ذخیره تغییرات تنظیمات پیش فرض بخشهای مورد علاقه خود را جهت نمایش در این صفحه انتخاب نمائید:

سه شنبه نهم خرداد 1391 خورشیدی (سال تولید ملی، حمایت از کار و سرمایه ایرانی)

تبلیغات سایت
 پرسش و پاسخ های ازدواج
 پرسش و پاسخ های پرورش اندام
شناسنامه کتاب
Skip Navigation Links.
Collapse سيصد و بيست داستان از معجزات و كرامات امام على (ع)سيصد و بيست داستان از معجزات و كرامات امام على (ع)
پيشگفتار
Collapse معجزات امام على عليه السّلاممعجزات امام على عليه السّلام
Collapse اعجاز امام على عليه السّلاماعجاز امام على عليه السّلام
يک: دعاى باران
دو: نشان دادن بهشت و دوزخ
سه: مسخ شدن به دست على (ع)
چهار: حفظ مال و عيال
پنج: در آوردن دينار از زمين
شش: استوار نگاه داشتن ديوار
هفت: حجت خدا بر زمين و آسمان
هشت: نيروى بدنى على (ع)
نه: تبديل سنگ به طلا
ده: پنجاه درهم سود در برابر پنج درهم
يازده: يا على، جبرئيل كجاست؟
دوازده: على (ع) و رد امانات
سيزده: دعاى على (ع) در حق زاذان
چهارده: تعليم قرآن
پانزده: على (ع) در ميان قوم عطرفه
شانزده: بازگو كردن كرامات و معجزات به امام حسن (ع)
هفده: كشف حجاب از چشم عمر
هجده: ابر، مركوب على (ع)
نوزده: گواهى جنيان بر وصايت على (ع)
بيست: ظهور چشمه آب
بيست و يک: چشمه مريم
Expand تكلم امام على (ع) با خورشيد و اشياءتكلم امام على (ع) با خورشيد و اشياء
Expand تكلم امام على (ع) با حيواناتتكلم امام على (ع) با حيوانات
Expand تكلم امام على (ع) با مردگانتكلم امام على (ع) با مردگان
Expand احياى امواتاحياى اموات
Expand معجزات امام على (ع) براى اهل كتابمعجزات امام على (ع) براى اهل كتاب
Expand طعام هاى غيبىطعام هاى غيبى
Expand اخبار غيبى امام على (ع)اخبار غيبى امام على (ع)
Expand كرامات امام على (ع) در زمان حياتكرامات امام على (ع) در زمان حيات
Expand كرامات امام على (ع) پس از شهادتكرامات امام على (ع) پس از شهادت
جستجو در کتابخانه
نوع جستجو :
نحوه جستجو :


ارسال به دوستان

پست الکترونیکی:

