعنی چه؟! اونام نفهمیدن.»
منو تو یه اتاق حبس کردن که با هیچکس تماس نداشته باشم. ما قدیما فقیر بودیم. خونه مون حموم نداشت. من تا شیش ـ هفت سالگی با ننه م می رفتم حموم. یعنی مامانم.
32
بابام که سرش به کار خودش بود. حموم من می افتاد گردن مامانم و صدای زنهای دیگه رو در می آورد. من تو حموم کار خاصی نمی کردم. مگه دیوونه بودم که کار خاصی بکنم. فقط به زنهایی که لُنگشون می افتاد یا تو پوشوندن خودشون سهل انگاری می کردن، تذکر می دادم. یا دست آخر خودم سعی می کردم کمکشون کنم! ولی انگار کمک به این مردم نیومده. اگه تا عسل دستتو کره بمالی و بذاری لای نون، آنقده خوشمزه می شه، ولی کیه که قدر بدونه؟!
بابام یه دفعه پولدار شد. تا همین آخریها ما همه توی یه اتاق می خوابیدم. من و پدر و مادر و خواهرم. اصلاً خوب نبود.
دکتر می گفت «زن بگیره خوب می شه.» ولی اونا به جای اینکه بهم زن بدن، زندانیم کردن! یکی نبود بهشون بگه: آخه دیوونه ها! زن با زندان فرق می کنه. اگه فرق نمی کرد، همه می گفتن ما زندان گرفتیم. نمی گفتن که زن گرفتیم!
می گفتن؛ بابام با دربار ریخته رو هم. نفهمیدم چی رو، ولی ما خونه مون بزرگ شد. آنقدر بزرگ که یه اتاق به چه بزرگی شد زندان من. مثل حیوون توی قفس شدم. برام آب و دون می ریختن و می رفتن پی کارشون. کدوم کار؟ معلوم نبود! ولی من به اعتراف خودم از همه شون عاقل تر بودم.
از من بپرسی می گم همه آدما دیوانه ان. بعضی ها می تونن جنونشونو پنهان کنن، بعضی ها نمی تونن. فرقشون فقط همینه. البته پولدارا بهتر از فقیرا می تونن جنونشونو قایم کنن یا زندانی کنن؛ چون اتاق بیشتری دارن.
36
گفتم همه! دور از جون شماست البته، جسارت نشه. شما که ماه آسمونایی، مال این خراب شده نیستی. مستأجر بی جیره و مواجبی. از یه ماه پیش حرف این عروسی بود. کر که نبودم، می شنیدم. همه داشتن خودشونو آماده می کردن. کور که نبودم، می دیدم. گفتم: منم عروسی میل دارم. گفتن: خفه خون بگیر دیوونه!
همین پدر هفت خطم گفت. اصلاً چشم نداشت منو ببینه. برای این که من هفت خط نبودم. هر کاری هم می کرد نمی شدم. من خط هشتم بودم. واسه همین بود که خط منو نمی خوندن.
ننه م خیلی بد نیست، یعنی مامانم، ولی بیچاره کاری ازش برنمی آد. جفت پوچه. انگار اصلاً نیست. بیخودی فکر می کنه که هست. فرمون دست پدره، که مدام هم می زنه به جدول.
اگه زندگی ماشین بود، معلوم می شد که زندگی بدون گیربکس چه کار سختیه. معلوم می شد که بابام تا به حال چند بار زندگی رو چپ کرده و موتور و جلوبندی رو ریخته پایین.
ولی تو ماشین نمره نشده می مونی. انگار تو این دنیا عبور موقتی. آنقدر سلامت و سرپایی عروس!
حالا فکرشو بکن! می خواستن منو نیارن عروسی! مگه من چی کم داشم از داماد؟!
همه شون بزک کردن و آماده رفتن عروسی شدن. توالت بود که از سر و روشون می چکید. بیشتر زنها زیاد توالت می کنن، ولی بعضی از مردا خودشون عین توالتن. بابامو می گم. مرد خوبیت نداره که جلوی دیگران توالت کنه! رنگ کردن مو و برداشتن زیر ابرو کار زنهاست. اگه
37
بابام مَرده، پس چرا این کارها رو می کنه!؟ آنقدر که او توالت می کنه، ننه م یعنی مامانم توالت نمی کنه! ولی خواهرم کاملیا چرا؛ تو رنگ و روغن دست و پا می زنه.
از صبح، ماله و کاردک و بتونه و رنگ و قلم مو برمی داره و هی می ماله و پاک می کنه. هی نیگا توی آینه می کنه و می گه: نه، نشد.
صد بار به این پدر بی همه چیز گفتم: آنقدر کاملیا رو نفرست به مهمو نی های دربار! بالا می آره. هیچوقت گوشش بدهکار نبود. ولی همیشه چشمش طلبکار بود. یه بار که دیگه خیلی بالا می آورد، فرستادنش خارج، عمل کرد، خوب شد، ولی چه فایده!؟ پس فرداش دوباه همون آش و همون کاسه! آدم وقتی کاسه شكسته شد هیچوقت دیگه جوش نمی خوره. ولی کاملیا با همه می جوشید. آنقدر که سر می رفت.
منو بسته بودن ولی کاملیا رو ول کرده بودن. مثل بستن سنگ و ول کردن سگ. این فقط مال کتاب درسی نبود، بخشنامه شده بود. همه جا همین طور بود. کتاب درسی هم کار یاد مردم داد.
حالا تازه کاملیا از اولش کاملیا نبود! کوکب بود. یادته کوکب تو کتاب فارسی چه خانم خوبی بود! کوکب ما هم تا قبل از اینکه پولدار بشیم و بشه کاملیا، دختر خیلی خوبی بود! کاملیا که شد، خراب شد. مثل خود من، که وقتی کمال بودم چقدر بهتر بودم از وقتی که کامی شدم! آدم باهاس قدر اسمی رو که روش گذاشتن بدونه. نباس عوضش کنه.
38
اگه راست می گم بگو دروغ می گی! من عادت دارم. هر وقت که راست می گم، می گن دروغ می گی.
راستشو بخوای به این مردم نباس راستشو گفت. انگار که از راست می ترسن ولی از شنیدن دروغ عشق می کنن. به یک کسی که خیلی زشته بگو قربون شکل ماهت برم! اگه قند تو دلش آب نشد و شره نکرد رو زمین؟!
