ذخیره تغییرات تنظیمات پیش فرض بخشهای مورد علاقه خود را جهت نمایش در این صفحه انتخاب نمائید:

سه شنبه نهم خرداد 1391 خورشیدی (سال تولید ملی، حمایت از کار و سرمایه ایرانی)

دایره المعارف تلفن همراه
تبلیغات سایت
 پرسش و پاسخ های ازدواج
 پرسش و پاسخ های پرورش اندام
شناسنامه کتاب
سرباز (در خاطرات دفاع مقدس)

سرباز (در خاطرات دفاع مقدس)
نویسنده : مسعود نادري
ناشر : ايران سبز
تعداد صفحات : 216

جستجو در کتابخانه
نوع جستجو :
نحوه جستجو :


ارسال به دوستان

پست الکترونیکی:

سرباز (در خاطرات دفاع مقدس)
بازديدها: 356

سرباز (در خاطرات دفاع مقدس)

معارف جنگ


«معارف جنگ» مجموعه ای از بازیافته ها، ذخایر و دستاوردهای جبهه های نبرد حق علیه باطل است که خداوند متعال به پاس فداکاری ها، ایثارگری ها و برکت خون شهدای والامقام، نصیب رزمندگان اسلام کرده و از سینه های جوشان آنها به سینه های پاک و تشنه ی نسل جوان انقلاب اسلامی منتقل می شود.
سازمان افتخاری«هیأت معارف جنگ» که از پاییز سال 1373، با بنیانگذاری امیر سرافراز ارتش اسلام «شهید سپهبد علی صیاد شیرازی» و حمایت های مادی و معنوی مقام معظم رهبری و فرماندهی کل قوا، این رسالت مهم را با روحیه ی متعالی بسیجی بر عهده گرفته، مفتخراست که با الهام از کلام نورانی خداوند متعال مبنی بر«والذین جاهدوا فینا لنهدینهم سبلنا و ان الله لمع المحسنین»، با صداقت و تلاش دسته جمعی در این وادی مقدس گام نهاده و این رسالت افتخارآمیز را که با گرایش «پژوهشی -آموزشی» شکل گرفته است، ادامه دهد و دراین راه، امید به لطف و یاری خدا دارد.
شیوه کار هیأت معارف جنگ در گردآوری تجارب جبهه های نبرد بدین ترتیب بوده است که براساس زمان و مکان هرعملیات، جمعی از رزمندگان اسلام که در آن عملیات نقش مهمی را بر عهده داشته اند، به منطقه ی عملیات عزیمت کرده و با یادآوری خاطرات خود در صحنه ی نبرد و برداشت های تحریری، صوتی و تصویری، مجموعه ای ازحقایق و واقعیت های تلخ و شیرین را گردآوری کرده و در نهایت بعد از تطبیق آنها با مدارک و اسناد جبهه های نبرد، در مسیر تدوین قرار می دهند.
هیأت معارف جنگ «شهید سپهبد علی صیاد شیرازی»

سخن ناشر


«سرباز» در فرهنگ این سرزمین کلمه ای است که هرایرانی وقتی آن را می شنود و یا می بیند، بلافاصله پیامهای مثبت و مقدس گونه را در ذهنش احساس می کند.
به طور کلی این کلمه از کلماتی است که بار مثبت در خود دارد و از نوع کلمات با بار منفی نیست.
«سرباز»دو معنای عام و خاص دارد، معنای عام آن شامل همه نظامیان می شود یعنی بالاترین درجه نظامی هم در نهایت خود را سرباز می داند و به معنای خاص شامل افراد وظیفه است که خدمت قانونی دوره ضرورت را به مدت دوسال در نیروهای مسلح طی می نمایند.
در سال های دفاع مقدس و در مجموعه ی ارتش بیشترین شهدا مربوط به این افراد بوده است. اما به دلیل آن که این مجموعه ی عظیم نیروی انسانی پس از پایان خدمت ارتباطشان با یکان سازمانی قطع می شود. خاطرات دلاوری و فداکاری آنان نیز به همین صورت از پیکره خاطرات یکان های سازمانی جدا می شود. تاکنون نیز هرچه راجع به دفاع مقدس؛ کتاب، فیلم، سمینار و... تدوین و یا اجرا شده است، عمده آن در برگیرنده فداکاری و بیان خصلت های نیکوی سرداران و فرماندهان رده بالا بوده است و کمتر به این بخش عظیم نیروی انسانی که پر کننده ی یکان های در گیر دفاع مقدس بودند توجه شده است. نیاز است درباره ی فداکاری و اثرات وجودی و سرنوشت ساز این جوانان کشور، پژوهش هاو بالاخره کتاب ها و فیلم های زیادی با هدف پاسداشت خاطرات با ارزش و ماندنی آنان تدوین و ساخته شود.
هیأت معارف جنگ، برای آن که گام اولیه و ممکنه را در این جهت با استفاده از منابع موجود بردارد، تصمیم گرفت از لابه لای چند کتاب در

