بیست و شش: خورشید هفت بار با على (ع) سخن گفت
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
خورشید هفت مرتبه با على (ع) سخن گفت، اول؛ گفت: یا امیرالمؤمنین! نزد خدا شفاعت كن كه مرا عذاب نفرماید.
دوم؛ گفت: مرا امر كن تا دشمنانت را بسوزانم.
سوم؛ هنگامى كه على (ع) در بابل به او فرمود: برگرد. گفت: لبیك.
چهارم؛ وقتى كه به او فرمود: خطایى از من سراغ دارى؟ به عزت پروردگارم اگر خدا مردم را مانند تو آفریده بود آتش خلق نمى شد.
پنجم؛ در زمان خلافت ابوبكر مسلمانان بر سر نماز اختلاف كردند و با على (ع) مخالفت كردند، در این جا خورشید گفت: حق به جانب او و به دست او و همراه او است، و همه قریش و حاضرین شنیدند.
ششم؛ خورشید سطل آب براى على (ع) آورد و وضو گرفت، فرمود: تو كیستى؟ گفت: خورشید فروزان!
هفتم؛ زمانى كه رحلت على (ع) نزدیك شد خدمت او آمده سلام كرد و سفارش هایى به هم كردند. " 1 "
بیست و هفت: تبدیل كوه به نقره
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
پیغمبر (ص) فرمود: اى على! خدا را به جلال محمد و آل پاكش - كه بعد از محمد تو بزرگ ایشانى - بخوان كه این كوه ها را به هر چیز كه مى خواهى مبدل كند، پس على (ع) خدا را خواند و كوه ها مبدل به نقره شد (و به اذن پروردگار به زبان آمده) گفتند: یا على اى وصى رسول خدا! خداوند به ما دستور داده كه مطیع امر تو باشیم اگر مى خواهى از ما براى پیشبرد كارت انفاق دهى هر زمان كه بخواهى ما حاضریم و تو مى دانى حكم و دستور خود را درباره ما جارى سازى.
پس از آن مبدل به مشك و عنبر و یاقوت و سایر چیزهاى قیمتى شده به همین نحو به آن حضرت آمادگى خود را جهت فرمان آن بزرگوار اعلام داشتند. پس از آن رسول خدا (ص) فرمود: خدا را به محمد و آل پاكش - كه بعد از محمد (ص) تو بزرگ آنهایى - بخوان كه درخت هاى آن جا را به صورت مردانى مسلح و سنگ ها را به صورت شیران و پلنگ ها و افعى ها در آورد، على (ع) به همان قسم خدا را خواند، تمامى كوه ها از مردان مسلح و شیران و پلنگ ها و افعى ها پر شده و هر كدام گفتند: یا على اى وصى رسول خدا(ص)، ما را خداوند مسخر فرمان تو قرار داده است. " 2 "
بیست و هشت: شهادت سنگریزه
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
سلمان گفت: نزد پیغمبر (ص) نشسته بودیم كه على بن ابى طالب (ع) وارد شد حضرت، سنگریزه اى به او داد، سنگریزه در دست على (ع) قرار نگرفته بود كه به سخن آمده مى گفت: معبودى جز خدا نیست، محمد پیغمبر خداست به پروردگارى خدا، نبوت محمد و ولایت على بن ابى طالب (ع) راضى هستم. " 3 "
بیست و نه: سلام كردن ملك موكل آب
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
از جابر روایت كرده است كه گفت: با امیرالمؤمنین (ع) در كنار فرات مى رفتیم كه ناگاه موج عظیمى برخاست و آن جناب را پوشاند به طورى كه از نظر من پنهان شد، سپس از اطراف او عقب رفت و هیچ رطوبتى بر آن جناب نبود، و من از این جریان ترسناك و متعجب شده، جریان را از حضرت پرسیدم، فرمود: آن را دیدى؟
گفتم: آرى.