وقتی من راستشو گفتم که: عروسی میل دارم، گفتن: خفه خون بگیر دیوونه!
ولی من دیوار راستو گرفتم، اومدم بالا. البته یه پامم می ذاشتم به تیر چراغ برق و گرنه مگه می شد از او دیوار بلند که مثل قلعه بود، بالا رفت!
قبلش فکر می کردم وقتی برسم بالا کار تمومه. ولی وقتی رسیدم بالای دیوار و پاهامو از دو طرف آویزان کردم، فهمیدم که تازه اول مصیبته. پایین پریدن از اون بلندی، کار حضرت فیله. تازه نه فیل معمولی! فیلی که کلاس ژیمناستیک رفته باشه و تن و بدنش نرم باشه.
من خیلی دوستم می اومد که برم کلاس ژیمناستیک. دوست نداشتم که هیکلم این طوری خپله باشه. ولی بابام قدغن کرده بود که پامو از زندان خونه بذارم بیرون. فکر می کردن که آبروشونو می برم. ولی آخه کدوم آبرو!؟ چیزی نداشتن که من با خودم ببرم.
کلاس ژیمناستیک سرشونو بخوره، مدرسه رم نمی ذاشتن برم. تازه وقتی که حسابی ذله شون کردم، برام معلم سرخونه آوردن.
گفتم: خب واسه ژیمناستیک هم معلم سرخونه بیارین. یه خانومی که بتونه استعدادهای منو شکوفا کنه. ولی نکردن. معلمای درسی
39
شونم به درد نمی خورد. یکی از یکی بی سوادتر. و همه شون از من بی سوادتر، همه شون اومده بودن که باباهه رو بچاپن. البته منم باهاشون کنار می اومدم. قسمتی از حق التدریس رو می دادن به خودم، کتابهای درسی رو هم برام می آوردن. خودم می نشستم می خوندم.
اونام واسه خودشون سوت می زدن و پول می گرفتن.
به یکی شون گفتم: «من کارت عروسی رو می خوام.» به صفدری، که ریاضی درس... نمی داد. اولش پرروگی کرد. گفت: مگه عروسی ننه مه که برات کارت بیارم؟!»
گفتم: «من که با ننه ات این حرفارو ندارم! بدون کارت هم می آم. ولی کارت این عروسی رو می خوام داشته باشم.» گفت: «من کارت عروسی مردمو از کجا بیارم!؟»
گفتم: «این همه وقته خوردی، حالا باهاس پس بدی.» گفت: «تنهایی که نخوردم! با هم خوردیم.»
گفتم: «من یه عمره که دارم پس می دم. حالا نوبت توئه. در ثانی؛من كه آبرو ندارم، تو باهاس مراقب آبروت باشی.»
گفت: «یعنی می خوای آبروریزی كنی؟!» گفتم: «چاره ای نیست! اگه مجبور بشم.» گفت: «حالا می خوای چی کار، کارت عروسی از ما بهترونو؟»
بهش نگفتم. اگه می گفتم می رفت لو می داد و همه چی رو به هم می ریخت.
گفتم: «برای کلکسیونم می خوام.» گفت: «مگه کلکسیون کارت عروسی داری؟» گفتم: «آره! یک کلکسیون بزرگ. ولی خب این اولیشه. هنوز بقیه شو جمع نکرده ام.» گفت: «وقتی زیاد شد، می خوای چه
40
کارش کنی؟» گفتم: «خب معلومه! می ریزمش دور.»
گفت: «بی خود نیست که بهت می گن دیوونه!»
مؤدبانه بهش گفتم: «استاد! لطفاً زر مفت نزنید. همه تون همین کارو می کنید. به من که می رسه، می گین دیوونه.»
گفت: «ما؟! ما کلسیون جمع می کنیم بعد می ریزیم دور؟ خیلی آدم باید خر باشه که یه همچین کاری بکنه.»
گفتم: «اگه جسارت نمی شد، بهتون می گفتم که همه همین کارو می کنین و به همین دلیل خیلی هم خرین. یه عمر، پولاتونو جمع می کنین و دم مرگ همه شو می ریزین دور. با خودتون نمی برین که، می برین!؟»
کارت عروسی رو نتونست برام بیاره، ولی آدرسو گیر آورد. به همین خاطر من از دیوار رفتم بالا. اگه کارت داشتم که خب مثل بقیه از در می رفتم تو. دیوونه که نبودم آنقدر خودمو عذاب بدم! با هزار مصیبت خودمو بکشم بالای دیوار، تازه او بالا حیرون بمونم که چطوری برم پایین!»
همین طور بالای دیوار نشسته بودم و عزای چه کنم گرفته بودم، که دیدم یه وانت با چادر برزنتی از در گاراژی باغ اومد تو...
نشنیدی که:
خدا روزی به نادانان رساند
که صد دانا در آن حیران بماند؟
مال کتاب درسیه. که می خواست همه نادان بمونن.
وانت، راه کنار دیوارو گرفت و اومد جلو. وقتی کاملاً نزدیک شد، من چشامو بستم و پریدم رو سقف برزنتی وانت. خودمو آماده کرده
41
بودم که برم تو دیگ های غذا! ولی خوشبختانه غذا نبود! اگه غذا بود الآن همه جام سوخته بود. بعداً از سر و صداها فهمیدم که یه سبد گل خیلی خوشگل بوده، قبل از اینکه من بپرم روش!
تا راننده بیاد پایین و بفهمه که چی به چیه، من تو توالت ته حیاط قایم شده بودم و داشتم ترسمو خالی می کردم. ولی چقدر ترسیده بودم! نه فکر کنی از اون مأمورایی که با لباس فرم دم در واستاده بودنا! نه! فقط از بابام. فکر کردم اگه بابام بو ببره که من اینجام، زمین و زمانو به هم می دوزه تا پیدام کنه.
هیشکی به اندازه بابام بلد نیست منو بچزونه. انگار که دوره دیده واسه این کار.
نکنه بابام اینا دنبالمون باشن!؟ اینجاها کجاست؟ از تهرون اومدیم بیرون!؟
فکر کنم اینجا همون جاییه که بهش می گن مسافرت. آخ که چقدر دلم لک زده بود واسه مسافرت! بی وجدانا همیشه خودشون می رفتن و هیچوقت منو نمی بردن. آخ جون! چقدر دار و درخت! قربونت برم که منو آوردی مسافرت!