7


دسترس، خاطرات مناسب از سربازان وظیفه استخراج و درمجموعه هایی به نام جلد اول«سرباز در خاطرات دفاع مقدس» منتشر نماید. و درآینده نیز به یاری پروردگار با همین روش و استفاده از منابع دیگر، جلدهای بعدی به رشته تحریر و انتشار درآید.
با مطالعه این نوع کتابها، جوانان سرباز حال و آینده بدانند که گذشتگان آنان چگونه فداکاری کردند و برای انجام وظایف مقدس سربازی خود از این خاطرات الگوگیری مناسب کنند.
کار و اقدامات مربوط به این کتاب با پیشنهاد، نظارت و راهنمایی ازابتدا تا انتها توسط سرتیپ 2 باز نشسته نجاتعلی صادقی گویا ازهمکاری هیأت معارف جنگ انجام گرفت و مأموریت جمع آوری، بازنویسی ان نیز به عهده ی ستواندوم وظیفه مسعود نادری از دیگر همکاران محول شد و ایشان نیز از عهده ی کار خوب برآمدند و بدین وسیله از زحمات ایشان تشکر می شود.
امید است که شبیه این کار، توسط دیگر یکان ها وسازمان های نیروهای مسلح راجع به سرباز و همچنین بسیجیان انجام گیرد و مورد رضای پروردگار و شادی روح شهدای گران قدر واقع شود.
هیأت معارف جنگ «شهید سپهبد علی صیاد شیرازی»

8

نماز و دیدار خدا


سال " 1 ". های اول جنگ كه آبادان در محاصره دشمن قرارداشت، گردان 153 به فرماندهی سرهنگ «امیری» از تیپ 2 لشكر 77 كه من هم از نیروهای آن بودم، در آن سوی رودخانه «بهمنشیر» مستقر شده بود.
مسئولیت فرماندهی گروهان سوم به عهده ی من بود. در مقابل گردان ما لشكر 4 مكانیزه عراق مستقر بود و همواره با برتری نظامی خود سعی در بر هم زدن آرامش و آرایش نظامی نیروهای ما را داشت؛ بنابراین برای كاهش و محدود كردن فعالیت های نظامی آنان، یكی از مأموریت های ما اجرای عملیات های ایذایی در مواضع نیروهای دشمن بود.
در یكی از روزهای دی ماه 1359 در ساعت چهار بامداد یك گروه رزمی پس از اجرای مأموریت خود به گروهان عزیمت كرد. سربازی دراین گروه حضور داشت به نام «یزدی» كه توجه ام را به خود جلب كرده بود. او ورزشكار، شجاع و با ایمان بود. از خصوصیات بارزش اقامه نماز در اول وقت بود، او به فضیلت و آثار معنوی و سازنده نمازاول وقت آشنا بود و با اخلاص و معنویتی كه در خود داشت به روحیه ای عرفانی و عاشقانه با خدا دست یافته بود.
وی در اكثر مأموریت ها داوطلب بود و آن روز هم كه از مأموریت داوطلبانه خود برگشته بود، به استقبالش رفتم و جویای احوالش شدم. علاوه بر اسلحه انفرادی، كمی مهمات و یك آر.پی.جی به همراه داشت. به او گفتم :
یزدی خسته نباشی، این مهمات و اسلحه را از كجا آوردی؟ مال عراقی هاست؟ با تبسم و مهربانی پاسخ داد:

پاورقی

9


شما هم خسته نباشید، این اسلحه یكی از رزمندگان است كه چون خسته شده بود و نمی توانست آن را حمل كند، با خود آوردم.
پس از این جمله، بی درنگ اسلحه و مهمات را در گوشه ای گذاشت و برای وضو گرفتن آماده شد. به او گفتم:
فعلاً برای نماز وقت زیاد است، پوتین ها را از پایت درآور، چند لحظه ای استراحت كن و بعد با فرصت وضو بگیر، آن وقت نماز را با خیال راحت بخوان.
یزدی، با همان لحن صمیمی و دوستانه جواب داد:
جناب سروان فرصت برای وضو گرفتن نیست، خیلی عجله دارم. با تعجب پرسیدم: برای چه عجله داری؟
گفت : باید برای ادامه مأموریت آماده شوم، نمی توانم استراحت كنم. پس از این جمله كه با عجله هم پاسخ داد، به نمازایستاد. در این فكر بودم كه به كجا می خواهد برود و چه كاری می خواهد انجام دهد ؟
همچنان فكرم با این سؤال درگیر بود كه فرمانده با بی سیم اطلاع داد كه سه نفر از نیروهای گردان در میدان مین گرفتار شده و مسیر را گم كردند و بعد هم از من خواست با نظارت نزدیك، برای رهایی آنان اقدام كنم.
به دیدگاه رفتم و با دوربین، منطقه را از نظر گذراندم. دشمن در فاصله 500 متری ما بود. سه نفر سرباز در اثر خستگی و قرار گرفتن در مسیرآتش دشمن، قدرت حركت نداشتند و فقط با تكان دادن دست و علایم كمك می خواستند.
بلافاصله یك تیم سه نفری احضار كردم و دستور دادم كه به نجات آنان بروند. در همین زمان سرباز «یزدی» خودش را به من رساند و گفت:
جناب سروان من نماز را خواندم، حالا آمده ام كه به شما كمك كنم.
گفتم : تو خسته ای، برو استراحت كن.