بازديدها: 908

هفده: كشف حجاب از چشم عمر


بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
جابر بن عبدالله انصارى گفت: ما نزد امیرالمؤمنین (ع) در مسجد رسول خدا(ص) نشسته بودیم كه عمر بن خطاب وارد شد. هنگامى كه نشست، رو به جماعت كرد و گفت: همانا ما سرّى (حرف خصوصى) داریم، مجلس ‍ را خلوت كنید. خداوند شما را رحمت كند. چهره هاى ما (از سخن او) برافروخته شد و به او گفتیم: رسول خدا (ص) با ما این گونه رفتار نمى كرد و در موارد اسرارش به ما اعتماد مى كرد. تو را چه مى شود، از وقتى كه متولى امور مسلمین شده اى، زیر پوشش نقاب رسول خدا (ص) خودت را پنهان كرده اى؟
گفت: مردم اسرارى دارند كه آشكار نمودن آن در میان سایرین ممكن نیست. پس ما غضبناك برخاستیم (و به كنارى رفتیم) و او مدتى طولانى با امیرالمؤمنین (ع) خلوت كرد. بعد هر دو از جایشان برخاستند و باهم بر منبر رسول خدا (ص) بالا رفتند.
ما گفتیم: الله و اكبر. آیا پسر حنتمه (عمر) از طغیان و گمراهیش برگشته و با امیرالمؤمنین (ع) بالاى منبر رفته تا خود را خلع كند و (خلافت و امامت) را براى على (ع) اثبات نماید؟ پس امیر المؤمنین (ع) را دیدیم كه دست بر صورت عمر كشید و عمر را دیدیم كه از ترس بر خود مى لرزید و مى گفت: ((لا حول و لا قوة الا بالله العلى العظیم)). سپس با صداى بلند فریاد زد: اى ((ساریه)) به كوه پناه ببر، به كوه پناه ببر. بعد بى درنگ، سینه امیرالمؤمنین (ع) را بوسید و در حالى كه مى خندید، از منبر پایین آمدند. على (ع) به او فرمود: اى عمر هر طور كه گمان مى كنى انجام مى دهى. عمل كن گرچه به هیچ وجه به عهد و پیمان وفادار نیستى. عمر گفت: یا اباالحسن، به من مهلت بده تا ببینم از ساریه چه خبر مى رسد و آیا آن چه من دیدم صحیح است یا خیر؟
امیرالمؤمنین (ع) به عمر فرمود: واى بر تو، وقتى صحیح است (آن چه را كه دیدى) و اخبارى مبنى بر تصدیق آن چه را دیده اى به تو رسید كه لشكریان خداى تو را شنیده اند و به كوه پناهنده شده اند، همان گونه كه دیدى، آیا آن چه را ضمانت نمودى تسلیم مى دارى؟
گفت: نه یا اباالحسن، بلكه این (موضوع) را نیز، به آنچه از تو رسول خدا(ص) (از معجزات) دیده ام (و سحر پنداشته ام) ضمیمه مى كنم و خداوند هر آن چه بخواهد انجام مى دهد (او برمى گزیند).
امیرالمؤمنین (ع) فرمود: اى عمر، آن چه را كه تو و حزب ستمكارت مى گویید كه این (معجزات) سحر و جادوگرى است، چنین نیست. عمر گفت: اى اباالحسن، این سخن كسى است كه زمان آن گذشته و امر (خلافت) در این وقت در میان ماست و ما سزاوارتریم به تصدیق شما در اعمالتان. این اعمال را جز از عجایب امور شما تلقى نمى كنیم، ولى (چه كنم) به راستى كه ملك عقیم است.
آنگاه امیرالمؤمنین (ع) بیرون رفت و ما او را ملاقات كرده و عرضه داشتیم: یا امیرالمؤمنین (ع) این نشانه بزرگ و این امر عظیم كه شنیدیم چیست؟
امیرالمؤمنین (ع) فرمود: آیا اول آن را دانستید؟
گفتیم: ندانستیم و جز از شما، آن را فرا نمى گیریم.
فرمود: همانا این پسر خطاب به من گفت: قلبش اندوهناك و چشمش گریان بر لشكرى است كه براى فتح منطقه اى در نواحى نهاوند گسیل داشته، و دوست داشت از احوال آنها باخبر شود، زیرا اخبارى درباره كثرت لشكریان دشمن به او رسیده بود. (همچنین باخبر شده بود كه) عمرو بن مدى كرب كشته شده و در نهاوند مدفون گشته و با كشته شدن او، لشكرش روبه ضعف نهاده و از هم پاشیده است. به او گفتم: اى عمر، واى بر تو. گمان مى كنى خلیفه (خدا) بر روى زمینى و قائم مقام رسول خدایى، در حالى كه از پشت گوشت و زیر پایت خبر ندارى. به درستى كه امام، زمین و هر كس كه در آن است را مى بیند و چیزى از اعمالش بر او مخفى نمى ماند. گفت: اى اباالحسن (اگر) شما این گونه هستید، پس اكنون از ساریه چه خبر دارى؟ او كجاست و چه كسى با اوست و وضعش چگونه است؟