42
طوفان
سه روز تمام، حرف زد و گریه کرد. و من سه روز تمام تحمل کردم. گریه کردم و تحمل کردم . انگار آن کامی رفته بود و کامی دیگری برگشته بود. کمال برگشته بود.
در تمام آن سه روز، یک لحظه از من جدا نشد. حتی موقع غذا پختن، مثل بچه ها دنبالم راه می افتاد. من غذا می پختم و او حرف می زد. من ظرف می شستم و او حرف می زد. گاهی هم کمک می کرد. کاملاً صمیمانه و خودمانی.
نپرس. خودم توضیح می دهم. مطمئنم که از همان شب تا همین الآن، این سؤال بی پاسخ ذهنت را کلافه کرده است؛ که ما یعنی من و کامی، کجا رفتیم و چطور غیب شدیم، که نه تو و نه خیلی های دیگر نتوانستید ردی از ما پیدا کنید.
تو، خانواده ی عروس، خانواده ی داماد و بعضی از مقامات دربار، همه و هر کدام به دلیل یا دلایلی در جستجوی من بودید. انگیزه ها و دلایلتان متفاوت بود ولی همه در یك صفت مثل هم بودید، و همه شبیه مار زخم خورده.
هر جایی را که به ذهنتان می رسید، زیر و رو کردید. ولی همه به این نتیجه رسیدید و این جمله را هم به هم گفتید که انگار آب شده و رفته زیر زمین.
45
یادت هست که البته بعد از چند روز، تلاشها و جستجوها فروکش کرد و آبها از آسیاب افتاد. چرا؟ به خاطر نقشه ای که خدا همان زمان به دلم انداخت و خودش هم برای به ثمر رسیدنش کمک کرد.
اسم نمی برم ولی حتماً یادت هست که یکی از حلقه های رده بالای هزار فامیل، از چندی قبل به شدت واله و شیدای من شده بود؟! من به دلایل مختلف که مهمترینش ترس از اشرف پهلوی بود، راه نمی دادم. و این اباء و امتناع من نه تنها باعث انصرافش نمی شد، که روز به روز آتش عشقش را برافروخته تر می کرد.
همان روزها شنیدم که طرف ـ یادم نیست به چه دلیل ـ عازم آمریکا شده و قرار است چند ماهی در آمریکا بماند.
من هم این شایعه را ساختم و پرداختم که فلانی ـ یعنی من ـ با هماهنگی طرف و به تبع او و با پروازی دیگر، خودش را به آمریکا رسانده و در کنار هم زندگی می کنند.
جالب اینجاست که طرف هم نه تنها منکر نشد که ـ یا به دلیل چزاندن اشرف یا قپی آمدن پیش رفقاـ خودش هم به این شایعه دامن زد و اسباب تثبیت و قطعیت آن را فراهم کرد.
اجازه بده همین طور که حرف می زنم، یک چای هم برایت بیاورم که با باقلوا بخوری. نیست قبل از آمدن به اینجا انسولین زده ای، ممکن است قندت بیفتد و من حال و حوصله ی کُما و کُما کشی ندارم. بفرما! همین الآن بخور! وگرنه این حال تو و حرفهای من کار دستت می دهند.
بخور! محل اختفا را هم می گویم.
خدا اگر بخواهد کاری را سامان دهد، خودش آنچنان همه
46
مقدمات را جور می کند که برای آدم جز نگاه تحیر و ذکر سبحان الله چیزی باقی نمی ماند.
من حدوداً هفت ـ هشت روز قبل از این ماجرا، رفته بودم جابان؛ روستای کوچکی است، آن طرف دماوند، در جاده فیروزکوه. در این چند سال، قدری به آن رسیدگی کرده اند، آن وقتها شبیه یک ده کوره بود با مردم فقیر و نیازمند.
ـ چون غرضم گفتن حرفهای دیگری است، مطمئنم که ریا نمی شود.ـ
من و خدمتکارم مش خجّه، گاهی به آنجا سر می زدیم و برنج و روغن و مایحتاجی برای فقرای آبرومند می بردیم، به طور ناشناس، البته مش خجّه آنجا آشنا و فامیل داشت ولی مرا کسی نمی شناخت. از مش خجّه قول گرفته بودم که نام و نشانی از من نیاورد. او هم آدم مطمئن و دهن قرصی بود. موقعش که شد کاملتر معرفی اش می کنم.
البته این ناشناسی من، همه اش هم قربه الی الله نبود. یک بخشش این بود که تذکرش برای تو هم خوب است. ریا که جای خود، اگر اجر کاری را در اینجا با شهرت و محبوبیت و حق شناسی ببری، چیز زیادی برای آن طرف خط باقی نمی ماند. کار خیر هر چه مخفی تر باشد، خالص تر و مصون تر می ماند. بخش دیگرش که شاید خیلی قربه الی الله نبود، این بود که مردم اگر می فهمیدند که این کمک را از دست یک مطرب و رقاصه می گیرند، قطعاً پس می زدند و قبول نمی کردند.
بگذریم. حرف، حرف می آورد. این سفر آخر که رفتیم جابان،
47
یعنی همان هفت ـ هشت روز قبل، متوجه شدم که یکی از اهالی، از سر اضطرار می خواهد باغچه و خانه اش را به نصف قیمت بفروشد، ولی کسی نمی خرد. این که مشکل و اضطراش چه بود، بحث ما نیست، به هر حال، همه ی چاره و مفّر پیرمرد منحصر بود به فروش همان ملک.
و این درست همان روزهایی بود که من دورخیز کرده بودم برای خرید یک ویلا در رامسر؛ پاتوقی برای عشق و حال با بروبچه ها.
جا را پسندیده بودم و پولش را هم فراهم کرده بودم و قرار مدار گذاشته بودیم برای قولنامه.
گفتم؛ خدا را خوش نمی آید که آن بیچاره در اضطرار باشد و من دنبال ویلا برای عشق و حال. اگر مطلع نمی شدم، باز یک چیزی. ولی حالا که فهمیده ام آن ویلا به دلم نمی نشیند.
به طرف گفتم: «ملکت را به همان قیمت واقعی می خرم. هر وقت که کارت ردیف شد، پول را برگردان و ملکت را پس بگیر.»
اول زیر بار نمی رفت، آدم عزتمندی بود. گفت: «اگر خریدارید، به همان قیمت که گفته ام ـ یعنی نصف ـ بردارید.»