فرمود: ملك موكل بر آب بیرون آمد و بر من سلام كرد و مرا در آغوش گرفت. " 4 "
سی: گفت و گو با سنگ
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
از ابن عباس روایت كرده كه گفت: با على (ع) از جنگ صفین بر مى گشتیم لشكر تشنه شد، و در آن زمین آبى نبود، و به على (ع) از تشنگى شكایت كردند، حضرت شروع به گشتن كرد تا این كه سنگى را دید، روى آن ایستاد و فرمود: اى سنگ آب كجاست؟
عرض كرد: سلام بر تو اى وارث علم نبوت! آب در زیر من است اى وصى محمد، پس صد نفر روى سنگ افتادند و نتوانستند حركتش دهند، و آن جناب روى آن ایستاد و لبهایش را حركت داد و با دستش آن را بلند كرد، و به یك چشم بر هم زدن از جا كنده شد، چشمه آبى در زیرش بود از عسل شیرین تر، و از برف سردتر، خوردند و اسبان و شترانشان جاى خود برگرد، و سنگ شروع به چرخیدن كرد تا روى چشمه افتاد. " 5 "
سی و یک: وقوع زلزله شدید
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
در زمان ابوبكر و عمر، زلزله شدیدى در مدینه رخ داد، به طورى كه عموم مردم ترسیدند. نزد ابوبكر و عمر رفتند، مشاهده كردند آن دو نفر از شدت ترس به شتاب حضور امیرالمؤمنین (ع) مى روند.
مردم هم به تبعیت آنها حضور آن حضرت رسیدند. امیرالمؤمنین (ع) از منزل خارج شدند. ابوبكر و عمر و عموم در عقب آن بزرگوار رفتند تا به باروى شهر رسیدند. آن حضرت روى زمین نشست مردم هم اطراف او نشستند. دیوارهاى مدینه مانند گهواره حركت مى كرد اهل مدینه از شدت ترس صداهاى خود را بلند كرده و فریاد مى زدند: یا على به فریاد ما برس، هرگز چنین زمین لرزه اى ندیدیم. لب هاى آن حضرت به حركت آمد و با دست به زمین زد و فرمود: اى زمین آرام و قرار بگیر. زمین به اذن خدا ساكت شد و قرار گرفت.
مردم از اطاعت و فرمانبردارى زمین از امیرالمؤمنین تعجب كردند، فرمود: شما تعجب كردید كه اطاعت امر من نمود وقتى به او گفتم: قرار بگیر؟
عرض كردند: بلى، یا امیرالمؤمنین.
فرمود: من همان انسانى هستم كه خداوند در قرآن مى فرماید:
(و قال الانسان مالها) به زمین مى گویم بیان كن براى من حوادث و اخبارى كه بر روى تو واقع شده و انجام گرفته است و به من بگو عمل هایى كه مردم در روى تو به جا آورده اند.
پس از آن فرمود: اگر این همان زمین لرزه هایى بود كه خداوند در سوره زلزله مى فرماید زمین به من اخبار خود را خبر مى داد، ولى آن نیست. " 6 "
و در حدیث آمده است كه پیغمبر (ص) فرمود: آیا مى دانید كه اخبار آن چیست؟
گفتند: خدا و پیامبرش داناتر است.
فرمود: اخبار آن این است كه شهادت مى دهد بر هر بنده و كنیز و هر مرد و زن به آن چه در روى آن انجام داده مى گوید: فلانى، فلان كار را در فلان روز از فلان ماه انجام داده.
این خبر دادن زمین است. " 7 "
سی و دو: سخن گفتن زمین با امام (ع)
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
اسماء بنت عمیس گوید: فاطمه زهرا(س) فرمود: یكى از شب ها كه على (ع) بر من وارد شد مرا به هراس انداخت.
عرض كردم: چگونه تو را به هراس انداخت اى سرور زنان عالمین.