به او گفتم: اى پسر خطاب، اگر برایت بگویم، مرا تصدیق نخواهى كرد. با وجود این لشكریان و اصحابت و ساریه را به تو نشان خواهم داد. همچنین لشكر دشمن را به تو مى نمایانم كه در دره اى خشك و پهناور كه اطراف آن را درخت فرا گرفته، در كمین لشكریان تو هستند. پس اگر سپاهیان تو اندكى به جانب سپاه دشمن حركت نمایند، لشكر دشمن بر آنها احاطه خواهد كرد و تمام افراد سپاهت، از اول تا به آخر كشته مى شوند.
عمر به من گفت: اى اباالحسن، آیا براى آنها پناهگاهى از شر دشمن و راه فرارى از آن دره نیست؟ گفتم: آرى، اگر به جانب كوهى كه مشرف بر آن دره است بروند سالم مى مانند و بر دشمن مسلط مى شوند. پس بى تابى كرد و دست مرا گرفت و گفت: بترس از خدا، بترس از خدا در رعایت لشكر مسلمین. یا به آنها آن گونه كه بیان داشتى، راه را بنما و یا اگر مى توانى (از دشمن) برحذرشان بدار. (اگر چنین كنى) هر چه خواهى از آن توست، هر چند، این كار (كمك به لشكر مسلمین) مرا از خلافت خلع نماید و (باعث شود كه) زمام امر را به تو واگذار نمایم.
عهد و پیمان الهى از او گرفتم كه اگر او را بر فراز منبر ببرم و كشف حجاب از چشمش نمایم و سپاهش را در دره به او نشان دهم و او بر آنها فریاد زند و آنها صداى او را بشنوند و به كوه پناه ببرند و از شر دشمن سالم بمانند و پیروز شوند، خودش را از خلافت خلع نماید و حق مرا به من تسلیم نماید.
به او گفتم: اى شقى، برخیز. به خدا سوگند به این عهد و پیمان وفا نمى كنى همان گونه كه به خدا و رسولش (ص) و من، نسبت به عهد و پیمان و بیعتى كه از تو گرفتیم، در هیچ موردى وفا نكردى.
عمر (در قبال عهدى كه از او گرفتم) به من گفت: آرى به خدا سوگند (امر خلافت را به تو بازمى گردانم). به او گفتم: به زودى خواهى فهمید كه تو از دروغگویان هستى. بعد، از منبر بالا رفتم و مقدارى دعا كردم و از خدا خواستم آنچه را برایش گفتم به او نشان دهد. و سپس با دستم هر دو چشمش را مسح كردم و به او گفتم: (ببین) پرده ها از جلوى چشمش كنار رفت و ساریه و سایر سپاه و لشكر دشمن را مشاهده كرد و چیزى به شكست سپاهش باقى نمانده بود. به او گفتم: اى عمر، اگر مى خواهى فریاد بزن.
گفت: آیا مى توانم سخنم را به گوش آنان برسانم؟
گفتم: مى توانى سخنت را به آنها برسانى و با صدایت آنها را ندا دهى. پس ‍ فریادى برآورد كه شما آن را شنیدید (و گفت) اى ساریه به طرف كوه بروید. صدایش را شنیدند و به كوه پناهنده شدند و سالم ماندند و پیروز شدند و در حالى كه مى خندید، همان طورى كه دیدید، از منبر پایین آمد و با من صحبت كرد و من نیز با او به سخنانى كه شنیدید صحبت كردم.
جابر گفت: ایمان آوردیم و تصدیق كردیم و دیگران شك كردند تا این كه فرستاده اى خبر آن چه را كه امیرالمؤمنین (ع) فرموده بود و عمر دیده بود و فریاد برآورده بود آورد. اكثر عامه متمرد و سركش، این قضیه را براى عمر منقبتى به شمار مى آوردند، خود عمر نیز چنین بود در حالى كه به خدا سوگند، جز عیب و عار براى او چیز دیگرى نبود. " 1 "