گفتم: «خریدار دائمی که نیستم، شبیه مستأجرم. هر وقت منصرف شدی، فسخ می کنیم. پول را می دهی و ملکت را پس می گیری. البته اگر در این فاصله، مشتری دیگری پا پیش گذاشت، من هم فروشنده ام.»
قبول کرد. چک را گرفت و کلید را تحویل داد. بعد از خداحافظی، دوباره برگشت، با صدای لرزان و بغض آلود گفت: «عاقبت به خیر شید خانوم!»
48
آن حرف فقط یک تعارف و تشکر روستایی تلقی کردم و من هم تعارف و تشکری کردم و آمدیم. بعدها فهمیدم که دعای آن پیرمرد چه نقشی در زندگی من داشته است.
ملک را دیده بودم. برای اینکه طرف احساس کند که خرید و فروش جدی است، قبل از معامله رفتم و ملک را به دید خریدار برانداز کردم. یک باغچه ده هزار متری بود پر از درخت سیب و گردو، با یک عمارت کهنه و مندرس در وسط. جای باصفایی بود، ولی به درد من نمی خورد. هیچکس جز مش خجه از این ملک و معامله اطلاع نداشت و همین، چقدر اسباب خیر شد. نمی خواستم کسی مطلع شود. هم نیّتم مخدوش می شد و هم دوستانم یک عمر دست می گرفتند و تحقیر و تمسخر می کردند.
به دوستان گفتم که تصمیم عوض شده. می خواهم با پولم ساختمان سازی کنم، تا در آینده ویلای بزرگتری بخرم.
بعدها که چشمم کمی باز شد، فهمیدم که دروغ نگفته ام. قصه ی ویلای بزرگتر، از هر حقیقتی راست تر است. نه! نپرس. این سؤالت بی جواب می ماند. رازی میان من و خداست که قابل بیان نیست.
از مجلس که گریختم، تا مدتی گیج و منگ و سرگردان بودم. مدتی بدون هیچ قصد و مقصد معینی در خیابانها می چرخیدم تا از التهاب و وحشت حادثه فاصله بگیرم. بر خودم مسلط شوم و به تصمیم مشخصی برسم. نه خانه ی خودم و نه خانه هیچکدام از دوستانم نمی توانستم بروم. خانه خودم اولین جایی بود که به سراغم می آمدند. و دوستانم هم، همه شناخته شده بودند و رد و نشانشان
49
معلوم بود. همچنانکه بعداً فهمیدم؛ به سراغ تک تکشان رفته اند و خانه هایشان را زیر و رو کرده اند.
در اوج استیصال و سر درگمی، ناگهان به فکر همان باغچه جابان افتادم. جایی که اصلاً فکر نمی کردم روزی مورد نیاز و استفاده ام بشود. یادم آمد که کلیدش را همان روز، از سر بی اعتنایی، انداخته ام گوشه داشبورد.
فقط دو جا توقف کردم؛ یکی برای خرید مایحتاج و یکی هم برای تلفن به مش خجّه.
گفتم: «نگران نشو. من حالم خوبه. مشکلی هم ندارم. فقط یه دسته گلی به آب داده ام که باید تا چند روز آفتابی نشم.»
گفت: «مطمئن باشم که طوریتون نشده؟»
گفتم: «به تو که من دروغ نمی گم!»
گفت: «یعنی هیچ جور جای نگرانی نیست؟!»
گفتم: «نه، خیالت راحت باشه. فقط ممکنه بیان سراغت، تهدیدت کنن، بترسوننت، یه دستی بزنن، تحت فشار بذارنت.... حواست باشه که تو هیچی نمی دونی و بیشتر از همه اونا نگرانی.»
گفت: «واقعنم هیچی نمی دونم! ولی اگه می خواین دور از چشم باشین، برین جابان، همون باغچه که تازه خریدین.»
گفتم: «می خواستم تو همین رو هم ندونی که به خاطر دونستنش اذیت نشی.»
گفت: «یعنی من اینقدر بی صفتم!؟»
گفتم: «تو تاج سرمی. ولی نکنه یه وقت از سرنگرانی پاشی بیایی سراغم! ردتو می گیرن و...»
50
گفت: «یعنی من اینقدر احمقم!؟»
ماندم که چه جوابی بدهم. ولی خودش ادامه داد: «تا در اومدنتون از اون مجلس رو خبر دارم. مطمئنم که کار بی حساب نمی کنین. می سپرمتون به خدا.»
موجود عجیبی بود این مش خجّه. یکی از بزرگترین نعمتهای خدا به من، وجود همین مش خجّه بود. من آدم به وفا و صفای این زن، تو عمرم ندیدم. یک آدم خدایی به تمام معنای کلمه. به شدت ساده و در عین حال بسیار باهوش. سادگیش، سادگی فطری بود، و فراستش، فراست خدایی. فقیر و در عین حال مستغنی. استغنای طبعش بی نظیر بود. پول تو دستش بند نمی شد. وقتی که نداشت شاکر بود و وقتی که داشت ـ هر چند کم ـ با دیگران می خورد.
در تمام مدت زندگی مشترکمان، ندیدم که یک ریال پس انداز کند. یا یک پیراهن اضافه برای خودش نگه دارد.
و از همه اینها مهمتر، ظرفیت و سعه ی صدرش بود. وقتی مهمان داشتم، بساط عرقمان را می چید، تا هر زمان که نیاز داشتیم، دست به سینه می ایستاد و با خوشرویی خدمت می کرد. دست آخر هم اجازه می گرفت و می رفت به نماز و ذکر و عبادتش می رسید.
یک بار نشد که رو ترش کند یا تذکر بدهد یا امر به معروف و نهی از منکر کند. ولی همان حضور آرام و نجیب و مهربانش، همه را تحت تأثیر قرار می داد.
آن اواخر دوستان می گفتند؛ این مش خجّه را مرخص کن برود. خودمان کارهایمان را ردیف می کنیم. خجالت می کشیم جلوی این زن مشروب بخوریم.
51
خیلی حرف است! این را کسانی می گفتند که با حیا و خجالت و این حرفها میانه ای نداشتند.
این که من او را از کجا پیدا کردم و چطور شد که سر از خانه ی ما درآورد و پیش من ماندگار شد، داستان مفصلی دارد که جای طرحش اینجا نیست. همین قدر را هم برای این گفتم که نکته ی دیگری را یادآوری ات کنم. غرض اینکه صفاتی از این دست و آدمهایی از این قبیل را باید قدر دانست، و تو سالهای سال، آدمی شبیه این را در خانه داشتی و قدرش را ندانستی.