10


سرانجام یزدی با اصرار فراوان و خواهش و تكرار به خواسته خود رسید و به تیم اعزامی پیوست. مقداری كه دورتر شدند، از سنگر دیده بانی با دوربین آنان را زیر نظر گرفتم، دسته خمپاره اندازآماده تیراندازی بود و من هم با بی سیم با گروه اعزامی ارتباط داشتم.
در هر حال گروه رزمی به نزدیكی سربازان گرفتار در كمین آتش دشمن رسید. یزدی با رگبار مسلسل به سمت دشمن، آنان را به وحشت انداخت. دراین لحظه سرباز گرفتار و تیم مورد نظر به سمت نیروهای خودی شروع به دویدن كردند. لحظاتی پس از تیراندازی «یزدی» دشمن متوجه موقعیت او شد و با انواع اسلحه ها به سوی او تیراندازی كرد.
در این زمان بقیه سربازان به نزدیكی ما رسیده بودند، اما متأسفانه «یزدی» مورد اصابت گلوله دشمنان قرار گرفت. پس از اصابت گلوله به دور خود چرخید و رو به كربلا ایستاد، یك دستش را به طرف آسمان بلند كرد و سپس به زمین افتاد و به شهادت رسید.

11

آخرین نماز


دوستی " 1 ". داشتم به نام غلام پرهادزاده اهل تهران كه از سربازان قدیمی گروهان بود، هم دوره ام نبود و برخلاف من كه سرباز ترابری بودم، در گروهان پیاده خدمت می كرد و در چند عملیات از جمله فتح المبین شركت كرده بود. ما با هم صمیمی بودیم و بیشتر اوقات با هم به مرخصی می رفتیم، خوش اخلاق و مهربان بود و هیچ سربازی از او دلخوری نداشت. ایمان و اخلاص، از ویژگی های بارز غلام بود. به نماز خیلی اهمیت می داد و دیگران را هم به انجام. فرایض دینی توصیه می كرد.
نزدیك عید با هم به مرخصی رفتیم، آن روزها حال و هوای دیگری داشت، قرار بود با دختر مورد علاقه اش ازدواج كند. از مدتها پیش از همسرآینده اش صحبت می كرد و در فكر ازدواج با او به سر می برد، مرا هم به عروسی دعوت كرد، اما نتوانستم در مراسم آنها شركت كنم، از قبل برنامه مسافرت خانوادگی درپیش داشتم و باید می رفتم.
بعد از ازدواج كه او را دیدم خیلی خوشحال بود. حالا غلام در آستانه ی سالگرد ازدواج خود همان شور و نشاط گذشته را داشت، بی صبرانه در انتظار تولد اولین فرزندش روز شماری می كرد، خیلی دلش می خواست در آن موقع در كنار خانواده اش باشد. برای درخواست مرخصی به پیش فرمانده گروهان رفت و فرمانده گفت :

پاورقی

12


پرهاد زاده تو باید 20 روز دیگر صبر كنی تا نوبت مرخصی ات برسد.
غلام علت در خواست مرخصی را توضیح داد و چون سرباز خوبی بود و همه ازاو رضایت داشتند، فرمانده گروهان نیز با مرخصی اش موافقت كرد.
در ترابری مشغول تعمیرخودرویی بودم كه غلام با خوشحالی از دور مرا صدا زد. لباس مرتبی پوشیده بودو كیفی هم در دستش بود، خنده كنان جلو آمد و گفت:
مجتبی، تعطیل كن با هم برویم اهواز، من می خواهم خرید كنم، با من باشی بهتر است.
از ادامه كار باز ایستادم و با تعجب پرسیدم:
ـ خرید چی؟
همان طور كه برگ مرخصی اش را نشان می داد گفت:
ـ خرید برای نوزاد، نمی خواهم دست خالی به تهران بروم، می دانم كه در آنجا فرصتی برای خرید نخواهم داشت.
خنده ای كردم و گفتم:
ـ همین جا بایست، الان حاضر می شوم.
بالافاصله از سرگروهبان، مرخصی روزانه گرفتم و حركت كردیم.
ابتدا به پایانه ی مسافری رفتیم. غلام برای ساعت 3 بعد از ظهر بلیت خرید و ما هنوز چهار ساعت فرصت داشتیم. قدم زنان به یكی ازخیابان های شلوغ كه مركز فروش انواع لباس بود رسیدیم. غلام كه انگار تازه چیزی به ذهنش رسیده باشد، رو به من كرد و گفت :
ـ یك پلاك طلای «بسم الله» بخریم بهتر از لباس نیست ؟
سری به نشانه موافقت تكان دادم و بعد هم به چند طلا فروشی رفتیم و سرانجام یك پلاك «الله» كه با سنجاق به لباس وصل می شد، انتخاب كرد. آن