هجده: ابر، مركوب على (ع)


بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
میثم تمار گفت: من در خدمت مولایم امیرالمؤمنین (ع) بودم كه جوانى داخل شد و در وسط جماعت مسلمین نشست. چون على (ع) از بیان احكام فراغت یافت، پسر جوان برخاست و گفت: اى ابوتراب من فرستاده اى هستم به جانب تو با رسالتى كه كوه ها را به شدت مى لرزاند، از سوى مردى كه كتاب خدا را از اول تا آخر حفظ كرده است و علم قضاوت ها و احكام را مى داند و او از تو در كلام سخنورتر و براى این مقام سزاوارتر است.
پس براى جواب آماده شو و با كلام ناروا سخنت را آرایش نده. غضب در چهره امیرالمؤمنین (ع) آشكار شد و به عمار فرمود: سوار شترت شو و در میان قبایل كوفه بگرد و بگو دعوت على (ع) را اجابت كنید تا حق را از باطل و حلال را از حرام و درست را از نادرست بشناسید.
عمار بر شتر سوار شد. طولى نكشید كه سیل جمعیت به راه افتاد (گویى صحنه قیامت برپا شده است)، همان طور كه خداوند در قرآن مى فرماید: ((ما ینظرون الا صیحة واحدة - الى قوله - فاذا هم من الاجداث الى ربهم ینسلون)) (یس، 51 - 49). پس مسجد مملو از جمعیت شد و مردم به آن جا هجوم آوردند، مانند هجوم ملخ ‌ها به علف هاى تازه در ایام سرسبزیش، پس عالم صاحب حسن و جمال و شیر بیشه شجاعت كه منزه از هر گونه شركى است برخاست و بر فراز منبر رفت، و با سرفه اى سینه را صاف كرد. تمامى مردم كه در مسجد جامع كوفه بودند، ساكت شدند. آن گاه فرمود: خدا بیامرزد كسى را كه بشنود و حفظ كند. اى مردم چه كسى گمان مى كند كه امیرالمؤمنین (ع) است؟ به خدا قسم امام، امام نخواهد بود، مگر این كه مرده را زنده بكند یا از آسمان باران بفرستد یا چیزى مانند اینها، كه دیگران از انجام آن عاجز باشند. در میان شما كسانى هستند كه مى دانند من نشانه پاینده و كلمه تامه و حجت بالغه هستم. همانا معاویه، جاهلى از جاهلان عرب را به سوى من فرستاده است كه با گستاخى سخنش را گفت و شما مى دانید اگر من بخواهم استخوان هایش را خرد مى كنم و زمین را در زیر پایش مى شكافم و او را در آن فرو مى برم لكن (تحمل مى كنم، زیرا) تحمل جاهل، صدقه است.
سپس خداى را حمد كرد و ثناى او را گفت و بر پیامبر درود فرستاد و با دستش به آسمان اشاره فرمود. پس پاره ابرى جلو آمد و پاره ابر دیگرى اوج گرفت و از آن صدایى شنیدیم كه مى گفت: ((سلام بر تو اى امیرالمؤمنین و اى سید اوصیاء و اى پیشواى متقین و اى فریادرس فریاد خواهان و اى گنج مساكین و اى ملجاء و ماءواى راغبان)). حضرت به تكه ابر اشاره فرمود، نزدیك شد. میثم گفت: (مردم را دیدم كه (از مشاهده این واقعه) از خود بى خود شده بودند. پس پا فرا نهاده و سوار آن ابر گردید و به عمار فرمود: با من سوار شو و بگو: ((به نام خدا هنگام راه افتادنش و هنگام لنگر انداختنش)). عمار سوار شد و هر دو از دیدگان ما پنهان شدند. مدتى گذشت، پاره ابر برگشت، به طورى كه بر مسجد جامع كوفه سایه انداخت. من نگاه كردم، دیدم كه مولایم بر مسند قضاوت نشسته و عمار مقابل روى اوست و مردمى دور او حلقه زده اند. سپس حضرت بر فراز منبر تشریف فرما شد و به ایراد خطبه معروف شقشقیه پرداخت.
چون خطبه را به پایان رساند، مردم مضطرب شدند و سخنان گوناگونى در مورد آن جناب گفتند: بعضى از آنها را، خداوند ایمان و یقین افزود و بعضى را كفر و طغیان. عمار گفت: ابر، ما را در هوا به پرواز در آورد تا این كه پس از مدت اندكى بر شهر بزرگى مشرف شدیم، شهر بزرگى كه اطراف آن را درختان و رودخانه ها احاطه كرده بود. ابر در آن جا پایین آمد و ما (خودمان را) در شهر بزرگى یافتیم كه مردم آن به زبان غیر عربى سخن مى گفتند. پس ‍ اطراف امیرالمؤمنین (ع) جمع شدند و به او پناه آوردند. حضرت آنان را پند داد و به زبان و لغت خود آنان اندرزشان داد. سپس فرمود: اى عمار سوار شو. آن چه فرمود، اطاعت كردم و به مسجد جامع كوفه رسیدیم. سپس ‍ فرمود: اى عمار آیا شهرى را كه در آن بودى مى شناسى؟ گفتم: خدا و رسولش و ولى او داناترند. فرمود: ما در جزیره هفتم چین بودیم. همان طور كه دیدى، خطبه خواندم. همانا خداوند و رسولش را به سوى همه مردم فرستاد و بر پیامبر است كه مردم را دعوت كند و مؤمنان آن ها را به صراط مستقیم راهنمایى نماید. به خاطر آن (نعمتى) كه تو را به آن سزاور نمودم، شكرگزارى كن و از نااهلان پنهان دار. به راستى كه براى خداوند، در میان خلقش الطاف پنهانى دارد كه آن را جز او و پیامبر برگزیده اش كس دیگرى نمى داند.
بعضى گفتند: اى امیرالمؤمنین، خداوند به تو این قدرت آشكار را عطا كرده است؛ با این حال، چرا براى جنگ با معاویه مردم را به قیام وا مى دارى؟
فرمود: خداوند آنها را در اثر جهاد با كفار و منافقین و ناكثین و قاسطین و مارقین به بندگى فراخوانده. به خدا قسم اگر بخواهم، این دست كوتاهم را در این سرزمین پهناور شما دراز مى كنم و با آن در شام بر سینه معاویه مى كوبم و از ریشش خواهم كند. پس دستش را دراز كرد و برگرداند و در آن موهاى زیادى بود. مردم تعجب كردند، ولى بعد از این واقعه، خبر رسید كه معاویه در همان روز كه امیرالمؤمنین (ع) دست دراز كرده بود، از تختش ‍ افتاده و غش كرده و سپس به هوش آمده در حالى كه مقدارى از موهاى شارب و ریشش كنده شده است. " 2 "