جوری نگاه می کنی که انگار عجیب ترین حرف دنیا را شنیده ای! انصافاً همسر تو و مادر کامی چنین زنی نبود؟ کدامیک از این صفاتی که گفتم آمنه نداشت؟ اگر برگردی و منصفانه زندگی ات را مرور کنی، می بینی که داشت. نه تنها این صفات، که دهها فضیلت دیگر، که تو قدر هیچکدامشان را ندانستی. نه در زمان حیات و نه بعد از مرگش، هرگز سپاسگزاری و قدرشناسی نکردی. هنوز هم تا نمرده ای فرصت داری. با صدقه و خیرات و مبرّات، سعی کن که دلش را از خودت راضی کنی. آهِ همسر بدجوری گریبان آدم را در هر دو جهان می گیرد.
این طوری به من نگاه نکن. اینها علم غیب نیست. اینها را کسی که شاهد ستم های تو بوده، برایم تعریف کرده است. شما فکر می کردید که کامی دیوانه است. از همه ما عاقلتر بود! البته من هم اگر پدری مثل تو می داشتم دیوانه می شدم.
می دانم. حال و حوصله موعظه و شماتت نداری. من هم قصد هیچکدامش را نداشتم و ندارم. ولی این حرفها را باید می شنیدی.
52
برایت از نان شب واجب تر بود. می دانم. له له می زنی که بقیه ی قصه را بدانی.
کدام قصه الآن برایت مهمتر است؟ پیش از آمدن به اینجا مهمترین مسأله ات این بود که چرا من خانه ام را واگذار نمی کنم؟ حال و هوای اینجا اما، آن مسأله ات را تحت الشعاع قرار داد و قصه ی من برایت مهمتر شد از قصه ی خانه. الآن فکر می کنم قصه کامی از هر دوی اینها مهمتر است؛ پسری که پانزده سال پیش، شبانه توسط یک رقاصه ربوده شد و هیچ ردپایی از او برجا نماند.
یک آدم غریبه، اگر این قصه را بشنود، قطعاً کنجکاو می شود که بقیه اش را دنبال کند و از سرنوشت این پسر سر دربیاورد.
تو، نه از جایگاه پدری، که فقط به عنوان یک آدم مربوط به موضوع، نه، مربوط هم نه، فقط به عنوان یک آدم مطلع از موضوع، حتی کنجکاو نشدی که از بقیه ی قصه ی این پسر، باخبر شوی؟
حفظ رابطه با دربار، یا حفظ منزلت و مال و منال، اینقدر ارزش داشت که تو تا اظهار برائت از فرزندت پیش بروی و حتی درخفا و برای دل خودت هم این قصه را دنبال نکنی؟!
یعنی در تمام این سالها، یک لحظه دلت برای کامی تنگ نشد؟ یک لحظه دلت هوای او را نکرد؟ حتی یاد و خاطره اش یک لحظه ذهنت را مشغول نساخت!؟
گیرم که پیش از انقلاب، ملاحظه دربار را می کردی، بعد از انقلاب چطور!؟ حتی اگر فکر می کردی که مرده یا سوخته، لااقل باید دنبال اثری، قبری، خاکستری می گشتی؟
حاج امین هستی باش! مکه رفته ای، هزار بار رفته باش! مسجد و
53
مدرسه و درمانگاه ساخته ای، ساخته باش. دل، اگر نداشته باشی، همه اینها را به جویی نمی خرند. نمی دانم، شاید هم اشتباه کنم. ولی خدایی که من می شناسم، اول سراغ دلت را می گیرد، و اگر از دل خبری نبود، به همه ی کارهای خیرت، حتی اگر به اندازه ی کوه دماوند باشد، فاتحه ی بی الحمد هم نمی خواند.
صبرکن! الآن که وقت غش کردن نیست. بیا! این آب قند را بخورد! سریع افاقه می کند. تحمل داشته باش مرد! هنوز طوفان دیگری در راه است. و بلکه طوفانهایی! تو منتظر این روز نبودی. ولی من بودم. این روز را به روشنی و وضوح می دیدم. از همان حوالی پانزده سال پیش.
بعد از آن شب، خدا پرده ها را از مقابل چشمانم کنار زد و حقایقی را نشانم داد که اگر یک عمر می دویدم و تلاش و تلمّذ و تحصیل و تهذیب می کردم، عایدم نمی شد.
حاج امین! به خدا قسم که خدا نزدیک است، نزدیکتر از رگ گردن. و چقدر مسیر خدا کوتاه است! چقدر ساده است! کافی است که یک قدم به سمت خدا برداری، تا او به سویت بدود. ولی ما همان یک قدم را برنمی داریم. سرجایمان ایستاده ایم و توقع داریم که خدا همه کار برایمان بکند. می کند، اما دنبال بهانه می گردد. دنبال کوچکترین بهانه. و ما این بهانه کوچک را هم از خدا دریغ می کنیم.
اگر کسی حلاوت مهر او را بچشد، محال است که به ذائقه اش مجال هرزگی دهد.
من خیلی مدیون خدام! خیلی ممنون خدام که ناگهان دستم را گرفت و از منجلاب بیرون کشید. مگر من چه کرده بودم برای خدا؟! اگر قضیه به خرید آن باغچه برمی گشت، که خودش همه کارش را
54
کرده بود. اگر به فرار از مهمانی آن شب برمی گشت که تماماً ساخته و پرداخته خودش بود.
من تا پیش از آن شب، از این عرضه ها و جربزه ها نداشتم که کافه به هم بریزم و مهمانی هوا کنم و خلقی را در خماری بگذارم.
من همان کسی بودم که از ترس اشرف لاشی، به عاشق پولدار و پاکباخته ام جواب رد دادم.
اگر پیش از آن شب و حتی همان شب، لحظه ای فکر می کردم، محال بود که دست به چنین کاری بزنم.
فکر و طرح و شهامتش را خودش داد و خودش هم برنامه اش را ردیف کرد.
بعد از چند روز که آبها تا حدودی از آسیاب افتاد و تقریباً همه مأیوس شدند از پیدا کردن من، یک خانه دربست طرفهای تهران پارس اجاره کردم و خانه قبلی ام را فروختم. چه حرف بیخودی است این کردم و فروختم. همه این کارها را مش خجّه کرد. آن زن ساده روستایی، مثل یک وکیل حقوقی حرفه ای، آنچنان همه کارها را به سامان رساند که من حتی به محضر هم پا نگذاشتم. دفاتر و مدارک را همان داخل ماشین امضا کردم و کلید را دادم و پول را گرفتم.