13


را بوسید و از صاحب مغازه خواست كه كادوش كند، همراه با غلام و درحالی كه هر دو احساس خوشایندی داشتیم، مغازه را ترك كردیم.
ساعت 2 بعد از ظهر شده بود كه غلام را به طرف پایانه ی مسافری همراهی كردم.
موقع خداحافظی پرسید:
ـ وقتی برگشتم تو هستی یا به مرخصی می روی؟
ـ گفتم : احتمالاً نیستم، چون هفته دیگر نوبت مرخصی ام است.
یك هفته بعد كه من تقاضای مرخصی كردم، موافقت نشد چون عملیات بیت المقدس در پیش بود و یكان ها در حال آماده باش بودند. روز مراجعت غلام به گروهانش رفتم و سراغش را گرفتم، در سنگرش بود تا مرا دید به طرفم آمد و احوالپرسی كرد. ولی او غلام ده روز پیش نبود. خیلی غمگین و دل شكسته به نظر می رسید، قبل از آن كه چیزی بپرسم، گفت:
ـ مجتبی برای مرخصی عجله كردم؟ اگر چند روز دیرتر می رفتم، خیلی بهتر بود. درست در آخرین روز مرخصی ام، در حالی كه از خانواده ام خداحافظی می كردم،‌ همسرم را برای وضع حمل به بیمارستان بردند. خیلی دلم می خواست بمانم ولی نمی شد. من می دانم الان او وضع حمل كرده است. به او دلداری دادم و گفتم:
این كه ناراحتی ندارد، خیلی ها مثل تو بودند كه نتوانستند در چنین ایامی كه در كنار همسرشان باشند. نمونه اش در همین گردان ما، چند نفر پرسنل كادر هستند كه وضع تو را داشته اند. ان شاءالله این دفعه كه به مرخصی رفتی فرزندت را می بینی تازه تو فقط یك مرخصی در پیش داری بعد هم به امید خدا خدمتت تمام می شود.
غلام فكری كرد و گفت :
مجتبی یادته پارسال همین ایام بود با هم رفتیم مرخصی.

14


كمی فكر كردم و گفتم :
آره، خیلی هم خوشحال بودی چون قرار بود ازدواج كنی.
موقع اذان مغرب از او خداحافظی كردم و برای گرفتن شام به سنگرخودم بازگشتم. پس از آن به نظرم رسید كه از غلام دعوت كنم تا شام را با هم بخوریم. همین كه از سنگر بیرون آمدم یكی از سربازان گفت كه دو نفر از بچه های دسته ادوات شهید شده اند.
عرق سردی بربدنم نشست و با نگرانی سؤال كردم:
نام آنها را نمی دانی ؟
نه، اما یكی ازآنها اهل تهران بود.
با عجله خودم را به سنگر غلام رساندم. سراغ او را گرفتم با گریه هم سنگرانش فهمیدم كه چه اتفاقی افتاده است، پاهایم سست شد و بر روی زمین نشستم. او لحظاتی پس ازاقامه نماز مغرب و عشا هنگامی كه برای گرفتن غذا از سنگر خارج شده بود، بر اثرانفجار یك گلوله توپ در نزدیكی اش به شدت مجروح می شود و لحظاتی بعد به شهادت می رسد.

15


موضوع بعدی
نظر شما

• با عنایت به اینکه نظرات و پیشنهادات شما کاربران گرامی در بهبود پایگاه تاثیر کاملا موثری ایفا می کند لذا خواهشمند است ما را از نظرات ارزنده ی خود محروم نفرمایید .
• نظر شما پس از بررسی و بازبینی توسط گروه مدیریت برای نمایش در سایت قرار داده می شود .
• نظرات کوتاه مثل "خوب بود" و "عالی بود" و... و نظرات تکراری تائید نمی شوند و امتیازی هم به آنها تعلق نخواهد گرفت.

  نام و نام خانوادگی
  پست الکترونیکی
  نظرات شما
نظرات کاربران

هیچ نظری ثبت نشده است.