نوزده: گواهى جنیان بر وصایت على (ع)


بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
جعفر بن عبدالحمید نقل مى كند: در جایى جمع بودیم، شخصى گفت: على (ع) وصى رسول خدا (ص) بود. دیگران گفتند: این گونه نیست. آمدیم پیش ابوحمزه ثمالى و جریان را به او گفتیم، ابوحمزه خشمگین شد و گفت: علاوه بر انسانها، اجنه نیز بر جانشینى او گواهى داده اند.
ابو خیثمه تمیمى به من گفت: زمانى كه قضیه حكمیت بین معاویه و على (ع) اتفاق افتاد، با خودم گفتم، نه با على همراهى مى كنم و نه علیه او كارى انجام مى دهم. بالاخره به روم رفتیم. وقتى كه در ساحل رود میافارقین " 3 " عبور مى كردم، صدایى از پشت سرم شنیدم كه مى گفت:

یا ایها السارى بشط فارق
مفارق للحق دین الخالق

متبع به رئیس مارق
ارجع الى وصى النبى " 4 " الصادق

برگشتم ولى چیزى ندیدم پس گفتم:

انا اءبوخیثمة التمیمى
لما راءیت القوم فى الخصوم

تركت اءهلى غازیا للروم
حتى یكون الامر فى الصمیم " 5 "

باز شنیدم كه گفت:

اسمع مقالى وارع قولى ترشدا
ارجع الى على الخضم الصیدا

اءن علیا هو وصى اءحمدا " 6 "

ابو خمیثه مى گوید: پس پیش على (ع) برگشتم. " 7 "

بیست: ظهور چشمه آب


بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
از ابوسعید روایت كرده كه گفت: با امیرالمؤمنین (ع) به جانب كربلا مى رفتم و سخت تشنه شدیم، و على (ع) در بیابان پیاده شد سنگى را برداشت كنارى گذاشت، دیدیم زیرش چشمه آبى است كه از هر آبى كه خورده بودم گواراتر و سفیدتر بود، خورد و خوردیم، و حیواناتمان را سیر كردیم، و روى آن را صاف كرد، و ساعتى رفتیم، پس ایستاد و فرمود: شما را قسم مى دهم كه برگردید آن چشمه را پیدا كنید، مردم هر چه گشتند نیافتند، برگشتند نزد او، و گفتند: ما نتوانستیم چیزى بیابیم. " 8 "

بیست و یک: چشمه مریم


بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
حضرت على (ع) در براثا كه مسجدى است در كنار بغداد پیاده شدند در جایى تشریف برد و فرمود: این جا را لگد بزنید و پایش را به آنجا كوبید و چشمه جوشان و خروشانى منفجر شد، و فرمود: این چشمه مردم است كه براى او جارى شد. " 9 "