قبل از هر کار باید پول را تصفیه و تزکیه می کردم. با پول ناسالم که نمی شود زندگی سالم کرد.
یک آقایی بود به نام آیت الله سعیدی، شاید اسمش را شنیده باشی. پیشنماز مسجد امام موسی بن جعفر بود، در انتهای خیابان غیاثی.
55
خیابان شهباز را که لابد بلدی، الآن شده هفده شهریور. نرسیده به میدان خراسان، آخرین خیابان، سمت چپ، جهان پناه بود. و قبل از آن غیاثی. انتهای این خیابان، سمت راست، مسجد امام موسی بن جعفر بود.
من اولین بار که آیت الله سعیدی را دیدم، هفت ـ هشت سالم بود. البته ما آن زمان او را به اسم آقای سعیدی می شناختیم. اولاً جوانتر از آن بود که بشود آیت الله صدایش کرد، و ثانیاً دوست نزدیک پدر بود. و در رابطه صمیمانه آنها، عناوین و القاب جایگاهی نداشت.
تعجب نکن که بعضی از وقایع را با دقایق و جزئیات تعریف می کنم. برخی از وقایع، به ظاهر ساده اند اما مسیر زندگی انسان را تغییر می دهند. در این عبور شتابناک از سالها و ماجراها، اگر جایی به ناگزیر توقف می کنم، مطمئن باش که از سر حکمتی است.
مادر، تازه فوت کرده بود و آقای سعیدی آمده بود برای دیدن پدر و عرض تسلیت و این حرفها.
من، اگر چه در آن سن و سال، معنی مرگ را نمی فهمیدم، اما به شدت گریه و زاری و بی تابی می کردم. تنها دختر خانه بودم و دردانه و ته تغاری. و معلوم است که از دست دادن مادر برای چنین دختری، چقدر دردناک و طاقت سوز است.
قبل از آن فاجعه هم آقای سعیدی به خانه ی ما رفت و آمد داشت، ولی من او را ندیده بودم. وقتی می آمد، مستقیم می رفت به اتاق پدر و چای و میوه و وسایل پذیرایی را هم معمولاً برادرها می بردند.
زمانی که آقای سعیدی به خانه ما آمد، گمان می کنم سه یا چهار روز از شب هفت مادر گذشته بود. نه آن زمان، که تا مدتها بعد از
56
چهلم هم همچنان بستگتان و دوستان رفت و آمد می کردند و خانه از مهمان پر و خالی می شد.
ما، یعنی هر چهار بچه مادرمرده، به درخواست یا دستور پدر، از بدو ورود تا خروج مهمانان مقابلشان می نشستیم تا رسم ادب و احترام و قدردانی را به جا آورده باشیم.
خوشبختانه آن ساعتی که آقای سعیدی به دیدنمان آمد، مهمان دیگری نداشتیم، ولی طبق معمول، من و سه برادر، در یک سمت در نشستیم و پدر در سمت دیگر و مهمان هم هدایت شد به بالای اتاق.
مردی بود لاغراندام، نسبتاً بلند قد، حدوداً سی ساله، با صورتی نورانی و چهره ای بسیار جذاب، ریش مشکی و بلند و پر ولی نرم و لطیف، عبا و عمامه سیاه و قبای طوسی و پیراهن سفید. نگاهش آنقدر مهربان بود که آدم از چشم دوختن به او، نه سیر می شد و نه خجالت می کشید.
به محض اینکه نشست، رو به پدر و برادرها کرد و گفت:
«بنده قبلاً خدمت شما آقایان رسیده ام ـ در مجالس ختم و ترحیم و تسلیت عرض کرده ام، امروز فقط برای عرض تسلیت به این خانوم کوچولو مزاحم شده ام.ـ و اشاره کرد به من و ادامه دادـ که البته از این پس، خانم بزرگ محسوب می شوند برای اینکه تنها بانوی این خانه اند.»
پدر و برادرهاـ که کوچکترینشان پنج سال از من بزرگتر بود و دو تای دیگر هر کدام سه سال از بعدی بزرگترـ شروع کردند به تشکر و تعارف وتکلف. ولی من زبانم بند آمد. اولین بار بود که با چنین برخوردی مواجه می شدم. اصلاً کمبود محبت نداشت. بخصوص در
57
چند روز بعد از فوت مادر، همه به طور اغراق آمیزی به من محبت می کردند ولی محبتشان عموماً از جنس ترحم بود؛ چیزی که من با تمام بچگی ام می فهمیدم و از آن نفرت داشتم. این مرد اما با همان یکی ـ دو جمله، دریچه اعزاز و احترام را به رویم باز کرده بود، مثل یک نسیم روح بخش در گرمای کویر.
بنابراین اگر بغضم می ترکید و اشکم جاری می شد، گریه ام از سر خوشحالی بود، نه غم و اندوه و مصیبت. ولی آن لحظه خودم را نگه داشتم و گریه نکردم.
آقای سعیدی همچنانکه حرف می زد، از جا بلند شد و آمد کنار من نشست،ـ چهارزانوـ و من یک لحظه آرزو کردم که مرا بر روی پاهایش بنشاند و سرم را به سینه اش بچسباند. و او انگار آرزوی نگفته ام را شنیده باشد، بلافاصله همین کار را کرد. دو دستش را با مهربانی دور کمرم حلقه کرد و مرا روی پاهایش نشاند. من هم البته دل دادم و همراهی کردم. حالا وقتش بود که گریه کنم، ولی باز هم خودم را نگه داشتم، تا اینکه سرم را به روی سینه اش چسباند و گفت: «گریه کن دخترم! گریه کردن اصلاً دلیل بر کوچکی نیست. آدمهای بزرگ هم گریه می کنند.»
و خودش شروع کرد به زارزار گریه کردن. ناگهان بغض من هم ترکید و من سیرترین و التیام بخش ترین گریه را تجربه کردم. و هنوز بعد از گذشت حدود سی سال، آرامش آن سینه و بوی آن پیراهن را فراموش نکرده ام.