فرمود: شنیدم كه زمین با او حرف مى زد و او نیز با او سخن مى گفت. " 8 "
سی و سه: طى الارض نمودن على (ع)
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
ابن هبیره از دورى فرزندان و اشتیاق خودش به دیدار آنها با على (ع) سخن مى گفت، على (ع) به او دستور داد كه چشمانش را ببندد، چشمش را هم گذاشت باز كرد دید در مدینه در خانه خود است، بر بام خانه رفت و اندكى نشست سپس فرمود: بیا برگردیم، و چشمش را به هم گذاشت و باز دید در كوفه است، و تعجب كرد! " 9 "
تكلم امام على (ع) با حیوانات
سی و چهار: تكلم با شیر
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
منقذین اصبغ اسدى گوید: ((در شب نیمه شعبان در خدمت امیرالمؤمنین (ع) بودم، امام سوار شترى شدند و براى كار مهمى به دهى رفتند، در اثناى راه در جایى فرود آمدند و خواستند كه تجدید وضو نمایند، من افسار شتر را داشتم، یك مرتبه گوش هاى شتر تیز و مضطرب شد كه نتوانستم آن را نگه دارم؛ امام پرسید: چه شده است؟
عرض كردم: شتر چیزى دیده كه این طور بى تابى مى كند.
امام نگاه كرد و فرمود: درنده اى است؛ ذوالفقار را برداشت و نعره اى زد و چند قدم برداشت؛ آن درنده شیر بود چون صداى امام را شنید نزدیك آمد و مانند گناهكاران، سر در پیش انداخت؛ امام دست دراز كرد موى گردن شیر را گرفته و فرمود: مگر نمى دانى من اسدالله و ابوالاشبال (پدر بچه شیرها) و حیدرم، قصد شترم را نمودى؟
شیر به زبان فصیح عرض كرد: یا امیرالمؤمنین (ع)! هفت روز بود كه شكارى به دستم نیفتاد و گرسنگى بى طاقتم كرده است، از دور شبح شما را دیدم خجل كه خداى تعالى بر من گوشت دوستان و عترت شما را حرام گردانیده و بر دشمنان شما حلال نموده است. امام دست بر پشت شیر كشید و با او حرف زد تا آن كه عرض كرد: یا ولى الله! گرسنگى، گرسنگى؛ امام دست برآورد و فرمود: خداوندا! به حق محمد و آل محمد (ص) او را روزى ده؛ همان حال، چیزى نزد شیر آمد و به خوردن مشغول شد.
بعد امام پرسید: مسكن تو كجاست؟
گفت: كنار رود نیل.
فرمود: این جا چه مى كنى؟
عرض كرد: به قصد زیارت شما به حجاز آمدم، در آن جا كوفه را نشان دادند و نزد شما آمدم، حال اجازه رفتن مى خواهم كه دو پسر و جفتى دارم كه از من بى خبرند.
چون اجازه گرفت، عرض كرد: یا امیرالمؤمنین (ع)! در این سفر به قادسیه مى روم و از گوشت سنان بن و اهل شامى كه از دشمنان شماست، و در جنگ صفین گریخته، توشه راه كنم. امام دعا كرد و شیر رفت)).
منقذبن اصبغ گوید:((متعجب و حیران شدم كه امام فرمود: اى منقذ! از این واقعه تعجب نمودى؟! بدان خدایى كه دانه را مى رویاند و خلق را مى آفریند، اگر از معجزاتى كه رسول خدا به من تعلیم داده، ظاهر كنم مردم به گمراهى مى افتند؛ و بعد امام متوجه نماز شد و پس از آن نمازش تمام شد در خدمتش بودم تابه قادسیه رسیدیم كه هنگام اذان صبح بود؛ و در میان مردم غوغایى بود كه مى گفتند: سنان بن و اهل شامى را شیرى خورد و استخوان هاى بدنش را نشان دادند؛ من واقعه سخن گفتن شیر را با امام را براى مردم نقل كردم، مردم دویدند و به خدمت امام رسیدند و از وجودش تبرك مى جستند.)) " 10 "