تكلم امام على (ع) با خورشید و اشیاء

بیست و دو: معجزه رد شمس


بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
پیغمبر اكرم (ص) در منزل خود بود و على (ع) هم حضور داشت، همان دم جبرییل آمده وحى الهى آورد، رسول خدا سر مبارك خود را روى پاى على (ع) گذاشت و سر برنداشت تا هنگامى كه آفتاب غروب نمود، على (ع) كه نماز عصر را به جا نیاورده بود بى اندازه پریشان شد، زیرا نمى توانست سر پیغمبر را از روى زانوى خود بردارد و نمى توانست نماز را به طور معمول به جا آورد چاره اى نداشت جز این كه همچنان كه نشسته است یا اشاره ركوع و سجود را به عمل آورد.
پیامبر پس از آن كه از آن حالت به خود آمد به على (ع) فرمود: نماز عصرت قضا شد. عرض كرد: چاره اى جز این نداشتم زیرا حالت وحیى كه براى شما پیش آمده بود، مرا از انجام وظیفه بازداشت.
رسول خدا(ص) فرمود: اینك از خدا بخواه تا خورشید را به جاى اول برگرداند تا نمازت را به وقت خودش به جاى آورى، زیرا خدا دعاى تو را مستجاب مى كند، براى این كه از خدا و رسول او اطاعت كردى. على (ع) حسب الاءمر از خدا چنان درخواستى كرد دعاى او مستجاب شد و خورشید به محلى آمد كه بشود نماز عصر را خواند، على (ع) نماز عصر را در وقت خود به جاى آورد، آن گاه خورشید غروب نمود. اسما گوید: سوگند به خدا هنگامى كه خواست غروب كند صدایى اره مانند كه بر چوب كشیده مى شود از آن به گوش ما رسید. " 10 "

بیست و سه: تكلم خورشید با على (ع)


بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
ابوذر گفت: رسول خدا (ص) به على (ع) فرمود: هنگامى كه فردا صبح وقت طلوع آفتاب شد، به صحراى بقیع برو و بر روى جاى بلندى بایست، وقتى كه خورشید طلوع كرد، بر او سلام كن. همانا خداوند تعالى او را امر كرده كه تو را پاسخ گوید بدان چه كه در وجود توست. هنگامى كه فردا صبح شد، امیرالمؤمنین (ع) در حالى كه ابوبكر و عمر و جماعتى از مهاجرین و انصار همراهش بودند، بیرون آمد تا این كه به بقیع رسیده و بر بالاى منبر بلندى ایستاد.
وقتى كه خورشید طلوع كرد، فرمود: سلام بر تو اى آفریده جدید خدا و مطیع او. پس صدایى از آسمان شنیده شد كه گوینده اى مى گفت: و سلام بر تو باد اى اول، اى آخر، اى ظاهر، اى باطن، اى كسى كه بر همه چیز دانایى. در این حال، عمر و ابوبكر و مهاجر و انصار سخن خورشید را شنیدند و بى هوش شدند و پس از مدتى به هوش آمدند. در حالى كه امیرالمؤمنین (ع) از آن جا بازگشته بود و آنان نیز برخاستند و به سوى رسول خدا (ص) آمدند و گفتند: یا رسول الله، ما درباره على (ع) مى گوییم انسانى است مثل ما، ولى خورشید او را خطاب كرد آن طور كه خداوند خودش را خطاب كرده.
پیامبر فرمود: چه شنیدید از او؟
گفتند: شنیدیم كه خورشید گفت: سلام بر تو اى اول.
فرمود: راست گفت: او اول كسى است كه به من ایمان آورد.
گفتند خورشید گفت: اى آخر.
فرمود: راست گفت، او آخرین كسى است كه متعهد امر من مى شود و مرا غسل مى دهد و كفن مى كند و در قبرم مى گذارد.
گفتند: شنیدیم خورشید گفت: اى ظاهر.
فرمود: راست گفت، او آن كسى است كه علم مرا ظاهر مى كند.
گفتند: شنیدیم مى گفت: اى باطن.
فرمود: راست گفت، همه سر مرا پنهان مى سازد.
گفتند: شنیدیم مى گفت: اى كسى كه به همه چیز دانایى.
فرمود: راست گفت، او داناترین فرد است نسبت به حلال و حرام و سنن و واجبات و آن چه شبیه آن است.
پس برخاستند و گفتند: محمد ما را در تاریكى شدیدى انداخته است و از در مسجد خارج شدند. " 11 "