این خاطره دلنشین و ماندگار بود که سبب شد من در حساس ترین
58
مقطع زندگی ام، دوباره به یاد این مرد بیفتم و دست استمداد به سوی او دراز کنم. در حالیکه در تمام سالهای پس از آن دیدار، هیچ ارتباط و رد و نشانی از ایشان نداشتم.
البته پدر قبل از فوت، به من ـ و شاید به بقیه بچه ها هم ـ توصیه کرده بود که ارتباط با ایشان را قطع نکنیم، و در صورت بروز هر گرفتاری و مشکلی، فقط به او مراجعه کنیم و به یاری و مساعدتش مطمئن باشیم.
ولی نمی شد و نشد. فوت پدر، از هم پاشیدن خانواده، رفتن برادران به خارج، جدا شدن راهها از یکدیگر، انحراف جدی من از مسیر مستقیم، همه دست به دست هم داد و به گسستن این رابطه انجامید. و مهمتر از همه ی اینها غیبتهای طولانی خود آقای سعیدی بود. این رفیق شفیق پدر، اغلب سالیان عمرش را در زندان رژیم پهلوی گذراند و ما اگر هم می خواستیم، امکان ارتباط مستمر با او را پیدا نمی کردیم.
یکی از یادگارهای پدر، که همیشه با من بود و هست، دفتر تلفن اوست.
شماره منزل آقای سعیدی را در همان دفتر پیدا کردم و در کمال ناامیدی زنگ زدم. باورم نمی شد. گوشی را خودش برداشت. معرفی نکردم. گفتم: «قطعاً مرا دیده اید و می شناسید ولی وضعیت فعلی ام جوری است که خجالت می کشم اگر مرا به خاطر بیاورید.» خواست که در مسجد قرار بگذاریم. گفتم: «ترجیح می دهم که در خانه خدمت برسم، اگر اجازه دهید.»
گفت: «می ترسم برای خودتان اسباب دردسر شود»ـ همیشه تحت
59
تعقیب و کنترل بودـ گفتم: «یک بار بیشتر نیست. به ریسکش می ارزد.»
گفت: «در خدمتم.»
فقط به خاطر حفظ آبروی پدرم پرهیز داشتم از شناخته شدن، و گرنه برای خودم مسأله ای نبود. تعبیر دقیقترش این است که اگر ملاحظه ی آبروی پدر و رفاقت این دو با هم نبود، ترجیح می دادم که سفره ی دلم را باز کنم و بگویم که کی ام واز کجا به اینجا رسیده ام و اکنون، به نسبت آن دخترک معصوم مادر از دست داده، چقدر محتاج ترم به دامنی برای پناه بردن و شانه ای برای گریستن.
ولی وقتی فکر کردم که چه حالی می شود آن سید جلیل القدر، اگر بفهمد که دختر رفیقش، رفیق منبر و محراب و گرمابه و گلستانش، سر از کجا درآورده، و چه خجالتی می کشد روح پدرم اگر شاهد ریختن آبرویش بر کف خانه رفیقش باشد، منصرف شدم از معرفی خودم و به همان ناشناسی که رفته بودم، بازگشتم.
مقصودم از ناشناس، فقط کتمان حسب و نسب است، و گرنه در شناساندن حال و روز و وضعیت ننگ آلود و اسف بار خودم، هیچ کوتاهی نکردم. گفتم که در چه منجلابی غوطه می خوردم و چگونه دست لطف خدا ناگهان دست مرا گرفت و بیرونم کشید. و گفتم: آمده ام خودم را بتکانم و سبک کنم، تا سنگینی بار خباثت، دوباره مرا به زیر نکشد و دستم را از دست خدا در نیاورد.
حیرت می کنی اگر بگویم که دوباره همان اتفاق اولین دیدار، تکرار شد. برخورد کریمانه و سرشار از ادب و احترام او بعد از سالها دوباره زبانم را بند آورد و حالم را دگرگون کرد.
60
بعد از اتمام حرفهایم، آنچنان اعزاز و اکرامش بیشتر شد که انگار نه زشتی ها و رذائل، که خوبی ها و فضائل را می شنیده است.
پولها را گذاشتم پیش رویش و گفتم: «به هر حال این پولها از کاباره و خواندن و رقصیدن به دست آمده، مسلماً پول طیب و حلال نیست. با این پولها نمی شود زندگی کرد و توقع آدم شدن هم داشت. تشخیص و اختیار با شماست. اگر قابل پالایش و تطهیر است، بکنید، اگر نیست، همه اش را بردارید و به هر مصرفی که صلاح می دانید برسانید و بعد از جیب خودتان، قدری به من قرض بدهید تا فعلاً گذران کنم.»
پولها را از من گرفت، و همراه با یک یادداشت، داخل صندوقچه ای گذاشت. و از صندوقچه ای دیگر، پاکتی پر از پول و چک درآورد و به دست من داد:
«طیب و طاهر و بی منت است. لزومی به شمارش نیست. برکت با خداست. در این معامله ای که شما با خدا کرده اید، برکات مادی کمترین عایدی شماست، والله من غبطه می خورم به وضع شما.
من از فردای خودم بی خبرم، ولی به آینده روشن و تابناک شما باذن الله مطمئنم. گمان نکنید که این حرفها را برای خوش آمد شما می گویم، پناه بر خدا که این طلبه ی روسیاه، رضایت مخلوق را به سخط خالق مرجح بشمارد. و اصلاً این چند نفس پس مانده کجا و مجال این اعوجاجها!؟»
و بار دیگر اتفاق همان اولین دیدار تکرار شد. او شروع کرد به گریه کردن و زار زدن و من هم پا به پای او اشک ریختم و ضجه زدم.
61
پول را نشمردم. دستور غیر مستقیم حضرت ایشان بود و شاید یکی از رموز برکتش. بعد از آن، پولهای زیادی آمد و رفت، ولی من روزگذرم را همچنان با همان پولهای تمامی ناپذیر می گذرانم. و خدا را شاکرم که دست شیطان را در تحریک حس کنجکاوی و طمعم کوتاه کرد، و گرنه آن پاکت تاکنون هزار باره خالی شده بود.
ضمناً با این توضیحات، حتماً متوجه شده ای که خانه مورد نظر شما برای خرید، یعنی همین خانه ای که در آن نشسته ای، از پول فسق و فجور خریده نشده، و همه ی آن ظن و گمانها، چه آنها که فقط بر دلت گذشته و چه آنها که بر زبانت هم جاری شده، پایه و اساس نداشته است.
می دانی حاج امین! کارهای خوب و بد، یا صواب و گناه، در فکر و فرهنگ ما، اندازه های واقعی شان را از دست داده اند وشده اند اندازه ی لباسهایی که ما برایشان قواره کرده ایم.
بالا رفتن از دیوار خانه ی مردم را خیلی بد می دانیم، ولی دروغ و غیبت و تعمت را گناه جدی ای تلقی نمی کنیم. باید دید که وزن و اندازه هر کدام از اینها پیش خدا چقدر است. ملاک، نظر خداست، نه دیدگاه ما. خداوند، گناه تهمت به انسان مؤمن را از کشتن او بزرگتر می شمارد، ولی ما با توجیهات من درآوردی، همه چیز را مطابق سلیقه مان جفت و جور می کنیم و شب هم با خیال راحت و آسوده می خوابیم.
اصلاً حرف و سخن، آنقدر برایمان باد هواست که خودمان هم فراموش می کنیم پشت سر مردم چه بافته ایم و چه گفته ایم.
«تا آنجا که یادم می آید، فقط گفته ام: فلان. فوقش یک جمله هم اضافه کرده باشم که: بهمان.»
62
این طوری نیست حاج امین! آن طرف خط، قضایا را با فلان و بهمان و فوقش و تحتش نمی سنجند.
آنچنان مو را از ماست بیرون می کشند که حیران می مانی. آنجا اصلاً من و تو حرف نمی زنیم که بتوانیم مغلطه کنیم و حرف را بپیچانیم و راه دررو گیر بیاوریم. آنجا من و تو خاموشیم و دست و پا و چشم و گوش و زبان، خودشان گواهی می دهند که چه کرده اند.
حاج امین! اگر می دانستیم که اغلب مردم را همین زبانشان جهنمی می کند، آنقدر بی محابا نمی تاختیم. من و ما و دیگران جای خود، آدم چگونه می تواند به پسر خودش تهمت جنون بزند!؟
نه حاج امین! کامی دیوانه نبود، بی توجهی تو به جنونش کشانده بود.
اگر کسی کلیه اش معیوب باشد و بیشتر از آدمهای دیگر نیاز به دستشویی داشته باشد، دیوانه است؟! نه، ولی اگر او را تهدید و تحقیر و شکنجه و زندانی کنی، دیوانه می شود.
و برعکس اگر مشکلش را بفهمی و حل کنی، آرام می گیرد. معقول و متعادل می شود و استعدادهای بالقوه اش به کمال می رسد.
و من تازه فهمیدم که کامی نه تنها دیوانه نیست، که از هوش و استعدادی سرشار و کم نظیر برخوردار است. من فقط مسیر را برایش هموار کردم، ولی این توان و تلاش خودش بود که توانست در کمتر از سه سال، درسش را تمام کند و دیپلمش را با معدل بالا بگیرد. عموم درسها را سالهای قبلش خوانده بود، ولی چون کسی او و درس و زندگی اش را جدی نگرفته بود، امتحانی نداده بود و به نتیجه و مدرک نرسیده بود.
63
قبلاً اشاره کردم، هر سه برادرم ـ که بزرگتر از من بودندـ در آمریکا زندگی می کردند. پدرم هر سه شان را فرستاده بود برای ادامه تحصیل، اما چون استعداد و قابلیت فوق العاده ای داشتند، آمریکاییها قبل از اتمام تحصیلات، امکانات خوبی در اختیارشان گذاشتند و ماندگارشان کردند.
یکی شان، که به تعبیر آنها سر و گوشش می جنبید و نسبت به نظام آمریکا مسأله دار شده بود، در یک تصادف مشکوک کشته شد. ولی دو تای دیگر شکر خدا زنده اند.
من، تلفنی موافقت آنها را برای حمایت از کامی گرفتم و کامی را فرستادم آمریکا، برای ادامه تحصیل.
لابد می خواهی بپرسی که چطور برای کامی پاسپورت گرفتم و شناسنامه اش را چگونه به دست آوردم!؟ همان شناسنامه ای که تو مدتها دنبالش می گشتی و پیدایش نکردی.
پاسخ این سؤال خودش قصه مفصلی دارد، که الآن اگر بخواهم به آن بپردازم، از مسیر اصلی ماجرا دور می شوم. ولی همین قدر بدان که آن وظیفه ای که تو از زیر بارش شانه خالی کردی، مادرش آمنه به بهترین نحو بر دوش کشید.
کامی که در سه سال گذشته، زبانش را هم تکمیل کرده بود، به آرزویش یعنی تحصیل در رشته پزشکی رسید. و من هم از اینکه می دیدم کامی از آب و گل درآمده و مسیر زندگی اش را پیدا کرده، به آرامش رسیدم.
برادرها هم انصافاً سنگ تمام گذاشتند و همه محبتی را که به من داشتند، معطوف و مصروف کامی کردند.
64
تصور آنها این بود که کامی یک بچه ی بی پدر و مادر بوده که من سرپرستی اش را به عهده گرفته ام.
این طوری نگاه نکن. قسمت بی پدری اش که غلط نبوده، ولی قسمت بی مادری اش چرا، خیلی هم اشتباه بوده. چون کامی به جای یك مادر، سه مادر داشت. هم مادرخودش، هم من و هم مش خجّه. هر کدام تا آنجا که در توان داشتیم، برایش مادری کردیم.
حق داری، آنقدر که از مادری مادر خودش یعنی آمنه تعجب می کنی، از مادری من و مش خجّه تعجب نمی کنی. حق داری. برای این که تا این لحظه بر این باور بوده ای که آمنه هم مثل تو کامی را گم کرده و تا آخر عمر از او خبری نداشته است.
توضیح و تفصیلش بماند برای بعد. تو که از اخبار مقدماتی این طور به هم ریخته ای، اگر بفهمی که کامی تخصصش را هم براساس معالجه مادرش انتخاب کرده، چه می کنی! آرزوی کامی از نوجوانی این بود که زنان و زایمان بخواند، ولی به این دلیل تغییر عقیده می دهد و جراحی مغز و اعصاب را انتخاب می کند که مادرش را از درد و مرگ نجات دهد.
تاب بیاور مرد! گفتم که طوفان دیگری در راه است. تحمل کن! این هنوز سرآغاز آن است. نه. انگار ظرفیتت کمتر از آن است که تصور می کردم. باید سیف را خبر کنم. خدا کند که هنوز در ماشین نشسته باشد.
65