بیست و چهار: سبب تأخیر نماز عصر


بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
ابن بابویه در كتاب علل از حنان روایت كرده كه گفت: به حضرت صادق (ع) گفتم: به چه علت امیرالمؤمنین نماز عصر را (در وقت ظهر) ترك كرد؟ و با این كه براى او واجب بود كه نماز ظهر و عصر را باهم بخواند (چون مى دانست كه وقت نماز عصر موفق به اداى آن نمى شود، شاید هم جهت دیگرى در نظر داشته) كه به تاءخیر انداخت؟
فرمود: وقتى كه آن جناب، نماز ظهر را خواند، متوجه جمجمه اى شد كه روى زمین افتاده بود، با او تكلم كرده فرمود: اى جمجمه تو از كیستى؟
عرض كرد: من فلان بن فلان پادشاه آل فلانم، امیرالمؤمنین (ع) به او فرمود: حكایت خود، و هویت و زمانت را براى من بیان كن كه چه بوده؟
پس جمجمه شروع كرد به بیان خبر خود، و آنچه از خیر و شر در زمانش ‍ اتفاق افتاده و مشغول صحبت با او شد تا آفتاب غروب كرد، و به سه حرف از انجیل با او سخن گفت كه عرب كلام او را نفهمید، و چون از حكایت جمجمه فارغ شد به خورشید فرمود: برگرد، خورشید گفت: بعد از آنكه غروب كردم برنمى گردم، حضرت خداوند عزوجل را خواند، و خدا هفتاد هزار ملك كه هفتاد هزار زنجیر آهنین با آنها بود را به سوى خورشید فرستاد، و زنجیرها را به گردنش گذاشته آن را به رو كشیدند تا سفید و روشن برگشت، و امیرالمؤمنین (ع) نماز خواند، آن گاه مانند ستاره سقوط كرد (و پایین افتاد). و علت تاءخیر در نماز عصر این بود. " 12 "

بیست و پنج: بازگشت خورشید در بابل


بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
پس از رحلت پیغمبر حضرت على (ع) در بابل تشریف داشت و مى خواست از فرات عبور كند، عده بسیارى از یارانش به عبور دادن مركب ها و توشه ها از آب فرات اشتغال داشتند، آن حضرت با گروهى از اصحاب نماز عصر را خواند و مردم هنوز از كار عبور از فرات فارغ نشده بودند كه خورشید غروب كرد، در نتیجه نماز عصر عده بسیارى قضا شد و از نماز جماعت با آن حضرت محروم ماندند و در این خصوص با آن جناب به گفتگو پرداختند.
على (ع) كه اصحاب خود را این گونه نگران دید از خداى متعال درخواست كرد تا خورشید را به محل اول خود برگرداند تا همه اصحاب بتوانند نمازشان را در وقت خود بخوانند. خداى متعال دعاى او را اجابت كرد و در افق وقت عصر ظاهر شد و چون مردم از سلام نماز فارغ شدند، خورشید غروب كرد و صداى عجیب هولناكى به گوش رسید كه مردم ترسیدند و به تسبیح و تهلیل و استغفار پرداختند و از خدا سپاسگزارى نمودند كه چنین نعمتى به آنها ارزانى داشت.
این خبر در عالم منتشر شد و همه جا نقل مجالس بود. سید حمیرى در این باره چنین سروده:
چون نماز عصر او قضا شد و آفتاب غروب كرد دوباره به حال اول برگشت و نور او هنگام عصر را نمودار ساخت و سپس چون ستاره اى كه سقوط كند غروب نمود و بار دیگر در بابل نیز همین قضیه اتفاق افتاد با این كه چنین پیشامدى براى هیچ گوینده فصیحى پیش نیامده مگر براى یوشع بن نون و پس از آن براى على (ع) و آرى رد شمس از امر عجیبى حكایت مى كند. " 13 "

پاورقی

موضوع قبلی موضوع بعدی
نظر شما

• با عنایت به اینکه نظرات و پیشنهادات شما کاربران گرامی در بهبود پایگاه تاثیر کاملا موثری ایفا می کند لذا خواهشمند است ما را از نظرات ارزنده ی خود محروم نفرمایید .
• نظر شما پس از بررسی و بازبینی توسط گروه مدیریت برای نمایش در سایت قرار داده می شود .
• نظرات کوتاه مثل "خوب بود" و "عالی بود" و... و نظرات تکراری تائید نمی شوند و امتیازی هم به آنها تعلق نخواهد گرفت.

  نام و نام خانوادگی
  پست الکترونیکی
  نظرات شما
نظرات کاربران

هیچ نظری ثبت نشده است.